تأویل در قرآن ۱۳۹۳/۵/۶

تأویل در قرآن

تأویل دو نوع کاربرد دارد:

الف) تأویل در مقابل تنزیل.

ب) تأویل در مورد متشابه.

تأویل در لغت عرب به معنى مآل شىء و سرانجام آن است، گاهى تأویل در مقابل تنزیل به کار مى رود و گاهى در مورد متشابه استعمال مى شود، بنابراین باید در دو مورد سخن بگوییم. هر یک از دو «تأویل» براى خود معنى خاصى دارد.


تأویل در مقابل تنزیل
تأویل در قرآن

تأویل دو نوع کاربرد دارد:

الف) تأویل در مقابل تنزیل.

ب) تأویل در مورد متشابه.

تأویل در لغت عرب به معنى مآل شىء و سرانجام آن است، گاهى تأویل در مقابل تنزیل به کار مى رود و گاهى در مورد متشابه استعمال مى شود، بنابراین باید در دو مورد سخن بگوییم. هر یک از دو «تأویل» براى خود معنى خاصى دارد.


تأویل در مقابل تنزیل

مفاهیم کلى که در قرآن وارد شده بر دو نوعند، گاهى مصادیق روشن و گاهى مصادیق مخفى و پنهان دارند. تطبیق آیه بر مصادیق روشن «تنزیل» آن و تطبیق آن بر مصادیق مخفى و بالأخص مصادیقى که در طول زمان پدید مى آیند و در زمان نزول وجود نداشته اند، «تأویل» آن است.

و به دیگر سخن: تطبیق مفهوم کلى آیه بر مصادیق موجود در زمان نزول آن، «تنزیل» و تطبیق آن بر مصادیقى که به مرور زمان پدید مى آیند «تأویل» آن مى باشد.

استفاده از مباحث اجتماعى قرآن و بهره بردارى مستمر از آن بر این اساس استوار است و هرگز صحیح نیست که در بهره گیرى از قرآن بر مصادیق موجود در عصر نزول آیه و یا بر مصادیق واضح اکتفا ورزید.

امام صادق (علیه السلام) در حدیثى قرآن را چنین توصیف مى کند:

«ظهره تنزیلُه، وبطنُه تأویلُه، مِنْه ما مَضى، و منه ما لَمْ یَجئ بعدُ، یجری کما تَجْری الشمسُ والقمرُ».([۱])

برون قرآن «تنزیل» آن و درون آن «تأویل» آن مى باشد قسمتى از تأویل قرآن گذشته و برخى دیگر هنوز نیامده است. قرآن مانند خورشید و ماه در حال جریان مى باشد(همان طور که خورشید و ماه در انحصار منطقه اى نیست) همچنین قرآن نیز در انحصار افراد خاصى نمى باشد.

در این حدیث «تأویل»در مقابل «تنزیل» وارد شده و تأویل به معنى تطبیق مفاهیم کلى بر افرادى گرفته شده که بخشى از آنها در گذشته بوده و بخشى دیگر در آینده تحقق مى پذیرند.

امام صادق (علیه السلام) در حدیثى مى فرماید:

«إذا نزلتْ آیة على رجل ثمّ ماتَ ذلک الرجلُ ماتت الآیةُ من الکتاب؟! و لکنّه حیّ یَجری فِی من یأتِی کما یجری فی من مضى».([۲])

«اگر آیه اى درباره ى کسى نازل گردید آنگاه آن شخص بمیرد (مفاد آیه به صورت قانون کلى باقى مى ماند) و اگر با از بین رفتن آن شخص آیه نیز از بین برود قرآن نیز به تدریج از بین مى رود بلکه قرآن زنده است درباره آینده همان را حکم مى کند که درباره گذشته آن را حکم مى کرد».

تنها این دو حدیث نیست که قرآن در آنها به آفتاب و ماه تشبیه شده باشد بلکه در این مورد احادیثى وارد شده که همگى حاکى از آن است که قرآن پیوسته زنده و در هر زمان تر و تازه است و ابداً مندرس وکهنه نمى گردد.([۳])

حیات و تحرک قرآن در سایه همین تأویل در مقابل تنزیل است و هرگز نباید مفاهیم کلى قرآن را در انحصار گروهى دانست بلکه باید آن را بر آیندگان به نحوى تطبیق کرد که بر گذشتگان تطبیق مى گشت.

قرآن مجید در سوره «رعد» آیه هفتم چنین مى فرماید:

(إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوم هاد...) .

«تو اى پیامبر بیم دهنده اى و براى هر گروهى هدایت کننده اى است».

خود پیامبر گرامى (صلى الله علیه وآله وسلم) طبق روایات متواتر جمله (وَلِکُلِّ قوم هاد) را بر امیرمؤمنان تطبیق کرد و فرمود:

«أنا المنذر وعلیّ الهادی إلى أمری».([۴])

«من بیم دهنده و على هدایت کننده به دستورهاى من است».

