«اگر بنا بود به امر آن آقا عمل شود قطعا شکست می خوردیم...»-خاطراتی از شهید دکتر چمران ۱۳۹۲/۳/۳۱ - ۲۲۶۱ بازدید

«اگر بنا بود به امر آن آقا عمل شود قطعا شکست می خوردیم...»خاطراتی از شهید دکتر چمران




حضرت آیت الله خامنه ای، در برنامه «خاطرات جبهه» که
در تاریخ سوم مهرماه ۱۳۶۳ از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد، با اشاره به جریان
آزادسازی سوسنگرد در سال ۱۳۵۹ به بیان خاطراتی در مورد جنگ های نامنظم، آزادسازی
سوسنگرد، کارشکنی های بنی صدر و همچنین دلاوری های شهید دکتر مصطفی چمران پرداختند
که گوشه هایی از آن به شرح زیر است:

یک نیم دایره از شمال و یک نیم
دایره از جنوب


سوسنگرد شهر آسیب دیده ای است که دوبار محاصره شد.
دفعه اول که سوسنگر محاصره شد، عراقی ها توانستند وارد شهر شوند و نیروهای ما را از
داخل شهر عقب بزنند، حتی برای سوسنگرد فرماندار هم معین کردند. بعد نیروهای ما
رفتند عراقی ها را عقب زدند...

مدتی بود عراقی ها سوسنگرد را به تدریج محاصره می
کردند. ما سوسنگرد را گرفته بودیم اما کمی آنطرف تر، محور سوسنگرد- بستان، دست
عراقی ها بود. البته اول عراقی ها عقب نشینی کردند اما بعد دوباره آمدند سمت
سوسنگرد و یک نیم دایره در قسمت شمال و شمال غرب سوسنگرد زدند و از طرف بستان، شهر
را محاصره کردند. تدریجا از طرف جنوب هم، از قسمت دب هردان که در غرب اهواز است،
تدریجا به سمت شمال کشیدند و خودشان را به کرخه کور رسانده و از آن عبور کردند و
محور حمیدیه-سوسنگرد را قطع کردند. این حمیدیه غیر از حمید است. این حمیدیه بین
اهواز و سوسنگرد است که مورد تهاجم سخت عراقی ها هم قرار گرفت.

با یک نیم دایره از شمال و یک نیم دایره از جنوب،
سوسنگرد کاملا محاصره شد. فقط از راه کرخه به داخل سوسنگرد راه داشتیم. تدریجا همین
راه هم زیر آتش قرار گرفت و چند قایق ما که به سمت سوسنگرد می آمد در کرخه غرق شد.

داخل سوسنگرد تقریبا کسی را نداشتیم. به مردم که گفته
بودیم تخلیه کنید، نیروهای ارتش و سپاه هم کم بودند. اخیرا سرگرد نیروی هوایی را
فرمانده نیروهای مستقر در سوسنگرد کرده بودیم. یعنی هم ارتش و هم سپاه و نیروهای
نامنظم ـ که تحت فرماندهی شهید چمران بود ـ زیر نظر فرماندهی او بودند. و البته
تعدادی از بچه های افسر نیروی هوایی که با میل و رغبت داوطلب جنگ در آنجا شده
بودند. ۱۳- ۱۲ افسر که یکی شان هم شهید شد.

مدافعین شهر سوسنگرد همین عده قلیل بودند. تعدای
سپاهی، ارتشی و از نیروی زمینی هم به گمانم کسی نبود. شاید از ژاندارمری و شهربانی
هم تعداد خیلی محدود و کمی بودند. گمان نمی کنم تعداد نیروها به ۲۰۰ نفر هم می
رسید. یقین داشتیم اگر عراقی ها سوسنگرد را بگیرند همه بچه ها قتل عام خواهند شد.

عصر بیست و سوم بود، خوب یادم است چون این خاطره را
دو سه روز بعد از حادثه کامل نوشتم. ۲۳آبان ۱۳۵۹ مصادف با دهه محرم بود. ۲۳ آبان
روز جمعه بود و ما در تهران جلسه شورای عالی دفاع داشتیم. قبل از آنکه بروم جلسه از
ستاد ما سرهنگ سلیمی با من تماس گرفت. سرهنگ سلیمی، رئیس ستاد جنگ های نامنظم بود و
چمران فرمانده این ستاد. ایشان با اضطراب تماس گرفت که سوسنگرد به شدت در فشار و
آتش فراوان است و بچه ها استمداد می کنند، کاری هم که قرار بود انجام بگیرد،
نگرفته.

