نسخه آزمایشی

اثبات وجود امام زمان(عج) برای اهل سنّت ۱۳۸۹/۹/۶ - ۱۱۱۸۸ بازدید

اثبات وجود امام زمان(عج) برای اهل سنّت




پرسش: چگونه می
توان وجود مهدی موعود را برای برادران اهل سنّت اثبات نمود؟


پاسخ:

در این که مهدی
موعود ظهور خواهد کرد، بین شیعه و سنّی اختلافی نیست. متعاقباً روایات این مطلب را
از کتب اهل سنّت ذکر خواهیم نمود.

همچنین شک نیست
که مهدی موعود بر امّت رسول خدا(ص) امامت خواهد داشت؛ و رسول خدا(ص) به اطاعت او
فرمان داده است. پس او جزء خلفای رسول الله(ص) می باشد؛ و می آید تا دین او را
احیاء کند. این معنا نیز از روایاتی که خواهیم آورد به وضوح پیداست. او کسی است که
طبق روایات اهل سنّت، عیسی مسیح(ع) به او اقتدا خواهد نمود. پس یقیناً او یک رهبر
عادی عرفی نیست.

از طرف دیگر،
رسول خدا(ص) به صراحت فرموده اند که خلفای حضرتش دوازده نفر خواهند بود؛ نه بیش و
نه کم. روایات این مطلب را هم از منابع اهل سنّت، متعاقباً بیان خواهیم نمود.

کار هدایت
اوّلین خلیفه رسول خدا(ص) بعد از وفات حضرتش شروع می شود؛ و یکی بعد از دیگری می
آیند تا نوبت به خلیفه دوازدهم برسد. لکن آن خلیفه دوازدهم که مهدی موعود می باشد،
هنوز قیام نکرده است.

از طرف دیگر،
شیعه و سنّی قائل به وجوب وجود امام می باشند؛ و قبول دارند که امّت هیچگاه بی امام
نمی تواند باشد؛ و تا قیامت خلفای رسول خدا به عنوان امام در میان امّت خواهند بود.
حدیث نبوی مشهور نیز مؤید این معناست که: «مَنْ مَاتَ وَ
لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة
ــ هر کس
بمیرد و امام زمان خودش را نشناسد با مرگ جاهلیت مرده است.»

از زمان
پیامبر(ص) حدود هزار و چهارصد سال گذشته است؛ و در این مدّت طبق روایت نبوی، نباید
بیش از دوازده خلیفه باشند.

و می دانیم که
هیچ خلیفه ای تاکنون عمر طولانی نداشته است.

پس یا آخرین
آنها عمری طولانی کرده یا یکی از خلفای میانی عمر طولانی دارد. دومی نه سندی دارد و
نه قائلی که اعتقادات درست داشته باشد. لذا دومی درست خواهد بود که مدّعای شیعه است
و صدها روایت معتبر در منابع شیعه بر آن دلالت دارند.

 

ـ امّا روایاتی
که در ضمن استدلال به آن اشاره نموده و قولشان را دادیم.

۱ـ قال رسول
اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: «لو لم یبق من
الدنیا إلا یوم لطوله اللّه عز و جل حتى یملک رجل من أهل بیتى یملک جبل الدیلم و
القسطنطینیة.
ــ اگر از دنیا نمانده باشد مگر یک روز، خدای عزّ و جلّ آن
را روز را طولانی می کند تا مردی از اهل بیت من ملک و سلطنت یابد. او بر کوه دیلم
(البرز) و قسطنطینیه سلطه پیدا می کند.»[۱]

این روایت،
صراحت دارد که موعود آخر الزمان از نسل پیامبر (ص) است.

۲ـ قال رسول
اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: «المهدى منا أهل
البیت یصلحه اللّه فى لیلة
ـ مهدی از ما اهل بیت است، که خدا کار او را
در یک شب درست می کند.»[۲]

در این حدیث که
رئیس حنبلی ها نقل نموده و در معتبرترین کتب اهل سنّت؛ یعنی صحیح بخاری نیز آمده،
مهدی جزء اهل بیت شمرده شده است.

۳ـ
«عن عبد اللّه قال: بینما نحن عند رسول اللّه صلّى اللّه
علیه (و آله) و سلم إذا أقبل فتیة من بنى هاشم فلما رآهم النبى صلّى اللّه علیه (و
آله) و سلم اغرورقت عیناه و تغیر لونه قال: فقلت: ما نزال نرى فى وجهک شیئا نکرهه،
فقال:إنا أهل بیت اختار اللّه لنا الآخرة على الدنیا، و إن أهل بیتى سیلقون بعدى
بلاء و تشریدا و تطریدا حتى یأتى قوم من قبل المشرق معهم رایات سود فیسألون الخیر
فلا یعطونه فیقاتلون فینصرون فیعطون ما سألوا فلا یقبلونه حتى یدفعوها إلى رجل من
أهل بیتى فیملأها قسطا کما ملأوها جورا، فمن أدرک ذلک منهم فلیأتهم و لو حبوا على
الثلج
 ــ «عبد الله» روایت مى کند، هنگامى که حضور رسول خدا صلّى اللّه
علیه و آله شرفیاب بودیم، گروهى از جوانان بنى هاشم از آنجا عبور مى کردند، همین که
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله آنها را دید، دیدگانش اشک آلود شد و رنگ چهره
مبارکش تغییر کرد. عرض کردیم: یا رسول الله! آرزو مى کنیم که هرگز چهره شما را
غمناک و متأثر نبینیم! فرمود: ما خاندانى هستیم که خداى تعالى آخرت را به جاى دنیا
براى ما برگزیده است؛ و من یقین دارم پس از درگذشت من، اهل بیتم گرفتار شکنجه امّتم
قرار مى گیرند، طوری که آنها را از پاى درمى آورند و از شهرى به شهرى و از مکانى به
مکان دیگر، آواره  مى سازند. و این رفتار را همواره ادامه مى دهند تا هنگامى که
مردمى از جانب مشرق با پرچمهاى سیاه ظهور مى کنند، اینان از مردم درخواست خیر مى
کنند. مردم به آنها پاسخ درستى نمى دهند در نتیجه با آنها نبرد مى کنند و پیروز مى
شوند. و آنچه را خواسته اند به آنها مى دهند لیکن آنها نمى پذیرند و بدین حال به سر
مى برند تا اختیارات کامل را در دست مردى از اهل بیت من قرار دهند. او هم به حسب
وظیفه اى که دارد با مخالفان نبرد مى کند تا دنیا را همانطور که بى عدالتى فراگرفته
است، از عدل و داد لبریز سازد.اینک کسى که آنها را دریابد دست از دامن آنها برندارد
هر چند هم در شدت سرما و ناراحتى باشد.»[۳]

در این روایت،
که به خاطر اشاره به مظلومیت اهل بیت (ع)، نقل آن از سوی برادران اهل سنّت بسیار
عجیب می باشد، به صراحت بیان شده که موعود نهایی از اهل بیت (ع) می باشد. ضمناً
منظور از «جانب مشرق» در این روایات، طبق آنچه در دیگر روایات وارد شده، منطقه
خراسان می باشد؛ که قیام آنها پیش در آمد قیام امام زمان (ع) خواهد بود.

۴ـ
«عن النبى صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم قال: لو لم یبق
من الدهر إلا یوم لبعث اللّه رجلا من أهل بیتى یملأها عدلا کما ملئت جورا.

ــ اگر از روزگار، جز یک روز باقى نمانده باشد، خداى تعالى مردى از اهل بیت مرا
برمى گمارد تا دنیا را پر از عدل و داد نماید، همانطور که پر از ظلم و جور شده
است.»[۴]

در این روایت
نیز موعود بشریت جزء اهل بیت معرّفی شده است.

۵ـ
«عن أبى سعید الخدرى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه
(و آله) و سلم: لا تقوم الساعة حتى تملأ الأرض ظلما و جورا و عدوانا ثم یخرج من أهل
بیتى من یملأها قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و عدوانا، قال: هذا حدیث صحیح على شرط
الشیخین
ــ «ابو سعید خدرى» از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله روایت مى
کند که قیامت برپا نمى شود مگر زمانیکه روى زمین لبریز از ظلم و جور و عداوت و
دشمنى شود، آنگاه شخصى از خاندان من قیام مى کند که روى زمین را لبریز از عدل و داد
مى سازد، در حالیکه پر از ظلم و عداوت شده است.» «حاکم نیشابوری» گوید: این حدیث
طبق نظر «مسلم» و «بخارى» صحیح است.»[۵]

۶ـ قال رسول
الله (ص) : «کیف أنت یا عوف إذا افترقت الأمة على ثلاث و
سبعین فرقة واحدة منها فى الجنة و سائرهن فى النار ؟ قلت متی ذلک یا رسول الله ؟
قال اذا کثرت الشرط و ملکت الاماء و قعدت الجُمَلا علی المنابر و اتخذ القرآن
مزامیراً و زخرفت المساجد و رفعت المنابر و اتخد الفیء دولا و الزکاة مغرماً و
الامانة مغنماً و تفقه فی الدین لغیر الله و اطاع الرّجل امرأته و عق امّه و اقصی
ابه و لعن آخر هذه الامّة اولها و ساد القبیلة فاسقهم و کان زعیم القوم ارذلهم و
اکرم الرّجل اتقاء شره، فیومئذ یکون ذاک فیه. یفزع الناس یومئذ الی الشام و الی
مدینة یقال له دمشق، من خیر مدن الشام؛ فتحصنهم من عدوهم، قیل: و هل تفتح الشام؟
قال بلی وشیکاً، تقع الفتن بعد فتحها ثم تجئ فتنة غبراء مظلمة ثم تتبع الفتن بعضها
بعضا حتى یخرج رجل من أهل بیتى یقال له المهدى فان أدرکته فاتبعه و کن من المهتدین.

