امی بودن و کتابت پیامبر(ص) ۱۳۹۱/۱۱/۱۷ - ۲۷ بازدید

A}«وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ»{A؛V} عنکبوت (۲۹)، آیه ۴۸.{V؛ «تو هرگز پیش از این کتابى نمى خواندى و با دست خود چیزى نمى نوشتى، مبادا کسانى که در صدد (تکذیب و) ابطال سخنان تو هستند، شک و تردید کنند». آرى، یکى از ویژگى هاى پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله، این است که او امّى بوده است.
«وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ»؛ عنکبوت (۲۹)، آیه ۴۸.؛ «تو هرگز پیش از این کتابى نمى خواندى و با دست خود چیزى نمى نوشتى، مبادا کسانى که در صدد (تکذیب و) ابطال سخنان تو هستند، شک و تردید کنند».
آرى، یکى از ویژگى هاى پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله، این است که او امّى بوده است. منبع این مطلب در درجه اول، خود قرآن است؛ در آیات ۱۵۷ و ۱۵۸ سوره اعراف، پیامبر با صفت امّى (النبىّ الاُمّى) وصف شده است.
منبع بعدى، تاریخ است؛ مورّخان، مسلمانان و حتى غیر مسلمانان، ادّعا نکرده اند که آن حضرت در دوران خردسالى، نوجوانى یا جوانى و پیرى، نزد معلّم و آموزگارى، خواندن یا نوشتن آموخته است؛ به عنوان نمونه، ویل دورانت در تاریخ تمدّن مى نویسد: «ظاهراً هیچ کس در این فکر نبود که وى (-(رسول اکرم صلى الله علیه وآله )-) را نوشتن و خواندن آموزد... معلوم نیست که محمدصلى الله علیه وآله شخصاً چیزى نوشته باشد. پس از نیل به مقام پیامبرى، کاتب مخصوص داشت، معذلک، معروف ترین و بلیغ ترین کتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقایق امور را بهتر از مردم تعلیم دیده مى شناخت». عصر ایمان، ج ۴، بخش اول، ص ۲۰۷.
واژه امّى، مرکب از «ام» و (-(یاء)-) نسبت است و در میان مفسران و اندیشمندان اسلامى، در مورد این ترکیب چند دیدگاه وجود دارد که برخى عبارتند از:
الف) شخصى که به او امى گفته مى شود، به «امت عرب» منسوب است و از صفات بارز و عمومى عرب در آن روزگار، آن بوده که خواندن و نوشتن نمى دانسته اند. از پیامبر نقل شده است که «ما امت امى هستیم که نمى نویسیم» فخر رازى، تفسیر کبیر، ذیل آیه ۱۵۷ سوره اعراف..
ب) مراد از ام، مادر است که در این صورت مقصود، انتساب به حالت مادر زادى است که با آن حالت، انسان خواندن و نوشتن نمى داند. این، دیدگاه اکثر محققان علوم اسلامى است. احتمالات دیگرى نیز ذکر شده است. ر.ک: استاد مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج ۴، ص ۲۲۹ - ۲۳۲.
همه این دیدگاه ها بر این نکته وفاق دارند که واژه امّى، بر پیامبرصلى الله علیه وآله به این معنى اطلاق شده است که پیامبر اسلام، درس نخوانده و مکتب ندیده بوده و نزد هیچ آموزگارى، شاگردى نکرده است.
قرآن در سوره عنکبوت، آیه ۴۸، به صراحت این مطلب را ذکر کرده است؛ «وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ»؛ «و تو هیچ کتابى را پیش از این نمى خواندى و با دست خود (-(کتابى )-)نمى نوشتى وگرنه، باطل اندیشان، قطعاً به شک مى افتادند».
علامه طباطبایى در تفسیر المیزان، ذیل همین آیه، نخواندن و ننوشتن پیامبرصلى الله علیه وآله را به امى بودن او نسبت داده است. به این ترتیب، امّى بودن پیامبرصلى الله علیه وآله به این معنى که خواندن و نوشتن را نزد کسى یاد نگرفته و بر همان حالت مادرزادى تا زمان بعثت باقى بوده، مسلّم است.
