افکار ابن تیمیه در بوته نقد- سید علی میلانی ۱۳۹۰/۴/۱۲ - ۱۲ بازدید

افکار ابن تیمیه در بوته نقد


سرآغاز



. . . آخرین و کامل ترین دین الهی با بعثت خاتم الانبیاء، حضرت محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه وآله به جهانیان عرضه شد و آئین و رسالت پیام رسانان الهی با نبوّت آن حضرت پایان پذیرفت.
دین اسلام در شهر مکّه شکوفا شد و پس از بیست و سه سال زحمات طاقت فرسای رسول خدا صلّی اللّه علیه وآله و جمعی از یاران باوفایش، تمامی جزیرة العرب را فرا گرفت.
ادامه این راه الهی در هجدهم ذی الحجّه، در غدیر خم و به صورت علنی، از جانب خدای منّان به نخستین رادمرد عالم اسلام پس از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه وآله یعنی امیر مؤمنان علی علیه السلام سپرده شد.
افکار ابن تیمیه در بوته نقد


سرآغاز



. . . آخرین و کامل ترین دین الهی با بعثت خاتم الانبیاء، حضرت محمّد مصطفی صلّی اللّه علیه وآله به جهانیان عرضه شد و آئین و رسالت پیام رسانان الهی با نبوّت آن حضرت پایان پذیرفت.
دین اسلام در شهر مکّه شکوفا شد و پس از بیست و سه سال زحمات طاقت فرسای رسول خدا صلّی اللّه علیه وآله و جمعی از یاران باوفایش، تمامی جزیرة العرب را فرا گرفت.
ادامه این راه الهی در هجدهم ذی الحجّه، در غدیر خم و به صورت علنی، از جانب خدای منّان به نخستین رادمرد عالم اسلام پس از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه وآله یعنی امیر مؤمنان علی علیه السلام سپرده شد.
در این روز، با اعلان ولایت و جانشینی حضرت علی علیه السلام، نعمت الهی تمام و دین اسلام تکمیل و سپس به عنوان تنها دینِ مورد پسند حضرت حق اعلام گردید. این چنین شد که کفرورزان و مشرکان از نابودی دین اسلام مأیوس گشتند.
دیری نپایید که برخی اطرافیان پیامبر صلّی اللّه علیه وآله، ـ با توطئه هایی از پیش مهیّا شده ـ مسیر هدایت و راهبری را پس از رحلت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه وآله منحرف ساختند، دروازه مدینه علم را بستند و مسلمانان را در تحیّر و سردرگمی قرار دادند. آنان از همان آغازین روزهای حکومتشان، با منع کتابت احادیث نبوی، جعل احادیث، القای شبهات و تدلیس و تلبیس های شیطانی، حقایق اسلام را ـ که همچون آفتاب جهان تاب بود ـ پشت ابرهای سیاه شکّ و تردید قرار دادند.
بدیهی است که علی رغم همه توطئه ها، حقایق اسلام و سخنان دُرَرْبار پیامبر خدا صلّی اللّه علیه وآله، توسّط امیر مؤمنان علی علیه السلام، اوصیای آن بزرگوار علیهم السلام و جمعی از اصحاب و یاران باوفا، در طول تاریخ جاری شده و در هر برهه ای از زمان، به نوعی جلوه نموده است. آنان با بیان حقایق، دودلی ها، شبهه ها و پندارهای واهی شیاطین و دشمنان اسلام را پاسخ داده و حقیقت را برای همگان آشکار ساخته اند.
در این راستا، نام سپیده باورانی همچون شیخ مفید، سیّد مرتضی، شیخ طوسی، خواجه نصیر، علاّمه حلّی، قاضی نوراللّه، میر حامد حسین، سیّد شرف الدین، امینی و... همچون ستارگانی پرفروز می درخشد; چرا که اینان در مسیر دفاع از حقایق اسلامی و تبیین واقعیّات مکتب اهل بیت علیهم السلام، با زبان و قلم، به بررسی و پاسخ گویی شبهات پرداخته اند... .
و در دوران ما، یکی از دانشمندان و اندیشمندانی که با قلمی شیوا و بیانی رَسا به تبیین حقایق تابناک دین مبین اسلام و دفاع عالمانه از حریم امامت و ولایت امیر مؤمنان علی علیه السلام پرداخته است، پژوهشگر والامقام حضرت آیت اللّه سیّد علی حسینی میلانی، می باشد.
مرکز حقایق اسلامی، افتخار دارد که احیای آثار پُربار و گران سنگ آن محقّق نستوه را در دستور کار خود قرار داده و با تحقیق، ترجمه و نشر آثار معظّمٌ له، آن ها را در اختیار دانش پژوهان، فرهیختگان و تشنگان حقایق اسلامی قرار دهد.
کتابی که در پیش رو دارید، ترجمه یکی از آثار معظّمٌ له است که اینک "فارسی زبانان" را با حقایق اسلامی آشنا می سازد.
امید است که این تلاش مورد خشنودی و پسند بقیّة اللّه الأعظم، حضرت ولیّ عصر، امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف قرار گیرد.

مرکز حقایق اسلامی
---------------------------
پیش گفتار


دانشمندانی از شیعه و سنّی از دیرباز در مورد ابن تیمیّه، باورها و اندیشه های او کتاب هایی نوشته اند. برای شناخت ابن تیمیّه و آن چه در کتاب های او آمده و برای آگاهی از آن چه بزرگان اهل سنّت درباره او گفته اند، باید در سه فصل سخن گفت:
فصل نخست: باورها و اعتقادات وی;
فصل دوم: علم و میزان دانش او;
فصل سوم: تقوا و عدالت او.
به طور کلّی، هر گاه بخواهیم از هر شخصیّتی بهره علمی ببریم و از او پیروی کنیم و معالم دین و معارف شریعت را از او بگیریم، ناگزیر بایستی در این سه جهت به تمام و کمال رسیده باشد:
عقایدش منحرف نباشد،
عالم و دانشمند راستین باشد،
و در سلوک خویش یعنی در گفتار، نوشتار و اعمالش عادل باشد.
زیرا کسی که از جهات فکری و عقیدتی منحرف است نمی تواند هدایت گر باشد و انسان جاهل و نادان هیچ گاه نمی تواند پیشوا باشد و سخن شخص فاسق پذیرفته نخواهد بود و بر گفتارش نباید ترتیب اثر داد.
البته اگر بخواهیم درباره ابن تیمیّه از همه ابعاد به تفصیل بحث نماییم، سخن به درازا خواهد کشید و از حوصله این مختصر خارج خواهد شد. از این رو، بهتر است که نگاهی فقط به مهم ترین کتاب او منهاج السنّه داشته باشیم و تنها آن طعنه هایی را که به مقام شامخ امیر مؤمنان علی و اهل بیت علیهم السلام زده بیان نموده و به آن بسنده کنیم.
همین مطلب پس از عرضه کردن گفتارهای او بر قرآن و حدیث به خصوص با توجه به آن چه در کتاب های معتبر اهل سنّت آمده، برای شناخت وی از نظر فکر و اعتقاد، عدالت و تقوا و علم و فضیلت کافی است.
امید آن که این کوشش برای کسانی که از او پیروی، یا بر گفته های او اعتماد می کنند، مفید باشد.
سید علی حسینی میلانی
---------------------------
نفاق ابن تیمیّه


اکنون نمونه های بیشتری بیان خواهیم کرد تا روشن شود که چرا ابن تیمیّه را منافق می دانند.
ابن تیمیّه در اسلام امیر مؤمنان علی علیه السلام بحث می کند و گستاخی را به جایی می رساند که می گوید:
پیش از آن که خداوند (حضرت) محمّد صلی اللّه علیه وآله را به رسالت مبعوث کند، هیچ کس از قریش مؤمن نبود; نه مردی، نه کودکی، نه زنی، نه سه نفر و نه علی. هیچ کدام ایمان نداشتند; زمانی که گفته می شود: مردان بت می پرستیدند، کودکان نیز همین گونه بودند; چه علی و چه دیگران.
اگر بگویید: کفر خردسال همانند کفر انسان بالغ نیست. می گوییم: ایمان کودک نیز مانند ایمان فرد بالغ نیست، همان طوری که برای دیگران ایمان و کفر پس از بلوغ ثابت می شود، برای علی نیز حکم ایمان و کفر قبل از بلوغ ثابت می گردد. از آن گذشته، کودکی که از پدر و مادر کافر متولد شود به اتفاق مسلمانان حکم کفر را دارد.۱
ابن تیمیّه در جای دیگری می گوید:
در حقیقت رافضیان نمی توانند ایمان علی و عدالتش را ثابت کنند... اگر بگویند اسلام، هجرت و جهاد او در راه خدا به تواتر نقل شده است، در پاسخ می گوییم: اسلام معاویه، یزید، خلفای بنی امیّه و بنی عباس، هم چنین نماز، روزه و جهاد آنان نیز به تواتر نقل شده است.۲
در جای دیگر می گوید:
معلوم نیست که کفّار و منافقان با علی دشمن بوده اند.۳
آن گاه می گوید:
تمام مطالبی که درباره رشادت ها و شهامت های او در جنگ ها و غزوه ها نقل شده، دروغ است... .۴


۱ . منهاج السنّه: ۸ / ۲۸۵.
۲ . همان: ۲ / ۶۲.
۳ . همان: ۷ / ۴۶۱.
۴ . همان: ۸ / ۹۷.
---------------------------
۲ . دروازه دانش نبوی


پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله در حدیثی فرمود:
أنا مدینة العلم وعلی بابها;
من شهر علم هستم و علی دروازه آن است.
ابن تیمیّه در این باره چنین می گوید:
حدیث «أنا مدینة العلم وعلی بابها» ضعیف تر و سست تر است; از همین رو، در جرگه احادیث دروغین قرار گرفته است.۱
با این که بعضی از راویان این حدیث از این قرارند:
یحیی بن معین، احمد بن حنبل، تِرمذی، بزّار، ابن جریر طبری، طبرانی، ابوالشیخ، ابن بطّه، حاکم نیشابوری، ابن مردویه، ابو نعیم اصفهانی، ابومظفّر سمعانی، بیهقی، ابن اثیر، نَوَوی، علائی، مزّی، ابن حجر عسقلانی، سخاوی، سیوطی، سمهودی، ابن حجر مکّی، قاری، منّاوی، زرقانی و گروهی از پیشوایان بزرگ اهل سنّت این حدیث را صحیح می دانند.۲


۱ . منهاج السنّه: ۷ / ۵۱۵.
۲ . ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: ۲۲۶ و ۲۲۷.
---------------------------
۴ . حق با علی است


منّاوی در فیض القدیر از پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله نقل می کند که آن حضرت فرمود:
علی مع الحقّ والحقّ مع علی;
علی با حق است و حق با علی.
آن گاه در شرح این حدیث می گوید:
از همین روست که علی داناترین افراد به تفسیر قرآن بوده است. تا آن جا که می گوید: حتّی ابن عباس نیز به این معنا اعتراف کرده و می گوید: آن چه از علم تفسیر در نزد من است، از علی گرفته ام.۱
اما ابن تیمیّه می گوید: این سخن که «ابن عباس شاگرد علی بوده»، سخن باطل و نادرستی است.۲


۱ . فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر: ۴ / ۳۵۷، ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: ۲۳۱.
۲ . منهاج السنّه: ۷ / ۵۳۶.
---------------------------
بخش دوم(ابن تیمیّه و انکار فضایل بی کران امیر مؤمنان علی(ع))



فضایل بی کران
آیات بسیاری در فضایل و مناقب امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است که به برخی از آن ها اشاره می نماییم:
۱ . علی و آیه ولایت.
خداوند متعال می فرماید:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ راکِعُونَ);۱
ولی و صاحب اختیار شما تنها خدا، پیامبر او و کسانی هستند که ایمان آورده اند; همان کسانی که نماز را برپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند.
بنابر دیدگاه عالمان اهل سنّت این آیه شریفه درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است.۲ اما ابن تیمیّه در ذیل این آیه می گوید:
برخی از دروغ گویان حدیثی دروغین جعل کرده و گفته اند: این آیه در مورد علی در آن هنگام که انگشترش را در نماز به فقیر بخشید، نازل شده است. این مطلب به اتفاق دانشمندان حدیث دروغ است و دروغ بودن آن از راه های گوناگونی آشکار است.۳
جالب است بدانیم که این حدیثی را که ابن تیمیّه تکذیب کرده محدثان زیر از ابن عباس نقل کرده اند:
عبدالرزاق، عبد بن حمید، ابن جریر طبری، ابوالشیخ، ابن مردویه.
عدّه دیگری که این حدیث را از مسلمة بن کُهَیْل نقل کرده اند، عبارتند از: ابن ابی حاتِم، ابو الشیخ و ابن عساکر.
از راویان دیگر این حدیث می توان افراد ذیل را نام برد:
طبرانی، ثعلبی، واحدی، خطیب بغدادی، ابن جوزی، محب طبری، هیثمی و متّقی هندی.
از طرفی این حدیث در تفسیرهای: فخر رازی، بَغَوی، نَسَفی، قُرْطُبی، بیضاوی، ابوالسعود عمادی و شوکانی نیز آمده است.
آلوسی حنفی در تفسیر آیه می گوید:
اکثر محدّثان بر آنند که این آیه درباره علی کرم اللّه وجهه نازل شده است.
او می افزاید: حسّان در این باره اشعاری را سروده است. آن گاه آن شعرها را ذکر می کند.۴
۲ . علی و انفاق در راه خدا.
آیه دیگری که درباره حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده این آیه است که می فرماید:
(الَّذینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَالنَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیَةً);۵
کسانی که اموالشان را شب و روز، مخفی و آشکار در راه خدا انفاق می کنند.
به اعتراف دانشمندان اهل سنّت این آیه درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است، اما ابن تیمیّه می گوید:
نازل شدن این آیه در مورد علی ثابت نشده و دروغ است.۶
این مطلب ابن تیمیّه در صورتی است که افراد ذیل نازل شدن این آیه را در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام می دانند; افرادی هم چون:
عبدالرزاق بن همّام صنعانی، عبد بن حُمید، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابی حاتِم، طبرانی، ابن عساکر، واحدی، ابونعیم اصفهانی، فخر رازی، زمخشری، محب الدین طبری، ابن اثیر، سیوطی و ابن حجر مکی.
با وجود این تعداد از مفسّران، ابن تیمیّه می گوید: این مطلب دروغ بوده و ثابت نشده است و چنین تفسیرهای باطلی را بسیاری از نادانان گفته اند(!!)
۳ . هدایت گر اُمّت.
آیه دیگری نیز درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام نازل شده است، آن جا که خداوند متعال می فرماید:
(إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْم هاد);۷
(ای پیامبر!) تو فقط بیم دهنده هستی و برای هر گروهی هدایت گری خواهد بود.
ابن تیمیّه با گستاخی چنین می نویسد:
بنا به اتفاق دانشمندان حدیث، نزول این آیه در مورد علی دروغ و جعلی است.۸
با این که برخی از عالمان و اندیشمندان اهل سنّت، نزول این آیه را در شأن امیرالمؤمنین علیه السلام می دانند. این عالمان عبارتند از:
عبداللّه بن احمد بن حنبل، طبری، حاکم نیشابوری، ابن ابی حاتِم، ضیاء مَقْدِسی، طبرانی، ابن مردویه، ابونعیم اصفهانی، ابن عساکر، ابن نجار، دیلمی، هیثمی، سیوطی و متّقی هندی.
حاکم نیشابوری بعد از نقل این حدیث می گوید: سند این حدیث صحیح است.
هیثمی پس از نقل این حدیث در مجمع الزوائد می گوید: تمامی رجال این سند از افراد مورد وثوق و اطمینان هستند.
ضیاء مَقْدِسی نیز این حدیث را در کتاب المختاره آورده است; همان کتابی که ملتزم به آوردن احادیث صحیح شده است.۹


۱ . سوره مائده: آیه ۵۵.
۲ . برای آگاهی بیشتر رک: نگاهی به آیه ولایت از همین نگارنده.
۳ . منهاج السنّه: ۲ / ۳۰.
۴ . روح المعانی: ۳ / ۳۳۴.
۵ . سوره بقره: آیه ۲۷۴.
۶ . منهاج السنّه: ۷ / ۲۲۸.
۷ . سوره رعد: آیه ۷.
۸ . منهاج السنّه: ۷ / ۱۳۹.
۹ . ر.ک: المستدرک علی الصحیحین: ۳ / ۱۲۹، مجمع الزوائد: ۷ / ۴، تفسیر طبری، الدر المنثور در ذیل آیه و دیگر کتاب ها.
---------------------------
علی برادر پیامبر


راویان بسیاری نقل کرده اند که در روز مؤاخات و برادری، پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله، امیر مؤمنان علی علیه السلام را برادر خود قرار دادند.
ابن تیمیّه در این زمینه می نویسد:
امّا حدیث برادری پیامبر با علی دروغ و باطل است... پیامبر، نه علی و نه هیچ کس دیگر را برادر قرار نداد و حدیث برادریش با علی و نیز برادری ابوبکر با عمر از دروغ های مسلّم است... پیامبر هیچ گاه علی و غیر او را برادر خود قرار نداد و هر چه در این خصوص وارد شده بدون تردید دروغ است.
تمامی احادیثی که در برادری مهاجران و انصار با یک دیگر وارد شده، دروغ است و هیچ گاه پیامبر، علی را برادر خود قرار نداده است... همه احادیث برادری پیامبر با علی، جعلی و دروغ است.
آن چه گذشت عبارت هایی است که ابن تیمیّه در جاهای متعددی از منهاج السنّه آورده و حدیث مؤاخات را تکذیب کرده است.۱
در حالی که حدیث برادری پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله با امیر مؤمنان علی علیه السلام در کتاب های سنن تِرمذی، الطبقات الکبری، المستدرک علی الصحیحین، مصابیح السنّة، الإستیعاب، البدایة والنهایه، الریاض النضره، مشکاة المصابیح، الصواعق المحرقه و تاریخ الخلفاء آمده است.۲
از طرفی، برخی از صحابه نیز این حدیث را نقل کرده اند که عبارتند از:
امیر مؤمنان علی علیه السلام، عبداللّه بن عباس، ابوذر، جابر، عمر بن خطّاب، انس بن مالک، عبداللّه بن عمر، زید بن ارقم و... .
نکته قابل توجه این که بسیاری از بزرگان اهل سنّت در این باره به ابن تیمیّه اعتراض کرده اند.
حافظ ابن حجر، پس از آن که این حدیث را از واقدی، ابن سعد، ابن اسحاق، ابن عبدالبرّ، سهیلی، ابن کثیر و دیگران نقل می کند می گوید:
ابن تیمیّه در کتابی که در ردّ ابن مطهر رافضی (علامه حلی) نوشته است (یعنی منهاج السنّه) جریان برادری بین مهاجران; به خصوص برادری پیامبر با علی را انکار کرده است. او می گوید: چون قرار دادن برادری با یک دیگر برای این است که انسان ها با یک دیگر مدارا کنند و دل ها به هم نزدیک شوند; بنابراین معنا ندارد که پیامبر با کسی برادر شود، یا یکی از مهاجران با دیگری برادر گردد.
ابن تیمیّه نصّ و تصریح پیامبر را با قیاس ردّ کرده و از حکمت برادری غافل شده است.
حافظ ابن حجر گوید:
این حدیث را ضیاء مَقْدِسی ـ در آن چه که از احادیث المعجم الکبیر طبرانی انتخاب کرده ـ آورده است و ابن تیمیّه تصریح کرده است که احادیث این کتاب، صحیح تر و قوی تر از احادیث المستدرک علی الصحیحین حاکم نیشابوری است.۳
زرقانی مالکی در شرح المواهب اللدّنیّه، هنگامی که سخن از برادری بین صحابه به میان می آید می گوید:
همان طور که ابن عبدالبرّ و دیگران معتقدند این عهد برادری دو بار انجام شده است (از جمله یک بار در مکه پیش از آن که پیامبر به مدینه مهاجرت کنند) در آن جا پیامبر مهاجران را با یک دیگر برادر قرار داد تا در غم و سرور یک دیگر شریک و در راه حقّ، استوار باشند. در آن واقعه ابوبکر را برادر عمر قرار داد و همین طور میان هر دو نفر برادری ایجاد کرد تا این که علی باقی ماند و او گفت: ای رسول خدا! میان تمام اصحابت برادری ایجاد کردی; چه کسی برادر من است؟
پیامبر صلی اللّه علیه وآله فرمود:
أنا أخوک;
من برادر تو هستم.
احادیث بی شماری درباره برادری پیامبر با علی وارد شده است. تِرمذی پس از نقل آن می گوید: این حدیث «حدیثِ حسن» است.۴
هم چنین این حدیث را حاکم نیشابوری آورده و به صحت آن حکم کرده است. از پسر عمر نقل شده است که پیامبر صلی اللّه علیه وآله به علی علیه السلام فرمود:
أما ترضی أن أکون أخاک!
آیا خشنود نمی شوی که من برادر تو باشم؟
او گفت: چرا.
پیامبر صلی اللّه علیه وآله فرمود:
أنت أخی فی الدنیا والآخرة;
تو برادر من در دنیا و آخرت هستی.
زرقانی می افزاید:
ابن تیمیّه، برادری بین مهاجران را انکار کرده و می گوید که میان پیامبر و علی هیچ عهد برادری رخ نداده است. او گمان می کند که این حدیث از احادیث دروغ است; اما حافظ ابن حجر عسقلانی سخن ابن تیمیّه را رد کرده و گفته است که به قیاس این حدیث را نپذیرفته است.۵


۱ . ر.ک منهاج السنّه: ۴ / ۳۲ و ۵ / ۷۱ و ۷ / ۱۱۷، ۲۷۹.
۲ . سنن ترمذی: ۵ / ۵۹۵، الطبقات الکبری: ۲ / ۶۰، المستدرک علی الصحیحین: ۳ / ۱۶، مصابیح السنة: ۴۰ / ۱۷۳، الاستیعاب: ۳ / ۱۰۸۹، البدایة والنهایه: ۷ / ۳۷۱، الریاض النضره: ۳ / ۱۱۱، مشکاة المصابیح: ۳ / ۳۵۶، الصواعق المحرقه: ۱۲۲، تاریخ الخلفاء: ۱۵۹، مناقب الصحابه (احمد بن حنبل): ح ۱۴۱، تاریخ مدینة دمشق (شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام): (شماره ۱۴۸)، کنز العمّال: ۱۳ / ۱۰۶.
در کتاب های سیره و تاریخ نیز این حدیث را نقل کرده اند، از جمله: در سیره ابن هِشام: ۲ / ۱۰۹، عیون الاثر، ابن سیّد الناس: ۱ / ۲۶۴، سیره حلبی: ۲ / ۲۳ و السیرة الدحلانیّة: ۱ / ۳۲۲.
۳ . فتح الباری فی شرح صحیح البخاری: ۷ / ۲۱۷.
۴ . حدیثِ حسن به اصطلاح اهل تسنّن، خبر مسندی است که راویان آن، نزدیک به درجه وثاقت باشند.
۵ . شرح المواهب اللدّنیّه: ۱ / ۲۷۳.
---------------------------
علی ولی مؤمنان


دگربار در حدیثی آمده است که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:
وهو ولیّ کلّ مؤمن بعدی;
او پس از من ولی و صاحب اختیار هر مؤمن است.
ابن تیمیّه درباره این حدیث می گوید:
این حدیث، حدیثی است که به دروغ به پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت داده اند.۱
و حال آن که بسیاری از صحابه، حافظان و محدثان، آن را از پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله روایت کرده اند.
صحابه ای که به نقل آن پرداخته اند عبارتند از:
امیرالمؤمنین علیه السلام، امام حسن مجتبی علیه السلام، ابوذر غفاری، عبداللّه بن عباس، ابوسعید خُدری، براء بن عازب، ابولیلی انصاری، عمران بن حصین، بریدة بن حصیب، عبداللّه بن عمر، عمرو بن عاص و وهب بن حمزه.
اسامی ذیل نیز در زمره بزرگان حدیث و حفّاظی هستند که این حدیث را در کتاب های خود آورده اند:
ابوداوود طیالسی، ابن ابی شِیبه، احمد بن حنبل، تِرمذی، نَسائی، ابویعلی موصلی، محمّد بن جریر طبری، طبرانی، حاکم نیشابوری، ابوبکر بن مُردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی، ابن عبدالبرّ، ابن اثیر، ضیاء مَقْدِسی، ابن حجر عسقلانی، جلال الدین سیوطی و... .
حافظ ابن عبدالبرّ درباره این حدیث می گوید:
سند این حدیث به علت صحّت و مورد اعتماد بودن رجالش، جای هیچ گونه اشکال و ایرادی را برای کسی باقی نمی گذارد. هم چنین ابن ابی شِیبه سند این حدیث را صحیح می داند.۲
محمّد بن جریر طبری و سیوطی نیز آن را تصحیح کرده اند و احمد بن حنبل نیز هم در مسندش آن را به سند صحیح نقل کرده است.
تِرمذی پس از نقل، آن را «حدیثِ حسن»۳ دانسته است. نَسائی آن را به سند صحیح نقل کرده است و ابن حبّان نیز این حدیث را در صحیح خود آورده است. هم چنین حاکم نیشابوری این حدیث را آورده و آن را طبق شرایط مسلم صحیح می داند.
حافظ ابن حجر عسقلانی در شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام گوید: این حدیث را تِرمذی با سند قوی از عمران بن حصین روایت کرده است.۴


۱ . منهاج السنّه: ۷ / ۳۹۱.
۲ . المصنّف ابن ابی شیبه: ۷ / ۵۰۴، الاستیعاب: ۳ / ۱۰۹۱ و ۱۰۹۲.
۳ . ر.ک پاورقی صفحه ۴۶ از همین کتاب.
۴ . مسند احمد: ۱ / ۳۳۱، ۴ / ۴۳۷، سنن ترمذی: ۵ / ۲۹۷، خصائص امیرالمؤمنین: حدیث ۸۸، صحیح ابن حبان: ۱۵ / ۳۷۴، المستدرک علی الصحیحین: ۳ / ۱۱۹، الاصابه: ۴ / ۴۶۷.
---------------------------
علی و حدیث یوم الدار


آن گاه که آیه (وَأَنْذِرْ عَشیرَتَکَ اْلأَقْرَبینَ)۱ نازل شد و پیامبر مأمور به اعلان رسمی دعوت شدند، خویشاوندان خود را در خانه حضرت ابوطالب علیه السلام جمع نموده، آنان را به اسلام دعوت کرده و فرمودند:
فأیّکم یبایعنی علی أن یکون أخی ووزیری؟
کدام یک از شما با من بیعت می کند تا برادر، وزیر و خلیفه و جانشین من بشود؟
هیچ کس به جز امیرالمؤمنین علی علیه السلام پاسخ نداد.
تا این که پیامبر در حضور همه در خطاب به حضرت امیر فرمود: تو برادر، وزیر، وصی و جانشین من هستی.
این واقعه در بین محدّثان به حدیث «یوم الدار» معروف است و بسیاری از بزرگان حدیث آن را نقل کرده اند; اما ابن تیمیّه در این باره می گوید:
این حدیث در نزد حدیث شناسان دروغی بیش نیست و هیچ عالم حدیث شناسی نیست مگر این که می داند که آن دروغ و جعلی است.۲
بنابراین، یا تمام علمای اهل سنّت که می دانسته اند این حدیث دروغ و جعلی است و در عین حال آن را در کتاب های خود نقل کرده اند فاسق می باشند و یا این که تمامی آنان عالم و حدیث شناس نبوده اند(!!)
یکی از راویان آن احمد بن حنبل (پیشوای حنبلی ها) است که در مسند خود آن را روایت کرده است و علاوه بر وی، عالمان بسیاری این حدیث را در کتاب های خود آورده اند.۳
در این میان حافظ ابوبکر هیثمی پس از نقل روایت می گوید: رجال روایتی که احمد بن حنبل نقل کرده، و یکی از دو روایتی که بزّار نقل نموده همگی رجال صحیح هستند غیر از شریک که او ثقه می باشد.۴
ابن اسحاق، طبری، طَحاوی، ابن ابی حاتِم، ابوبکر بن مردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی، ضیاء مَقْدِسی و متّقی هندی نیز از جمله راویان این حدیث هستند.
سیوطی این حدیث را از گروهی نقل می کند. بیهقی در دلائل النبوّة و ابونعیم اصفهانی نیز در دلائل النبوّة متن کامل ماجرا را آورده اند و در کتاب های زیادی تصریح شده که این حدیث صحیح است.۵


۱ . سوره شعراء: آیه ۲۱۴.
۲ . منهاج السنّه: ۷ / ۳۰۲.
۳ . مسند احمد: ۱ / ۱۵۹.
۴ . مجمع الزوائد: ۸ / ۳۰۲.
۵ . السنن الکبری: ۵ / ۱۲۶، تاریخ مدینة دمشق: ۴۲ / ۵۰، خصائص امیرالمؤمنین علیه السلام: ۸۶، نظم درر السمطین: ۸۳ ، کنز العمّال: ۱۳ / ۱۴۹، شواهد التنزیل: ۱ / ۵۴۵، تفسیر ابن کثیر: ۳ / ۳۶۳، تاریخ طبری: ۲ / ۶۴، ر.ک: دراسات فی منهاج السنّه: ۲۹۸ ـ ۳۰۳.
---------------------------
اهل بیت کشتی نجات اُمّت


آن گاه که سخن از فضایل و مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام به میان می آید، ابن تیمیّه با تمام توان می کوشد تا شاید بتواند آن فضیلت و منقبت را انکار نماید، هر چند به قیمت بستن چشم خود به روی واقعیّات، بی اعتبار کردن کتاب های معتبر حدیثی اهل سنّت، گشودن زبان ناسزا به بزرگان و رؤسای مذهب اهل سنّت و انگشت اتهام به سوی آن ها نشانه بردن باشد; چرا که او نمی تواند فضیلتی را برای مولای متقیان امیر مؤمنان علی علیه السلام ببیند. به این نمونه توجّه کنید!
در حدیث معروف و مشهور; بلکه متواتر بین فریقین آمده که پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله فرمود:
إنّما مثل أهل بیتی فیکم کمثل سفینة نوح من رکبها نجا ومن تخلف عنها غرق;
اهل بیت من همانند کشتی نوح هستند، هر کس بر آن سوار شود نجات می یابد و هر که از آن روی گردان شود، غرق خواهد شد.
ابن تیمیّه درباره آن می گوید:
این حدیث هیچ سندی ندارد; نه سند صحیحی دارد و نه در هیچ کدام از کتاب های معتبر حدیثی آمده است. اگر هیزم کشان شب ـ که نمی فهمند در توبره خود چه چیزی می ریزند به نقل روایات جعلی می پردازند ـ آن را نقل می کنند، این کار بر سستی آن می افزاید.۱
به راستی منظور ابن تیمیّه از هیزم کشان شب که نمی فهمند چه چیزی جمع می کنند چه کسانی هستند؟
به گمان شما چه کسانی این حدیث را نقل کرده اند که ابن تیمیّه این گونه بر آن ها می تازد؟
گویا نقل فضایل امیر مؤمنان علی علیه السلام نزد او چنان گناه بزرگی است که اگر رؤسای مذهب و بزرگان هم کیش خود نیز به چنین گناه نابخشودنی گرفتار شوند! از اعتبار ساقط شده و نقل آن ها نه تنها اعتباری به حدیث نمی دهد; بلکه حدیث را بی اعتبارتر می کند.
اکنون به برخی از راویان و ناقلان این حدیث اشاره می کنیم:
از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه وآله:
امیرالمؤمنین علیه السلام، ابوذر، عبداللّه بن عباس، ابوسعید خُدری، ابوالطفیل، انس بن مالک، عبداللّه بن زبیر و سلمة بن أکوع.
علمایی که در کتاب های معتبر خود به نقل آن پرداخته اند:
احمد بن حنبل، بزّار، ابویعلی موصلی، ابن جریر طبری، نَسائی، طبرانی، دارقُطْنی، حاکم نیشابوری، ابوبکر بن مردویه اصفهانی، ابونعیم اصفهانی، خطیب بغدادی، ابوالمظفّر بغدادی، مجدالدین بن الأثیر، محبّ طبری، ذهبی، ابن حجر عسقلانی، سخاوی، جلال الدین سیوطی، ابن حجر مکّی، متّقی هندی، قاری، مناوی و دیگران.
اگر اینان هیزم کشان شب هستند، بسیار خوب، برای ما مهم نیست که این ها جزء دروغ نویسان و هیزم کشان کور باشند; امّا آیا روشنفکران اهل سنّت با این ادعای ابن تیمیّه موافقند؟
حاکم نیشابوری پس از نقل این حدیث می گوید: شرایطی که مسلم برای صحّت یک حدیث گذارده، در این حدیث موجود است و از نظر او، حدیثِ صحیحی است.
هم چنین خطیب تبریزی این حدیث را در مشکاة المصابیح آورده است. کتابی که در آن به پیروی از کتاب مصابیح السنّه، فقط به احادیث صحیح و حسن پرداخته و هیچ حدیث جعلی را در آن ذکر نکرده است.
البته این حدیث به جز این سند، سندهای صحیح دیگری نیز دارد.۲


۱ . منهاج السنّه: ۷ / ۳۹۵.
۲ . المعجم الصغیر: ۲ / ۲۲، مشکاة المصابیح: ۳ / ۱۷۴۲، المستدرک علی الصحیحین: ۲ / ۳۴۳، مجمع الزوائد: ۹ / ۱۶۸، تاریخ بغداد: ۱۲ / ۹۱، المطالب العالیه: ۴ / ۷۵، فیض القدیر: ۲ / ۵۱۹ و ۵ / ۵۱۷، کنز العمّال: ۱۳ / ۸۲ ، ۸۵ ; الصواعق المحرقه: ۱۵۲، جواهر العقدین: ۲ / ۱۲۰، مرقاة المفاتیح: ۵ / ۶۱۰.
---------------------------
بخش سوم(ابن تیمیّه و خلافت امیر مؤمنان علی(ع))



اتفاق نظر مسلمانان بر خلافت علی
آیا ابن تیمیّه می پذیرد که امیر مؤمنان علی علیه السلام خلیفه و جانشین پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله باشد؟
آیا ابن تیمیّه حضرت مولی الموحّدین را به عنوان خلیفه رسول خدا قبول دارد یا نه؟
بر همگان روشن است که هیچ مسلمانی در خلافت و جانشینی آن حضرت تردیدی ندارد و همه مسلمانان متفقند که او خلیفه و جانشین پیامبر خداست; امّا آن چه مورد اختلاف شیعه و سنّی است این است که شیعیان، آن حضرت را خلیفه بلافصل و نخستین امام و جانشین پس از رسول خدا صلی اللّه علیه وآله می دانند، البتّه حق نیز همین است و دیگران آن وجود مقدس را در مرتبه چهارم می دانند.
شما نمی توانید مسلمانی را پیدا کنید که به طور کلّی منکر خلافت حضرت علی علیه السلام باشد.
آری، تنها گروهی از خوارج و ناصبی ها که با بغض، کینه و دشمنی آن حضرت بزرگ شده اند و دشمنی و ناسزا گفتن به آن بزرگوار را مایه تقرّب به پروردگار می دانند، خلافت آن حضرت را نمی پذیرند و تمامی مسلمانان، چه شیعه و چه سنّی، این عده را که به نام های ناصبی، خارجی و دشمن اهل بیت علیهم السلام معروفند، از اسلام خارج می دانند.
پرسش ما این است که چرا ابن تیمیّه با تمامی مسلمانان مخالفت کرده و با نواصب و خوارج هم صدا شده است؟ آیا در حقیقت، او یک ناصبی است؟
اکنون به بعضی از عبارت های او در این زمینه دقّت کنید. او می گوید:
مردم در مورد خلافت و جانشینی علی چند دسته اند:
بعضی می گویند: هم او امام بود و هم معاویه...
برخی می گویند: در آن زمان امام وجود نداشت; بلکه دوران فتنه بود...
گروه سومی بر آنند که علی، امام است و او به درستی با کسانی که به جنگ او آمدند جنگید. هم چنین صحابه ای که با او جنگیدند هم چون طلحه و زبیر مجتهد بوده و کار درستی انجام داده اند(!!)...
طایفه چهارمی علی را امام می دانند و می گویند: او مجتهد بود و به درستی دست به شمشیر برد و جنگید و آن هایی که به جنگ او آمدند نیز همگی مجتهد بودند; امّا در اجتهادشان اشتباه کرده اند...
پنجمین گروه می گویند: علی با آن که خلیفه بود و او از معاویه به حقّ نزدیک تر بود; اما بهتر بود که دست به شمشیر نمی برد.۱
ابن تیمیّه در این دیدگاه تنها به همین ۵ قول اکتفا کرده و قول ششمی را ذکر نمی کند. در جای دیگر قدم را فراتر گذاشته و به راحتی تاریخ مسلّم را انکار نموده می گوید:
بسیاری از نخستین سابقین در اسلام از علی پیروی نکردند و با او بیعت ننمودند و بسیاری از صحابه و تابعین با او جنگیدند.۲
دقت کنید! او ادعا می کند بسیاری از کسانی که در اسلام آوردن و هجرت از دیگر صحابه سبقت گرفته اند، نه با آن حضرت بیعت کردند و نه از او پیروی نمودند.
ای کاش ابن تیمیّه دست کم نام سه نفر از این سبقت گیرندگان را برای ما ذکر می کرد، یا یکی از منابع تاریخی که آن را گفته است، برای ما بازگو می کرد.
شاید منظور وی از گروه بسیار، پیشوایش معاویه است، همو که در فتح مکّه به زور شمشیرِ مسلمانان، به اسلام تظاهر کرد و همین گونه در اسلام سبقت گرفت و با رفتن به شام و فرمان روایی بر آن سامان نیز هجرت کرد(!!)
به نظر ما آن چه که ابن تیمیّه را وادار کرده است چنین بنویسد و تاریخ مسلّم را انکار کند، تنها بغض و کینه ای است که در درونش شعلهور است. او حتی نمی تواند کوچک ترین فضیلتی را برای حضرت علی علیه السلام ببیند و از این که آن امام انس و جان خلیفه پیامبر باشد ـ حتی در مرتبه چهارم ـ تحمّل نکرده و رنج می برد. به نظر شما سبب این همه کینه چیست؟
ابن تیمیّه در جای دیگر چنین می نویسد:
ما می دانیم زمانی که علی زمام امور را به دست گرفت بسیاری از مردم، معاویه و دیگران را خلیفه خود می دانستند.۳
در یک مقایسه روشن، زمانی که گروهی بسیار اندک در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت می کنند، آن گاه بر همگان لازم و واجب می شود که با آن ها هم صدا شده و هر که با او بیعت نکند، فرمان قتلش صادر گردد و یا با زدن برچسب ارتداد به آنان، جنگ با آن ها واجب و اموال و زنانشان به یغما می رود، حتی اگر مخالف با آن بیعت دختر پیامبر باشد، خانه اش به آتش کشیده می شود، جنینش سقط شده و شهید می گردد.
اما زمانی که تمامی مهاجر و انصار پس از قتل عثمان با امیر مؤمنان علی علیه السلام بیعت می کنند و برای بیعت آن گونه هجوم می آورند که مجالی برای حضرت باقی نمانده و فشار جمعیت برایش دشوار می شود، حکم ارتداد و قتل مخالفان این بیعت صادر نمی شود، نه تنها آن ها را مرتد نمی دانند; بلکه حاضر نیستند به گمراهی آنان رضایت دهند. نه تنها آن ها را گمراه نمی دانند، کار آن ها را عین صواب دانسته و شخصی چون ابن تیمیّه بی شرمی را به حد اعلا رسانده و مخالفت آن ها را ـ که در ابتدا خود با حضرت بیعت کرده بودند ـ دلیل بر بطلان بیعت امیر مؤمنان علی علیه السلام می داند(!!)
ابن تیمیّه آن چنان در خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام امّا و اگر کرده تا خواننده را قانع سازد که مولای متقیان علی علیه السلام هم چون خلفای قبلی و بعدی، بهره ای از خلافت و جانشینی پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله نبرده است. او می گوید:
کسانی که جایز می دانند در یک زمان دو خلیفه باشد، بر این عقیده اند که هر دوی آن ها (منظورش امیرالمؤمنین علیه السلام و معاویه) جانشین پیامبر بوده اند...
اگر گفته شود که خلافت علی با بیعت اهل قوّت و شوکتِ اسلام ثابت شده; همان طور که خلافت پیشینیان نیز با بیعت آن ها ثابت شده است; در جواب می گویند: طلحه و زبیر به زور با او بیعت کردند. همان ها که با او بیعت کردند به جنگ با او برخاستند; بنابراین اهل قوّت و شوکتِ اسلام بر بیعت با او جمع نشدند. هم چنین زمانی بیعت با او همانند قبلی ها واجب است که به سان خلفای پیشین رفتار کند.۴
ابن تیمیّه در این عبارت، رفتار سه خلیفه پیشین را ملاک سنجش امیر مؤمنان علی علیه السلام و بیعت با او می داند; یعنی تنها در صورتی بیعت با او واجب و پیروی از او لازم است که چون آن ها عمل کند. گویا کردار آن ها وحی مسلّم و آن ها میزان سنجش حق و باطل هستند و آن حضرت هیچ بهره ای از آن ندارد. این در حالی است که پیامبر گرامی اسلام صلی اللّه علیه وآله امیر مؤمنان علی علیه السلام را ملاک تشخیص حق و باطل قرار داد و فرمود:
علی مع الحق والحق مع علی یدور معه حیثما دار.۵
علی با حق است و حق با علی; و هر جا علی باشد، حق همان جاست.
در حدیث دیگری پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله فرمود:
من ناصب علیّاً الخلافة من بعدی فهو کافر;۶
هر که با خلافت علی پس از من مخالفت کند و با او دشمنی داشته باشد، کافر است.
ابن تیمیّه در جواب از این حدیث می گوید:
این گونه احادیث، علی نیز را می گیرند و لازمه اش آن است که او، خدا و رسولش را تکذیب کرده باشد(!!) پس اگر این احادیث صحیح باشند تمامی صحابه کافر خواهند بود; چه او و چه غیر او. اما آن هایی که با خلافت او مخالفت کرده و به جنگش آمدند; در این حدیثِ دروغین، کافر معرفی شده اند و علی نیز به این روایات عمل نکرده است.
از طرفی بسیاری از نخستین پیشینیان از علی پیروی نکرده و با او بیعت نکردند و بسیاری از صحابه و تابعان با او جنگیدند.
آن گاه می گوید:
نیمی از امت اسلام یا کمتر و یا بیشتر با او بیعت نکردند; بلکه بسیاری از آن ها با او جنگیدند و او نیز با آن ها جنگید و بسیاری از آن ها، نه به جنگ او آمدند و نه او را در جنگ همراهی کردند.۷


۱ . منهاج السنّه: ۱ / ۵۳۷ ـ ۵۳۹.
۲ . همان: ۸ / ۲۳۴.
۳ . منهاج السنّه: ۴ / ۸۹ .
۴ . منهاج السنّه: ۴ / ۴۶۵.
۵ . این حدیث در منابع شیعه و سنّی نقل شده است. برای نمونه ر.ک: الخصال: ۴۹۶، الامالی، شیخ صدوق: ۱۵۰، کفایة الاثر: ۲۰، الاحتجاج: ۱ / ۹۷، بحار الانوار: ۱۰ / ۴۳۲، شرح الاخبار: ۲ / ۶۰، الفصول المختاره: ۹۷ و ۱۳۵، مجمع الزوائد: ۷ / ۲۳۵، تاریخ بغداد: ۱۴ / ۳۲۲، تاریخ مدینة دمشق: ۴۲ / ۴۴۹، ینابیع المودة: ۱ / ۱۷۳، المعیار والموازنة: ۱۱۹، شرح نهج البلاغة ابن ابی الحدید: ۲ / ۲۹۷.
۶ . کشف الیقین: ۲۹۳ به نقل از المناقب ابن مغازلی: ۴۱، حدیث ۶۴.
۷ . منهاج السنّه: ۴ / ۱۰۵.
---------------------------
بیعت با امیر مؤمنان علی


به اتفاق تواریخ بعد از آن که مسلمانان از بی عدالتی های عثمان به ستوه آمدند، از شهرهای مختلف جمع شده و او را به قتل رساندند. آن گاه همگی هجوم آوردند تا با امیر مؤمنان علی علیه السلام بیعت کنند. آن حضرت وضعیت آن روز و حال مردم را چنین توصیف می کند:
إلی أن انتکث علیه فتله، وأجهز علیه عمله، وکبت به بطنته، فما راعنی إلاّ والناس کعرف الضبع إلیّ ینثالون علیّ من کلّ جانب، حتی لقد وطئ الحسنان، وشقّ عطفای مجتمعین حولی کربیضة الغنم;۱
عثمان آن قدر اسراف کرد که ریسمان بافته او باز شد و اعمال او مردم را برانگیخت و شکم بارگی او نابودش ساخت. پس مردم به من مهلت ندادند مگر آن که هم چون یال های پُرپشت کفتار به سمت من آمده و از هر طرف مرا احاطه کردند تا آن که نزدیک بود حسن و حسین لگدمال گردند و ردای من از دو طرف پاره شد، مردم چون گلّه های گوسفند مرا در میان گرفتند.
به راستی ابن تیمیّه بر چه مبنایی نوشته که بعضی با اکراه و زور با آن حضرت بیعت کرده اند؟
چه کسی بر سر آن ها شمشیر بلند کرده بوده که باید بیعت کنید؟ همان کاری که در سقیفه بنی ساعده و بعد آن انجام دادند.۲
چه کسی برای مخالفان بیعت فرمان قتل صادر کرده بوده؟ همان طور که عمر در سقیفه (پیش از آن که مردم در مسجد بیعت کنند) فرمان قتل سعد بن عُباده را صادر کرد.
گذشته از این ها، آیا از نظر ابن تیمیّه نکث عهد و شکستن پیمان و بیعت، هیچ گناهی ندارد؟
آیا پیمان شکنی کسانی که بعد از بیعت کردن با امیرالمؤمنین علیه السلام پیمان شکسته و دست به شورش و قتل و غارت زدند و با آن حضرت جنگیدند ـ که از آن ها به عنوان ناکثین «پیمان شکنان» یاد می شود ـ سبب سستی خلافت آن حضرت و بی اعتباری بیعت عمومی مردم نمی گردد؟!


۱ . نهج البلاغه: خطبه ۳.
۲ . ر.ک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ۱ / ۲۱۹.
---------------------------
نمونه ای از عدالت عمر و عثمان


طبیعی است در چنین شرایطی عده ای از رفتار حضرت علی علیه السلام برآشفته گردند و بگویند که او هم چون عمر رفتار نمی کند، به هیچ وجه دور از انتظار نیست که با آن حضرت به جنگ و ستیز برخیزند. اکنون به یک نمونه از عدالت عمر توجه کنید!
مالک پیشوای مالکیان از شخص مورد اعتمادی که او از سعید بن مسیّب شنیده چنین نقل می کند:
أبی عمر بن الخطّاب أن یورّث أحداً من الأعاجم إلاّ أحداً ولد فی العرب.
قال مالک: وإن جائت امرأة من أرض العدوّ فوضعته فی أرض العرب فهو ولدها یرثها إن ماتت میراثها من کتاب اللّه;۱
عمر بن خطاب اجازه نمی داد غیر عرب (از عرب) ارث ببرد مگر آن که در سرزمین عرب ها به دنیا آمده باشد.
مالک گوید: هر گاه زن بارداری از سرزمین دشمن می آمد تنها در صورتی آن فرزند پس از مرگ مادرش طبق کتاب خدا ارث می برد که در زمین عرب ها به دنیا آمده باشد.
این هم گوشه ای از عدالت عثمان:
زمانی که شمال افریقا ـ از طرابلس غرب تا طنجه ـ فتح شد و به دست مسلمانان افتاد، عثمان تمامی ثروت های آن سامان را یکجا به عبداللّه بن ابی سرح بخشید، بدون آن که احدی از مسلمانان را در آن شریک سازد.۲
آن روز که به مروان بن حکم، صد هزار از بیت المال داد و دخترش را به حباله نکاح او درآورد، دستور داد به ابوسُفیان دویست هزار از بیت المال بدهند.
زید بن ارقم خزانه دار عثمان، کلیدهای بیت المال را نزد عثمان آورد و گریست.
عثمان گفت: از این که من به خویشاوندانم رسیدگی می کنم ناراحتی و به خاطر این که صله رحم می کنم گریه می کنی؟!
گفت: نه، گریه من به این جهت است که گمان می کنم تو به خاطر آن چه در زمان رسول خدا صلی اللّه علیه وآله در راه خدا خرج کردی امروز این اموال را از بیت المال مسلمانان برمی داری. به خدا سوگند! اگر به مروان صد درهم بدهی زیاد به او داده ای.
به ناگاه عثمان گفت: (تو شایستگی خزینه داری را نداری) کلیدها را بینداز، ما شخص دیگری را به این کار می گماریم.۳
جای تعجب نیست مردمی که با این دست و دل بازی های عثمان خو گرفته اند از عدل امیر مؤمنان علی علیه السلام برنجند و نسبت ظلم و ستم به آن جناب بدهند.


۱ . موطأ مالک: ۲ / ۵۲۰ ح ۱۴.
۲ . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ۱ / ۱۹۹.
۳ . همان: ۱ / ۱۹۹.
---------------------------
آیا جنگ های خلفا به اذن خداوند صورت گرفته است؟


بدیهی است که هر حرکتی بخواهد انجام شود و هر اقدامی که صورت گیرد به خصوص اقدامی به این بزرگی که آثارش با امتداد تاریخ امتداد می یابد، باید از طرف خداوند امضا شود، او دستور دهد و بخواهد و برای خواسته او دست به شمشیر برده شود.
این عقیده با توحید ارتباط تنگاتنگی دارد، اگر تنها فرمانروا و مالک اوست، پس از هیچ کس نباید فرمان برد مگر به امر او. اگر به غیر او کسی مالک حقیقی نیست، پس تنها به دستور و رضایت او باید در ملک او، تصرّف کرد.
اکنون این پرسش مطرح می شود که آیا زمامدارانی که بعد از پیامبر صلی اللّه علیه وآله بر کرسی قدرت تکیه زدند حق چنین اقدامی را داشته اند یا نه؟
روشن است که وقتی اصل خلافت آن ها مردود باشد و آن ها غصب کنندگان حق خلفای الهی باشند، کارشان هیچ گونه مشروعیتی نخواهد داشت.
به سخن دیگر، جهاد باید در راه خدا باشد، نه در راه طاغوت.
وقتی که کسی خلیفه خدا را کنار بزند و خود به جای او بنشیند دیگر جنگ او در راه خدا نخواهد بود، چون اساساً به چنین اقدامی مجاز نبوده است.
بعد از اثبات این که خلفای سه گانه مقام خلافت را غصب کرده اند و خلیفه به حق پیامبر را خانه نشین کرده اند، جایی برای توجیه جنگ افروزی های آن ها نمی ماند.




w۳village.com
---------------------------
اسلام و جهاد در راه خدا


هدف اسلام از جهاد، نشر تعالیم عالی آن و فرهنگ غنی یکتاپرستی است. جنگ و جهاد در این آیین به این جهت است که عده ای مستکبر دنیاطلب نمی گذارند تعالیم اسلام و رهنمودهای قرآن به ملت های مستضعف برسد و گاهی آتش فتنه برپا می کنند و به مسلمانان آسیب می رسانند و نه تنها نمی گذارند مردم ممالک، خود به اسلام بگروند، بلکه می خواهند اساس اسلام و توحید را نابود کنند.
پس باید آن ها را که سدّ راه نشر این آموزه ها و این فرهنگ می شوند از بین برد تا آب حیات توحید به تشنگان حقیقت و معنویت برسد.
در حقیقت از بین بردن حاکمان خودکامه به آن جهت است که نمی گذارند فرهنگ توحیدی به انسان هایی که تشنه آن هستند برسد، نه آن که شمشیر بر سر مردم جهان بگذارند که شما مجبورید در ظاهر اسلام را بپذیرید، هر چند در باطن کافرترین مردم باشید.
نظر قرآن درباره جهاد و کشتار مستکبران همین است. خداوند در قرآن می فرماید:
(وَما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالْوِلْدانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرًا);۱
چرا در راه خدا جهاد نمی کنید در صورتی که مردان و زنان و کودکانی که (به خاطر ظلم حاکمان) ضعیف شده اند; همان ها که می گویند: خدایا! ما را از این شهری که اهلش ستمکارند بیرون آور و برای ما از نزد خود صاحب اختیاری قرار ده و برای ما از جانب خود یاوری بفرست.
اسلام با این هدف تمام نیروی خود را در دو جهت صرف می کند و تا آن دو جهت کامل نشود، دستور جهاد صادر نمی کند.
۱ . الگوهای مناسب برای تبلیغ فرهنگ غنی اسلام
آن گاه که مرزها گشوده شوند و سدهایی که حاکمان مستبدّ ایجاد کرده بودند از بین برود، مردمِ تشنه، به این آیین جدید هجوم می آورند. آیا این آیین نو نیازهای فطری آن ها را اشباع می کند یا نه؟!
از طرفی تمام توجه آن ها به بزرگان این آیین معطوف می شود که آیا الگوهای مناسبی برای آنان هستند یا نه؟
آیا اینان عدالت را می گسترانند یا چون حاکمان خودکامه، ظالم و مستبدّ هستند؟
آیا جامعه را به دو طبقه اشراف و مستضعف تقسیم می کنند؟
آیا به دستورات دینشان عمل می نمایند؟
آیا پاسخ گوی پرسش ها و مرهم زخم های مردم هستند؟
و هزاران مورد از این قبیل.
بدیهی است تا چنین الگوهایی ایجاد نشده باشد دست به شمشیر بردن و گستراندن قلمرو حکومتی نه تنها سبب گسترش اسلام و فرهنگ مترقی آن نمی شود که نتیجه معکوس خواهد داد و سدّ راه نشر آیین توحیدی خواهد بود.
۲ . تلاش برای رساندن پیام آن
بعد از آن که ممالک فتح شدند، اسلام به سرعت و وفور، عالمان و مبلّغان دینی را به آن خطّه می فرستد و با تمام توان پیام خدا و آیین او را به تشنگان حقیقت ـ که سالیانی در یوغ حکومت مستکبران دستشان از آن کوتاه بوده ـ می رسانند.
همین رویه در زمان پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله دیده می شود، به مجرّدی که از جنگ با قومی فارغ می شدند گروه تبلیغ را رهسپار آن سامان می کردند. حتی در مواردی مشرکان و آن ها که نشر تعالیم اسلام را سدّ راه منافع خود می دیدند، آن ها را می کشتند، کشتار مبلغانی که از طرف پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله به مناطق مختلف اعزام می شدند، هم چون غزوه رجیع و بئر معونه از حوادث معروف و مشهور تاریخ اسلام است.۲


۱ . سوره نساء: آیه ۷۵.
۲ . ر.ک المغازی، واقدی: ۱ / ۳۵۴ و ۳۶۴.




w۳village.com
---------------------------
فتوحات یا سدودات؟


خداوند متعال در چندین سوره از قرآن وعده فرموده که دین اسلام سراسر کره خاکی را فرا خواهد گرفت. در سوره نصر می فرماید:
(إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَیْتَ النّاسَ یَدْخُلُونَ فی دینِ اللّهِ أَفْواجًا);۱
آن گاه که فتح و پیروزی خدا فرا رسد مردم فوج فوج و دسته دسته داخل دین خدا می شوند.
به راستی چرا این وعده تا کنون ناکام مانده است؟
چرا مردم نه تنها فوج فوج داخل اسلام نشدند; بلکه دسته دسته از آن خارج شده و در هر گوشه مملکت پهناور اسلامی یک گروه دست به شورش زدند؟
آیا جز این است که چهره اسلام، خون ریز، بی رحم، نسل کش، ثروت اندوز و غارت گر نشان داده شده که محصول همین فتوحات برق آسا و کشورگشایی های بی ضابطه بوده است؟
حقیقت این است که شیوه هشتاد جنگ پیامبر صلی اللّه علیه وآله با این کشورگشایی ها کاملاً متفاوت بوده است. جاذبه اسلام به حدّی بود که آن گاه که فتح و پیروزی خدا فرا می رسید، مردم گروه گروه وارد این دین الهی می شدند.
چرا این جاذبه به تدریج خاموش گشت و جای آن را ترس و وحشت و تنفّر فرا گرفت؟
روشن است که انتشار اسلام، از راه عطوفت الهی و هدایت و فطرت بود، نه از راه زور و شمشیر و غارت و چپاول.
از این رو امیر مؤمنان، امام حسن و امام حسین علیهم السلام تمام تدبیر خود را به اصلاح درون جامعه اسلامی منعطف کرده بودند تا الگوهای نامناسب از بین رفته و الگوهای مناسبی از اسلام ارائه دهند.
نگاهی کوتاه به ثروت های هنگفت و بادآورده برخی از صحابه صدر اسلام از این فتوحات کافی است که ما را در نیّت های آن ها دچار تردید و دو دلی کند. آیا نباید احتمال دهیم که ارائه الگوهای ناصالحی هم چون خالدها و معاویه ها در سرزمین های تازه فتح شده به جهت خاموش کردن نور دین اسلام و به فراموشی سپردن الگوهای واقعی یعنی خاندان پیامبر بوده است؟
بنابراین، ما کشورگشایی های خلفا را نه تنها مفید و خیرخواهانه نمی دانیم; بلکه آن ها را به خاطر نتایج منفی، در حقیقت سدّ راه و مانع پیشرفت اسلام در قلب ها می دانیم.


۱ . سوره نصر: آیه های ۱ و ۲.




w۳village.com
---------------------------
امیر مؤمنان کَننده چشم فتنه


در چنین شرایطی بهترین کار همان است که این غدّه های سرطانی که بر جای جای بلاد اسلامی حاکم شده و ریشه دوانده اند و سدّ راه پیشرفت اسلام هستند، ریشه کن شده و تا دگربار مردم فوج فوج داخل در اسلام گردند.
از این رو امیر مؤمنان علی علیه السلام به جای کشورگشایی به اصلاح داخلی پرداخت. افراد ناشایست را عزل و کسانی که به خاطر ارزش های جاهلی به پست و مقام و مال و منال رسیده بودند برکنار کرد. طبیعی است که این غدّه های خطرناک آن قدر در پیکره اسلام ریشه دوانده اند که ریشه کن کردن آن ها مستلزم هزینه های زیاد و گاه جنگ و جهاد است.
البته باید توجه داشت که امیر مؤمنان علی علیه السلام پیش از آن که به تصفیه آن ها بپردازد دو مرحله را پشت سر گذاشت.
۱ . هرگز به جنگ نپرداخت
امیر مؤمنان علی علیه السلام ابتدا به جنگ نکرد، بلکه عدّه ای بعد از بیعت با آن حضرت پیمان شکسته و در گوشه ای از مملکت اسلامی آشوب به پا می کردند. هنوز فجایعی که طلحه و زبیر با همراهی عایشه در بصره انجام دادند از یاد تاریخ نرفته است، تا آن جا که نوشته اند: اولین باری که در تاریخ مسلمانان (نه اسلام) اسیر در بند را کشتند، همان واقعه بوده است.
آنان با مکر و حیله وارد شهر شدند، والی حضرت را برکنار و بیت المال را غارت و شروع به کشتن مردم بی گناه کردند و از فرط خوشحالی اشعار کفرآمیز می خواندند.
در این هنگام به امیر مؤمنان علی علیه السلام گزارش دادند. آن حضرت از مدینه حرکت کرده و به سرعت خود را به بصره رساندند و آتش فتنه آن ها را خاموش نموده، عایشه را با احترامی (نه در خور او) به مکه برگرداندند.
همین طور در جنگ صفین و نهروان آغازگرِ پیکار، آن ها بوده اند. آن ها دست به قتل و غارت می زدند، فتنه برپا می کردند، مردم را علیه حاکم مسلمانان ـ که حتی بر مبنای خودشان حق مخالفت با او را نداشتند ـ می شوراندند و باغی و سرکش بودند. در این جا وظیفه آن حضرت است که این آتش فتنه را خاموش نماید.
۲ . ارشاد و نصیحت
امیر مؤمنان علی علیه السلام ابتدا با آشوب گران گفت و گو کرده و ایشان را نصیحت می کردند و آن ها را متوجه اشتباهشان می نمودند و از آن ها می خواستند که از سرکشی و عناد دست بردارند.




w۳village.com
---------------------------
معاویه و جنگ ستیزی


آن گاه که در صفین سپاهیان امیر مؤمنان علی علیه السلام و شامیان در مقابل هم صف آرایی کردند پیش از آن که تیری و یا شمشیری از طرفی به طرف دیگر حواله شود آن حضرت سه نفر را مأمور کردند که به نزد معاویه بروند و با او به گفت و گو بپردازند، شاید بپذیرد و از سرکشی و ایجاد تفرقه میان مسلمانان دست بردارد.
آن ها صحبت های زیادی با معاویه و عمروعاص نمودند و درخواست کردند که از این جنگ دست بردارید و بین جماعت مسلمانان تفرقه نیندازید، هنگامی که یکی از آن ها سخن دیگران را قطع کرد و معاویه را از آتش دوزخ ترساند و از او خواست که از طغیان دست بردارد، این پاسخ را از معاویه دریافت کرد:
نخستین چیزی که از تو فهمیدم حماقت و نفهمی تو بود که سخن دوستت را قطع کردی، در حالی که او خدای سخن بود، بعد حرف هایی می زدی که خودت نمی فهمیدی چه می گفتی، دروغ گفتی و پست شدی ای عرب بیابانگرد خشن درشتخوی نادان! هر چه گفتی دروغ بود. از نزد من بروید، هیچ چیز بین من و شما قضاوت نخواهد کرد مگر شمشیر.۱


۱ . تاریخ طبری: ۴ / ۵۷۳، الکامل فی التاریخ: ۲ / ۳۶۵، مروج الذهب: ۲ / ۳۸۸.




w۳village.com
---------------------------
معیار عزّت و ذلّت


آری، ابن تیمیّه با دید مادّی پیشرفت را تنها در جنگ و خونریزی و کشورگشایی می بیند و برای علم و دانش، مکارم اخلاق و فرهنگ اسلام هیچ ارزشی نمی پندارد. از این رو ادّعا می کند که در میان دوازده امام شما شیعیان تنها برای یکی از آن ها سلطنت و قدرت فراهم شد و او نیز هیچ قلمروی به قلمرو مسلمانان نیفزود. به این سخن او دقت کنید:
در میان کسانی که امامیه ادعای عصمت برای آن ها می کنند تنها علی از راه بیعتِ سران به حکومت رسید، در زمان سلطنت او نیز چندان نفع و مصلحتی در این دنیا نصیب مسلمانان نشد; آن چنان که در زمان سه خلیفه پیشین شده بود. بنابراین می توان به طور قطع و یقین نتیجه گرفت آن لطف و مصلحتی که ادعا می کنند با امامانشان حاصل می شود، باطل است.۱
آن گاه در جای دیگر می افزاید:
هر کس گمان می کند آن دوازده نفری که پیامبر وعده آمدنشان را داده۲ همین دوازده نفری هستند که شیعیان ادّعای امامت آن ها را می کنند، او در نهایت جهل و نادانی است; زیرا هیچ کدام از آن ها دست به شمشیر نبردند مگر علی بن ابی طالب، او هم نتوانست در زمان خلافتش با کفار نبرد کند حتی یک شهر هم فتح نکرد و یک کافر را هم نکشت، بلکه مسلمانان شروع به کشتن یک دیگر کردند تا آن جا که کفار، مشرکان و اهل کتاب در شرق ممالک اسلامی و نیز در شام به آن ها طمع نمودند; به گونه ای که گفته شده آن ها برخی از شهرهای مسلمانان را تصاحب کردند. این چه عزتی است که در زمان خلافت او نصیب اسلام شد؟!... .
بنابراین، اسلام نزد شیعیان، همان خواری آن هاست و ما در میان هواپرستان ذلیل تر از رافضی ها نداریم.۳
معیار عزّت و ذلّت و نفع و مصلحت در نزد ابن تیمیّه فقط شمشیر، خونریزی و کشورگشایی است و کسی عزیز خواهد بود که به هر قیمت این کار را انجام دهد، گرچه به قیمت محو الگوهای اسلام، ایجاد تنفّر و وحشت در دل مردم از اسلام، جلوگیری از انتشار فرهنگ آن، باشد. مهم افزایش قلمرو حکومتی است.
در این نوع کشورگشایی پس از قتل و غارت، فرمان صادر می کنند که کسی حق ندارد از پیامبر برای مردم چیزی نقل کند، مبادا مردم بفهمند که روش پیامبر غیر از این بوده است. آن گاه بخشنامه صادر می کنند که در تمام قلمرو فتح شده به الگوهای واقعی اسلام دشنام دهند، دروازه دانش شهر نبوی را لعن نمایند; چرا که اگر مردم آن ها را به عنوان مرجع دینی و علمی بپذیرند، کار تمام است. باید دست مردم را از علوم خودشان نیز کوتاه نمود، نباید گذاشت آن ها از کتاب ها و کتابخانه های خود استفاده کنند.
از این رو، نخستین فرمانی که در کشورهای تازه فتح شده اجرا می شود، به آتش کشیدن کتاب ها و کتابخانه هاست; آتشی که با آن می توان حمام های شهر را گرم کرد تا مردم به وظیفه شرعی استحمام عمل کنند. به این نمونه توجه کنید:
پس از آن که عمرو عاص به دستور عمر، شهر اسکندریّه مصر را فتح کرد، یکی از دانشمندان اسکندریّه به نام یحیی غراماطی نزد او آمد. عمروعاص می دانست که او چه کسی است و چه مقدار به علوم مختلف احاطه دارد، از این رو او را گرامی داشت و مرتب از او مطالب علمی و دانش های مختلف بشری را می آموخت; زیرا عمرو انسان عاقل و نیک اندیشی بود و خوب به سخن دانشمندان گوش فرامی داد.
روزی یحیی به او گفت: تو تمامی مناطق اسکندریه را در تصرّف خود درآوردی و هر چه در آن بود بر آن مهر زدی، هر چیزی که به درد تو می خورد، ارزانی خودت، ما با آن کاری نداریم، اما آن چه که به دردت نمی خورد و نفعی از آن عایدت نمی شود، به ما برگردان که ما به آن سزاوارتریم.
عمرو عاص گفت: چه می خواهی؟
گفت: کتاب های حکمت که در خزانه های پادشاهی نگه داری می شود.
عمرو گفت: من در این موضوع مهم نمی توانم خودسرانه تصمیم بگیرم و باید از رئیس مسلمانان عمر بن خطاب کسب اجازه کنم.
آن گاه نامه ای به عمر نوشته و سخن آن دانشمند را به اطلاعش رساند. پس از چندی جواب نامه از سوی عمر آمد، بخشنامه عمر از این قرار بود:
«اما آن کتاب هایی که گفتی: پس اگر آن چه در آن ها نوشته شده در قرآن وجود دارد، ما به آن ها نیاز نداریم و اگر آن چه در آن ها نوشته شده، مخالف با قرآن است، نبود آن ها بهتر است. از این رو وظیفه تو آن است که آن ها را از بین ببری».
پس از این حکمِ حکومتی، عمروعاص آن کتاب ها را میان حمام های اسکندریّه تقسیم کرد تا به جای هیزم به وسیله آن ها آب حمام را گرم کنند، تا این که طیّ شش ماه، سوخت حمام ها از آن کتاب ها تأمین می شد و همه آن ها از بین رفت، ماجرا را بشنو و انگشت شگفتی به دندان بگیر.۴
عمرو عاص به جز این کتاب هایی که در خزانه ملوکیّه از آن ها مراقبت می شد، چندین کتابخانه دیگر را نیز در مصر به آتش کشید، از جمله کتابخانه ای که اسکندر بعد از ساختن شهرش آن را بنا کرده بود.۵
در نقلی آمده است: کتاب هایی که در مدت شش ماه حمام های اسکندریّه را گرم کردند به امر «بطولوماوس فیلادلفوس» از پادشاهان اسکندریّه جمع شده بود. او دستور داد در تمامی شهرها و کشورها جست و جو کردند و هر کتابی در هر علمی نوشته شده بود با چندین برابر قیمت خریداری کرده و در خزانه خود نگه داری می کرد تا تعداد کتاب ها به پنجاه هزار و صد و بیست عنوان کتاب رسیده بود، پس از آن نیز مرتب بر تعداد آن ها افزوده می شد و هر پادشاه جدیدی که می آمد مسئول مراقبت و حفظ آن کتاب ها بود.۶
ابن ندیم گوید: کتاب های سوخته آن کتابخانه شامل تمامی دانش های آن زمان بوده، از قبیل فلسفه، ریاضیات، طب، حکمت، آداب و هیئت.۷
البته این رأی خلیفه به کتابخانه اسکندریّه مختصّ نبوده; بلکه هر جایی که فتح می شد همین فرمان را در مورد آن صادر می نمود.۸سعد بن ابی وَقّاص به فرمان عمر همه کتاب های ایرانیان را به دریا ریخت.۹ او درباره کتاب های مدائن نیز همین گونه رفتار کرد، تا جایی که کتاب های پیامبران پیشین نیز از این قانون مستثنا نبودند.۱۰
ما ادّعا نمی کنیم که همه مطالب آن کتاب ها صحیح و درست بوده است، امّا این رفتار با کتاب و کتابخانه، نشان گر دشمنی عمر با علم و دانش است. بسیاری از این علوم حاصل تجربه بشر در زمان های طولانی است.
در واقع این گونه رفتار نابودی تمدّن بشری است، در این شیوه حکومتی کسی حق ندارد از قرآن چیزی بپرسد، فقط همین متن عربی آن را هر که بلد است بخواند، اما اگر معنای کلمه ای از آن را نفهمید حقّ سؤال ندارد، وگرنه تازیانه خلیفه مسلمانان پشتش را می نوازد. در نقلی آمده است:
پس از آن که عراق فتح شد شخصی از آن سامان به نام «صبیغ عراقی» مرتب از لشکریان اسلام در مورد قرآن، سؤالاتی را مطرح می کرد و از مطالب آن می پرسید تا این که همراه لشکریان به مصر آمد، به محض ورود به مصر، عمرو عاص او را با نامه ای به سمت عمر بن خطاب فرستاد، وقتی که نامه رسان، نامه عمرو عاص را که در آن شرح حال آن عراقی نوشته شده بود به عمر داد و او از مضمون نامه آگاه شد، سخت برآشفت و گفت: این مرد کجاست؟
او گفت: در میان کاروان است.
عمر گفت: برو ببین اگر گریخته باشد عقوبت دردناکی در انتظارت خواهد بود.
آن شخص رفت و صبیغ را آورد. عمر به او رو کرد و گفت: تو کسی هستی که چیزهای تازه می پرسی؟!
آن گاه عمر کسی را فرستاد تا شاخه های تازه از نخل آوردند، آن ها را به هم بست و شروع کرد به زدن به پشت او، آن قدر زد تا پشتش ترک برداشت، سپس او را رها کرد تا به مرور زمان آن شکاف در کمرش بهبود یافت، دو مرتبه او را خواست و آن قدر زد که شکاف دو مرتبه باز شد، باز او را رها کرد تا خوب شد، برای مرتبه سوم او را خواست تا تنبیه کند. صبیغ گفت: اگر می خواهی مرا بکشی راحتم کن، اگر می خواهی مرا مداوا کنی به خدا سوگند! خوب شده ام و به مداوای تو نیازی ندارم.
عمر به او اجازه داد به سرزمین خود ـ عراق ـ برگردد و نامه ای به ابوموسی اشعری نوشت که هیچ کس از مسلمانان حق ندارد با او هم سخن شود. کار بر او بسیار تنگ شد تا این که ابوموسی به عمر نوشت: این مرد توبه خوبی کرده است.
عمر در جواب نامه نوشت: از این پس مانعی ندارد مردم با او هم سخن شوند.۱۱
رفتار خلیفه با مردم سرزمین های فتح شده و علم و دانش آنان این گونه بود، با این حال آیا عزتی برای اسلام و مسلمانان می ماند؟!
ابن تیمیّه گمان کرده عزّت یعنی زورگویی، قلدری! به نظر شما آیا عزّت اسلام به این است؟ یا به مکتبی که فریاد علم و عقل سر داده، مکتبی که مردم را وادار می کند تا بپرسند و بفهمند، حدیث نقل کنند، بنویسند و مذاکره نمایند. مکتبی که شعارش این است:
احتفظوا بکتبکم، فإنّکم سوف تحتاجون إلیها.۱۲
کتاب های خود را به خوبی محافظت کنید که به زودی به آن ها نیاز پیدا می کنید.
به راستی امروزه راه و روش چه کسانی را می توان به عنوان الگوهای واقعی اسلام به جهان معرفی کرد:
۱ . راه و روش زمامداران کشورگشا؟
۲ . راه امامانی که آثار علمی آنان هر انسان منصفی را تحت تأثیر قرار داده است؟
برای نمونه همین کشور مصری که عمرو عاص از طرف عمر آن گونه رفتار کرد، امیر مؤمنان علی علیه السلام چگونه رهبری کرده است. نگاهی گذرا به عهدنامه آن حضرت به مالک اشتر در مورد ولایت مصر شاهد صدق سخن ماست. آیا عهدنامه مالک اشتر عزت اسلام است یا رفتار عمرو عاص؟!
آن بخشنامه عمر بود و این هم بخشنامه امیر مؤمنان علی علیه السلام:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
این فرمان بنده خدا علی امیر مؤمنان به مالک اشتر پسر حارث است در عهدی که با او دارد، هنگامی که او را به فرمانداری مصر برمی گزیند... او را به ترس از خدا فرمان می دهد... .
پس ای مالک! بدان من تو را به سوی شهرهایی فرستادم که پیش از تو دولت های عادل یا ستمگری بر آن ها حکم راندند و مردم در کارهای تو چنان می نگرند که تو در کارهای حاکمان پیش از خود می نگری... مهربانی با مردم را پوشش دل خود قرار بده با همه دوست و مهربان باش.
هرگز مبادا چونان حیوان شکاری باشی که خوردن آن ها را غنیمت دانی; زیرا مردم دو دسته اند:
دسته ای برادر دینی تواند.
و دسته دیگر همانند تو در آفرینش می باشند... .
آداب پسندیده ای را که بزرگان این امت به آن عمل کرده اند و ملت اسلام با آن پیوند خورده و رعیّت با آن اصلاح شده بر هم مزن و آدابی را که به سنّت های خوب گذشته زیان وارد می کند، پدید نیاور، که پاداش برای آورنده سنّت و کیفر آن برای تو باشد که آن ها را درهم شکستی.
با دانشمندان زیاد گفت و گو کن، با حکیمان فراوان بحث کن; اموری که مایه آبادانی و اصلاح شهرها بوده و چیزهایی که پیش از تو موجب پایداری مردم و برقراری نظم می شده است ... .۱۳
آری، این امیر مؤمنان علی علیه السلام است و این هم دستورالعمل او به مالک اشتر، اما افسوس و صد افسوس که معاویه نگذاشت پای مالک به مصر برسد و در میان راه او را شهید کرد.
به راستی امروزه مردم جهان، اسلام را با عهدنامه مالک اشتر می شناسند یا با رویّه خلفا؟
ملاک عزّت و ذلّت در نظر ابن تیمیّه مادیات است، او با معنویات کاری ندارد و با علم و دانش ارتباطی ندارد، او کلید عزّت را گم کرده است. قرآن کریم در وصف منافقان می فرماید:
(الَّذینَ یَتَّخِذُونَ الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعًا);۱۴
کسانی که کافران را به جای مؤمنان دوست و همیار خود برمی گزینند. آیا عزّت و سربلندی را نزد آنان می جویند; به راستی که تمامی عزّت ها نزد خدا است؟!
قرآن کریم در جای دیگر از قول آن ها چنین حکایت می کند:
(یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدینَةِ لَیُخْرِجَنَّ اْلأَعَزُّ مِنْهَا اْلأَذَلَّ وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنینَ وَلکِنَّ الْمُنافِقینَ لا یَعْلَمُونَ);۱۵
آن ها (پنهانی) می گویند: اگر به مدینه برگشتیم به یقین عزیزان، ذلیلان را (از شهر) بیرون می کنند، در حالی که تمامی عزّت مخصوص به خدا، رسول او و مؤمنان است; ولی منافقان نمی دانند.
دیدِ منافقان دیدِ مادّی بود، عزّت را در مال و منال و قدرت و شوکت می دیدند و آن گاه که به ثروت و مکنت یهودیان یا برخی از کفار می نگریستند می گفتند: این ها عزیز هستند، اما مسلمانان که گاه از شدّت فقر، لباس مناسبی برای پوشیدن ندارند، ذلیل و خوار هستند.
دقیقاً همین بیماری در ابن تیمیّه وجود دارد، از دید او زمامداران و سلاطین ستمگر، زورگو و کشورگشا مایه عزّت اسلام هستند، نه امامان عدالت گر و منادیان توحید و گسترندگان علم و دانش و حکمت و معرفت.


