ابوبکر صدیق -عمر فاروق ۱۳۹۱/۰۱/۱۴ - ۳۴۳۴ بازدید

چه کسی به ابوبکر لقب «صدیق» و به عمر لقب «فاروق» را داد ؟

طبق روایات صحیح السندی که در بسیاری از کتاب‌های اهل سنت وجود دارد( جدای از اینکه شیعیان بالاتفاق این القاب را مختص امیر المؤمنین علی علیه السلام می دانند)، این دو لقب مبارک ، از القاب اختصاصی آقا امیر المؤمنین علی علیه السلام بوده است ؛ اما اهل سنت تلاش کرده اند که این فضلیت را برای خلفای دیگر نقل کنند. ما برای روشن شدن مطلب به چند روایت از منابع معتبر اهل سنت اشاره می کنیم:
1 . بسیاری از علمای اهل سنت ؛ از جمله ابن ماجه قزوینی در سننش که یکی از صحاح سته اهل سنت به شمار می‌‌آید ، با سند صحیح نقل کرده که‌:
عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِیٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ لَا یَقُولُهَا بَعْدِی إِلَّا کَذَّابٌ صَلَّیْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِینَ .
(سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البدایة والنهایة ، ج3 ، ص 26 و المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج3 ، ص 112 وتلخیص آن ، تألیف ذهبی در حاشیه همان صفحه ، و تاریخ طبری ، ج2 ، ص 56 ، والکامل ، ابن الاثیر ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطین ، حموینی ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائی ، ص 46 با سندی که تمام روات آن ثقه هستند ، و تذکرة الخواص ، ابن جوزی ، ص 108 و ده‌ها سند دیگر) .
ترجمه: عباد بن عبد الله گوید : علی علیه السلام فرمود: من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صدیق اکبر هستم ، پس از من جز دروغگو کسی دیگر خود را «صدیق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از دیگران نماز می‌خواندم .
محقق سنن ابن ماجه در ادامه می‌نویسد: فی الزوائد : هذا إسناد صحیح . رجاله ثقات . رواه الحاکم فی المستدرک عن المنهال . وقال : صحیح على شرط الشیخین .
هیثمی این روایت را در مجمع الزوائد نقل کرده و گفته است : سند آن صحیح و راویان آن مورد اعتماد هستند . همچنین حاکم نیشابوری آن را نقل کرده و گفته است : این روایت طبق شرائط مسلم و بخاری صحیح است.
2 . ابن قتیبه دینوری در کتاب المعارف می‌نویسد: عن معاذة بنت عبد الله العدویة سمعت علی بن أبی طالب على منبر البصرة وهو یقول أنا الصدیق الأکبر آمنت قبل ان یؤمن أبو بکر وأسلمت قبل أن یسلم أبو بکر. (المعارف - ابن قتیبة - ص 169 و تهذیب الکمال - المزی - ج 12 - ص 18 – 19 و البدایة والنهایة - ابن کثیر - ج 7 - ص 370 و ...).
معاذه دختر عبد الله ‌گوید که از علی بن أبی طالب علیه السلام شنیدم که بر بالای منبر بصره می‌فرمود : من صدیق اکبر هستم ، ایمان آوردم قبل از آن که ابوبکر ایمان بیاورد ، اسلام آوردم قبل از آن که ابوبکر اسلام بیاورد .
3 . ابن مردویه اصفهانی در مناقبش ؛ فخررازی ، آلوسی ، أبو حیان و جلال الدین سیوطی در تفسیرشان و نیز متقی هندی در کنز العمال ، مناوی در فیض القدیر و ... نقل کرده‌اند که پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم فرمود : الصدیقون ثلاثة : حبیب النجار مؤمن آل یاسین ، وحزبیل مؤمن آل فرعون ، وعلی بن أبی طالب الثالث ، وهو أفضلهم. (مناقب علی بن أبی طالب (ع) وما نزل من القرآن فی علی (ع) - أبی بکر أحمد بن موسى ابن مردویه الأصفهانی - ص 331؛ الجامع الصغیر - جلال الدین السیوطی - ج 2 - ص 115؛ کنز العمال - المتقی الهندی - ج 11 - ص 601 ؛فیض القدیر شرح الجامع الصغیر - المناوی - ج 4 - ص 313 ؛ تفسیر الرازی - الرازی - ج 27 - ص 57 ؛ تفسیر البحر المحیط - أبی حیان الأندلسی - ج 7 - ص 442 ؛ تفسیر الآلوسی - الآلوسی - ج 16 - ص 145 ؛ تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر - ج 42 - ص 43 و ج 42 - ص 313؛ المناقب - الموفق الخوارزمی - ص 310 و ...).
