ترجمه ی امالی( شیخ مفید رحمه الله) ۱۳۹۰/۹/۸ - ۴۹ بازدید


ترجمه ی امالی شیخ مفید رحمه الله
محمّد بن نعمان ملقّب به شیخ مفید رحمه الله

سخن ناشر
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ


ترجمه ی امالی شیخ مفید رحمه الله
محمّد بن نعمان ملقّب به شیخ مفید رحمه الله

سخن ناشر
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

> ۱- بنیاد پژوهشهاى اسلامى ، که به منظور احیاى فرهنگ غنى اسلام و نشر معارف اهل البیت علیهم السّلام تأ سیس شده ، از یک سال پیش فعّالیّت فرهنگى و پژوهشى خود را بر اساس موازین علمى و شیوه هاى تحقیقاتى با همکارى جمعى از استادان و محقّقان حوزه و دانشگاه آغاز کرده است . و در این راه مقدّس از همه پژوهشگران و صاحب نظران استمداد مى کند. برقرارى ارتباط و همکاریهاى پژوهشى و نیز انعقاد قرار داد با محقّقان و مترجمان و مؤ سّسات علمى و فرهنگى براى تأ لیف ، ترجمه ، تصحیح متون و چاپ و نشر آثار برجسته اسلامى از جمله فعّالیتهاى بنیاد به شمار مى رود.
۲- چنان که مى دانیم از دیر باز دانشمندان فارسى زبان ، به ترجمه آثار عربى توجّهى خاصّ داشته اند، که نقطه اوج آن را مى توان در ترجمه هاى گوناگون قرآن سراغ گرفت . بنا به روایتى نخستین بار سلمان فارسى قرآن را به فارسى ترجمه کرد .
ترجمه قرآن به زبان فارسى در تمامى دوره هاى گذشته - در مجموع - رواج فراوان داشته ، و امروزه صدها نمونه آن زینت بخش کتابخانه ها و موزه هاست ، برخى از آنها نیز چاپ شده ، و بى تردید دهها ترجمه دیگر بر اثر حوادث گوناگون از بین رفته است .
۳- علاوه بر ترجمه قرآن ، عنایتى بسزا به ترجمه احادیث نیز مبذول شده است ، که از آن جمله مى توان ترجمه (شهاب الا خبار) را نام برد، که گویا پیش از تاریخ تحریر نسخه کتابخانه مدرسه غرب همدان - به فارسى برگردانده شده است از اواخر سده هشتم هجرى به بعد، که یکى از پربارترین و ارزنده ترین ادوار ترجمه متون عربى به فارسى محسوب مى شود؛ و نیز در دوره صفویه و قاجاریّه - نهضتى در ترجمه آثار مهمّ علمى اسلامى پدید آمد، و بخش قابل ملاحظه اى از متون عربى به فارسى برگردانده شده است . در این دوره عدّه اى از علماى شیعه ، علاوه بر تأ لیف کتابهایى به زبان فارسى ، بسیارى از آثار گذشتگان را نیز به فارسى ترجمه کرده اند، که از میان آنان به عنوان نمونه مى توان اشخاص زیر را نام برد:
ابو سعید حسن بن حسین شیعى سبزوارى (از علماى سده هشتم )؛ وى علاوه بر تأ لیف آثارى به فارسى مانند: راحة الا رواح و مونس الا شباح (در ظرائف احوال حضرت رسول و ائمه علیهم السلام ، که در ۷۵۳ ه . ق از تأ لیف آن فراغت یافته ) ، کتابهایى را نیز به فارسى ترجمه کرده است ، از آن جمله : ترجمه کشف الغمة ، بهجة المباهج (ترجمه و تلخیص مباهج المنهج فی مناهج الحجج قطب الدّین کیدرى ) و مصابیح القلوب (ترجمه ۵۳ حدیث نبوى ) .
کمال الدّین حسین بن خواجه عبد الحقّ الهى اردبیلى متوفّاى ۹۴۰ ه . ق ؛ وى علاوه بر تأ لیف کتبى به فارسى مانند: تفسیر الهى (تفسیر تمامى قرآن )، منهج الفصاحة فی شرح نهج البلاغة ، و تاج المناقب فی فضائل الائمّة الاثنى عشر، بعضى از آثار گذشتگان را نیز به فارسى ترجمه کرده است ، از آن جمله : خلاصه الفقه (ترجمه ارشاد الا ذهان علّامه حلّى ) ، ترجمه مهج الدّعوات سید ابن طاوس و ترجمه رساله امامت ، فخر الدّین أ بو الحسن علىّ بن حسن زوارى ، که تا سال ۹۴۷ ه . ق - تاریخ ختم تفسیر فارسى وى - در قید حیات بوده است . وى علاوه بر تأ لیف آثارى به فارسى مانند: ترجمة الخواصّ (تفسیر قرآن ، معروف به تفسیر زوارى )، روضة الا برار (شرح نهج البلاغه )، لوامع الا نوار الى معرفة الائمّة الا طهار، مجمع الهدى (در قصص ‍ انبیاء)، و شرح صحیفه سجادیه ، بعضى از متون عربى را نیز به فارسى برگردانده است ، از آن جمله : آثار الا خیار (ترجمه تفسیر منسوب به امام حسن عسکرى علیه السلام )، ترجمه المناقب (ترجمه کشف الغمّة )، ترجمه احتجاج طبرسى ، مکارم الکرائم (ترجمه مکارم الاخلاق )، ترجمه أ ربعین شهید اوّل ، وسیلة النجاة (ترجمه اعتقادات صدوق )، مفتاح النجاة (ترجمه عدّة الدّاعى ابن فهد)، و طراوة اللّطائف (ترجمه طرائف سیّد ابن طاوس ).
ملا فتح اللّه کاشانى ، مفسّر معروف متوفّاى ۹۸۸ ه . ق ؛ وى علاوه بر تأ لیف کتابهایى به فارسى مانند: تفسیر منهج الصادقین ، خلاصة المنهج ، تنبیه الغافلین و تذکرة العارفین (در شرح نهج البلاغه )، بعضى از آثار گذشتگان را نیز به فارسى ترجمه کرده است مانند:
کشف الاحتجاج (ترجمه احتجاج طبرسى ) و ترجمه قرآن (و این بجز سه تفسیر وى بر قرآن است ) .
ملا محمّد صالح بن محمّد باقر قزوینى روغنى ؛ وى علاوه بر تأ لیف شرح فارسى نهج البلاغه ، آثارى را به فارسى ترجمه کرده است ، از آن جمله : برکات المشهد المقدس (ترجمه عیون اخبار الرضا (ع)، ترجمه صحیفه سجّادیّه ، ترجمه عهدنامه مالک اشتر، و ترجمه توحید مفضّل ، که تاریخ فراغت از آن ۱۰۸۰ ه . ق بوده است .
آقا حسین محقّق خوانسارى ، متوفّاى ۱۰۹۹ ه . ق ؛ وى علاوه بر تأ لیف شرح هیأ ت فارسى قوشچى ، داراى ترجمه هایى است ، از آن جمله : ترجمه قرآن ، و ترجمه صحیفه سجادیه ، علّامه محمّد باقر مجلسى ، متوفّاى ۱۱۱۰ ه . ق ؛ وى علاوه بر تأ لیف آثارى ارزنده به عربى از جمله : مرآة العقول و بحار الا نوار، و تأ لیف کتابهایى به فارسى همچون : اختیارات الا یّام ، اوقات الظهر و العصر، تحفة الزائر، جلاء العیون ، حقّ الیقین ، حلیة المتقین ، حیاة القلوب ، زاد المعاد، عین الحیاة ، مشکاة الا نوار، و مقباس المصابیح ، آثارى را نیز به فارسى ترجمه کرده است ، از آن جمله : ترجمه باب حادى عشر، ترجمه توحید مفضّل ، ترجمه حدیث جبر و تفویض ، ترجمه حدیث سعد بن عبد اللّه ، ترجمه حدیث رجاء ابن أ بى ضحّاک ، ترجمه حدیث عبد اللّه بن جندب ، ترجمه حدیث ستّة اشیاء لیس للعباد فیها صنع ، ترجمه خطبة البیان ، ترجمه خطبة الرّضا (ع) فی التوحید، ترجمه دعاء الجوشن الصغیر، ترجمه دعاء المباهلة ، ترجمه دعاء سمات ، ترجمه دعاء کمیل ، ترجمه الرّسالة الذّهبیّة (معروف به طبّ الرّضا (ع)، ترجمه زیارت جامعه ، ترجمه صحیفه سجّادیّه ، ترجمه عهدنامه مالک اشتر، ترجمه فرحة الغرى سیّد ابن طاوس ، و ترجمه قصیده دعبل خزاعى .
آقا هادى مترجم ، فرزند ملا محمّد صالح مازندرانى متوفّاى ۱۱۲۰ ه . ق ، وى علاوه بر تأ لیف کتابهایى به فارسى مانند: شرح شرح شمسیه و شرح معالم ، صاحب ترجمه هایى است ، از آن جمله : ترجمه قرآن ، ترجمه صحیفه سجّادیّه ، ترجمه شافیه ، و ترجمه کافیه از ابن حاجب .
آقا جمال محمّد بن حسین خوانسارى ، متوفّاى ۱۱۲۵ ه . ق ، وى علاوه بر تأ لیف کتابهایى به فارسى مانند: شرح غرر الحکم آمدى ، جبر و اختیار، شرح احادیث طینت ، نیّت و اخلاص ، و مبدأ و معاد، برخى از آثار را نیز به فارسى ترجمه کرده است ، از آن جمله : موائد الرّحمن فی ترجمة القرآن (معروف به تاج التراجم )، ترجمه الفصول المختارة ، ترجمه مفتاح الفلاح شیخ بهائى ، ترجمه الصلاة و اذکارها، و ترجمه صحیفه سجّادیه .
سیّد علىّ بن محمّد بن أ سد اللّه امامى اصفهانى ، معروف به مترجم ، متوفّاى حدود ۱۱۳۰ ه . ق ، وى کتابهایى را به فارسى ترجمه کرده است ، از آن جمله : خصال ، کمال الدّین و تمام النعمة ، عیون أ خبار الرّضا (ع)، امالى صدوق ، مهج الدّعوات ، مصباح المتهجّد، مصباح کفعمى (که مجموعا به هشت بهشت معروف است ) ، ترجمه شفاء ابن سینا، و ترجمه شرح اشارات خواجه نصیر الدّین طوسى .
سید احمد بن محمّد حسینى اردکانى یزدى ، از علماى سده سیزدهم ، وى علاوه بر تأ لیف کتابهایى مانند فضائل الشیعه ، شجرة الا ولیاء و سرور المؤمنین فی احوال امیر المؤمنین (ع)، کتابهایى را نیز به فارسى ترجمه کرده است ، از آن جمله :
ترجمه عیون اخبار الرّضا (ع)، ترجمه ارشاد شیخ مفید، ترجمه بحار الانوار (بخشهاى احوال امام جواد و امام هادى و امام عسکرى علیهم السلام ) ، ترجمه کمال الدّین و تمام النّعمة ، ترجمه عوالم العلوم (شامل بخشهاى : ۱- احوال حضرت زهرا (ع) ۲- احوال حضرت مجتبى (ع) ۳- احوال حضرت سجّاد (ع) ۴- احوال حضرت باقر (ع) ۵- احوال حضرت صادق (ع)، که تاریخ فراغت از آن شعبان ۱۲۳۸ بوده است ) .
شیخ محمّد تقى معروف به آقا نجفى اصفهانى متوفّاى ۱۳۳۲ ه . ق ، وى علاوه بر تأ لیف کتابهایى ، آثارى را به فارسى ترجمه کرده است ، از آن جمله :
ترجمه توحید صدوق ، ترجمه ثواب الا عمال ، ترجمه عقاب الا عمال ، کاشف النقاب (ترجمه عیون اخبار الرّضا (ع)، ترجمه السماء و العالم (جلد چهاردهم بحار الانوار)، و ترجمه الا لفیّة و النفلیّة .
و بالاخره ، پس از انقلاب شکوهمند اسلامى به رهبرى حضرت امام خمینى مدّ ظله العالى ، و تحوّل شگرفى که در مسائل فرهنگى ایجاد شد، حرکتى شایسته در خصوص ترجمه آثار و متون عربى به فارسى و بالعکس ‍ شروع شده ، که در خور بحث و بررسى جداگانه اى است . البتّه در بنیاد پژوهشهاى اسلامى ، در باره :
ترجمه ، دوره ها و شیوه هاى آن ، و نیز کتابشناسى تاریخى موضوعى ، کتابهاى ترجمه شده از عربى به فارسى ، تحقیقاتى به عمل آمده ، و مجموعه اى در این زمینه در دست تأ لیف است که ان شاء اللّه تعالى پس از تکمیل بزودى منتشر خواهد شد.
۴- امالى شیخ مفید یکى از متون ارزشمند حدیثى شیعه امامیّه است ، که متکلّم و فقیه اهل البیت ، شیخ مفید، با درایت و خبرویّت خاصّ خویش ‍ گزیده اى از احادیث را در زمینه تفسیر آیات ، مواعظ، مباحث امامت ، فضایل امیر المؤمنین و دیگر ائمّة علیهم السلام و مطالبى مفید و گوناگون جز اینها، طى ۴۳ مجلس به ترتیب ذیل بر جمعى از شاگردان املا کرده است .
در ماه رمضان سال ۴۰۴ ۹ مجلس در ماه شوال سال ۴۰۴ ۱ مجلس در ماه رجب سال ۴۰۷ ۵ مجلس در ماه شعبان سال ۴۰۷ ۴ مجلس در ماه رمضان سال ۴۰۷ ۵ مجلس در ماه رمضان سال ۴۰۸ ۲ مجلس در ماه رمضان سال ۴۰۹ ۸ مجلس در ماه شعبان سال ۴۱۰ ۱ مجلس در ماه رمضان سال ۴۱۰ ۱ مجلس در ماه رمضان سال ۴۱۱ ۴ مجلس
جالب توجّه است که بدانیم :
اولا: این مجلس به طور پراکنده برگزار مى شده ، و حتّى در سالهاى ۴۰۵ و ۴۰۶ به عللى که بر ما مخفى است فترتى به وجود آمده ، و هیچ گونه مجلسى تشکیل نیافته ، و بدین جهت شیخ نجاشى از کتاب امالى به نام (الامالى المتفرّقات ) یاد کرده است .
