نسخه آزمایشی

تاریخ آمریکایی ۱۳۸۷/۸/۲۵ - ۲۸ بازدید

کشور امریکا چه جوری ایجاد شده؟ مثلا مثل اسرائیل که اشغال شده به همون صورت طرز اشغالش و بهم توضیح بدهید و همچنین جنایت هایی که بر علیه سرخپوستان کردند و توضیح بدهید و هم چنین سیاهپوست هایی که به صورت برده به زور بردند امریکا ؟
جهت آگاهی کامل از ابعاد مختلف پرسش فوق بخشهائی از کتاب « تاریخ آمریکایی ، گروه تالیف باشگاه اندیشه انتشارات: باشگاه اندیشه ، بهار ۱۳۸۵ » ارائه می گردد :
اولین اروپایی ها
اولین اروپایی هایی که وارد آمریکای شمالی شد ند- لااقل تا آن جایی که شواهد در دسترس است- نورسها (Norse) -- اسکاندیناوییها -- بودند که از گرین لند (Greenland) به سمت غرب می رفتند.
اریک سرخ (Eric The Red) حدود سال ۹۸۵ در آن جا سکنی گزید. گفته می شود که در سال ۱۰۰۱، پسر او، لیف (Leif)، کرانه ساحلی شمال شرقی که اکنون کانادا گفته می شود را کاوش کرده و لااقل یک زمستان را در آن جا بسر برده است.
با این که نوشته های باقیمانده از نورس ها(Norse) حاکی بر آن است که دریا نوردان وایکینگ Viking) (ساحل آتلانتیک آمریکای شمالی را تا حد باهاماس (Bahamas) کشف کرده اند، چنین ادعاهایی هنوز به اثبات نرسیده است.
در سال ۱۹۶۳، خرابه های برخی از خانه های نورس(Norse) که قدمت آن ها به همان زمان ها می رسد در Danse-adx-Meadow در New Foundland شمالی کشف شد که خود تا حدی ادعاهای ذکر شده در کتیبه های نثرهای نورس (Norse) را به اثبات می رساند.
در سال ۱۴۹۷، درست ۵ سال پس از آن که کریستوفر کلمبوس در جستجوی راه عبوری از سمت غرب به آسیابود به سواحل کاراییب (Caribbean) رسید، یک دریانورد اهل ونیز بنام جان کابوت (John Cabot) در راه انجام ماموریتی برای پادشاه انگلیس به سواحل نیوفاندلند (New foundland) رسید. گرچه کار او به سرعت به فراموشی سپرده شد ولی سفر کابوت (Cabot) اساسی شد بر ادعاهای انگلیس بر آمریکای شمالی. این سفرهمچنین باعث گشایش راهی نوین برای صید غنی ماهی در دریاچه جورج بنکس (George Banks) شد که ماهی گیران اروپایی به ویژه پرتغالی ها را مرتبا به آن جا می آورد.
لمبوس گرچه سرزمین اصلی ایالات متحده را هرگز نیافت، ولی سفر او نخستین مستعمرات اسپانیانی ایالات متحده را بنیاد گذاشت. اولین این اکتشافات در ۱۵۱۳ زمانی به وقوع پیوست که گروهی از مردان تحت فرماندهی خوان پانس دی لیون (Juan Ponce de Leon) در ساحل فلوریدا نزدیکی شهر فعلی سنت اگوستین (St. Augustine) پا به خشکی گذاشتند.
اسپانیایی ها با پیروزی بر مکزیک در سال ۱۵۲۲ موقعیت خود را در نیمکره غربی مستحکم تر نمودند. این کشفیات پس از چاپ نوشته های امریگو وسپوچی(Amerigo Vespucci) ایتالیایی که مجموعه ای از خاطرات سفر او، به نام دنیای جدید به شمار می رفت، به دانش اروپاییان درباره آن چه آمریکا نامیده می شود، افزود. تا سال ۱۵۲۹، نقشه های معتبر سواحل آتلانتیک از لبرادور (Labrado) تا تیرادل فیگو (Tierra del Fuego) مشخص شده بود. گرچه حدود یک قرن دیگر طول کشید تا این که امید کشف یک راه عبور شمال غربی به آسیا کاملا به کنار گذاشته شود.