صدیقان سه نفر هستند : حبیب نجار مؤمن آل یاسین ، حزقیل مؤمن آل فرعون ، و علی بن أبی طالب علیه اسلام که او برتر از آن ها است .
حال اگر لقب ابوبکر نیز صدیق بود ، باید پیامبر اسلام متذکر می‌شد و به جای الصدیقون ثلاثة ، می‌فرمود : « الصدیقون اربعة » و ابوبکر را نیز داخل آن می‌کرد ؛ از این رو نامگذاری ابوبکر به صدیق با حصر صدیق در آن سه نفر از سوی نبی مکرم اسلام نمی‌سازد. جالب این است که جلال الدین سیوطی ، مفسر و ادیب مشهور اهل سنت در کتاب الدر المنثور و نیز قندوزی حنفی در ینابیع المودة عین همین روایت را با کمی تفاوت از کتاب تاریخ بخاری این گونه نقل می‌کنند :
وأخرج البخاری فی تاریخه عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله علیه وسلم الصدیقون ثلاثة حزقیل مؤمن آل فرعون وحبیب النجار صاحب آل یاسین وعلی بن أبی طالب. (الدر المنثور - جلال الدین السیوطی - ج 5 - ص 262 و ینابیع المودة لذوی القربى - القندوزی - ج 2 - ص 400)
ولی وقتی به نسخه‌های مختلف تاریخ صغیر و تاریخ کبیر بخاری مراجعه می‌کنیم ، این روایت را در آن نمی‌یابیم، و متوجه می شویم که در چاپهای اخیر این روایت را عمدا حذف کرده اند!! این نیز یکی دیگر از ظلم‌های است که دشمنان امیر المؤمنین در حق آن حضرت مرتکب شده‌اند و قصد داشته‌اند که با این کار فضائل بی حد و حصر امیر المؤمنین علیه السلام را از چشم مردم دور نگهداراند ؛ غافل از این که قبل از آن‌ها برخی از علمای خودشان این مطلب را دیده و نقل کرده‌اند .
اعتراف علمای اهل سنت بر جعلی بودن این دو لقب برای ابوبکر و عمر :
از طرف دیگر بسیاری از علمای اهل سنت اعتراف کرده‌اند که این دو لقب ، شایسته ابوبکر و عمر نیست و حدیث آن جعلی است . ابن جوزی ، عالم معروف اهل سنت در کتاب الموضوعات می‌نویسد :
أبی درداء از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم نقل می‌کند که آن حضرت فرمود : در شب معراج دیدم که در عرش خداوند بر لوحی سبز با نور سفید نوشته شده بود « خدایی جز خدای یکتا نیست ، محمد صلی الله علیه وآله وسلم رسول او است ، ابوبکر صدیق و عمر فاروق است ! .
بعد در نقد روایت می‌نویسد: این حدیث صحیح نیست و کسی که به آن متهم است عمر بن اسماعیل است . یحیی بن معین در باره او گفته است: سخن او ارزش ندارد ، دروغ‌گو است ، آدمی بد و خبیث است. نسائی و دارقطنی گفته‌اند : حدیث او متروک است. (الموضوعات ، ابن جوزی ، ج1 ، ص 327). و در جای دیگر می نویسد: این روایت باطل و ساختگی است و علی بن جمیل حدیث جعل می کرده است. .(الموضوعات ، ابن جوزی ، ج1 ، ص 336 ). و در جای سوم می‌گوید: این حدیث از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم صحیح نیست ؛ زیرا ابوبکر صوفی و محمد بن مجیب هر دو دروغگو هستند ، این سخن را یحیی بن معین گفته است. (الموضوعات ، ج1 ،‌ ص337) .