ـ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله خطاب به «عوف»، فرمود: اى عوف! چگونه خواهى بود
زمانی که امّتم به هفتاد و سه فرقه تقسیم شوند؛ که فقط یک فرقه از آنها بر حق  و
اهل بهشتند و مابقى ـ هفتاد و دو فرقه دیگر ـ بر باطل و اهل دوزخ اند؟ گفتم: کی
چنین خواهد شد ای رسول خدا؟ فرمود: آنگاه که شرط بندی رایج شود؛ و بردگان حاکم
شوند؛ و گردن کلفتها بر منبر[۶]
می نشینند؛ و قرآن را تبدیل به موسیقی می کنند؛ و مساجد طلاکاری می شوند؛ و منبرها
بلند ساخته می شوند؛ و اموال عمومی را مال شخصی خود می کنند؛ و زکات دادن را غرامت
(پل زور) می شمارند؛ و امانت را غنیمت بر می دارند؛ و در دین ژرف نگری می شود، امّا
به خاطر خدا؛ و مرد از زن خود اطاعت می کند، عاقّ مادر خود می شود و پدر خود را می
راند؛ و آخر این امّت، پیشگامان آن را لعن می کنند؛ و فاسق قبیله بزرگ آن می گردد؛
و پستترین قوم، حاکم آنها می شود؛ و بزرگوارترین مردان اهل طمع و حرص دانسته می
شوند؛ در چنین موقعی آن اتّفاق خواهد افتاد. در چنان روزی مردم به سوی شام و شهری
به نام دمشق پناه می برند، که از بهترین شهرهای شام است؛ پس آن شهر آنها را از
دشمنانشان پناه می دهد. گفته شد:آیا شام فتح می شود؟ فرمودند: بلی به زودی. بعد از
فتح آن فتنه ها بلا می گیرد؛ سپس فتنه ای سخت و تاریک می آید؛ سپس فتنه ها پشت سر
هم ظاهر می شوند تا این که مردی از اهل بیت من قیام می کند که او را مهدی گویند. پس
اگر او را درک نمودی پیرویش کن تا از هدایت یافتگان باشی.»[۷]

در این حدیث
منقول از اهل سنّت، افزون بر این که نام موعود آخر الزمان با عنوان مهدی برده شده،
و تصریح گردیده که او از اهل بیت (ع) می باشد، بیان شده که مسلمین به هفتاد و سه
فرقه تقسیم خواهند شد و تنها یک فرقه از آنها بر حقّ است؛ که آنها در ارتباط با
مهدی موعود هستند. افزون بر این مطالب، اوضاع جهان در زمان ظهور مهدی موعود نیز
بیان شده است. البته دقّت شود که این اوصاف، اوّلاً مربوط به کلّ جهان آن روز می
شود نه یک منطقه خاصّ. ثانیاً این اوصاف عمومیت دارند نه کلّیت؛ یعنی اکثراً چنین
خواهد بود نه همه جا و در مورد همه کس. عملاً نیز مشاهده می فرمایید که بسیاری از
این علائم، در دنیای امروز تحقّق یافته اند. مثلاً اکثر حاکمان دنیا، جزء بدترین
مردمان عصر می باشند؛ یا اطاعت از زن در اکثر مردان دیده می شود؛ یا اکثر قضات
دنیا، اهل عدالت نیستند؛ یا قرآن کریم، بیشتر به عنوان زینت مجالس و برای فخر فروشی
خوانده می شود نه برای درس گرفتن از آن؛ یا برخی به اصطلاح روشنفکران مسلمان
امروزی، پیشگامان اسلام و حتّی اهل بیت (ع) را متّهم به جهل و بی تمدّنی و امثال می
کنند.

۷ـ
«عن أبى أیوب الأنصارى قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه
علیه (و آله) و سلم لفاطمة سلام اللّه علیها: نبینا خیر الأنبیاء و هو أبوک، و
شهیدنا خیر الشهداء و هو عم أبیک حمزة، و منا من له جناحان یطیر بهما فى الجنة حیث
شاء و هو ابن عم أبیک جعفر، و منا سبطا هذه الأمة الحسن و الحسین و هما ابناک، و
منا المهدى
 ــ «ابو ایوب انصارى» روایت کرده است که رسول خدا صلّى
اللّه علیه و آله خطاب به فاطمه زهرا علیها السّلام، فرمود: پیغمبر ما، بهترین
پیغمبران است و او پدر تو است و شهید ما، بهترین شهیدان است و او «حمزه»، عموى پدر
تو است. و از ما خانواده بزرگوارى است که خداى تعالى دو بال به او مرحمت فرموده است
تا در بهشت به هر کجا که بخواهد پرواز نماید و او «جعفر»، پسر عموى تو است. و از
خاندان ما دو سبط این امت حسن و حسین علیهما السّلام هستند که دو فرزند تو باشند و
مهدى از خاندان ماست.»[۸]

۸ـ
«عن أم سلمة قالت: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و
آله) و سلم یقول: المهدى من عترتى من ولد فاطمة
ــ ام سلمه ـ همسر
پیامبر ـ روایت مى کند که از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که مى فرمود:
مهدى، از عترت من و از فرزندان فاطمه است.»[۹]

۹ـ باز فرمود:
«إبشرى یا فاطمة فان المهدى منک ــ مژده باد تو را،
اى فاطمه! که مهدى، از وجود تو است.»[۱۰]


۱۰ـ «عن حذیفة إن النبى صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم
قال: لو لم یبق من الدنیا إلا یوم واحد لطول اللّه ذلک الیوم حتى یبعث رجلا من ولدى
اسمه کاسمى، فقال سلمان: من أى ولدک یا رسول اللّه؟ قال: من ولدى هذا و ضرب بیده
على الحسین علیه السلام.
ــ «حذیفه» روایت مى کند که رسول اکرم صلّى
اللّه علیه و آله که فرمودند: اگر از عمر دنیا، جز یک روز باقى نمانده باشد، خداى
 تعالى همان یک روز را آنقدر طولانى مى فرماید، تا مردى از فرزندانم را که هم اسم
من است برانگیزد. «سلمان» پرسید: مهدى از کدامیک از فرزندان شماست؟ فرمود: از این
فرزندم و دست مبارک را به شانه حسین علیه السلام نواخت.»[۱۱]

۱۱ـ
«عن على بن الهلالى عن أبیه قال: دخلت على رسول اللّه
صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم فى الحالة التى قبض فیها فاذا فاطمة سلام اللّه
علیها عند رأسه فبکت حتى ارتفع صوتها فرفع صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم طرفه
الیها (إلى أن قال) یا فاطمة و الذى بعثنى بالحق إن منهما یعنى من الحسن و الحسین
علیهما السلام مهدى هذه الأمة إذا صارت الدنیا هرجا و مرجا و تظاهرت الفتن و تقطعت
السبل و أغار بعضهم على بعض فلا کبیر یرحم صغیرا و لا صغیر یوقر کبیرا فیبعث اللّه
عز و جل عند ذلک من یفتح حصون الضلالة و قلوبا غلفا یقوم بالدین فى آخر الزمان کما
قمت به فى أول الزمان و یملأ الأرض عدلا کما ملئت جورا، قال: خرجه الحافظ أبو
العلاء الهمذانى.
ــ «على بن هلالى» از پدرش روایت مى کند، هنگامى که
رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله آخرین روزهاى آخر عمر خود را سپرى مى کرد و
سرانجام هم درگذشت، حضور مبارکش شرفیاب شدم و این در حالى بود که فاطمه علیها
السّلام در بالاى سر مبارک نشسته بود، و از این که پدر ارجمندش در حال جان دادن بود
بلند مى گریست، چنانکه صداى گریه اش به گوش رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رسید.
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله سر برداشت و نگاهى به فاطمه علیها السّلام کرد (تا
آنجا که فرمود) اى فاطمه! به خدایى که مرا به راستى فرستاده است، مهدى این امّت، از
نسل حسن و حسین علیهما السّلام است. و فرمود: زمانی که در دنیا هرج و مرج به وجود
بیاید و آتشهاى فتنه گرى از هر سو زبانه بکشند و راهها بسته شوند و مردم علیه
یکدیگر دست چپاول دراز کنند، چندان که کوچک به بزرگ احترام نگذارد و بزرگ به کوچک
رحم ننماید، در آن هنگام است که خداى عزّ و جلّ کسى را برمى گمارد که حصارهاى
گمراهى را ویران کند و دلهاى تاریک از دشمنى خدا و رسول و اولیاى او را از آلودگى
پاک کرده و روشن گرداند. آرى، او در آخر الزّمان پیکره دین را استوار مى دارد،
همانطور که من در اوّل بعثت به پایدارى آن همّت گماشتم؛ و زمین را پر از عدل و داد
مى کند، همانگونه که پر از ظلم و جور شده است.»[۱۲]

۱۲ـ رسول خدا
فرمود: «یلتفت المهدى علیه السلام و قد نزل عیسى بن مریم
علیه السلام کأنما یقطر من شعره الماء فیقول المهدى علیه السلام: تقدم فصلّ بالناس،
فیقول: إنما أقیمت الصلاة لک، فیصلّى خلف رجل من ولدى
 ــ هنگام ظهور
حضرت مهدى (عج)، حضرت عیسى بن مریم علیهما السّلام، از آسمان فرود مى آید در حالیکه
به نظر مى رسد از موهایش قطرات آب مى ریزد، سپس حضرت مهدی (عج) پیشنهاد مى کند که
جلو بایستید تا مردم نماز خود را با اقتداى به شما به جاى آورند. حضرت عیسى علیه
السلام مى فرماید: همانا نماز فقط برای تو برپا شده است. پس عیسى علیه السلام پشت
سر مردى از فرزندان من نماز مى گزارد.»[۱۳]

۱۳ـ رسول خدا
فرمودند: «منا الذى یصلّى عیسى بن مریم خلفه
 ــ از ماست کسى که عیسى بن مریم علیهما السّلام پشت سراو نماز مى خواند و به وى
اقتدا مى کند.[۱۴]

۱۴ـ
«عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه
علیه (و آله) و سلم: یخرج الدجال فى خفقة من الدین و إدبار من العلم (إلى أن قال)
فاذا هم بعیسى بن مریم فتقام الصلاة فیقال له: تقدم یا روح اللّه فیقول: لیتقدم
إمامکم فلیصل بکم
ــ «جابر بن عبد الله» روایت مى کند که رسول خدا صلّى
اللّه علیه و آله فرمود: زمانیکه دین اسلام به حالت خفقان درآید و علم و دانش الهى
بر مردم پشت کند، «دجّال» خروج مى کند (تا آنجا که مى گوید) عیسى علیه السلام نازل
مى شود، در حالیکه صفهاى جماعت منعقد شده و مردم آماده برپایى نماز هستند، به آن
حضرت مى گویند: یا روح الله! جلو بایستید تا در نماز به شما اقتدا کنیم. مى فرماید:
امام شما باید جلو قرار بگیرد تا شما به او اقتدا کنید.»[۱۵]

اینها اندکی از
فراوان احادیث اهل سنّت در باب مهدی موعود است که از رسول خدا نقل نموده اند؛ که
همگی ثابت می کنند: اوّلاً موعود آخر الزّمان مهدی است. ثانیاً مهدی از اولاد رسول
خداست. ثالثاً عیسی مسیح نیز در زمان ظهور در رکاب آن حضرت و تابع ایشان خواهد بود.
و به وضوح از این روایات پیداست که او امام امّت پیامبر است و اطاعتش واجب می باشد.


احادیث دوازده
خلیفه


احادیث فراوانی
از اهل سنّت نقل شده که رسول خدا (ص) فرموده اند: تعداد جانشینان من دوازده نفر می
باشند؛ و تا کنون جز شیعه دوازده امامی نتوانسته است دوازده خلیفه برای رسول خدا
بشمارد.