ثانیا: سه چهارم این مجالس در ماه رمضان ، و بقیّة در ماه رجب و شعبان ، و تنها یک مجلس در ماه شوال برگزار شده و در بقیّه ماههاى سال اصلا مجلسى تشکیل نیافته است .
ثالثا: از روزهاى هفته بیش از همه ، روز شنبه و سپس دوشنبه و چهارشنبه مجلس برقرار مى شده ، و در بقیّة ایّام هفته اصلا مجلسى برگزار نشده است .
افرادى که در مجالس مزبور شرکت کرده و نامشان در اوایل برخى مجالس ‍ آمده عبارتند از:
۱- ابو الحسن علىّ بن محمّد بن عبد الرّحمن فارسى ، راوى امالى ).
۲- فرزند وى : ابو الفوارس ۳- برادر وى : ابو محمّد عبد الرّحمن ۴- حسین بن على نیشابورى ۵- ترجمه امالى شیخ مفید که اینک توسّط بنیاد پژوهشهاى اسلامى انتشار مى یابد اثر دانشمند محترم آقاى حسین استاد ولى است ، که به شیوه اى فنّى و با رعایت امانت بر اساس متن مصحّح امالى باشراف محقّق بزرگوار آقاى على اکبر غفّارى به فارسى روان و ساده ، و در عین حال استوار در آمده ، به گونه اى که امید مى رود عموم خوانندگان را سودمند افتد.
در پایان توفیق هر چه بیشتر مصحّح و مترجم محترم را از خداوند متعال مسأ لت دارد.
بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى
على اکبر الهى خراسانى
۱۴ ربیع الثانى ۱۴۰۶ ۶ دى ۱۳۶۴
مقدمه مترجم
اجمالى از زندگانى مؤلف .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
نام و نسب وى
نام گرامیش (محمّد) است فرزند محمّد بن نعمان که به (شیخ مفید) ملقّب گشته و به (ابن المعلّم ) معروف مى باشد. نجاشى نسب او را به تفصیل تا یعرب بن قحطان ضبط کرده است . گویند: یکى از دانشمندان اهل تسنّن بنام علىّ بن عیسى رمّانى در اثر مباحثه اى که در یکى از موضوعات علمى با وى داشته او را به (مفید) ملقّب ساخته است .
مدح و ثناى دانشمندان در باره وى
علماى علم رجال و تراجم از عامّه و خاصّه (شیعه و سنّى ) با عبارات گوناگون و تعبیرات مختلفى وى را ستوده و هر کدام بگوشه اى از حیات درخشان این بزرگمرد علم و عمل و دانش و تقوى اشارتى داشته اند. ابن حجر گوید:
(وى از حدّ بسیار نازلى از خوراک و پوشاک برخوردار بود، دلى خاشع و عشقى فراوان به علم و دانش داشت . وى نزد دانشمندان بسیارى درس خوانده ، و در مکتب فرقه امامیّه به اعلى درجه آن دست یافته و ب آخرین قلّه هاى آن رسیده بحدّى که در باره او گفته شده : او را بر هر پیشوائى در علم و دانش منّتى عظیم است .
پدرش در واسط معلّم بود و در همان جا متولّد شد و در عکبرى به قتل رسید. گویند:
عضد الدّولة بزیارتش مى رفت و بهنگام بیمارى از وى عیادت مى کرد. و شریف ابو یعلى جعفرى که داماد او است گفته : وى (مفید) اندکى در شب مى خوابید سپس برخاسته بنماز و مطالعه و درس و تلاوت قرآن مشغول مى گشت ).
عماد حنبلى از ابن ابى طىّ حلبى نقل کرده که وى گفت : (او یکى از بزرگان شیوخ امامیّه ، و در علم کلام و فقه و جدل پیشتاز است . وى با قدر و
منزلت بزرگى که در دولت آل بویه داشت با این حال با هر صاحب نظرى به بحث و مناظره مى نشست . او بسیار صدقه مى داد، و کاملا فروتن بود، و نماز و روزه فراوان بجا مى آورد، و لباسى زبر و خشن به تن مى کرد، و عضد الدّولة زیاد بزیارت وى مى رفت . مردى میان بالا و لاغر اندام و گندم گون بود. هفتاد و شش سال عمر کرد و بیش از دویست تصنیف و تأ لیف از خود بیادگار گذارد. داستان تشییع جنازه او مشهور است که در آن روز هشتاد هزار نفر از شیعیان او را تشییع کردند، و در ماه مبارک رمضان در گذشت . خدایش ‍ رحمت کند-).
و ابن ندیم گوید : (ابن المعلّم ابو عبد اللّه کسى است که ریاست متکلّمان شیعه در عصر ما به او منتهى شده است ، وى در صناعت کلام از تمامى همگنان خود پیشى گرفته و بسیار باریک بین و ژرف نگر و خوش حافظه مى باشد. من او را دیده ام و او را مردى بلند پایه در علم و فضیلت یافته ام ).
و نیز گوید : (ابن المعلّم ابو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن نعمان کسى است که ریاست همگنان او از شیعیان امامیّه در علم فقه و کلام و آثار به وى منتهى شده است ).
دانشمندانى دیگر نیز بنوبه خود سخنانى در جلالت شأ ن و علوّ مقام وى گفته اند که بجهت رعایت اختصار از ذکر آنها خوددارى مى شود، و آنچه گفته آمد مشتى از خروار، و جرعه اى از دریاى بیکران فضل و دانش اوست ، و با این حال از همین مختصر که مذکور شد نمودار مى گردد که شیخ بزرگوار مفید- رضوان اللّه تعالى علیه - در هر فضیلتى از فضائل که براى انسان کامل امکان دسترسى ب آنست از علم و عمل و زهد و تقوا و دیگر فضائل سر آمد معاصرین خویش است و از همه آنان در این گونه فضائل گوى سبقت را ربوده است .
راستى که او مصداق اتمّ و اکمل ، و آیینه تمام نماى این سخن امام على علیه السّلام است که فرموده :
(سعى کنید تا چشمه سارهاى دانش ، و چراغهاى دیجور، و ژنده پوش ، و فراخ دل باشید، که بدین صفات در آسمان معروف ، و در زمین مذکور گردید).
جامعیّت وى در علم و عمل
امّا در باره دانش او همین گفتار ابن حجر بس که : (او را بر هر پیشوائى در علم و دانش منّتى عظیم است ) صرف نظر از اینکه گفته : (وى به اوج قلّه دانش دست یافته و عشقى فراوان به علم و دانش دارد). و صرف نظر از گفتار ابن ابى طىّ که : (وى در علم کلام و فقه و جدل پیشتاز است ).
و امّا در باره عمل او، همین گفتار شریف ابى یعلى جعفرى در عبادت او کافى است که : (اندکى به شب مى خفت و سپس برخاسته به نماز و مطالعه و درس مى پرداخت )، و همین دلیل است که وى مردى شب زنده دار بوده چه که نماز شب بهترین شاهد اخلاص و صفاى قلب و دعوى صدق ایمان است . و نیز بیشتر روزها را روزه مى داشته که ابن ابى طىّ گفته : (بسیار نماز و روزه بجاى مى آورد).
و امّا در زمینه زهد و سادگى و خشونت لباس و سطح پائین بودن زندگى و فروتنى قلبى وى به سخن ابن حجر گوش فرادار. و باید دانست که خشونت خوراک و پوشاک از ویژگیهاى حضرت مسیح (ع)، و فروتنى قلبى از ویژگیهاى حضرات زکریّا و یحیى و مادر یحیى علیهم السّلام بوده است .
و امّا در زمینه انفاق ، سخن ابن ابى طىّ را بخاطر بسپار، و در زمینه مجاهدت در راه خدا باین گفتار توجّه نما که : (او را دویست تصنیف و تأ لیف است ) صرف نظر از تدریس و تعلیم او حتّى در ساعات نیمه شب چنان که ابن ابى طىّ گفته است .
تمامى این صفات و کمالات ، از ایمان درست او به حق ، و شدّت و سختگیرى وى در امور الهى ، و استواریش در دین ، و عمل خالصانه اش ‍ براى حق ، و فنایش در ولایت محمّد (ص) و آل عصمت علیهم السّلام خبر مى دهد، و گواهى صادق بر همه اینهاست .
شاگردانى که بدست وى تربیت یافته و در مکتب او پرورده گشته و از شاخسار دانش او خوشه چیده اند کسانیند که خود فخر ب آنان افتخار مى ورزد، و روزگار از شرفى که بوجود آنان یافته بخود مى بالد، و هر کدام چون قمرى در فلک علم و دانش ، و ستاره اى در آسمان فهم و کوشش مى درخشند.
در هر رشته اى از علوم ادبى ، فقهى ، اصولى ، کلامى ، تاریخى که بنگرى شاگردان وى را در ردیف اوّل از صاحبان آن علوم مى یابى ، بلکه پاره اى از آنان پایه گذار و یا مجدّد آن علوم بوده اند، و نام گرامشان در طول تاریخ آن علوم پیوسته بر سر زبانهاست . البتّه مرحوم شیخ مفید که استاد همه آنهاست رأ س و رئیس و اصل و ریشه تمامى ایشان بحساب مى آید. راستى که خداى سبحان - جلّ جلاله - تا چه اندازه نظر لطف و عنایت به وى داشته ! نخستین بار بذر وجودش را در نژادى اصیل و با فضیلت بکاشت ، سپس او را از ذهنى تیز، و حافظه اى نیرومند، و نبوغى سرشار، و عقلى کامل ، و ژرف نگرى ویژه اى برخوردار ساخت ، تا اینکه بدرجه اى از علم و دانش و فضیلت رسید که دانشمندان عامّه و خاصّه بر استادى و تفوّق و برترى و پیشتازى وى گواهى داده اند، و کارش بجائى رسیده که تأ لیف گرانمایه اش تمامى پر بار و متناسب با نیازهاى عصر خویش ، و خود در مباحثاتش پیروز، و نظریّاتش همه صائب و درست مى باشد.
راستى که مى توان موقعیّت این بزرگ دانشمند را در میان اقران و امثالش همچون قمرى در وسط آسمان و خورشیدى در میان منظومه شمسى و شاه فرد ممتاز گردنبند مروارید تمثیل نمود.
راستى که وى از همه معاصرینش نیکوتر، و خوش فهم تر، و در خوراک و پوشاک خشن تر، و از لحاظ عقل وافرتر، و از نظر علم و دانش برتر، و از جهت جهاد در راه خدا کوشاتر بود. زمان بوجودش ارج یافت ، و مشام تاریخ از بوى خوشش تازه گشت ، و زنان از زائیدن چون اویى عقیم گشتند.
ما کجا مى توانیم به کنه عظمت او پى ببریم ، هرگز؟! اوصاف او در قلّه اى بلند و دور از دسترس است که گامهاى وصف ما هر چند بلند باشد به فراز آن نرسد، و هر چند بکوشیم به عشرى از فضایل و کمالات او دست نیابیم . پس ناگزیر به عجز و ناتوانى خویش اعتراف مى کنیم و سخن را بهمین مقال بپایان مى بریم ، و سلام و درود خداوندى را بر روان پاک وى نثار مى داریم .
گوهر پاک وى از مدحت ما مستغنى است فکر مشّاطه چه با حسن خدا داد کند
اساتید وى
اساتید و دانشمندانى که مرحوم مفید از خرمن دانش آنان بهره برده و آثار و احادیث پیامبر (ص) و آل عصمت (ع) و دیگر مسائل علمى را از آنان روایت نموده بسیارند و تعداد آنان بالغ بر شصت نفر مى باشد که در اینجا بنام ده تن از معروفین و مشهورین آنان ذیلًا اشاره اى مى رود :
۱- احمد بن محمّد بن حسن بن ولید قمّى ۲- جعفر بن محمّد بن قولویه قمّى ۳- علىّ بن محمّد بن زبیر کوفى ۴- محمّد بن علىّ بن حسین بن موسى بن بابویه قمّى (شیخ صدوق ) ۵- محمّد بن عمر تمیمى بغدادى معروف به ابن الجعابى ۶- محمّد بن عمران مرزبانى ۷- محمّد بن احمد بن جنید کاتب اسکافى ۸- محمّد بن حسین بزوفرى ۹- محمّد بن علىّ بن ریاح قرشى ۱۰- حسین بن علىّ بن ابراهیم معروف به (جعّل )
شاگردان وى
چنان که گذشت شاگردانى که در مکتب وى تربیت یافته اند جملگى از بزرگان علم و استوانه هاى مذهب بوده اند که از جمله مى توان : مرحوم سیّد مرتضى ، و سیّد رضى (جامع نهج البلاغه )، و شیخ طوسى ، و نجاشى ، و سلّار، و مظفّر بن على حمدانى (از سفراء امام زمان )، و کراجکى را نام برد، و تعداد آنان به شانزده تن مى رسد که اسامى شریف آنان در مقدّمه بحار الانوار و غیره آمده است .
تأ لیف وى
همان طور که در ابتداى مقال اشاره شد مرحوم مفید بیش از دویست تصنیف و تأ لیف از خود بیادگار گذاشته که دست غدّار روزگار اکثر آنها را از بین برده است و نام ۱۹۴ کتاب از آنها در کتب تراجم و فهرستها آمده که بجهت رعایت اختصار از برشمارى و تکرار آنها خوددارى مى شود ، و از معروفترین آنها مى توان از: الارشاد، و الجمل ، و الفصول العشرة ، و امالى ، و اوائل المقالات ، و شرح عقاید صدوق ، و مقنعه در فقه نام برد.
تاریخ ولادت و وفات و محلّ دفن وى
مرحوم شیخ مفید در ۱۱ ذى قعده سال ۳۳۳ یا ۳۳۸ در عکبرى که از نواحى دجیل عراق است دیده بجهان گشود، و در شب جمعه چهارم ماه مبارک رمضان سال ۴۱۳ در بغداد دیده از جهان بر بست . تشییع جنازه با شکوهى از وى بعمل آمد که هشتاد هزار نفر در آن شرکت داشتند، و مرحوم سیّد مرتضى در میدان اشنان همان شهر بر وى نماز گزارد. پیکر او را نخستین بار در خانه اش دفن کردند و پس از چند سال به مقابر قریش انتقال داده شد و پایین پاى حضرت جواد علیه السّلام کنار آرامگاه استاد بزرگوارش ابن قولویه بخاک سپرده شد.