هیثمی نیز بعد از نقل روایت می نویسد: رواه الطبرانی وفیه على بن جمیل الرقى وهو ضعیف. (مجمع الزوائد ،‌ الهیثمی ،‌ ج9 ، ص58). این روایت را طبرانی نقل کرده و در سند آن علی بن جمیل رقی است و او ضعیف است .
و متقی هندی بعد از نقل آن می‌گوید: ابن عساکر آن را نقل کرده و در سند آن محمد بن عامر، دروغگو است. (کنز العمال ، ج13 ، ص236 ).
ابن حبان بعد از نقل دو روایت در اینباره‌ می‌نویسد: شکی نیست که این دو روایت باطل و ساختگی است. روایات بسیاری همانند آن وجود دارد که با ذکر همه آن‌ها کتاب ما طولانی خواهد شد. (کتاب المجروحین ،‌ج ج2 ،‌ ص116).
ابن حجر عسقلانی و شمس الدین ذهبی نیز بعد نقل روایت می‌گویند :این روایت باطل است و متهم به آن حسین است. (میزان الاعتدال ، ذهبی ، ج1 ،‌ ص540 و لسان المیزان ، ابن حجر ، ج2 ، ص295) .
و ابن کثیر دمشقی سلفی نیز در این باره می‌گوید: این حدیث ضعیفی است و در سند آن کسی است که در باره او سخن‌ها گفته شده و سخن او از منکرات خالی نیست. (البدایة والنهایة ، ج7 ،‌ ص230).
اما درباره عمر خوب است بدانید که نخستین بار اهل کتاب عمر را فاروق نامیدند:
محمد بن سعد در الطبقات الکبری ، ابن عساکر در تاریخ مدینة دمشق ، ابن اثیر در اسد الغابة و محمد بن جریر طبری در تاریخش می‌نویسند: ابن شهاب گوید: این گونه به ما رسیده است که اهل کتاب نخستین کسانی بودند که به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آن‌ها متأثر شدند و این لقب را در باره عمر استعمال کردند و از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم هیچ مطلبی در این باره به ما نرسیده است. (الطبقات الکبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاریخ مدینة دمشق - ابن عساکر - ج 44 - ص 51 و تاریخ الطبری - الطبری - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثیر - ج 4 - ص 57).
و نیز ابن کثیر دمشقی سلفی در ترجمه عمر بن الخطاب در کتاب معتبر البدایة والنهایة می‌نویسد :
عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، ‌گویند که اهل کتاب این لقب را به عمر دادند. (البدایة والنهایة - ابن کثیر - ج 7 - ص 150).
در نتیجه ، لقب «صدیق» مخصوص امیر المؤمنین است و هر آن‌چه اهل سنت از زبان پیامبر اسلام در باره ابوبکر نقل کرده‌اند ، ساخته و پرداخته دیگران است ؛ همان طور که لقب «فاروق» نیز از آنِ امیر المؤمنین علی(ع) بوده و اهل کتاب آن را به خلیفه دوم هدیه کرده‌اند.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
سلام..چرا مولا علی ع وقتی دید حقش غصب شد به خاطر حفظ حقانیت در اسلام و جلوگیری از تفرقه و شیعه و سنی شدن مسلمانان قیام نکرد.نه حق شخصی
پرسمان
سلام علیکم، کتب تاریخ و سیره مملو از شرح و تفصیل علل و عوامل حوادث دوران حیات پر بار امیرالمومنین علی ـ علیه السلام ـ بعد از رحلت پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ تا زمان شهادت مظلومانه آن امام همام می باشند و علماء بزرگوارما و دیگر اندیشمندان منصف از مذاهب مختلفه در تحلیل عملکردهای امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ در دوران خلفاء ثلاثه کتاب ها نوشته اند و ما در این مقاله ، با بیان مقدمه ای کوتاه به سراغ کتاب شریف نهج البلاغه می رویم و از منظر کتابی که اخ القرآن نامیده شده و از زبان کسی که خود بی تردید قرآن گویا است تحلیل وقایع آن روزگار پر آشوب را نگاه کرده و به نظاره می نشینیم:زندگی ائمه طاهرین ـ علیهم