۱ . منهاج السنّه: ۳ / ۳۷۹.
۲ . گفتنی است که بنابر نقل صحیح و ثابت نزد اهل سنّت در کتاب های معتبر، پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله در حدیثی فرموده اند:
«تا زمانی که دوازده نفر ولایت مسلمانان را بر عهده داشته باشند، اسلام و دین عزیز و منیع خواهد بود».
علمای اهل سنّت در توجیه این حدیث درمانده اند و هر طور حساب می کنند با عدد دوازده هماهنگ نمی شود. گاهی حتی نام برخی از افرادی را که به طور علنی به جنگ قرآن و اسلام آمده اند در زمره این دوازده نفر می آورند، اما باز هم درست نمی شود و این حدیث تنها با امامان دوازده گانه شیعیان مطابق است.
۳ . منهاج السنّه: ۸ / ۲۴۱ و ۲۴۲.
۴ . تاریخ مختصر الدول: ۱۰۳، تاریخ التمدّن الاسلامی: ۱۱ / ۶۳۵.
۵ . الافادة والاعتبار: ۱۳۲.
۶ . تراجم الحکماء: ۳۵۴.
۷ . فهرست ابن ندیم: ۳۰۱.
۸ . کشف الظنون: ۳۳۰.
۹ . کشف الظنون: ۱ / ۶۷۹، تاریخ ابن خلدون: ۱ / ۵۰.
۱۰ . المصنف ابن عبدالرزاق: ۶ / ۱۱۴ ح ۱۰۱۱۶، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ۱۲ / ۱۰۱، کنز العمّال: ۱ / ۳۷۴ ح ۱۶۳۲.
۱۱ . سنن دارمی: ۱ / ۵۴ و ۵۵، تاریخ مدینة دمشق: ۲۳ / ۴۱۱ / ۲۸۴۶، مختصر تاریخ دمشق: ۱۱ / ۴۶، تفسیر ابن کثیر: ۴ / ۲۳۲، الاتقان: ۳ / ۷، کنز العمّال: ۲ / ۳۳۱ / ۱۴۱۶۱. متقی هندی این مطلب را از دارمی، نصر مَقْدِسی، اصفهانی، ابن انباری، لالکائی و ابن عساکر نقل می کند، الدر المنثور: ۷ / ۶۱۴، فتح الباری: ۸ / ۲۱۱. رک: الغدیر: ۶ / ۲۹۱.
۱۲ . اصول کافی: ۱ / ۵۲.
۱۳ . نهج البلاغه: نامه ۵۳.
۱۴ . سوره نساء: آیه ۱۳۹.
۱۵ . سوره منافقون: آیه ۸ .




w۳village.c
---------------------------
مخالفان ابن تیمیّه و مخالفت او با اجماع اهل سنّت


همه مسلمانان اتفاق نظر دارند که امیر مؤمنان علی علیه السلام بر حق بوده و مخالفان آن حضرت بر باطل. در این زمینه ابتدا کلمات برخی از بزرگان اهل سنّت را می آوریم، آن گاه به برخی از سخنان ابن تیمیّه می پردازیم تا روشن شود که این مرد حتی خود را از زمره اهل سنّت خارج کرده و عقیده او با اعتقاد هیچ یک از فرقه های اسلامی موافق نیست.
آری، تنها برخی از خوارج ـ که اکنون منقرض شده اند ـ و نواصب با او هم عقیده اند. از این رو اگر ما ابن تیمیّه را خارج از مسلمانان و کتاب او را جزو کتاب های غیر مسلمانان بدانیم، سخن گزافی نگفته ایم. ابوحنیفه گوید:
هیچ کسی با علی رضی اللّه عنه جنگ نکرد که او را به حق برگرداند مگر آن که علی بر حق سزاوارتر از او بود و اگر او نبود کسی نمی دانست در پیکار با مسلمانان چگونه باید رفتار کرد . . . شکی نیست که طلحه و زبیر بعد از آن که با علی بیعت کردند و سوگند یاد کردند که پیمان شکنی نکنند با او جنگیدند.۱
ابن خُزَیمه که از بزرگان کم نظیر اهل سنّت است و دارقُطْنی در مورد او می گوید: «او پیشوایی ثابت قدم و بی نظیر بود»۲ می گوید:
هر کس با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب در خلافتش به نزاع و ستیز برخاست سرکش و باغی است. این مطلبی است که همه مشایخمان را بر آن یافتم و ابن ادریس شافعی نیز همین نظر را دارد.۳
ابومنصور در الفرق بین الفرق در بیان اصولی که همه اهل سنّت بر آن اتفاق نظر دارند می گوید:
همگی گفته اند که علی در زمان خود امام بوده و گفته اند که در تمامی جنگ هایش بر حق بوده; چه در جنگ بصره، چه در جنگ صفین و چه در جنگ نهروان.۴
عبدالرؤوف مناوی در فیض القدیر می نویسد:
تمامی فقهای حجاز و عراق از هر دو گروه صاحبان حدیث و رأی، اتفاق نظر دارند که علی در پیکارش با اهل صفین بر حق بوده; همان طور که در نبرد با اهل جمل حق با او بود و کسانی که با او جنگیدند سرکشانی ستمکار بوده اند و به خاطر سرکشی، آن ها را تکفیر نمی کنند. برخی از این عالمان از این قرارند: مالک، شافعی، ابوحنیفه، اوزاعی وجمهور اعظم از متکلمان و مسلمانان.۵
نَوَوی در شرح صحیح مسلم گوید:
در همه این جنگ ها علی بر حق بود، این مذهب اهل سنّت است.۶
ذهبی در سیر اعلام النبلاء گوید:
ما تردید نداریم که علی از کسانی که با آن ها جنگید برتر بود و او به حق سزاوارتر بود.۷
ابن کثیر در البدایة والنهایه گوید:
این جریان کشته شدن عمار بن یاسر با امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است که اهل شام او را کشتند، با کشتن او به خوبی سرّ سخن رسول خدا صلی اللّه علیه وآله روشن و آشکار شد که فرموده بود: «گروه سرکش او را خواهند کشت» و روشن شد که علی بر حق و معاویه سرکش و باغی است.۸
ابن حجر در فتح الباری بعد از ذکر حدیث عمّار گوید:
این حدیث یکی از نشانه های نبوت است و فضیلتی آشکار برای علی و عمار است و با این حدیث، سخن ناصبی هایی که گمان می کنند علی در جنگ هایش بر حق نبوده رد می شود.۹
با توجه به این سخن صریح و آشکارِ بزرگان مذهب خلفا به خوبی واضح می شود که ابن تیمیّه از زمره مسلمانان خارج و داخل در نواصب می باشد. پاره ای از سخنان گستاخانه او به مقام شامخ امیر مؤمنان علی علیه السلام گذشت. اکنون به چند سخن دیگر از منهاج السنّه او توجه کنید.
وقتی سخن از شکمبارگی های عثمان و حیف و میل بیت المال به دست او می رسد که عاقبت این شکمبارگی او، مسلمانان را واداشت تا از شهرهای مختلف جمع شده و او را به قتل برسانند; ابن تیمیّه برای دفاع از حیثیت عثمان و به قصد بی احترامی به امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین می گوید:
این ثروت های اندوخته عثمان و برتری دادن بعضی (از خویشاوندانش) کجا به پای آن خون هایی می رسد که در جنگ صفین ریخته شد و هیچ عزّت و پیروزی نصیب مسلمانان نگشت؟... جنگ صفین تنها شر و بدی را افزود و هیچ مصلحتی از آن حاصل نگشت(!!)۱۰
او در این راه حتی از نسبت دروغ دادن به بزرگان و پیشوایان مذهبش هم دریغ نمی کند، در این باره می گوید:
به همین جهت پیشوایان سنت چون مالک، احمد و غیر این دو می گویند: علی مأمور نبرد با خوارج بود. اما جنگ جمل و صفین پیکار فتنه بوده است. و از همین رو علمای شهرها برآنند که آن جنگ، جنگ فتنه بوده و کسانی که در آن شرکت نکرده اند از کسانی که در آن شرکت کرده اند بهترند.۱۱
به راستی ابن تیمیّه این سخنان را از کجا به علمای شهرها و پیشوایان مذاهب خود نسبت می دهد در حالی که آن ها تصریح کرده اند که در تمامی این جنگ ها حق با امیر مؤمنان علی علیه السلام بوده است.
مگر پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله نفرموده بود:
اللهم وال من والاه، وعاده من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله;
خدایا! دوستان علی را دوست بدار و دشمنانش را دشمن و یاور او را یاری کن و کسی را که او را یاری نکرده و رها کند یاری نکن و رهایش کن.
با این حال چگونه ابن تیمیّه می گوید: آنان که آن حضرت را یاری نکردند از آنان که به یاریش شتافتند بهترند، آن گاه سخاوتمندانه این سخن را به علمای شهرها نسبت می دهد(!!)
ابن تیمیّه گستاخی و بی ادبی خود را تا آن جا می رساند که می گوید:
هدف علی در این نبردها برتری یافتن بر دیگران بود(!!) و قرآن می گوید: «آخرت از آنِ کسانی است که طالب هیچ برتری و فسادی در زمین نباشند».۱۲ از این رو او در آخرت اهل سعادت نخواهد بود; چرا که او جنگید تا مردم از او فرمان ببرند(!!)
آن گاه می گوید:
صحابه ای که با او جنگیدند هیچ کدام دلیلی از کتاب و سنّت بر لزوم جهاد نداشتند، بلکه خود اعتراف کردند که این جنگ ها نظرِ شخصی آن ها بوده، همچنان که علی رضی اللّه عنه نیز چنین گفته است.۱۳
درباره نبرد جمل و صفین خود علی رضی اللّه عنه گفته که هیچ فرمانی از پیامبر در آن مورد نبوده; بلکه رأی و نظر خود او بوده است و بیشتر صحابه با او در این پیکار موافق نبوده اند.۱۴
این جنگ، جنگ فتنه بوده که از روی تأویل انجام گرفته است; نه از اقسام جهاد واجب بوده و نه جهاد مستحب.۱۵
او در این جنگ ها عدّه زیادی از مسلمانانی را که نماز می خواندند، زکات می دادند و روزه می گرفتند کشت.۱۶
ابن تیمیّه می افزاید:
علی رضی اللّه عنه درباره جنگ جمل و صفین چیزی روایت نکرده است... و حتی هیچ کس نیز در مورد آن دو جنگ حدیثی نقل نکرده است. تنها کسانی که از این نبردها سرباز زدند و علی را یاری نکردند برای کار خود حدیث نقل کرده اند. اما حدیثی که نقل می شود که علی می گفته: «من مأمور جنگ با ناکثین (اهل جمل) و قاسطین (معاویه و شامیان) و مارقین (خوارج) هستم» حدیث جعلی است که به پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت داده شده است.۱۷
جالب است که ابن تیمیّه به آسانی هر حدیثی را که موافق میل او نباشد، تکذیب می کند. برای او مهم نیست که چه کسانی آن را نقل کرده اند و چه کسانی مهر صحّت بر آن زده اند. خیلی راحت می گوید: دروغ است و جعلی. حتی گاهی سخاوتمندانه علما را نیز با نظر خود متفق می کند; چه آن ها بخواهند یا نخواهند. همان طور که نمونه هایش گذشت.
علامه امینی رحمه اللّه در این باره می گوید:
گویا زمانی که به ابن تیمیّه لقب «شیخ الاسلام» دادند، او مغرور شده و گمان می کند که هر سخنی را که بگوید دیگران بدون دلیل از او می پذیرند، یا هر ادعای اجماعی را از او قبول می کنند.
حقیقت آن است که شدّت بغض و کینه ای که در دلِ ابن تیمیّه شعلهور است و دشمنی او با پیامبر و اهل بیت مطهرش حتی فرصت فکر و اندیشه را از او گرفته، بدون تأمّل می نویسد تا آتش درونی خودش بهبود یابد و فکر نمی کند این مطلبی که می گوید مخالف اجماع تمامی مسلمانان است و با این سخن از زمره مسلمانان خارج می شود.
وی در فراز دیگر، حدیثی را تکذیب می کند که بزرگان مکتب خلفا آن را نقل کرده و پذیرفته اند. در آن حدیث آمده است که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:
أمرنی رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله بقتال الناکثین والمارقین والقاسطین;۱۸
پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله به من به پیکار با ناکثین، قاسطین و مارقین فرمان داد.
او می گوید:
حدیثی که روایت شده پیامبر خدا، علی را به پیکار ناکثین، قاسطین و مارقین فرمان داد، حدیث ساختگی است که به پیامبر صلی اللّه علیه وآله نسبت داده شده است.۱۹
بدیهی است که نقد سخن ابن تیمیّه بسیار آسان است، کافی است در هر مسأله ای به منابع و مدارک معتبر مراجعه شود و نظرات بزرگان مذهب او روشن گردد، آن گاه به راحتی دروغ گویی، خیانت، بغض و نفاق او آشکار می گردد.
البته نباید توقّع داشت که ابن تیمیّه به صراحت بگوید: من دشمن علی و آل او هستم; زیرا این حرف مساوی است با خروج از اسلام و اعلان دشمنی و نصب علنی. علمای اهل سنّت به شدت از چنین نسبتی هراسان هستند و سعی می کنند خود را از این نسبت پاک سازند. بنابراین، حدیث فوق را بسیاری از صحابه از پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله نقل کرده اند که برخی از آن ها عبارتند از:
امیرالمؤمنین علیه السلام، ابوایّوب انصاری، عبداللّه بن مسعود، ابوسعید خُدری، عمّار بن یاسر و دیگران.
بسیاری از دانشمندان حدیث اهل سنّت نیز این حدیث را در کتاب های حدیثی خود آورده اند، هم چون:
طبری، بزّار، ابویعلی، ابن مردویه، ابوالقاسم طبرانی، حاکم نیشابوری، خطیب بغدادی، ابن عساکر، ابن اثیر، جلال الدین سیوطی، ابن کثیر، محب طبری، ابوبکر هیثمی، متقی هندی.
یکی از سندهای صحیح این حدیث آن است که بزّار در مسند و طبرانی در المعجم الاوسط نقل کرده اند. هیثمی نیز در مجمع الزوائد بعد از نقل حدیث می گوید: این حدیث صحیح است و یکی از دو سند بزّار نیز صحیح بوده و راویان آن ـ به جز ربیع بن سعید که او را نیز ابن حِبّان توثیق کرده است ـ مورد اعتماد هستند. البته این حدیث سندهای صحیح دیگری نیز دارد.۲۰


۱ . مناقب ابی حنیفه، خوارزمی: ۲ / ۳۴۴ و ۱ / ۳۴۲.
۲ . سیر اعلام النبلاء: ۱۴ / ۳۶۵.
۳ . الاعتقاد والهدایه: ۲۴۸.
۴ . الفرق بین الفرق: ۳۰۹.
۵ . فیض القدیر: ۶ / ۳۶۶.
۶ . شرح صحیح مسلم نَوَوی: ۱۸ / ۲۸۸.
۷ . سیر اعلام النبلاء: ۸ / ۲۱۰ / ۳۷.
۸ . البدایة والنهایه: ۷ / ۲۶۷.
۹ . فتح الباری: ۱ / ۵۴۳ / ۴۴۷، فیض القدیر: ۴ / ۴۶۷.
۱۰ . منهاج السنّه: ۸ / ۱۴۳.
۱۱ . همان: ۸ / ۲۳۳.
۱۲ . سوره قصص: آیه ۸۳ .
۱۳ . منهاج السنّه: ۴ / ۵۰۰.
۱۴ . همان: ۶ / ۳۳۳.
۱۵ . همان: ۷ / ۵۷.
۱۶ . همان: ۶ / ۳۵۶.
۱۷ . همان: ۸ / ۱۴۵.
۱۸ . کنز العمّال: ۱۳ / ۱۱۲، حدیث ۳۶۳۶۷، تاریخ بغداد: ۸ / ۳۳۶، البدایة والنهایه: ۷ / ۳۳۸ و ۳۳۹.
۱۹ . منهاج السنّه: ۶ / ۱۱۲.
۲۰ . المستدرک علی الصحیحین: ۳ / ۱۳۸، مجمع الزوائد: ۵ / ۱۸۶، ۶ / ۲۲۵، تاریخ بغداد: ۸ / ۳۳۶ و ۱۳ / ۱۸۸، تاریخ مدینة دمشق: ۱۶ / ۵۴، ۴۲ / ۴۶۸، ۵۹ / ۱۲۹، البدایة والنهایه: ۷ / ۳۰۵ و ۳۰۶، مسند ابی یعلی: ۱ / ۳۹۷ / ۵۱۵، أُسد الغابه: ۴ / ۳۳، میزان الاعتدال: ۱ / ۲۷۱، ۵۸۴، لسان المیزان: ۲ / ۴۴۶، المعجم الاوسط: ۸ / ۲۱۳، ۹ / ۱۶۵، المعجم الکبیر: ۴ / ۱۷۲، ۱۰ / ۱۹۰ ـ ۱۹۲، کنز العمّال: ۱۱ / ۲۹۲، ۳۲۷، ۴۵۲، ۱۳ / ۱۱۳.




w۳village.com
---------------------------
جایگاه حضرت علی مرتضی در پیشگاه پیامبر خدا


مگر پیامبر اکرم صلی اللّه علیه وآله بارها در مورد امیرالمؤمنین، همسر و فرزندانش علیهم السلام نفرموده بود:
أنا حرب لمن حاربکم;۱
من در جنگم با هر که به جنگ شما آید.
مگر رسول خدا صلی اللّه علیه وآله در روز غدیر دست علی علیه السلام را بالا نگرفت و فرمود:
اللهم وال من والاه وعاد من عاداه;۲
خدایا! دوست بدار هر که او را دوست بدارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد.
مگر پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله نفرموده بود:
من أطاع علیّاً فقد أطاعنی ومن عصی علیّاً فقد عصانی;۳
هر که از علی فرمان ببرد از من فرمان برده و هر که از فرمان او سرباز زند از فرمان من سرباز زده است.
مگر آن حضرت نفرموده بود:
عادی اللّه من عادی علیّاً;۴
خدا دشمن است با هر که با علی دشمن باشد.
مگر آن بزرگوار نفرموده بود:
إنّ الشقی کلّ الشقی من أبغض علیّاً فی حیاته (حیاتی) وبعد وفاته (وفاتی);۵
تمام شقاوت و بدبختی در کسی است که علی را دشمن بدارد; در دوران زندگی و بعد از وفات او (در دوران زندگی و بعد از وفات من).
مگر حب و بغض امیر مؤمنان علی علیه السلام علامت ایمان و نفاق نبود؟۶ مگر نمی گفتند که ما، منافقان را با بغض علی می شناختیم؟۷
ابن تیمیّه تمام این حدیث ها و موارد دیگر را که در کتاب های معتبر اهل سنّت فراوان آمده است، فراموش کرده، حتی مبانی سقیفه و مکتب خلفا را نیز نادیده گرفته که می گفتند: هر گاه با کسی بیعت شد هر کس بعد از او حرفی بزند باید کشته شود.۸
او حتی تاریخ پرافتخار زندگانی امیر مؤمنان علی علیه السلام فراموش کرده که چه کسانی ابتدا به شورش دست زدند و پیمان شکستند و چه کسانی مرتب لشکر می فرستادند و شهرهای مسلمانان را غارت می کردند، زنان و کودکان را می کشتند و به نوامیس مسلمانان تجاوز می کردند.
در تاریخ آمده است: معاویه مرتب به شهرهای مرزی لشکر می فرستاد و به قتل و غارت می پرداختند. یکی از فرماندهان آن لشکرها، بُسر بن ارطاة بود که آن قدر خونریزی و چپاولگری نمود تا بر اثر دعای امیر مؤمنان علی علیه السلام عقلش را از دست داد. او دو فرزند کوچک ابن عباس را در مقابل چشم مادرشان سر برید.
آیا امیرالمؤمنین علیه السلام نباید پاسخ این شورش ها و ناآرامی ها را بدهد؟
آیا نباید با پیمان شکنانی که در بصره جمع شدند، والی حضرت را کشته و مردم را قتل عام کردند و بیت المال را به تاراج بردند جهاد کند؟
آیا نباید با خوارجی که از دین بیرون رفته و آن حضرت را کافر دانستند و لشکری برای از بین بردن اسلام فراهم کردند، پیکار نماید؟
آیا او باید این آشوب گران داخلی را رها کرده و به ادامه فتوحات(!!) چنگیزی بپردازد؟
آری، ابن تیمیّه به راحتی تمام احادیث و مناقب امیرالمؤمنین علیه السلام را انکار کرده و مرتب می گوید: «دروغ است»، «به اتفاق علما دروغ است» و «بی خردان آن ها را نقل می کنند».
اما از آن طرف نسبت های ناروا و تهمت های دروغین را به طور قاطع و بدون کوچک ترین تردیدی به آن حضرت نسبت می دهد و می گوید:
کار به جایی رسید که علی گفت: اگر بدانم کسی مرا بر ابوبکر و عمر برتری داده به او تازیانه می زنم; همان طور که دروغ گو را تازیانه می زنند.۹
این مطلبی است که ابن تیمیّه در جاهای متعددی از کتابش آورده، ولی حتی یک منبع و مصدر برای آن معرفی نکرده است.
آیا امیر مؤمنان علی علیه السلام مانند عمر است که همیشه تازیانه اش در دست باشد و هر گاه ناخوش شد بر سر مردم بکوبد؟! آیا او کسی را به خاطر این اعتقاد کتک زده است؟
مگر نبودند در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام بسیاری از صحابه که در حضورش، آن حضرت را از ابوبکر و عمر برتر می دانستند، آیا آن حضرت بر سرشان تازیانه کوفته است؟!
ابن حزم و هم چنین ابن عبدالبر ـ که از بزرگان علمای اهل سنّت هستند ـ هر کدام جداگانه در کتاب های خود اسامی تعداد زیادی از صحابه را آورده اند که آن ها به افضلیت آن حضرت بر شیخین قائل بوده اند.۱۰
جالب این که همین حدیثی را که ابن تیمیّه به طور مسلّم و قاطعانه و بدون تردید به امیرالمؤمنین علیه السلام نسبت می دهد، محقق منهاج السنّه دکتر محمّد رشاد سالم در چاپ جدید، تضعیف کرده و در پاورقی آن نوشته که این حدیث ضعیف است(!!)
ابن تیمیّه در جای دیگر کتابش به امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا سلام اللّه علیهما دروغ بسته، می گوید:
در حدیث صحیح وارد شده که علی رضی اللّه عنه گفت: نیمه شب رسول خدا صلی اللّه علیه وآله بر سر بالین من و فاطمه آمد و گفت: چرا برنمی خیزید نماز بخوانید.
من گفتم: ای رسول خدا! جان های ما در دست خداست، اگر بخواهد ما را بیدار کند، بیدار می کند.
پس پیامبر پشت کرده و این آیه را می خواند: «ولی انسان بیش از هر چیز، به مجادله می پردازد»۱۱.۱۲
آن چه گذشت اندکی از اندیشه و افکار واهی ابن تیمیّه درباره امیر مؤمنان علی علیه السلام بود و همین مقدار برای شناسایی ابن تیمیّه، عقاید او و دشمنی او با خاندان پیامبر کافی است و هر که این کتاب را بخواند آن چه را ابن حجر عسقلانی درباره ابن تیمیّه گفته تصدیق خواهد نمود. در پایان دعای پیامبر خدا صلی اللّه علیه وآله را زیر لب زمزمه می کنیم:
«اللهمّ وال من والاه، وعاد من عاداه، وانصر من نصره، واخذل من خذله».
وصلّی اللّه علی محمّد وآله الطاهرین.


۱ . المعجم الاوسط: ۳ / ۱۷۹ و ۵ / ۱۸۲، المعجم الصغیر: ۲ / ۳، المعجم الکبیر: ۳ / ۴۰، البدایة والنهایه: ۸ / ۲۲۳.
۲ . مناقب الامام امیرالمؤمنین: ۲ / ۴۰۴ / ۸۸۴ ، تاریخ مدینة دمشق: ۴۲ / ۲۱۷ / ۸۷۰۷ ، تاریخ الاسلام (عهد الخلفاء): ۶۳۲، المعجم الکبیر: ۴ / ۱۷۳ / ۴۰۵۳، مجمع الزوائد: ۹ / ۱۰۳ و ۱۰۴، مسند احمد: ۶ / ۵۸۳ / ۲۳۰۵۱ و ۲۳۰۵۲، جواهر المطالب: ۱ / ۸۳ ، المصنف ابن ابی شِیبه: ۶ / ۳۶۹ شماره ۳۲۰۴۶، ینابیع الموده: ۳۷ باب ۲۹۹۴، تذکرة الخواص: ۳۶ باب ۲، البدایة والنهایه: ۵ / ۱۸۷، کنز العمّال: ۱۳ / ۱۵۷ حدیث ۳۶۴۸۶، الامامة والسیاسه: ۱ / ۱۲۹.
۳ . مناقب الامام امیرالمؤمنین علیه السلام: ۲ / ۶۰۹ / ۱۱۰۸، تاریخ مدینة دمشق: ۴۲ / ۳۰۶ و ۳۰۷ حدیث ۸۸۴۷ و ۸۸۴۸، مختصر تاریخ مدینة دمشق: ۱۷ / ۳۷۶ حدیث ۱۷۴، جواهر المطالب: ۱ / ۶۶، نزل الابرار: ۵۶. حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین: ۳ / ۱۲۱ پس از نقل این حدیث به صحت آن حکم کرده است.
۴ . جامع الاحادیث: ۵ / ۱۵۵ / ۱۴۰۲۶، کنوز الحقایق: ۱ / ۳۷۱ / ۴۵۹۸، أُسد الغابه: ۲ / ۱۶۴ / ۱۵۸۹.
۵ . الفصول المهمه: ۱۲۵، المناقب خوارزمی: ۷۸ / ۶۲، کنز العمّال: ۱۳ / ۱۴۵ / ۳۶۴۵۸، مجمع الزوائد: ۹ / ۱۳۲، ینابیع الموده: ۱۴۷ / ۱۱، زین الفتی: ۲ / ۱۹۷ / ۴۲۸.
۶ . صحیح مسلم: ح ۲۴۰ و . . .
۷ . جواهر العقدین: ۲۵۰، الریاض النضره: ۲ / ۲۸۴، تاریخ مدینة دمشق: ۴۲ / ۲۸۶ و ۲۸۷ و... .
۸ . صحیح مسلم: کتاب الاماره باب ۱۵ ح ۴۸۲۰.
۹ . منهاج السنّه: ۷ / ۵۱۱.
۱۰ . الفصل فی المحلل والنحل: ۴ / ۱۸۱ و الإستیعاب فی معرفة الاصحاب: ۳ / ۱۰۹۰.
۱۱ . سوره کهف: آیه ۵۴.
۱۲ . منهاج السنّه: ۳ / ۸۵ .



مقدمه مؤلّف


حمد و سپاس سزاوار خداوندی است که بنده و پیغمبر خود محمّد -صلّی اللّه علیه وآله - را به بالاترین مقامها سرفراز فرمود و دانش ‍ گذشته و آینده را به وی آموخت . دانشی که پیش از وی به هیچ کس ‍ ارزانی نداشته بود. آری ، خدا بهتر می داند رسالت خود را در کجا قرار دهد و به چه کسی واگذار کند.
بدینسان خداوند، دوران نبوت و وحی را با بعثت محمّد مصطفی - صلّی اللّه علیه وآله - ختم کرد و جمیع شرایع آسمانی را با شریعت معتدل وی - که به اعمال بندگان بستگی دارد - منسوخ گردانید(۱) .
پس حلال محمّد - صلّی اللّه علیه وآله - تا روز قیامت حلال و حرام او حرام خواهد بود؛ مانند سایر احکامش ، خواه احکام تکلیفی باشد و خواه احکام وضعی . این موضوعی است که مورد اتفاق همه مسلمانان است . همان طور که همگی درباره نبوت آن حضرت اتفاق نظر دارند و یک تن ، سخنی بر خلاف آن نگفته است . و درود نامحدود بر امامان دودمان او که گواهان خداوند در این جهان و شفیعان امّت ، در سرای دیگرند ، و بر شایستگان دودمان آنها و دوستان ایشان در هر نسلی که پدید آیند.
بحمداللّه امروز همه می دانند که تعالیم اسلامی با نظامات و قوانین و حکمتهای آن در احکام و رعایت اعتدالش ، تمام جهات دنیوی و اخروی بشر را منظور داشته است . و می دانند که اسلام تمدنی حکیمانه و معتدل دارد. و برای کلیّه ساکنان زمین در هر مکان و زمانی که باشند و با همه اختلافی که در جنس ، نوع ، رنگ و زبان دارند، شایستگی دارد.
شارع مقدّس اسلام ( که خداوند غیب دان جلّ جلاله است ) موضوعی را باقی نگذاشته جز اینکه آن را روشن ساخته ، و راه شناخت آن را به خردمندان ، نشان داده است . و مسلم است که ممکن نیست خداوند متعال بندگانش را به حال خود رها کند که دین او را ملعبه هوی و هوس خود گردانند، بلکه آنها را (به زبان آخرین پیامبرش ) با دو ریسمان کتاب وعترت ، مرتبط ساخت . وبا آن دو وزنه سنگین و گرانقدر، مردم را از گمراهی و انحراف باز داشت . و نوید داد که تا وقتی به آن دو چنگ زده اند، در راه راست گام برمی دارند. و هشدار داد که اگر دست از کتاب و عترت بردارند، گرفتار ضلالت و گمراهی خواهند شد. و آگاه ساخت که آن دو (قرآن و عترت ) هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند، و زمین از وجود آنها خالی نمی ماند.
بنابراین ، قرآن و عترت طاهره پیامبر، پناهگاه مسلمانان و پس از پیغمبر، مرجع امّت اسلام می باشند. به همین جهت نیز آنها که دنبال قرآن و عترت می روند، به پیغمبر می پیوندند و کسانی که از آن یا یکی از آنها روی برمی تابند، با آن حضرت جدایی دارند.
مَثَل عترت پیغمبر، همچون باب حطّه بنی اسرائیل است . و مانند کشتی نوح در میان قوم وی می باشند. پس هیچ کس را نمی رسد (هر چند دارای مقامی بزرگ باشد) که راهی جز راه آنها بپیماید:
((وَمَن یُشاقِقِ الرّسُولَ مِنْ بَعدِ ماتَبیَّنَ لَهُ الهُدی ویتَّبع غَیْر سَبیل المؤ مِنینَ نُوَلِّهِ ماتَوَلّی و نُصْلِهِ جَهَنَّمَ))(۲) ؛ یعنی : ((و هر کس پس از آنکه حق بر او روشن شد، با پیغمبر مخالفت کند و جز به راه مؤ منان رود، او را بر آنچه دوست دارد واگذار کنیم و به جهنّم در آوریم )).
و نیز کسی را نمی رسد که آنچه را از خدا و پیامبر رسیده است ، بر خلاف ظاهر آن که به اذهان می رسد، معنا کند. و این حق را ندارد که بدون دلیل روشن ، گفتار خدا و پیامبر را از معانی ظاهرش - که به ذهن خطور می کند - بگرداند، تا چه رسد که آیه قرآن یا گفتار پیامبر، نصّ صریح باشد.
به این بیان که اگر دلیلی باشد که معنای ظاهر را تغییر دهد، به مقتضای آن ، عمل می شود و در غیر این صورت ، تغییر دهنده ، گمراه و بدعتگزار خواهد بود.
این حقیقتی است که کلیّه طوایف مسلمین بدان اعتقاد دارند. وهمه عقلا در گفتارشان بدان پایبند هستند. به این معنا که در مقام عمل ، از معانی الفاظی که می شنوند وبه ذهنشان خطور می کند، تجاوز نمی نمایند.
با این وصف ، من در بسیاری از نصوص ، حیران و سرگردانم که چگونه بسیاری از سیاستمداران گذشته وبزرگان مسلمین ، آن را تأ ویل کردند. به طوری که آن نصوص صریح را که بر خلاف معانی آنها به اذهان خطور می کند ، بدون قرینه معنا کردند و با جرأ ت و جسارت ، به معارضه با آنها برخاستند؟! و مردم را با تمام قدرت به میل و اجبار، به معارضه با آن وادار نمودند. این کاری است که نمی توان علتی برای آن یافت . فانّا للّه و انّا الیه راجعون !
خداوند در قرآن می فرماید: ((آنچه را که پیامبر برای شما آورده است بگیرید و از آنچه شما را از آن بر حذر داشته است ، ترک کنید. و از خدا بترسید که عذاب خداوند سخت است ))(۳) .
و می فرماید: (( هیچ مرد و زن مؤ منی را نمی رسد که وقتی خدا و پیغمبر، فرمانی دادند، از پیش خود اختیاری داشته باشند، هر کس از فرمان خدا و پیغمبرش سرپیچی کند ، در گمراهی آشکاری ، فرو رفته است ))(۴) .
وخطاب به پیغمبر می فرماید: ((نه به خدا قسم ! ایمان نمی آورند تا تو را در اختلاف خویش حاکم کنند . و پس از آن ، در دلهای خود از آنچه تو حکم کرده ای ، ناراحتی نمی بینند و حکم تو را بدون چون و چرا می پذیرند))(۵) .
و می فرماید : (( قرآن گفتاری ارجمند است (به وسیله فرشته ای ارجمند نازل شده ) فرشته ای نیرومند که در نزد خدای آفرینش ، مقامی بزرگ دارد و مطاع و امین است . وبدانید که پیغمبر شما دیوانه نیست ))(۶) .
و می فرماید : (( قرآن گفتاری است که به وسیله پیکی بزرگ ، فرود آمده و گفتار شاعری نیست . به ندرت ایمان می آورید. و نیز گفتار کاهن نیست ، به ندرت به یاد می آورید، این قرآن از جانب خداوند عالمیان نازل شده است ))(۷) .
و می فرماید: ((پیغمبر ما از روی هوای نفس سخن نمی گوید ؛ سخنان او وحی است که به او می رسد. این وحی را فرشته اس که سخت نیرومند است ، به وی می آموزد))(۸) .
بنابراین ((سخنان پیامبر مانند قرآن مجید است که ) از آغاز تا پایان ، باطلی در آن راه نیافته و از جانب خداوند حکیم ستوده ، نازل شده است ))(۹) .
از این رو، کسی که ایمان به این آیات دارد و پیغمبر را به مقام نبوت ، تصدیق می کند، نباید کمتر از سر مویی از نص صریح قرآنی ، یا گفتار پیغمبر الهی سرپیچی نماید.
البته حضرات ، آن را کنار نگذاشتند، ولی نصوص خدا و پیغمبر را به نظر خود تأ ویل کردند و در آن با رأ ی خویش اجتهاد نمودند و پنداشتند که کار خوبی کرده اند! ((وَهُمْ یَحْسَبُونَ اء نَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً))(۱۰) فانّا للّه و انّا الیه راجعون (۱۱) .
اینک پاره ای از مواردی که آنها نص صریح را تأ ویل کردند و در واقع در مقابل نص اجتهاد نموده اند، به مقداری که وقت کم و ضعف پیری من و مصائب روزگار ایجاب می کند، از نظر خوانندگان می گذرد.
این کتاب مشتمل بر هفت فصل و صد مورد از مواردی است که خلفا و بستگان و عمّال دولت آنها در مقابل نص خدا و پیغمبر اجتهاد نمودند و بر خلاف گفتار صریح آنها، رفتار کردند. من اینها را شرح می دهم ، سپس ‍ قضاوت را به عهده شما خوانندگان محترم واگذار می کنم .
خداوند، خود راهنمای همه ما به سوی حق و حقیقت است . بازگشت همه نیز به سوی اوست ((وهو حسبنا و نعم الوکیل ، نعم المولی و نعم النّصیر)). --------------------------- نصّ و اجتهاد به قلم صدرالدین شرف الدین


من این کتاب را در مراحلی که نضج می گرفت وتکامل می یافت و اوقاتی که در آن تجدید نظر به عمل می آمد، دنبال کرده ام . هرگاه به حضور مؤ لّف فقید می رسیدم می دیدم درباره آن به فکر فرو رفته است . به دقت پیرامون موضوعات آن می اندیشد، و آن را برای املاء به کاتبش ، مهیا می سازد.
پدرم سعی داشت سخنش جامع شروط صحّت و زیبایی و روشن باشد. می دیدم مدارک ومنابع را در اطراف خود جمع کرده است . بعضی از آنها را گشوده و برخی دیگر را به صورت چسبانده و با دیدگانی که بسختی می دید و حتّی چشم راستش بی نور بود، مطالعه می کند! سپس به فکر فرو می رود و در اطراف آنچه خوانده بود مدتی می اندیشد، به طوری که اگر با وی سخن می گفتند، نمی شنید و اگر می شنید اعتنا نمی کرد!
او با همه پیری و کِبَر سن ، واجد عقل و همّتی جوان بود. سن زیاد، او را از تحقیق و بررسی ، ناتوان نمی ساخت ، مسؤ ولیتهای عمومی که به عهده داشت ، مانع ورود وی به میدان فکر و اندیشه و تعمّق پیرامون مسائل علمی نبود. چنانکه گویی برای این کار ساخته شده است و تنها باید در این باره فکر کند.
او در اواخر عمر، همانطور که در میان انبوه کتابها نشسته بود، به کار مردم و مشکلات آنها رسیدگی می کرد . آنهم طبق معمول ، با گشاده رویی و دقت و ملاحظه . همین که از رسیدگی به کار مراجعان ، فراغت می یافت ، به مطالعه و تأ لیف باز می گشت و از همانجا که متوقف مانده بود، ادامه می داد. بسیار اتفاق می افتاد که بی موقع او را از کارش باز می داشتند، ولی حافظه و هوش او چنان بود که مطلب و کار را فراموش ‍ نمی کرد.
پدرم - رحمة اللّه علیه - اصرار زیاد داشت که مرا برای آماده ساختن کتابهایش ، راهنمایی کند تا در کارش بصیرت پیدا کنم . روزی فرمود: ((این جلد نزدیک به اتمام است . فرزند! مقدمه این کتاب ، به قلم تو خواهد بود. باید با نیّت پاک و فکر روشن آن را بنویسی ؛ چون ممکن است اگر دیگران بنویسند چنان که باید از عهده برنیایند و به مقاصد من که حفظ وحدت امّت اسلام و پیوند دلهای مسلمین است ، پی نبرند)).
پس از آن نیز چندین بار درباره نگارش مقدّمه مزبور، همین سخن را تکرار فرمود. و من هم خود را آماده کرده بودم که امر او را امتثال کنم . خلاصه آن را شفاهاً به عرضش رساندم و رضایتش را جلب کردم به طوری که آنچه گفتم اعجابش را برانگیخت ، ولی بعد سانحه فقدان او پیش آمد؛ سانحه ای که سراسر لبنان را در غم و اندوه فرو برد و در اخلاق و اقتصاد و سیاست کشور اثری بجای گذاشت که تاریخ این مرز و بوم کمتر به یاد دارد
آری ، فقدان او در موقعی که به زعمای امثال او و رهبران واقعی مردم ، سخت احساس نیاز می شد، خسارت جبران ناپذیری به وجود آورد. زعمایی که هدف آمال بودند. و دلهای مردم در ایّام اضطراب و پریشانی ، به سوی آنها متوجه بود.
سه سال بعد، دیدم کتاب ((النصّ والاجتهاد)) با مقدمه پر ارج علاّمه سیّد محمد تقی حکیم منتشر شده است ؛ مقدمه جامعی که با ((نیت پاک و فکر روشن همراه بود))، یعنی آنچه را که پدرم می خواست .
استاد حکیم ، درباره مدار علمی و مجرای اسلامی کتاب ، با روشن بینی و نورانیت خاصّی و ژرف نگری کافی ، بحث و تحقیق نموده و حقّ مطلب را ادا کرده است .
استاد حکیم ، درباره ((نصّ)) و ((اجتهاد)) - که دو اصطلاح فقه اسلامی است - با دید علم اصول ، تحقیق لازم نموده است . و توضیح داده که این دو اصطلاح ، پایه هایی برای نقل واستنباط احکامی شرعی هستند.
((نصّ)) یعنی ادلّه شرعی از کتاب و سنّت ، پایه ای است اساسی که در بیان احکام و قضایا و وقایع داریم ، خواه عقد و پیمان باشد، یا امور عبادی یا اجتماعی یا اقتصادی و یا غیر اینها که نمی باید از آن تجاوز کرد.
((اجتهاد)) یعنی در مواردی که نصّ ساکت است یا اجمال یا اطلاق دارد یا نصّی نیست ، باید بر اساس قواعد مسلّمه اظهارنظر کرد. این اجتهاد نیز هنگامی عملی است که همه ادوات و وسایل علمی در نظر گرفته شود و در طول نصّ باشد. و اگر در عرض نصّ باشد و مقابل آن انجام گیرد، بدعت و خروج از قاعده خواهد بود.
این همان معنایی است که موضوع این کتاب را تشکیل می دهد. و مؤ لّف عالیقدر در اثنای تتبّع وسیع خود، موارد آن را احصاء نموده است . مواردی که گروهی از صحابه و تابعین ، در مقابل نصّ صریح ، اجتهاد نمودند؛ یعنی از ((نص )) روی برتافتند و به رأ ی و ((اجتهاد)) خود عمل کردند...))!
ممکن است گفته شود، بحث از موضوعاتی که زمان آنها گذشته است ، چه فایده ای دارد؟ آیا تکرار آنها گذشته ها را به یاد نمی آورد. و باعث بگومگوها نمی شود؟
می گوییم : این سؤ ال مثل این است که بگوییم : چه فایده ای بر اهتمام ما به فقه واصول مترتب است ؟! استحکام مبنای اجتهاد و ضبط موارد استخدام آن فی نفسه یک کار فکری و دارای ارزش بسیاری است . این کار موجب می شود که اجتهاد با بدعت و کج فکری مشتبه نگردد.
اهمیت این بحث منحصر به محدوده تاریخی آن نیست که بگوییم زمان آن گذشته است و نباید آن را بار دیگر تکرار کنیم ، بلکه اهمیت آن را در روش علم و عمل می دانیم که هر دو با نظام اسلامی مرتبط می باشد؛ نظامی که بحمداللّه همچنان پایدار است .
ادامه این بحثها ما را بر آن می دارد که در فضای بازی ، راه بهتر را برای شناخت بیشتر دین خود بیابیم . و دست از تعصّب جاهلانه برداریم ، تا از این راه امتی واحد باشیم و با دید منصفانه به قضایا بنگریم . --------------------------- مقدّمه آقای سید محمد تقی حکیم


من هم اکنون در برابر کتابی پر ارزش ، اثر مؤ لفی بزرگوار قرار دارم که در میان اکثر محققان مباحث اعتقادی ، حق استادی و تقدم دارد.
مجمع علمی منتدی النشر از من خواسته است که با نوشتن مقدمه ای ، برخی از مضامین کلمات علمی آن را روشن سازم . سپس پیرامون ارزش ‍ کتاب و امتیازات ویژه آن ، شرحی بنگارم . و از آن پس ، از شخصیت بزرگ مؤ لف کتاب ، سخن بگویم . با اینکه خود را شایسته این کار پر ارج نمی دانم ، ولی نظر به تصویب مجمع علمی ، چاره ای جز اطاعت ندارم .
مقدمه ای که بتواند مفاهیم پاره ای از اصطلاحات کتاب و اهمیت مباحث آن را روشن سازد، به گروهی از اساتید علم اصول فقه بازگشت می کند، و ناگزیریم برای روشن ساختن قسمتی از مفاهیمی که در کتاب آمده ، و مؤ لف کتاب را مطابق اصطلاحات آنان نگاشته است ، بیاوریم .
نخستین چیزی که با آن مواجه می شویم ، اسم کتاب ((نص و اجتهاد)) است . باید دید منظور مؤ لف از ((نص )) چیست و از کلمه ((اجتهاد)) چه را اراده کرده است ؟ و ترکیب آنها ((نص و اجتهاد)) چه چیزی را بازگو می کند؟
استادان فن در پاسخ سؤ ال از ((نص )) می گویند: ((نص )) دلیل لفظی مبتنی بر حکم شرعی است که از راه قطع ، صدور آن از شارع مقدس مسلم باشد یا اینکه ظنّ معتبر شرعی یا عقلی است ، خواه این ظن از کتاب (قرآن ) یا سنّت (گفتار پیغمبر و ائمّه طاهرین - علیهم السّلام - ) سرچشمه گرفته باشد.
مسلم است که مؤ لف ، از ((نص )) چیزی غیر از مفاد این تعریف را قصد نکرده است . چنانکه از خلال مباحث کتاب ، آشکار می گردد.
اما ((اجتهاد)) چیست ؟ علمای اصول فقه ، پاسخهای مختلفی داده اند که مضمون غالب آنها یکی است . آنچه از کلمات آنها به نظر می رسد این است که در این خصوص ، دو اصطلاح دارند و یکی اخص از دیگری است :
((اجتهاد)) به مفهوم عام خود، در نظر آمدی (۲۴) به کار بردن تمام کوشش در جستجوی ظنّ به چیزی از احکام شرعی است ؛ به طوری که جوینده احساس کند از نیل به زاید بر آن عاجز است ))(۲۵) .
جمعی از علمای اصول ، این تعریف را برگزیده اند، با این فرق که در عبارت آن اصلاحی به عمل آورده و برخی از الفاظ آن را تغییر داده اند؛ مثلاً ((دهلوی )) می گوید: ((اجتهاد، به کار بستن تمام کوشش برای ادراک احکام فرعی شرعی از ادله تفصیلی آنهاست ، که کلیات آن به چهار قسم بازگشت می کند: کتاب ، سنّت ، اجماع و قیاس ))(۲۶) .
((محمد خضری )) (از متأ خرین ) آن را بدین گونه تعریف نموده است : ((اجتهاد به معنای به کار بستن فقیه ، تمام کوشش خود را در طلب علم به احکام شرعی است ))، سپس می گوید: ((اجتهاد کامل این است که مجتهد در طلب خود چندان کوشش به عمل آورد که خود را از جستجوی بیشتر عاجز بداند))(۲۷) .
تمام این تعریفها و نظایر آن ، اگر منظور تحدید منطقی مفهوم اجتهاد باشد، مانعی از اخذ هر یک از آنها نیست .
شاید نزدیکترین تعریف اجتهاد از نظر فن منطق این باشد که گفته اند: ((اجتهاد، ملکه ای ا ست که مجتهد به وسیله آن قادر است صغریات را با کبریات ، برای نتیجه گرفتن حکم شرعی ، به هم ضمّ کند. یا به معنای ((وظیفه عملی شرعی یا عقلی است )). این تعریف ، ایرادهای سایر تعاریف را نیز جبران می کند.
به هر تقدیر که باشد، مفهوم اجتهاد، به معنای عام ، روشن است ، هر چند بعضی از تعریفها برای ادای آن قاصر باشد.
اجتهاد به مفهوم خاص خود، در نظر شافعی ، مرادف با قیاس است . وی می گوید: ((قیاس چیست ؟ آیا همان اجتهاد است ، یا قیاس و اجتهاد دو چیز است ؟ می گویم هر دو اسامی یک معنا هستند))(۲۸) .
گاهی اجتهاد را مرادف با استحسان ، رأ ی ، استنباط و قیاس قرار داده و همه را اسامی واحدی می دانند.
مصطفی عبدالرزاق ، می گوید: ((رأ ی ، که از آن سخن می گوییم عبارت است از اعتماد بر فکر در استنباط احکام شرعی . منظور ما از اجتهاد و قیاس نیز همین است . و این معنا هم با استحسان و استنباط مرادف می باشد))(۲۹) .
اشخاص متتبّع می دانند که این سخن ، خارج از مقتضیات فن و اصطلاحات فنی است . شاید منشأ آن اختلاط بعضی از مفاهیم عام با مصادیق خود باشد، که برای این محقّق بزرگ روی داده است .
آنچه از تتبّع کلمات علمای اصول ، در این خصوص به نظر می رسد این است که : اجتهاد، به مفهوم خاص خود، مرادف با ((رأ ی )) در نزد آنهاست . قیاس ، استحسان ، مصالح مرسله و نظایر آن هم ، از قبیل مصادیق این مفهوم است .
از مقابله وترکیب ((نص و اجتهاد)) در نامگذاری کتاب استفاده می کنیم که مؤ لف بزرگوار در اینجا از اجتهاد، مفهوم خاص آن را اراده کرده است که عبارت باشد از: ((به کار بستن رأ ی در به دست آوردن حکم شرعی ، بدون اینکه نصی بر خلاف آن وجود داشته باشد)).
ادلّه ای که در قسمتی از تعاریف اجتهاد به مفهوم عام خود تکرار شد و ((دهلوی )) در تعریف سابق خود کلیات احکام را به آن ارجاع می داد - چنانکه ذکر شد - چهار نوع می باشد که مسلمانان سه قسم آن را به اتفاق معتبر می دانند؛ یعنی : کتاب و سنّت و اجماع . فقهای مسلمین از طایفه شیعه امامیه ((عقل )) را نیز ضمیمه کرده اند. در مقابل آنها اهل سنّت ((قیاس )) را به سه قسم مزبور افزوده اند. بعضی از آنها، استحسان و مصالح مرسله را نیز به آن ملحق کرده اند.
نظر به اهمیت بحث پیرامون این ادلّه و مقدم داشتن بعضی بر برخی دیگر و ارتباط زیاد آن به مباحث این کتاب - که من افتخار نوشتن مقدمه آن را یافته ام - شمه ای در حدود احتیاج در این خصوص می آوریم :
منظور از کتاب ، قرآن مجید است که خداوند بر پیغمبر خود -صلّی اللّه علیه وآله - نازل فرموده و پیغمبر در زمان خویش به امت ابلاغ کرده و مسلمانان تاکنون بدون زیاده و نقصان ، آن را حفظ کرده اند.
آیات قرآن ، پیرامون احکام شرعی اعم از آنچه در عبادات یا موارد معاملات وارد شده ، مانند قوانین فردی یا احکام مدنی یا جنایی یا جزایی و غیره در حدود پانصد آیه ، کمی بیشتر یا اندکی کمتر است .
این آیات به اعتراف مذاهب اسلامی ، به عنوان مصادر اولیه احکام شرعی شناخته شده است . گروهی از فقهای بزرگ ، این آیات را با نحوه ارتباط آنها با احکام فقهی ، طی ابوابی در تأ لیفات مستقلی جمع آوری کرده اند؛ مانند فاضل مقداد سیوری (متوفای ۸۲۶ ه‍ ) مؤ لف ((کنزل العرفان فی فقه القرآن )) شیخ احمدبن شیخ اسماعیل بن شیخ عبدالنبی جزائری نجفی ، مؤ لف ((قلائد الدرر فی بیان آیات الاحکام بالا ثر)) وغیر اینان (۳۰) .
از آنجا که بعضی از این آیات از لحاظ عام و خاص بودن یا اطلاق و تقیید یا اجمال و تفصیل ، ناسخ و منسوخ ، حاکم و محکوم و سایر شؤ ون دیگر احتیاج ، به توضیح دارد، چنانکه اعمالی برای مکلّفین هست که در این آیات تشریع شده ، لذا نیازی به مصدر دومی پیدا می کنیم که عبارت از ((سنّت )) باشد و منظور از آن ، گفتار معصوم یا فعل یا تقریر اوست (۳۱) .
این هم از نظری بخاطر تکمیل تشریح و از نظر دیگر به منظور توضیح نصوص قرآن است که نیازمند به روشن ساختن می باشد. بنابراین ((سنت )) مکمل ((کتاب ))، یعنی قرآن مجید است ، بلکه در حقیقت کتاب و سنّت از حیث انتساب به قانونگذار اول - که هر چه گفته است وحی آسمانی است - یکی می باشد.
مسلمانان همگی اتفاق بر حجّیت سنّت نموده اند. عبدالوهاب خلاف می گوید: مسلمانان اتفاق دارند که قول یا فعل یا تقریری که به منظور تشریع و پیروی کردن باشد و با سند صحیح مفید قطع یا ظنّ راجح رسیده است ، برای عموم مسلمانان حجّت است . و مصدر تشریع اسلامی می باشد که مسلمانان احکام شرعی و افعال مکلّفین را از آن استنباط می نمایند. به این معنا که احکام وارده در سنن با احکام وارده در کتاب (قرآن ) قانون واجب الاتباع است (۳۲) .
((اجماع )) نیز به کتاب و سنّت می پیوندد. یا بخاطر اینکه فقها آن را یکی از ادله بشمار آورده اند و مورد رد و قبول واقع می شود، و یا به علت این است که به قول معصوم منتهی می گردد. در هر صورت ((اجماع )) در نزد بسیاری از محققین علمای ما یکی از مصادر معتبر است .
از آنجا که ما مسلمان هستیم ، عقیده داریم دارای دینی آسمانی می باشیم که تمام نیازمندیهای ما را در تنظیم علایق ما روشن ساخته است ؛ خواه علایق و ارتباط با خدا باشد یا با خود یا یکدیگر.
می دانیم که این شریعت با سهولت و نرمشی که خدا در آن به ودیعت نهاده است ، با گذشت زمان پیش می رود. به همین جهت نیز آخرین همه ادیان محسوب می گردد. و مادام که چنین باشد ما را نمی رسد که از نصوص تشریعی و احکام مسلّمه آن ، سرپیچی نموده و از پیش خود، در آنها اعمال رأ ی کنیم
این معنا نیز نزد اکثر بزرگان علم اصول ، از قدیم و جدید و سنّی و شیعی ، یکی از اصول مسلم بوده است .
استاد ((عبدالوهاب خلاّف )) در کتاب خویش ((مصادر تشریع اسلامی )) آنجا که موارد اعمال رأ ی را تعیین می کند، می گوید: واقعه ای را که نص ‍ قطعی از حیث دلالت و ورود دلالت بر حکم آن دارد و می رساند که عقل ، جز حکم معیّن آن را نمی تواند درک کند، نمی توان در آن اجتهاد کرد، بلکه واجب است از همان حکم نصّی که در آن باره رسیده است ، پیروی نمود. ازین رو درباره وجوب اقامه نماز یا طبقات ورّاثی که ارث می برند، اجتهاد، مورد ندارد. به همین جهت در میان اصولیان مشهور است که می گویند: ((در موردی که نص قطعی صریح وجود دارد، نمی توان اجتهاد کرد)).
ولی در واقعه ای که نصّی ظنّی الدلاله ، دلالت بر حکم آن دارد، به این معنا که احتمال دارد نص ، دلالت بر دو حکم یا بیشتر کند و عقل هم قادر است دو حکم یا بیشتر آن را درک کند، جای اجتهاد هست ، ولی اجتهادی در حدود فهم مراد از نص و ترجیح یکی از دو معنا یا معانی آن .
مجتهد هم باید کوشش خود را با اجتهاد در این ترجیح ، به وسیله اصول لغوی و تشریعی و آنچه اجتهادش برای عمل کردن به آن رسیده است ، به عمل آورد؛ مثلاً گفتار خداوند در آیه وضو ((وَامْسَحُوا بِرُؤ سِکُم ))(۳۳) احتمال دارد ((باء)) برای الصاق و واجب باشد که همه سر را مسح کند، یا اینکه ((باء)) برای تبعیض و میزان وجوب مسح بعضی از سر باشد.
تا آنجا که می گوید: موردی که نصّی دلالت بر حکم آن ندارد و اجماعی هم منعقد بر حکم آن نشده ، جای اجتهاد به رأ ی است (۳۴) .
بعضی از احکامی که در اسلام تشریع شده ممکن است از راه علم به آن رسید، خواه به توسط عقل باشد: مانند ملازمات عقلیه ، یا به وسیله نقل ، مانند خبر متواتر، یا این که محفوف به قرائن باشد، ولی بعضی هم ((علم )) در آن راه ندارد و راه آن منحصر به ((ظنّ)) است . ظن هم از طرقی است که به طور کامل کشف از واقع نمی کند تا اعتماد بر آن صحیح باشد.
شارع مقدس هم به طور مطلق عمل به ظنّ را نکوهش کرده است . چنانکه در آیه ((اِنْ یتّبعون الا الظّنّ وَ اِنّ الظّنّ لایُغنی مِنَ الحَقّ شَیْئاً))(۳۵) وآیه ((یا ایّها الّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظّنّ اِنّ بَعْضَ الظَنِّ اِثْمٌ))(۳۶) وغیره تصریح شده است .
با این وصف ، شارع مقدس ، با رخصت ، اجازه داده است که به نوعی از ظن عمل شود و آن را از راه لطف به بندگانش و تسهیل امر آنان ، حجتی پایدار دانسته است ، مانند خبر واحد، اجماع و غیر این دو، از آنها که دلیل خاصی بر اعتبار آن رسیده است .
مؤ دّای این طرق مجعول را باید اخذ کرد و در غیر این صورت ، باید به آنچه شارع مقدس در این مورد برای ((شاک )) قرار داده است ، توجه نمود، مانند دو قاعده حلّ و طهارت و اصول احرازیه امثال استصحاب . و با یأ س از برخورد به وظیفه ای که از این قواعد و اصول استفاده می شود، اگر مورد داشته باشد باید به اصول غیر احرازی شرعی ملتجی شد. و در صورتی که مورد نداشته باشد، باید به اصول عقلی پناه برد که منتهی به وظیفه ای می شود که مکلّف به آن پناه می برد، مانند کسی که مأ مون از عقاب است .
منظور از ((قیاس )) - چنانکه معروف دوالیبی نقل می کند - ((الحاق امری به امر دیگری در حکم شرعی است به واسطه اتحادی که در علت دارند))(۳۷) . این معنا اگر بواسطه تصریح علت در موضوع مورد قیاس ‍ به کتاب و سنّت بازگشت کند؛ مثل اینکه بگوید: شراب به علت اسکار آن حرام است ، با عموم علت ، حکم ، سرایت به تمام مسکرات می کند، هر چند شراب نباشد. یا اینکه علت ، مدلول لفظ باشد، ولو به مناسبت حکم وموضوع ، در این صورت ، به اتفاق کلّیه مذاهب اسلامی ، باید آن را اخذ کرد.
ولی چنانچه دست یافتن به علت آن ، بسختی انجام گیرد، شیعه آن را نمی پذیرد؛ زیرا ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - آن را مردود دانسته و از پیروی حکم شرعی مستفاد از طریق آن ، منع کرده اند. بعلاوه ادله ای را که برای حجّیت آن ، مورد اعتماد قرار داده اند، از اثبات آن قاصر است .
آنچه درباره قیاس گفته شد، درباره استحسان هم جاری است ؛ زیرا - چنانکه می گویند - استحسان قیاس خفی است و ادله اعتبار آن ، نارساتر از ادله قیاس است .
اما ((مناسب مرسل ملایم )) به گفته متکلمین اصولی ، یا ((مصالح مرسله )) در نظر فرقه مالکی یا ((استصلاح )) به عقیده غزالی (۳۸) راجع به معنای آن و میزانی که می توان اخذ به آن کرد و تقدیم آن بر ادله اولیه ، انظار فقها مختلف است .
استاد ((خلاّف )) آن را بدین گونه تعریف می کند: ((مصلحتی است که شارع ، حکمی برای اثبات آن تشریع نکرده است و هیچ دلیل شرعی هم بر اعتبار یا الغای آن ، دلالت ندارد))(۳۹) .
با این مفهوم ، شیعه اخذ به آن را جایز نمی داند تا چه رسد که آن را بر ادلّه اولیه مقدم بدارد؛ چون شیعه ، اجماع دارد بر حرمت تشریع ، تشریع به این معنا هم بدین گونه است که می گویند: ((داخل نمودن چیزی که از شرع نرسیده در شرع مقدس )) سخن مناسب با این تعریف ، یکی از آشکارترین مظاهر تشریع است .
تعجب از بعضی محققان سنّی است که گفته اند: شیعه چنین تشریع را مورد پذیرش قرار داده و مقدم بر نصوص می دانند.
مؤ لف بزرگوار در مجله ((العرفان )) و در همین کتاب (۴۰) ، آن را به کلی بی اساس دانسته و نظر شیعه را در این باره - چنانکه می باید - تشریح نموده است ...
در کتب اصول فقه شیعه و کتابهای فقهی استدلالی این طایفه ، ذخایر تشریعی بسیاری هست که از پرتو فتح باب اجتهاد، پدید آمده است . به طوری که اگر آن را بر اصول خود عرضه دارند و از آن استفاده نمایند، بسیاری از اصلاح طلبان که می خواهند قوانین جدید را جایگزین احکام اولیه نمایند و قوانین تازه ای را به نام ((مصالح مرسله )) که مستند به اساس شرعی هم نیست ، به جای آنها وضع کنند، بی نیاز می گرداند.
ما امیدواریم حقوقدانان ما که به این بحثها توجه دارند، ونیز بزرگان فقهای اهل تسنّن که به تقلید از پیشینیان خود، درهای اجتهاد را به روی خود بسته ، و در این مدت طولانی ، خود را از مهمترین ذخیره عقلی ، محروم کرده اند، از تجارب برادران شیعه خود، در این راه استفاده نمایند.
خلاصه کلام اینکه : کتاب ، سنّت واجماع که ملحق به آنهاست ، هر دو بالطبع بر بقیه ادلّه ، مانند قیاس ، استحسان ، مصالح مرسله وغیره - که عنوان ادله متعدد به خود گرفته اند - مقدم می باشند.
بنابراین هیچ مجتهدی را نمی رسد که با وجود نصّ معمول ، چیزی از این قواعد یا اصول عقلی را بر خلاف آن ، مورد عمل قرار دهد.
از آنجا که بحث ما در این مقدمه ، متعرض اعمال ، فتاوی و احکامی است که در صدر اسلام پدید آمده است ، دور از وقایع است که پیش از بررسی روش آنها در این مورد، نظریات خود را در تقدیم رتبه دلیلی بر دلیل دیگر، ابراز بداریم .
بعضی از مورخان نقل می کنند که وقتی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - معاذ ابن جبل را از جانب خود روانه یمن کرد، از وی پرسید: هرگاه مسئله ای برای تو پیش آمد، درباره آن چگونه حکم می کنی ؟
معاذ گفت : بر آیات کتاب خدا قضاوت می کنم .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: اگر در کتاب خدا حکم آن را نیافتی چه ؟
معاذ گفت : طبق سنّت رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - عمل می کنم .
حضرت فرمود: اگر در کتاب و سنّت چیزی نیافتی ، چه می کنی ؟
گفت : مطابق رأ ی خود اجتهاد می کنم و منحرف هم نمی شوم (۴۱) .
گفته شده که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - معاذ را متعاقب این بیان ، مأ مور قضاوت در یمن نمود. و چنانکه در تتمه روایت هست ، او را مورد ستایش قرار داد و فرمود: ((خدا را حمد می کنم که فرستاده خود را مطابق رضای پیغمبرش موفق داشت ))(۴۲) .
در حدیث میمون بن مهران است که : ((هرگاه دعوایی نزد ابوبکر می آوردند، نگاه به کتاب خدا می کرد، اگر حکمی در آن می یافت ، مطابق آن قضاوت می کرد، و چنانچه از دسترسی به حکم ، عاجز می ماند، بیرون می آمد و از مسلمانان می پرسید و می گفت : فلان دعوا را نزد من آورده اند، آیا شما اطلاع دارید پیغمبر در این مورد به نحوی حکم کرده باشد؟)).
گاهی می شد که عده ای نزد وی گِرد می آمدند و همگی در آن خصوص ، احکامی از پیغمبر نقل می کردند و ابوبکر می گفت : خدا را شکر که افرادی در میان ما قرار داد که علم پیغمبر را برای ما حفظ کنند!
و چنانچه از یافتن سنّت پیغمبر هم درمانده می گشت ، بزرگان و برگزیدگان مسلمین را دعوت می کرد و با آنها به مشورت می پرداخت . و همین که رأ ی آنها بر امری قرار می گرفت ، مطابق آن حکم می کرد(۴۳) .
و از دستورهایی که عمر به شریح قاضی داده است ، نظیر این سخن یا مضمون آن با زیادتی هست ؛ آنجا که عمر به شریح دستور می دهد که : ((... بنابراین اگر موردی پیش آمد که حکم آن در قرآن نبود و از سنّت پیغمبر هم خبری نرسیده بود، و هیچیک از اهل علم نیز قبل از تو درباره آن نظر نداده بود، یکی از دو کار را انتخاب کن : اگر خواستی با رأ ی خود اجتهاد کنی و به علتی آن را مقدم بداری ، مقدم بدار، وگرنه آن را به تأ خیر بینداز. و به نظر من اگر به تأ خیر بیندازی برای تو بهتر است ))(۴۴) .
و از عبداللّه مسعود روایت شده است که گفت : اگر دعوایی به شما عرضه شد، باید مطابق آنچه در کتاب خداست قضاوت کنید و اگر در کتاب خدا حکمی نبود، به همان گونه که پیامبر حکم کرده است قضاوت نمایید، و اگر موردی پیش آمد که نه در کتاب خدا حکمی داشت و نه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - درباره آن قضاوت نموده بود ، مطابق نظر افراد شایسته امّت عمل کنید ، و چنانچه موردی بود که نه در کتاب خدا حکمی باشد و نه از پیغمبر چیزی رسیده بود و نه افراد شایسته نظری دادند، به رأ ی خود عمل کنید و اگر عمل به رأ ی را ناخوش داشتید، برخیزید و شرم نکنید(۴۵) .
و نظایر اینها از احادیث وارده از صحابه فراوان است . و می توانید به موارد آنها در کتب اصول فقه مراجعه کنید.
دکتر ((گلدزیهر)) (خاورشناس معروف ) درباره اخباری که وجود رأ ی را در زمان پیغمبر و عمر ثابت می کند، شک کرده است . از جمله این اخبار، خبر پیغمبر با معاذبن جبل در اعزام وی به یمن و سفارش عمر به شریح قاضی و مکتوب او به ابو موسی اشعری است که در آن بسیاری از قوانین قضا و طرقی را که در موارد عدم دسترسی به نص ، می توان به وسیله آن قضاوت نمود، بیان کرده است . بویژه در این مکتوب ، اصطلاح قیاس - که بعدها شناخته شد - هم آمده است (۴۶) .
به نظر این خاورشناس - که به گفته محمد یوسف موسی ، در مطالعات اسلامی تحقیق زیادی به عمل آورده است - عمل به رأ ی در قرن اول اسلام پدید آمد، ولی رأ ی در این مرحله بسیار پیچیده و خالی از توجیه ایجابی و دور از مذهب و طریقه مخصوص به آن بود. سپس در عصر بعدی ، حدّ معینی پیدا کرد و به صورت ثابتی در آمد و از آن موقع ، کلمه ((قیاس )) را برای آن در نظر گرفتند(۴۷) .
دکتر موسی ، تردید ((گلدزیهر)) خاورشناس و همفکران او را به علت دوری آنها از فهم روح اسلام ، مردود دانسته و می گوید: روایاتی که ((ابن القیم )) ذکر کرده است برای رساندن این معنا کافی است . ولی او سپس ‍ می گوید: ((حقیقت این است که ((رأ ی )) در این فترت از فترتهای تاریخ فقه اسلامی ، قیاسی که بعدها در عصر فقهای چهار مذهب مشهور شناخته شد، نیست )).
اما رأ یی که بعضی از صحابه آن را استعمال می کردند، اگر همین قیاس ‍ نباشد، چندان هم از آن دور نیست . هر چند درباره ((علت حکم )) و روشهای آن و سایر مباحثی که می باید برای استعمال قیاس آورده شود، از آنچه ما در عصر آن فقها شناخته ایم چیزی به ما نرسیده است (۴۸) .
ارزش تردید این خاورشناس و رد آن هر چه باشد، آنچه تردید ندارد و در بحث ما اهمیت دارد این است که قسمتی از مضامین آن طبیعی است . و آن هم تعلّق به موقعیت صحابه در برابر حکم منصوص علیه در کتاب یا سنت و عدم تجویز اخذ به غیر آن دارد. بویژه که امثال این آیات هم در مقابل آنها قرار داشته است : ((وَما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ومانَهاکُم عَنْهُ فَانْتَهُوا))(۴۹) .
با این وصف ، بعضی از صحابه به طور طبیعی عمل کرده اند و ناچار آراء مخالفی اظهار می داشتند. و این هم یا به واسطه حالت نفسانی مخصوص ‍ به آنها و یا به علت موقعیتی بود که آنها را ناگزیر از آن می ساخت .
گاهی هم اتفاق می افتاد که بعضی از صحابه در مواردی که نصّی نبود، خود را به آراء دیگری مأ نوس می کردند و بدین گونه ، بذر ((اجماع )) به معنای مصطلح میان متأ خّران را پاشیده و برای خود پدید آوردند. چنانکه به نظر من می رسد، آنها اغلب در این موارد پناه می بردند به وظیفه شاک که از رأ ی یا عقل گرفته می شد، هر چند آن رأ ی و عقل ، به مفهوم امر آنها که گلدزیهر و دکتر موسی گفته است ، نبود.
طبیعی بود که صحابه پیش از فحص نص از کتاب یا سنّت ، در این واقعه یا مورد عمومی تری ، ناگزیر به این وظیفه نمی شدند، بویژه که به گفته ابن حزم اندلسی : ((می دانیم که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در مدینه بود، و اصحاب آن حضرت به واسطه کمی آذوقه وسختی معیشت در حجاز، در تلاش معاش بودند. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فقط در حضور اصحاب حاضر ، فتوا می داد و حکم صادر می کرد. و تنها با نقل یک یا دو نفر از حاضران مجلس بود که حجت بر غایبان ، تمام می شد. و احکام اسلامی نیز آنها را فرا می گرفت ))(۵۰) .
و نیز ابن حزم می گوید: ((به طور قطع می دانیم که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - وقتی فتوا می داد یا حکم صادر می کرد، برای این منظور، گروهی از مردم مدینه را گرد می آورد. این چیزی است که تردید ندارد. ولی پیغمبر اکتفا می کرد به کسانی که در حضور او بودند و می دید که آنچه به حاضران می گوید، شامل غایبان هم می شود. این موضوعی است که هر کس دارای حس سالم باشد، نمی تواند آن را انکار کند))(۵۱) .
و نیز اگر به گفته ((ابن حزم )) حجت به وسیله حاضران ، بر غایبان قائم می گردد و بالفعل هم قائم می باشد، غایبان نمی باید فحص از آن را ترک گویند، و به وظایف شاک رو آورند، تا از دسترسی به آن مأ یوس ‍ گردند.
بعضی از آن احادیث دلالت دارد که سیره اصحاب به همین نحو جاری بوده است . از جمله در حدیث میمون بن مهران است که : ((اگر حکمی در کتاب (قرآن ) نبود، و سنتی از پیغمبر در آن خصوص وجود داشت ، مطابق آن حکم شود، و چنانچه دسترسی به سنّت نبود،باید بیرون برود واز مسلمانان سؤ ال کند)).
کتاب ((اجتهاد در مقابل نصّ)) مشتمل بر اعمال واحکام و فتاوایی است که از بعضی بزرگان صحابه در زمان حیات رسول اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - وبعد از آن حضرت ، صادر شده و با هیچ یک از این مبانی - با اختلافی که دارند - هماهنگ نیست .
بعضی از آنها صریحاً مخالف نصوص کتاب و سنّت است که در موضوع آنها رسیده است . آن هم با علم به مخالفت که اگر حمل به صحت و عذر صاحبان آنها نبود، به معارضه نزدیکتر بود تا به اجتهاد.
بعضی دیگر نیز صریحاً مخالف با نصوص است ، با این فرق که صاحبان آن جاهل به نصوص و ارجاع حکم به آن ، بعد از آگاهی بودند.
این قسم مخالفت با نص ، اگر بر وفق قواعد مقرر نزد آنها بوده ، عادتاً نمی باید مؤ اخذه ای داشته باشد، به این معنا که صاحب آن ، کوشش خود را در فحص از دلیل اولی به عمل آورده است ، ولی از دسترسی به آن مأ یوس شده و پس از یأ س ، فتوا داده یا حکم نموده است .
و به این علت که این فتاوا، اعمال و احکام به واسطه عدم اقدام اصحاب آن به فحص یا کوتاهی آنها از بررسی کامل در اطراف آن بر این اسلوب ، جاری نبوده است ، بویژه که آگاهان به آنها نزدیک بودند. و اگر جای فحص و سؤ ال بود می باید سؤ ال نمایند، صاحبان آنها عادتاً باید مؤ اخذه شوند؛ چون به خاطر وجود اشخاص مطلع ، حجت بر آنها قائم بود. و چنانکه در سابق از ابن حزم نقل کردیم ، حجت هنگام صدور نص ‍ در واقعه ، بخاطر کسانی که در محضر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بودند، بر غایب قائم می گردید، بعلاوه مخالفت این فتاوا، احکام و اعمال با آنچه خود آنها در امثال این وقایع معمول داشتند.
قسم سوم آن ، اجتهاد در مدلول نص و انتخاب روشی است که مخالف مقتضای ظاهر آن است . و عکس مفهومی است که معاصران آنها فهمیده اند. این نوع اجتهاد، در حقیقت بازگشت به الغای نص می کند، هنگامی که حجیت ظهور، در این قبیل مباحث ، حاکم باشد.
این معنای همان ((اجتهاد در مقابل نص )) است که مؤ لف آن را عنوان این کتاب قرار داده است ؛ زیرا همگی بازگشت به اجتهادات و اعمال رأ یهایی می کند که به طور قطع و واقع ، نصوص بر خلاف آن قائم است .
بعضی از فصول تاریخی کتاب ، با این اجتهادها در مقابل نص وفتواها، بستگی کامل دارد و به عنوان ((فصل )) از بحثهای اصلی کتاب ، مشخص ‍ گشته است (۵۲) .
یک نگاه اجمالی به هر یک از مسائل مهم کتاب ، میزان رنج و کوشش ‍ مؤ لف بزرگوار را در تتبّع و استخراج این مسائل از مظان آنها در کتب تاریخ و حدیث و دقت نظر و فکر عمیق و قدرت علمی معظم له را کاملاً جلوه گر می سازد، به طوری که در کمتر کسی از محقّقان مشابه ، سراغ داریم .
اسلوب کتاب نیز همان روش مخصوص مؤ لف عالیقدر در کلیه مؤ لفاتش ‍ می باشد که اصالت و رسایی و کوتاهی عبارت با معانی بلند در کمال ایجاز واختصار در آن می درخشد.
کافی است که در تعریف این بحثها از نظر عمومی بگوییم که : این کتاب پر ارج ، بهترین معرف قدرت روح بزرگ انسانی در مبارزه با عامل زمان ، با همه طول مدت آن است ؛ زیرا مؤ لف بزرگوار، این کتاب را در زمانی تأ لیف نموده است که ۸۵ سال از عمر گرانبهای خود را به خواست خداوند، پشت سر می گذارد و خلاصه تجارب بیش از نیم قرن خود را در بحث و تنقیب و تحقیق ، در آن به ودیعت گذارده است .
کتاب ((اجتهاد در مقابل نص )) آخرین اثر گرانبهایی است که از قلم شریف وی تراوش نموده است .
آقای حکیم بحث خود را پس از این ، در نُه صفحه دیگر درباره شخصیت والای مؤ لف فقید و آثار فکری وعملی و اندیشه های سیاسی ، دینی و اصلاحی او ادامه داده است . در اینجا به مختصری از آنها اکتفا می کنیم :
((سخن از شخصیت والای مؤ لف بزرگوار به بیش از نیم قرن قبل بازگشت می کند. او در نجف اشرف تحصیل کرد، و از چهره های درخشان فضلای آن مرکز بزرگ علمی بود که در آن گذشته از علوم عربیت ، فقه ، اصول ، فلسفه ، شعر و ادب هم تدریس می شده است .
سید بزرگوار در زمان جوانی در لبنان (وطن خود) با استعمار فرانسوی که لبنان و سوریه را در اشغال داشت به مبارزه برخاست . و در این راه دچار مصائب زیادی شد. از جمله این که حدود بیست کتاب از تأ لیفاتش را فرانسویان طعمه خویش ساختند. او از لبنان تبعید شد و سالها در تبعید بسر می برد.
پس از بازگشت به وطن ، اقدام به تأ سیس مؤ سسات عام المنفعه برای شیعیان جنوب لبنان کرد. همین کار را در زمان وی مرحوم آقا سید محسن جبل عاملی در سوریه انجام داد.
مؤ لف در شهر ((صور)) ((مدرسه جعفریه )) را تأ سیس کرد و در کنار برنامه های درسی جدید، دروس دینی را هم قرار داد. و سرپرستی آن را به پسرش ((سید جعفر شرف الدین )) واگذار نمود تا اهداف دینی او را در آن مدرسه تحقق بخشد.
او در نظر داشت در آن مدرسه بخشی را هم به آماده سازی طلاّب علوم دینی اختصاص دهد که در آینده آنها را برای تکمیل معلومات خود تا سر حد اجتهاد روانه نجف اشرف کند.
از آثار فکری و قلمی او باید از ((الفصول المهمه ))، ((المراجعات ))، ((کلمة حول الرؤ یه ))، الی المجمع العلمی )) و ((اجوبة موسی جار اللّه )) یاد کنیم که همگی در پیرامون مسائل کلامی به طرزی نوین بحث می کند . بهترین آنها کتاب ((المراجعات )) است که مسائل کلامی و عقیدتی شیعی و سنّی میان او و شیخ وقت الازهر مصر مبادله شده و او عالیترین مسائل را با بهترین عبارات مطرح ساخته است .
علاّمه فقید در فقه نیز مسائل و مباحثی را به منظور ارائه نظرات ژرف فقهای شیعه ، تدوین نموده که می توان آنها را در کتابش ((مسائل فقهیه خلافیه )) دید. من در دیدارم از وی در لبنان پیشنهاد کردم کاش این مباحث را بیشتر و مفصل تر دنبال می کرد؛ زیرا عصر و زمان ما نیاز مبرمی به آن دارد.
آن بزرگوار در پاسخ ، مژده داد که اقدام به تأ لیف کتابی نموده مشتمل بر تاریخ مسائل مورد اختلاف فریقین در فقه و کلام از صدر اسلام تا زمان تشکل مذاهب اسلامی در اواسط عصر عباسی . او نامش را ((اجتهاد در مقابل نص )) گذارده است .
وقتی به نجف اشرف باز گشتم ، قسمتهایی از آن را برای ((مجمع علمی منتدی النشر)) می فرستاد تا مورد استفاده دانشجویان قرار گیرد، ولی تا از ایشان خواستیم کتاب را به صورت کامل برای ما بفرستد. و چون کتاب رسید توفیق انتشار آن را بدین گونه که می بینید یافتیم . امیدواریم در آینده نیز توفیق نشر این قبیل کتابها را داشته باشیم .

نجف اشرف :محمّد تقی حکیم --------------------------- ۲ - عمر با سفارش ابوبکر خلیفه می شود!