در میان برجسته ترین کشفیات اولیه اسپانیا یی ها، کشف همندو دسوتو (Hemando Desoto) بود. او کاشفی کهنه کار بود که در زمان کشف پرو (Peru) به همراه فرنسیسکو پیزارو (Francisco Pizzaro) مسافرت می کرد. دسوتو (Desoto) پس از ترک هاوانا در سال ۱۵۳۹، به فلوریدا رسید و در جستجوی غنایم از کرانه جنوب شرقی آمریکا گرفته تا رودخانه می سی سی پی را سفر نمود.
فرانسیسکو کورونادو (Francisco Coroonado) اسپانیایی دیگری بود که در سال ۱۵۴۰ از مکزیک روانه شده و در جستجوی هفت شهر افسانه ای سیبولا (Cibola) به راه افتاد. سفرهای کورونادو به سر حد گراند کنیون (Grand Canyon) و کانزاس انجامید ولی در پایان با عدم یافتن طلا و غنایم دیگری که همراهانش به دنبال آن بودند، به شکسـت انجامید.
با این وجود، همراهان کورونادو هدیه ای استثنایی برای اهالی آن منطقه بر جا گذاشتند: انبوهی از اسب های این گروه صاحبان خود را رها کرده و باعث تغییر شکل زندگی در گریت پلینز (Great Plains) شدند. چند نسلی نگذشت که سرخ پوستان این مناطق در تربیت و پرورش اسب مهارت کافی یافته و حدود فعالیت های خود را به حد زیادی گسترش دادند.
در عین حالی که اسپانیایی ها از سمت جنوب به بالا در حرکت بودند، قسمت های شمالی آمریکای فعلی به تدریج در طول سفرهای اکتشافی مردانی چون جیووانی دا ورازانو (Giovanni da Verrazano) کشف شد. ورازانو (Verrazanno) که یک کاشف اهل فلورانس بود از فرانسه حرکت کرده و در سال ۱۵۲۴ در سواحل کارولینای شمالی به خشکی رسید و سپس سواحل کناره آتلانتیک را رد کرده و به بندر فعلی نیویورک رسید.
ده سال بعد، یک مکتشف فرانسوی بنام ژاک کارتیه(Jacques Cartier) (همچون اروپایی های پیش از خود) به امید یافتن گذرگاهی آبی به آسیا، راهی سفر اکتشافی دریایی خود شد. سفرهای اکتشافی او در کناره رودخانه سنت لورنس (St. Lawrence) بنیادی بر ادعای مالکیت فرانسه بر شمال آمریکا شد که تا حوالی سال ۱۷۶۳ نیز بطول انجامید.
هوگونت های (Huguenots) فرانسوی در پی سقوط اولین مستعمره خود در کبک (Quebec) در طول دهه ۱۵۴۰ حدود ۲۰ سال بعد در صدد دست یابی به کناره شمالی ایالت فلوریدا برآمدند. اسپانیایی ها که به فرانسوی ها به چشم تهدیدی برای مسیر بازرگانی خود در کناره خلیج (Gulf) می نگریستند، تمام مستعمره را در سال ۱۵۶۵ ویران نمودند. با این حال، فرمانده نیروهای اسپانیانی، پدرو منندز (Pedro Menendez) شهری را در همان نزدیکی ها بر پا نمود – سنت اگوستین (St. Augustine).
این شهر اولین محل استقرار اروپاییان در ایالات متحده کنونی محسوب می شود.
غنایم سرشاری که از مستعمرات اسپانیا در مکزیک، سواحل کاراییب و پرو به اسپانیا سرازیر شد، قدرت های اروپایی دیگر را نیز بخود جلب نمود. با مرور زمان، کشورهایی همچون بریتانیا، با قدرت دریایی خود که تا حدی حاصل هجومات موفقیت آمیز فرانسیس دریک (Francis Drake) به کشتی های محمولاتی اسپانیا می بود، آهسته آهسته به دنیای جدید علاقمند گشتند.
در سال ۱۵۷۸ هامفری گیلبرت (Humphrey Gilbert)، نویسنده رساله ای در مورد گذرگاه شمال غربی (Nothwest Passage) از سوی ملکه الیزابت حق امتیاز تشکیل مستعمره سرزمین های وحشی و دور افتاده را در نقاطی از د نیای جد ید که اروپایی های دیگر هنوز بر آن ادعایی نداشتند، دریافت نمود.
