اساس تفکر شیعه و اصلی ترین عقاید آن - سید محمد امامى میبدى ۱۳۹۲/۳/۳۰


اساس تفکر شیعه و اصلی ترین عقاید آن - سید محمد امامى میبدى

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد للَّه الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع)

مقدمه:

اساس تفکر شیعه و اصلی ترین عقاید آن - سید محمد امامى میبدى

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد للَّه الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع)

مقدمه:

پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) و ماجرای سقیفه و تغییر مسیر خلافت که پیروان راستین اسلام پیرامون علی بن ابیطالب (ع) جمع شدند و هسته مرکزی تشیع در وجود مردان عدالتخواه و آزاده ای چون: عمار و ابوذر غفاری، سلمان فارسی، مقداد، حجربن عدی و...تبلور یافت، درگیری بین گروههایی که هوادار حکومت وقت بودند و شیعه که هوادار حق مطلق بود آغاز گردید، ولی شیعه به پیروی از رهبر خود امام علی (ع) و در پرتو رهنمودهایش به موازات حفظ اصول عقیدتی خود، همواره مدافع سر سخت کلیت اسلامی و مدافع واقعی وحدت صف مسلمین، مدافع اصیل آرمانهای بزرگ انسانی و جهانی آخرین پیام آور آسمانی بود.

امام علی (ع) خود به خاطر مصلحت اسلامی نه اسلام مصلحتی و با توجه به شرایط عینی جامعه آن روز که بقای اساس اسلام بستگی تام و تمام به خورد صحیح و اصولی با آن شرایط داشت، نه تنها برای احقاق حق خود به نبردی برنخاست، بلکه برای بیعت نکردن دست به شمشیر نبرد تا دشمنان دیرینه اسلام، نقطه ضعفی در جامعه نوبنیاد اسلامی نیابند و در انهدام ارکان رسالت و بعثت نکوشند، و آنگاه امام با صبر ویژه سالیان دراز از حق مشروع خود صرفنظر کرد و تا مردم دور خانه اش جمع نشدند و مصرانه بیعت نکردند خلافت ظاهری را نپذیرفت چرا که از دیدگاه حضرت علی (ع) خلافت تنها وقتی می تواند ارزش وجودی پیدا کند که در راه بسط عدل اجتماعی احقاق حق مظلوم و از بین بردن باطل بکار رود و گرنه چنانکه خود امام بارها به صراحت اعلام داشته بود حکومت ظاهری و همه این دنیای مادی در نزد وی به پشیزی ارزش نداشت.

در این کتاب سعی بر این شده است که به تبیین اصول مقوم شیعه پرداخت شود که در واقع تشیع را زا دیگر مذاهب متمایز می کند و حقانیت آن را به اثبات می رساند.

بخش اول

معنای لغوی و اصطلاحی شیعه

معنای لغوی: تشیّع مصدر باب تفعل از تشیع و شیعه که دارای معانی لغوی و اصطلاحی است: «تشیع فی الشی ء» در هوا چیزی مستهلک شد و «تشیُعه الشیب» پیری در او پخش و گسترش یافت (مجازی) «تشیع قطره اللبن فی الماء» قطره شیر در آب پخش شد «تشیع الرجل» آن مرد شیعه شد. شیعه فرقه یا گروهی است که امر یگانه ای داشته باشند، «شیعه الرجل» یعنی دوستان و یاران مرد.

معنای اصطلاحی: کسانی هستند که معتقدند حضرت علی (ع) مخصوصا از طرف پیامبر گرامی اسلام به خلافت منصوب گردیده است و مسأله شورا نفی می کنند باستناد روایات متعدد و متواتر که مستند به حضرت رسول است که ایشان در موارد متعدد صراحتا حضرت علی (ع) را به جانشینی خود برگزیده اند و از جمله مسأله غدیر خم است که در آن در ملاء عام و در حضور مسلمانان حضرت علی (ع) را بعنوان جانشین خود معرفی نمودند.

منشأ تشیع:

عقاید عامه(۱)

برخی می گویند: تشیع مولود افکار ابن سبأیهودی است که در ظاهر به لباس اسلام متلبس شده و در زمان خلیفه سوم «عثمان عفان» در عراق و شامات مردم را علیه خلافت شورانده و سبب قتل خلیفه شده است.

وی یک سلسله عقاید یهودیت را با مشتی از معارف اسلامی آمیخته و در شعاع غلو در حق امیرالمؤمنین در میان جمعی رواج داد که بعدا به نام معروف شدند.

برخی دیگر می گویند: مذهب تشیع روی اساس سیاست انتقام گذاشته شده و در اثر داغ دلی است که ایرانیها از خلیفه دوم که ایران را فتح کرده و مجوسیت را از بین برده داشته اند و از سوی دیگر به پاس خویشاوندی که ائمه شیعه از راه مصاهرت با کسری داشتند مجوس مذهب تشیع را در لباس اتباع اهل بیت پیغمبر اسلام (ع) به وجود آورده و اختلاف کلمه در میان مسلمین انداختند.

عده ای می گویند: مذهب تشیع نتیجه مساعی ائمه اهل بیت و به ویژه امام پنجم و ششم شیعه امامیه بوده که به منظور اشغال مقام روحانیت عمومی مردم را به غلو در حق خودشان رهبری کرده و احادیثی علیه خلفای راشدین و صحابه گرامی و خلفای بنی امیه و بنی عباس که زمامداران اسلام بودند وضع کرده و باعث به وجود آمدن شیعه شدند.

گروهی می گویند: مذهب تشیع ساخته ملوک آل بویه بوده که در قرن چهارم هجری چندی حکمرانی کردند.

برخی می گویند: مذهب تشیع آفریده سیاست سلاطین صفویه می باشد که در اوایل قرن دهم هجری به هوای سلطنت به دستیاری عده ای از دراویش صفوی قیام کرده و سالهای متمادی به خلفای عثمانی و ازبکها جنگیدند و همین صفویه بودند که عقایدی درویشانه و غلوآمیز با ماسک تشیع به هم بافته و سرو صورت یک مذهب اسلامی را به آنان دادند.

بی شک آنانی که درباره تکوین و آغاز تشیع اینگونه آراء و نظرات ناپخته و ناسنجیده ای را اظهار داشته اند در تحقیقات خود به بررسی تاریخ و حدیث نپرداخته اند بلکه بیشتر به منقولات اعتماد کرده اند. آنان به تاریخ و حدیث توجه نکرده و مراحلی را که علی (ع) از آغاز بعثت تا آخرین لحظه حیات پیامبر اکرم (ص) با آن حضرت گذرانیده، نادیده گرفته واین را که پیامبر خدا (ص) بارها به مناسبتهای مختلف گاهی به طور اشاره و زمانی صریح و روشن انتخاب او را به زمامداری امت پس از خود گوشزد فرموده است به یاد نیاورده اند.

عقیده خاصه(۲)

اولین کسی که تخم تشیع ره در سرزمین با برکت اسلام کشت شخص پیامبر اسلام (ص) بوده است و شواهد متعددی از کتب خود اهل سنت دلیل بر این مدعاست، از جمله:

۱- سیوطی در کتاب الدر المنثور فی تفسیر کتاب اللَّه بالمأثور در تفسیر آیه مبارکه «اولئک هم خیر البریه» (بینه آیه ۷) سه روایت ذکر می کند:

الف - ابن عساکر از جابر بن عبداللَّه انصاری روایت کرده است که در خدمت نبی اکرم (ص) بودیم که علی (ع) وارد شد و پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «والذی نفسی بیده ان هذا و شیعته لهم الفائزون یوم القیامه» یعنی قسم به کسی که جانم به دست اوست این مرد و شیعه او روز قیامت رستگارند.

ب - ابن عدی از ابن عباس روایت میکند که گفت چون آیه مبارکه «انّ الذین امنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّه» نزول یافت رسول اکرم (ص) رو به علی (ع) کرد و فرمود: «انت و شعیتک یوم القیامه راضین مرضیین»

ج - ابن مردویه از علی (ع) روایت می کند که پیامبر اکرم (ص) به من فرمود آیا گفتار خدای تعالی را نشنیده ای که فرماید «انّ الذین امنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه» «هم انت و شیعتک و موعدی و موعدکم الحوض اذا جاءت الامم للحساب تدعون غراللمحجلین» یعنی به درستیکه کسانی که گرویدند و عمل صالح به جای آوردند بهترین مرد مانند، آن جماعت تو و شیعیانت می باشید، وعده گاه من و شما حوض کوثر است چون مردم برای حساب بیایند شماها با پیشانی سفید خواهید بود .

۲- ابن حجر از دارقطنی از کتاب صواعق روایت کرده که ام سلمه روایت کرد که پیامبر اکرم (ص) فرمود یا علی انت و اصحابک فی الجنه انت و شیعتک فی الجنه

۳- در نهایه ابن اثیر، نص عبارت در لغت قمح این است «وفی حدیث علی قال له النبی (ص) ستقدم علی اللَّه انت و شیعتک راضین مرضیین و یقدم عدوک غضبا مقمحین ثم جمع یده الی عنقه لیریهم کیف الاقماح» پیامبر (ص) فرمودند زود است تو و شیعه ات بر خدا وارد می شوید در صورتیکه از خدا راضی و خدا از شما راضی است و دشمنان بر خدا خشمناک وارد می شوند در حالیکه دستشان به گردنشان بسته است سپس دست خود را به گردن جمع کرده تا اقماح را به آنها نشان دهد.

۴- زمخشری در کتاب ربیع الابرار روایت می کند که رسول اللَّه (ص) فرمودند: «یا علی یوم القیامه اخذت بحجزه اللَّه تعالی و اخذت انت بحجزتی و اخذولدک بحجزتهم فتری این یؤمربنا» یعنی یا علی روز قیامت من به خدا متمسک هستم و تو به من متسمک هستی و فرزندانت به تو متمسک می شوند و شیعه فرزندانت به آنها متمسک می شوند سپس می بینی که چه بر ما می گذرد.

تحقیق این که تشیع به معنای معروف آن یعنی اعتقاد به انتخاب علی (ع) به رهبری امت برای کامل گردانیدن دین که پیامبر اکرم (ص) خود عهده دار آن بوده است از همان مراحل نخستین با اسلام همراه و همگام بوده و جزیی از رسالتی است که پیامبر گرامی (ص) بدان مأمور شده است، شیعه این اعتقاد رااز متن اسلام و نیز از نصوص رسول گرامی (ص)

الهام گرفته و با توجه به عظمت این پیام و مجاهدتهای مخلصانه ای که آن بزرگوار در استقرار و انتشار آن در همه پهنه گیتی به عمل آورد و فداکاری و از خود گذشتگی آن حضرت در برابر همه سختیها و مشکلاتی که در این راه بوجود داشت موجب شد که شیعه بدین اعتقاد دست یابد.

با تفحص در تاریخ و سنت مشاهده می شود که نام اسلام و شیعه از دیر زمانی قرین یکدیگر بوده اند و از همان روزهای اولیه پیدایش اسلام یعنی روز انذار و یوم الدار و شاید پیشتر از آن مردم به این فرقه ناجیه متوجه شده و نام پیشوای آن را از دهان خاتم الانبیاء (ص) شنیده اند. بنابه نقل مورخین شیعه و سنی درباره آیه شریفه «وانذر عشیرتک الاقرین» (شعراء۲۱۴) پیامبر اکرم (ص) خویشان خود را گرد آورده و پس از بیان مأموریت خود و هدایت آنان بع حق فرمود کیست که مرا یاری کند تا جانشین من بوده و اطاعت او بر دیگران فرض باشد فقط علی (ع) پاسخ داد و پیامبر اکرم (ص) مردم را به فضائل علی (ع) و به مشایعت و محبت و پیروی وی در حیات و پس از مماتش فرمان داد و شخصیت او را ممتاز کرد و ستود فرمود: ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فکیم فاسمعوا واطیعوا.

اما تعیین و تمیز شیعه به شهادت تاریخ از روز رحلت پیامبر اسلام (ص) بوده است، یعنی در همان موقعی که هنوز جسد مقدس پیامبر (ص) دفن نشده بود و اهل بیت (ع) و عده ای از اخیار صحابه سر گرم لوازم سوگواری و تجهیز جنازه شریفش بودند، عده دیگری که بعدا اکثریت را بردند با کمال دستپاچگی در محلی به نام سقیفه بنی ساعده تجمع کرده و برای عامه مسلمین در قیافه مصلحتجویی و خیر خواهی خلیفه پیامبر را تعیین کردند. در خلال این جریان حتی کمترین اطلاعی به اهل بیت و خانواده پیغمبر اسلام (ص) و بویژه علی (ع) که در فضائل اسلامی و انواع فداکاری در تمام دوره بعثت پیشتاز همه مسلمین بوده و به نص ولایت اختصاص یافته بود، ندادند.

امیر المؤمنین (ع) و جمعی از یاران او مانند سلمان، ابوذر، مقدادو... پس از اطلاع از جریان انتخاب خلیفه به مقام اعتراض و انتقاد بر آمده و باستناد به نص به طریقه انتخاب خلیفه اعتراض کرده و به احتجاج پرداختند، البته جوابی که شنیدند همین بود که مصلحت در این بود و مسلمین چنین صلاح دیدند.

معترضین که اولین افراد شیعه و پایه گزاران این طریقه بودند، جمعی از صحابه کرام رسول اکرم (ص) و از مسلمین دوره اول از یاران امیرالمؤمنین (ع) بودند که در ملازمت پیغمبر اسلام (ص) و اتباع کتاب و سنت و پیروی از سیرت نبی اکرم (ص) و فداکاری و مجاهده در راه دعوت دینی، کمترین مخالفتی به خرج نداده و هیچگونه فرو گذاری نکرده بودند و در تمام دوره بعثت در صف مسلمین و جزو جمع آنها بودند و با این اعتراض و انتقاد نمی خواستند هدف نوبنیاد دیگری را جایگزین این آیین نوبنیاد نمایند، بلکه غرضشان از این انتقاد دفاع از یک رشته نصوص مسلمه ای بود که به موجب آنها ولایت عموم مسلمین به دست امیرالمؤمنین (ع) سپرده شده بود، نصوصی که به موجب آنها اهل بیت پیغمبر (ص) پیشوایان دین و مرجع جمیع شئون علمی و عملی اسلام معرفی شده بودند و همین نصوص هم اکنون نیز به نحو تواتر در دست فریقین موجود می باشد.

بخش دوم

در این بخش سعی بر این شده است که به اساس تفکر شیعه و اصلی ترین عقاید آن در رابطه با توحید و عدل، نبوت، امامت و معاد پرداخته شود.

توحید:

الف - عقیده شیعه (امامیه) درباره شناخت ذات و صفات خداوند

شیعه معتقد است که خداوند متعال و آفریدگار جهان هستی از هر جهت یگانه و بی همتاست، هیچکدام از موجودات نظیر او نیستند و او همیشه بوده و هست و در آینده هم خواهد بود. او اول و آخر موجودات، دانا حکیم، عادل، همیشه زنده، توانا، بی نیاز، شنونده هر سخن و بیننده همه چیز می باشد.

با آنچه که آفریده شدگان توصیف می شوند نمی توان خداوند را توصیف نمود چون جزو موجودات ممکن نمی باشد، پس او نه جسم است و نه دارای صورت و شکل، نه جوهر است و نه عرض، او وزن ندارد تا سبک و یا سنگین باشد، حرکت و سکون هم برایش متصور نیست، نه در مکانی جای می گیرد و نه زمان او را فرا می گیرد. نمی توان به او اشاره نمود، همینطور نه شریک دارد نه شبیه و نه ضد، او رفیق و فرزند ندارد، هیچکدام از موجودات مجرد و مادی هم شأن او نیستند، دیده ها نمی توانند او را ببینند ولی او دیده ها را می بیند «لاتدرکه الابصار و هو یدرک الابصار» (انعام ۱۰۳) پس هر کس خداوند را به مخلوقات تشبیه کند یعنی برایش صورت و دست و چشم و اعضاء قائل شود یا اینکه بگوید او به آسمان دنیا پایین

می آید و یا معتقد باشد که او به اهل بهشت مانند ماه شب بدر ظاهر می شود آن شخص در اثر جاهل بودن به حقیقت ذات خداوندی به منزله کافر است چون خداوند از هر نقصی مبرا و منزه است چنانکه امام باقر (ع) می فرمایند: هر چیزی را که برای خداوند در ذهن خود تصور کنید و بوسیله اوهام و با دقیق ترین معانی هم تشخیص دهید او مانند خود شما مخلوق و ساختگی است و به خود شما بر می گردد نه به خداوند.

ب - عقیده امامیه در توحید و یگانگی ذات خداوند

شیعه معتقد است که یگانه بودن خداوند از هر جهت واجب می باشد پس همانطور که واجب است ما او را ذات یگانه بدانیم و بگوییم وجود لازمه ذات اوست و از وی جدا نمی شود چون واجب الوجود است همانطور هم واجب است خداوند را از حیث صفات هم یگانه بدانیم. یگانه بودن خداوند از حیث صفات بدین جهت است که همه صفات خداوند عین ذات اوست. شیعه معتقد است که در صفات ذاتی خداوند هیچکس با او نمی تواند شریک باشد، بنابراین او در علم و قدرت بی نظیر، در آفرینش و رزق دادن بی شریک و در همه کمالات رقیب ندارد باز هم واجب است که در عبادت او را یگانه بدانیم و عبادت غیر او را جایز ندانیم لذا اگر کسی در عبادت برای خداوند شریک قائل شود آن شخص مشرک و مانند کسی است که در عبادت خداوند تطاهر می کند و به غیر خداوند تقرب می جوید که حکم این اشخاص مانند بت پرستان می باشد.

ج - عقیده امامیه در مورد صفات خداوند

امامیه برای خداوند دو گونه قائل است:

۱- صفات ثبوتیه که به صفات و جمال و کمال معروف است مانند علم، قدرت، بی نیاز، اراده، زنده بودن قدیم و ازلی بودن همه این صفات ثبوتی عین ذات اوست، یعنی قدرت خداوند از حیث وجود عین حیات خداوند و حیاتش هم عین قدرت اوست یعنی خداوند از این جهت که قادر است از همان جهت هم حی است و حی هست از این جهت که قادر است و تعدد صفات به ذات خداوند راه ندارد، سایر صفات کمالی هم مانند دو صفت ذکر شده می باشند، ولی این صفات در خارج از ذات خداوند از حیث معانی و مفاهیم با هم اختلاف دارند لکن در وجود یکی هستند زیرا اگر صفات خداوند در وجود با هم مختلف باشند چون بر حسب فرض مانند ذات خداوند قدیم و واجب هستند آن وقت تعدد واجب لازم آید که این ملازمه باطل است چون منافی با توحید ذات خداوند می باشد.

اما صفات ثبوتیه اضافی مانند خالق بودن، رازق بودن، تقدم داشتن بر همه موجودات همه اینها در حقیقت به یک صفت واحد حقیقی بر می گردد که آن قیمومیت برای مخلوقات می باشد، این قیمومیت صفت واحدی است که تعدادی از صفات دیگر به واسطه مختلف بودن آثار و مظاهر، از صفت قیمومیت منتزع می شوند.

۲- صفات سلبیه که به صفات جلال معروف هستند مانند مانند مرکب نبودن، جسم نبودن و...درست است که از حیث معانی با هم فرق دارند ولی منشأ همه این صفات یک صفت سلبی است که آن صفت عبارت است از سلب ممکن بودن خداوند، چون سلب امکان با توجه به اینکه خداوند واجب الوجود است لازمه آن می باشد و در حقیقت معنای سلب امکان از خداوند یعنی سلب جسم بودن، حرکت داشتن و سایر اوصافی که لازمه ممکن بودن است.

سلب امکان از خداوند هم برمی گردد به این مسأله که خداوند واجب است نه ممکن، بنابراین همه صفات کمالی در ذات اوست نه صفات جلالی چون همه صفات جلالی خداوند بر می گردد به صفات کمالی خداوند، بنابراین خداوند متعال با داشتن این همه صفات از جمیع جهات یگانه است و در ذات مقدسش نه ترکیب است و نه کثرت بلکه حقیقت یگانه ازلی و ابدی است.

عدالت (عدل)

در مبحث عدل الهی ایرادها و اشکالهایی که مطرح می شود در سطح وسیع در میان عامه مردم جریان دارد به عکس سایر مسائل الهیات که اگر شبهات و اشکالاتی هست برای طبقه متکلفین و فلاسفه و اهل فن مطرح است، از این جهت مسأله عدالت دارای اهمیت خاص و موقعیتی بی نظیر شده است و همین جهت را می توان توجیهی فرض کرد برای اینکه علمای اسلامی (شیعه و معتزله نه اشاعره) عدل را در ردیف ریشه های دین قرار دهند و دومین اصل از اصول دین بشناسند و گرنه عدل یکی از صفات خداوند است و اگر بنا باشد صفات خدا را جزء اصول دین به شمار آید لازم است علم و قدرت و اراده و...را نیز در این شمار آورد. ولی علت اصلی اینکه عدل در مذهب شیعه از اصول دین شمرده شده امر دیگری می باشد و آن اینکه شیعه با اهل سنت در سایر صفات خداوند تعالی اختلافی نداشتند و اگر هم داشتند مطرح نبود ولی در مسأله عدل اختلاف شدید داشتند و به شدت هم مطرح بود به طوری که اعتقاد و عدم اعتقاد به عدل علامت مذاهب شمرده می شد که مثلا شخص شیعه است یا سنی و اگر سنی است معتزلی است یا اشعری، عدل به تنهایی علامت اشعری نبودن شمرده می شد، عدل وامامت هم توأما علامت تشیع بود، این است که گفته می شود اصول دین اسلام سه چیز است و اصول مذهب شیعه همان سه چیز است بعلاوه اصل عدل و اصل امامت.

بنابر اعتقاد شیعه یکی از صفات کمالی خداوند این است که او عادل می باشد و ظالم نیست پس او در قضاوت و حکمش جور و ستم نمی کند در نتیجه او به اطاعت کنندگان ثواب می دهد و گناهکاران را از روی عدل مجازات می نماید، باز هم شیعه معتقد است که خداوند افعال نیک را ترک نمی کند و فعل زشت را مرتکب نمی شود و شیعه او را به خوبی افعال نیک زشتی اعمال بد عالم می داند، باز هم امامیه معتقد است دارد تا در اثر نیاز مرتکب آن اعمال زشت گردد پس انجام عمل خوب به وی ضرر نمی رساند تا محتاج به ترک آن فعل خوب باشد و به انجام بد هم نیازی ندارد تا آن را انجام دهد.

نبوت

شیعه معتقد است که نبوت یک وظیفه الهی و نمایندگی ربانی است که خداوند این رسالت را به عهده کسی محلول می کند که او را از میان بندگان صالح و اولیایی که در انسانیت کامل هستند انتخاب می کند و آن انبیاء را سوی مردم می فرستد تا وظایف زیرین را انجام دهند:

۱- مردم را به منافع و مصالح خود در دنیا و آخرت آگاه سازند.

۲- تا مردم بوسیله آن آگاهی خود را از آلودگیهای اخلاق زشت و مفاسد اعتیادات نابجا پاک سازند.

۳- پیامبران با ابلاغ احکام و تعالیم الهی حکمت و دانش را به انسانها بیاموزد و راههای رسیدن به سعادت و نیکی را به آنان نشان دهند تا انسانها با پیروی از آن احکام و تعالیم به کمال انسانی خود که مستحق آن هستند برسند تا به درجات عالیه در دنیا و آخرت نائل شوند.

شیعه معتقد است که قاعده لطف(۳) ایجاب می کند خداوندی که به بندگانش لطف و عنایت دارد پیامبری را برای هدایت آنان بفرستد تا آنها نمایندگان و جانشینان خداوند در زمین باشند. امامیه اعتقاد بر این دارد که خداوند بدین جهت حق تعیین و یا انتخاب پیامبران را به مردم واگذار نکرد که در آن کار هیچگونه نفی برای مردم نبود بلکه امر اعزام و انتخاب پیامبران در دست خداوند می باشد چون که او قرآن فلسفه بعثت انبیاء را در امور ذیل بیان نموده است:

۱- تعلیم و تربیت:

«هوالذی بعث فی الأمیین رسولا" منهم یتلوا علیهم ایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین» (جمعه -۲) او کسی است که در میان قوم درس نخوانده رسولی از خودشان بر انگیخت تا آیتش را بر آنان بخواند و...

«ربنا وابعث فیهم رسولا " منهم یتلوا علیهم ایتک و یعلمهم الکتاب و الحکمه و یزکیهم انک انت العزیز الحکیم»

«بقره - ۱۲۹) پروردگارا در میان آنها پیامبری از خودشان مبعوث فرما تا آیات تو را بخواند و آنها را کتاب و حکمت بیاموزد و تزکیه کند زیرا تو توانا و حکیمی

«کما ارسلنا فیکم رسولا" منکم یتلوا علیکم ایاتنا و یزکیکم و یعلمکم الکتاب و الحکمه و یعلمکم ما لم تکونوا تعلمون» (بقره - ۱۵۱) چنانکه رسول گرامی خود را فرستادیم که آیات ما را برای شما تلاوت کند و نفوس شما را از پلیدی و آلودگی جهل و شرک پاک و منزه گرداند و به شما تعلیم شریعت و حکمت دهد و به شما بیاموزد هر چه را نمی توانید.