به طور مسلم پس از امیرمؤمنان، آیه مصادیقى نیز دارد که به مرور زمان بر آن منطبق مى باشد. بخشى از تحرک و روشنگرى قرآن در این است که به مرور زمان بر مصادیق آن تطبیق گردد از این جهت امام باقر (علیه السلام) فرمود:

«رسول اللّه المنذر، وعلی الهادی، وکلّ إمام هاد للقرن الذی هو فیه». ([۵])

«پیامبر خدا بیم دهنده و على هدایت کننده و هر امام، هادىِ مردم آن عصرى است که در آن زندگى مى کنند».

یادآور شدیم که مقصود از تأویل در مقابل «تنزیل» آن رشته از مصادیق آیه و یا آیات است که هنگام نزول قرآن نبوده و بعدها تحقق پذیرفته است و اگر هم در زمان نزول وجود داشته، مصداق مخفى بود و نیاز به تذکر داشت اکنون براى هر دو مورد، مثالى را یادآور مى شویم:

۱. در جنگ جمل سپاه امام در برابر سپاه پیمان شکن «طلحه» و «زبیر» که بیعت خود را با امام شکستند، قرار گرفت پیش از آغاز جنگ، امام به مردم بصره چنین خطاب کرد: مردم بصره آیا از من در داورى ستم دیده اید؟آیا در تقسیم مال مرتکب ظلم شده ام؟ آیا مالى را بر خود و اهل بیت خود اختصاص داده ام و شما را از آن محروم ساخته ام؟ آیا حدود الهى را در حق شما اجرا کرده ام و درباره دیگران تعطیل کرده ام تا به خاطر این امور و یا یکى از آنها پیمان خود را با من مى شکنید؟ آنان در پاسخ گفتند: نه، هیچکدام از این کارها انجام نگرفته است، در این موقع که امام حجت را بر آنان تمام نمود، به تنظیم صفوف سربازان خود پرداخت و این آیه را تلاوت کرد:

(وَإِنْ نَکَثُوا اَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطعَنُوا فِى دِینکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمّةَ الکُفْرِ انّهُمْ لا أیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ) (توبه/۱۲).

«اگر آنان سوگندهاى خود را شکستند و به آیین شما طعنه زدند با سران کفر نبرد کنید براى آنان پیمانى نیست شاید آنان باز داشته شوند.

آنگاه امام افزود: به خدایى که دانه را شکافت و انسان را آفرید و محمد را براى نبوت برگزید آنان مورد این آیه هستند و از روز نزول این آیه با پیمان شکنان نبرد نشده است.([۶])

تطبیق این آیه بر این گروه تأویل آن و بیان مصداقى است که در روز نزول آیه وجود نداشته است.

۲. در روز «صفین» سپاه على (علیه السلام) که در میان آنان «عمار یاسر» نیز بود، در برابر سپاه معاویه قرار گرفت. سپاه اسلام با حزب اموى که در رأس آنان ابوسفیان و بعد معاویه قرار داشت دو بار نبرد کرده است:

الف) در زمان رسول گرامى (صلى الله علیه وآله وسلم) آنگاه که ابوسفیان نبرد «احزاب»را رهبرى مى کرد.

ب) در زمان على بن ابى طالب(علیه السلام) که فرزند ابوسفیان زمام امور را به دست گرفت و حزب اموى را به صورت یک حزب زیرزمینى هدایت مى کرد. عمار در این جنگ به سپاه معاویه حمله کرد و رجزى خواند که نخستین بیت آن این است:

نحـن ضَربناکُم على تنزیلِه *** فالیومَ نَضْربُکُم على تأویله([۷])

«در گذشته با شما بر اساس تنزیل قرآن نبرد مى کردیم و امروز با شما بر اساس تأویل آن نبرد مى کنیم».

در این شعر «تأویل» در مقابل «تنزیل» قرار گرفته است و تطبیق آیه (جاهد الکفّار) بر حزب اموى که در زمان پیامبر آشکارا کافر بودند، تنزیل قرآن، و تطبیق آن بر آن حزب در زمان على (علیه السلام)که در باطن کافر بودند و تظاهر به اسلام مى کردند «تأویل» قرآن معرفى شده است.

این بیان مى رساند که تأویل در مقابل تنزیل جز تطبیق آیه بر مصادیق مخفى و یا مصادیقى که پس از نزول آیه تحقق مى پذیرند، چیز دیگرى نیست.

پیامبر گرامى (صلى الله علیه وآله وسلم) به خود امیرمؤمنان خطاب مى کند و مى فرماید:

«فتُقاتِلْ على تأویل القرآن کما قاتلتَ على تنزیله ثمّ تُقْتَلُ شهیداً تُخضَبُ لحیتُک من دم رأسک».([۸])

«تو بر تأویل قرآن (با ناکثین، قاسطین، مارقین) نبرد مى کنى، همچنان که در کنار من با تنزیل آن نبرد کردى، آنگاه محاسن تو با خون سرت خضاب مى گردد.