دومین موردی که ابوبکر و پیروانش ، در مقابل نصّ صریح ، اجتهاد کردند، هنگامی بود که وفات ابوبکر فرا رسید و سفارش نمود که بعد از او عمر خلیفه باشد!!
امیرالمؤ منین - علیه السّلام - در نهج البلاغه می فرماید: ((در حالی که او در زمان حیاتش ، خلافت را اقاله می کرد (و به زبان ، خود را از خلافت کنار می کشید و می گفت مرا رها کنید که با وجود علی ، من کسی نیستم )، پس از مرگش ، این منصب را برای دیگری (عمر) تهیّه می دید و آن را مانند دو پستان شتر، میان خود تقسیم نمودند))(۸۰) .
عجب ! عجب ! مردی چیزی را از مالک آن به زور می گیرد و آن را به هر کس که خواست تفویض می کند، بدون اینکه از کیفر فردا وحساب وعتاب سرای دیگر، واهمه داشته باشد!!
گویی او فراموش کرده بود ، یا خود را به فراموشی می زد که پیغمبر ، خلافت بعد از خود را به علی - علیه السّلام - و پس از او به امامان اولاد او واگذار نمود. و آنها یکی از دو چیز سنگینی هستند که هر کس به آنها چنگ زند گمراه نمی شود و کسی که در امر دین ، به روش آنها گام بر ندارد، به حق رهنمون نمی گردد.
اهل بیتی که در کفّه ترازو، هموزن قرآن هستند و تا روز قیامت که بر حوض کوثر بر پیغمبر وارد شوند، از هم جدا نمی گردند.
خاندانی که همانند کشتی نوح هستند که هر کس در آن نشست نجات یافت و کسی که از آن روی برتافت ، غرق گردید.
و همچون باب حطّه بنی اسرائیل می باشند(۸۱) که هر کس قدم در آن گذاشت ، آمرزیده شد. و امان اهل زمین از عذاب الهی هستند. و باعث مصون ماندن امت از اختلاف در دین می گردند. و هرگاه قبیله ای با آنها به مخالفت برخیزد، کارش به اختلاف می کشد وبه صورت حزب شیطان درمی آید...
و سایر نصوص صریحی که شایستگی ائمّه طاهرین - علیهم السّلام - را برای خلافت بعد از پیغمبر، بر تمامی مردم ، ثابت می کند. ما در کتاب ((المراجعات )) قسمتی از آنها را آورده ایم (۸۲) . به آنجا مراجعه کنید(۸۳) . --------------------------- ۴ - تخلّف از پیوستن به سپاه اسامه


یکی دیگر از مواردی که خلیفه اول در مقابل نصّ صریح پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، اجتهاد نمود و بر خلاف فرمان حضرت ، عمل کرد، ماجرای سپاه اسامة بن زید بن حارثه بود. پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - این سپاه را در دم واپسین خود، در سال یازدهم هجری برای جنگ با روم در سرزمین شام و جبران شکست قبلی بسیج کرد. در این مورد نیز نصوصی هست که - خواهیم گفت - به آن عمل نکردند. اینک تفصیل ماجرا:
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - برای سپاه ((اسامة بن زید)) اهمیت زیادی قایل بود.به طوری که به اصحاب دستور داد، خود را برای گرد آمدن در زیر پرچم ((اسامه )) مهیا سازند. و در این باره به آنها تأ کید بلیغ فرمود.
آنگاه به منظور تقویت اراده وتحریک همّت آنان ، شخصاً بسیج نمودن آنها را به عهده گرفت . و بدین گونه کلیّه بزرگان مهاجر و انصار؛ امثال ابوبکر، عمر، ابوعبیده جرّاح ، سعدبن ابی وقّاص و غیره را در سپاه اسامة بن زید گِرد آورد. این واقعه در سال یازدهم هجری ، چهار شب مانده به آخر ماه صفر اتفاق افتاد(۸۶) .
روز بعد پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - اسامه را احضار نمود و فرمود: من تو را فرمانده این سپاه نموده ام . هم اکنون آهنگ محلی کن که پدرت در آنجا شهید شده است . و با دشمنان خدا پیکار کن . با مردم اُبْنی (۸۷) نبرد کن و کار را بر آنها سخت بگیر. با شتاب حرکت کن تا از وضع دشمن ، زودتر آگاه شوی . اگر خداوند تو را بر آنها پیروز گردانید، در میانشان زیاد توقّف مکن . راهنمایانی با خود ببر. و جاسوسان و پیشقراولان را پیشتر بفرست .
چون روز بیست و هشتم صفر فرا رسید، عارضه بیماری رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - که منجر به رحلت آن حضرت گردید، آشکار گردید و به دنبال آن تب نمود و بستری شد. بامداد روز ۲۹ وقتی حضرت دید اصحاب از بسیج شدن کوتاهی می ورزند، شخصاً به نزد آنها رفت و ایشان را ترغیب به حرکت نمود.
سپس به منظور تحریک روح سلحشوری وتقویت اراده آنها،پرچم را با دست خود، برای اسامة بن زید (فرمانده سپاه ) برافراشت و فرمود: ((به نام خدا و در راه او جهاد کن و با هر کس منکر خداست پیکار نما)).
آنگاه پرچم برافراشته را به دست ((بریده )) داد و ((جُرْف )) را لشکرگاه ساخت . اصحاب در آنجا نیز کوتاهی نشان دادند و با همه نصوص ‍ صریحی که از آن حضرت مبنی بر وجوب تسریع در رفتن به مقصد، شنیدند و دیدند، ترتیب اثری به آن ندادند!!.
کلیّه مورّخان و سیره نویسان اسلامی ، اتفاق دارند که ابوبکر و عمر در سپاه اسامه بودند. این موضوع را در کتب خود از مسلمات دانسته اند. و چیزی نیست که مورد اختلاف باشد. شما خواننده گرامی می توانید برای اطلاع به کتابهایی که از این لشکرکشی سخن گفته است مانند: طبقات محمدبن سعد، تاریخ طبری ، تاریخ ابن اثیر، سیره دحلانی و غیره مراجعه کنید.
حلبی ، در جلد سوّم سیره خود آنجا که از این لشکرکشی سخن می گوید، داستان جالبی را نقل می کند که عیناً در اینجا می آوریم . او می نویسد:
((وقتی مهدی عباسی وارد بصره شد،دید مردم در ((هوش وذکاوت )) به ایاس بن معاویه مَثَل می زنند در حالی که او پسر بچه ای بیش نبود، اما چهار صد نفر از علما و طیلسان پوشان پشت سرِ او قرار داشتند.
مهدی گفت : تف بر این ریشها! آیا در میان اینان کهنسالی نیست که به جای این پسر بچه ، جلو آنها بیفتد؟
سپس از ((ایاس )) پرسید: چند سال داری ؟
او گفت : سن من به اندازه سن اسامة بن زید است هنگامی که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - او را به فرماندهی سپاهی برگزید که ابوبکر وعمر در آن بودند!
مهدی عباسی گفت : آفرین ! تو باید هم پیشرو اینان باشی .
حلبی می گوید: ((سن وی در آن موقع ، هفده سال بود)).
گروهی از صحابه از انتصاب ((اسامة بن زید)) در آن سن و سال کم ، به پیغمبر اکرم ایراد گرفتند همانطور که قبلاً نیز فرماندهی پدرش ((زید)) را مورد نکوهش قرار دادند. با اینکه این عده دیدند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - شخصاً او را به این منصب برگزید و فرمود: تو را فرمانده این سپاه نمودم . و با اینکه تبدار بود، با دست خویش پرچم فرماندهی را برایش برافراشت ، مع الوصف همه اینها مانع نکوهش آن دسته از صحابه ، از فرماندهی وی نگردید و سخت به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - خرده گرفتند!
رسول اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - از نکوهشها و خرده گیریهای آنان بشدت خشمگین گردید(۸۸) تا جایی که در عین بیماری و در حالی که سر مقدس را از شدّت تب بسته و حوله ای به خود پیچیده بود، روز شنبه ، دهم ربیع الا وّل ، دو روز پیش از آنکه وفات کند (البته طبق روایات اهل تسنّن ، زیرا مشهور میان شیعه این است که حضرت در روز ۲۸ صفر، زندگانی را وداع گفت ) به منبر رفت و - به طوری که همه محدثین شیعه و سنّی نقل کرده اند و صدور آن را از آن حضرت اعتراف دارند - پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
((ای مردم ! این چه سخنی است که از بعضی از شما راجع به انتصاب ((اسامه )) از جانب من ، سر زده است ؟ این که مرا در انتصاب ((اسامه )) مورد سرزنش قرار می دهید، تازگی ندارد، قبلاً نیز در خصوص فرماندهی پدرش ، از من نکوهش ‍ نمودید! به خدا قسم ! زید لیاقت داشت که فرمانده لشکر باشد و بعد از او نیز پسرش ‍ این لیاقت را دارد)).
آنگاه به آنها سفارش اکید فرمود که هر چه زودتر خود را به لشکرگاه اسامه برسانند. متعاقب آن ، اصحاب ، دسته دسته با حضرت وداع نمودند و روی به لشکرگاه در ((جرف )) نهادند. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نیز همچنان آنها را تشویق می کرد که در رفتن شتاب کنند.
حتّی هنگامی که بیماری حضرت شدّت یافت نیز پیوسته می فرمود: ((در تجهیز سپاه اسامه بکوشید، سپاه اسامه را حرکت دهید، سپاه اسامه را روانه کنید)) در حالی که پیغمبر این سخنان را تکرار می کرد، آن دسته از صحابه ، همچنان از رفتن استنکاف می ورزیدند و سستی نشان می دادند!
روز دوم ، یعنی دوازدهم ربیع الا وّل ، اسامه ، از لشکرگاه خارج شد و به حضور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - رسید. حضرت دستور داد که فوراً حرکت کند و فرمود: به یاری خداوند باید فردا حرکت کنی . اسامه نیز با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - وداع نمود و به لشکرگاه رفت .
سپس همراه عمر و ابوعبیده جرّاح نزد پیغمبر بازگشت . و هنگامی که وارد خانه حضرت شد، پیغمبر در حال احتضار بود و لحظه ای بعد به جهان باقی شتافت (روحی وارواح العالمین له الفداء).
سپاه نیز با پرچم وارد مدینه شد . سپس اصحاب تصمیم گرفتند اعزام سپاه را به کلّی لغو کنند. موضوع را با ابوبکر در میان گذاشتند و بر تصمیم خود سخت اصرار ورزیدند ! با اینکه اهتمام پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را در اعزام این سپاه دیدند، و عنایت فوق العاده حضرت را برای تسریع در روانه ساختن آن و نصوص و سخنان پی در پی او را در این باره شنیدند؛ به طوری که حضرت ، مترصّد اخبار آن بود و سعی بلیغ برای اعزام آن به کار برد. و شخصاً اسامه را به فرماندهی آن منصوب داشت و پرچم او را با دست خود برافراشت و فرمود: بامداد فردا به یاری خداوند حرکت کن .
اگر خلیفه (ابوبکر) مانع نبود، بقیه اصحاب تمام لشکر را به شهر برمی گردانیدند و پرچم را پایین می کشیدند، ولی ابوبکر به این کار تن در نداد. وقتی صحابه دیدند که وی مصمم است سپاه اسامه را اعزام دارد، عمر بن خطّاب آمد و از طرف انصار (اهل مدینه ) از وی خواست که اسامه را از فرماندهی سپاه عزل کند ودیگری را به جای وی منصوب بدارد ؛ ولی ابوبکر صلاح ندید(۸۹) و از عزل اسامه و جلوگیری از اعزام لشکر ، امتناع ورزید ، تا جایی که محاسن عمر را گرفت (۹۰) وگفت : ای پسر خطّاب !مادرت به عزایت بنشیند، کاش تو را نزاییده بود. پیغمبر او را فرمانده سپاه نموده و تو به من می گویی او را عزل کنم ؟!!
سرانجام سپاه را اعزام داشتند. اسامه با سه هزار جنگجو که هزار رأ س ‍ اسب در اختیار داشتند، از اردوگاه به حرکت درآمد.
همانگونه که پیامبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمان داده بود، اسامه به مردم ((ابنی )) حمله برد و طی جنگ نمایانی ، توفیق یافت و قاتل پدرش ‍ (زید بن حارثه ) را به قتل رساند. در این جنگ ، حتی یک نفر از مسلمانان کشته نشد. اسامه در آن روز سوار اسب پدرش بود. و شعار آنها ((یا منصور امّت ))؛ یعنی همان شعار پیغمبر در جنگ بدر بود. هنگام تقسیم غنایم ، اسامه دو سهم به سواره ها و یک سهم به پیادگان اختصاص ‍ داد و خود نیز یک سهم برداشت !
هنگامی که پس از گفتگوی مفصّل ، سپاه ((اسامه )) از مدینه خارج شد ، گروهی از کسانی که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آنها را مأ مور ساخت در سپاه او قرار گیرند و تحت فرماندهی او به میدان جنگ بروند ، از رفتن سرپیچی نمودند! در صورتی که به گفته شهرستانی (۹۱) - در مقدمه چهارم کتاب ملل و نحل - پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به اصحاب فرمود: ((در سپاه اسامه گِرد آیید، خدا لعنت کند کسی را که از آن سر باز زند))!(۹۲) .
علت اینکه آنها نخست از حرکت با سپاه اسامه کوتاهی نشان دادند و در پایان نیز از رفتن سر باز زدند، این بود که می خواستند پایه های سیاست خود را محکم کنند، و به آن سر و سامانی ببخشند. و این عمل را بر نصّ صریح و دستور اکید پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - مقدّم داشتند؛ زیرا می دیدند که این کار، برای حفظ موقعیت سیاسی شان لازم است ؛ چون می دانستند که اعزام سپاه با کوتاهی آنان و امتناع ایشان از رفتن ، منتفی نمی شود، ولی اگر آنها قبل از وفات پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به جنگ بروند، خلافت از دستشان بیرون خواهد رفت .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم می خواست پایتخت از وجود آنان خالی بماند، تا پس از وی راه برای خلافت امیرالمؤ منین علی بن ابیطالب - علیه السّلام - کاملاً هموار گردد. و هنگامی که آنها مراجعت کردند، در عمل انجام یافته قرار گیرند و از کشمکش و اختلاف ، بر کنار بمانند.
علت اینکه پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - اسامه ؛ جوان هفده ساله (۹۳) را به فرماندهی آنها منصوب داشت ، این بود که می خواست جلو تندروی برخی را بگیرد. و سرکشان آنها را مطیع سازد و از اختلافات بعدی مأ مور، نسبت به آمر، جلوگیری به عمل آورد.
ولی آنها پی به منظور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بردند، و نخست از فرماندهی جوانی چون اسامه ، نکوهش کردند و سپس از رفتن با وی کوتاهی نشان دادند، به طوری که تا حضرت زنده بود از لشکرگاه مدینه حرکت نکردند. پس از آن نیز سعی کردند اعزام لشکر را ملغی کنند و پرچم را از دست اسامه بگیرند و او را معزول سازند. و در پایان نیز بسیاری از ایشان از پیوستن به لشکر امتناع ورزیدند که قبل از همه ابوبکر و عمر بودند.
بنابراین ، پنج موضوع در ماجرای سپاه اسامه بود که آنها به آن نصوص ‍ صریح عمل نکردند؛ چون می خواستند رأ ی خود را در امور سیاسی حفظ کنند و در مقابل نصّ پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، اجتهاد نمایند.
شیخ الاسلام البشری (رئیس وقت جامع الازهر) در یکی از مراجعات ما از طرف آنها عذر آورده است که : هر چند پیغمبر، ایشان را ترغیب فرمود که در اسرع وقت به سپاه اسامه بپیوندند و چنان کار را بر آنها سخت گرفت که وقتی پرچم را به دست اسامه داد فرمود: فردا به سوی اهل ((ابنی )) روانه شو. و به وی مهلت نداد که تا عصر بماند. و تأ کید فرمود که در حرکت شتاب کند،ولی حضرت بلافاصله بیمار شد،به طوری که بیم آن داشتند که مرگش فرا رسد. از این رو اصحاب نمی توانستند پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را در آن حال رها کنند. لذا در لشکرگاه صبر کردند تا ببینند حال مزاجی حضرت چه خواهد شد!!!
این هم از کثرت علاقه آنها به پیغمبر و توجه دلهای ایشان به آن حضرت بود. علت کوتاهی آنها از پیوستن به سپاه اسامه نیز به خاطر انتظار دو منظور بوده است :الف :
منتظر بودند که یا از بهبودی پیامبر خوشحال شوند و یا در صورت فوت حضرت ، به فیض کفن و دفن وی نایل گردند! و زمینه را برای حکومت هر کسی که بنا شد بعد از آن وجود مقدس ، به خلافت برسد، مساعد نمایند، بنابراین ، آنها در این انتظار کشیدن ، معذور بودند و ایرادی به ایشان وارد نیست !
سرزنش آنها راجع به فرماندهی اسامة بن زید - با همه نصّ صریحی که قولاً و عملاً در این باره از پیغمبر شنیدند و دیدند - فقط بخاطر جوانی اسامه بوده است ؛ زیرا در میان اصحاب ، افراد کهنسال و سالخورده وجود داشتند و طبیعی است که دلهای آنان برای اطاعت از جوانان آمادگی نداشت و حاضر به تسلیم آنها نبود. بنابراین ناخوش داشتن فرماندهی اسامه از جانب ایشان ، بدعت نبوده ، بلکه مقتضای طبیعت بشری و سرشت آدمی بوده است !
اما اینکه آنها بعد از وفات پیغمبر، تقاضا کردند ((اسامه )) از مقام فرماندهی معزول گردد، برخی از دانشمندان گفته اند، آنها تصور می کردند خلیفه نیز بخاطر مصلحتی که ایشان در نظر داشتند، با ایشان موافقت خواهد کرد!
ولی شیخ الاسلام در همین جا می گوید: انصاف این است که من علتی را که مورد قبول عقل باشد، راجع به درخواست صحابه برای عزل اسامه - بعد از خشمناک شدن پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از سرزنش ایشان ، در خصوص اعطای مقام فرماندهی به وی و خارج شدن از خانه در حالی که از شدّت تب ، خود را پوشانده و سر را بسته بود و سخنانی که در منبر در این خصوص فرمود، و میان آنها از وقایع مشهور تاریخی بوده است - نیافتم .
بنابراین ، علت عذرخواهی ایشان بعد از آن وقایع ، موضوعی است که جز خداوند کسی نمی داند!
ب :
و امّا تصمیم آنها برای جلوگیری از اعزام سپاه اسامه و اصرار ایشان به ابوبکر در این خصوص - با اینکه اهتمام پیامبر را در اعزام سپاه و عنایت کامل حضرتش را برای تسریع در ارسال آن دیدند و سفارش پی در پی حضرت در این خصوص - همگی بخاطر حفظ پایتخت اسلام از هجوم مشرکان در صورت خالی بودن شهر از نیرو و دوری سپاه ، بوده است !
چنانکه با وفات پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، نفاق پدید آمد و یهود و نصارا قویدل شدند. و جمعی از طوایف عرب ، مرتد گشتند. و طوایف دیگری از پرداخت زکات امتناع ورزیدند.
از این رو صحابه از ابوبکر صدیق ! خواستند تا اسامه را از رفتن به سفر، منع کند، ولی او نپذیرفت و گفت : به خدا قسم ! مردن برای من بهتر از آن است که پیش از اجرای دستور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آغاز به کاری کنم !
این مطلبی است که محدّثان ما (اهل تسنّن ) از ابوبکر صدیق ! نقل کرده اند. افراد دیگر نیز چنانچه منظوری غیر از حفظ اسلام نداشته اند، از باز گرداندن سپاه اسامه معذورند. و امّا سرپیچی ابوبکر و عمر و دیگران از پیوستن به سپاه اسامه و همراهی با وی ، بخاطر نگاهداری سلطنت اسلامی و تقویت دولت محمّدی و حفظ خلافتی بود که امور دینی و مسلمانان ، در آن روز جز به وسیله آن محفوظ نمی ماند!!!
امّا آنچه از شهرستانی در کتاب ((ملل و نحل )) نقل کردید، ما آن را مرسل و بدون سند یافتیم . حلبی و سیّد دحلانی در سیره خود گفته اند: ((اصلاً در این باره حدیثی نقل نشده است ، اگر شما حدیثی از طریق اهل تسنّن روایت می کنید، مرا هم آگاه کن که موجب تشکّر من خواهد بود)).
ما در پاسخ او نوشتیم : شما کوتاهی اصحاب را در حرکت با سپاه اسامه و توقّف در لشکرگاه ((جرف )) در آن مدت ، با این که مأ مور بودند با شتاب به سپاه بپیوندند، مسلم گرفتید.
و نیز اعتراف نمودید که آنها پس از شنیدن و دیدن نصوص قولی و عملی پیامبر، تفویض مقام فرماندهی به اسامه را مورد سرزنش قرار دادند.
و مسلّم دانستید که اصحاب از ابوبکر خواستند تا اسامه را بعد از خشمناک شدن پیامبر از سرزنش ایشان در خصوص فرماندهی وی ، عزل کند. و خارج شدن حضرت با حالت تب و ناراحتی و خطبه ای که در منبر ایراد فرمود، جزء وقایع تاریخی دانستید که پیغمبر طیّ آن سخنان ، اسامه و پدرش را شایسته فرماندهی دانست .
این را هم مسلم گرفتید که آنها از خلیفه خواستند، سپاهی را که پیامبر مأ مور کرده بود، از رفتن باز دارد و پرچمی را که با دست مبارک برای اسامه برافراشت ، از وی بگیرد،با همه اصراری که حضرت در اعزام سپاه داشت وسفارشهای صریحی که در وجوب آن فرمود وهمه را دیدند.
و این را نیز تصدیق دارید که برخی را که پیامبر، مأ مور پیوستن به سپاه نمود و دستور داد تحت فرماندهی اسامه قرار گیرند، از آن کار، سر باز زدند.
شما همه این موضوعات را که مورّخان تصریح کرده ، و کلّیه محدّثین و حافظان اخبار آن را تأ یید نموده اند، اعتراف دارید.
خلاصه آنچه درباره معذور بودن آنان ذکر نمودید این است که اصحاب در انجام این امور به نظر خود مصلحت اسلام را منظور داشتند، نه اینکه موافق نصوص پیامبر عمل کرده باشند. ما هم در این مورد جز این ادعایی نکردیم !
به عبارت دیگر: موضوع سخن ما این است که آیا اصحاب ، خود را ملزم می دانستند کلیه نصوص پیامبر را معمول دارند یا نه ؟ شما شقّ اوّل را انتخاب کردید، و ما شقّ دوم را. پس اعتراف شما به اینکه ایشان در این موارد، عمل به اوامر پیامبر ننمودند، نظر ما را ثابت می کند. و اینکه آنها معذور بودند یا نه ، خارج از موضوع بحث است . چنانکه پوشیده نیست .
وقتی این را مسلم دانستید که آنها در موضوع سپاه اسامه ، مصلحت اسلام را - به نظر خود - بر نصوص پیامبر مقدّم داشتند ، چرا نمی گویید آنها در امر خلافت بعد از پیامبر نیز به نظر خود، مصلحت اسلام را بر تعبّد به نصوص غدیر خم و امثال آن ترجیح دادند؟!
شما عذر سرزنش خرده گیران را نسبت به پیامبر در اعطای مقام فرماندهی سپاه به اسامة بن زید، به این دانستید که انتصاب جوانی چون او در میان مردمی که کهنسالان و سالخوردگان هم وجود داشتند ، چنین اقتضایی را داشته و عدم انقیاد کهنسالان از اطاعت جوانان ، امری طبیعی است .
ولی چرا آن را درباره کسانی که عمل به نصوص ((غدیرخمّ)) نکردند که به مقتضای آن می باید علی جوانمرد اسلام ، بر سالخوردگان و پیران صحابه حکومت داشته باشد، معتقد نیستید؛ زیرا چنانکه نقل کرده اند، اینان روز وفات پیامبر، کمی سنّ علی - علیه السّلام - را حساب کردند، همانطور که موضوع سن کم اسامه را هنگامی که پیغمبر او را فرمانده آنها گردانید، دستاویز قرار دادند.
می دانیم که خلافت و فرماندهی سپاه ، فاصله زیادی با هم دارند. پس ‍ وقتی که آنها به طبیعت حال نتوانند در یک لشکرکشی نسبت به فرمانده جوان ، منقاد گردند، پس به طریق اولی حاضر نخواهند بود در مدت حیات خویش ، در کلیّه شؤ ون دینی و دنیوی ، تسلیم یک جوان شوند!!
بعلاوه این که گفتید ((پیران و سالخوردگان از نظر طبیعی حاضر به انقیاد از جوانان نیستند)) اگر منظور شما حکم مطلق است ، ما آن را نمی پذیریم ؛ زیرا دلهای پیران مؤ من که ایمانی کامل دارند، از اطاعت خداوند و پیغمبر در انقیاد از اطاعت جوانان و در غیر این مورد از سایر اشیا ابا ندارد:
((فَلا وَ رَبِّکَ لایُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لایَجِدُوا فی اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلّمُوا تَسْلیماً))(۹۴) ؛
یعنی : ((نه ، به خدایت قسم ! ایمان نمی آورند تا تو را در اختلافات خویش حاکم کنند ، سپس در دلهای خود از آنچه حکم کرده ای ، ملالی نیابند و کاملاً تسلیم گردند)).
((وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا))(۹۵) ؛
یعنی : ((آنچه را پیغمبر برای شما آورده است بگیرید و آنچه را که شما را از آن برحذر داشته است ، ترک کنید.
((وَما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً))(۹۶) ؛
یعنی : ((هیچ مرد و زن با ایمانی را نمی رسد که هرگاه خداوند و پیغمبرش ، دستوری دادند، از پیش خود اختیاری داشته باشند، هر کس نافرمانی خدا و پیغمبر را پیشه سازد، در گمراهی آشکار بسر می برد)).
اما سخنی که تعلّق به سرپیچی آنها از پیوستن به سپاه اسامه دارد و شهرستانی آن را از مسلّمات دانسته است ، در حدیث مسندی که ابو بکر احمد بن عبدالعزیز جوهری در کتاب ((السقیفه )) نقل کرده آمده است . من عیناً آن را نقل می کنم :
((احمد بن اسحاق بن صالح از احمد بن یسار از سعید بن کثیر انصاری از رجال حدیث خود، از عبداللّه بن عبدالرحمان ، نقل می کند که : پیغمبر در بیماریی که منجر به وفاتش شد، اسامة بن زید بن حارثه را بر سپاهی که بزرگان مهاجر و انصار از جمله ابوبکر، عمر، ابو عبیده جرّاح ، عبدالرّحمان بن عوف ، طلحه و زبیر در آن بودند، امیر کرد و فرمان داد که اسامه با سپاه تحت فرماندهی خود ، به اراضی ((موته )) - آنجا که پدرش زید کشته شد - حمله برد و در سرزمین فلسطین پیکار کند.
اسامه در حرکت ، تثاقل نشان داد، افراد سپاه نیز به پیروی از او کوتاهی ورزیدند. پیغمبر در همان حال بیماری - که گاهی شدید و زمانی خفیف می شد - تأ کید می فرمود که سپاه هر چه زودتر حرکت کند، تا جایی که اسامه گفت : پدر و مادرم به قربانت ! آیا اجازه می دهی چند روزی بمانم ، تا خداوند به شما شفا دهد، ولی پیغمبر فرمود: نه ! حرکت کن ، خدا به همراهت .
اسامه گفت : یا رسول اللّه ! اگر من در این هنگام حرکت کنم و شما بدین حال باشید، دلم آرام نمی گیرد.
فرمود: برو که با پیروزی و سلامتی ، قرین خواهی بود.
اسامه گفت : یا رسول اللّه ! نمی خواهم راجع به عدم آمادگی سواران مطلبی به شما بگویم .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: آنچه را به تو دستور دادم عمل کن .
سپس حضرت بیهوش شد. آنگاه اسامه برخاست و خود را مهیّای حرکت نمود. همینکه پیغمبر به هوش آمد از اسامه و قوای اعزامی او سراغ گرفت ، عرض شد، آنها خود را آماده حرکت نموده اند.
با این وصف ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - پی در پی می فرمود: سپاه اسامه را روانه کنید، خدا لعنت کند هر کس که از آن روی برگرداند. پس ‍ اسامه در حالی که پرچم را روی سرش گرفته و صحابه پیرامونش را گرفته بودند، به حرکت در آمد. وقتی به ((جرف )) رسیدند فرود آمد، در حالی که ابوبکر، عمر، بیشتر مهاجران ، اسید بن حضیر، شبیربن سعد و سایر بزرگان انصار با وی بودند.
در این هنگام فرستاده ام ایمن (۹۷) آمد و به اسامه گفت : برگرد که پیغمبر در حال جان دادن است . اسامه بی درنگ برخاست و در حالی که پرچم را با خود داشت ، وارد مدینه شد و آن را جنب درب پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - برافراشت . و این در همان لحظه ای بود که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به جهان باقی شتافته بود. (پایان سخن ابوبکر جوهری ).
گروهی از مورّخان نیز آن را نقل کرده اند؛ از جمله علاّمه معتزلی ابن ابی الحدید در پایان صفحه بیستم و بعد از آن ، از جلد دوم شرح نهج البلاغه ، طبع مصر. --------------------------- ۶ - اسقاط ((سهم ذی القربی ))


نصّ قرآن در مورد سهم ذی القربی این آیه شریفه است که می فرماید: ((وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَالْیَتامی وَالْمَساکینِ وَابْنِ السَّبیلِ اِنْ کُنْتُمْ امَنْتُمْ بِاللّهِ وَ ما اَ نْزَلْنا عَلی عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ وَاللّهُ عَلی کُلِّ شَی ءٍ قَدیر))(۱۱۲) ؛
یعنی : ((بدانید که هر چه به دست آورید ، خمس آن مال خدا و پیغمبر و خویشان او و یتیمان و تنگدستان و در راه ماندگان است ، اگر به خدا و آنچه در روز فیصله کار، روز تلاقی دو گروه بر بنده خود، نازل کردیم ، ایمان آورده باشید، بدانید که خدا بر همه چیز قادر است )).
نزد عرب ((غنم ))، ((غنیمت )) و ((مغنم )) حقیقت در هر چیزی است که انسان از آن استفاده کند. کتب لغت نیز در این معنا صریح می باشند. بنابراین معنا ندارد که ((غنیمت )) را خاص دارالحرب و غنایم جنگی بدانیم .
((من شی ء)) نیز بیان ((ما))ی موصول در (ماغنمتم ) است . بنابراین معنای آیه چنین است : ((هر چیزی که استفاده کردید، خواه زیاد و خواه اندک ، حتّی اگر ریسمانی باشد، خمس آن از آن خدا و پیغمبر وخویشان پیامبر... است )).
بخاری و مسلم در صحیح خود از ابن عبّاس روایت کرده اند که نبی اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - به هیأ تی که از ((عبدالقیس )) آمده بودند و دستور داد به خدای یگانه ایمان بیاورند و فرمود:
((آیا می دانید ایمان به خدای یگانه چیست ؟ گفتند: خدا وپیغمبرش بهتر می دانند. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ایمان ، گواهی به یگانگی خدا و رسالت محمّد و اقامه نماز و دادن زکات و روزه ماه رمضان و خمس آنچه را به دست می آورید، است ))(۱۱۳) .
معنای جمله شرطیه ((ان کنتم آمنتم باللّه )) این است که خمس ، حقّ شرعی صاحبان آن است که در آیه ذکر شده و واجب است به مصرف آنها برسد. پس طمع خود را از آن قطع کنید، و آن را به صاحبانش تسلیم نمایید، اگر به خدا ایمان دارید. چنانکه در آیه ملاحظه می شود، برای ادای خمس ‍ تأ کید و نسبت به تارک آن ، اخطار شده است .
تمام مسلمانانی که رو به قبله می ایستند، اتفاق دارند که سهمی از خمس ‍ به پیغمبر خدا - صلّی اللّه علیه وآله - اختصاص داشته و سهم دیگری نیز به خویشان آن حضرت تعلّق می گرفته است . وتا پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در قید حیات بود، این معنا جریان داشت .
ولی بعد از آنکه ابوبکر روی کار آمد ، آیه خمس را تأ ویل کرد و سهم پیغمبر و خویشان او را با مرگ آن حضرت اسقاط نمود. و از ادای آن به بنی هاشم امتناع ورزید. و آنها را در ردیف سایر یتیمان ، مسکینان و در راه ماندگان - که در آیه شریفه - آمده است - قرار داد. (چنانکه زمخشری و سایر علمای عامّه ذکر کرده اند).
زمخشری در تفسیر (( کشّاف )) پیرامون بحث از آیه خمس ، می نویسد: ((از ابن عبّاس روایت شده که گفت : خمس ، شش سهم است : برای خدا و پیغمبر دو سهم و یک سهم نیز به خویشان حضرت ، تا خود وی زنده بود تعلّق می گرفت ، ولی ابوبکر آن را در سه طبقه تثبیت کرد: (یتیمان ، مسکینان و در راه ماندگان ). از عمر و خلفای بعد از وی هم روایت شده است که گفت : ابوبکر بنی هاشم را از خمس ممنوع ساخت ...)).
بخاری و مسلم در صحیح خود، با سند از عایشه روایت کرده اند که فاطمه زهرا - علیها السّلام - از ابوبکر خواست تا ارث پیغمبر خدا - صلّی اللّه علیه وآله - را از آنچه خداوند در مدینه و ((فدک )) به وی بخشیده ، و آنچه از خمس ((خیبر)) باقی مانده بود، به وی تسلیم کند، ولی ابوبکر امتناع ورزید و از آنها چیزی به فاطمه - علیها السّلام - نداد.
حضرت فاطمه - علیهاالسّلام - در این باره به ابوبکر اعتراض کرد، ولی او اعتنا نکرد. فاطمه - علیها السّلام - هم از او رنجید و تا زنده بود با ابوبکر سخن نگفت . فاطمه - علیها السّلام - شش ماه بعد از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، زنده بود، و چون وفات یافت ، شوهرش علی - علیه السّلام - شبانه او را بخاک سپرد و به ابوبکر خبر نداد، و خود بر او نماز گزارد...(۱۱۴)
در صحیح مسلم از یزیدبن هرمز روایت شده که گفت : ((نجدة بن عامر حروری خارجی ، نامه ای به عبداللّه بن عبّاس نوشت . سپس یزیدبن هرمز گفت : موقعی که ابن عبّاس نامه را می خواند و پاسخ آن را می نوشت ، من نزد وی بودم . ابن عبّاس نوشت : از من راجع به سهم ذی القربی (خویشان پیامبر) که خداوند از آنها نام برده است ، سؤ ال نموده ای که ایشان ، چه کسانی هستند؟ ما همیشه می دانستیم که خویشان پیامبر ما هستیم ، ولی قوم ما آن را از ما دریغ داشتند))(۱۱۵) .
همین حدیث را احمد حنبل ؛ امام اهل حدیث سنّی ها از ابن عبّاس ‍ آورده است (۱۱۶) .
بسیاری دیگر از صاحبان مسندها نیز آن را به طرقی - که همگی صحیح است - نقل کرده اند. مذهب اهل بیت نیز همین است که از ائمّه طاهرین - علیهم السّلام - با تواتر روایت شده است .
با این وصف ، بسیاری از امامان اهل تسنّن از رأ ی خلیفه اوّل و دوّم پیروی نموده و برای ذی القربی و خویشان پیامبر، از خمسی که مخصوص آنهاست ، بهره ای قرار نداده اند.
مالک بن انس ، تمام خمس را به نظر پیشوای مسلمین واگذار کرده است تا هر طور که می خواهد در مصالح مسلمین صرف کند. و خویشان پیامبر، یتیمان ، مستمندان و در راه ماندگان ، در آن مطلقاً حقّی ندارند!
ابوحنیفه و اصحاب او، سهم پیغمبر و خویشان او را، بعد از رحلت حضرت ، ساقط نموده و به طور متساوی میان سه طبقه دیگر؛ یتیمان ، مستمندان و در راه ماندگان تقسیم کرده اند، بدون اینکه در این سه طبقه ، میان بنی هاشم و غیر ایشان فرق بگذارند.
شافعی ، خمس را پنج سهم دانسته : یک سهم آن مال پیغمبر است که در همان مواردی که خود در مصالح مسلمین صرف می کرد، مانند تجهیزات جنگی ، خرید اسلحه ، اسب و چهار پایان دیگر وغیره ، و سهمی دیگر برای خویشان پیامبر از اولاد هاشم و عبدالمطلب به استثنای اولاد عبدالشّمس و نوفل ، به پسران دو سهم و به دختران یک سهم تعلّق می گیرد. سه سهم دیگر نیز مطلقاً برای سه صنف دیگر: یتیمان ، مسکینان و در راه ماندگان است .
ولی ما ((شیعه امامیّه )) خمس را به شش سهم تقسیم می کنیم (۱۱۷) ؛ برای خدا و پیغمبر، دو سهم ؛ این دو سهم و سهم سوم (سهم خویشان پیامبر) متعلّق است به امامی که جانشین پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می باشد. سه سهم دیگر نیز اختصاص به یتیمان ، مستمندان و در راه ماندگان از فرزندان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - دارد. و در این خصوص ، دیگران با ایشان شریک نیستند؛ زیرا خداوند متعال ، صدقات و زکات را بر آنها حرام کرده و در عوض خمس را به آنها داده است . این معنا را طبری نیز در تفسیرش از امام علی بن حسین و فرزندش حضرت باقر - علیهما السّلام - روایت کرده است .
تذکار :
فقهای ما - رضی اللّه عنهم - اجماع دارند که خمس ، در هر چیزی که انسان از راه کسب و منافع تجارت ، حرفه و زراعت ، لبنیات ، خرما، انگور وامثال آن استفاده می کند، واجب است . و همچنین خمس ، به گنجها، معادن و آنچه از راه غواصّی و غیر اینها از چیزهایی که در کتب فقهی و حدیثی ما ذکر شده است ، تعلّق می گیرد.
استدلال بر این معنا به وسیله خود آیه شریفه است که می فرماید: ((وَاعْلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَی ءٍ)) زیرا هر یک از مواد مشتق شده آن ((غنم ))، ((غنیمت )) و ((مغنِّم )) حقیقت است در آنچه انسان از آن استفاده می کند. کتب لغت نیز در این معنا صریح می باشند.
تفصیل بیشتر را به کتاب خمس در منابع فقهی شیعه ، محوّل می کنیم . در اینجا موضوع بحث ، تنها اجتهاد ابوبکر در اسقاط سهم ((ذی القربی )) در مقابل نصّ صریح آیه شریفه بود. --------------------------- ۸ - فدک ، مِلک دختر پیغمبر غصب شد


هنگامی که خداوند متعال قلعه های خیبر را برای خاتم پیامبران ، گشود، در قلوب اهالی فدک (۱۴۲) رعبی پدید آورد، ناچار فرمان پیامبر اکرم را گردن نهادند و نصف اراضی خود را به آن حضرت بخشیدند و صلح کردند(۱۴۳) پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نیز از آنها پذیرفت . بدینگونه نصف اراضی فدک ، ملک خالص پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - گردید؛ زیرا مسلمانان آن را با لشکرکشی تصرّف نکردند. واین مطلبی است که عموم مسلمین - بدون هیچگونه اختلاف - قبول دارند.
وقتی آیه ((وَ آتِ ذَاالْقُرْبی حَقَّهُ))(۱۴۴) نازل شد، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فدک را به فاطمه زهرا - علیهاالسّلام - بخشید . و همچنان در دست آن حضرت بود تا اینکه ابوبکر آن را از وی گرفت .
این همان حقّی بودکه حضرت زهرا - علیهاالسّلام - بعد از پدرش ‍ رسول خدا ادّعای آن را نمود و به اجماع تمام امّت ، خلیفه و مسلمین را بخاطر آن به محاکمه کشید. اینک نقل آنچه راجع به این محاکمه آمده است :
فخر رازی در تفسیر خود(۱۴۵) می نویسد: ((هنگامی که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - رحلت کرد، فاطمه - علیها السّلام - مدعی بود که پدرش ((فدک )) را به او بخشیده است . ابوبکر به وی گفت : تو از لحاظ احتیاج از همه کس نزد من عزیزتر واز نظر بی نیازی ، از همه محبوبتری ، با این وصف ، چون یقین به درستی سخن تو ندارم (۱۴۶) نمی توانم آن را به تو بدهم !!
سپس فخر رازی می گوید: امّ ایمن و غلام پیغمبر(۱۴۷) ، دعوی فاطمه را گواهی کردند. ولی ابوبکر از فاطمه خواست تا شاهدی اقامه کند که قبول شهادت او در شرع جایز باشد و چنین شاهدی هم نبود.
امامان اهل بیت و شیعیان ، هیچکدام تردید نداشتند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - ، ملک خالصه ((فدک )) را به دخترش فاطمه - علیها السّلام - بخشید و همچنان در تصرف آن حضرت بود، تا اینکه از وی گرفتند.
کافی است که خواننده ، گفتار امیرالمؤ منین - علیه السّلام - را که به استاندار خود در بصره ((عثمان بن حنیف )) نوشته است ، به نظر آورد که می فرماید: ((آری ، از مجموع مال دنیا فدک در دست ما بود. آن هم مورد طمع قومی و خشم قوم دیگری واقع شد، و چه نیکو حاکمی است خداوند...))(۱۴۸) تا آخر سخن آن حضرت که در نهج البلاغه است .
به همین مضمون نیز روایت متواتری از امامان عترت طاهره رسیده است . محدّثان بزرگ با اسناد خود از ابو سعید خدری روایت کرده اند که چون آیه ((وَ آتِ ذَاالْقُرْبی حَقَّهُ))(۱۴۹) نازل شد، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فدک را به فاطمه - علیها السّلام - بخشید.
امین الدین طبرسی نیز در مجمع البیان ، ذیل همین آیه در سوره حجرات آورده است ؛ در آنجا خواهید یافت که مأ مون ، خلیفه عبّاسی به استناد همین حدیث ، ((فدک )) را به اولاد فاطمه - علیها السّلام - مسترد داشت .
ابن حجر هیثمی می نویسد: ادعای فاطمه - علیها السّلام - به اینکه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فدک را به او بخشید، مقرون به دو شاهد بود که : علی و امّ ایمن بودند، لذا نصاب شهود تکمیل نشد...(۱۵۰) .
این درست همان است که در این موضوع از ابن تیمیه ، ابن قیّم و غیر اینان از بزرگان اهل تسنّن نقل شده است .
مؤ لّف :
خداوند از تقصیر ما و اینان بگذرد. و باشد که از تقصیر ابوبکر صدیق ! نیز بگذرد. و فاطمه زهرا، پدر، شوهر و اولاد او را از وی راضی کند. کاش ! ابوبکر روش شایسته ای پیش می گرفت ویادگار پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را که عزادار بود در معرض آزار و ناراحتی قرار نمی داد. گاهی بخاطر گرفتن ارثش و زمانی بخاطر استرداد مِلکش ((فدک )) و بار دیگر در مواردی دیگر که همگی باعث رنجش و اندوه آن حضرت گردید.
کاش ! ابوبکر نمی گذاشت که دختر پیغمبر با حالت یأ س از وی روی بگرداند و با آن وضع اسفناک رحلت کند و وصیّت نماید که ابوبکر و عمر را در نماز، تشییع و دفن وی ، خبر نکنند!
سبحان اللّه ! بردباری و شکیبایی را که از ابوبکر نقل می کنند، در آن موقع چه شده بود، و دوراندیشی او کجا رفته بود. و احتیاطی که نسبت به حفظ قدرت مسلمین داشت به کجا رفت ؟!
کاش ! او به هر وسیله ای که می توانست ، جلو ناراحتی دختر پیامبر را می گرفت . اگر چنین می کرد، سرانجامی بهتر داشت و موجب پشیمانی وی نمی شد و از سرزنش بعدی بر کنار می ماند. و برای حفظ قدرت امّت اسلام و صلاح کار خود وی نیز انسب بود. او قادر بود که نگذارد امانت پیغمبر و تنها یادگار آن حضرت ، رنجیده خاطر شود. ومی توانست که نگذارد آن حضرت در حالی که چادرش به زمین کشیده می شد، از وی روی بگرداند.
چه می شد اگر ابوبکر وقتی جای پیامبر را اشغال کرد، بدون محاکمه ((فدک )) را به حضرت زهرا تسلیم می کرد؟! زیرا زمامدار مسلمین با ولایت عامه ای که دارد می تواند این کار را انجام دهد. ((فدک )) در قبال این مصلحت و دفع این مفسدت ، چه ارزشی داشت ؟
این مطلبی است که بسیاری از متقدمین و متأ خّرین دوستان ابوبکر، برای وی آرزو کرده اند.
اینک سخنی از استاد معاصر؛ محمود ابو ریّه مصری در آنجا که می گوید: موضوع دیگری باقی ماند که باید در آن باره سخنی صریح بگوییم . و آن موضوع ، برخورد ابوبکر با دختر پیغمبر و عملی است که وی در مورد تقاضای فاطمه نسبت به ارث پدرش ، مرتکب شد.
اگر ما بپذیریم که اخبار آحاد ظنّی ، می تواند ظاهر قطعی کتاب را تخصیص دهد، و ثابت شود که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرموده است : ((ما پیمبران ارث نمی گذاریم )) و معنای عام این حدیث هم تخصیص بردار نباشد، باز ابوبکر می توانست قسمتی از ماترک پیامبر؛ مانند فدک را به فاطمه - رضی اللّه عنها - عطا نماید. این حقّ خلیفه بود و هیچکس نمی توانست به وی اعتراض کند؛ زیرا برای خلیفه مسلمین جایز است که به هر کس هر چه خواست ببخشد.
چنانکه او(ابوبکر)قسمتی از ماترک پیامبر را به زبیربن عوام (۱۵۱) ومحمدبن مسلمه و دیگران بخشید(۱۵۲) ! افزون بر این ، همین ((فدک )) - که ابوبکر آن را از دختر پیامبر گرفت - دیری نپایید که عثمان خلیفه سوم آن را به مروان حکم تیول داد(۱۵۳) .
ابن ابی الحدید از یکی از علمای پیشین اهل تسنّن ، سخنی نقل کرده است که مضمون آن نکوهش خلیفه اوّل و دوّم و تعجّب از رفتار ایشان با دختر پیامبر بعد از پدر بزرگوارش است . در پایان آن سخن دانشمند مزبور گفته است : ((جا داشت که گذشته از جنبه دینی ، مقام خلافت آنها، مانع رفتاری می شد که نسبت به دختر پیغمبر معمول داشتند. ابن ابی الحدید متعاقب این سخن می گوید(۱۵۴) : این سخنی است که پاسخ ندارد!.
مؤ لّف :
ما کاری به کرم و مقتضیات خلافت آنها نداریم . مسئله را از حیث مقتضیات محاکمه در نظر گرفته و می گوییم : موازین شرعی - که ثابت می کند دختر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در دعوی خود نسبت به ((فدک )) حاکم بود - کامل و متعدد است ، چنانکه بر خردمندان منصف ، پوشیده نیست .
کافی بود که خلیفه ، حاکم آن روز می دانست که این مدعی - از لحاظ قداست - در مقامی قرار دارد که با مریم دختر عمران برابری می کرد، بلکه از او هم برتر بود. و می دانست که او و مریم ، خدیجه و آسیه (همسر فرعون ) بهترین زنان بهشت هستند. و اینکه او و سه زن دیگر، بهترین زنان جهان می باشند. و می دانست که او کسی است که پیغمبر به وی فرمود: ای فاطمه ! آیا خشنود نیستی که بانوی بانوان مؤ منین باشی ؟ یا بانوی بانوان این امّت باشی ؟.
این معانی ، به حکم نصوص صریح در روایات صحیح فراوان ، آمده است ؛ از جمله ابن عبدالبرّ در شرح حال ((زهراء)) در کتاب ((الاستیعاب )) و دیگران در منابع دیگر، روایت کرده اند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به عیادت فاطمه زهرا - علیها السّلام - رفت و از حال وی جویا شد
فاطمه - علیها السّلام - عرض کرد: درد ناراحتم کرده است واغلب از نداشتن غذا ناراحت هستم .
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: دخترک من ! از این خشنود نیستی که بانوی بانوان جهان هستی (۱۵۵) .
فاطمه - علیها السّلام - گفت : پدر! مگر مریم دختر عمران ، بانوی بانوان جهان نبود؟
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: او بانوی بانوان عصر خود بود و تو بانوی بانوان عصر خود هستی . این را بدان که به خدا من تو را به کسی که در دنیا و آخرت آقاست ، شوهر داده ام .
برتری حضرت زهرا - علیها السّلام - نسبت به مریم عذرا، نزد ائمّه اهل بیت و دوستان ایشان و دیگران ، موضوع مسلمی بوده است .
بسیاری از محقّقان اهل سنّت ، او را بر سایر زنان عالم حتّی حضرت مریم نیز برتر دانسته اند؛ مانند: سبکی ، سیوطی ، البدر، زرکشی ، مقریزی ، ابن ابی داوود و مناوی که علاّمه نبهانی در فضائل زهرا، صفحه ۵۹ کتاب الشرف المؤ بد، از آنها نقل می کند.
این همان معنایی است که سید احمد زینی دحلان ؛ مفتی شافعی ، صریحاً آورده و از جمعی از بزرگان عامّه نقل کرده است . آنجا که در سیره خود راجع به ازدواج فاطمه و علی - علیهما السّلام - سخن می گوید.
موضوع بهترین زنان بهشت بودن حضرت فاطمه - علیها السّلام - (افضل نساء الجنّه ) و مریم ، خدیجه و آسیه را احمد حنبل از ابن عبّاس ‍ نقل کرده است (۱۵۶) . در ((الاستیعاب )) نیز از ابو داوود در شرح حال خدیجه ، واز قاسم بن محمد در شرح حال حضرت زهرا آن روایت نقل شده است .
اینکه آن حضرت و سه زن دیگر، بهترین زنان جهان هستند (خیر نساء الجنّه ) نیز در الاستیعاب ، شرح حال خدیجه از ابوداوود به سلسله سند از انس بن مالک و نیز از عبدالوارث بن سفیان در شرح حال زهرا و خدیجه آمده است .
و اینکه آن حضرت بانوی بانوان این امت است (سیّدة نساء هذه الامّه ) در جزء چهارم صحیح بخاری ، صفحه ۶۴ و جزء دوم صحیح مسلم (باب فضائل فاطمه ) و صحیح ترمذی و جمع بین صحیحین حمیدی ، و جمع بین صحاح ستّه و مسند احمد حنبل ، جزء ششم ، صفحه ۲۸۲ آمده است .
و ابن عبدالبرّ در الاستیعاب ، و محمد بن سعد در شرح حال آن حضرت در جلد هشتم طبقات خود و همچنین در باب : ((آنچه پیغمبر در بیماری خود فرمود)) در جلد دوّم طبقات آورده اند.
شرح آن را عیناً از بخاری (۱۵۷) نقل می کنیم : مسروق از عایشه امّ المؤ منین نقل می کند که : ((ما همه زنان پیغمبر در خدمت حضرت بودیم که فاطمه وارد شد. به خدا قسم ! راه رفتن فاطمه - علیها السّلام - هیچ فرقی با راه رفتن پیغمبر نداشت . وقتی پیغمبر او را دید، به وی خوشآمد گفت و فرمود: دخترم ! خوش آمدی !
سپس او را در سمت راست یا چپ خود نشانید و آهسته چیزی به او گفت که فاطمه سخت گریست . وقتی پیغمبر اندوه او را دید، مجدداً سر در گوش او گذاشت و چیزی به وی گفت ، این بار فاطمه خندید. در میان زنان پیغمبر، من به فاطمه گفتم : پیغمبر در میان همه ما، راز خود را با تو گفت و تو گریه می کنی ؟!
وقتی پیغمبر برخاست و رفت ، من از فاطمه پرسیدم : پیغمبر در گوش تو چه گفت ؟
فاطمه - علیها السّلام - فرمود: من سرّ پیغمبر را فاش نمی کنم . بعد از رحلت آن حضرت ، فاطمه را قسم دادم که هر چه بوده به من خبر دهد.
فاطمه - علیها السّلام - فرمود: اکنون مانعی ندارد؛ بار اوّل ، پیغمبر آهسته در گوشم گفت : جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه می داشت و امسال دو بار عرضه داشت . و این به آن معناست که بزودی مرگ من فرا می رسد. و تو باید در مرگ من صبر کنی . چون من بهترین کسی هستم که از دست تو می روم ، لذا من - چنانکه دیدی - سخت گریستم .
وقتی پیغمبر بی تابی مرا دید ، بار دوّم در گوشم گفت : ((ای فاطمه ! نمی خواهی بانوی بانوان اهل ایمان باشی یا بهترین زنان امت اسلام باشی )).
آنچه ابن حجر در صواعق در شرح حال فاطمه - علیها السّلام - و سایر محدّثین در کتب خود نقل کرده اند این است که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: نمی خواهی بانوی بانوان جهان باشی (امّا ترضین ان تکونی سیّدة نساء العالمین ).
به هر حال ، حدیث مزبور صحیح و نصّ پیغمبر در برتری فاطمه - علیها السّلام - بر سایر زنان عالم ، صریح است .
محمدبن سعد در باب : ((ماقاله النّبی لها فی مرضه )) در جلد دوم طبقات ، به اسناد خود از امّ سلمه زوجه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نقل می کند که : ((وقتی حال احتضار پیغمبر رسید، فاطمه را خواست و چیزی در گوش وی گفت که فاطمه گریست .بار دیگر چیزی در گوش او گفت و فاطمه خندید. تا پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - زنده بود من درباره آن سؤ الی از وی نکردم .
امّا وقتی حضرت ، رحلت فرمود، پرسیدم : علت گریه و خنده آن روز چه بود؟
فاطمه - علیها السّلام - فرمود: ((پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به من خبر داد که وفات خواهد یافت ، سپس به من خبر داد که من بانوی بانوان بهشت خواهم بود)).
ابن حجر عسقلانی در الاصابه ، این حدیث را از امّ سلمه نقل کرده است .
مسلمانان نیز به خوبی می دانند که خداوند، دختر پیغمبر را از میان همه زنان امت اسلام برگزیده است . همانطور که دو پسرش حسن و حسین - علیهما السّلام - را از میان پسران امّت و شوهرش را از بین جوانهای مسلمین برگزید. و همینها بودند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آنها را برای مباهله با نصاری نجران پس از وحی خداوند برگزید:
((فَمَنْ حاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنائَنا و اَبْنائَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِسائَکُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبینَ))(۱۵۸) .
به طوری که فخر رازی در تفسیر آیه آورده است : بعد از نزول این آیه (که خداوند دستور داده است بهترین پسران و زنان و کسی را که به منزله جان شماست انتخاب کرده و برای مباهله و نفرین کردن با علمای نصارای نجران آماده سازد) پیغمبر در حالی که ردایی از موی سیاه پوشیده و حسین را به بغل گرفته و دست حسن را در دست داشت ، و فاطمه در پشت سر او و علی دنبال فاطمه می آمد مقابل نصاری رسیدند و فرمود: ((اگر من آغاز به نفرین کردن نمودم باید ایمان بیاورید)). اسقف نجران گفت : ای جماعت نصارا! من قیافه هایی می بینم که اگر از خداوند بخواهند کوهی را از جا بکند، آن را از جا می کند. با اینان مباهله نکنید که به هلاکت می رسید و دیگر تا روز قیامت ، یک نفر نصرانی در روی زمین باقی نمی ماند(۱۵۹) .
و نیز همه مسلمانان ، اتفاق دارند که حضرت زهرا - علیها السّلام - از جمله کسانی است که خداوند متعال این آیه شریفه را درباره آنان نازل فرمود: ((انّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً(۱۶۰) ؛
یعنی : ((خداوند خواسته است هر گونه پلیدی را از شما اهل بیت پیغمبر، برطرف سازد و شما را پاک و پاکیزه گرداند)).
و نیز همه می دانند که حضرت فاطمه - علیها السّلام - از کسانی است که خداوند دوستی آنها را بر امّت اسلام واجب نموده و آن را پاداش ‍ رسالت پیغمبر قرار داده است (۱۶۱) .
و از جمله کسانی است که خداوند از بندگانش خواسته است تا مانند گواهی به یگانگی خداوند و رسالت پیغمبر، بر آنها درود بفرستند. چه خوب گفته است شافعی ! چنانکه در صواعق محرقه و غیره است که :
((ای خاندان پیامبر، محبّت شما در قرآن محمّد از جانب خدا فرض است برای عظمت جلال شما کافی است . که هر کس به شما درود نفرستد نماز ندارد)).
ونیز(۱۶۲) - چنانکه در صواعق و غیره است - محیی الدین عربی گفته است :
((می بینم که دوستداری من نسبت به خاندان پیامبر، فریضه ای است که علی رغم کسانی که فاصله می گیرند، مرا نزدیک می کند.
خدای رحمان پاداشی برای هدایت بندگانش با تبلیغ پیغمبر نخواسته مگر دوستی اهل بیت او را))(۱۶۳) .
و علاّمه نبهانی در کتاب : الشرف المؤ بد، می گوید:
یعنی : ((ای آل طه ! ای خاندان بهترین پیامبر ! جدّ شما برگزیده خدا بود و شما برگزیدگان مسلمین هستید.
خداوند، از روز نخست ، هر گونه پلیدی را از شما اهل بیت ، برطرف ساخت . پس شما پاکیزگانید.
جدّ شما درباره دین ، اجری نخواست ، غیر از محبّت خویشان خود و چه خوب اجری است ))(۱۶۴) .
همچنین حضرت زهرا - علیها السّلام - بهترین نیکوکار است چنانچه خداوند در قرآن کریم می فرماید:
اِنَّ الاْ بْرارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَاءْسٍ کانَ مِزاجُها کافُوراً وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتیماً و اَسیراً اِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لانُریدُ مِنْکُمْ جَزاءاً وَلا شُکُوراً))(۱۶۵) ؛
یعنی : ((ونیکوکاران عالم ، در بهشت از شرابی می نوشند که طبعش (در لطف ، رنگ و بوی ) کافور است ... و به (دوستی خدا) فقیر، یتیم و اسیر طعام می دهند. (و گویند:) ما فقط برای رضای خدا به شما طعام می دهیم . و از شما هیچ پاداش و سپاسی را هم نمی طلبیم )).
تمام دانشمندان شیعه به پیروی از ائمّه معصومین - علیهم السّلام - اتفاق دارند که این آیه شریفه درباره علی ، فاطمه ، حسن و حسین - علیهم السّلام - نازل شد، آنگاه که افطار خود را در سه شب متوالی - که نذر داشتند روزه بگیرند - به مسکین و یتیم و اسیر دادند.
زمخشری این موضوع را در تفسیر کشّاف ، ذیل همین آیه ، در سوره انسان ، به نقل از ابن عبّاس - مرسلاً - نقل کرده است . و با سلسله سند از واحدی در کتاب البسیط و ثعلبی در تفسیر کبیرش و موفّق بن احمد در کتاب الفضائل ، آورده است .
گروهی از موثقان دانشمندان نیز آن را در کتب مناقب ، از امور مسلم گرفته اند. ما نیز در فصل چهارم الکلمة الغراء، در تفصیل حضرت زهرا - علیها السّلام - دختر پیامبر، در این زمینه تعلیقات و تنبیهات دانشمندان اهل بحث و تحقیق را آورده ایم (به آنجا مراجعه کنید).
به طور خلاصه ، مقام قدسی که حضرت زهرا - علیها السّلام - در پیشگاه خداوند، پیغمبر و مؤ منین دارد، ایجاب می کند که انسان اعتماد تامّ نسبت به دعوی آن حضرت و اطمینان کامل به گفته های او داشته باشد. به طوری که در اثبات ادعایش نیازی به شاهد نداشته باشد؛ چون لسان آن حضرت از گفتن باطل مصون و محال بود که سخنی بر خلاف حق بگوید.
بنابراین ، دعوی او به تنهایی کاشف از صحّت مدّعای اوست ؛ کشفی که بالاتر از آن نباشد. این مطلبی است که هر کس آن حضرت را شناخته است ؛ تردیدی در آن ندارد.
ابوبکر نیز از کسانی است که بهتر از همه دختر پیغمبر را می شناخت و یقین به راستی دعوی او داشت . ولی چنانکه علی فارقی - از علمای بزرگ بغداد و مدرس مدرسه غربی آن شهر - حکایت می کند، مطلب چیز دیگری بوده است . این مرد یکی از استادان ابن ابی الحدید معتزلی است .
روزی ابن ابی الحدید از وی پرسید: آیا فاطمه در ادعای ((فدک )) راستگو بود؟
علی فارقی گفت : آری .
ابن ابی الحدید پرسید: اگر راستگو بود چرا ابوبکر ((فدک )) را به وی پس ‍ نداد؟
علی فارقی تبسّمی کرد و سپس سخن لطیفی گفت که از هر جهت جالب است ؛ او گفت : اگر آن روز ابوبکر ((فدک )) را به مجرّد ادّعای زهرا به وی می داد، فردا برمی گشت و ادّعای می کرد که خلافت ، حقّ شوهرش علی است و ابوبکر را از مسندش پایین می کشید! ابوبکر هم نمی توانست به هیچوجه خود را معذور بدارد ؛ زیرا او قبلاً پذیرفته بود که دختر پیغمبر در آنچه می گوید راستگوست و نیازی به شاهد ندارد.
مؤ لّف :
به همین علت ، ابوبکر شهادت علی - علیه السّلام - درباره حق فاطمه - علیها السّلام - نسبت به ((فدک )) را جایز ندانست . و گرنه یهود خیبر، با همه لئامتی که داشتند و با اینکه علی - علیه السّلام - آنها را درهم کوبیده بود، مع الوصف او را از گواهی باطل ، بر کنار می داشتند.
و نیز به همین جهت و نه به علت دیگر، ابوبکر خلط مبحث کرد و کسی را که در مال خود، دست تصرف داشت ، مدّعی دانست و از وی مطالبه شاهد کرد، در صورتی که بر او بود که اقامه شهود کند.
این سخن ، هیچگاه فراموش نمی شود که وی به فاطمه زهرا - علیها السّلام - گفت : من یقین به صحّت گفته تو ندارم ! با اینکه گفته او به خودی خود، از روشن ترین موازین حکم به نفع آن حضرت بود.
اگر از همه این شواهد، چشم پوشی کنیم و دختر پیغمبر را ((با این امتیازات )) مانند سایر زنان با ایمان شایسته بدانیم که در اثبات مدّعای خود نیازمند به شاهد هستند، کافی است که علی - علیه السّلام - - که برادرخوانده پیغمبر و نسبت به آن حضرت به منزله هارون نسبت به موسی بود - دعوی فاطمه - علیها السّلام - را گواهی کرد. و او نیز شاهد حقیقت گویی بود که انوار یقین و راستی از شهادتش می درخشید. و بعد از یقین هم چیزی نیست که حاکم شرع آن را در مرافعات ، مطالبه کند.
به همین جهت ، پیغمبر خدا - صلّی اللّه علیه وآله - گواهی خزیمة بن ثابت را مانند شهادت دو عادل قرار داد. خدا بهتر می داند که در این خصوص علی - علیه السّلام - از خزیمه و غیر او، بهتر و شایسته تر بود.
اگر این را هم نادیده بگیریم و فرض کنیم که گواهی علی - علیه السّلام - مانند گواهی یک فرد عادل از عدول مسلمین است ، چرا ابوبکر فاطمه - علیها السّلام - را به جای شاهد دوم قسم نداد، تا اگر قسم نمی خورد، دعوی او را رد کند؟ او این کار را نکرد، بلکه در حالی که شهادت علی و امّ ایمن را ملغی نمود، ادعای یادگار پیغمبر را نیز ردّ کرد.
چنانکه خواننده محترم می داند، این کار بر هیچ قانون شرعی استوار نبود!! با اینکه علی - علیه السّلام - طبق روایات بسیاری که صاحبان صحاح و دیگران به نام ((حدیث ثقلین )) نقل کرده اند، همتای قرآن است .
آنجا که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((من در میان شما دو چیز گرانبها می گذارم و مادام که چنگ به آن دو زده اید، هرگز گمراه نمی شوید و آن ، کتاب خدا و عترت من است ))(۱۶۶) و مسلّم است که سرآمد عترت و آقای آنها، علی - علیه السّلام - است .
و نیز آن حضرت طبق فرموده پیغمبر، همیشه با قرآن است و قرآن نیز با اوست و از یکدیگر جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر پیغمبر وارد گردد.
این حدیث را حاکم نیشابوری (۱۶۷) از امّ سلمه (همسر پیغمبر) نقل کرده و گفته است : این حدیث دارای اسناد صحیح است .
ذهبی نیز آن را در تلخیص خود آورده و تصریح به صحّت آن نموده است .
و همچنین ابن حجر(۱۶۸) روایت می کند که در بیماری ای که منجر به مرگ آن حضرت شد و حجره اش مملوّ از جمعیت بود، خطاب به آنها فرمود: ((ای مردم ! نزدیک است که من قبض روح شوم و از میان شما بروم . اینک سخنی به شما می گویم ومی خواهم آن را به خاطر بسپارید: ((من کتاب خدا و عترت خود اهل بیتم را در میان شما می گذارم . سپس ‍ دست علی - علیه السّلام - را گرفت و بالا برد و گفت : این علی با قرآن است و قرآن نیز با علی است و از یکدیگر جدا نمی شوند))(۱۶۹) .
علاوه بر این ، علی - علیه السّلام - در آیه مباهله ، جان پیغمبر خوانده شده است :
و هو فی آیة التباهل نفس ال‍
‍مصطفی لیس غیره ایّاها
با این وصف ، در این محاکمه امیرالمؤ منین - علیه السّلام - کسی است که شهادتش به هیچ شمرده شده است ! چه مصیبت بزرگی بود که در اسلام پدید آمد که باید از آن بدینگونه یاد کنیم : انّا للّه وانّا الیه راجعون !!(۱۷۰) .
امّ ایمن شاهد دوّم فاطمه زهرا - علیها السّلام - کلفت پیغمبر و دایه آن حضرت ، به نام ((برکه )) دختر ثعلبه بود. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می فرمود: امّ ایمن بعد از مادرم ، مادر من بود! و هرگاه به وی نگاه می کرد، می فرمود: این بازمانده خاندانم می باشد.
و نیز آن حضرت - چنانکه در شرح حال امّ ایمن در اصابه ابن حجر آمده - خبر داد که امّ ایمن از اهل بهشت است .
ابن حجر عسقلانی در الاصابه و ابن عبدالبرّ در الاستیعاب و دیگران ، از وی نام برده اند و او را مورد ستایش قرار داده و به امتیازات دینی ، عقلی و روش پسندیده اش ، ستوده اند.
وقتی پسرش ((ایمن )) در التزام پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در جنگ خیبر شهید شد، امّ ایمن شهادت او در پیشگاه خداوند موجب اجر و ثواب خود دانست (۱۷۱) . --------------------------- ۱۰ - سرپیچی از فرمان پیغمبر(صلّی اللّه علیه وآله)


روزی رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - برای اولین بار به ابوبکر و عمر دستور داد تا ((ذوالثدیه )) را به قتل برسانند، ولی آنها از اجرای فرمان حضرت ، امتناع ورزیدند. ذوالثدیه یا ذوالخویصره ؛ حرقوص بن زهیر تمیمی است ، که به این لقب معروف و سرکرده خوارج بود(۱۸۱) .
ابن اثیر در اسدالغابه ، او را به عنوان کسانی که در ردیف صحابه ذکر نشده اند، نام برده و حدیثی از بخاری به نقل از ابوسعید خدری آورده است که ابو سعید گفت : در یکی از روزها که پیغمبر مشغول تقسیم اموال بود، ذوالخویصره ، مردی از بنی تمیم گفت : یا رسول اللّه ! با عدالت تقسیم کن ! حضرت فرمود: وای برتو! اگر من عدالت نداشته باشم پس چه کسی به عدالت رفتار می کند؟ (این حدیث در صحیح مسلم نیز آمده است ).
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - تصمیم گرفت به منظور پایان دادن به سرکشی های او و فسادی که به راه انداخته بود، دستور دهد او را به قتل برسانند، ولی این عنصر سرکش ، با ریاکاری و تقدّسی که در نماز، نشان داد، نظر ابوبکر و عمر را به خود جلب کرد و آنها نیز بر خلاف دستور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، از کشتن وی سر باز زدند!!!
ابن حجر در صواعق ، از ابو یعلی در مسند خود، به پیروی از گروهی از بزرگان اصحاب سنن و مسانید، در شرح حال ((ذوالثدیه )) روایت کرده است که انس بن مالک گفت : مردی در عصر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بود که سعی او به عبادت ، ما را به شگفتی واداشته بود. ما نام او را نزد پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بردیم ، حضرت او را نشناخت ، اوصافش ‍ را نقل کردیم ، باز هم او را نشناخت . در همان موقع که درباره او سخن می گفتیم ، او سر رسید. ما گفتیم : یا رسول اللّه ! همین مرد است .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((شما از مردی به من خبر می دهید که نشانه ای از شیطان در صورت دارد)).
ذوالثدیه نزدیک پیغمبر و اصحاب آمد، سلام نکرد و ایستاد!
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: تو را به خدا قسم می دهم ! آیا اینک که در مقابل ما ایستادی در دل نگفتی کسی در میان این عده از من بهتر نیست !
ذوالثدیه گفت : چرا، به خدا قسم ! این را گفتم . سپس وارد مسجد شد و به نماز ایستاد.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: چه کسی این مرد را می کشد؟
ابوبکر گفت : من ! آنگاه به سوی او رفت تا او را بکشد، امّا دید نماز می خواند. ابوبکر گفت : سبحان اللّه ! کسی را که نماز می خواند به قتل برسانم . با اینکه پیغمبر از کشتن نمازگزاران نهی کرده است ؟!
وقتی بیرون آمد، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: او را نکشتی !!
ابوبکر گفت : دوست نداشتم او را که مشغول نماز است بکشم ، شما هم که از قتل نمازگزاران منع کرده اید!!
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - مجدداً از حضّار پرسید: چه کسی این مرد را به قتل می رساند؟
عمر گفت : من ! او نیز وقتی به سراغ ذوالثدیه آمد، دید سر به سجده نهاده است . عمر نیز گفت : ابوبکر بهتر از من می دانست ، سپس برگشت .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: چه کردی ؟!
عمر گفت : دیدم صورت به خاک گذارده ، نخواستم او را بکشم .
باز پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: چه کسی این مرد را می کشد؟!
علی - علیه السّلام - گفت : من .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: آری ، تو او را می کشی ، ولی اگر او را ببینی ! علی - علیه السّلام - هم به سراغ او رفت ، اما او رفته بود.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: اگر این مرد کشته می شد، حتّی دو نفر از امّتان من با هم اختلاف پیدا نمی کردند.
حافظ محمد بن موسی شیرازی ، این حدیث را در کتابی که از تفاسیر یعقوب بن سلیمان ، مقاتل بن سلیمان ، یوسف قطّان ، قاسم بن سلام ، مقاتل بن حیاد، علی بن حرب ، سدی ، مجاهد، قتاده ، وکیع ، ابن جریح و دیگران استخراج نموده ، نقل کرده است .
برخی از دانشمندان نامی نیز، آن را از احادیث مسلم دانسته اند؛ مانند ابن عبدربّه اندلسی در اواخر جزء اوّل عقد الفرید ، آنجا که به گفتار ((اصحاب اهواء)) می رسد.
سپس در پایان آن می گوید: پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((این اولین شاخی است که در میان امّت پیدا شد. اگر او را می کشتید، دو نفر هم با هم اختلاف پیدا نمی کردند. بنی اسرائیل هفتاد و دو فرقه شدند و این امّت نیز بزودی به هفتاد و سه فرقه می رسند، همگی در آتش ‍ دوزخند جز یک فرقه ))(۱۸۲) . --------------------------- ۱۲ - جنگ با کسانی که از پرداخت زکات به ابوبکر کوتاهی ورزیدند


اینان کسانی بودن که چون در منصب جانشینی ابوبکر نسبت به پیغمبر، تردید داشتند، از پرداخت زکات به وی کوتاهی ورزیدند، نه اینکه در اصل وجوب زکات تردید داشتند ؛ به طوری که محمد حسنین هیکل در کتاب : ((الصدیق ابوبکر!)) می نویسد:(۱۹۹)
محدثین نامی و حافظان اخبار ، روایت کرده اند که ابوبکر ، صحابه را گِرد آورد و درباره جنگ با آنها مشورت نمود. نظر عمر و طایفه ای دیگر این بود که با مردمی که ایمان به خدا و پیغمبر او دارند، نباید جنگید، بلکه باید از وجود ایشان در پیکار با دشمن اسلام ، نیرو گرفت .
شاید پیروان این فکر، اکثریت حاضران را تشکیل می داد، در حالی که طرفداران جنگ ، در اقلیت بودند. ظنّ غالب این است که بر سر این موضوع خطیر، کشمکش سختی میان دو دسته در گرفته باشد و ابوبکر ناگزیر شده نظر اقلیّت را تأ یید کند؟!
او در تأ یید نظریه خود سرسختی نشان داد. به دلیل اینکه وی گفت : ((به خدا قسم ! اگر اینان زکات سالانه ای را که به پیغمبر می دادند از من دریغ بدارند، به همین دلیل با آنها جنگ خواهم کرد)).
ولی عمر - که متوجه عواقب سوء این تصمیم بود - گفت : چگونه می خواهی نبرد کنی با کسانی که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: مأ مور شده ام با مردم پیکار کنم تا معتقد شوند که خدایی جز خداوند یکتا نیست و محمّد نیز فرستاده اوست ، و هر کس اعتراف کرد، مال خونش از طرف من مصون است مگر اینکه حق آن را ادا نکرده باشد و حساب آنها نیز با خداست ؟!
ولی ابوبکر سخن عمر را به هیچ گرفت و بلا درنگ گفت : به خدا قسم با کسی که میان نماز و زکات فرق می گذارد، جنگ خواهم کرد؛ زیرا زکات حق مال است و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((مگر حق آن را ادا نکرده باشد)).
مؤ لّف :
خداوند ابوبکر را ببخشد! که می خواست نصّ صریح پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را نادیده بگیرد، و آن را با آنچه سیاستش اقتضا داشت که با آنان وارد جنگ شود، هماهنگ سازد؟
و گرنه افرادی که آن روز کشته شدند و به خدا و پیغمبرش ایمان داشتند، هیچ کدام میان نماز و زکات فرق نمی گذاشتند، بلکه آنها در پرداخت زکات به حکومت او کوتاهی نشان دادند ؛ زیرا سمت جانشینی وی نسبت به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - - به واسطه تردیدی که اینان داشتند - برای آنها ثابت نشده بود. از این رو در نپرداختن زکات به وی ، معذور، بلکه مأ جور بودند.
بنابراین ، ایشان با کوتاهی خود، حقّ اموال و حقّ زکات خود را ادا کردند!؛ زیرا از جمله حقوق مال و زکات آنان این بود که باید در هر کدام ، فقط به حکم خدا و پیغمبر او یا کسی که برای آنها ثابت شود که از جانب خدا و پیغمبرش بر ایشان ولایت دارد، ترتیب اثر بدهند.
اگر عذر آنها به ابوبکر می رسید، ممکن بود در کوتاهی از پرداخت زکات به آنها مهلت بدهد، ولی آن ستمدیدگان کجا می توانستند به ابوبکر دست یابند تا حقّ را به جانب آنها بدهد؟!
می بینید که انبوه احادیث کتب صحاح ، صریح در مصون بودن خون این دسته از مؤ منین و امثال آنهاست . این احادیث انبوه ، برخی عام وبعضی مطلق است . نه مخصصی برای عام و نه مقیدی برای مطلق آن است تا بتوان بدان وسیله برای مباح بودن جنگ و کشتار ایشان ، تشبث جست .
و اینکه ابوبکر گفته است : زکات ، حق مال است ، تخصیص و تقیید نیست ؛ زیرا جز وجوب پرداخت زکات بر مکلّفین به آن ، معنای دیگری از آن استفاده نمی شود. و می رساند که ولی امر؛ یعنی قائم مقام پیغمبر، باید آن را از ایشان مطالبه کند و از آنان بگیرد. اگر از پرداخت آن امتناع ورزیدند، لازم است بدون جنگ ، با اعمال قدرت از آنها گرفت .
جنگ با آنان معارض با حقّ خون آنهاست که در روایات عام ، تصریح به حفظ آن شده است . و چنانکه گفتیم ، مجرد ظنّ ابوبکر نمی تواند آن ادله عام را تخصیص دهد.
اینک قسمتی از آن روایات عام را از صحیح مسلم (۲۰۰) نقل می کنیم : در آن روایت آمده است که چون پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در جنگ خیبر، پرچم را به دست علی - علیه السّلام - داد، به وی فرمود: برو و به اطراف خود نگاه مکن ! علی - علیه السّلام - هم رفت ، سپس ‍ ایستاد، ولی به اطراف نگاه نکرد. آنگاه با صدای رسا گفت : یا رسول اللّه ! بر چه پایه ای با اینان نبرد کنم ؟
فرمود: بر این پایه که گواهی دهند خدایی جز خدای یگانه نیست و محمّد فرستاده خداست ؛ اگر این کار را کردند، خون و مال خود را حفظ کرده اند، مگر اینکه حق آن را ادا نکنند. و حساب ایشان هم بر خداوند است .
و نیز در صحیح بخاری و مسلم با سلسله سند از اسامة بن زید روایت می کنند که گفت : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - ما را به حرقه (۲۰۱) فرستاد، صبحگاه بر کافران آنجا حمله بردیم و ایشان را شکست دادیم . من و یکی از مردان انصار، به مردی از آنان رسیدیم . وقتی او را در میان گرفتیم گفت : لااله الاّ اللّه . مرد انصاری خودداری کرد، ولی من با نیزه او را به قتل رساندم .
وقتی برگشتیم و این خبر به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - رسید، فرمود: ای اسامه ! بعد از اینکه او گفت : لااله الاّ اللّه او را کشتی ؟
عرض کردم : من گمان کردم او با این عبارت گفته است ، پناه به خدا. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - چندان سخن خود را تکرار کرد که من تمنّا کردم کاش ! قبل از آن روز مسلمان نبودم !
مؤ لّف :
اسامه این تمنّا را نکرد مگر بعد از آنکه گمان برد، تمام کارهایی که پیش ‍ از آن واقعه انجام داده بود، مانند ایمان به خدا، نماز، زکات ، روزه ، حج ، مصاحبت پیغمبر، جهاد و غیره ، نمی توانند این گناه او را از میان ببرند، و می دانست که اعمال شایسته او به وسیله این عمل از میان رفت .
سخن او می رساند که وی بیم داشته بعد از این عمل ، آمرزیده نشود. به همین جهت ، تمنّا کرد ای کاش ! بعد از این واقعه اسلام می آورد تا مشمول گفته پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - باشد که فرمود: ((الاسلام یجب ما قبله ؛ یعنی : اسلام اعمال پیش از خود را از میان می برد)).
کافی است که خواننده از همین سخن ((اسامه )) پی به احترام گوینده ((لا اله الاّ اللّه )) و مصون بودن خون او ببرد.
بخاری در باب ((فرستادن علی و خالد به یمن )) از کتاب صحیح خود روایت می کند که مردی ایستاد و گفت : یا رسول اللّه ! از خدا بترس ! پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: وای بر تو! آیا من سزاوارترین مردم روی زمین نیستم که پناه به خدا می برم ؟
خالد گفت : یا رسول اللّه ! گردن او را نزنم ؟
فرمود: نه ، شاید او نماز بگزارد!
این حدیث را احمدبن حنبل (۲۰۲) از ابو سعید خدری نیز آورده است . نظیر آن را ابن حجر عسقلانی در ((الاصابه )) شرح حال سرحوق منافق ، نقل کرده است ، که وقتی او را آوردند تا به قتل برسانند، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: آیا او نماز می گزارد؟
گفتند: هر وقت مردم او را ببینند، بله !
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((خداوند مرا از کشتن نمازگزاران برحذر داشته است )).
همچنین ذهبی در آخر ترجمه عامر بن عبداللّه یسار، از کتاب ((میزان الاعتدال )) خود از انس بن مالک روایت می کند که نزد پیامبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - نام مردی را بردند و گفتند: این مرد پناهگاه منافقین است . وقتی درباره او زیاد سخن گفتند، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - دستور قتل او را صادر کرد. سپس فرمود: نماز می خواند؟ گفتند: آری ، نمازی که سودی به حال او ندارد.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: خدا مرا از کشتن نماز گزاردن منع کرده است !
مؤ لّف :
ای کاش ! خالدبن ولید، احترام نمازگزاران مالک بن نویره را نگاه می داشت ، و از کشتن او خودداری می کرد! در حالی که عبداللّه عمر و ابو قتاده انصاری ، شهادت دادند که مالک در روزی که کشته شد با آنان نماز صبح گزارد. ولی چون خالد، مفتون زن زیبای مالک شده بود، برای رسیدن به وصال او، شوهرش را کشت !!
در صحیح مسلم و بخاری با اسناد خود از عبداللّه عمر روایت می کنند که گفت : روزی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در ((منی )) به کعبه اشاره کرد وفرمود: آیا می دانید این چه شهری است ؟ گفتند: خداو پیغمبرش بهتر می دانند.
فرمود: این شهر محترمی است .
آیا می دانید امروز چه روزی است ؟
گفتند: خدا و پیغمبرش بهتر می دانند.
فرمود: امروز روز محترمی است . خداوند نیز خون و مال و ناموس شما را مانند امروز و این ماه و این شهر، محترم داشته است .
کتب معتبر حدیث اهل تسنّن ، مملوّ از این قبیل احادیث و مضمون آنهاست . در این خصوص برای مسلمانان شکی باقی نمی گذارد.
به استناد این روایات ، قتل یک فرد مسلمان به مجرد کوتاهی در پرداخت زکات به حاکم مسلمان ، حلال نیست . بویژه که کوتاهی او ناشی از شبهه ای باشد که او را ناگزیر ساخته در اصل منصب حکومت او تردید کند. چنانکه بعضی از قبایل عرب ، هنگام رحلت پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، چنین وضعی داشتند. و فتنه و آشوب بالا گرفت و بسیاری از مردم عرب از اسلام برگشتند. مهاجرین و انصار نیز درباره خلافت ، به کشمکش پرداختند و هر کدام دو نظریه داشتند، بلکه انصار، دارای سه نوع نظریه بودند.
در اثنای این آشوبها با ابوبکر بیعت شد و - چنانکه گفته شد - بیعت او لغزشی بود که خداوند مسلمانان را از شرّ آن نگاهداشت .
پس ، طبیعی بود که با این وصف ، صحّت بیعت ابوبکر و اتفاق نظر امت نسبت به آن ، دستخوش تردید شود، بلکه اوضاع در آغاز کار، ناگوارتر از این بود که یادآورد شدیم و شک و تردید و پریشانی آن را فرو گرفته بود.
بنابراین ، افراد با ایمانی که درباره خلافت ابوبکر، شک داشتند و نمی دانستند که او شرعاً جانشین پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - است و امر و نهی او واجب می باشد، و به همین جهت نیز در پرداخت زکات به حکومت او کوتاهی نشان دادند، نباید مورد ایراد و مؤ اخذه واقع شوند. --------------------------- ۱۴ - منع از نوشتن احادیث پیغمبر(صلّی اللّه علیه وآله)


حاکم نیشابوری در تاریخ خود با سلسله سند روایت کرده است که ابوبکر گفت : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((هر کس دانشی یا حدیثی از من یادداشت کند، تا آن علم و حدیث باقی است ، همچنان برای او ثواب نوشته می شود)).
محدّثان ، جمعاً ۱۴۲ حدیث پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را به نقل از ابوبکر روایت کرده اند. سیوطی آن را در فصل مخصوصی از ((تاریخ الخلفا)) در شرح حال ابوبکر آورده است . حدیث فوق ، روایت ۸۹ آن است .
مضمون این حدیث را، احادیثی که از امیرالمؤ منین علی بن ابیطالب - علیه السّلام -، عبداللّه عبّاس ، عبداللّه عمر، عبداللّه مسعود، ابو سعید خدری ، ابوالدرداء، انس بن مالک ، معاذبن جبل و ابوهریره به طرق کثیره و متنوّع نقل شده است ، تأ یید می کنند و آن اینکه : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((هر کس چهل حدیث به امّت من یاد بدهد - یا برای آنها نگاه دارد - خداوند در روز قیامت او را در شمار علما و فقیهان در آورد)).
و در روایتی آمده است : ((خداوند او را فقیهی دانشمند برانگیخته گرداند)).
و در روایت ابوالدرداء است که : ((من در روز قیامت گواه و شفیع او خواهم بود)).
و در روایت ابن مسعود چنین است : ((به وی می گویند: از هر در بهشت که می خواهی وارد شو)).
و در روایت عبداللّه بن عمر می گوید: ((نامش در شمار دانشمندان نوشته می شود، و در ردیف شهیدان ، محشور می گردد))(۲۳۱) .
با این وصف ، در عصر خلافت ابوبکر و عمر، احادیث پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - جمع آوری نشد. ابوبکر در ایّام خلافتش دستور داد پانصد حدیث پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را جمع آوری کردند. شبی خوابیده بود، سخت منقلب شد. عایشه می گوید: حالت انقلاب وی ، مرا ناراحت کرد. صبح آن روز گفت : دخترم ! احادیثی که نزد توست بیاور! چون آنها را نزد او بردم ، همه را آتش زد!...
این روایت را عمادالدین ابن کثیر در ((مسند صدیق )) از حاکم نیشابوری نقل کرده است . قاضی ابو امیة احوص بن مفضّل گلابی نیز آن را در کنز العمّال ، جلد پنجم ، صفحه ۲۳۷، حدیث ۴۸۴۵ آورده است .
ونیز زهری از عروة بن مسعود نقل می کند که چون عمربن خطّاب خواست احادیث را جمع آوری کند، از صحابه پیغمبر استفتاء کرد، آنها نظر دادند که این کار را انجام دهد. عمر یک ماه درباره آن فکر کرد، سپس روزی گفت : ((من خواستم احادیث را جمع آوری کنم ، ولی بعد قومی را به یاد آوردم که پیش از شما کتابهایی نوشتند و چنان اوقات خود را صرف آن کردند که کتاب خدا را رها ساختند.من هم به خدا قسم !هیچگاه کتاب خدا را به چیزی آلوده نمی سازم )). این حدیث نیز در کنزالعمّال ، جلد پنجم ، صفحه ۲۳۹، شماره ۴۸۶۰ آمده است
ابن عبدالبرّ در کتاب ((جامع بیان العلم وفضله )) نیز آن را روایت کرده است : نگاه کنید به مختصر آن کتاب ، صفحه ۳۳.
ابن سعد هم از طریق زهری روایت نموده است ، چنانکه در کنز العمّال ، جلد پنجم ، صفحه ۲۳۹ نقل شده است .
نیز از ابو وهب ، روایت شده است که گفت : شنیدم مالک بن انس نقل می کرد که عمر بن خطّاب ، خواست دستور دهد تا احادیث پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را بنویسند یا آن را نوشتند، ولی بعد گفت : نه ! با کتاب خدا، کتابی نخواهد بود.
این حدیث به شماره ۴۸۶۱ در صفحه ۲۳۹ کنز العمال آمده است . ابن عبدالبرّ هم در کتاب ((جامع بیان العلم )) صفحه ۳۲ آن را آورده است .
نیز یحیی بن جعده روایت نموده که عمر خواست ((سنت )) را بنویسند، ولی بعد به نظرش رسید که نباید آن را نوشت . سپس به شهرها نوشت ، اگر کسی حدیثی را نوشته است باید آن را از میان ببرد.
این حدیث نیز در کتاب ((جامع بیان العلم )) آمده . و ابن خیثمه آن را روایت کرده است . در کنز العمّال هم به شماره ۴۸۶۲ ذکر شده است .
و از قاسم بن محمد بن ابی بکر روایت شده که گفت : احادیث در عصر عمر بن خطّاب ، فزونی یافت . عمر هم به مردم دستور داد، همه آن را برای او ببرند، وقتی آوردند امر کرد آنها را طعمه حریق سازند.
محمدبن سعد، در طبقات ، جلد پنجم ، صفحه ۱۴۰ آن را در شرح حال محمدبن ابی بکر نقل کرده است .
عبداللّه عمر روایت می کند که چون عمر خواست دستور دهد تاریخ را بنویسند، مدت یک ماه از خدا استمداد جست ، سپس عزم خود را جزم کرد، اما بعد گفت : من مردمی را که قبل از شما بودند به یاد آوردم که کتابها نوشتند و به آن روی آوردند و کتاب خدا را ترک گفتند.
این حدیث را ابن تیمیه سلفی در ((الطیوریات )) به سند صحیح روایت نموده . سیوطی نیز در تاریخ الخلفا ((اخبار عمر وقضایاه )) نقل کرده است .
در عصر خلافت عمر، مردی از یاران او آمد و به او گفت : یا امیرالمؤ منین ! وقتی ما مدائن (پایتخت ساسانیان ) را فتح کردیم به کتابهایی دست یافتیم که مشتمل بر علوم ایرانیان و سخنان شگفت انگیز بود. عمر دستور داد ((دره )) (تازیانه مخصوص ) او را بیاورند، وقتی آوردند، بقدری با آن به مرد مزبور زد که ((دره )) پاره پاره شد. سپس آیه اوایل سوره یوسف را قرائت کرد: ((نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ))(۲۳۲) و گفت : وای بر تو! آیا داستانهایی بهتر از کتاب خدا هست ...؟!
این حدیث را اصحاب سنن روایت کرده اند. ابن ابی الحدید نیز در شرح نهج البلاغه ، جلد سوّم ، صفحه ۱۲۲، ضمن احوال عمر، نقل کرده است .
در اینجا مصلحت امّت اسلام ایجاب می کرد که خلیفه دستور دهد کتابهای مزبور را مورد بازرسی قرار دهند؛ آنچه مفید بود مانند علم طبّ، علوم ریاضی ، علم طبقات الا رض (فیزیولوژی )، جغرافیا، تاریخ گذشتگان و امثال آن را که اسلام مباح می داند، نگاهدارند، نه اینکه آنها را طعمه حریق سازند! اسلام چه نفعی از سوزاندن این کتابها می برد؟!
امیرالمؤ منین علی - علیه السّلام - می فرماید: ((علم ، گمشده مؤ من است ، آن را به دست آورید ولو از مشرکان باشد...))(۲۳۳) .
و می فرماید: ((حکمت ، گمشده مؤ من است ، باید آن را به دست آورد، ولو از دست پاسبانان باشد))(۲۳۴) .
این دو حدیث را ابن عبدالبرّ در کتاب جامع بیان العلم و فضله ، باب الحال الّتی تنال به العلم ، از آن حضرت روایت کرده است (۲۳۵) .
روایات درباره ممانعت عمر از تدوین علم و جلوگیری از جمع آوری احادیث و اخبار، متواتر است . و شیعه و سنّی به طرق مختلف آن را نقل کرده اند، تا جایی که وی صحابه را از نوشتن احادیث پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - مطلقاً برحذر داشت ! علاوه بزرگان ایشان را در مدینه نگاهداشت تا احادیث آن حضرت را در اطراف ، منتشر نسازند!
عبدالرحمن بن عوف می گوید: به خدا پیش از آنکه عمر بمیرد، اصحاب پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، عبداللّه بن حذیفه ، ابوالدرداء، ابوذر و عقبة بن عامر را از نقاط مختلف گِرد آورد و به ایشان گفت : چرا از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - این روایات را در همه جا پخش کرده اید؟
گفتند: ما را از آن منع می کنی ؟ گفت : نه ! ولی نزد من بمانید، به خدا تا من زنده ام حق ندارید از من فاصله بگیرید...!
این حدیث را محمدبن اسحاق نقل کرده ودر کنز العمّال ، جلد پنجم ، صفحه ۳۳۹، به شماره ۴۸۶۵ نیز آمده است .
مفاسدی که از این راه ناشی شد و هرگز جبران نمی گردد، بر کسی پوشیده نیست . کاش ! خلیفه اول و دوم با علی بن ابیطالب - علیه السّلام - وسایر افراد خاندان پیامبر و یاران برگزیده آن حضرت که از بامداد تا شامگاه به یاد خدا بودند وجز ذات مقدّس او منظوری نداشتند، کنار می آمدند. واز آنها می خواستند تا احادیث و آثار پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را جمع آوری کنند و در کتاب ویژه ای تدوین نمایند، تا آنها که بعد از ایشان می آیند، یعنی تابعین (شاگردان صحابه ) و تابعینِ تابعین (شاگردان تابعین ) و نسلهای بعدی امّت ؛ مانند قرآن مجید آن را به ارث ببرند؛ زیرا در سنّت پیامبر مطالبی بود که متشابهات قرآن را توضیح می داد و مجملات آن را بیان می کرد. و عمومات آن را تخصیص می داد و مطلقاتش را مقید می ساخت ، تا از این راه ، خردمندان به حقیقت کتاب بزرگ الهی پی ببرند؛ چون با حفظ سنت پیامبر، قرآن محفوظ می ماند، و با تلف شدن آن ، بسیاری از احکام قرآن از میان می رفت .
ودیگر حفظ سنّت ، موکول به عنایت دو خلیفه وقوّه اجتهاد آنها در ضبط و تدوین آن نمی شد. اگر آنها این کار را می کردند (استمداد از علی - علیه السّلام - و بنی هاشم ) امّت و سنت از دسایس دروغگویان و نسبتهای خلاف واقعی که به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - دادند، مصون می ماندند؛ زیرا اگر احادیث پیامبر از همان عصر در یک کتاب ، تدوین و جمع آوری می شد، مسلمانان آن را مقدّس می شمردند، و باب جعل حدیث ، به روی دروغگویان ، به کلّی بسته می شد، ولی چون دو خلیفه این فرصت را از دست دادند، دروغگویان به پیغمبر فزونی یافتند، و دستِ سیاست ، احادیث را به بازی گرفت ، و دار و دسته دروغ سازان ، ((سنت پیغمبر)) را ملعبه هوی وهوس خویش قرار دادند. بویژه در عصر معاویه و عناصر سرکشی که پیرامون وی گِرد آمده بودند. کار این دروغ سازان ، سخت بالا گرفت و بازار اباطیل رونق کامل یافت .
و نیز دو خلیفه و همدستان آنها توانایی آن را داشتند که با تدوین سنّت پیغمبر - به نحوی که گفتیم - مسلمانان را از شرّ این دروغ سازان و جاعلان حرفه ای باز دارند.
شاید خواننده متوجه باشد که صحابه در روز نخست ، بیش از ما پی به لزوم تدوین حدیث برده بودند، ولی مطامعی که داشتند و از هر جهت خود را مهیا نموده و برای نیل به آن مجهز ساخته بودند، با بسیاری از نصوص صریح و انبوه روایات پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - که در یکجا گِرد می آمد و در دسترس همه قرار می گرفت ، وفق نمی داد!؛ زیرا مسلم بود آن نصوص واحادیث ، از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - صادر شده است ، و کسی نمی توانست معانی آن را انکار کند! ما نیز از همین جا وارد بحث شده ایم و این کتاب را تدوین می کنیم . فانّا للّه و انّا الیه راجعون !
امّا شخص پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، تمام کتاب خدا (قرآن ) و سنّت و میراث پیغمبران را به جانشین خویش علی بن ابیطالب - علیه السّلام - سپرد. بدینگونه آنها را در ((امام مبین )) گِرد آورد که هرگز باطل در وجود او راه ندارد.
و به آن حضرت وصیّت کرد که آنها را به امامان بعد از خود بسپارد؛ امامانی که یکی از دو ثقل پیغمبر و همتای کتاب خدا بودند و از یکدیگر جدا نمی شوند تا در حوض کوثر بر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - وارد گردند.
در حدیث صحیح از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - روایت شده است که فرموده : ((علی با قرآن و قرآن با علی است ، این دو از یکدیگر جدا نمی شوند تا در حوض بر من گِرد آیند)).
این حدیث را حاکم نیشابوری با اسناد صحیح از امّ سلمه نقل کرده است (۲۳۶) سپس حاکم می گوید: ((این حدیث ، دارای اسناد صحیحی است ، ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکرده اند!!)). ذهبی نیز در ((التلخیص )) با اعتراف به صحّت آن ، آن را روایت کرده است .
در این جا بسیار مناسب است که خاطر قارئین محترم را به این معیت مقدّس ، میان قرآن و علی - علیه السّلام - معطوف سازیم که :
۱ - این معیت ، بر سبیل دوام و استمرار در هر لحظه باقی است تا هر دو بر حوض ، به حضور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - برسند.
۲ - نفی افتراق و عدم جدایی آن دو را به لفظ ((لن )) که برای نفی ابد است ، آورده نه ((لا)) و سایر ادات نفی .
۳ - وفات علی - علیه السّلام - صدها سال پیش از آنکه آن حضرت با قرآن بر حوض وارد شوند، چگونه با عدم افتراق آنها وفق می دهد. و جدا نبودن این دو از یکدیگر، چگونه تحقّق می یابد(۲۳۷) ((اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریمٍ وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلیلاً ما تُؤْمِنُونَ وَلا بِقَوْلِ کاهِنٍ قَلیلاً ماتَذَّکَّرونَ تَنْزیلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمین ))(۲۳۸) . --------------------------- ۱۵ - تصدیق مشرکین از سوی ابوبکر و عمر!