۲- اقامه قسط و عدل:

«لقد ارسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط» (حدید- ۲۵) همانا ما پیامبران خود را با ادله و معجزات فرستادیم و برایشان کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم به عدالت قیام کنند.

در این آیه اشاره ای به صورت عام به یکی از اهداف مهم نهضت انبیاء یعنی برقراری عدالت اجتماعی کرده است که نزول کتاب و میزان را مقدمه ای بر آن شمرده است. تجهیز انبیاء به سه نیروی «بینات» یعنی دلایل روشن که شامل معجزات و دلائل عقلی حقانیت دعوت انبیاء پیشین می شود و «کتاب» که اشاره به کتب آسمانی است و شامل بیان معارف و عقاید و احکام و اخلاق است و«میزان» که به معنی قوانینی است که معیار سنجش حق از باطل است، به آنها امکان می دهد که بتوانند انسانها را برای اقامه عدل بسیج کنند.

۳- آزادی انسانها:

«الذی یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوباً عندهم فی التواره و الانجیل یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحل لهم الطیبات و یحرم علیهم الخبائث و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم...»

(اعراف - ۱۵۷) آنها از فرستاده خدا، پیامبر امی پیروی می کنند همان کسی که صفاتش در تورات و انجیلی که نزدشان است می یابند، او آنها را به نیکی ها دستور می دهد و از زشتیها باز می دارد، پاکیزه ها را برای آنها حلال و ناپاکی ها را حرام می شمرد و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنها بود بر می دارد.

در این آیه به یکی از وظایف پیامبران اشاره شده که همان آزاد کردن انسانها از چنگال اسارتها است زیرا همیشه زمامداران مادی برای تثبیت موقعیت خود انسانها را به غل و زنجیر کشیده اند.

۴- نجات از ظلمات:

«کتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور باذن ربهم الی صراط العزیز الحمید» (ابراهیم - ۱) این کتابی است که بر تو نازل کردیم تا مردم را از تاریکی ها به سوی روشنایی به فرمان پروردگار شان در آوری به سوی را خداوند عزیز حمید.

۵- بشارت و انذر:

«وما نرسل المرسلین الّا مبشرین و منذرین فمن آمن و اصلح فلاخوف علیهم و لا هم یحزنون» (انعام -۴۸) ما پیامبران را جز برای بشارت و بیم دادن نمی فرستیم سپس هر کس ایمان آورد و کار شایسته کرد هرگز بر او بیمی نیست و هرگز اندوهگین نخواهد شد.

۶- اتمام حجت:

«رسلاً مبشرین و منذرین لئلا یکون للناس علی اللَّه حجه بعد الرسل» (نساء-۱۶۵) پیامبرانی که بشارت دهنده و بیم دهنده بودند تا برای بعد از آنها بر خدا حجتی باقی نماند.

معمولا گروهی از مردم لجوج و خود خواه قبول دعوت پیامبران را مخالف منافع خویش می بینند و از پذیرش آن سرباز می زنند و با اینکه بعد از بعثت آنان موضع گیری مخالفی دارند چنانچه بعثتی صورت نگیرد ممکن است ادعا کنند اگر پیامبران الهی آمده بودند ما با آغوش باز از آنها استقبال می کردیم، به همین دلیل یکی از اهداف بعثت پیامبران اتمام حجت بر این گروه و بر همه مخالفان است.

۷-رفع اختلاف:

«کان الناس امّه واحده اللّه النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه» (بقره - ۲۱۳) مردم یک گروه بودند خدا رسولان را بشارت دهنده و بیم دهنده فرستاد و با آنها کتاب را بحق نازل نمود تا طبق آن در میان مردم و در آنچه اختلاف کرده اند حکم کنند.

همیشه انسانها از اختلاف رنج می برند و نیروهای عظیم و امکانات فراوان به خاطر آن بر باد می رود. از سوی دیگر مسلماً انسانها قادر به رفع اختلاف میان خود نیستند چرا که علم آنها به حقایق از هر جهت محدود است بعلاوه خودخواهی ها کمتر اجازه می دهد زیر بار یکدیگر بروند، ولی انبیاء که علمشان از دریای بی پایان علم خدا سرچشمه می گیرد و در سطحی مافوق دیگر انسانها قرار دارند می توانند نقش مهمی در برطرف ساختن اختلافات داشته باشند.

۸- تذکر و یادآوری (نسبت به فطریات و مستقلات عقیله)

«هذا بلاغ للناس و لینذروا به و لیعلموا انما هو اله واحد و لیذکر اولوا الالباب» (ابراهیم - ۵۲) این ابلاغی است به همه مردم تا با آن انذار شوند و بدانند که او معبود واحدی است و تا صاحبان مغز اندیشه متذکر گردند.

انسان بسیاری از حقایق موجود عالم هستی و همچنین بایدها و نبایدها را با فرمان عقلش درک می کند ولی همیشه وسوسه هایی که در این ادراکات عقلی نهفته است، اینجاست که پیامبران بر این ادراکات عقلی صحه می گذارند و یافته های خرد انسانی را با بیان خود که از وحی آسمانی سرچشمه می گیرد تأیید و تأکید می نمایند.

۹- دعوت به حیات و زندگی انسانی:

«یا ایها الذین آمنوا استجیبوا للّه و للرسول اذا دعاکم یحییکم» (انفال - ۲۴) ای کسانی که ایمان آورده اید دعوت خداوند و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به سوی چیزی می خواند که شما زنده می کند.

از این آیه شریفه استفاده می گردد که انبیاء افراد بشر را به یک حیات جامع و کامل واقعی دعوت می کنند و هدف بعثت آنها زندگی و حیات در تمام ابعادش می باشد.

شیعه معتقد است که حدود چهارده قرن پیش هنگامی که تیرگیهای شرک و بت پرستی و پرستش خدایان مصنوعی سراسر گیتی را فرا گرفته بود و جامعه روم و ایران از مظالم و تبعیضهای ناروای دو امپراطوری بزرگ به ستوه آمده بودند در یک زمین خشک و سوزان و بی آب و گیاه از میان یک ملت به تمام معنا عقب مانده، از خاندانی شریف حضرت محمد بن عبدالله (ص) برخاست و خود را پیامبر ملتهای جهان، پاره کننده زنجیرهای اسارت، سرکوب کننده هرنوع بت پرستی و تبعیضهای ناروا، حامی مظلومان و افتادگان خواستار عدل و داد، طرفدار علم و دانش و... خواند و اساس دعوت خودرا فرمانهای اللهی و وحی آسمانی معرفی نمود و خود را خاتم پیامبران و آیین خود را خاتم آیینها دانست.

شیعه معتقد است که او در همه چیز افضل بر انبیاست، هیچ فاضلی در فصل با او برابری نمی کند و در کرامت اخلاق قرین او نمی شود، هیچ عاقلی از حیث کمال عقلی به مرتبه او نمی رسد و هیچکس در اخلاق او شبیه نیست.

شیعه معتقد است که حضرت محمد(ص) خاتم پیامبران است و این مطلب را از آیات و روایات متعدد استفاده می کند از جمله:

۱- آیه شریفه «ما کان محمد ابا احد من رجالکم رسول اللّه و خاتم النبیین»(احزاب - ۴۰) محمد پدر هیچیک از مردمان شما نبود ولی رسول خدا و خاتم و آخرین پیامبران است.

۲- آیه شریفه «و اوحی الی هذا القرآن لانذرکم به و من بلغ»(انعام - ۱۹) این قرآن بر من وحی شده تا شما و تمام کسانی را که این قرآن به آنها میرسد انذار کنم.

وسعت تعبیر و من بلغ (تمام کسانی که این سخن به آنها می رسد) رسالت جهانی قرآن و پیامبر اسلام را از یکسو و مسأله خاتمیت را از سوی دیگر روشن می سازد.

۳- آیه شریفه «تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا» (فرقان - ۱) جاوید و پر برکت است خداوندی که قرآن را بر بنده اش نازل کرد تا تمام اهل جهان را انذار کند.

۴- آیه شریفه «و ما ارسلناک الا کافه للناس بشیرا و نذیرا» (توبه - ۲۸) ما تو را جز برای عموم مردم به عنوان بشارت و انذار نفرستادیم.

۵- آیه شریفه «قل یا ایها الناس انی رسول اللّه الیکم جمیعا» (اعراف - ۱۵۸) بگو ای مردم من فرستاده خدا بسوی همه شما هستم.

با توجه به وسعت مفهوم «عالمین» و «ناس» و «کافه» اثبات خاتمیت رسالت به پیامبر اسلام(ص) می شود. از این گذشته اجماع علمای اسلام بر ضروری بودن این مسأله دلالت می کند.

عصمت انبیاء

عصمت عبارت است از یک نیروی فوق العاده باطنی و یک صفت نیرومند نفسانی که در اثر مشاهده حقیقت جهان هستی و رؤیت ملکوت و باطن عالم وجود حاصل می شود. این نیروی فوق العاده در هر کس وجود پیدا کرد از مطلق گناه و خطا معصوم خواهد بود. اما گرچه معصوم مرتکب معصیت نمی شود و بطور کلی از گناه مصونیت دارد لیکن چنان نیست که اصلا قدرت بر معصیت نداشته باشد و در اطاعت پروردگار جهانیان مجبور باشد، بلکه معصوم نیز مانند سایر بندگان از آزادی عمل و اختیار کاملا برخوردار است و هیچگونه جبر و الزامی ندارد، او هم مانند سایر مردم می تواند مرتکب گناه شود لیکن چون به عمق جهان هستی نائل شده و بوسیله چشم باطن حقیقت عالم وجود را مشاهده می کند و بوسیله نیروی فوق العاده غیبی که در وجودش نهاده شده عوامل خطا وگناه در وی بی اثر مانده است و او از روی اراده و اختیار از روی گناه و معصیت بیزار شده است.

شیعه معتقد است همه انبیاء معصومند یعنی مصون از خطا و گناه می باشند. توضیح اینکه عصمت سه قسم است:

۱- عصمت از اینکه پیغمبر در تلقی و گرفتن وحی دچار خطا گردد.

۲- عصمت از اینکه در تبلیغ و انجام رسالت خود دچار خطا شود.

۳- از گناه معصوم باشد و گناه عبارت است از هر عملی که مایه هتک حرمت عبودیت باشد و نسبت به مولویت مولا مخالفت شمرده شود و بالاخره هر فعل و قولی است که به وجهی با عبودیت منافات داشته باشد.

دلیل بر عصمت انبیاء:

۱- اگر فرض کنیم که از پیامبری گناهی سر بزند با اینکه خود او مردم را دستور می داده به اینکه این گناه را مرتکب نشوید، قطعا این عمل وی دلالت دارد بر تناقض گویی او، چون عمل او مناقض گفتار اوست و در چنین فرضی این پیامبر مبلغ هر دو طرف تناقض است و تبلیغ تناقض تبلیغ حق نیست چون کسی که از تناقض خبر می دهد از حق خبر نداده بلکه از باطل خبر داده است چون هر یک از دو طرف تناقض طرف دیگر را باطل می داند پس هر دو طرف باطل است، در نتیجه عصمکت انبیاء در تبلیغ رسالت تمام نمی شود مگر بعد از آنکه معصیت عصمت داشته باشند و از مخالفت خدای تعالی مصون بوده باشند.

۲- اگر فرض کنیم معصیتی از رسول سر بزند یا قولی و یا عملی، از آنجا که قول و فعل پیغمبر حجت است همین معصیت را از مردم خواسته است، در نتیجه باید بگوییم یک قول یا فعل گناه در عین اینکه مقبوض و گناه است محبوب و اطاعت هم هست، و خدا در عین اینکه آن را نخواسته، آن را خواسته است و در عین اینکه آن را نهی کرده به آن امر نموده است و خدای تعالی منزه از تناقض در صفات او و افعال است.

۳- اگر پیامبر مصون از ارتکاب معصیت و خطا نباشد ما می توانیم هر کاری را که از او سر می زند یا سخنی را که می گوید حمل بر معصیت یا خطا نماییم بنابراین لازم می آید که اطاعت از او در هیچکدام از دستوراتش واجب نباشد، در این صورت نصب چنین رسولی برای رسالت و هدایت مردم بی فایده خواهد بود.

۴- یکی از علل نیاز به پیامبر استقرار عدالت در جامعه است یعنی بازداشتن مردم از بیدادگری و تجاوز به حقوق دیگران و برانگیختن آنها به انجام کارها و کردارهایی که به بار آورنده خیر و سعادت آنهاست، حال اگر پیامبر گرد گناه بگردد و بیداد پیشه کند خود به راهبری معصوم نیاز خواهد داشت تا او را که به سبب گناهکاری همچون دیگران از حق منحرف شده است به راه راست هدایت نماید و اگر این راهبر نیز به گناه اقدام نماید او به نوبه خود نیاز به راهبر معصوم دیگری خواهد داشت و بدین سان شمار پیامبران نامتناهی می شود و کار به تسلسل می انجامد که عقلا باطل است .

امامت

امام در لغت به هر چیز که انسان به آن توجه کند و مقصود آن واقع شود اطلاق می شود. این واژه در اصل به مادّه «ام» به معنی قصد کردن آمده است. «ام» به معنی اصل و مرجع و جماعت و دین است و امام به معنی هر کسی است که اقتدا به او می شود و در کارها پیشوا است و در اصطلاح امام رهبر عموم مسلمانان در کارهای دینی و دنیوی آنهاست. امام جانشین پیامبر(ص) است و بنا به عقیده امامیه از سوی خدا تعیین می شود و بوسیله پیامبر یا امامی که رهبری جامعه را بعهده دارد به مردم معرفی می گردد. امام دارای صفاتی است خاص و تا جهان باقی است وجود وی نیز واجب خواهد بود.

واژه امام و جمع آن ائمه دوازده بار در قرآن مجید آمده است، که در یک مورد به معنی لوح محفوظ است «و کلّ شی ء احصیناه فی امام مبین» (یس - ۱۲) همه چیز را در امام مبین (لوح محفوظ) احصاء کردیم. به خاطر اینکه لوح محفوظ در قیامت رهبر و پیشوای فرشتگان برای سنجش اعمال انسانهاست و همه از آن الهام می گیرند.

در یک مورد هم این واژه به معنی راه و جاده به کار رفته است «و انّهما لبامام مبین» (حجر - ۷۸) آن دو یعنی شهرهای ویران شده قوم لوط و قوم شعیب بر سر راه (شما به سوی شام) آشکار است.

در دو مورد هم بر تورات اطلاق شده است «و من قبله کتاب موسی اماما و رحمه» (احقاف ۱۲ و هود ۱۷) پیش از آن کتاب موسی پیشوا و رحمت برای آنان بود.

در پنج مورد هم به پیشوایان صالح و الهی اطلاق گردیده است «قال انّی جاعلک للناس اماما» (بقره - ۱۲۴) خداوند به ابراهیم فرمود من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم. خداوند در سوره انبیاء آیه ۷۱ می فرماید «و جعلناهم ائمه یهدون بأمرنا» ما آنها را امامان و پیشوایانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می کردند. همین مفهوم کلی و جامع در آیات ۷۴ فرقان، قصص و ۲۴ سجده نیز آمده است.

این واژه در یک مورد هم به معنای پیشوایان کفر آمده است «فقاتلوا ائمه الکفر» (توبه - ۱۲) پس با امامان و پیشوایان کفر پیکار کنید.

در یک مورد هم بر مفهوم جامعی که امامان هدایت و ضلالت هر دو را شامل می شود اطلاق گردیده است «یوم ندعوا کل اناس بامامهم» (اسراء - ۷۱) روزی که هر گروهی را با پیشوایان فرا می خوانیم.

برای روشن شدن عقیده امامیه در مورد امام بحث در پنج بخش تبیین می شود:

۱- انتخاب امام(نصب امام):

در این زمینه دو پرسش قابل طرح است: الف- انتخاب کننده کیست؟ ب- طریقه انتخاب چیست؟

الف- انتخاب کننده امام: انتخاب کننده امام خداست و برگزیدن امام امری است که بر خدا واجب است. این وجوب از آن روست که .ج.د امام لطف است یعنی از پرتو وجود امام مردم از زشتیها و کردارهای ناپسندیده ای که در شریعت انجام گرفتن آنها منع شده است، دور می گردند و به کردارهای نیک یعنی کردارهای واجب شرعی رهنمون می شوند.

لطف بودن وجود امام از دیدگاه امامیه مؤید و مثبت دو مدعاست:

اول- وجوب وجود امام که وجود امام لطف است و لطف بر خدا واجب است.

دوم- وجوب انتخاب امام از سوی خدا از آن رو که در شرط امامت عصمت است و عصمت امریست نهانی که جز خدا کسی از آن آگاه نیست، یعنی تنها خداست که از نهانها آگاه است و می داند که چه کسی نیک است و جز نیکی نمی کند و چه کسی بد است و به بدی می گراید، بنابراین امام معصوم را خدا می شناسد و او را به امامت بر می گزیند.

ب - طریقه انتخاب: طریقه انتخاب امام نص یا (تعیین) است، بدین معنی که چون خدا انسان معصوم عادل عالمی را که شایسته مقام امامت است باز شناخت و او را بدین مقام برگزیده به پیامبر (ص) ابلاغ می کند تا پیامبر (ص) نیز به نوبه خود در معرفی امام تعیین شده و ابلاغ حکم خدا به مردم اقدام نماید و این امر بر او واجب است.

۲- علل وجوب انتخاب امام:

در پاسخ بدین پرسش که آیاانتخاب، یا به اصطلاح نصب امام است یا نه؟ امامیه انتخاب امام را عقلا واجب می دانند و بر آنند که این وجوب معلول دو علت است: الف - نیاز مردم ب - نیاز دین که با انتخاب امام این د. نیاز بر آورده می شود و دوهدف تأمین می گردد تحقق نیکی و حفظ شریعت.

الف - نیاز مردم که تحقق نیکی می باشد. توضیح اینکه بر مردم خطارواست و همواره گناهکاری از سوی آنان محتمل است. وجود امام چنانچه گذشت لطف است و از پر تو وجود و حضور امام و راهنمایی های او که هم معصوم است و هم عادل و هم عالم مکلفان جایز الخطا به طاعت حق نزدیک و از معصومیت او دور میگردند بدین سان نیاز مردم به راهنما بر آورده می شود از بدیها کاسته می گردد و نیکی تحقق می پذیرد.

ب - نیاز دین که حفظ شریعت است، با وجود امام دین خدا پایدار می گردد و شریعت در پناه او حفظ میگردد و این از آن جهت است که آیین پایدار تا روز رستاخیز به نگاهبانی معصوم و عالم و عادل نیازمند است. امام علت مبقیه دین خدا تا قیامت است.

۳- وجود همیشگی امام:

امامیه در برابر پرسش که آیات امامت محدود به زمانی خاص یا مقامی است که تا جهان باقی است پایدار خواهد بود چنین پاسخ می دهند که: تا علت وجودی امری باقی باشد امر که به منزله معلول است باقی خواهد ماند. بنابراین وجود امام نیز تا دامنه قیامت واجب خواهد بود.

۴- صفات امام:

امام از دیدگاه امامیه منزه از صفات منفی و متصف به صفات مثبت است:

الف - تنزیه امام از صفات منفی (عصمت از عیوب): امام باید از کاستیها و عیبهای ظاهری و عیوب باطنی اعم از کاستیهای نفسانی مثل اتصاف به خویهای ناپسند و کاستیهای عقلانی مثل نادانی و دیوانگی منزه و مبری باشد. همچنین عدم اشتغال به کارهای پست پیش از رسیدن به مقام امامت است. به دور بودن امام از این ویژگیها و کاستیها موجب تأثیر هر چه بیشتر وی بر مردم می گردد.

ب - اتصاف به صفات مثبت - در کنار عصمت امام از عیوب اتصاف وی به صفات کمال و اصول فضایل نفسانی که منشأ تمام فضایل بشمار می آید نیز ضروری است. بر جسته ترین صفات امام صفت عصمت است و افضلیت و دیگر صفات کمالی امام بگونه ای به این دو صفت باز می گردد.

۱- عصمت: معصوم بودن امام یعنی به دور بودن از گناهان بزرگ و کوچک (کبیره و صغیره) از آغاز تا پایان عمر بر جسته ترین صفت اوست.

متکلمان امامیه در اثبات عصمت امام، براهینی عقلی و نقلی آورده اند که برخی از معروفترین آنها بدین شرح است:

ادله عقلی: برهان عدم تناهی ائمه، برهان نقض غرض (تناقض گفتاروکردار) که در بحث نبوت گذشت و برهان بقای شریعت، امامت معصوم، نگاهبان شریعت تا پایان جهان است. غیر معصوم بودن امام، سبب دگرگونی آئین و ایجاد افزایش و کاهش (تحریف) در آن می گردد.

ادله نقلی: الف - «واذابتلی ابراهیم ربُه بکلمات فاتهمن قال انی جاعلک للناس اماماًقال و من ذریتی قال لاینال عهدی الظالمین» (بقره - ۱۲۴) هنگامی که خداوند ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود و او به خوبی از عهده آزمایش بر آمد خداوند به او فرمود من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم ابراهیم گفت و از دودمان من خداوند فرمود پیمان من به ستمکاران نمی رسد.

بعد از اینکه خداوند از ابراهیم امتحانات و آزمایشهای سخت بعمل آورد مقام امامت را به وی عنایت فرمود سپس ابراهیم این مقام را برای نسلش طلب نمود که خداوند در جواب فرمود امامت که عهد و پیمان من است به ستمکاران (ظالمین) نمی رسد. با توجه به این آیه شریفه نتیجه گرفته میشود شخصی که می خواهد مقام امامت را عهده دار شود حتما باید معصوم باشد و این از آن جهت است که غیر معصوم به نوعی ظالم و ستمکار است. بنابراین جز معصوم، امام نمی تواند باشد.

توضیح اینکه ظلم یا به خود است یا به غیر که ظلم به غیر هم ظلم به خدا را شامل می شود و هم به غیر خدا را، از آن طرف مردم به حکم عقل از چهار گروه خارج نمی باشند: یا در تمام عمر ظالمند و یا در تمام عمر ظلمی انجام نداده اند

و یا در اول عمر ظالم بوده و در انتها توبه نموده اند و یا بالعکس، ابراهیم (ع) هرگز از خداوند مقام امامت را برای دو گروه اول و چهارم در خواست نمی کند پس سؤال او در رابطه با دو گروه دیگر است آنکه در تمام عمرش ظلمی نکرده است و آنکه در ابتدا ظالم بوده و در انتها توبه نموده است سپس خداوند در جواب سؤال حضرت ابراهیم (ع) گروه دوم از این دو گروه باقی مانده را لایق منصب امامت نمی داند. پس فقط یک گروه باقی می ماند که می تواند امامت انسانها را عهده دار شود و آن گروهی است که در تمامی عمر خود مرتکب هیچگونه گناهی چه به خود و چه به غیر نشده اند لذا از این آیه شریفه لزوم عصمت برای امام استفاده می شود.

ب - «انّما یرید اللَّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیراً» (احزاب - ۳۳) تعبیر به ((انما))که معمولا برای حصر است دلیل بر این است که این موهبت ویژه خاندان پیامبر (ص) است.

جمله ((یرید)) اشاره به اداره تکوینی پروردگار است و گرنه اراده تشریعی و به تعبیر دیگر لزوم پاک نگاه داشتن خویش انحصاری به خاندان پیامبر (ص) ندارد و همه مردم بدون استثنا به حکم شرع موظفند از هر گونه گناه و پلیدی پاک باشند. کلمهؤ ((رجس)) به معنی شی ء ناپاک است خواه ناپاک از نظر طبع آدمی باشد یا به حکم عقل یا شرع و یا همه اینها، (ال) هم در کلمه ((الرجس))الف ولام جنس است و انواع رجس و پلیدی را شامل می شود یعنی همه اشکال رجس از اهل بیت پیامبر زدوده شده است.

تطهیر به معنی پاک ساختن در عبارت ((ویطهرکم تطهیرا)) در حقیقت تأکیدی است بر مسأله اذهاب رجس و نفی پلیدیها.

تعبیر ((اهل بیت)) به اتفاق همه علمای اسلام و مفسران اشاره به اهل بیت پیامبر (ص) است که از ظاهر خود آیه نیز فهمیده می شود چونکه بیت به صورت مطلق ذکر شده است و به قرینه آیات قبل و یعد منظور بیت و خانه پیامبر (ص) است.