با لشکر ۹۲ و سرهنگی که فرمانده لشکر بود توافق کرده
بودیم حرکتی انجام بگیرد و به کمک بچه ها بروند اما هیچ مقدماتی برای آن فراهم نشده
بود. اندکی بعد جلسه شورا تشکیل شد، بنی صدر سه ربع، نیم ساعتی دیر آمد.

ماجرای سوپر مارکت ها

بچه های ما در سوسنگرد راه رفت و آمد نداشتند و آذوقه
هم به شان نرسیده بود. تلفن خوشبختانه بین سوسنگرد و اهواز وصل بود. تماس گرفتند
آذوقه، چیزی نداریم اما سوپر مارکتهای خود شهر چیزهایی دارند. عده ای می گویند که
ما از اینها نمی خوریم ممکن است صاحبانشان راضی نباشند. فهمیدم چقدر اینها فرشته
اند...فرد سوپر مارکتش را گذاشته و فرار کرده و اگر بداند کسی دارد از شهرش دفاع می
کند.

حتی کمال میل حاضر است، خودش غذا را در سینی بگذارد و
تعارفشان کند اما این جوانهای پاک و فرشته صفت حاضر نبودند از غذاها استفاده کنند و
از ما اجازه می گرفتند. ما هم گفتیم بروید در مغازه ها را باز کنید و هرچه گیرتان
آمد بخورید و هیچ اشکالی ندارد.

در جلسه شورای دفاع مطرح کردم که اگر شهر را بگیرند
این بچه ها شهید خواهند شد. خسارت شهادت بچه ها از خسارت گرفتن شهر بیشتر است. چون
ما شهر را دوباره پس خواهیم گرفت اما بچه ها را بدست نمی آوریم. بنی صدر گفت من
دنبال این قضیه هستم و ما هم زودتر جلسه را تعطیل کردیم که بنی صدر برود دنبال این
کار و من دیگر خاطرم جمع شد.

روز شنبه ماندم و صبح یکشنبه رفتم اهواز. از آشفتگی و
کلافگی سرهنگ سلیمی و بچه هایی که آنجا بودند، فهمیدیم که هیچ کاری انجام نشده،
خیلی اوقاتم تلخ شد. گفتم بریم و کاری بکنیم. در این بین بنی صدر از دزفول با من
تماس گرفت، شاید هم من تماس گرفتم، گفتم چنین وضعی است و بچه ها هیچ کاری نکردند و
تو دستوری بده! او به من گفت خوب است شما به ستاد لشکر بروید آنها را نوازشی بکنید
و مسئولین لشکر را تشویقشان کنید، من هم از این طرف دستور می دهم، مشغول شوند و کار
کنند.

...مرحوم چمران و آقای غرضی رفته بودند منطقه را از
نزدیک بازدید کنند. ما رفتیم ستاد لشکر ۹۲. حدود چهار بعد از ظهر بود که آنها
برگشتند. البته چمران رفته بود ستاد خودمان. اما آقای غرضی و بعضی از فرماندهای
نظامی بودند ما بعد از مباحثات و تبادل نظرات زیاد، به طرحی رسیدیم. مشکل عمده ما
نیرو بود. لشکر هایمان محدود بود به قول لشکری ها منها بودند... هم تجهیزات کم داشت
هم نیرو. تجهیزات را می شد فراهم کرد اما نیرو را نه.

تیپ ۲ لشکر ۹۲ زرهی

گروه رزمی ۱۴۸ بود. گروه رزمی چیزی بین گردان و تیپ
است، گردانی که نزدیک به تیپ است (به ش) گروه رزمی می گویند. گروه رزمی بود که در
بلندی های فولی آباد، که مشرف بر شهر اهواز است، مستقر بود و از نظر ما نقطه مهم و
استراتژیکی بود و سعی داشتیم به هر قیمتی است نگه اش داریم.