السلام ـ و در رأس آن دوران حیات امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ آیینة تمام نمای طاعت و بندگی خدای متعال بوده و بر اساس صلاح و مصلحت جامعه اسلامی و بلکه جامعه بشری سپری گردیده است. و لذا زندگانی پر برکت آن بزرگواران در ابعاد مختلفة آن قیام به امر دین و صلاح جامعه انسانی محسوب می گردد و از نظر واقع هیچ فرقی میان سکوت آن بزرگواران و خصوصاً امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ (با این که سکوت هم نکردند ) و میان قیام و مبارزه علنی آن ها وجود ندارد، زیرا همه افعال و اقوال آن ها بر اساس وظیفه شرعی و الهی که خود آن ها از همه مردم آگاه تر به آن بوده و بر اساس صلاح جامعه اسلامی بوده است و هرگاه وظیفة الهی شان و صلاح امت اسلامی اقتضاء می کرده قیام و مبارزه مصلحانه نموده و هرگاه وظیفه الهی شان و صلاح امت اسلامی مقتضی سکوت و بردباری در برابر ستم هایی که در حق آن ها روا داشته شده است بوده سکوت اختیار نموده اند و این سکوت هیچ گاه به منزله کوتاه آمدن و چشم پوشی در قبال وظایف الهی و شرعی و بر خلاف مصلحت امور مسلمین نبوده است. بلکه در حقیقت نقش قیام و مبارزه علنی و مصلحانه را ایفا نموده است و با سکوتشان همان کاری را کرده اند که گاهی به مقتضای زمان و مصلحت دین حرکت و قیام علنی که منجر به ریختن خون ها گردیده است نموده اند. و لذا پاسخ اجمالی سئوال هم از نظر نهج البلاغه به همین لحاظ وظیفة الهی و اقتضاء صلاح امور امت اسلامی خواهد بود.اینک به تفصیل پاسخ که در چندین خطبه و نامه در نهج البلاغه به آن اشاره شده است می پردازیم:
امام ـ علیه السلام ـ در خطبه سوم نهج البلاغه که معروف به خطبة شقشقیه است به ابن عباس چنین می فرماید: «آگاه باش، سوگند به خدا که پسر ابی قحافه (ابی بکر که اسم او در جاهلیت عبدالعزی بود، حضرت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ آن را تغییر داده، عبدالله نامید) خلافت را مانند پیراهنی پوشید و حال آن که می دانست من برای خلافت (از جهت کمالات علمی و عملی) مانند قطب آسیا هستم (چنان که دوران و گردش آسیا قائم به آن میخ آهنی وسط است و بدون آن خاصیت آسیایی ندارد، همچنین خلافت به دست غیر من زیان دارد، مانند سنگی است که در گوشه افتاده و در زیر دست و پای کفر و ضلالت لگدکوب شده) علوم و معارف از سرچشمة فیض من مانند سیل سرازیر می شود، هیچ پرواز کننده ای در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمی رسد، پس (چون پسر ابی قحافه پیراهن خلافت را به ناحق پوشید و مردم او را مبارک باد گفتند) جامة خلافت را رها و پهلو از آن تهی نمودم و در کار خود اندیشه می کردم که آیا بدون دست (نداشتن سپاه و یاور) حمله کرده (حق خود را مطالبه نمایم) یا آن که بر تاریکی کوری (گمراهی مردم) صبر کنم که در آن پیران را فرسوده جوانان را پژمرده و پیر ساخته، مومن (برای دفع فساد) رنج می کشد تا بمیرد، دیدم صبر کردن خردمندی است، پس صبر کردم در حالتی که چشمانم را خاشاک و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود (بسیار اندوهگین شدم، زیرا در خلافت ابوبکر و دیگران جز ضلالت و گمراهی چیزی نمی دیدیم و چون تنها بودم و یاوری نداشتم نمی توانستم سخنی بگویم)