ملاحظه این روایات این مطلب را به ثبوت مى رساند که «تأویل»در برابر «تنزیل» همان تطبیق مفاهیم و احکام کلى بر مصادیق مخفى و پنهان،و غیر موجود در روز نزول قرآن است. و اگر آن را «تأویل در مقابل تفسیر» بنامیم، بر خلاف ظهور این روایات، نام گذارى کرده ایم، بلکه این نوع تأویل، تأویل در مقابل «تنزیل» است.

تأویل در مورد متشابه

از مواردى که «تأویل» در آنجا به کار مى رود مورد متشابه است و براى تحلیل تأویل متشابه در این مورد ناچاریم به تفسیر متشابه در مقابل محکم بپردازیم.

قرآن مجید آیات را به دو قسم تقسیم مى کند و مى فرماید:

(هُوَ الَّذِى أَنْزلَ عَلَیْکََ الکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ وَ أُخَرُ مُتشابِهاتٌ...) (آل عمران/۷).

«اوست که کتاب را بر تو نازل کرد، بخشى از آن محکم و استوار، و قسمتى از آن متشابه است».

اکنون باید دید مقصود از این تقسیم چیست؟

دلالت آیات قرآن بر مقاصد خود یکنواخت نیست گاهى دلالت آنها بر معانى خود روشن بوده و شک و تردید برنمى دارد و در نخستین برخورد مفهوم روشن آن وارد ذهن مى شود، مثلاً: مانند نصایح حضرت لقمان به فرزند خود، یا سفارش هاى حکیمانه قرآن در سوره اسراء که ضمن آیه هاى ۲۲ تا ۳۹ وارد شده است.

لقمان در ضمن نصایح خود به فرزندش چنین مى گوید:

(...لا تُشْرک بِاللّه إِنَّ الشِّرکَ لَظُلمٌ عَظیمٌ)(لقمان/۱۳).

«به خدا شریک قرار مده، شرک بر خدا ستم بزرگى است».

یا مى فرماید :

(...أَقِمِ الصَّلاةَ وَ اْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَاصْبِرْ على ما أَصابَکَ...)(لقمان/۱۷).

«فرزندم نماز بپادار به نیکى ها فرمان ده و از بدیها باز دار، و در برابر مصایب بردبار باش».

و همچنین است آیات سوره ى نحل که به عنوان نمونه یکى را یادآور مى شویم:

(وَ قَضى رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ وَبِالْوالِدَینِ إِحْساناً...) (اسراء/۲۳).

«پروردگار تو فرمان داده است که جز اورا نپرستید و به پدر و مادر نیکى کنید».

همه این آیات، آیات محکم قرآنند که ریشه و امّ الکتاب به حساب مى آید.

در این میان، یک رشته آیاتى است که دلالت آنها بر مقصود به روشنى این آیات نیست و در برخورد نخست احتمالات متعددى بر ذهن انسان نقش مى بندند، و معنى واقعى در محاق ابهام و تشابه قرار مى گیرد، و چون مقصود واقعى به غیر واقعى تشابه پیدا مى کند، این آیات را متشابه مى خوانند. در اینجا وظیفه افراد واقعگرا این است که ابهام این آیات را از طریق مراجعه به آیات محکم برطرف کنند و تشابه و تردید را از چهره ى آیه بردارند تا آیه متشابه در پرتو آیات محکم، در عداد محکمات درآیند و این کار از نظر قرآن کار راسخان در علم و آگاهان از حقایق آیات مى باشد، البته گروه منحرف وپیشداور که هدفى جز فتنه انگیزى ندارند بدون مراجعه به آیات محکم همان ظاهر متزلزل را مى گیرند وفتنه گرى راه مى اندازند، در حالى که راسخان در علم به ظاهر متزلزل و لرزان ارزشى قایل نشده و از طریق امعان در مفاد آیه و قراین همراه، بالأخص آیات دیگر به واقع رسیده و به دلالت آن استحکام مى بخشد، اینک نمونه اى یادآور مى شویم.

قرآن در سوره طه خدا را چنین توصیف مى کند:

(الرَّحْمنُ عَلى الْعَرْشِ اسْتَوى* لَهُ ما فِى السَّموات وَ ما فِى الأَرْض و َما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى)(طه/۵ـ۶).

«خداى رحمان بر عرش استیلا یافته است، آنچه که در آسمانها و آنچه که در زمین و آنچه میان ایندو و آنچه زیر خاک است از آن اوست».

در لغت عرب «استوى» به معناى قرار گرفتن به کار مى رود چنان که مى فرماید:

(وَالّذِى خَلَقَ الأَزْواجَ کُلَّها وَجَعَلَ لَکُمْ مِنَ الفُلکِ و الأَنْعامِ ما تَرکَبُونَ* لِتَسْتَوُاو عَلى ظُهُوِرهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ...) (زخرف/۱۲ـ۱۳).