گفتیم این گروه بیاید با یک گروهانی از تیپ۲ لشکر ۹۲.
تیپ ۲ هم در منطقه ای بین اهواز و سوسنگرد مستقر بود، نزدیک کوه های الله اکبر و
پادگان حمیدیه. این لشگر در آنجا مواضع و خطوطی داشت که جایز نبود رهایش کند. اما
یک گروهان را می توانست رها کند. گفتیم آن گروهان با گروه ۱۴۸ مرکز خراسان بیایند
محور حمیدیه- سوسنگرد را تا خط تماس طی کنند و آنجا مستقر شوند. بعد تیپ ۲ لشکر ۹۲،
که قبلا در دزفول بود و حالا مامور شده بود به اهواز بیاید، از خط عبور کند. یعنی
بیاید و از لابلای اینها حمله کند. بنابراین تنها نیروی حمله ورمان تیپ ۲ لشکر ۹۲
بود. تیپ خوبی بود و فرمانده خوبی هم داشت. فرمانده ای که معروف به شجاعت بود.
البته نیروهای سپاه، نیروهای نامنظم که مال ستاد چمران بود هم بودند.
قرار شد نیروهای سپاه برود به خورد ارتش. مثلا یک گردان ارتشی ۱۰۰ تا سپاهی را
بگیرد. این بچه ها هم می توانستند بجنگند و هم روحیه بدهند، چون شجاع و فداکار و
پیشرو بودند و کارایی بالاتری به این واحدها می دادند. فرمانده سپاه جوانی به نام
رستمی و اهل سبزه وار بود و شهید شد. پسر بسیار خوبی بود و جزء چهره های فراموش
نشدنی من. از خصوصیات این جوان این بود که خیلی راحت با ارتشی ها برخورد و کار می
کرد. او زبان آنها را می فهمید و آنها هم زبان او را. ارتشی ها هم خیلی دوستش
داشتند. تعدادی نیروهای نامنظم هم در مشت چمران بود و قرار بود جلوتر از همه بروند
و خط شکن های اول باشند. تعدادشان زیاد نبود اما کارایی چمران می توانست کارایی
زیادی به شان بدهد. این ترتیبی بود که ما دادیم و خیالمان هم راحت شد.

همه چیز به هم خورد...

ساعت حمله، در اصطلاح ساعت سین بود، علی الطلوع ۲۶
آبان ماه بود. ما خوشحال به ستاد خودمان رفتیم و من فورا چمران را پیدا و توجیهش
کردم، خیلی هم خوشحال شد. قرار شد سرهنگ قاسمی، که فرمانده لشکر بود، دستور را
بنویسد و بفرستد برای ستاد ما...

ما آمدیم آنجا و ساعتی را صحبت کردیم. آن شب جزء
شبهای خاطره انگیز من است. شب عجیبی بود. من بودم با چمران و سرهنگ سلیمی و جوان
دیگری به نام اکبر که از محافظان شهید چمران بود. یک پسر شجاع، خوش روحیه، متدین و
جوان برازنده ای که فردای همان روز کنار چمران، شهید شد. او هم می آمد و می رفت و
من به چهره او نگاه می کردم و می دیدم که او آن شب چهره عجیبی دارد و شاید واقعا
نور شهادت بود که در چشم ما جلوه می کرد. تا ساعت ۱۲-۱۱ صحبت ها را کردیم و بعد
رفتیم، بخوابیم و آماده شویم برای حرکت. تازه خوابم برده بود که چمران آمد پشت در
اتاق و محکم در می زد که فلانی بلند شو!

گفتم: چه شده؟

گفت: طرح به هم خورد. از دزفول خبر دادند که تیپ ۲
لشکر ۹۲ را نیاز داریم و نمی توانیم بدهیم.

یعنی نیروی حمله ور اصلی. من خیلی برآشفته شدم که چرا
این کار را می کنند این به جز اذیت کردن و ضربه زدن کار دیگری نیست. تلفن کردم به
فرمانده نیروهای دزفول تیمسار ظهیرنژاد آنجا بود.

گفتم: چرا این دستور را دادید؟

گفت: دستور آقای بنی صدر است و علت هم این است که این
تیپ را برای کار دیگری به اهواز آوردیم و اگر بیاید آنجا منهدم می شود. این تیپ
خوبی است و ما از ترس انهدام آن نمی خواهیم آن را وارد عملیات کنیم. مگر به امر.

مگر به امر یعنی اینکه دستور ویژه ای از طرف فرماندهی
بیاید که برو. من گفتم این نمی شود. اول اینکه چرا منهدم شود، کما اینکه فردا لشکر
آمد و منهدم نشد. بعد هم اینکه چه کاری مهم تر از سوسنگرد؟ و اگر این تیپ نیاید
یعنی تعطیل شدن این عملیات و باید بیاید. قرص و محکم گفتم شما به آقای بنی صدر هم
بگویید که باید بیاید و دستور را لغو کنید.