میراث خود را تاراج رفته می دیدم (منصب خلافت را غصب کردند و فساد آن در روی زمین تا قیام قائم آل محمد ـ علیهم السلام ـ باقی است، پس از وفات رسول مکرم اسلام ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ که خلافت را به ناحق غصب کردند و مردم را به ضلالت و گمراهی انداختند، برای حفظ اسلام و این که مبادا انقلاب داخلی بر پا شده و دشمن سوء استفاده نماید، مصلحت در چشم پوشی از خلافت و شکیبایی دانستم) تا این که اولی (ابوبکر) راه خود را به انتها رسانده (پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز درگذشت و پیش از مردنش) خلافت را بعد از خودش در آغوش ابن خطاب (عمر) انداخت، جای بسی حیرت و شگفت است که در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را درخواست می نمود (می گفت: اقیلونی فلستُ بخیرکم و علیٌ فیکم؛ یعنی ای مردم بیعت خود را از من بردارید و مرا از خلافت عزل نمایید که من از شما بهتر نیستم و حال آن که علی ـ علیه السلام ـ در میان شماست) ولی چند روز از عمرش مانده وصیت کرد خلافت را برای عمر، این دو نفر خلافت را مانند دو پستان شتر میان خود قسمت کردند ـ خلافت را در جای درشت و ناهموار قرار دادند در حالتی که عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج آور بود و اشتباه او (در مسایل دینی) بسیار و عذر خواهیش بی شمار بود. پس سوگند به خدا مردم در زمان او گرفتار شده و اشتباه کردند و در راه راست قدم ننهاده از حق دوری نمودند، پس من هم در این مدت طولانی (ده سال و شش ماه) شکیبایی ورزیده با سختی محنت و غم همراه بودم، عمر هم راه خود را پیمود (و پیش از مردن) امر خلافت را در جماعتی قرار داد که مرا هم یکی از آن ها گمان نمود، پس بار خدایا از تو یاری می طلبم برای شورایی که تشکیل شد و مشورتی که نمودند، چگونه مردم مرا با ابوبکر مساوی دانسته، درباره من شک و تردید نمودند تا جایی که امروز با این اشخاص (پنج نفر اهل شورا) هم ردیف شده ام و لکن در فراز و نشیب از آن ها پیروی نمودم (برای مصلحت در همه جا با آن ها موافقت کردم)...»۱
عوامل اصلی سکوت ۲۵ ساله امیرالمومنین علی علیه السلام
تأمل و دقت در فرازهای این خطبه نشان می دهد که دو عامل اصلی باعث سکوت امام در دوران بیست و پنج ساله خلافت خلفاء سه گانه بوده است:
الف) بی وفایی مردم و پشت کردن آن ها به حقیقتی که رسول مکرم اسلام ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ در زمان حیاتش و در مقاطع مختلف به آن توصیه فرموده بود، خصوصاً تفرقه و نفاق سران و بزرگان صحابه برای به دست آوردن منصبی که بعد از رحلت پیامبر اکرم آماده می دیدند و لذا در چنین شرایطی که تعداد حامیان امام از عدد انگشتان دست تجاوز نمی کرد همان گونه که خود امام در صدر خطبه به آن اشاره فرمود (بدون دست) هرگونه قیام و مبارزه علنی و مسلحانه غیر ممکن و در حکم انتحار محسوب می شد.
ب) پرهیز از اختلاف و دو دستگی بلکه چند دستگی در جامعه نوپای اسلامی که ثمره سال ها مبارزه و جهاد و خون دل خوردن های پیامبر عظیم الشأن اسلام ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ و مسلمانان بود و لذا امیر المۆمنین ـ علیه السلام ـ همان گونه که خودش در یکی از فرازهای این خطبه فرمود برای حفظ کیان اسلامی و وحدت جامعه مسلمان نه تنها در برابر غصب حق مسلم خود صبر نموده بلکه (در فراز و نشیب ها از آن ها پیروی نمود) (و خار در چشم و استخوان در گلو) چنان چه خودش فرمود، بسان سرباز گمنام در مقاطع مختلف با ارشاد و راهنمایی خلفاء خصوصاً در زمان عمر، کجروی ها و اشتباهات آنان به آن ها گوشزد می فرمود، چنانچه در منابع سنی و شیعه نقل شده که عمر مکرر می گفت: «اگر علی نبود عمر هلاک می گردید».
