نسخه آزمایشی

تاریخچه دراویش-برخورد با دراویش-ازدواج با دراویش ۱۳۸۸/۲/۲۱ - ۳۲ بازدید

افرادی هستند که پیرو خط دراویش و عقیده محکمی به امام علی(ع) دارند ولی علی اللهی نیستند و آن حضرت را به عنوان امام قبول ندارند، چه تحلیلی از این افراد دارید؟
پرسش شما را می توان چنین تنظیم کرد: «تحلیل شما از دراویشی که عقیده محکمی به امام علی(ع) دارند اما نه علی اللهی هستند و نه آن حضرت را به عنوان امام قبول دارند، چیست؟».
از شما دعوت می کنم که به چند نکته ذیل به عنوان پاسخ توجه فرمایید:
الف) پس از این پرسش و در مقام پاسخگویی، اولین نکته ای که به ذهن خطور می کند این است که: اعتقاد محکم و راسخ به امام علی (ع) و عدم قبول امامت و ولایت ایشان چگونه قابل جمع است؟! به عبارت دیگر چگونه ممکن است کسی هم معتقد به علی (ع) باشد و هم وی را امام نداند؟!
اگر این دراویش در جواب بگویند که ما به معنویت و کمال روحی، اعلمیت و مرجعیت علمی، تدبیر و کیاست نظری، قدرت و سیاست عملی علی (ع) ایمان داریم اما ایشان را امام و ولی امر مسلمین نمی دانیم!! باید به آنها گفت که این چیزی جز تناقض نیست؛ چرا که این صفات و ویژگی ها، لازمه نیل به مقام امامت و رهبری جامعه اسلامی است. امام کسی است که از لحاظ معنوی، کامل ترین انسانها باشد و از نظر علمی اعلم علماء باشد و از نظر سیاسی و تدبیر امور مردم و جامعه، توانمندترین انسانها باشد. قرآن در آیه ۲۴۷ سوره مبارکه بقره، صفات رهبر یک جامعه الهی را در جریان داستان طالوت و جالوت، چنین بیان می کند که وقتی پیامبر آن قوم، حکم رهبری الهی طالوت را بر مردم خواند و در پی آن مردم انتقاد کردند که چگونه ممکن است که انسانی غیرمتموّل و یک لاقبا، بر ما رهبری کند؟! پیامبر ایشان، صفات رهبری الهی طالوت را چنین برشمرد که او دو صفت برجسته دارد؛ یعنی «دانشمند» و «توانمند» است: « إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ» (بقره: ۲۴۷).
نکته شایان دقت و توجه این است که در تاریخ پر فراز و نشیب اسلام، مشاهده می کنیم که اتفاقاً همین تناقضات صوفیه را، کسانی که حق علی (ع) و اهل بیت پیامبر(ص) را در رهبری جامعه اسلامی نادیده گرفته و به بهانه های مختلف آن را غصب کرده و جامعه و عامه مسلمین را از برکت وجود ایشان محروم نمودند، به همین تناقضات دچار بوده اند؛ به عنوان مثال همه خلفای سه گانه مورد اعتقاد برادران اهل سنت، بالاجماع در اعلمیت علی (ع) شکّ نداشتند و حتی مرجعیت علمی ایشان را بارها خود اذعان نموده اند؛ مانند اعتراف صریح خلیفه دوم که «لو لا علی لهلک عمر؛ اگر علی نبود، عمر هلاک می شد» که آن واقعه و این جمله معروف را اکثر منابع معتبر اهل سنت، نقل کرده اند مانند: تاویل مختلف الحدیث، ابن قتیبه، ج ۱، ص ۱۶۲؛ مواقف، ایجی، ج ۳ ، ص ۶۲۷ و ۶۳۶؛ تفسیر کبیر، فخررازی ، ج ۲۱ ، ص ۲۲...
علاوه بر آن، در سراسر کتب ششگانه معتبر اهل سنت (صحاح ستّه)، احادیث زیادی دالّ بر مقام و موقعیت ویژه علمی، معنوی، تدبیری، سیاسی، اجتماعی و... علی (ع) وجود دارد؛ چنانچه یکی از علمای بزرگ ایشان به نام حاکم نیشابوری، کتاب معروف «المستدرک علی الصحیحین» را نوشت که اکثر قریب به اتفاق احادیث آن در شأن بی نظیر علی (ع) است؛ آری به قول حافظ:
خوشتر آن باشد که سرّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران
حقیقت آن است که واقعاً نه تنها مریدان و پیروان این افراد، بلکه خود آنها نیز در این تناقضات آشکار گرفتار آمده و جواب روشن و منطقی ای به آن ندارند. البته کسانی مانند ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه و در توجیه این تناقضات، راهی جز بیان این نکته مضحک ندارد که علت برتری زیر دست بر بالا دست (المفضول علی الفاضل)، «لِمصلحه؛ برای مصلحتی بود!!! مصلحتی که قریب به ۱۴ قرن است برای ما روشن نشده است.