وى مدّت هفتاد و پنج سال یا بیشتر در کمال عزّت و شرافت و سعادت و فضیلت و طهارت در این دنیا زیست ، و پس از عمرى تلاش و کوشش در راه تحقّق آرمانهاى الهى اش و دفاع از حقّ و حقیقت و شناساندن و چهره پلید باطل دار فانى را بدرود گفت . سلام و درود خداوند بر او در آن روز که متولّد شد و در آن روز که دیده از جهان بر بست و در آن روز که زنده از قبر بر انگیخته خواهد گشت .
حسین استاد ولى
سخنى در باره ارزیابى کتاب حاضر
جمله نغز و حکمت آمیز مشهورى است که :
خذوا العلم من افواه الرّجال (دانش را از زبان مردان دانش بگیر). شاید فلسفه این سخن این باشد که یک دانشمند بهترین چیزهائى را که مى داند یادداشت مى کند، و از میان آنها بهترینش را حفظ مى کند، و از میان محفوظات خود بهترین آنها را براى گفتن انتخاب مى نماید، بدین جهت در موضوعات علمى ، مطالبى را که یک دانشمند بر زبان مى راند غالباً مطالب ناب و برگزیده اى است که در طول مطالعات و درسها و تحقیقات و کنکاشهاى خویش بدست آورده است .
با توجّه بدین بیان ، نیمى از اهمیّت و ارزش کتب امالى روشن مى شود، زیرا اصولًا ارزش هر کتابى را مى توان از دو راه شناخت ، یکى از نظر محتویات و موضوع ، و دیگر از نظر مؤ لّف و نگارنده .
خوشبختانه کتاب حاضر که در صدد گفتگو از آن هستیم در هر دو بخش در سطح بسیار عالى قرار دارد. املاءکننده (مؤلف ) کتاب ، مرحوم شیخ مفید- أ على اللّه مقامه - نام و شخصیّت وى بقدرى با اذهان مسلمین بویژه شیعیان آشناست که نیازى به معرّفى ندارد، و شمّه اى از حالات او در مقدّمه تحریر شد. و امّا از نظر موضوع - چنان که گفتیم - چون مطالب کتاب املاء شیخ مفید است یعنى مطالبى است که غالباً از حفظ القا مى شده ، لذا مى تواند مطالب گزیده و انتخاب شده آن بزرگمرد علم و ادب و بینش مذهبى باشد. ویژگى دیگرى که به کتاب ارج و ارزش بخشیده اینست که اکثر روایاتى که در این کتاب مختصر ولى پر ارج آمده متناسب با نیازهاى عصر و مقتضیات مذهبى و اجتماعى زمان وى بوده است . براى روشن شدن مطلب لازم بنظر مى رسد نگاهى گذرا به عصر و دوران شیخ مفید بیندازیم .
(از هنگامى که در کشور اسلامى ، خلفاى بنى عبّاس بخلافت رسیدند، از راههاى مختلف در اثر گسترش فنون دانش و تشویق به تأ لیف و تصنیف و ترجمه کتاب و تمامى رشته هاى علوم میل و رغبت فراوانى در مردم پیدا شده ، و خلفا نیز نه تنها مخالفت نکردند بلکه در این راه سعى و کوشش نیز از خود نشان دادند، و حتّى تشکیل مجالس بحث و مناظره در باره مذاهب و عقاید و مسائل مختلف را اجازه داده و از آن تشویق کردند، و گاهى در محضر خود مجلس بحث و مناظره تشکیل مى دادند.
این روش و سیره مرضیّه - هر چند هدف از آن تنها رسیدن بحق نبوده بلکه مسائل سیاسى دیگرى دخیل بوده ولى بناچار- موجب شد که در کشور پهناور اسلامى خصوصاً شهرهاى بین النّهرین ، مذاهب متعدّد و فرقه هاى علمى مختلف بظهور رسد، و هر مذهب و عقیده علمى و فلسفى و یا دینى یى که در جهان متمدّن آن روز کشورهاى خاور دور و نزدیک ، و اروپا، از قرنها پیش در حال ضعف بوده و یا اصلًا فراموش شده بود، زنده گردد. و علاوه بر آن ، آراء و عقائدى که از بحثها و مناظره ها تولّد پیدا کرده بود خودنمائى کرده و چه بسا طرفدار داشته باشد، و قهراً شیعه نیز از این تعداد آراء و عقائد، مصون نمانده و در اکثر مسائل دینى و غیر دینى داراى فرقه هاى مختلف و آراء متعدّد گردید. و بغداد همان گونه که در آن عصر، پایتخت سیاسى دولت بنى عبّاس بود، مرکز علمى و نمایشگاه همه این عقائد و آراء نیز بود.
لیکن اختلاف و نزاعى که از همه این نزاعها در این عصر دائرتر؛ و بحثى که از تمام این بحثها داغتر بود، بلکه تمام اختلاف آراء دیگر در تحت آن عنوان مطرح مى شد، اختلاف شیعه و سنّى بود که پاى این اخلاف ، خونها ریخته و مالها به یغما برده مى شد. و در این نزاع و اختلاف بیشترین تلفات را شیعه مى داد. و در حقیقت در آن روزگار، شیعیان هیچ قدرتى نداشته و همیشه در حال تقیّه و ترس بسر مى بردند.
مؤ لّف والامقام ، در چنین زمانى و در چنین شهرى پاى بعرصه علم و دانش گذاشته است . از همان اوائلى که مؤلف در حوزه هاى درس حاضر شد و ستاره اقبال او در آسمان علم و دانش درخشیدن گرفت ، شیعه نیز بطور محترم تر و بیشتر از پیش مطرح مى گردید و آبروى او در انظار مخالفانش روز بروز بیشتر مى شد ، بدین جهت که در هر مجلس درس یا بحث و مناظره که پا مى گذاشت از آن مجلس بیرون نمى آمد مگر در حالى که استاد و مدرّس و یا مناظره کنندگان آن مجلس را با بیانات شیرین و مستدل خویش روشن ساخته و خصم ستیزه جو را مقهور و محکوم کرده بود) و .
بارى ؛ با توجّه و دقّت بمطالب گذشته مى توان دور نمایى از عصر مؤ لّف (ره ) در ذهن خود ترسیم کرد و بدین سخن پى برد که مطالب املاء شده اکثراً مناسب با مقتضیات زمانى بوده است .
آرى ، مطالب این کتاب بازگوکننده حرکت موجى است که بر روحیّات مرحوم مفید و نیز بر شرایط زمان وى حاکم بوده است . لذا مى بینیم که گاهى بر کرسى کلام نشسته و در زمینه مسائل اعتقادى داد سخن داده و با نقل روایات مستند از چهره زشت بسیارى از حوادث تلخ تاریخ و وقایع شوم فرقه گراییهاى مذهبى که بر سر اسلام و مسلمین رفته است ، پرده برداشته ؛ و بویژه در مسائل رهبرى ، رفتار پاره اى از حاکمان را به محکمه نقد و بررسى کشانیده ؛ و گاه مسیحا صفت از سر پند و اندرز آمده و با نقل و ایراد روایاتى چند.
توجّه شنونده را بمقام والاى انسانیّت جلب نموده ، و خطرات انحراف از صراط حق و عدل را خاطرنشان ساخته ؛ و گاه بذکر اخبارى آموزنده و انسان ساز و پر طراوت و دلپذیر- عَذْبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ- جان شنوندگان را مسرور، و سینه آنان را جلا بخشیده ، و بدون تکلّف جواهرات گرانبهایى را که در خلوتسراى ضمیرش موجود بوده در این کتاب بسلک نظم کشیده ، و در هر مقام ، موافق و مخالف را براه حق دعوت فرموده ؛ و زمانى درک مسائل اجتماعى و سیاسى زمان خاطر عاطرش را آزرده ، و مشاهده نارسائیها و نابسامانیهاى اجتماعى شعله بر جانش زده ، لذا اخبارى چند در مورد پاره اى از روشهاى ناپسند اجتماعى و سیاسى دوران پیش از خود نقل نموده و با وجهى خردمندانه ناروائیها را بر ملا ساخته و نقاب از روى اسرار نهفته سردمداران برداشته و خرمن هستى و دغلکارى را بر باد داده است ، و همین امور موجب شد که پس از مرگ وى خصم خیره سر گفت : (اراح اللّه منه )، و تنها و تنها جرمش این بود که اسرار هویدا مى کرد. و در تمام اینها جز بنصّ صریح و تاریخ صحیح اعتماد نکرده ، و از طریق ادْعُ إِلى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ قدم بیرون ننهاده است .
آرى ، این است کتاب (امالى ) شیخ مفید (ره ) که در آن از انواع و فنون مختلفه دینى اعمّ از اعتقادى ، اخلاقى ، فقهى ، تفسیرى ، تاریخى ، سیاسى ، اقتصادى ، و بالا خره بهداشتى و بویژه مسأ له حیاتى امامت و ولایت که ریشه تمامى امور فوق است از هر کدام نمونه اى چند نقل خبر و روایت بعمل آمده است .
راستى که (امالى مفید) گنجینه ایست پر بها که نیازها و کاستیها را جبران نموده و گلستانى است مشحون از انواع گلهاى رنگارنگ که مشام روح و روان طالبان علم و فضیلت را تازه مى گرداند. آرى گلهاى آن همیشه پر طراوت باقى مى ماند که :
گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد
حسین استاد ولى
مجلس اوّل روز شنبه اوّل ماه مبارک رمضان سال ۴۰۴
سپاس و ستایش ویژه پروردگار جهانیان است که رحمتش خاصّ و عام را فرا گرفته ، و درود فراوان بر سیّد بزرگوار محمّد بن عبد اللّه که خاتم پیامبران است ، و بر خاندان پاک وى امامان معصوم که راه راست خداوندند.
مجلس اوّل جلسه روز شنبه اوّل ماه مبارک رمضان سال ۴۰۴ در مدینة السّلام ، درب رباح ، محلّه زیّارین ، منزل ضمرة ابو الحسن علىّ بن محمّد بن عبد الرّحمن فارسى - عزّتش پایدار باد- که از نوشته خود دیکته فرموده است .
۱- شیخ جلیل مفید أ بو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن نعمان - خداوند حفظ و توفیقش را بر او پاینده دارد- در چنین روزى با ذکر سند از جابر بن یزید براى ما حدیث کرده که :
امام باقر از پدرش علیهما السلام روایت کرده که فرمود:
فرشته موکّل بر هر بنده اى ، کردار او را در نامه عملش مى نویسد، پس شما در آغاز و پایان هر روز عمل خوبى انجام دهید که فرشتگان بنویسند تا خطاهاى میان آن دو بر شما بخشوده گردد.
۲- محمّد بن مسلم گوید:
به امام باقر یا امام صادق علیهما السّلام عرض کردم : ما پاره اى از مخالفین شما را مى بینیم که در عبادت کوشا و داراى خشوع فراوانى هستند، آیا اینها براى ایشان سودى دارد؟ فرمود: اى محمّد همانا مثل ما اهل بیت با شما مردم مثل آن خاندان در بنى اسرائیل است که کسى از آنها نبود که چهل شب در عبادت بکوشد جز اینکه وقتى دعا مى کرد مستجاب مى شد.
یک بار مردى از آنان مدّت چهل شب بعبادت پرداخت و بعد دعا کرد امّا مستجاب نشد، نزد عیسى بن مریم علیه السّلام رفته و از آنچه بر او گذشته بود گلایه کرد و از آن حضرت التماس دعا نمود. عیسى (ع) وضو ساخت و نماز گزارد و دعا کرد. خداوند به او وحى فرستاد که اى عیسى این بنده ام از غیر آن بابى که باید نزد من آیند نزد من آمده ، او مرا خوانده در حالى که در نبوّت و پیغمبر بودن تو در شکّ است بنا بر این اگر باندازه اى مرا بخواند که گردنش قطع و بندهایش از هم بگسلد من دعایش را مستجاب نخواهم کرد. عیسى (ع) به وى رو کرده فرمود:
پروردگارت را مى خوانى و در دل خود به پیامبرش شک دارى ؟ گفت : اى روح و کلمه خدا، به خدا سوگند همین طور است که مى فرمائى ، از خداوند بخواه که این شک را از دل من بزداید. عیسى (ع) براى وى دعا کرد و خداوند از وى پذیرفت ، و او در حدّ سایر افراد خاندان خویش قرار گرفت . ما خاندان نیز این چنین هستیم ، خداوند عمل بنده اى را که در باره ما شک دارد قبول نمى فرماید.
۳- اصبغ بن نباته گوید:
حارث همدانى با گروهى از شیعه که من هم در میان آنان بودم بر حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) وارد شد. حارث افتان و خیزان حرکت مى کرد (یا با تأ نّى راه مى رفت ) و با عصائى که در دست داشت بر زمین مى کوفت و بیمار نیز بود، و وى را در نزد امیر المؤمنین (ع) شخصیّتى بود و مقام و منزلتى داشت ، حضرت که او را بدین حال دید رو باو کرد و فرمود: حارث حالت چطور است ؟ عرض کرد: اى امیر مؤمنان روزگار بر من چیره گشته و سلامتى را از من ربوده است ، و علاوه بر این ، نزاعى که اصحاب تو در خانه ات با یک دیگر دارند مرا بیشتر ناراحت ساخته و آتشى در درونم افروخته و مرا بیش از حدّ بى تاب و تحمّل کرده است . حضرت فرمود: نزاع آنها در چیست ؟ عرض کرد: در باره تو و در باره آن سه نفرى است که قبل از تو بوده اند (ابو بکر و عمر و عثمان ) بعضى از آنان در باره تو بسیار غلوّ و زیاده روى مى کنند، و برخى میانه رو بوده و همراه شما هستند، و پاره اى در حال حیرت و تردید باقى مانده و به شک و دو دلى در افتاده اند، نمى دانند که در باره تو قدم پیش نهند (و صراحتاً از تو طرفدارى کنند) یا آنکه باید قدم عقب گذارده و توقّف کنند (و کار دیگران را حمل بر صحّت نمایند).