نکته مهم این است که امّى بودن، به معنى بى سواد بودن و جهل نیست و این امر در مورد هر کسى امکان دارد؛ یعنى ممکن است کسى سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد؛ اما سینه او گنجینه اسرار و حکمت هاى عقلى و الهى باشد. مؤمنان، زاهدان و عارفانى بوده اند که گرچه سواد کلاسیک نداشته اند، اما توان تشخیص حق از باطل (-(فرقان )-) را که سرچشمه حکمت است، داشته اند.
قرآن مى فرماید: «هر کس تقوا بورزد، ما قدرت تشخیص حق از باطل را به او مى دهیم».
در حدیث نیز آمده است: «هر کس چهل روز براى خداوند، اخلاص بورزد، سرچشمه هاى حکمت از قلب او بر زبانش جارى مى گردد».
روشن است که این امر، اختصاصى به آنان که سواد خواندن و نوشتن دارند، ندارد. پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله با آن که امّى بود، بر اثر تقوا، به چنان شرح صدر و ظرفیّتى دست یافت که توانست طرف خطاب مستقیم خداوند قرار گرفته، از طریق وحى، به آستانه حقیقت واصل گردد و کتابى بى مانند، همچون قرآن را براى بشر به ارمغان آورد و تمدّنى عظیم را بر بنیاد آن، استوار سازد و آموزگار بزرگ انسان ها گردد. پس باید توجه داشت که علم با سواد، یکى نیست و چنین نیست که هر عالمى، با سواد باشد و یا هر باسوادى، عالم باشد. بسیارى از افراد هستند که سواد خواندن و نوشتن دارند؛ ولى از علوم و به خصوص علوم الهى، بى بهره اند. کسانى هم هستند که داراى علمند؛ ولى از سواد خواندن و نوشتن، بى بهره یا کم بهره اند.
در زمان پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله یکى از معدود کسانى که سواد خواندن و نوشتن داشت، معاویةبن ابى سفیان بود؛ ولى از جاهل ترین افراد بود و در قرن اخیر، شخصى به نام کربلایى کاظم وجود داشت جسم شریف وى در قبرستان قم نو مدفون است که به عنایت امام زمان(عج)، حافظ تمام قرآن شده بود و قرآن را به شکل نور مى دید؛ در حالى که فاقد سواد بود.
بنابراین، علم، با سواد، تلازم ندارد و نوشتن، یکى از راه هاى حفظ علم و یکى از راه هاى اطلاع از علم است؛ یعنى صرفاً یک وسیله است؛ مخزن علم، جان آدمى است؛ نه ورق کاغذ.
دلیل خط ننوشتن پیامبر چیست و چرا آن حضرت هیچ گاه به مکتب نرفت؟
سرّش این است که او همه علم را از خداوند متعال گرفته بود و نیازى به خواندن و کتاب نداشت. او یقیناً نوشتن و خواندن را هم مى دانست؛ ولى هیچ وقت اقدام به نوشتن و خواندن نکرد؛ چون پیامبرصلى الله علیه وآله در میان قومى مبعوث شده بود که اهل شعر و ادبیات بودند و معجزه جاوید او، یعنى قرآن کریم، از سنخ علم و هنر و ادبیات است؛ تا به این وسیله، حجت را بر مردمان مدعى علم و ادب، تمام کند.
پیامبرصلى الله علیه وآله قلم به دست نگرفت و به مکتب نرفت؛ تا معلوم شود که او قرآن را از کسى یاد نگرفته است و از پیش خود ننوشته است؛ تا کسى نتواند بگوید که او، یک نویسنده زبردست بوده است و قرآن را نوشته است؛ چون کسى قبول نمى کند که یک شخص مکتب نرفته، توانایى نوشتن یک اثر بى مانند را داشته باشد.
اعراب به پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله تهمت مى زدند که او قرآن را از برخى از افراد عالم فراگرفته است یا مى گفتند: او کاهن است یا مى گفتند: او شاعر است ر.ک: طور (۵۲)، آیه ۲۹ ۳۴ ؛ دخان (۴۴)، آیه ۱۳ و ۱۴؛ انبیا (۲۱)، آیه ۵؛ حاقه (۶۹)، آیه ۴۱. و هیچ کدام این تهمت ها در مردم اثر نمى کرد؛ چون همه مى دانستند که پیامبرصلى الله علیه وآله نه پیش کسى چیزى آموخته و نه کتابى خوانده و نه مطلبى نوشته است و کسى با این سابقه، نمى تواند کتابى چون قرآن را خودش بنویسد.