در خطبه صد و شصت و یک نهج البلاغه نیز امام ـ علیه السلام ـ به این دو عامل اشاره نموده و می فرماید: «پس بدان تسلط (سه خلیفه) بر ما به خلافت با این که ما از جهت نسب (خویشی با پیغمبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ ) برتر و از جهت نزدیکی به رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ استوارتریم، برای آن است که خلافت مرغوب و برگزیده بود (هر کس طالب آن بود اگر چه لیاقت نداشت، پس) گروهی با آن بخل ورزیدند (و نگذاشتند سزاوار به آن مقام بر آن بنشیند) و گروه دیگری (امام ـ علیه السلام ـ ) بخشش نموده (برای حفظ اساس اسلام) از آن (و به ظاهر از برخی اصول دیگر) چشم پوشیدند (چون از یک طرف برای گرفتن حق یاوری نداشتند و از طرف دیگر همراهی نکردن با آن ها به ضرر جامعه نوپای اسلامی بودند، چنان چه در خطبه ۳ به آن اشاره شد) و حَکَم (میان ما و ایشان) خدا است».۲
در خطبه صد و هفتاد و یک به عامل تنهایی و اتفاق قریش بر این که نگذارند خلافت به اهل آن برسد اشاره نموده و عرض می کند: «خدایا من بر قریش و کسانی که آن ها را یاری می کنند از تو کمک می طلبم زیرا آن ها خویشی مرا قطع کردند (نسبت مرا با رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله وسلم ـ مراعات ننمودند) و بزرگی مقام و منزلت مرا کوچک شمردند (مرا هم ردیف خود دانستند) و در امر خلافت که اختصاص به من داشت بر دشمنی با من اتفاق کردند».۳
آن چه در این سه خطبه به آن اشاره گردید تنها به عنوان نمونه و مواردی است که دارای تفصیل بیشتر بود و در نهج البلاغه در بیش از پانزده خطبه و نامه و حکمت امام ـ علیه السلام ـ به مساله خلافت و علل و عوامل سکوت خودش در برابر خلفاء ثلاثه به تصریح و اشاره سخن گفته است و شما می توانید به خطبه های شماره: ۳، ۳۳، ۳۷، ۶۶، ۱۵۲، ۱۶۱، ۱۶۹، ۱۷۱ و ۱۸۸، و نامه های شماره: ۶، ۳۶ و ۴۵ و حکمت های شماره: ۲۱، ۱۸۱ و ۱۷۵ مراجعه نمایید.
برگرفته از پایگاه تبیان
پی نوشت‌ها:
۱ . فیض الاسلام، نهج البلاغه، خ۳، ص۴۶.
۲ . همان، خطبه ۱۶۱، ص۵۱۸.
۳ . همان، خطبه ۱۷۱، ص۵۵۵.