«خداى، کسى است که جفت ها را آفریده، و براى شما از کشتى ها و دام ها وسیله اى که سوار شوید قرار داد تا بر پشت آنها قرار گیرید. آنگاه که بر پشت آنها قرار گرفته اید نعمت پروردگار خود را یاد کنید».

افراد پیش داور که تمایلات تجسیم و تشبیه در آنها هست، آیه سوره ى طه را که از استواى خدا بر عرش گزارش مى دهد به قرار گرفتن خدا بر تخت و عرش خویش تفسیر مى کنند، و در حقیقت براى خدا سریرى مانند سریر ملوک اندیشیده که روى آن قرار مى گیرد.

در حالى که یک چنین ظهور، ظهور بدوى و ابتدایى آیه است و در امثال این آیات باید قراینى را که پیرامون آیه و آیات دیگر وجود دارد در نظر گرفت آنگاه مفاد آیه را به دست آورد.

اینک ما به عنوان نمونه به تأویل این آیه یعنى: به باز گردانیدن ظاهر متزلزل و لرزان آن به معنى واقعى آن مى پردازیم.

نخست باید توجه نمود که در آیات قرآن تعارض وجود ندارد و قرآن صریحاً خدا را چنین معرفى مى کند:

(لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَىء) (شورى/۷).

«براى آن نظیر و مانندى نیست».

در آیه دیگر مى فرماید:

(لا تُدْرِکُهُ الأَبصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأَبْصارَ...) (انعام/۱۰۳).

«چشم ها او را نمى بیند ولى او چشمها را مى بیند».

در آیه سوم مى فرماید:

(...یَعْلَمُ ما یَلِجُ فِى الأَرْض وَ ما یَخْرُجُ مِنْها وَما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَما یَعْرُجُ فیها وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَما کُنْتُمْ...) (حدید/۴).

«مى داند آنچه که در زمین فرو مى رود و یا آنچه که از زمین بیرون مى آید، (مى داند) آنچه که از آسمان فرود مى آید و آنچه که به آسمان بالا مى رود او با شما است هر کجا باشید».

این آیات که هر نوع نظیر و مثل را براى خدا نفى کرده و او را برتر از آن مى داند که دیدگان ما او را درک کند، و اعتقاد به وجود چنین خدایى سبب مى شود که در معنى آیه سوره طه دقت بیشترى نموده تا به مآل و مقصود واقعى آن برسیم.

اینک با دقت در سه مورد مى توان به معنى واقعى آیه پى برد:

۱. استوا در قرآن و لغت .

۲. معنى عرش در لغت و عرف.

۳. قراین پیرامون این جمله در آیات هفتگانه.

با تحلیل این امور سه گانه خواهید دید که این آیه پیوندى با جلوس خدا بر سریر ندارد.

اینک هر سه را به صورت فشرده توضیح مى دهیم:

۱. استوا در قرآن و لغت

قرآن آنگاه که از نشستن سخن مى گوید، کلمه «قعود» به کار مى برد چنان که مى فرماید:

(الّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ...) (آل عمران/۱۹۱).

«آنان که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهاى خویش یاد مى کنند».

باز مى فرماید:

(فَإِذا قَضَیْتُمُ الصَّلاَة فَاذْکُرُوا اللّهَ قِیاماً وَ قُعوداً وَ على جُنُوبِکُمْ...) (نساء/۱۰۳).

«آنگاه که از نماز فارغ شدید خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهاى خویش یاد کنید».

در حالى که لفظ «استوا» را در مورد تسخیر و تسلط به کار مى گیرد و حتى در موردى که تسخیر و تسلط با جلوس و قعود همراه باشد به کارگیرى این لفظ آن مورد، به خاطر وجود تسلطى که در جالس پدید مى آید، به خاطر صرف نشستن او. مثلاً:آنجا که قرآن درباره گیاهى که از ضعف به قوت پا مى نهد و سرانجام بر اثر استحکام و قوت به پاى خود مى ایستد کلمه «استوا» به کار مى برد چنان که مى فرماید:

(...کَزَرْع أَخْرجَ شَطْأَهُ فَآزَرهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرّاعَُ...)(فتح/۲۹).

«مانند زراعت که جوانه زند آن را کمک کند قوى و نیرومند گردد و بر ساقه ها و پاهاى خود مى ایستد».

همگى مى دانیم که گیاه قیام و قعودى ندارد بلکه مقصود تسلط آن بر خویش است در مقابل حوادث و بادهاى شدید که از جا کنده نمى شود.

همچنین در موردى که انسان بر کشتى یا روى چهارپایان قرار مى گیرد کلمه «استوا» به کار مى برد و مى فرماید:

(...وَجَعَلَ لَکُمْ مِنَ الفُلْکِ وَ الأَنْعام ما تَرکبُون* لِتَسْتَووا عَلى ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذا اسْتَوَیْتُمْ عَلیه...)(زخرف/۱۲ـ۱۳).