بنابراین، آیه مورد بحث، پاسخ این سؤال را داده است و آن این که «إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ»؛ «مبادا کسانى که در صدد (تکذیب و) ابطال سخنان تو هستند، شک و تردید کنند».
نامه هاى پیامبر و همچنین آیات قرآن را چه کسى مى نوشت؟
به دستور پیامبرصلى الله علیه وآله به منظور صیانت از قرآن، کار کتابت و حفظ آن در سینه ها، همزمان انجام مى گرفت؛ زیرا در زمان آن حضرت صلى الله علیه وآله تعداد اندکى از مردم با خواندن و نوشتن، آشنایى داشتند و اسباب و ابزار کتابت هم چنان که باید، آماده و مناسب نبود؛ به همین جهت، صیانت از قرآن، به دو صورت، یعنى حفظ آن به طریق کتابت و حفظ در سینه ها، همزمان و همراه هم انجام مى گرفت؛ تا نوشتن، پشتیبان حفظ باشد و حفظ، یاور نقش لفظ.
بنابراین، هرگاه چیزى از آیات قرآن نازل مى شد، پیامبرصلى الله علیه وآله، گروهى از اصحاب خود را فرامى خواند و آنان، قرآن را با نظارت مستقیم و مستمر آن حضرت صلى الله علیه وآله مى نوشتند و حافظان بسیارى هم از میان اصحاب، آن را حفظ و به تواتر، نقل مى کردند و بدین ترتیب، پیغمبرصلى الله علیه وآله به تدریج، آنهایى را که قادر بر نوشتن بودند، براى کتابت وحى، انتخاب و گزینش مى کرد و آنها را هم که در این زمینه کمبود داشتند، تشویق به آموختن مى کرد و چنین بود که کاتبان یا نویسندگان وحى، در زمان رسول خداصلى الله علیه وآله قرآن را بر روى قطعات سنگ و استخوان و لیف خرما و پوست و بر هر چیزى که قابل نوشتن بود، نگارش مى کردند.
با این که کاتبان وحى از اصحاب برگزیده بودند و وحى را آن چنان که پیغمبرصلى الله علیه وآله دستور مى داد، مى نوشتند، با این همه پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله، نظارت دقیقى بر کار کاتبان داشت و به موجب روایات، پس از املاى وحى، پیغمبرصلى الله علیه وآله از کاتب وحى مى خواست که آن چه را نوشته، براى او بخواند و اگر اشکالى در آن نوشته بود، آن را رفع مى کرد.
اما درباره کاتبان وحى و نیز شماره ایشان، اختلاف نظر است؛ به طورى که تعداد آنان را از ۱۰ تا ۴۵ نفر ذکر کرده اند.
در تجارب السّلف، چنین آمده است: «رسول صلى الله علیه وآله را ده کاتب بود؛ بعضى وحى مى نوشتند و بعضى حساب صدقات و بردگان که از غزوات آوردندى...» تجارب السلف، ص ۶. و سپس اسامى دبیران پیغمبرصلى الله علیه وآله ذکر شده است و در تاریخ یعقوبى آمده است: «و نویسندگانش که وحى و نامه ها و قراردادها را مى نوشتند، عبارت بودند از...» تاریخ یعقوبى، ص ۴۴۶..
یعقوبى همچنین اسامى سیزده نفر را ذکر کرده است. در نتیجه، کاتبان از حیث نقش و وظیفه نیز متفاوت بودند؛ یعنى کسانى مثل زید و اُبَىّ بیشتر به کار نوشتن وحى اشتغال داشتند و عده دیگرى هم آیات را مى نوشتند و هم نامه ها و رساله ها را تنظیم مى کردند و عده اى هم مانند حضرت على علیه السلام، عثمان، اُبَىّ، زید، ابوموسى، مصعب، حنظلةبن الربیع به دعوت رسول خداصلى الله علیه وآله کتابت مى کردند و عده دیگر ظاهراً به سبب علاقه شخصى و از روى عشق و ایمان و به منظور کمک به حفظ آن، آیات را مى نوشتند.