۵ سال طول کشید تا سفرهای او آغاز شود. پس از مفقودالاثر شدن او در دریا، برادر ناتنی او، والتر رالی (Walter Raleigh) به این ماموریت ادامه داد.
در ۱۵۸۵، رالی نخستین مستعمره بریتانیا در آمریکای شمالی را در جزیره روانوک (Roanoke) در سواحل کارولینای شمالی بنا نهاد. بعدها این تلاش بی اثر ماند و تلاش مجدد آن در دو سال پیاپی به شکست انجامید. و سپس ۲۰ سال بطول انجامید تا انگلیسی ها مجددا اقدام به آن ورزیدند. این بار در سال ۱۶۰۷، مستعمره در جیمزتان (Jamestown) بر پا شد و آمریکای شمالی وارد دوران جد یدی گشت.
مستعمره نشینان اولیه
اوایل قرن شانزدهم شاهد آغاز موج عظیم مهاجرت ها از اروپا به سمت آمریکای شمالی بود. این حرکت عظیم که بیش از ۳ قرن به طول انجامید، از یک مشت مستعمره نشین انگلیسی آغاز و به سیل میلیون ها تازه وارد انجامید. تازه واردین با انگیزه های قوی، تمدنی نوین را در بخش شمالی قاره پابرجا ساختند.
اولین مهاجرین انگلیسی به آمریکای کنونی مدت زیادی پس از آن که مستعمرات اسپانیا درمکزیک، هند غربی (West Indies) و آمریکای جنوبی مستقر شده بودند، از آتلانتیک عبور کردند. همچون تمامی مسافرین اولیه به د نیای جدید، مهاجرین انگلیسی نیز در کشتی های کوچک و پر از ازدحام وارد شدند. آن ها در طول سفر ۶ تا ۱۲ هفته ای خود، نحیف و لاغر شده و بسیاری نیز از بیماری جان سپردند. برخی از کشتی ها دستخوش طوفان شده و بسیاری نیز در دریا مفقود شدند.
بسیاری از اروپاییان مهاجر بدلیل فشار سیاسی، در پی آزادی مذهبی، و یا موقعیت های بهتر که همگی آن ها در کشورشان ممنوع و یا محدود بود خانه و کاشانه خود را در وطن رها می کردند. بین سال های ۱۶۲۰ و ۱۶۳۵، فشار اقتصادی عظیمی بر انگلستان مستولی شد. افراد زیادی بیکار گشتند.
حتی افراد ماهر نیز به سختی نان روزانه خود را بدست می آوردند. محصول کم نیز به این نابسامانی افزود. به علاوه، انقلاب صنعتی صنعت نوپای پارچه بافی را به ارمغان آورده بود که خود نیاز به تهیه هر چه بیشتر پشم و نخ داشت تا بتواند چرخ های این صنعت را بچرخاند. صاحبان زمین، مزارع را بسته و روستا نشینان را اخراج کرده تا به ترویج و پرورش گوسفند بپردازند.
گسترش مستعمراتی روزنه ای بود برای این جمعیت انبوه از روستانشینان جابجا شده.
اولین نگاه مستعمره نشینان به این سرزمین نوین چیزی غیر از یک دور نمای پر از درختان انبوه نبود. مهاجرین به احتمال زیاد بدون کمک سرخ پوستان مهمان نواز هرگز جان سالم به در نمی بردند. این سرخپوستان به آن ها طریق کشت و رشد گیاهان بومی از قبیل کدو، کدو تنبل، لوبیا و ذرت را یاد دادند. به علاوه، جنگل های وسیع و دست نخورده ساحل شرقی به امتداد ۲۱۰۰ کیلومتر نیز منبع سرشار هیزم به شمار می رفت. آن ها همچنین مواد خام بی شماری را که بمصرف خانه سازی، اثاثیه، کشتی و کالاهای سود ده برای صادرات به کار می رفت در اختیارشان قرار دادند.
گرچه این قاره جدید از برکات طبیعی سرشار بود ولی داد و ستد با قاره اروپا تا حد زیادی برای مستعمره نشینان به ویژه برای اقلامی که قادر به تولید آن نبودند، حیاتی بود. سواحل کشور به خوبی به استفاده این مهاجرین رسیدند و سراسر این سواحل راه های ورود آبی و بندرگاه های فراوان در اختیار آن ها گذاشت. تنها دو منطقه، کارولینای شمالی و نیوجرسی جنوبی، فاقد اسکله برای کشتی های اقیانوس پیما بودند.