اما اینکه مقصود از اهل بیت پیامبر (ص) چه کسانی می باشند در میان مفسران بحث است برخی آن را مخصوص همسران پیامبر (ص) می دانند و آیات قبل و بعد را که درباره همسران پیامبر (ص) دلیل بر این مدعا ذکر می نمایند. ولی با توجه به یک مطلی این عقیده نفی می شود و آن اینکه ضمیرهائی که در آیات قبل و بعد آمده عموما به صورت ضمیر ((جمع مؤنث))است در حالی که ضمائر این قسمت از ایه (انما یرید اللَّه لیذهب عنکم الرجس اهل بیت و یطهر کم تطهیرا) همه به صورت (جمع مذکر) است و این نشان می دهد معنی دیگری در نظر بوده است. لذا بعضی دیگر از مفسران نظر دیگری داده اند که آیه شامل همه خاندان پیامبر (ص) می شود اعم از مردان و همسران او، اما روایات زیادی که در منابع اهل سنت و شیعه وارد شده است این نظر را نفی می کند و می گوید مخاطب در آیه منحصرا پنج نفرند: پیامبر (ص) حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) چون روایات فراوانی از خود همسران پیامبر (ص) نقل شده: هنگامی که پیامبر (ص) سخن از این آیه به میان می آورد ما از او سؤال کردیم که جزء آن هستیم فرمود شما خوبید امام مشمول این آیه نیستید.(۴)

یا در روایات دیگر آمده است که پیامبر (ص) به مدت شش ماه هنگامی که برای نماز صبح از کنار خانه فاطمه (س) می گذشت صدا می زد: «الصلوه یا اهل البیت انما یرید اللَّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهر کم تطهیرا(۵)»

۲- افضلیت:

امام باید همچون پیامبر در تمام صفات کمال و فضایل از همگان برتر باشد چونکه امامت مفضول بر فاضل عقلا و سمعا روانیست یعنی رهبری و پیشوایی کسی که در کمالات و فضایل در مرتبه ای فروتر از دیگران است و به تکمیل نیاز دارد بر آنان که در کلمات و فضایل مقامی فراتر از او دارند و می توانند او را به کمال برسانند نه در پیشگاه خرد پسندیده است نه با معیارهای شرع سازگاری دارد. ناپسندی امامت مفضول بر فاضل در نظر خرد بدیهی است.

ناسازگاری این امر با معیارهای نقلی را هم به استناد قرآن کریم از جمله آیه ۳۵ سوره یونس می توان تأئید کرد. «قل هل من شر کائکم من یهدی الی الحق قل اللَّه یهدی للحق أفمن یهدی الی الحق أحق أن یتبع أمن لا یهدی الا أن یهدی فما لکم کیف تحکمون» طبق این آیه کسی شایسته پیروی است که خلق را به راه حق راهبر شود نه کسی که چنین نمی کند و خود نیز نیازمند هدایت است.

۵- ائمه چه کسانی هستند؟

از خلال نگاه به تشریع اسلامی ضرورت نصب جانشین درک می شود، همچنین با تأملی در تاریخ اسلام سیره پیامبر (ص) در این مسأله به وضوح مشخص می شود. پیامبر اکرم (ص) در جنگهایی که خود حضور نداشتند امیری را بر مجاهدان تعیین می فرمودند و هرگاه برای حضور در جهادی شهر را ترک می کردند کسی را جانشین خود قرار می دادند که در غیاب ایشان اداره امور شهر را بعهده داشته باشد و به همین شیوه عمل می کردند جانشینان پیامبر (ص) هنگامی که گروهی را برای جهاد بسیج می کردند یا گروه معینی را به جای دیگر می فرستادند. اهتمام پیامبر (ص) بر این عمل از همان آغاز شکل گیری اسلام مشاهده میگردد، از زمانی که مسلمانان به حبشه هجرت نمودند، مهاجرین گر چه اندک بودند پیامبر (ص) برای آنان رهبری را انتخاب نمودند، برای گروه اول عثمان بن مظعون را وبرای گروه دوم جعفر بن ابیطالب را به عنوان رهبر بر گزیدند.

حال سؤالی در اینجا قابل طرح است که آیا پیامبر (ص) برای بعد از رحلت خود کسی را به عنوان جانشینی که رهبری جامعه را به دست بگیرد معین نمود یا خبر؟

در این مسأله سه احتمال متصور است:

۱- پیامبر اکرم (ص) این موضوع مهم را واگذاشته و امت را به حال خود رها کرده است.

۲- ایشان نظام خاصی را وضع نموده اند و امت را به پیروی از آن و لزوم اجرای آن راهنمایی کرده اند. که همان انتخاب توسط خود مردم باشد.

۳- ایشان به جانشینی خاص بعد از خود تصریح نموده اند.

درباره احتمال اول آنچه به تظر می رسد این است که مسلمانان در نپذیردفتن آن اتفاق نظر دارند و آنان ته به شکل کروهی و نه به شکل فردی اعتقادی ندارند.

اکثریت اهل سنت احتمال دوم را پذیرفته اند و یکی از ادله ایشان مسأله شورا و اجماع مسلمانان می باشد ایشان به آیه شریفه «وامرهم شوری بینهم» (شوری - ۳۸) تمسک نموده اند.

در جواب باید گفت که این آیه به مناسبتی نازل شده است که در آن انصاربه سبب این صفت مورد ستتایش قبرار گرفته اند و این آیات می خواهد نمونه ای والارائه دهد و حمل این آیات به خصوص مشورت امت در تعیین امام برای خود وجهی ندارد و تعمیم آن برای شامل شدن این مورد نیز دلیلی ندارد زیرا اگر فرض شود امامت از سوی رسول خدا واگذاشته شود در این صورت امام با بیعت و عقد میان او و امت تعیین می شود ولی چنین چیزی مقدور نیست زیرا چکونه امت اتفاق نظر حاصل می کند در حالی که در مورد یک شخص نظر واحدی ندارند و فاقد عصمت هم هستند. از طرفی اختصاص دادن بخشی از مردم به انجام این فهم نیز فاقد هر گونه دلیلی است حتی می توان گفت رأی مردم یک شهر هم به آسانی بر یک نفر از اهل آن شهر تعلق نمی گیرد چه رسد به آنکه مردم سرزمینهای اسلامی بر یک شخص اتفاق نظر یابند تا بر ایشان امیر باشد و امر خود را در میان آنان به اجرا در آورد و ایشان در هر حال از او فرمان برند، مفهوم چنینی امری آن است که امت امور خود را به کسی واگذار که از خطا و لغزش او در امان نباشد بویژه آنکه عصمت در میان مدعیان شورا شرط نیست بنابراین دلیلی بر آن نیست که شورا به عنواننظامی مطرح باشد که شیوه کزینش خلیفه در قانون اسلامی به شمار آید گرچه تنها وجود شک در عدم صحت استدلال بدان کافی است زیرا اگر شک به دلیلی راه یافت دیگر نمی توان بدان استدلال کرد و آنچه قطعی است محال بودن اتفاق نظر مردم در مشورت پیرامون مسأله خلافت است.

دلیل دیگری که اهل سنت بر این مدعای خود آورده اند آیه شریفه «وشاورهم فی الامر...» (آل عمران - ۱۵۹) می باشد. مفسران در اینجا چهار وجه ذکر نموده اند، با آگاهی از اینکه پیامبر در همه امورش مشورت نمی کرد بلکه تنها در اموری مشورت می کرد که نه وحیی در خصوص آنان نازل شده و نه نصی در مورد آن وجود داشت. مختصر این وجوه حاکی از آن است که این رفتار پیامبر (ص) بدین دلایل بوده است:

۱- برای خشنود کردن مردم تصمیم قطعی گرفته شود لذا برای بر آوردن خواست آنها و جذب آنها با التزام به عدم منافات با وحی الهی پیامبر (ص) چنین رفتار می کرد.

۲- در این کار الگویی بود که رؤسای اقوام از آنم پیروی می کردند و دیگر در این کار خواری و نقصی مشاهده نمی کردند و در این کار الگویی والا بود تل زیاده روی فرمانروایان بکاهد، زیرا پیامبر (ص) خود با مردم چنین رفتار می کرد.

۳-هر دو وجه با هم

۴- این کار به سبب جدا کردن خیر خواه از بد خواه در اظهار نظر و آشکار کردن نیت او صورت می گرفت.

حال اگر تمام این دلایل مورد نظر بوده باشد ولی این بدان معنا نیست که امت برای گزینش امام و خلیفه رسول اللَّه (ص) از میان خود اجتماع کنند بلکه شباهت بیشتر آن به قاعده ای تربیتی از تعالیم اسلامی و نظیرآن است.

از طرفی بسیاری اوقات می خوانیم که مسلمانان بر بیعت اجماع کردند یا سخن از شورا و انتخاب و نظایر آن می شنویم ولی اگر به کتب تاریخ اسلام از صدر اول آن ینگریم و سپس مسیر طولانی آن را پی گیریم آیا در میان همه خلفا حتی یک خلیفه را می بینیم که شرایط در او کامل شده باشد؟ گزینش بوبکر - خلیفه اول - در سقیفه صورت گرفت و اگر در نشست سقیفه نصار را به اتفاق شیعه وسنی حق ندارند استثنا کنیم جز سه شیخ از مهاجران حضور نداشتند (ابوبکر، عمرو ابوعبیده بن جراح). آیا اساسا انتخاب و نظر خواهی یا شیوه های دیگری که در کتب استدلالی یا کتبی که خلافت خلفا را توجیه می کنند صورت گرفت و اگر چنین است چه مفهومی دارد انتقال خلافت از سوی ابوبکر به عمر و آیا این نیز به همان شیوه صورت پذیرفت؟ ((بیعت با ابوبکر برای خلافت نخستین فتنه یا خطایی بود که خداوند مسلمانان را از شر آن حفظ کرد و مقدمات نخستین آن همچنین متایجش ویژگی سیاسی داشت که در گزینش شخصی در برابر شخصی برای خلافت خلاصه می شد ولی آنچه پس از سقیفه نبی ساعده در دوران خود ابوبکر رخ داد همگی دارای این ویژگی سیاسی یا تعصب موروثی نبود(۶).)) اگر چنین است پس مفهوم انتقال خلافت از سوی ابوبکر به عمر چیست؟ و آیا این نیز با همان شیوه صورت پذیرفت با در نظر گرفتن این که خلیفه دوم بیعت با ابوبکر را خطامی دانست و خود ابوبکر در زمان حیاتش می خواست از خلافت کناره بگیرد؟

پس چگونه همر این را برای خود می پسندد در حالی که به عدم صحت روشی که بدان انتخاب شده تصریح دارد؟ و آن را رخنه و شکافی می دادند که مسؤولیتش با خلیفه و بیعت کنندگان با اوست و اگر چنین چیزی بعداً رخ داد بیعت دهنده و بیعت شونده باید کشته شوند. در روش تعیین خلیفه بعد از او که شورا نامیده می شود آیا اجماع محقق شد؟ اگر دقت کنیم می بینیم که ابوبکر با شبه اجماع انتخاب شد وعمر با نص و گرفتن یبعت ابوبکر به خلافت رسید ولی عثمان نا با اجماع و نه شبه اجماع و نه انتخاب خلیفه به خلافت دست یافت. او نه همچون علی (ع) در میان مردم به علم شهرت داشت و نه همچون همر به دور اندیشی و نه همچون ابوبکر به سیاستمداری بلکه تنها عاملی که او را در رسیدن به خلافت یاری رساند اموی و قریشی بودن او بود.

شیعه در مورد جانشینی پیامبر (ص) نظر سوم را پذیرفته است که ایشان جانشین خاصی را برای بعد از خود انتخاب نموده اند. بنابراین اعتقاد امامیه پیامبر (ص) بارها حضرت علی (ع) را به عنوان جانشین و خلیفه بعد از خود به مسلمانان معرفی نموده اند و بر مدعای خود ادله مختلفی دارند.

شیعه در بحث امامت از مسؤله عصمت می رسند به مسأله تنصیص، بدین نحو که از خداوند شروع میکنند و می گویند امامت لطفی است لز جانب خداوند چون لطف است پس باید وجود داشته باشد و چون چنین لطفی بدون عصمت ممکن نیست پس امام باید معصوم باشد و به همین دلیل باید منصوص باشد زیرا این امر یعنی عصمت موضوعی نیست که تشخیصش با مردم باشد، همانطور که تشخیص پیغمبر با مردم نیست و با خداست که چه کسی را به پیغمبری معین کند و او با دلائل و آثار و معجزات معرفی نماید تشخیص امام هم با مردم نیست و از جانب خدا باید تعیین شود با این تفاوت که پیغمبر چون بشر دیگری در کار نیست باید از راه آثار معجزات به مردم شناسانده شود ولی امام باید از راه پیغمبر شناسانده شود. از اینجا وارد تنصیص. در این جهت حتی یک نفر اختلاف ندارد که غیر از علی (ع) منصوص نیست و یعنی صحبت این نیست که دیگران می گویند پیغمبر (ص) کس دیگری را تعیین کرد و ما می گوییم علی (ع) را بلکه صحبت اینست که آیا پیغمبر (ص) کسی را تعیین کرده است که در این صورت غیر از علی (ع) کس دیگری نیست و یا اساساً کسی را تعیین نکرده است؟ همین قدر که بگوئیم نص و تنصیص لازم و واجب است و پیغمبر (ص) بر انسانی تنصیص کرده است آن شخص غیر از علی (ع) کس دیگری نمی تواند باشد چون دیگران چنین ادعایی ندارند و بلکه انکار دارند. حتی خلفا مدعی تنصیص (در مورد خود) نیستند چه رسد به دیگران، اتباعشانن هم مدعی تنصیص بر آنها نیستند. بنابراین برای آنها دیگر جای بحثی نخواهد بود. امامیه برای ادعای خود ادلّه متعددی را ذکر می کنند که در این مجال به ذکر برخی از ادلّه موجود در منابع مختلف اسلامی و نصوصی که در قرآن و روایات آمده است می پردازیم.

آیاتی که در مورد امامت وارد شده را می توان به دوبخش تقسیم کرد:

۱- آیاتی که به طور مستقیم مسأله امامت را مورد توجه قرار می دهد.

۲- آیاتی که به طور مستقیم از این مسأله بحث نمی کند.

در بخش اول به سراغ آیات زیر می رویم:

۱- آیه تبلیغ و داستان غدیر

۲- آیه ولایت

۳- آیه أولی الامر

۴- آیه قربی

بخش دوم آیات فضایل است. در این بخش به سراغ آیاتی می رویم که مستقیما مسأله خلافت و ولایت را مطرح نمی کند اما فضائلی برای امیر مؤمنان علی (ع) اثبات می کندکه او را برترین امت محمد (ص) و والاترین شخصیت بعد از پیامبر اسلام (ص) معرفی می کند که با ضمیمه کردن یک مقدمه واضح عقلی نتیجه می گیریم کسی شایسته تر از او برای رهبری امت بعد از پیامبر (ص) نیست.

این آیات بسیار وسیع است که از میان آنها به تعدادی اشاره می شود:

۱- آیه مباهله

۲- آیه خیرالبریُه

۳- آیه لیله المبیت

۴- سوره هل اتی

۵- آیات سوره برائت

۶- آیه صالح المؤمنین

آیات بخش اول:

۱- آیه تبلیغ:

«یا ایُها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربُک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللَّه یعصمک من النّاس إنُ اللَّه لا یهدی القوم الکافرین» (مائده - ۶۷) ای پیامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان و اگر چنین نکنی پیام او را نرسانده ای خداوند تو را از مردم نگه می دارد خداوند کسانی را که کافرند هدایت نمی کند.

ار حقایق مسلم تاریخ است که پیامبر خدا (ص) در آخرین سال زندگی خود به گونه ای که توجه همگان را بر می انگیخت آماده حجه الوداع شد و به همه مسلمانان در هر جا بودند اعلام کرد که این آخرین حج اوست مردم گروه گروه به اسلام در می آمدند و اینک می بایست مناسک و واجبات حج را فراگیرند و به همین مطلب که این آخرین حج پیامبر (ص) است باعث شده بود بیشترین شمار ممکن از مسلمانان در این سال آماده حج شوند تا در این مراسم مقدس شرکت داشته باشند. بدین سان این بار پیامبر (ص) کسانی را با خود به سفر آورد که پیش از آن، آنها را با خود به سفر نمی برد. پیامبر (ص) همه همسران خود را روانه ساخت و اهل بیت او و همه مهاجران و انصار و همه علاقه مندان دیگر قبایل عرب با او همراه شدند چنانکه برخی شمار حاجیان را به یکصد و بیست و چهارم هزار تن تخمین زده و برخی بیشتر از آن نیز گفته اند. این علاوه بر کسانی است که در مکه مجاور بوده و یا همراه با امام علی (ع) از یمن آمده بودند.

تاریخ درست در همین سال از دوران زندگی پیامبر (ص) شاعد فعالیتی گسترده و تحرکاتی تردید برانگیز از سوی منافقین بود. این پدیده گویا نوعی واکنش بود در برابر اهمیت و اهتمام فزونتری که بویژه در این سال از سوی پیامبر (ص) به مسأله اهل بیت و تأکید بر سفارش امت درباره آنان نشان داده می شد و همین نیز برای منافقان دل آکنده از کینه آشکار می ساخت که آن حضرت تصمیم دارد بدین وسیله زمینه های لازم برای مسأله مهم انتقال قدرت به اهل بیت در دوران پس از حیاتش را فراهم کند. چنین چیزی به معنای ناکامی و بر باد رفتن این آرزوی آنان بود که روزی به همان آزادی لجام گسیخته خود که با استفاده از آن می توانستند هر کاری دوست دارند انجام دهند باز خواهند گشت. این از یک سو،اما از سویی دیگر علی (ع) کسی بود که آشکارا انتقام کشتگان خویش را از او می خواستند و به همین دلیل نیز نمی توانستند بپذیرند سلطه و حاکمیت اسلامی در ادامه حیات خود به او انتقال یابد بویژه او کسی بود که در راه خدا سر زنش هیچ سرزنشگری بر او اثر نمی گذاشت و به همین خاطر تاب آن نداشتند که علی (ع) امام مسلمین باشد.

پس از اتمام اعمال حج در راه بازگشت به مدینه هشت روز پس از عید قربان در روز پنجشنبه سال دهم هجرت در محلی به نام غدیر خم بود که این آیه شریفه نازل شد لذا پیامبر اکرم (ص) دستور به توقف دادند و آنهایی را که در پیشاپیش قافله در حرکت بودند به بازگشت دعوت کردند و مهلت دادند تابقیه که عقب افتاده بودند برسند. هنگام نماز ظهر بود پس از نماز منبری از جهاد شتران مهیاشد و پیامبر (ص) بر فراز آن رفته و این خطبه را ایراد نمود:

حمد و ستایش مخصوص خداست از او کمک می جوییم و به او ایمان داریم و توکل می کنیم و از شر نفس خود و کارهای ناپسند به خدایی که جز اوهادی و راهنمایی نیست پناه می بریم...

مردم نزدیک است که من دعوت حق را لبیک بگویم و از میان شما بروم در باره من چه فکر و عقیده ای دارید؟ مردم با صدای بلند پاسخ دادند: ما شهادت می دهیم تو دین خدا را تبلیغ کردی و خیر خواه ما بودی و نهایت تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودی، خداوند تو را جزای خیر دهد.

پیامبر اکرم (ص) سپس فرمودند: آیا شما شهادت نمی دهید که جز خدا خدایی نیست و محمد بنده خدا و رسول او است و روز قیامت حق است و می آید؟

مردم گفتند: چرا همینطور است، گواهی می دهیم.

پیامبر اکرم (ص) فرمودند: خداوندا گواه باش. ایشان باز فرمودند: ای مردم، آیا صدای مرا می شنوید؟

مردم گفتند: آری و بدنبال ان سکوت سراسر بیابان را فرا گرفت.

سپس پیامبر (ص) فرمودند: اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار میگذارم چه خواهید کرد؟

یکی از میان جمعیت صدا زد، کدام دو چیز گرانمایه یا رسول اللَّه ؟

پیامبر (ص) در پاسخ فرمودند: اوّل ثقل اکبر، کتاب خداست که یک سوی آن به دست پروردگار و سوی دیگرش در دست شماست، دست از دامن ان برندارید تا گمراه نشوید، و امادومین یادرگار گرانقدر من خاندان من هستند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نشوند تا در بهشت به من بپیوندند از این دو پیشی نگیرید که هلاک می شوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.

ناگهان مردم دیدند پیامبر (ص) به اطراف خود نگاه کرد گویا دنبال کسی می گردد و همینکه چشمش به علی (ع) افتاد خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد آنچنان که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند در اینجا صدای پیامبر (ص) رساتر و بلندتر شد و فرمود: چه کسی از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟ خدا و پیامبر داناترند.

پیامبر (ص) فرمودند: خدا مولی و رهبر من است و من مولی و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم سپس فرمود: (من کنت مولاه فعلی مولاه) هر کسی من مولی و رهبر او هستم علی مولی و رهبر اوست. این سخن را پیامبر (ص) سه یا چهار بار تکرار کردند و بدنبال آن سر به سوی آسمان بلند کرده و عرض کردند: (اللهم وال من والاه و عاد من عاداه واحب من احبُه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله وادرالحق معه حیث دار) خداوندا دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، یارانش را یاری کن و آنها را که ترک یاریش کنند از یاری خویش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن. سپس فرمود: (الافلیبلّغ الشاهده الغایب) آگاه باشید همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند.

خطبه پیامبر (ص) به پایان رسید و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحی خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر (ص) خواند «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» (مائده - ۳) امروز دینتان را برایتان کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دین برای شما پسندیدم.

پس از نزول این آیه پیامبر اکرم (ص) فرمودند: (اللَّه اکبر اللَّه اکبر علی اکمال الدین و اتمام النعمه و رضی الرب برسالتی و الولایه لعلی من بعدی(۷)) خداوند بزرگ است همان خدایی که آیین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد و از نبوت و رسالت من ولایت علی (ع) پس از من راضی و خشنود گشت. در این هنگام صحابه و از آنان ابوبکر و عمر به علی (ع) تبریک می گفتند و بیان می کردند: (بخٍّ بخٍّ یا ابن ابی طالب اصبحت و امسیت مولای و مولا کل مؤمن ومؤمنه(۸)) آفرین بر تو باد، آفرین بر تو باد ای فرزند ابوطالب تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدی.

دلالت این آیه وحدیث بر امامت علی (ع) کاملاً آشکار می باشد. اهل سنت که به تواتر این حدیث قائلند در توجیه آن به کلمه ولی مشترک لفظی است تمسک جسته اند، کلمه ولی در لغت به معنای محب و صهر، قریب، ناصر، معتق، منعم و اولی بالامرو....آمده است. برخی از محققان تصریح کرده اند که بازگشت تمامی معانی به اولی می باشد. در اینجا برای معنای کلمه مولی دو وجه متصور است:

۱- اینکه همچون برخی از محققان بپذیریم معنی منحصر بفرد کلمه مولی همان اولی بالامر باشد.

۲- لااقل جای تردید نیست که یکی از معنای مولی، اولی می باشد ولی قرائن متعددی در حدیث موجود است که معنای اولی بالامر را متعین می نماید:

الف - پیامبر (ص) در ضمن خطبه خود فرمود: (الست اولی بالمؤمنین من انفسهم) سپس فرمودند فمن کنت مولاه فهذا علی مولاه....این دو عبارت در کلامی پیوسته در پی هم می آید و ارتباط و انسجام بین اجزای کلام پیامبر (ص) گواه آنست که همان اولویت ثابت برای پیامبر (ص) برای علی (ع) هم منظور می باشد. در غیر این صورت بلاغت کلام حضرت در هم خواهد ریخت.

ب - در عبارت حدیث غدیر به روایت برخی از صحابه آمده است که پیامبر (ص) در مقدمه سخن شهادت بر یکتایی خداوند و رسالت خویش را از مردم اقرار گرفته و باز فرمود: (ان اللَّه مولای وانا مولی المؤمنین...فمن کنت مولاه...) اینکه ((مولویت))علی (ع) در سیاق شهادت به توحید و رسالت و در پی مولویت مطلقه خدا و رسول آمده، مبیُن آنست که ((مولویت علی))در طول مولویت خدا و رسول بوده و این امر با هیچ معنایی جز اولویت و سر پرستی و صاحب اختیار بودن سازگار نیست.

ج - به تصریح بسیاری از مفسران و صاحبان اسباب النّزول، پیشاپیش این واقعه آیه «یا ایها الرُسول بلّغ ما انزل الیک من ربک....»نازل شد یعنی پیامبر مأمور گشت بع ابلاغی نو و تشریعی جدید. امری که کوتاهی در آن به معنی انجام نرساندن رسالت او است.