روایات نشان مى دهد که چهار تن از کاتبان وحى، یعنى حضرت على علیه السلام، اُبَىّ بن کعب، زیدبن ثابت و عثمان، به خاطر ملازمت مداوم با رسول خداصلى الله علیه وآله داراى موقع و مقامى برجسته در امر کتابت وحى بوده اند. خرمشاهى، دانشنامه قرآن، حرف «ک» (با تلخیص).
اگر واقعاً پیامبر خط نمى نوشت، چرا در آخر عمر، وقتى در بستر بیمارى بود و گروهى از اصحاب هم نزد وى حضور داشتند، فرمود: کاغذ و قلمى بیاورید تا چیزى بنویسم که پس از من، هرگز گمراه نشوید؟ تاریخ طبرى، ج ۱، ص ۲۲۸؛ بحارالانوار، ج ۳۰، ص ۵۳۵ و ج ۲۸، ص ۲۸۸ ؛ اربلى، کشف الغمه فى معرفةالائمه، ص ۱۱۴ و ۹۷.
به نظر ما، غرض پیامبرصلى الله علیه وآله از این جمله، نوشتن نبود؛ بلکه از ابتدا غرض اصلى حضرت براى آزمایش و اتمام حجت با اصحاب بود و در واقع، پیامبر این جمله را فرمود تا آن شخص بگوید: «ان الرجل لیهجر همان.؛ به درستى که این مرد، هذیان مى گوید» و همه حاضران به باطن واقعى برخى مدعیان خلافت بعد از رسول خداصلى الله علیه وآله پى ببرند.
دلیل ما این است که مسئله از چند صورت خارج نیست؛ زیرا یا باید خود پیامبر آن وصیت را مى نوشت یا حضرت على علیه السلام یا یکى دیگر از کاتب ها.
در فرض اول، حکمت ترک نوشتار حضرت در طول عمر شریفش از بین مى رفت و در واقع، داراى مفسده اى بزرگ بود و دشمنان مى گفتند: پس رسول خداصلى الله علیه وآله سواد خواندن و نوشتن داشته، تا به حال، نعوذ باللَّه دروغ مى گفته و قرآن را هم از روى کتاب هاى دیگرى که چه بسا در اختیارش بوده، نوشته است.
علاوه این، اگر پیامبرصلى الله علیه وآله در آن زمان خط مى نوشت، در طول تاریخ و حتى براى مردم آن زمان، قابل استدلال و حجت نبود؛ زیرا قبل از آن، پیامبرصلى الله علیه وآله نمونه خط نداشت که بتوان این خط را با آن خط مقایسه کرد و به صدقش پى برد و به راحتى مى توانستند در این که این خط از پیامبرصلى الله علیه وآله است، تردید و شبهه کنند و به عبارت دیگر، آن خط، قابل کارشناسى نبود و در اثبات امامت و خلافت بعد از رسول خداصلى الله علیه وآله نمى توانست قابل استناد باشد.
در فرض دوم که حضرت على علیه السلام آن وصیت را مى نوشت، اشکالش این است که حضرت على علیه السلام در این مسئله ذى نفع بود؛ زیرا وصیت پیامبرصلى الله علیه وآله به وصایت و خلافت او بود و در نتیجه، قابل شبهه و تردید بود.
در فرض سوم که دیگران کتابت مى کردند، اشکالش این است که یک خط، مهم تر و بالاتر از بلند کردن دست على علیه السلام مقابل یک صد هزار نفر در غدیر خم نبود و منافقین که در قلب هایشان مرض داشتند، زیر بار این خط هم نمى رفتند و با تأویل و اشکال تراشى، آن را از حجیت مى انداختند؛ مانند این که مى گویند: مولى به معناى دوست است؛ نه ولىّ و امام و امثال این گونه ایرادات سبک و مغرضانه.
در نتیجه، قطعاً پیامبرصلى الله علیه وآله از آن جمله خود مقصودى داشت و استقصایى که ما کردیم، نشان مى دهد که هدف وى، اتمام حجت و روشن گرى بوده، نه کتابت؛ زیرا آن وصیت را نه تنها در غدیرخم، بلکه در طول ۲۳ سال رسالت خویش، بارها به مردم گوشزد فرموده بود. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، کد: ۱۲/۵۰۰۰۳۷)

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.