مورد دیگری که آنها در مقابل نصّ صریح پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به رأ ی خود اجتهاد نمودند، هنگامی بود که گروهی از مشرکان برای موضوعی که رخ داده بود، به حضور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - رسیدند. و رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - آنها را به ابوبکر و عمر حوالت داد، و این دو به جای اینکه عذر آنها را بخواهند، از آنان شفاعت نمودند!
موضوع این بود که چند نفر از مشرکین نزد پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آمدند و گفتند: ای محمّد! ما همسایگان و هم پیمانان تو هستیم . تنی چند از بردگان ما به تو پیوسته اند که نه به خاطر دین و نه به عنوان آموختن احکام بوده است ، بلکه از املاک و کار ما دست کشیده و گریخته اند. ازین رو آمده ایم تا آنها را به ما تحویل دهی تا باز گردانیم . پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - مطلوب ایشان را اجابت نکرد تا مبادا آنها را از دینشان برگردانند.
با این وصف ، نخواست شخصاً دست رد به سینة ا آنها بزند. ازین رو خطاب به ابوبکر فرمود: ای ابوبکر! تو چه می گویی ؟ پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - انتظار داشت ابوبکر درخواست آنها را ردّ کند، ولی ابوبکر گفت : یا رسول اللّه ! آنها راست می گویند! رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - برآشفت ، چون پاسخ ابوبکر موافق خواست خدا و پیغمبر نبود.
سپس از عمر که انتظار داشت او مطلوب ایشان را مردود بداند، سؤ ال فرمود: ای عمر! نظر تو چیست ؟
عمر گفت : یا رسول اللّه ! راست می گویند! اینان همسایگان وهم پیمانان شما هستند! از شنیدن این سخن ، رنگ رخسار پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - دگرگون شد.
این حدیث را احمدبن حنبل در جلد اول مسند خود، صفحه ۱۵۵ از حدیث علی - علیه السّلام - نقل کرده است . نسایی نیز در الخصائص ‍ العلویه صفحه ۱۱ آن را نقل کرده است . ادامه حدیث از خصائص نسایی چنین است :
((در اینجا پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((ای گروه قریش ! به خدا قسم ، خداوند شخصی از شما را بر شما برانگیخته می کند تا به خاطر پیشرفت دین خدا با شما پیکار کند)).
ابوبکر گفت : یا رسول اللّه ! آن کس من هستم ؟
فرمود: نه .
عمر گفت : یا رسول اللّه ! من هستم ؟
فرمود: نه . او کسی است که وصله به کفش می زند.
در آن موقع پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - کفشی به علی - علیه السّلام - داده بود و آن حضرت مشغول وصله زدن به آن بود)). --------------------------- ۱۷ - اعتراض به صلح حدیبیه


پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - به جای جنگ ، ((صلح حدیبیه ))(۲۵۳) را انتخاب کرد. و مطابق وحیی که خداوند به وی نمود، جنگ را تبدیل به صلح کرد. مصلحت واقعی نیز همین را ایجاب می نمود. ولی این معنا بر اصحاب پوشیده بود. به همین جهت ، برخی از آنها به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - ایراد گرفتند! و با صراحت در مقام اعتراض با رسول خدا بر آمدند!!
با این وصف ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - ! با بی اعتنایی به آنها، در انجام مأ موریتی که یافت ، گام برداشت و در نتیجه ، این مصالحه ، سرانجام یافت که از بهترین پیروزیهای فاتحان به شمار آمد، والحمدللّه ربّ العالمین .
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - روز دوشنبه ، اوّل ذیقعده ، سال ششم هجری ، به منظور انجام مناسک ((عمره )) از مدینه خارج شد. پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - بیم داشت که مبادا قریش با وی در مقام جنگ برآیند، یا حضرتش را از ورود به خانه خدا مانع شوند - چنانکه همینطور هم شد.
ازین رو مردم را برای انجام ((عمره )) فرا خواند. و در نتیجه ۱۴۰۰ نفر مرد از مهاجرین و انصار(۲۵۴) و اعراب بادیه که دویست نفر سواره هم در میان ایشان بود، دعوت پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را اجابت کردند. رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله -، برای قربانی سی شتر نیز با خود برد. هنگام حرکت ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - وهمراهان ، سلاح سفر با خود داشتند و شمشیرشان در غلاف بود. به همین علت ، عمربن خطّاب گفت : یا رسول اللّه ! از ابوسفیان و پیروان او که خود را آماده جنگ نکرده اند می ترسی ؟ پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: من در حال انجام ((عمره ))، سلاح حمل نمی کنم .
همینکه به ذوالحلیفه (۲۵۵) رسید، شتران قربانی را قلاده به گردن انداخته و به رسم قربانی آماده ساخت . سپس شخص پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و اصحاب ، مُحْرِم شدند، تا قریش و اهل مکّه بدانند که او برای زیارت خانه خدا آمده است و جز این قصدی ندارد.
چون از آنجا گذشتند، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در بین راه اطلاع یافت که ((خالدبن ولید)) با سپاهی از قریش با دویست نفر سواره به فرماندهی ((عکرمة بن ابی جهل )) در ((غمیم )) محلی نزدیک مکّه موضع گرفته است .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - موضوع را به اصحاب نیز خبر داد. سپس ‍ امر کرد از سمت راست حرکت کنند تا به خالد برخورد ننمایند. تا اینکه به ((حمض )) نزدیک ((حدیبیه )) رسیدند. خالد موقعی از آمدن ایشان آگاه شد که غبار سمّ ستوران آنها را دید. پس با سپاه خود آمد و در مقابل پیغمبر واصحاب ، قرار گرفت . حضرت نیز به ((عبادبن بشیر)) فرمان داد با سواران خود، در برابر سواران خالد بایستد.
در این هنگام ، وقت نماز ظهر فرا رسید. و پیغمبر و اصحاب ، به نماز ایستادند. مشرکین (خالد و سپاهیان او) گفتند: فرصت خوبی است ، تا محمّد و یارانش مشغول نماز هستند، می توانیم به آنها حمله کنیم .
خالد گفت : آری ، ولی اینان تازه شروع کرده اند اگر به آنها حمله کنیم ، ممکن است از آنها صدمه ببینیم . ولی آنها نماز دیگری دارند (نماز عصر) که آن را از جان و فرزندان خود بیشتر دوست دارند - در آن موقع باید حمله کرد- در آن لحظه خداوند نیز آیات شریفه ذیل را بر پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - نازل فرمود:
یعنی : ((وقتی در میان مؤ منین هستی و برای ایشان نماز می گزاری ، باید گروهی از آنها با تو بایستند، و سلاحهای خویش را حمل کنند. و چون مؤ منین به سجده روند، ایشان در پشت سرِ شما قرار گیرند. و عدّه دیگری که نماز نخوانده اند بیایند و با تو نماز بگزارند و متوجه خود باشند و سلاح خویش بردارند. کسانی که کافر شده اند، دوست دارند که شما از سلاحها و متاع خود غافل بمانید تا یکباره به شما حمله ور شوند. اگر از باران ناراحت شدید یا بیمار بودید، مانعی نیست که اسحله و امتعه خود را برز مین بگذارید و متوجه خویش هم باشید. خداوند برای کافران عذابی دردناک فراهم کرده است . پس از آنکه نماز را به انجام رساندید، ایستاده و نشسته و خفته ، خدا را یاد کنید. و هنگامی که مطمئن شدید، نماز به پای دارید که نماز در وقتهای معین برای مؤ منین مقرر گردیده است . در تعاقب آن گروه ، سستی نشان ندهید. اگر شما رنج می برید، آنها هم رنج می برند، ولی شما از خدا امیدی دارید که آنها این امید را ندارند. وخدا به همه چیز دانا و حکیم است ))(۲۵۶) .
آنگاه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نماز عصر را به صورت نماز خوف - که در این آیات تشریع شده است - با اصحاب خواند: ((وَرَدَّ اللّهُ الَّذینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنالُوا خَیْراً)).
سخت گیری قریش و حکمت پیامبر - صلّی اللّه علیه وآله -
وقتی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - وارد ((حدیبیه )) شد، از قریش (مردم مکّه ) آزار ، درشتی و شرارت بسیاری دید ، به طوری که نهایت سنگدلی و کینه توزی و عداوت را نسبت به آن حضرت و اصحاب ، نشان دادند. مشرکین نیز از اصحاب عکس العمل شدیدتری دیدند. این هم به فرمان خداوند بود ((وَلْیَجِدُوا فیکُمْ غِلْظَةً))(۲۵۷) ولی در آن روز، رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - با بردباری ای که خداوند به او وحی فرمود، و با حکمتی که جزء سرشت او بود، و با خلق و خوی عظیمی که خداوند بدان وسیله او را بر سایر پیغمبران برتری داده بود، با مشرکین مواجه شد.
مشرکین با شرارت ، فرومایگی و تنگ نظری ، از ورود پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به مکّه جلوگیری کردند، ولی این معنا نه خشم پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را برانگیخت نه جلو بردباری آن حضرت را گرفت . پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - با آن جفاکاران ، با نرمش و گذشت رفتار نمود و با آنها با فروتنی سخن گفت . وضع چنان گردید که مشرکان خود را در برابر آن حضرت ، کاهی در مقابل کوهی می دیدند.
چنان با مهربانی و شفقت و خیرخواهی عمل نمود که دلهای ایشان را با همه قساوتی که داشت ، به خود جلب کرد. گاهی نیز، طوری آنها را تهدید می نمود و از آینده وحشتناک بیم می داد که بندهای ایشان از هم می گسیخت .
اینک بخشی از احادیث را جع به این موضوع را نقل می کنیم . بدقت در آن بنگرید تا پی به هدفهای پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - ببرید. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از جمله فرمود: ((وای بر قریش ! که جنگ ، آنها را از پا در آورد. چرا دست بر نمی دارند؟! چرا مرا با عرب رها نمی کنند که اگر مرا از میان بردند، ایشان به مقصود رسیده اند، و چنانچه خداوند مرا بر آنها پیروز گردانید، دسته دسته به اسلام بگروند، و گرنه در آن موقع ، با قدرت بیشتر با من وارد جنگ شوند؟ قریش چه فکر می کند؟! به خدایی که جز او خدایی نیست ، آنقدر برای پیشبرد هدفی که خداوند مرا برای آن مبعوث داشته است با آنها مبارزه خواهم کرد، تا خداوند دین خود را پیروز گرداند، یا من در این راه کشته شوم )).
ونیز برای اینکه دلهای قریش را به خوی عظیم و فضل عمیم خود معطوف سازد فرمود:
((به خدایی که جان محمّد در دست اوست ! اگر امروز قریش به واسطه خویشاوندی که با من دارند، هر چه از من بخواهند، به آنها عطا خواهم کرد)).
وبدین گونه مراحم خود را با ادای این کلمه حکیمانه اظهار داشت . سپس اصحاب را گِرد آورد، و راجع به اینکه در صورت اصرار قریش و ممانعت از ورود حضرت به مکّه ، آیا باید با آنها جنگید یا نه ، به مشورت پرداخت . تقریباً تمام آنها آمادگی خود را برای جنگ اعلام داشتند.
در این هنگام مقدادبن أ سود برخاست و به زبان تمام اصحاب گفت : یا رسول اللّه ! ما آنچه را که بنی اسرائیل به حضرت موسی گفتند: (تو و خدایت بروید و جنگ کنید، ما در اینجا نشسته ایم )(۲۵۸) به شما نخواهیم گفت ، بلکه می گوییم : ((تو و خدایت به جنگ بروید و ما هم با شما هستیم ))(۲۵۹) .
یا رسول اللّه ! به خدا قسم ! اگر ما را برای فتح ((برک الغماد))(۲۶۰) حرکت دهی ، همگی با شما خواهیم آمد و یک نفر کوتاهی نمی ورزد. از سخنان ((مقداد)) در رخسار پیامبر سرور و شادی درخشید.
سپس پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از اصحاب حاضر بیعت گرفت . و همگی با وی بیعت کردند که تا پای جان برای پیروزی او جانفشانی کنند. در میان بیعت کنندگان که ۱۴۰۰ مرد بودند، پناهگاه منافقین ((عبداللّه بن ابی سلول )) هم وجود داشت ، فقط یک نفر به نام ((جدّبن قیس ‍ انصاری )) بود که از بیعت کردن امتناع ورزید.
در ((سیره حلبیه )) از سلمة بن اکوع نقل می کند که وقتی ما با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - تا سر حدّ جان بیعت کردیم ، فقط ((جدّبن قیس )) بود که امتناع ورزید، گویی هم اکنون او را می بینم که به شتر خود چسبیده است تا خود را از نظر مردم پنهان کند.
مورّخان و سیره نویسان ، از جمله حلبی در سیره خود نوشته است که : قریش به سراغ ((ابن ابی سلول )) فرستادند که در ((حدیبیه )) با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بود مبنی بر اینکه اگر میل داری ، وارد مکّه شو و خانه کعبه را زیارت کن . پسرش عبداللّه ابی - رضی اللّه عنه - گفت : پدر! تو را به خدا در همه جا ما را رسوا مکن ! مبادا در اینجا هم بروی و قبل از پیغمبر، خانه خدا را طواف کنی ؟!
ابن ابی سلول گفت : نه من هم تا پیغمبر طواف نکند، طواف نخواهم کرد. وقتی این خبر به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - رسید، نسبت به عبداللّه اظهار خشنودی نمود. و به او آفرین گفت . بنابراین عبداللّه بن ابی سلول نیز از کسانی است که در زیر درخت ، با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بیعت نمود؛ زیرا - چنانکه گفتیم - به اتفاق مورخان ، در حدیبیه کسی جز ((جدبن قیس )) از بیعت با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - سرباز نزد.
هراس مشرکان و تقاضای صلح از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -
همینکه خبر این بیعت (بیعت رضوان ) به قریش رسید(۲۶۱) دلهایشان از جا کنده شد و سینه ها پر از ترس گردید، بویژه بعد از اینکه عکرمة بن ابی جهل با پانصد سوار به مقابله با مسلمانان آمد، امّا - چنانکه در کشاف زمخشری است - پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - عدّه ای را فرستاد و آنها را تا خود مکه عقب راندند.
ابن عبّاس می گوید: خداوند مسلمانان را با پرتاب سنگ بر آنها پیروز گردانید به طوری که آنها را تا داخل خانه هایشان تعقیب کردند. و قریش ‍ متوجه گردیدند که قادر به مقابله با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و یاران آن حضرت نیستند.
در این هنگام بود که صاحبنظران آنها ناگزیر شدند از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - طلب صلح کنند. ضمناً این جمله پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم به آنها رسیده بود که فرمود: ((به خدایی که جان محمّد در دست اوست ! امروز، قریش هر چه از من بخواهد، تقاضای آنها را می پذیرم )).
مردم مکه گروهی از بزرگان خود را که در رأ س آنها سهیل بن عمروبن عبدود عامری قرار داشت به نزد پیغمبر اعزام داشتند تا به نمایندگی همه قریش ، بر اساس شروطی که برای مسلمانان فوق العاده سنگین بود، پیشنهاد صلح نمایند. مسلمانان از پذیرش شروط آنها سر باز زدند و برخی هم اصولاً پیشنهاد صلح را رد کردند.
ولی مشرکان به استناد سخن پیغمبر که فرموده بود: ((قریش هر خواهشی داشته باشند می پذیرم )) برای پیشبرد منظور خویش ، اصرار ورزیدند. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از جانب خدا مأ مور بود تا چنین وعده ای به مردم مکه بدهد و به مقتضای آن عمل کند. علت اینکه شروط صلح آنها را با دشواری که داشت ، پذیرفت بخاطر عمل نمودن به وحی و به موجب مصلحتی بود که خداوند از آن آگاهی داشت . و بعد از آن نیز همگی آن را دانستند، و اعتراف نمودند، چنانکه مسطور خواهد شد.
ناراحتی عمر از شروط صلح
همینکه قرارداد صلح بر اساس آن شروط، بین دو طرف منعقد گردید، عمربن خطّاب - که غیرتش تحریک شده بود - از جا پرید و در حالی که آثار خشم و نفرت در سرش هویدا بود نزد ابوبکر(۲۶۲) آمد و گفت : ابوبکر! مگر این مرد پیغمبر خدا نیست ؟
ابوبکر گفت : چرا هست .
عمر گفت : مگر ما مسلمان نیستیم ؟
ابوبکر گفت : چرا هستیم .
پرسید: مگر آنها مشرک نیستند؟
ابوبکر گفت : چرا مشرک هستند.
عمر گفت : پس چرا باید در امر دین خود در برابر آنها پستی نشان دهیم ؟
ابوبکر گفت : ای مرد! او پیغمبر خداست و بر خلاف فرمان خدا عمل نمی کند. خدا هم یاور اوست . او تا لحظه مرگ ، خود را مطیع خدا می داند. من هم گواهی می دهم که او پیغمبر خداست ...(۲۶۳) .
مسلم در باب صلح حدیبیه از جزء چهارم صحیح خود روایت می کند که : عمر به پیغمبر گفت : مگر ما بر حق و آنها بر باطل نیستند؟
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: چرا.
گفت : جز این است که کشتگان ما در بهشت و مقتولین آنها در دوزخ هستند؟
فرمود: چرا همینطور است .
گفت : پس چرا باید در امر دین خود در مقابل آنها پستی نشان دهیم و برگردیم ، تا ببینیم خداوند میان ما و ایشان چه حکم می کند؟
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((ای پسر خطّاب ! من پیغمبر خدا هستم ، خدا هرگز مرا ضایع نمی کند)).
عمر هم به راه افتاد و بلادرنگ در حالی که سخت خشمگین بود ابوبکر را ملاقات کرد و گفت : ابوبکر! مگر ما بر حقّ و آنها بر باطل نیستند؟
ابوبکر گفت : چرا.
عمر گفت : مگر ما عقیده نداریم که کشتگان ما در بهشت و کشتگان آنها در جهنّم است ؟
ابوبکر گفت : چرا همینطو راست .
گفت : پس چرا باید در دین خود پستی نشان دهیم و برگردیم و ببینیم خدا میان ما و ایشان چه حکم می کند؟
ابوبکر گفت : ای پسر خطّاب ! او پیغمبر خداست و خدا هرگز و هیچگاه او را ضایع نمی گرداند... عده زیادی از صاحبان کتب معتبر اهل تسنّن ، از عمر سخنانی تندتر از این هم روایت کرده اند.
بخاری در آخر کتاب شروط صحیح خود(۲۶۴) حدیثی نقل می کند که عمر می گوید: به پیغمبر گفتم : آیا تو پیغمبر بر حقّ خدا نیستی ؟
فرمود: چرا هستم .
گفتم : آیا ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نیستند؟
فرمود: چرا.
گفتم : پس چرا در دین خود پستی نشان دهیم ؟
در این هنگام پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: من پیغمبر خدا هستم و نافرمانی او را نخواهم کرد! و خدا هم یاور من است .
عمر گفت : به پیغمبر گفتم : مگر تو نمی گفتی که ما بزودی به خانه خدا می رسیم و آن را طواف می کنیم ؟
فرمود: چرا، ولی آیا گفتم امسال چنین خواهد شد؟
گفتم : نه .
فرمود: پس این را بدان که به خانه خدا می آیی و آن را طواف می کنی (۲۶۵) .
من هم نزد ابوبکر آمدم و گفتم : ابوبکر! مگر این مرد، پیغمبر بر حقّ خدا نیست ؟
گفت : چرا.
گفتم : مگر ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نیست ؟
گفت : چرا.
گفتم : پس چرا باید در امر دینمان پستی نشان دهیم ؟
گفت : ای مرد! او پیغمبر خداست ، و بر خلاف فرمان خدا رفتار نمی کند(۲۶۶) . خدا یاور اوست ، او هم مطیع خداوند است . به خدا او بر حقّ است !
عمر گفت : گفتم : مگر او (پیغمبر) به ما نگفت : ما وارد خانه خدا می شویم و آن را طواف می کنیم ؟
گفت : چرا، ولی به تو فرمود که امسال وارد می شوی ؟
گفتم : نه !
گفت : پس می آیی و طواف می کنی .
عمر گفت : من بخاطر جلوگیری از صلح ، کارهایی کردم !(۲۶۷) .
راوی می گوید: وقتی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از نوشتن فرمان صلح ، فراغت یافت به اصحاب فرمود: برخیزید و شتران خود را نحر کنید، سپس سرهای خود را بتراشید. به خدا هیچکس از جا برنخاست ، تا اینکه سه بار آن را تکرار فرمود(۲۶۸) . وقتی دید کسی از جا برنخاست ، وارد خیمه خود شد، سپس بیرون آمد و با هیچکدام از آنها سخن نگفت تا اینکه با دست خود، قربانی خود را نحر کرد. آنگاه دلاّک خود را خواست و سر تراشید.
وقتی اصحاب پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - چنین دیدند، برخاستند و شتران خود را نحر کردند و سر یکدیگر را تراشیدند. و چیزی نمانده بود که یکدیگر را بکشند.
احمد حنبل از مسوربن مخرمه و مروان بن حکم در مسند خود، وحلبی در سیره خود (غزوه حدیبیه ) و سایر مورخان ، روایت کرده اند که : ((عمر سخنان پیغمبر را ردّ می کرد! ابو عبیده جرّاح گفت : ای پسر خطّاب ! نمی شنوی که پیغمبر چه می فرماید؟ می فرماید: نعوذ باللّه من الشّیطان الرّجیم !
حلبی می گوید: در آن روز پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ای عمر! من خشنودم ولی تو ناراحتی ؟
و نیز حلبی و دیگران نوشته اند که عمر بعدها می گفت : ((من همیشه روزه می گیرم و صدقه می دهم و نماز می گزارم وبنده آزاد می کنم ، از ترس ‍ سخنانی که آن روز به پیغمبر گفتم !...)).
تصویب پیمان صلح
در آن روز پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، بدون اینکه اعتنا به اعتراض ‍ مخالفین کند، تصمیم داشت صلحی را که با آن شروط سنگین ، مأ مور به آن بود، انجام دهد. ازین رو علی - علیه السّلام - را خواست تا پیمان صلح را بنویسد.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به علی - علیه السّلام - فرمود: ((بنویس : بسم اللّه الرّحمن الرّحیم )).
سهیل بن عمرو؛ نماینده قریش گفت : ما چنین چیزی را به رسمیت نمی شناسیم ! باید بنویسد ((باسمک اللّهم )).
از سخن وی ، مسلمانان منزجر شدند و گفتند به خدا باید همان را بنویسد که پیغمبر خدا امر کرد.
ولی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نزاع را قطع نمود و به علی - علیه السّلام - فرمود: بنویس : ((باسمک اللّهمّ))! علی - علیه السّلام - هم به فرمان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نوشت . سپس پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: بنویس : این چیزی است که محمّد رسول اللّه با سهیل بن عمرو بر اساس آن صلح کرده است .
سهیل بن عمرو گفت : اگر ما می دانستیم تو پیغمبر خدا هستی با تو جنگ نمی کردیم و از آمدنت به خانه خدا مانع نمی شدیم !
بنابراین ، باید بنویسد: این چیزی است که محمدبن عبداللّه با سهیل بن عمرو بر اساس آن صلح کرده است !
در اینجا صدای اعتراض مسلمانان از هر طرف برخاست . وحاضر نبودند به هیچ وجه پیغمبری چیزی بنویسد. نزدیک بود آشوبی پدید آید.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: با اینکه مرا تکذیب می کنید، من پیغمبر خدا و محمدبن عبداللّه هستم . یاعلی ! بنویس : ((این چیزی است که محمدبن عبداللّه با سهیل بن عمرو بر اساس آن صلح کرده است )).
علی - علیه السّلام - با ناله و ناراحتی آن را نوشت . سپس پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((ای ابوالحسن ! تو هم چنین چیزی خواهی داشت . یا فرمود: مبتلا به چیزی نظیر این خواهی شد و ناچاری آن را بپذیری و بر اثر آن هم کشته می شوی ))(۲۶۹) .
موضوع صلح نیز این بود که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و اصحاب ، از ((حدیبیه )) مراجعت کنند و در سال بعد، نخست قریش از مکّه خارج شوند سپس پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و مسلمانان وارد شهر گردند. سه روز در مکه بسر برند، و جز شمشیرهای حمایل شده - سلاح سفر - اسلحه دیگری با خود حمل نکنند. مدت ده سال (۲۷۰) آتش جنگ میان پیغمبر و قریش ، خاموش باشد. و در این مدت ، مردم تأ مین جانی داشته باشند و بتوانند یکدیگر را آزاد کنند. از عرب هر کس که خواست داخل در پیمان محمّد شود، می تواند داخل شود. و هر کس هم بخواهد به قریش بپیوندد، می تواند(۲۷۱) . طرفین نسبت به هم ابراز دشمنی نکنند و دزدی و خیانت روا ندارند.
هر کس از طایفه قریش که به دین محمّد در آمده باشد، اگر بدون اجازه سرپرست خود، به محمّد پناه برد، به محمّد تسلیم نخواهد شد. مسلمانان گفتند: سبحان اللّه ! چطور می توانیم مسلمانی را که از میان قریش گریخته و به ما پیوسته است ، تحویل مشرکین بدهیم ؟
پذیرش این شرط برای مسلمانان سخت گران می نمود . به همین جهت گفتند: یا رسول اللّه ! این شرط را به زیان خود می نویسی .
فرمود: آری ، هر کس از ما به حالت ارتداد به آنان پناه ببرد، خدا او را دور گردانیده است . و آنها که از ایشان مسلمان می شوند و به ما می پیوندند، بر می گردانیم و امیدواریم که خداوند گشایش و راه فراری برای آنان فراهم آورد.
در همان اثنا که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و سهیل بن عمرو، پیمان صلح را با شروط مذکور می نوشتند، ابو جندل پسر سهیل بن عمرو که نامش ((عاص )) بود، در حالی که زنجیر به دست و پا داشت ، به مسلمانان ملتجی گشت . وی قبل از آن در مکه مسلمان شده بود، ولی پدرش از مهاجرت وی به مدینه جلوگیری کرده و او را به بند کشیده بود.
وقتی ابو جندل شنید پیغمبر واصحاب در ((حدیبیه )) اقامت دارند، از زندان خانه پدر گریخت و از بیراهه و میان کوهها گذشت تا بر مسلمانها فرود آمد. مسلمین از آمدن او خوشحال شدند و او را پذیرا گشتند.
ولی پدرش سهیل بن عمرو، بندهای او را گرفت و صورتش را به سختی مضروب ساخت (۲۷۲) . و در آن حال گفت : ای محمّد! این نخستین موردی است که باید او را به من تحویل دهی !
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ما هنوز از نوشتن پیمان صلح فراغت نیافته ایم .
سهیل بن عمرو گفت : پس من هم هیچیک از شروط صلح را نمی پذیرم .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: پسرت را در پناه من قرار بده .
سهیل گفت : او را در پناه تو قرار نمی دهم .
فرمود: بیا و این کار را بکن .
گفت : نه ، این کار را نخواهم کرد.
در اینجا ((مکرزبن حفص )) و ((حویطب بن عبدالعزی )) - که از بزرگان قریش بودند - گفتند: ای محمّد! ما بخاطر تو او را در پناه خود گرفتیم . سپس اینان ابو جندل را گرفتند و به خیمه ای در آوردند و جلو پدرش را گرفتند که به وی صدمه نرساند.
آنگاه سهیل بن عمرو گفت : ای محمّد! ماجرا به پایان رسید، و پیش از آنکه پسرم به سوی تو بیاید، تعهد ما نسبت به شروط صلح به انجام رسید. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: درست است .
در این هنگام پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به ابو جندل فرمود: صبر کن و خویشتن دار باش . پیش از آمدن تو صلح انجام گرفته بود، ما هم فریب کار نیستیم ! هر چه خواستیم پدرت را بر سر مهر آوریم که از بازگشت تو مانع نشود، امتناع ورزید، ولی امیدوارم که خداوند برای تو و سایر مسلمانان بی پناه ، گشایش و راه نجاتی فراهم آورد.
در این هنگام ، عمربن خطّاب نزدیک ابو جندل آمد و او را تحریک نمود که پدرش را به قتل برساند و شمشیر در اختیارش گذاشت . چنانکه دحلانی و دیگران در سیره خود نوشته اند، عمر گفت : انتظار داشتم ابو جندل شمشیر به دست گیرد و با آن پدرش را به قتل برساند. و در آن حال می گفت : این مرد می خواهد پدرش را بکشد! به خدا! اگر ما هم پدران خود را درک می کردیم ، آنها را می کشتیم !!
ولی ابو جندل از بیم فتنه ، تقاضای عمر را برای کشتن پدر نپذیرفت (۲۷۳) و به امر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - صبر پیشه ساخت (۲۷۴) . سپس به عمر گفت : چرا تو او را نمی کشی ؟
عمر گفت : پیغمبر ما را از کشتن او و سایر قریش برحذر داشته است (۲۷۵) .
ابو جندل گفت : تو از اطاعت امر پیغمبر، سزاوارتر از من نیستی (۲۷۶) .
ابو جندل با پدرش و ((مکرز)) و ((حویطب )) به مکه باز گشتند ، سپس دو نفر مزبور او را در پناه خود گرفته و در محلی جای دادند، تا پدرش با دیگران به وی صدمه ای نرسانند و بدینگونه به عهد خود وفا کرده باشند.
بعدها خداوند برای او (ابو جندل ) و سایر مسلمانان بی پناه که در مکه بسر می بردند، گشایش پدید آورد تا بتوانند نجات یابند. چنانکه عنقریب گفته خواهد شد. حمد خدا را که پیغمبرش را یاری کرد و وعده خود را عملی ساخت .
نتایج صلح حدیبیه :
راجع به نتایج صلح ، کافی است که بدانیم ، صلح حدیبیه باعث آمیزش ‍ مسلمانان با مشرکان شد. پس از این صلح ، مشرکان به مدینه می آمدند و مسلمانان نیز به مکه می رفتند. وقتی مشرکین به مدینه می آمدند و پیغمبر را می دیدند، اخلاق و روش پسندیده پیغمبر، ایشان را تحت تأ ثیر قرار می داد. و کار آن حضرت از هر لحاظ، از لحاظ راهنمایی مردم ، رأ ی رزین ، شخصیت و صفات و گفتار و عمل ، در نظر آنها بزرگ می نمود.
تعالیم و احکام اسلام ، اعم از حلال و حرام و عبادات و معاملات و سایر نظامات و حکمتهای عالی آن ، قریش را دچار شگفتی می کرد. قرآن نیز با آیات و سخنان روشنش آنها را مجذوب می نمود؛ به طوری که گوش ، چشم و دل ایشان را به خود جلب می کرد. فرمانبرداری اصحاب پیغمبر در برابر اوامر و نواحی حضرت نیز آنها را مدهوش ساخته بود.
آنها که قبلاً در یک قدمی اینان به خداوند و رسول خدا بودند، از آن پس ‍ که قبل از صلح حدیبیه در منتهی درجه کوری و سرکشی بسر می بردند، وقتی به مدینه می آمدند و به سوی کسانشان باز می گشتند، هر یک مبلغی برای پیغمبر بودند که مردم را از فتح مکه توسط آن حضرت بیم می دادند.
مسلمانان نیز هنگامی که وارد مکه می شدند و با فامیل و دوستان خود خلوت می کردند، از نصیحت و دعوت آنها به سوی خدا و پیامبر و آشنا ساختن ایشان به اهمیت مقام نبوّت و نشانه های مسلمانی ، و دانش و حکمتی که در قرآن بود، و نظامات اجتماعی ، و سنن و فرایض و آداب و اخلاق ، و پند و اندرز، و اخبار مردم گذشته ، و قرون پیشین ، کوتاهی نمی ورزیدند.
ازین رو، اینان نیز مبشّر پیغمبر در قلب مکه بودند. و ضمناً آنها را از ضدّیت با آن حضرت بیم می دادند. آگاهی قریش از این ماجرا، اثری بزرگ در تسهیل فتح مکه داشت که بدون جنگ و ممانعتی ، پیغمبر بتواند وارد شهر شود. والحمدللّه .
بعضی از فواید صلح از همان اجتماع مشرکین با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در ((حدییبه )) و آگاهی کامل ایشان از روش راهنمایی و حسن خلق آن حضرت به دست آمد. چون قریش بویژه جوانان آنها قبلاً از حسن خلق پیغمبر و روش راهنمایی آن حضرت چیزی نمی دانستند؛ زیرا، ابو جهل ، ولید بن مغیره ، ابو سفیان ، شیبه ، عتبه و سایر رؤ سای بتهای جاهلیت ، بر ضدّ پیغمبر سمپاشیها نمودند. و با تمام قدرت و امکانات خود، قولاً و عملاً در مقام نابودی پیغمبر برآمدند، تا نور خدا را خاموش نمایند، ولی خداوند نقشه آنها را نقش بر آب کرد و نور خود را به کمال رسانید.
هنگامی که در مکه بود، خواستند او و یارانش را به قتل برسانند، سپس ‍ روی به مدینه نهادند تا کسانی را که به وی پناه داده و یاری کرده بودند از میان بردارند، ولی خداوند او را در جنگهای ((بدر)) ، ((احد)) و ((احزاب )) پیروز گردانید ((فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذینَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمین ))(۲۷۷) .
بعد از این جنگها، نظر مسموم مردم مکه نسبت به پیغمبر تغییر کرد؛ زیرا بعد از هجرت ، دیگر او را ندیده بودند و جز آنچه از این بدخواهان می شنیدند، خبری نداشتند، ولی در روز ((حدیبیه )) که با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و اصحاب ، آمیزش پیدا کردند، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را با سجایای پسندیده ای دیدند.
وضع آنها طوری بود که هرگاه درشتی و سوء رفتاری نسبت به پیغمبر، نشان می دادند، با عواطف و خوشرفتاری حضرت ، مواجه می شدند. و چون قساوت و غلظت ، ابراز می داشتند، در مقابل ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نرمش و تلطّف نشان می داد. این طرز رفتار حضرت با آنها بود. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در این خصوص به آیه شریفه ((اِدْفَعْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَن ))(۲۷۸) عمل می نمود.
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در آن روز، قادر بود که وارد مکه شود و با زور، خانه خدا را زیارت کند، به دلیل این آیه شریفه که در همین مورد نازل شده است و می فرماید: ((اگر کافران با شما جنگ کنند، به عقب رانده می شوند، و دیگر دوست و یاوری نیابند))(۲۷۹) .
و همچنین می فرماید: ((خداست که نزدیک مکه بعد از آنکه شما را بر مشرکین پیروز گردانید، دستهای شما را از ایشان و دستهای ایشان را از شما بازداشت ))(۲۸۰) .
مشرکان یقین داشتند که در صورت جنگ ، پیغمبر بر آنها غالب خواهد شد و می دانستند که اصحاب حضرت اصرار دارند که پیغمبر اقدام به جنگ نماید، ولی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بخاطر صلح و حسن عواقب آن و حفظ خون و احترام حرم و جلوگیری از هتک احترام آن ، تقاضای ایشان را به طور جدّی رد کرد.
قریش به خوبی میزان محبت پیغمبر را نسبت به خود درک کردند و پی بردند که پیغمبر حقوق خویشاوندی را کاملاً رعایت می کرد. و به همین جهت ، صلح را با همه شروط سخت آن پذیرفت . و علی رغم اعتراض ‍ بسیاری از اصحابش ، سرکشی و خشونت قریش را که از ورود وی به مسجد الحرام ممانعت کردند و ناگزیر شد که به مدینه باز گردد، نادیده گرفت .
این معنا در نظر قریش ، کفاره حضرت از حوادثی بود که در جنگهای بدر و احد و احزاب اتفاق افتاد؛ زیرا آن روز به خوبی برای قریش آشکار بود که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - با خودداری از جنگ با آنان ، نشان داد که او مسؤ ول حوادث مزبور نیست ، بلکه مسؤ ول خونهایی که ریخته شد، مشایخ قریش ؛ امثال ابوسفیان ، ابوجهل و دیگران بودند که با آن حضرت در شهری که از ایشان فرار کرد و به آنان سپرد، جنگیدند. و آنها بودند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را ناگزیر ساختند در مقام دفاع از خود و یارانش برآید.
اگر قریش در آن جنگها، از هجوم پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و کسانی که به وی پناه دادند و یاری نمودند، خودداری می کردند، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم از جنگ با آنها خودداری می کرد و به دعوت ایشان به دین خود، با حکمت و موعظه حسنه ، قناعت می نمود.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در ((حدیبیه )) آتش دلهای این مشرکان را خاموش ساخت و کینه های آنها را از میان برد. و بزرگان و ریش سفیدان ایشان را محترم شمرد، تا جایی که یقین کردند که نسبت به آن حضرت تعدّی نموده اند و مرتکب جنایت شده اند. از همین جا نیز دلهای آنان نرم شد. و اطمینان یافتند که اگر در زیر پرچم وی گِرد آیند و چنگ به دوستی او بزنند، عاقبت نیکی خواهند داشت . و فتحی آشکار و پیروزی درخشانی را به دنبال دارد. و مردم دسته دسته به دین خدا در می آیند.
بازگشت پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به مدینه
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - مدت نوزده روز در ((حدیبیه )) بسر برد. سپس به مدینه بازگشت . وقتی به ((کراع الغمیم )) رسید، بر آن حضرت سوره فتح نازل شد. عمر همچنان از اینکه مشرکان نگذاشتند آنها وارد مکه شوند، و به عکس انتظاری که از فتح مکه داشتند بدون نتیجه به مدینه باز می گردند، متأ سف بود.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بعد از نزول سوره فتح ، خواست ناراحتی عمر و دردی را که در سینه داشت ، برطرف سازد. پس - چنانکه در صحیح بخاری است - (۲۸۱) فرمود: سوره ای بر من نازل شد که نزد من از آنچه آفتاب بر آن می تابد، بهتر است . سپس شروع به خواندن آن کرد: ((اِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبیناً))(۲۸۲) .
یکی از اصحاب گفت : این که فتح نیست (۲۸۳) ؛ از ورود به مسجد الحرام ممنوع شدیم و شتران ما در جای خود قربانی نشدند و دو مرد مؤ من که به سوی ما آمدند نیز برگردانده شدند.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((بد سخنی بود که گفتی !)) این بزرگترین پیروزی بود. مشرکان خشنود شدند که شما از قلمرو آنها رفتید، آنها از شما تقاضای صلح کردند و مایل شدند که به ایشان امان دهید. چیزهایی از شما دیدند که خوش نداشتند. و خداوند شما را بر آنها پیروز نمود. و سالماً از آنجا برگردانید. این خود بزرگترین فتح است . آیا فراموش کردید که در جنگ احد از کوه بالا می رفتید و به هیچکس توجه نداشتید. و من در دنبال شما، صدایتان می کردم ؟ آیا روز جنگ احزاب را فراموش کرده اید که ((سپاهیان از بالایتان و از پایینتان به سوی شما آمدند. و دیدگان خیره شد، و جانها به گلوها رسید، و به خدا، گمانهای گوناگون بردید))(۲۸۴) .
مسلمانان گفتند: خدا و پیغمبر، راست می گویند. به خدا ای پیغمبر خدا! ما درباره آنچه تو می اندیشی ، فکر نکردیم . تو از ما به خدا و اوامر او آشناتر هستی (۲۸۵) .
ولی عمر گفت : یا رسول اللّه ! مگر تو نگفتی که در کمال امن وارد مکه می شوی ؟
فرمود: چرا گفتم ، امّا به شما گفتم همین امسال ؟
عمر گفت : نه ...(۲۸۶) !
سعیدبن منصور به اسناد صحیح از شعبی در تفسیر آیه ((اِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبیناً)) روایت می کند که گفت : در اسلام فتحی بزرگتر از پیروزی حدیبیه نبود؛ زیرا وقتی صلح برقرار شد و جنگ به هم خورد، و مردم به یکدیگر تأ مین می دادند، و با هم ملاقات می کردند و گفتگو و نزاع می نمودند، در این مدت ، هیچ مسلمانی با هیچ خردمندی از مشرکان درباره اسلام سخن نگفت ، مگر اینکه آن مشرک ، به اسلام گروید. به طوری که آنچه در آن دو سال (مدت صلح ) مسلمین شدند، برابر بود با همه کسانی که قبل از آن مسلمان شده بودند یا بیش از آن بود.
سپس افزود: کافی است که بگوییم : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - با ۱۴۰۰ نفر به ((حدیبیه )) رفت ، ولی دو سال بعد، با ده هزار نفر برای فتح مکه ، از مدینه بیرون آمد!
آنگاه گفت : از صلح حدیبیه آشکار شد که این صلح ، مقدمه فتح بزرگی بود که متعاقب آن ، مردم دسته دسته به دین خدا درآمدند.
ازین رو، چون صلح حدیبیه مقدمه فتح بود، فتح خوانده شد؛ زیرا مقدمه ظهور، ظهور است .
وعده پیامبر به رهایی مستضعفین
حکایت ابوجندل پسر سهیل بن عمرو، قبلاً گذشت و گفتیم که از زندان فرار کرد و در حالی که در بند و زنجیر بود، از بیراهه عبور کرد تا در ((حدیبیه )) بر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرود آمد و به حضرتش پناه برد. و چون آن روز پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نمی توانست از وی استمداد کند، اعتذار جست و تسلیت گفت و دستور داد صبر کند و خویشتن دار باشد. و از جمله فرمود: ((خداوند بزودی برای تو و سایر مسلمانان بی پناه مکه ، گشایش و راه نجاتی پدید خواهد آورد)).
در میان مسلمانان بی پناه - که در مکه تحت شکنجه قرار داشتند - مردی از دلاوران مسلمین به نام ((ابوبصیر)) بود که او نیز از زندان گریخت (۲۸۷) و بعد از مراجعت پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از حدیبیه به آن حضرت پیوست .
قریش نامه ای درباره استرداد او نوشتند و توسط مردی از قبیله ((بنی عامر)) به نام ((خنیس )) که با او راهنمایی هم بود، برای پیغمبر فرستادند.
این دو نفر نامه را به این مضمون به پیغمبر تسلیم نمودند: ((می دانی که ما شرط کرده ایم هر یک از فرزندان ما که به نزد تو آمدند، باید به سوی ما باز گردانی ، پس ابوبصیر را به ما برگردان )).
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((ای ابوبصیر! می دانی که ما چنین شرطی با قریش نموده ایم . و درست نیست که آنها را فریب بدهیم . خداوند گشایش و راه نجاتی برای تو و کسانی همچون تو پدید می آورد، پس برو در پناه خدا)).
ابو بصیر گفت : یا رسول اللّه ! آنها مرا درباره دینم مورد بازخواست قرار می دهند. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((برو که بزودی برای تو ودیگرانی که مانند تو گرفتار هستند، گشایش و راه نجاتی قرار می دهد)).
ابو بصیر هم با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - تودیع کرد و با دو مرد مزبور به راه افتاد. وقتی به ذوالحلیفه رسیدند، ابوبصیر کنار دیواری نشست و آن دو همراهش نیز با او بودند. ابوبصیر به یکی از آنها گفت : برادر عامری ! شمشیرت تیز است ؟
گفت : آری .
ابو بصیر گفت : ببینم !
بت پرست مزبور هم شمشیر را به دست او داد. ابوبصیر آن را از غلاف در آورد و بالا برد و با یک ضربت ، طرف را به خاک و خون افکند. سپس به نفر دوم حمله برد، ولی او گریخت و نزد پیامبر آمد.
ابو بصیر هم به دنبال او آمد. وقتی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - مرد مزبور را دید، فرمود: این مرد چیز وحشتناکی دیده است . سپس فرمود: وای بر تو! موضوع چیست ؟
مرد راهنما گفت : دوست شما همراهی مرا کشت و اکنون می خواهد مرا هم بکشد، به من پناه بده !
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - او را تأ مین داد. چیزی نگذشت که ابوبصیر نیز با شمشیر برهنه سر رسید و گفت : یا رسول اللّه ! پدر و مادرم فدایت باد! به تعهد خود عمل کردی ، مرا به فرستادگان قریش تسلیم نمودی ، من هم مانع شدم که آنها بتوانند مرا از لحاظ دینم مورد بازخواست قرار دهند. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم فرمود: اکنون آزادی هر جا که می خواهی برو!
ابو بصیر گفت : یا رسول اللّه ! این اثاث مقتول است ، توشه و شمشیر اوست ، آن را تخمیس کن .
حضرت فرمود: اگر آن را تخمیس نمایم ، قریش تصور می کند که من به شرط خود عمل نکرده ام ، ولی تو خود می دانی که با آن چه کنی .
در این هنگام ، ابوبصیر روی به محلی آورد که کاروانهای قریش از آنجا عبور می کردند. گروهی از مسلمانان مکه نیز که تحت فشار بودند، وقتی خبر ابوبصیر به آنها رسید و شنیدند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرموده است : ((اگر ابوبصیر مردانی داشته باشد دست به جنگ می زند)) پنهانی از مکه خارج شدند. از جمله ((ابوجندل بن سهیل بن عمرو)) با هفتاد سوار مسلمان به وی پیوستند، چون نمی خواستند در مدت صلح به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - ملحق شوند. در محل مزبور، عده ای از قبایل غفار، جهنیه ، اسلم و طوایف دیگری از عرب هم به ابوبصیر و فراریان مکه پیوستند، تا اینکه به سیصد نفر رسیدند. در آنجا جلو عبور کاروانهای قریش را گرفتند و به هر کس دست می یافتند، به قتل می رساندند و هر کاروانی که از آنجا می گذشت ، آن را تصاحب می کردند و نمی گذاشتند وارد مکه شود یا از آن خارج گردد!
کار بجایی رسید که مردم مکه ناگزیر نامه ای به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نوشتند و از حضرتش خواستند به واسطه خویشاوندی که میان او و آنهاست ، هر یک از قریش که از این پس به وی روی می آورد، پناه دهد. قریش این مأ موریت را به ابوسفیان داد. ابوسفیان هم نوشت : ((ما این شروط را از میان شروط صلح ساقط کردیم . پس ، از این به بعد، هر کدام به نزد تو آمدند بدون اعتراض ، او را نگاه دار!)).
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم به ابوجندل و ابوبصیر نوشت که به مدینه بیایند. و سایر مسلمانان به کسانشان بپیوندند. و متعرض قریش و کاروانهای ایشان نگردند. نامه پیغمبر به ابوبصیر و ابوجندل رسید، ولی در آن لحظه ابوبصیر مشرف به مرگ بود و در حالی که نامه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را در دست داشت ، جان داد. ابوجندل هم او را در همانجا دفن کرد و مسجدی نیز در کنار قبرش بنا نمود.
سپس ابو جندل با عده ای از یارانش به حضور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - شرفیاب شدند. و بقیه نیز به کسان خود پیوستند و کاروانهای قریش نیز امنیت خود را باز یافتند.
در این هنگام ، صحابه (و بیش از همه عمر) که از پس فرستادن ابوجندل با پدرش به سوی قریش ، برایشان دشوار بود، متوجه شدند که اطاعت پیغمبر بهتر از آن بود که آنها می خواستند و دانستند که در حدیبیه ، حکمت ، اقتضای صلح داشت . و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از پیش ‍ خود سخن نمی گوید. از این رو نسبت به اعتراض وناراحتی خود سخت پشیمان شدند واعتراف به اشتباه خویش نمودند.
قریش هم پی بردند که پذیرش صلح از طرف پیغمبر باعث جلوگیری از خونریزی ایشان شد و عواقب نیکی در برداشت . و دانستند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، راستگو و خوش قلب و مهربان است . والحمدللّه ربّ العالمین . --------------------------- ۱۹ - اعتراض به نماز بر یکی از مؤ منین


ابن حجر عسقلانی در جلد چهارم ((الاصابه )) ، شرح حال ابو عطیه می نویسد: بغوی و ابو احمد حاکم از طریق اسماعیل بن عیاش و طبرانی از طریق دیگر، و هر دو از بحیر بن سعد از خالد بن سعدان از ابو عطیه روایت می کنند که : در محضر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، مردی وفات یافت ، یکی از اصحاب - یعنی عمر - گفت : یا رسول اللّه ! بر او نماز مخوان !
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: آیا کسی او را دیده است که کار نیکی انجام دهد؟
مردی گفت : در فلان شب و فلان شب با ما، پاسداری نمود.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بر وی نماز گزارد و تا قبر، تشییع کرد. سپس از وی تمجید کرد و فرمود: ((رفقایت گمان می کنند که تو اهل دوزخ می باشی ، ولی من گواهی می دهم که تو بهشتی هستی )).
آنگاه به عمر فرمود: ((تو از اعمال مردم پرسش نمی کنی ، فقط می خواهی پشت سر آنها غیبت نمایی ...)).
و نیز ابن حجر، همین موضوع را در شرح حال ((ابومنذر)) روایت می کند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بر سر قبر او سه بار آفرین گفت . و طبرانی از عبداللّه بن نافع از هشام بن سعد نقل کرده است که گفت : مردی نزد پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آمد و گفت : یا رسول اللّه ! فلانی مُرد، تشریف بیاورید بر او نماز بگزارید.
عمر گفت : او مردی ناپاک بود، نماز بر او مخوان !
آن مرد گفت : یا رسول اللّه ! در آن شبی که به صبح آوردید و عده ای پاسداری می کردند، این مرد هم در میان آنها بود.
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - برخاست ، من هم دنبال حضرت رفتم تا کنار قبر وی آمد و نشست و چون کار دفن او به انجام رسید، سه بار به وی آفرین گفت . سپس فرمود: مردم او را به بدی یاد می کنند، ولی من او را به نیکی یاد می کنم .
عمر گفت : ولی او اهل این حرفها نبود!
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ای عمر! دست بردار! هر کس در راه خدا جهاد کند، بهشت بر او واجب می شود.
ابن حجر می گوید: ابو موسی در ذیل این حدیث گفته است : متن این روایت در حدیث ابو عطیه گذشت . حدیث ابو منذر را ابو داوود در کتاب ((المراسیل )) از احمد بن منیع از حماد بن خالد مانند روایت عبداللّه نافع ، نقل کرده است . ابو احمد آن را در ((الکنی )) ذکر نکرده است . اما حدیث ابو عطیه گذشت . چنانکه ابو موسی در شرح حال او ذکر کرد، حاکم ابو احمد هم آن را روایت کرده و می گوید: از اینجا استفاده می کنیم که وی صحابی بوده است . البته مصدر دو حدیث ، مختلف است ، ولی سیاق هر دو متن ، متقارب می باشد. (پایان گفتار ابن حجر در شرح حال ابو منذر در الاصابه ). --------------------------- ۲۱ - نهی از حجّ تمتّع !


پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - خود این فریضه را انجام داد. و از سوی خداوند متعال مأ مور به انجام آن گردید. نص صریح گفتار خداوند این است : ((پس هر کس بعد از انجام عمره ، به حج بپردازد، هر چه میسر شود، قربانی کند. و هر کس نیابد(۳۰۱) ، سه روز در ایام حج و هفت روز موقعی که برگشتید(۳۰۲) روزه بگیرید. این ده روز تمام است . این عمل برای کسی است که خانواده اش مقیم مسجد الحرام نباشد(۳۰۳) ، از خدا بترسید و بدانید که خداوند (در صورت سرپیچی ) بشدت ، کیفر می دهد))(۳۰۴) .
کیفیّت حجّ تمتّع
کیفیّت تمتّع بردن از عمره به حج یا حجّ تمتّع ، این است که شخص در یکی از سه ماه : شوال ، ذیقعده و ذیحجه در میقات (۳۰۵) ، به نیت عمره ، احرام می بندد، سپس به مکه می آید و خانه کعبه را طواف می کند، بعد سعی بین صفا و مروه را انجام می دهد، آنگاه تقصیر می کند و از احرام بیرون می آید؛ یعنی چیزیهایی که بر وی حرام بود، حلال می شود، تا اینکه در همان سال از مکه احرام دیگری برای حج ببندد. و افضل این است که این احرام در مسجد الحرام انجام گیرد. سپس به ((عرفات )) برود، و از آن پس ، روانه ((مشعر الحرام )) شود. و بعد هم اعمال حج را به همان کیفیت که به تفصیل در کتب فقهی و مناسک حج آمده است ، بجا آورد. این است پرداختن از عمره به حج یا (حج تمتّع ).
ابن عبدالبرّ قرطبی می گوید: اختلافی در میان علماء (علمای اهل تسنّن ) نیست که مقصود خداوند در آیه ((فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالعُمْرَةِ اِلَی الْحَجِّ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْی )) انجام عمره در ماههای حج قبل از حج است (۳۰۶) . سپس قرطبی می گوید: این حجّ تمتّع - بنا بر اصحّ روایات - بر کسی که ۴۸ میل از هر سمت مکه دور باشد، واجب است (۳۰۷) .
علت اینکه این ((حج )) را به ((تمتّع )) اضافه نموده و ((حجّ تمتّع )) می گویند، این است که : در این حج ((متعه )) هست . متعه ، به معنای لذت است ؛ چون در مدت فاصل بین دو احرام (احرام عمره و حج ) محظورات احرام مباح و حلال می گردد. و شخص عامل به آن ، می تواند در این مدت از آنچه در احرام عمره حرام بود، و در احرام حج نیز حرام می گردد، لذت و تمتّع ببرد.
این همان معنایی بود که عمر و بعضی از اتباعش ، ناخوش می داشتند. به طوری که گوینده آنها گفت : ((آیا در این مدت ما راه برویم و آلتهای ما تر باشد؟!))(۳۰۸) .
در مجمع البیان است که مردی گفت : آیا به قصد حجّ خارج شویم و سرهای ما (از آب غسل جنابت ) تر باشد؟ و پیغمبر به او فرمود: ((تو هیچگاه به این احکام ایمان نمی آوری ))(۳۰۹) .
و از ابو موسی اشعری نقل شده که وی به مشروع بودن حج تمتّع فتوا می داد، مردی به او گفت : جلو بعضی از فتواهایت را بگیر؛ زیرا اطلاع نداری که امیرالمؤ منین عمر! چه تغییراتی در احکام داده است . بعد که ابو موسی ، عمر را ملاقات کرد و در این باره از وی پرسش نمود، عمر گفت : می دانی که پیغمبر خود و یارانش حجّ تمتّع را انجام می دادند، ولی من خوش ندارم که زائران خانه خدا، بعد از عمل عمره زیر درخت اراک بروند و با همسران خود در آمیزند، سپس در حالی که آب غسل از سرهاشان می ریزد، به حج بروند(۳۱۰) .
به روایت دیگر ابو موسی گوید: عمر گفت : حج تمتّع سنّت پیغمبر است ، ولی من می ترسم حاجیان در زیر درخت با زنان خود همبستر شوند، سپس با آنها به حج بروند(۳۱۱) .
ابو نضره می گوید: عبداللّه بن عباس امر به متعه کرد و عبداللّه زبیر از آن نهی می نمود. من این را برای جابر بن عبداللّه انصاری نقل کردم . جابر گفت : داستان آن را می دانم . ما در عصر رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - از این تمتّع استفاده می کردیم ، اما وقتی عمر به خلافت رسید، گفت :خداوند آنچه را خواست برای پیغمبرش حلال کرد، قرآن هم به جای خود نازل شد. حج و عمره را همانطور که خداوند به شما امر کرده است ، به انجام رسانید(۳۱۲) . و از همبستر شدن با این زنان خودداری کنید. از این پس ، هر مردی را نزد من آوردند که با زنی تا مدت موقت نزدیکی نموده است ، او را سنگسار می کنم (۳۱۳) .
روزی عمر در منبر خطبه خواند و ضمن آن با کمال صراحت و بی پروایی گفت : دو لذت (متعه ) در زمان پیغمبر بود، و من از آنها جلوگیری خواهم کرد، و مرتکب آنها را مجازات می کنم ؛ لذت بردن در حج و لذت بردن از زنان (با عقد موقت )(۳۱۴) !!
و در روایت دیگری است که عمر گفت : ((ای مردم ! سه چیز در زمان پیغمبر مشروع و معمول بود، ولی من از آنها جلوگیری می کنم و حرام می دانم . و مرتکب آنها را به کیفر می رسانم : حج تمتّع ، و متعه زنان (۳۱۵) . و گفتن ((حیّ علی خیر العمل )) در اذان !!))(۳۱۶) .
توضیحی درباره حجّ تمتّع
تمام افراد خاندان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و به پیروی آنان ، همه دوستان ایشان ، این کار عمر را مردود دانسته اند. بسیاری از صحابه نیز رأ ی عمر را تصویب نکردند و روایات آنها در این خصوص به حد تواتر رسیده و موجب قطع و یقین است .
کافی است بگوییم که مسلم در صحیح خود(۳۱۷) از شفیق نقل می کند که عثمان از متعه (متعه حج و متعه زن ) جلوگیری می کرد و علی - علیه السّلام - دستور می داد که استفاده کنند. عثمان در این باره به علی - علیه السّلام - سخنی گفت . ولی علی - علیه السّلام - به عثمان فرمود: می دانی که ما این کار را در زمان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - معمول می داشتیم . عثمان گفت : بله ، ولی بیمناک بودیم !.
و در آن کتاب از سعید بن مسیّب (۳۱۸) روایت می کند که : علی و عثمان در عسفان (۳۱۹) گِرد آمدند. عثمان از متعه و عمره تمتّع منع کرد؛ علی - علیه السّلام - فرمود: چرا از کاری که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - امر کرده است ، جلوگیری می کنی ؟
عثمان گفت : به من کار نداشته باش !
علی - علیه السّلام - فرمود: نمی توانم کار به تو نداشتم باشم ...
و همچنین در کتاب مزبور از غنیم بن قیس روایت می کند که گفت : از سعد وقّاص راجع به حجّ تمتّع سؤ ال کردم ، گفت : ما آن را انجام دادیم . و این کافر به عرش است (۳۲۰) .
نیز در صحیح مسلم از ابوعلاء از مطرف روایت می کند که گفت : عمران بن حصین به من گفت : امروز حدیثی برایت نقل می کنم که بعد از این ، خدا به وسیله آن به تو سود رساند: بدانکه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به گروهی از خانواده خود دستور داد تا حج تمتّع کنند. بعد از آن هم آیه ای نازل نشد که آن را نسخ کند. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم تا زنده بود، از آن نهی نکرد. هر کس می خواهد آنچه را خود فکر می کند، خوب بداند!
نیز در صحیح مسلم از حمیدبن هلال از مطرف روایت می کند که عمران بن حصین به من گفت : حدیثی برایت نقل می کنم ، شاید خداوند به وسیله آن به تو نفع بدهد؛ پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - حج و عمره را با هم جمع کرد، و تا زنده بود از آن نهی نکرد. آیه ای هم نازل نشد که آن را تحریم کند...
و در آن کتاب از قتاده از مطرف نقل می کند که گفت : عمران بن حصین در یک بیماری که به مرگش منتهی شد، به دنبال من فرستاد و گفت : می خواهم چند حدیث برایت نقل کنم ، شاید خداوند بعد از من از آن راه به تو نفع بدهد. اگر من زنده بودم ، آن را مکتوم بدار. و چنانچه وفات کردم برای هر کس که خواستی بازگو کن . این را بدان که پیغمبر خدا - صلّی اللّه علیه وآله - حج و عمره را با هم جمع کرد. بعد هم نه آیه ای در نسخ آن نازل شد و نه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از آن نهی کرد. ولی مردی هر چه خواست در این باره گفت !
وباز مسلم در صحیح خود،به طریق دیگری از قتاده از مطرف بن عبداللّه بن شخیر از عمران بن حصین روایت می کند که گفت : من می دانم که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بین حج و عمره جمع کرد، بعد از آن هم نه آیه ای در نسخ آن آمد و نه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - ما را از آن قدغن کرد. ولی مردی به رأ ی خود چیزی گفت .
و نیز در همان کتاب از طریق عمران بن مسلم از ابو رجا و او از عمران بن حصین روایت می کند که گفت : آیه حج تمتع در کتاب خدا نازل شد، سپس پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - ما را مأ مور به آن کرد. بعد از آن هم نه آیه ای در نسخ آن آمد و نه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - تا زنده بود ما را از آن نهی کرد. مردی به نظر خود در این باره چیزی گفت (۳۲۱) .
مؤ لّف :
این حدیث در صحیح مسلم از طرق دیگری هم روایت شده است که ما به آنچه ذکر شد، اکتفا نمودیم . بخاری نیز آن را در صحیح خود، جلد اوّل ، صفحه ۱۸۷ (باب تمتّع ) از عمران بن حصین نقل کرده است .
مالک بن انس در کتاب ((الموطأ ))(۳۲۲) از محمد بن عبداللّه بن حارث بن نوفل بن عبدالمطّلب روایت می کند که : از سعد وقّاص وضحاک بن قیس ‍ شنیده بود که آن دو، در سالی که معاویه حج رفت ، درباره حج تمتع مذاکره می کردند. ضحّاک بن قیس گفت : این کار (حج تمتّع ) را کسی انجام نمی دهد، مگر اینکه جاهل به امر خداوند باشد.
سعد وقّاص گفت : بد حرفی زدی !
ضحاک گفت : عمر بن خطاب از آن نهی می کرد.
سعد گفت : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آن را انجام داد و ما هم با حضرت (حج تمتع ) انجام دادیم (۳۲۳) .
در مسند احمد حنبل (۳۲۴) از عبداللّه بن عباس روایت می کند که گفت : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - خود حج تمتع را انجام داد.
عروة بن زبیر گفت : ابوبکر و عمر آن را قدغن کردند.
ابن عباس گفت : این پسرک چه می گوید؟
گفتند: می گوید: ابوبکر و عمر آن را حرام دانستند.
ابن عباس گفت : می بینم که اینان به هلاکت می رسند. من می گویم پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می گوید آنها می گویند: ابوبکر و عمر نهی کرد!(۳۲۵) .
ایّوب روایت می کند که عروة بن زبیر به ابن عباس گفت : از خدا نمی ترسی که می گویی متعه حلال است ؟
ابن عبّاس گفت : ای پسرک ! برو از مادرت بپرس !
عروه گفت : اما ابوبکر و عمر آن را معمول نمی داشتند.
ابن عباس گفت : به خدا قسم ! می بینم که شما با این کارتان به عذاب خدا گرفتار شوید. من از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - برای شما روایت نقل می کنم ، شما از ابوبکر و عمر سخن می گویید...!(۳۲۶) .
در صحیح مسلم (۳۲۷) روایت می کند که مردی راجع به حج تمتع از ابن عباس سؤ ال کرد، ابن عباس گفت : حلال است .
آن مرد گفت : عروة بن زبیر آن را حرام می داند.
ابن عباس گفت : مادر عروه زنده است ، خود او از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - روایت می کند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - اجازه داد، بروید از وی بپرسید.
راوی گفت : نزد مادر عروه رفتیم ، دیدیم زنی درشت اندام و نابیناست . او گفت : آری ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - اجازه داد!
در صحیح ترمذی (۳۲۸) روایت می کند که : از عبداللّه عمر راجع به حج تمتع سؤ ال شد، گفت : حلال است .
سائل پرسید: پدرت از آن جلوگیری می کرد؟
عبداللّه گفت : به من بگو اگر پدرم از آن جلوگیری کرد و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آن را معمول داشت ، من باید از پدرم پیروی کنم یا از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -؟!
سائل گفت : بلکه از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -.
عبداللّه گفت : ((پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - خود حج تمتع انجام داد. و بسیاری از روایات دیگر که صریح است در رد نهی عمر از حج تمتع .
علاوه ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در آخرین حج خود (حجة الوداع ) سخنانی فرمود که باید اهل ایمان آن را بدانند و عمل کنند. به حدیث آن در صحیح مسلم (۳۲۹) مراجعه کنید، می بینید که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در حضور عموم زائران خانه خدا - که بیش از صد هزار نفر مرد و زن از پیروانش بودند و از اقطار مختلف آمده بودند تا با وی مراسم حج را انجام دهند - موضوع حج تمتع را اعلام داشت . و چون آن را ا علام فرمود، سراقة بن مالک برخاست و گفت : یا رسول اللّه ! این حج تمتع برای امسال ماست یا برای ابد؟
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - انگشتان دست مبارک را یکی بعد از دیگری گشود وفرمود: عمره برای همیشه داخل در حج شد، عمره تا ابد داخل در حج شد!
و نیز مسلم روایت می کند که علی - علیه السّلام - در حالی که پیراهن پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را پوشیده بود، از یمن بازگشت و دید که فاطمه - علیها السّلام - هم مانند دیگران از احرام در آمده و لباس ‍ الوانی پوشیده و سرمه به چشم کشیده است .
علی - علیه السّلام - به فاطمه - علیها السّلام - اعتراض کرد، ولی فاطمه - علیها السّلام - گفت : پدرم دستور داده که چنین کنم . علی - علیه السّلام - می فرماید: نزد پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - رفتم و آنچه از فاطمه - علیها السّلام - دیده و شنیده بودم ، به حضرتش اطلاع دادم ، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: فاطمه می گوید، راست می گوید...(۳۳۰) . --------------------------- ۲۳ - بدعت در اذان صبح !