رودخانه های عظیمی چون – کنبک (Kennebec)، هودسون (Hudson)، دلاور (Delaware)، ساسکوانا (Sasquehanna)، پوتوماک (Potomac) و بسیاری دیگر- خشکی های بین سواحل و همچنین کوه های آپالاچی (Appalachian) را به دریا متصل می نمودند. تنها یک رودخانه، سنت لورنس (St.Lawrence) که تحت سلطه فرانسویان در کانادا بود، آب را به گریت لیکز (Great lakes) و به سوی مرکز قاره سرازیر می ساخت. جنگل های انبوه و نیز مقاومت بعضی از قبایل سرخ پوست و همچنین حایل دشوار کوه های آپالاچی (Appalachian) باعث عدم نقل و انتقال افراد به ماورای سواحل شد. تنها صیادان و برخی از بازرگانان به این مناطق وحشی می رفتند. برای چند صد سال اول، مستعمره نشینان، مقر خود را در جوار مرزهای آبی بر پا ساختند.
دلایل سیاسی تاثیر زیادی بر مهاجرت افراد به آمریکا داشت. در دهه ۱۶۳۰، قانون اختیاری چارلز اول (Charles I) انگیزه بزرگی به مهاجرین داد تا به سوی د نیای جدید حرکت کنند. شورش های بعدی و پیروزی مخالفین چارلز تحت رهبری الیور کروم ول (Oliver Cromwell) در دهه ۱۶۴۰ باعث فرار بسیاری از کاوالیرها- اسب سواران مسلح - (مردان پادشاه) به سمت ویرجینیا شد. در مناطق آلمانی زبان اروپا در اواخر قرن ۱۷ و اوایل قرن ۱۸، خط مشی های استبدادی برخی پرنس ها -- به ویژه در مورد مذهب -- و همچنین خرابی هایی که به دنبال جنگ های گوناگون پدید آمده بود، به مهاجرت افراد به آمریکا افزود.
آمدن مستعمره نشینان در قرن ۱۷ مستلزم برنامه ریزی و مدیریت دقیق، هزینه و ریسک فراوان بود. مستعمره نشینان می بایست حدود ۵۰۰۰ کیلومتر را در دریا طی می کردند و در این مدت نیاز به لوازم آشپزخانه، لباس، دانه های گوناگون، حیوانات اهلی، ابزار الات، مواد ساختمانی، تسلیحات و مهمات داشتند.
برخلاف سیاست های مستعمره سازی کشورها و دوره های دیگر، مهاجرت از انگلیس مستقیما تحت سرپرستی و اداره دولت وقت نبود بلکه توسط گروه های مختلف مردم بود که تنها انگیزه شان منفعت بود.
جیمز تاون (JAMESTOWN)
نخستین مستعمره انگیس در آمریکا، جیمز تاون (Jamestown) بود. بر اساس منشور صادر شده از سوی پادشاه جیمز اول (King James I) به کمپانی ویرجینیا (یا لندن) (Virginia or London Company)، قریب ۱۰۰ مرد در سال ۱۶۰۷ به سوی خلیج چسپیک (Chesapeake Bay) عازم شدند. این افراد به عزم اجتناب از رویارویی با اسپانیاهی ها، بر آن شدند که محلی حدود ۹۰ کیلومتری رودخانه جیمز (James) دور از خلیج را برای خود برگزینند.
این گروه از افراد، که متشکل از شهروندان و مکتشفینی می شدند که بیشتر به یافتن طلا علاقه داشتند تا مزرعه داری، هیچ گونه آمادگی و تجهیزات لازم جهت زندگی در این مناطق را نداشتند. در میان آن ها، کاپیتان جان اسمیت (John Smith) به عنوان شخصیتی برجسته سربلند کرد. علی رغم زدوخورد، گرسنگی و قحطی و حملات گوناگون سرخ پوستان، توانایی او در تحمیل انضباط بر خدمه خود باعث انسجام این مستعمره کوچک در اولین سال خود شد.