میهمان
این همه شما یک طرفه دارید صحابه پیامبرروبی ارزش جلوه میدید آیا این افرادهیچ اقدام وگام موثری دراره دین خداانجام نداده اند؟؟؟آیا این بزرگواران که شما فقط قصدتخریب انهارادارید درجنگها حضورنداشتند؟؟آیا پول ودارایی خودرابرای آزادی بردگان مانندعمارویاسر خرج نکردن که جنابان آنان راحذف میکنید پس درآن زمان هم افرادی کوته فکرمثل شماهم بوده بزرگوار توبه کن وازپیامبروخداوند خجالت بکشید. .نگفتیدچراپیامبردودخترخودراچرابه عثمان داد؟؟؟مگه آدم بدی نبود!چراعلی دخترخودروبه عمرداد؟؟؟مگه اینابدنبودن. چراپیامبردخترابوبکرروبه همسری گرفت. ..؟؟؟؟عزیز مابندگان خدامیگیم اونهاادم بدی بودن ولی پیامبرخدا که فرستاده خودش است قدرت تشخیص خوب وبدخودشو استخفراله نداره. ....متاسفم برای خرافات وافکارتهی شما....انشالله خداونددراخرت ازگناهان شما بگذرد..امین
پرسمان
سلام علیکم، در تاریخ و منابع تاریخی آنچه مورد توجه و عنایت است اعمالی است که در مسیر جامعه تاثیرگذار و اثربخش است مثلا ابن ملجم یا شمر که حضرت علی(ع) و امام حسین(ع) را شهید کردند، در طول زندگی شخصی حتماکارهای خوب شخصی هم داشتند ولی آنچه آنها را شاخص کرده و سر زبانها آنداخته این یک کارهای بد وتاثیرگذار آنهاست. حالا وقتی که از آنها یاد می کنیم لازم نیست که کارهای خوب شخصی احتمالی آنها را هم ذکر بکنیم آنچه مهم است این است که آنها اهل عذابند و کارهای خوب آنها مثل نماز و یا حج آنها را نجات نخواهد داد .
وقتی که اثبات شود که پیامبر(ص)، برای هدایت ومصلحت جامعه مسلمین علی(ع) را جانشین خودش کرده و ابوبکر و عمر، علی را کنار زده اند ،این کار این دو نفر خطایی بزرگ و خلاف مصلحت جامعه مسلمین بوده است که پیامبر(ص) برنامه آن را مشخص کرده بودند، لذا وقتی از عملکرد مهم و تاثیرگذار سوال می شود و ما ازآنها یاد می کنیم ضرورتی ندارد که خوبیهای شخصی آنها که در زمان حیات پیامبر داشتند را بیان کنیم . مهم تصمیمات تاثیرگذار سیاسی اجتماعی آنها پس از رحلت پیامبر اعظم است که باعث تغییر مسیر تاریخ جامعه مسلمین شد. شما که خود را پیرو آنها می دانید و تمام کارهای آنها را حق می دانید خوبیهایشان بیان می کنید ولی ما که تصمیم مهم مدیریت اجتماعی آنها را خطا می دانیم نیازی برای بیان خوبیهای جزیی آنها نمی بینیم .
داماد پیامبر شدن و یا پدر خانم پیامبر شدن دلیل حقانیت نیست آنهم قبل از وفات پیامبر. آن زمان که عثمان با ربیبه پیامبر ازدواج کرد مشکلی در بین نبود ، مشکلات پس از وفات پیامبر به وجود آمد .
ماها وظیفه داریم بر اساس منابع و مآخذ موجود تحقیق کنیم و حقیقت را به دست بیاوریم . لذا آنچه ما بر اساس منابع اهل سنت و شیعه به دست آورده ایم این است که خلافت خلفای ثلاثه برخلاف نظر پیامبر اسلام(ص) بوده و مسیری خلاف مصلحت جامعه و به اشتباه طی شده است. مثلا در منابع معتبر اهل سنت آمده است که شیخین به خانه علی (ع) آمدند و از فاطمه زهرا سلام الله علیها عیادت کردند و حضرت فاطمه اظهار کردند که از آنان راضی نیستند و فاطمه زهرا سلام الله علیها در حالی که از آنان ناراضی بود وفات کرد .
در مورد ناراضی بودن فاطمه زهرا می توانید مراجعه کنید به صحیح بخاری، ج۴، ص۷۹ ، ج۵، ص۱۳۹ وج۸، ص۱۴۹ .
میهمان
َپیامبر از اول نمی دانست عمر و ابوبکر. و عثمان منافقند تا آنها را رسوا کند تااینطوری اسلام بهلجن کشیند
پرسمان
سلام علیکم، همیشه پیامبر و امامان بر اساس ظاهر عمل می کنند و مکلف به عمل به ظاهرند، نه عمل بر اساس باطن انسانها ، ظاهر آنان مسلمان بود و پیامبر با آنان به عنوان مسلمان رفتار می کرد .

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.