«عن جابر بن
سمرة قال: سمعت النبى صلى اللّه علیه (و آله) و سلم یقول:
یکون اثنا عشر أمیرا فقال کلمة لم أسمعها، فقال أبى: إنه قال: کلهم من قریش
ـ «جابر بن سمره» روایت کرده است که از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله شنیدم مى
فرمود: دوازده تن امیر خواهند بود. به دنبال آن کلمه اى فرمود که آن را نشنیدم پدرم
گفت: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: همگى آنان از قریش اند.»[۱۶]

این حدیث را
دیگر بزرگان اهل سنّت همچون مسلم و ترمذی و احمد حنبل نیز با اندک تفاوتی در تعبیر
آورده اند.

مسلم نقل کرده:
«عن جابر بن سمرة قال: دخلت مع أبى على النبى صلى اللّه
علیه (و آله) و سلم فسمعته یقول: إن هذا الأمر لا ینقضى حتى یمضى فیهم إثنا عشر
خلیفة (قال) ثم تکلم بکلام خفى علیّ (قال) فقلت لأبى: ما قال؟ فقال: قال: کلهم من
قریش.
ـ «جابر بن سمره» روایت کرده است که به اتفاق پدرم به حضور رسول
خدا صلّى اللّه علیه و آله شرفیاب شدم و از آن حضرت شنیدم که مى فرمود: این امر به
پایان نمى رسد تا این که دوازده تن خلافت بیایند. پس از آن، رسول خدا صلّى اللّه
علیه و آله سخنى فرمود که من آن را نشنیدم و از پدرم پرسیدم که پیغمبر اکرم صلّى
اللّه علیه و آله چه  سخنى فرمود؟ در پاسخ گفت: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله
فرمود که همگى این دوازده خلیفه از قریش اند.»[۱۷]

حال سوال ما از
تمام فرقه های مسلمین این است که کدامتان توانسته اید دوازده خلیفه رسول خدا را
بشمارید؟ بخصوص که طبق روایات رسول خدا، آخرین خلیفه او مهدی موعود است. پس ای
مسلمین ! مگر طبق روایات مورد قبول خودتان، رسول خدا نفرمود که امّت من هفتاد و سه
فرقه می شوند و تنها یکی از آنها بر حقّ است؟ حال آن یک فرقه کدام است؟ آیا همانی
نیست که تابع دوازده خلیفه رسول خدا شده است؟!! پس شما ای اهل سنّت و ای شیعیان
چهار امامی و هفت امامی و...، اگر حقیقتاً تابع رسول خدا هستید، پس بشمارید خلفای
دوازده گانه او را، آن گونه که خودش فرموده است؛ و بخصوص چنان بشمارید که آخرینش
مهدی موعود باشد. آیا فرقه ای جز شیعه دوازده امامی هست که توان چنین کاری را داشته
باشد؟!! حال خود قضاوت کنید که فرقه برحقّ کدام است؟


تحقیقی در باب
عمر طولانی


این که کسی
عمری طولانی داشته باشد، چیزی نیست که خلاف عقل باشد. عقل سلیم اگر چیزی را نپذیرد
بر عدم امکان آن برهان عقلی اقامه می کند، پس به منکرین عمر طولانی باید گفت:«هاتُوا
بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقین
 ــ برهانتان را بیاورید اگر راست
مى گویید.». این که چیزی بعید به نظر می رسد دلیل بر این نیست که غیر ممکن هم باشد.
در همین جهان امروزی ما نیز موجوداتی زندگی می کنند که چندین هزار سال عمر کرده
اند؛ در حالی که دیگر همنوعان آنها عمرهای کوتاهی دارند. به چند مورد از این
موجودات اشاره می شود.


- سرو ابرکوه


سرو ابر کوه
یکی از میراث های طبیعی ایرانی می باشد که ثبت ملی شده است. این درخت غول پیکر در
قسمت جنوب غربی شهر واقع شده و شهرت و اهمیت تاریخی به شهر ابرکوه داده است.
متخصّصین عمر این درخت را چهار هزار سال و یا بیشتر تخمین زده اند. این درخت دارای
تنه‌ای به قطر حدود ۵/۴ متر، شاخه هایی به قطر ۸۵/۱ متر و ارتفاع ۳۵ متر است.

عمر درخت سرو
به طور طبیعی چیزی در حدود ۱۵۰ سال است. پس عمر چهار هزار ساله این درخت غول پیکر،
بر خلاف روال عادی است. محیط رشد این درخت نیز تفاوتی با درختان اطراف خود ندارد.


ـ سرو منگاباد


سرو منگاباد
یکی دیگر از میراث های طبیعی ایرانی می باشد که ثبت ملی شده است. این درخت کهنسال
با عمر
&#۱۷۷۷;&#۱۷۸۰;&#۱۷۷۶;&#۱۷۷۶;
سال و قطر
&#۱۷۷۷;&#۱۷۸۴;&#۱۷۷۶;
سانتیمتر در استان یزد شهرستان مهریز و شهر مهریز قرار دارد.

این سرو در
محله منگاباد مهریز واقع در ۹ کیلومتری مغرب شاهراه یزد به کرمان واقع است که هم
اکنون به عنوان یکی از آثار دیدنی مهریز مورد بازدید عموم مردم قرار می گیرد.
ارتفاع این سرو ۲۶ متر و محیط بدنه آن ۵ متر می باشد.


ـ چنار کرخنگان


کرخنگان از
توابع شهرستان خاتم و چنار کرخنگان با شماره ثبت
&#۱۷۷۷;&#۱۷۷۶;
در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده است. این اثر با
&#۱۷۷۷;&#۱۷۸۱;&#۱۷۷۶;&#۱۷۷۶;
سال قدمت
&#۱۷۷۹;&#۱۷۸۱;&#۱۷۷۶;
سانتیمتر قطر دارد. ارتفاع این درخت حدود
&#۱۷۷۸;&#۱۷۷۶;
متر و تنه درخت اصلی شکافته و به پنج قسمت تقسیم شده است و آثاری از سوختگی طبیعی
در وسط تنه درخت دیده می شود.

مردم منطقه
معتقدند که این درخت مقدس می باشد و هر صد سال یک بار خود به خود آتش می گیرد.


ـ چنار تنگ
چنار


تنگ چنار از
توابع مهریز در استان یزد، با شماره ثبت ۱۱ قدمتی ۱۲۰۰ ساله دارد این چنار تک پایه
۱۹ متر ارتفاع و۳ متر قطر و ۱۱ شاخه فرعی دارد.رشد این درخت به تازگی کند شده ودر
قسمت درونی تنه نوعی چوب خوار یا موریانه مشهود است.این درخت از نظر موقعیت
جغرافیایی در محاصره دو کوه واقع شده و از دیر باز محل استراحت مردم در ماه های گرم
سال بوده است.مردم معتقدند که این درخت هر هزار سال یک بار آتش گرفته ودوباره احیاء
می شود.

غیر از این
درختان، درختان تاریخی دیگری نیز در کشورهای دیگر وجود دارند که بعضی از آنها بالغ
بر شش هزار سال عمر دارند.

در مکزیک درخت
سروی وجود دارد که عمرش ۲۰۰۰ سال است. در آمریکا درختی به نام مادر جنگل وجود دارد
که درازای آن ۳۰۰ قدم و قطر ساق آن در نزدیک زمین ۳۰۰ قدم و ضخامت پوست آن ۱۸ انگشت
است. در کالیفرنیا درخت کاجی هست به طول ۳۰۰ قدم که محیط آن ۳۰ قدم می باشد و عمرش
به ۶۰۰۰ سال می رسد. عجیبتر از آن درختی در شهر اورتاوا در جزیره تتریف، یکی از
جزایر کانادا، می باشد. محیط این درخت به قدری است که اگر ۱۰ نفر دور آن دستهای خود
را باز کنند باز تمام تنه آن را احاطه نمی نماید.

یکی از
دانشمندان گیاه شناس در تعیین عمر این درخت که «عندم» نام دارد، اظهار عجز کرده می
گوید : فهم بشر از کشف این راز عاجز است و نمی تواند به تقریب هم بفهمد که «عندم
اورتاوا» چند سال عمر کرده است. همین قدر مسلّم است که این نهال کهنسال قرنها پیش
از خلقت انسان در کار نشو و نما بوده تا به این اندازه در آمده است. عجیبتر این که
دانشمندان گیاه شناس، عندم اورتاوا را از صنف درخت نمی دانند بلکه آن را از جنس
نوعی گیاه زنبقی یعنی گیاهانی که پیاز دارند (مثل پیاز گل نرگس و سنبل) می دانند.

امّا عمر
طولانی تنها اختصاص به درختان ندارد؛ بلکه در میان حیوانات نیز مواردی از طول عمر
دیده شده است.

دانشمندان
شوروی سابق، در جمهوری یاکوشک نزدیگ قطب شمال نوعی حلزون پیدا کرده اند که از چندین
هزار سال قبل از تاریخ تا حال زنده مانده است. و ماهیهایی کشف کرده اند که عمر آنها
را سه میلیون سال تخمین زده اند. در یخهای قطبی ماهی منجمدی پیدا کردند که وضع
طبقات یخ آن نشان می داد مربوط به پنج هزار سال قبل است و ماهی نیز زنده بود. برخی
از نهنگ ها نیز تا ۱۷۰۰ سال عمر کرده اند.

با این چند
نمونه که ذکر شد ملاحظه می فرمایید که عمر طولانی بر روی کره زمین یک پدیده ناممکن
نیست. بلی بسیاری از موجودات زمینی، موفّق به چنین زندگیهای درازی نمی شوند؛ ولی
دیده شدن چند نمونه از چنین عمرهایی نشان می دهد که عمر طولانی برای موجودات زمینی،
امری است ممکن. تمام این موجوداتی هم که شمردیم و عمر طولانی داشته اند، عمرشان غیر
عادی است. چون همنوعانش چنان عمری ندارند؛ مثلاً اکثر درختان حدّاکثر ۱۵۰ سال عمر
می کنند نه بیشتر.


ـ حدّ عمر
طبیعی انسان


پرسش مهمّ در
باب عمر انسان این است که : عمر طبیعی انسان چند سال است؟

بسیاری از
افراد، عمرهایی زیر هشتاد سال دارند و متوسّط عمر بشر حتّی به هشتاد سال هم نمی
رسد. امّا برخی افراد بشر، گاه بالای صد سال نیز عمر می کنند. در همین ایران عزیز
خودمان افراد ۱۳۰ ساله نیز دیده شده اند و هم اکنون افرادی با بیش از صد سال عمر
مشغول زندگی می باشند. امّا رکوردی که در قرون اخیر ثبت شده مربوط به فردی چینی است
به نام «لی چینگ یون» (Li
Ching Yuen)
وی بعد از ۲۵۶ سال عمر، در سال ۱۹۹۳ میلادی فوت کرد؛ در حالی که ۲۳ همسرش قبل از وی
مرده بودند. وی تا آن زمان دارای ۱۸۰ فرزند شده بود.