خواهر گرامی، غرض از بیان این نکات ناخوشایند و تعجب برانگیز تاریخ آن است تا خود ملاحظه کنید که این نوع عقیده متناقض و غیر منطقی این جماعت دراویش از کجا سرچشمه می گیرد.
ب) با مقدمه پیشگفته، لازم است دانسته شود، «درویش» که در لغت به معنای «گدا و سائل» است و در اصطلاح، سالکان متصوفه و اعضای سلسله های صوفیه را عموما «درویش» و «فقیر» و «صوفی» می خوانند. و در شناخت تاریخچه تصوف باید گفت که در حدود اوائل قرن دوم هجری کم کم کلمه «صوفی» و طریقه تصوف شنیده شد که خود را سالکان طریق حق و عارفان الهی می دانستند؛ اما عرفان آنها با مبانی طریقتی ائمه هدی (علیهم السلام) سازگاری و مطابقت نداشت. عرفان ناب اسلامی ـ شیعی ریشه در آموزه های ثقلین داشته و دارد؛ یعنی منشأ آن قرآن و سنت (قولی، فعلی و تقریری) معصومین (ع) است، اما تصوف ریشه ای التقاطی داشته که هم از آموزه های نوافلاطونیان و هم نحله های معنوی مسیحی و حتی شبه عرفان های هندی و شرقی وام گرفته بود. اولین و معروفترین چهره متصوفه، ابوهاشم کوفی بود که او، مرام و عقیده اش مورد نکوهش شدید امام صادق(ع) قرار گرفت؛ چنانکه از امام حسن عسکری (ع ) نقل است که از امام صادق (ع ) پرسیدند ابو هاشم کوفی چگونه آدمی است؟ فرمود: «انّه فاسد العقیده جدّاً؛ واقعاً او شخص فاسدالعقیده ای است» و در ادامه فرمود: «و او همان کسی است که مذهبی را بدعت گذارد که آن را تصوف می نامند و وی این مذهب را پناهگاهی برای عقیده زشت و ناپسند خود قرار داد» (سفینه البحار، ج ۲، ص ۵۷).
رویارویی صریح ائمه با دراویش صوفی، به ویژه امام رضا (ع) را در این کلام نورانی حضرت می توان دید که فرمود: «کسی دم از صوفیه نمی زند مگر از روی خدعه یا گمراهی و یا [در خوشبینانه ترین صورت] از روی حماقت».(الاثنی عشریه، شیخ حر عاملی) و نیز این کلام قابل توجه و تأمل امام هادی (ع) را که همه فرقه های صوفیه را بی استثناء از مخالفین اهل بیت(ع) می دانست و می فرمود «الصوفیه کلهم من مخالفینا».
بر اثر انشعابات متعدد مشرب تصوف، فرقه های مختلفی بوجود آمد که هر دسته و فرقه در صدد حفظ موقعیت خود در برابر فرقه های دیگر و در برار علمای مکتب اهل بیت (ع) برمی آمد. بر این اساس هر کدام سعی کردند برای جبران مافات و جلوگیری از زیر سئوال رفتن و در نهایت برای جلوگیری از اضمحلال، به ظاهر سلسله مشایخ خود را به نحوی به ائمه اهلبیت (ع ) و یا به یکی از اصحاب پیامبر(ص ) و یا معصومین منتسب کرده و برسانند!
چنانکه اشاره شد، حقیقت آن است که تصوف از ابتدا جریانی بدلی به موازات حرکت اصلی مکتب اهل بیت(ع) بوده است (ر ک: شناخت قرآن، سید علی کمالی دزفولی، بخش مکتب تفسیری متصوفه) که معصومین(ع) بارها به صراحت خطر آنها را گوشزد کرده و طریقه آنها را مخالف راه و روش حقه خود دانسته اند؛ پس بدیهی است که متصوفه در برهه هایی از تاریخ (درست مانند این زمان)، شرط ادامه حیات خود را در این تشخیص دهند که هم حدود و مرزهای عرفان و تصوف را با یکدیگر خلط کنند و هم خود را به ائمه و شاگردان آنها منسوب نمایند! اما واقع امر، عدم همبستگی و سنخیت میان تشیع و تصوف را گزارش می کند.