«وبراى شما از کشتى و چهارپایان مرکب هایى قرار دادیم تا بر پشت آنها قرار گیرید آنگاه که بر آنها قرار گرفتید نعمت خدا را یاد کنید».

درست است که در این آیه از قرارگیرى انسان بر مرکب هاى سرکش از لفظ «استوا» بهره گرفته ولى مقصود جلوس و قعود نیست بلکه سلطه و استیلایى است که راکب در این حالت بر مرکب دارد و زمام آن را در اختیار مى گیرد و به هر طرف بخواهد او را سوق مى دهد به گواه این که در ذیل آیه دستور مى دهد که چنین بگوییم:

(وَ تَقُولُوا سُبحان الّذى سَخَّر لَنا هذا وَ ما کُنّا لَهُ مُقرنین).

«بگویید پیراسته خدایى است که ما را بر این مرکب ها مسلط ساخت».

در آیه دیگر به نوح دستور مى دهد که آنگاه که او و مؤمنان بر کشتى قرار گرفتند خدا را از این نظر که از ظالمان نجاتشان بخشید سپاسگزار باشند.چنانچه مى فرماید:

(فَإِذا اسْتَوَیْتَ أَنْتَ وَمَنْ مَعَکَ عَلى الفُلکِ فقُل الحمد للّه الّذى نَجّانا مِنَ القَوْمِ الظّالِمینَ)(مؤمنون/۲۸).

«آنگاه که تو و کسانى که همراه با تو هستند بر کشتى قرار گرفتید بگو:حمد خدا را که ما را از ستمگران نجات داد».

مقصود از «استویت» در این آیه جلوس و قعود نیست و گرنه مى فرمود: «فإذا جلست» یا «قعدت» . همچنان که مراد مجرد سوار شدن نیست و گرنه مى فرمود: «ولو رکبت» چنان که نوح به فرزند خود آنگاه که دعوت بر سوار شدن بر کشتى کرد کلمه «رکوب» به کار برد و گفت:(یا بُنىّ ارکب معنا)بلکه مقصود از آن سلطه نوح و ساکنانش بر کشتى که زمام کشتى را در اختیار مى گیرند و در مقابل امواج او را هدایت مى کنند چنان که مى فرماید:

(وَهِیَ تَجْرِى بِهِمْ فِى مَوج کالجِبالِ...)(هود/۴۲).

«کشتى آنان را از میان امواج کوه پیکر عبور مى داد» .

و از آنجا که آنان بر چنین مرکب رهوار و قاره پیما سلطه و استیلا پیدا مى کنند خدا دستور مى دهد که او را ستایش کنید :(قُل الحمد للّه) .

این آیات و دیگر آیات حاکى است که تفسیر «استوا» بر جلوس و قعود و یا استقرار مادى صحیح نیست بلکه استیلا و سلطه اى است که با شخص مستولى همراه مى باشد واستیلاى هر چیزى به نسبت خود اوست. اتفاقاً در لغت عرب نیز کلمه «استوا » به معنى «استیلا» زیاد به کار مى رود.

اخطل درباره ى «بشر» برادر عبدالملک که بر عراق تسلط یافت چنین مى گوید:

قد اسْتوى بِشْر على العراقِ *** مِنْ غیرِ سیف و دَم مُهـراق

بشر بى آنکه شمشیر بکشد و خونى بریزد بر عراق استیلا یافت.

شاعرى دیگر مى گوید:

فلمّا علونا و استویْنـا علیهم *** ترکناهُم صَرعى لنسْرِ و کاسِر

هنگامى که بر آنان دست یافتیم، آنان را به خاک افکندیم تا طعمه کرکسها و درندگان شوند.

در این موارد هرگز جلوس و قعودى مطرح نیست، مقصود فتح و پیروزى و سلطه و استیلا مى باشد و این خود مى رساند که معنى اساسى این کلمه، استیلا است و اگر هم با جلوس و نشستن توأم گشت، ناظر به خصوصیتى است که در آن جالس است.

امعان در این قراین ما را به مفاد «استوى» رهنمون گردید و در حقیقت تأویل در این مورد به معنى کاوش در فهم آیه از طریق دقت در معانى و مفردات آن است و لذا باید عین همین کاوش را درباره «عرش» نیز انجام دهیم.

۲. معنى عرش در لغت و عرف

عرش در لغت و قرآن به معنى سریر و تختى است که قدرتمندان بر روى آن قرار مى گرفته اند چنان که قرآن درباره تخت بلقیس چنین مى گوید:

(...وَ أُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَىْء وَ لَها عَرْشٌ عَظِیمٌ) (نمل/۲۳).

«از هر نعمتى برخوردار بوده و براى او تختى بزرگ بود».