پس با توجّه به
این نمونه ثبت شده، شکی نیست که عمر ۲۵۶ سال برای انسان ممکن است؛ در حالی که اکثر
انسانها چنین عمری نمی کنند. حال با چه دلیلی می توان ثابت نمود که عمر ۳۰۰ سال در
مورد انسان محال می باشد؟ و با چه دلیلی می توان اثبات نمود که عمر چهارصد سال و...
و هزار سال غیر ممکن می باشد. اگر گفته شود که چنین عمری غیر عادی و بعید است، گفته
می شود که عمر ۲۵۶ سال نیز برای انسان، غیر عادی به نظر می رسد. بنا بر این، عقل
نفیاً و اثباتاً نمی تواند قضاوتی در این باره داشته باشد. کما این که عقل در مورد
درختان چهار هزار ساله و شش هزار ساله نیز سخنی برای گفتن ندارد. عمر معمول یک سرو
یا چنار چیزی در حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ سال است نه در حدّ هزاران سال.

در گذشته گروهی
از دانشمندان عقیده به وجود یک سیستم عمر طبیعی در موجودات زنده داشتند، مثلا:
پاؤلوف عقیده داشت عمر طبیعی انسان ۱۰۰ سال است، میچینکوف می گفت: عمر طبیعی یک
انسان ۱۵۰ تا ۱۶۰ سال؛ و کوفلاند، پزشک آلمانی ۲۰۰ سال؛ فلوگر، فیزیولوژیست معروف
۶۰۰ سال؛ و بیکن، فیلسوف و دانشمند انگلیسی ۱۰۰۰ سال برای عمر طبیعی انسان، معین
کرده اند. ولی این عقیده از طرف فیزیولوژیست های امروز در هم شکسته شده و مسأله حدّ
ثابت در عمر طبیعی ابطال گردیده است. به گفته پروفسور اسمیس، استاد دانشگاه کلمبیا،
همان گونه که سرانجام دیوار صوتی شکسته شده و وسایل نقلیه ای با سرعتی ما فوق صوت
به وجود آمده اند، یک روز دیوار سنّ انسان نیز شکسته خواهد شد، و از آنچه تا کنون
دیده ایم فراتر خواهد رفت. بنا بر این برای مدت زندگانی انسان، حدّی که تجاوز از آن
محال باشد معین نشده است.

امّا اگر کسی
استدلال کند که میکروبها و ویروسها اجازه نمی دهند که کسی عمر طولانی کند، گفته می
شود پس چگونه آقای «لی چینگ یون» توانست در مدّت ۲۵۶ سال بر این عوامل غلبه نماید؟
و چرا زنان و فرزندان و همسایگان وی چنین عمری نداشتند؟ نیز گفته می شود: تحقیقات
دانشمندان نشان داده که دستگاه ایمنی برخی افراد چنان قدرتمند است که حتّی کشنده
ترین میکروبها و ویروسها را هم نابود می کند، در حالی که برخی افراد در اثر ویروس
سرما خوردگی از پای درآمده و می میرند.


ـ عمر دراز
سلمان فارسی


حمد الله بن
ابى بکر بن احمد مستوفى قزوینى، تاریخ نویس سنّی مذهب گفته:

«سلمان به
مداین، در زمان خلافت امیر المؤمنین عثمان رضی الله عنه در سنه سبع و عشرین در
گذشت. سیصد و پنجاه سال عمر داشت»[۱۸]

ابن اثیر،
تاریخ نگار و عالم سنّی مذهب گفته:

«... در همان
سال سلمان فارسى وفات یافت. بر حسب بعضى از روایات گفته شده عمر او دویست و پنجاه
سال، و این حداقل سنین عمر او بود؛ و بعضى روایت کرده اند که سیصد و پنجاه سال بوده
و او بعضى از یاران مسیح را هم دیده بود.»[۱۹]
 








[۱]

(سنن ابن ماجة، ج۲، ص۹۲۹ ــ کنزل العمال، متّقی هندی، ج۱۴، ص۲۶۷)





[۲]

(مسند امام احمد حنبل، ج۱،ص۸۴ ــ صحیح بخاری، ج۱، ص۳۱۸ (فقط قسمت اول
حدیث))





[۳]

(سنن ابن ماجه، ج۲، ص۱۳۶۶ ــ کنزل العمال، متّقی هندی، ج۱۴، ص۲۶۸)





[۴]

(مسند احمد حنبل، ج۱،ص۹۹ ــ سنن ابی داود،ج۲، ص۳۱۰ ــ کنزل العمال، متّقی
هندی، ج۱۴، ص۲۶۷ ــ الجامع الصغیر، سیوطی، ج۲،ص۴۳۸)





[۵]

(مستدرک الصحیحین، حاکم نیشابوری، ج۴،ص ۵۵۷ ــ مسند أحمد بن حنبل، ج ۳، ص
۳۶)





[۶]

(مسند قضاوت)





[۷]

(مجمع الزوائد، الهیثمی، ج۷، ص۳۲۴ ــ کنز العمال ج ۱۱ ص ۱۸۳)





[۸]

(مجمع الزوائد، الیهثمی، ج۹، ص۱۶۶ ــ المعجم الصغیر، الطبرانی، ج۱،ص۳۷)





[۹]

(میزان الاعتدال، الذهبی، ج۲،ص۸۷ ــ کنزل العمال، متّقی هندی، ج۱۴، ص۲۶۴)





[۱۰]

(کنز العمال، ج ۱۲، ص ۱۰۵)





[۱۱]

(ذخائر العقبى، احمد بن عبدالله الطبری، ص ۱۳۷)





[۱۲]

(ذخائر العقبى، احمد بن عبدالله الطبری، ص ۱۳۷)





[۱۳]

(الصواعق المحرقة، ابن حجر عسقلانی، ص ۹۸)





[۱۴]

(کنز العمال، ج۱۴، ص ۲۶۶)





[۱۵]

(مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج ۳، ص ۳۶۷)





[۱۶]

(صحیح بخاری، ج۸،ص۱۲۷)





[۱۷]

(صحیح مسلم، ج۶،ص۳)





[۱۸]

(تاریخ گزیده،ص۲۳۱)





[۱۹]

(ترجمه الکامل،ج ۱۰،ص۵۵)


ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

دانشجوی محقق
سلام به کاربران مؤمن بخصوص قشر دانشجو و محقق لطفاً به این قسمت ازمقاله ای دقت کنیدجالب است!
" از خود محمد حدیث نقل شده است که دستور داده بود هیچ حدیثی را ننویسند و این امر تا اواخر قرن دوم هجری رعایت میشد . پیشرفتهای فکری و علمی مسلمین هم در آن اوایل مربوط به عدم محدودیت به سنت خاصی بود.
چرا محمد دستور به عدم تدوین حدیث میدهد.؟
اگر دستور نداده است پس چرا خود، احادیث (مساله به این مهمی) را ننوشت؟؟
پس آنهایی که قبل از قرن دو م هجری میزیستند (قبل از تدوین احادیث)گمراهند زیرا در آنزمان این کتابهای حدیث موجود نبود.؟؟؟؟!!!!
خدا به پیغمبر دستور میدهدکه به ما بگوید محمد در آنچه بر او نازل میشود اشتباه نمیکند ولی در احادیث و اعمال شخصی خود ممکن است دچار اشتباه شود.
قل انی ضللت فانها اضل علی نفسی و ان اهتدیت فیما یوحی الی ربی انه سمیع قریب سبا/۵۰
ترجمه: بگو، "اگر من گمراه شوم، در اثر کوتاهى خودم گمراه مى شوم. و اگر هدایت شدم، بخاطر الهام پروردگار من است. او شنواست، نزدیک.
خدا خودش میدانست که مسلمانان در چنین ورطه خطرناکی خواهند افتاد به همین خاطر چندین اشتباه از محمد را در قرآن ذکر کرده است که اینجوری میخواهد به ما بگوید که پیروی فقط از قرآن است و در سایر موارد (حدیث - سنت - سیره) هیچگونه پیرویی لازم نیست.
از جمله در آیات زیر سهویات محمد ذکر شده است:
انفال/۶۸
توبه/۴۳
توبه/۱۱۳
توبه/۱۱۴
احزاب/۳۷
تحریم/۱
عبس /۱-۱۱ " التماس دعا
پرسمان
باسلام و تشکر بابت مراجعه تان به این سایت، در پاسخ به مطالب شما متذکر می شویم در کدام منبع معتبر آمده است که پیامبر فرموده اند سخنان مرا ننویسید؟ این سخن جز دروغی بیش نیست که با هدف پنهان کردن فضایل امیرمونان (علیه السلام) گفته شده وجود سنت در کنار قرآن، به عنوان دومین منبع معارف اسلامی، ضرورتی انکار ناپذیر است، چرا که قرآن فقط کلیات را بیان نموده است و تفسیر و تبیین آن، به سنت محول شده است ، اگر سنت در کنار قرآن نباشد ما کیفیت خواندن نماز، روزه و حج که دستور خود قرآن کریم است را نمی دانیم.
علت عدم کتابت حدیث در زمان پیامبر این بوده که آشنایان با کتابت بسیار کم بوده اند و از سویی سنت پیامبر به جهت نزدیک بودن مردم به زمان پیامبر در السنه و افواه مردم بود و به اعتقاد ما شیعیان جانشینان پیامبر که معصوم بودند و ناقل صحیح سنت پیامبر در میان مردم بودند.
این که نوشته اید تنها قرآن است که حجت است و سخنان پیامبر مصدر تشریع نیست و پیامبر در امور خودش دچار اشتباه بوده، سخنی کاملا بی وجه و مخالف با قرآن است ما در خود قرآن مامور به پیروی از پیامبر شده ایم «لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(احزاب:۲۱)(قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نیکوست)؛ «وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا»(حشر:۷)(آنچه را فرستاده [او] به شما داد آن را بگیرید و از آنچه شما را باز داشت بازایستید)، اگر سخنان پیامبر فقاد اعتبار باشد چرا خداوند پیامبر را الگو معرفی می کند و دستور به پیروی از او می دهد و چرا می گوید او از روی هوا سخن نمی گوید و سخنان او وحی خداوند است و چرا پیامبر پس از خودش کتاب و عترت را تضمین کننده عدم گمراهی مردم می داند.
مقصود از آیه ای که خداوند از زبان پیامبر می فرماید: «قُلْ إِن ضَلَلْتُ فَإِنَّمَا أَضِلُّ عَلَى نَفْسِی» این است که اگر پیامبر بدون خداوند باشد و خودش و نفسانیتش هدایتی در اعمال و گفتار او نخواهد بود اما پیامبر، عبد درگاه خداوند است و بر اثر عبودیت به جایگاهی رسیده است که تمامی سخنان او خدایی است و پس از رسیدن به این مقام است که تمامی اعمال و رفتار او بر دیگران حجت است.
و این که نوشته اید «پیروی فقط از قرآن است و در سایر موارد (حدیث - سنت - سیره) هیچگونه پیرویی لازم نیست» این مطلب خلاف بداهت قرآن است که می فرماید: برای شما در رسول خدا اسوه حسنه است و می فرماید: هر کس از پیامبر اطاعت کند، اطاعت خداوند نموده و فرموده است آنچه را پیامبر آورد بگیرید و آنچه را از آن نهی نمود، انجام ندهید و دیگر آیاتی که در این باره وارد شده است.
آیاتی را که در پایان نیز اشاره کرده اید به هیچ وجه در ارتباط با خطای پیامبر (ص) نیست در آیه اول:
«لَّوْلاَ کِتَابٌ مِّنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِیمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ»(انفال:۶۸) اگر فرمان سابق خدا نبود عذاب و کیفر بزرگى به خاطر اسیرانى که گرفتید به شما مى‏رسید.)
در باره فراز «لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ» مفسران، احتمالات گوناگون‏ داده‏اند، ولى آنچه مناسبتر با تفسیر مجموع آیه است، این است که: اگر نه این بود که خداوند از پیش مقرر داشته است که تا حکمى را به وسیله پیامبرش براى بندگان بیان نکرده آنها را مجازات نکند، شما را به خاطر اینکه به دنبال گرفتن اسیران به منظور جلب منافع مادى رفتید و موقعیت ارتش اسلام و پیروزى نهایى آن را به خطر افکندید، سخت کیفر مى‏داد، ولى همانگونه که در آیات دیگر قرآن تصریح شده، سنت پروردگار این است که نخست احکام را تبیین مى‏کند سپس متخلفین را کیفر مى‏دهد مانند وَ ما کُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا (سوره اسراء آیه ۱۵).
*** در اینجا به چند نکته باید توجه داشت‏
۱- ظاهر آیات فوق- همانگونه که گفتیم- بحث پیرامون گرفتن اسیران جنگى است، نه مساله گرفتن فدیه بعد از جنگ، و به این ترتیب بسیارى از اشکالات که در فهم تفسیر آیه براى جمعى از مفسران پیدا شده خود بخود حل خواهد شد.
و نیز ملامت و سرزنش متوجه گروهى است که قبل از پیروزى کامل مشغول گرفتن اسیران به منظور هدفهاى مادى شدند، و هیچگونه ارتباطى با شخص پیامبر ص و آن دسته از مؤمنان که هدف جهاد را تعقیب مى‏کردند، ندارد.
بنا بر این بحثهایى از قبیل اینکه آیا پیامبر ص در اینجا مرتکب گناهى شده و چگونه با مقام عصمت او سازگار است، همگى بى مورد است.
در آیه ۴۳ توبه این گونه آمده است:
«عَفَا اللَّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکاذِبِینَ (۴۳) لا یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ أَنْ یُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ (۴۴) إِنَّما یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ (۴۵)» (۴۳- خداوند تو را بخشید چرا به آنها اجازه دادى پیش از آنکه کسانى که راست گفتند براى تو روشن شوند و دروغگویان را بشناسى؟! ۴۴- آنها که ایمان بخدا و روز جزا دارند هیچگاه از تو اجازه براى جهاد (در راه خدا) با اموال و جانهایشان نمى‏گیرند، و خداوند پرهیزکاران را مى‏شناسد. ۴۵- تنها کسانى از تو اجازه مى‏گیرند که ایمان به خدا و روز جزا ندارند و دلهایشان آمیخته با شک و تردید است، لذا آنها در تردید خود سر گردانند.)
تفسیر: سعى کن منافقان را بشناسى‏
از آیات فوق استفاده مى‏شود که گروهى از منافقان نزد پیامبر آمدند و پس از بیان عذرهاى گوناگون و حتى سوگند خوردن، اجازه خواستند که آنها را از شرکت در میدان تبوک معذور دارد، و پیامبر به این عده اجازه داد.
خداوند در نخستین آیه مورد بحث پیامبرش را مورد عتاب قرار مى‏دهد و مى‏گوید: خداوند تو را بخشید، چرا به آنها اجازه دادى که از شرکت در میدان جهاد خود دارى کنند؟! «عَفَا اللَّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ».
چرا نگذاشتى آنها که راست مى‏گویند از آنها که دروغ مى‏گویند شناخته شوند و به ماهیت آنها پى برى؟ «حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکاذِبِینَ».
در اینکه عتاب و سرزنش فوق که توأم با اعلام عفو پروردگار است دلیل بر آن است که اجازه پیامبر ص کار خلافى بوده، یا تنها ترک اولى بوده، و یا هیچکدام، در میان مفسران گفتگو است.
بعضى آن چنان تند رفته‏اند، و حتى جسورانه و بى ادبانه نسبت به مقام مقدس پیامبر (ص) گفته‏اند که آیه فوق را دلیل بر امکان صدور گناه و معصیت از او دانسته‏اند، و لا اقل ادبى را که خداوند بزرگ در این تعبیر نسبت به پیامبرش رعایت کرده که نخست سخن از عفو مى‏گوید و بد مؤاخذه مى‏کند رعایت نکرده‏اند و به گمراهى عجیبى افتاده‏اند.