حضرت فرمود: بس است اى برادر همدانى بدان که بهترین شیعیان من آن دسته و فرقه اى هستند که راه اعتدال و میانه روى اختیار کرده اند، تا آنان که راه غلوّ پیش گرفته به آنان بازگشت نموده ، و آن دسته عقب افتاده خود را به ایشان برسانند.
حارث گفت : پدرم و مادرم فدایت چه خوب است این کدورتى را که بر دلهاى ما نشسته بزدائى و ما را در این مورد از بینش لازم برخوردار سازى . حضرت فرمود: بس کن ، تو مردى هستى که حق بر تو مشتبه شده (و کارهاى چشمگیر افرادى که قبل از من آمده و گرمى بازارشان تو را دچار اضطراب و نوسان نموده است ). دین خدا به شخصیّت و موقعیّت افراد شناخته نمى شود، بلکه به علامت و نشانه حق شناخته مى گردد. حق را بشناس ، اهلش را خواهى شناخت . اى حارث ، حق بهترین گفتار است ، و کسى که از آن فاش سخن گوید مجاهد در راه خداست ، و من به حق با تو سخن مى گویم ، به من گوش فرا ده ، و سپس آن را به بعضى از دوستان خودت که رأ یى محکم و عقلى پسندیده دارند بازگو کن . آگاه باش که من بنده خدا، و برادر رسول خدا، و نخستین کسى هستم که او را تصدیق نمودم ، من هنگامى او را تصدیق نمودم که آدم هنوز در بین روان و تن بود، و از این گذشته من نخستین کسى هستم در میان امّت شما که از روى صدق و حقیقت او را تصدیق کرده ام ، پس مائیم گروه پیشینیان ، و مائیم جماعت پسینیان (یعنى ما نخستین گروندگان به پیامبریم و نیز آخرین کسانى هستیم که از وى جدا مى شویم ، یا اینکه ما نخستین کسانى هستیم که به دین رونق بخشیدیم و بدان عمل نمودیم ، و آخرین کسانى هستیم که دین بدست ما افتد و آن را انتشار خواهیم داد)، و ما خاصّان و خالصان رسول خدائیم اى حارث ، و من برادر همدم و وصىّ و ولىّ و راز دار و صاحب اسرار اویم . به من فهم کتاب ، و فصل خطاب (داورى به حق و سخن مشخص کننده حق از باطل ) و علم گذشته ها، و علم سلسله اسباب و مسبّبات قضا و قدر الهى داده شده است ، و هزار کلید از خزائن الهى به من سپرده شده که هر کلید از آنها هزار در از مجهولات را مى گشاید، و هر درى به هزار در از عهد و پیمانها منتهى مى گردد. و از تمام اینها گذشته بعنوان تفضّل و بخشش به شب قدر تأ یید و برگزیده گشتم و بدان مدد یافتم ، و این مقام تا آن زمان که شب و روز در گردش است براى من و آن عدّه از فرزندانم که حافظ و امین اسرار الهى هستند باقى است تا اینکه خدا وارث زمین و موجودات روى آن گردد (و حکومت و قدرت ظاهرى از آن خدا و اولیاء او گردد). حارثا! تو را بشارت مى دهم که در هنگام مرگ و عبور از پل دوزخ و کنار حوض کوثر و در وقت مقاسمه مرا بازخواهى شناخت . حارث گفت : مولایم مقاسمه کدام است ؟ فرمود: قسمت نمودن آتش دوزخ است که آن را بطور صحیح تقسیم مى کنم ، مى گویم : آتش ! این مرد دوست و پیرو من است او را واگذار، و این مرد دشمن من است او را بگیر.
اصبغ گوید: سپس امیر المؤمنین (ع) دست حارث را گرفت و فرمود:
حارث ! روزى من از آزار و حسد قریش و منافقین بخودم به رسول خدا شکوه کردم ، رسول خدا (ص) دستم را در دست خود گرفت چنانچه من دست تو را گرفته ام و فرمود: چون روز قیامت شود من دست به ریسمان و دستاویز عصمت پروردگار صاحب عرش زنم ، و تو اى على دست به دامان من خواهى زد، و اولاد تو دست به دامان تو مى زنند، و شیعیان شما دست به دامان شما مى زنند، اکنون بگو ببینم در آن حال فکر مى کنى که خدا با پیغمبرش چه خواهد کرد؟ و پیامبرش با وصىّ خود چه مى کند؟
حارثا! آنچه گفتم بپذیر که اندکى است از بسیار (و نمونه اى است از خروار)، آرى تو با کسى محشورى که دوستش مى دارى ، و براى توست تمام اعمالى که خود کسب کرده اى - و این مطلب را سه بار تکرار فرمود-.
در این هنگام حارث از جاى خود برخاست و در حالى که عباى خود را بروى زمین مى کشید مى گفت : از این پس دیگر باک ندارم که مرگ بسوى من آید یا من به سوى مرگ بروم . جمیل بن صالح که از راویان این حدیث است گوید: سیّد اسماعیل حمیرى (شاعر اهل بیت ) مضمون این خبر را براى من چنین به شعر در آورد:
گفتار على (ع) به حارث همدانى بسى شگفت انگیز است ، و حارث چه شگفتیها از آن گفتار بر گرفته و با خود بهمراه برد.
اى حارث همدانى هر کس چه مؤمن و چه منافق پیش از مرگ مرا در مقابل و روبرو خواهد دید. او مرا با دیدگان خود مى بیند، و من او را با تمام صفات و نام و نشان و کردار و عملش مى شناسم .
و تو اى حارث در کنار پل دوزخ مرا خواهى دید و خواهى شناخت ، بنا بر این از لغزش و افتادن از روى پل در میان دوزخ بیم مدار.
من در آن حال که تو در نهایت تشنگى و فرط عطش هستى از آبهاى سرد و خوشگوار سیرابت مى کنم که از فرط شیرینى پندارى که عسل است .
در هنگامى که در مقام عرض و حساب تو را متوقّف سازند، به آتش گویم : او را رها کن و به این مرد نزدیک نشو. او را رها کن و ابداً گرد ساحت او مگرد و به وى نزدیک نشو، که او به ریسمانى چنگ زده که به ریسمان ولایت وصىّ رسول خدا متّصل است .
۴- عبد اللّه بن ابراهیم گوید:
امام صادق (ع) از طریق پدرش از پدران بزرگوارش علیهم السّلام روایت کرده که رسول خدا (ص) فرمود: چهار چیز از ذخائر نیکیهاست : پنهان داشتن حاجت ، و نیاز، و پنهان داشتن صدقه ، و پنهان داشتن بیمارى ، و پنهان داشتن مصیبت و گرفتارى .
۵- ابو حمزه ثمالى گوید:
امام زین العابدین علىّ بن الحسین بن علىّ علیهم السّلام فرمود: هر کس مؤمن گرسنه اى را طعام دهد خداوند از میوه هاى بهشتى به او بخوراند. و هر کس مؤمن تشنه اى را سیراب کند خداوند از شراب بکر و سر بمهر بهشتى سیرابش نماید، و هر کس مؤمنى را بپوشاند خداوند از لباسهاى سبز بهشتى باو بپوشاند، و تا آن زمان که تار و پودى از آن لباس به تن اوست پیوسته تحت ضمان و مراقبت خدا خواهد بود.
۶- ابو حمزه ثمالى گوید:
امام باقر (ع) فرمود: ابا حمزه ! على را فروتر از آن مقامى که خدا قرارش داده نیاورید، و او را فراتر از آنجا که خدایش گذارده ننهید، همین فضیلت براى على بس که با مرتدّان و افراد از ایمان برگشته به مقاتله .
پردازد، و اهل بهشت را با هم پیوند دهد.
۷- مالک بن ضمره گوید:
امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود:
رسول خدا (ص) دست مرا گرفت و فرمود: هر کس از این پنج (انگشت ) تبعیّت فرمانبرى کند و با دوستى تو بمیرد به پیمان خویش عمل نموده است ، و هر کس بمیرد و تو را دشمن بدارد به مرگ جاهلیّت مرده است (حالى که عرب قبل از اسلام داشت و بخدا و رسول و شرایع دین الهى جاهل بود)، و نسبت به وظائف اسلامى مورد مؤ اخذه و حساب و کتاب قرار خواهد گرفت ، و هر کس پس از تو زنده مانده و تو را دوست داشته باشد خداوند کار او را با امنیّت و ایمان بپایان رساند تا اینکه در کنار حوض ‍ (کوثر) بر من وارد شود.
۸- ابو حمزه ثمالى از امام زین العابدین (ع) روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
هیچ گامى نزد خدا از این دو گام محبوبتر نیست : گامى که یک مؤمن در راه خدا بردارد و صف جهاد را محکم کند، و گامى که یک مؤمن در راه پیوند با خویشاوندى که یا او قطع رابطه کرده بردارد.
و هیچ جرعه اى نزد خدا از دو جرعه محبوبتر نیست : جرعه خشمى که مؤمنى با حلم و بردبارى فرو برد، و جرعه رنج و مصیبتى که مؤمنى با صبر و استقامت بکام کشد. و هیچ قطره اى نزد خدا از دو قطره محبوبتر نیست : قطره خونى که در راه (خشنودى ) خدا ریخته شود، و قطره اشکى که در تاریکى و دل شب از بیم خدا بر رخسارى بغلطد.
۹- ربعىّ بن عبد اللّه و فضیل بن یسار گویند:
امام صادق (ع) فرمود: به دلت بنگر، اگر رفیقت را دوست نداشت حتماً یکى از شما خلافى کرده است .
۱۰- عمرو افرق و حذیفة بن منصور گویند:
امام صادق (ع) فرمود:
صدقه اى که خدا دوست دارد برقرارى صلح است میان مردمى که بهم پشت کرده و اختلاف و دشمنى نموده اند، و برقرارى الفت است میان کسانى که از هم دورى جسته اند.
۱۱- حمّاد بن عیسى گوید:
به امام موسى بن جعفر علیهما السلام عرض کردم : قربانت ، از خدا بخواه که اوّلًا مرا فرزندى عنایت کند، و نیز تا زمانى که زنده ام از حجّ محرومم نسازد. آن حضرت برایم دعا کرد و خداوند این فرزند را به من روزى فرمود. و چه بسا ایّام حجّ فرا مى رسد و هیچ راهى براى تهیّه خرجى راه بفکرم نمى رسد و خداوند از جایى که گمان ندارم مخارج راهم را مى فرستد.
۱۲- عمرو بن جمیع گوید:
امام صادق (ع) به من فرمود: هر کس براى فراگیرى فقه و قرآن و تفسیر نزد ما آید راهش دهید، و هر کس براى فاش ساختن عیب و سرّى که خداوند مستورش داشته نزد ما آید مانعش شوید و از ورود وى جلوگیرى کنید. مردى از میان آن قوم عرض کرد: قربانت ، اجازه مى دهید حال خود را براى شما بازگو کنم ؟ فرمود: اگر خواهى بگو. گفت : به خدا سوگند دیر زمانى است که من مبتلا به گناهى هستم و هر چه مى خواهم از آن دست بردارم و توبه کنم نمى توانم ! حضرت باو فرمود: اگر واقعاً راست بگوئى خداوند تو را دوست مى دارد، و از آن رو توفیق توبه بتو نمى دهد و اسباب بازگشت از گناه را برایت فراهم نمى کند که پیوسته این خوف در دلت باشد و از وى در بیم و هراس باشى.
مجلس دوّم چهارشنبه ۵ رمضان المبارک ۴۰۴
۱- عبد الرّحمن بن ابى لیلى از امام حسین (ع) از رسول خدا (ص) روایت کرده است که فرمود:
پیوسته با دوستى ما اهل بیت همراه باشید، که هر کس خدا را ملاقات کند در حالى که ما را دوست داشته باشد به شفاعت ما داخل بهشت گردد، و سوگند به آن کس که جان من بدست قدرت اوست هیچ بنده اى از کار و کوشش خود بهره مند نگردد جز با معرفت و شناخت ما.
۲- عبد اللّه بن عبّاس گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: گوش کنید و اطاعت نمائید از آن کس که خداوند امر شما را بدست او سپرده است ، که این گونه طاعت و پیروى خود موجب برقرارى نظام اسلام است .
۳- ابو اسحاق سبیعى از پدرش روایت کند که گفت :
پیامبر (ص) در میان گروهى از یاران خود نشسته بودند، على (ع) از راه وارد شد، رسول خدا (ص) فرمود: هر کس به خواهد که اخلاق آدم ، و حکمت نوح ، و حلم و بردبارى ابراهیم را بنگرد باید به علىّ بن ابى طالب نگاه کند.
۴- عبد اللّه بن مصعب از پدرش روایت کرده که گفت :
روزى عبد اللّه بن عبّاس در مجلس معاویة بن ابى سفیان حاضر شد، معاویه به او رو گرد و گفت : پسر عبّاس ! شما در پى آنید که مقام امامت را بچنگ آورید همان گونه که نبوّت را ویژه خود ساختید! به خدا سوگند که این دو مقام در یک جا گرد نیایند. براستى حجّت و دلیل شما در امامت بر مردم مشتبه بوده و کاملًا روشن نیست ، شما مى گویید: ما خاندان پیامبریم و چگونه مى شود خلافت در میان غیر ما باشد؟ و این یک شبهه بیش نیست چرا که شبیه حقّ است و اندک بهره اى از عدل داراست و مطلب چنین نیست که شما مى پندارید، گوى خلافت دست بدست در میان قبائل و طوائف قریش با رضایت عامّه و شوراى خاصّه مى گردد، و ما تاکنون ندیده ایم که مردم بگویند: کاش بنى هاشم بر ما حکومت مى نمودند و اگر زمام امور ما بدست آنان سپرده مى شد براى دین و دنیاى ما بهتر بود. اگر شما- چنانچه ادّعا دارید- نسبت باین مقام بى رغبت بودید امروزه هرگز براى احراز آن نمى جنگیدید. بنى هاشم ! بخدا سوگند اگر حکومت بدست شما افتد خطر و عذاب تند بادى که قوم عاد، و آن آتش آسمانى که قوم ثمود را هلاک ساخت (با آن همه ویرانى و تباهى که از خود بجاى گذارد) از خطر حکومت شما بیشتر نخواهد بود.