در حقیقت عرش مظهر قدرت و سلطه بوده است،و در زبان فارسى از آن با لفظ «تخت» تعبیر مى کنند. شاعر عرب زبان مى گوید:

إذا ما بنو مروانَ ثُلَّتْ عروشهم *** و أودتْ کما أودتْ ایادِ وحِمْیر

آنگاه که تخت فرزندان مروان واژگون گردید و نابود شد، همچنان که تخت حمیریان با نعمت هایى که داشتند، نابود شد.

در ادبیات فارسى نیز تخت نشانه ى قدرت وحکومت است و واژگونى آن، نشانه ى نابودى و زوال قدرت مى باشد، صادق سرمد درباره ى فراعنه مصر مى گوید:

تو تخت دیدى و من بخت واژگون بر تخت *** تو عاج دیدى و من مشـت استخوان دیـدم

مسلماً مقصود از تخت در این نوع مکالمات، تخت چوبى و فلزى و مقصود از انهدام، واژگونى و نگونسارى ظاهرى آن نیست، بلکه جلوس بر تخت، نشانه ى عزت و عظمت، و نگونسارى آن کنایه از زوال دولت و حکومت است.

نکته این که عرش به کنایه از قدرت و سلطه قرار مى گیرد، این است که امیران و پادشاهان سابق، براى تدبیر امور مملکت بر روى سریرى که بر آن عرش مى گفتند، قرار مى گرفتند و وزیران و یاران ملک دور او حلقه مى زدند و او از همان نقطه فرمانهاى خود را براى اداره امور کشور صادر مى کرد و مملکت از همان جا، تحت رهبرى قرار مى گرفت، از این جهت به مرور زمان عرش و یا جلوس بر عرش و یا استیلاى بر عرش، همگى کنایه از سلطه و قدرت گردید.

در پایان یادآور مى شویم در حالى که عرش و سریر و اریکه به یک معنى هستند ولى کلمه ى عرش غالباً در مظهر قدرت و سلطه به کار مى رود در حالى که این دو لفظ به عنوان تخت عادى که انسان بر روى آن تکیه مى کند استعمال مى شود. مثلاً: درباره ى سلیمان آنگاه که درخواست احضار تخت بلقیس مى کند(تختى که نشانه و جایگاه تدبیر او بود) لفظ عرش به کار مى برد و مى گوید:

(...أَیُّکُمْ یَأْتِینِى بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِى مُسْلِمین) (نمل/۳۸).

«کدام یک از شما مى توانید تخت او را بیاورید پیش از آن که با حالت تسلیم پیش من آیند» .

ولى آنگاه که از تخت به معنى جایگاه عادى سخن مى گوید، کلمه ى «سریر» یا «اریکه» به کار مى برد، چنان که مى فرماید:

(فِى جَناتِ النَعیمِ * عَلى سُرُر مُتَقابِلینَ)(صافات/۴۳ و ۴۴).

«در بهشت هاى مملو از نعمت و بر تخت هایى روبه روى یکدیگر مى نشستند».

و گاهى مى فرماید:

(مُتَّکِئینَ فِیها عَلَى الأَرائِکِ...)(انسان/۱۳).

«در آنجا بر تخت ها تکیه مى کنند».

۳. قرائنى در قبل و بعد آیات

قرآن در موردى که از «استوا» ى خدا بر عرش سخن گفته، پیوسته در قبل و بعد آیه به بیان مظاهر قدرت او پرداخته است.

اینک از میان این آیات هفتگانه به بیان دو آیه مى پردازیم:

۱. (إنّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِِى خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرْضِ فِى سِتَّةِ أَیّام ثُمَّ اسْتَوى عَلىَ الْعَرْشِ یُغْشِى اللَّیْلَ النَّهارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً َوالشَّمْسَ وَالقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسخَرَّات بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الخَلْقُ وَالأَْمْرُ تَبارَََکَ اللّهُ رَبُّ العالَمِینَ)(اعراف /۵۴)

«پروردگار شما آن خدایى است که آسمانها و زمین را در شش روز (مرحله) آفرید. آنگاه بر عرش مستولى شد. شب را با روز مى پوشاند و شب با شتاب از پى روز مى آید، آفتاب و ماه و ستارگان را که به فرمان او رام شده اند آفرید. براى اوست آفریدن و فرمان دادن (فرمانروایى) زوال ناپذیر است خداى عالمها».

۲. (إنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَیّام ثُمَّ اسْتَوى عَلىَ الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الأَمْرَ ما مِنْ شَفِیع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إذْنِهِ ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفلا تَذَکَّرُونَ) (یونس /۳)

«پروردگار شما خدایى است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید آنگاه بر عرش مستولى گشت. کار آفرینش را تدبیر مى کند و هیچ شفاعت کننده اى (اسباب و علل طبیعى) نیست مگر پس از اذن و اجازه ى او. این است پروردگار شما. پس او را بپرستید، آیا پند نمیگیرید؟»

در این دو آیه از مظاهر قدرت و تدبیر عالم خلقت، به تعبیرهاى مختلف سخن به میان آمده است که رؤوس آنها را یاد آور مى شویم:

۱. خدا آسمانها وزمین را در شش مرحله آفرید.