انصاف این است که در این آیه هیچگونه دلیلى بر صدور گناهى از پیامبر (ص) وجود ندارد، حتى در ظاهر آیه، زیرا همه قرائن نشان مى‏دهد چه پیامبر (ص) به آنها اجازه مى‏داد و چه اجازه نمى‏داد این گروه منافق در میدان تبوک شرکت نمى‏جستند، و به فرض که شرکت مى‏کردند نه تنها گرهى از کار مسلمانان نمى‏گشودند بلکه مشکلى بر مشکلات مى‏افزودند، چنان که در چند آیه بعد مى‏خوانیم: «لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ ما زادُوکُمْ إِلَّا خَبالًا»: اگر آنها با شما حرکت مى‏کردند جز شر و فساد و سعایت و سخن‏چینى و ایجاد نفاق کار دیگرى انجام نمى‏دادند! بنا بر این هیچگونه مصلحتى از مسلمانان با اذن پیامبر ص فوت نشد، تنها چیزى که در این میان وجود داشت این بود که اگر پیامبر ص به آنها اجازه نمى‏داد مشت آنها زودتر باز مى‏شد و مردم به ماهیتشان زودتر آشنا مى‏شدند ولى این موضوع چنان نبود که از دست رفتن آن موجب ارتکاب گناهى باشد، شاید فقط بتوان نام ترک اولى بر آن گذارد به این معنى که اذن دادن پیامبر ص در آن شرائط و در برابر سوگندها و اصرارهاى منافقین هر چند کار بدى نبود اما ترک اذن از آنهم بهتر بود تا این گروه زودتر شناخته شوند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که: عتاب و خطاب مزبور جنبه کنایى داشته و حتى ترک اولى نیز در کار نباشد، بلکه منظور بیان روح منافقگرى منافقان با یک بیان لطیف و کنایه آمیز بوده است.
این موضوع را با ذکر مثالى مى‏توان روشن ساخت فرض کنید ستمگرى مى‏خواهد به صورت فرزند شما سیلى بزند، یکى از دوستانتان دست او را مى‏گیرد شما نه تنها از این کار ناراحت نمى‏شوید بلکه خوشحال نیز خواهید شد، اما براى اثبات زشتى باطن طرف به صورت عتاب آمیز به دوستتان مى‏گوئید: چرا نگذاشتى سیلى بزند تا همه مردم این سنگدل منافق را بشناسند؟! و هدفتان از این بیان تنها اثبات سنگدلى و نفاق اوست که در لباس عتاب و سرزنش دوست مدافع ظاهر شده است. مطلب دیگرى که در تفسیر آیه باقى مى‏ماند این است که مگر پیامبر ص منافقان را نمى‏شناخت که خداوند مى‏گوید: مى‏خواستى به آنها اذن ندهى تا وضع آنها بر تو روشن گردد.
پاسخ این سؤال این است که اولا پیامبر ص از طریق علم عادى به وضع این گروه آشنایى نداشت و علم غیب براى قضاوت در باره موضوعات کافى نیست، بلکه باید از طریق مدارک عادى وضع آنها روشن گردد، و ثانیا هدف تنها این نبوده که پیامبر ص بداند بلکه ممکن است هدف این بوده که همه مسلمانان آگاه شوند، هر چند روى سخن به پیامبر ص است.
آیات ۱۱۳ و ۱۱۴ سوره توبه نیز اشتباهی برای پیامبر در آن ذکر نشده در این آیات این گونه آمده است:
آیه نخست با تعبیرى رسا و قاطع پیامبر ص و مؤمنان را از استغفار براى مشرکان نهى مى‏کند و مى‏گوید: شایسته نیست که پیغمبر ص و افراد با ایمان براى مشرکان طلب آمرزش کنند «ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ».
سپس براى تاکید و تعمیم اضافه مى‏کند حتى اگر از نزدیکانشان باشند «وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبى‏».
بعدا دلیل این موضوع را ضمن جمله‏اى چنین توضیح مى‏دهد بعد از آنکه براى مسلمانان روشن شد که مشرکان اهل دوزخند طلب آمرزش براى آنها معنى ندارد «مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِیمِ».
این کارى است بیهوده و آرزویى است نابجا چرا که مشرک بهیچ وجه قابل آمرزش نیست و آنان که راه شرک را پوییدند راه نجاتى براى آنها تصور نمى‏شود.
بعلاوه استغفار و طلب آمرزش یک نوع اظهار محبت و پیوند و علاقه با مشرکان است و این همان چیزى است که بارها در قرآن از آن نهى شده است.
*** و از آنجا که مسلمانان آگاه و آشنا به قرآن، در آیات این کتاب آسمانى خوانده بودند که ابراهیم براى (عمویش) آزر استغفار کرد، فورا این سؤال ممکن بود در ذهن آنها پدید آید که مگر آزر مشرک نبود؟ اگر این کار ممنوع است چرا این پیامبر بزرگ خدا انجام داد؟! لذا در آیه دوم به پاسخ این سؤال پرداخته مى‏گوید: استغفار ابراهیم براى پدرش (عمویش آزر) به خاطر وعده‏اى بود که به او داد، اما هنگامى که براى‏ او آشکار شد که وى دشمن خدا است از او بیزارى جست و برایش استغفار نکرد «وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِیَّاهُ فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ».
در پایان آیه اضافه مى‏کند: ابراهیم کسى بود که در پیشگاه خدا خاضع و از خشم و غضب پروردگار خائف و ترسان، و مردى بزرگوار و حلیم و بردبار بود (إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوَّاهٌ حَلِیمٌ).
این جمله ممکن است دلیلى براى وعده ابراهیم به آزر در زمینه استغفار بوده، باشد، زیرا حلم و بردبارى از یک سو، و اواه بودن او که طبق بعضى از تفاسیر به معنى رحیم بودن است از سوى دیگر، ایجاب مى‏کرد که حد اکثر تلاش و کوشش را براى هدایت آزر انجام دهد، اگر چه از طریق وعده استغفار و طلب آمرزش از گذشته او باشد.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله فوق دلیل براى این موضوع باشد که ابراهیم به خاطر خضوع و خشوعى که داشت و ترس از مخالفت پروردگار هرگز حاضر نبود براى دشمنان حق استغفار کند، بلکه این کار مخصوص به زمانى بود که امید هدایت آزر را در دل مى‏پروراند، لذا به محض آشکار شدن عداوت او از این کار صرف نظر کرد.
اگر سؤال شود مسلمانان از کجا مى‏دانستند که ابراهیم براى آزر استغفار کرد.
در پاسخ مى‏گوئیم این آیات سوره توبه همانگونه که در آغاز اشاره کردیم در اواخر عمر پیامبر ص نازل شد و قبلا مسلمانان در سوره مریم آیه ۴۷ خوانده بودند که ابراهیم با جمله سَأَسْتَغْفِرُ لَکَ رَبِّی به آزر وعده استغفار داده بود و مسلمان پیامبر خدا ص بیهوده وعده نمى‏دهد، و هر گاه وعده داده به وعده‏اش وفا کرده است، و نیز در سوره ممتحنه آیه ۴ خوانده بودند که ابراهیم به او گفت‏ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ من براى تو استغفار خواهم کرد همچنین در سوره شعرا که از سوره‏هاى مکى است استغفار ابراهیم براى پدرش صریحا آمده است آنجا که مى‏گوید (وَ اغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کانَ مِنَ الضَّالِّینَ) (آیه ۸۶)
در باره آیه ۳۷ سوره احزاب :
یکى از افسانه‏هاى دروغین که به ساحت پیامبر اسلام(ص) نسبت داده‏ شده ، افسانه عشق آن حضرت به «زینب» دختر جحش و همسر زید، پسرخوانده رسول خدا است؛ و در طرح این اتهام به آیه ذیل تمسک کرده‏اند:
‏«و إذ تقول للذى أنعم الله علیه و أنعمت علیه أمسک علىک ‏زوجک و اتق الله و تخفى فى نفسک ما الله مبدیه و تخشى الناس و الله أحق أن تخشاه» (احزاب / ۳۷) (و آنگاه به کسى که خدا بر او نعمت ارزانى داشته بود و تو [نیز] به او نعمت داده بودى، مى‏گفتى: «همسرت را پیش خود نگاه دار و از خدا پروا بدار» و آنچه را که خدا آشکار کننده آن بود، در دل خود نهان مى‏کردى و از مردم مى‏ترسیدى، با آنکه خدا سزاوارتر بود که از او بترسى).
برخى داستان این واقعه را چنین گزارش کرده‏اند: زیدبن حارثه، پسرخوانده پیامبر اسلام، به شدّت مورد محبت و علاقه آن حضرت قرار داشت، به گونه‏اى که اگر پیامبر مدتى او را نمى‏دید، به خانه‏اش مى‏رفت تا از احوال او آگاه شود. یک روز که پیامبر براى دیدن زید به خانه او رفت، همسر او را مشغول آرایش خویش دید. پیامبر با دیدن او گفت: «سبحان الله خلق النّور تبارک الله أحسن الخالقین» و فوراً بازگشت. زینب این سخنان پیامبر را - که حاکى از محبت و دلبستگى آن حضرت نسبت به او بود - شنید و آنگاه که زید به خانه بازگشت، ماجرا را براى او تعریف کرد. زید احساس نمود که پیامبر به همسر او علاقمند شده است! از این رو، به زینب پیشنهاد طلاق داد تا بعد از آن، با پیامبر ازدواج کند. زینب گفت: مى‏ترسم پس از طلاق گرفتن از تو، پیامبر با من ازدواج نکند. از این رو، زید به نزد پیامبر آمد تا از نظر وى در این زمینه مطلع شود. پس از شرح ماوقع توسط زید براى رسول خدا(ص)، حضرت با این مطلب مخالفت کرد، اما این مخالفت ظاهرى بود؛ بنابراین، اینکه آیه شریفه مى‏فرماید: «و تخفى فى نفسک ما الله مبدیه و تخشى الناس والله أحق أن تخشاه» (و آنچه را که خدا آشکار کننده آن بود، در دل خود نهان مى‏کردى و از مردم مى‏ترسیدى، با آنکه خدا سزاوارتر بود که از او بترسى)، منظور این است که عشق به زینب را در دل نهان مى‏کنى در حالى که خداوند سرانجام آن را آشکار خواهد کرد؛ و از مردم مى‏ترسى که مبادا از راز عشق تو به همسر پسرخوانده‏ات مطلع شوند، در صورتى که سزاوارتر آن است که از خدا بترسى. (نگا: الفضل بن الحسن الطبرسى، مجمع البیان، ج ۸ - ۷، ص ۴۶۶.)
از این رو، طبق این آیه نمى‏توان پیامبر را معصوم از گناهان دانست! زیرا چه گناهى بزرگتر از رضایت به از هم پاشیدن یک خانواده! به علاوه، پیامبر نمى‏بایست با زید برخوردى منافقانه مى‏داشت، زیرا وقتى در باطن با این جدایى موافق بود، چرا ظاهرى خیرخواهانه از خود نشان داد؟

