آیا انرژی همان واجب الوجود است؟ ۱۳۹۰/۳/۲۳ - ۵۹ بازدید

در ابتدا باید خاطر نشان کرد که می توان به معنایی از اولین مخلوق خداوند تعبیر به انرژی نمود ، اما نه انرژیی که در فیزیک از آن بحث می شود چرا که آن ، امری مادی است درحالی که مخلوقات نخستین خداوند اموری مجرد و غیر مادی هستند. مطلب دیگر اینکه چون خداوند علت تامه ایجاد مخلوقات است و با وجود علت تامه معلول ضرورتا ایجاد می گردد و تا زمان حیات او نیز به حیات خود ادامه می دهد باید گفت آفریده خدا اری ازلی و ابدی است.
در ابتدا باید خاطر نشان کرد که می توان به معنایی از اولین مخلوق خداوند تعبیر به انرژی نمود ، اما نه انرژیی که در فیزیک از آن بحث می شود چرا که آن ، امری مادی است درحالی که مخلوقات نخستین خداوند اموری مجرد و غیر مادی هستند. مطلب دیگر اینکه چون خداوند علت تامه ایجاد مخلوقات است و با وجود علت تامه معلول ضرورتا ایجاد می گردد و تا زمان حیات او نیز به حیات خود ادامه می دهد باید گفت آفریده خدا اری ازلی و ابدی است. مخلوقات در فرایند آفرینش خود و با توجه به مرتبه وجودی شان در سلسله قرار گرفته اند که از موجود مجرد آغاز می گردد و به موجودات مادی و عالم جسمانی ختم می گردد و در این مسیر رفته رفته از شدت وجودی شان کاسته می گردد. به هر حال اگر منظور از انرژی همان معنایی اصطلاحی آن در علم فیزیک باشد ، که امری است مادی و تشکل از فتونهای مادی و دیگر خالق و واجب الوجودی مجرد و بی نیاز نخواهد ، و اگر منظور همان چیزی باشد که در ابتدای کلام گفته شد ، بحثی در آن نیست و ما نیز بر سر نام گذاری دعوایی نداریم.
در ادامه سخن بر خود لازم دیدیم کمی مفصلتر در مورد واجب الوجود و ویژگی های او به گفتگو بنشینیم.
پاسخ این سؤال از کتاب »جستارهایی بر براهین وجود خدا»، نگاشته حمیدرضا شاکرین تقدیم می گردد. در آغاز سخن باید ویژگی های واجب الوجود را شناسایی کرد و سپس آن را با وضعیت جهان انطباق داد و آنگاه نتیجه گیری کرد
. ویژگى هاى واجب الوجود
پاره اى از ویژگیهاى واجب بالذات و علت نامعلول عبارت است از:
۱- واجب و غنى بالذات وجود صرف و محض است. در او هیچ جنبه عدمى راه ندارد و کمالى را فاقد نیست. بر این مطلب دلایل چندى گواه است از جمله این که هر کمال مفروضى از دو حال خارج نیست: (۱) یا به نحو وجوب موجود است، پس عین ذات واجب است. (۲) یا ممکن الوجود است، پس در وجود خود نیازمند واجب است و هستى خود را وامدار اوست. و چون معطى شیئى فاقد آن نتواند بود، بنابراین ذات واجب باید آن کمال را به نحو اعلى و اشرف دارا باشد. بنابراین او را حد و محدودیتى نیست و او عین اطلاق و لاحدى است. زیرا همه کمالات امکانى موجود مخلوق اوست، لاجرم محال است کمالى را فاقد باشد. بنابراین در کمالات واجب حد و محدودیتى متصور نیست. از این نکته نا زمان مندى و نامکان مندى واجب نیز بدست مى آید. چه محاط زمان و مکان بودن نوعى محدودیت است و نا محدود و نامتناهى فوق زمان و مکان است.