بدنبال این رخداد آیه شریفه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً» (مائده - ۳) در این روز دین شما را به حد اکمال رساندم و نعمت خود را به حد اتمام رساندم و اسلام را برای شما به عنوان یک دین پسندیدم، نازل شد. یعنی این اسلام امروز آن اسلامی است که خدا می خواسته باشد. حالا ابلاغ کدام معنی جز ولایت امر می تواند از این اهمیت برخوردار باشد. از این آیه می فهمیم که آنچه پیغمبر (ص) در این روز درباره علی (ع )فرموده چیزی بوده که کمال و تمامیت دین اسلام دمیده شده است. آیا با این قرینه روشن می شود گفت که مراد از مولی در این حدیث غیر از سرپرست و اولی به تصرف بوده است؟

در اینجا نظرات مختلفی در مورد زمان نزول این آیه ارائه شده است، از جمله:

۱- منظور از (الیوم) در آیه روز بعثت پیامبر اکرم (ص) است و دلیل قائلین به این نظر این قسمت از آیه است «ورضیت لکم الاسلام دیناً» این نظر درست می بود اگر جملات قبلش نبود زیرا کلام در این است که من امروز دین را به پایان رساندم و نعمت را به حد اتمام رساندم و حال آنکه روز بعثت روز شروع این نعمت بوده است، پس (الیوم) نمی تواند روز بعثت باشد.

۲- احتمال دیگری که داده اند روز فتح مکه است با اینکه هیچ قرینه ای ندارد. ایشان می گویند بعد از داستان اصحاب فیل تمام مردم جزیره العرب یک اعتقاد عظیمی و حرمت خاصی برای کعبه قائل شدند و از آن هنگام مردم اعتقاد پیدا کردند که محال است کسی بر کعبه قدرت پیدا کند و مسلط شود، اما پیغمبر اکرم (ص) مکه را فتح کردندبدون هیچگونه خونریزی و این سبب شد که فتح مکه از نظر روانی در مردم اثر فوق العاده ای بگذارد که حتماً چیزی هست که محمد (ص) مکه را تصرف کرد و هیچ آسیبی به او نرسید، بعد از این بود که مردم جزیره العرب تسلیم می شدند و اسلام اختیار می کردند. پس در اینکه روز فتح مکه روز پیروزی عظیمی برای اسلام است هیچ بحثی نیست لذا مقصود از روزی که کفار مأیوس شدند همین گذشته است و بخاطر همین آیه نازل شد.

اما این سخن هم گذشته از اینکه هیچ قرینه ای ندارد و تاریخی آن را نأیید نمی کند صدر آیه نیز آن را تأیید نمی کند چون آیه می گوید نعمت خود را به پایان رساندم یعنی چیزی باقی نمانده که نگفته باشیم، و حال آن که ما می دانیم بسیاری از دستورات اسلام بعد از فتح مکه نازل شده است.

در اینکه منظور از (الیوم) در این آیه روز فتح مکه باشد ایراد دیگری نیز وجود دارد و آن این است که آیه می گوید: «الیوم یئس الذین کفروا من دینکم» امروز کافران از دین شما مأیوس شدند، یعنی از تسلط بر دین شما مأیوس شدند. آیا در روز فتح مکه اینطور شد؟

۳- روز دیگری که بسیار مهم است و گفته شده احتمالاً مقصود از (الیوم) آن روز قرائت سوره برائت توسط امیرالمؤمنین علی (ع) در من می باشد. در این روز اعلام شد که از امروز دیگر کفار حق ندارند در مراسم حج شرکت کنند و محیط حرم اختصاص به مسلمین دارد و مشترکین فهمیدند که دیگر نمی توانند به وضع شرکزندگی کنند، اسلام شرک را تحمل نمی کند، پس شاید مقصود از (الیوم) همین روز باشد.

در پاسخ باید گفت ابن مطلب با «اتممت علیکم نعمتی» نمی سازد چون این روز باید از روزهای آخر عمر پیامبر اکرم (ص) باشد که بعد از آن دستور جدیدی نرسیده باشد.

د - پیامبر اکرم (ص) قبل از معرفی علی (ع) فرمود نزدیک است من از میان شما بروم، ایراد و گفتن این کلام می رساند که رسول اللَّه (ص) می خواهد برای بعد از خود کاری را انجام دهد و چاره ای بیندیشد تا حوزه اسلام به سرپرستی شخصی باقی بماند و چرخ اسلام به محور او بگردد سپس علی (ع) را آنگونه معرفی نمود که هر انسانی بااین قرینه به خوبی می فهمد مراد جانشینی و ولایت امر است.

ه- آیا عقلاً ممی شود تصور کرد که پیامبر (ص) در چنین روزی در آن هوای گرم و سوزان این همه جمعیت را جمع کند و مردم در حیرت و یر گردانی که چه حادثه ای رخ داده و یا چه حکمی از طرف خداوند نازل شده بعد دستور فرماید منبری درست کنند و بالای منبر برود و دست علی (ع) را بگیرد و به مردم اعلام کند که مثلاً او را دوست داشته باشید و یا از او کمک بجویید، این معنا که اختصاص به علی (ع) ندارد قرآن قبا از روز عید غدیر همه مؤمنین را دوست و برادر خوانده و همه باید هر مؤمن و مسلمانی را دوست داشته باشند و از هر مؤمن و مسلمانی کمک بگیرند و کمک کنند. علی (ع) هم یکی از مؤمنین و در این جهت خصوصیتی ندارد و اگر مراد مودت و دوستی بستگان نزدیک پیامبر (ص) باشد، باز قرآن قبلاً در آیه مودت به عنوان اجر رسالت دوستی خاندان پیامبر (ص) را بر همه مسلمین لازم فرموده و احتیاج به چنین اجتماعی در این بیان نیست، این احتمالی است که مورد قبول هیچ انسان عاقل و با انصافی نیست و خود این مجلس با این خصوصیات قرینه است که مراد پیامبر اکرم (ص) از کلمه مولی، سرپرست و اولی به تصرف می باشد و چون موضوع بزرگ و پر اهمیتی است در خور چنین اجتماع باشکوهی است.

و - در انتهای آیه ۶۷ سوره مائده خداوند می فرماید «و اللَّه یعصمک من الناس» در این قسمت خداوند حفظ پیامبر (ص) را از شر مردم ضمانت کرده، از این قسمت فهمیده می شود که پیامبر اکرم (ص) از انجام این مأموریت خوف داشته است که شاید با مخالفتهای شدیدی روبرو گردد آیا این معانیی که برای مولی غیر از اولی به تصرف ذکر شده می تواند برای مسلمانان غیر قابل تحمل باشد که پیغمبر اکرم (ص) از آن خائف باشد. قطعاً موضوعی را که پیامبر اکرم (ص) مأمور بوده در باره علی (ع) بفرماید چیزی بوده که موجب اختلاف و عدم قبولی عده ای از صحابه و مسلمین است و آن غیر از موضوع سر پرستی و خلافت چیز دیگر نمی تواند باشد.

ز - بعد از اینکه خطبه پیامبراکرم(ص) به پایان رسید گروه بسیاری از مسلمانان بهحضرت علی (ع) تبریک گفتند از جمله عمر گفت (بخٍّ بخٍّ لک یابن ابیطالب اصبحت و امسیت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه(۹)) سؤال اینجاست که علی (ع) در این روز چه مقامی بدست آورد که شایسته تبریک و بیعت همه صحابه و مسلمانان باشد؟ آیا غیر از اولویت در تصرف و خلافت و سر پرستی را نفهمیده اند، شاهد بر این مطلب هم برداشتی است که حسُان بن ثابت شاعر عرب داشته است وشعری در این زمینه سروده است(۱۰):

فقال له قم یا علی فإنّنی رضیتک من بعدی إماماً و هادیاً

یعنی پیامبر (ص) در حالیکه با مردم صحبت می کرد فرمود: یا علی بلند شو پس بدرستی که من راضی شدمکه بعد از من امام و هادی باشی.

ح - در مورد شأن نزول آیه «سأل سائل بعذاب واقع للکافرین لیس له دافع من الللَّه ذی المعارج » ۰معارج - ۱تا۳) سائلی از عذاب قیامت که وقوعش حتمی است از سوال پرسید که آن عذاب چه مردمی است؟

بداند که بر کافران است و هیچکس از آنان دفع نتواند کرد که آن عذاب از قهر خدای مالک آسمانها است بنابر عقیده شیعه و برخی از اهل سنت این آیات بعد از جریان غدیر نازل شده به اینکه بعد از شایع شدن این جریان شخصی که نام او با اختلاف نقل شده به نام جابربن نضر بن الحارث یا حارث بن النعمان الفهری یا نعمان بن المنذر که احتمال حارث بن نعمان بیشتر است خدمت رسول اللَّه (ص) آمد و گفت: یا محمد تو ما را امری کردی از طرف خداوند که شهادت دهیم به وحدانیت او و رسالت خودتان و امر کردی از طرف خداوند ما را به نماز و روزه و حج و زکات همه اینها را ما از تو قبول کردیم ولی شما به اینها راضی نشدی تا اینکه دست پسر عموی خود علی را گرفتی و او را بر همه فضیلت دادی و گفتی من کنت مولاه فعلی آیا این مطلب از طرف خودت بود یااز طرف خداوند؟

رسول خدا (ص) فرمود: «والّذی لا إلاهو إن هذا من اللَّه» (قسم به خدائی که غیر او نیست این از طرف خدا بود) آن شخص با شنیدن این حرف از رسول اللَّه (ص) پشت کرد و به طرف شتر خود رفت در حالی که می گفت خدایا اگر آنچه محمد می گوید حق است سنگی یا عذابی از آسمان بفرست تا ما را هلاک کند هنوز به نزد شترش نرسیده بود که سنگی از آسمان آمد بر سر او وادارد شد و از دبرش خارج گردید و کشته شد و خداوند این آیات را نازل کرد.

از این آیات به ضمیمه شأن نزول آنها کاملاً استفاده می شود که امامت و سرپرستی جامعه اسلامی مراد پیامبر اکرم (ص) در غدیر خم بوده است.

۲- آیه ولایت

«انّما ولیکم اللَّه و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه وهم راکعون» (مائده - ۵۵) جز این نیست که ولی شما خداست و رسول او و آنان که ایمان آورده اند، همان ایمان آورندگانی که اقامه نماز و اداری زکات می کنند در حالی که در رکوع نمازند.

بسیاری از مسافران و محدثان در شأن علی (ع) نازل شده است. در تفسیر مجمع البیان از عبداللَّه بن عباس به نقل از ابوذر غفاری آورده است که روزی از روزها با رسول خدا (ص) در مسجد نماز می خواندم، سائلی وارد مسجد شد و از مردم تقاضای کمک کرد ولی کسی چیزی به او نداد، او دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت خدایا تو شاهد باش که من در مسجد رسول تو تقاضای کمک کردم ولی کسی جواب مساعد به من نداد، در همین حال علی (ع) که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دست راست خود اشاره کرد، سائل نزدیک آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد، پیامبر (ص) که در حال نماز بود این جریان را مشاهده کرد و هنگامی که از نماز فارغ شد سر به سوی آسمان بلند کرد و چنین گفت: خداوندا برادرم موسی از تو تقاضا کرد که روح او را وسیع گردانی و کارها را بر او آسان سازی و گره از زبان او بگشایی تا مردم گفتارش را درک کنند و نیز موسی درخواست کرد هارون را که برادرش بود وزیر و یاورش قرار دهی و به وسیله او نیرویش را زیاد کنی و در کارهایش شریک سازی .

خداوندا من محمد پیامبر و برگزیده تو هستم، سینه مرا گشاده کن و کارها را بر من آسان ساز، از خاندانم علی را وزیر من گردان تا به وسیله او پشتم قوی و محکم گردد ابوذر می گوید: هنوز دعای پیامبر (ص) پایان نیافته بود که جبرئیل نازل شد و این آیه را بر وی تلاوت نمود البته این شأن نزول از طرق مختلف نقل شده که گاهی در جزئیات با هم تفاوت هایی دارند ولی اساس همه یکی است.

در آیه مذکور روی مسأله ولی تکیه شده و درست است که ولی مهانی متعددی داردو گاه به معنی یاور و دوست و گاه به معنی متصرف و حاکم و سر پرست آمده است اما شکی نیست که در اینجا به معنی دوست و یاور و ناصر نمی باشد چون ولایت به معنی دوستی و یاری کردن مخصوص کسانی نیست که نماز را به جای می آورند و در حال رکوع زکات می دهند بلکه یک حکم عمومی است که همه مسلمانان را در بر میگیرد، همه مسلمین باید یکدیگر را دوست بدارند و یاری کنند حتی آنهایی که زکات بر آنها واجب نیست و اصولاً چیزی ندارند که زکات بدهند تا چه برسد به اینکه بخواهند در حال رکوع زکاتی بپردازند، آنها هم باید دوست و یار و یاور یکدیگر باشند.

از اینجا معلوم می شود که منظور از ولی در این آیه ولایت به معنی سرپرست و اولی به تصرف می باشد به خصوص اینکه این ولایت در ردیف ولایت پیامبر (ص) و ولایت خدا قرار گرفته و هر سه با یک جمله ادا شده است و هر سه بدون هیچگونه فاصله ای بر یکدیگر عطف شده اند.

این آیه با کلمه (انّما) شروع شده که معنی انحصار را می رساند یعنی ولایت و سرپرستی در امور مردم در انحصار سه کس است، خدا و رسول او و کسانی که ایمان آورده اند و نماز را بر پا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند، که شخصی جز علی (ع) نمی باشد.

۳-آیه اولی الامر

«یا ایُها الّذین آمنوا اطیعوا اللَّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» (نساء - ۵۹) ای کسانی که ایمان آورده اید اطاعت خدا را و اطاعت کنید رسول خدا و اولی الامر از خودتان را.

این آیه دلالت می کند که بر مؤمنان واجب است از سه نفر اطاعت نمایند:

اول خداوند:

وجوب اطاعت خدا یکی از احکام عقلی و وجدانی است، عقل هر کس گواهی می دهد که بشر باید در مقابل احکام و قوانین الهی خاشع و مطیع باشد و بدون چون و چرا آنها را بکار بندد، زیرا خداوند خالق و مالک همه موجودات می باشد و اختیار دار آنها ست. اگر برایشان وظیفه ای تعیین کرد باید عمل کنند. احکام و قوانین الهی مستقیماً به دست مردم نمی رسد بلکه به وسیله پیامبران فرستاده می شود. پیامبران قانونگذار و تشریع کننده نیستند، هیچ حکم و قانونی را از پیش خود تشریع نمی کنند. کلیه احکام و قوانین دین را به وسیله وحی دریافت می کنند و از جانب خدا به مردم ابلاغ می نمایند. پس بر مردم لازم است که احکام و قوانین دین را از پیغمبر بشنوند و عمل کنند، بکار بستن آنها عبارت است از اطاعت از خدا که به حکم عقل و تأیید قرآن واجب شده است.

دوم رسول:

آیه دلالت دارد بر اینکه اطاعت از رسول خدا (ص) نیز واجب و لازم است. اطاعت از رسول در ردیف اطاعت از خدا قرار گرفته و باید غیر آن باشد چونکه کلمه (اطیعوا) دوباره تکرار شده است و از این معلوم می شود که پیغمبر (ص) نیز دارای احکام و دستورات مخصوص بوده بدانجهت واجب الاطاعه شده است. رسول خدا (ص) علاوه بر مقام دریافت احکام خدا و ابلاغ آنها موظف بوده احکام و قوانین الهی را در بین مسلمانان اجرا کند امنیت و نظم عمومی را بر قرار سازد و... او از جانب خداوند مأموریت دارد که بر مسلمانان حکومت و زمامداری کند. رسول خدا (ص) حق داشت بر طبق مصالح عمومی هر حکمی را که لازم بداند صادر فرماید، در همین احکام است که قرآن کریم رسول اکرم (ص) را در ردیف خدا قرار داده و اطاعتش را واجب نموده است.

سوم صاحبان امر:

این آیه شریفه اولی الامر را در ردیف خدا و رسولش قرار داده و اطاعتشان را واجب نموده است. از این معلوم می شود که در میان مسلمانان کسانی هستند که اداره امور مردم در دست آنهاست، آنها کسانی هستند که منصب زمامداری و صاحب الامری رسول خدا (ص) به آنها رسیده است، آنان نیز مانند رسول خدا (ص) حق دارند برای اداره امور اجتماعی ملت احکام و دستوراتی را در حدود و شعاع احکام و قوانین الهی تدوین کنند و به اجرا در آورند. در همین احکام است که قرآن کریم اطاعت از صاحبان امر را نیز واجب قرار داده است. بنابراین، دستورات و فرمانهای رسول اللّه و صاحبان امر هر دو از یک سنخ بوده با احکام خدایی تفاوت دارد. شاید بهمین مناسبت باشد که در مورد اطاعت از رسول، حفظ «اطیعوا» تکرار شده لیکن درمورد اولی الامر با واوعاطفه بدون تکرار لفظ «اطیعوا» اداشده است. به هر حال در این جهت تردید نیست که صاحبان امر واجب الاطاعه هستند. لیکن در تعیین مصداقش بحث و گفتگو است.

به نظر ابتدائی سه احتمال در آیه وجود دارد:

احتمال اول:

مقصود از اولوالامر کسی باشد که در رأس حکومت اسلامی قرار گرفته قدرت ها را قضبه نموده باشد. کسی که چنین احتمالی بدهد می گوید: هر کس به مقام زمامداری رسید واجب الاطاعه میشود همه مردم باید مطیع و فرمانبر دارش باشند اوامر و دستوراتش را بدون چون و چرا بپذیرند، هیچ کس حق ندارد از فرمانش سر پیچی کند. هر حاکمی ولی امر واجب الاطاعه است کرچه بازور و دیکتاتوری و اعمال سر نیزه بدان مقام رسیده باشد، و برای حفظ و نگهداری آن، صدها جنایت و قتل نفس انجام دهد. گرچه منافق و دشمن اسلام و مسلمانان باشد و از قدرت خویش برای نابود کردن دین و اسیر نمودن مسلمانان استفاده کند.

لیکن احتمال مذکور را به هیچ وجه نمی توان قبول کرد و آیه را نمی توان به یک چنین معنای نادرستی حمل کرد. اولی الامر در آیه اگر بمعنای مطلق زمامدار باشد آیه به دووجه می توان تفسیر نمود که هیچیک از آنها قابل قبول نیست.

یا گفته می شود که آیه، اطاعت کلیه زمامداران را در هر حال و بطور کلی واجب نموده است، ولو دستورات آن زمامدار بر خلاف تصوص قرآن شریف و احکام خدا و رسول باشد، ولو تصمیم داشته باشد با قوانین و دستوراتش با قرآن مبارزه کند و ریشه احکام الهی را قطع نماید.

این احتمال از عقل دور وهیچ عاقلی زیر بارآن نمی رود. آیا عقل می پذیرد که خدا شخص فاسق و ستمکاری را بر جان و مال و عرض مردم مسلط کند و اطاعت او را واجب نماید و بدینوسیله اساس دیانت و بقای احکام و قوانین شریعت را متزلزل سازد؟ از یک طرف بوسیله پیامبران احکام و قوانینی را برای تأمین سعادت و ارشاد و هدایت مردم بفرستد از طرف دیگر افرادی را از قبیل خلفای بنی امیه و بنی عباس واجب الاطاعه قرار دهد و بر رفتار و گفتارشان صحه بگذارند که از گناه و خلاف معصوم نبوده اند و هر گونه خلافی حتی ظلم و تعددی و مبارزه با قوانین آسمانی برایشان امکان داشت؟ گمان نمی شود هیچ عاقلی حاضر باشد چنین نسبت ناروائی را بخداوند حکیم بدهد.

بعلاوه، بنابر احتمال مذکور ممکن است در صدر و ذیل آیه تناقض پیدا شود. زیرا این زمامدار واجب الاطاعه اگر حکمی صادر کرد که بر خلاف نص صریح خدا و رسول بود صدر آیه می گوید از خدا و رسول اطاعت کنید و احکام خدا را مقدم بدارید و ذیل آیه می گوید از صاحب امر و زمامدار اطاعت کنید و دستوراتش را بر احکام خدا مقدم بدارید و این دو مطلب باهم سازش ندارند.

یا گفته می شود که گرچه اطاعت هر زمامدار و ولی امری واجب است لیکن چنان نیست که در مورد تمام احکام ودستوراتش واجب الااطاعه باشد. در صورتی بر مردم واجب می شود از او اطاعت نمایند که دستوراتش بر طبق قوانین شریعت باشند. و چنانچه حکمی بر خلاف قوانین الهی صادر نمود نه تنها در این مورد واجب الاطاعه نیست بلکه بر ملت لازم است با او مخالفت نمایند.

این مطلب نیز از چند جهت مورد خدشه و ایراد واقع می شود:

اولاً این موضوع در صورتی امکان تحقق دارد که همه مردم به تمام احکام و قوانین دین کاملاً آشنا و فقیه باشند تا بدانند کدام یک از دستورات زمامدار مطابق موازین شریعت بوده واجب الاتباع است، و کدام یک از آنها بر خلاف احکام الهی است و باید با آن مخالفت نمود و چنین مطلبی برای عموم ملت امکان تحقق ندارد.

ثانیاً بنابر این فرض اطاعت از ولی امر در صورت موافقت شرع و عدم اطاعت در صورت عدم موافقت شرع در واقع اطاعت از خداست نه اطاعت از ولی امر و لازمه اش لغویت ایجاب اطاعت از ولی امر و زمامدار است.

ثانیاً بنابر این فرض روح انقیاد و احترام به قوانین که یکی از شرایط اساسی ترقی هر کشور و نظم وانظباط عمومی است در بین ملت وجود ندارد. جمعیتهایی با عقاید و آراء مختلف به وجود خواهد آمد، هر دسته ای به عنوانی از عناوین با یکی از قوانین جاری به مخالفت قیام خواهد کرد، هرگروهی که یکی از قوانین را بر خلاف منافع شخصی خودشان تشخیص دادند به بهانه های مختلف در صدد خلاف بر می آیند، در نتیجه نظم و انظباط عمومی بر هم می خورد و از ولی امر هم کاری ساخته نیست، پس احتمال مذکور به کلی مردود و آیه را نمی توان بدین معنا حمل کرد.

احتمال دوم:

ممکن است در تفسیر آیه گفته شود که مقصود از ولی امر کسی است که به وسیله خود مردم به زمامداری و ولی امر انتخاب شده باشد. در این صورت خدا می فرماید: از کسیکه به توسط خود شما به مقام زمامداری رسیده و فعلاً ولی امر شماست اطاعت کنید.

این احتمال نیز با ظاهر آیه سازش ندارد و اصولاً قابل قبول نیست زیرا آیه بیش از این دلالت ندارد که بر مسلمانان واجب است از شخصی که در پست زمامداری قرار گرفته و ولی امر شده است اطاعت نمایند اما متعرض این جهت نیست که ولی امر کیست و به چه وسیله ای می تواند به آن مقام برسد. آیه نمی گوید هر کس را به زمامداری انتخاب نمودید واجب الاطاعه است بلکه می گوید از زمامدار و صاحبان امر اطاعت کنید، امام چه کسانی هستند و به چه وسیله ای به آن مقام می رسند آیه ذکری به میان نیاورده است. با قطع نظر از این اشکال باز هم نمی توان گفت که هر کس به مقام زمامداری مسلمانان انتخاب شد و به وسیله انتخاب خود آنها در پست ولی امری قرار گرفت واجب الاطاعه می شود و بطور کلی باید از اوامر و دستوراتش پیروی کرد، زیرا عین همان اشکالاتی که به احتمال اول وارد بود در اینجا نیز وارد است.

احتمال سوم:

مقصود از ولی امر کسی است که از جانب خدا برای زمامداری و امامت مسلمانان تعیین شده است. درباره چنین زمامداری خدا به مسلمانان می فرماید: باید از او اطاعت کنید.

توضیح مطلب اینکه:

احکام و قوانین الهی منحصر به امور عبادی فقط نیست بلکه در تمام شؤون مادی و معنوی مردم جریان دارد. برای اداره ملت احکام سیاسی و جزائی و قضائی دارد. این مطلب نیز مسلم است که قانون اگر ضامن اجرار نداشته باشد نتیجه کامل نخواهد داد.

پیغمبر که آورنده احکام و قوانین شریعت است همیشه در بین بشر باقی نمی ماند تا ضامن اجرا و حافظ احکام باشد. بدین جهت خداوند حکیم، افراد مخصوصی را برای زمامداری ملت و حفظ و اجرای احکام تعیین می کند. آن افراد برگزیده باید صد در صد مورد اطمینان باشند، کلیه احکام و قوانین دین را بدانند، از عصیان و گناه بیمه شده باشند. از خطا و اشتباه و نسیان محفوظ باشند. یعنی معصوم باشند.

قرآن شریف این افراد را به عنوان اولی الامر معرفی نموده آنها را در ردیف خدا و رسول قرار داده اطاعتشان را واجب کرده است. چون از گناه و خطا و اشتباه و معصومند دستوراتشان همیشه در شعاع احکام الهی بوده هرگز از مرز دیانت تجاوز نم کنند.

چون معصومند می توانند به طور کلی و بدون قید و شرط واجب الاطاعه باشند. در بین دستورات آنها و احکام خدا و رسول هیچگاه تزاحم و تعارض پیدا نمی شود.