در ۱۶۰۹ اسمیت به انگلستان باز گشت و در غیاب او، مستعمره به هرج و مرج و بی قانونی تنزل کرد. در طی زمستان ۱۶۱۰- ۱۶۰۹، اکثریت مستعمره نشینان در اثر بیماری از پا درآمدند. تا ماه مه ۱۶۱۰ فقط ۶۰ نفر از ۳۰۰ مستعمره نشینان اصلی هنوز زنده بودند. در همان سال، شهر هنریکو (Henrico) یا ریچموند (Richmond) کنونی کمی بالاتر از رود خانه جیمز(James) تاسیس شد.
مدتی نگذشت که گسترش و توسعه آن منطقه باعث دگرگونی اقتصاد ویرجینیا گشت. در سال ۱۶۱۲، جان رولف (John Rolfe) شروع به کشت مخلوطی از تخم تنباکو وارد شده از هند غربی و گیاهان بومی نمود و محصول این کشت بسیار مورد علاقه اروپاییان قرار گرفت. اولین محموله این محصول در سال ۱۶۱۴ به لندن رسید و در عرض ده سال به عنوان منبع اصلی درآمد ایالت ویرجینیا درآمد.
این موفقیت به سرعت بدست نیامد و میزان مرگ و میرناشی از بیماری های گوناگون و حمله سرخ پوستان به طرز فوق العاده ای بالا بود. بین سال های ۱۶۰۷ و ۱۶۲۴، حدود ۱۴۰۰۰ نفر به مستعمره کوچ کردند در حالی که در سال ۱۶۲۴ فقط ۱۱۳۲ نفر از آنان هنوز در آن جا زندگی می کردند. بر طبق حکم صادره از دربار سلطنتی، پادشاه در آن سال، کمپانی ویرجینیا Virginia Company) (را منحل و آن را یک مستعمره پادشاهی نامید.
در ادامه بخشهائی از کتاب « آمریکاستیزی چرا؟ ، روژه گارودی ، باشگاه اندیشه ، ویراست اول- زمستان ۱۳۸۴» ارائه می شود :
نگاهی بر اندیشه های بنیانگذاران آمریکا
آنچه که امروزه «دنیای جدید» نامیده می شود با ورود کریستف کلمب به قسمت جنوبی قاره آمریکا و نابودی تمدنهای چندین ‌هزارساله ی آن ظهور پیدا کرد.
عالی جناب بارتولوم، اولین کشیش آمریکایی ها که بعدها به ‌مقام اسقفی رسید، در کتاب خود تحت عنوان «نابودی سرخپوستان» از این دنیای جدید، این گونه یاد می کند:
«بربریت از اروپا آمد».
درقسمت شمالی این سرزمین ـ آن سوتر از مکزیک ـ استعمار به ‌شیوه ی جدیدی ظهور کرد. وقتی در سال ۱۶۲۰ گروهی از مهاجران ‌انگلیسی پیرو آیین کالوینیسم از شکنجه و آزار گریختند و پا به ‌ماساچوست نهادند، قصد داشتند سرزمین جدیدی به وجود آورند. این گروه دو قرن بعد به مؤسسان ایالات متحده شهرت یافتند و درسرزمینی ریشه دواندندکه کوچکترین پیشینه و تاریخی در آن ‌نداشتند. آن ها به این افسانه معتقد بودند که مهاجرت آن ها از انگلستان ‌نوع جدیدی از مهاجرت «قوم یهود» بوده است.
به اعتقاد این گروه، آمریکا «سرزمین موعود» برای ساختن قلمرو خدا بود. این انگیزه ی شبهه ناک مذهبی در واقع توجیهی بود برای بیرون راندن بومیان و تصرف غیرقانونی سرزمین های آباء و اجدادی آنها. یکی ‌از این آمریکایی ها به نام نلسون ترومن درکتابی تحت عنوان «پاکدینان ماساچوست، از مصر تا سرزمین موعود»{یهودیت، جلد ۱۵، ۱۹۶۷} چنین می نویسد:
«کاملاً واضح است که خدا مستعمره ‌نشینان را به جنگ با بومیان که به احتمال قوی بازماندگان آمالیستها و فلسطینی هایی هستند که علیه ‌اسرائیل متحد شده بودند، دعوت می کند.»