موذی گری های بنی صدر...

مرحوم چمران اصرار داشت با خود بنی صدر صحبت شود.
راستش من ابا داشتم از اینکه با بنی صدر به مناقشه لفظی بیافتم. چون سرش نمی شد و
بی خودی پشت سر هم چیزی می گفت. گفتم شما خودت صحبت کن! البته فایده دیگرش این بود
که مرحوم چمران وارد مشکلات می شد. چمران در این مشکلات حقا وارد نبود و سرش در
اهواز گرم بود و از مشکلاتی که ما در شورای دفاع با بنی صدر داشتیم خبر نداشت. موذی
گری های بنی صدر را نمی دانست. کمتر هم در شورای عالی دفاع شرکت می کرد و اوایل هم
که اصلا شرکت نمی کرد. ضمنا نفس تازه ای هم بود که ممکن بود بنی صدر را تحت فشار
قرار دهد.

چمران تماس گرفت و عین همین صحبتها که باید تیپ ۲
لشکر ۹۲ بیاید را به بنی صدر گفت. بنی صدر هم قولکی داد. قول داد که دستور دهد تیپ
بیاید.

دو نامه در نیمه شب

چیزی که خیلی به کمک ما آمد پیغام مرحوم اشراقی بود.
یادم رفت بگویم؛ سر شب مرحوم اشراقی، داماد امام، از تهران با من تماس گرفت و خبرها
را پرسید. من گفتم قرار بر این است که عملیات انجام شود و ظاهرا من اظهار تردیدکرده
بودم که دغدغه دارم ممکن است عملیات انجام نشود و مگر اینکه امام دستور دهد. ایشان
رفت با امام تماس گرفت، پیغام داد امام دستور دادند تا فردا سوسنگرد باید آزاد شود
و تیمسار فلاحی هم باید مباشر عملیات باشد.

من این را نگفته بودم چون دیروقت بود. شاید هم فکر می
کردم که صبح بگویم. وقتی که این مسئله پیش آمد گفتم حالا وقتش است که این پیغام را
بدهم. نشستم دو نامه نوشتم. یکی ساعت یک و نیم بعد از نصف شب و یکی ساعت دو.

ساعت یک و نیم به سرهنگ قاسمی، فرمانده لشکر ۹۲،
نوشتم که داماد حضرت امام، از قول امام، پیغام دادند که فردا باید حصر سوسنگرد
شکسته شود و اگر تیپ دو نباشد این کار انجام نمی شود. به تمسار ظهیرنژاد گفتم و
ایشان هم قول داده که با بنی صدر صحبت کند، تیپ بیاید و شما هم آماده باشید که تیپ
را به کار بگیرید. مبادا به خاطر پیغامی که سر شب آمده، تیپ را از دور خارج کنید.
نامه را دادم به دست یکی از برادرها و گفتم این نامه را می بری و اگر سرهنگ قاسمی
خواب هم بود از خواب بیدارش می کنی و نامه را به دستش می دهی.

یک نامه هم ساعت ۲ برای سرتیپ فلاحی با همین مضمون
نوشتم با این اضافه که امام گفتند سرتیپ فلاحی هم باید در جریان عملیات باشد و
نظارت کنند. این ماجرا را هم نوشم که می خواستند تیپ را از ما بگیرند و گفتیم که
باید تیپ باشد و شما مسئول هستید که این را بگیرید و کار کنید.

هر دو نامه را به شهید چمران دادم و گفتم شما هم
بنویس که نظر هر دویمان باشد. ایشان هم پای هر کدام یک شرح دردمندانه ای نوشتند.
ایشان هم که می دانید خیلی ذوقی و عارفانه می نوشتند. من خیلی قرص و محکم نوشتم او
خیلی دردمندانه. گفتم هر کس بخواند دلش می سوزد. ساعت ۲ هم نامه دوم را برای سرتیپ
فلاح فرستادم.

خیالم راحت بود که کار انجام می شود اما باز هم دغدغه
داشتیم. بارها شده بود که کار تا لحظات آخر رسیده بود و به دلیلی تعطیل شده بود.
صبح زود که از خواب برای نماز بلند شدم، دیدم اوضاع خوب است. ساعت ۵ صبح تیپ ۲ از
خط عبور کرده بود. همان زمان که نامه را دریافت کردند، مشغول شدند و بعد از دریافت
نامه حرکت کرده بودند.