اگر آیه را بدین معنا تفسیر کنیم اشکالات گذشته خود به خود مرتفع می شود.

نتیجه:

صدر آیه می گوید: از خدا اطاعت کنید. وجوب اطاعت از خدا یک حکم کلی و مطلق است و به هیچ قید و شرطی مقید نیست. مردم باید مطیع احکام و قوانین الهی باشند، هر حکمی که بر خلاف اوامر او باشد ارزش و اعتبار ندارد. هیچ قانونی از هر کس و در هر حال، نمی تواند در قبال قوانین الهی قرار گیرد و آنها را محکوم کند. این مطلب به خوبی از آیه استفاده می شود، بعلاوه یک موضوع عقلی و وجدانی است که عقل انسان بدان گواهی می دهد.

خداوند در ذیل آیه می فرماید: از صاحبان امر (زمامداران) نیز اطاعت کنید. این حکم نیز یک دستور مطلق و کلی است و هیچ قید و شرطی ندارد. لازمه اش این است که اطاعت از ولی امر، در هر حال و بر همه کس واجب است. او به طور کلی واجب الاطاعه است، هیچ کس حق ندارد از اوامر و دستوراتش تخلف کند، یا حکم دیگری را بر آن مقدم بدارد.

بنابراین، در صدر و ذیل آیه دو حکم مطلق و کلی صادر شده است. بر مردم واجب شده به هر دو حکم عمل کنند، در صورتی می توانند از دستور خدا و از دستور ولی امر مطلقاً اطاعت نمایند که دستورات آنها هیچگاه با هم تزاحم و تعارض ننمایند. اگر مصداق «اولی الامر» معصوم باشد در بین صدر و ذیل آیه هیچگاه تزاحم و تعارض پیدا نخواهد شد. زیرا دستورات ولی امر معصوم همیشه در شعاع احکام الهی بوده تخلف نخواهد کرد.

اما اگر مصداف «اولی والامر» غیر معصوم باشد بسا اوقات اتفاق می افتد که دستورات او بر خلاف احکام الهی است. در این مورد خدا حکمی دارد و ولی امر غیر معصوم حکم دیگر. اطلاق صدر آیه می گوید: حکم خدا را بگیرو به دستورات دیگران اعتنا نکن. اطلاق ذیل آیه می گوید: به دستورات ولی امر عمل کن و حکمش را بر همه احکام مقدم بدار. در این میان تکلیف مردم روشن نیست بنابراین ناچاریم اولی الامر را به صاحبان امر معصوم حمل کنیم تا در بین اطلاق صدر و ذیل آیه تعارضی پیش نیاید. اما چون ما قدرت تشخیص و پیدا کردن این افراد را نداریم به ناچار محتاج می شویم به این که خود خدای تعالی در کتاب مجیدش و یا به زبان رسول گرامیش این افراد را معرفی کند و به نام آنان تصریح نماید، قهراً آیه شریفه با کسانی منطبق می شود که رسول خدا (ص) در روایاتی که از طریق ائمه اهل بیت (ع) تصریح به نام آنان کرده و فرموده اولی الامر اینان هستند.

در تفسیر برهان از ابن بابویه روایت کرده که وی به سند خود از جابرین عبداللَّه انصاری نقل کرده(۱۱) که گفت: وقتی خدای عزوجل آیه شریفه «یا ایُها الّذین آمنوا اطیعوا اللَّه و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» را بر پیامبر گرامیش (ص)نازل کرد، من به آن جناب عرضه داشتم: یا رسول اللَّه، خدا و رسولش را شناختیم اولی الامر کیست؟ که خدای تعالی طاعت آنان کردن را دوشادوش طاعت تو قرار داده.

فرمود: ای جابر آنان جانشینان من هستند، و امامان مسلمین بعد از منند که اولشان علی بن ابیطالب و سپس حسن و آنگاه حسین و بعد از او علی بن الحسین و آنگاه محمد بن علی است که در تورات معروف به باقر است و توبه زودی او را درک خواهی کرد چون او را دیدار کردی از طرف من سلامش برسان، و سپس صادق جعفربن محمد و بعد از او موسی بن جعفر و آنگاه علی بن موسی و بعد از وی محمد بن علی و سپس علی بن محمد.و آنگاه حسن بن علی در آخر، هم نام من محمد است که هم نامش نام من است و هم کنیه اش کنیه من است، او حجت خداست بر روی زمین و بقیه اللَّه و یادگار الهی است در بین بندگان خدا، او پسر حسن بن علی است، اوست آن کسی که خدای تعالی نام خودش را به دست او در سراسر جهان یعنی همه بلاد مشرقش و مغربش می گستراند و او است که از شیعیان و اولیایش غیبت می کند غیبتی که بسیاری از آنان از اعتقاد به امامت او بر می گردند و تنها کسی بر اعتقاد به امامت او استوار می ماند که خدای تعالی دلش را برای ایمان آزموده باشد.

جابر اضافه می کند عرضه داشتم: یا رسول اللَّه آیا در حال غیبتش سودی به حال شیعیانش خواهد داشت؟ فرمود: آری به آن خدایی که مرا به نبوت متعوث فرمود شیعیانش به نور او روشن می شوند ۷ و در غیبتش از ولایت او بهره می گیرند همانطور که مردم از خورشید بهره مند می گیرند همانطور که مردم از خورشید بهره مند می شوند هر چند که در پس ابرها باشد ای جابر این از اسرار نهفته خدا است از اسراری است که در خزینه علم خدا پنهان است، تو نیز آن را از غیر اعلش پنهان دار و جز نزد اهلش فاش مساز.

۴- آیه قربی

«قل لااسئلکم علیه اجراً الاالموده فی القربی» (شوری - ۲۳) بگو من هیچ پاداشی از شما بر (ادای) رسالتم در خواست نمی کنم جز مودت و دوستی ذوی القربایم را.

در اینکه منظور از ذوی القربی در این آیه چیست؟ تمام مفسران شیعه و گروهی از مفسران اهل سنت گفته اند: منظور از ذوی القربی، نزدیکان پیامبر اکرم (ص) است. در برابر تفسیر احتمالات و تفسیرهای دیگری ذکر شده که به نظر می رسد انگیزه اصلی آنها کم رنگ کردن مسأله امامت و خلافت پیامبر (ص) و کاستن از اهمیت مقام اهل بیت (ع) است، از جمله سه تفسیر زیر است:

الف - منظور این است که اجر و پاداش رسالت، دوست داشتن اموری است که شما را به قرب الهی دعوت می کند، بنابراین (القربی) اموری است که مایه قرب به خداوند می شود.

روشن است که این تفسیر به هیچ وجه با ظاهر آیه سازگار نیست زیرا آنچه در مورد نماز و روزه و...از اسباب قرب الهی مهم است، عمل کردن به آنها است نه مودت و محبت آنها. تعبیر به محبت هیچ تناسبی با این مسأله ندارد. وانگهی مگر در میان مخاطبین پیامبر (ص) کسی بود که این امر علاقه داشتند هر چند عمل نمی کدند.

از همه اینها گذشته (القربی) به معنی قرب و نزدیکی است نه نزدیک کننده، لذا در تمام مواردی که این واژه در قرآن مجیدد در آن به کار رفته است به معنی اشخاصی آمده است که دارای قرب و نزدیکی هستند.

ب - یعضی دیگر گفته اند: منظور این است که شما مسلمانان بستگان خودتان رات به عنوان پاداش رسالت دوست دارید. جای تعجب است که چگونه دوستی ذوی القربای پیامبر (ص) که مناسب ترین معنا در اینجا است رها می شود و دوستی ذوی القربای خودشان که هیچ تناسبی با اجر رسالت ندارد به عنوان اجر رسالت مطرح می گردد؟

ج - برخی دیگر از مفسران گفته اند: منظور این است که خویشاوندی من را نسبت به خودتان به عنوان پاداش رسالت محفوظ دارید و به خاطر اینکه با بسیاری از قبائل شما رابطه خویشاوندی سببی یا نسبی دارم من را آزار ندهید.

ایراد این نظر این است که در خواست اجر رسالت تنها از کسانی مطلوب است که رسالت او را پذیرفته اند ولی در مورد آنان اذیت و آزار رساندن نسبت به پیامبر (ص) معنی ندارد، و مام اگر منظور دشمنان او است که وی را آزار می رساندند آناه اصلاً رسالتش را قبول نداشتند تا چه رسد به اجر و پاداش. چگونه ممکن است بگوید پاداش رسالتم این است که من را به حاطر خویشاوندی که با شما دارم آزار ندهید. نکته اصلی در مورد این آیه این است که از یک سو قرآن از بسیاری از پیامبران الهی نقل می کند که آنها با صراحت می گفتند: ما هیچ اجر و پاداشی از شما نمی خواهیم، اجر و پاداش ما بر پروردگار عالمیان است. «وما اسئلکم علیه من اجرٍ اجری الّا علی رب العالمین» این جمله تنها در سوره شعراء در مورد پنج نفر از پیامبران الهی (نوح، هود، صالح، لوطو شعیب) آمده است.

از سوی دیگر آیه مورد بحث در مورد شخص پیامبر (ص) می فماید: من از شما پاداشی تقاضا نمی کنم مگر دوستی خویشاوندانم را.

و از سوی سوم در آیه ۵۷ سوره فرقان باز در مورد پیامبر (ص) داریم «قل ما اسئلکم علیه من اجرٍ الّا من شاء أن یتخذ الی ربُه سبیلاً» بگو من در برابر ابلاغ رسالت هیچ کونه پاداشی از شما مطالبه نمی کنم مگر کسانی که بخواهند راهی به سوی پروردگار شان بر گزینند.

از سوی دیگر در آیه ۴۷ سوره سب ءدر مورد پیامبر (ص) دارد که «قل ما اسئلکم من اجرٍ فهولکم إن اجری الّا علی اللَّه» پاداشی را که از شما خواستم تنها به سود شما است، اجر و پاداش من تنها بر خداوند است.

از ضمیمه کردن این آیات چهار گانه به یکدیگر به خوبی می توان نتیجه گرفت که پیامبر اسلام (ص) نیز مانند سایر پیامبران الهی اجر و پاداشی برای شخصی خود از مردم نخواسته است بلکه مودت دریچه ای است به سوی مسأله امامت و خلافت و جانشینی پیامبر اسلام (ص) و ادامه خط رهبری رسول خدا (ص) در امت و هدایت مردم در پرتوی آن.

هرگاه این آیات چهار گانه رااین گونه تفسیر کنیم هیچ گونه نقطه ابهام و پیچیدگی و مشکلی در آنها باقی نمی ماند، ولی در غیر اینصورت از یک سو تضاد در میان آنها دیده می شود و از سوی دیگر ناچاریم دست به سوی تفسیرهایی دراز کنیم که به هیچ وجه با ظاهر آیات سازگار نیست.

آیه قربی در احادیث اسلامی

در ذیل آیه قربی روایات فراوانی در منابع اهل سنت و شیعه نقل شده است که در تفسیر و تبیین مفهوم آیه اثر فراوان دارد، از جمله روایات زیر است(۱۲):

الف - حاکم حسکانی که از دانشمندان معروف قرن پنجم هجری است در شواهد التنزیل از سعید بن جبیر از ابن عباس چنین نقل می کند:

(لما نزلت قل لا اسئلکم علیه اجراًالّا الموده فی القربی، یا رسول اللَّه من هولاء الذین امرنا اللَّه بمودتهم قال علی و فاطمه و ولدهما) هنگامی که آیه قل لا اسئلکم نازل شد اصحاب عرض کردند: ای رسول خدا اینها کیستند که خداوند ما را به محبت آنها امر کرده است؟ فرمود: علی و فاطمه و فرزندان آن دو هستند.

در همان کتاب چندین روایت دیگر به همین مضمون با طرق مختلف از ابن عباس نقل شده است.

۲- «سیوطی» مفسُر معروف اهل سنّت در الدُرالمنثورذیل آیه مورد بحث از مجاهد از ابن عبُاس نقل می کند که پیامبر (ص) در تفسیر آیه: قل لا أسئلکم علیه اجراً فرمود: ان تحفظونی فی اهل بیتی و تودُوهم بی: «منظور این است که حقُ مرا در اهل بیتم حفظ کنید و آنها را به خاطر من دوست دارید.»

۳- «ابن جریر طبری» مفسُر معروف، نیز در ذیل این آیه از ابن جبیر نقل می کند که گفت: هی قربی رسول اللَّه (ص): «منظور نزدیکان پیغمبر اکرم (ص) است.»

۴- «زمخشری» در «کشّاف» و همچنین «فخر رازی» در«تفسیرکبیر»، و «قرطبی» در تفسیرش حدیثی در ذیل این آیه شریفه از رسول خدا (ص) نقل کرده اند که اهمیت محبُت و مودُت آل محمُد (ص) را به طرز عجیبی آشکار می سازد، ئ و در اینجا حدیثی به نقل از تفسیرکشّاف ذکر می شود: او می گوید رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله و سلم فرمود:

من مات علی حبُ آل محمُد (ص)مات شهیداً - الاومن مات علی حبُ آل محمُد (ص) مات مغفوراًله - الا و من مات علی حبُ آل محمُد (ص) مات تائباً - الاو من مات علی حبُ آل محمُد (ص) مات مؤمناً مستکمل الایمان - الاو من مات علی حبُ آل محمُد (ص) بشّره ملک الموت بالجنّه ثمُ منکر و نکیر - الا و من مات علی حبُ آل محمُد (ص)یزفُ الی الجنّه کما تزفُ العروش الی بیت زوجها - الا و من مات علی حب آل محمد (ص) فتح له فی قبره بابان الی الجنه - الا و من مات علی حب آل محمد (ص) جعل اللَّه قبره مزار ملائکه الرحمه - الا و من مات علی حب آل محمد (ص) مات علی السنه و الجماعه.

آیات بخش دوم:

آیات فضائل:

در این بخش به سراغ تعداد اندکی از آیات از قرآن می رویم که مستقیماً مسأله خلافت را بازگو نمی کند ولی فضیلتی بزرگ از علی (ع) را در بر گرفته که مجموعه آنها نشان می دهد که با وجود کسی مانند او در میان امت نوبت امامت و خلافت به دیگران نمی رسد.

۱- آیه مباهله

«فمن حابُک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه اللَّه علی الکاذبین» (آل عمران - ۶۱) هر گاه بعد از علم و دانشی که به تو رسیده کسانی با توبه بحث و ستیزبر خیزند به آنها بگو بیایید ما فرزندان خود را دعوت می کنیم، شما هم فرزندان خود را، ما زنان خود را فرا می خوانیم، شما هم زنان خود را ۷ ما از نفوس خویش دعوت می کنیم شما هم از نفوس خود، آنگاه مباهله می کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.

مباهله در اصل از ماده ((بهل))بروزن اهل به معنی رها کردن و قید وبند را از چیزی بر داشتن و ابتهال در دعا به معنی تضرع و واگذاری کار به خداست، و اگر آن را گاهی به معنی هلاکت و لعن و دوری از خدا گرفته اند نیز بخاطر این است که رها کردن و واگذار کردن بنده به حال خود این نتایج را بدنبال می آورد.

در آیه فوق خداوند به پیامبر (ص) دستوداد که هرگاه پس از این استدلالات روشن کسی درباره عیسی با تو گفتگو کند و به جدال بر خیزد، به او پیشنهاد مباهله کن که فرزندان و زنان خود را بیاورد و تو هم فرزندان و زنان خود را دعوت کن و دعا کنید تا خداوند دروغگو را رسوا سازد.

در روایات اسلامی وارد شده که هنگامی که پای مباهله به میان آمد نمایندگان مسیحیان نجران از پیامبر مهلت خواستند تا در این باره بیندیشند و با بزرگان خود به شور بنشینند، نتیجه مشاوره آنها که از یک نکته روان شناسی سر چشمه می گرفت این بود که به نفرات خود دستور دادند اگر مشاهده کردید محمد (ص) با سر و صدا و جمعیت و جار وجنجال به مباهله آمد با او مباهله کنید و نترسید زیرا حقیقی در کار نیست که متوسل به جار و جنجال شده است و اگر با نفرات بسیار محدودی از خاصان نزدیک و فرزندان خردسالش به میعاد گاه آمد بدانید که او پیامبر خداست و از مباهله با او بپرهیزید که خطر ناک است.

آنها طبق قرار قبلی به میعاد گاه رفتند ناگاه دیدند پیامبر (ص) فرزندش حسین (ع) را در آغوش دارد و دست حسن (ع) را در دست گرفته و علی و فاطمه (ع) همراه او هستند و به آنها سفارش می کند هر گاه من دعا کردم شما آمین بگویید، مسیحیان هنگامی که این صحنه ها را دیدند سخت به وحشت افتادند و از اقدام به مباهله خودداری کردند و حاضر به مصالحه شدند و به شرائط ذمه تن در دادند.

مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنن تصریح کرده اند که آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر (ص) نازل شده است و پیامبر تنها کسانی را که همراه خود به میعادگاه برد فرزندانش حسن و حسین و دخترش فاطمه (س) و علی (ع) بودند، بنابراین منظور از «ابنائنا» در آیه منحصراً «حسن و حسین» هستند، همانطور که منظور از «نسائنا» فاطمه، و منظور از «انفسنا» تنها علی (ع) بوده است و احادیث فراوانی در این زمینه نقل شده است.

بعضی از مفسران اهل تسنن که کاملاً در اقلیت هستند کوشیده اند که ورود احادیث را در این زمینه انکار کنند، مثلاً نویسنده تفسیر «المنار» در ذیل آیه می گوید(۱۳):

«این روایات همگی از طرق شیعه است، و هدف آنها مشخص است، و آنها چنان در نشر و ترویج این احادیث کوشیده اند که موضوع را حتّی بر بسیاری از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساخته اند»

ولی مراجعه به منافع اصیل اهل تسنن نشان می دهد که بسیاری از طرق این احادیث به «شیعه و کتب آنها» هرگز منتهی نمی شود، و اگر بنا باشد ورود این احادیث را از طرق اهل تسنن انکار کنیم سایر احادیث آنها و کتبشان نیز از درجه اعتبار خواهد افتاد.

از جمله احادیثی که آنها ذکر کرده اند می توان به حدیث زیر اشاره کرد:

در صحیح مسلم از عامربن سعد بن ابی و قّاص، از پدرش سعد روایت کرده که گفت(۱۴):

معاویه بن ابی سفیان به سعد دستور داده بود: به ابو تراب علی بن ابیطالب (ع) ناسزا بگوید و او امتناع می ورزید، روزی معاویه از او پرسید: چه چیز تو را از دشنام به علی باز می دارد؟ گفت: من تا چندی که از رسول خدا (ص) سه تا جمله رابه یاد دارم، علی بن ابیطالب را دشنام نخواهم داد، سه تا کلمه است که اگر یکی از آنها را درباره من گفته بود از هر نعمت گرانبها محبوب ترش می داشتم، اول اینکه از رسول خدا (ص) در روزی که به بعضی از جنگ هایش می رفت و علی (ع) را جانشین خود در مدینه کرده بود و علی (ع) (به خاطر پاره ای زخم زبانهای دشمنان) عرضه داشت: مرا در میان زنان و کودکان جانشین کردی؟ شنیدم که فرمود: آیا راضی نمی شوی به اینکه نسبت به من منزله هارون باشی نسبت به موسی (ع)؟ با این تفاوت که بعد از من دیگر هیچ پیغمبری نیاید و نبوتی نخواهد بود.

دومش اینکه در روز جنگ خیبر شنیدم می فرمود: «به زودی رایت و پرچم جنگ را به دست مردی می دهم که خدا و رسولش را دوست می دارد و خدا و رسول او نیز او را دوست می دارند، فردا همه گردن کشیدیم تا شاید آن شخص ما باشیم ولی هیچ یک از ما نداد و فرمود: علی (ع) را برایم صدا بزنید، رفتند علی (ع) را در حالی که درد چشم داشت آوردند، پس آب دهان در چشمهایش انداخت و رایت جنگ را به دستش سپرد و خدای تعالی قلعه خیبر را به دست او فتح کرد، سوم اینکه وقتی آیه «قل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءکم و نسائنا و نساء کم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل...» نازل شد، رسول خدا (ص) علی و فاطمه و حسن و حسین (ع) را احضار نموده، آنگاه فرمود: «بار الها اینها ینداهل بیت من».

اشکال:

در اینجا اشکال معروفی است که فخر رازی و دیگران درباره نزول آیه در حق اهل بیت ذکر کرده اند که چگونه ممکن است منظور از «ابنائنا» (فرزندان ما) حسن و حسین (ع) باشد، در حالی که ابناء جمع است و جمع بر دو نفر گفته نمی شود، و چگونه ممکن است «نسائنا» که معنی جمع دارد تنها بر بانوی اسلام فاطمه (س) اطلاق گردد ، و اگر منظور از «انفسنا» تنها علی (ع) است چرا به صیغه جمع آمده؟

پاسخ:

اولاً: همانطور که قبلاً به طور مشروح ذکر شد احادیث فراوانی در بسیاری از منابع معروف و معتبر اسلامی اعم از شیعه و سنی در زمینه ورود این آیه در مورد اهل بیت به ما رسیده است که در آنها تصریح شده پیغمبر (ص) غیر از علی (ع) و فاطمه (س) و حسن و حسین (ع) کسی را به مباهله نیاورد، و این خود قرینه آشکاری برای تفسیر آیه خواهد بود، زیرا می دانیم از جمله قرائنی که آیات قرآن را تفسیر می کند «سنت و شأن نزول قطعی است».

بنابراین، ایراد مزبور تنها متوجه شیعه نمی شود. بلکه همه دانشمندان اسلام باید به نحوی که در بالا اشاره شد از آن پاسخ گویند.

ثانیاً: اطلاق «صیغه جمع» یا بر «تثنیه» تازگی ندارد، و در قرآن و غیر قرآن از ادبیات عرب و حتی غیر عرب این معنی بسیار دیده می شود.

ثالثاً: مراد از لفظ آیه امری است و مصداقی که حکم آیه به حسب خارج منطبق بر آن است امری دیگر، و این اولین باری نیست که خدای تعالی حکم و یا وعده و وعید را که بر حسب خارج با یک نفر منطبق است بطور دسته جمعی حکایت می کند، مثلاً با اینکه فرد معینی زن را اظهار کرده بود و آیه در شأن او نازل شده بود می فرماید: «الذین یظاهرون منکم من نسائهم ما هن امهاتهم...» (مجادله - ۲) به هر حال فضیلتی که از این آیه شریفه و احادیث متواتری که در ذیل آن آمده استفاده می شود می تواند مسأله خلافت و جانشینی پیامبر (ص) را روشنتر سازد، چرا که خداوند متعال هرگز راضی نمی شود که فرد افضل و برتر مأموم باشد و غیر افضل امام، کسی که هکچون جان پیامبر (ص) است پیرو باشد و دیگران که در درجات بعد قرار دارند پیشوا.

۲- آیه خیر البریه

در آیه ۷و۸ سوره«بینه» می خوانیم: «ان الّذین امنوا و عملوا الصّالحات أولئک هم خیر البریه - جزائهم عند ربهم جنّات عدن تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ابداً رضی اللَّه عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه».

«کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند بهترین مخاوقاتند. پاداش آنها نزد پروردگارشان باغهایی از بهشت جاویدان است که نهرهااز زیر درختانش جاری است همیشه در آن می مانند، خدا از آنها خشنود است و آنها نیز از خدا خشنود و این (مقام والا) برای کسی است که از (مجازات) پروردگارش بترسد».

خداوند در این آیات، و آیات قبل از آن، «بهترین» و «بدترین» مخلوقات خود را معرفی کرده است، کافران و مشرکان اهل کتاب را که با انواع دسایس و توطئه ها در فکر خاموش ساختن نور حق هستند، هم خودشان گمراهند و هم دیگران را به گمراهی می کشانند، به عنوان شر البریه (بدترین مخلوقات) معرفی فرموده است.

درست است که مفهوم آیه، مفهوم وسیع و گسترده ای است، و منحصربه شخص یا اشخاص معینی نمیباشد ولی در روایات متعدد اسلامی که در منابع حدیث اهل سنّت مخلوقات خدا قرار دارند.» از «جابر بن عبداللَّه» نقل می کند که ما خدمت پیامبر (ص) بودیم که علی (ع) به سوی ما آمد، هنگامی که چشم پیامبر به او افتاد فرمود: «والّذی نفسی بیده ان هذا و شیعته لهم الفائزون یوم القیامه، و نزلت، ان الّذین امنوا و عملوا الصّالحات أولئک هم خیر البریه فکان اصحاب النّبی (ص) اذا اقبل علُی (ع) قالوا جاء خیرالبریه(۱۵):

پیامبر (ص) فرمود: قسم به کسی جان من به دست اوست، این مرد و شیعیان او، رستگاران در روز قیامتند، و آیه: «ان الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات أولئک هم خیرالبریه» نازل شد، از این رو اصحاب پیامبر (ص) هنگامی که علی (ع) می آمد می گفتند: خیرالبریه (بهترین مخلوقات خدا) آمده.