اما داستان بدین شکلى که مطرح شده، صحیح نیست. واقعیت بر اساس پاره‏اى از روایات و نظر مفسران بزرگ قرآن همچون علامه طباطبایى(رض) بدین قرار است: ازدواج زینب دختر عمه پیامبر، با زید بن حارثه، پسرخوانده آن حضرت به عللى [چون بدخلقى زید] نتوانست دوام یابد و رسول خدا (ص) که از طریق وحى و از منشأ علم غیب از سرانجام این ازدواج آگاه گردید، مأموریت داشت تا با ازدواج با همسر مطلّقه زید، یکى از سنت‏هاى غلط رایج در آن روز را از میان ببرد. آن سنت این بود که پسرخوانده در تمامى احکام همانند پسر حقیقى محسوب مى‏شد، همچون فرزند حقیقى ارث مى‏برد؛ و همسر او نیز حکم عروس پدر خوانده را داشت؛ و حتى پس از جدایى از پسرخوانده، ازدواج پدرخوانده با او ممنوع بود. پیامبرخدا (ص) به فرمان خدا مأموریت یافت که براى شکستن این سنت، خود با زینب ازدواج نماید. دقت در ادامه آیه و آیه بعد از همین سوره: پس چون زید از آن [زن] کام بر گرفت [و او را ترک گفت] وى را به نکاح تو درآوردیم تا [در آینده‏] در مورد ازدواج مؤمنان با زنانِ پسرخواندگانش - چون آنان را طلاق گفتند - گناهى نباشد ...» (احزاب / ۳۷ و ۳۸.) مؤیّد این مطلب است که انگیزه پیامبر از ازدواج با زینب، وضع این قانون الهى و از میان برداشتن آن سنت جاهلى بوده است نه انگیزه‏هاى نفسانى.
اما اینکه مطلب قلبى خود را از زید مکنون داشت، به جهت عشق به زینب نبود؛ بلکه از آن جا که قبلاً به او وحى شده بود که ازدواج زید و زینب دوامى ندارد و او باید با زینب - پس از طلاق گرفتن از زید - ازدواج نماید، حضرت یقین داشت که ازدواج زید و زینب به طلاق منجر مى‏شود. در عین حال، وقتى زید براى طلاق همسرش به حضرت مراجعه نمود، ایشان این مسأله را از او پنهان کرده، ضمن سفارش او به تقوا، از وى خواست که همسر خود را طلاق ندهد.
همچنین، ترس پیامبر(ص) از مردم که در آیه اشاره شده است به جهت امر شخصى همانند از دست رفتن آبرو و منزلت اجتماعى نبود؛ بلکه بیم آن حضرت از آن بود که عیبجویى و طعنه برخى از بیماردلان، ایمان عامه مردم را سست نماید؛ و در نتیجه این خوف هم رنگ الهى داشته است، نه آنکه از غیر خدا بترسد.
به هر روى، باید توجه کرد که آیه شریفه در مقام سرزنش و عتاب پیامبر نیست؛ چرا که از پایان آیه بعد؛ یعنى، آیه ۳۸ چنین استفاده مى‏شود که ازدواج حضرت رسول با زینب به فرمان الهى بوده، به نحوى که گویا اراده و انتخاب پیامبر(ص) هیچ نقشى در آن نداشته است؛ زیرا تعبیر آیه شریفه این است که: «‏زوجناکها»؛ «وى را به نکاح تو درآوردیم» و نیز مى‏فرماید: «‏و کان أمر الله مفعولا»؛ «فرمان خدا انجام یافتنى است». (نگا: المیزان، ج ۱۶، صص ۳۲۶-۳۲۲.)
در مورد آیات سوره عبس نیز متذکر می شویم مخاطب در این آیات پیامبر نیست و به حسب آنچه در روایات آمده این فرد یکی تز بنی امیه بوده است به همین جهت آیه می گوید عبس و تولی یعنی چهره درهم کشید و پشت کرد و آیه نمی گوید این شخص که بوده و اگر شخص پیامبر بود باید می فرمود «عبست و تولیت » یعنی تو رو ترش نمودی و پشت کردی در حالی که این گونه نیست .
در اینجا مناسب است که بخشی از کلام متین علامه طباطبائی (رحمة اللَّه علیه) را در مورد تفسیر آیات ابتدائی سوره ی مبارکه ی عبس متذکر شویم.
علامه (رحمة اللَّه علیه) می گویند: «آیات سوره مورد بحث دلالت روشنى ندارد بر اینکه مراد از شخص مورد عتاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) است، بلکه صرفا خبرى مى‏دهد و انگشت روى صاحب خبر نمى‏گذارد، از این بالاتر اینکه در این آیات شواهدى هست که دلالت دارد بر اینکه منظور، غیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) است، چون همه مى‏دانیم که صفت عبوس از صفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) نبوده، و آن جناب حتى با کفار عبوس نمى‏کرده، تا چه رسد به مؤمنین رشد یافته، از این که بگذریم اشکال سید مرتضى (رحمة اللَّه علیه) بر این روایات وارد است، که مى‏گوید اصولا از اخلاق رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نبوده، و در طول حیات شریفش سابقه نداشته که دل اغنیاء را به دست آورد و از فقراء رو بگرداند.
و با اینکه خود خداى تعالى خلق آن جناب را عظیم شمرده، و قبل از نزول سوره مورد بحث، در سوره نون که به اتفاق روایات وارده در ترتیب نزول سوره‏هاى قرآن، بعد از سوره اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ نازل شده فرموده: وَ إِنَّکَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ، چطور تصور دارد که در اول بعثتش خلقى عظیم (آن هم بطور مطلق) داشته باشد، و خداى تعالى به این صفت او را بطور مطلق بستاید، بعدا برگردد و بخاطر پاره‏اى اعمال خلقى، او را مذمت کند، و چنین خلق نکوهیده‏اى را به او نسبت دهد که تو به اغنیاء متمایل هستى، هر چند کافر باشند، و براى به دست آوردن دل آنان از فقراء روى مى‏گردانى، هر چند که مؤمن و رشد یافته باشند؟
علاوه بر همه اینها مگر خداى تعالى در یکى از سوره‏هاى مکى یعنى در سوره شعراء ، آیه ی ۲۷ به آن جناب نفرموده بود: «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ» ؛ خویشاوندان نزدیکت را انذار کن و بال و پر خود را براى مؤمنانى که از تو پیروى مى‏کنند بگستر. و اتفاقا این آیه در سیاق آیه «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» است، که در اوائل دعوت نازل شده.
از این هم که بگذریم مگر به آن جناب نفرموده بود: «لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ»؛ هرگز چشم خود را به نعمتهایى که به گروه‏هایى از آنها (کفار) دادیم میفکن و به خاطر آنچه آنها دارند غمگین مباش و بال و پر خود را براى مؤمنین فرود آر. (سوره حجر، آیه ۸۸). پس چطور ممکن است در سوره حجر که در اول دعوت علنى اسلام نازل شده به آن جناب دستور دهد اعتنایى به زرق و برق‏ زندگى دنیاداران نکند، و در عوض در مقابل مؤمنین تواضع کند، و در همین سوره و در همین سیاق او را مامور سازد که از مشرکین اعراض کند، و بفرماید: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ»(سوره حجر، آیه ۹۴). آن وقت خبر دهد که آن جناب بجاى اعراض از مشرکین، از مؤمنین اعراض نموده، و به جاى تواضع در برابر مؤمنین در برابر مشرکین تواضع کرده است! علاوه بر این زشتى عمل مذکور چیزى است که عقل به زشتى آن حکم مى‏کند، و هر عاقلى از آن متنفر است، تا چه رسد به خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله وسلم)، و چنین قبیح عقلى احتیاج به نهى لفظى ندارد، چون هر عاقلى تشخیص مى‏دهد که دارایى و ثروت به هیچ وجه ملاک فضیلت نیست، و ترجیح دادن جانب یک ثروتمند بخاطر ثروتش بر جانب فقیر، و دل او را به دست آوردن، و به این رو ترش کردن رفتارى زشت و ناستوده است.
با در نظر گرفتن این اشکالها جواب از گفتار بعضى از مفسرین روشن مى‏شود که گفته‏اند: خداى تعالى آن جناب را از این رفتار نهى نکرده مگر در این مورد، پس این کار معصیت نبوده مگر بعد از نهى اما قبل از آن، آن جناب مى‏توانسته چنین رفتارى داشته باشد.
وجه نادرستى این سخن این است که: اولا به چه دلیل آن جناب نهى نشده مگر در آن هنگام، نه بعدش و نه قبلش؟ و ثانیا گفتیم: این رفتار به حکم عقل ناستوده است، و صدورش از شخصى کریم الخلق که خدایش قبلا او را به خلق عظیم ستوده محال است، آن هم با بیانى مطلق و بدون قید وى را ستوده و فرموده: وَ إِنَّکَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ، علاوه بر این کلمه ی خلق به معناى ملکه راسخه در دل است، و کسى که داراى چنین ملکه‏اى است عملى منافى با آن انجام نمى‏دهد. » . ( ترجمه المیزان، ج‏۲۰، ص ۳۳۱ – ۳۳۲ ).
دانشجوی محقق
سلام علیکم.
چرا پیامبر اسلام همانگونه که کُتّاب وحی داشتندتا قرآن را با نوشتن، برای هدایت وبهره مردم بصورت یک کتاب نموده وآنرا از پراکندگی حفظ کنند ولی برای جمع آوری حدیث هیچ کُتّاب حدیث نداشتندواصلاً در این زمینه کوچکترین اقدام جدّی انجام ندادند؟
پرسمان
باسلام و تشکر بابت درج سوالتان، طبق نظر شیعه، امامان و اوصیای دوازده گانه بعد از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) دارای مقامات قدسی از جمله عصمت بوده و سخنان آنها همچون پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) حجت است.
یکی از علت هایی که پیامبر برای نوشتن سخنانشان اقدامی ننموده اند تاکید بر این بوده است که مردم به اهل بیت آن حضرت رجوع کنند و همراه قرآن سراغ اهل بیت معصوم (علیه‌السلام) نیز بروند تا گمراه نشوند.
پس از رحلت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) برخی شعار «حسبنا کتاب الله ؛قرآن برای ما کافی است» سر دادند و مورد قبول و استقبال بسیاری قرار گرفت.
حال اگر سخنانی از آن حضرت نیز موجود بود می گفتند: با وجود قرآن و سخنان ثبت و ضبط شده پیامبر چه نیازی به اهل بیت است؟! بنا بر این یکی از حکمت های این قضیه این است که اگر مردم طالب سنت و سخنان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هستند راه صحیح آن مراجعه به اهل بیت پیامبر است که داناترین مردمند به آنچه در بیت نبوت بوده هستند و با وجود امامان معصوم به همراه قرآن خلأ و کمبودی در دین نخواهد بود.
arash
خوب بود از استفاده می کنم اما اسمی از اینجا برده نمیشه به دلایلی لطفا حلال کن
mehr...
سلام
سیروس
دست گردآورنده مطالب درد نکنه . مخصوصاً مثالهایی که در مورد عمر طبیعی بعضی افراد آورده بودید
بیداری
سلام.خیلی خوب بود مخصوصا احادیثی که از کتب اهل سنت جمع آوری شده بود خیلی به دردم خورد...ممنونم
ali
دوست عزیز حضرت مسیح پیامبر خداست .مستقیم از طریق وحی با خدا در ارتباطه.ولی امام زمان چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جوینده
باسلام واحترام.لطف کنید و بفرماییدماچندمورخ ودانشمند مطرح درجهان اسلام داریم که ایشان را؛طبری؛می نامند؟
درنتیجه ؛طبری؛ اصل رابامشخصات کامل معرفی نمایید.ممنون
پرسمان
باسلام و تشکر از ارتباطتان با این سایت، در پاسخ به سوال شما گفتنی است، چند نفر از بزرگان شیعه و سنی به نام طبری معروفند که در ذیل به آنان اشاره می شود:
۱. محمد بن جریر بن یزید بن کثیر، ابوجعفر طبری آملی (متوفای ۳۱۰ هجری قمری)صاحب کتاب «تاریخ الامم و الملوک»، وی از علمای بزرگ اهل سنت است.
۲. ابوجعفر، محمد بن جریر بن رستم طبری(متوفای قرن چهارم) صاحب کتاب «المسترشد» از علمای بزرگ شیعه است.
توجه: این دو نفر در نام و نام پدر و کنیه و قرن وفات به هم شبیهند لذا گاهی بین این دو اشتباه گرفته می شود در حالی که اولی سنی و دومی شیعه بوده است.
۳. ابوطیب طبری (۳۴۸ ـ ۴۵۰ ق) از فقیهان شافعی مذهب.
۲. حسین بن علی طبری (۴۱۸ ـ ۴۹۸ ق).
۳. عمادالدین طبری (.. حدود ۵۵۴ ق) عالم شیعی و مؤلف کتاب مشهور «بشارة المصطفی».
۴. هارون بن الحسن طبری (در سال ۷۰۱ هجری در قید حیات بوده است)، وی فقیه شیعی و از شاگردان علامه حلی بوده است.(برای مطالعه بیشتر رک: سبحانی، جعفر، موسوعه طبقات الفقهاء، ج ‌۵، ص ۱۱۰ به بعد، مؤسسه امام صادق، قم، ۱۴۱۸ ق.)
همه این افراد با نام طبری مشهورند لذا اصل و فرع ندارد و فقط می توان با نام کتابشان یا مذهبشان آنان را شناسایی کرد با این حال طبری اول به خاطر کتاب مشهورش یعنی تاریخ الامم والملوک یا همان تاریخ طبری در میان مورخین مشهورتر است.
موفق باشید.
جوینده
باسلام واحترام.ببخشیدمن همینطور منتظرپاسخ سوال اخیرم ازشماهستم.اجرکم عندالله تعالی.
پرسمان
اگر منظورتان این سوال است: «چند درصداز مورخین بنام، تولدحضرت مهدی علیه السلام را تاییدنموده اند؟» در همین بخش نظرات ذیل متن سوالتان، پاسختان داده شده است. اگر ابهامی یا سوال دیگری دارید لطفا در صفحه ویژه درج سوال همین سایت:
http://www.porseman.org/q/newq.aspx مطرح فرمایید. موفق باشید.
جوینده
سلام علیکم.احسنتم وبارک الله فیکم. ازپاسخ جامع وخوب شمادرخصوص دانشمندانی که ازشیعه وسنی بنام طبری مشهورندتشکرمی کنم. جزاکم الله خیراً فی الدنیا والآخرة
پرسمان
با تشکر از اظهار محبتتان، افتخار میکنیم پاسخگوی سوالهای دیگرتان در زمینه دینی مشاوره ای و سیاسی در صفحه ویژه درج سوال سایت پرسمان:
http://www.porseman.org/q/newq.aspx باشیم.
جوینده
باسلام واحترام مجدد. سوال من که قبلاً نیز برایتان ارسال نموده ام درخصوص مورّخ ودانشمند بنام ومشهور،...
پرسمان
بله، سوالتان در سامانه پاسخدهی ثبت شده است، ضمن عرض پوزش بابت تاخیر، تذکرتان به گروه مربوط انتقال یافت. پاسخ بمحض آماده شدن در سایت قرار داده می شود. کد: ۷۲۲۷۱۲ و گذرواژه duglw
صفحه مشاهده و پیگیری پاسخ:
http://www.porseman.org/q/aservice.aspx موفق باشید.
علیرضا
سلام علیکم.
بزرگترین مشکل برای اعتقادبه مهدویت مسلمانان چه شیعه وچه سنی نبودن هیچ نص مصرح قرآنی است
اینکه این عالم شیعه وآن دانشمندسنی چه گفته خودتان هم می دانیدکه هیچ حجت نیست وهیچ عاقلی اجازه نمی دهدکه اینگونه افرادبشری برای او نعوذبالله جای قرآن راگرفته و اعتقادتراشی کنند.
من درخصوص مهدی ومهدویت بسیارتحقیق ومطالعه نموده ام وبه هیچکدام ازسوالات خودم نرسیدم مگربازی باکلمات !!وارجاع به روایات مختلفه که ازهر راوی معلوم ومجهوال الحال وحتی فاسدالعقیده!!!و باز توجه به اینکه فلان کتاب وبهمان مقاله چه گفته!! درحالی که هیچ کدام ازاین مواردمذکوره حجت بالغه وسندمحکم نیست.
سنداسلام قرآن کریم است اگرمی خواهید درحوزه اعتقادات سخن بگوییدبایدریشه واصل آن رابا آیه ونص قرآن ثابت کنیدنه تفسیر وتاویل وبلکه تحریف! والسلام
پرسمان
ضمن تشکر بابت ارتباطتان با این سایت، پاسخی برای نظرتان آماده شده است که با شناسه ۶۲۹۶۲۴ و گذرواژه vanir در همین سایت صفحه http://porseman.org/q/aservice.aspx قابل مشاهده است.
علیرضا
سلام علیکم.باتشکر ازشماعزیزان پاسخگوبه شبهات دانشجویان.
پاسخ تان رویت شدولی هرگزمن راقانع نکردآنچه شمامرقوم نموده ایدتکرارمکررات چندین ساله ای است که موافقان ومعتقدان مهدویت آن راحربه نموده اندتاازاین طریق امام زمان نقلی خودراعقلی جلوه دهندوازاین طریق اثبات نمایند!
اتفاقاتاکیدنمودم که سراغ غیرنص نرویدکه رفتید!اصرارنمودم که طرف تفسیروتاویل نرویدکه رفتید!گفتم که سندشمادرحوزه اعتقادات بایدقرآن باشدکه بازکتاب بنی بشر رابرایم سندنمودید!
فی المثل ازتعدادرکعات نماز وطواف وحدنصاب زکات گفته ایدکه تمامادلیلی است قاطع علیه جنابتان!
چراکه درقرآن اصل صوم وصلوة وحج وزکوة تمامابارهابصورت نص مصرح درقرآن کریم آمده وجای هیچ شک وشبهه برای یک مسلمان باقی نمی گذاردکه مواردمذکوره ازخداونداست ومابعنوان یک مسلمان مامورومکلف به آن هستیم واگردرجزییات آن دچارتردیدشدیم چون اصل آن بطریق وحی بر ای مامسلم است ازطریق اخبارمتواتره که قطع آوراست وحتی اگرقاطع نبودیم به ظن خوداکتفاکرده وپیش ازآن هم خداوندازمانخواسته وبری الذمه خواهیم بودضمن اینکه تمام این مواردنماز و روزه وحج و زکات ازفروع دین است!درحالی که موضوع مهدویت وبلکه امامت به معنای شیعی ازاصول دین ومدهب است وکسی که به آن عقیده نداشته باشد اهل نجات نمی شمارند!
دوستان من فکرنکنیدمن برای تحقبق درامر امامت ومهدویت که شیعه آنرا منصوص ومنصوب من عندالله می داند یک کتاب خوانده ودرمقام محاجه برآمدم!مدت هاست وقت گذاشته ام وهرمنبعی که ازمهدی ومهدویت گفته اندرا ازکتاب ومقاله وسخنرانی دنبال نموده ام که همه وهمه مشابه بکدیگراست وآنچنان حرفی برای زدن ندارندبگونه ای که اگرمردم درسخنان آنان تعمق نمایند لوجدوا فیه اختلافاکثیرا
تناقض ومغالطه ازسروپای مطالب شان می بارد.
والسلام علی من اتبع الهدی واجتنب الهوی.
پرسمان
سلام علیکم. ضمن عرض پوزش بابت تاخیر در پاسخدهی و قدر دانی از روحیه مححقانه شما؛ به استحضار می رساند ؛از برخی آیات قرآن به می آید که حکمت و تقدیر الهی این گونه نیست که به همه حقایق در قرآن تصریح شود چنان که در سوره ال عمران آیه ۷ از وجود آیات متشابه در قرآ ن یاد شده است در آیه۲۱۳ سوره بقره آمده است که اگر خدا می خواست همه مردم را هدایت می کرد اما اختلاف کردند.