ما در احادیث مختص به بند بند اذان و اقامه در عصر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - تتبع نموده ایم و ندیدیم که ((الصلاة خیر من النوم )) جزء اذان باشد، بلکه - چنانکه صاحب نظران احکام ، سنن و منقدین حدیث اطلاع دارند - این بند در زمان ابوبکر هم نبوده است . فقط عمر بن خطاب مدتی بعد از آنکه روی کار آمد، چون آن را مستحب و مستحسن دانست ، دستور داد در اذان صبح بگویند. و بدینگونه آن را تشریع کرد. روایات ائمّه عترت طاهره در این خصوص (که الصلاة خیر من النوم جزء اذان نیست و ساخته عمر است ) به حد تواتر رسیده است .
اما از طریق غیر شیعه و بزرگان اهل تسنّن کافی است که آنچه مالک بن انس در کتاب ((موطأ )) نقل کرده است در اینجا بیاوریم . مالک می نویسد: ((مؤ ذن عمر نزد عمر بن خطاب آمد تا او را برای نماز صدا کند، دید عمر خوابیده است ، پس گفت : ((الصلاة خیر من النوم )) عمر هم دستور داد مؤ ذن ، این جمله را در اذان صبح قرار دهد)).
زرقانی در تعلیق خود بر این کلمه در شرح موطأ مالک می نویسد:(۳۴۰) ((این مطلب را دارقطنی در سنن از طریق وکیع در تصنیف خود، آن را از عمری از نافع از عبداللّه عمر از عمر نقل کرده است . سپس می گوید: از سفیان و او از محمدبن عجلان از نافع از عبداللّه عمر از عمر روایت شده که عمر به مؤ ذن خود گفت : وقتی در نماز صبح به ((حیّ علی الفلاح )) رسیدی بگو: ((الصلاة خیر من النوم ، الصلاة خیر من النوم !!)).
مؤ لّف :
این حدیث را ابن ابی شیبه از هشام بن عروه نقل کرده است . سایر محدّثان بزرگ اهل سنّت نیز آن را روایت نموده اند.
بنابراین ، آنچه از محمدبن خالد بن عبداللّه واسطی از پدرش از عبدالرحمن بن اسحاق از زهری از سالم از پدرش روایت کرده اند که پیغمبر با مردم مشورت نمود که برای اعلام نماز چه بگویند، فاقد ارزش ‍ است ؛ زیرا در این روایت مجعول می گوید: اصحاب به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - گفتند: خوب است بوق بزنیم ! ولی پیغمبر آن را نپسندید، چون بوق زدن ، شعار یهود بود! بعد گفتند: ناقوس چطور است ؟ باز پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بخاطر اینکه شعار نصارا بود آن را هم نپسندید.
همان شب یکی از مردان مدینه (انصار) و عمر بن خطاب در خواب شنیدند که منادی اذان می گوید، مرد انصاری نیز شبانه آمد در خانه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و موضوع را به اطلاع حضرت رسانید، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم به بلال دستور داد تا همانگونه که انصاری در خواب شنیده بود، اذان بگوید!!!
سپس زهری می گوید: ((بلال در اذان صبح افزود ((الصلاة خیر من النوم )) پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم آن را تثبیت کرد...)).
ابن ماجه این حدیث را در باب اذان در سنن خود آورده است !
در رد این حدیث کافی است که بگوییم : یحیی بن معین درباره راوی آن (محمدبن خالد) گفته است : ((وی مرد بدی است )).
و مرّه گفته است : ((وی چیزی به حساب نمی آید)). و ابن عدی گفته : مهمترین حدیثی که احمد و یحیی از وی مردود دانسته اند، روایتی است که او از پدرش نقل می کند!
علاوه او روایات نامربوط دیگر هم دارد. ابو زرعه می گوید: محمدبن خالد، راوی ضعیفی است .
یحیی بن معین گفته است : ((محمد بن خالدبن عبداللّه دروغگو است . اگر او را دیدی پس گردن بزن )).
مؤ لّف :
ذهبی نیز در ((میزان الاعتدال )) از وی نام برده و آنچه را ما نقل کردیم از دانشمندان جرح و تعدیل درباره او آورده است . (ملاحظه فرمایید).
نظیر این حدیث محمد بن خالد از لحاظ بطلان و مردود بودن ، روایتی است که از ابو محذوره نقل شد. وی می گوید: گفتم : یا رسول اللّه ! دستور اذان را به من یاد بده !
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - دست به پیشانی من کشید و فرمود: ((با صدای بلند می گویی : اللّه اکبر، اللّه اکبر، اللّه اکبر، اللّه اکبر. سپس می گویی : اشهد ان لا اله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، آنگاه با صدای بلند می گویی : اشهد ان لا اله الاّاللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، حی علی الصلاة ، حی علی الصلاة ، حی علی الفلاح ، حی علی الفلاح ، اگر اذان برای نماز صبح بود می گویی : ((الصلاة خیر من النوم ، الصلاة خیر من النوم )) اللّه اکبر، لااله الاّ اللّه .
این روایت را ابو داوود به دو طریق از ابو محذوره نقل کرده است . به یک طریق از محمد بن عبدالملک بن ابی محذوره از پدرش از جدش ‍ می باشد. این محمد بن عبدالملک به تصریح ذهبی در میزان الاعتدال کسی است که علمای حدیث ، به وی استناد نمی جویند.
و طریق دیگر، از عثمان بن سائب از پدرش است . پدر وی نیز به گفته ذهبی از راویان مجهول منفور است !
علاوه ، مسلم این حدیث را از خود ابومحذوره نقل می کند(۳۴۱) .
ولی باید دانست که بند ((الصلاة خیر من النوم )) در حدیث ابو محذوره ، نمی تواند شاهدی برای اهل تسنّن باشد. بزودی به ارزش روایتی که ابو داوود و دیگران از محمد بن عبداللّه بن زید درباره بندهای اذان نقل کرده اند - که بلال با املای عبداللّه بن زید آن را خواند - پی خواهید برد که در آن ((الصلاة خیر من النوم )) نیست . با اینکه آن اذان برای نماز صبح بوده است !
افزون بر این ، ابو محذوره از کسانی است که در سال هشتم هجری بعد از فتح مکه اسلام آورد و جزء ((مؤ لّفة قلوبهم )) بود که ایمانی ضعیف داشت . و پس از آنکه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در جنگ حنین بر قبایل هوازن پیروز شد، و از آنجا رفت ، اسلام آورد.
آن روز، هیچکس در نظر ابومحذوره از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و چیزی از فرمان او ناخوشایندتر نبود. وی مؤ ذن پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را مسخره می کرد، و با صدای بلند به تقلید از او می پرداخت !
ولی کیسه های نقره ای که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به این دسته از مردم ضعیف الایمان و دشمنان محارب خود داد، و اخلاق بی نظیر حضرت نسبت به عموم قائلین به شهادتین و مسلمان شدن دسته های مختلف عرب ، موجب شد که ابو محذوره و سایر منافقان امثال او نیز، به اسلام بگروند. ابو محذوره تا زنده بود به مدینه نیامد، خدا بهتر از باطن او اطلاع دارد(۳۴۲) .
مضافاً به اینکه : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - سخنی دارد که به این سه نفر، یعنی : ابومحذوره ، ابو هریره و سمرة بن جندب فرموده است و آن اینکه : آخرین فردی که از شما می میرد در آتش جهنّم خواهد بود(۳۴۳) .
این روش حکیمانه پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - بود که می خواست منافقان را از تصرف در شؤ ون اسلام و مسلمانان دور گرداند؛ زیرا از آنجا که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از سوء باطن آن سه نفر آگاه بود، خواست که دلهای امت خود را نسبت به ایشان مردد سازد. و اینان را در نظر عموم ، منفور گرداند تا مبادا کاری که موکول به مؤ منین عادل است ، به دست اینان بیفتد.
به همین منظور، تصریح فرمود، هر کدام که دیرتر بمیرد، جهنمی خواهد بود، ولی آن را مجمل گذارد، به طوری که نسبت به هر سه آنها قابل تطبیق باشد. بعد هم این اجمال را مقرون به ((بیان )) نساخت و سخن خود را توضیح نداد.
روزها و شبها گذشت و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به جهان باقی شتافت ، ولی تعیین مصداق نفرمود و بیانی نیاورد. نتیجه این شد که خردمندان از امت او هر سه نفر را مطرود و منفور دانستند و هیچیک از حقوق مدنی اسلام را که منوط به وجود فرد عادل بود، موکول به اینان نکرد. چون علم اجمالی ، به حکم قاعده عقلی در شبهات محصوره ، این اقتضا را داشت .
اگر از نظر پیامبر، آن سه نفر از لحاظ دور گشتن از دخل و تصرف در حریم دین و مبانی اسلامی یکسان نبودند، محال بود وجود مقدس ‍ پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - - که سرآمد حکمای جهان بود - در این گونه مقام ، بیان و توضیح نیاورد.
ممکن است گفته شود: شاید پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - تعیین مصداق کرده باشد و سخن مجمل خود را توضیح داده است ، ولی به مرور زمان این بیان بر ما پوشیده مانده باشد.
در پاسخ می گوییم : اگر چنین قرینه ای وجود داشت ، بعدها این سه نفر بر اثر گفتار پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در معرض بیم و هراس قرار نمی گرفتند. چنانکه بر افراد مطلع که اینان را شناخته اند پوشیده نیست .
علاوه ، در این امر مشکل بعد از صدور بیان و توضیح پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، نبودن بیان و اختفای آن یکسان است ؛ زیرا نتیجه آن نسبت به ما یکی است ، چون برای ما جایز نیست که از عمل به مقتضای آنچه علم اجمالی در مقام تنجیز تکلیف در شبهه محصوره ایجاب می کند - در هر دو صورت - خودداری کنیم .
پرسش :
آنچه در گفتار پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - هست این است که فردی که تهدید به دوزخی بودن شده ، پیش از مرگ اولی و دومی مجمل است . و هنگامی که آن دو، در مرگ به وی سبقت گرفتند، روشن و معلوم می گردد آن کس که مانده است حتماً جهنمی خواهد بود. و در اینجا دیگر اجمال و اشکالی نخواهد بود.پاسخ :
اولاً:
همانطور که ترک بیان به هنگام احتیاج به آن ، از پیغمبران محال است ، تأ خیر آن از وقت حاجت نیز محال می باشد. وقت حاجت نیز در اینجا متصل به لحظه صدور انذار و بیم دادن است ، البته در صورتی که هر یک از این سه نفر در معرض این تهدید باشند؛ زیرا اینان از لحظه ای که مسلمان شدند، شرعاً از لحاظ حقوق مدنی ، مانند امام جماعت شدن ، قبول گواهی ، فتوا دادن و قضاوت کردن با وجود شروط آن و غیر اینها از آنچه مستلزم تقوا و عدالت است ، مورد احتیاج مسلمین بودند.
با این فرض ، اگر هدف ، دور ساختن اینان از حریم احکام اسلامی نبود ،پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - به اتکای مرور زمان ، بیان و توضیح خود را به تأ خیر نمی انداخت .
محال است که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بدون جهت ، شخصی را به یک چشم بر هم زدن از حقش دور نماید، یا کسی را بی جهت خوار و رسوا گرداند، سپس او را به همان رسوایی باقی گذارد تا او رحلت کند و آن شخص به رسوایی خود باقی بماند و ما هم از برائت او اطلاع حاصل نکنیم .
ثانیاً:
ما در این باره به قدر کافی مطالعه و تحقیق نموده ایم ، اما نفهمیدیم کدام یک از اینان دیرتر از دنیا رفتند؛ زیرا اقوال درباره تاریخ فوت آنها متناقض است و به هیچ کدام نمی توان اعتماد نمود. برخی هم چنان مجمل و سر بسته است که نمی توان روی آن تکیه کرد.
تناقض از آن جهت که بعضی نوشته اند: سمرة بن جندب در سال ۵۸ هجری درگذشت و مرگ ابو هریره را در سال ۵۹ نوشته اند. و از سویی گفته اند: ابو هریره در سال ۵۷ از دنیا رفته است . بقیه آراء درباره مرگ آنها نیز از همین قبیل است .
مجمل و متشابه هم بدین علت است که نوشته اند: هر سه آنها در سال ۵۷ مرده اند، بدون اینکه ساعت و روز و ماه آن را معلوم کنند.
ثالثاً:
از خوی پسندیده رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - - که نسبت به اهل ایمان ، سخت رئوف و مهربان بود - بسیار دور است که نسبت به کسی که او را محترم می داشت ، چنین سخنی بگوید. و با آن حسن خلق عظیمی که خداوند به او ارزانی داشته بود(۳۴۴) ، بدون استحقاق ، او را تهدید به آتش دوزخ کند . اگر در یکی از آنها نفعی وجود داشت ، او را در آن سرنوشت دردناک شریک نمی گردانید، ولی مسلم بود که وحی آسمانی ، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - را ناگزیر ساخت که به خاطر حفظ امت ، آنها را بدین سخن مخاطب سازد، تا در میان مردم شناخته شوند ((وَ ما یَنطِقُ عَنِ الهَوی اِنْ هُوَ الاّ وَحْیٌ یُوحی ))(۳۴۵) و (۳۴۶) .
تذکر لازم
هر کس از رأ ی برادران ما اهل تسنن درباره مبدأ اذان و اقامه و تشریع آنها، آگاهی داشته باشد، از اینکه در آن قائل به زیاده و نقصان شده اند، تعجب نخواهد کرد؛ زیرا آنها - که خداوند ما و آنها را هدایت کند - عقیده ندارند که اذان و اقامه را خداوند به وحی آسمانی تشریع فرمود، و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - با اتکای به وحی الهی ، آن را مانند سایر نظامات و احکام دین ، تشریع نمود، بلکه می گویند: پنداری بوده است که به وسیله خواب یکی از اصحاب پدید آمد! و اهل سنت بر آن اجماع دارند و در این باره احادیثی نقل کرده و مدعی هستند که همگی صحیح و به حد تواتر رسیده است !!
اینک یکی از صحیح ترین آن احادیث این است : ابو عمیر بن انس از یکی از عموزادگان خود از انصار روایت می کند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به فکر افتاد که چگونه مردم را برای اذان گفتن ، گِرد آورد. یکی گفت : پرچم برافراشته کن تا هرگاه اصحاب آن را دیدند به یکدیگر خبر دهند که وقت نماز است . پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - این را نپسندید.
عده ای گفتند: شیپور بزنند. حضرت ، این را نیز نپسندید وفرمود: این شعار یهود است .
عرض کردند: ناقوس چطور است ؟ فرمود: آن هم تعلق به نصارا دارد. پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - اول ناقوس را خوش نداشت ، ولی بعد امر کرد آن را بسازند، و ناقوسی از چوب ساختند.
در این هنگام عبداللّه بن زید که متوجه ناراحتی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بود، اذان و اقامه را در خواب شنید. روز بعد نزد پیغمبر آمد و به وی اطلاع داد. او گفت : یا رسول اللّه ! من در بین خواب و بیداری بودم که منادی آمد و اذان را به من تعلیم داد.
راوی می گوید: قبلاً عمر بن خطاب نیز این خواب را دیده بود، ولی آن را تا بیست روز پنهان داشت (۳۴۷) . بعد او هم موضوع را به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - اطلاع داد!
حضرت فرمود: چرا به من اطلاع ندادی ؟
عمر گفت : عبداللّه بن زید بر من پیشی گرفت ، من هم شرم کردم ! پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - هم فرمود:ای بلال ! برخیز وهر دستوری که عبداللّه بن زید به تو داد آن را انجام بده ! بلال هم اذان گفت ...))(۳۴۸) .
محمدبن عبداللّه بن زید انصاری از پدرش نقل می کند که گفت : ((وقتی پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - دستور داد ناقوس بسازند تا با صدای آن مردم را برای اقامه نماز گِرد آورند، من مردی را در خواب دیدم که ناقوس را در دست دارد. پرسیدم : این ناقوس را می فروشی ؟ گفت : برای چه می خواهی ؟ گفتم : می خواهیم به وسیله آن مردم را برای نماز گِرد آوریم .
گفت : نمی خواهی تو را به چیزی بهتر از آن راهنمایی کنم ؟
گفتم : چرا، آن چیست ؟
گفت : می گویی : ((اللّه اکبر، اللّه اکبر، اللّه اکبر، اللّه اکبر، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمداً رسول اللّه ،، حی علی الصلاة ، حی علی الصلاة ، حی علی الفلاح ، حی علی الفلاح ، اللّه اکبر، اللّه اکبر، لااله الاّ اللّه ))(۳۴۹) .
بعد لحظه ای از من دور شد، سپس گفت : هر وقت برای نماز برخاستی (یعنی اقامه ) می گویی : ((اللّه اکبر، اللّه اکبر، اللّه اکبر، اللّه اکبر، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد ان لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه ، اشهد انّ محمداً رسول اللّه ،، حی علی الصلاة ، حی علی الفلاح ، قد قامت الصلاة ، قد قامت الصلاة ، اللّه اکبر، اللّه اکبر، لااله الاّ اللّه )).
چون صبح شد به حضور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آمدم و خواب خود را نقل کردم . پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: خواب واقعی بوده است ! برخیز و با صدای بلند آن را به بلال یاد بده ، من هم برخاستم و جمله جمله خواندم تا بلال یاد گرفت و اذان گفت .
وقتی عمر بن خطاب در خانه اش آن را شنید به سرعت آمد حضور پیغمبر و گفت : به خدایی که تو را به پیغمبری مبعوث کرده است ، من هم این خواب را دیده ام ...))(۳۵۰) .
مالک بن انس ، این حدیث را خلاصه کرده و در بحث اذان در ((موطأ )) از یحیی بن سعید نقل می کند که گفت : ((پیغمبر دستور داد دو چوب را بهم بکوبند(۳۵۱) تا با صدای آن مردم را برای نماز گِرد آورند. چون عبداللّه بن زید انصاری ، دو چوب را در خواب دید گفت : مانند دو چوبی است که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می خواهد مردم را برای نماز گِرد آورد. به وی گفته شد آیا اذان نمی گویید. سپس اذان را به وی یاد دادند. وقتی بیدار شد حضور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آمد و خواب خود را نقل کرد. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم دستور داد اذان بگویند...))(۳۵۲) .
ابن عبدالبر قرطبی می گوید: داستان عبداللّه بن زید، راجع به آغاز اذان را گروهی از صحابه با الفاظ گوناگون و معانی نزدیک به هم نقل کرده اند. سندها هم متواتر است . این حدیث از احادیث بسیار خوب است (۳۵۳) !
مؤ لّف :
ما درباره واقعیت این احادیث به چند دلیل اشکال داریم :
اول اینکه :
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - درباره احکام الهی با مردم گفتگو و مشورت نمی کرد، بلکه در این خصوص تابع وحی بود ((وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الهَوی اِنْ هُوَ الاّ وَحْیٌ یُوحی عَلَّمَهُ شَدیدُ الْقُوی ))(۳۵۴) .
اصولاً انبیا چنین بودند که هیچکدام راجع به شرایع آسمانی با امت خود مذاکره نمی نمودند: ((بَلْ عِبادٌ مُکْرَمُونَ لایَسْبِقُونَهُ بِالْقَولِ وَهُم بِاَمْرِهِ یَعْمَلُونَ))(۳۵۵) ؛
یعنی : ((آنها بندگان بزرگواری بودند که در سخن ،بر خدا پیشی نمی گرفتند. و همیشه عمل به امر خداوند می کردند)).
همین کافی است که خداوند به پیغمبر و خاتم انبیای خود می فرماید:
((قُلْ اِنَّما اَ تَّبِ-عُ ما یُوحی اِلیَّ مِنْ رَبّی هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یَؤ مِنُونَ))(۳۵۶) ؛
یعنی : ((بگو من فقط از وحیی که خدایم برای من می فرستد، پیروی می کنم ، این روشنایی از خدایتان هست و هدایت و رحمت است برای قومی که ایمان می آورند)).
((قُلْ مایَکُونُ لی اَنْ اُ بَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسی اِنْ اَ تَّبِ-عُ الاّ مایُوحی اِلیَّ، اِنّی اَخافُ اِنْ عَصَیْتُ رَبّی عَذابَ یَوْمٍ عَظیمٍ))(۳۵۷) ؛
یعنی : ((بگو مرا نمی رسد که از پیش خود آن را تغییر دهم ، من تابع وحیی هستم که به من می رسد، من از نافرمانی خدایم و از عذاب روز بزرگ ، وحشت دارم )).
((قُلْ ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَما اَدْری ما یُفْعَلُ بی وَلا بِکُمْ اِنْ اَ تَّبِ-عُ اِلاّ ما یُوحی اِلیَّ وَ ما اَ نَا اِلاّ نَذیرٌ مُبینٌ))(۳۵۸) ؛
یعنی : ((ای پیغمبر! به امت بگو: من در بین رسولان اولین پیغمبری نیستم که تازه در جهان آوازه رسالت بلند کرده ام . ونمی دانم با من و شما چه خواهند کرد، من از وحی آسمانی پیروی می کنم ، من بیم رسانی آشکار هستم )).
علاوه بر این ، خدای عالم ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را از شتاب در کارها ولو با حرکت دادن زبان ، برحذر داشته است :
((لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ اِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ فَاِذا قَرَاءْناهُ فَاتَّبِ-عْ قُرْآنَهُ ثُمَّ اِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ))(۳۵۹) ؛
یعنی : ((زبان خود را برای نزول وحی ، نجنبان (شتاب مکن ) فراهم آوردن و گِرد آوردن آن به عهده ماست . و چون آن را خواندیم ، تلاوت آن را پیروی کن ، آنگاه توضیح دادن آن به عهده ماست )).
و فرموده است : ((اِنَّهُ لَقُولُ رَسُولٍ کَریمٍ...))(۳۶۰) .
دوم اینکه :
مشورتی که در این احادیث به عمل آمده ، به حکم عقل در تشریع احکام الهی فاقد ارزش است ؛ زیرا عقل وقوع آن را از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - خدا محال می داند. آیا رأ ی مردم در این احادیث ، گفتگویی نیست که به خدا نسبت داده اند؟:
((وَ لَوْ تَقَوّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الاْ قاویلِ لاََخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمینِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ فَما مِنْکُمْ مِنْ اَحَدٍ عَنْهُ حاجِزینَ))(۳۶۱) ؛
یعنی :((اگر پیغمبر گفتگویی را به ما نسبت می داد، او را به سختی می گرفتیم و شاه رگش را می بریدیم ، و هیچیک از شما هم نمی توانستید مانع شوید)).
آری ، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - با اصحاب خویش ، در امور دنیا مشورت می نمود؛ مانند ملاقات با دشمن و فنون جنگی و غیره تا به آیه شریفه ((وَ شاوِرْهُمْ فِی الاْ مْرِ))(۳۶۲) عمل کرده باشد. با اینکه در این موارد هم با استفاده از وحی آسمانی از مشورت با آنان بی نیاز بود، مع الوصف با آنان به مشورت می پرداخت ، ولی در مقام قانونگذاری ، راهی جز پیروی از وحی الهی نبود.
سوم اینکه :
این احادیث ، متضمن تحیر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - است که این از افرادی مانند پیغمبر که با خدا رابطه دارند، هیچگونه تناسبی ندارد. به طوری که بقدری حیران و سرگردان بوده که ناگزیر می شود برای تعیین تکلیف ، با مردم مشورت نماید، اول ناقوس را ناخوش دارد و بعد دستور دهد که آن را بسازند! و از آن پس آن را هم رها کند و به خواب عبداللّه بن زید، ترتیب اثر بدهد!! از این مهمتر اینکه عدول از ناقوس قبل از آن بود که وقت استفاده از آن فرا برسد!!!
این همان بدائی است که نسبت به خداوند متعال و پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - محال است . پیغمبری که فرشتگان بر وی نازل می شدند، و بر او وحی می رسید و قرآن فرود می آمد و خود، سرور انبیا و خاتم آنها بود! بخصوص که خواب افراد عادی به هیچوجه و به اجماع امت اسلام ، از لحاظ شرعی اعتبار وحجیت ندارد.
چهارم اینکه :
تعارضی که میان این احادیث هست ایجاب می کند که همگی از درجه اعتبار ساقط شوند. کافی است که به دو حدیث ابوعمر و محمدبن عبداللّه بن زید و تعارضی که با خواب عمر دارد توجه کنید تا میزان تعارض آن به خوبی آشکار گردد.
افزون بر این ، دو حدیثی که اشاره به آن نمودیم می گوید: خواب را فقط عبداللّه زید و عمر خطاب دیدند، ولی حدیث خواب را که طبرانی در کتاب ((اوسط)) نقل می کند می گوید: ابوبکر هم این خواب را دید! علاوه ، اهل تسنن احادیث دیگری هم دارند که صریحاً می گوید: چهارده نفر از مردان صحابه چنین خوابی را دیدند! چنانکه در ((شرح التنبیه )) جبیلی هست .
و همچنین روایت شده است که خواب آن شب را هفده نفر از انصار و عمر خطاب به تنهایی از مهاجرین دیدند! در روایت هم آمده است که بلال نیز اذن را در خواب شنید! و متناقضات دیگری از این قبیل که جای ذکر آن نیست ! قسمتی از آن را حلبی در سیره خود نقل کرده است که باعث شگفتی بسیار عجیبی است . او خواسته است میان آنها را جمع کند ولی عمل خود را به باد داده است !(۳۶۳)
پنجم اینکه :
بخاری و مسلم این خواب را به کلی مهمل دانسته و در صحیح خود از آن ذکری ننموده اند؛ نه از عبداللّه بن زید و نه از عمر و نه از دیگران . و این خود می رساند که موضوع خواب ، نزد آنها ثابت نبوده است .
بله ، آنها در ((باب بدء الاذان )) از عبداللّه عمر روایت می کنند که گفت : مسلمانان هنگام ورود به مدینه یکدیگر را برای نماز گزاردن خبر می کردند، و کسی آن را اعلام نمی کرد. روزی در این باره سخن به میان رفت ، یکی گفت : برای این منظور ناقوسی مانند ناقوس نصارای درست کنید. و دیگری گفت : شیپور یهود بهتر است .
ولی عمر گفت : چرا کسی را نمی فرستید که نماز را اعلام کند؟ پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم فرمود: ای بلال ! برخیز و موقع نماز را اعلام کن . بلال هم اذان گفت . این تمام مطالبی است که در صحیح بخاری و مسلم راجع به آغاز اذان و مشروعیت آن آمده است . و هر دو آن را نقل کرده اند و هر دو نیز از بقیه ذکری به میان نیاورده اند. و همین مطلب هم برای معارضه با همه احادیث آن رؤ یاها کافی است ؛ زیرا مقتضای این حدیث این است که اذان نخست با رأ ی عمر انجام گرفت نه با خواب او، و اقامه را نیز خواب عبداللّه بن زید پدید آورد که از عمر جلو افتاد!
به همین جهت نیز عبداللّه بن زید در میان اهل سنت معروف است که اذان را او در خواب دید و ((صاحب اذان )) خوانده می شود!
و نیز حدیث بخاری و مسلم صریح است در این که : پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در مجلس مشورتی ، دستور داد تا بلال اذان بگوید. و عمر هم هنگام صدور این امر حاضر بود، ولی احادیث خواب تمام آنها صراحت دارند در اینکه وقتی پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - دستور داد بلال اذان بگوید که عبداللّه بن زید، خواب خود را برای حضرت نقل کرده بود. و این نیز حداقل یک شب بعد از مشورت بود. و عمر هم حاضر نبود بلکه فقط اذان را در خانه خود شنید. به دنبال آن با شتاب به حضور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - رسید و گفت : به خدایی که تو را به نبوت مبعوث نموده است ، من هم این خواب را دیده ام !
شما را به جدتان و به شرافت انصاف و علو حقّ و بزرگواری خدا قسم ! آیا جمع میان این و آن امکان پذیر است ؟!
علاوه ، حاکم نیشابوری نیز از احادیث رؤ یای اذان و اقامه ، سخنی نگفته و هیچ کدام را در مستدرک خود نقل نکرده است ، مانند بخاری و مسلم که سربسته گذارده اند و حتی یک حدیث آن را نقل نکرده اند. تمام اینها می رساند که احادیث رؤ یای اذان و اقامه در نظر بخاری ومسلم ، بکلی از درجه صحت و اعتبار ساقط بوده است ؛ زیرا حاکم نیشابوری بنا داشته است هر حدیث صحیحی را که بخاری و مسلم در صحیح خود نیاورده اند با شروط پذیرش حدیث در نزد آن دو، در مستدرک صحیحین بیاورد. و این مطلب را نیز کاملاً در مستدرک (۳۶۴) رعایت کرده است .
چون با این وصف ، حاکم چیزی از احادیث رؤ یا را در مستدرک نقل نکرده است ، به خوبی می دانیم که حاکم نیز احادیث مزبور را نه در صحیح شیخین و نه در کتاب دیگر با شروط معتبر در نزد آنان ، صحیح و مسلّم ندانسته است .
حاکم در اینجا سخنی دارد که می رساند وی جزم به بطلان احادیث رؤ یا داشته است . وی می گوید: ((علت اینکه بخاری و مسلم ، حدیث عبداللّه بن زید را ترک گفته اند این است که عبداللّه خود، پیش از این واقعه از دنیا رفت !!)).
مؤ ید این مطلب این است که آغاز اذان در نظر اهل تسنن ، بعد از واقعه جنگ احد بوده است .
ابو نعیم اصفهانی در کتاب ((حلیة الا ولیاء)) در شرح حال عمر بن عبدالعزیز به سند صحیح (۳۶۵) از عبداللّه عمیری روایت می کند که گفت : دختر عبداللّه بن زید بر عمر بن عبدالعزیز وارد شد و گفت : من دختر عبداللّه بن زید هستم که جنگ بدر حضور داشت و در جنگ احد کشته شد.
عمر گفت : هر چه می خواهی بگو، و آنچه می خواست به وی عطا نمود.
مؤ لّف :
اگر چنانکه می گویند عبداللّه بن زید اذان را در رؤ یا دیده بود، دخترش ‍ نیز هنگام معرفی خود آن را به زبان می راند.
ششم اینکه :
خداوند متعال کسانی را که ایمان آورده اند تهدید نموده است که از خدا و پیغمبر جلو نیفتند و صدای خود را بلندتر از صدای پیغمبر ننمایند و مانند افراد دیگر با صدای بلند با حضرت سخن نگویند. و اعلام خطر نموده است که اگر چنین کردند، اعمال شایسته آنها بکلی از میان خواهد رفت ؛ چنانچه می فرماید:
((یا اَ یُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَی اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ# یا اَ یُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا اَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبیّ وَلا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ اَنْ تَحْبَطَ اَعْمالُکُمْ وَ اَ نْتُم لا تَشْعُرُونَ))(۳۶۶) ؛
یعنی : ((ای کسانی که ایمان آورده اید! (در هیچ کاری ) بر خدا و رسولِ، تقدّم نجویید. و از خدا بترسید که (نافرمانی نکنید) که خدا به گفتار شما شنوا (و به کردارتان ) داناست . ای اهل ایمان ! فوق صوت پیغمبر، صدا بلند نکنید (با پیامبر با ادب سخن بگویید) که اعمال نیک شما (در اثر بی ادبی ) محو و نابود نشود و شما فهم نکنید)).
علت نزول آیه شریفه فوق این بود که هیأ تی از سواران بنی تمیم به حضور پیغمبر رسیدند و از حضرتش خواستند تا یکی از آنها را برایشان امیر گرداند. چنانچه بخاری (۳۶۷) در تفسیر آیه می گوید: قبل از همه ابوبکر گفت : یا رسول اللّه ! ابن قعقاع بن معبد را برایشان امیر قرار بده ! عمر هم بعد از حرف دوستش ، بی درنگ گفت : یا رسول اللّه ! اقرع بن حابس از بنی مجاشع را بر اینان امیر نما!
ابوبکر گفت : منظور تو مخالفت با من است و متعاقب آن ، کار هر دو به نزاع و دشمنی کشید وصداهایشان بلند گردید، خدای عالم این آیات محکم را به خاطر عجله آنها در نظر دادن و جلو افتادن بر پیغمبر و بلند نمودن صدایشان نسبت به صدای پیغمبر، نازل فرمود.
خداوند عموم اهل ایمان را با این آیات ، مخاطب ساخته است تا همگی بدانند که وظیفه آنها نسبت به خدا و پیغمبر چیست . این آیات که در سوره حجرات است تمام مردان و زنان با ایمان را از نظر دادن در مقابل پیغمبر و هر اقدامی پیش از آن حضرت را، بر حذر داشته است ؛ زیرا معنای ((از خدا و پیغمبر جلو نیفتید)) این است که قبل از امر خداوند و اظهار پیغمبر، شما چیزی نگویید تا خداوند آنچه را می خواهد به زبان پیغمبرش جاری کند.
پیشنهاد کنندگان آن روز (ابوبکر و عمر) برای دخالت در امور مسلمانان برای خود حق و ارجی قائل بودند، ولی خداوند مؤ منین را متوجه اشتباه آنها - که به نظرشان کار خوبی بود - نمود و ایشان را متنبه کرد که پا را از حد گلیم خویش فراتر نگذارند.
و اینکه فرمود: ((صدایتان را بالاتر از صدای پیغمبر قرار ندهید)) نهی از سخن گفتن آنهاست که می خواستند به دیگران بفهمانند که دخالتی در امور دارند، یا در پیش خدا و پیغمبر، دارای مقامی هستند؛ زیرا هر کس ‍ که صدایش را بالاتر از صدای دیگری قرار می دهد، خود را به طرز خاصی معتبرتر از او می داند. و برای خود صلاحیت ویژه ای قائل است . واین مطلبی است که برای هیچکس در حضور پیغمبر خدا - صلّی اللّه علیه وآله - جایز نیست .
هر کس که در جمله : ((و از خدا بترسید که خداوند شنوا و داناست )) امعان نظر کند، و این موضوع را به یاد آورد که ((بترسید از اینکه اعمالتان تباه شود و شما ندانید)) چنانکه می باید، پی به حقیقت مطلب می برد.
کسی که می داند خداوند آنچه را ابوبکر و عمر پیش از خدا و پیغمبر اظهار داشتند - که مردی از بنی تمیم را امیر قوم گرداند - تأ یید نکرد، می داند که خدا و پیغمبرش ، نظر مردم را در تشریع احکام دین ، به طریق اولی نخواهند پذیرفت ، ولی اگر قوم ما بدانند!!
هفتم اینکه :
اذان و اقامه از جنس خود فرائض یومیه و نمازهای پنجگانه است . منشأ آن نیز همان منشأ فرائض است . این مطلب را کسانی که با طرز ادای الفاظ و معانی ، آشنایی دارند و از بکار بردن اسلوبهای بزرگان و هدفهای ایشان آگاهند، به خوبی می دانند.
اذان و اقامه از بزرگترین شعائر الهی هستند که اختصاص به ملت اسلام دارد؛ زیرا اسلام بعد از همه ادیان آمده است و شعائر آن بر آنچه پیش از آن بوده است ، برتری دارد. بجاست که اهل مطالعه و خردمندان ، با من در بند بند اذان و اقامه بیندیشند و معانی بزرگ و بلند و اهداف عالیه حق و حقیقت را در آن با صراحت ، مورد تعمّق و دقت قرار دهند:
((اللّه اکبر، اشهد أ ن لااله الاّ اللّه ، اشهد انّ محمّداً رسول اللّه )) که خود به بهترین وجه شنونده را به خدا و پیغمبر می خواند و ذات مقدس آنها را مورد ستایش قرار می دهد.
((حی علی الصلاة ؛ یعنی : بشتابید به سوی نماز)).
((حی علی الفلاح ؛ یعنی : بشتابید به سوی رستگاری )).
((حی علی خیر العمل ؛ یعنی : بشتابید به سوی بهترین عمل )).
گوینده آن همیشه به یاد خدا هست و چیزی را مهمتر از خدا نمی داند.
این یک دعوت زنده است - که به قول بعضی از بزرگان - گویی از سراسر جهان آفرینش و عالم حیات ، صدای شنوایی و لبیک به گوش ‍ می رسد. گویی انسان از لحظه ای که صدای اذان به گوشش می رسد، نماز را آغاز می کند و از همان لحظه ، وارد عالم غیب می شود.
ندایی که زمین و آسمان را به هم می پیوندد و تواضع مخلوق را با عظمت خالق درهم می آمیزد. و حقیقت ابدی را به خاطره های بشری ، در هر نوبت از نمازها مانند خبر جدیدی ، باز می گرداند. در پایان نیز می گوید: اللّه اکبر، اللّه اکبر، لااله الاّ اللّه ، لااله الاّ اللّه !
این همان دعوت اذان است که مسلمانان را به نماز می خواند. و همان دعوت زنده ای است که گویای حقیقت جاویدان است ، نه اینکه اشاره به آن کند. این همان حقیقت بسیطه است که در نهایت بساطت و راز شگفت آوری است که در منتهای شگفتی است ؛ زیرا این دعوت ، حقایق را برای همیشه از تکرار بی نیاز می گرداند، حال آنکه حقایق در بین گرفتاریهای دنیاو عوارض فنا، نیاز به تکرار دارد.
مسلمان از لحظه ای که اذان را می شنود می داند که او را به نماز دعوت می کند؛ زیرا با اذان ، عظمت خدا را به یاد می آورد و همین یاد خداست که لب لباب نماز است !
این اذان است که دل شب را می شکافد. گویی یکی از ظواهر زنده طبیعت است که گوشها و ارواح را آماده لبیک گفتن می کند. و پرندگان و درختان را به سکوت در برابر خود وامی دارد و آب و هوا را آرام می کند و دنیا یکسره امنیت و اجابت خود را آشکار می سازد...(۳۶۸) .
به طور خلاصه ، آنچه مسلم است ، اذان و اقامه از چیزهایی است که بشر قدرت آوردن آن را ندارد، ولو همگی دست به هم بدهند. پناه به خدا می بریم اگر چنین واقعیت بزرگ دینی و آیات بالغه الهی را نسبت به بشر بدهند!!
هشتم اینکه :
تمام احادیث اهل تسنن راجع به آغاز اذان و اقامه ، متناقض با روایاتی است که از ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - رسیده است . بدیهی است که وقتی مخالف با احادیث اهل بیت باشد؛ خواه رأ ی شخصی یا روایت آنها باشد، در نزد ما ارزشی ندارد.
در باب اذان و اقامه در کتاب ((وسائل الشیعه )) به سند صحیح از امام جعفر صادق - علیه السّلام - روایت شده است که فرمود: جبرئیل بر پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - نازل شد و اذان را آورد، نخست جبرئیل اذان گفت ، سپس اقامه گفت ، آنگاه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به علی - علیه السّلام - فرمود: بلال را صدا کن . وقتی بلال آمد پیغمبر اذان را به وی تعلیم داد و امر فرمود که به همان گونه اذان بگوید.
این روایت را ثقة الاسلام کلینی ، شیخ صدوق و شیخ طوسی - که همگی در نهایت پاکی و تقوی بوده اند - نقل کرده اند. شهید اول نیز در کتاب ((الذکری )) روایت نموده است که امام صادق - علیه السّلام - قومی را که پنداشته بودند، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - اذان را از عبداللّه بن زید انصاری گرفته است ، نکوهش نمود و فرمود: وحی الهی راجع به اذان به پیغمبر شما نازل شده است ، و شما پنداشته اید پیغمبر آن را از عبداللّه بن زید گرفته است ؟!
و از ابوالعلاء - به گفته سیره حلبیه - روایت است که گفت : به محمد بن حنفیه (۳۶۹) گفتم : ما حدیث می کنیم که آغاز اذان به وسیله رؤ یایی بود که مردی از انصار دید. محمد بن حنفیه سخت برآشفت ، سپس گفت : شما آنچه را که در دینتان و شریعت اسلام ، اصل بود ترک گفته اید و پنداشته اید به واسطه رؤ یایی بوده است که مردی از انصار دیده ، که محتمل صدق و کذب است ؟! و ای بسا که خواب پریشان باشد.
من گفتم : حدیث رؤ یای عبداللّه بن زید در میان مردم (اهل سنت !) به حد استفاضه (۳۷۰) رسیده است .محمدبن حنفیه گفت :به خدا قسم !این مطلب باطل است ..)).
سفیان بن لیل گوید: بعد از آنکه حسن بن علی از کوفه به مدینه آمد، من به خدمتش رسیدم ، در حضور او راجع به اذان گفتگو شد. یکی از ما گفت : آغاز اذان به واسطه رؤ یای عبداللّه بن زید بوده است .
حسن بن علی به وی فرمود: مقام اذان بزرگتر از این است ، جبرئیل اذان را دو به دو گفت و به پیغمبر یاد داد و یک بار، یک بار اقامه گفت و آن را به پیغمبر آموخت ...))(۳۷۱) .
هارون بن سعد از زید شهید فرزند امام زین العابدین علی بن الحسین - علیهما السّلام - روایت می کند که پدرش امام حسین و آن حضرت از پدرش علی - علیه السّلام - روایت نموده است که در شب معراج - که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - را سیر آسمانی دادند و به آسمانها بردند - اذان را به وی تعلیم دادند و نماز بر وی واجب شد(۳۷۲) . --------------------------- ۲۵ - طلاق سوم (و آنچه عمر بعد از آن پدید آورد )


طلاق سومی که زن مطلقه برای طلاق دهنده جز با محلل شرعی ، حلال نمی شود، سومین طلاقی است که قبل از آن مرد دو بار به زن طلاق داده خود رجوع کرده باشد.
به این معنا که یک بار طلاق داده و رجوع نموده بار دوم طلاق داده و رجوع کرده است ، سپس برای سومین بار که طلاق دهد، دیگر برای او حلال نخواهد شد مگر اینکه شخصی به عنوان ((محلّل )) با زن مطلقه همبستر شود. این همان ((سه طلاقه )) معروف است که زن برای شوهر حلال نمی شود مگر اینکه شوهر دیگری با وی تماس بگیرد. چنانکه در قرآن مجید آمده است :
((اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَاِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تَسْریحٌ بِاِحْسانٍ))(۳۷۷) ؛
یعنی : در طلاقی که شوهر می تواند رجوع کند، دو مرتبه است پس آنگاه که طلاق داد یا رجوع و نگهداری زن نماید به خوشی و سازگاری ، یا رها کند و خیر اندیشی کند)).
تا آنجا که می فرماید: ((فَاِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّیَتَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ))(۳۷۸) ؛
یعنی : ((اگر زن خود را طلاق سوم داد دیگر برای او حلال نیست تا شویی دیگر او را بگیرد)).
اینک ببینیم پیشوایان ادبیات عرب درباره الفاظ این آیات شریفه چه گفته اند: زمخشری در تفسیر کشاف ، می گوید: ((طلاق )) به معنای ((رها کردن )) است ، مانند ((سلام )) که به معنای ((تسلیم )) است .
((مرتان )) یعنی این طلاق باید دو بار و با فاصله باشد، نه بدون فاصله از اینکه فرمود: طلاق باید دو بار باشد، منظور آوردن تثنیه نبوده است بلکه می خواسته تکرار آن را بازگو کند؛ مانند ((ثمّ ارجع البصر کرّتین ؛ یعنی : دو بار نگاه کرد، یکی بعد از دیگری )).
((فَاِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ اَوْ تَسریحٌ بِاِحْسانٍ؛ یعنی : به شایستگی زنها را نگاه دارید یا به نیکی رها کنید)) یعنی : مردان مخیر هستند اگر می خواهند با زنان خود زندگی کنند، پس به خوبی آنها را نگاه دارند و گرنه به نحو شایسته ای ایشان را رها کنند تا سرنوشت خود را از سر گیرند.
برخی از فقهاء گفته اند: منظور از ((مرّتان )) این است که طلاق رجعی دو بار است ؛ یکی بعد از دیگری ؛ زیرا بعد از طلاق سوم دیگر رجوعی نیست ، ولی ((فَاِنْ طَلَّقها))؛ یعنی : اگر برای بار سوم بعد از دو بار طلاق رجعی ، زن را طلاق داد، دیگر بدون محلّل و شوی دیگر، بر وی حلال نخواهد شد...
مؤ لّف :
معنای آیه شریفه که به اذهان می رسد همین است که زمخشری دانشمند و مفسر بزرگ سنّی تشریح کرده است و تمام مفسران شیعه و سنّی نیز گفته اند. ممکن نیست گفتار خداوند که می فرماید: ((فَاِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ)) شامل گفته کسی شود که به همسرش می گوید: ((اَنْتِ طالِقٌ ثلاثاً)). مگر اینکه پیش از آن ، دو بار با فاصله زنش را طلاق داده و بعد از هر کدام هم رجوع کرده باشد. چنانکه پوشیده نیست .
ولی عمر بن خطاب در ایام خلافتش دید که مردان پی در پی زنان خود را به لفظ واحد طلاق می گویند، او هم خواست آنها را به عملشان مجازات کند تا مبتلا شوند به آنچه خود کرده اند. و از این راه تنبیه و ادب شوند! روایات اهل تسنن در نسبت دادن این بدعت به عمر صریح هستند.
از جمله طاووس یمانی می گوید: ابوالصهبا به ابن عباس گفت : مگر طلاق سوم در عصر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و ابوبکر یکسان نبود؟
ابن عباس گفت : آری ، چنین بود، ولی در زمان عمر، مردان همسرانشان را پی در پی (بدون فاصله ) طلاق می دادند. عمر نیز اجازه داد که آنها بدینگونه طلاق دهند(۳۷۹) !
و نیز از ابن عباس به طرق متعدد - که همگی صحیح است - روایت شده که گفت : طلاق سوم در عصر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و ابوبکر و دو سال اول زمان خلافت عمر، یکسان بود، ولی عمر گفت : مردم درباره امری که شوق زیادی به آن دارند، عجله می کنند، خوب است ما هم آن را امضا کنیم و برای ایشان جایز بدانیم ! و بدینگونه (سه ) طلاق با یک لفظ (و بدون فاصله ) را برای آنها تجویز کرد(۳۸۰) !
حاکم نیشابوری این حدیث را در مستدرک نقل کرده و گفته : به شرط شیخین صحیح است .
ذهبی نیز در تلخیص مستدرک ، با اعتراف به صحت آن ، با شرط شیخین آورده است (۳۸۱) .
احمد حنبل نیز در مسند خود آن را آورده است (۳۸۲) . سایرین هم در منابع معتبر خود نقل کرده اند(۳۸۳) .
سید رشید رضا نیز در صفحه ۲۱۰، جلد چهارم مجله ((المنار)) آن را از ابو داوود، نسائی ، حاکم و بیقهی نقل کرده . و سپس می گوید: پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - بر خلاف آن قضاوت کرد؛ زیرا ابن عباس ‍ ((رکانه )) همسر خود را در یک مجلس سه طلاقه کرد و بعد سخت غمگین شد. سپس موضوع را از پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - پرسید. حضرت فرمود: چگونه او را طلاق دادی ؟ گفت : سه طلاقه کردم ، فرمود: در یک مجلس ؟ گفت : آری . فرمود: ((این یک طلاق است ، اگر می خواهی رجوع کن ))(۳۸۴) .
نسائی از مخرمة بن بکیر از پدرش از محمود لبید روایت کرده است که به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - خبر دادند مردی زنش را یکجا سه طلاقه کرده است ، حضرت برخاست و در حالی که غضبناک بود فرمود: با بودن من با کتاب خدا بازی می شود! در این وقت مردی برخاست و گفت : یا رسول اللّه ! او را به قتل نرسانیم (۳۸۵) .
وسایر روایات معتبر و صریحی که در این خصوص رسیده است . به همین جهت می بینید علمای اسلام آن را به طور ارسال مسلم نقل می کنند. از جمله استاد بزرگ ((خالد محمد خالد مصری )) معاصر، در کتاب : ((الدیمقراطیه )) (یعنی دمکراسی ) می نویسد: عمر خطاب هر جا مصلحت می دید، نصوص مقدس دینی قرآن و سنت نبوی را ترک می گفت !
مثلاً با اینکه قرآن سهمی از زکات را برای تأ لیف دلهای افراد ضعیف الایمان (المؤ لفة قلوبهم ) قرار داده است و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و ابوبکر آن را می پرداختند، ولی عمر گفت : ما از طرف اسلام چیزی به کسی نمی دهیم !!
و با اینکه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و ابوبکر، فروختن کنیزان صاحب فرزند را مجاز می دانند، ولی عمر آن را حرام می کند! و با اینکه سه طلاق در یک مجلس - به حکم سنّت پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - - یک طلاق به حساب می آید، عمر سنت را ترک می گوید و اجماع را از میان می برد(۳۸۶) .
استاد ((دکتر معروف دوالیبی )) در کتاب ((اصول الفقه ))(۳۸۷) آنجا که از سه طلاق عمر با یک لفظ سخن می گوید می نویسد: از جمله چیزهایی که عمر - رضی اللّه عنه ! - به عنوان تغییرپذیر بودن احکام به واسطه تغییر زمان ، پدید آورد! جاری ساختن طلاق با لفظ واحد است . با اینکه در زمان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و ابوبکر و مدتی از زمان خود عمر، اگر زنی را به یک لفظ سه طلاقه می کردند،یک طلاق حساب می شد - چنانکه در خبر صحیح از ابن عباس رسیده است - عمر نیز گفت :مردم درباره چیزی که سخت دوست می دارند، شتاب می کنند، من هم آن را برای آنان امضا می کنم ، سپس آن را تثبیت کرد!!
سپس می گوید: ابن قیم گفته است : ولی امیرالمؤ منین عمر(رض ) دید که مردم امر طلاق را کوچک می شمارند و زیاد اتفاق می افتاد که با لفظ واحد، زنان خود را سه طلاقه می کردند، عمر هم دید باید آنها را به آنچه خود کرده اند، کیفر دهد، لذا آن را تثبیت نمود، تا وقتی آن را ملاحظه کردند، از طلاق دادن خودداری کنند. عمر دید این کار در آن عصر به صلاح آنهاست . ولی آنچه در زمان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و ابوبکر و اوایل خلافت خودش بود، برای آن ایام مناسب تر بود؛ چون در آن اوقات ، آنقدر طلاق نمی دادند!! و مردم از خداوند خوف داشتند.
تا آنجا که می گوید: این از آن مواردی است که با تغییر زمان ، فتوا نیز عوض می شود(۳۸۸) . صحابه نیز که متوجه حسن سیاست عمر و تأ دیب رعیت توسط وی شدند، آن را پذیرفتند(۳۸۹) و به رأ ی کسانی که از آنها استفتا می کردند، تصریح نمودند(۳۹۰) .
سپس دوالیبی می گوید: ابن قیم ملاحظه زمان خود را نموده و بازگشت به همان حکمی نموده که در عصر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بوده است ؛ زیرا زمان او تغییر کرده بود! و سه طلاقه کردن با لفظ واحد، فتح بابی گردید برای حلال شمردن چیزی که در عهد صحابه ممنوع و مسدود بود. و گفته است : اگر عقوبت ، بیش از عملی باشد که شخص معاقب مرتکب شده است ، ترک آن ، نزد خدا و پیغمبر، بهتر است (۳۹۱) .
و می گوید : ابن تیمیه گفته است : اگر عمر(رض ) می دید که مسلمانان متوجه شده اند طلاقهایی که می دهند کار بیهوده ای است ، نظرش به همان وضع سه طلاقه زمان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - برمی گشت و می افزاید: آنچه ابن قیم و ابن تیمیه به نظرشان رسیده است ، همان است که امروز محاکم شرعی مصر انجام می دهند. و بازگشت به همان وضعی نموده اند که در عصر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بوده است ، تا بر وفق : ((قاعده تغییر احکام به تغییر زمان )) عمل شده باشد(۳۹۲) !! --------------------------- ۲۶ - نماز تراویح بدعت مشهور عمر!


از جمله مواردی که عمر از پیش خود تشریع کرد و در مقابل نص ، اجتهاد نمود، دستور گزاردن ((نماز تراویح )) بود؛ زیرا نماز تراویح را پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نیاورد، و در زمان آن حضرت نیز نبود، در زمان ابوبکر هم سابقه نداشت . خداوند متعال ، اجتماع و مردم را برای ادای نماز مستحبی ، غیر از نماز استسقا (نماز برای طلب باران که باید به طور دستجمعی و جماعت خواند) فرا نخوانده است .
فقط نمازهای واجب است که خداوند در پنج نوبت بدان دستور داده و خواندن آنها با جماعت ، مستحب است . و همچنین نماز طواف ، نماز عید فطر و قربان ، نماز آیات و نماز میت است که مشروع می باشد، به جماعت و به طور دستجمعی خوانده شود.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - شخصاً نمازهای مستحبی ماه مبارک رمضان را بدون جماعت بجا می آورد و مردم را تشویق می کرد که آن را به پای دارند. مردم نیز به همان گونه که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - بجا می آورد، انجام می دادند.
در عصر ابوبکر نیز - تا سال سیزدهم هجرت که از دنیا رفت - چنین بود(۳۹۳) ؛ چون عمر بن خطاب به جای وی نشست ، روزه ماه رمضان آن سال را بدون اینکه تغییری در آن پدید آورد، انجام داد. ولی در ماه رمضان سال چهارده ، با گروهی از صحابه به مسجد آمد و دید که مردم نمازهای مستحبی بجا می آورند؛ عده ای در حال قیام و برخی در حال سجود و جمعی در رکوع و گروهی نشسته اند. جماعتی هم تسبیح می گویند و یا قرآن تلاوت می کنند یا تکبیر می گویند یا سلام نماز می دهند. عمر این منظره را خوش نداشت و تصمیم گرفت آن را به وضع بهتری در آورد. پس ((نماز تراویح ))(۳۹۴) را برای آنها در اوایل شبهای ماه رمضان تشریع کرد، و دستور داد همگی در آن شرکت کنند!!
سپس همین را به تمام بلاد بخشنامه کرد. و در مدینه دو نفر گماشت تا امام جماعت در نماز تراویح باشند! یک نفر برای مردان و دیگری برای زنان . روایات در این باره به حد تواتر رسیده است .
از جمله بخاری و مسلم در صحیح خود آورده اند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود : (( هر کس نمازهای مستحبی ماه رمضان را بجای آورد ، گناهانش بخشوده می شود. تا پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - زنده بود وضع چنین بود؛ یعنی مردم مانند شخص پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، نماز مستحبی ماه رمضان را انجام می دادند و تغییری نکرد. در زمان ابوبکر و اوایل خلافت عمر نیز چنین بود))(۳۹۵) .
همچنین بخاری در کتاب ((تراویح )) در حدیث صحیح از عبدالرحمن بن عبد قاری (۳۹۶) ، روایت می کند که : ((در یکی از شبهای ماه رمضان با عمر به مسجد رفتیم ، دیدیم مردم دسته دسته و پراکنده هستند. تا آنجا که گوید: عمر گفت : به نظر من اگر اینان به یک پیشنماز اقتدا می کردند بهتر بود، سپس دستور داد ابی بن کعب ، پیشنماز ایشان باشد. شبی دیگر با وی به مسجد رفتیم ، دیدیم مردم نمازهای مستحبی را با جماعت می گزارند. عمر گفت : این بدعت خوبی است !...)).
علاّمه قسطلانی (۳۹۷) وقتی به این گفته عمر می رسد که گفت : ((این بدعت خوبی است ))، می گوید: اینکه آن را بدعت دانست ، به علت آن است که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - دستور نداد تا نمازهای مستحبی ماه رمضان را به جماعت بخوانند. در زمان ابوبکر صدیق (رض ) هم سابقه نداشت ، در اول شب هم نبود، و این تعداد رکعات هم نداشت )) نظیر آن را در کتاب ((تحفة الباری )) و غیره از شرحهای صحیح بخاری آورده اند (ملاحظه فرمایید).
ابو ولید محمد بن شحنه در تاریخ خود (روضة المناظر) در حوادث سال ۲۳ هجری آنجا که از وفات عمر سخن می گوید، می نویسد: ((عمر نخستین کسی است که از فروش کنیزان بچه دار نهی کرد؛ و نخستین کسی است که دستور داد مردم در نماز میت ، چهار تکبیر بگویند. و نخستین کسی است که دستور داد مردم نماز تراویح را به جماعت بخوانند!...)).
سیوطی نیز در ((تاریخ الخلفا)) به نقل ابو هلال عسکری (۳۹۸) ، آنجا که نخستین کارهای عمر را می شمارد، می گوید: ((او نخستین کسی است که ((امیرالمؤ منین )) خوانده شد! و نخستین کسی است که دستور داد در ماه رمضان ، نماز تراویح را به جماعت برگزار کنند، و نخستین کسی است که متعه را حرام کرد، و نخستین کسی است که گفت : در نماز میت ، باید چهار تکبیر گفت !...))
محمد بن سعد، در جلد سوم طبقات خود - که از عمر نام می برد - می گوید: ((او نخستین کسی است که دستور داد نمازهای شبهای رمضان (تراویح ) را به جماعت بگزارند و این را به شهرها و کشورها هم بخشنامه کرد. و این در ماه رمضان ، سال چهاردهم هجری بود. در مدینه دو نفر را تعیین کرد که امام جماعت مردان و زنان باشند)).
ابن عبدالبر در استیعاب ، در شرح حال عمر می نویسد: ((اوست که ماه رمضان را با نماز مستحبی دستجمعی ، نورانی کرد!)).
مؤ لّف :
اینان - که خدا از سر تقصیرات ما و ایشان بگذرد - چنین پنداشته اند که عمر با نماز تراویحش آنچه را خدا و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از حکمت آن غافل بوده اند، تدارک نموده است ! در صورتی که آنها سزاوارترند که از حکمت خداوندی در قوانین و نظاماتش غافل باشند.
کافی است که در رد به جماعت گزاردن نمازهای مستحبی ماه رمضان ، بگوییم که خداوند خواسته است تا بندگانش در دل شبها با وی خلوت کنند و در پیشگاه او گریه و زاری نمایند و با مناجات و راز و نیاز با وی ، حوایج و گرفتاریهای خود را عرضه بدارند و چشم به رحمت و امید به مرحمت ذات اقدس او داشته باشند. و بدانند که پناهگاهی جز او ندارند و نجات دهنده ایشان خدای مهربان است .
به همین جهت ، خداوند مستحبات را از قید جماعت ، رها ساخته است تا بندگان بتوانند به تنهایی آن طور که می خواهند به خدا نزدیک شوند. و در پیشگاه وی بنالند. و هر کس خواست به طور مستقل ، و هر کس ‍ می خواهد آن را به نحو اضافه انجام دهد؛ چون این بهترین کارهاست که ممکن است انجام داد. چنانکه در روایات پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آمده است ، ولی اگر به جماعت مربوط شود، دیگر این نفع را نخواهد داشت و این مزایا را از دست می دهد.
به این موضوع اضافه می کنم که : رها ساختن مستحبات از قید جماعت و انجام آن به طور دستجمعی ، باعث می شود که خانه ها از برکت و شرافت نماز خواندن در آنها خالی نماند. و لذت و نشاط تربیتی آن محفوظ بماند تا از این راه فرزندان به پیروی از پدران ، مادران و نیاکان خود، راه دینداری و مسلمانی را بیاموزند تو آن را از نظر دور ندارند. و در دلها و عقلهایشان اثر بگذارد.
عبداللّه مسعود از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - پرسید: کدام یک بهتر است : نماز مستحبی در خانه ام یا در مسجد؟
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: نمی بینی که خانه من چقدر به مسجد نزدیک است ، با این وصف من دوست دارم که نمازهایم را در خانه ام بخوانم ، مگر اینکه نمازهای واجب باشد.
این روایت را احمدبن حنبل ، ابن ماجه و ابن خزیمه در صحیح خود نقل کرده اند، چنانکه در باب : ترغیب در نمازهای مستحبی ، از کاب ((الترغیب والترهیب )) رکن الدین عبدالعظیم بن عبدالقوی منذری ، آمده است .
و از زید بن ثابت روایت شده است که گفت : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((ای مردم ! نمازهایتان را در خانه های خود بخوانید؛ زیرا بهترین نماز مرد آن است که در خانه اش خوانده شود مگر اینکه نماز واجبی باشد)).
این روایت را نیز نسائی و ابن خزیمه در صحیح خود نقل کرده اند.
انس بن مالک می گوید: پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((گرامی بدانید خانه هایتان را به گزاردن بعضی از نمازهایتان )).
و نیز پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((مَثَلِ خانه ای که نام خدا در آن برده می شود و خانه ای که نام خدا در آن برده نمی شود، مانند آدم زنده و مرده است !)).
این روایت را بخاری و مسلم نقل کرده اند.
جابر بن عبداللّه انصاری گوید: پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((وقتی یکی از شما نمازش را در مسجد خواند، باید بهره ای هم برای خانه اش بگذارد. خداوند هم نمازش را در خانه اش بهتر به حساب می آورد)).
مسلم و دیگران این را روایت کرده اند. ابن خزیمه نیز در صحیح خود به سلسله سند از ابو سعید خدری نقل کرده است . روایات راجع به این مطلب فراوان است و این مختصر گنجایش آن را ندارد.
ولی خلیفه مرد حزم و نظم بود ! و می دید که نماز جماعت دارای شکل و فواید اجتماعی بی شماری است و شعائر الهی به بهترین وجه در آن جلوه گر است .
اما باید دانست که شریعت اسلام ، خود متوجه این موضوع بوده است . و نمازها را دو قسمت کرده ؛ واجبات را با جماعت مستحب نموده و مستحبات را برای جهت دیگر، منظور داشته است : ((وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤ مِنَةٍ اِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ اَمْرِهِم ))(۳۹۹) ؛
یعنی : ((در کاری خدا و رسول ، حکم کنند، برای هیچ مرد و زن مؤ منی اختیاری نیست (که راءی خلافی اظهار کنند)). --------------------------- ۲۷ - چهار تکبیر در نماز بر اموات


پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در نماز بر اموات ، پنج تکبیر می گفت ، ولی خلیفه دوم ، به نظرش رسید که باید چهار تکبیر گفت ، پس ‍ مردم را واداشت که در نماز میّت ، چهار تکبیر بگویند. گروهی از بزرگان اهل تسنن به این معنا تصریح کرده اند؛ مانند سیوطی به نقل از ابو هلال عسکری در ((تاریخ الخلفا)) و ابن شحنه در حوادث سال ۲۳ کتاب ((روضة المناظر)) که در حاشیه کامل ابن اثیر به طبع رسیده و سایر علمای متتبع .
آنچه در این خصوص در کتاب ((الدیمقراطیة )) تأ لیف : استاد خالد محمد خالد مصری معاصر، آمده است - که از آن در بحث زن سه طلاقه نام بردیم - برای خواننده کافی است .
احمدبن حنبل از حدیث زیدبن ارقم از عبدالا علی روایت می کند که گفت : در نماز میت ، پشت سر زیدبن ارقم اقتدا کردم ، زید پنج تکبیر گفت . عبدالرحمن بن ابی لیلی برخاست و دست زید را گرفت و گفت : فراموش کردی ؟ گفت : نه ! ولی من در پشت سر دوستم ابوالقاسم (پیغمبر اکرم ) نماز میت گزاردم و حضرت پنج تکبیر گفت ، من هم آن را هرگز ترک نمی کنم (۴۰۰) .
مؤ لّف :
زید بن ارقم بر جنازه سعد بن جبیر؛ معروف به سعد بن حتبه (حتبه ؛ نام مادرش بوده است ) که او نیز از صحابه بود، نماز گزارد و بر جنازه او نیز پنج تکبیر گفت .
ابن حجر در ((اصابه )) در ترجمه سعد مزبور، آن را نقل کرده است . ابن قتیبه نیز در ((المعارف )) شرح حال ابو یوسف قاضی - که نوه سعدبن حتبه بوده - آن را آورده است .
ونیز احمدبن حنبل از حدیث حذیفه از طریق یحیی بن عبداللّه جابر، روایت می کند که گفت : در مدائن ، پشت سر عیسی ؛ غلام حذیفه بر جنازه ای نماز گزاردم و او پنج تکبیر گفت . سپس رو کرد به جانب ما و گفت : اشتباه نکردم و فراموش ننمودم ، بلکه مانند آقایم و ولی نعمتم ؛ حذیفة بن یمان عمل کردم که بر جنازه ای نماز گزارد و پنج تکبیر گفت .
آنگاه نظر کرد به من و گفت : فراموش نکردم و اشتباه ننمودم ، بلکه مانند پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - تکبیر گفتم (۴۰۱) . --------------------------- ۲۹ - عَوْل در فرائض و جهل عمر نسبت به آن


مسلمانان در جایز بودن ((عَوْل )) و عدم آن اختلاف نظر دارند. حقیقت ((عَوْل )) این است که ترکه میت از میزان سهم صاحبان سهام و ورّاث ، نقصان پیدا کند؛ مانند دو خواهر، و شوهر؛ زیرا دو خواهر، دو سوم ( ۲۳ ) می برند و شوهر نصف ماترک .
ولی موضوع بر خلیفه دوم مشتبه شد، و نفهمید کدام یک را خداوند مقدم داشته است تا آن را مقدم بدارد، و کدام مؤ خّر هستند تا او را مؤ خّر بدارد. پس حکم کرد که نقیصه را بر همه نسبت به سهامشان توزیع کنند. و این نهایت درجه عدالت او در این مسئله بود که مطلب بر وی مشتبه شد.
ولی ائمه اهل بیت - علیهم السّلام - و دانشمندان ایشان می دانستند مقدم کیست و مؤ خر کدام است ، لذا مقدم را مقدم و مؤ خر را مؤ خر می داشتند. و اهل بیت هم آشناترند که در خانه چیست !
امام محمد باقر - علیه السّلام - می فرماید: امیرالمؤ منین علی - علیه السّلام - می فرمود: ((خدایی که عدد شنهای بیابان را می داند، می داند که سهام ارث بیش از شش قسم نخواهد بود، اگر می دانستند علت آن چیست )).
مؤ لّف :
در زمان علی - علیه السّلام - هر چیزی را دارای شش جزء فرض ‍ می کردند؛ هر جزیی هم شش یک بود. چنانکه امروز هر چیزی را ۲۴ قیراط فرض می کنند.
بنابراین ، منظور حضرت این است که اگر درست بیندیشید، خواهید دید که سهام ارث ، از شش قسم تجاوز نمی کند. و چون در آن ننگریسته اید، لذا از شش سهم تجاوز کرده اید؛ زیرا چیزی بر شش قسم اضافه می کنید.
مثلاً: اگر برای میت پدر، مادر، دو دختر و شوهر باقی بماند، دو سهم از شش سهم ، برای پدر و مادر است و چهار سهم برای دو دختر خواهد بود. و بدینگونه شش سهم تمام می شود. ولی شما یکی را بر شش سهم اضافه می کنید و نصف را به شوهر می دهید و از این راه ، سهام به هفت سهم و نصف ، بالغ می گردد. و این هم بر خداوند ممتنع است . و خدا هرگز چنین چیزی را فرض نمی کند.
ابن عباس می گفت : هر کس می خواهد در جنب حجر الا سود، با وی مباهله می کنم که خداوند در کتاب خود، دو نصف و یک سوم را ذکر نکرده است . و نیز گفت : سبحان اللّه ، آیا به نظر شما خدایی که عدد شنهای بیابان را می داند، سهم مالی را دو نصف و یک ثلث قرار داده است ؟! وقتی دو نصف مال رفت دیگر چه محلی برای ثلث باقی می ماند؟!!
گفتند: یا اباالعباس ! پس این زیادت از کجا در فرائض ارث پدید آمد؟
ابن عباس گفت : وقتی عمر به کار فرائض رسیدگی کرد و قسمتی را به ورّاث داد، گفت : به خدا من نمی دانم کدامیک از شما مقدم و کدام مؤ خر هستید. چیزی را از این بهتر نمی دانم که این مال را به همه شما بالسّویه تقسیم کنم .
ابن عباس گفت : به خدا قسم ! اگر آن کس را که خدا مقدم داشته بود مقدم می داشتید و کسانی را که خدا مؤ خر داشته بود، مؤ خر می داشتید، چیزی از فرائض اضافه نمی آمد.
گفتند: کدامیک را خدا مقدم و کدام را مؤ خر داشته است ؟
ابن عباس گفت : هر سهمی را که خداوند برای هر صاحب فرضی قرار داده ، مقدم است ، و اما آنچه را مؤ خر داشته است ، هر سهمی است که وقتی فرض آن زایل شد، جز مابقی چیزی برای او باقی نمی ماند. این است آنچه خداوند آن را مؤ خر داشته است .
شوهر، صاحب سهمی است که خداوند آن را مقدم داشته است و نصف ما ترک به او می رسد، وقتی چیزی آمد که این نصف را از او زایل می کند (مثلاً فرزند) سهم او بازگشت به ربع (یک چهارم ) می کند که دیگر چیزی آن را زایل نمی گرداند. زن و مادر نیز همین حکم را دارند.
و آن را که مؤ خر داشته است ، سهم دختران و خواهران است که نصف و دو سوم می برند، وقتی فرائض دیگر آنها را از این سهم محروم ساختند، آنچه می ماند به آنها می رسد.
پس وقتی کسانی که مقدم و آنها که مؤ خر هستند گِرد آمدند، نخست آن را که مقدم است جلو می اندازند و حقش را به طور کامل به او می دهند، و اگر چیزی باقی آمد، مال کسی است که باید مؤ خر باشد...
این حدیث را شهید ثانی در ((الروضة البهیه )) (شرح لمعه دمشقیه ) نقل کرده است . و ما بخاطر فواید مهمی که در بر دارد، تمام آن را در اینجا آوردیم .
حاکم نیشابوری (۴۰۷) نیز از ابن عباس روایت می کند که گفت : نخستین کسی که در فرائض ، قائل به ((عَوْل )) شد و از تمام سهام ، چیزی کم کرد و نسبت به کلّ سهم ، اضافه آورد، عمر بن خطاب بود. به خدا قسم ! اگر کسی را که خدا مقدم داشته بود مقدم می داشت ، و کسی را که مؤ خر بود، مؤ خر می داشت ، فرائض زیادتی و عول پیدا نمی کرد.
سپس گفت : هر سهم واجبی که سهم دیگر، آن را از میان نمی برد مقدم است ؛ مانند سهم شوهر و زن و مادر، و هر سهمی که وقتی سهم دیگر آن را از میان برد، جز آنچه می ماند به وی نمی رسد، آن است که خدا مؤ خر داشته است ؛ مانند خواهران و دختران .
پس وقتی همگی با هم اجتماع کردند، مقدم را پیش انداخته و سهم کامل را به او بدهند، اگر چیزی باقی ماند، تعلق به طبقه مؤ خر (بعدی ) دارد.
حاکم بعد از نقل این حدیث ، می گوید: این حدیث با شرط مسلم صحیح است ، ولی بخاری و مسلم آن را روایت نکرده اند.
ذهبی آن را نقل کرده ولی صحیح ندانسته است . ما در پیرامون پاسخهای موسی جار اللّه درباره ((عَول )) بحثهای دقیقی داریم . (به کتاب ما ((اجوبة موسی جار اللّه )) مراجعه کنید).
بنابر آنچه گذشت ، وقتی شوهر و مادر و دختران اجتماع کردند، باید نخست سهم شوهر و مادر را داد و آنچه بر آنها فرض است یک ربع کامل (یک چهارم ) به شوهر و یک سدس کامل (یک ششم ) به مادر پرداخت شود. و باقی ترکه را باید علی السویه به دختران داد.
اگر دو خواهر با اینان اجتماع کنند، اصلاً چیزی نمی برند؛ زیرا سلسله مراتب ورّاث ، نزد ائمّه اهل بیت و فقهای پیروان آنان ، سه طبقه هستند:
طبقه اول :
پدر، مادر و فرزند (پسر یا دختر) است . به تفصیلی که در کتب فقهی آمده است .
طبقه دوم :
برادر، خواهر، جدّ و جدّه است . بنا بر تفصیلی که در کتب فقه و حدیث آمده است .
طبقه سوم :
عمو، عمه ، دایی و خاله . بنا به همان تفصیل کتب مربوطه فقه و حدیث طائفه شیعه امامیه و پیروان خاندان نبوت - علیهم السّلام - .
بنابراین ، مادام که یک نفر از طبقه اول وجود دارند، افراد طبقه بعدی ارث نمی برند به دلیل آیه شریفه : ((وَ اُولُوا الاْ رْحامِ بَعْضُهُم اَوْلی بِبَعْضٍ فی کِتابِ اللّهِ)).
این مذهب ائمه عترت طاهره - علیهم السّلام - است که خدا آنها را همتای کتاب خود (قرآن ) قرار داد، تا روز رستاخیز که هر دو با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - گِرد آیند. علمای شیعه هم بر این اصل اجماع دارند. بنابراین خواهران که از طبقه بعدی هستند با وجود مادر، ارث نمی برند. واللّه تعالی اعلم . --------------------------- ۳۱ - سهم مشترک ؛ معروف به حماریّه


خلاصه این مطلب این است که زنی فوت نمود و شوهر و مادری بجای گذاشت . و دو برادر مادری و دو برادر پدری و مادری هم داشت . این واقعه در عصر خلیفه دوم بود. این قضیه را دو بار به حضور او بردند. در نوبت اول عمر حکم کرد که حق شوهر، یعنی نصف ترکه و حق مادر، یعنی یک ششم ، و حق برادران مادری ، یک سوم ، برای هر کدام یک ششم را به آنها بدهند. و بدینگونه مال تمام شد، و حق برادران پدری و مادری را ساقط کرد!
در نوبت دوم ، خواست باز همینطور حکم کند، ولی یکی از دو برادر تنی گفتند، فرض کن پدر ما الاغ بوده است ، ما را در ارث مادرمان شریک گردان . عمر هم ثلث (یک سوم ) مجموع ترکه را میان هر چهار برادر علی السویه تقسیم کرد.
مردی گفت : تو فلان موقع به این دو، سهمی ندادی ؟!
عمر گفت : آن حکمی بود که آن روز نمودیم ، و این حکمی است که امروز می کنیم !!(۴۱۲) .
بیهقی و ابن ابی شیبه این قضیه را در ((سنن )) خود نقل کرده اند. عبدالرزاق در کتاب جامع و کنز العمّال (۴۱۳) وفاضل شرقاوی در حاشیه تحریر شیخ زکریای انصاری ، آورده اند.
مؤ لف ((مجمع الانهر؛ شرح ملتقی الابهر)) نقل می کند که : عمر، نخست قائل به عدم تشریک برادران ابوینی در ارث مورد بحث بود ولی بعد نظرش برگشت !
و می گوید: علت وجود وی هم این بود که وقتی راجع به این مسئله سؤ ال کردند، عمر نظر خود را گفت . یکی از پسران ابوینی برخاست وگفت : یا امیرالمؤ منین ! اگر فرضاً پدر ما الاغ بوده ! آیا ما همگی از یک مادر نبوده ایم ؟
عمر لحظه ای سر به زیر افکند وگفت : درست گفتی ، چون همه شما فرزندان یک مادر هستید(۴۱۴) ، سپس آنها را در ثلث شریک گردانید)).
این قضیه را به همین نحو احمد امین به طور اختصار در صفحه ۲۸۵ در جلد اول ((فجر الاسلام )) نقل کرده است .
این داستان ، معروف به فریضه حماریه (یا داستان الاغیه ) است . چون یکی از برادران ، به خلیفه گفت : فرض کن پدرِ ما الاغ بوده است ! و ((حجریه )) و ((یمیّه )) هم خوانده می شود؛ زیرا برخی روایت کرده اند که وی گفت : فرض کن پدر ما سنگی بوده که در دریا انداخته شد. ((عمریه )) هم خوانده می شود؛ زیرا عمر در این قضیه دو قول مختلف دارد!!
((به مشترکه )) هم معروف است . محب الدین محمد مرتضی واسطی ، به همین مناسبت آن را در ((تاج العروس )) در مادّه ((شرک )) به تفصیل نقل کرده است .
این مسئله از مسائل معروف میان فقهای چهار مذهب است . و آرای آنان در این باره مختلف است ؛ ابو حنیفه ، احمد حنبل ، زفر و ابن ابی لیلی به رأ ی اول عمر فتوا می دهند که برادران پدری و مادری از بردن ارث محروم هستند! ولی شافعی و مالک به فتوای دوم عمر توجه نموده اند و آنها را در ثلث شریک می دانند!
اما ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - و شیعیان آنان - چنانکه قبلاً گفتیم - ورثه را در سه طبقه تعیین کرده اند و با وجود طبقه قبلی ، طبقه بعد، ارث نمی برند. نزد شیعه ((مادر)) جزء طبقه اول است ، به خلاف خواهران و برادران که از طبقه دوم هستند.
بنابراین حکم این مسئله در نظر شیعه این است که نصف ماترک به شوهر می رسد و باقی را مادر می برد، و با وجود مادر، برادران ؛ چه مادری و چه ابوینی ، مطلقاً ارث نمی برند. --------------------------- ۳۳ - ارث بردن دایی از خواهرزاده


سعید بن منصور در سنن خود روایت می کند که مردی خواهری داشت که در زمان جاهلیت به اسارت رفته بود، سپس او را پیدا کرد و دید که دارای پسری است ، ولی معلوم نیست پدر این پسر کیست . برادر، خواهر را خرید و آزاد کرد. پسر خواهر ثروتی به چنگ آورد و سپس مُرد. نزد عبداللّه بن مسعود آمدند و حکم مسئله را پرسیدند.
ابن مسعود به برادر زن گفت : نزد عمر برو و مسئله را از او بپرس ، سپس ‍ برگرد و به من بگو که او در پاسخ چه گفته است .
برادر آمد و جریان را به اطلاع عمر رسانید. عمر گفت : من تو را جزء خویشان نزدیک خواهر زاده ات نمی بینم ، و از او سهمی نمی بری ، به همین جهت چیزی از آن مال را به او نداد.
آن مرد، برگشت وموضوع را به ابن مسعود اطلاع داد.ابن مسعود برخاست و به اتفاق آن مرد نزد عمر آمد، و پرسید درباره این مرد چگونه فتوا داده ای ؟
عمر گفت : او را نه از خویشان متوفّا می دانم و نه صاحب سهم ، به همین علت وجهی برای ارث بردن به نظر نرسید. ای عبداللّه تو چه نظر داری ؟
عبداللّه گفت : به نظر من او خویش متوفّا است ؛ زیرا دایی او و ولی نعمت اوست ؛ چون او را آزاد کرده است . به نظر من باید به او ارث برسد.
عمر نیز حکم اول خود را باطل کرد و به وی ارث داد!!
این قضیه را صاحب کنز العمال (۴۱۸) نقل کرده است ، البته فتوای ابن مسعود در صورتی درست است که مادر آن جوان ، قبل از او از دنیا رفته باشد(۴۱۹) . --------------------------- ۳۵ - ازدواج با زنی که شوهرش مفقود شده


دکتر دوالیبی می گوید: ... و همچنین عمر درباره زنی که شوهرش گم شده بود، قضاوت نمود که باید چهار سال صبر کند و پس از اتمام عده می تواند شوهر نماید هر چند مرگ شوهرش ثابت نشود. و این بخاطر جلوگیری از بلا تکلیف ماندن زن تا آخر عمر است .
سپس می گوید : مالک بن انس این را پذیرفته است ، بر خلاف حنفی ها و شافعی ها که می گویند: زن در عقد شوهر باقی خواهد ماند تا یقین به مرگ او پیدا کند و یا همدوره های شوهر بمیرند؛ زیرا اصل نظری در این مورد، اعتبار استمرار زنده بودن شوهر است تا موقعی که دلیلی بر انقطاع آن قائم شود.
و می گوید: الاّ اینکه رأ ی عمر مناسب تر به اعتبار است ؛ زیرا در آن از زیان آشکاری که متوجه زوجه مفقود می شود، جلوگیری به عمل می آید. در این رأ ی - بر خلاف ظواهر نصوص شریعت که بقیه فقهای اسلام تمسّک به آن نموده اند - زن برای ازدواج آزاد و رهاست .
و می گوید: این نیست مگر همان تغییر احکام به تبع احوال و زمان . و این بخاطر موقعیت ویژه ای است که باید بخاطر زیان و دردسر، تن به آن داد. چنانکه پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((لا ضَرر وَ لا ضِرار؛ یعنی : اسلام هیچگونه ضرر و زیانی را نمی پذیرد)).
و قرآن می فرماید: ((ما جَعَلَ عَلَیْکُم فِی الدّینِ مِن حَرَجٍ))(۴۲۵) ؛ یعنی : خداوند در دین سختی قرار نداده است )).
این در حقیقت تعطیل نصوص نیست ، بلکه به کار بستن آن در پرتو مصلحت و موقعیت است (۴۲۶) ..
مؤ لّف :
ولی ما شیعه امامیه ،نصوصی از ائمّه عترت طاهره - علیهم السّلام - داریم که در این مورد، بر اصل نظری حاکم است ؛ زیرا این نصوص ‍ صریح است در اینکه : شوهر مفقود شده وقتی جهل به خبر وی داشته باشیم ، و همسر او کسی را دارد که نفقه اش را تقبّل کند، واجب است صبر کند تا از او خبری برسد، یا وفاتش ثابت گردد، و نظایر اینها.
ولی اگر کسی نباشد که نفقه او را به عهده بگیرد، باید به حاکم شرع مراجعه کند. و حاکم ، چهار سال از موقعی که به وی مراجعه نموده ، در نقطه ای که شوهر این زن گم شده - اگر معلوم باشد - و گرنه در چهار جهت برای پیدا کردن او اقدام به تحقیق و جستجو می کند. و در صورت یأ س ، خود حاکم زن را طلاق می دهد یا به ولی و سرپرست او دستور می دهد که او را طلاق دهد. احتیاط مقدم داشتن نظر سرپرست است ، اگر او امتناع ورزید، حاکم - به مدلول اخبار صحیح - او را طلاق می دهد.
این طلاق نیز هنگامی صحیح خواهد بود که مدت تحقیق و تفحص ، سپری شود و فرستادگان ، مأ یوسانه برگردند و اخبار بلانتیجه بماند. و بعد از آن ، چهار ماه و ده روز، عده وفات نگاهدارد، تا اینکه برای دیگری ازدواج با وی حلال باشد. با این وصف اگر شوهر مفقود در عدّه پیدا شد و آمد، او مقدم است و می تواند زن خود را در اختیار بگیرد، ولی اگر بعد از عده برسد، دیگر حقی بر او ندارد؛ خواه زن را شوهردار بیابد یا نه . این مذهب شیعه امامیه در این مورد است که آنرا به تبع ائمّه طاهرین - علیهم السّلام - از دودمان پیامبر - صلّی اللّه علیه وآله - گرفته است . --------------------------- ۳۷ - تیمّم در صورت نبودن آب (برای نماز و غیره واجب است )


در این باره کافی است که خواننده سوره مائده را به نظر آورد که خداوند متعال می فرماید: ((ای کسانی که ایمان آورده اید! وقتی برای نماز برخاستید، صورتها و دستهایتان را تا مرفق بشویید و سر و پاها را تا برآمدگی پا مسح کنید، و اگر جنب باشید خود را پاک کنید (غسل کنید) و چنانچه بیمار باشید یا مسافر بودید یا یکی از شما را قضای حاجتی دست داده یا با زنان تماس حاصل کرده اید و دسترسی به آب پیدا نکردید، با خاک پاک تیمّم نمایید و صورتها و دستهای خود را بدان مسح کنید))(۴۲۹) .
و در سوره نساء می فرماید: ((ای اهل ایمان ! در حال مستی به نماز نزدیک نشوید تا بدانید چه می گویید و با حال جنابت نیز، مگر اینکه رهگذر باشید، تا اینکه غسل کنید. و چنانچه بیمار بودید یا مسافر یا برای یکی از شما قضای حاجتی پیش آمد، یا با زنان تماس گرفته بودید و آب نیافتید، پس با خاک پاک ، تیمم کنید و صورتها و دستهایتان را مسح نمایید. خداوند بخشنده و آمرزنده است ))(۴۳۰) .
روایات صحیح نیز در این باره فراوان است . و این مسئله اجماع عند المسلمین است و غیر از عمر بن خطاب ، مخالفی در این باره نقل نشده است ! زیرا مشهور است (۴۳۱) که وی فتوا داده است : وقتی آب موجود نبود، نماز واجب ، ساقط است !! تا اینکه دسترسی به آب پیدا کنید؟!!
بخاری و مسلم در صحیح خود (در باب تیمم ) از سعید بن عبدالرحمن بن ابزی ، روایت نموده و او از پدرش نقل نموده که : مردی نزد عمر آمد و گفت : من جنب شده ام و آب پیدا نکرده ام ؟
عمر گفت : نماز نخوان !
عمار یاسر حاضر بود وگفت : به یاد نمی آوری که من و تو در لشکری به جنگ رفته بودیم ، هر دو جنب شدیم و دسترسی به آب پیدا نکردیم ، تو نماز نخواندی ، اما من خود را خاک آلود کردم و نماز گزاردم . سپس ‍ پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: کافی است که دستهایت را به زمین بزنی و صورت و پشت دستهایت را مسح کنی ؟
عمر گفت : ای عمار! از خدا بترس !
عمار گفت : اگر می خواهی این را نقل نمی کنم ؟!(۴۳۲) .
عمر گفت : تو را به کاری که در دست داشتی می گماریم !
گفته اند: عبداللّه بن مسعود در این مورد میل به رأ ی عمر پیدا کرد؛ زیرا بخاری در صحیح (۴۳۳) و سایر اصحاب سنن ، نقل کرده اند که شقیق بن سلمه گفت : من نزد عبداللّه بن مسعود و ابو موسی اشعری بودم . ابو موسی به عبداللّه گفت : وقتی مکلّف جنب شد و آب پیدا نکرد چه کند؟
عبداللّه بن مسعود گفت : نماز نمی خواند تا دسترسی به آب پیدا کند.
ابو موسی گفت : پس گفته عمار را چه می کنی که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به وی فرمود: کافی است که دستهای خود را به زمین بزنی ...
عبداللّه بن مسعود گفت : نمی بینی که عمر به این قانع نشده است !!!
ابو موسی گفت : گفته عمار را رها کن ، با این آیه چه می کنی ، سپس آیه سوره مائده را خواند.
راوی گوید: عبداللّه بن مسعود نفهمید که ابوموسی چه گفت ...
مؤ لّف :
بدون شک ، عبداللّه بن مسعود در سخن خود با ابو موسی از عمر و رفیقش ابو موسی پرهیز می کرد. واللّه اعلم . --------------------------- ۳۹ - جابجا نمودن مقام ابراهیم


((مقام ابراهیم )) سنگی است که حاجیان بعد از طواف ، طبق آیه شریفه : ((وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ اِبْراهیمَ مُصَلّیً))(۴۳۸) در آنجا نماز می گزارند، حضرت ابراهیم و اسماعیل - علیهما السّلام - وقتی ساختمان خانه خدا را بنا کردند و بالا آوردند، پا روی آن سنگ گزاردند تا سنگ و گِل را بالا ببرند.
این سنگ به کعبه چسبیده بود، ولی عرب بعد از حضرت ابراهیم و اسماعیل آن را در جای کنونی قرار دادند. وقتی نبیّ اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - مبعوث گردید و مکه فتح شد، آن را به همانگونه که در زمان پدرانش حضرت ابراهیم و اسماعیل بود، به کعبه چسبانید، اما هنگامی که عمر روی کار آمد آن را در جای کنونی (که عرب جاهلی قرار داده بودند) نهاد. حال آنکه در زمان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و ابوبکر، به کعبه متصل بود.
در سال هفدهم هجری ، چنانکه در کامل ابن اثیر و دیگر مورخان در حوادث این سال آمده ، عمر با ضمیمه کردن خانه های عده ای از مردم که در اطراف مسجد الحرام بودند مسجد الحرام را توسعه داد. این عده از فروش خانه های خود امتناع ورزیدند، ولی عمر آنها را خراب کرد و پول آن را در بیت المال نهاد تا بعداً آمدند و آن را گرفتند(۴۳۹) . --------------------------- ۴۱ - تصدیق حاطب بن ابی بلتعه (ونهی پیغمبر (ص)ازبدگویی به وی )


بخاری در صحیح خود از ابو عوانه از حصین روایت می کند که گفت : ابو عبدالرحمن و حبان بن عطیه نزاع کردند. ابو عبدالرحمن به حبان گفت : من می دانم چه چیزی دوست تو - یعنی علی علیه السّلام - را واداشت که دست به خونریزی بزند؟
حبان گفت : چه چیزی ؟
گفت : بخاطر سخنی است که از او شنیده ام .
حبان گفت : آن چیست ؟
ابو عبدالرحمن گفت : علی می گوید: پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - من ، زبیر و ابو مرثد را - که همه سواره بودیم - فرستاد و فرمود: بروید تا به روضه حاج (ابو مسلمه گفت : ابو عوانه حاج گفت )(۴۵۶) برسید، در آنجا زنی را خواهید دید که از حاطب بن ابی بلتعه مکتوبی برای مشرکین به همراه دارد، نامه را از او گرفته نزد من آورید.
ما هم سواره حرکت کردیم تا به همانجا که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرموده بود، به آن زن رسیدیم ، دیدیم که او بر شتر سوار است .
حاطب در آن مکتوب به اهل مکه خبر داده بود که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - عازم مکه است . ما به زن گفتیم مکتوبی که با خود داری کجاست ؟
زن گفت : با من نامه ای نیست . ما هم شترش را خواباندیم و اثاثش را جستجو کردیم و چیزی نیافتیم . همراهان من گفتند: نامه ای با او نیست .
علی - علیه السّلام - گفت : من گفتم : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - دروغ نگفته است . سپس علی - علیه السّلام - سوگند یاد کرد که یا آن را بیرون آورده تحویل ما بده یا برهنه ات می کنم . زن هم دست برد به پایین خود و آن را از جایی که پنهان کرده بود بیرون آورد(۴۵۷) و به آنها تسلیم کرد! و آنها نیز مکتوب را آورده و به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - تسلیم کردند.
عمر گفت : یا رسول اللّه ! این مرد به خدا و پیغمبر و مؤ منین خیانت کرده است . اجازه بده گردنش را بزنم (۴۵۸) .
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ای حاطب ! چه باعث شد که این کار را کردی ؟
حاطب گفت : یا رسول اللّه ! چرا من ، مؤ من به اللّه و به پیغمبر خدا نباشم ، من فقط خواستم بدین وسیله نزد مشرکین دستی داشته باشم تا بتوانم از خانواده و کسانم دفاع کنم . سایر اصحاب هر کدام کسی را در مکه دارند که از فامیل و مال خود دفاع کنند، ولی من کسی را ندارم .
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: راست می گوید. جز نیکی چیزی به وی نگویید.
راوی گوید: باز عمر [ گستاخی نمود و ] گفت : یا رسول اللّه ! حاطب به خدا و پیغمبر و مؤ منین خیانت ورزیده است ، بگذار گردانش را بزنم ...(۴۵۹) .
مؤ لّف :
واجب بود که عمر بعد از خبر دادن پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به راستگویی حاطب و نهی از بدگویی به وی ، دیگر چیزی نگوید(۴۶۰) . --------------------------- ۴۲ - گستاخی نسبت به فرمان پیغمبر (ص)


مالک بن انس و بزاز درباره ((لِقْحه ))(۴۶۱) (به کسر لام ، بر وزن بِرْکه ) در کتاب ((حیات الحیوان )) از رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - روایت می کند که : آن حضرت به امرای خود بخشنامه کرد که : ((وقتی پیکی به سوی من می فرستید، خوشنام و خوش صورت باشد)).
وقتی عمر این را شنید، برخاست وگفت : نمی دانم چیزی بگویم یا ساکت شوم ؟ پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: بلکه بگو ای عمر!
عمر گفت : چطور ما را از تطیّر(۴۶۲) نهی کردی ، ولی خود تطیّر زدی .
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((من تطیّر نزدم بلکه طلب خیر نمودم )). --------------------------- ۴۴ - سرپیچی عمر از دستور پیغمبر (ص)


شیخ عرفا، محی الدین ابن عربی ، روایت کرده است (۴۶۵) : هنگامی که عمر اسلام آورد، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - به او فرمود: ((اسلام خود را پنهان بدار)) ولی عمر امتناع ورزید و آن را آشکار ساخت !
مؤ لّف :
آن روز حکمت اقتضاء می نمود که عمر مسلمان شدن خود را پنهان بدارد، و دعوت خدا و پیغمبر، جز در پنهانی انجام نمی گرفت ، ولی بی باکی عمر موجب شد که رأ ی خود را صریحاً اظهار بدارد و لو در مقابل نص باشد! --------------------------- ۴۵ - احکام روزه در آغاز اسلام


در آغاز تشریع فریضه صوم ، این گونه بود که وقتی شب فرا می رسید شخص صائم ، افطار می کرد. خوردن ، آشامیدن و تماس با زن ، حلال و سایر مفطرات برای او مباح می گردید، تا اینکه نماز عشا را بخواند یا خوابش ببرد؛ وقتی نماز عشا را می خواند یا خوابش می برد، چیزهایی که بر صائم حرام بود، بر وی حرام می شد تا شب بعد.
لکن عمر شبی بعد از نماز عشا با همسرش نزدیکی نمود، غسل کرد و بعد از کاری که کرده بود نادم شد. پس نزد پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آمد و گفت : یا رسول اللّه ! من از این نفس خیانتگر از خدا و تو پوزش ‍ می طلبم (۴۶۶) . سپس جریان را اطلاع داد.
در این هنگام ، برخی از مردان نیز برخاستند و اعتراف کردند که آنها هم بعد از نماز عشا مانند عمر مرتکب عمل مباشرت شده اند. پس خداوند این آیه شریفه را نازل فرمود:
((اُحِلَّ لَکُمْ لَیلَةَ الصِّیامِ الرَّفَثُ اِلی نِسائکُمْ هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ اَ نْتُم لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللّهُ اَ نَّکُم کُنْتُمْ تَخْتانُونَ اَ نْفُسَکُمْ فَتابَ عَلَیْکُم وَ عَفی عَنْکُمْ فَالاْ نَ ب اشِرُوهُنَّ وَابْتَغُوا ما کَتَبَ اللّهُ لَکُم وَ کُلُوا وَاشْرَبُوا حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الخَیْطُ الاْ بْیَضُ مِنَ الخَیْطِ الاْ سْودِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّیامَ اِلَی اللَّیْل ))(۴۶۷) و(۴۶۸) ؛
یعنی : ((در شبهای ماه رمضان ، برای شما نزدیکی با زنانتان حلال گردید. آنها به منزله لباس (عفت برای ) شما هستند و شما نیز به منزله لباس ‍ (عفاف برای ) آنها هستید. خدا می دانست که شما به نفسهای خود خیانت می کنید، پس شما را بخشید و از شما درگذشت . پس هم اکنون (می توانید) با آنها تماس بگیرید و آنچه را خدا برایتان نوشته است طلب کنید. و بخورید و بنوشید تا هنگامی که خط سفید شفق از خط سیاهی شب ، برای شما آشکار شود، سپس روزه را تا شب ، به انجام رسانید)).
آیه شریفه هر چند صریح است که آنها بیش از یک بار به نفسهای خود خیانت کردند، ولی همچنین تصریح می کند که خدا توبه آنها را پذیرفت و ایشان را بخشید و فرصت بیشتر برای تمتع بردن از زنان خود به آنها داد. و آنچه را قبلاً منع کرده بود ، تخفیف بخشید . سپاس خدای را بر بخشش ، آمرزش و سعه رحمتش ! --------------------------- ۴۷ - نهی رسولخدا(ص)از قتل عباس و بنی هاشم