احادیث مربوط به خیر البریه را گروه زیادی در منابع معروف اسلامی نقل کرده اند و از بهترین دلائل بر افضلیت علی (ع) نسبت به همه مسلمین و صحابه رسول خدا (ص) بعد از آن حضرت است.

۳- آیه لیله المبیت

خداوند در آیه ۲۰۷ سوره بقره می فرماید «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللَّه و اللَّه رئوفُ بالعباد» بعضی از مردم جان خود را به بهای خشنودی خدا می فروشندو خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.

در شأن نزول این آیه روایات زیادی در منابع معروف اسلامی آمده است از جمله(۱۶):

الف - مفسر معروف اهل سنت ثعلبی در تفسیر خودش در شأن نزول این آیه چنین نقل می کند: «پیامبر اکرم (ص) هنگامی که تصمیم به هجرت به سوی مدینه گرفت علی بن ابیطالب (ع) را در مکه برای ادای دیون و امنتهای مردم که نزد او بود گذارد و آن شب که به سوی غار حرکت می کرد در حالی که مشرکین اطراف خانه او را گرفته بودند دستورداد که علی (ع) در بستر من بخواب ان شاءاللَّه هیچ مکروهی به تو نمی رسد. علی (ع) این کار را انجام داد در این موقع خداوند به جبرئیل و میکائیل وحی فرستاد که من در میان شما پیمان برادری ایجاد کردم و عمر یکی را طولانی تر از دیگری قرار دادم کدام یک از شما دو نفر زندگی دیگری را بر خود مقدم می شمرید (و عمر طولانی را برای دیگری می خواهید) هر یک از آن دو حیات خویش را برکزیدند، در این هنگام خداوند به آنها وحی فرستاد چرا شما همانند علی بن ابی طالب (ع) نبودید من میان او و محمد (ص) برادری بر قرار ساختم و او در بستر پیامبر (ص) خوابید و جان او را بر جان خویش مقدم شمرد، به زمین فرود آیید و او را از دشمنانش حفظ کنید آنها هر دو فرود آمدند جبرئل بالای سرش و میکائیل پایین پایش بود و جبرئیل صدا می زد: آفرین آفرین، چه کسی همانند تواست ای علی؟ خداوند متعال با تو نزد فرشتگان مباهات کرد» در این هنگام که پیامبر (ص) به سوی مدینه در حرکت بود این آیه در شأن علی (ع) نازل شد.

ب - حاکم نیشابوری از علمای اهل سنت در کتاب معروف خود «مستدرک الصحیحین» از ابن عباس چنین نقل می کند که علی (ع) جان خویش را به خدا فروخت، لباس پیامبر (ص) را پوشید سپس به جای او خوابید و....

۴- سوره اهل اتی

این سوره یکی دیگر از اسناد مهم فضیلت علی (ع) و اهل بین پیامبر (ص) است، دقت در محتوای این سوره و تعبیرات آن و همچنین شأن نز.لی که برای آن ذکر شده پرده از روی مسائل زیادی بر می دارد.

شأن نزول آیه: زمخشری در تفسیر کشّاف از ابن عباس چنین نقل می کند: (۲) که حسن و حسین (ع) بیمار شده بودند پیامبر اکرم (ص) با جمعی از آنها عیادت کردند، صحابه رو به علی (ع) کردند و گفتند: ای ابوالحسن اگر برای شفای فرزندت نذری می کردی خوب بود، علی (ع) و فاطمه (س) و خادمه آنها فضه نذر کردند که اگر آنها یابند سه روز روزه بگیرند چیزی نگذشت که هر دو شفا یافتند و چون غذائی نداشتند علی (ع) سه من جو، وام گرفت، و فاطمه (س) یک صاع آن را خمیر کرد و پنج قرص نان به تعداد آنها برای افطار اول درست کرد، در این هنگام فقیر سائلی بر در خانه آمد و گفت: «السلام علیکم اهل بیت محمد» «مسکینی از مساکین مسلمانانم» مرا اطعام کنید، تا در خداوند شما را از غذاهای بهشتی اطعام کند آناه مسکین را بر خود مقدم داشتند، غذای خود را به او دادند و آن شب چیزی جز آب نخوردند، فردا نیز روزه گرفتند، و هنگام غروب موقعی که طعام همانند روز سابق برای افطار آماده کرده بودند، یتیمی بر در آمد، او را نیز بر خود مقدم شمردند و غذای خود را به او دادند ودر روز سوم اسیر آمد همان کار را تکرار کردند، هنگام صبح علی (ع) دست حسن و حسین (ع) را گرفت و خدمت رسول خدا (ص) آمد هنگامی که پیامبر (ص) آنها را دید در حالی که از شدت گرسنگی می لرزیدند، فرمود: چقدر برای من ناراحت کننده است آنچه در شما می بینم، و با آنها بر خاست و به سراغ فاطمه (س) رفت در حالی که در محراب عبادت بود و شدیداً گرسنه، پیامبر (ص) ناراحت شد در این هنگام جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمد، بگیر این سوره را، خداوند با داشتن چنین اهل بیتی به تو تبریک می گوید و سپس سوره هل اتی را بر پیغمبر (ص) خواند همین معنی را با تفاوت مختصری، قرطبی در تفسیرش ذیل آیات مورد بحث نقل می کند، و اشعاری هم از تقاضا کنندگان و بانوی اسلام در این زمینه نقل می نماید.

۵- آیه برائت

در سوره توبه در دو مورد آیاتی نازل شده که با توجه به شأن نزول آنها و روایاتی که غالب مفسران و مورُخان و محدُثان نقل کرده اند فضیلت های بزرگی برای امیرمؤمنان علی (ع) در بر دارد.

نخست آیات آغاز این سوره است که درباره اعلان جنگ به مشرکان پیمان شکن نازل شده، و تقریباً تمام مفسران و مورخان اتّفاق نظر دارند که در سال نهم هجری هنگامی که این آیات نازل شد و پیمان های این گروه از مشرکان را نقض کرد، پیامبر اسلام (ص) ابوبکر را برای ابلاغ این فرمان انتخاب نمود تا به هنگام حج در مکّه آن را برای عموم مردم بخواند، ولی چیزی نگذشت که آیات را از او گرفت و به علی (ع) داد و ان حضرت را مأمور ابلاغ آن کرد تا در مراسم حج به تمام اهل مکّه ابلاغ کند و او چنین کرد.

این حدیث با گستردگی منابع و مدارک، یکی از دلائل روشن برتری علی (ع) نسبت به همه کس بعد از رسول خدا (ص) و اعتماد کامل آن حضرت، نسبت به او و نهایت تقرب او در درگاه خداست، چرا که با صراحت می گوید: «جبرئیل امین این دستور را از سوی خدا آورد که باید ابلاغ این آیات به وسیله علی (ع) صورت گیرد» و پیامبر (ص) فرمود: «این کار، کار من، یا کار مردی از من است، و تنها علی (ع) شایستگی انجام این کار را دارد».

۶- آیه «وصالح المؤمنین»

در آیه ۴ سوره تحریم، می خوانیم که خداوند بعضی از همسران پیامبر (ص) را که تخلّفی کرده بودند مخاطب ساخته می گوید: «وان تظاهرا علیه فإن اللَّه هو مولاه و جبریل و صالح المؤمنین و الملائکه بعد ذلک ظهیر» اگر بر ضد او دست هم دهید (کاری از نخواهد برد) زیرا خداوند و جبرئیل و صالح مؤمنان مولی و یاور او هستند و فرشتگان بعد از آنها پشتیبان اویند».

در روایات متعددی «صالح المؤمنین» به علی (ع) تفسیر شده است و نشان می دهد که او برترین و کاملترین مصداق این آیه است و با توجه به اینکه در کنار جبرئیل قرار گرفته، عظمت مقام او و اهمیت این فضیلت به خوبی آشکار می شود.

آری بعد از خداوند و جبرئیل امین، برتری یار و یاور پیامبر اسلام (ص) در تمام طول عمر، علی (ع) بود. بنابراین چه کسی جز او می تواند شایسته خلافت و جانشینی او باشد؟

«حاکم حسکانی حنفی» در ذیل این آیه هیجده حدیث، از طرق مختلف نقل می کند که منظور از ۰صالح المؤمنین» (ع) «علی بن ابیطالب» است(۱۷)».

بسیاری از مفسران نیز این حدیث را در تفسیر خود نقل کرده اند، از جمله سیوطی در «الدرالمنثور» در ذیل آیه شریفه.

پیامبر (ص) و مسأله امامت

در اینجا تنها به بخشی از احادیث معروف که مسأله امامت و ولایت را به طور عام مطرح می سازد اشاره کوتاهی می کنیم.

نصّ اول

«ان هذا اخی و وصیعی و خلیفتی فیکم فاسمعوا له واطیعوا» همانا او برادر، وصی و جانشین من در میان شماست پس سخن او را بشنوید و فرمانش برید.

روز نزول آیه شریفه «وانذر عشیرتک الاقربین» (شعراء- ۲۱۴) بستگان نزدیکت را بترسان، پیغمبر (ص) دستور دادند علی (ع) غذایی تهیه کند و مردان بنی هاشم را که تقریباً چهل نفر بودند دعوت نمودند و پس از صرف غذا فرمودند(۱۸):

«ای فرزند عبدالمطلب، به خدا سوگند من در میان عرب جوانی را نمی شناسم که برای قومش بهتر از آنچه من آورده ام آورده باشد. من خیر دنیا و آخرت را برای شما که مرادر این امر یاری رساند برادر، وصی و جانشین من در میان شما خواهد بود.» همه قوم از این کار سرباز زدند تا آن که علی (ع) فرمود: «همانا من جوانترین و کم سن و سال ترین و آگاهترین و استوارترین شما هستم. ای پیامبر خدا، من وزیر تو خواهم بود.» پس پیامبر دست او را گرفت و گفت: «او برادر، وصی و جانشین من در میان شماست، پس سخن او را بشنوید و فرمانش برید.» سپس مردم برخاستند در حالی که می خندیدند و به ابوطالب می گفتند از این حدیث چند نکته بدست می آید:

اولاً: معلوم می شود که خلافت امی المؤمنینن علی (ع) از روز بعثت توأم با نبوت اظهار شده و اختصاص به روز غدیر ندارد گویی که اساس رسالت پس از توحید، نبوت رسول اکرم (ص) و ولایت علی (ع) بوده است.

ثانیاً: از اینجا روشن می شود که چرا رسول اکرم (ص) از روز بعثت تا وفات در موارد زیاد و زمانهای مختلف تصریحاً و تلویحاً راجع به خلافت علی (ع) سخن گفته با آنکه از روز غدیر خبری نبوده است، زیرا که واضح است خلافت از روزبعثت بوده و حضرت در هر مقام مناسبی این فرض الهی را به مردم ابلاغ نموده تا اینکه روز غدیر در میان جماعت انبوه بیعت عمومی به عمل آمد.

نصّ دوم

حدیث ثقلین:

«إنّی تارک فیکم الثّقلین کتاب اللَّه عترتی أهل بیتی ما إن تمسکتم بهمالن تضلّوا أبداً ولن یفترقا حتّی یردا علی الحوض(۱۹) »یعنی من باقی می گذارم در بین شما دو چیز گرانقدر را کتاب خدا و عترت و اهل بیتم را. اگر شما به این دو چنگ زنید ابدا گمراه نخواهید شد و این دو از هم هیچگاه جدا نخواهند شد تا وارد شوند بر من کنار حوض (روز قیامت) البته در متن حدیث اختلافاتی هست مثلاً در ذیل بعضی نقلها این جمله اضافه شده که رسول اللَّه (ص) بعد از آن فرمود: «علیُ مع القران و القرآن مع علی» یعنی علی (ع) با قرآن است و قرآن با علی. و در بعضی عبارت این طور است که فرمود: «انّی تارک فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلّوا بعدی، احد هما اعظم من الآخر کتاب اللَّه حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی و لن یفترقا حتّی یراد علی الحوض» که جمله «یکی از آندو بزرگتر از دیگری است که قرآن باشد و قرآن ریسمانی است کشیده شده از آسمان به زمین» اضافه شده و در بعضی حدیث خیلی طولانی تر ذکر شده و ثلعبی که از بزرگان اهل سنّت است در تفسیر آیه «واعتصمو بحبل اللَّه جمیعاً ولا تفرقوا» بااسناد زیادی حدیث را نقل کرده که اول آن این طور است: «أیها النّاس قد ترک فیکم الثّقلین خلیفتین» که کلمه خلفیتین بعد از کلمه ثقلین اضافه شده و در نقل مسلم و احمد حنبل که هر دو از هر نظر امام الهی برای قبض روح من بیاید و بعداً فرمود انّی تارک فیکم الثقلین تا آخر - این اختلاف روایات در متن حدیث از این نظر است که پیغمبر (ص) در موارد متعدده این سفارش را فرموده در هر دفعه با عبارتی، و این نعدد موارد از کتب حدیث شیعه و اهل سنّت بخوبی استفاده می شود چنانچه بعضی گفته اند ه پیغمبر (ص) این مطلب را در روز غدیر خم فرمود و بعضی گفته اند در مراجعت از طائف و بعضی در حجه الوداع و بعضی بالای منبر در مدینه و بعضی در بستر بیماری، از اینها استفاده می شود کهپیغمبر (ص) این مطلب را مکرر فرموده است و متن حدیث را که در بالا گفتیم معنائی است که در نوع روایات موجود است.

این حدیث از نظر سند متواتر بین شیعه و اهل سنّت است تا جائی که مرحوم میرحامد حسین هندی در کتاب عبقات متجاوز از ۵۰۰ کتاب از کتب علماء بزرگ و متعصّب اهل سنّت است در کتاب صواعق گفته است این حدیث را بیش از بیست نفر از صحابه نقل کرده اند که بیشتر آن روایات صحیح است و در کتب شیعه هم حدیث متواتر است در هر صورت از نظر سند هیچ گونه اشکالی در حدیث نیست.

و اما دلالت حدیث بر خلافت بلافصل علی (ع) از چنین راه است:

اول: در این حدیث قرآن و عترت هم ردیف و مرتبط به هم ذکر شده یعنی همچنان که قرآن مرجع امت است بعد از پیغمبر (ص) عترت و اهل بیت هم همین طور است و همچنان که قرآن حق است، و باطل در آن راهی ندارد عترت هم حق است و نمی شود پیغمبر کسی را که حق بین و حقگو نباشد در ردیف قرآن قرار دهد و هم چنین استفاده می شود همانطور که نمی شود بجای قرآن چیز دیگر و کتاب دیگر را جایگزین کرد نمی شود بجای عترت دیگری را گذاشت گر چه زمان کم و در یک ساعت هم باشد و پیدا است مراد از عترت افرادی است که دارای این لیاقت باشند نه همه افراد و بعد از پیغمبر (ص) افضل از اهل بیت و عترت وهمچنین در بین صحابه م ومسلمین علی (ع) است که از این نظر مورد اتّفاق هر دوگروه از مسلمین است و بالاخره این معنا به طور روشن استفاده می شود که بعد از پیغمبر (ص) مرجع امت و امام مسلمین بدون فاصله علی (ع) است.

دوم: در بعضی از روایاتی که این حدیث را نقل کرده اند بعد از کلمه ثقلین خلفیتن نقل شده چنانچه در روایت ثعلبی گفته شد بنابر این همچنان که قرآن خلیفه بلافصل است عترت هم که افضل آنها علی (ع) است خلیفه بلافصل است و معلوم است خلیفه بودن هر چیزی مناسب آن است و خلیفه بودن عترت همان معنای امامت و پیشوائی و رهبری است.

سوم: متن یعضی از روایات حدیث ثقلین چنین است که پیغمبر اکرم (ص) پس از آنکه از نزدیک شدن رحلت خود خبر دادند آنگاه فرمودند: من دو چیز با ارزش در بین شما می گذارم چنانچه در روایت مسلم و احمد حنبل این گونه است پس معلوم مس شود پیغمبر (ص) در صدد بیان وظیفه مسلمین است بعد از رحلت خود در این مقام می فرماید: دو چیز در بین شما می گذارم: قرآن که قانون الهی است و عترت که حافظ و مجری قانون است و به عبارت دیگر مکتب اسلام و ادامه آن را به عهده عترت گذارده و این همان معنای تعیین امام و خلیفه است.

چهارم: در حدیث ثقلین پیغمبر (ص) فرمود اگر به این دو «قرآن، عترت »چنگ بزند ابداً گمراه نخواهید شد یعنی هدایت و رستگاری و روش صحیح برای مسلمین پیشوا قرار دادن قرآن و عترت است یعنی بعد از من حاکم بر شما و اجتماع شما این دو چیز است و در غیر این صورت چه قرآن باشد بدون عترت چه عترت باشد بدون قرآن گمراهی ایت نتیجه این که بعد از پیغمبر (ص) اگر عترت سر کار نیاید و رهبر مسلمین نباشد گمراهی و ضلالت است پس معلم قرآن و مجری قوانین آن عترت یعنی علی (ع) است و این همان معنای امامت و خلافت بلافصل علی (ع) است.

و براستی هر انسان با انصاف و بی طرفی اگر این حدیث را ببینید و دقّت کند از نظر سند و دلالت شبهه ای برای او باقی نمی ماند که پیغمبر (ص) عترت را که اول آنها علی (ع) است امام و خلیفه و جانشین بلافصل خود قرار داده.

در بعضی از کتب اهل سنت حدیث ثقلین اینگونه است «إنّی تارک فیکم الثّقلین کتاب اللَّه و سنّتی» یعنی بجای کلمه عترتی سنّتی گفته شده سنّت به معنای احادیثی است که از پیغمبر (ص) نقل شده بنابراین حدیث دلیل بر خلافت عترت نیست و اهل سنّت کتاب و سنّت راقبول دارند و پایه مذهب آنها همین دو می باشد.

صحیح است که در بعضی از کتب آنها مثل صواعق ابن حجر به این صورت نقل شده ولی همین ابن حجر حدیث را به صورت اول هم نقل کرده با این تفاوت که صورت اول بین شیعه و سنّت متواتر و به صورت دوم گذشته از این که متواتر نیست از نظر سند هم ضعیف است و شاید دست تحریک به ان رسیده باشد و از اینها گذشته فرضاً صحیح و متواتر باشد می شود حدیث دیگری نه این که همان حدیث اول باشد یعنی پیغمبر (ص) گاهی برای معرفی عترت فرموده کتاب اللَّه و عترتی و این معنا بطور متواتر نقل گردیده و یک مرتبه هم فرضاً فرموده باشد کتاب اللَّه وسنّتی و آنچه ما به ان استدلال کردیم حدیث اول استع که کتاب اللَّه و عترتی باشد.

نصّ سوم

حدیث سفینه نوح

از احادیث معروف درباره امامان معصومین (ع) «حدیث سفینه» است که به طور گسترده در کتب معروف شیعه و اهل سنّت آمده است که ذیلاًبه قسمتی از آنها اشاره می شود:

این حدیث را حداقلّ هشت نفر از صحابه از پیغمبر اکرم (ص) نقل کرده اند (ابوذر، ابو سعید خدری، ابن عبّاس، انس، عبداللَّه بن زبیر، عامربن واثله، سلمه بن الاکوع و علی (ع)). احادیث فوق در دهها کتاب از کتب معروف اهل سنّت آمده است که ذیلاً به قسمتی از آنها اشاره می شود(۲۰):

۱- ابوذر در کنار خانه کعبه دست در حلقه در کرده و می گفت: کسی که مرا می شناسد، می شناسد و هر کس مرا نمیشناسد بداند من «ابوذر غفاری» هستم، «سمعت رسول اللَّه (ص) یقول مثل اهلبیتی فیکم کمثل سفینه نوح من رکبها نجی و من تخلّف عنها هلک و در روایتی آمده است و من تخلّف عنها غرق»:

«از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: اهل بیت من در میان شما همانند کشتی نوح اند هر کس بر آن سوار شود نجات می یابد و هر کس از آن جدا شود، هلاک می گردد.»

به این ترتیب در دریای طوفان زده زندگی کشتی نجات آنهایند.

۲- «ابن عباس» و همچنین «سلمه بن الاکوع» از پیامبر (ص) نقل می کنند که فرمود: «مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینه نوح، من رکبها نجی و من تخلّف عنها هلک»:

این عبارتی است مه از ابن عباس نقل شده، ولی عبارت «ابن اکوع» از این فشرده تر است: «مثل اهل بیتی مقل سفینه نوح من رکبها نجی»

در کتاب «عبقات الانور» این حدیث را زا نود و دو کتاب که به وسیله نود و دو نفر از دانشمندان معروف اهل سنّت تألیف یافته به طور مشروح و با تمام مشخّصات نقل می کند.

مفاد حدیث سفینه

برای درک معنی دقیق این حدیث لازم است یک نظر اجمالی به موفقیت کشتی نوح (ع) بیندازیم.

قرآن مجید می گوید «ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر - وفجرنا الارض عیوناً فالتقی الماء علی امر قد قدر» (قمر - ۱۱و ۱۲) مادریاهای آسمان را با آبی همچون سیل گشودیم و آبی فراوان و پی در پی فروبارید و زمین را شکافتیم و چشمه های زیادی بیرون فرستادیم و این دو آب به اندازه ای که مقدر بود با هم در- آمیختند.

این طوفان و سیلاب عالم گیر همه چیز را در هم نوردید و در خود فرو برد، تنها یک نقطه نجات در برابر آن وجود داشت وآن کشتی نوح (ع) بود که خداوند سرنشینانش را از غرقاب بیمه کرده بود.

تشبیه اهل بیت (ع) به چنان کشتی در چنان شرائط بسیار پر معنی است، و حقایق زیادی را می تواند به ما بیاموزد، از جمله:

۱- بعد از پیامبر اسلام (ص) طوفانهایی امت اسلامی را فرا می گیرد و بسیاری را با خود می برد و درمیان امواج خود غرق کند.

۲- برای رهایی از چنگال خطراتی که دین و ایمان و روح و جان مردم را تهدید می کند تنها یک نقطه امید وجود دارد و آن کشتی نجات اهل بیت (ع) است، که تخلّف وجدایی از آن به یقین مایه هلاکت است.

۳- شرط قرار گرفتن در کشتی نوح (ع) ایمان و عمل صالح بود بنایراین شرط نجات این امت از طوفان بللها و انحرافها ایمان و یقین به موفقیت این کشتی نجات است.

۴- آنچه مایه نجات است تنها مجبت و دوستی آنها نیست بلکه سخن از پیروی آنها (در مقابل تخلّف) است.

۵- از حدیث سفینه استفاده می شود که این خط تا پایان جهان ادامه دارد چرا که دنیا همیشه مرکز طوفا نها آرام نمی گیرد و تا قیامت بر پا گردد بنابراین همیشه وجود این کشتی نجات ضروری است.

۶- تمسک بی قید و شرط به اهل بیت (ع) می تواند شاهد خوبی بر وجود امام معصومی در هر زمان در میان اهل بیت (ع) باشد که پیروی از او مایه نجات و تخلف از او مایه هلاکت است.

نصّ چهارم

حدیث منزلت

جریان وقوع وعلت بیان این خدیث به این شرح است: روزی در مدینه به پیغمبر(ص) خبر دادند که سربازان روم آماده حمله به مدینه هستند، پیامبر اکرم (ص) دستور بسیج عمومی دادند و حدود سی هزار نفر مسلمان برای جلوگیری از حمله دشمن آماده کارزار شدند و با شخص پیامبر (ص) اراده خروج از شهر نموده و خارج شدند در این بین منافقانی که در مدینه بودند بنا داشتند که در غیاب پیامبر (ص) و مسلمین شورشی در مدینه بر پا کنند و پایتخت حکومت اسلامی را تصرف نمایند، پیامبر (ص) که قبلاً از نقشه خائنانه آنها با خبر شده بود برای جلوگیری از هر حادثه ای دستور فرمودند علی(ع) در مدینه بماند وناظر و حافظ اوضاع باشد تا پیامبر (ص) و مسلمین باز گردند، منافقان که نقشه خود را با بودن علی (ع) نقش بر آب دیدند حیله ای بکار زدند که شاید علی (ع) را از مدینه خارج سازند حیله آنها آن بود که شایع ساختند پیغمبر (ص) از علی (ع) ناراحت است و از وی رنجش حاصل نموده از این جهت او را همراه خود نبرده علی (ع) از این شایعه سخت ناراحت است و از وی رنجش حاصل نموده از این جهت او را همراه خود نبرده علی (ع) از این شایعه سخت ناراحت شد و برای اینکه دروغ آنها را آشکار کند خود را با عجله به پیغمبر (ص) رسانید و جریان را عرض کرد، پیغمبر (ص) با مهربانی در حضور جمعیت فرمود: «أماترضی أن تکون منّی بمنزله هارون باشد نسبت به موسی (ع).