ابن عبّاس - رحمه اللّه - گفت : معاویه ! امّا اینکه گفتى : ما خاندان به بودن مقام نبوّت در میان خود استدلال مى کنیم که خلافت از آن ماست ، بخدا سوگند مطلب همین طور است ، و اگر مقام خلافت از نبوّت سرچشمه نگیرد پس از چه راه کسى مستحقّ آن گردد؟
و امّا اینکه گفتى : خلافت و نبوّت یک جا جهت کسى گرد نیاید، پس این سخن خداوند کجا رفته که فرموده : (یا اینکه به مردم حسد مى برند نسبت ب آنچه که خداوند از فضل خودش بایشان داده ، همانا ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت و ملکى عظیم دادیم ). در این آیه مراد از کتاب ، نبوّت است ، و منظور از حکمت ، سنّت است و مقصود از ملک ، خلافت . و ما هستیم آل ابراهیم ، و حکم (نبوّت ) و حکومت (خلافت ) باین دلیل تا روز قیامت در میان ما جارى است و از میان ما بیرون نخواهد رفت .
و امّا اینکه گفتى : دلیل ما مشتبه و نارسا است . هرگز چنین نیست ، دلیل ما از آفتاب روشن تر، و از ماه درخشنده تر است ، کتاب خدا با ماست ، و سنّت پیامبرش در میان ماست ، و تو خود این را خوب مى دانى و لیکن سبب مخالفت و رو گردانى تو این است که ما برادر و جدّ و دائى و عموى مشرک تو را کشته ایم ، و تو دیگر بر استخوانهاى پوسیده و ارواح تباه شده و معذّب در دوزخ زارى مکن ، و براى خونهائى که شرک و کفر ریختن آن را حلال ساخته و دین پست و بیمقدارش نموده خشمگین مباشید.
و امّا اینکه مردم ما را بر دیگران مقدّم نداشتند، و از اجماع بر حکومت ما روى برتافتند، البتّه آنچه که بدین سبب از دست دادند بیش از آن چیزى است که ما از آن برکنار گشته ایم ، و البتّه هر گاه زمان بارورى امرى فرا رسد حقّ آن پایدار و باطل آن بر کنار گردد.
و امّا اینکه به حکومت سست و بى پایه اى که با تردستى و تزویرها بدست آورده اى افتخار مى کنى ، بدان که فرعون پیش از تو به حکومت و قدرت رسید و خداوند هلاکش نمود. بنى امیّه ! به هر نسبتى که شما حکومت کنید ما دو چندان حکومت خواهیم کرد، هر روز بدو روز، و هر ماه بدو ماه ، و هر سال به دو سال . و امّا اینکه گفتى : اگر ما بحکومت رسیم خطر آن براى مردم از ریح عاد و صاعقه ثمود بیشتر است ، سخن خداوند در قرآن این گفتار تو را تکذیب مى کند، خداى عزّ و جلّ فرموده : (ما تو را جز رحمت براى عالمیان نفرستادیم )، و ما اهل بیت نزدیک آن حضرت هستیم ، و بنا بر این ما نیز رحمت خدا براى مردم مى باشیم ، و همان گونه که خداوند به وجود پیامبرش به آفریدگان خود رحمت نمود بما هم که اهل بیت نزدیک پیغمبرش هستیم به خلق خود رحمت خواهد نمود. و عذابى را که مردم با سوار شدن تو بر گرده شان مى کشند بسى آشکار است ، و بزودى حکومتى که بدست فرزندان و برادران تو خواهد افتاد براى مردم از هر تندباد ویرانگرى تباه سازتر است . البته پس از آن خداوند بدست اولیاى خود انتقام خواهد کشید، و سر انجام ، اختیار امور از آن پرهیزکاران است .
۵- منهال بن عمرو گوید:
از ابى القاسم محمّد حنفیّه - رضى اللّه عنه - شنیدم که مى گفت : تو از زندگى خود جز لذّتى که تو را به مرگ و خواب همیشگى نزدیک سازد بهره اى نمى برى . کدام لقمه اى است که گلوگیر نباشد؟! و کدامین جرعه اى است که راه گلو را نفشارد؟! به عاقبت کار خویش نیک بیندیش ، گویا که دوستى از دست رفته و خیال و اوهامى پراکنده در نظر دوستانت شده اى . اهل دنیا مسافرانى هستند که بنده بار و بنه خود را در غیر دنیا خواهند گشود (و مقصد و منزل اصلى آنها غیر دنیا است ).
۶- و نیز از محمّد حنفیّه - رحمه اللّه - روایت کرده که گفت :
رسول خدا (ص) فرموده است : آن کس که به خردسال ما مهربانى نکند، و سالخوردگان ما را محترم نشمارد، و حقّ ما را نشناسد از ما نیست .
۷- ابو حمزه ثمالى گوید:
امام باقر (ع) از پدرش روایت کرده که جدّ بزرگوارش فرموده است : خداوند- جلّ جلاله - جبرئیل را بنزد محمّد (ص) فرستاد تا آن حضرت در حال حیات خویش براى ولایت على علیه السّلام از مردم شاهد و گواه بگیرد و پیش از وفات خود حضرتش را به نام امیر المؤمنین نامگذارى نماید. پیامبر (ص) نه نفر از یاران و مشهورین از اصحاب خود را بخواند و فرمود: من شما را فرا خوانده ام تا گواهان الهى در روى زمین باشید، خواه بر گواهى خود پایدارى کنید یا کتمان نموده و از اداى شهادت خوددارى کنید.
سپس فرمود: ابا بکر! برخیز و بر على بنام امیر مؤمنان سلام ده . گفت : آیا این فرمان خدا و رسول اوست ؟ فرمود: آرى . وى برخاست و بر آن حضرت به عنوان امیر مؤمنان سلام داد. سپس فرمود: عمر! برخیز و بر على بنام امیر مؤمنان سلام کن . گفت : آیا به فرمان خدا و رسولش او را امیر مؤمنان بنامیم ؟ فرمود: آرى . او نیز برخاست و سلام کرد. سپس به مقداد بن اسود کندى فرمود: برخیز و بر على بنام امیر مؤمنان سلام ده . او برخاست و سلام داد، و سخن آنان را تکرار نکرد.
آنگاه به ابى ذرّ غفارى فرمود: برخیز و بر على بنام امیر مؤمنان سلام ده . وى برخاست و سلام داد. بعد به حذیفه یمانى فرمود: برخیز و بر امیر مؤمنان سلام کن .
او برخاست و سلام داد. سپس به عمّار بن یاسر فرمود: برخیز و بر امیر مؤمنان سلام ده . او برخاست و سلام داد. بعد به عبد اللّه بن مسعود فرمود: برخیز و بر على بنام امیر مؤمنان سلام ده . او برخاست و سلام داد. بعد به بریده که از همه آنان جوان تر بود فرمود:
برخیز و بر امیر مؤمنان سلام کن ، او هم نیز برخاست و سلام داد . پس از آن رسول خدا (ص) فرمود: من شما را براى این کار خواندم تا در این زمینه گواهان الهى باشید، خواه بر آن پایدار بمانید یا ترک اداى شهادت کنید.
۸- عبد اللّه بن عبّاس - رحمه اللّه - گوید:
پیامبر (ص) نگاهى به علىّ بن ابى طالب (ع) انداخت و فرمود: این مرد آقا و سرور است در دنیا و آخرت .
۹- سیف تمّار گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: هیچ گاه دست از دعا برندارید، که شما به هیچ وسیله اى بمانند آن بدرگاه خدا نزدیکى پیدا نخواهید نمود، و هیچ گاه حاجت و درخواستى را بخاطر ناچیز بودنش از دست ندهید و از آن منصرف نگردید، زیرا آن کس که اختیار دار حاجات ناچیز است همان کسى است که اختیار دار حوائج بزرگ است .
مجلس سوّم شنبه ۸ رمضان المبارک ۴۰۴
۱- عبد اللّه بن عمر گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: خداوند هیچ گاه دانشى را که در میان مردم است از آنان باز نگیرد، و لیکن با از دست رفتن دانشمندان آن دانش را بازستاند، و چون دانشمندى نماند مردم سران نادانى براى خود اختیار نمایند، و مجهولات خود را از ایشان پرسش کنند و آنان هم از روى بى اطلاعى پاسخ دهند، اینجاست که هم خود گمراه شده و هم مردم را بگمراهى مى کشانند.
۲- ابو عبد الرّحمن گوید:
امام صادق (ع) فرمود: رسول خدا (ص) در سفرى از مرکب خود پیاده شد و پنج مرتبه به سجده افتاد. چون سوار مرکب شد یکى از یارانش عرض کرد: ما کارى از شما دیدم که تاکنون چنان نکرده بودید؟! فرمود: آرى ، جبرئیل (ع) نزد من آمده و مرا بشارت داد که علىّ اهل - بهشت است ، من بشکرانه این نعمت به پیشگاه خداى متعال سجده آوردم ، چون سر برداشتم گفت : فاطمه هم اهل بهشت است ، من بشکرانه آن نیز سجده آوردم ، چون سر برداشتم گفت : حسن و حسین دو سرور جوانان بهشتى اند. باز هم بشکرانه آن سجده کردم ، چون سربرداشتم گفت : هر کس هم که ایشان را دوست بدارد نیز اهل بهشت است ، من بشکرانه آن سجده کردم ، چون سر برداشتم گفت : هر کس هم که دوست دوستان ایشان باشد اهل بهشت است ، و من بشکرانه آن نیز سجده نمودم .
۳- محمد بن یزید بانى گوید:
خدمت امام صادق (ع) بودم که عمر بن قیس ماصر و ابو حنیفه و عمر بن ذرّ در میان گروهى از طرفداران خود داخل شدند، و در باره ایمان از آن حضرت پرسش نمودند. حضرت فرمود: رسول خدا (ص) فرموده است : شخص مؤمن در آن حال که ایمان داشته باشد دست به زنا و دزدى و میگسارى نمى زند. آنان بیکدیگر نگاهى کردند و سپس عمر بن ذرّ گفت : پس آنان را چه بنامیم ؟ فرمود: بهمان نامى که خداوند نامبرده و به همان اعمالى که از آنان سر زده است نامشان نهید (زناکار، دزد، شرابخوار)، خدا- عزّ و جلّ- فرموده : (دست مرد و زن دزد را ببرید) و فرموده : (به هر کدام از مرد و زن زناکار صد تازیانه بزنید). آنان با تعجّب و شگفتى بیکدیگر نگاه کردند.
محمد بن یزید (رواى خبر) گوید: بشر بن عمر بن ذرّ که با آنان بود بمن گفت : چون بیرون آمدیم عمر بن ذرّ به ابى حنیفه گفت : چرا نگفتى : چه کسى این حدیث را از رسول خدا نقل کرده است ؟ پاسخ داد: من به مردى که (بدون واسطه از پیامبر روایت مى کند و) مى گوید: قال رسول اللّه (پیامبر فرمود) چه مى توانم بگویم ؟!
۴- حذیفه گوید:
پیامبر (ص) بمن فرمود: این شخصى را که بمن برخورد دیدى ؟ عرض ‍ کردم : آرى اى رسول خدا، فرمود: او فرشته اى است که تا پیش از این ساعت به زمین نیامده بود، از خداوند اجازه خواسته که (به زمین فرود آید و) بر على سلام دهد و خداوند او را اجازه فرموده ، او آمد و سلام داد، و نیز بمن بشارت داد که حسن و حسین دو سرور جوانان بهشتى هستند، و فاطمه خاتون زنان بهشتى است .
۵- ابن مغیره گوید:
من و یحیى بن عبد اللّه بن حسن خدمت امام ابى - الحسن (ع) بودیم ، یحیى ب آن حضرت عرض کرد: فدایت شوم عدّه اى معتقدند که شما علم غیب مى دانید؟ فرمود: سبحان اللّه ، دست بر سرم بگذار ببین که - بخدا سوگند- هر موئى که در سر و پیکر من است بر بدنم راست شد! سپس ‍ فرمود: نه - بخدا سوگند- آنچه مى دانیم نیست جز آنچه که از رسول خدا (ص) بارث برده ایم .
۶- زراره از امام باقر یا امام صادق علیهما السّلام روایت کرده که فرمود:
نزدیکترین اوقات بنده به کفر آن وقت است که با کسى برادرى و دوستى کند ولى پیوسته لغزشها و خطاهاى او را نزد خود بشمار آورد تا روزى برخ او بکشد و بدان سبب از وى عیبجوئى بعمل آورد.
۷- حکم بن عتیبه گوید:
امام صادق (ع) فرمود: چون گناه بنده (مؤمنى ) فراوان شود و عمل صالحى نداشته باشد که جبران آن گناهان کند، خداوند او را به غم و اندوه گرفتار نماید تا گناهانش را پاک سازد.
۸- محمد بن حنفیّه - رضى اللّه عنه - گوید:
من در جنگ جمل پرچمدار بودم و قبیله بنى ضبّه بیشترین کشته را داده بود. چون مردم از میدان گریختند على (ع) و عمّار بن یاسر و محمد بن ابى بکر- رضى اللّه عنهما- که با آن حضرت همراه بودند پیش آمدند تا به هودجى (که عائشه در آن بود) رسیدند، و از بسیارى تیرى که ب آن خورده بود چون خار پشتى مى نمود. حضرت با عصائى که بدست داشت بر آن هودج زد و فرمود: حمیراء! بگو ببینم همان طور که ابن عفان را بکشتن دادى مى خواستى مرا هم بکشتن دهى ؟! این دستور خدا بود یا سفارش ‍ پیامبر (ص)؟ عایشه پاسخ داد: حال که غالب آمدى گذشت کن .
حضرت به برادرش محمد بن ابى بکر فرمود: بنگر ببین زخمى برداشته ؟
او نگاه کرد، دید سالم است و تنها تیرى گوشه اى از لباسش را دریده و خراش ناچیزى برداشته که قابل توجه نیست .