۲. شب، روز را مى پوشاند.

۳. شب، روز را آرام آرام تعقیب مى کند.

۴. شمس وقمر ودیگر ستارگان، مسخر فرمان خدا هستند.

۵. آفرینش از آنِ اوست.

۶. فرمانروایى از آن اوست.

۷. براى جهان آفرینش مدبّرى جز او نیست.

۸. هیچ علت طبیعى (شفیع) در جهان بدون اذن او مؤثر نیست.

۹.چنین موجود برتر وداراى چنین مظاهر قدرت، بى نهایت بزرگ وبرتر است (فتبارک اللّه رب العالمین).

۱۰. چنین موجود والایى شایسته ى پرستش است، نه مخلوقات او (ذلکم اللّه ربکم).

با توجه به این امور سه گانه یعنى:

الف) استوا در قرآن و لغت ناظر به استیلا و سلطه است.

ب) عرش و سریر با هم تفاوت دارند وبه مرور زمان عرش به طور کنایه از قدرت و عظمت به کار مى رود.

ج) در آیات هفتگانه([۹]) که سخن از استواى خدا بر عرش به میان آمده است، پیوسته استواى خدا بر عرش با بیان مظاهر قدرت و عظمت همراه بوده است.

با توجه به اصول سه گانه باید معنى واقعى: (إنّ اللّه على العرش استوى ) یا (الرحمن على العرش استوى) را به دست آورد.

آیا واقعاً قرآن در گرماگرم سخن گفتن از مظاهر قدرت، مى خواهد از جلوس خدا بر تخت سخن بگوید یا مقصود دیگرى دارد؟ وآن اینکه آفرینش این جهان گسترده توأم با تدبیر، با استیلاى خدا بر جهان هستى همراه مى باشد. او همچنان بر عرش قدرت وبر سریر عزت قرار دارد وبر جهان آفرینش مستولى است واز عرش قدرت، عالم خلقت را تدبیر مى کند نه مزاحمى داردو نه معینى به همین جهت باید او را پرستید.

وبه عبارت دیگر، آنجا که استوا در همه جا نشانه ى سلطه و استیلاست، نه جلوس و قعود، و عرش در اصطلاح عرب مظهر قدرت و اعتماد برآن، رمز تدبیر کشور است و قرآن در ضمن بیان مظاهر قدرت، (که او چنین کرد و چنین آفرید) از استواى خدا بر عرش سخن مى گوید، باید گفت مقصود از این جمله این است که او بر تخت عزت و عظمت باقى است وبه تدبیر جهان مى پردازد و در این مورد، نیاز به یار و یاور ندارد و مزاحمى براى او نیست.

چنین تفسیرى براى این جمله ـ که آن را با تمام جمله هاى قبلى وبعدى منسجم مى سازد و همه ى جمله ها را به یک نقطه سوق مى دهد ـ اگر تأویل نامیده مى شود، به خاطر آن استکه عرش در این آیات کنایه از قدرت آمده است و معنى لغوى آن که تخت چوبى یا آهنین است، در نظر گرفته نشده و چنین تأویلى تأویل مردود نیست، بلکه تأویل مردود آن است که با ظاهر مجموع آیه مخالفت شود و اتفاقاً ظهور جملگى آن همان است که یاد آور شدیم.

با توجه به آن جمله هاى قبلى وبعدى، اگر جمله ى مزبور به جلوس خدا بر تخت تفسیر شود و اینکه او واقعاً بر تخت نشست و یا بر روى آن استقرار یافت، در این صورت جمله معنى مبتذلى خواهد یافت که نه قراین موجود در آیات آن را تأیید مى کند ونه عرف ادب و سخن شناس، زیرا چنان معنایى با ماقبل و مابعد آن تناسبى ندارد.

از این بحث گسترده روشن شد تأویل متشابه به معنى حمل آیه بر خلاف ظاهر نیست بلکه جستجویى است در تعیین مراد با تدبّر در آیه و سیاق آن.

تأویل و حمل آیه بر خلاف ظاهر

تأویل به معنى حمل آیه بر خلاف ظاهر آن، تأویل باطلى است که فقط در تفسیر به باطن انجام مى گیرد، مفسر هرگز نمى تواند آیه را بر خلاف ظاهر آن حمل کند، ظواهر قرآن مانند نصوص آن حجت است مگر این که قرینه ى روشن بر خلاف ظاهر پیدا کند و در میان عقلا این نوع تفسیر بر خلاف ظاهر رایج باشد مثل این که عام بگوید خاص اراده کند، مطلق بگوید و مراد جدى آن مقید مى باشد، در اینجا شیوه ى تفسیر کتاب آسمانى ما روشن گردید و متد لازم براى کشف مقاصد قرآن ارایه شد، و در همگى، محور کشف مقاصد الهى بوده است.