این حدیث که به نام حدیث منزلت معروف شده از احادیت متواتر بین شیعه و سنّی است و صدور آن از نظر هر دو گروه از پیغمبر (ص) قطعی است چنانچه از طریق اهل سنّت به صد طریق شیعه به هفتاد طریق نقل گردیده و در صحیح مسلم باب فضائل علی (ع) و صحیح بخاری باب غزوه تبوک ذکر شده و این دو کتاب مورد قبول و ستایش تمام دانشمندان اهل سنّت است حتّی ایت حدیث را سعد و قاصّ و معاویه که از دشمنان سر سخت علی (ع) نقل کرده اند.

در این حدیث پیغمبر (ص) موقعیت علی (ع) را نسبت به خود تشبیه فرموده به موقعیت هارون (ع) نسبت به موسی (ع)، حالا باید ببینیم هارون (ع) نسبت به موسی (ع) چه موقعیتی داشته. قرآن در این باره می فرماید موسی (ع) در خواست کرد از خداوند و عرض کرد:

«واجعل لی وزیراً من اهلی هارون اخی اشدد بهارزی و اشرکه فی امری» (طه- ۲۹ الی ۳۲) یعنی قرار بده از برای من وزیری از اهل من که هارون برادرم باشد، او را پشتیبان من و شریک در کار رسالت من بگردان.

خداوند هم در خواست وی را اجابت فرمود چنانچه قرآن می فرماید «قال قد اوتیت سوُلک یا موسی» (طه ۳۶) یعنی خداوند فرمود: داده شد به تو آنچه خواستی ای موسی. باز قرآن در جای دیگر فرموده: «و قال موسی لاخیه هارون اخلفنی فی قومی» (اعراف - ۱۴۲) یعنی موسی گفت به برادر خود هارون جانشین من باش بر قوم من.

روی هم رفته از این آیات استفاده می شود هارون (ع) وزیر و کمک کارو شریک در امر رسالت و خلیفه حضرت موسی (ع) بوده و به حسب حدیث منزلت فهمیده می شود که همه این مناصب برای علی (ع) می باشد، غیر از مقام رسالت و نبوت که پیغمبر (ص) آن را استثناء فرموده زیرا پیامبر اسلام (ص) خاتم الانبیاء است.

نتیجه اینکه از این حدیث شریف به طور روشن استفاده می شود که پیامبر اکرم (ص) علی (ع) را به عنوان وزرات و خلافت معرفی فرموده است.

برخی از علمای اهل سنت شبهاتی را در اینجا مطرح نموده اند مثلاً اینکه این خلافت و جانشینی فقط اختصاص به قضیه تبوک دارد یا اینکه پیامبر (ص) علی (ع) را به سر پرستی خانواده خود گمارد و این حدیث را بیان فرمود و....تحقق نشان می دهد که تعصب مانع شده که اینان حقایق و شواهدی که در هر عقل سلیم آن را می پذیرد، از جمله:

۱- این حدیث به مناسبتهای مختلف از سوی پیامبر اکرم (ص) صادر شده است که خود دلالت بر اهتمام خاص آن حضرت و تأکید شدید ایشان دارد، بنایراین وجهی ندارد که به مناسبت خاصی محدود شود.

روشن است که ذکر حدیث شریف در موردی خاص (اگر از باب مماشات پذیرفته شود که در مورد خاص و تنها به این مناسبت بوده و ار تواتر این خبر که موجب قطعیت یافتن آن است چشم پوشیده شود) باز هم لازم نخواهد آمد که این حدیث تخصیص بخورد و تنها به این مورد منحصر باشد آن هم پس از ثبوت عموم و شمول روشن آن، و این سخن را از دو جهت نمی توان پذیرفت:

الف - حدیث (همانگونه که روشن است) خود عام است و مورد آن (در صورتی که آن را خاص بدانیم) از عموم خارجش نمی کند زیرا مورد موجب تخصیص وارد نمی شود.

ب- موارد حدیث در جانشینی علی (ع) بر مدینه در جنگ تبوک منحصر نمی شود تا طرف مقابل یه تخصیص آن متوسل شود. احادیث صحیح متواتر ما از ائمه (ع) ورود این گونه احادیث را در موارد دیگر نیز ثابت می کند که سنن اهل سنت نیز به این حقیقت گواهی می دهد.

۲- این زیادت شگفت انگیز برخی رئایان که هیچ ابایی ندارند آن (جانشینی) را به خاندان پیامبر (ص) و علی (ع) منحصر کنند، گویای آن است که برای پیامبر اکرم (ص) تنها خاندان خودش و علی (ع) اهمیت داشته و شهری که همه مردم آن را برای جهاد بسیج کرده بعلاوه ساکنانش برای حضرتش اهمیتی نداشته است و این امری بعید می باشد از دیدگاه هر دو مذهب. ناگریز باید قطعیت یافت که این قید اضافی اساسی ندارد مگر آن که از باب مماشات گفته شود: مراد از خاندان پیامبر اکرم(ص) و علی (ع) همه کسانی بودند که در مدینه حضور داشتند زیرا آنها مورد توجه پیامبر (ص) و علی (ع) بودند.

۳- مضمون این حدیث عام است و دادن منزلتی چنین فراگیر همان منزلت هارون است نسبت به موسی که قرآن آن را کاملاً تشریح می کند تا آنجا که پیامبر (ص) تأکید دارد میان این دو خلیفه چندین تشابه وجود داشته باشد تا این تشابه را برای مسلمانان روشن سازد همچون نامیدن دو فرزند حضرت به اسامی دو فرزند هارون شبر و شبیر و توجه داریم که پیامبر می خواست اسامی فرزندان علی (ع) همچون اسامی فرزندان هارون باشد، بنابراین آنها را حسن و حسین (ع) نامیدو فرمود: من آنها را به اسامی فرزندان هارون یعنی شبر و شبیر و مشبر نامیدم. حضرت با این عمل می خواست به مشابهت میان دو هارون تأکید کند و شباهت آن دو رت در همه منزلتها و سایر شؤؤن تعمیم دهد.

دقیقاً به همین منظور بود که حضرت علی (ع) را به برادری خود گرفت و او را بر دیگران برگزیدتا با این کار عمومیت شباهت میان منزلت دو هارون را در برادری این دو تحقّق بخشیده باشد و بر این نکته تأکید کند که تفاوتی میان این دونیست.

نص پنجم

حدیث نجوم

حدیث دیگری که به طور وسیع گسترده در باره اهل بیت پیامبر (ص) در منابع اسلامی وارد شده و نشان می دهد آنها در هر عصر و زمانی هادی و راهنمای مردمند حدیث «نجوم» است که جمع کثیری از اصحاب پیامبر (ص) (حداقلّ هفت نفر، علی (ع) و جابربن عبداللَّه، و ابو سعید خدری، وانس بن مالک و منکدر و سلمه بن اکوع و ابن عباس) از آن حضرت نقل کرده اند، ودر دهها کتاب از سوی حفّاظ و محدثان اهل سنّت به آن اشاره شده است که بخشی از آن را در ذیل می آوریم(۲۱).

«حاکم نیشابوری» در مستدرک از «ابن عباس» نقل می کند که پیغمبر گرامی اسلام(ص) فرمود:

«النّجوم امان لاهل الارض من الغرق، و اهل بیتی امان لامتی من الاختلاف فاذا خالفتها قبیله من العرب اختلفوا فصاروا حزب ابلیس» «ستارگان برای اهل زمین مایه امنیت ونجات از غرق شدن در دریاست (زیرا در زمانهای گذشته که قطب نما اختراع نشده بود بهترین راه برای پیدا کردن مقصد در سفرهای ذریایی ستارگان آسمان بودند) و اهل بیت من امان و مایه نجات امتم از اختلافاتند، پس هنگامی که قبیله ای از عرب با آنهامخالفت کنند، اختلاف در میان امت ظاهر می شودد و آنها حزب شیطان خواهند شد.»

حاکم بعد از ذکر این حدیث می گوید: « هذا حدیث صحیح الاسناد»: «این حدیثی است که اسنادش صحیح است».

در روایت «سلمه بن اکوع» می خوانیم: «قال رسول اللَّه (ص) النّجوم امان لاهل السماء و اهل بیتی امان لامتی»: «رسوا خدا (ص) فرمود ستارگان مایه امنیت و آرامش اهل آسمان است، و اهل بیت من امان امت من می باشند».

همین مضمون را با تفاوت مختصری جابربن عبداللَّه انصاری از پیامبر اکرم (ص) و همچنین منکدر و انس و ابوسعید خدری از آن حضرت(ص) نقل کرده اند.

در حدیث دیگری که از علی (ع) در این زمینه از پیامبر اکرم (ص) نقل شده چنین می خوانیم: «النّجوم امان لاهل السماء فاذا ذهبت اهل السماء و اهل بیتی امان لاهل الارض فاذا اهل بیتی ذهب اهل الارض».

«ستارگان مایه امانند برای اهل آسمان، هنگامی که ستارگان از میان بروند، اهل آسمان نیز از بین می روند، و اهل بیت من امان برای اهل زمینند هنگامی که اهل بیت من از میان بروند اهل زمین از میان می روند».

محتوای حدیث نجوم

حدیث یا احادیث نجوم به امور مختلفی اشاره می کند:

۱- این حدیث در واقع اشاره به آیاتی از قرآن مجید است که برای ستارگان آسمان دواثر مهم می شمارد:

نخست اینکه می فرماید:

«وبالنّجم هم یهتدون» (نحل - ۱۶) آنها به وسیله ستارگان هدایت می شوند.

و درجای دیگر می فرماید: «و هو الّذی جعل لکم النّجوم لتهتدوابها فی ظلمات البر و البحر» (انعام - ۹۷)

خداوند ستارگان را برای شما قرار داد تا در تاریکی و ظلماتهای صحرا و دریا هدایت شوید.

این در واقع اشاره به یکی از فوائد مهم ستارگان است، زیرا پیش از آنکه قطب نما اختراع شود، وسیله پیدا کردن راهها بویژه در سفرهای دریایی که از گوهها و درختان و سایر نشانه ها اثری نبود، جز به وسیله ستارگان ممکن نمی شد.

فایده دیگر اینکه به گفته قرآن بخشی از ستارگان «رجوم» شیطانند، یعنی به منزله تیرهایی هستند که به سوی شیاطین پرتاب می گردند و آنها را از نفوذ به آسمانها باز می دارند، قرآن می فرماید: «انّا زینّا السماء الدنیا بزینه الکواب و حفظاً من کلّ شیطان مارد - لایسمعون الی الملاء الاعلی و یفذفون من کلّ جانب دحوراً و لهم عذاب واصب» (صافات - ۶تا ۹) ما آسمان دنیا را با ستارگان تزیین کردیم، وآن را از هر شیطانم خبیثی حفظ نمودیم - آنها نمی توانند به (سخنان فرشتگان) عالم بالا گوش فر دهند، و (هر گاه چنین کنند) از هر سو هدف تیرها قرار می گیرند- و به شدت عقب رانده می شوند و برای آنها عذابی است دائم.

از این آیات و آیات دیگر قرآن، مفهوم امان بودن ستارگان را برای اهل آسمانها می توان درک کرد.آری اهل بیت پیامبر (ص) از یکسو همچون ستارگان آسمان مردم را از گمراهی در ظلمات کفر و فساد و گناه نجات می بخشند، و طریق وصول به مقصد را به آنها نشان می دهند و رهروان راه خدا را از غرق شدن در میان امواج ضلالت حفظ می کنند.

و از سوی دیگر هنگامی که شیاطین جن و انس، قصد نفوذ در حوزه اسلا م و تحریف احکام قرآن و سنّت را می کنند همچون تیرهای شهاب آنان را به عقب می رانند.

۲- از این حدیث استفاده می شود که خط هدایت اهل بیت (ع) تاپایان جهان ادامه دارد، همان گونه که امان بودن ستارگان برای اهل آسمانها یا اهل زمین ادامه دارد.

۳- معصوم بودن آنها را از خطا وگناه ثابت می کند، چرا که اگر امکان صدور خطا و گناه از آنان باشد نمی توانند امان - به طور کامل - برای اهل زمین در برابر اختلاف و گمراهی گردند.

۴- همان گونه که ستارگان آسمان هرگاه یکی از آنها غروب کند، ستاره دیگری طلوع می کند، و هرگاه مجموعه ای در افق پنهان می شوند، مجموعه دیگری سر از افق بر می دارد، اهل بیت (ع) نیز چنینند.

علی (ع) این مطلب را با صراحت در خطبه صد نهج البلاغه بیان فرموده است: «الا ان مثل آل محمد (ص) کمثل نجوم السماء اذا هوی نجم طلع نجم»: «آگاه باشید آل محمد (ص) همچون ستارگان آسمانند هنگامی که یکی از آنها غروب کند، ستاره دیگری طلوع می کند».

نص ّششم

حدیث امامان اثنا عشر

از آیات قرآن و احادیث نبوی و عقل استفاده شده که خلافت .و امامت بعد از رسوا اللَّه (ص) مربوط به تعیین خداوند و معرفی رسول خدا است و رسوا اللَّه (ص) هم به امر خداوند علی (ع) را به این عنوان معرفی فرموده اند.

حال سؤال این است که آیا این تعیین و معرفی منحصراً مربو ط به علی (ع) است یا همه ائمه هدی (ع) یعنی یازده فرزند علی (ع) را هم پیغمبر (ص) معرفی فرموده اند؟

بامراجعه به کتب شیعه و سنّی این معنا فهمیده می شود که پیغمبر (ص) همه دوازده امام را با اسم و خصوصیات معرفی فرموده اند پیغمبراکرم (ص) طبق روایات زیادی فرموده اند(۲۲) که امامان بعد از من دوازده نفر هستند اول آنها علی و آخرینشان مهدی امت است و همچنین فرموده اند همه آنها به عدد آنها از قریش هستند و فرموده اند یازده نفر از آنها فرزند علی و فاطمه هستند و فرمود ه اند عدد آنها به عدد نقباء بنی اسرائیل است که دوازده نفر بودند و فرموده اند نه نفر آنها اولاد حسین (ع) می باشند و آخرین آنها مهدی (ع) است که دنیا را پر از عدل و داد می کند پس از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد اینگونه روایات در کتب شیعه و سنّی تا سر حد تواتر نقل شده و در اینجا برای نمونه بعضی از آنها از طریق شیعه و همچنین از طریق اهل تسنّن ذکر می شود.

از حضرت صادق (ع) نقل شده که آن بزرگوار از پدران بزرگوار خود نقل فرموده که رسول خدا (ص) فرمود که جبر ئیل از طرف خداوند عالمیان مرا حدیث کرد که خداوند فرموده هر کس بداند که جز من خدائی نیست و حضرت محمد (ص) بنده ورسول من است و علب بن ابیطالب خلیفه من و امامان از اولاد او حجتّهای منند او را به رحمتم داخل بهشت کرده و به عفو و بخشش خودم او را از آتش می رهانم و کنیزانم را در بهشت برایش مباح می کنم و کرامتم را بر او واجب کرده و نعمتم را بر او تمام می کنم و او را از مخصوصین و خالصین خود قرار می دهم اگر من را بخواند جوابش می دهم و اگر دعا کند مستجاب می گردانم و اگر از من درخواست چیزی کند به او می دهم و اگر خاموش باشد ابتداً بدون در خواست به وی می دهم و اگر بدی کند به او ترحم می کنم و اگر از من بگریزد او را می خوانم و اگر به طرف من بازگشت کند او را می پذیرم و اگر به طرف خانه من آمد در بر رویش می گشایم و کسی که شهادت ندهد که محمد بنده و رسول من است یا به این شهادت دهد ولی شهادت ندهد که علی بن ابیطالب خلیفه من است یا بع این هم شهادت دهد ولی شهادت ندهد که امامان از اولاد حجتهای منند پس تحقیقاً نعمتم را منکر شده و عظمت مرا کوچک شمرده و به آیات و کتابهای من کافر شده (چنین شخصی) اگر قصد مرا کند بین خودم و او مانع قرار می دهم و اگر از من سؤال کرد محرومش می گردانم و اگر مرا بخواند ندایش را نمی شنوم و اگر دعا کند دعایش را نشنیده می گیرم و اگر به من امید داشت ناامیدش می سازم و این جزای او است از من و من به بندگان ستم نمی کنم پس جابر بن عبداللَّه انصاری به پا خواسته عرض کرد یا رسول اللَّه (ص) امامهایی که از اولاد علی بن ابیطالب هستند کیانند فرمود حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشت بعد از سید عابدین زمان خودش علی بن الحسین و بعد حضرت باقر محمد بن علی وای جابر به زودی او را درک خواهی کرد و هر گاه او را یافتی از من سلامش برسان سپس حضرت صادق جعفر بن محمد و بعد حضرت کاظم موسی بن جعفر بعد حضرت رضا علی بن موسی پس از آن حضرت تقی محمد بن علی و بعد حضرت هادی علی بن محمد سپس حضرت حسن بن علی الزکی و پس از آن حضرت فرزندش آنکه به حق قیام می کند مهدی امتم که زمین را پر از عدل و داد می کند چنانچه از ستم و بیداد گری پر شده است. ای جابر اینها خلفاء و اوصیاء و اولاد و عترت منند هر که اطاعتشان کرد تحقیقاً مر اطاعت کرده و کسی که نافرمانی ایشان کرد نافرمانی مرا کرده و هر که یکی از ایشان را انکار کرد تحقیقاًمرا انکار کرده خداوند به واسطه آنها آسمانها را نگه می دارد تا بر زمین نیفتند مگر به اذان او و به سبب آنها زمین را حفظ می کند از اینکه مضطرب شود و اهلش را نابود سازد.

حدیث امامان اثنا عشر از گروهی از صحابه پیامبر (ص) نقل شده است. که بیشترین اسناد آن به جابربن سمره می رسد و سپس به عبداللَّه بن مسعود و عبداللَّه بن عمر و عبداللَّه بم عاص و عبدالملک بن عمیر و ابی الجلد و ابی جحیفه ولی حفاظ و ناقلان حدیث که آن را نقل کرده اند فراوانند از جمله(۲۳):

۱- در صحیح مسلم از جابر بن سمره نقل شده که می گوید: سمعت رسول اللَّه (ص) یقول: لایزال الاسلام عزیزاً الی اثنی عشر خلیفه - ثم قال کلمه لم افهمها، قلت لابی ما قال؟ فقال کلهم من قریش.

«اسلام پیوسته عزیز خواهد بود تا دوازده خلیفه بر مسلمانان حکومت کنند، سپس سخنی فرمود که من نفهمیدم، پس به پدرم گفتم، پیامبر (ص) چه فرمود؟ گفت فرمود: «تمام آنها از قریشند».

۲- همین حدیث در صحیح بخاری با عبارت مشابهی آمده است، جابر می گوید از پیامبر خدا (ص) شنیدم می فرمود:

یکون اثنی عشر امیراً فقال کلمه لم اسمعها، فقال ابی انّه قال کلّهم من قریش: « بعد از من دوازده امیر خواهد بود سپس سخنی فرمود که آن را نشنیدم، پدرم گفت، فرمود: همه آنها از قریشند».

۳- همین معنی در صحیح ترمذی نیز با تفاوت جزئی ذکر شده و ترمذی بعد از نقل آن می گوید: هذا حدیثُ حسنً صحیحً: « این حدیث نیکوی صحیح است.»

۴- در صحیح ابی داود نیز همین معنی با تفاوت مختصری آمده است، و لحن حدیث نشان می دهد که پیامبر (ص) آن را در حضور جمعیت فرموده زیرادر آن وارد شده است وقتی پیامبر (ص) فرمود:

«همواره این دین نیرومند و عزیز است تا دوازده خلیفه» مردم با صدای بلند تکبیر گفتند.

۵- در مسند احمدحنبل نیز در چندین مورد این حدیث ذکر شده است که بعضی ار محقّقان شماره طریق آن را در این کتاب به جابر، سی و چهار طریق ذکر کرده اند.

تفسیر این حدیث شریف که در منابع معروف و دست اول آمده و همه علمای اسلام به آن معترفند برای پیروان مکتب اهل بیت (ع) روشن است و آنها مفهوم آن را چیزی جز دوازده امام معصوم نمی دانند ولی تفسیر آن برای پیرامون مذاهب دیگر به صورت یک مسأله بغرونج و بسیار پیچیده ومعضل درآمده است.

عقیده شیعه در مورد امام مهدی (عج)

بشارت به ظهور مهدی از فرزندان فاطمه (س) در آخر الزمان که جهان را پس از پر شدن با ظلم و ستم از عدل وقسط مملو می سازد با احادیث متواتر از پیامبر (ص) ثابت می باشند و مسلمانان به طور اجماع با اندکی اختلاف به آن معتقدند. بنابراین موضوع مهدویت در نزد شیعه فکر جدید نیست که انتشار ظلم و ستم درباره شیعیان آنها را وادار به این اعتقاد کرده باشد، تا خودشان را به ظهور کسی که زمین را از ستم پاک خواهد کرد دل خوش کنند، چنانکه بعضی از غیر منصفین اعتقاد شیعه را نسبت به مهدویت می خواهند همینطور جلوه دهند و سابقه تاریخی آن را از بین ببرند.

اگر ثبوت فکر مهدی موعود از پیامبر (ص) بدان طریقی که همه مسلمانان آن را مشناسند و در نفوس آنها متمرکز شده و به آن اعتقاد پیدا کرده اند محرز نبود امکان نداشت که ادعای مهدویت در قرنهای نخست اسلامی از جانب کیسانیها و عباسیها و تعدادی از علویها و غیر از اینها ظاهر شود. اینها با ادعای مهدویت مرد را فریب می دادند و در اعتقاد خود غلو می کردند تا به ملک و سلطنت و حکومت برسند پس وجود مهدویت از بد و اسلام از جانب پیامبر اکرم (ص) محرز شده بود که این فرقه ها ادعای کاذب خود را راهی برای تؤثیر در عامه مردم مسلمان و بسط نفوذ قرار دادند.

همچنانکه ذکر شد همه فرقه های مسلمانان و بلکه امتهای غیر مسلمان هم به انتظار مهدی موعود ایمان آورده اند، منتها فرق شیعه دوازده امامی با دیگر فرقه هااینست که امامیه معتقد است به اینکه این مهدی موعود و مورد انتظار همه جهانیان شخص معین و از قبل شناخته شده است که در تاریخ ۲۵۵ یا ۲۵۶ هجری قمری متولد شده و تا کنون هم زنده است، او فرزند امام حسن عسگری (ع) می باشد. مهدی بودن این شخص از خود پیامبر (ص) و ائمه (ع) به نص وعده شده و اخبار متواتر ولادت و حجت بودن او را هم ثابت کرده است. امام مهدی (عج) تا سال ۲۶۰ هجری که پدر بزرگوارش شهید شد تحت کفالت و تربیت پدر می زیست و از مردم پنهان و پوشیده بود و جز عده ای از خواص شیعه کسی به شرف ملاقات امام مهدی نائل نمی گردید. پس از شهادت امام یازدهم امامت در ایشان مستقر شد و به امر خدا غیبت اختیار کرد و جزبانواب خاص خود به کسی ظاهر نمی شد.

مخالفین شیعه اعتراض می کنند که طبق اعتقاد این طایفه امام غایب باید تا کنون نزدیک به دوازده قرن عمر کرده باشد در صورتیکه هرگز انسان همر به این درازی نمی کند.

در پاسخ باید گفت کسی که به اخباری که در خصوص امام غایب از پیامبر (ص) و سایر ائمه اهل بیت (ع) وارد شده مراجعه نماید خواهد دید نوع زندگی امام غایب را یه طریق خرق عادت معرفی می کنند و البته خرق عادت غیر از محال است و از راه علم هرگز نمی توان خرق عادت را نفی کرد، زیرا هرگز نمی توان اثبات کرد که اسباب و عواملی که در جهان کار می کنند تنها همانها هستند که ما آنها را دیده ایم و می شناسیم و دیگر اسبابی که از آنها خبر نداریم یا آثار و اعمال آنها را ندیده ایم یا نفهمیده ایم وجود ندارد. از این روی ممکن است در فردی یا افرادی از بشر اسباب و عواملی به وجود آید که عمری بسیار طولانی هزار یا چندین هزار ساله پیدا کند و از این جا است که جهان پزشکی تا پیدا راهی برای عمرهای بسیار طولانی نومید ومأیوس نشده است.

معاد از دیدگاه امامیه

معاد یعنی بازگشت، مراد از معاد در کلمات متکلمان و فلاسفه بازگشت انسان است بعد از مرگ و حیات بعد از مرگ است که انسان مجدداً زنده شده و در روزی که آن را روز معاد گویند به حساب اعمال وی رسیدگی و نیکوکاران پاداش نیکو کاری خود را گرفته و منعم شوند و به نعم جاودانی و بد کاران به کیفر اعمال زشت خود برسند و معذب شوند به عذاب جاودانی.