از این پس «سرزمین موعود» به یک سرزمین فتح شده تبدیل شد و غارت و چپاول و قتل عام با برداشت های مذهبی اشغالگران تعارضی ‌نداشت چرا که از نظر آن ها ثروت اندوزی و پیروزی در این راه نشانه ‌رحمت خداوندی بود.
وقتی این فاتحان، استقلال خود را از انگلستان اعلام کردند، جورج واشنگتن بنیانگذار ایالات متحده آمریکا در اولین نطق خود به عنوان رئیس جمهور این کشور، به کاملترین الگوی سیاسی این کشور تا به امروز اشاره کرد و گفت:
«هیچ ملتی به اندازه ملت آمریکا شایسته قدردانی از دست غیبی که امور انسان ها را هدایت می کند، نیست. هرگامی که به سوی استقلال ملی بر می داشتیم بیشتر متوجه دخالت مشیت ‌الهی در این امر می شدیم.»
اصطلاح «دستی غیبی» برای اولین بار توسط آدام اسمیت برای ‌معرفی نظریه ی اقتصادیش به کار رفت. وی دراین نظریه ی می گوید:
«اگر هرفردی به دنبال نفع شخصی خود باشد، نفع عمومی محقق خواهد شد. یک دست غیبی مأمور ایجاد هماهنگی بین این دو منفعت است.»
جورج واشنگتن نیز به سه عنصر «دست غیب»، «دخالت مشیت الهی» و «اصل اساسی هماهنگی میان نفع فردی و نفع عمومی» معتقد بوده است.
جانشین وی یعنی جان آدامز نیز در سال ۱۷۶۵ چنین می نویسد:
«من همیشه تأسیس آمریکا را خواست خداوند برای رهایی بشریت از بندگی و بردگی دانسته ام».
هرمان ملویل، نویسنده ی معروف آمریکا در قرن نوزدهم ‌می نویسد:
«ما آمریکایی ها ملتی خاص، قومی برتر و اسرائیل عصر حاضر هستیم؛ ما ناخدای کشتی آزادی ها هستیم.» {تمدنی به نام آمریکا، ص ۸۹۳}
نکته جالب این است که این عقیده تا به امروز نیز مورد توجه آمریکائی ها بوده است به نحوی که بر روی هر دلار در یک طرف اسم واشنگتن و در طرف دیگر این شعار نوشته شده است:
«ما به خدا ایمان داریم».
جان آدامز هم پس از آنکه جای واشنگتن در پست ریاست جمهوری آمریکا را گرفت اعلام کرد که:
«آمریکا به خواست خدا به وجود آمد تا صحنه ی به کمال رسیدن ‌انسان باشد» {اتوبیوگرافی، ج ۱، ص ۲۸۲}
نظریه پردازان اولیه ایالات متحده نظیر عالیجناب دانا نیز این ‌ویژگی الهی «دولت جدید» را خاطر نشان کرده اند؛ وی می گوید:
«اولین حکومتی که به خواست و اراده ی خدا به وجود آمد حکومت عبریون بود. این حکومت نوعی جمهوری فدرالی بود که یحوه در رأس آن قرار داشت».
جفرسون سومین رئیس جمهورآمریکا نیز اعلام کرد که ملتش «قوم برگزیده ی خدا»ست. {یادداشتی در مورد دولت ویرجینیا، بخش ۱۹}
دو قرن پس از وی، رئیس جمهور نیکسون هم چنین گفت:
«خدا با ملت آمریکاست. خواست خداوند این است که آمریکا رهبری دنیا را بدست بگیرد».
تمام رئیس جمهورهای آمریکا برای توجیه اعمالشان به این حربه متوسل می شدند (تضاد میان گفتار وکردار همواره در سیاست آمریکا وجود داشته است). رئیس جمهور مک کینلی به فتح سرزمین فلسطینی ها رفت تا «آن ها را تربیت کند، متمدن کند و به آئین مسیح بخواند». برای تبیین این دیدگاه ابزارگرایانه به دین تنها به ذکر یک ‌مثال دیگر بسنده می کنیم. در سال ۱۹۱۲، تافت رئیس جمهور آمریکا با اشغال مکزیک اعلام کرد که:
«من موظفم از ملتم و اموالش در مکزیک دفاع کنم؛ تا اینکه دولت مکزیک بفهمد خدایی در اسرائیل وجود دارد که باید از او اطاعت کرد».