۲- واجب الوجود داراى ماهیت نیست، به عبارت دیگر چیستى او عین هستى اوست، نه مانند دیگر ماهیات که ذات متصف به وجود باشد و وجودش عارض بر ذات. و نه هستى او بگونه اى است که مانند دیگر موجودات بتوان از آن ماهیتى انتزاع نموده و آن را جوهر، عرض و... خواند. بر این مطلب ادله اى آورده اند، از جمله »برهان استلزام معلولیتِ« شیخ در الهیات شفا. این برهان در بیان حاجى سبزوارى به گونه اى روشنتر بیان گردیده و آن چنین است:
و الحق ماهیة انیته
اذ مقتضى العروض معلولیة
فسابق مع لا حق قد اتحد
أولم تصل سلسلة الکون لحد
در این برهان چنین آمده است که اگر حق تعالى مانند دیگر موجودات مرکب از ذات و وجودى باشد - و به بیان اصالة الوجودى هستى او چون دیگر حقایق چنان باشد که از آن ماهیتى انتزاع گردد - لازمه اش عارض بودن وجود بر ماهیت است، در حالیکه هر عرضى معلول است. زیرا چون در مرتبه ذات هستى نیست و آن را دریافت مى دارد ناچار علتى مى طلبد. آن علت اگر خود ذات باشد لازمه اش تقدم شیئى بر نفس است، چرا که ذات پیش از هستى دادن به خود باید وجود داشته باشد. و اگر ماهیت در مرتبه متقدم وجودى وراى وجود در مرتبه دوم دارد، نقل کلام به وجود مرتبه قبل مى شود و این پرسش به میان مى آید که آن وجود را خود ماهیت بخشیده یا غیر؟ این پرسش و پاسخ تا بى نهایت ادامه مى یابد و لازمه اش وجودات بى نهایت در واحد است. و اگر گفته شود که ماهیت حقتعالى هستى خود را از غیر دریافت مى دارد، لازمه اش معلولیت واجب است و این خلف فرض و باطل است.
۳- از دیگر ویژگى هاى واجب الوجود یگانه و بى نظیر بودن آن است. وجود دو یا چند واجب بالذات ممکن نیست. بر این مطلب دلایل متعددى اقامه شده است از قبیل: (۱) برهان صرافت وجود صدرایى (۲) برهان فرجه (۳) برهان وحدت عالم (۴) برهان تمانع (۵) معرفى شدن از ناحیه پیامبران. در میان براهین فوق از همه روشن تر برهان صدرایى است. این برهان مبتنى بر دو مقدمه است: الف( واجب الوجود وجود صرف، محض و نامتناهى است، و وجوب وجود مساوى با این ویژگیها است. ب( در وجود صرف و محض و نامتناهى، تعدد و تکثر قابل تصور نیست. زیرا اگر واجب متعدد گردد تمایزى لازم است به عبارت دیگر باید هر یک کمالات و حظوظ وجودى خاصى داشته باشد که عین دیگرى و یا برگرفته از او نیست. بنابراین هر یک داراى کمالى و فاقد کمالى است. پس هیچ یک وجود صرف و کمال و فعلیت محض نیستند، بلکه مرکب از جهت وجدان و فقدان مى باشند و این منافى وجوب وجود است. (۴)
۴- احدیت و بساطت مطلق نیز یکى از خصوصیات واجب الوجود بالذات است. بر این مطلب براهین چندى اقامه گردیده است. روشن تر از همه آنکه مرکب متقوم به اجزاء خویش و متوقف بر آن ها است، و مسبوقیت و توقف واجب به هر چیزى محال و مستلزم امکان و خلف فرض است. (۵)
۵- تغییرناپذیرى: در ذات واجب هیچ گونه تغییر و تحولى امکان پذیر نیست، زیرا هر دگرگونى، اعم از دفعى یا تدریجى، عین از دست دادن صورت و کمالى و به دست آوردن صورت و کمال دیگر است و لازمه آن ترکب از قوه و فعل است. در حالیکه واجب الوجود فعلیت محض است و در او هیچ جهت بالقوه، که مآلاً به حیثیت فقدانى بازگشت مى کند، راه ندارد. از دست دادن و فراچنگ آوردن تنها در ممکنات متصور است، چه آنچه وجوب ذاتى دارد نه مسبوق به عدم تواند بود و نه عدم طارى بر آن تواند شد.