ممانعت رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - از کشتن عباس در روز جنگ ((بدر))، جای تردید نیست . اخبار در این خصوص به حد تواتر رسیده است . کتب صحاح هم مملو از آن است . مورخان و سیره نویسانی که از جنگ بدر سخن گفته اند نیز، همگی تصریح کرده اند که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در آن روز، از کشتن عموم بنی هاشم جلوگیری نمود.
موضوع این بود که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در گرماگرم جنگ بدر، به اصحاب خود فرمود: من اطلاع دارم که گروهی از بنی هاشم و دیگران ، با بی میلی به جنگ آمده اند. و آنها نیازی به جنگ ما نداشته اند. پس هر کس یکی از بنی هاشم را دید نباید او را به قتل برساند. هر کس ابوالبختری بن هشام بن حارث بن اسد را دید، نباید او را بکشد، و هر کس عباس عموی مرا دید نباید او را به قتل برساند؛ زیرا او با بی میلی آمده است .
راجع به ابوالبختری در ماجرای جنگ بدر و بعد از آن در البدایة والنهایة (۴۷۶) ابن کثیر و غیره ؛ مانند سیره محمدبن اسحاق آمده است . علت اینکه پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - اجازه نداد ابوالبختری را به قتل برسانند، این بود که وی در نقض پیمان محاصره اقتصادی پیغمبر و مسلمین ، توسط مشرکان مکه ، دست داشت . او پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را اذیت نمی کرد و به حضرتش صدمه نرساند.
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - نیز سعی داشت او زنده بماند تا توفیق هدایت و گرایش به اسلام را پیدا کند، ولی در بحبوحه جنگ ، مجذر بن زیاد بلوی ، او را دید و گفت : پیغمبر ما را از کشتن تو بر حذر داشته است . در آن لحظه همکاری که با ابوالبختری از مکه خارج شده بود نیز با وی بود. ابوالبختری گفت : همکار من هم مشمول این عفو هست .
مجذر گفت : نه به خدا ما دست از همکارت بر نمی داریم . پیغمبر فقط درباره تو به ما امر (و سفارش ) کرده است .
ابوالبختری گفت : پس من و او و همه قریش کشته خواهیم شد، تا زنان مکه نگویند دوستم را بخاطر زنده ماندن خودم رها کردم .
به دنبال آن ، طرفین به نبرد پرداختند و مجذر او را کشت . سپس نزد پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آمد و گفت : به خدایی که تو را به حقّ پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نموده است ، سعی کردم کشته نشود و او را زنده نزد شما بیاورم ، ولی او امتناع ورزید وخواست مرا بکشد، من هم او را کشتم .
ملاحظه می کنید که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - از قتل بنی هاشم به طور عموم نهی کرده است ، سپس قتل عباس عمویش را با تأ کید و بخصوص ، ممنوع ساخت . وقتی عباس اسیر شد، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - شب را بیدار بود وخواب به چشمش نمی رفت . اصحاب به حضرت گفتند: یا رسول اللّه ! چرا خوابتان نمی برد؟ فرمود: از صدای ناله عموی عباس - که در بند است - خوابم نمی برد.
اصحاب برخاستند و عباس را از بند آزاد کردند، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم خوابید
یحیی بن ابی کثیر روایت کرده است که در روز جنگ بدر، هفتاد تن از مشرکان اسیر شدند، یکی از اسیران ((عباس )) عموی پیغمبر بود. عمر بن خطاب متصدی بند نمودن عباس شد.
عباس گفت : ای عمر! به خدا! آنچه تو را واداشت که مرا بند کنی ، آن سیلی است که در دفاع از پیغمبر به تو زدم . راوی گوید: پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - صدای ناله عباس را می شنید و خوابش نمی برد.
عرض کردند: یا رسول اللّه ! چرا خوابت نمی برد.
فرمود: چگونه خوابم ببرد در حالی که صدای ناله عمویم را می شنوم . انصار هم عباس را از بند در آوردند...(۴۷۷) .
عموم مهاجرین و انصار می دانستند که عباس ، نزد پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - چه جایگاهی دارد، و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - تا چه حد در اندیشه او و حفظ سلامتی است .
وقتی سخن ابو حذیفة بن عتبة بن ربیعة بن عبد شمس - که در جنگ بدر ملتزم رکاب پیغمبر بود - به حضرت رسید که گفته بود: ((آیا پدران و برادران ما باید کشته شوند و عباس را رها کنیم ؟ به خدا! اگر من او را ملاقات کنم ، دهانش را با شمشیر درهم می کوبم )).
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - از این سخن ، ناراحت شد و از عمر استمداد نمود و فرمود: ای ابو حفص (۴۷۸) ! آیا باید صورت عموی پیغمبر درهم خرد شود؟
عمر گفت : به خدا قسم ! اولین روزی بود که پیغمبر مرا ((ابو حفص )) خواند(۴۷۹) .
همین که آتش جنگ فرو نشست ، و خداوند، پیغمبرش را پیروز گردانید و هفتاد نفر از مشرکان ، به قتل رسیدند و هفتاد نفر اسیر شدند و آنها را دربند کرده ، نزد پیغمبر آوردند، عمر برخاست و با اصرار، کشتن آنها را تقاضا کرد و گفت : یا رسول اللّه ! اینان تو را تکذیب نمودند و از شهر مکه بیرون کردند و اینک به جنگ شما آمده اند، اجازه بده ما نزدیکانمان را بکشیم . من فلانی را و علی ، برادرش عقیل را وحمزه برادرش عباس را به قتل برسانیم !
مؤ لّف :
سبحان اللّه ! نه عباس و نه عقیل ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را تکذیب نکردند. و در کار اخراج پیغمبر دخالت نداشتند و آزاری به او نرساندند. بلکه اینان در محاصره شعب ابوطالب در کنار پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بودند و در ناراحتی حضرتش شرکت داشتند، و به گواهی پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - هر دو نیز با اکراه به جنگ بدر کشیده شده بودند.
در گرماگرم جنگ نیز رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - از کشتن آنها ممانعت کرد. بنابراین چگونه آنها که اسیر شده بودند، کشته می شدند. وقتی صدای ناله عباس خواب را از چشم پیغمبر بگیرد، چطور ممکن است آنها را که اسیر شده بودند، به قتل رسانید. و چه چیزی آن را ایجاب می کرد؛ زیرا عباس قبل از آن مسلمان بود، ولی اسلام خود را پوشیده می داشت ، آن هم بخاطر حکمتی بود که خدا و پیغمبر، رضایت داشتند، و صلاح او و امت اسلام ، در آن بود.
مفتی شافعی ((سید احمد زینی دحلان )) آنجا که از جنگ بدر و اسارت عباس سخن می گوید(۴۸۰) از مواهب ، چنین نقل می کند: عباس - رضی اللّه عنه - به طوری که اهل علم و تاریخ می گویند از مدتها پیش اسلام آورده بود و مسلمانی خود را مکتوم می داشت ، و هر فتحی که مسلمانان می کردند او را شاد می کرد.
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - نیز وقتی در مکه بود او را از اسرار کار خود مطلع می ساخت . وقتی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - با قبایل عرب ، سخن می گفت ، او نیز در کنار پیغمبر بود وعرب را تشویق می کرد که به یاری پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بشتابند و از فرمانش سرپیچی نکنند. چنانکه درباره حضور وی در بیعت عقبه - که از انصار گرفت - حضور یافت . تمام اینها دلیل است بر اینکه وی مسلمان شده بود.
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - شخصاً به وی دستور داده بود در مکه بماند تا اسرار و اخبار قریش را به او گزارش دهد. وقتی اهل مکه مردم را به جنگ پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرا خواندند او نتوانست خودداری کند. به همین جهت پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، در روز بدر، فرمود: هر کس عباس را دید نباید او را بکشد؛ زیرا او با کراهت آمده است .
این معنا با گفته پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - منافات ندارد هنگامی که از عموی خود، عباس فدیه خواست و فرمود: ((وضع خود را روشن کن ، چون ظاهراً تو بر ضد ما بودی ))؛ زیرا در ظاهر به جنگ پیغمبر آمدن منافات با این ندارد که در باطن با بی میلی آمده باشد. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم ناچار برای تسکین دلهای اصحاب ، با عباس مانند سایر اهل مکه رفتار نمود؛ چون در آن جنگ ، پدران ، فرزندان و برادران اصحاب کشته شده بودند و حضرت نمی خواست به آسانی عباس را بپذیرد.
افزون بر این ، عباس نزد قریش مال داشت و از آنان طلبکار بود. وخوف داشت که اگر اسلام خود را آشکار سازد، آنها از میان برود. و این کار را هم به امر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می کرد تا مأ مور رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - در میان قریش باشد.
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - نیز مسلمانی عمویش را برای صحابه آشکار نساخت . به همین جهت ، همین که در فتح مکه خداوند نیروی اسلام را بر بت پرستان غالب گردانید، عباس اسلام خود را آشکار ساخت . عباس اشتیاق زیادی داشت که به مدینه مهاجرت کند، ولی پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - او را سفارش می کرد که ماندن تو در مکه برایت بهتر است .
به روایتی به وی نوشت : در همانجا که هستی بمان که خداوند مهاجرت اصحاب را با تو ختم می کند، همان طور که من خاتم انبیاء هستم .
همین طور هم بود؛ زیرا عباس ، از آخرین مهاجران بود؛ چون در ((ابواء)) به پیغمبر برخورد و از حرکت پیغمبر اطلاع نداشت که برای فتح مکه می رود، و از همانجا با پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - به مکه برگشت .
حلبی ، سخنان صریحتری - در موارد دیگر - راجع به اسلام عباس و همسرش امّ الفضل دارد. طالبان به آن کتاب و سایر موارد و تصریح علما در این مورد، مراجعه کنند. --------------------------- ۴۹ - کشتن اسیران جنگ حنین


وقتی خداوند متعال بنده و فرستاده اش پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - را در روز حنین و جنگ قبایل ((هوازن )) پیروز گردانید و فتحی آشکار نصیب او کرد، منادی پیغمبر اعلام نمود که اسیران را نکشید.
عمر خطاب از کنار یکی از اسیران به نام ((ابن اکوع )) - که در بند بود - گذشت . این مرد را قبیله هذیل در روز فتح مکه فرستاده بودند تا به نفع آنان جاسوسی کند و اخبار پیغمبر و اصحاب را آنچه می شنود و می بیند به آنان اطلاع دهد.
وقتی عمر او را دید - چنانکه شیخ مفید در ارشاد، می نویسد - گفت : این دشمن خدا میان ما آمده بود تا جاسوسی کند، اینک که اسیر شده او را بکشید. یکی از انصار هم گردن او را زد. وقتی این خبر به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - رسید آنها را مورد ملامت قرار داد و فرمود: مگر من سفارش نکردم که اسیران را نکشید؟!
بعد از قتل این مرد - به گفته شیخ مفید در ارشاد - افراد دیگری را هم کشتند؛ مانند جمیل بن معمر بن زهیر. پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - خشمگین شد وبه دنبال انصار فرستاد و فرمود: چرا او را کشتید؟ با اینکه نماینده من به شما اطلاع داد که اسیران را نکشید.
آنها هم عذر آوردند که ما به گفته عمر او را کشتیم (۴۹۰) . پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - روی خود را از عمر بگردانید تا اینکه عمیر بن وهب از وی شفاعت کرد و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - او را بخشید.
مؤ لّف :
از جمله کسانی که در حنین کشته شدند، زنی از قبیله هوازن بود که خالد ولید او را کشت . پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از کشتن وی سخت ناراحت شد؛ زیرا حضرت ، بر وی گذشت و دید که مردم اجتماع کرده اند و او را نظاره می کنند. به یکی از اصحاب فرمود: خالد را ملاقات کن و بگو پیغمبر تو را از کشتن بچه و زن و مزدور برحذر داشته است . این را محمدبن اسحاق در سیره خود نقل کرده است .
احمد حنبل به نقل از ((البدایة والنهایة )) در آخر غزوه حنین ، می نویسد: ابو عمر عبدالملک بن عمرو و مغیرة بن عبدالرحمن از ابو الزناد روایت می کند که گفت : مرقع بن صیفی از جدّش رباح بن ربیع برادر حنظله کاتب نقل کرد که چون پیغمبر از جنگی که پیشقراول آن خالد ولید بود بازگشت ، رباح و همراهانش از کنار زنی گذشتند که پیشقراولان او را کشته بودند. سپس اجتماع نموده به تناسب اندام وی می نگریستند، تا اینکه پیغمبر در حال سواره سر رسید، مردم کنار رفتند تا پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آن کشته را بنگرد. حضرت فرمود: این زن نباید کشته می شد. سپس فرمود: خالد را پیدا کن و بگو بچه ها و مزدوران نباید کشته شوند.
ابو داوود و نسایی و ابن ماجه این روایت را در ضمن حدیث مرقع بن صیفی نقل کرده اند. --------------------------- ۵۰ - فرار از جنگ


برای افراد مسلمان در نکوهش فرار جنگ ، کافی است که بگوییم : خداوند متعال به مؤ منین می فرماید: ((یا اَ یُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اِذا لَقیتُمُ الَّذینَ کَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الاْ دْبارَ وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئذٍ دُبُرَهُ اِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقتالٍ اَو مُتَحیّزاً اِلی فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَاءْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصیرُ))(۴۹۱) ؛
یعنی : ((ای کسانی که ایمان آورده اید! چون کافران را ببنیید که اجتماع کرده اند، پشت به آنها نکنید. هر کس در آن روز، پشت به آنها کند، و جز بخاطر حمله ، روی بگرداند، یا به سوی گروهی دیگر برود مقرون به غضب شده و جای او جهنم است که سرانجامی بد دارد)).
این نص صریح مطلق است (۴۹۲) ، در آیه محکمی از آیات قرآن مجید و فرقان عظیم ، ولی بعضی از صحابه در مقابل آن اجتهاد نمودند، نه در یک مورد بلکه در موارد متعدد، در موقع عمل ، انحراف حاصل کردند (به نمونه هایی از آن می پردازیم ):
(الف )از جمله :
در روز جنگ احد بود که ابن قمئه به مصعب بن عمیر(رض ) حمله کرد و او را کشت ، و پنداشت که پیغمبر است . ابن قمئه نزد قریش برگشت و مژده داد که پیغمبر را کشته است ! مشرکان نیز به یکدیگر مژده می دادند و می گفتند: محمد کشته شد! محمد کشته شد! ابن قمئه او را کشت .
با این خبر، دلهای مسلمانان از جا کنده شد، و به کلی پراکنده شدند و با بی نظمی ، روی به فرار نهادند. چنانکه خداوند حکایت می کند که : ((هنگامی که از کوه بالا می رفتید و به کسی اعتنا نمی کردید و پیغمبر از دنبالتان شما را می خواند و خدا سزایتان را به غمی روی غمی داد))(۴۹۳) .
در آن روز پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - آنها را ندا می داد و می فرمود: ((بندگان خدا! بندگان خدا! بیایید. من پیغمبر هستم ، هر کس ‍ ثابت ماند بهشت از آنِ اوست )) با این صدا و نظیر آن ، آنان را می خواند، با اینکه در آخر آنها قرار داشت ، ولی آنها طوری فرار می کردند که به کسی توجه نداشتند!
طبری و ابن اثیر در تاریخ خود می نویسند: فرار به وسیله گروهی از مسلمانان به پایان رسید که عثمان بن عفان و دیگران در میان ایشان بودند، آنها به ((اعوص )) رفتند و سه روز در آنجا ماندند، سپس نزد پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - باز گشتند. وقتی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آنها را دید فرمود: شما از جنگ روی برتافتید!
فرار این عده از جنگ و بازگشت سه روز بعد آنان و گفتار پیغمبر به ایشان ، در همه کتبی که راجع به جنگ احد به تفصیل سخن گفته اند، آمده است .
و نیز طبری و ابن اثیر در تاریخ خود آورده اند که : انس بن نضر عموی انس بن مالک به عمر و طلحه و گروهی از مردان مهاجر برخورد، دید دست از جنگ کشیده اند، پرسید: چرا نمی جنگید؟
گفتند: پیغمبر کشته شد.
پرسید: بعد از پیغمبر چه می کنید؟ به همانگونه که پیغمبر مُرد، شما هم بمیرید.
سپس به دشمن حمله کرد و چندان پیکار نمود تا کشته شد. بعد از مرگش ‍ در بدن وی هفتاد جای زخم یافتند، و جز خواهرش کسی او را نشناخت و او نیز برادرش را به وسیله انگشتان زیبایش شناخت !
مورخین می نویسند: انس شنید عده ای از مسلمانان که عمر و طلحه در میان آنها بودند، وقتی شنیدند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - کشته شده است ، گفتند: ای کاش ! کسی از سوی ما نزد عبداللّه ابن ابی سلول (رئیس منافقین که از این جنگ روی برتافته بود - مترجم ) می رفت و امان نامه ای از ابوسفیان - پیش از آنکه کشته شویم - برای ما می گرفت !!
انس بن نضر گفت : ای مردم ! اگر راست باشد که پیغمبر کشته شده است ، خدای محمّد که کشته نشده ؟ به همان نیت که محمّد جهاد می کرد، جنگ کنید. خدایا! من از گفته اینان از تو پوزش می طلبم و از آنچه اینها کرده اند، بیزاری می جویم ، سپس جنگید تا به شهادت رسید - رضوان اللّه علیه وبرکاته - . این داستان را نیز تمام مورخانی که ماجرای جنگ احد را نوشته اند، آورده اند.
(ب ) از جمله :
در روز جنگ حنین بود که مطابق آیه ۲۵ از سوره توبه : ((اِذْ اَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ...)) (وتفسیر آن ) ابوبکر لشکر اسلام را - که دوازده هزار سرباز بود - چشم زد و شکست خوردند. در میان کسانی که فرار کردند و پشت به جنگ نمودند به گفته بخاری (۴۹۴) ونقل ابن کثیر(۴۹۵) عمر بن خطاب بود.
بخاری از ابو قتاده انصاری روایت می کند که در جنگ حنین ، مسلمانان و از جمله عمر بن خطاب ، گریختند. من به عمر گفتم : چرا فرار می کنند. عمر گفت : کار خداست ...!
(ج ) از جمله :
در روز جنگ خیبر بود که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله -، ابوبکر را با لشکری برای فتح قلعه فرستاد، ابوبکر گریخت و برگشت !
این حدیث را حاکم نیشابوری در جلد سوم ، صفحه ۲۷ کتاب خود، به همین نحو که گفتیم نقل کرده است . سپس می گوید: این حدیث با سند صحیح نقل شده است ، ولی بخاری و مسلم روایت نکرده اند!
ذهبی با تصریح به صحت آن در تلخیص مستدرک آورده است .واز جابربن عبداللّه انصاری در یک حدیث طولانی - که حاکم آن را نقل کرده و در مستدرک (۴۹۶) آن را صحیح دانسته - روایت شده است که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود:
((فردا مردی را به سوی قلعه می فرستم که خدا و پیغمبر را دوست دارد، و خدا و پیغمبر هم او را دوست دارند و از جنگ روی برنمی تابد. و خداوند قلعه را به دست او بگشاید))(۴۹۷) .
سربازان هر کدام امید داشتند که آن فاتح آن باشند. علی - علیه السّلام - در آن روز مبتلا به دردِ چشم بود. پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - به او فرمود: حرکت کن .
علی - علیه السّلام - گفت : یا رسول اللّه ! جایی را نمی بینم .
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - آب دهان مبارک خود را به چشم علی - علیه السّلام - کشید و پرچم اسلام را به دستش داد. علی - علیه السّلام - عرض کرد: یا رسول اللّه ! به چه چیز جنگ کنم ! فرمود: به اینکه بگویند: ((اشهد ان لااله الاّ اللّه و اشهد انّ محمّداً رسول اللّه )) وقتی که این را گفتند، خون و مالشان از طرف من محترم است . مگر اینکه حق آن را ادا نکنند، حساب آنها هم با خداست . علی - علیه السّلام - به ملاقات یهودیان خیبر رفت و فتح کرد.
حاکم بعد از نقل این حدیث ، می گوید: بخاری و مسلم در نقل حدیث رایت ، اتفاق نظر دارند، ولی به این سیاق نقل نکرده اند. ذهبی نیز در تلخیص مستدرک ، همین را گفته است .
ایاس بن سلمه گوید: پدرم حدیث کرد و گفت : ما، در جنگ خیبر با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بودیم . پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - آب دهانش را به چشم علی - علیه السّلام - کشید و دردِ آن برطرف شد. سپس پرچم (رایت ) را به دست او داد و به میدان رفت . مرحب خیبری به جنگ او آمد و گفت :
((خیبریان می دانند که من مرحب هستم ، غرق در سلاحم ، و شجاعی مجرب هستم ، هنگامی که آتش جنگ شعله ور می شود))(۴۹۸) .
علی - علیه السّلام - به مبارزه او شتافت و فرمود: (( من همانم که مادرم مرا شیر شرزه خوانده است ؛ مانند شیر بیشه که وحشتناک است . با شما پیکار سخت و سهمگین خواهم کرد))(۴۹۹) .
سپس حمله کرد و با یک ضربت کاسه سر او را جدا ساخت و به قتل رسانید و به دنبال آن ، فتح قلعه های خیبر میسر شد.
حاکم نیشابوری این حدیث را در بحث جنگ خیبر آورده ، سپس گفته است : این حدیث با شرط مسلم صحیح است ، ولی بخاری و مسلم آن را بدین سیاق نقل نکرده اند! ذهبی هم آن را صحیح دانسته و در تلخیص ‍ نقل کرده است .
(د) از جمله :
در جنگ ((سلسله )) در وادی رمل بود. این جنگ هم مثل جنگ خیبر بود؛ زیرا نخست پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - ابوبکر را به میدان فرستاد، ولی او با لشکر گریخت ، سپس عمر را فرستاد، او نیز با افراد تحت فرمانش فرار کرد، ولی بعد از آنها علی - علیه السّلام - را فرستاد و علی - علیه السّلام - با غنایم و اسیران برگشت . شیخ مفید این نبرد را به تفصیل در کتاب ((ارشاد)) نقل کرده است (مراجعه کنید تا به حقیقت مطلب پی ببرید).
این جنگ سلسله غیر از جنگ ((ذات السلاسل )) است که در سال هفتم هجرت به فرماندهی عمروبن عاص روی داد. در آن جنگ نیز ابوبکر، عمر و ابو عبیده جراح ، تحت فرماندهی عمرو بن عاص بودند، چنانکه عموم مورخان گفته اند.
میان عمر خطاب و عمرو عاص از قدیم شکر آب بود. حاکم نیشابوری در کتاب مغازی (۵۰۰) به اسناد خود از عبداللّه بن بریده از پدرش نقل می کند که گفت : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - عمرو عاص را به جنگ ذات السلاسل فرستاد که ابوبکر و عمر در لشکر وی وی بودند. همین که به میدان جنگ رسیدند، عمرو عاص دستور داد که آتش روشن نکنند. عمر خطاب در خشم فرو رفت و نزدیک بود با وی گلاویز شود، ولی ابوبکر او را باز داشت و به وی فهماند که چون عمروبن عاص آشنایی به جنگ داشته ، لذا پیغمبر او را فرمانده لشکر نموده است ، عمر هم از او دست برداشت .
حاکم بعد از نقل این حدیث ، می گوید: این حدیث دارای اسناد صحیح است . ولی بخاری و مسلم آن را روایت نکرده اند! ذهبی نیز در تلخیص ‍ نقل کرده و تصریح به صحت آن نموده است .
تذکر لازم :
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در بزرگداشت علی - علیه السّلام - و برتری وی بر سایر صحابه که دارای سوابق زیاد در اسلام بودند، اسلوبهای حکیمانه ای داشت که متدبّران در سیرت مقدس وی ، به خوبی می دانند؛ از جمله اینکه : هیچگاه علی - علیه السّلام - را تحت فرماندهی و فرومانروایی کسی قرار نداد؛ نه در جنگ و نه در صلح ، ولی امیرانی بر دیگران گماشت . از جمله عمرو عاص را در جنگ ذات السّلاسل بر ابوبکر و عمر امیر کرد، و هنگام رحلت - چنانکه در اوایل کتاب گفتیم - اسامة بن زید را با توجه به جوان بودنش ، فرمانده سپاهی نمود که پیرمردان و بزرگان مهاجر و انصار؛ امثال ابوبکر، عمر و ابو عبیده جرّاح در آن بودند. این معنا امری مسلم است و در اخبار گذشتگان آمده است .
وقتی علی - علیه السّلام - را فرمانده سپاهی می نمود، گروهی از سابقین در اسلام را تحت فرماندهی وی قرار می داد، ولی هرگاه دیگران را امیر می کرد علی - علیه السّلام - را نزد خود نگاه می داشت !
و هرگاه دو ستون را مأ مور نبردی می نمود، یکی به فرماندهی علی - علیه السّلام - و دیگری به فرماندهی غیر او و دستور می داد هر جا گِرد آمدند، فرماندهی واحد از آنِ علی - علیه السّلام - باشد، ولی وقتی از هم جدا شدند هر یک فرمانده ستون خود باشد.
از حسن بصری راجع به علی - علیه السّلام - سؤ ال شد، گفت : چه بگویم درباره کسی که چهار صفت مهم در او جمع بود،
اوّل :
امین دانستن او بر سوره برائت (چنانچه معروف است که رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - ابتدا ابوبکر را برای قرائت سوره برائت انتخاب نموده بود تا به مکه رفته و آن را قرائت کند. ابوبکر در بین راه بود که رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - از سوی پروردگار مأ مور شد تا علی - علیه السّلام - را موظف به این کار نماید. و علی - علیه السّلام - رفت وسوره برائت را از ابوبکر گرفت وخود این مهم را به انجام رساند).
دوم :
هنگامی که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به جنگ تبوک رفت و علی - علیه السّلام - را به جای خود در مدینه گذاشت و فرمود: ((تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی هستی ، جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود)). اگر چیزی غیر از پیغمبری بود که در علی - علیه السّلام - نبود، آن را هم مانند نبوت استثنا می کرد.
سوم :
این گفته پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - است که فرمود: ((دو چیز سنگین در میان شما می گذارم : کتاب خدا و عترتم )).
چهارم :
اینکه هرگز پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - کسی را بر علی - علیه السّلام - امیر نکرد، ولی امرایی را بر سایرین گماشت (۵۰۱) .
در جنگ خیبر نیز پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله -، نخست ، ابوبکر و بعد عمر را امیر کرد، ولی علی - علیه السّلام - با آنها نبود، امّا وقتی که روز دیگر علی - علیه السّلام - امیر لشکر شد، ابوبکر و عمر تحت فرماندهی وی بودند و قلعه های خیبر به دست وی فتح شد. والحمدللّه علی ذلک کلّه .
احمد حنبل (۵۰۲) از حدیث بریده روایت نموده است که : پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله -، دو ستون نظامی را به یمن فرستاد. در رأ س یک ستون ((علی - علیه السّلام - )) فرمانده ستون دیگر ((خالدبن ولید)) بود. بعد فرمود: هر جا که به هم رسیدید، فرمانده کلّ سپاه با علی - علیه السّلام - است . و هرگاه از هم جدا شدید هر کدام فرمانده سپاه خود باشد.
ما به قبیله بنی زبیده برخورد نمودیم و پیکار کردیم . مسلمانان بر مشرکان آنجا فاتح شدند. پس از جمع آوری غنایم و اسیران ، ((علی )) - علیه السّلام - زنی را از میان اسیران برای خود برگزید. بریده گوید: در این خصوص خالد ولید نامه ای برای پیغمبر نوشت و توسط من فرستاد.
وقتی به حضور پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - رسیدم ونامه را تحویل دادم و آن را برای حضرت خواندند، دیدم پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - خشمگین شد. من عرض کردم یا رسول اللّه ! من تقصیر ندارم شما مرا با مردی (خالد) فرستادی و دستور دادی که از وی اطاعت کنم اینک به فرمان او نامه را برای شما آورده ام .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((به علی چیزی نگو؛ زیرا او از من است و من از اویم ، او بعد ازمن سرپرست شماست . او از من است ومن از اویم و او بعد از من سرپرست شماست )).
این حدیث را عده بی شماری از اصحاب سنن و مسانید نقل کرده اند و ما در مراجعه ۳۶ کتاب ((المراجعات )) نقل کرده ایم (مراجعه شود).
گاهی چنین می شد که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - یکی از رجال اسلام را امیر لشکر می کرد، او می رفت و بدون نتیجه باز می گشت ، بعد علی - علیه السّلام - را به جای او می گماشت و اعزام می داشت و او با فتح و پیروزی قطعی مراجعت می کرد. از این جا به خوبی معلوم می شود که جایگاه علی - علیه السّلام - چیست . اما اگر پیغمبر بار اول او را برای امیر لشکر، تعیین می فرمود، چنین حاصلی به دست نمی آمد.
و زمانی هم شخصی را مأ مور کار مهمی می نمود که همه گردن می کشیدند، خدا وحی می فرستاد که این کار را جز تو یا کسی که از تو باشد نمی تواند انجام دهد. چنانکه در خصوص ((سوره برائت )) این کار انجام گرفت و علی - علیه السّلام - به جای ابوبکر سوره برائت را گرفت و در روز حج بزرگ ، بر مشرکان قرائت فرمود(۵۰۳) . --------------------------- ۵۲ - تجسّس عمر


خداوند متعال می فرماید: ((ای اهل ایمان ! دوری گزینید از بسیاری از گمانها؛ زیرا بعضی از گمانها گناه است . تجسّس و غیبت یکدیگر ننمایید. آیا دوست دارید گوشت مرده برادرتان را بخورید و ناراحت شوید؟ از خدا بترسید که خدا توبه را می پذیرد و مهربان است ))(۵۰۴) .
در حدیث صحیح از رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - آمده است که : ((گمان بد مبرید؛ زیرا گمان بد از هر گفتاری ، دروغتر است ، تجسّس و جستجو نکنید، گرانفروشی ننمایید و حسد نبرید، دشمنی ایجاد نکنید، کینه توزی ننمایید، با بندگان خدا برادر باشید...!)).
ولی عمر در ایام خلافتش چنان دید که تجسس و جستجو در کار و خانه های مردم به نفع است و به صلاح دولت می باشد، ازین رو شبها شبگردی می کرد و روزها تجسّس می نمود!
در یکی از شبها که در کوچه های مدینه گشت می زد، صدای آواز مردی را از درون خانه اش شنید، ناگهان از دیوار بالا رفت ! و پایین آمد! و به نزد او رفت . عمر دید زنی و ظرفی از شراب نزد اوست . گفت : ای دشمن خدا! پنداشتی که خداوند تو را با این معصیت می پوشاند؟
آن مرد گفت : درباره من شتاب مکن ! اگر من یک خطا کردم ، اما تو سه خطا نمودی !
اوّلاً: خداوند می فرماید: ((وَلاتَجَسَّسوا؛ یعنی : جستجو نکنید))، ولی تو تجسّس نمودی ! وثانیاً: خداوند می فرماید: ((وَاءْتُوا الْبُیوتَ مِنْ اَبْوابِها؛ یعنی : از درهای خانه ها وارد خانه شوید))، ولی تو از دیوار بالا آمدی ! وثالثاً: می فرماید: ((اِذا دَخَلْتُم بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلی اَهْلِها؛ یعنی : وقتی وارد خانه ها شدید به اهل خانه سلام کنید))، ولی تو سلام نکردی .
عمر گفت : آیا کار خوبی تا به حال انجام داده ای تا تو را مورد عفو قرار دهم ؟
گفت : آری . عمر هم او را بخشید و از خانه خارج شد!(۵۰۵) .
از سدی روایت است که گوید: شبی عمربن خطاب به اتفاق عبداللّه مسعود از خانه خارج شد، نوری دید و آن را دنبال کرد، تا وارد خانه شد. دید چراغی در خانه است . به تنهایی وارد خانه شد و ابن مسعود را رها کرد. عمر دید پیرمردی نشسته و شرابی در پیش دارد و زنی برای او آواز می خواند. مرد متوجه نشد تا اینکه عمر سر رسید.
عمر گفت : منظره ای از این وقیحتر ندیده ام که پیرمردی که پایش لب گور و منتظر مرگ است ، چنین عملی داشته باشد.
پیرمرد سر برداشت و گفت : بله ، ولی کار تو زشت تر از عملی است که از من دیدی ؛ زیرا تو جستجو نمودی و حال آنکه خداوند از جستجو منع کرده است و بدون اجازه وارد خانه شدی .
عمر گفت : راست گفتی ، سپس در حالی که آستینش را به دندان گرفته بود و می گریست از خانه بیرون رفت و گفت : مادر عمر به عزایش ‍ بنشیند!!
مدتی پیرمرد در مجلس عمر حضور نیافت ، ولی بعد آمد و تقریباً به طور پنهانی در گوشه ای از آخر مجلس نشست . عمر او را دید و گفت : آن پیرمرد را بیاورید.
به او گفتند: خلیفه تو را می خواند. او برخاست و در حالی که احتمال تأ دیب خود از جانب عمر را می داد پیش آمد.
عمر گفت : نزدیک بیا، چندان جلو آمید که به نزدیک وی رسید. باز گفت نزدیکتر تا گوش به گوش هم قرار گرفتند. عمر گفت : به خدا قسم آنچه را از تو دیدم به کسی حتی به ابن مسعود که با من بود نگفتم (۵۰۶) .
شعبی می گوید : عمر مردی از یاران خود را گم کرد . به عبدالرحمن بن عوف گفت با من بیا تا به منزل فلانی برویم ببینیم آنجا نیست ؟ وقتی به خانه اش آمدند دیدند درب خانه اش باز است و او نشسته و همسرش در ظرف نوشیدنی می ریزد و به او می نوشاند.
عمر به عبدالرحمن گفت : شرابخوری است که او را از ما باز داشته است .
عبدالرحمن گفت : تو چه می دانی در ظرف چیست ؟
عمر گفت : می ترسی که کار من تجسّس باشد و ممنوع ؟
عبدالرحمن گفت : آری ، تجسس است .
عمر گفت : توبه این کار چیست ؟
عبدالرحمن گفت : آنچه را از وی دیدی به کسی نگویی ...!!(۵۰۷) .
مسور بن مخرمة از عبدالرحمن بن عوف روایت می کند که شبی وی با عمر بن خطاب در مدینه شبگردی می کرد، در آن اثنا که آنها می گشتند، در خانه ای چراغی را روشن دیدند، به سراغ آن رفتند. وقتی نزدیک شدند، دیدند درب بسته است و جماعتی در خانه صداهای بلند و نامربوط دارند.
عمر دست عبدالرحمن را گرفت و گفت : این خانه ربیعة بن امیّة است . و آنها هم اکنون شراب می نوشند، چه باید کرد؟
عبدالرحمن گفت : چنان می بینم که ما در جایی آمده ایم که خدا منع کرده است ؛ زیرا تجسّس نمودیم . عمر هم از آنجا رفت و آنها را به حال خود گذاشت !!(۵۰۸) .
طاووس یمانی می گوید: عمر شبی بیرون رفت ، و از خانه ای گذشت که جماعتی مشغول شرب خمر بودند. عمر صدا زد: فسق ، فسق ؟!
یکی از درون خانه صدا زد: خدا تو را از این کار منع کرده است . عمر هم برگشت و آنها را به حال خود گذاشت !
ابو قلابه می گوید: به عمر اطلاع دادند که ابو محجن ثقفی با دوستانش در خانه اش مشغول میگساری است . عمر آمد و وارد خانه او شد.
ابو محجن گفت : یا أ میرالمؤ منین ! این کار برای تو جایز نبود، چون خداوند تو را از تجسّس بر حذر داشته است .
عمر از زید بن ثابت و عبدالرحمن بن ارقم سؤ ال کرد، آنها گفتند: یا امیرالمؤ منین ! او راست می گوید. عمر هم خارج شد و او را رها کرد!(۵۰۹) .
مؤ لف :
هر کس در روایاتی که راجع به تجسّس عمر در کار و خانه مردم داشته ، دقت کند می بیند که عمر چقدر به این کار اهمیت می داده و سعی در انجام آن داشته است .
عمر گمان می کرده است که حدود شرعی با خطا و اشتباه حاکم در راه اثبات آن ، بخشوده می شود، به همین جهت ، حدی بر این مجرمین صادر نکرد، بلکه به هیچکدام آنها آزاری نرساند! ما نمی دانیم چگونه خلیفه راضی بود که تجسّس او اثری جز جری ساختن مجرمین در جرمشان و سرکشی بیشتر آن نداشته باشد؟ آن هم بعد از آنکه دیدند پیشوای ایشان درباره عمل آنها مسامحه نشان می دهد!! --------------------------- ۵۴ - تبدیل و تغییر حد شرعی توسط عمر!


موضوع این بود که غلامان حاطب بن بلتعه در سرقت شتر ماده ای ، از مردی از قبیله مُرینه ، شرکت داشتند. سارقین را نزد عمر آوردند و همگی اقرار کردند. عمر نیز به ((کثیر بن صلت )) دستور داد دست آنها را قطع کند، ولی وقتی این دستور را صادر کرد، پسر ارباب آنها عبدالرحمن بن حاطب را خواست و گفت : به خدا قسم ! اگر نه بخاطر این بود که شما از وجود اینان نفع می برید و به آنها گرسنگی می دهید، دستور می دادم دستهای آنها را قطع کنند. به خدا! اگر این کار را نکردم ، در عوض ، غرامتی از تو می گیرم که تو را به درد آورد...(۵۱۵) .
مؤ لّف :
شاید عمل عمر که حد را از غلامان حاطب ، بر طرف ساخت ، علتی داشته باشد ؛ چون ممکن است این سرقت از روی ناچاری باشد که خداوند می فرماید: ((فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا اِثْمَ عَلیهِ(۵۱۶) ؛ یعنی : هر کس بدون سرکشی و تجاوز، ناچار به کاری شود، گناهی بر او نیست )). و اینان برای سدّ جوع ، این کار را کرده باشند.
ولی آنها اقرار به دزدی خود کردند و این عمل بر آنها ثابت شد و نگفتند که ضرورت آنها را ناچار به آن ساخته است . اگر فرضاً آنها دعوی آن را می کردند، لازم بود که حاکم از آنها دلیلی برای اثبات مدّعای خود بخواهد، ولی این کار را از عمر ندیدیم جز اینکه می بینیم عمر آنها را مورد محبت قرار داد، در حالی که کار را بر پسر حاطب راجع به غرامت سخت گرفت . ما نمی دانیم عمر از کجا دانست که خانواده حاطب آنها را به این گرسنگی کشیده اند؟! --------------------------- ۵۵ - عمر و اخذ دیه نامشروع !


گروهی از مردم یمن برای اختلافی که داشتند، بر ابو خراش هذلی صحابی وارد شدند که مردی شاعر بود. ابو خراش ، مشک خود را برداشت و شبانه رفت تا برای پذیرایی از آنها آب بیاورد. مشک را پر از آب کرد و حرکت نمود، ولی قبل از آنکه به آنها برسد، ماری او را گزید. ناچار بسرعت آمد و آب را به آنها داد و گفت : گوسفندتان را طبخ کنید و بخورید و به آنها نگفت که مار او را گزیده است .
آنها نیز گوسفند را طبخ کردند و خوردند، صبح هنگام دیدند ابو خراش ‍ در حال مرگ است . آنها نیز او را دفن کردند و رفتند. ابو خراش در حال جان دادن ضمن اشعاری ، موضوع را گفت که شب گذشته مار او را گزیده است و از درد آن است که از دنیا می رود:
لقد اهلکت حیّة بطن وادٍ
علی الاخوان ساقاً ذات فضل
فما ترکت عدواً بین بصری
الی صنعاء یطلبه بذهل
وقتی خبر مرگ او به عمر رسید، سخت خشمگین شد وگفت :اگر نه این بود که می ترسیدم سنت جاری شود، دستور می دادم که هیچ یمنی را پذیرایی نکنند! و آن را به سراسر دنیای اسلام بخشنامه می کردم ! سپس ‍ به حکمران خود در یمن نوشت که آن چند نفر را که بر ابوخراش وارد شدند دستگیر کند و دیه وی را از آنها بگیرد، وآنها را برای جبران عملشان ، مورد مؤ اخذه وشکنجه قرار دهد!!(۵۱۷) . --------------------------- ۵۶ - اقامه حد زنایی که ثابت نشد


محمد بن سعد(۵۱۸) به سند معتبر روایت می کند که : پیکی نزد عمر آمد و ترکش خود را سرازیر کرد و صحیفه ای در آورد و به عمر داد. عمر آن را گرفت و به قرائت آن مشغول شد. این صحیفه مشتمل بر چند شعر بود - که از تجاوز مردی به نام ((جعده )) از قبیله ((سلیم )) نسبت به زنان جوانی از قبایل عرب که آنها را نزد خود نگاه داشته بود تا بتواند از آنها کام بگیرد - حکایت می کرد(۵۱۹) .
وقتی عمر آن مکتوب را خواند، گفت : ((جعده )) را بیاورید. و چون آمد دستور داد او را در بند کنند، سپس صد تازیانه بزنند. آنگاه امر کرد مواظب باشند وی بر زنی که شوهرش در خانه نیست سر نزند.
مؤ لف :
علتی برای جاری ساختن حد به استناد این اشعار وجود نداشت ؛ زیرا نه گوینده آن معلوم بود و نه فرستنده آن . علاوه چیزی جز سختگیری خلیفه درباره جعده که نسبت به زنان جوان قبایل بنی سعد بن بکر و اسلم ، جهینه ، و غفار، از حد گذرانده بود، در بر نداشت .
در این اشعار می گوید: جعده آنها را می خواست و باز داشت می کرد تا بتواند از آنها کام بگیرد و به مرور که نزد وی می مانند حجب و حیاشان فرو ریزد. این مضمون اشعار است که به جعده نسبت داده شده است ، و شرعاً هم ثابت نشده است . تازه اگر هم شرعاً ثابت شود، مجرد آن نوشته و شعر، موجب حد نمی گردد. بله باید او را زیر نظر گرفت و تعزیر کرد. شاید خلیفه خواسته بود چنین کند! ولی این کجا وعملی که در برابر زنای مغیرة بن شعبه نشان داد کجا؟(۵۲۰) . --------------------------- ۵۸ - شدت عمل نسبت به جبلة بن ایهم


موضوع از این قرار بود که پانصد نفر از سواران قبیله ((عک وجفنه )) در حالی که قیافه عربی آنها آشکار و لباسهایشان با تارهای طلا و نقره ملیله (۵۲۹) دوزی شده و ((جبله )) (پادشاه عرب زبان غسانی اردن ) پیشاپیش آنها بود و تاجی مکلل (۵۳۰) به گوهرهای قیمتی مادرش ‍ ماریه ، به سر داشت ، وارد مدینه شدند و همگی اسلام آوردند.
مسلمانان نیز از اسلام آوردن اینان و مسلمان شدن افرادی که در پشت سر، جزء پیروان آنها بودند، فوق العاده خوشحال شدند. جبله ، در موسم حج همان سال ، با پیروانش همراه خلیفه به حج رفت . در همان حال که جبله ، مشغول طواف بود، مردی از قبیله فزاره روی حوله ای که او به خود پیچیده بود پا گذاشت و حوله باز شد. جبله یک سیلی به صورت او زد.
مرد فزاری شکایت به عمر برد و عمر حکم کرد که یا جبله حاضر شود مرد فزاری هم یک سیلی به او بزند، یا او را از خود راضی کند. چندان کار را بر او سخت گرفت که جبله از منصرف ساختن عمر و مرد فزاری مأ یوس شد.
شب هنگام جبله با همراهانش گریخت و روی به قسطنطنیه نهاد وعلی رغم فشار و سختگیری عمر، همگی مرتد شدند و مجدداً به کیش نصارا برگشتند. هرقل (هراکیلوس ) امپراطور روم نیز مقدم آنها را گرامی داشت و بیش از آنچه انتظار داشتند در رعایت حال و تجلیل آنها کوشید(۵۳۱) . با این وصف ((جبله )) به علت از دست دادن دین اسلام ، می گریست ! و در این باره گفته است :
یعنی : ((اشراف بخاطر یک سیلی ، نصرانی شدند. اگر من صبر کرده بودم ، از آن ضرری نمی دیدم آنچه مرا باز داشت ، لجبازی و نخوت من بود. بدان وسیله چشم سالمم را به کوری فروختم . کاش ! مادرم مرا نزاده بود و کاش ! من برمی گشتم به سوی حرفی که عمر زد. کاش ! من ناراحتیهای حجاز را تحمل می کردم و در میان قبیله ربیعة یا مضر، اسیر بودم ))(۵۳۲) .
مؤ لّف :
کاش ! خلیفه این امیر عرب و همراهان او را نمی آزرد و به هر وسیله که بود و در امکان داشت ، رضایت مرد فزاری را به دست می آورد، ولی عمر کجا و این کارها کجا!
او می خواست در اولین لغزشی که از جبله سر می زد، بینی پر عزت او را به خاک بمالد و از اوج عزت ، به حضیض ذلت بکشاند. این روش عمر با هر فرد با شخصیت و بزرگزادی بود. چنانکه افراد مطلع و متتبع در حالات او به خوبی اطلاع دارند و او را می شناسند، چقدر فرق است بین معامله ای که وی با مغیرة بن شعبه نمود و حد زنای محصنه را از او برطرف ساخت ، و برخوردی که با خالدبن ولید (بزرگزاده قبیله بنی مخزوم - مترجم ) داشت که در آنجا اصرار ورزید خالد را سنگسار کنند، و اگر ابوبکر مانع نبود، سنگسار شده بود. چنانکه قبلاً ذکر شد.
علت این بود که نیروی شخصی خالد و بزرگ شمردن خود ، باعث سختگیری عمر نسبت به او شد، همانطور که شخصیت جبله و عزت نفس ‍ وی ایجاب کرد که با او آن رفتار را داشته باشد. به عکس مغیرة بن شعبه ! زیرا او با همه سیاستمداری و مکر و حیله ای که داشت ، بیش از سایه اش ‍ در اختیار عمر بود، به طوری که خود را از کفش او پست تر می دانست ، به همین جهت او را با همه فسق و فجورش برای خود حفظ کرد و رها گذاشت .
سیاست عمر این افتضا را داشت که نسبت به افراد با شخصیت ، مانند جبله و خالد، سختگیری نشان دهد. وگاهی این سختگیری را نسبت به کسان آنها یا متعلقان شخص ، عملی می ساخت تا آنها را خوار و ذلیل کند. چنانکه با پسرش عبدالرحمن ، ام فروه خواهر ابوبکر، جعده سلمی ، ضبیع تمیمی ، نصر بن حجاج ، ابو ذؤ یب پسر عمویش و ابو هریره بدبخت و امثال آنها چنین کرد.
عمر، توجه مخصوصی داشت که خوردنی ، نوشیدنی ، مسکن و مرکبش ، ساده و در برابر شهوات ، خویشتندار و نسبت به لذات ، امساک داشته باشد. و آنچه به دست می آید به مردم عطا کند و خود و خانواده اش ‍ چیزی از آن برندارد و به بیت المال بیفزاید و نسبت به حساب حکمرانان ، طریق حزم و احتیاط را از دست ندهد.
و از این قبیل اموری که ملت را با خود راه می برد؛ به طوری که زبانها لال و دهانها بسته شد. هیچیک از عمال و مأ مورانش از سختگیری و شدت عمل وی سالم نماندند جز معاویة بن ابی سفیان ، با اینکه میان آنها از لحاظ مشرب و سیرت ، تفاوت فراوانی وجود داشت ؛ زیرا می بینیم هیچگاه عمر از معاویه باز خواست نکرد و هرگز مورد مؤ اخذه اش قرار نداد، بلکه او را رها کرد که هر چه می خواهد انجام دهد. و به وی گفت : ((نه امری به تو می کنم و نه از چیزی بر حذر می دارم ))!(۵۳۳) . هر کس عمر را شناخته است می داند که چرا نسبت به معاویه این همه گذشت داشت !! --------------------------- ۵۹ - خشونت نسبت به ابوهریره


عمر، ابوهریره را در سال ۲۱ هجری به حکومت بحرین منصوب داشت . در سال ۲۳ او را عزل کرد و به جای وی ، عثمان بن ابی العاص ثقفی را گماشت . او اکتفا به عزل ابو هریره نکرد، بلکه ده هزار دینار از وی گرفت که می گفت از بیت المال دزدیده است . و آن را تحویل صندوق دولت خود داد. داستان آن مشهور است .
ابن عبد ربّه اندلسی مالکی (۵۳۴) آن را نقل کرده و می گوید : ... سپس ‍ عمر ابوهریره را خواست و گفت : می دانی که وقتی تو را به حکومت بحرین منصوب داشتم ، نعلین به پا نداشتی ؟ ولی بعد به من خبر دادند که تو اسبهایی را به مبلغ ۱۶۰۰ دینار خریده ای .
ابوهریره گفت : این اسبهایی است که زاییده اند و عطایایی است که به من داده اند.
عمر گفت : من برای تو حقوق قرار دادم که زندگی تو از آن راه تأ مین شود، این زیادی را باید تحویل بدهی !
ابوهریره گفت : این زیادی به تو نمی رسد.
گفت : چرا می رسد، به خدا! پشتت را به درد می آورم . سپس برخاست و چندان با تازیانه دستی خود ((دُرّه )) به وی زد که بدنش را به خون آورد. آنگاه گفت : پولها را بیاور.
ابوهریره گفت : آن را به حساب خدا منظور دار.
عمر گفت : اگر از راه حلال به دست آورده بودی و با میل خود پرداخت می کردی ،منظور می داشتم ،ولی تو از نقطه دور((حجر))بحرین آمده ای ومی گویی : مردم این اموال را برای تو می آورده اند و مال خدا و مسلمانان نیست ؟! مادرت ((امیمه )) چون تو قاذوره ای را فقط برای چراندن الاغها زاییده است (۵۳۵) .
سپس ابن عبد ربه می گوید: در حدیث ابوهریره است که : وقتی عمر مرا از حکومت بحرین عزل کرد، گفت : ای دشمن خدا و دشمن کتاب خدا! اموال خدا را به سرقت بردی ؟ من گفتم : من دشمن خدا و کتاب او نیستم بلکه من دشمن دشمن تو هستم . و اموال خدا را هم به سرقت نبرده ام .
گفت : پس این ده هزار دینار از کجا در نزد تو جمع شد؟
گفتم : اسبهایی است که زاییده اند و هدایایی است که برایم می آوردند. و حقوقی است که پس انداز کرده ام . ولی عمر آن را از من گرفت . وقتی نماز صبح خواندم برای امیرالمؤ منین (عمر) طلب مغفرت کردم ...
ابن ابی الحدید در آنجا که قسمتی از روش عمر را نقل می کند(۵۳۶) آورده است . ابن سعد(۵۳۷) از طریق محمدبن سیرین روایت می کند که ابوهریره گفت : عمر به من گفت : ای دشمن خدا و کتاب خدا! آیا مال خدا را به سرقت بردی ؟
ابن حجر عسقلانی نیز در شرح حال ابوهریره ، از کتاب ((اصابه )) نیز این حدیث را آورده است و می گوید: عملی که عمر نسبت به وی نشان داد در نظر عموم علما، بر خلاف حقیقت ثابتی است که همه آن را قبول دارند. و از اینکه چندان ابو هریره را زد تا مالش را گرفت و عزلش کرد، نکوهش کرده است . --------------------------- ۶۱ - سرسختی نسبت به خالد بن ولید


وقتی که خالدبن ولید از جانب عمر حکومت ((قنسرین )) را به عهده داشت ، اشعث بن قیس ، نزد او رفت و خالد ده هزار درهم به وی داد. این خبر به عمر خطاب - که از همه چیز عمّالش آگاه بود - رسید. پیکی را خواست و نامه ای به ابو عبیده جراح ، حکمران ((حمص )) نوشت که خالد را روی یک پا قرار بده وپای دیگرش را با عمامه اش ببند و در حضور کارمندان دولت و سران ملت ، سر او را برهنه کن و همچنان نگاهش دار تا بگوید که این پولها را از کجا آورده و به اشعث داده است .
اگر از مال خودش بوده است که اسراف کرده و خدا مسرفین را دوست نمی دارد، و چنانچه از مال ملت بوده ، خیانت است و خداوند خائنان را دوست نمی دارد. او را در هر حال زیر نظر بگیر و کار او را به قلمرو خود ضمیمه کن .
ابو عبیده به خالد نوشت تا نزد وی بیاید، وقتی خالد آمد، ابو عبیده مردم را گِرد آورد و در مسجد جامع به منبر رفت . پیک خلیفه برخاست و از خالد پرسید: این پولها را از چه محلی به اشعث بن قیس داده ای ؟
خالد جوابی نداد.
ابو عبیده هم ساکت بود و چیزی نمی گفت . بلال برخاست و گفت : امیرالمؤ منین (عمر) به تو فلان دستور را داده است . سپس سر خالد را برهنه کرد و عمامه و عرقچین را از سرش برداشت . بعد او را بر سر پا نگاه داشت و پای دیگرش را با عمامه اش بست ! و از وی پرسید: از کجا این پولها را به اشعث داده ای ؟ از مال خودت یا مال ملت ؟ خالد گفت : از مال خودم دادم .
سپس او را رها ساخت و عرقچین را به وی برگردانید و با دست خود عمامه اش را بر سرش گذاشت و در آن حال می گفت : امر والیان خود را اطاعت می کنیم و موالیان خویش را احترام و خدمت می نماییم !
خالد متحیر بود و نمی دانست معزول است یا غیر معزول ؛ زیرا ابو عبیده به احترام او به وی نگفت که چه وضعی دارد. وقتی آمدن او به نزد عمر، به تأ خیر افتاد، عمر پی برد که آنچه پیش بینی می نموده واقع شده است . پس نامه ای به خالد نوشت که تو معزول هستی و کنار برو! و پس از آن دیگر تا خالد زنده بود سمتی به وی نداد(۵۳۸) .
عباس محمود عقاد، این قضیه را در کتاب ((عبقریة خالد))، صفحه ۲۴۵ نقل کرده است . --------------------------- ۶۲ - تبعید ضبیع تمیمی ومضروب ساختن او


مردی نزد عمر آمد و گفت : ضبیع تمیمی ما را ملاقات کرد و از ما تفسیر آیاتی از قرآن را پرسید و گفت : خداوندا! کاری کن که من بتوانم قرآن را تفسیر کنم .
روزی در اثنایی که عمر نشسته بود و با مردم نهار می خورد، ضبیع که لباس و عمامه ای پوشیده بود، سر رسید. او هم جلو آمد و با حضار غذا خورد تا فراغت یافت . سپس گفت : یاامیرالمؤ منین ! معنای آیه : ((وَالذّارِیاتِ ذَرْواً فَالْحامِلاتِ وِقْراً))(۵۳۹) چیست ؟
عمر گفت : وای بر تو! تو هستی که می خواهی تفسیر قرآن بدانی ؟!
آنگاه او را برهنه کرد و چندان تازیانه زد که عمامه از سرش افتاد. سپس ‍ دید که او موی سرش را بافته و به دو سوی آویخته است . به همین جهت گفت : به خدایی که جان عمر در دست اوست ! اگر دیدم سرت را تراشیده ای سرت را از بدنت جدا می کنم ؟!
سپس دستور داد او را در خانه ای حبس کنند. هر روز او را از خانه بیرون می آورد و صد تازیانه می زد !! و چون حالش خوب می شد ، صد تای دیگر می زد!!! آنگاه او را سوار شتری کرد و روانه بصره نمود. و به فرماندار خود ابو موسی اشعری نوشت که نشست و برخاست مردم را با وی ممنوع کند و به منبر برود وبه مردم اعلام کند که : ضبیع طلب علم نموده ولی به آن نرسیده است ! ضبیع بدبخت ، بدینگونه میان مردم و قوم خود پست و خوار شد تا بدرود حیات گفت . در صورتی که قبلاً بزرگ قوم خود بود(۵۴۰) . --------------------------- ۶۳ - تبعید نصر بن حجّاج


عبداللّه بن برید می گوید: در یکی از شبها که عمر شبگردی می نمود به درب خانه بسته ای رسید که زنی در آن برای زنان دیگر آواز می خواند و می گفت :(۵۴۱)
هل من سبیل الی خمر فاشربها
ام هل سبیل الی نصر بن حجّاج
یعنی : ((آیا دسترسی به شرابی دارم که آن را بنوشم یا راهی هست که بتوانم به وصال نصربن حجاج برسم ؟)).
عمر گفت :تا زنده ای نه !فردای آن روز نصربن حجاج را خواست .وقتی نصر آمد، دید جوانی خوش صورت ، ملیح وفوق العاده زیباست .عمر دستور داد موی سرش را بتراشند. وقتی سرش را کوتاه کردند و پیشانیش آشکار گشت و بر زیبائیش افزوده شد،گفت :برو بقیه سرت را بتراش ،وقتی سر را تراشید زیباتر شد.
گفت :پسر حجاج !زنان مدینه را با زیبایی خود،مفتون ساخته ای .در شهری که من سکونت دارم تو نباید مجاور باشی ! سپس به بصره تبعیدش ‍ کرد. نصر بن حجاج مدتی در بصره ماند،آنگاه نامه ای به عمر نوشت که چند شعر نیز در آن بود.
نصر در این اشعار به عمر اعتراض نموده که گناه من چه بوده است که باید تبعید شوم .اگر روزی زنی در عشق من بی تاب شود، وپنهانی تمنایی از من داشته باشد - که هر زنی این حالت را دارد - گناه من چیست ؟ گمان بدی به من بردی ، و بی جهت مرا از وطن آواره کردی ... و در آخر تقاضا کرده بود که او را برگرداند.
وقتی نامه و شعر او به عمر رسید گفت : تا من بر سر کار هستم نباید برگردد. همین که عمر به قتل رسید، نصر بن حجاج سوار شد و به مدینه نزد کسانش باز گشت . --------------------------- ۶۴ - تجاوز عمر از حد شرعی نسبت به پسرش


عبدالرحمن ؛ پسر عمر - که به او ((ابوشحمه )) می گفتند - در عصر حکومت عمرو عاص در مصر، در آن مملکت شراب خورد و موضوع علنی شد. عمرو عاص که والی بود، دستور داد سر او را تراشیدند و حد شرعی (هشتاد تازیانه ) در حضور برادرش عبداللّه به وی زدند. وقتی خبر به عمر رسید به عمرو عاص نوشت که عبایی به عبدالرحمن بپوشاند و او را سوار شتر برهنه ای نموده و هر چه زودتر روانه مدینه کند! ضمناً در نامه ، عمرو عاص را به درشتی یاد کرده بود.
عمرو عاص هم عبدالرحمن را به همان وضعی که عمر دستور داده بود روانه مدینه کرد، و به عمر نوشت : من حد شرعی را بر وی جاری ساختم ، سرش را تراشیدم و در حیاط خانه تازیانه زدم ، به خدایی که بالاتر از او کسی نیست تا به او قسم بخورند، مصر، جایی است که حدود شرعی را بر مسلمانان و غیر مسلمانان ، جاری می کنند. نامه را هم به وسیله عبداللّه عمر، برای او ارسال داشت .
عبداللّه با نامه و با برادرش عبدالرحمن در مدینه بر پدرشان وارد شدند در حالی که او در حال بیماری بود و خود را در عبایی پیچیده و نمی توانست راه برود. عمر با درشتی عبدالرحمن را مخاطب ساخت و گفت : ای عبدالرحمن ! انجام دادی و انجام دادی ! سپس فریاد زد: تازیانه ! تازیانه !
عبدالرحمن بن عوف از وی شفاعت کرد و گفت : حد را که بر وی جاری ساخته اند. عبداللّه هم گواهی داد که حد را بر او جاری ساخته اند، ولی عمر توجه نکرد و شلاق را به دست گرفت و او را زیر ضربات خود گرفت .
عمر در آن حال فریاد می زد و می گفت : من مریض هستم و به خدا تو قاتل من خواهی بود. چندان او را زد که صدای فریادش در فضا پیچید. سپس گفت : او را به زندان ببرید. و او یک ماه در زندان ماند و سپس ‍ جان باخت !
این واقعه یکی از وقایع مشهور تاریخ اسلام است . مورخان آن را در شرح حال عمر و خصایص او نوشته اند. به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد سوم ، صفحه ۱۲۳ چاپ مصر مراجعه کنید. و در همان جلد، صفحه ۱۲۷ است که یکی از دوستان عمر می گوید: وی یکی از پسرانش ‍ را به واسطه شراب خوردن ، حد زد که از ضربت آن جان داد.
هر کس در تاریخ خود ((ابو شحمه ))(۵۴۲) نام برده است ، موضوع شراب خوردن و حد عمر را نقل کرده است . ابن عبدالبر این داستان را چنانکه می باید در ((استیعاب )) راجع به عبدالرحمن اکبر، برادر این عبدالرحمن که اوسط بوده و برادر دیگری هم داشته که عبدالرحمن اصغر نامیده می شده ، نقل کرده است .
دمیری در ماده ((دیک )) حیات الحیوان می نویسد: عمر پسرش عبیداللّه را حد شراب خواری زد. در آن حال عبیداللّه می گفت : پدر مرا کشتی .
سپس می گوید: آنچه در کتب تاریخ است این است که شرابخوار، پسر دیگرش ابو شحمه ((عبدالرحمن )) اوسط بوده است .
ابن جوزی در ((تاریخ عمر))، باب ۷۷ از کتاب خود را به موضوع حد زدن عمر به پسرش درباره شراب خوردنش ، اختصاص داده است .
منظور ما این است که عمرو عاص والی مصر که مورد وثوق عمر بود، به وی اطلاع داده بود که در حضور عبداللّه ، عبدالرحمن را حد زده است . عبداللّه عمر هم در نظر پدر موثق ترین اولاد خطاب بود. بنابراین حد دیگری مورد نداشت .
اگر عمرو عاص با همه قسمهای محکمی که خورده بود،مورد اعتماد نبود، چگونه او را به حکومت مصر منصوب داشت که بر احکام و حدود اسلامی و خون و مال و ناموس مسلمانان مسلط باشد؟! بعلاوه ، مریض ‍ را حد نمی زنند، و کسی را که حد زده اند، نباید زندانی نمود. مخصوصاً وقتی بیماری یا حبس برای او زیانبخش باشد، ولی چه باید، عمر همیشه اصرار داشت که رأ ی خود را بر مصلحت نص مقدم بدارد!(۵۴۳) . --------------------------- ۶۵ - قطع درخت حدیبیه


این درخت ((حدیبیه )) همان درختی بود که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - از اصحاب خود در زیر آن ((بیعت رضوان )) گرفت (۵۴۴) . از نتایج آن بیعت این بود که خداوند فتح آشکاری را نصیب بنده و رسولش ‍ نمود و او را پیروز گردانید.
پس از این ماجرا، بعضی از مسلمانان که از آنجا می گذشتند، از باب تبرّک در زیر آن درخت ، نماز می گزاردند و خدا را شکر می کردند که به واسطه آن بیعت پر برکت ، ایشان را به آرزویشان نایل گردانید (مکه فتح شد و مسلمین توانستند مراسم حجّ را بپای دارند - مترجم ).
وقتی به عمر خبر رسید که مسلمانان در زیر آن درخت نماز می گزارند، دستور داد درخت را قطع کنند! و گفت : از این به بعد هر کس را آوردند که در زیر آن درخت نماز گزارده ست ، مانند مرتد او را با شمشیر به قتل می رسانم !!(۵۴۵) .
مؤ لّف :
سبحان اللّه ! اللّه اکبر! دیروز پیغمبر او را مأ مور قتل ((ذی الثدیه )) مرتد می کرد، ولی به احترام نماز گزاردنش ، امتناع می ورزید(۵۴۶) ، ولی امروز شمشیرش را کشیده است تا هر کس از اهل ایمان که در زیر درخت رضوان ، نماز گذارده است ، به قتل رساند!!
عجب ! عجب ! چه کسی این اختیار را به او داده بود که خون نمازگزاران با اخلاص را در خصوص نماز گزاردن آنها بریزد؟ این بذری بود که درخت آن در نجد بزرگ شد و ثمر داد. نجدی که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((شاخ شیطان از آنجا بیرون می آید))(۵۴۷) . فاروق ! از این بذرپاشیها فراوان داشته است . چنانکه به حجرالا سود گفت : تو سنگ هستی ، نه سود و نه زیان داری . اگر نمی دیدم که پیغمبر تو را می بوسید، تو را نمی بوسیدم !!!
این سخن عمر را بعضی از نادانان به عنوان اصلی از اصول علمی پنداشته ااند، و بر مبنای آن بوسیدن قرآن و بزرگداشت ضریح پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - و سایر ضریحهای مقدس را حرام دانستند! و بر خلاف دستور خداوند: ((ذلِکَ وَمَنْ یُعَظِّمْ حُرُماتِ اللّهِ فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ عِنْدَ رَبِّهِ))(۵۴۸) و ((ذلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ))(۵۴۹) که تعظیم و تجلیل از شعائر دینی و نشانه های مذهبی را علامت ایمان وتقوا و پاکی دل دانسته است ، بسیاری از اعمال مستحبّه را از دست دادند و خود را از انجام آن محروم ساختند.
آنها محبت به خدا را در حد قول شاعر هم قرار ندادند که می گوید:
و ما حبّ الدیار شغفن قلبی
و لکن من سکن الدیارا(۵۵۰)
یعنی : ((محبت خانه ها قلب مرا به خود مشغول نداشته بلکه محبت ساکن خانه هاست که مرا می کشاند)). --------------------------- ۶۷ - روز نجوی


آن روز تمام خیر از همه مردمی که حضور داشتند، فوت شد، جز از علی - علیه السّلام - که به همه خیرها رسید. و نه فاروق و نه صدیق ! و نه سایرین از افراد بشر، در آن شریک نبودند. اینک آیه نجوی را نقل می کنیم و شما خوانندگان در آن دقت و تأ مّل نمایید: ((یا اَ یُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَینَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَةً ذلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ اَطْهَرُ))(۵۵۳) ؛
یعنی : ((ای کسانی که ایمان آورده اید هرگاه با پیغمبر در گوشی صحبت کردید، پیش از رازگویی صدقه بدهید، این برای شما بهتر و پاکیزه تر است )).
به اجماع تمام مسلمانان جز علی - علیه السّلام - هیچکس به دستور این آیه شریفه عمل نکرد، چنانکه در تفسیر این آیه در کشاف زمخشری ، تفسیر طبری ، تفسیر بزرگ ثعلبی ، مفاتیح الغیب رازی و سایر تفاسیر اهل تسنن موجود است .
به این روایت صحیح از میان روایات معتبر که حاکم جزء احادیث صحیح نقل کرده است (۵۵۴) توجه کنید که از علی - علیه السّلام - روایت می کند که فرمود:
آیه ای در کتاب خدا هست که قبل از من کسی به آن عمل نکرد و بعد از من نیز کسی به آن عمل نمی نماید، و آن ((آیه نجوی )) است . یک دینار داشتم که آن را به ده درهم فروختم و هر وقت می خواستم مطلبی را درگوشی به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بگویم ، یک درهم آن را قبلاً در راه خدا صدقه می دادم . سپس آیه مذکور به وسیله این آیه شریفه نسخ گردید:
((مگر بیم دارید که پیش از راز گفتنتان صدقه دهید، و چون این کار را نکردید، خداوند به شما بخشید، نماز اقامه کنید و زکات بدهید و اطاعت خدا و رسول نمایید))(۵۵۵) .
این سرزنش ، عمر و غیر او از سایر صحابه ، غیر از علی - علیه السّلام - را در بر می گیرد؛ زیرا از صدقه دادن قبل از راز گفتن با پیغمبر، بیم نداشت ، و مخالفتی نکرد که نیاز به توبه داشته باشد.
باز در اینجا فخر رازی از روی هوای نفس سخن گفته و حرکات شیطانی از خود نشان داده است . او می گوید: این (آیه نجوی ) فقیر را دلتنگ می کند و او را اندوهناک می سازد؛ زیرا او تمکّن ندارد که صدقه بدهد! و ثروتمند را به وحشت می اندازد؛ چون تکلیفی را متوجه او می کند و باعث سرزنش بعضی از مسلمانان نسبت به بعضی دیگر می شود. برای اینکه عمل به آن موجب پراکندگی و وحشت می گردد، و ترک عمل به آن ، باعث پیوند وهمبستگی می شود. و آنچه باعث پیوند می شود بهتر از آن است که موجب وحشت گردد!
تا آخر هذیاناتش که معارض گفتار خداوند است که فرمود: ((ذلِکَ خَیرٌ لَکُمْ وَ اَطْهَر)) و بر خلاف این گفته ذات حق است که فرمود: ((و چون نکردید و خدا به شما بخشید، نماز کنید...))(۵۵۶) .
بنابر آنچه فخر رازی گفته است باید او معتقد شود که مثلاً زکات و حج ، قلب فقیر را به درد می آورد و باعث اندوه او می شود؛ چون نمی تواند آن را انجام دهد و باعث وحشت ثروتمند می گردد برای اینکه تکلیف را متوجه او می کند... بلکه قیاس او به علت ترجیح اتفاق بر اختلاف ، موجب ترک تمام ادیان می شود. پناه به خدا از آنچه باعث حجاب عقل و لغزش قول می گردد، ((ولاحول ولاقوّة الاّ باللّه العلیّ العظیم )). --------------------------- ۶۹ - صدور اوامری که مخالف شرع بود (و انصراف عمر بعد از پی بردن به فسادآن )


موارد آن بسیار است . در اینجا به پاره ای از آنها اشاره می شود:
۱ - محمدبن مخلد عطّار در کتاب ((فوائد)) می نویسد(۵۵۸) : عمر (رض ) حکم کرد زنی را که باردار بود سنگسار کنند. معاذبن جبل به وی ایراد گرفت و گفت : اگر قدرت بر این زن داشته باشی قدرت بر بچه ای که در شکم اوست نداری . عمر هم حکم خود را باطل کرد، وگفت : زنان عاجز هستند که مانند ((معاذ)) بزایند. اگر معاذ نبود عمر به هلاکت رسیده بود!(۵۵۹) .
۲- حاکم یشابوری (۵۶۰) از ابن عباس روایت می کند که زنی باردار دیوانه ای را نزد عمر آوردند، عمر خواست او را سنگسار کند. علی - علیه السّلام - فرمود: ((نمی دانی که قلم تکلیف از سه دسته برداشته شده است : (الف ) از دیوانه تا عاقل شود. (ب ) از بچه تا به تکلیف برسد. (ج ) و از آدمی که خواب است تا بیدار شود. عمر هم او را رها کرد)).مؤ لف :
این داستان غیر از داستان فوق است ؛ زیرا در داستان فوق ، زن دیوانه نبود، و عمر به عنوان حاکم بر وی قدرت داشت ، البته بعد از وضع حمل و اطمینان به نگاهداری بچه بعد از سنگسار کردن زن . اما بر این زن ، به واسطه جنونش ، هیچگونه قدرتی نداشت .
قاضی القضات عبدالجبار معتزلی در کتاب ((المغنی )) سخنانی پیرامون سنگسار کردن زن باردار دارد که میان او و سید مرتضی در کتاب ((الشافی )) محل بحث واقع شده است .ابن ابی الحدید سخنان هر دو را در شرح نهج البلاغه (۵۶۱) آورده است .
۳ - احمد حنبل (۵۶۲) از ابو ضبیان جنبی از علی - علیه السّلام - روایت می کند(۵۶۳) : زنی را که زنا داده بود نزد عمر آوردند. او دستور داد تا سنگسارش کنند، ولی علی - علیه السّلام - آن زن را از دست آنها گرفت و آنها را عقب زد. مأ مورین نزد عمر برگشتند و گفتند: علی بن ابیطالب ما را برگردانید.
عمر گفت : علی این کار را نکرده جز بخاطر چیزی که می دانسته است . سپس به دنبال علی - علیه السّلام - فرستاد و او با حالی خشمگین آمد.
عمر گفت : چرا اینها را برگردانیدی ؟
علی - علیه السّلام - فرمود: مگر نشنیده ای که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: قلم تکلیف از سه طبقه برداشته شده است : از آدمی که خواب است تا بیدار شود، و از صغیر تا کبیر شود، و از مبتلای به جنون تا عاقل گردد.
عمرگفت : این را نمی دانم .
علی - علیه السّلام - فرمود: من نیز آنچه را تو دستور دادی نمی دانم ! عمر هم زن را سنگسار نکرد.
۴ - ابن قیم در کتاب ((الطرق الحکیمة فی السیاسة الشرعیة )) نقل می کند که زنی را نزد عمربن خطاب آوردند و او اقرار به زنا کرد. عمر هم دستور داد او را سنگسار کنند. علی - علیه السّلام - فرمود: مهلت دهید، شاید عذری داشته باشد که حد را از وی برطرف کند. سپس علی - علیه السّلام - از وی پرسید: چه چیز تو را به عمل زنا واداشت !
زن گفت : من همنشینی داشتم که در شترانش آب و شیر یافت می شد، ولی در میان شتران من آب و شیر یافت نمی شد. من تشنه شدم ، از وی آب خواستم ولی او به من آب نداد وگفت : به شرطی به تو آب می دهم که خود را در اختیار من بگذاری ! من سه روز مقاومت ورزیدم ، وقتی تشنه شدم و گمان کردم که روح از کالبدم جدا می شود، خود را در اختیار او نهادم .
علی - علیه السّلام - فرمود: اللّه اکبر! ((فَمَنِ اضْطُرَّ غَیرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ(۵۶۴) ؛ یعنی : هر کس ناچار شود و نخواهد سرکشی و تعدی کند، خداوند نسبت به او بخشنده و مهربان است )).
بیهقی در سنن از عبدالرحمن سلمی نقل می کند(۵۶۵) که زنی را نزد عمر آوردند که تشنگی او را به ستوه آورده بود. از چوپانی آب خواست ، ولی چوپان به شرط کامجویی از وی ، حاضر شد به او آب بدهد. زن هم حاضر شد. عمر با مردم درباره سنگسار کردن وی مشورت نمود. علی - علیه السّلام - فرمود: این زن ناچار به این کار بوده است ، به نظر من باید او را رها کرد، عمر هم او را رها کرد.
۵ - ابن قیم (۵۶۶) نقل می کند که : زن دیگری را نزد عمر آوردند که زنا داده و اقرار کرده بود. اقرار خود را هم تکرار کرد و عمل زشت خود را تأ یید نمود. علی - علیه السّلام - در آن موقع حاضر بود و فرمود: این زن به قدری این عمل را آسان گرفته است که مثل کسی می ماند که نمی داند زنا حرام است . عمر نیز حد را از او برداشت .
سپس ابن قیم می گوید: ((این نشانه فراست دقیق علی - علیه السّلام - است )).
۶ - احمد امین به نقل از اعلام الموقعین (۵۶۷) می نویسد: قضیه ای را نزد عمر مطرح کردند که مردی توسط زن پدرش و رفیق او به قتل رسیده بود. عمر مردد شد که آیا می شود دو نفر را بخاطر قتل یکنفر کشت ؟!
علی - علیه السّلام - به او فرمود: اگر دو نفر با هم در سرقتی شرکت کنند آیا تو دست آنها را قطع می کنی ؟
عمر گفت : آری .
علی - علیه السّلام - فرمود: کشتن این دو نفر نیز همین است . عمر هم به رأ ی علی - علیه السّلام - عمل کرد و به حکمران خود نوشت که هر دو را به قتل برسان . اگر تمام اهل صنعا در قتل او شریک باشند، همه را به قصاص قتل ، می کشم .
۷ - داستانی است که مورخان و سیره نویسان نوشته و من از ابن ابی الحدید نقل می کنم (۵۶۸) : وی می نویسد: عمر زنی را که باردار بود خواست تا درباره موضوعی از وی سؤ ال کند. از شدت هیبت عمر حمل خود را سقط کرد و بچه مرده ای آورد.
عمر از بزرگان صحابه استفتاء کرد. همگی گفتند چیزی بر تو نیست ؛ زیرا تو تصمیم داشتی او را ادب کنی .
علی - علیه السّلام - فرمود: اگر اینان می خواهند از تو مراقبت کنند، تو را آلوده ساختند. و چنانچه این فتوا منتهای کوشش ایشان در این باره است ، اشتباه کرده اند. تو باید برده ای در قبال سقط این جنین آزاد کنی . عمر و صحابه هم ، به فتوای علی - علیه السّلام - مراجعت نمودند.
۸ - خلیفه درباره مردی به نام قدامة بن مظعون که از مهاجران نخستین بود و در جنگ بدر شرکت داشت و شراب خورده بود، متحیر ماند. وقتی این مرد را نزد عمر آوردند حکم کرد تا او را تازیانه بزنند.
پرسید:به من تازیانه می زنی یا اینکه میان من وتو کتاب خدا حکم می کند؟
عمر گفت : در کدام کتاب خداست که تو را تازیانه نزنم ؟ گفت : خداوند می فرماید: ((لَیْسَ عَلَی الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ جُناحٌ فیما طَعِموا(۵۶۹) ؛ یعنی : بر آنها که ایمان آورده اند و عمل شایسته کرده اند در آنچه خورده اند گناهی نیست )).
من هم از کسانی هستم که ایمان آوردند سپس عمل شایسته نمودند و کار نیک انجام دادند. من با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در بدر، حدیبیه ، خندق و سایر جاها شرکت داشته ام .
عمر ندانست که در رد ((قدامه )) چه بگوید. سپس به اصحاب گفت : آیا کسی در رد وی چیزی نمی گوید؟
ابن عباس گفت : این آیات به منظور عذر گذشتگان و حجت بر موجودین نازل شده است ؛ زیرا خداوند می فرماید:((ای کسانی که ایمان آورده اید! شراب و قمار وانصاب و ازلام (دو نوع قمار جاهلیت )پلیدی است واز عمل شیطان است )).
آیه دیگر، دنباله همان آیه ای است که خواندی : ((... آنها که ایمان آوردند سپس عمل شایسته نمودند و کار نیک انجام دادند))(۵۷۰) .
وقتی خداوند از نوشیدن شراب نهی کرده باشد، دیگر نوشنده آن چه تقوایی دارد؟
عمر گفت : درست است ، حال چه می گویید؟
علی - علیه السّلام - دستور داد هشتاد تازیانه به وی بزنند. و از آن روز حد شرابخوار در هشتاد تازیانه تثبیت شد(۵۷۱) .
۹ - ابن قیم در قضیه زنی - که عاشق جوانی از اهل مدینه شده و جوان جواب مساعد به وی نداده بود - نقل می کند که وقتی آن زن در عشق خود شکست خورده بود، تخم مرغی گرفت و سفیده آن را روی لباس و میان رانها خود ریخت ! سپس نزد عمر آمد و از تعرض جوان به خود فریاد کشید؛ و گفت : این جوان به زور از من کام گرفت . و مرا در میان خانواده ام رسوا کرده است . این هم اثر تجاوز اوست .
عمر از زنان خواست تا ببینند که او راست می گوید. زنان گفتند: در بدن و لباس وی آثار نطفه هست .
عمر تصمیم گرفت جوان را به کیفر برساند. آن جوان استمداد می کرد و می گفت : در کار من بیشتر تحقیق کنید. به خدا! من مرتکب فحشا نشده ام و به وی تجاوز نکرده ام . او مرا به خود دعوت نمود ولی من خودداری کردم .
علی - علیه السّلام - در آنجا حاضر بود. عمر پرسید یا اباالحسن ! تو درباره کار اینها چه نظر داری ؟
علی - علیه السّلام - به لباس آن زن که می گفت نطفه روی آن ریخته است نگاه کرد، سپس آب جوش طلبید و روی آن ریخت و آن سفیدی جامد و سفت شد بعد آن را بو کرد و فرمود: این سفیده تخم مرغ است ! آنگاه زن را تحت فشار گذاشت و او اعتراف کرد(۵۷۲) .
۱۰ - ابن قیم آورده است که : دو نفر از مردان قریش صد دینار را نزد زنی به امانت گذاشتند و گفتند: اینها را به هیچیک از ما دو نفر به تنهایی مده .
یک سال گذشت ، یکی از آنها آمد و گفت : دوست من مُرد، دینارها را به من تسلیم کن . ولی زن امتناع ورزید و گفت : شما دو نفر گفتید آن را به یکی از شما دو نفر به تنهایی ندهم ، من هم به تو نخواهم داد. مرد متوسل به کسان و بستگان او شد تا توانست آن را تحویل بگیرد.
یک سال بعد هم ، نفر دوم آمد و دینارها را از زن درخواست نمود. آن زن گفت : دوست تو آمد و به تصور اینکه تو مُرده ای پولها را از من گرفت . مرد و زن دعوا را پیش عمر بردند. عمر خواست بر ضد زن حکم صادر کند. زن گفت دعوای مرا به علی بن ابیطالب واگذار. عمر نیز مرافعه را به نظر علی - علیه السّلام - واگذار کرد.
علی - علیه السّلام - دید که این دو نفر به آن زن نیرنگ زده اند. از این رو به مرد گفت : مگر شما دو نفر نگفتید که پول را به یکی از ما دو نفر تسلیم نکند؟ آن مرد گفت : آری ، گفتیم .
فرمود: بنابراین برو و دوستت را بیاور تا زن پول را به هر دوی شما تحویل دهد، و گرنه راه دیگری برای وصول آن نیست (۵۷۳) !
۱۱ - احمد حنبل (۵۷۴) از حدیث ابن عباس روایت می کند که عمر در حکم شک در نماز متحیر ماند و به وی گفت : ای جوان ! آیا از پیغمبر یا یکی از صحابه او شنیده ای که اگر مرد در نمازش شک کرد، چه کند؟
ابن عباس گفت : در همین اثنا عبدالرحمن بن عوف آمد و پرسید: چه می گفتید؟
عمر گفت : از این جوان می پرسیدم آیا از پیغمبر یا یکی از صحابه شنیده ای که وقتی مرد در نمازش شک می کند، چه باید بکند؟
عبدالرحمن گفت : از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - شنیدم که می فرمود: هر وقت یکی از شما در نمازش شک کرد...
فتوای عبدالرحمن در این حدیث بر خلاف آنچه از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به ما (شیعیان ) رسیده است ، می باشد. (مراجعه کنید).
امثال این قضایا از عمر بسیار رسیده است و همگی دلالت دارد که وی هرگاه واقع را می شناخت نسبت به آن منقاد بود و هنگامی که او را آگاه می ساختند تسلیم می شد. با این وصف او هر وقت چیزی به نظرش ‍ درست می آمد، به شدت آن را تعقیب می کرد و به هیچکس هم اعتماد نمی نمود. او نسبت به حکامش و اموال آنها توجه خاصی داشت ؛ چون با اندک بهانه ای اموال آنها را به نفع بیت المال ضبط می کرد و خود آنها را با قساوت هر چه تمامتر دنبال می نمود. حتی گاهی خانه آنها را بر سر آنها می سوزانید، چنانکه با سعد وقاص - هنگامی که حکمران کوفه بود - چنین کرد. و قصرش را با بودن خود وی در آن ، طعمه حریق ساخت . و چون مردم از رسیدن او به منظورش مخالفت می کردند، تازیانه اش ‍ (دُرّه ) را به دست می گرفت و بر سر آنها فرود می آورد.
روزی در راه دید که عده ای به دنبال ابی بن کعب افتاده اند. درّه کشید که بر سر او فرود آورد. ابی گفت : یا امیرالمؤ منین ! از خدا بترس . عمر گفت : این جمعیت چیست که دنبالت افتاده اند، ای پسر کعب ؟ نمی دانی این عمل ، تو را مفتون می کند و آنها را خوار می نماید(۵۷۵) .
درّه او مانند تازیانه عذاب بود که بزرگان صحابه از آن وحشت داشتند، تا جایی که گفته اند: ((وحشتناکتر از شمشیر حجاج بن یوسف بود))(۵۷۶) .
بدن ام فروه خواهر ابوبکر را - که در روز عزای برادرش می گریست با جمعی از زنان صحابه برای او نوحه سرایی می کرد - به درد آورد و احترام او را نگاه نداشت . و به اعتراض عایشه ترتیب اثر نداد، و رعایت حرمت ام المؤ منین را در حفظ عمه اش ننمود، تا جایی که زنان نوحه گر به وحشت افتادند و پراکنده شدند.
از این قبیل موارد زیاد بود که عمر نه تحت تأ ثیر عاطفه قرار می گرفت و نه در اندیشه عواقب آن بود.
همین کافی است که وی به به علی - علیه السّلام - و کسانی که در خانه دختر پیغمبر؛ فاطمه زهرا - علیها السّلام - به عنوان اعتراض به خلافت ابوبکر متحصن شده بودند، گفت : به خدایی که جان من در دست اوست اگر برای بیعت کردن بیرون نیایید خانه را بر سرتان آتش می زنم !
یادگار پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از خانه بیرون آمد و در حالی که می گریست و فریاد می زد و دید که با علی - علیه السّلام - و زبیر چه می کنند. در اتاق ایستاد وگفت : چه زود بر اهل بیت پیغمبر خدا غره شدید(۵۷۷) .
امیرالمؤ منین آنجا که در خطبه ((شقشقیه )) راجع به واگذاری خلافت از جانب ابوبکر به وی سخن می گوید، می فرماید: ((ابوبکر آن را در موردی جنجال برانگیز قرار داد. سخنانش تند و تماس با وی سخت ، ولغزشهایش بسیار، وعذر خواستن از آن فراوان بود! همچون کسی که بر شتری سرکش سوار است که اگر مهارش را محکم نگاهدارد، بینی حیوان پاره می شود و چنانچه آن را رها کند به رو در می افتد. به خدا قسم ! مردم در زمان او دچار خبط و خطا و تلون و اعتراض شدند...)). --------------------------- ۷۰ - دستور تشکیل شورا