این نوع نگرش به دین در میان رؤسای جمهور جدید آمریکا نیز به ‌روشنی دیده می شود.
لحن و گفتار رئیس جمهورهای آمریکا از جورج واشنگتن تا بیل کلینتون هیچ تغییری نکرده است و همگی معتقد بوده اند که آمریکا همواره بازوی پولادین و مسلح خواست و اراده ی خداوندی بوده است.
در بحبوحه ی جنگ ویتنام، کاردینال اسپلمن، اسقف شهر نیویورک که به نام «تمام کسانی که به خدا و آمریکا معتقدند» سخن ‌می گفت به سایگون رفت تا به قتل عام کنندگان مردم ویتنام بگوید:
«شما سربازان عیسی مسیح هستید»!
امروز هم ساموئل هانتینگتون، نظریه پرداز پنتاگون، برای توجیه ‌روی آوری بیش از حد آمریکا به تسلحیات نظامی و قاچاق سلاح که عامل اصلی «پیشرفت اقتصادی» آمریکاست و نیز در توجیه اختصاص ‌بودجه های کلان به تحقیق و توسعه صنایع نظامی و فروش تسلیحات به کشورهای دیگر که عامل رونق صادرات آمریکاست، برنامه های ‌استکباری این کشور در دنیا را به نوعی جهاد و جنگ مذهبی تشبیه می کند و در کتابی تحت عنوان «برخورد تمدنها» نظریه ی رویارویی تمدن یهودی ـ مسیحی از یک سو و اسلام و کنفوسیوس (چین) از سوی دیگر را مطرح می کند.
نژادپرستی افراطی
با نگاهی به چگونگی پیدایش ایالات متحده درمی یابیم که در این کشور قبل از اعلام استقلال، خصوصیت نژادی مربوط به «نژاد برتر» (مستعمره نشینان) به دلیل مستعمره بودن آن، کاملاً رعایت شده است. بدون در نظر گرفتن این مطلب نمی توان به تناقضات ریشه ای نظام آمریکا در مورد ارجحیت «نژاد سفید» و فرو دست بودن «بومیان و سیاهان» پی برد. بدین ترتیب از همان ابتدای ایجاد «رقابت» درآمریکا، شاهد نابرابری نژادی هستیم.
طبق آمارهای سال ۱۷۹۰ برده های سیاهپوست که از کلیه ی حقوق مدنی محروم بودند، ۱۷ درصد جمعیت ۴ میلیون نفری آمریکا را تشکیل می دادند. اما در بین سفید پوستان در بوستون، ده درصد از ثروتمندترین مردم به تنهایی ۶۲% کل ثروت این ناحیه را در اختیار داشتند. جمعیت این ناحیه اغلب کارگران و ملوانان فقیری بودند که با بیچارگی روزگار میگذراندند.
در توجیه برده داری نیز دلایل متعددی ارائه می شد که مهمترین آن ها دلایل مذهبی بودند. از نظر تازه واردها که مأمور اجرای یک طرح الهی برای بازسای «قلمرو الهی» در «سرزمین جدید» بودند، بومیان که مسیحی نبودند عمال شیطان به شمار می آمدند و می بایست نابود می شدند. (درست مانند کاری که شعیب با آمالیست ها کرد. )
به این توجیه مذهبی یک دلیل دیگر هم اضافه شد که بر یک ‌برداشت ساده لوحانه و یک طرفه استوار بود. بر اساس این برداشت بومیان آمریکا مانند «حیوانات وحشی» از راه شکار امرار معاش ‌می کردند، ولی انسان ها از طریق کشاورزی زندگی می کردند. شکار طریقه گذران زندگی حیوانات است......خدا در وحی به انسان چنین گفته است:
«تو باید بر روی زمین کار کنی» { وحشی گری های سرخ پوستان، نوشته ی فرانک بریج ، ۱۹۸۲ (در مورد این مسایل به کتاب «اسطوره های بنیان گذار ملت آمریکا» نوشته ی اِلیز ماریناستراس، انتشارات کمپلکس، بروکسل ۱۹۹۲، مراجعه کنید) }
به این ترتیب دلیل نژادی «وحشی بودن» سرخپوستان به «شیطانی بودن» آن ها اضافه شد و این به معنای نابودی کامل آن ها بود.