انگاره هاى خودبسندگى جهان
در رابطه با اینکه چگونه مى توان جهان را خود بسنده و بى نیاز از علت خارجى انگاشت انگاره هاى مختلفى رخ نموده و یا قابل فرض است. آنچه تاکنون نویسنده با آنها برخورد نموده گمانه هاى زیر است: (۱) ازلیت جهان (۲) خودسامانى جهان (۳) ضرورت ذاتى ماده. ۱- ازلیت جهان ازلیت جهان به دو گونه قابل فرض است: ازلیت جهان به شکل کنونى و ازلیت ماده ۱/۱. ازلیت جهان به شکل کنونى این فرض امروزه حتى در میان ماتریالیستها نیز طرفدارى ندارد، زیرا حقایقى که علم و تجربه درباره سیر تحولات تدریجى جهان، پیدایش زمین و دیگر کرات منظومه شمسى، روند پدید آیى حیات بر پهندشت گیتى و... در اختیار بشر نهاده با همه تفاوتهایى که دارند در یک اصل متفقند و آن ابطال فرض بالا است. هم اکنون دو مدل رقیب در تبیین چگونگى رسیدن جهان به وضع کنونى شایعند: مدل نوسانى جهان(۱) و مدل موسوم به نظریه مهبانگ(۲). بر اساس مدل نخست جهان در طى چرخه تکرار شونده اى از انبساط و انقباض تکوین مى یابد. و بر اساس مدل مهبانگ تنها یک انفجار عظیم رخ داده و از پس آن جهان همواره در حال انبساط است، این انبساط تا آنجا ادامه مى یابد که جهان سرد شود و بمیرد. بنابراین بر اساس هیچ یک از نظریات رایج نمى توان جهان را با وضع موجود آن ازلى به حساب آورد. ۲/۱- ازلیت ماده نخستین انگاره دیگر آن است که ماده نخستین و اجزاى سازنده جهان ازلى است. نقد ۱) از نظر علمى هیچ دلیلى بر ازلى یا غیر ازلى بودن ماده وجود ندارد. ممکن است براى اثبات ازلى بودن ماده نخستین به مدل نوسانى جهان استناد شود، همچنانکه براى اثبات ازلى نبودن آن به نظریه مهبانگ استناد شده است، لیکن چنین استدلالى با دو اشکال روبروست: ۱/۱) زمانى یک نظریه از نظر علمى قابل استناد است که بر همه نظریه هاى رقیب فراز آمده و آنها را ابطال کند. در حالى که حتى اگر هیچ دلیلى بر تفوق نظریه مهبانگ در کار نباشد، حداقل اطلاعات علمى موجود دلیل قانع کننده اى بر تقدم یکى بر دیگرى وجود ندارد. بنابراین استناد به چنین نظریه اى فاقد اعتبار علمى است؛ از همین رو مایکل پترسون، هاسکر، رایشنباخ و بازینچر بر آنند که: نمى توان به درستى معلوم کرد کدامین مدل درست است و در این باره باید در انتظار پیشرفت هاى بیشتر در عرصه فیزیک نجومى باشیم.(۳) ۲/۱) مدل نوسانى جهان لزوماً ازلیت ماده را نتیجه نمى دهد؛ بلکه هم با نظریه حدوث و محدودیت زمانى آن در گذشته سازگار است و هم با نظریه ازلیت ماده. تفاوت این مدل با نظریه مهبانگ در آن است که دومى فقط با حدوث ماده سازگار است و بر فرض صحت بر حدوث ماده گواهى مى دهد، اما مدل نوسانى از این جهت خنثى است، و دلیل بر هیچ یک از دو انگاره رویارو )حدوث و ازلیت ماده( نتواند بود. ۲) ازلیت زمانى ماده به تنهایى مستلزم غنا و بى نیازى از علت نیست. اگر ملاک حاجت به علت حدوث زمانى بود چنین گمانه اى به جا مى نمود، در حالى که در بحث از ملاک حاجت به علت خلاف این مسأله ثابت شد. بسیارى از فلاسفه و حکماى الهى نیز ماده را قدیم زمانى و در عین حال مخلوق بارى تعالى دانسته و مسبوقیت آن به عدم زمانى را به منزله منع فیض ازلى دانسته اند. افزون بر آن بر اساس دیدگاه ملاصدرا زمان از توابع ماده و منتزع از حرکت و سیلان آن است و در این صورت وجود زمان پیش از ماده بى معنى است. بنابراین آنچه نگرش ماتریالیستى باید به اثبات رساند وجوب ذاتى ماده است، ولى ازلیت و مسبوق به عدم زمانى نبودن ملاک بى نیازى نیست