تنها چیزى که در بحث هرمنوتیک کتاب و سنت باقى مى ماند این است که گروهى معتقدند دلالت ظواهر آیات بر مقاصد کاملاً ظنى است نه قطعى در حالى که دلالت نصوص قرآن بر مقاصد را قطعى مى دانند.

ولى ما در بحث هاى مربوط به اصول فقه دلالت هر دو را قطعى دانستیم تنها با این تفاوت که گوینده ى نص نمى تواند خلاف آن را اراده کند و اگر چنین چیزى بگوید متهم به تناقض گویى مى شود در حالى که مى تواند در ظاهر چنین کارى را انجام دهد، همینطورى که گفتیم عام و مطلق بگوید در حالى که مقصود جدى آن خاص و مقید باشد و بعدها به چنین اراده خود تصریح کند.

این نظریه در میان اصولیین معروف است در حالى که از نظر ما هر دو دلالت قطعى است ولى باید دید رسالت ظاهر چیست تا دلالت آن بر آن رسالتى که بر عهده دارد قطعى است یا ظنى؟

در علم اصول ثابت شده است که انسان داراى دو اراده است:

الف) اراده استعمالى.

ب) اراده جدى.

مقصود از اولى این است که لفظ را در معنى خویش به کار ببرد، ولى ممکن است هدف از این به کارگیرى لفظ یکى از امور زیر باشد:

۱. جِدّاً خواهان آن است.

۲. از ترس طرف و خوف از مخالف این سخن را مى گوید(تقیه).

۳. انگیزه ى او از این سخن، شوخى و مطایبه است.

رسالتى که بر دوش ظواهر است این است که ما را در جریان اراده استعمالى قرار دهد، و امّا مراتب دیگر هرگز بر عهده الفاظ نیست تا ظواهر را به خاطر احتمال جدى یا تقیه یا شوخى ظنى بنامیم، این بخش از احتمالات در نص هم وجود دارد دافع آنها اصول عقلایى است یعنى راه و روش هاى عقلا در سخن گفتن و پیوسته انگیزه ى سخن گفتن را اراده ى جدّى مى دانند نه خوف و تقیه و نه مطایبه و شوخى.

بنابر این ظواهر و نص در رسالتى که بر عهده دارند یکنواخت مى باشند، آرى همانگونه که قبل از این، یادآور شدیم، نص را نمى توان بر خلاف آن حمل کرد حتى گوینده ى سخن بگوید مقصود این نیست متناقض شمرده مى شود در حالى که در ظواهر اگر گوینده مدعى خلاف ظاهر شد از متکلم پذیرفته مى شود.

شگفت آنجاست که اگر همه ى ما با یکدیگر سخن بگوییم، کلام یکدیگر را به روشنى مى فهمیم و مکالمه ما حاکى از یک دلالت قطعى است نه ظنى در حالى که ما غالباً از مقاصد خود با ظواهر تعبیر مى کنیم.

کسانى که دلالت ظواهر قرآن را نسبت به مقاصد ظنى مى دانند یک نوع کاستى در شأن قرآن پدید آورده و آن را از معجزه ى قطعى به صورت معجزه ى ظنى عرضه مى کنند; زیرا قوام اعجاز، لفظ و معناست زیبایى لفظ از یک طرف و بلندى معنا از طرف دیگر دست به دست هم مى دهند اعجاز پدید مى آورند. هرگاه دلالت ظواهر بر مقاصد الهى ظنى باشد طبعاً نتیجه تابع اخسّ مقدمتین خواهد بود، یعنى اعجاز قرآن نیز ظنى خواهد بود نه قطعى.

سخن درباره هرمنوتیک کتاب و سنت بیش از آن است که ما اینجا آوردیم; زیرا بحث هاى مربوط به عام و خاص، مطلق و مقید، منطوق و مفهوم، ناسخ و منسوخ در علم اصول به طور گسترده مطرح شده است.

--------------------------------------------------------------------------------

[۱] . مرآة الأنوار:۸/۵.

[۲] . مرآة الأنوار، ص ۵.

[۳] . به کتاب شریف« القرآن الکریم فی أحادیث الرسول وأهل بیته»:۱۶۲ـ۱۶۳ مراجعه شود.

[۴] . نور الثقلین:۲/۴۸۲ـ۴۸۳.

[۵] . نور الثقلین:۲/۴۸۲ـ۴۸۳.

[۶] . نور الثقلین۲/۱۸۸ـ۱۸۹.

[۷] . الاستیعاب:۱/۴۷۲فی هامش الاصابة.

[۸] . بحار الأنوار:۴۰/۱.

[۹] . براى اختصار فقط دو آیه را مطرح کردیم.



----------------
نقل از :http://tohid.ir/fa/persian

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.