یکی از مسایلی که توجه انسان را عمیقاً به خود جلب می کند سرنوشت او پس از مرگ است. این مسأله وقتی به آدمی رخ می نماید با خود اضطرابهای التهاب آلودی به دنبال می آورد. حال هنگامی که انسان چشم از این سرای فرو می بندد و طومار زندگی چندین ساله اش در این جهان با مرگ در هم نوردیده می شود چه سرنوشتی در انتظار اوست؟ آیا یکباره راهی دیار فنا و نیستی می گردد؟ اگر چنین است پس داستان زندگی انسان پایانی اندوهناک و سر انجامی درد آور دارد.

اما اگر بعد از این روز، روز دیگری در کار است و آدمی با مرگ نیست و نابود نمی شود، در آنجا چه سرنوشتی دارد؟ چه ارتباطی بین زندگی او در این جهان با حیات او در جهان بعد از مرگ وجود دارد؟

پیامبران الهی بعد از انسان به سوی خدا پرستی مهمترین مطلبی را که آموزش دادند وجود جهان بعد از مرگ است. آنان بعد از اینکه با رائه معجزات درستی ادعای خود را اثبات نمودند، با معرفی حیات ابدی افقی وسیع و پایان ناپذیر در برابر دیدگان انسانها گشودند و آنها را از محبوس ماندن در چاه تاریک طبیعت باز داشتند.

در میان کتب آسمانی، قرآن کریم تنها کتابی است که از روز رستاخیز به تفصیل سخن رانده و در عین اینکه تورات نامی از این روز به میان نیاورده و انجیل جز اشاره مختصری ننموده قرآن کریم در صدها مورد با نامهای گوناگون روز رستاخیز را یاد کرده و سرنوشتی را که جهان و جهانیان در این روز دارند گاهی به اجمال و گاهی به تفصیل بیان نموده است.

اعتقاد ما به معاد در درجه اول از اعتقاد ما به پیامبران سر چشمه می گیرد یعنی وقتی بر اساس دلایل کافی به آسمانی بودن تعالیم آنها پی بردیم، از آن پس گفتار آنها در زمینه های دیگر نیز برای ما صاحب است. اما این مطلب بدان معنی نیست که عقل را هیچ راهی به سوی اثبات معاد نیست بلکه بر عکس، عقل اصل معاد را تأیید کرده و بر ضرورت آن تأکید می نماید اگر چه از کشف و شناخت جزئیات مربوط به حیات بعد از مرگ ناتوان است.

قرآن برای آنکه موضوع معاد را به ذهنها نزدیکتر گرداند به ذکر پاره ای دلایل و استدلالهای عقلی نیز می پردازد.

دو نوع استدلال در قرآن هست، یک نوع استدلال بر معاد بر اساس توحید و صفات خداوند است که حکمت و عدالت خداوند از جمله آن می باشد که قرآن در این زمینه می فرماید: ممکن نیست خدا خدا باشد ولی معادی نباشد، یعنی اگر معاد نباشد خلقت عبث است. قرآن خواسته روی این مطلب استدلال کند: «افحسبتم انّما خلقناکم عبثاً و انّکم الینا لاتر جعون» (مؤمنون - ۱۱۵) آیا چنین پنداشتید که ماشما را عبث آفریده ایم و به سوی ما بازگشت نخواهید کرد.

قرآن در واقع اینطور می گوید: یا باید بگویید خدایی نیست، پس خلقت و آفرینش عبث و باطل و بیهوده است، دنبال حکمت در خلقت نباید رفت و مانعی نخواهد داشت که خلقت بر عبث و بیهوده باشد و یا اگر خدایی هست که جهان را آفریده است معادی هم باید باشد، معاد متمم خلقت است، مکمل خلقت است، جزئی از خلقت است که با نبودن آن خلقت عبث و بیهوده است.

البته آفرینش انسان و جهان کار خداست و خدا منزه است از اینکه کار بیهوده و بی هدف انجام دهد و دائماً بیافریند و روزی دهد و بمیراند و باز بیافریند و روزی دهد و بمیراند و همچنین درست کند و به هم زند بی اینکه از این آفرینش غایب ثابتی را بخواهد و غرض پابر جایی را تعقیب کند.

پس ناچار برای آفرینش جهان و انسان هدف و غرض ثابتی در کار است و البته سود و فایده آن به خدای بی نیاز بر نخواهد گشت و هر چه باشد به آفریده ها عاید خواهد شد، پس باید گفت که جهان و انسان به سوی یک آفرینش ثابت و وجود کاملتری متوجهند که فنا و زوال نپذیرد، در نتیجه حکمت خداوند تعالی اقتضا می کند که جهانی دیگر بعد از این جهان وجود داشته باشد.

اما از نظر عدل الهی باید گفت وقتیکه از نظر تربیت دینی در حال مردم دقیق شویم، می بینیم که در اثر راهنمایی خدایی و تربیت دینی، مردم به دو گروه نیکوکاران و بد کاران منقسم می شوند، با این حال در این نشأه زندگی تمییز و امتیازی در کار نیست بلکه بالعکس و علی الاغلب پیشرفت و موفقیت از آن بد کاران و ستمکاران می باشد ونیکو کاری توأم با گرفتاری و هر گونه محرومیت و ستمکشی می باشد.

در این صورت مقتضای عدل الهی آن است که نشأه دیگری وجود داشته باشد که در آن هر یک از دو دسته نامبرده جزای عمل خود را بیابند و هر کدام مناسب حال خود زندگی کنند، خدای متعال در قرآن به این دو حجت اشاره نموده می فرماید: «وما خلقنا السموات و الارض و مابینهما لاعبین - ماخلقنا هما الا بالحق و لکن اکثر هم لایعلمون» (دخان ۳۸ و ۳۹) و ما آسمانها و زمین و آنچه را که میان آنهاست به بازیچه نیافریدیم مگر به حق ولی بسیاری از ایشان نمی دانند. یا خداوند در جای دیگر می فرماید: «وما خلقنا السماء و الارض و مابینهما باطلاً ذلک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النّار - ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الارض ام نجعل المتقین کالفجار» (ص - ۲۷ و ۲۸) ما آسمان و زمین و آنچه را که در میان آنهاست بیهوده نیافریدیم این احتمال دور از خرد، گمان کسانی است که به خدا کافر شدند، وای به حال این کافران از آتش. آیا ما کسانی را که ایمان آوردند و کارهای نیک کردند مانند کسانی قرار خواهیم داد که در زمین افساد می کنند یا پرهیزکاران را مانند اهل فجور قرار خواهیم داد.

و در جای دیگر که هر دو حجت را در یک آیه جمع نموده می فرماید: «ام حسب الذین اجتر حوالسیئات ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات سواء محیاهم و مماتهم ساء ما یحکمون - وخلق اللَّه السماوات و الارض بالحق و لتجزی کل نفس بما کسب و هم لایظلمون» (جاثیه - ۲۱ و ۲۲) آیا کسانیکه به جرم و جنایتها پرداخته اند گمان می برند که ما آنان را مانند کسانی که ایمان آورده و کارهای نیک انجام داده اند، قرار خواهیم داد؟ به طوریکه زندگی و مرگشان برابر باشد. بر حکمی است که می کنند خدا آسمانها و زمین را آفریده به حق و برای اینکه هر نفس به آنچه با عمل خود کسب کرده جزا داده شود بی اینکه به مردم ستم شود.

یک سلسله استدلالهای دیگر هم در قرآن هست که همان نظام موجود و مشهور را دلیل بر قیامت و روز رستاخیز قرار می دهد. در اول سوره حج و مؤمنون هست که ای مردم، اگر در بعث و در قیامت شک و ریب دارید، پس ببینید خلقت خودتان را کا شمارا از نطفه آفردیم، نطفه را از خاک آفریدیم، بعد نطفه را به علقه و علقه را به مضغه تبدیل کردیم، بعد برای مضغه استخوان قرار دادیم، بعد گوشت پوشاندیم، بعد شما را به صورت طفل در آوردیم «ثم انّکم بعد ذلک لمیتون -ثم انّکم یوم القیامه تبعثون» (مؤمنون -۱۵ و ۱۶) سپس همه شماها بعداز آن خواهید مرد، و آنگاه روز قیامت به یقین مبعوث خواهید شد، کانّه همین راهی را که تا به حالا آمده اید دامه می دهید تا منتهی می شود به قیامت.

قرآن بارها تذکر داده که ایمان به روز جزا هم تراز ایمان به خدا و یکی از اصول سه گانه اسلام است که منکر آن از آئین اسلام خارج و سرنوشتی جز هلاکت ابدی ندارد، و حقیقت امر نیز همین است زیرا اگر از جانب خدا حسابی در کار و جزا پاداشی در پیش نباشد، دعوت دینی که مجموعه ای از فرمانهای خدا و اوامر و نواهی او است، کمترین اثری در بر نخواهد داشت و وجود و عدم دستگاه نبوت و تبلیغ در اثر مساوی خواهد بود، بلکه عدم

آن بر وجودش رجحان خواهد داشت، زیرا پذیرفتن دین و پیروی از مقررات شرع خالی از سخنی و سلب آزادی نیست و در صورتیکه متابعت آن اثری در بر نداشته باشد هرگز مردم بار آن را نخواهند پذیرفت و از آزادی طبیعی دست بر نخواهند برداشت.

از اینجا روشن می شود که اهمیت تذکر و یاد آوری روز رستاخیز معادل با اهمیت اصل دعوت دینی است، و هم از اینجا روشن می شود که ایمان به روز جزا مهمترین عاملی است که انسان را به ملازمت تقوی و اجتناب اخلاق ناپسند و گناهان یزرگ وادار می کند، چنانکه فراموش ساختن یا ایمان نداشتن به آن ریشه اصلی هر گناهی است. خداوند در قرآن کریم در سوره ص آیه ۲۶ می فرماید: «ان الذّین یضلون عن سبیل اللَّه اهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب» کسانیکه از راه خدا بیرون رفته و گمراه می شوند، برای ایشان عذابی است سخت در مقابل اینکه روز حساب را فراموش کردند. چنانکه پیداست در آیه کریمه فراموشی روز حساب منشأهر گمراهی شده است.

معاد جسمانی

منظور از معاد جسمانی این نیست که تنها جسم در جهان دیگر بازگشت می کند بلکه هدف این است که روح و جسم توأماًمبعوث می شود و به تعبیر دیگر بازگشت روح مسلم است، گفتگو از بازگشت جسم است. جمعی از فلاسفه پیشین تنها به معاد روحانی معتقد بودند و جسم را مرکبی می دانستند که تنها در این جهان با انسان است و بعد از مرگ از آن بی نیاز می شود، آن رارهامی سازد و به عالم ارواح می شتابد.

ولی عقیده علمای بزرگ اسلام این است که معاد در هر دو جنبه روحانی و جسمانی صورت می گیرد، در اینجا بعضی معتقد به خصوص جسم سابق نیستند و می گویند: خداوند جسمی را در اختیار روح می گذارد، و چون شخصیت انسان به روح اوست این جسم، جسم او محسوب می شود. در حالی که محققین معتقدند همان جسمی که خاک و متلاشی شده به فرمان خدا جمع آوری می شود و لباس حیات نوینی یر آن پوشانده می شود و این عقیده ای است که از متون آیات قرآن مجید گرفته شده است.

شواهد معاد جسمانی در قرآن مجید آن قدر زیاد است که به طور یقین می توان گفت: آنها که معاد را منحصر در روحانی می دانند کمترین مطالعه ای را در آیات فراوان معاد نکرده اند و گرنه جسمانی بودن معاد در آیات قرآن بقدری روشن است که جای هیچگونه تردید نیست.

از جمله آیات می توان به آیه ۷۹ سوره «یس» اشاره کرد آنجایی که مرد اعرابی قطعه استخوان پوشیده ای را پیدا کرد و از پیامبر (ص) سؤال نمود که چه کسی این استخوانهای پوسیده را زنده می کند؟ در جواب خداوند فرمود: «قل یحییها الذّی انشاها اول مره و هو بکل خلق علیم» بگو همان کسی آن را زنده می کند که نخستین بار آن را آفرید و او به هر مخلوقی آگاه است.

تمام تعجب مشرکان و مخالفت آنها در مسأله معاد بر سر همین مطلب بود که چگونه وقتی ما خاک شدیم و خاکهای ما در زمین گم شد، دوبتره لباس حیات در تن می کنیم. به همین دلیل عموماً استدلالات قرآن در باره امکان معاد بر محور همین معاد جسمانی دور می زند، بعلاوه قرآن کراراً خاطر نشان می کند که شما در قیامت از قبرها خارج می شوید، که قبرها مربوط به معاد جسمانی است.

داستان مرغهای چهارگانه حضرت ابراهیم (ع) و همچنین داستان عزیر و زنده شدن او بعد از مرگ، و ماجرای مقتول بنی اسرائیل که همه به صراحت از معاد جسمانی سخن می گوند.

توصیفهای زیادی که قرآن مجید از مواهب مادی و معنوی بهشت کرده است همه نشان می دهد که معاد هم در مرحله جسم و هم در مرحله روح تحقق می پذیرد و گرنه حور و قصور و انواع غذاهای بهشتی و لذائذ مادی در کنار مواهب معنوی معنی ندارد.

به هر حال ممکن نیست کسی کمترین آگاهی از منطق و فرهنگ قرآن داشته باشد و معاد جسمانی را انکار نماید.

فهرست منابع

-قرآن مجید

- ادیان و مذاهب جهان، سید محمد صادق بنی حسینی، مؤلف

- امامت در پرتو کتاب وسنت، مهدی سماوی (مترجم ؛ حمیدرضا آژیر، حسن صابری) بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی

- امامت و رهبری، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا

- اصول اعتقادات، اصغر قائمی

- اصول عقاید، رضا استادی

- اصل الشیعه و اصولها

- این است آئین ما، محمد حسین کاشف الغطاء، هدف

- براهین الشیعه الجلیه فی دحض اباطیل الندوی و ابن تیمیه، احمد بن عزیز الموسوی الفلی

- پیام انقلاب ش ۱۴۳، سپاه پاسداران، سپاه پاسداران

- پیام حکمت، محمد تقی فخلعی، بعثه مقام معظم رهبری

- تفسیر المیزان، سید محمد حسین طباطبایی (مترجم؛سید محمد باقر موسوی همدانی) دفتر انتشارات اسلامی

-تفسیر نمونه،جمعی از نویسندگان زیر نظر آیت اللَّه مکارم شیرازی، دارالکتب الاسلامیه

- تفسیر موضوعی قرآن مجید، سازمان چاپ دانشگاه آزاد اسلامی

- تشیع سیری در فرهنگ و تاریخ تشیع، دائره المعارف تشیع، نشر سعید محبی

- تصوف و تشیع، هاشم معروف الحسنی، (مترجم؛سید محمد صادق عارف) بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی

- توحید، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا

- تشیع مولود طبیعی اسلام، حجتی کرمانی

- تاریخ علم کلام و مذاهب اسلامی، علی محمد ولوی، بعثت

- توضیح الملل، محمد بن عبدالکریم شهرستانی، اقبال

- چرا مذهب شیعه را انتخاب کردم، محمد امین انطاکی، اسلامی

- چگونگی ظهور و غلبه حضرت مهدی (عج)، سید حسین تقوی،

- حیات پس از مرگ، سید محمد حسین طباطبایی، دفتر انتشارات اسلامی

- دفاع از حریم تشیع، ابوالفتوح رازی

- راه دشوار، مالک محمودی، دارالقرآن الکریم

- ریشه شیعه و پایه های آن، محمد حسین آل کاشف الغطاء شرکت سهامی چاپ

سیری در عقاید، احمدی شاهرودی

- شبهای پیشاور، سلطان الواعظین شیرازی، دارالکتب الاسلامیه

- شئون ولایت، محسن شفائی، چاپخانه خرمی

- شیعه در اسلام، سبط الشیخ

- شیغعه در تاریخ، الزین العاملی

- شیعه، سید محمد حسین طباطبایی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی

-شیعه در اسلام، سید محمد حسین طباطبایی، دفتر تبلیغات اسلامی قم

- شناخت شیعه پیروان علی (ع)، حسین عماد زاده، مکتب قرآن

- شیعه کیست و تشیع چیست، محمد جواد مغنیه، اقبال

- صد درس از بحث امامت، علی عراقچی همدانی، انتشارات حقایق

- صفات الشیعه و فضائل الشیعه، محمد بن علی بن بابویه قمی

- عدل الهی، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا

- عقائد شیعه اثنی عشریه، استر آبادی

-فرهنگ معارف اسلامی، سید جعفر سجادی، شرکت مؤلفان ومترجمان ایران

- فروغ ولایت، جعفر سبحانی، انتشارات صحیفه

- قیام و انقلاب مهدی، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا

- مأموریت در ایران، ویلیام سولیوان، هفته

- محمد (ص) در آئینه اسلام و شش مقاله، سید محمد حسین طباطبایی، نشر محمد (ص)

- مشکوه ش ۲، گروهی از نویسندگان، آستان قدس رضوی

- معاد، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا

- مکتب تشیع، سید محمد حسین طباطبایی

- نبوت، شهید مرتضی مطهری انتشارات صدرا

- ویژگیهای فکری شیعه، محمد رضا مظفر

- همراه با راستگویان، سید محمد تیجانی سماوی، بنیاد معارف اسلامی

- هویه التشیع، احمد الوائلی

کتاب شناسی

- آغاز و فرجام جهان از نظر قرآن، سید محمدرضا حسینی هاشمی، کتابخانه احمدی شیراز

- آنگاه که هدایت شدم، سید محمد تیجانی سماوی، بنیاد معارف اسلامی

- آوای در سکوت، جواد نعیمی، نسل جوان

- ابوطالب یگانه مدافع اسلام، محمدرضا طبسی، قائم

- اخلاق زندگی، احمد صادقی اردستانی، دارالنشر

- ارمغان هند و پاک، مرتضی لنگرودی، انتشارات ائمه

- اسلام ش ۱ و ۲، گروهی از نویسندگان، دارالاضواء

- اسلام و بلاهای نوین، محمد غزالی، فراهانی

- امام صادق(ع) جلوه امامت در افق دانش، احمد ترابی، آستان قدس رضوی

- این است شیخیگری، ا.خ.لیقوانی، کتابخانه ولی عصر

- بحثی درباره مرجعیت و روحانیت، گروهی از نویسندگان، انتشار

- بقیع ش ۴۴، گروهی از نویسندگان، جامعه روحانیت مبارز جزیره العرب

- پژوهشی درباره تفسیر شیعه و تفسیر...، رجبعلی مظلومی، آفاق

- تاریخ تشیع اصفهان قرن ۱ تا ۱۰، مهدی فقیه ایمانی، مؤلف

- تاریخ بانک و بانکداری، ژان ریووار، آموزش انقلاب اسلامی

- تاریخ فقه جعفری، هاشم معروف الحسنی، بدر

- تشیع در اندلس، محمود علی ملکی، انصاریان

- حسن و قبح عقلی، محمدجواد حیدری خراسانی

- حکمت دینی و یونان زدگی در عالم اسلامی، محمد مددپور، مرکز مطالعات شرقی فرهنگ و هنر

- حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، رسول جعفریان، سازمان تبلیغات اسلامی

- دانشنامه حقوقی، محمدجعفر جعفری لنگرودی، امیرکبیر

- دبستان مذاهب، کیخسرو اسفندیار، کتابخانه طهوری

- در راه تفاهم، سید عبدالحسین شرف الدین، آزادی

- در راه وحدت، مرتضی عسگری، بنیاد بعثت

- راویان امام رضا(ع) در سندالرضا، عزیزاللّه عطاری، کنگره جهانی حضرت رضا(ع)

- رمضان در تاریخ، لطف اللّه صافی، قدر

- سقوط تعهدات، مهدی شهیدی، کانون و کلاس دادگستری

- سیر کلام در فرق اسلام، محمدجواد مشکور، شرق

- سیری در صحیحین، محمدصادق نجمی، مهر

- سیری در قرآن، عبدالفتاح طباره، آستان قدس رضوی

- سیمای ارسباران، سعید عباس زاده، نهاوندی

- شاهراه، ابوالفتح حکیم هاشمی، چاپخانه زهره

- شیعه می پرسد، سید علی اکبر موسوی، مرتضوی

- شهید اول، محمدحسن امانی، سازمان تبلیغات اسلامی

- فلاسفه شیعه، عبداللّه نعمه، کتاب فروشی ایران

- قهرمانان اسلام، علی اکبر تشید، کتابخانه اسلام

- کامل تاریخ بزرگ اسلام و ایران، عزالدین علی بن الاثیر

- کلید قرآن، صادق حسن زاده، مؤمنین

- کیفر کردار یا قانون مجازات، سید محمدتقی مقدم، کتاب فروشی اسلامیه

- کیهان فرهنگی ش ۵۳، گروهی از نویسندگان، مؤسسه کیهان

- مبانی دین و مذهب شیعه، سید احمد نجفی خردمند، دارالتبلیغ اسلامی

- مجموعه رسائل، ملاهادی سبزواری، انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران

- مجموعه گفتارها، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا

- مذهب شیعه و مذاهب ساختگی شیخیه و صوفیه، سید حسن موسوی خراسانی، امین

- مشترکات شیعه و سنی پیرامون حشر و برزخ، محمدابراهیم ایزدخواه

- مظلومی گمشده در سقیفه، شهید سیدرضا پاک نژاد، مهدیه اشکذر

- معنویت تشیع، سید محمدحسین طباطبایی

- مناظره علمی، محمدصادق نجمی، پارسا

- منهاج الدموع، علی قرنی گلپایگانی، دین و دانش

- ناصر خسرو و اسماعیلیان، آ.ی برتلس، بنیاد فرهنگ ایران

- نامه شیعیان، احقاقی، شرکت چاپخانه خراسان

- ندای وحدت، حسن سعید، چهل ستون مسجد جامع

- هدایه القاصرین، مرتضی ثامنی، مؤلف

هدیه اسماعیل در قیام سادات علوی، علی اکبر تشید، آستان قدس رضوی

- هماهنگی حقوق اسلامی با احتیاجات روز، ابوالفضل عزتی، انجمن علمی مذهبی دانشگاه تبریز

- یادنامه علامه امینی، سید جعفر شهیدی و محمدرضا حکیمی، مؤسسه انجام کتاب

۱) به نقل از کتاب شیعه (علامه طباطبایی)

۲) به نقل از کتاب ریشه شیعه و پایه های آن (محمد حسین آل کاشف الغطاء)

۳) قاعده لطف: دائما بین عقل انسان و نفس او مخاصمه است که اگر عقل برتر آمد انسان از حیث مقام رشد کرده و راه انسانیت و معنویت خود را می یابد ولی اگر نفس برتر آمد زیانکار خواهد بود و چنین فردی از مرحله انسانیت به سوی حیوانیت تنزل خواهد کرد و عموما در میان نسل بشری نفس است که غالب می آید،

پس برای اینکه انسانها همیشه در چنگال این کشمکشهای درونی گرفتار نباشند بر خداوند از لحاظ رحمت و لطف درباره انسانها لازم است پیامبری از میان خود آنها انتخاب کند تا آیات خداوندی را برای آنان بخواند و آنها را تزکیه نماید و آنان را ازاعمال و رفتاریکه فاسد کننده است بترساند و با چیزهایی که صلاح آنان در آنهاست و سعادتشان بسته به انجام آن کارها می باشد مژده و بشارت دهد. علت وجوب این لطف یعنی بعثت این است که لطف به بندگان لازمهکمال مطلق خداوند است و او به بندگانش لطف کننده و کریم است و وقتیکه محل قابل و مستعد برای کسب فیض باشد لازم است خداوند لطف خود را درباره آن محل اضافه نماید چون اگر اضافه نکند بخیل خواهد بود که ساحت خداوند منزه از بخل است و نقص در خداوند راه ندارد.

۴) تفسیر نمونه ج ۱۷ صفحه ۲۹۸

۵) تفسیر نمونه ج ۱۷ صفحه ۳۰۰

۶) امامت در پرتو کتاب و سنت صفحه ۵۹

۷) تفسیر موضوعی قرآن مجید صفحه ۱۹۶

۸) همان

۹) صد درس از بحث امامت ۱۶۱

۱۰) همان

۱۱) ترجمه تفسیر المیزان ج ۴ صفحه ۶۵۳

۱۲) تفسیر موضوعی قرآن مجید صفحه ۲۰۰

۱۳) تفسیر نمونه ج ۲ صفحه ۴۴۰

۱۴) ترجمه تفسیر المیزان ج ۳ ۳۶۶

۱۵) تفسیر موضوعی قرآن صفحه ۲۰۶

۱۶) ۱و۲ تفسیر موضوعی قرآن صفحه ۲۰۷ و ۲۰۹

۱۷) تفسیر موضوعی قرآن صفحه ۲۱۱

۱۸) امامت در پرتو کتاب و سنت صفحه ۱۲۱

۱۹) صد درس از بحث امامت صفحه ۱۴۱

۲۰) تفسیر موضوعی قرآن مجید صفحه ۱۶۸

۲۱) تفسیر موضوعی قرآن مجید صفحه ۱۷۰

۲۲) صد درس از بحث امامت صفحه ۱۷۷

۲۳) پیام حکمت صحفه ۳۴


ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.