فرانکلین، رئیس جمهورآمریکا، پیشنهاد کرد سرخپوستان را به سوی مصرف مشروبات الکی سوق دهند تا به روند نابودی آن ها سرعت بیشتری بخشیده و زمین هایشان را تصاحب کنند:
«به نظر من باید آن ها را وادار کنیم قسمت هایی از زمین هایشان را که بیشتر به درد ما می خورد به ما بدهند.»( treatriesThonghts en Indians. Americain Museum. ۱۹۷۱)
آمریکا تحت لوای این اسطوره های مذهبی و نژادی، با «تعقیب و اخراج سرخپوستان» که مقاومت نظامی آن ها در سال ۱۸۹۰ و با قتل عام سیون ها در وانددنی بکلی در هم شکست، به بزرگترین ‌«تصفیه نژادی» تاریخ دست زد.
پس از آن، شیوه های استعمارگرانه و نژادپرستانه با توسعه ی سریع ‌«تجارت برده ها» بر روی سیاه پوستان آغاز شد. آمریکائی ها در این ‌مورد هم به آیات تورات متوسل شدند و جناب اس. سوایل قاضی ‌دیوان عالی ایالت ماساچوست، مدرکی را که طبق آن خدا برده داری ‌را مجاز دانسته و سیاهان موجب خشم و غضب الهی هستند، از تورات ‌و نوشته های سنت پُل استخراج کرد.( Samueln Sewall. The selling of Joseph. P. ۸۳-۸۴)
برده داران، تحت تأثیر «فلسفه ی عصر روشنگری» خود را طرفدار قوانین طبیعت و فلسفه ی لوک معرفی ‌می کردند. البته با توجیه مذهبی زیر:
«مشیت الهی بر این بوده است که بردگان سیاه در این سرزمین کارکنند. چرا که سیاهان بیش از سفید پوستان به کارکردن در آب و هوای گرم عادت دارند».
این امر در واقع مساله ی ارزش دهی به زمین را زنده کرد و این ‌دلیل بیولوژیکی نژادپرستانه را که «خود طبیعت، نژادی از انسان ها را به ‌بردگی کشانده است» توجیه نمود.
نکته ی جالب توجه، تناقض آشکاری است که میان اعلامیه ‌استقلال ـ که خواهان «برابری حقوق تمام انسان ها» است ـ و یک قرن ‌برده داری وجود دارد. اکنون نیز دو قرن پس از تصویب این اعلامیه، آمریکایی ها به نام «دفاع از حقوق بشر» به قتل عام کودکان و غیرنظامیان از طریق بمبارانهای هوایی، ایجاد قحطی یا نابودی زیربنای اقتصادی کشورهای دیگر می پردازند.
سیاه پوستان که از سوی قانون اساسی و «نهاد ویژه» آن از مشارکت ‌در امور اجتماعی محروم شده بودند، به قول ارسطو چیزی نبودند جز «ابزارهای ناطق»؛ چرا که «حقوق بشر» در آمریکا یعنی حقوق «پروتستان های آنگلوساکسون سفید پوست».
هیچکدام از قوانین مربوط به برده داری، درایالتهای مختلف آمریکا که به برده ها حق رأی، مالکیت و حمل سلاح نمی داد نیز توسط قانون اساسی این کشور رد نشد.
سرخپوستان هم به همان دلایل نژاد پرستانه، به طور رسمی از جامعه ی شهروندان آمریکا ترد شدند. علاوه بر این، قانونی که در سال ۱۷۹۲ به تصویب رسید مهاجرت «نژادهای شرقی» به آمریکا را به طور رسمی محدود می کرد.
از قرن نوزدهم به این طرف، تأثیر «داروینیسم اجتماعی» (یعنی حذف ضعیف ها به وسیله ی قوی ترها) باعث شد این تبعیضات که براساس ‌معیارهای اقتصادی و اجتماعی بنا نهاده شده بودند، توسعه ی قابل ملاحظه ای پیدا کنند.
در مورد گسترش آمریکا از طریق « مراحل مختلف» به کتاب مهم و پایه ای میشل بونیون موردان به نام «توتالیتاریسم آمریکایی» (انتشارات فاوور، لوزان سویس، ۱۹۹۷) مراجعه کنید.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.