روزی که مرگ عمر فرا رسید، دستور داد پس از وی برای تعیین خلیفه ، شورایی مرکب از شش تن صحابه بزرگ پیغمبر، تشکیل شود که یکی از آنها علی - علیه السّلام - بود؛ آن هم چه کسی ؟ بهترین فرد بشر بعد از پیغمبر خاتم بود، و آسمان بهترین چیزی را که در خود دارد، دو قمر او (خورشید وماه ) است . او جوانمرد اسلام است که در آیه مباهله ، تنها او جان پیغمبر شناخته شده . او که هیچگاه از پیغمبر جدا نبود. و او که باب مدینه علم پیغمبر بود که هر کس بخواهد وارد شهر علم پیغمبر شود، باید از این درب وارد گردد(۵۷۸) .
((وای بر این شورا! که بقدری مردم درز مان اولی درباره علی - علیه السّلام - کوتاهی ورزیدند و شک و تردید نمودند که امروز باید در ردیف اینان قرار گیرد، ولی آن حضرت در فراز و نشیب شورا با آنها مماشات کرد، و به هر شیوه که آنها رفتار کردند او نیز همراه بود، تا اینکه مردی از آنها (سعد وقاص ) از حق روی برتافت و به باطل گروید، و دیگری (عبدالرحمن بن عوف ) به واسطه خویشی (با عثمان ) کارها کرد. تا اینکه سومین آنها (عثمان ) بر سر کار آمد و باد کرده در مسند خلافت نشست و هنرش خوردن و دفع کردن بود.
عمو زادگانش (بنی امیه ) با وی روی کار آمدند، و اینان اموال خدا (بیت المال مسلمین ) را مانند شتر گرسنه ای که در فصل بهار، علف صحرا را می بلعد، بلعیدند. تا اینکه شیرازه دفتر حیات وی از هم پاشید و اعمال او تسریع در سقوطش نمود. و آنچه خورده بود پس داد و شد آنچه نباید بشود))(۵۷۹) .
این شورا لوازم ناهنجار و عواقب سویی داشت که زیانبخش ترین نتیجه را در اسلام به جای گذاشت . عمر در این صحنه سازی ، تناقضاتی نشان داد که از مثل فاروق انتظار آن می رفت .
وقتی عمر در صبح چهار شنبه ۲۶ ذیحجه سال ۲۳ هجری ، به وسیله فیروزان (ابو لؤ لؤ ) خنجر خورد و از حیات خود مأ یوس شد، به وی گفتند: چه خوب بود کسی را به جای خود منصوب می داشتی ؟
عمر گفت : اگر ابو عبیده جراح زنده بود، او را به جای خود انتخاب می کردم چون او امین این امت بود(۵۸۰) . و چنانچه ((سالم )) غلام ابو حذیفه نیز زنده بود او را به خلافت انتخاب می کرد؛ زیرا سخت دوستدار خداوند بود(۵۸۱) .
پیشنهاد کردند که عبداللّه (پسرش ) را خلیفه کند، ولی او نپذیرفت .
مردم بیرون رفتند سپس برگشتند و گفتند: خوب است وصیت کنی که چه کسی بعد از تو خلیفه باشد(۵۸۲) .
عمر گفت : من بعد از سخن اولم که به شما گفتم ، به فکر افتادم تا کسی را بر شما خلیفه کنم که از هر کس بهتر شما را به حق رهنمون گردد - اشاره به علی - علیه السّلام - می کرد.
گفتند: چه موجب شد که چنین نکردی ؟
گفت : نه در زمان حیات و نه بعد از مرگ ، تحمل خلافت را نداشته و ندارم !!
سپس گفت : این عده را به شما سفارش می کنم که بعد از من شورا تشکیل دهند: ((علی ))، عثمان ، عبدالرحمن بن عوف ، سعد وقاص ، زبیر و طلحه . سپس به مشورت بپردازند و یکی را از میان خود انتخاب کنند. وقتی او را به خلافت رساندند، همه او را یاری کنید و مدد نمایید.
آنگاه شش نفر مزبور را فرا خواند و به ایشان گفت : اگر من مُردم ، باید به جای من ((صهیب )) نماز بگزارد و شما باید سه روز سرگرم مشورت باشید، در روز چهارم باید حتماً یکی از شما خلیفه باشد.
به ابو طلحه انصاری نیز دستور داد تا پنجاه نفر از مردان انصار را انتخاب کند و با صهیب مراقب این شش نفر باشند تا کار آنها در انتخاب سه روز بعد از مرگ او به انجام رسد. و امر کرد در آن سه روز ((صهیب )) با مردم نماز بخواند. آن شش نفر هم باید به خانه ای در آیند و صهیب با ابو طلحه انصاری و نفرات وی با شمشیر کشیده در بیرون ، مراقب شورا باشند!
سپس به وی سفارش کرد که اگر پنج نفر درباره یکی توافق کردند، و یک نفر مخالفت کرد، سرش را با شمشیر به دو نیم کن . و چنانچه چهار نفر توافق کردند، و دو تن مخالفت نمودند، سر هر دو را بزن . و اگر دو دسته سه نفری شدند، خلیفه در دسته ای است که عبدالرحمن بن عوف در میان ایشان است !!!
سه نفر دیگر را چنانکه مخالفت نمودند بکشید! اگر سه روز گذشت و بر یکی از خود توافق نکردند، گردن هر شش نفر را بزنید!(۵۸۳) و بگذارید خود مسلمانان شورا کنند و هر کس را خواستند برای خود انتخاب نمایند. این خلاصه دستور تشکیل شورا از جانب عمر بود.
ترکیب اعضای شورا
دستور تشکیل شورا بدینگونه که ما آن را خلاصه کردیم به تواتر رسیده است . ابن اثیر آن را در حوادث سال ۲۳، جلد سوم کامل و طبری در حوادث آن سال در تاریخ امم و ملوک و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ، جلد اول ، صفحه ۶۲ در شرح خطبه شقشقیه و سایر مورخین نقل کرده اند(۵۸۴) .
وقتی عمر چنانکه خود می گوید، نمی تواند انتخاب خلیفه را در زمان حیات و مرگش تحمل کند، چگونه به خود زحمت داد و به بدترین وجه خود را در گودالی انداخت که قیافه ای بدتر و زیانی بیشتر داشت ؛ زیرا از میان همه امت شش نفر را برگزید، و طوری آنها را توصیف کرد که خلیفه شوند(۵۸۵) سپس ترتیب کار را به نحوی داد که در هر صورت عثمان خلیفه شود!
وقتی امیرالمؤ منین علی - علیه السّلام - این را شنید فرمود: ((خلافت از ما منحرف شد)). عمویش عباس - چنانکه در کامل ابن اثیر و تاریخ طبری و غیره است - پرسید از کجا دانستی ؟
فرمود: عثمان را با من مقرون کرد و گفت خلیفه با دسته اکثریت است و اگر دو دسته سه نفری شدند خلیفه با دسته ای است که عبدالرحمن بن عوف در میان ایشان باشد. سعد وقاص هم هرگز با عمویش عبدالرحمن مخالفت نخواهد کرد. عبدالرحمن نیز داماد عثمان است و با هم اختلاف نخواهند داشت . اگر دو نفر دیگر با من باشند هم سودی به حال من ندارد!
چه تحملی از این بیشتر که عمر دست به چنین نقشه ای بزند و باز تحمل آن را نداشته باشد. چه فرق می کند که او خلافت را همینطور به عثمان واگذار کند یا طوری ترتیب دهد که سرانجام خلیفه او باشد، و مخالف او هم به قتل برسد؟!
ای کاش ! عمر وصیت می کرد که عثمان یا دیگری را که می خواست خلیفه باشد، ودیگر برده ای همچون صهیب رومی را با ابو طلحه انصاری و پاسبانان وی با شمشیرهای کشیده بالای سر ایشان نگاه نمی داشت که اگر بدون اخذ تصمیم از آن تنگنا بیرون آمدند، گردن همگی را بزنند!!
اگر خلافت را به هر کس می خواست توصیه می کرد، دیگر امت اسلام خون خلفا را سبک نمی شمرد و ریختن آن را بی اهمیت تلقی نمی کرد، و نمی دانست که برده ای به نام صهیب باید بر جنازه خلیفه نماز گزارد و به جای خلیفه در نمازهای پنجگانه به نماز بایستد(۵۸۶) .
گویا او اکتفا به کوچک شمردن کاندیداهای خلافت به این اندازه می کرد که اگر ابو عبیده زنده بود او را خلیفه می کردم ، و چنانچه سالم زنده بود، او خلیفه می شد، و این دو نفر را بر شش نفر منتخب خود برتر نمی دانست . با اینکه در میان این شش نفر ((برادر خوانده پیامبر و جانشین او و وارث و دوست او و هارون این امت و دادرس ترین ایشان وباب دارالحکمه و باب مدینه علم پیامبر و من عنده علم الکتاب ، وجود داشت ))!
از این گذشته ، سالم (به قول آنها که می گفتند خلافت باید در تیره قریش ‍ باشد - مترجم ) نه از تیره قریش بود، و نه عرب نژاد، بلکه یک نفر ایرانی از اهالی ((استخر)) یا ((اربد)) بود. او برده و مملوک زن ابو حذیفه پسر عتبة بن ربیعه بود.
نووی در کتاب امامت از شرح صحیح مسلم و دیگران در منابع دیگر می نویسند: از نظر نص و فتوا اجماع قائم است که غیر عرب و قریش ‍ نمی تواند خلیفه باشد؟! بنابراین چگونه عمر می گوید: اگر سالم غلام ابو حذیفه زنده بود او را خلیفه می کردم ؟!!
بعضی از طرف عمر عذر آورده اند که این را بر حسب اجتهاد شخصی و رأ یی که نظرش به آن رسیده بود گفته است ! از جمله صاحب ((استیعاب )) در ترجمه سالم این را آورده است .
آثار سوء شورای عمر
علاوه ، این شورا بذر نفاق و اختلاف را میان اعضای آن پاشید که خود موجب تفرقه اجتماع مسلمین شد و وحدت آن را از هم گسیخت ؛ زیرا هر یک از اعضا، خود را برای خلافت مناسب می دید و دیگران را شایسته آن نمی دانست . آنها قبل از شورا این رأ ی را نداشتند بلکه عبدالرحمن تابع عثمان ، و سعد، پیرو عبدالرحمن ، زبیر هم شیعه علی - علیه السّلام - بود.
زبیر پسر عمه علی - علیه السّلام - کسی است که در موضوع سقیفه از یاوران علی - علیه السّلام - بود و کسی است که در خانه علی - علیه السّلام - شمشیر کشید تا از تعرض به آن حضرت و خانه دختر پیغمبر دفاع کند. او جزء کسانی است که جنازه فاطمه زهرا - علیها السّلام - را تشییع کرد و چون شب او را دفن کردند در نماز بر آن حضرت شرکت جست (۵۸۷) . این وصیت خود حضرت زهرا - علیها السّلام - بود. و هم زبیر بود که گفت : ((به خدا قسم ! اگر عمر مُرد من با علی بیعت می کنم )).
عمر، سخنی طولانی دارد که در منبر ایراد کرد و گفت : ((به من خبر رسیده است که گوینده ای از شما گفته است : اگر عمر مُرد با فلانی بیعت می کنم . کسی مغرور نشود و نگوید که بیعت ابوبکر لغزش بود که تحقق یافت ، آری چنین بود، ولی خداوند شرّ آن را حفظ کرد...))(۵۸۸) .
قسطلانی در شرح این حدیث از کتاب ((ارشاد الساری )) روایت می کند که زبیر بن عوام گفت : اگر عمر مُرد، با علی بیعت می کنم . بیعت ابوبکر لغزشی بود که انجام گرفت و تمام شد. وقتی سخن او را به عمر رساندند، خشمگین شد و این خطبه را خواند. (این چیزی است که شارحان صحیح بخاری نوشته اند).
ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری در کتاب ((سقیفه )) به نقل از ابن ابن الحدید(۵۸۹) نوشته است : ((عمر، و گروهی که با او بودند به خانه فاطمه - علیها السّلام - رفتند که از جمله اسید بن حضیر و سلمة بن اسلم بود. اینان به آنها؛ یعنی علی - علیه السّلام - و کسانی که با وی در خانه بودند گفتند: بیایید و با ابوبکر بیعت کنید، ولی آنها از آمدن امتناع ورزیدند. زبیر با شمشیر به آنها حمله برد.
عمر گفت : این سگ را بگیرید! سلمة بن اسلم با وی گلاویز شد و شمشیر را از دستش گرفت و به دیوار زد...
ولی با این وصف ((شورا)) طمع خلافت را در زبیر پدید آورد، و مانند دیگران علی - علیه السّلام - را تنها گذاشت و از آن حضرت جدا شد و با شورشیان در جنگ جمل ، بر پسر دایی خود شورید! چنانچه عبدالرحمن نیز بعدها از اینکه عثمان را بر خود مقدم داشت ، پشیمان شد. به همین جهت از وی کناره گرفت و اقدام به خلع او نمود و از هیچ وسیله ای برای تأ مین این منظور خودداری نکرد، ولی نتیجه نگرفت .
مردم همه می دانستند که زبیر چقدر به عثمان ایراد و اعتراض کرد. عایشه هم به یاری طلحه برخاست به این امید که زمام خلافت به قبیله ((تیم )) باز گردد. عایشه بود که می گفت : ((نعثل را بکشید که کافر شده است ))(۵۹۰) .
این عده و همفکران آنها چندان بر ضد عثمان زبان به اعتراض گشودند که اهل مدینه و شهرها و کشورها اقدام به خلع و قتل وی نمودند. وقتی عثمان کشته شد و مردم با علی - علیه السّلام - بیعت کردند، طلحه و زبیر نخستین کسی بودند که بیعت نمودند. ولی همان موقعیتی را که در شورا پیدا کردند، آنها را به طمع خلافت انداخت و وادار به شکست بیعت خود، و قیام بر ضد امام نمود و هر دو قیام کردند.
عایشه نیز به امید خلیفه شدن طلحه (پسر دایی خود) در قیام ایشان شرکت جست ، و در نتیجه آن ، اتفاقات سوء در بصره ، صفین و نهروان روی داد که همگی از آثار شوم ((شورای عمر)) بود. این آتشهای فروزان با علی - علیه السّلام - به مبارزه برخاستند و جنگها بر پا ساختند. بلکه کاری کردند که معاویه را به این فکر انداختند که به طمع خلافت ، قیام کند. و همگی نیز مانع بزرگی در جلو راه امام - علیه السّلام - که در صدد اصلاح خلایق و آشکار ساختن حقایق بود، پدید آوردند.
علاوه ، ((شورا)) مردم را نسبت به خود عثمان جسور کرد و بذرهایی افشاند که بعد از قتل او حاصل داد و پیمان شکنان ، شورشیان و خوارج (ناکثین ، قاسطین و مارقین ) آن را درو کردند!
((جاحظ)) در کتاب ((عثمانیه )) چنانکه در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد اول ، صفحه ۶۲ آمده است - از معمر بن سلیمان تیمی از سعید بن مسیب از عبداللّه عباس روایت می کند که گفت : شنیدم عمر بن خطاب به اصحاب شورا می گفت : ((اگر شما درست همکاری کنید و یکدیگر را یاری دهید، می توانید میوه خلافت را خود و اولادتان بخورید. و چنانچه نسبت به هم رشک ببرید و از فعالیت باز ایستید و پشت به این نعمت بزرگ کنید و به جان هم بیفتید، معاویة بن ابی سفیان بر شما چیره خواهد شد. معاویه در آن روز از جانب عمر حکمران شام بود)).
پوشیده نیست که عمر در این سخن ، معاویه را با تردستی نامزد خلافت می کند، و با نیرنگ و افسون ، عملاً و لساناً او را به این فکر می اندازد!
با اینکه اصولاً گردش محور خلافت از عمر به طرف عثمان کافی بود که بعد از عثمان ، معاویه خلیفه شود. به همین جهت هم عمر کار شورا را طوری ترتیب داد که نتیجه آن خلافت بود.
باری ! هنوز عثمان نمرده بود که این پنج نفر با علی - علیه السّلام - از در مخالفت در آمدند و به دنبال آن اقدام به جنگ نمودند. به این هم اکتفا نشد تا جایی که معاویه سر بلند کرد و به طمع خلافت افتاد.
عمر خود هنگامی که وصیت به تشکیل شورا می کرد به عثمان گفت : چنان می بینم که وقتی قریش خلافت را به تو سپردند، بنی امیه و اولاد معیط را برگردن مردم سوار کنی و بیت المال مسلمین را در اختیار ایشان بگذاری ، و گرگان عرب به تو هجوم برده ، در بستر به قتلت برسانند. به خدا قسم ! اگر این کار را کردند چنین عکس العملی خواهند دید. و چنانچه تو این کار را کردی ، بنی امیه و بنی معیط نیز چنان خواهند کرد. سپس پیشانی عثمان را گرفت و گفت : وقتی چنین شد، سخن مرا به یاد آور که گفتم چنین خواهد شد.
ابن ابی الحدید بعد از نقل این خبر(۵۹۱) می گوید: شیخ ما ابو عثمان جاحظ در کتاب عثمانیه و دیگران این خبر را در باب فراست عمر، نقل کرده اند.
نظر مؤ لّف درباره شورا
این معنا نظریه ما را در اینکه منظور عمر از خلافت عثمان ، مهیا ساختن زمینه برای خلافت معاویه بوده است ، ثابت می کند. عمر می دانست که عثمان کشته می شود و راه همواری برای معاویه گشوده می گردد تا او را به خلافت برساند.بلکه خلافت عثمان (۵۹۲) به تنهایی راهی برای وصول معاویه به خلافت بود.
چیزی که باعث کمال تعجب است ، دستور عمر برای کشتن شش نفر اعضای شورا است که خود، آنها را نامزد نمود تا یکی را از میان خود خلیفه کنند. عجب ! عجب ! ما چطور قبول کنیم یا برای عمر جایز بدانیم که وی این حق را به خود بدهد که اگر شش نفر اعضای شورا ظرف سه روز بعد از وفات او کار خود را تمام نکردند، گردن آنها را بزنند!!
حقیقت و واقع این است که عمر با کمال آسایش وجدان و با اطمینان کامل به اینکه این کار عملی خواهد بود، دستور قتل آنها را صادر کرد و سفارش لازم را به ابو طلحه انصاری و نفرات آنها نمود. و بر آنها و صهیب سخت گرفت که باید این کار عملی شود. مسلمانان هم دیدند و شنیدند، نه کسی از آنها اعتراض کرد و نه کسی ناراحت شد!
والمسلمون بمنظر و بمسمع
لا منکر منهم و لا متنجع
این نقشه کامل خلیفه بود که وقتی می خواست بمیرد، آن را روشن ساخت تا به مقصود خود برسد. او از هر کس دیگری بهتر مقام صحبت این شش نفر را با پیغمبر می شناخت . و گواه بود که وقتی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از دنیا رفت ، از آنان خشنود بود! با این فرق که در میان این شش نفر، کسی وجود داشت که برادر پیغمبر و بازوی آن حضرت و نسبت به وی همچون هارون نسبت به موسی بود. جز اینکه او پیغمبر نبود، ولی وزیر و جانشین پیغمبر و پدر دو نواده پیغمبر و در جنگ بدر و احد و حنین حضور داشت . وکسی بود که همه دانشهای قرآن در نزد وی بود ((مَن عِندَهُ عِلمُ الْکِتاب )).
عمر می توانست تنها بخاطر اهمیت و احترام علی - علیه السّلام - از قتل بقیه شش نفر هم صرفنظر کند، می توانست که اصلاً چنین وصیتی نکند و بگذارد پس از وی ، خود افراد امت ، شورا کنند و هر کس را که خواستند بر خود امیر نمایند. در آن هنگام او در سخن خود که : ((نمی توانم در زمان حیات و مرگ ، بار خلافت را تحمل کنم ))، صریح و صادق بود.
یا اینکه مانند ابوبکر که وصیت به او نمود، او هم وصیت کند که یقیناً پس ‍ از وی عثمان خلیفه است ؛ زیرا او کار شورا را طوری ترتیب داد که در هر صورت ، به خلافت عثمان بینجامد، چون ترجیح دادن عبدالرحمن بر پنج نفر دیگر، جز این نبود که می دانست او عثمان را روی کار می آورد و سعد وقاص هم هرگز با عبدالرحمن مخالفت نخواهد کرد.
مردم هم از نقشه خلیفه خود اطلاع داشتند، هر چند عقیده دارند که عمر موضوع را به عهده مردم گذاشت و گفت : من نمی توانم در حیات و مرگ خود آن را تحمل کنم !
نظر مسلمانان در این باره چیست ؟ اگر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می شنید که عمر به ابو طلحه امر می کند و می گوید: اگر پنج نفر آنها توافق کردند و یک نفر امتناع ورزید، با شمشیر سرش را از تن جدا کن ! و چنانچه چهار نفر اتفاق نمودند و دو نفر ابا کرد، آن دو نفر را گردن بزن ! و اگر دو دسته سه نفری شدند، خلیفه در آن دسته ای است که عبدالرحمن بن عوف در میان آنهاست و سه نفر دیگر، اگر مخالفت کردند گردنشان را بزن ! و چنانچه سه روز از مرگ من گذشت و شش نفر درباره یک نفر توافق نکردند، گردن هر شش نفر را بزن ؟
ای مسلمانان پاسخ دهید! و در فتوایی که می دهید آزاد مرد باشید. و انّا للّه و انّا الیه راجعون . --------------------------- ۷۲ - نماز عثمان در سفر


نماز چهار رکعتی در سفر، قصر می شود و دو رکعت است ؛ خواه این کوتاه شدن نماز سفر، در حال خوف یا در حال امن باشد. مشروعیت نماز قصر به دلیل کتاب و سنت و اجماع مسلمین ثابت شده است ؛ قال اللّه تعالی : ((وَ اِذا ضَرَبْتُمْ فِی الاْ رْضِ فَلَیْسَ عَلَیکُمْ جُناحٌ اَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ اِنْ خِفْتُمْ اَنْ یَفْتِنَکُمُ الَّذینَ کَفَرُوا))(۵۹۶) ؛
یعنی : ((هرگاه راه سپردید، گناه ندارید که نماز را کوتاه کنید، اگر ترسیدید که کافران شما را تعقیب کنند)).
از یعلی بن امیه روایت است که گفت : به عمر گفتم : با اینکه ما امنیت داریم چرا نماز را قصر کنیم ؟
عمر گفت : من هم از آنچه باعث تعجب تو شده است ، در شگفت شدم و از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - سؤ ال کردم . پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((نماز قصر صدقه ای است که خداوند به شما ارزانی داشته است ، صدقه خدا را بپذیرید)).
مسلم ، آن را در صحیح خود، جلد اوّل ، صفحه ۲۵۸ (کتاب صلاة المسافر و قصرها) آورده است . و نیز مسلم در همان باب ، صفحه ۲۵۹ از عبداللّه عمر روایت می کند که من در هر سفری با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بودم ، در نمازهای چهار رکعتی ، تا زنده بود، زاید بر دو رکعت ، نماز نخواند. با ابوبکر هم در سفرها بودم او نیز بیش از دو رکعت نخواند، با عمر هم مصاحب بودم ، او نیز چیزی بر دو رکعت نیفزود. با عثمان هم همسفر بودم او نیز چیزی بر دو رکعت اضافه نکرد(۵۹۷) . خداوند می فرماید: ((لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ))(۵۹۸) .
ابن أ بی شیبه روایت کرده است که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((بهترین امت من کسانی هستند که گواهی می دهند خدایی جز خدای یگانه نیست ، و محمّد پیغمبر خداست ، و کسانی که وقتی کاری نیکو می کنند، شاد می شوند، و چون بدی نمایند، آمرزش می خواهند، و هرگاه مسافرت کنند، نماز خود (چهار رکعت ) را کوتاه نمایند)).
و از انس بن مالک به نقل بخاری و مسلم در صحیح خود روایت است که گفت : با پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - از مدینه به مکه رفتم ، هر چهار رکعت را دو رکعت خواند تا به مدینه برگشتیم .
و نیز بخاری در صحیح (۵۹۹) از ابن عباس روایت می کند که گفت : ((پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - نوزده روز در مکه اقامت نمود و نماز را قصر می خواند...)).
مؤ لف :
علت اینکه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در این نوزده روز نماز را قصر می خواند، این بود که نیت اقامه نداشت .
همچنین مسلم در کتاب صحیح خود روایت می کند که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - بعد از هجرت با اهل مکه نماز می گزارد و امامت می کرد و در نمازهای چهار رکعتی در سر دو رکعت اول ، سلام می داد، و قبلاً به مردم مکه می فرمود: شما نماز را تمام کنید؛ زیرا من و همراهانم ، مسافر هستیم .
انس بن مالک می گوید: نماز ظهر را با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در مدینه چهار رکعت خواندم ، و در ذوالحلیفه نماز عصر را پشت سر حضرت ، دو رکعت گزاردم (۶۰۰) .
مؤ لف :
آیه محکم قرآنی ، دلالت دارد که در زمان خوف مسافر، باید نماز چهار رکعتی را دو رکعت بخواند. نصوص بعدی که نقل کردیم ، دلالت دارد که مطلقاً باید چهار رکعتیها را در مسافرت ، دو رکعت خواند. اجماع امت اسلام نیز چنین است و جز عثمان و عایشه که به تواتر رسیده است که نماز چهار رکعتی را در سفر تمام می خواندند! مخالفی پیدا نشده است .
این نخستین موضوعی بود که مردم به عثمان ! اعتراض کردند، و مورخان آن را از حوادث سال ۲۹ هجری شمرده اند(۶۰۱) . و روایات بسیاری هم بر آن دلالت دارد.
از جمله بخاری و مسلم در صحیح خود از عبداللّه عمر روایت می کنند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در ((منی )) دو رکعت خواند. ابوبکر و عمر هم دو رکعت خواندند، عثمان نیز در اوایل خلافتش ، دو رکعت می خواند، ولی بعدها چهار رکعت خواند!...
نیز بخاری ومسلم از عبدالرحمن بن یزید روایت می کنند که گفت :عثمان بن عفّان در ((منی )) با ما نماز را چهار رکعت خواند. وقتی موضوع را به عبداللّه مسعود خبر دادند گفت : ((انّا للّه و انّا الیه راجعون ))! سپس گفت : من با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در ((منی )) دو رکعت خواندم و با ابوبکر نیز دو رکعت خواندم و با عمر هم در منی دو رکعت خواندم . کاش ! از این چهار رکعت هم حظّی می بردم !
و نیز بخاری و مسلم از حارثة بن وهب خزاعی روایت می کنند که گفت : پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در مکه ، در میان آن همه مردم که ایمان آورده بودند با ما نماز خواند و نمازش دو رکعت بود.
مسلم از چند طریق از زهری از عروه از عایشه روایت می کند که وقتی نماز واجب شد، دو رکعت بود. نماز سفر به همین گونه ماند و نماز حضر کامل شد.
زهری می گوید به عروه گفتم : پس چرا عایشه در سفر تمام می خواند.
عروه گفت : او اجتهاد می کند چنانکه عثمان نیز اجتهاد نمود(۶۰۲) .
مؤ لف :
وقتی فاضل نووی در شرح صحیح مسلم به این حدیث می رسد، می گوید؛ علما در تأ ویل و اجتهاد عایشه و عثمان اختلاف نموده اند و گفته اند: عثمان امیرالمؤ منین ! و عایشه ام المؤ منین است ! گویی هر دو در منازل خود نماز می گزارند!
سپس می گوید: محققین این را رد کرده اند؛ زیرا پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از آنها سزاوارتر بود. همچنین ابوبکر و عمر.
بعضی هم گویند: عثمان در مکه با خانواده خود بود.
این را هم رد کرده اند؛ چون پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - با زنانش ‍ مسافرت می کرد و نمازش قصر بود.
بعضی هم گفته اند: بخاطر اعرابی که در حضر بودند، عایشه و عثمان نماز را تمام می خواندند تا مبادا آنها تصور کنند که نماز در حضر و سفر مطلقاً قصر است !
این را هم رد کرده اند؛ چون این معنا در زمان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم بود، و اشتهار نماز در عصر عثمان بیش از زمان پیغمبر بود.
و گویند علت تمام خوانندن نماز این بود که عثمان و عایشه بعد از حج ، در مکه نیت اقامه کرده بودند!
این را هم باطل دانسته اند، به دلیل اینکه : اقامت در مکه برای مهاجرین بیش از سه روز حرام بوده است .
و گفته اند: عثمان زمینی در ((منی )) داشت .
این را هم مردود دانسته اند؛ زیرا این معنا مقتضی اتمام و اقامه نیست .
سپس نووی می گوید: حق این است که عثمان و عایشه قصر و اتمام را جایز می دانستند، و آنها یکی از دو جایز را گرفتند.
مؤ لف : حق این است که مخالفت عثمان و عایشه با نصوص شرعی ، منحصر به این موارد نبوده است ، بخصوص که این مسئله چیزی نیست که محرمات الهی هتک شود و خونها ریخته گردد و مال و ناموس کسی مانند سایر مواردی که عثمان و عایشه ، تأ ویل و اجتهاد کردند، مباح گردد. بنابراین ، این مورد نسبت به سایر مواردی که امیرالمؤ منین عثمان و ام المؤ منین عایشه اجتهاد کردند مهم نیست !
از جمله روایاتی که حافظان آثار در این موضوع نقل کرده اند، روایتی است که احمد حنبل از حدیث معاویه از عبادبن عبداللّه زبیر نقل می کند(۶۰۳) که گفت : وقتی معاویه به حج آمد، ما هم با وی به مکه آمدیم . معاویه نماز ظهر را با ما دو رکعت خواند، ولی عثمان وقتی نماز را تمام می خواند و به مکه می آمد، ظهر، عصر و عشا را هر کدام چهار رکعت می گزارد. و چون به منی می آمد در آنجا و در عرفات نماز را تمام می خواند. به همین جهت وقتی معاویه با ما ظهر را دو رکعت خواند، مروان حکم و عمرو بن عثمان پیش او رفتند و گفتند: هیچکس بقدر تو به پسر عمویت (عثمان ) زیان نرساند.
معاویه گفت : چه زیانی ؟
گفتند: مگر نمی دانی که او در سفر نماز را تمام می خواند؟
معاویه گفت : وای بر شما! مگر واقع مطلب غیر از چیزی است که من انجام دادم . من ظهر و عصر را با پیغمبر و ابوبکر و عمر قصر خواندم .
آنها گفتند: ولی پسر عمویت عثمان آن را تمام می خواند و مخالفت تو با او برای وی عیب است !
معاویه هم رفت و نماز عصر را چهار رکعت خواند(۶۰۴) ولی ظهر را دو رکعت خوانده بود. --------------------------- ۷۴ - ازدواج رسول خدا (ص)با اسماء جونیه


حافظان اخبار به سلسله سند از حمزة بن ابی اسید ساعدی ، روایت کرده اند که وی از پدرش - که در جنگ بدر شرکت داشت - روایت نموده که گفت : پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - اسماء دختر نعمان جونیه را به همسری خود در آورد و مرا فرستاد که او را بیاورم .
حفصه به عایشه گفت :تو برای او حنا ببند!ومن او را آرایش می کنم !همینطور هم کردند. سپس یکی از آنها به وی گفت : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - خوشحال می شود که وقتی زن بر او وارد گردد بگوید: از تو به خدا پناه می برم !
همین که اسماء بر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - وارد گردید و درب اتاق بسته شد و حضرت پرده را کشید و دست به طرف او برد، اسماء گفت : ((اعوذ باللّه منک ؛ یعنی : از تو به خدا پناه می برم !)) پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم آستین خود را جلو صورت خود گرفت و آن را پوشاند و سه بار فرمود: به خدا پناه بردم ! سپس از اتاق بیرون آمد و به ابو اسید فرمود: ای ابو اسید! او را به کسانش برگردان و دو پیراهن کرباسی به او تسلیم کن و طلاقش بده .
اسماء بعد از این ماجرا، پیوسته می گفت : این زن سنگدل مرا فریب داد.
عبداللّه عمر گفت : هشام بن محمد می گفت : زهیر بن معاویه جعفی روایت کرد که اسماء از (این ) غصه مُرد!(۶۰۶) . --------------------------- ۷۶ - روز مغافیر


در این باره کافی است که آنچه بخاری در تفسیر سوره تحریم ، آیه ۱۳۶ در جلد سوم صحیح نقل می کند، به اختصار بیاوریم (۶۰۷) . عایشه می گوید: پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - عسلی را نزد زینب دختر جحش (دختر عمه پیغمبر و یکی از همسران حضرت ) می نوشید و نزد وی بسر می برد. من و حفصه (دختر عمر) توطئه چیدیم که هر کدام از ما زودتر بر زینب وارد شد به پیغمبر بگوییم : ((مغافیر))(۶۰۸) خورده ای ؟
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: نه ، ولی عسل می نوشیدم ! --------------------------- ۷۷ - تبانی حفصه و عایشه بر ضدّ پیغمبر(ص)


خداوند متعال می فرماید: ((وَ اِنْ تَظاهَرا عَلَیْهِ فَاِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلیهُ وَ جِبْریلُ وَ صالِ-حُ الْمُؤْمِنینَ وَالْمَلائِکَةُ بَعْدَ ذلِکَ ظَهیرٌ))(۶۰۹) ؛
یعنی : ((اگر بر ضد او (پیغمبر) همدستی کنید (شما دو نفر عایشه و حفصه ) خدا و جبرئیل و مؤ منین شایسته نگهدار اویند، و بعد از آن ، فرشتگان مددکار او می باشند)).
و در آیه بعد می فرماید: ((عَسی رَبُّهُ اِنْ طَلَّقَکُنَّ اَنْ یُبْدِلَهُ اَزْواجاً خَیْراً مِنْکُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ))(۶۱۰) ؛
یعنی : ((اگر شما را طلاق دهد، شاید خدایش همسران بهتر از شما ((مسلمان و با ایمان )) به وی عوض بدهد)).
بخاری در تفسیر این آیه در صحیح خود از عبید بن حنین و او از ابن عباس روایت می کند که گفت : یک سال بود که می خواستم از عمر خطاب راجع به آیه ای سؤ ال کنم ، اما از هیبت او نتوانستم آن را بپرسم ، تا اینکه وقتی به قصد حج از مدینه خارج شد، من نیز با او بودم ، هنگام مراجعت در میان راه از وی پرسیدم : آن دو زنی که جزء زنان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بودند و خداوند می فرماید بر ضدّ حضرت همدستی کردند، چه کسانی بودند؟
عمر گفت : آنان حفصه و عایشه بودند!
این حدیث طولانی است . به صحیح بخاری ، جلد سوم ، صفحه ۱۳۶ و به طریقی در صفحه ۱۳۷ مراجعه کنید. سپس در آیه شریفه دقت نمایید تا بدانید که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - چگونه گرفتار این دو زن بود، و ا ینان که می باید به دفاع از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - برخیزند، در زمان حیات پیغمبر و بعد از آن حضرت چه رفتاری نمودند. --------------------------- ۷۹ - توجه به یک نکته مهم


خداوند متعال در آخر سوره تحریم - که این ماجرا در آن آمده است - می فرماید: ((خدا مثل زده است برای کسانی که کافر شدند به زن نوح و زن لوط که همسران دو تن از بندگان شایسته ما بودند، و اینان نسبت به شوهران خود خیانت ورزیدند(۶۱۲) و از ناحیه آنها، از خداوند متعال بهره ای نبردند و به آنها گفته شد: با اهل آتش به آتش درآیید. و خدا مثل می زند برای کسانی که ایمان آوردند، به همسر فرعون که گفت : خدایا! برای من نزد خودت ، خانه ای در بهشت بنا کن ))(۶۱۳) .
این دو مثلی است که خداوند در همان سوره تحریم برای عایشه و حفصه زده است تا آنها را بیم دهد و بدانند که زن پیغمبر بودن به تنهایی به حال آنان ، نه سودمند است و نه زیانبخش ، بلکه سود و زیان انسان به علم و ایمان او بستگی دارد. --------------------------- ۸۱ - اعتراض به شکایت پیغمبر (ص)


مورّخان و محدّثان با سلسله سند از عایشه روایت کرده اند که گفت : پیغمبر از من به پدرم ابوبکر شکایت نمود.
من گفتم : یا رسول اللّه ! اعتدال را رعایت کن ! پدرم ابوبکر چنان سیلی به صورتم زد که از بینی ام خون جاری شد و گفت : به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می گویی : اعتدال را رعایت کند؟!
این روایت را اصحاب مسانید از عایشه نقل کرده اند. در کنز العمال ، صفحه ۱۱۶، به شماره ۱۰۲۰ و احیاء العلوم غزالی ، جلد دوم ، صفحه ۳۵. و همچنین در کتاب ((مکاشفة القلوب )) باب ۹۴، صفحه ۲۳۸ آمده است . --------------------------- ۸۳ - نکوهش از عثمان و امر به قتل وی


این مطلبی است که جای تردید برای هیچیک از مورّخان ، سیره نویسان و محدّثان نگذاشته است . همه می دانند که عایشه از عثمان مذمت کرد و بد گفت و امر کرد تا او را به قتل برسانند. روایات راجع به این موضوع در تمام مسانید و کتب سنن آمده و به عنوان ارسال مسلم نقل شده است .
ابن ابی الحدید در شرح خطبه حضرت علی - علیه السّلام - که می فرماید: ((ای مردم ! زنان ، ایمانی ناقص دارند)) می گوید: هر کس در سیره و تاریخ ، کتاب نوشته ، گفته است : دشمنی عایشه نسبت به عثمان از هر کس بیشتر بود. تا جایی که روزی یکی از لباسهای پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را در آورد و در خانه اش برافراشت و به هر کس که وارد می شد می گفت : این پیراهن پیغمبر است که هنوز پوسیده نشده که عثمان سنت او را پوساند!(۶۱۴) .
سپس ابن ابی الحدید می گوید: نخستین کسی که عثمان را ((نعثل ))(۶۱۵) خطاب کرد، عایشه بود که می گفت : نعثل را بکشید، خدا او را بکشد.
مدائنی در کتاب ((الجمل )) می نویسد: وقتی که عثمان کشته شد، عایشه در مکه بود. وقتی خبر قتل عثمان را به وی دادند، عایشه تردید نداشت که خلیفه طلحه خواهد بود. پس گفت : مرگ بر نعثل !
وقتی عثمان کشته شد طلحه کلیدهای بیت المال را برداشت . اشیاء نفیسی هم که در خانه او بود، همه را ضبط کرد. وقتی دید که خلیفه نمی شود، آن را به علی - علیه السّلام - تحویل داد.
ابو مخنف در تاریخ خود می نویسد: هنگامی که خبر قتل عثمان را در مکه به عایشه دادند، بسرعت روی به مدینه نهاد تا کار خلافت (پسر دائیش ) طلحه را روبراه کند. او در راه می گفت : صحابه دیده اند که طلحه لیاقت خلافت را دارد.
قیس بن ابی حازم روایت کرده است : در آن سال که عثمان کشته شد، وی با عایشه به حج رفته بود. در میان راه شنید که می گفت : طلحه ! شتاب کن ! و چون از عثمان نام می بردند، می گفت : خدا او را دور گرداند.
به روایتی ، وقتی شنید عثمان کشته شده ، گفت : خدا او را دور گرداند، گناهش او را به کشتن داد. خدا هم او را به عملش سپرد.
و می گفت : ای جماعت قریش ! از مرگ عثمان ناراحت نباشید. تنها کسی که شایستگی خلافت را دارد ((طلحه )) است . همین که خبر بیعت کردن مهاجران و انصار با علی - علیه السّلام - به او دادند، گفت : مردم هلاک شدند! هلاک شدند!! دیگر هرگز خلافت به اولاد ((تیم )) برنمی گردد.
بزودی خواننده از گفتار و کردار عایشه پیرامون قتل عثمان و بیعت علی - علیه السّلام - خواهد دید که همگی بر خلاف شریعت اسلام و نصوص ‍ صریحه آن ، کتاب و سنت و ادله قطعی ، عقلی ونقلی است . --------------------------- ۸۴ - احادیث عایشه از رسول خدا (ص)


احادیثی که عایشه از پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - نقل کرده است بقدری زیاد است که به هیچوجه نمی تواند درست باشد! از جمله حدیثی است که بخاری و دیگران در کتب صحیح خود نوشته اند که عایشه گفت : اولین مرتبه ای که به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - وحی شد، رؤ یای صالحه بود، چون هر خوابی که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می دید مثل صبح صادق روشن بود. سپس به گوشه گیری تمایل پیدا کرد و در ((غار حرا)) خلوت می کرد. در آنجا بود که فرشته وحی بر وی نازل گردید و گفت : بخوان . پیغمبر گفت : نمی توانم بخوانم . پس مرا گرفت و فشرد، سپس رها کرد و گفت : بخوان ! گفتم نمی توانم بخوانم . باز مرا گرفت و فشار داد و رها کرد وگفت : بخوان به نام خدایت که آفرید. خدایی که انسان را از نطفه آفرید. بخوان که خدایت بزرگ است .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از آنجا برگشت و سخت مضطرب بود! بر زوجه اش خدیجه دختر خویلد وارد شد وگفت : مرا بپوشانید، بپوشانید.
حضرت را پوشاندند، وقتی جریان را برای خدیجه نقل کرد، فرمود: از سرنوشت خودم هراسانم !
خدیجه گفت : نه ، هراسان نباش ، تو نسبت به خویشان نیکی می کنی و متوجه همه هستی ، ضعیف نواز و بردباری .
عایشه گوید: خدیجه پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - را نزد پسر عمش ((ورقة بن نوفل )) برد که نصرانی شده بود و کتاب دینی عبری را می نوشت و قسمتی از انجیل را نوشته بود. وی پیری کهنسال بود که در آخر، نابینا شده بود. او به خدیجه گفت : این همان فرشته ای است که بر موسی نازل شد. کاش در اوان جوانی بودم ؟! کاش وقتی که او قوم تو را از بت پرستی بیرون می آورد، من زنده بودم ...))(۶۱۶) .
تذکرات مؤ لف پیرامون حدیث بعثت
می بینید که صریحاً می گوید: پیغمبر - العیاذ باللّه - بعد از همه این حرفها هنوز در امر نبوت و فرشته بعد از آنکه بر وی فرود آمده و درباره قرآن بعد از نزول بر او، شک دارد. و از بیم و هراسی که پیدا کرده ، نیاز به زوجه اش داشت که او را تشجیع کند و محتاج ورقة بن نوفل غمگین نابینای جاهلی مسیحی شده بود که قدم او را راسخ کند و دلش را از اضطراب در آورد! و او را ا ز آینده اش خبر دهد که قوم را به راه می آورد. همه اینها جزء محالات به شمار می رود و نسبت آن به رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - ممنوع است (۶۱۷) .
ما درباره اینکه فرشته وحی ، پیغمبر را گرفت و دو بار فشرد، تا خودش ‍ را بگیرد و دلش را تکان داده و بر مشاعرش بیم دهد، دقت نمودیم ، و علتی که شایسته ذات حق و فرشتگان الهی و پیغمبران او باشد، در این کارها نیافتیم . بویژه که تمام اینها برای خاتم انبیاء است !! چون درباره سایر انبیاء نقل نشده که در آغاز وحی چنین صحنه هایی داشته اند. چنانکه بعضی از شارحان این حدیث از صحیح بخاری متذکر شده اند(۶۱۸) .
ما بر این گفتگویی که میان فرشته و پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - به مقتضای این حدیث نحیف ، جریان یافته است ، واقف شدیم و دیدیم که پیغمبر از فهم منظور فرشته در مکلف ساختن وی به قرائت ، خیلی بدور است . چون به او می گوید: ((بخوان )). پیغمبر پاسخ می دهد که نمی توانم بخوانم !
مقصود فرشته این است که آنچه را که او تلاوت می کند بخواند، ولی پیغمبر این طور فهمید که می گوید: چیزی را بخوان در صورتی که او نمی توانست بخواند. گویی - العیاذ باللّه - پیغمبر تصور کرد که فرشته او را تکلیف به چیزی می کند که مقدورش نیست . و همه اینها نیز از ساحت پیغمبر دور و محال است .
تردیدی نیست که محتوای این حدیث ، ضلالت و گمراهی است . آیا شایسته پیغمبر است که از حساب فرشته سر در نیاورد؟ یا شایسته است که فرشته از ادای آنچه خداوند وحی کرده است ، ناتوان باشد؟!
بنابراین ، حدیث از لحاظ متن و سند باطل است . کافی است که خواننده بداند که حدیث هم مرسل و بدون سلسله سند است ، به دلیل اینکه از اموری خبر می دهد که چند سال قبل از ولادت عایشه روی داده است ؛ زیرا عایشه حداقل چهار سال بعد از بعثت متولد شده است . پس او چه خبری از مبدأ وحی داشت . و او کجا در موقع نزول فرشته در غار حرا پهلوی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بود؟!
اگر گفته شود: چه مانع دارد که عایشه حدیث خود را به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - مستند کند؟ او از کسی شنیده است که در مبدأ وحی حاضر بوده است .
می گوییم : مانعی ندارد، ولی این حدیث به این صورت حجت نیست و موصوف به صحت نمی باشد. فقط می تواند مرسل و بلاسند باشد، تا هنگامی که شخصی را که عایشه از او شنیده است بشناسیم و عدالت وی برای ما محرز گردد؛ زیرا منافقین در زمان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - رو به فزونی گذارده بودند، افرادی در میان ایشان بوده اند که نفاق آنها بر عایشه پوشیده مانده است ، بلکه بر خود پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم ((وَ مِنْ اَهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدُّوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ))(۶۱۹) .
قرآن کریم گواه است که منافقان در عصر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فراوان بوده اند. برادران ما اهل سنت نیز در این خصوص با ما توافق دارند، ولی می گویند: صحابه بعد از پیغمبر همگی عادل هستند. وجود پیغمبر در بین ایشان موجب پدید آمدن نفاق منافقین آنها بود، ولی وقتی به جهان باقی شتافت ، و وحی قطع شد، اسلام منافقین بهبود یافت ؟! و ایمانشان کامل شد! بنابراین آنها همگی بدون استثنا عادل و مجتهد بودند! و نباید از آنچه می کردند، سؤ ال شوند! هر چند با نصوص مخالفت ورزیدند! و محکمات آن را نقض کنند!! این حدیث عایشه ، نماینده سایر احادیث مرسل او نیز هست . (یا لیت قومی یعلمون ) ولی ای کاش ‍ مسلمانان پی می بردند!! --------------------------- فصل پنجم(۸۶ - سرپیچی خالد از فرمان پیغمبر(ص))


فصل پنجم : اجتهادات خالد بن ولید در مقابل نصّ صریح قرآن و سنّت نبوی (ص )
یکی از مواردی که خالدبن ولید در مقابل نصّ، اجتهاد نمود، در روز فتح مکه بود. در فتح مکه ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - خالد را از جنگ و کشتار، منع فرمود. چنانکه مورّخان و سیره نویسان تصریح کرده اند. و محدّثان موثّق با اسناد صحیح خود، روایت نموده اند.
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آن روز به خالد و زبیر فرمود: ((جز با کسی که با شما وارد جنگ می شود، جنگ و خونریزی نکنید))، ولی با این وصف ، خالد بیست و چند مرد از قریش و چهار نفر از ((هذیل )) را کُشت . پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - وارد مکه شد، دید زنی را کشته اند. از حنظله کاتب پرسید چه کسی او را کشته است ؟
حنظله گفت : خالدبن ولید.
حضرت به وی دستور داد خالد را ملاقات کند و از کشتن زنان و کودکان و مزدوران برحذر دارد. تا آخر داستان که می توانید در کتاب ((عبقریة عمر)) تأ لیف عباس محمود عقاد در صفحه ۲۶۶ بخوانید. --------------------------- فصل ششم(۸۸ - معاویه و الحاق ((زیاد)) به ابوسفیان !)


فصل ششم : اجتهادات معاویة بن ابی سفیان درمقابل نصّ صریح قرآن و سنّت نبوی (ص )
معاویه مدعی شد که پدرش ابوسفیان در زمان جاهلیت با ((سمیه )) مادر زیاد که زن ((عبید)) بود، همبستر شد، و((سمیه )) از وی باردار گردید و ((زیاد)) را آورد! معاویه دعوی خود را مستند به شهادت ابو مریم شرابفروش و قوّاد زمان جاهلیت می نمود. چنانکه در مختصر ابن شحنه آمده است (۶۶۶) . با اینکه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((الولد للفراش وللعاهر الحجر؛ یعنی : فرزندان را باید منسوب به بستر پدر دانست ، و زناکار را به سنگ حوالت داد)).
و بخاری از پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - روایت کرده است که فرمود: ((هر کس عملی انجام دهد که دلیلی از ما بر آن نباشد، مردود است ))(۶۶۷) .
خداوند نیز می فرماید: ((اُدْعُوهُمْ لاَِّبائِهِمْ هُوَ اَقْسَطُ عِنْدَاللّهِ))(۶۶۸) ؛
یعنی : ((پسر خواندگان را به نام پدرانشان بخوانید، این نزد خدا منصفانه تر است )).
عمل معاویه در ملحق ساختن زیاد به پدرش ابو سفیان ، نخستین عمل جاهلی بود که علناً در اسلام انجام گرفت ! همه حضّار نیز به وی اعتراض ‍ کردند، ولی معاویه اعتنا نکرد و اهمیتی به آن نداد. او هر وقت کسی را که ((زیاد)) را به ابو سفیان نسبت نمی داد، خشمگین می شد. به همین جهت یکی از همسرانش گفت :
اتغضب ان یقال ابوک عف
و ترضی ان یقال ابوک زانی
یعنی : (( آیا خشمناک می شوی که بگویند پدرت پاکدامن بود و خشنود هستی که بگویند پدرت زناکار است ؟!)). --------------------------- ۹۰ - مظالم معاویه در یمن


معاویه ((بسر بن ارطاة )) را در سال چهلم هجرت به یمن فرستاد تا در آنجا دست به ظلم و فساد بزند. حکمران یمن از جانب امیرالمؤ منین ، پسر عمش عبیداللّه بن عباس بود. اهالی یمن همگی از شیعیان با اخلاص آن حضرت بودند. ((بسر بن ارطاة )) مانند فرعون با آنها رفتار کرد که بچه ها را می کشت و زنان را اسیر می کرد. این دستوری بود که معاویه به او داده بود.
مراجعه کنید به تواریخ مربوط به این جنایت که در آن سال در یمن روی داد، تا پی به میزان فجایع معاویه ببرید، و بدانید که چگونه پسران با صفا را کشتند و اطفال شیرخوار را سر بریدند، و اموال را به غارت بردند و زنان را اسیر کردند!
چه کسی می تواند جنایت ((بسر)) را نسبت به زنان قبیله همدان (به جرم دوستی با خاندان نبوت ) را فراموش کند؟ چنانکه در ((استیعاب )) می نویسد: ((بسر)) آنها را اسیر کرد و واداشت که در بازار مشتریان آنان را خریداری کنند! لباس آنها را بالا می زد و هر کدام که ساق پایشان بزرگتر بود به همین جهت خریداری می شد!!!
ابن عبدالبر می نویسد: ((اینان نخستین زنانی بودند که در اسلام اسیر شدند)).
نمی دانم این جنایت ، دردناکتر بود، یا جنایتی که نسبت به اطفال عبیداللّه ابن عباس مرتکب شد. گفتیم عبیداللّه والی یمن بود. او از پیش ((بسر)) گریخت . عبیداللّه بن عبدالمدان حارثی را - که جد مادری بچه ها بود - به جای خود منصوب داشت .
((بسر)) عبیداللّه را در میان هزاران نفر از مسلمانان پاکسرشت کشت . پسر او را نیز به قتل رسانید. سپس سراغ دو کودک خردسال عبیداللّه بن عباس را گرفت ، و سرانجام آنها را نزد مردی از کنانه در بادیه یافت .
ابن اثیر می نویسد: وقتی ((بسر)) خواست دو کودک مزبور را بکشد، مرد کنانی گفت : اینها اطفال خردسالند، و گناهی ندارند. اگر می خواهی آنها را بکشی مرا پیش از آنها به قتل برسان .
((بسر)) نخست مرد کنانی را کشت ، سپس بچه ها را جلو چشم مادرشان سر برید!!!(۶۷۸)
مادر بچه ها از این جنایت ، مبتلا به جنون شد. در موسم حج به مکه می آمد و اشعاری که در مرگ فجیع بچه های خود ساخته بود می خواند و می نالید!
به گفته ابن اثیر، وقتی بسر، بچه ها را به قتل رسانید، زنی از قبیله کنانه گفت : فلانی ! مردان را کشتی ، چرا این بچه ها را به قتل رساندی ؟! به خدا قسم ! اینها را در زمان جاهلیت نمی کشتند. به خدا ای پسر ارطاة ! کسی که به قدرت می رسد، طفل صغیر و پیرمرد سالخورده را نمی کشد... تا آخر داستان فجیع ((بسر)) که به تفصیل در کتاب ((فصول المهم )) آورده ایم (۶۷۹) . --------------------------- ۹۱ - کشتن بندگان شایسته خدا


برای نشان دادن ظلم و ستم معاویه کافی است که او امام حسن - علیه السّلام - را که در عصر خود سرور خاندان پیغمبر و بعد از پدرش امام اهل بیت بود، با سمّی که برای همسر آن حضرت ((جعده )) دختر اشعث بن قیس فرستاد، شهید کرد. روایات عترت طاهره در این خصوص متواتر است . و گروهی از مورّخان سنی نیز به آن اعتراف دارند.
ابن ابی الحدید(۶۸۰) از ابوالحسن مدائنی روایت می کند که وفات امام حسن مجتبی - علیه السّلام - در سال ۴۹ هجری روی داد. حضرت ، چهل روز بیمار بود، و سن مبارکش ۴۷ سال بود. معاویه سمّی برای جعده دختر اشعث بن قیس فرستاد و گفت : اگر حسن را کشتی ، صد هزار درهم به تو خواهم داد و تو را به عقد یزید در می آورم .
چون امام حسن - علیه السّلام - وفات یافت ، معاویه وجه را برای او فرستاد، ولی او را برای یزید،تزویج نکرد و گفت : ((می ترسم آنچه را که با حسن پسر پیغمبر انجام دادی با پسر من نیز انجام دهی !)).
و نیز مدائنی از حصین بن منذر قاشی (۶۸۱) روایت می کند که گفت : به خدا قسم ! معاویه آنچه را که در عهدنامه صلح با حسن متعهد شده بود، عمل نکرد. او ((حجر بن عدی )) و اصحاب او را به قتل رسانید، و برای پسرش یزید بیعت گرفت . و حسن را مسموم ساخت !!
ابوالفرج اصفهانی مروانی در کتاب ((مقاتل الطالبیین )) نوشته است : ((معاویه خواست برای پسرش یزید بیعت بگیرد. برای او در این خصوص چیزی مشکلتر از وجود حسن بن علی و سعد وقاص نبود. پس هر دو را مسموم کرد، و در اثر آن درگذشتند.
ابن عبدالبر در ((استیعاب )) در شرح حال امام حسن - علیه السّلام - از قتاده و ابوبکر بن حفص روایت می کند که : دختر اشعث بن قیس ، حسن بن علی را مسموم کرد. عده ای می گویند: این عمل او به تحریک معاویه بوده است .
همه می دانند که معاویه در نقطه ای از شام به نام ((مَرَج عذرا)) چگونه حجر ابن عدی کندی صحابی معروف و یاران او را به جرم اینکه علی - علیه السّلام - را لعن نکردند، به قتل رسانید. قتل آنها در سال ۵۱ هجری روی داد. تمام شخصیتهایی که در آن عصر بودند، صحابه ، تابعین و خردمندان بعد از آنها، این عمل معاویه را مورد نکوهش و اعتراض قرار دادند. عموم مورّخانی که حوادث آن سال را نوشته اند در این باره به تفصیل سخن گفته اند.
گمان نمی کنم خواننده ، بتواند قتل ((عمرو بن حمق خزاعی )) عابد پارسای مشهور را به وسیله معاویه فراموش کند. سر بریده ا و اولین سر بریده ای بود که در اسلام حمل شد.
((عمرو بن حمق )) از برگزیدگان صحابه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بود. و گناهی جز محبت به علی - علیه السّلام - نداشت ، چون علی - علیه السّلام - خدا و پیغمبر را دوست می داشت ، و خدا و پیغمبر هم او را دوست می داشتند.
معاویه اکتفا به کشتن دوستان خدا نکرد، بلکه نزدیکترین افراد و خواص ‍ خود را نیز کشت . او عبدالرحمن بن خالد بن ولید را که در صفین در رکاب او جنگ کرده بود و با وی بر دشمنی امیرالمؤ منین - علیه السّلام - پیمان بسته بود نیز به قتل رسانید! معاویه او را کشت تا مبادا مردم یزید را رها کنند و او را خلیفه نمایند. داستان او نزد مورّخان ، مشهور است و سیره نویسان نیز آن را نوشته اند(۶۸۲) . --------------------------- ۹۲ - اعمال معاویه و عمّال وی


اگر بخواهیم اعمالی را که او مرتکب شد و احکامی را که تغییر داد و حدودی را که تعطیل نمود شرح دهیم ، این مختصر گنجایش آن را ندارد. گنجایش ندارد که حوادث دردناک و جرایم بی شمار معاویة بن ابی سفیان را شرح دهد.
گنجایش ندارد که اعمال و جنایات عمّال وی امثال مغیرة بن شعبه ، عمرو عاص ، عمرو بن سعید، بسر بن ارطاة ، سمرة بن جندب ، مروان حکم ، ابن سمط، زیاد بن ابیه ، عبیداللّه زیاد، ولید بن عقبه ، و سایر جانیانی را که مرتکب اعمال ضد انسانی شدند و امت اسلام را با اباطیل ، مقهور کردند، و به عذاب کشیدند، فرزندان آنها را کشتند و زنانشان را به اسارت بردند، شرح دهد.
برای شرح این فجایع ، باید کتابها نوشت و دفترها سیاه کرد. شاید باز هم دفترها و کتابها از شروح اعمال معاویه و جنایات عمّال وی کم آید. خدا را شکر می کنیم که ما را از علاقه مندان به خاندان نبوت و دشمنان دشمنان ایشان قرار داد. --------------------------- ۹۳ - دشمنی معاویه با علی(ع)


کینه و دشمنی معاویه با علی - علیه السّلام - نزد عام وخاص و دوست و دشمن در سراسر گیتی مشهور و مسلم است . به طوری که آن دو را در حکم آدم و شیطان قرار داده است . اینک مقداری از احادیث نبوی راجع به حبّ و بغض علی - علیه السّلام - که در دیانت اسلام جزء متناقضین به شمار آمده است را نقل می کنیم :
به سلمان فارسی گفتند: چقدر به علی علاقه داری ؟ سلمان گفت : از پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - شنیدم که فرمود: ((هر کس علی را دوست بدارد، مرا دوست داشته است ، و هر کس علی را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است ))(۶۸۳) .
از عمار یاسر روایت شده است که گفت : شنیدم پیغمبر به علی - علیهما السّلام - می فرمود: ((یا علی ! خوشا به حال کسی که تو را دوست دارد و راستگو می داند، و بدا به حال کسی که تو را دشمن و دروغگو می داند)).
حاکم نیز این حدیث را آورده و گفته است : این حدیث دارای اسناد صحیح است ، ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکرده اند!؟(۶۸۴) .
و نیز حاکم از ابو سعید خدری نقل می کند که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((به خدایی که جان من در دست اوست ، هیچکس ما اهل بیت را دشمن نمی دارد مگر اینکه خدا او را در آتش دوزخ در آورد))(۶۸۵) .
سپس حاکم می گوید: این حدیث صحیح است ، ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکرده اند. ذهبی هم آن را آورده و حکم به صحت آن نموده است .
ابوذر غفاری می گوید: ((ما منافقین را نمی شناختیم مگر پس از آنکه آنها پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را تکذیب کردند، و از حضور در نمازها خودداری نمودند، و نسبت به علی - علیه السّلام - عداوت ورزیدند)).
حاکم نیز این حدیث را آورده و گفته است : با شرط مسلم صحیح است ، ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکرده اند(۶۸۶) .
ابن عباس می گوید: پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به علی نگاه کرد و فرمود: ((یا علی ! تو آقایی در دنیا و آقایی در آخرت ، دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست . دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست . وای بر آنکه بعد از من تو را دشمن بدارد!)).
حاکم نیشابوری آن را نقل کرده و گفته است : این حدیث به شرط بخاری و مسلم صحیح است ، ولی آنها آن را روایت نکرده اند(۶۸۷) . ذهبی نیز با همه سختگیری نسبت به راویان آن ، در تلخیص آن را نقل کرده است .
عمر بن شاس اسلمی - که در ((حدیبیه )) با پیغمبر بود - می گوید: با علی - علیه السّلام - به یمن رفتیم . در آنجا علی بر من سخت گرفت و من نیز ناراحت شدم . وقتی به مدینه آمدم در مسجد پیغمبر نزد همه کس از او شکایت نمودم تا اینکه این خبر به پیغمبر رسید. همین که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - مرا دید نگاهش را به من دوخت تا اینکه آمدم و نشستم . در آن موقع پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به من فرمود: ((ای عمرو! به خدا قسم ! مرا آزردی )).
گفتم : پناه به خدا می برم از اینکه تو را بیازام یا رسول اللّه !
فرمود: بله ، هر کس علی را بیازارد مرا آزرده است .
حاکم نیشابوری این حدیث را نقل کرده و گفته است : این حدیث دارای اسنادی صحیح است ، ولی بخاری و مسلم نقل نکرده اند(۶۸۸) . ذهبی هم اعتراف به صحت آن نموده ، چون آن را نقل کرده است .
و نیز ابوذر غفاری نقل می کند که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((یا علی ! هر کس از من جدا شود، از خدا جدا شده است ، و هر کس از تو جدا شود، از من جدا شده است )).
حاکم نیشابوری این حدیث را آورده و گفته است : دارای اسناد صحیح است ، ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکرده اند(۶۸۹) .
حافظ ابن عبدالبرّ در ((استیعاب )) شرح حال علی - علیه السّلام - را نقل کرده است که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((هر کس علی را دوست بدارد مرا دوست داشته ، و هر کس علی را دشمن بدارد مرا دشمن داشته ، و هر کس علی را بیازارد مرا آزرده ، و هر کس مرا بیازارد، خدا را آزرده است )).
و نیز آن حضرت - به نقل طبرانی و غیره از حافظان آثار نبوی - فرمود: ((چرا بعضی علی را دشمن می دارند؟ هر کس علی را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و هر کس از علی جدا شود از من فاصله گرفت . علی از من است و من از علی هستم . علی از سرشت من خلق شده و من از سرشت ابراهیم آفریده شده ام . ما دودمان ابراهیم هستیم که بعضی از بعضی دیگر پیدا شده اند. ای بریده ! آیا نمی دانی که علی فضائلی دارد برتر از جاریه ای که گرفت ؟ نمی دانی که او بعد از من سرپرست شماست ؟)).
بعضی از اصحاب تصمیم گرفتند بخاطر سختگیری آن حضرت در امور دینی ، از وی به پیغمبر شکایت نمایند. وقتی شکایت کردند، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ علی از من است و من از علی هستم . او بعد از من سرپرست شماست )).
در ((استیعاب )) در شرح حال علی - علیه السّلام - می نویسد: طایفه ای از صحابه روایت کرده اند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به علی - علیه السّلام - فرمود: ((تو را جز مؤ من دوست نمی دارد، و جز منافق کسی دشمن نمی دارد)).
خود علی - علیه السّلام - هم می فرمود: ((به خدا قسم ! این گفتار پیغمبر امی بود که جز مؤ من مرا دوست ندارد و جز منافق کسی مرا دشمن نمی دارد)).
مؤ لف :
این روایت را مسلم در کتاب ((ایمان )) صحیح خود آورده است . این گفتار پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم به تواتر رسیده است که فرمود: ((هر کس من مولا و سرپرست او هستم ، علی هم مولای اوست . خدایا دوست بدار هر کس که علی را دوست داشت و دشمن بدار هر کس که او را دشمن بدارد)).
طالبان تفصیل بیشتر راجع به نفاق دشمنان آن حضرت رجوع کنند به کتاب ما ((سبیل المؤ منین )) که حقیقت از آن آشکار است . والحمد للّه ربّ العالمین . --------------------------- ۹۴ - گستاخی معاویه نسبت به اهل بیت(ع)


سرورانی که خداوند متعال در قرآن مجید، هر گونه پلیدی را از ایشان برطرف ساخته است ، و جبرئیل ، تطهیر آنها را از آسمان آورد، و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به امر پروردگار به وسیله آنان با دشمنان خود ((مباهله )) کرد؛ سرورانی که خداوند دوستی آنان را فرض دانست ، و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از جانب خداوند ولایت ایشان را واجب شمرد؛ آنها که یکی از دو چیز گرانبهایی هستند که هر کس چنگ به آنها زد، گمراه نمی شود، و هر کس دست از آنها برداشت ، به حق و حقیقت نمی رسد.
اینان ((علی امیرالمؤ منین )) و سروراوصیا، برادر پیغمبر و دوست او بود که در تأ سیس دین پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، خود را به مخاطرات انداخت . و پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - گواهی داد که او، خدا و پیغمبر را دوست می دارد و خدا و پیغمبر هم او را دوست می دارند. و فرمود: ((علی نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی است ، جز اینکه او پیغمبر نیست )).
ولیّ و وزیر پیغمبر و امام امت و پدر دو سبط پیغمبر است . و دو برگ گل پیغمبر حسن و حسین دو آقای اهل بهشت بودند.
معاویه عبداللّه بن عباس ؛ دانشمند بزرگ امت و پسر عمّ پیغمبر را نیز با ایشان در لعنت شریک گردانید! معاویه آنها را لعنت کرد در حالی که می دانست بزرگداشت آنان به حکم ضرورت دین اسلام ، واجب است . و می دانست که شرافت مقام آنها در نزد سرور بندگان خدا پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله -، ثابت و مسلم است . چرا چنین نباشند، با اینکه آنها اهل بیت نبوت و موضع رسالت و محل آمد و رفت فرشتگان و مرکز نزول وحی و تنزیل و معدن علم و تأ ویل بودند.
معاویه به این قناعت نکرد که تنها خود آنها را لعن کند، بلکه کار به جایی رسید که دستور داد مردم نیز برادر پیغمبر و همسر دختر والاگهر او و پدر امامان عالیمقام و تنها سرور امت اسلام را لعن کنند! و در هر عید و روز جمعه ، علناً بر روی منبر، این لعن تکرار شود.
بدینگونه خطیبان در تمام انحاء ممالک اسلامی تا سال ۹۹ هجری ، این عمل زشت را تکرار می کردند، تا اینکه ((عمر بن عبدالعزیز)) آن را ممنوع ساخت . تمام اینها به تواتر ثابت شده است . به کتب تاریخ مراجعه کنید تا به حقیقتی که گفتیم پی ببرید.
از جمله شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید(۶۹۰) را بخوانید که زننده ترین و شگفت آورترین کلمات را در این باره راجع به خاندان نبوت ، خواهید دید.
امام حسن - علیه السّلام - با معاویه ، شرط کرد که پس از صلح ، پدرش ‍ علی را دشنام ندهد، ولی معاویه این شرط را نپذیرفت و بقیه شروط را قبول کرد. در این هنگام امام حسن - علیه السّلام - از وی خواست که در جلو روی او، پدرش را دشنام ندهد!!
ابن اثیر در کامل و طبری در تاریخ امم و ملوک و ابوالفداء و ابن شحنه و همه مورّخانی که درباره صلح امام حسن - علیه السّلام -، کتاب نوشته اند این موضوع را ذکر کرده اند. معاویه این تقاضا را قبول کرد، ولی به آن وفا نکرد، بلکه در منبر کوفه علی - علیه السّلام - و امام حسن - علیه السّلام - را لعن کرد.
امام حسین - علیه السّلام - برخاست تا به وی جواب بدهد ولی امام حسن - علیه السّلام - او را نشانید و خود برخاست و معاویه را رسوا گردانید و ساکت کرد. این موضوع را ابوالفرج اصفهانی مروانی در ((مقاتل الطالبیین )) و سایر ارباب سیر و تاریخ ، نگاشته اند.
معاویه حتی در این راه بقدری با وقاحت پیش رفت که از احنف بن قیس و عقیل ؛ برادر امیرالمؤ منین - علیه السّلام - خواست تا آن حضرت را لعن کنند، ولی آنها اعتنا نکردند.
عامر بن سعد بن وقاص - به نقل مسلم در باب فضایل علی از صحیح خود - روایت می کند که گفت : معاویه به سعد بن ابی وقاص گفت : چرا ابو تراب را دشنام نمی دهی ؟
سعد گفت : من سه چیز را که پیغمبر درباره علی گفت ، به یاد آوردم که اگر یکی از آنها را من داشتم از شتران سرخ مو ( که خیلی قیمتی بود) بهتر می داشتم .
شنیدم وقتی پیغمبر به یکی از جنگها رفت و علی را در جای خود در مدینه منصوب داشت ، علی گفت : یا رسول اللّه ! مرا با زنان و بچه ها باز گذاشتی ؟
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((آیا نمی خواهی نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی باشی ، جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود؟!)).
و شنیدم که در روز جنگ خیبر می فرمود: پرچم را به دست مردی می دهم که خدا و پیغمبر را دوست بدارد، و خدا و پیغمبر هم او را دوست بدارند. ما همه در انتظار آن بودیم ، ولی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: علی را برای من بخوانید. وقتی علی را آوردند مبتلا به درد چشم بود، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آب دهان مبارک در چشم وی کشید و پرچم را به دست او داد و خداوند فتح را نصیب او کرد.
و چون این آیه ((فَقُلْ تَعالَوْا اَنْدَعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَکُم ))(۶۹۱) نازل شد، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - علی ، فاطمه ، حسن و حسین - علیهم السّلام - را خواست و فرمود: خدایا! اینان خانواده من هستنند.
این حدیث را نسایی در خصائص علویه و ترمذی در صحیح خود و صاحب جمع بین صحیحین و صاحب جمع بین صحاح ششگانه ، روایت کرده اند.
عموم مورّخان می دانند که معاویه ((حجر بن عدی )) و یاران پارسای او را نکشت مگر بخاطر اینکه حاضر نشدند علی - علیه السّلام - را لعنت کنند. اگر تقاضای او را اجابت می کردند خونشان مصون می ماند. مراجعه کنید به ((اغانی )) ابوالفرج اصفهانی ، جلد شانزدهم چگونگی کشته شدن حجر بن عدی . و حوادث سال ۵۱ هجری در تاریخ طبری و ابن اثیر و غیر اینان تا پی به حقیقت ببرید.
در آنجا نوشته اند که وقتی عبدالرحمن بن حسان عنزی ، در مجلس ‍ معاویه از لعن علی - علیه السّلام - امتناع ورزید، او را به نزد زیاد فرستاد و دستور داد طوری او را به قتل برساند که در اسلام کسی را بدانگونه نکشته باشند! زیاد هم عبدالرحمن را زنده دفن کرد!!
معاویه همچنان مردم را به لعن علی - علیه السّلام - وادار می کرد، تا جایی که به گفته ابن ابی الحدید(۶۹۲) گروهی از بنی امیه به وی گفتند: تو راجع به لعن این مرد، به منظورت رسیده ای ، خوب است دستور دهی دیگر کسی او را لعن نکند.
معاویه گفت : نه به خدا! چندان باید ادامه پیدا کند که بر این رسم بچه ها بزرگ شوند و بزرگها پیر گردند و دیگر کسی فضیلتی از او نقل نکند!!
با اینکه - به نقل حاکم نیشابوری - پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در این حدیث صحیح فرمود: ((هر کس علی را سب کند مرا سب نموده است )).
احمد حنبل (۶۹۳) از حدیث ام سلمه از عبداللّه یا ابی عبداللّه روایت کرده است که گفت بر ام سلمه وارد شدم و او به من گفت : آیا در میان شما به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فحش می دهند؟!
گفتم : خدا نکند، پناه به خدا!
ام سلمه گفت : از پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - شنیدم که فرمود: ((هر کس به علی دشنام دهد، مرا دشنام داده است )).
ابن عبدالبر در شرح حال علی - علیه السّلام - از ((استیعاب )) روایت می کند که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((هر کس علی را دوست بدارد مرا دوست داشته است ، و هر کس علی را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است )). ((هر کس علی را بیازارد مرا آزرده است ، و هر کس ‍ مرا بیازارد خدا را آزرده است )).
روایت صحیح در این مورد متواتر است . بویژه از طرق ما عترت طاهره - سلام اللّه علیهم اجمعین - .
بعلاوه یکی از بدیهیات این است که دشنام دادن به مسلمان به اجماع پیروان قبله ، فسق است . و در صحیح مسلم است که سب مسلمان ((فسق ))، جنگ با وی ((کفر)) است . الا لعنة اللّه علی الکافرین ! --------------------------- ۹۵ - جنگ معاویه با علی(ع)


معاویه بعد از آنکه مردم با امیرالمؤ منین - علیه السّلام - بیعت کردند، با فرومایگان شام به جنگ آن حضرت رفت . امیرالمؤ منین - علیه السّلام - هم با سپاهی که بازماندگان جنگ بدر، احد، احزاب ، بیعت رضوان و گروه انبوهی از مؤ منان شایسته در میان ایشان بودند، و همه نیز مردم را به حق و اطاعت امیرالمؤ منین - علیه السّلام - دعوت می کردند، به جنگ وی رفت . ولی گوش معاویه از پذیرش این دعوت کر بود، و جز جنگ چیزی نمی خواست ، تا جایی که در آن جنگ ، گروهی از مسلمانان کشته شدند که بی سابقه بود. با آنکه بخاری و مسلم در صحیح خود آورده اند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((سب مسلمان فسق و جنگ با وی کفر است ))(۶۹۴) .
و نیز پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - - به نقل مسلم در باب : من فرق امر المسلمین و هو مجتمع ، از کتاب امارت - فرمود: ((هر کس به نزد شما آمد و به شما امر کرد که بر مردی گرد آیید و منظورش ایجاد شکاف در بین مسلمانان و بهم زدن جمعیت شما بود، او را بکشید)).
ابن عبدالبر در ((استیعاب )) در شرح حال علی - علیه السّلام - می نویسد: از حدیث علی - علیه السّلام - و حدیث ابن مسعود و حدیث ابو ایّوب انصاری روایت نموده که علی - علیه السّلام - مأ مور به جنگ با پیمان شکنان (جنگ جمل ) و ستمکاران (جنگ صفین ) و خارجیان (نهروان ) است . سپس می نویسد: از آن حضرت - علیه السّلام - روایت است که فرمود: ((آنچه را من یافتم جنگ یا کفر بما انزل اللّه است )).
برای مشروعیت جنگ آن حضرت با معاویه این آیه شریفه کافی است که خداوند می فرماید: ((اگر دو طایفه از مؤ منان جنگ نمودند، میان ایشان را اصلاح کنید، اگر یکی بر دیگری سرکشی نمود، با آن گروه بجنگید که سرکشی نموده است تا بازگشت به امر خدا کند))(۶۹۵) .
در سرکشی معاویه و یاران او شکی نیست ؛ زیرا سرکشی آنها از اموری است که همه امت ، بر آن اتفاق دارند. پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - نیز در روایتی که از آن حضرت نقل می کنند، مردم از این جنگ بیم داد.
ابو سعید خدری می گوید: ما آجرهای مسجد پیغمبر را یکی یکی حمل می کردیم . اما عمار یاسر دو تا دو تا می آورد. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از کنار او گذشت و غبار از سر او زدود و فرمود: ((وای ! که عمار را گروه سرکش می کشند! عمار آنها را به خدا دعوت می کند، و آنها او را به آتش دوزخ می خوانند!)).
این حدیث را بخاری به همین سند در صحیح (۶۹۶) خود آورده است . و نیز در باب ((تعاون در بناء مساجد از کتاب الصلاة )) نقل کرده و در آنجا می گوید: ((آنها را دعوت به بهشت می کند، و آنها او را به آتش ‍ می خوانند))(۶۹۷) .
تعجب نکنید که معاویه به حکم این حدیث ، از مصادیق این آیه شریفه باشد که می فرماید: ((آنها را پیشوایانی قرار دادیم که دعوت به آتش ‍ کنند و در روز قیامت ، یاری نگردند. در این دنیا لعنتی به دنبال خواهند داشت ، و روز قیامت نیز از زشتکاران خواهند بود))(۶۹۸) .
چه بسیار نصوص صریح از کتاب خدا و سنن صحیح پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هست که هیچ کدام تردیدبردار نیست . و همه راهنمای رهروان است . و معاویه بر خلاف آنها عمل کرد. ای انسان با ایمان ! در آنها بنگر و بعد هر طور خواستی قضاوت کن .
این گفته پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - را فراموش نکن که فرمود: ((جنگ با علی جنگ با من است و صلح با وی صلح با من )).
و روزی که پنج تن را کساء پوشانید فرمود: ((من در جنگم با هر کس که با ایشان می جنگد و در صلحهم با هر کس که با ایشان صلح کند، و دشمن هستم با هر کس که با آنها عداوت ورزد)).
و این گفته حضرت را که فرمود: ((خدایا! دوست بدار هر کس که علی را دوست دارد، و دشمن بدار هر کس که او را دشمن بدارد و یاری کن هر کس که او را یاری می کند، و خوار کن هر کس که او را خوار می کند)).
و سایر نصوص متواتر امثال اینها در هر پشتی از این امت . --------------------------- ۹۶ - معاویه وجعل حدیث در نکوهش علی(ع)


ابو جعفر اسکافی معتزلی به نقل ابن ابی الحدید می گوید(۶۹۹) : معاویه ، گروهی از صحابه و تابعین را واداشت تا احادیث زننده ای در نکوهش ‍ علی - علیه السّلام - که موجب سرزنش و بیزاری از وی باشد، جعل نمایند! و برای آنها مقرری برقرار نمود تا این کار را از روی میل و رغبت انجام دهند.
از جمله اینان ابو هریره ، عمرو عاص و مغیرة بن شعبه ، و از تابعین ، عروة بن زبیر بودند. و می گوید: زهری روایت کرده است که عایشه برای عروة بن زبیر روایت نمود وگفت : من نزد پیغمبر بودم که عباس و علی آمدند. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ای عایشه ! این دو نفر بر غیر دین من از دنیا می روند!!
و می گوید: عبدالرزاق از معمر روایت می کند که گفت : نزد زهری دو حدیث از عروه از عایشه درباره علی - علیه السّلام - بود. من روزی از وی پرسیدم آن حدیثها چیست ؟
زهری گفت : چه کار به عروه و عایشه و دو حدیث آنها داری ؟ خداوند بهتر از آنها و دو حدیث آنها آگاهی دارد! من آنها را متهم به بدگویی از بنی هاشم می دانم .
سپس می گوید: اما حدیث اول همان بود که ذکر کردیم (راجع به عباس ‍ و علی ) و اما حدیث دوم این است که عروه می گفت : عایشه برای او حدیث کرد و گفت : نزد پیغمبر بودم که عباس و علی آمدند. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ای عایشه ! اگر می خواهی به دو نفر از اهل دوزخ نگاه کنی ، نگاه کن به این دو نفر که می آیند! وقتی نگاه کردم دیدم عباس و علی بن ابی طالب است !!!
آنگاه ابو جعفر اسکافی می گوید: اما عمرو عاص روایتی درباره علی - علیه السّلام - نقل کرده است که بخاری و مسلم در صحیح خود با سند متصل به عمرو عاص روایت نموده اند که گفت : شنیدم پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می فرمود: ((اولاد ابوطالب دوستانی برای من نیستند، دوست من خداوند و مؤ منان شایسته اند!)).
اما ابو هریره حدیثی در این خصوص روایت کرده به این معنا که علی - علیه السّلام - دختر ابو جهل را در زمان پیغمبر خواستگاری کرد و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - او را مورد سرزنش قرار داد. سپس در منبر فرمود: نه به خدا! دختر دوست خدا و دختر دشمن خدا با هم جمع نمی شوند! فاطمه ، پاره تن من است ، آنچه او را بیازارد، مرا می آزارد. اگر علی دختر ابو جهل را می خواهد، باید از دختر من کناره بگیرد و هر کاری می خواهد بکند!
بعد می گوید: این حدیث از کراسی مشهور است . سپس توضیح می دهد که این حدیث نیز در صحیح بخاری و مسلم از مسور بن مخرمه زهری روایت شده است .
سید مرتضی در کتاب ((تنزیه الانبیاء والائمّه )) آن را آورده و گفته است از روایات حسین کراسی است که به انحراف از اهل بیت شهرت داشت . و از دشمنان و ناصبیان خاندان نبوت به شمار می رفت . بنابراین روایت او مقبول نیست . تا آنجا که ابو جعفر اسکافی می گوید:
اعمش روایت نموده است که وقتی ابو هریره در سالی که معاویه با امام حسن - علیه السّلام - صلح کرد، همراه وی وارد عراق شد و به مسجد کوفه آمد. چون استقبال مردم را نسبت به خود دید، دو زانو نشست و چند بار دست به سر بی موی خود کشید و گفت : ای اهل عراق ! آیا فکر می کنید من بر خدا و پیغمبر دروغ می بندم و خود را با آتش می سوزانم ؟ به خدا قسم ! من از پیغمبر شنیدم که می فرمود: هر پیغمبری حرمی دارد و حرم من مدینه است . هر کس حادثه ای در آن پدید آورد لعنت خدا و فرشتگان و مردم بر او باد.
سپس فرمود: خدا را گواه می گیرم که علی در آن ، حادثه ای به وجود آورد! وقتی این خبر را به معاویه دادند، به وی جایزه داد و او را نواخت ، آنگاه حکومت مدینه را به او تفویض کرد!
سفیان ثوری به نقل ابن ابی الحدید(۷۰۰) از عبدالرحمن بن قاسم از عمر بن عبدالغفار روایت نموده است که گفت : وقتی ابو هریره وارد کوفه شد، شبها در (باب کنده ) می نشست و مردم دور او را می گرفتند. جوانی از مردم کوفه - که شاید اصبغ بن نباته بود - نزد او آمد و نشست و گفت : ای ابو هریره ! تو را به خدا قسم می دهم آیا تو از پیغمبر شنیدی که به علی بن ابیطالب فرمود: خدایا دوست بدار هر کس که علی را دوست دارد و دشمن بدار هر کس که او را دشمن می دارد؟
ابو هریره گفت : بله این را شنیدم .
جوانز گفت : خدا را گواه می گیرم که دشمن او را دوست داشتی و با دوست او دشمنی کردی ! سپس برخاست و رفت !
بطور خلاصه معاویه از هر راه که می توانست به امیرالمؤ منین - علیه السّلام - ستم نمود. و سیعلم الّذین ظلموا أ یّ منقلب ینقلبون --------------------------- فصل هفتم(۹۸ - آیا تمام صحابه عادل بوده اند؟!)