گفت : یا امیر المؤمنین از ضربه سلاح و سالم مانده ، فقط تیرى مقدارى از پیراهنش را دریده است . حضرت فرمود: او را بردار و بخانه فرزندان خلف خزاعى (عبد اللّه و عثمان ) انتقال بده . سپس به جارچى فرمود صدا زند: زخمیان را رها کنید و آنان را نکشید، و فراریان را دنبال نکنید، و هر کس ‍ بخانه خود پناه برد و در بروى خود بست در امان خواهد بود.
۹- محمّد بن نوفل بن عائذ صیرفى گوید:
نزد هیثم بن حبیب صیرفى بودم که ابو حنیفه نعمان بن ثابت بر ما وارد شد، و از امیر مؤمنان على بن ابى طالب (ع) یاد کردیم و در باره ماجراى غدیر خم سخن بمیان آمد. ابو حنیفه گفت : من بیاران خود گفته ام : نزد اینان (شیعیان ) به صحّت خبر ماجراى غدیر اعتراف نکنید که شما را محکوم مى کنند. ناگهان رنگ چهره هیثم بن حبیب صیرفى دگرگون شد و باو گفت : چرا اعتراف نکنند، نعمان ! مگر تو خود قبول ندارى ؟ گفت : چرا، من خودم قبول دارم و آن را روایت نیز نموده ام . هیثم گفت : پس چرا اعتراف نکنند در صورتى که حبیب بن ابى ثابت از ابى الطّفیل از زید بن ارقم روایت کرده است که على (ع) در رحبه (نام محلى است در کوفه ) همه حاضران را براى اعتراف به صحّت و وقوع ماجراى غدیر سوگند داده است ؟! ابو حنیفه گفت : مگر نمى بینید که مردم بحدّى در این زمینه گفتگو کرده اند که ناگزیر علىّ مردم را در این باره سوگند داده است ! هیثم گفت : در این صورت مى گوئى على را تکذیب کنیم یا سخنش را ردّ نمائیم ؟ ابو حنیفه گفت :
ما نه على را تکذیب مى کنیم و نه فرمایش او را ردّ، ولى تو مى دانى که عدّه اى از مردم در این باره گزافه گوئى کرده اند! هیثم گفت : سخنى را رسول خدا (ص) فرموده و یک خطبه در آن باره ایراد نموده و ما به صرف اینکه گروهى غلوّ نموده یا کسى حرفى زده است از بازگوئى آن بهراسیم و از نقل آن دست بداریم ؟! در همین حین کسى وارد شد و با پرسش خود سخن را برید، و این سخن در کوفه پیچید. حبیب بن نزار بن حیّان که از هواداران بنى هاشم بود در بازار با ما بود، نزد هیثم آمد و گفت : خبر ماجرائى که از تو در باره على (ع) بوقوع پیوسته و نیز سخن آن گوینده بمن رسیده است . هیثم گفت : در اظهار نظرها از این گونه سخنان بسیار پیش مى آید، مطلب را آسان گیر، سخن ختم شد. مدّتى بعد ما به حجّ رفتیم و حبیب هم با ما بود، خدمت امام صادق (ع) رسیده و اداى سلام نمودیم ، سپس هیثم عرض ‍ کرد: یا ابا عبد اللّه ، چنین و چنان شد، و داستان را بازگو کرد. در این حال یک حالت نارضایتى در چهره آن حضرت نمایان گشت . حبیب گفت : این محمّد بن نوفل است و در آنجا حاضر بود، حضرت فرمود: حبیب ! بس کن ، با مردم با اخلاق و روش خودشان به نیکى معاشرت کنید و در عمل با آنان مخالفت ورزید، که هر کس را محصول کردار اوست ، و روز قیامت با کسى محشور است که دوستش مى داشته است . مردم را بر ضدّ خودتان و ما نشورانید، و در انبوه همین مردم داخل شوید (و خود را از آنان متمایز و جدا نسازید)، و ما را روزگاران و دولتى است که هر گاه خداوند بخواهد (و صلاح بداند) آن را خواهد آورد. در اینجا حبیب سکوت کرد و امام (ع) فرمود: حبیب ! فهمیدى ؟ از دستور من سرپیچى نکنید که پشیمان مى شوید. گفت : هرگز از دستور شما سر پیچى نخواهم کرد.
راوى خبر ابو العبّاس ابن عقده گوید: از على بن حسن (بن فضّال ) در باره محمد بن نوفل پرسیدم گفت : از اهل کوفه است ، گفتم : از چه طایفه اى ؟ گفت : فکر مى کنم از هواداران بنى هاشم باشد. و حبیب بن نزار بن حیّان نیز از هواداران بنى هاشم بود، و ماجراى او با ابى حنیفه در زمانى رخ داد که دولت بنى عبّاس روى کار آمده بود و آنان نمى توانستند اسرار و عقاید آل محمد علیهم السّلام را در باره حکومت آشکار کنند.
۱۰- محمّد بن عمران بجلى گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم مى فرمود: آن کس که در راه خدا براى خویشتن پند دهنده اى نگمارد، پندهاى دیگران نه براى وى سودى دارد و نه نیازى از او برطرف سازد.
مجلس چهارم پنجشنبه ۵ شوّال ۴۰۴
۱- هارون بن عمر و مجاشعى از امام صادق (ع) از پدرش از جدّش علیهم السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
شخص دانشمند در میان مردم نادان همچون زنده اى است در میان مردگان . و هر چیز حتّى ماهیان دریا و گزندگان و درندگان و چهار پایان براى طالب علم و آموزش مى طلبند، پس دانش بجوئید که دانش وسیله پیوند میان شما و خدا- عزّ و جلّ- است ، و همانا طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است .
۲- احمد بن عبد العزیز از امام صادق (ع) روایت کند که على (ع) فرموده است :
هر عملى که با تقوا آمیخته باشد اندک نیست ، و چگونه اندک باشد چیزى که مورد قبول خداوند قرار مى گیرد! (زیرا در قرآن آمده : خداوند عمل پرهیزکاران را قبول مى فرماید).
۳- فروه ظفارى گوید: از سلمان - رحمه اللّه - شنیدم که مى گفت :
رسول خدا (ص) فرمود: امّت من به سه گروه پراکنده خواهد گشت : گروهى که بر حقّاند و باطل اندک چیزى از آن نکاهد، من و اهل بیت مرا دوست مى دارند، مثل آنان مثل طلاى نابى است که هر چند آن را در آتش نهى و آتش را شعله ورتر سازى بر میزان خوبى و خالص شدن آن افزوده گردد. و گروهى بر باطل اند و حق اندک چیزى از آن نکاهد، من و اهل بیت مرا دشمن مى دارند، مثل آنان مثل آهن است که هر چه آن را در آتش افکنى و بر آن بدمى بر بدى و ناجنسى آن افزوده گردد (و از حدّ آهن فراتر نرود). و گروهى مضطرب و متزلزل اند و بر آئین سامرى هستند و لیکن نمى گویند: لا مساس (بما دست نزنید) بلکه مى گویند:
لا قتال (جنگ نکنید و دست از آن بدارید)، پیشواى آنان عبد الله بن قیس ‍ اشعرى است .
۴- محمد بن سوید اشعرى گوید:
من و فطر بن خلیفه بر امام صادق (ع) وارد شدیم ، امام مقدارى خرما پیش ما نهاد و ما از آن خوردیم و خود حضرت چند دانه اى به فطر داد سپس باو فرمود: حدیثى که از ابى الطّفیل در باره ابدال براى من گفتى چگونه بود؟ فطر گفت : از ابى الطّفیل شنیدم که مى گفت : از على امیر المؤمنین (ع) شنیدم که مى فرمود: ابدال (اولیاء و بندگان بزرگ خدا) از اهل شام ، و نجباء (برگزیدگان و ارزشمندان ) از اهل کوفه اند، خداوند همگى آنان را در روزى که بدترین روزگار براى دشمن ماست (روز ظهور قائم (ع) گرد هم خواهد آورد. امام صادق (ع) فرمود: خدا شما را رحمت کند، بلاء و گرفتارى از ما شروع مى شود سپس بشما مى رسد، و آسایش نیز از ما شروع شده و آنگاه بشما خواهد رسید، خدا رحمت کند کسى را که ما را محبوب مردم سازد، و ما را مبغوض آنان نگرداند (و آنان را از ما نراند) .
۵- ابو خالد کابلى گوید:
امام باقر (ع) فرمود: چون امیر المؤمنین (ع) از کار غسل و کفن و حنوط رسول خدا (ص) فارغ شد بمردم اجازه داد و فرمود: ده نفر ده نفر داخل شوید و بر حضرت نماز گزارید، آنان داخل شدند و خود حضرت میان پیکر رسول خدا (ص) و مردم ایستاد و این آیه را خواند: إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً (خداوند و فرشتگان او بر پیامبر درود مى فرستند، اى مؤمنان شما هم بر آن حضرت درود فرستید و بطور شایسته اى سلام دهید). مردم نیز همین آیه را مى خواندند (و صلوات مى فرستادند). سپس آن حضرت فرمود: نماز بر رسول خدا (ص) بهمین صورت بود.
۶- حسن بن زیاد گوید:
وقتى که زید بن على بن الحسین بکوفه وارد شد (آنگاه که در روزگار دولت هشام بن عبد الملک اموى بر حکومت وقت خروج کرده بود) مطالبى در دلم خطور کرد. از این رو بسوى مکّه بیرون شدم ، و از مدینه گذر نموده ، خدمت امام صادق (ع) رسیدم . حضرت بیمار بود و بر تختى به پشت خوابیده و شدیدا نحیف و لاغر گشته بود. عرض کردم : میل دارم دین خود را بر شما عرضه کنم . امام بر پهلو بغلطید و نگاهى بمن انداخت و فرمود: حسن ! تو را بى نیاز از این کار مى دانم . سپس فرمود: بگو، گفتم : (گواهى مى دهم که معبودى جز اللّه نیست ، و محمّد (ص) رسول خدا است ). فرمود: من نیز همین را گویم . گفتم : من ب آنچه که محمد بن عبد اللّه (ص) از جانب خداوند آورده اقرار دارم . امام سکوت نمود. گفتم : گواهى مى دهم که على (ع) بعد از رسول خدا (ص) امام است و اطاعتش واجب ، هر کس در باره وى تردید کند گمراه ، و هر کس او را انکار نماید کافر باشد. امام سکوت فرمود. گفتم : گواهى مى دهم که حسن و حسین علیهما السّلام بمنزلت و مقام اویند، (و یک یک امامان را نام بردم ) تا رسیدم بخود آن حضرت و گفتم : گواهى مى دهم که شما بمنزلت و مقام حسن و حسین و امامان پیش از خودتان هستید. فرمود: بس است ، خواسته تو را دانستم ، مى خواهى تو را در اعتقاد باین امر بدوستى بشناسم و بر اعتقاد تو صحّه بگذارم . گفتم : اگر مرا بدوستى بپذیرى و عقائدم را صحیح بدانى البته که به خواسته خویش ‍ رسیده ام . فرمود: تو را بر این اعتقاد بدوستى پذیرفتم . گفتم :
فدایت شوم ، تصمیم دارم که در همین شهر بمانم . فرمود: چرا؟ عرض ‍ کردم : اگر زید و یارانش بقدرت برسند روزگار ما از همه مردم بدتر خواهد بود، و اگر بنى امیّه پیروز شوند نیز ما چنین وضعى خواهیم داشت . امام بمن فرمود: به شهر خویش باز گرد، که هیچ آسیبى از طرفین بتو نخواهد رسید.
۷- حسین بن زید از امام صادق از پدرش علیهما السّلام روایت کند که فرمود:
هر کس با زبان خود ما را بر علیه دشمنان یارى دهد خداوند زبان او را- در روزى که در پیشگاه عظمت خداوندیش براى حسابرسى بازداشت شود- به حجّت و دلیل خود گویا سازد.
۸- عمر و بن ابى المقدام از پدرش از امام حسن مجتبى (ع) روایت کند که فرمود:
هر آن کس که ما را در دل دوست بدارد، و با دست و زبانش یارى دهد، روز قیامت در جایگاهى که ما هستیم با ما خواهد بود. و هر آن کس که ما را در دل دوست دارد و با زبانش یارى دهد، یک درجه پائین تر از اوست . و هر آن کس که ما را در دل دوست بدارد ولى دست و زبان خود را از یارى ما باز دارد، نیز در بهشت خواهد بود.
۹- ابو زیاد فقیمى از امام صادق از پدرش از امام سجّاد علیهم السّلام از رسول خدا (ص) روایت کند که فرمود:
مسلمان خوب کسى است که از هر سخنى که بکارش نیاید لب فرو بندد.
مجلس پنجم دوشنبه ۱۷ شوّال ۴۰۴
۱- عبد اللّه بن محمّد بن عقیل بن ابى طالب چنین گوید:
که از امام زین العابدین (ع) شنیدم مى فرمود: هیچ مؤمنى دچار ضربان رگ و سردرد نگردد مگر بواسطه گناهش ، و آنچه خدا مى بخشد بیشتر است . و هر گاه آن حضرت بیمارى را مى دید که شفا یافته مى فرمود: پاکى از گناه گوارایت باد، پس عمل خود را از سر بگیر (که گناهان گذشته ات آمرزیده شده است ).
۲- عبد اللّه بن مسعود گوید:
در شبى که گروههائى از طایفه جن حضور رسول خدا (ص) مشرّف شدند ما با آن حضرت از مدینه بیرون شدیم . حضرت در محلّى از ناحیه وادى القرى فرود آمد و سپس از آنجا حرکت فرمود. در بازگشت (بسوى مدینه ) آهى برآورد و فرمود: ابن مسعود! خبر مرگم بمن داده شده ، عرض کردم : یا رسول اللّه جانشین معیّن کنید. فرمود: که را؟ گفتم : ابو بکر را. حضرت لختى راه رفت و باز آهى کشید و فرمود: ابن مسعود! خبر مرگم بمن داده شده ، عرض کردم : جانشین معیّن کنید. فرمود: که را؟ عرض کردم : عمر را. حضرت لحظه اى سکوت کرد و لختى براه خود ادامه داد، باز آهى کشید و فرمود: ابن مسعود! خبر مرگم بمن داده شده . عرض کردم : جانشین معیّن کنید. فرمود: که را؟ عرض کردم : عثمان را. باز لحظه اى سکوت نمود و لختى راه رفت و فرمود:
ابن مسعود! خبر مرگم بمن داده شده . عرض کردم : جانشین معیّن کنید. فرمود، چه کسى را؟ عرض کردم : علىّ بن ابى طالب را، حضرت آهى کشید سپس فرمود: سوگند ب آن کس که جانم بدست قدرت اوست اگر از وى اطاعت کنند همگى دسته جمعى داخل بهشت گردند.