با توجه به اصل پیش گفته ؛ چه بسا تقدیر الهی بر امتحان مردم بوده است.و بر این اساس به برخی اصول و امور در قرآن تصریح نشده است.به ویژه برای افرادی هم چون شما که دارای روحیه تحقیق و مطالعه فراوان هستید چه بسا این امتحان الهی باشد که تا چه حد به روش تحقیق اصرار دارید که اگر درک برخی اصول وحقایق از طریق دیگر ممکن است چرا به روش خاصی اصرار می شود.البته ناگفته نماند این عارضه دامن گیر بسیاری از اهل تحقیق در میان مسلمانان در طول تاریخ بوده است!!
در حالی که بحث امام مهدی و مهدویت از جهات مختلف معرفتی ،تاریخی و روایی در طول تاریخ مطرح بوده و علما ومححقان بزرگی که به طور یقین هیچ اعتقادی را بدون دلیل و بدون تحقیق نمی پذیرفتند به این اصل اعتقادی ایمان داشته اند.بنابر این توصیه ما این است در روش تحقیق خود تجدید نظر داشته باشید
در این صورت اشارات قرآن نیز برای شما دلالت تام خواهد داشت مانند آیه شریفه «هو الذی ارسل رسوله بالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله »سوره صف،آیه ۹ به طور یقین غلبه دین پیامبر بر همه ادیان به طور کامل و آشکار هنوز اتفاق نیافتاده و با ظهور حضرت تحقق پیدا خواهد کرد.
منتظر مکاتبات بعدی شما در صفحه ویژه درج سوال: http://www.porseman.org/q/qservice.aspx هستیم. موفق باشید.
جوینده
سلام چند درصداز مورخین بنام،تولدحضرت مهدی علیه السلام راتاییدنموده اندتشکر
پرسمان
سلام علیکم. ضمن عرض پوزش بابت تاخیر در پاسخدهی، در مورد تاریخ تولّد امام مهدی (عج) چهار قول وجود دارد:
قول اوّل ـ این قول که معروف ترین و مستندترین قول است، تاریخ تولّد آن حضرت را نیمه شعبان سال ۲۵۵ هـ. ق می داند. ثقة الإسلام کلینی می نویسد: «وُلد ـ علیه السلام ـ للنصف من شعبان سنةَ خمس و خمسین و مئتین؛ امام مهدی ـ علیه السلام ـ در نیمه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج هجری قمری متولد شده است».[۱]
علامه مجلسی در بحارالأنوار نیز همین تاریخ را ذکر می کند.[۲]
از شهید اوّل (ره) نیز نقل شده است که: «ولد ـ علیه السلام ـ بسّر مَنْ رأی یومَ الجمعة لیلا خامس عشر شعبان سنة خمس و خمسین و مأتین؛ امام مهدی ـ علیه السلام ـ در سامرا، جمعه شب، هنگام در پانزدهم شعبان ۲۵۵ هـ. ق به دنیا آمد».[۳]
ابن خلکان، یکی از علمای اهل سنّت نیز همین تاریخ را تاریخ ولادت امام مهدی ـ علیه السلام ـ می داند.[۴]
قول دوم ـ در برخی از مآخذ، تاریخ تولّد حضرت مهدی (عج) سال ۲۵۶ هجری ضبط شده است. کتاب کمال الدین[۵] شیخ صدوق الغیبة[۶] شیخ طوسی، از جمله این منابع است.
قول سوم ـ ابو جعفر محمّد بن جریر طبری، تاریخ ولادت امام مهدی ـ علیه السلام ـ را سال ۲۵۷ هـ ق دانسته است.[۷]
قول چهارم ـ برخی، مانند علی بن عیسی اربلی[۸] و ابن اَبی الثلج بغدادی،[۹] تاریخ ولادت امام مهدی (عج) را سال ۲۵۸ هـ ق ذکر کرده اند.
همان گونه که از شهید اوّل نقل شد، مکان ولادت آن حضرت، شهر سامراء است[۱۰] که در نزدیکی شهر بغداد قرار دارد. این شهر، بعد از شهادت امام رضا ـ علیه السلام ـ در دوره حکومت معتصم عباسی بنا گردید.
[۱] . محمد بن یعقوب کلینی، اصول کافی، ترجمه جواد مصطفوی، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، ج۲، ص۴۴۹.
[۲] . مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، ج۵۱، ص۲.
[۳] . همان، ج۵۱، ص۲۸.
[۴] . همان، ج۵۱، ص۲۴.
[۵] . کمال الدین، صدوق، قم، انتشارات جامعه مدرسین، ۱۴۰۵ق، ص۴۳۲.
[۶] . شیخ طوسی، الغیبة، ص۱۳۹ و ۱۴۷.
[۷] . محمد بن جریر طبری، دلائل الامامه، قم، منشورات رضی، چاپ سوم، ص۲۷۱ـ۲۷۲.
[۸] . علی بن عیسی اربلی، کشف الغّمه، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، ۱۳۸۱ق، ج۳، ص۲۲۷.
[۹] . ابن ابی الثلج بغدادی، تاریخ الائمه، قم، مکتبة بصیرتی، ص۱۵.
[۱۰] . بحارالأنوار، همان، ج۵۱، ص۲۸.
علیرضا
سلام علیکم.
چراپاسخی برای کامنت مجدد من که در جواب شمامرقوم وبرای تان ارسال نموده ام ندادید؟تشکر
پرسمان
ضمن عرض پوزش بابت تاخیر، پاسختان در دست تهیه است که بمحض آماده شدن خدمتتان ارائه می شود. تذکرتان برای تسریع در پاسخدهی به گروه مربوط انتقال یافت.
علیرضا
سلام علیکم.
نظرمبارک و پاسخ مجدد شماعزیزان را رویت نموده وبادقت تمام خواندم وبیش ازاین خجالت می کشم که شما رابه زحمت انداخته ومباحثه را ادامه دهم فقط این نکته راخوب است تذکردهم که منظورتان ازاینکه در روش تحقیق خود تجدیدنظر کرده و بنوعی آنراعوض کنم خیلی متوجه نشدم چون تحقیق برخلاف تقلید! در لغت واصطلاح علمی وقرآنی یعنی کسی تمام اقوال وآراء مختلفه را ازموافق ومخالف خوانده واستماع نمایدودراین شرایطِ تضارب آراء ،اتّباع احسن نمایدواینجاست که خداوندمتعال به چنین بنده ای بشارت ومژده هدایت شدنش وصاحب عقل وخردبودن او می دهد.هدف من نیزکاملاًهمین است.
ازاینکه درحق من خیرخواهی نموده ایدومن رانصحیت مشفقانه کرده ایدتشکرمی کنم انشاءالله که خداوندمارابه راه راست هدایت نموده وعاقبت به خیرنمایدتمام همّ وتلاش من این است که عقایدم منطبق بااصول قرآن کریم بوده و درمعیت کسانی باشم که خداونددر وصف شان می فرماید..انعم الله علیهم من النّبین والصّدیقن والشّهداء والصّالحین.
اعتراف می کنم که درظاهر والبته نیز درباطن بعون الله مدیر این سایت وزین وعزیزانی که دراین سایت،مسئولیت پاسخگویی رابرای محققین وجوانان دانشگاهی برعهده گرفته انددرمرتبه بالایی ازصفات حسنه ای چون صداقت وتقوا وحسن برخوردباکاربران قرارگرفته وقصدشان خیروارشادواصلاح است
ومن الله التوفیق.
وماتفعلوا من خیرفان الله به علیم.
پرسمان
پاسختان را با کلمه عبور ۶۵۶۰۶۸ و گذرواژه cfhhf در صفحه پیگیری پاسخ: http://www.porseman.org/q/aservice.aspx مشاهده فرمایید. لطفا پرسش‌های خود را صرفا در صفحه ویژه درج سوال به نشانی: http://www.porseman.org/q/qservice.aspx مطرح فرمایید تا پاسخ خدمتتان ارسال شود.

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.