خودسامانى جهان
انگاره خودسامانى، چنان که هاسپرز اشاره کرده، بر آن است که جهان مبدء نظم را در درون خود دارد. از این انگاره در ادبیات مارکسیستى به عنوان نظم ذاتى ماده، یاد شده است. چرا که در نگاه ماتریالیستى هستى مساوى با ماده است و جهان چیزى جز ترکیبات و آرایش ها و فعل و انفعال هاى خاصى ازمواد تشکیل دهنده آن نیست و اجزاى عالم همچنانکه علت قابلى و پذیراى نظم و آرایشهاى موجود هستند، علت فاعلى آن نیز مى باشند. لاجرم هیچ علتى وراى اجزاى مادى جهان براى نظم موجود گیتى لازم نیست. نقد گمانه فوق اشکالات متعددى دارد از جمله: ۱) به فرض بپذیریم که جهان خود سامان است و نظم ماده ذاتى است، لیکن چنین پندارى هرگز نیاز به علت هستى بخش را مرتفع نخواهد ساخت.
به عبارت دیگر خودسامانى ماده مساوى با جهان خدایى و مخلوق نبودن ماده آن سان که هاسپرز و دیگر ماده انگاران پنداشته اند نیست؛ چرا که خودسامانى بر فرض وجود است؛ در حالى که سؤال فلسفى از اصل وجود اجزاء تشکیل دهنده جهان است. ۲) خودسامان انگارى و نظم ذاتى ماده ناشى از خلط بین ماده در اصطلاح علم و ماده فلسفى است. شهید صدر در این باره مى نویسید: »چیزى که در علم به عنوان اصلى ترین جزء مادى شناخته شده است اتم و اجزاء درون اتمى است. آنچه اکنون در علم ماده نخستین و بسیطترین جزء به حساب مى آید، در ژرفکاوى هاى فلسفى امرى مرکب از ماده و صورت است. از همین رو نمى توان ماده علمى را مبدء اصلى پیدایش عالم به حساب آورد، چرا که آن خود مرکب از اجزایى است و هیچ یک از ماده و صورت بدون دیگرى نتوانند بود، بنابراین نیازمند عامل پیشین دیگرى هستند که عمل ترکیب را که محقق وجودى ماده مى باشد انجام دهد«.(۴) ۳) بررسى هاى فیزیک جدید نشان مى دهد که: ۱/۳) ماده اصلى جهان حقیقت واحد مشترکى است که در پدیده هاى مختلف به اشکال گوناگون ظهور پیدا مى کند. ۲/۳) خواص اجسام مرکب مادى همه نسبت به ماده نخستین آن اجسام عَرَضى هستند. به عنوان مثال میعان آب صفت ذاتى هیچ یک از عناصر تشکیل دهنده آن نیست.
از همین رو اگر آب را به دو عنصر اکسیژن و ئیدروژن تجزیه کنند، به صورت گازىِ نخستِ خود تبدیل مى شوند. و هر صفتى که زوال پذیرد ذاتى نیست. ۳/۳) خواص عناصر بسیط نیز ذاتى ماده نیست، چرا که عناصر به یکدیگر تبدیل پذیرند. بنابراین ویژگیهاى اکسیژن، ازت، رادیوم و... ذاتى ماده آنها نیستند، چرا که ذاتى شیئى از آن سلب پذیر نیست. ۴/۳) خود صفت مادیت نیز بر اساس آنچه در فیزیک جدید مطرح شده صفتى ذاتى نیست، چرا که ماده شکل و گونه اى از انرژى است و ماده و انرژى به یکدیگر تبدیل پذیرند، بنابراین صورت مادیت امرى ذاتى به حساب نمى آید. شهید صدر بر آن است که اگر آموزه هاى فیزیک جدید را با نگاه فلسفى مورد توجه قرار دهیم به طور قاطع نتیجه مى دهد که ماده نمى تواند علت فاعلى جهان و نظم و امور آن به حساب آید، چرا که ماده اصلى همه اجزاء جهان امر واحدى است و حقیقت واحد نمى تواند منشأ آثار و افعال مختلف و متباین باشد، وگرنه قوانین همه علوم بى اعتبار خواهند شد، چرا که قوانین علمى همه بر این اصل استوارند که پدیده هاى خاص و مشابه داراى آثار و نتایج ویژه و مشابه هستند.