۳- عبد اللّه بن عبّاس گوید:
چون زمان رحلت رسول خدا (ص) فرا رسید گروهى که عمر بن خطّاب نیز در میان آنان بود در خانه حضور داشتند، رسول خدا (ص) فرمود: بیائید نامه اى براى شما بنویسم تا هرگز پس از آن گمراه نشوید. عمر گفت : چیزى نیاورید که درد بر او غلبه کرده ، و قرآن نزد شما هست ، و کتاب خدا ما را کافى است . میان اهل خانه اختلاف افتاد و به مخاصمه پرداختند، عدّه اى مى گفتند برخیزید (کاغذ بیاورید) تا رسول خدا برایتان بنویسد، و عدّه اى دیگر سخن عمر را مى گفتند. چون سر و صدا بلند شد و اختلاف بالا گرفت رسول خدا (ص) فرمود: از نزد من برخیزید (و مرا تنها بگذارید).
عبید اللّه بن عبد اللّه بن عتبه گوید: ابن عبّاس همیشه مى گفت : تمام مصیبت ها از همان وقتى آغاز شد که با اختلاف و شلوغ کارى خود مانع از آن شدند که رسول خدا (ص) آن نوشته را بر ایمان بنویسد.
۴- عائشه گوید:
از رسول خدا (ص) شنیدم مى فرمود: من در کنار حوض کوثر افرادى از شما را که بر من وارد مى شوند مى بینم ، و همانا مردانى از دسترسى بمن ممنوع شوند. من گویم : پروردگار را یارانم ، یارانم ، خطاب رسد: تو نمى دانى که اینان پس از تو چه کردند! اینان مرتّب به آئین اعقاب و پیشینیان خود بازگشتند (و از دین و آئین تو دست برداشتند).
۵- شقیق گوید:
عبد الرّحمن بن عوف بر امّ سلمه همسر رسول خدا (ص) وارد شد و گفت : مادر جان مى ترسم دارائى بسیار مرا هلاک سازد، و من از همه قریش ‍ داراترم ! امّ سلمه گفت : پسرم انفاق کن ، که من از رسول خدا (ص) شنیدم که مى فرمود: پاره اى از یارانم پس از آنکه از آنان جدا شدم هرگز مرا نبینند. عبد الرّحمن از نزد امّ سلمه بیرون رفت و در راه با عمر بن خطّاب برخورد نمود و آنچه امّ سلمه گفته بود براى او باز گفت . عمر با شتاب بنزد امّ سلمه آمد و گفت : مادرم من هم از آنانم ؟ گفت : نمى دانم ، و پس از تو نیز احدى را تبرئه نمى کنم .
۶- احمد بن سلیمان قمّى کوفى گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: پاره اى از پیامبران به عطش گرفتار مى آمدند تا از تشنگى مى مردند، و عدّه اى از آنان به برهنگى دچار مى گشتند تا از برهنگى مى مردند، و گروهى دیگر به امراض و بیمارى مبتلا مى شدند تا هلاک و تلف مى گشتند، و پاره اى دیگر نزد قوم خود آمده ، آنان را به اطاعت خدا فرمان مى دادند و بسوى توحید الهى دعوت مى نمودند و با این حال قوت یک شب نداشتند که سدّ جوعى کنند (یا اینکه قومشان آنان را یک شب مهلت نمى دادند) و دست از آنان بر نمى داشتند که سخن آنها تمام شود و گوش به ندایشان نمى دادند تا اینکه دست به کشتار آنها مى زدند. و راستى که خداى متعال بندگان خود را باندازه قدر و منزلتى که نزد او دارند مورد ابتلاء و امتحان قرار مى دهد.
۷- سماعة بن مهران گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: آن کسى که خداوند در قرآن در باره او فرموده : (در کتاب ، اسماعیل را بیاد آر که صادق الوعد و پیامبر و رسول بود) (پیامبرى بود که ) خداوند قومش را بر وى مسلّط کرد که صورت او را خراشیدند و پوست از سرش کندند، سپس خداوند فرشته اى را نزد او فرستاد و باو گفت : پروردگار عالمیان بتو سلام مى رساند و مى فرماید:
من آنچه را که قوم تو بر سرت آوردند دیدم ، بنا بر این هر چه دلت مى خواهد از من بخواه ، عرض کرد: اى پروردگار عالمیان من به حسین بن علىّ بن ابى طالب تأ سّى مى کنم و مى خواهم چون او گرفتار آیم . امام صادق (ع) فرمود: و این شخص اسماعیل بن ابراهیم علیهما السّلام نبود (بلکه پیامبر دیگرى بود بنام اسماعیل صادق الوعد).
۸- عبد اللّه بن محمّد بن سلیمان هاشمى از پدرش از جدّش از حضرت زینب دخت گرامى على علیه السّلام روایت کند که فرمود:
چون ابو بکر بر آن شد که فاطمه علیهما السّلام را از فدک و عوالى ممنوع و محروم سازد (و کار از کار گذشت )، و فاطمه (ع) از اینکه ابو بکر فدک را باز پس دهد ناامید گشت ، بسوى قبر پدرش رسول خدا (ص) رفت و خود را بر وى قبر انداخت و از اعمالى که آن قوم
در حقّ وى انجام داده بودند ب آن حضرت شکوه نمود، و آنقدر گریست تا تربت قبر شریف با اشکهاى حضرتش تر شد، و زارى و شیون سر داد، و در پایان آن همه شیون عرضه داشت : همانا پس از تو خبرها و غوغائى بپا شد که اگر تو بودى این همه گرفتارى و دشوارى رخ نمى داد.
ما بمانند زمینى که از باران محروم بماند تو را از دست داده ایم ، و در قوم تو اختلال پدید آمده و شاهد باش که دست از ایمان شسته اند. جبرئیل پیوسته با آوردن آیات مونس ما بود. و تو از ما پنهان شدى و با رفتن تو تمام خیرات از ما پوشیده گشت . تو ماه درخشان و نور پرفروغى بودى که از تو کسب نور مى شد، و از جانب خداى با عزّت کتاب بر تو نازل مى گشت . پس از پیامبر مردانى با چهره هاى درهم و خشن با ما روبرو شدند و به ما توهین و استخفاف نمودند، و تمام خیرات به تاراج رفته است . آن کس که بما خانواده ستم روا داشته بزودى خواهد دانست که روز قیامت به چه سرانجام شومى دچار خواهد شد. ما با مصائبى روبرو شدیم که هیچ کس از مخلوقات چه عرب و چه عجم بدان گرفتار نیامده است .
ما تا زنده ایم و تا چشمانمان باقى است در سوگند فقدان تو مى گوییم و از دیدگانمان سرشک غم میباریم .
۹- آدم بن عیینه گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: بسا اندک صبرى که شادى درازى بیادگار گذارد، و بسا اندک لذّتى که اندوه طولانى ببار آورد.
۱۰- جابر بن یزید گوید بامام باقر (ع) عرض کردم :
هر گاه حدیثى برایم باز گفتى سندش را نیز بیان فرما. امام (ع) فرمود: پدرم از جدّم از رسول خدا (ص) از جبرئیل (ع) از خدا- عزّ و جلّ- براى من حدیث گفته است ، و هر حدیثى که برایت گویم با این سند خواهد بود. و فرمود: جابر! همانا اگر یک حدیث از شخص راستگو و مورد اطمینان فراگیرى براى تو از دنیا و آنچه که در آنست بهتر است .
۱۱- موسى بن بکر گوید:
شخصى که خودش از امام صادق (ع) شنیده بود برایم گفت که آن حضرت فرمود: آن کس که بدون بینش و آگاهى عملى انجام مى دهد چون کسى است که در بیابانى هموار با دیدن سرابى به جستجوى آب مى رود، که در این صورت سرعت حرکت او جز دورى از مقصدش نیفزاید.
مجلس ششم چهارشنبه ۱۹ شوّال ۴۰۴
۱- ابو حمزه ثمالى - رحمه اللّه - گوید:
روزى امام زین العابدین (ع) به یاران خود فرمود: برادران من ! شما را به خانه آخرت سفارش مى کنم نه به خانه دنیا، چرا که خود بر دنیا حریص ‍ بوده و بدان چنگ آویخته اید. مگر فرمایش عیسى (ع) به حواریّون به گوش ‍ شما نرسیده که : دنیا بمنزله یک پل است ، پس از آن عبور کنید و به آبادانى آن سرگرم مشوید. و نیز فرموده : کدامیک از شما بر روى موج دریا خانه مى سازد؟ خانه دنیا نیز چنین است ، آن را قرارگاه خود میگیرید.
۲- عبد الرّحمن بن ابى لیلى از حسین على بن ابى طالب علیهما السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرموده است :
پیوسته با دوستى ما اهل بیت همراه باشید، که هر کس با دوستى ما با خدا روبرو شود به شفاعت ما داخل بهشت گردد. سوگند به آن کس که جانم بدست قدرت اوست هیچ بنده اى از عمل خود بهره مند نشود مگر با شناخت حقّ ما.
۳- ابن ابى عمیر از جمعى از راویان از امام صادق (ع) روایت کرده که آن حضرت فرمود:
مروّت و جوانمردى بر دو گونه است : مروّت در حضر، و مروّت در سفر. مروّت در حضرت عبارت است از: تلاوت قرآن ، حضور در مساجد، همنشینى با نیکان ، و دقّت و باریک بینى در فقه . و مروّت در سفر عبارت است از: خوب خرج کردن ، شوخى کردن بگونه اى که نافرمانى خدا در آن نباشد، کمتر مخالفت کردن با رأ ى همراه ، و بدگوئى نکردن از آنان بدان هنگام که از هم جدا مى شوید.
۴- عبد الرّحمن بن ابى لیلى از امام حسین (ع) روایت کند که رسول خدا (ص) به انس فرمود:
انس ! سیّد و سرور عرب را بخوان که نزد من بیاید، عرضکرد: یا رسول اللّه مگر شما سیّد و سرور عرب نیستید؟ فرمود: من سرور فرزندان آدم هستم ، و على سرور و سالار عرب است . انس على را بخواند، چون حضرت آمد پیامبر (ص) فرمود: انس ! گروه انصار را بنزد من بخوان ، چون خدمت رسول خدا (ص) رسیدند فرمود: گروه انصار این على سرور و سالار عرب است ، پس بپاس دوستى من دوستش دارید، و بخاطر گرامى بودن وى نزد من گرامیش بدارید، که آنچه بشما گفتم چیزى است که جبرئیل (ع) مرا از جانب خدا بدان مأ مور ساخته است .
۵- ابو خالد کابلى گوید:
امام سجّاد (ع) بمن فرمود: ابا خالد! براستى فتنه ها و آشوبهائى همچون پاره هاى شب تار (فتنه هائى کور که منشأ و مقصد روشنى ندارد) بوقوع خواهد پیوست ، که جز آن کس که خداوند از او عهد و پیمان گرفته احدى از آنها نجات نیابد. آنان چراغهاى هدایت و چشمه سارهاى دانش اند، خداوند از هر آشوب سیاه و تاریکى نجاتشان بخشد. گویا صاحب شما (مهدى موعود) را مى بینم که بر فراز شهر نجف پشت شهر کوفه بر آمده و خود را آشکار نموده و در میان سیصد و اندى مرد که جبرئیل از طرف راست و میکائیل در سمت چپ و اسرافیل در پیش روى اویند، و پرچم رسول خدا (ص) را بدست گرفته و آن را گشوده است ، آن پرچم را بر هیچ قومى فرود نیاورد مگر اینکه خدا- عزّ و جلّ- آنان را هلاک گرداند.
۶- عبد اللّه بن عبّاس گوید:
در ایّام بیمارى رسول خدا (ص) که به رحلت حضرتش انجامید علىّ بن ابى طالب و عبّاس بن عبد المطّلب و فضل بن عبّاس بر آن حضرت داخل شدند و گفتند: یا رسول اللّه ، مردان و زنان انصار در مسجد گرد آمده و همگى بر شما گریه مى کنند. فرمود: از براى چه مى گریند؟ گفتند: از مرگ شما، فرمود: دست خود را بمن دهید (تا بکمک شما از جاى برخیزم ). حضرت با پتوئى که بخود پیچیده و دستمالى که به سر مبارک بسته بود از منزل بیرون آمد تا بمسجد رفت و بر فراز منبر برآمد. حمد و ثناى الهى بجاى آورد، سپس فرمود: (امّا بعد، اى مردم ، چرا از مرگ پیامبرتان نگرانید و بنظرتان ناگوار است ؟ مگر خبر مرگ من بشما نرسیده و نمى دانید که خودتان هم خواهید مرد؟ اگر حتّى یکنفر پیش از من روزگارى دراز و مدام زیسته بود و سپس مرگش فرا رسیده بود من نیز در میان شما از عمرى دراز و طولانى برخوردار مى بودم . آگاه باشید که من بزودى خواهم مرد و بدیدار پروردگارم خواهم شتافت ، و همانا در میان شما چیزى بیادگار گذارده ام که اگر بدان چنگ زنید هرگز گمراه نگردید، که همان کتاب خداى متعال است که در میان شماست ، و روز و شب آن را مى خوانید. پس (در بدست آوردن جاه و مقام ) بر یک دیگر پیشى نجوئید، و نسبت به هم حسد نورزید، و با هم به دشمنى و کینه توزى برنخیزید، و همان گونه که خداوند شما را امر فرموده با هم برادر باشید. و همانا عترت خودم اهل بیتم را در میان شما بیادگار گذارده ام ، و شما را اکیدا بدیشان سفارش مى کنم ، و نیز شما را باین گروه انصار سفارش مى کنم ، و شما رنج و زحمتى را که اینان متحمّل شدند- و بر خدا و رسول او و مؤمنین پوشیده نیست - بخوبى مى دانید، آیا شهرهاى خود را بر شما نگشوده و شما را بدیار خود راه ندادند؟ و ثمره هاى زندگانى خویش را با شما قسمت ننمودند؟ آیا- با اینکه خودشان بشدّت نیازمند بودند- شما را بر خود مقدّم نداشتند؟ بنا بر این هر کدام از شما زمامدار امرى که سود و زیانى براى کسى داشته باشد شود باید که نیکى را از نیکان انصار بپذیرد، و از خطاى بدان آنها چشم پوشى و گذشت کند) و این آخرین مجلسى بود که پیامبر (ص) شرکت نمود تا اینکه بدیدار خداوند شتافت .