ج)علی رغم ادعاها و تبلیغات دراویش، مکتب تصوف دارای انحرافات بسیار اعتقادی، شرعی، اخلاقی، سیاسی و غیره می باشد که در این مجال تنها مواردی از آنها را بر می شماریم:
۱. ولایت گریزی و پیروی از مکتب خلفاء؛ همه بزرگان و سلسله داران متقدم صوفیه به گواهی تاریخ، از پیروان مکتب فقهی، اعتقادی و سیاسی اهل تسنن بوده اند. تأسی از مکتب خلفاء (در مقابل مکتب اهل بیت) نه تنها آنان را از عرفان حقیقی و اسلامی ـ شیعی که اولین مولّفه آن «ولایت پذیری» است، دور کرد بلکه زمینه ساز انحرافات بزرگ دیگری نیز گردید که به آنها اشاره خواهد شد. اشخاصی چون مولوی و منصور حلاج به گواهی اسناد غیر قابل خدشه تاریخی، از پیروان مکتب خلفاء (مذهب اهل سنت) می باشند؛ پس اگر خود و یا کسانی آنان را عارف بنامند، بدیهی است که منظور آنها نمی تواند عرفان شیعی و مولفه های عرفان ناب چهارده معصوم باشد. باید دانست که یکی از اساسی ترین ارکان عرفان شیعه، «ولایت گرایی» و پذیرش کامل ولایت ائمه هدی(ع) است؛ پس چگونه ممکن است کسی هم عارف باشد و هم از پذیرش ولایت معصومین(ع) سر باز زند؟!
۲. جعل عنوان «قطب» در مقابل «امام معصوم»؛ در این زمینه بازخوانی نوشته‌های صوفیه در شأن رهبران خود، موجب اعجاب و شایان تأمل است؛ مانند نوشته یکی از دراویش ذهبی در وصف سرکرده فراماسونر فرقه ذهبیه اغتشاشیه احمدیه، آنجا که می‌نگارد: «رکن رکین و بلد امین، وارث اقطاب الولایه و الهدایه مروج الشریعه الغراء المصطفوی و قائد الطریقه البیضاء المرتضوی، کهف الابدال و الاوتاد الزمان، قطب الاولیا الکاملین، ابوالوقت مولانا الاعظم، استاد دکتر حاج عبدالحمید گنجویان متعناالله بطول بقائه و ارواحنا فداه و افاض الله علینا و علی جمیع المسلمین انوار هدایته و ولایته...»!!! (مقدمه کتاب «مکاتیب عبدالله قطب»، انتشارات خانقاه احمدی) القابی که در جهان هستی، برازنده کسی جز امام معصوم (ع) نیست.
۳. عدم تقیّد به شریعت و آداب دینی و بى توجهى و یا کم مهرى نسبت به احکام و تکالیف الهی. می توان گفت که دو ملاک سنجه عمده صحت ادعاهای اهل عرفان عبارتند از: الف)تقید به شریعت اسلام و انجام مو به موى قوانین مطهر شرع ب) داشتن اذن و اجازه راهنمایى و ارشاد از بزرگان اسلامی ـ به عنوان تأییدیه ـ تا آنکه رشته هر سلسله به معصوم (ع) برسد، یعنى، تقید به همان اصل ولایت منصوص اهل بیت (ع)؛ اما مدعیان متصوفه از هر دو عاری هستند
۴. تقید به آداب و رسوم خرافى و اختراعات غیر دینی و ذکرها و وردهایى که نه تنها فاقد اسناد معتبرند بلکه یا بدعت بزرگان هر فرقه اند و یا برداشت های التقاطی از سنّت های غیر اسلامی می باشند
۵. جعل «خانقاه» در مقابل «مسجد»؛ بنا بر گزارش عبدالرحمن جامی در «نفحات الانس»، اولین خانقاه توسط امیری ترسایی (مسیحی) در منطقه شامات (مرکز فرماندهی دشمنان اهل بیت) ساخته و تقدیم دراویش شد! به ویژه از قرن هفتم به بعد «خانقاه سازى» و فاصله گرفتن از مسجد رواج یافت (مقالات تاریخى، رسول جعفریان، ج ۷، صص ۲۷۲)
۶. اعتقاد به سه رکن: شریعت و طریقت و حقیقت در طول هم؛ به گونه ای که برخی از فرقه های آنها معتقدند که اگر سالکی به حقیقت و یقین رسید دیگر نیازی به شریعت ندارد و می تواند اعمال عبادی و وظایف شرعی خود را انجام ندهد! در صورتی که بنای اهلبیت (ع) تأکید بر حفظ شعائر و ظواهر شریعت محمدی (ص) در همه احوال بوده است
۷. اعتقاد به مهدویت نوعیه قطب فرقه در تقابل با مهدویت شخصیه امام زمان(ع)؛ آنها به نوع کلی موعود معتقدند نه شخصی مشخص به نام «حجت ابن الحسن العسکری(ع)»؛ پس در هر زمان اقطاب صوفیه می توانند موعود و نجات دهنده آنها باشند! در تاریخ تصوف کم نبوده اند کسانی که ادعای «مهدویت نوعیه» کرده و با توّهم امام زمان بودن خروج کرده اند! به عنوان مثال، در قرن هشتم درویش محمد نوربخش ـ سر سلسله نوربخشیه و ذهبیه از سلاسل معرفیه ـ به نام مهدی موعود خروج کرد اما به دست امیر تیمور گورکانی گرفتار و تأدیب گردید!