بنابراین، ماده نخستین که وجه مشترک همه پدیده ها و مظاهر هستى است، نمى تواند علت فاعلى جهان و نظم آن به حساب آید.(۵) ۴) به فرض نظم ماده ذاتى باشد این مسأله در مورد نظم داخلى ماده قابل تصور است، اما آیا نظم خارجى - یعنى آرایش گونه گون مواد جهان به گونه اى که از آن جهانى با نظمى چنین شگفت و عظیم پدید آید - را مى توان ذاتى ماده انگاشت؟ به نظر مى رسد توجیه این مسأله بدون هدایت عاملى آگاه و هدف دار به غایت دشوار باشد. ۵) دینامیسم و حرکت ذاتى ماده به فرض ثبوت نافى آفرینشگر، محرک و ناظم خارجى نیست، چنانکه براساس حکمت متعالیه ماده مخلوقى ذاتاً متحرک و جهت دار است و آفریننده اش آن را به جعل بسیط سامانمند، متحرک و گذران و غایتمند آفریده است.(۶)

۳- ضرورت ذاتى ماده

انگاره سوم آن است که ماده واجب الوجود بالذات است و وابسته به موجود دیگرى نیست. بنابراین مى توان ماده یا جهان را خدا انگاشت و دیگر نیاز به فرض موجودى فرا اینجهانى که خالق و علت این جهان است نمى باشد.
نقد زمانى این انگاره راست مى آید که ویژگیهاى واجب الوجود بر ماده انطباق پذیر باشد، در حالیکه واقعیت چنین نیست. بر خلاف آنچه در ویژگى هاى واجب گفتیم ماده داراى ویژگیها و لوازمى است که همه حکایت از جهت امکانى و افتقار و نیازمندى آن به علت مى نماید، از جمله: (۱) ماده همواره در حرکت و سیلان است، در حالى که حرکت جز حدوث هاى پیاپى و تدریجى نیست و با وجوب وجود ناسازگار است. (۲) ماده مرکب است و مرکب نیازمند اجزاء خویش و متقوم به آنها است.
در حالى که هرگونه اناطه و وابستگى به چیزى، حتى به اجزاء داخلى، عقلى، تحلیلى و... خلاف وجوب وجود است. (۳) ماده زمان مند و مکان مند است و این عین محدودیت است، و محدودیت مساوى با فقر و نیازمندى. افزون بر این از آنچه در نقد انگاره پیشین گذشت روشن مى گردد که واجب الوجود جز خداى واحد، احد، حى، قادر، متعال نتواند بود، و با هیچ ملاک و معیار خردپذیرى نمى توان ماده یا جهان را به جاى او بى نیاز از علت و واجب الوجود به حساب آورد.
پی نوشت ها:
۱) Osillating Universe Model. ۲) Big Bang. ۳) پترسون، مایکل و دیگران، عقل و اعتقاد دینى، ص ۱۴۵. ۴) جهت آگاهى بیشتر نگا: الشهید محمدباقر الصدر: فلسفتنا، صص ۳۵۷-۳۵۱، قم: دارالکتاب الاسلامى، الطبعة العاشرة، ۱۴۰۱ ه. ۱۹۸۱ م. ۵) نگا: همان، صص ۳۴۲-۳۳۳. ۶) جهت آگاهى بیشتر نگا: طباطبائى، محمد حسین)علامه( و مطهرى، مرتضى، اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج ۴، ص ۱۸۸، قم، صدرا.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.