چنانچه بنا بر این بود که ”به امر” کار کنند، تا آن
آقا از خواب بلند شود به او بگویند و ”به امری” منتهی شود، دستور ساعت ۹ صادر می شد
و ساعت ۱۱ عمل. و عملیات ناموفقی انجام می شد که قطعا شکست می خوردیم.

چمران مجروح شد...

چمران هم بلند شد و رفت. من هم چند ملاقات داشتم که
انجام دادم و رفتم به طرف جبهه و عملیات. البته وقتی رفتم دیدم شهید فلاحی هم رفته.
صبح زود چمران، فلاحی رفته و هم آقای غرضی رفته بودند و اینها در خطوط مقدم و صحنه
درگیری حضور داشتد. ما که رفتیم، جنگ دور گرفته بود و نیروهای ما پیش رفته بودند و
حدود ساعت ۱۰.۳۰ بود که ظهیرنژاد هم آمدند و رفتند جلو. ما می رفتیم و در واحدهای
عقبه و درگیر پیاده می شدیم و با آنها صحبت می کردیم. احوالشان را می پرسیدیم خبر
می گرفتیم. دائما می گفتند که خبرها خوب است و پیش بینی می شد ساعت ۲.۳۰ ما وارد
سوسنگرد شویم. حدود ساعت یک به اهواز برگشتم و می خواستم بیایم تهران. اهواز که
رسیدم خبردادند که چمران مجروح شده و خیلی نگران شدم. چمران را آوردند.

قضیه از این قرار بود که چمران و دو محافظش مشغول
جنگیدن بودند که تنها می مانند و عراقی ها آنها را به رگبار می بندند. چمران بعدا
گفت که من آنروز مثل ماهی می غلتیدم که رگبارها به من نخورد. آدم قوی بود، در جنگ
انفرادی قوی بود. یکی از محافظان جای امنی پیدا کرده بود که رگبارها به او نخورد
اما اکبر جایی پیدا نکرده بود و شهید شده بود. پای چمران هم زخمی شده بود. یک
کامیون عراقی از آنجا رد می شود و چمران هم می بیند که چیز خوبی است و کامیون را به
رگبار می بندد.

شوفر عراقی تیر می خورد و چمران به کمک محافظش وارد
کامیون می شود و می افتد عقب کامیون. چمران مجروح را با یک کامیون عراقی از جنگ می
آورند اهواز. ساعت۲بود که رفتم بیمارستان. دیدم که حالش خوب است اما جراحت رانش
نسبتا کاری است و ۴۰-۳۰ روزی هم او را انداخت. او را از اتاق عمل بیرون آورند و
تمام سفارش اش این بود که نگذارید حمله از دور بیافتد و هی به من و سرهنگ سلیمی
التماس می کرد که نگذارید حمله از دور بیافتد. همینطور هم بود و ساعت ۲.۳۰ بچه ها
پیروز و مظفر وارد سوسنگرد شدند.

نخود سیاه...

از جمله کارهای شیرین چمران در آن روز این بود که
وقتی ما در محور عملیات به سمت جلو می رفتیم، پیرمرد مسنی با همین لباس های جنگهای
نامنظم آمد و کاغذی را به دست من داد و گفت این را چمران نوشته. من نامه را باز
کردم دیدم سفارشی کرده به ایشان و چیزی نوشته که این را بده فلانی که فلان کار را
انجام دهد. فهمیدم که او را دنبال نخود سیاه فرستاده، فکر کرده که پیرمرد است و
ممکن است شهید شود بعد هم هر چه کرده نرفته، نامه را نوشته که او برود. بعد خود
پیرمرد هم گفت که چمران اصرار می کند که من بیایم و گفتم، نمی روم. گفت: پس این
پیغام را ببر. به این وسیله پیرمرد را از مهلکه بیرون کشیده بود. بچه های جنگ های
نامنظم آن روز خیلی کار کردند و یکی دو کیلومتر جلو تر بودند خود شهید چمران هم که
خودش جلو بود. اما آنروز ارتش انصافا دلاوری کرد. تیپ ۲ لشکر ۹۲ و گروهی که خط را
داشتند خیلی فداکاری کردند. بچه های سپاه هم که در دل ارتش بودند و به حمد الله این
حادثه شیرین به وقوع پیوست.

(منبع :تابناک ،۲۳/۹/۸۹)
 

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
فدای ولی امرم که فرزند خلف اهلبیت و فلش پیروی ازمهدی موعود است

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.