۸. اعتقاد به عشق مجازی(عشق زمینی) به عنوان پل عبور به عشق حقیقی(محبت خدا)!
۹. ابراز شطح یا همان کلمات متناقض نمایی که گاه به کفرگویی و یا خلاف منطق شریعت و عقل کشانده می شود.
۱۰. انجام سماع یا همان رقص و حرکات موزونی که نه تنها مستندی در دین ندارد بلکه در تقابل با احکام شرعی می باشد
۱۱. عزلت گزینی و جامعه گریزی و دوری از وظایف اجتماعی، انقلابى و سیاسى به بهانه مذمت دنیا. صوفیه در طول تاریخ با برداشت افراطى از آیات مذمت دنیا و نیز آیاتى که در تشویق بر زهد و تقوا است، بخش عمده اى از فقه را که دانش اجتماعى زیستن اسلام می باشد، بى اعتبار ساختند. بریدن از خلق خدا، گریز از مسؤولیت هاى اجتماعى، فرو رفتن در خود با غفلت از اطراف، کمترین آموزه هایى بود که این طیف بر آن پاى مى فشرند.
۱۲. نزدیکی به حکومت های استکباری و همپیالگی با قدرت های استعماری؛ مانند سرسپردگی فرقه های صوفیه به رژیم پهلوی و یا تحت الحمایه بودن بیشتر اقطاب و بزرگان آنها از جانب دولت های انگلیس و آمریکا؛ کسانی چون قطب نعمت اللهیه (جواد نوربخش که مدتی پیش در انگلستان مرد)، قطب ذهبیه احمدیه(عبدالحمید گنجویان در انگلستان)، قطب اویسیه (نادر عنقا در آمریکا)، قطب ذهبیه گمنامیه(منشی زادگان در آمریکاا).
د) درباره آن فراز از پرسشتان که فرمودید برخی از دراویشی که اعتقاد محکمی به امام علی(ع) دارند، علی اللهی نیستند؛ که نمی دانم در تایید و یا ذم علی اللهی ها بیان شد! اما به هر حال باید دانست که علی (ع) خود درباره حضرتشان می فرمایند: «هلک فی رجلان: محب غال و مبغض قال؛ دو کس در رابطه با من هلاک می شوند: کسی که از فرط محبت درباره ام غلوّ کند و کسی که از فرط بغض و کینه در حق من سخن بگوید و مرا نادیده بگیرد». بدیهی است که یکی از مصادیق این حدیث نورانی و راهگشا، کسانی هستند که «علی اللهی» اند و علی (ع) را مرتبه ای فوق بشری و بلکه در جایگاه خدا می نشانند. البته اگر منظور از علی اللهی، صِرف اظهار ارادت به حضرت على(ع) باشد و انحرافى در اعتقادات (مخصوصا توحید و معاد) وجود نداشته باشد و پایبند به انجام واجبات و ترک محرمات باشند؛ این نه تنها بد نیست، بلکه بسیار عالى نیز مى باشد؛ چنان که امام خمینى(ره) فرمودند: «اگر اهل حق (گروهى از دراویش) مى گویند على حق است پس ما هم اهل حق هستیم» اما حقیقت آن است که ایشان چنین اعتقاد سالمی ندارند.
ی) در پایان، جهت مطالعه بیشتر کتاب های ذیل پیشنهاد می شوند:
ـ تاریخ تصوف، عباسعلی عمید زنجانی؛
ـ عرفان و تصوف، داود الهامی؛
ـ در کوی صوفیان، سید تقی واحدی صالح علیشاه؛
ـ آن سوی صوفیگری، احمد باقریان ساروی؛
ـ فرقه صوفیان، سید محمد محدث؛
ـ رویشگاه تصوف، سید محمد حسین فقیه ایمانی؛
ـ نگرشی دیگر بر تصوف، شهاب الدین کاکویی؛
ـ جلوه حق، آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛
ـ مناظرات و مکاتبات، محمد مردانی؛
ـ رهبران ضلالت، امیر علی مستوفیان؛
ـ عارف و صوفی چه می گویند، میرزا جواد تهرانی.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.