فصل هفتم : اجتهادات علمای اهل تسنّن در مقابل نصّ صریح قرآن و سنّت نبوی (ص )
آری ، عادت اهل تسنّن این است . و روش آنها چنین بوده است . گویی مصاحبت پیغمبر به خودی خود، موجب حفظ صحابی از اموری می شد که با عدالت ، منافات داشت ، و برای او عدالت می آورد. به همین جهت هر چه را صحابی از پیغمبر برای آنها نقل می کرد، می پذیرفتند. و به آن احتجاج می نمودند و به مقتضای آن عمل می کردند، بدون اینکه از عدالت صحابی ، ایمان ، استقامت ، صداقت و امانت وی بحث و تحقیق نمایند!
این مطلبی است که متکی به هیچ دلیل عقلی یا نقلی نمی باشد؛ زیرا مجرد مصاحبت پیغمبر هر چند فضیلتی است ، ولی بدون شک ، چیزی نیست که دلیلی بر مصون بودن آن وجود داشته باشد. بنابراین صحابه از لحاظ مصون ماندن از خطا و گناه ، مانند سایر مردم هستند که افراد موثق ، عادل و منزّه از معصیت خداوند، در میان آنها زیاد است . و گناهکار متجاوز و مجهول الحال هم پیدا می شود.
ادله شرعی داریم که عدالت در راوی خبر واحد، به طور مطلق شرط است ، هر چند صحابی باشد. ولی هر کس که عادل نبود، حدیث وی به حکم ادله قطعی هم مطلقاً از درجه اعتبار ساقط است . افراد مجهول الحال نیز همین حکم را دارند. درباره این افراد نیز باید تحقیق شود تا عدالت ایشان ثابت گردد. در آن هنگام به حدیث آنها تنها در فروع ، استناد می شود، ولی در اصول دین به خبر واحد عادل احتجاج نمی شود. اگر عدالت راوی خبر واحد ثابت نشود، راهی به عمل کردن به آنچه او حدیث می کند وجود ندارد.
این است آنچه ما از رأ ی دانشمندان اهل تسنن درباره خبر واحد می دانیم ، بدون اینکه در این خصوص میان ما و آنها اختلافی باشد.
علت اینکه اهل تسنن خود را مکلّف می دانند بدون بحث و خودداری ، به حدیث صحابه احتجاج کنند، همان جنبه عدالت آنهاست که عقیده دارند همه و همه آنها عادل می باشند. گویی آنها خواسته اند با عادل دانستن تمام صحابه و راویان اخبار پیغمبر، مقام آن حضرت را تقدیس کنند. در صورتی که این خطای واضحی است که از آنها نسبت به صحابه سر زده است ؛ زیرا منزّه دانستن و حفظ پیامبر، با منزّه دانستن سنّت آن حضرت و حفظ آن از آلوده ساختن به وسیله دروغگویان ، امکان پذیر است .
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - خود، امت را از دخالت دروغگویان بر حذر داشت و فرمود: ((بزودی دروغگویان به من ، فزونی خواهند یافت . هر کس از روی عمد به من دروغ ببندد، جایگاهش در آتش ‍ دوزخ خواهد بود)).
اگر برادران ما - که خدا آنها و ما را هدایت کند - در آیات محکم قرآنی تدبر می کردند، آن را پر از ذکر منافقین و آزار دیدن پیغمبر از آنان می دیدند. آنچه در سوره توبه در رسوایی آنها آمده و همچنین در سوره احزاب که از آنان سخن رفته است ، برای پی بردن به این مطلب کافی است :
((اِذا جاءَکَ الْمُنافِقونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ وَاللّهُ یَعْلَمُ اِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللّهُ یَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقین لَکاذِبُون ))(۷۰۷) ؛
یعنی : ((ای رسول ما!) چون منافقان (ریاکار) نزد تو آمده گفتند که ما به یقین و حقیقت ، گواهی می دهیم که تو رسول خدا هستی (فریب مخور) خداوند می داند که تو رسول او هستی . و خدا هم گواهی می دهد که منافقان سخن (به خدعه و مکر) دروغ می گویند)).
((وَ اِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ اِلاّغُرُوراً))(۷۰۸) ؛
یعنی : ((منافقان و کسانی که در دلهایشان بیماری است ، می گویند: خدا و پیغمبر به ما جز وعده فریب ندادند)).
برای نشان دادن میزان نفاق اصحاب ، توجه به همین آیه شریفه کافی است که می فرماید: ((بعضی از اهل مدینه نیز در نفاق فرو رفته اند، تو آنها را نمی شناسی ، ما آنها را می شناسیم ))(۷۰۹) .
((آنها در پیش هم فتنه جو بودند، و کارها را بر تو دگرگون می ساختند، تا اینکه حق آمد و فرمان خدا آشکار شد، و آنها کراهت داشتند))(۷۱۰) .
((چیزی را قصد کردند که به آن نرسیدند. گله ای نداشتند جز اینکه خدا و پیغمبر او، از کرم خود آنها را بی نیاز کرده است ))(۷۱۱) .
هر کس در این آیات و امثال آن تدبّر نماید، علم اجمالی به وجود منافقان در افراد غیر معلوم الحال پیدا می کند. و چون شبهه محصور است ، واجب است از حدیث همه اصحاب اجتناب کرد تا ایمان و عدالت آنها محرز گردد.
ولی ما شیعه امامیه ، با حدیث صحابه معلوم العداله که علما و بزرگان ایشان و اهل ذکری بودند که خدا دستور داده از آنها سؤ ال کنند، و صادقانی که خداوند امر کرده با آنها باشیم ، از اطراف این شبهه محصوره بی نیاز هستیم .
علاوه حدیث ائمّه اهل بیت برای ما کافی است ، چون آنها همتای قرآن هستند و به وسیله آنها، راه صواب شناخته می شود. کاش می دانستیم منافقانی که در آیات شریفه قرآنی از آنها یاد شده است ، بعد از پیغمبر اکرم کجا رفتند؟ آنها که در تمام مدت حیات پیغمبر، حضرتش را اندوهگین ساخته بودند، تا جایی که غلطک گرداندند، و از نوشتن نامه (هنگام رحلت ) باز داشتند.
عده ای از صحابه ، در شب عقبه ، غلطکتهایی رها ساختند تا ناقه پیغمبر را رم دهند و او را بر زمین بزنند! پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در آن موقع از جنگ تبوک - که علی - علیه السّلام - را به جای خود منصوب داشته بود - بر می گشت .
حدیث احمد حنبل در آخر جلد پنجم مسند، از ابو طفیل در این خصوص طولانی است . در پایان آن می گوید: پیغمبر در آن روز گروهی از صحابه را لعنت کرد. این حدیث مشهور است و میان عموم مسلمانان مستفیض می باشد.
مورّخان عموماً نوشته اند که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - با هزار نفر از اصحاب ، به احد رفت و پیش از رسیدن به احد، سیصد نفر از منافقان - به تصریح همه سیره نویسان - برگشتند. گویا تنی چند از منافقان از ترس اینکه شناخته و مشهور شوند، باقی ماندند.
افزون بر این ، اگر در هزار نفر جز همین سیصد نفر منافق نبود، کافی بود که بدانیم در زمان نزول وحی ، نفاق در میان صحابه شایع بود، بنابراین چگونه به مجرد انقطاع وحی و پیوستن پیغمبر به جهان باقی ، قطع شد؟!
آیا حیات پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، باعث نفاق منافقین بود؟ یا مرگ آن حضرت موجب ایمان و عدالت آنها گردید، و ایشان را بعد از انبیا، بهترین بندگان خدا نمود؟! چگونه واقعیات اصحاب با وفات پیغمبر دگرگون شد، و بعد از آن نفاق ، چنان قدسی پیدا کردند که آن همه جرائم بزرگ را که مرتکب شدند، تأ ثیری در آن نبخشید؟ چه چیز اقتضا دارد که ما ملتزم به این معتقدات خلاف عقل و وجدان شویم ؟
علاوه بر این ، ما در کتاب و سنت می بینیم منافقانی بودند که به نفاقشان باقی ماندند. اما آیات : ((محمد نیست مگر پیغمبری که قبل از او هم زمانه از وجود پیغمبران خالی نبود. آیا اگر او مُرد یا کشته شد، به حال نخست برمی گردید؟ هر کس عقب گرد کند، ضرری به خدا نمی زند، و خدا شاکران را پاداش خواهد کرد))(۷۱۲) .
و اما از احادیث معتبر وصحیح : کافی است آنچه را که بخاری در صحیح خود(۷۱۳) با سلسله سند از ابوهریره از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - روایت می کند که فرمود: ((روز قیامت هنگامی که من (در کنار حوض ) ایستاده ام ، گروهی را می بینیم و می شناسم ، مردی از میان من و آنها بیرون می آید و می گوید: بیایید! من می گویم : کجا! می گوید به خدا قسم ! به سوی آتش . من می گویم : مگر آنها چه کرده اند؟ می گوید: آنها بعد از تو به حالت اول خود برگشتند.
پس از آن ، گروه دیگری را می آورند و من آنها را می شناسم . مردی از میان من و آنها بیرون می آید و می گوید: بیایید! من می گویم : کجا؟ می گوید: به خدا قسم ! به سوی آتش ..
من می پرسم : اینان چه کرده اند؟ می گوید: آنها بعد از تو به قهقرا و حالت نخستین برگشتند. من جز قلیلی از آنها را نمی بینم که از آتش دوزخ ، نجات پیدا کرده باشند)).
و در آخر باب مذکور (باب حوض ) از اسماء دختر ابوبکر روایت نموده که گفت : پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((من بر حوض کوثر هستم و می نگرم که عده ای از شما بر من وارد می شوید، و مردمی را می گیرند. من می گویم : خداوندا! آیا از کنار من و از امت من می گیری ؟
گفته می شود: آیا می دانی که اینها بعد از تو چه کرده اند؟ به خدا! آنها همچنان به حال اول خود برگشتند)).
ابن ملیکه می گفت : خدایا! مابه تو پناه می بریم که به حال نخستین خود عقبگرد کنیم یا از دین خود منحرف شویم .
و نیز بخاری در آن باب ، از سعید بن مسیّب روایت می کند که وی از پیغمبر روایت می کرد و می گفت : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((مردانی از اصحاب من بر حوض کوثر بر من وارد می شوند. آنها را در حوض ، تازیانه می زنند. من می گویم : پروردگارا! اینان اصحاب من هستند. خداوند می فرماید: تو نمی دانی اینها بعد از تو چه کردند، اینها بعد از تو به قهقرا برگشتند)).
و نیز بخاری در باب مذکور، از سهل بن سعد روایت می کند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((من شما را بر حوض ، جمع می کنم . هر کس ‍ از کنار من می گذرد از آن می نوشد، و هر کس که نوشید، هیچگاه تشنه نمی شود. اقوامی را بر من وارد می کنند که من آنها را می شناسم و آنها نیز مرا می شناسند، سپس میان من و شما جدایی می افتد)).
ابو حازم گفت : نعمان بن ابی عیاش از من پرسید: اینطور از سهل شنیدی ؟
گفتم : آری .
ابو سعید خدری گفت : من هم آن را از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - شنیدم ، ولی ابو سعید افزود که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((من می گویم : آنها از من هستند. در جواب گفته می شود تو نمی دانی آنها بعد از تو چه کردند؟ من هم می گویم مرگ و نابودی بر آنهایی که بعد از من آن را دگرگون ساخت )).
قسطلانی در شرح این کلمه در ((ارشاد الساری )) می گوید: ((آن را دگرگون ساخت ))، یعنی دین پیغمبر را دگرگون ساخت .
و نیز در باب یاد شده از ابو هریره روایت نموده است که گفت : رسول اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((روز قیامت گروهی از اصحاب من بر من وارد می شوند و آنها را بر حوض ، تازیانه می زنند، من می گویم : ((پروردگارا! اینان یاران من هستند. خداوند می فرماید: تو نمی دانی اینان بعد از تو چه کردند. آنها بعد از تو به قهقرا برگشتند)).
و نیز در باب یاد شده ، از عبداللّه عمر روایت می کند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: من شما را بر حوض گِرد می آورم . مردانی از شما شناخته می شوند، سپس آنها را از جلو من عبور می دهند. من می گویم : خدایا! اصحاب من ! جواب می رسد که تو نمی دانی آنها بعد از تو چه کرده اند)).
بخاری می گوید: عاصم نیز از ابو وائل و او هم از حذیفه روایت کرده است . همچنین در باب ((غزوه حدیبیه ))(۷۱۴) از علاء بن مسیّب از پدرش روایت می کند که گفت : براء بن عازب را ملاقات کردم و گفتم : خوش به حالت که مصاحب پیغمبر بودی و در زیر درخت با آن حضرت بیعت نمودی !
براء گفت : برادر زاده ! ولی تو نمی دانی ما بعد از پیغمبر چه کردیم ؟
و نیز در باب : ((قوله تعالی : وَاتَّخَذَ اللّهِ اِبْراهیمَ خَلیلاً))(۷۱۵) از ابن عباس از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - روایت کرده است که فرمود: ((گروهی از اصحاب مرا از سمت چپ می برند.
من می گویم : اصحاب من ! اصحاب من ! گفته می شود: اینان از وقتی تو آنها را ترک گفتی ، به قهقرا برگشتند)). --------------------------- ۹۹ - روی برتافتن اهل تسنّن از ائمّه عترت طاهره(ص)(دراصول و فروع )


اهل تسنّن ، اصول دین خود را از ابوالحسن اشعری و ماتریدی و امثال آنها گرفته اند، و فروع احکام را از فقهای چهارگانه اخذ نموده اند. با اینکه می دانند نصوص صریح داریم که ائمّه عترت طاهره - علیهم السّلام - را به منزله قرآن می دانند. و در میان امت مانند کشتی نوح در میان قوم خود هستند که هر کس در آن نشست نجات یافت ، و هر کس از آن تخلّف ورزید، غرق شد.
و مانند ((باب حطّه )) بنی اسرائیل هستند که هر کس از آن وارد شد آمرزیده گردید. و نسبت به امت به منزله سر نسبت به جسد هستند، بلکه حکم دیدگان نسبت به سر دارند، و بسیاری دیگر امثال این نصوص .
ما به تفصیل در مقصد اول کتاب ((الفصول المهمه ))، فصل دوازدهم ، درباره دوری جستن اهل تسنّن از اهل بیت بحث کرده ایم . در اینجا برای اطلاع خوانندگان ، آن را می آوریم .
فاصله گرفتن برادران اهل تسنّن ما از مذهب ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - ، چنان است که اعتنایی به گفتار آنان در اصول و فروع دین ننمودند، و در تفسیر قرآن کریم نیز که همتای آن محسوب گشته ، مراجعه ای نکردند.
اهل سنّت ، برای ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - به اندازه مقاتل بن سلیمان که قائل به جسم بودن خداوند بوده و خود مرجئی و مزوّر است ، ارزش قائل نیستند! آن اندازه که به گفتار خوارج ، مشبهه ، مرجئه و قدریه استناد می جویند، به احادیث ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - ، اهمیّت نمی دهند!!
اگر همه احادیثی را که از دودمان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نقل کرده اند، جمع آوری کنیم ، به اندازه روایاتی که بخاری به تنهایی از عکرمه بربری خارجی دروغگو نقل کرده است ، نخواهد بود!
از همه اینها تأ سف آورتر این است که : بخاری در صحیح خود، به احادیث اهل بیت استدلال نمی کند؛ زیرا وی روایتی از امام صادق ، امام کاظم ، امام رضا، امام جواد، امام هادی ، و حضرت عسکری - علیهم السّلام - که همعصر او بوده ، نقل نکرده است !
افزون بر این ، او از سایر رجال اهل بیت ، امثال حسن بن حسن ، زید بن علی بن حسین ، یحیی بن زید، محمد بن عبداللّه بن حسن نفس زکیّه ، و برادرش ابراهیم بن عبداللّه ، حسین بن علی ؛ شهید فخّ، یحیی بن عبداللّه بن حسن ، و برادرش ادریس بن عبداللّه ، محمدبن جعفر صادق ، محمدبن ابراهیم طباطبا، و برادرش قاسم رسی ، محمدبن محمدبن زید بن علی ، محمدبن قاسم بن علی بن عمر، اشرف بن زین العابدین - علیه السّلام - حکمران طالقان و معاصر بخاری (۷۱۶) و نه از سایر بزرگان دودمان پاک پیامبر! مانند عبداللّه بن حسن ، علی بن جعفر عریضی و افراد دیگری از بازماندگان رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - در میان امت ، نیز روایتی نقل نکرده است !
بخاری حتّی از امام حسن مجتبی - علیه السّلام - و ریحانه پیغمبر و سبط اکبر آن حضرت و سرور آقایان بهشت ، روایتی در صحیح خود نقل نکرده است ! با اینکه او از مبلّغ خوارج و دشمن سرسخت اهل بیت ((عمران بن حطّان )) خارجی که درباره ((ابن ملجم )) جنایتکار، قاتل امیرالمؤ منین - علیه السّلام - این اشعار را گفته است ؛ روایت کرده و به روایت وی استناد می کند:
((عجب ضربتی بود که از پرهیزکاری صادر شد!وقصدی نداشت جز اینکه بهشت را از خدا طلب کند! من هر روز که او را یاد می کنم ، چنان فکر می کنم که اعمال نیک وی (ابن ملجم ) از همه مردم بیشتر است !!!))(۷۱۷) .
به خدای کعبه و فرستنده پیغمبران قسم که وقتی من به اینجا رسیدم (که بخاری از عمران خارجی تبهکار، مداح ابن ملجم ، قاتل امیرالمؤ منین - علیه السّلام - روایت می کند، ولی از ائمّه اهل بیت - علیهم السّلام - روایت نمی نماید - مترجم ) مات و مبهوت شدم و گمان نمی کردم که کار تا به اینجا برسد!!!(۷۱۸) .
ابن خلدون ، این راز سر بسته را آشکار ساخته است ؛ چون وی در فصلی که در ((مقدمه )) مشهور خود برای علم فقه و توابع آن باز کرده است ، بعد از ذکر مذاهب اهل سنت ، می نویسد: ((اهل بیت بر خلاف روش معمول مسلمین ، مذاهبی را اختراع کردند! و فقه مخصوص به خود را پدید آوردند که بر اساس بدگویی از صحابه و عصمت ائمّه و رفع خلاف از آراء خود، استوار ساخته اند. سپس می گوید: همه اینها از پایه سست است !)).
مؤ لف :
ما نمی دانیم چگونه روش فقهی بر پایه بدگویی از صحابه استوار است ؟ و نمی دانیم چطور استنباط احکام فرعی با نکوهش از فردی از مردم ، انجام می گیرد؟ ابن خلدون از فلاسفه به شمار می رود. ای خردمندان ! پس این هذیان گویی چیست ؟! دانشمندان ما جامعه شیعه در کتب کلامی خود ، عصمت ائمّه خویش را با ادله عقلی و نقلی ثابت نموده اند، ولی مقام گنجایش بیان آن را ندارد.
اگر بخواهیم آن را شرح دهیم از موضوع این کتاب خارج می شویم . برای اثبات عصمت ایشان کافی است که بر حسب روایات پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، آنها به منزله قرآن هستند که باطل در آن راه ندارد، و اینکه آنها امان این امت از اختلاف می باشند، و هرگاه قبیله ای از عرب با ایشان مخالفت کند از حزب ابلیس به شمار می رود، و اینکه ایشان کشتی نجات و باب حطّه این امت هستند، و آنهایند که تحریف گمراهان و پندارهای یاوه سرایان و اجتهادات نادانان را از حریم دین اسلام برطرف می سازند. صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین (۷۱۹) .
باز ابن خلدون می نویسد: ((خوارج هم مانند اهل بیت ، از مسلمانان فاصله گرفتند(۷۲۰) ، ولی اکثر مسلمین اعتنایی به روشهای مذهبی آنها ننموده اند، بلکه مسلمانان ، مذاهب اهل بیت و خوارج را سخت مورد انکار و نکوهش قرار داده اند، و ما نیز چیزی از مذاهب آنها را نمی شناسیم ، و از کتب آنها روایت نمی کنیم ، و جز در مناطق شیعه نشین ، اثری از آنها نیست .
کتابهای مذهبی شیعه در شهرها و ممالک شیعه نشین ، و نقاطی که در مغرب و مشرق و یمن ، دولت آنها پایدار است ، وجود دارد(۷۲۱) خوارج نیز چنین هستند. هر کدام از این دو طایفه (شیعه و خوارج !) کتابها و تأ لیفات و آرای غریبی در فقه دارند!)).
این سخن ابن خلدون در این مورد بود. درست دقت کنید، وتعجب نمایید.
سپس ابن خلدون به شرح مذاهب اهل سنت باز گشته و از انتشار مذهب ابو حنیفه در عراق و مذهب مالک در حجاز و مذهب احمد حنبل در شام و بغداد و مذهب شافعی در مصر سخن گفته و در اینجا می گوید: سپس ‍ فقه اهل تسنّن در مصر، با ظهور دولت رافضیان از میان رفت ، و ((فقه اهل بیت )) رسمیت یافت (۷۲۲) . و مخالفان آنها متلاشی شدند تا اینکه دولت عبیدیهای رافضی (بردگان شیعه ؛ یعنی دولت فاطمی مصر - مترجم ) به دست صلاح الدین ایّوبی برافتاد و فقه شافعی به مصر بازگشت .
ابن خلدون و امثال او عقیده دارند که آنها بر حقّند و عمل به سنّت پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می کنند، ولی اهل بیت ، منحرف ، بدعتگذار، گمراه و رافضی ؛ یعنی دور از جامعه اسلامی می باشند!!
فیاموت زر ان الحیاة ذمیمة
و یا نفس جدی ان سبقک هازل
اگر فرد مسلمانی از شنیدن این سخن تکان بخورد، تعجبی ندارد، بلکه اگر از تأ سف بر اسلام و مسلمانان بمیرد نیز جای تعجّب نیست ؛ زیرا کار حق کشی و حق ناشناسی به اینجاها رسیده است . ((ولاحول ولاقوّة الاّ باللّه العلی العظیم )).
آیا ابن خلدون عقیده دارد که اهل بیت پیغمبر، منحرف ، گمراه و بدعتگذارند؟ اهل بیتی که خداوند به نصّ قرآن ، هر گونه پلیدی را از آنها بر طرف ساخته و جبرئیل درباره آنها ((آیه تطهیر)) را آورده است ، و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به امر خداوند با ایشان مباهله نمود، و قرآن مودت و دوستی ایشان را واجب کرد، و خدای رحمان ، ولایت آنها را فرض شمرد.
آنها که ((کشتی نجات ، امان امت و باب حطّه )) هستند. و ریسمان محکم الهی می باشند که هرگز گسیخته نمی شود. و یکی از وزنه های سنگین و گرانبها هستند که هر کس چنگ به آنها زد، گمراه نمی شود. و کسانی که دست از یکی از آنها (قرآن و اهل بیت ) برداشت ، به خدا راه پیدا نمی کند. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به ما امر کرده است که آنها را به منزله سر، نسبت به تن ، بلکه به جای دیدگان نسبت به سر خود، قرار دهیم (۷۲۳) . و ما را از جلو افتادن بر ایشان و کوتاهی درباره آنها، نهی کرد(۷۲۴) ، و صریحاً فرمود: ((اهل بیت من هستند که دین را به پای می دارند، و در هر نسلی ، انحراف گمراهان این امت را برطرف می سازند))(۷۲۵) .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - اعلام فرمود که : ((معرفت ائمّه موجب آزادی از آتش دوزخ می شود و محبت به آنان باعث عبور از صراط، و ولایت ایشان امان از عذاب است ))(۷۲۶) .
و فرمود: ((اعمال شایسته برای عاملین آن ، جز با معرفت به آل محمّد، سودی ندارد))(۷۲۷) .
و فرمود: ((روز قیامت هیچیک از این امت از جای خود گام برنمی دارد مگر اینکه از ایشان ، راجع به دوستی اهل بیت سؤ ال می کنند(۷۲۸) . اگر کسی عمر خود را در بین رکن و مقام ، به حال قیام و قعود و رکوع و سجود صرف کند، و بدون دوستی آل محمّد - صلّی اللّه علیه وآله - بمیرد، وارد آتش جهنّم می شود))(۷۲۹) .
آیا شایسته است که بعد از اینها ملت اسلام جز به راه اهل بیت - علیهم السّلام - بروند؟ و آیا برای مسلمانی که به خدا و پیغمبر او ایمان دارد، سزاوار است که جز به روش آنها عمل کند؟ اگر جواب منفی است ، چگونه ابن خلدون با صراحت هر چه تمامتر و وقاحت هر چه بیشتر و بدون اینکه شرم کند یا بترسد، آنها را بدعتگذار می داند؟!!
آیا آیه ((ذی القربی ، آیه تطهیر، آیه اولی الا مر و آیه اعتصام به حبل اللّه )) این طور به ابن خلدون مسلمان امر کرده است ؟ آیا خدا که فرموده است : ((کُونُوا مَعَ الصّادقینَ؛ یعنی : با راستگویان باشید)) چنین دستوری به وی داده است ؟!
یا اینکه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در فرمانهایش که همه مسلمین اتفاق صحت بر آن دارند، آن را اعلام داشته است ؟ ما همگی این دستورها را درباره احترام به اهل بیت و وظیفه مسلمین نسبت به آنها را با طرق مختلف و سندهای گوناگونش در کتاب ((سبیل المؤ منین )) خود آورده ایم . دانشمندان بزرگ ما نیز در تأ لیفات خود نگاشته اند. به آنها مراجعه کنید تا چنانکه می باید پی به حقیقت اهل بیت و مقام ایشان در دیانت اسلام ببرید.
بویژه که اهل بیت - علیهم السّلام - گناهی نداشتند که مستحق این جفا باشند، و نقصی نداشتند که باعث این بی اعتنایی گردند. کاش ! پیروان مذاهب چهارگانه اهل سنّت ، در مقام نقل اختلاف در مسائل ، روش ‍ مذهب اهل بیت - علیهم السّلام - را هم مانند نقل اقوال مذاهبی که به آنها عمل نمی شود، نقل می کردند.
ما ندیده ایم که اهل سنّت ! در هیچ عصری چنین معامله ای با اهل بیت - علیهم السّلام - کرده باشند، بلکه آنها با اهل بیت چنان معامله ای کرده اند که گویی آنها مردمی هستند که خدا خلق نکرده است ، یا کسانی هستند که چیزی از علم و حکمت از آنان باقی نمانده است .
آری ، گاهی از شیعیان اهل بیت نام برده و آنها را ((رافضی )) خوانده اند و ایشان را با زبانهای افترا یاد کرده اند، ولی امروز دیگر زمان ظلم و تعدی گذشته و عصر برادری فرا رسیده است . بر همه مسلمانان است که برای ورود به شهر علم پیغمبر، از دروازه آن در آیند، و پناه به ((باب حطّه )) برده به ((امان اهل زمین )) ملتجی گشته و در کشتی نجات ، بنشینند(۷۳۰) و به شیعیان اهل بیت نزدیک شوند. سوء تفاهم از میان رفته است و بامداد روابط بین دو طائفه روشن گشته است . والحمد للّه ربّ العالمین . --------------------------- فصل هشتم : خاتمه کتاب پیرامون شایستگی علی - علیه السّلام - برای خلافت بلافصل پیغ


کتاب خود را مانند سر آغاز آن - که با بحث از امامت بعد از رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - شروع کردیم - به پایان می بریم . و این نیز به واسطه عنایتی است که خدا و پیغمبر به آن دارند، و نیازی است که مسلمانان در امر دین و دنیای خود احساس می کنند. و بخاطر این است که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در راه آن به امر خداوند و برای خیرخواهی امت ، از هیچ بذل توجه و کوشش و زحمتی فروگزار نکرده است .
کسانی که از روش پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در تأ سیس دولت اسلام از روز نخست به خوبی اطلاع دارند، می دانند که علی - علیه السّلام - وزیری از خانواده او، و شریکی در کار او و پشتیبان وی بر دشمن او، و دارنده علم او، و وارث حکمت او، و ولیعهد او و خلیفه بعد از او بوده است .
هر کس در گفتار و کردار آن حضرت توجه کرده باشد، بسیاری از آنها را از آغاز بعثت تا هنگام رحلت با این معنا هماهنگ می بیند. و می بیند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در هر فرصت از این موضوع سخن به میان می آورد و آن را بزرگ می داشت .
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در اوایل بعثت و پیش از آشکار ساختن دعوت خود در مکه ، هنگامی که در خانه اش ، فامیل بنی هاشم را جمع کرد، به این معنا تصریح نمود. و این موقعی بود که دست به گردن علی - علیه السّلام - - که از همه کوچکتر بود - گرفت و فرمود: ((این برادر و جانشین و بازمانده من در میان شماست . از وی بشنوید و اطاعت کنید...))(۷۳۵) .
بعد از آن هم پیوسته گاهی صریحاً خلافت علی - علیه السّلام - را اعلام می داشت مانند هنگامی که او را در مدینه به جای خود منصوب داشت و به جنگ تبوک رفت و فرمود: ((شایسته نیست من بروم مگر اینکه تو خلیفه و جانشین من باشی ))(۷۳۶) .
و زمانی به طور ضمنی این معنا را اظهار داشت ، چنانکه در جواب شکایت ((بریده )) از علی - علیه السّلام - فرمود: چیزی درباره علی مگو؛ زیرا او از من است و من از اویم ، و او بعد از من سرپرست شماست . این عین عبارت حدیث در مسند احمد حنبل است .
ولی نسایی روایت می کند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ای بریده ! علی را به صورت دشمن در نظر من جلوه مده ؛ زیرا علی از من است و من از اویم و او بعد از من سرپرست شماست .
طبرانی آن را مفصل تر نقل کرده و می گوید: پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در حال خشم فرمود: چه شده که مردمی از علی خرده گیری می کنند. هر کس علی را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است ، و هر کس علی را رها کند از من فاصله گرفته است . علی از من است و من از اویم . او از سرشت من خلق شده و من از سرشت ابراهیم آفریده شده ام ، ومن از ابراهیم بهتر هستم . ما دودمانی هستیم که یکی از دیگری پدید می آییم و خداوند شنوا و آگاه است !
ای بریده ! آیا نمی دانی که علی حقی بیش از زنی که گرفته است ، دارد و او بعد از من سرپرست شماست ؟!!
مانند آن را عمران بن حصین روایت کرده است که گفت : چهار نفر از اصحاب تصمیم گرفتند که از علی - علیه السّلام - به پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - شکایت نمایند. یکی از آنها برخاست و گفت : یا رسول اللّه ! می دانید که علی چنین و چنان کرده است ؟
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - از وی روی گردانید.
دومی برخاست و مانند او سخن گفت .
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از او هم روی گردانید.
سومی برخاست و همان را گفت و پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - نیز روی خوش نشان نداد.
چهارمی هم برخاست و آنچه را سه نفر گفته بودند، به زبان آورد.
در اینجا پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - در حالی که کاملاً غضبناک بود، فرمود: از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ از علی چه می خواهید؟ علی از من است و من از اویم و او سرپرست هر مؤ منی بعد از من است .
نظیر آن حدیث وهب بن حمزه است که در شرح حال وهب در ((اصابه )) آمده است : با علی مسافرت کردم ، از وی ناراحت شدم . وقتی برگشتم شکایت او را به پیغمبر نمودم .
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: این را به علی مگو، زیر او بعد از من سرپرست شماست (۷۳۷) .
تصریح به خلافت علی - علیه السّلام - در نص صریح پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، توسط بعضی از مخلصین پیغمبر مانند سلمان فارسی آمده است . چنانکه طبرانی در معجم کبیر از سلمان روایت می کند که فرمود: ((جانشین من و رازدار من و بهترین کسی را که بعد از خود می گذارم و به وصیت من عمل می کند و قرض مرا ادا می نماید علی بن ابیطالب است )).
بعضی از آنها هم از گروهی روایت شده که دلهایشان بیمار بوده است ؛ مانند بریده . محمدبن حمید رازی از پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - روایت کرده است که فرمود: ((هر پیغمبری جانشین و وارثی دارد، جانشین و وارث من هم علی بن ابیطالب است )).
و مانند انس بن مالک که ابو نعیم اصفهانی از وی روایت می کند که گفت : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به من فرمود: ((ای انس ! نخستین کسی که از این در بر تو وارد می شود، امام متقین و سید مرسلین و یعسوب الدین و خاتم وصیّین و پیشوای جانبازان است )).
انس گفت : علی آمد. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - با شادی برخاست و با وی مصافحه نمود و فرمود: تو سخنان مرا می رسانی و صدای مرا به آنها می شنوانی ، و اختلافات آنها را برطرف می کنی (۷۳۸) .
و نیز خطیب از انس بن مالک روایت می کند که گفت : شنیدم پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می فرمود: ((من و این ؛ یعنی علی در روز قیامت حجّت بر امتم هستیم ))(۷۳۹) .
بسیاری از بانوان فاضله ، مانند ام المؤ منین ، ام سلمه و ام الفضل زن عمویش و اسماء دختر عمیس و ام سلیم انصاری و غیر اینان ، روایات راجع به این موضوع را نقل کرده اند.
گاهی نیز پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آن را در منبر بیان می فرمود و زمانی هم در بقیع به برخی از یارانش فرمود. و موقع دیگر، هنگامی بود که در مکه و مدینه میان مهاجران و انصار، پیمان برادری بست . در هر دو نوبت علی - علیه السّلام - را برای خود برگزیده و او را برادر خود خواند، و بر دیگران برتری داد و به وی می گفت : ((تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی هستی جز اینکه بعد از من پیغمبری نیست )).
و همچنین روزی که همه دربهای خانه مهاجران جز درب خانه علی - علیه السّلام - را که به طرف مسجد باز می شد، بست ، کلام فوق را فرمود(۷۴۰) .
امت هم فراموش نکرده و آنچه را ابوبکر در زمان خلافتش روایت کرده است هرگز فراموش نخواهند کرد که گفت : پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((علی نسبت به من به منزله من نسبت به خدایم است ))(۷۴۱) .
و فرمود: ((دست من و دست علی در عدالت یکسان است ))(۷۴۲) .
و چون آیه : ((اِنَّما اَ نْتَ مُنذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ))(۷۴۳) را تفسیر کرد، فرمود: ((منذر منم و علی هادی است . یا علی ! به وسیله تو بعد از من رهروان به راه می آیند))(۷۴۴) .
خطیب از حدیث براء و دیلمی از حدیث ابن عباس روایت می کند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((علی نسبت به من بمنزله سر من نسبت به بدن من است ))(۷۴۵) .
و فرمود: ((علی با قرآن و قرآن با علی است . این دو از هم جدا نمی شوند تا در حوض بر من وارد گردند))(۷۴۶) .
مؤ لف :
کافی است که خواننده بداند علی - علیه السّلام - به معنای قرآن است و علی و قرآن ، از هم جدا نمی شوند. پس ای مسلمانان ! چه حجتی برای عصمت او و لزوم اطاعت از وی بعد از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله -، رساتر از این است ؟!
و فرمود: ((من شهر علم هستم و علی دروازه آن است . هر کس دانش ‍ می خواهد باید از درب آن وارد شود)).
این حدیث را سیوطی در صفحه ۱۰۷ جامع صغیر و حاکم نیشابوری در صفحه ۱۲۶ و ۱۲۷ جزء سوم مستدرک به دو سند صحیح در مناقب علی - علیه السّلام - از طبرانی روایت کرده است ؛ یکی از ابن عباس با دو طریق صحیح و دوم از جابر بن عبداللّه انصاری .
حاکم دلیلهای قاطعی برای اثبات صحت طرق آن اقامه نموده است . احمدبن محمدبن صدیق مغربی معاصر، مقیم قاهره کتابی درباره تصحیح این حدیث ، تأ لیف کرده به نام : ((فتح الملک العلی بصحة باب مدینه العلم علی )) و در سال ۱۳۵۴ه‍ در مصر به طبع رسیده است . جا دارد که اهل مطالعه و تحقیق بر آن آگاهی یابند؛ زیرا در آن دانش بسیاری است .
بنابراین ناصبی ها را نمی رسد که درباره این حدیث ایراد کنند که به زبان شهری و دهاتی افتاده و مانند مثال رایج گردیده است ، ما ایراد آنها را نگریسته ایم و دیده ایم که جز وقاحت در تعصّب ، چیز دیگری نیست . چنانکه حافظ صلاح الدین علائی تصریح کرده است ؛ زیرا از ذهبی و غیره درباره بطلان آن ، نقل قول نموده و می گوید: هیچ دلیلی برای رد آن جز ادعای جعل ، نیاورده اند.
و فرمود: ((من خانه حکمت هستم و علی در آن است ))(۷۴۷) .
و فرمود: ((یا علی ! تو موارد اختلافات امت مرا روشن می سازی ))(۷۴۸) .
و فرمود: ((هر کس مرا اطاعت کند از خدا اطاعت نموده است و هر کس ‍ نافرمانی من کند، نافرمانی خدا نموده است . هر کس از علی پیروی کند از من پیروی نموده و هر کس که نافرمانی علی نماید از من نافرمانی نموده است ))(۷۴۹) .
و بسیاری دیگر از روایات معتبر، نظیر اینها که همه یک هدف را دنبال می کنند و هر چند الفاظ آنها مختلف است ، و لی تواتر معنوی دارند. همه آنها مقاماتی از پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - را به علی - علیه السّلام - می دهد که جایز نیست هیچ پیغمبری جز به ولیعهد و جانشین خود بدهد. معنای متبادر به اذهان از این روایات نیز به حکم عرف و لغت از اهل زبان ، همین است .
علاوه در سنن صحیح ، نصوص دیگری است که علی - علیه السّلام - و امامان جانشینان آن حضرت را جانشینان بحق پیغمبر می داند، و بر همه امت در هر دوره ای اطاعت ایشان را فرض می شمارد؛ زیرا امت را با دو ریسمان خود مربوط ساخت و با دو چیز گرانبهای خویش (قرآن و عترت ) تا روز قیامت مصون نگاه داشت .
تمام مردان و زنان امت ، متساوی هستند. علمای امت و بی سوادان آنها در این خصوص ، آزاد آنها و مملوک ایشان ، و سران قوم و بازاریان آنان ، به طوری که نه صدیق نه فاروق ، ونه ذوالنورین هیچکدام را مستثنا نکرد!!
همه امت خود را از دوری از حق در صورت چن نزدن به آن دو و خودداری از راهنمایی آنها برحذر داشت ، و به آنها خبر داد که این دو از هم جدا نمی شوند، و زمین از وجود آنها خالی نمی ماند تا اینکه بر حوض کوثر بر من وارد گردند، و بدین ترتیب هر گونه تردیدی را برطرف ساخت و چهره حق و یقین را آشکار گردانید. والحمد للّه ربّ العالمین .
افزون بر این ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - تنها به روایات ((ثقلین )) اکتفا ننمود، بلکه در این امت ، اهل بیت - علیهم السّلام - را گاهی به کشتی نوح در قوم خود مثل زد که هر کس در آن نشست ، نجات یافت و هر کس از آن تخلف ورزید، غرق شد، و زمانی ((باب حطّه )) بنی اسرائیل که هر کس وارد آن شد، آمرزیده گردید، و امان اهل زمین از اختلاف دانست ؛ به طوری که هرگاه قبیله ای با آنها مخالفت نمود پراکنده می شود، و به صورت حزب ابلیس در می آیند.
این منتها وسع پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بود تا امت خویش را به پیروی از آنان و متابعت آثار ایشان ، ملزم سازد. و هیچکس را از این منظور کنار نگذاشت ، نه آقا و نه نوکر را.
چه کسی می تواند از این فاصله بگیرد، بعد از آنکه دانست اهل بیت - علیهم السّلام - مانند ((سفینه نوح )) هستند که جز راکبان آن ، سالم نمی مانند و همچون ((باب حطّه بنی اسرائیل )) می باشند که جز آنها که به آن داخل شدند، آمرزیده نمی گردند. و دانستند که آنها همتای قرآن می باشند که هیچ مسلمانی نمی تواند از ایشان رو بگرداند و جز آنان را بپذیرد.
پرسش :
شاید گوینده ای بگوید: چگونه ممکن بود اصحاب پیغمبر، اگر نصی از آن حضرت رسیده بود، بر خلاف نص او عمل نمایند؟ و چگونه علی - علیه السّلام - حق معهود خود را رها کرد، و برای گرفتن آن در مقام دفاع برنیامد و با مخالفان خویش منازعه نکرد. و در مدت خلافت خلفای سه گانه ، خانه نشین شد، و در هر فرصت نسبت به خلفا صلاح اندیشی می کرد. شیعه در این روایت که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((امت من بر گمراهی و خطا اجتماع نمی کنند، چه می گوید)).
چرا علی - علیه السّلام - و طرفداران او از بنی هاشم و دیگران در روز سقیفه ، در بیعت گرفتن ابوبکر اعتراض ننمودند؟ و چرا نص خلافت علی - علیه السّلام - از ناحیه خداوند با آیه صریحی از قرآن ؛ مانند آیات توحید، عدل ، نبوت و برانگیخته شدن ، نازل نگردید؟پاسخ :
اما مخالفت آنها با نصوص (گفتار صریح خدا و پیغمبر) را از همین کتاب خواهید شناخت ؛ زیرا مواردی که آنها از نصّ صریح سرپیچی نمودند بقدری زیاد و روشن است که نیازی به ذکر ندارد.
ما از سیره دنیاپرستان صحابه پیغمبر، این طور به دست آورده ایم که آنها در جایی عمل به نصوص پیغمبر و گفتار صریح حضرت می نمودند که دینی محض باشد؛ مانند نماز و توجه به قبله و روزه و امثال اینها. ولی اگر نصوص رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - مربوط به سیاست باشد مانند سرپرستی و قیمومت و امارت (و فرماندهی و فرمانروایی ) و اداره امور دولت و مملکت و غیره ، آنها تعبّد به آن را واجب نمی دانستند، بلکه خود، در آن باره نظر داشتند، چنانکه به تفصیل در کتابهای ((المراجعات )) و ((الفصول المهمه )) روشن ساخته ایم (۷۵۰) .
و اما چرا علی - علیه السّلام - حق خود را ترک گفت و در مقام منازعه برنیامد و خانه نشینی را اختیار کرد و در مقام صلاح اندیشی نسبت به خلفای پیش از خود بر آمد، و نظر شیعه درباره اجماع ، همه را به تفصیل در ((المراجعات )) آورده ایم (۷۵۱) .
اما احتجاج بر بیعت روز سقیفه و عدم آن ، آن را نیز در مراجعه ۱۰۲ کتاب - چنانکه می باید - مورد بحث قرار داده ایم . به آنجا مراجعه کنید که دوای هر دردی در آن هست .
اما چرا آیه قرآنی به طور صریح مانند آیات توحید، عدل ، نبوت و عالم بعد از مرگ راجع به خلافت نازل نشده است ، جواب مسائل را به کتاب دیگر خود ((فلسفه میثاق و ولایت )) محول می کنیم (۷۵۲) ؛ زیرا در آنجا حق و حقیقت آشکار شده و بحمداللّه بامداد واقعیت برای افراد بینا روشن گشته است .
اینک بر می گردیم به آنچه می گفتیم . پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - بعد از روزی که خویشان خود را در خانه اش گِرد آورد و تصریح به خلافت و جانشینی علی - علیه السّلام - نمود، پیوسته این معنا را یادآور می شد و به طرق مختلف ، موضوع امامت علی - علیه السّلام - بعد از خود را به رخ آنها می کشید، تا اینکه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بیمار شد و در بستر مرگ قرار گرفت .
در آنجا هنگامی که حجره مملو از اصحاب بود، فرمود: ای مردم ! نزدیک است که قبض روح شوم و مرا ببرند. اینک سخنی به شما می گویم و انتظار دارم آن را بشنوید. آگاه باشید من کتاب خدا و عترتم یعنی اهل بیتم را در میان شما می گذارم .
سپس دست علی - علیه السّلام - را گرفت و بلند کرد و فرمود: ((این علی با قرآن و قرآن با علی است ، این دو از هم جدا نمی شوند تا در حوض بر من وارد گردند))(۷۵۳) .
درباره موضوع ((ولایت )) وتوجه مخصوص پیغمبر به تبلیغ آن ، کافی است که بگوییم : وقتی متوجه شد که مرگش نزدیک شده ، اعلام حج فرمود: ((وَ ما یَنطِقُ عَنِ الهَوی ))(۷۵۴) این همان حجة الوداع در اواخر حیات پیغمبر بود. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - با نود هزار نفر و بیشتر هم گفته اند از مدینه خارج شد - چنانکه در سیره حلبیه و سیره دحلانی و غیره نقل است - غیر از آنهایی که در راه و در عرفه به وی پیوستند.
حضرت در عرفات ، حجاج را با وصیت خود و وصیت انبیای قبل از خود، مژده داد و از نافرمانی آن برحذر داشت . از جمله فرمود: ای مردم ! نزدیک است که من از میان شما بروم . من چیزی را میان شما می گذارم که اگر چنگ بر آن بزنید هرگز گمراه نمی شوید، و آن کتاب خدا وعترت و اهل بیت من است . آن دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در حوض بر من گِرد آیند. ببینید چگونه حق مرا در این دو باقی می گذارید.
چنانکه پیشتر گفتیم ، حضرت بارها قبل از آن روز و بعد از آن ، امت را با دو ریسمان خود مربوط می ساخت ، و هر نسلی از آنها را با دو شی ء گرانبهایش ، مصون نگاه می داشت ؛ یعنی کتاب خدا و ائمّه اطهار از عترت خود. به امت مژده می داد که اگر از هدایت این دو استفاده نمایند باقی خواهند بود و بیم می داد که اگر چنگ به آنها نزنند، گمراه خواهند شد، و خبر می داد که آن دو هرگز از هم جدا نمی شوند و زمین از وجود آنها خالی نمی ماند.
ولی موارد بیان این مطلب ، عمومی نبود. آنچه در این خصوص در عرفات فرمود، و آنچه بعد از آن ، در روز ((غدیر)) بیان داشت ، هر دو در حضور عموم مسلمانان بود.
ابن حجر مکی بعد از نقل ((حدیث ثقلین )) در صواعق ، می گوید: این حدیث که پیغمبر دستور داده است تا امت چنگ به کتاب وعترت بزنند، طرق متعددی دارد و از بیست و چند نفر صحابی رسیده است .
و می گوید: در شبهه یازدهم آن را از طرق مبسوطی نقل کردیم . در بعضی از آن طرق است که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - این سخن را در حجة الوداع و در عرفه فرمود.
در دیگری می گوید: آن را در مدینه و در حال بیماری ، هنگامی که حجره مملوّ از اصحاب بود، بیان داشت .
در طرق دیگر می گوید: آن سخن را در ((غدیر خم )) اظهار نمود.
در بعضی از آنها هم هست که وقتی پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از طائف مراجعت کرد، ایستاد و در ضمن خطبه خود ایراد فرمود. آنگاه می گوید: مانعی ندارد که موارد آن مختلف باشد؛ زیرا ممکن است حضرت این مطلب را نظر به مقام قرآن و عترت طاهره در تمام این موارد و مورد دیگر فرموده باشد. (مراجعه کنید به صفحه ۸۹ تفسیر آیه چهارم ((وَقِفُوهُم اِنَّهُم مَسْئُولُون ))(۷۵۵) از آیاتی که در باب ۱۱ نقل کرده است ).
مؤ لف :
ابن حجر اعتراف می کند که پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - حدیث ثقلین را در تمام این موارد و غیر این موارد اظهار فرمود. سپس ‍ می گوید: طرق آن از بیست و چند صحابی رسیده است ، با اینکه اگر پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - آن را جز در مورد آن یا در عرفه و یا در غدیر هم بیان نمی فرمود، می باید متواتر باشد؛ زیرا کسانی که آن را از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - شنیدند بنا بر اقل روایات ، نود هزار نفر بودند. هنوز پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - از عرفه حرکت نکرده بود که سوار شتر خود شد و در حالی که حاضران گوش و چشم و دل خود را متوجه او نموده بودند با صدای بلند فرمود: ((علی از من و من از علی هستم . حق مرا ادا نمی کند جز خودم یا علی !)).
احمد حنبل (۷۵۶) از حدیث حبشی بن جناده به طرق متعدد - که همگی صحیح هستند - این حدیث را نقل کرده است . کافی است که بگوییم وی آن را از یحیی بن آدم از اسرائیل بن یونس از جدش ابو اسحاق سبیعی از حبشی مزبور نقل کرده است . همه اینها نیز نزد بخاری و مسلم حجت هستند، و هر دو به آنها در صحیح خود احتجاج نموده اند.
هر کس به این حدیث در مسند احمدبن حنبل نگاه کند، خواهد دانست که صدور آن در حجّة الوداع بوده است . ابن ماجه قزوینی هم آن را در سنن (۷۵۷) نقل کرده است . ترمذی و نسایی در صحیح خود آن را آورده اند و به عنوان حدیث ۲۵۳۱ صفحه ۱۵۳، جلد ششم کنز العمال نیز آمده است .
پیمانی که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در این حدیث با علی - علیه السّلام - بسته است به زبان آسان ، ولی در ترازوی عمل سنگین می باشد؛ چون پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - همان شایستگی را که خود دارد برای علی - علیه السّلام - هم قرار داده است . این اجازه ای است که پیغمبر به علی - علیه السّلام - داده است تا او نیز مانند وی بتواند احکام شرعی را که بعد از پیغمبر مورد ابتلا واقع می شود، تشریع نماید!
معنای ادا کردن از جانب پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - که برای علی - علیه السّلام - ثابت شده و دیگری غیر از او، دارا نمی باشد نیز به همین معناست ؛ زیرا فقها، فروع دین را از جانب پیغمبر و علمای اصول ، اصول فقه را از جانب آن حضرت ، و محدثان حدیث و راویان اخبار وی را ادا می کنند، وهمه می توانند این کار را انجام بدهند، و هر کس هم نسبت دروغ به خدا و پیغمبر بدهد، جایگاه او در آتش دوزخ خواهد بود.
آری ، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - با این حدیث ، علی - علیه السّلام - را در کار خود سهیم گردانید و امین و وصی خود کرد. چنانکه هارون نسبت به موسی چنین بود. با این فرق که علی پیغمبر نبود، بلکه وزیر و جانشین او بود و به روش او عمل می کرد، و آنچه دیگران از جانب آن حضرت ادا نمی کردند، و پیغمبر به او به ودیعت گذارده بوده ، ادا می نمود.
با این طرز حکیمانه ، پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - موضوع ولایت را ابلاغ کرد، و با این طرق مشروع ، آن را در میان امتان خود منتشر ساخت ، تا بر حسب مقتضیات احوال در موارد مختلف و به دواعی گوناگون ، با احادیث و اسلوبهای متنوع با ولایت ، جریان پیدا کند.
راه دگرگون ساختن حقایق را هم به روی مخالفان مفتوح ساخت ؛ دگرگون ساختن نصوص به نام تأ ویل واجتهاد، تا مبادا بر ضد خدا و پیغمبر برخیزند. از این رو با آنها به روش حکما رفتار کرد، و بدینگونه جلو سرکشیهای آنها را گرفت و اعصاب ایشان را تخدیر کرد. در نتیجه آنها به ظاهر، با پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - بودند و سخنان او را می پذیرفتند، ولی دلهایشان به طرف خلاف و اعتراض ، متمایل بود. این مدارا نشانه شدت علاقه پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - به دین و امت اسلام بود.
ماجرای غدیر خم
تا اینکه پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - با همراهان از ((حجّة الوداع )) باز گشت ، در حالی که سخت بیمناک بود و با تضرّع از خدا می خواست که خود و امتش را از خطر این عناصر سرکش ، حفظ کند. همین که به ((غدیر خم )) رسید خداوند وحی فرستاد:
((یا اَ یُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُ نْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ))(۷۵۸) ؛
یعنی : ((ای پیغمبر! آنچه از ناحیه خدایت به تو نازل شده آن را ابلاغ کن ، و اگر انجام ندادی رسالت خدا را ابلاغ نکرده ای ، و خدا تو را از شرّ مردم نگاه می دارد. خداوند کافران را هدایت نمی کند)).
مؤ لف :
نزد ما جامعه شیعه ، شکی نیست که این آیه شریفه در روز ((غدیر خم )) راجع به ولایت علی - علیه السّلام - نازل شده است . اخبار ما در این خصوص متواتر است . آنچه از طرق غیر شیعه در این باره رسیده است ، برای خواننده کافی است .
واحدی در تفسیر آیه مزبور، در سوره مائده (۷۵۹) ، آن را از دو طریق معتبر از عطیه از ابو سعید خدری روایت می کند که گفت : این آیه ((یا اَ یُّهَا الرَّسُولُ)) در روز غدیر درباره علی بن ابیطالب نازل شد.
می گویم : و این همان چیزی است که حافظ ابو نعیم اصفهانی در تفسیر آیه در کتاب ((نزول القرآن )) به دو سند، یکی از ابو سعید و دیگری از ابو رافع روایت کرده است .
ابراهیم بن محمد حموینی نیز در کتاب ((الفرائد)) به طرق متعدد از ابوهریره روایت نموده است .
ابو اسحاق ثعلبی در تفسیر خود نیز با دو سند معتبر آورده است . عیاشی در تفسیرش به نقل مجمع البیان به سند خود از ابن ابی عمیر از ابن اذینه از کلبی از ابو صالح از ابن عباس و جابر بن عبداللّه انصاری روایت می کند که گفتند: خداوند به محمّد - صلّی اللّه علیه وآله - فرمان داد علی - علیه السّلام - را بلند کند و منصب جانشینی او را به مردم اعلام نماید.
پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - از این خوف داشت که مبادا بگویند پسر عم خود را انتخاب کرد و به وی خرده بگیرند. خداوند نیز این آیه را بر او نازل کرد. پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در روز غدیر، ولایت علی - علیه السّلام - را به مردم ابلاغ نمود.
در مجمع البیان می گوید: این خبر را بعینه سید ابوالحمد از حاکم ابوالقاسم حسکانی به اسناد خود از ابو عمیر در کتاب : ((شواهد التنزیل لقواعد التفصیل والتأ ویل )) برای ما نقل کرد.
در مجمع می گوید: در این کتاب به سلسله سند از حیان بن علی علوی از ابو صالح از ابن عباس روایت می کند که گفت : این آیه درباره علی - علیه السّلام - نازل شده است . پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم دست او را گرفت و فرمود: ((هر کس من آقای او هستم علی هم آقای اوست . خدایا! دوست بدار هر کس که او را دوست بدارد و دشمن بدار هر کس ‍ که او را دشمن بدارد (تا آخر آنچه در تفسیر آیه در مجمع البیان از روایات مربوطه آورده است )).
شاهد اینکه موضوع غدیر، منصب جانشینی علی - علیه السّلام - بوده است ، این است که قبل از نزول این آیه ، نماز خوانده می شد، و زکات پرداخت می گردید، روزه ماه رمضان را معمول می داشتند، به زیارت خانه خدا هم می رفتند. حلال و حرام شناخته شده بود. حدود هم اقامه می شد، احکام دین همگی آمده بود. پس چه چیزی غیر از ولایت عهد و مقام جانشینی آن حضرت باقی بود که مستلزم این تأ کید از جانب خداوند بود. و اقتضا داشت که با این تهدید شدید، آن را ابلاغ کنند؟ چه موضوعی غیر از خلافت بود که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - می ترسید تبلیغ آن موجب فتنه گردد، و رساندن آن نیازمند حفظ از شرارت مردم بود، و مخالفان را تهدید کند ((اِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ))؟
برای مسلمانان که پیرو قرآن مجید هستند کافی است که در این آیه و تهدید شدیدی که در ((وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه )) است تدبر نمایند. اگر تعمّق می کردند، می دانستند که مقام ولایت علی - علیه السّلام - در دین ابدی اسلام آنها، یک پلّه پایین تر از مقام نبوت است ، و این ولایت بازمانده نبوت است . مخصوصاً بعد از آنکه می بینیم آیه را با ((اِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ)) ختم کرده است .
نمی بینید که تهدید به رها ساختن ولایت در حکم تهدید به ترک توحید است : ((وَ لَقَدْ اُوحِیَ اِلَیْکَ وَ اِلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ اَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الخاسِرینَ))(۷۶۰) ؛
یعنی : ((به تو و کسانی که قبل از تو بودند وحی کردیم که اگر شرک ورزیدی عملت را از میان می بریم و از زیانکاران خواهی بود)).
اگر امت اسلام (امت قرآن و محمّد) فکر می کرد و در آیه تبلیغ تدبر می نمود، می دانست که لوازم تهدید در آیه ، متوجه مخالفان تبلیغ ولایت است . نه اینکه متوجه پیغمبر باشد. امکان هم ندارد که خداوند، تهدید را متوجه خود کند، بلکه آیه در حکم مثل معروف ((ایّاک اعنی واسمعی یاجاره )) است ؛ یعنی ((به در می گویم تا دیوار بشنود)).
آیه شریفه : ((لَئِنْ اَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ)) نیز همینطور است . و تهدید امت برای کسی که به خدا شرک می ورزد، نه اینکه تهدید سرور انبیا باشد. این موضوع مسلمی است که جای گفتگو ندارد.
وقتی آیه تبلیغ نازل شد، پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - و همراهان فرود آمدند و رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - کسانی را فرستاد تا آنها که جلوتر رفته اند را برگردانند، و صبر کرد تا عقب ماندگان نیز برسند، تا اینکه همه حاجیان در یک نقطه بیابان گِرد آمدند. پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - نماز ظهر را به جماعت گزارد و دستور داد منبر بلندی از جهاز شتران در میان دو درخت سایه دار برایش نصب کنند وحضار در سایه آن قرار گیرند.
سپس به منبر رفت و علی را یک پلّه پایین تر از خود جای داد. آنگاه ایستاد و در میان آن اجتماع بزرگ ، آغاز به سخن کرد. به نام خدا و ستایش او و شکر نعمت پروردگار شروع کرد. سپس با صدای بلندی که همه بشنوند، مطالب اساسی خود را بیان داشت . حضار هم سعی می کردند کاملاً گوش باشند و سخنان پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را در آن لحظه حسّاس و در آن بیابان داغ ، بشنوند.
((ای مردم ! نزدیک است که از میان شما بروم (۷۶۱) و من و شما مسئولیتی داشته باشیم (۷۶۲) . اکنون نسبت به من چه می گویید؟ گفتند: گواهی می دهیم که رسالت خود را تبلیغ کردی و کوشش به عمل آوردی و خیرخواهی نمودی ، خدا پاداش نیک به تو بدهد.
فرمود: آیا گواهی می دهید که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمّد بنده خدا و پیغمبر اوست ، و بهشت و دوزخ و مرگ وجود دارد، و بعد از مرگ ، مردگان برانگیخته می شوند، و قیامت می آید و شکی در آن نیست ، و خدا مردگان را از میان قبر بیرون می آورد؟
گفتند: آری ، گواهی می دهیم .
فرمود: خدایا! گواه باش !
سپس فرمود: ای مردم ! خدا سرپرست من و من سرپرست مؤ منین هستم (۷۶۳) و بیش از خود آنها بر آنها اختیار دارم (۷۶۴) . بنابراین هر کس من آقای او هستم ، این علی آقای اوست . خدایا! دوست بدار هر کس که او را دوست دارد و دشمن بدار هر کس او را دشمن می دارد.
سپس فرمود: ای مردم ! من قبل از شما از دنیا می روم ، و شما نزد حوض ‍ بر من وارد می شوید. حوضی که وسعت آن به اندازه وسعت میان ((بصری )) و ((صنعا)) است ، و در آن قدحهایی از نقره است .
هنگامی که نزد من آمدید، راجع به دو چیز گرانبها (قرآن و عترت ) از شما سؤ ال می کنم که بعد از من با آنها چه کردید؟ از این دو چیز گرانبها آنکه بزرگتر است کتاب خداست (قرآن ). قرآن وسیله ای است که یک طرف آن نزد خداست و طرف دیگرش به دست شماست .
پس این وسیله الهی را بگیرید تا گمراه نشوید و آن را تغییر ندهید، و آنکه کوچکتر است عترت من می باشد که اهل بیت من می باشند. خداوند عالم ، به من خبر داده است که این دو از میان نمی روند تا در حوض بر من وارد گردند...)).
گفتار رئیس الا زهر مصر
درباره صحت این حدیث به همین الفاظ که ما نقل کردیم ، سخنی نیست . و از لحاظ تواتر معنا با الفاظ نزدیک بهم ، تردیدی وجود ندارد. با این وصف ، شیخ الاسلام بشیری در یکی از مراجعات خود که درباره این حدیث داشتیم (مراجعه ۲۹) می گوید: چون باید عمل صحابه را حمل به صحت کرد، لذا ناچاریم که این حدیث - حدیث غدیر - را خواه متواتر باشد یا غیر متواتر، تأ ویل کنیم !!!
به همین جهت ، اهل سنّت گفته اند لفظ ((مولی )) در قرآن در معانی متعددی استعمال می شود؛ گاهی به معنای ((سزاوار)) است ؛ مانند این آیه که خطاب به کافران است ((مَاءْویکُمُ النّارُ هِیَ مَوْلیکُمْ))(۷۶۵) ؛
یعنی : ((جای شما آتش است و همین هم سزاوار شماست )).
و به معنای یاور هم آمده است ، مثل آیه : ((ذلِکَ بِاَنَّ اللّهَ مَوْلَی الَّذینَ آمَنُوا وَ اَنَّ الْکافِرینَ لا مَوْلی لَهُمْ))(۷۶۶) ؛
یعنی : ((به این علت است که خداوند یاور مؤ منین است و کافران یاوری ندارند)).
و به معنای وارث هم آمده است ؛ مانند این آیه : ((وَ لِکُلِّ جَعَلْنا مَوالِیَ مِمّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَالاْ قْرَبُونَ))(۷۶۷) ؛
یعنی : ((برای هر یک ، وارثانی قرار دادیم که آنچه پدر و مادر و نزدیکان از خود باقی می گذارند، به ارث ببرند)).
و به معنای خویشان هم آمده است : ((وَ اِنّی خِفْتُ الْمَوالِیَ مِنْ وَرائی ))(۷۶۸) ؛
یعنی : من از کسان خویش پس از خود می ترسم .
و به معنای دوست هم آمده است : ((یَوْمَ لا یُغْنی مَوْلیً عَنْ مَوْلیً شَیْئاً))(۷۶۹) ؛
یعنی : ((روزی که دوست برای دوست هیچ فایده ای ندارد)).
همچنین لفظ ((ولی )) به معنای اولی به تصرف و سرپرست هم آمده است ، چنانکه می گوییم : فلانی ولیّ نابالغ است .
و به معنای یاور و محبوب نیز آمده است . ازین رو شاید معنای حدیث غدیر این باشد که هر کس من یاور یا دوست یا محبوب او هستم ، علی نیز چنین است . این معنا با بزرگواری گذشتگان شایسته و خلافت خلفای سه گانه سازش دارد.
پاسخ ما
من در پاسخ وی گفتم : من می دانم که دلهای شما اطمینان به آنچه گفته اید ندارد. جانهای شما بر آن اعتماد نمی کند، زیرا شما رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - را در حکمت بالغه و عصمت واجبش و خاتمیت نبوتش ، بزرگ می شمارید و آن حضرت را سرور حکما و خاتم انبیاء می دانید ((وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْیٌ یُوحی عَلَّمَهُ شَدیدُ الْقُوی ))(۷۷۰) .
اگر فلاسفه بیگانه ، راجع به حادثه روز ((غدیر خم )) از شما سؤ ال کنند و بگویند: چرا پیغمبر هزاران نفر از آن اجتماع را از حرکت باز داشت ، و چرا آنها را در هوای گرم طاقت فرسا نگاه داشت ؟ و چرا دستور داد آنها که جلو رفته اند، برگردند و صبر کرد تا کسانی که عقب مانده اند برسند؟
و چرا همه آنها را در بیابان بی آب و علف فرود آورد؟ سپس در آن نقطه که همه می خواستند پراکنده شوند، برای آنها خطبه خواند تا حاضران به غایبان برسانند؟ و چرا در آغاز خطابه اش از مرگ خود خبر داد و گفت : نزدیک است از میان شما بروم و مسئول باشم و شما نیز مسئول باشید؟ چه امری بود که باید از پیغمبر راجع به تبلیغ آن سؤ ال می شد، و از امت درباره اطاعت از آن ، پرسش می کردند؟!
و بگوید: آیا شما گواهی به یگانگی خداوند و رسالت پیغمبر نمی دهید و عقیده ندارید که بهشت و دوزخ و مرگ و زندگی بعد از مرگ هست ، و قیامت بدون شک بر پا خواهد شد، و خدا مردگان را برانگیخته می کند؟
و حاضران همگی گفتند: چرا گواهی می دهیم !
و چرا به دنبال آن فوراً دست علی - علیه السّلام - را گرفت و بلند کرد به طوری که سفیدی زیر بغلش نمودار شد. سپس فرمود: ای مردم ! خدا مولا و اختیاردار من است و من اختیاردار مؤ منین ؟ و چرا سخن اخیر خود را تفسیر کرد و فرمود: من از خود آنها بر آنان اولی هستم ؟
و برای چه بعد از این تفسیر فرمود: ((هر کس من آقای او هستم ، این هم آقای اوست )).
و یا فرمود: ((هر کس من ولی و سرپرست اویم ، این هم ولی اوست . خدایا! دوست بدار هر کس که او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر کس ‍ که او را دشمن می دارد. یاری کن هر کس که او را یاری می کند، و خوار کن هر کس که او را خوار می کند)).
و چرا پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - علی - علیه السّلام - را به این دعا سرفراز نمود که جز شایسته امامان بحق و خلفای راستین نیست ؟
و چرا قبلاً آنها را گواه گرفت و فرمود: آیا من از خود شما نسبت به شما سزاوارتر نیستم ؟
گفتند: چرا هستی .
فرمود: ((هر کس من آقای او هستم ، علی هم آقای اوست ، یا: هر کس ‍ من سرپرست اویم ، علی هم سرپرست اوست )).
و چرا عترت طاهره را با کتاب خدا مقرون ساخت و تا روز قیامت ایشان را مقتدای خردمندان قرار داد؟
و چرا آنها نزد او همتای قرآن بودند.
و چرا خبر داد که کتاب و عترب از هم جدا نمی شوند؟
و چرا مژده داد که هر کس تمسّک به آنها جوید، رستگار می شود، وکسانی را که از آنها تخلّف می ورزند، بیم داد؟
این اهتمام عظیم از پیغمبر حکیم - صلّی اللّه علیه وآله -، برای چه بود؟(۷۷۱) و چه کار مهمی بود که نیاز به این مقدمات پیدا کرد؟ چه منظوری در این روز بزرگ در کار بود؟ و چه چیزی بود که خداوند دستور داد آن را ابلاغ کند و فرمود: ((ای پیغمبر! آنچه از طرف خدایت بر تو نازل شده است به مردم ابلاغ کن ، و اگر ابلاغ نکردی ، رسالت خود را تبلیغ نکرده ای ، و خدا تو را از شرّ مردم نگاه می دارد)).
چه موضوع مهمی بود که احتیاج به این همه تأ کید داشت و اقتضا می کرد که سفارش به تبلیغ ، شبیه تهدید باشد؟ چه کاری بود که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در ابلاغ آن بیم فتنه داشت و بیان آن محتاج به حفظ خداوند بود تا شرّ منافقان را برطرف سازد؟!!
تو را به جدّت ، اگر یک نفر بیگانه راجع به همه اینها از شما سؤ ال کند، جواب می دهید که خداوند و پیغمبر خواستند فقط یاری علی و صداقت او را برای مسلمانان بیان کنند؟
گمان نمی کنم این جواب را پسندیده باشید. و فکر نمی کنم که مضمون آن را برای خداوند متعال و سید حکما و خاتم انبیا جایز بدانید.
شما بزرگتر از این هستید که عقیده داشته باشید پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - تمام همّ و منظور خود را صرف بیان چیزی کرد که نیازی به بیان نداشت ، و چیزی را توضیح دهد که به حکم وجدان ، عیان بود. شکی نیست که شما کردار و گفتار پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را از اینکه مورد پذیرش عقلا نباشد، یا فلاسفه و حکما از آن انتقاد می کنند، پیراسته می داند.
بلکه تردیدی نیست که شما مقام گفتار و کردار پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - را از لحاظ حکمت و عصمت ، به خوبی می شناسید. خداوند متعال می فرماید: ((اِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریمٍ ذی قُوَّةٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکینٍ مُطاعٍ ثَمَّ اَمینٍ وَ ما صاحِبُکُمْ بِمَجْنُونٍ))(۷۷۲)
یعنی : ((همان قرآن کلام رسول بزرگوار است که فرشته با قوت و قدرت است نزد خدای مقتدر عرش با جاه و منزلت . و فرمانده فرشتگان و امین وحی خداست . رسول شما (محمّد((ص )) هرگز دیوانه نیست (بلکه عقل کامل عالم است )).
می دانید که او توضیح واضحات و بیان چیزی را که از بدیهیات است به خوبی می داند و برای توضیح این امر واضح ، این همه مقدمات را تهیه نمی بیند که ربطی به آن و دخلی در مقصود نداشته باشد. نه ! خدا و پیغمبرش بزرگتر از آنند.
شما که امیدوارم خداوند حق را به وسیله شما یاری کند، می دانید که آنچه مناسب مقام و اهتمام پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در آن بیابان گرم و شایسته گفتار و کردار وی در روز غدیر است ، ابلاغ رسالت خود و تعیین جانشین بعد از خود بوده است . قرائن قطعی و ادلّه عقلی ایجاب می کنند تا ما یقین پیدا کنیم که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - در آن روز جز این قصدی نداشت که ولیعهد و جانشینی برای خود تعیین کند.
بنابراین ((حدیث غدیر)) با قرائنی که دارد صریحاً دلالت بر خلافت علی - علیه السّلام - می کند و تأ ویل نمی پذیرد، و جز این راهی ندارد. این مطلب روشن است : ((لِمَن کانَ لَهُ قَلْبٌ اَو اَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهیدٌ(۷۷۳) ؛ یعنی : هر کس دارای قلب باشد و گوش فرا دهد و چشم خود را بگشاید، آن را درک می کند)).
علاوه بر این ، حدیث غدیر، با اختصاری که دارد نشان می دهد که قطعاً چیزی از آن حذف شده است ؛ زیرا نیروی فعال و اکثریت مردم در جهت معارضان تیره دل بود. غلبه و سلطه هم نصیب آنها شد. با این وصف ، همان مقدار که از حدیث باقی مانده است نیز برای تأ مین منظور ما کافی است . والحمد للّه .
آنچه موجب کمال تعجب است این است که همین مقدار هم که تاکنون باقی مانده است ، این هم بدین علت باقی مانده است : ((لِیَهْلِکَ مَن هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ))(۷۷۴) ، (وللّه الحجة البالغة علی الناس ).
نزد طائفه شیعه امامیه ((حدیث غدیر)) از طریق حضرت امام جعفر صادق - علیه السّلام - به نقل از پدرانش ، از رسول خدا - صلّی اللّه علیه وآله - به تواتر رسیده و نص صریح در خلافت علی - علیه السّلام - است . و اینکه پیغمبر اکرم - صلّی اللّه علیه وآله - به اصحاب خود فرمود بیایند و به علی - علیه السّلام - به عنوان امیرالمؤ منین تبریک بگویند، بعضی هم تبریک گفتند، ولی چیزی نیفزودند. بعضی دیگر وقتی تبریک گفتند که از پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - پرسیدند: یا رسول اللّه ! آیا این منصب از جانب خدا و پیغمبر است ؟
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: آری ، از جانب خدا و پیغمبر است (۷۷۵) .
بدینگونه حق و حقیقت آشکار شد و صبح صادق دمید والحمد للّه ، چنانکه ابو تمام طایی - رحمة اللّه علیه - در قصیده خود می گوید که در دیوانش موجود است :
((روز غدیر پیغمبر حق را برای مردم آشکار ساخت ، در بیابانی که نه حائلی بود و نه پرده ای . پیغمبر دستها را بلند کرد و اعلام کرد که ((علی )) ولیّ و مولای شماست آیا خبر دارید؟ پیغمبر این مطلب را برای حاضران - که پیرامون او موج می زدند - بیان داشت . پیغمبر حق علی را با صراحت ثابت نمود و آنها هم با صراحت آن را پوشاندند! آیا حق علی را همین که پیغمبر از دنیا رفت ، پشت سر انداختید؟!))(۷۷۶) .
کمیت بن زید (شاعر بزرگ اهل بیت معاصر امام زین العابدین - علیه السّلام - هم در این زمینه می گوید:
((در روز اجتماع ، اجتماع ((غدیر خم )) پیغمبر خلافت را برای علی روشن ساخت اگر اطاعت می کردند. مردان حاضر در این بیعت شرکت کردند ولی ندیدم چیزی مانند آن به خطر بیفتد. ندیدم روزی مانند آن روز را و ندیدم حقّی مانند آن ضایع شود! من به مرتکب آن لعنت نمی کنم ولی می گویم اولین آنها بد کاری کرد!!))(۷۷۷) .
خداوند متعال نیز می فرماید: ((آنها قبلاً دنبال فتنه می گشتند و مطلب را بر تو دگرگون ساختند تا اینکه حق آمد و امر خدا آشکار شد، در حالی که آنها نمی خواستند))(۷۷۸) .
مخالفان گمان نمی کردند پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - چنان عملی را که در روز غدیر انجام داد متحمل شود. وقتی آنها را در عمل انجام یافته قرار داد و مأ موریتی را که از جانب خدا داشت ایفا کرد، دیدند مخالفت با پیغمبر در آخر ایام زندگانیش که عرب همگی اطاعت او را به گردن گرفته اند و مردم دسته دسته به دین خدا داخل می شوند، سودی عاید آنها نمی کند، بلکه مصائبی به دنبال می آورد؛ زیرا باعث سقوط آنها می شد و یا عموم مسلمانان و عرب را نابود می کرد، و در هر دو صورت منظوری را که داشتند و منصبی را که در صدد آن بودند، به کلی از دست می دادند.
به همین جهت دیدند بهتر است راجع به این جنبش ، صبر پیشه ساخته و آن را به بعد از رحلت پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - موکول نمایند تا مبادا اعتراض آنها به عنوان قیام بر ضد خود آن حضرت تلقی شود!
آنها با همه امکانات و با عنایتی که به شعائر اسلامی و حفظ آن داشتند، و با جهادی که در راه آن نمودند، این هدف را دنبال می کردند! خدا هم آنچه در باطن آنها می گذشت به پیغمبرش وحی نمود و از آنچه پدید خواهد آمد، آگاه ساخت . ولی دین می باید کامل شود و نعمت خدا تمام گردد و رسالت پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - هم لازم بود که ابلاغ شود. ((لِیَهْلِکَ مَن هَلَکَ عَن بَیِّنَةٍ وَ یَحْیی مَنْ حَیَّ عَنْ بَیِّنَةٍ(۷۷۹) - وَ ما عَلَی الرَّسُولِ اِلا الْبَلاغُ الْمُبینُ))(۷۸۰) .
آری ، پیغمبر به جانشین خود (علی - علیه السّلام - ) سفارش کرد که با آنها مدارا کند و در مقابل تعدی به حق وی ، صبر پیشه سازد، و برای حفظ اسلام و صلح عمومی ، آن مصیبت را با خونسردی و بردباری بر خود هموار کند. چنانکه به تفصیل در ((المراجعات ))) آورده ایم .
راجع به دستور پیغمبر در این خصوص کافی است که به روایت حذیفه یمانی (۷۸۱) توجه کنید. در این روایت پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: بعد از من زمامدارانی خواهند بود که با هدایت من راهنمایی نمی شوند، و به سنّت من عمل نمی کنند. مردانی در میان اینان پدید می آیند که دلهایشان ، دلهای شیاطین در بدنهای انسانهاست .حذیفه گفت : یا رسول اللّه ! اگر آن زمان را درک کردم چه کنم ؟فرمود: باید از حکمران شنوایی داشته باشی و پیروی کنی ، اگر چه تو را بزند و اموالت را ببرد، گوش باش و اطاعت کن (۷۸۲) .
و نیز مانند روایتی که مسلم از عبداللّه مسعود روایت می کند که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((بعد از این کارهایی روی می دهد که شما را ناخوش می دارد. عرض کردند: یا رسول اللّه ! اگر ما آن زمان را درک کردیم چه دستوری به ما می دهی ؟ فرمود: حقی را که بر شماست ادا کنید و از خدا بخواهید به شما لطف کند))(۷۸۳) .
و نیز مسلم در صحیح می نویسد: ابوذر می گفت : ((دوست من رسول خدا به من وصیت کرد که هر کس بعد از او روی کار بیاید از او شنوایی داشته باشم . ولو برده بد ریخت باشد)).
و نیز مسلم (۷۸۴) از سلمه جعفی روایت می کند که گفت : یا رسول اللّه ! به من خبر دهید که اگر امرایی بر ما حکومت کنند و حق خود را از ما بخواهند، و ما را از حقّمان منع نمایند تکلیف ما چیست ؟
پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((از وی بشنوید و اطاعت کنید؛ زیرا آنچه آنها می کنند پای خودشان حساب می شود و عمل شما نیز به حساب خودتان محسوب می گردد))(۷۸۵) .
و نیز مسلم (۷۸۶) از ام سلمه روایت کرده است که پیغمبر - صلّی اللّه علیه وآله - فرمود: ((بعد از من امرایی بر شما حکومت خواهند کرد. هم آنها را می شناسید و هم انکار می کنید. هر کس آنها را شناخت ، دوری می کند و هر کس انکار کرد، سالم می ماند(۷۸۷) . گفتند: آیا با آنها جنگ نکنیم ؟ فرمود: مادام که نماز می گزارند، نه !)).روایات صحیح در این خصوص ‍ متواتر است ، مخصوصاً از طریق عترت طاهر. به همین جهت ائمّه اطهار - علیهم السّلام - صبر کردند در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتند. فقط به منظور عمل کردن به این اوامر مقدّس و سایر دستورهایی که پیغمبر به طور خصوصی به آنها داد. آن هم بخاطر حفظ امت اسلام و شوکت آنان و مصون ماندن دین و حفظ قدرت مسلمین .
همانطور که در ((المراجعات )) و سایر کتب خود گفته ایم ائمّه - علیهم السّلام - در هر فرصت ، اولیای امور و زمامداران وقت را راهنمایی می کردند، و سکوت را بر قیام ترجیح دادند. تا در مقام تعارض ، به قاعده ((اهم و مهم )) از نظر عقلی و شرعی عمل کرده باشند.
بدینگونه بود که امیرالمؤ منین - علیه السّلام - از نصیحت به خلفای ثلاثه کوتاهی نورزید، و از مشورت با آنها خودداری نکرد؛ زیرا بعد از آنکه از گرفتن حق خود مأ یوس شد، طریق مسالمت را پیش گرفت . با اینکه مسند خلافت معهود وی در قبضه آنها بود، در مقام جنگ با ایشان برنیامد و به دفاع از آن برنخاست ، فقط بخاطر حفظ اسلام و نگاهداری ملت اسلام . او به دین اسلام می اندیشید و پایان کار را می نگریست .
او در این راه مصائبی دید که هیچکس ندید؛ زیرا میان دو محذور طاقت فرسا قرار گرفته بود. از یک طرف ((خلافت )) با نصوص و پیمانهای آن ، او را به یاری می طلبید و با صدایی جانسوز و ناله ای دلخراش ، دعوت به قیام می کرد.
و از سوی دیگر اعلام خطر می نمود که باید برای جزیرة العرب و شورشهای داخلی و از میان رفتن اسلام و تهدید منافقان مدینه و اعراب حوالی آن - که به نصّ قرآن آنها نیز منافق بودند، و دلی از کفر و نفاق سخت تر داشتند، و برای اهل مکه ، که دشمنی خود را نسبت به اسلام حفظ کرده بودند و سایر فتنه جویان و سرکشان و درندگان انسان نما و دشمنان حق و حقیقت ، و کسانی که با مرگ پیغمبر، نیرو گرفته بودند - چاره ای جست ؛ زیرا مسلمانان ، بعد از پیغمبر اکرم حکم گوسفنداننی داشتند که در معرض حمله گرگان گرسنه و درندگان خون آشام قرار گرفته باشند.مسیلمه کذّاب ، طلیحة بن خویلد حیله گر و سجاح دختر بی بند وبار حارث و طرفداران آنان همگی در صدد نابودی اسلام و پایمان کردن مسلمانان بودند. رومیان و سایر دشمنان اسلام از پادشاهان زمین نیز در کمین مسلمانان بودند. و نظیر این از حوادث بسیاری که در شرف وقوع بود و عاملین آنها منتهز فرصت بودند، و دیدند که مرگ پیغمبر، فرصت مناسبی برای آنها پیش آورده است ، و قبل از آنکه اسلام به حال اول برگردد باید دست به کار شوند.امیرالمؤ منین - علیه السّلام - در میان این دو خطر قرار گرفت . طبیعی بود که باید حق خود را فدای دین اسلام و آرامش عمومی کند. به همین جهت در خانه نشست و بیعت نکرد تا او را با بی میلی بیرون آوردند. آمد تا حق خود را محفوظ دارد و بر آنها که آن را تصاحب کرده بودند و طرفداران آنها تا روز قیامت ، احتجاج کند.اگر حضرت برای بیعت گرفتن شتاب می کرد، حجتی نداشت ، و برای دوستانش دلیلی نمی ماند، ولی در رفتاری که نمود هم دین و مسلمانان را حفظ کرد، و هم حق خود را در زمامداری مسلمانان نگاهداشت .
اینها همه دلیل بر اصالت رأ ی و بردباری و تحمل وسیع آن حضرت است که با دوراندیشی خود، مصلحت عمومی را رعایت کرد. کاری که امیرالمؤ منین کرد ، سودمندترین راهی بود که موجب پاداش و ثواب برای آن حضرت و نزدیکی بیشتر به خداوند متعال بود.
سبحانک ربّ العزّة عمّا یصفون و سلام علی المرسلین
والحمدللّه ربّ العالمین
وصلّی اللّه علی سیّد النّبیین وخاتم المرسلین وآله الهداة المیامین (۷۸۸) . ---------------------------

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.