۷- عبید اللّه بن احمد ربعى گوید:
ابن عبّاس در میان سخنرانى خود براى مردم بصره رو ب آنان نموده گفت : اى امّتى که در دین خود گیج و سرگردان شده اید، توجّه کنید، اگر آن کس را که خدا مقدّم داشته بود پیش انداخته ، و آن کس را که خداوند واپس زده عقب مى راندید، و وراثت و ولایت را در همان جایگاهى که خداوند قرار داده مى نهادید، هیچ نقصانى در تربیت آنچه خداوند مقرّر فرموده بود پدید نمى آمد (هیچ کس از حقّ خود محروم نمى ماند) و دوستى از دوستان خدا فقیر و تهیدست نمى گشت ، و دو نفر در حکم خدا با هم اختلاف نمى کردند، و هرگز افراد امّت در باره چیزى از کتاب خدا با هم درگیر نمى شدند پس بچشید و بال این تفریط و کوتاهى خود را که بدست خویش ‍ انجام داده اید، (و بزودى آنان که ستم کردند خواهند دانست که بکدامین سرانجامى دچار خواهند شد).
۸- ربیع بن منذر از پدرش روایت کرده که گفت :
از امام حسن مجتبى (ع) شنیدم که مى فرمود: راستى که ابو بکر و عمر تمام توجّه خود را در این امر (خلافت ) بکار بردند (و آن را از دست ما ربودند) و حال آنکه تمامى اختیارات آن از آن ما است . پس بدون دخالت دادن ما آن را بدست گرفتند و براى ما سهمى مانند سهم جدّه (که در نظر ابى بکر بخلاف نص قرآن اصلا سهمى ندارد) قرار دادند. هان بخدا سوگند در آن روزى که مردم شفاعت ما طلبند آنان شدیدا درگیر نجات خود از غم و اندوهى هستند که آنان را احاطه کرده است .
۹- مروان بن عثمان گوید:
چون مردم با ابى بکر بیعت کردند، على (ع) و زبیر و مقداد داخل منزل حضرت فاطمه (ع) شدند و از بیرون آمدن خوددارى نمودند. عمر بن خطّاب گفت : خانه را بروى آنان آتش زنید. در این هنگام زبیر شمشیر بدست بیرون شد، ابو بکر گفت : این سگ را بگیرید، مهاجمان باو حمله آوردند، پاى زبیر لغزید و بزمین خورد و شمشیر از دستش افتاد، ابو بکر گفت : شمشیر او را به سنگ بزنید، و آن را به سنگ کوبیدند تا شکست .
علىّ بن ابى طالب (ع) از منزل بسوى دهات نجد بیرون شد و در راه با ثابت بن قیس بن شمّاس برخورد نمود. ثابت گفت : اى ابا الحسن چه شده ؟ فرمود:
مى خواهند خانه ام را بر من آتش بزنند و ابو بکر بر فراز منبر نشسته و مشغول بیعت گرفتن از مردم است ، و نه از این حمله ها جلوگیرى مى کند و نه محکوم مى نماید.
ثابت گفت : هرگز دست از تو برندارم تا در راه دفاع از تو کشته شوم .
پس با هم بمدینه باز گشتند، چون بمنزل رسیدند، دیدند فاطمه (ع) کنار درب ایستاده و خانه از مهاجمین خالى شده است و آن حضرت صدا مى زند: هرگز قومى را زشت برخوردتر از شما سراغ ندارم ، شما پیکر رسول خدا (ص) را نزد ما رها ساخته و میان خود مصمّم شدید که حکومت را تنها از آن خود بدارید و ما را به امارات نگمارید، و هیچ از ما در این باره نظر خواهى نکردید، و بسر ما آوردید آنچه آوردید، و هیچ حقّى براى ما در نظر نگرفتید!.
۱۰- عثمان بن عفّان گوید:
من آخرین نفر بودم که از عمر بن خطّاب جدا شدم ، من در حالى که سر او بدامن فرزندش عبد اللّه بود بر او وارد شدم ، عمر بسیار ملول و رنجور بنظر مى رسید، و به پسرش گفت : گونه ام را بر زمین بگذار، و عبد اللّه این کار را نکرد، عمر گفت : بى مادر! گونه ام را بزمین بگذار، عبد اللّه صورت او را بر زمین گذارد، و عمر پیوسته مى گفت : واى بر من ، واى بر من اگر آمرزیده نشوم . و پیوسته این سخن را تکرار مى کرد تا جان سپرد.
۱۱- جمیل بن درّاج از امام صادق (ع) روایت کند که رسول خدا (ص) فرموده است :
خوشا بحال آن کس که شهوت و خوشى حاضر و آماده اى را بخاطر نوید نادیده اى ترک نماید.
۱۲- زرارة بن اعین گوید:
امام باقر (ع) بمن فرمود: زراره ! از کسانى که در دین قیاس روا دارند پرهیز کن ، چون دانستن آنچه را که بدان مکلّفند رها ساخته و خود را نسبت ب آنچه که تکلیفى بدان ندارند به رنج و زحمت افکنده اند.
آنان اخبار را تأ ویل مى کنند و بر خدا- عزّ و جلّ- دروغ مى بندند. گویا مردى از آنان را مى بینم (که از شدّت گیجى و سردرگمى ) از هر سو آوایش دهند از سوئى دیگر بدنبال آن رود. راستى که آنان هم در زمین و هم در دین حیران و سرگردان
۱۳- ابن ابى عمیر از گروهى از راویان از امام صادق (ع) روایت کند که فرمود:
خداوند آنان را که به قیاس عمل مى کنند بلعنت خود گرفتار سازد، چه آنان سخن خدا و سنّت رسول او را دگرگون نموده ، و راستگویان در دین خدا- عزّ و جلّ را متّهم ساخته اند .
۱۴- محمّد بن نضر بن قرواش گوید:
امام صادق (ع) فرمود: آدم دیندار اندیشه مى کند و در نتیجه آرامش و وقار بر او غلبه مى نماید، خضوع و دلشکستگى مى کند و به تواضع و فروتنى مى گراید، قناعت مى ورزد پس بى نیاز مى گردد و ب آنچه به وى داده شده خشنود مى شود، به عزلت و کناره گیرى رو کند و نتیجة از شرور همنوعان (یا از اندوههاى وارده ) محفوظ مى ماند، و شهوات و بى بندوبارى را ترک گوید پس آزاد مى گردد، و پاى بند دنیا را از پاى خود واکند و در نتیجه از شرور آن احتراز جوید یا به سرخوشى و لذّتهاى واقعى آن دست یابد، و حسد را بدور اندازد پس دوستى او آشکار گردد، و هرگز دیگران را نترساند (احتمال ضررى از جانب او نمى رود تا موجب هراسى گردد) و نتیجه از احدى هم بیم نمى دارد، و نزد مردم مرتکب گناهى نمى شود پس از جانب آنان سالم بماند، همه چیز خود را مى بخشد پس به همه چیز دست مى یابد و کمال فضل را بیابد، و عافیت و سلامتى همه چیز را مى بیند بنا بر این کارش به ندامت نکشد و از پشیمانى در امان باشد.
۱۵- ابو بصیر گوید:
امام باقر (ع) فرمود: چون وفات رسول خدا (ص) فرا رسید جبرئیل (ع) بر آن حضرت نازل شد و گفت : یا رسول اللّه ، دوست دارى بدنیا باز گردى ؟ فرمود: نه ، من رسالت و پیام و پروردگار خویش را ابلاغ نموده و تکلیف خود را بانجام رسانده ام . دوباره جبرئیل گفت : یا رسول اللّه ، دوست دارى بدنیا باز گردى ؟ فرمود: نه ، بلکه مشتاق رسیدن به رفیق اعلى (بهشت برین ) هستم . سپس پیامبر (ص) به مسلمانانى که در اطراف حضرتش گرد آمده بودند فرمود: مردم ! نه پیامبرى پس از من خواهد بود، و نه سنّتى پس از سنّت من .
پس هر کس دعوى پیامبرى کند و بدعتى گذارد، ادّعا و بدعت او در آتش ‍ خواهد بود، و هر کس چنین ادّعائى کند او را بکشید، و او و هر کس که از او پیروى کند همگى در دوزخ خواهند بود. اى مردم قصاص را زنده نگهدارى ، و حقّ را زنده کنید، و پراکنده نشوید، و براستى تسلیم حقّ باشید تا سالم بمانید، (خداوند با قلم تقدیر چنین نگاشته که من و رسولانم هر آینه غلبه خواهیم کرد، براستى که خداوند توانا و چیره است ).
۱۶- محمّد بن هلال مذحجى به اسحاق فرزند امام صادق (ع) گفت :
پدرت بمن فرمود: هر گاه حاجتى پیدا کردى بامدادان بطلب آن بیرون شو، زیرا که ارزاق و روزى ها پیش از طلوع آفتاب تقسیم مى گردد، و خداى متعال در ساعات نخستین روز براى این امّت برکت نهاده است ، و بامدادان صدقه پرداز که هرگز تیر بلاء و گرفتارى از صدقه در نگذرد از صدقه در نگذرد و به صاحب آن نرسد.
مجلس هفتم شنبه ۲۲ شوّال ۴۰۴
۱- صالح بن یزید گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: دلهاى خود را وارسى کنید و اگر دیدید که خداوند آن را از اضطراب و دهشت نسبت بکارهاى خویش ‍ پاکیزه ساخته آنگه هر چه خواستید از خداوند طلب کنید (که به شما داده خواهد شد).
۲- حارث بن ثعلبه گوید:
موسم ماه ذى الحجّة یا شاید پیش از آن بود که دو مرد بر ما وارد شدند و قصد داشتند و به مکّه و مدینه بروند و دیدند که گروهى از مردم همگى بسوى مکّه روانند. حارث گوید: آن دو نفر گفتند: ما هم با آن مردم بسوى مکّه روان شدیم ، در راه به سوارانى بر خوردیم که مردم در میان آنان بود که گویا رئیس ایشان بود، وى از جمعیّت کناره گرفت و به ما گفت : حتما عراقى هستید؟ گفتیم : بلى عراقى هستیم ، گفت : لا بد کوفى هستید؟ گفتیم :
آرى کوفى هستیم ، گفت : از کدام قبیله اید؟ گفتیم : از بنى کنانه ، گفت : از کدام تیره ؟ گفتیم : از بنى مالک بن کنانه ، گفت : مرحبا، خوش آمدید شما را به تمام کتابهاى آسمانى و پیامبران مرسل سوگند آیا از علىّ بن ابى طالب شنیده اید که از من شدیدا بد گوئى کند یا بگوید: او دشمن من است و بجنگ من خواهد پرداخت ؟ گفتیم : تو که هستى ؟ گفت : سعد بن ابى وقّاص ، گفتیم : نه ، و لیکن شنیدیم ، مى گفت : از فتنه و آشوب أ خینس (کسى که بالاى بینى او عقب رفته و وسطش بر آمده ) بپرهیزید، گفت : خنیس ها بسیارند، آیا شنیدید که نامم را ببرد؟ گفتیم : نه ، گفت : اللّه اکبر، اللّه اکبر، حقّا اگر من پس از آنکه چهار مطلب از رسول خدا (ص) در باره او شنیدم با وى به جنگ پردازم گمراه شده ام و از راه یافتگان نیستم ، آن چهار چیزى که اگر یکى از آنها براى من بود نزد من بهتر بود از دنیا و ما فیها که به اندازه عمر دراز نوح در آن زندگى کنم . گفتیم : آنها را براى ما بازگو، گفت : من نیز به همین جهت از آنها یاد کردم . رسول خدا (ص) ابو بکر را فرستاد تا آیه برائت را بر مشرکین بخواند. چون شب یا پاسى از آن را پشت سر سپرد علىّ بن ابى طالب را بسوى او فرستاد و فرمود: برائت را از وى بستان و به من رسول خدا (ص) باز گرداند، چون ابو بکر نزد آن حضرت آمد گریست و گفت : یا برگردان ، امیر المؤمنین به سوى او روان شد و برائت را از وى گرفت و به حضور رسول خدا (ص) باز گرداند، چون ابو بکر نزد آن حضرت آمد گریست و گفت : یا رسول اللّه آیا خلافى از من سر زده یا آیه اى در باره ام نازل گشته است ؟ رسول خدا (ص) فرمود: آیه اى در باره تو نازل نشده لیکن جبرئیل (ع) از جانب خدا - عزّ و جلّ- نزد من آمده ، گفت : (هیچ کس از جانب تو نمى تواند پیامى برساند جز خودت یا مردى که بمنزله تو باشد)، و على از من است و من از على هستم ، هیچ کس جز على از جانب من پیام نرساند و مطلبى ادا نکند. گفتیم : مطلب دوّم ؟ گفت : ما و آل على و آل ابى بکر و آل عمر و عموهاى آن حضرت همگى در مسجد بودیم ، شبى در میان ما ندا داده شد همگى جز خاندان رسول اللّه و خاندان على از مسجد خارج شوید. همه ما در حالى که بار و بنه را جمع کرده و با خود مى کشیدیم از مسجد بیرون شدیم ، چون صبح شد حمزه عموى آن حضرت نزد او رفته ، عرض کرد: یا رسول اللّه آیا هم ما در حالى که عموها و سالخوردگان خاندان توایم بیرون نموده ، و این نوجوان را سر جاى خود باقى داشتى ؟ رسول خدا (ص) فرمود: به اختیار خود به بیرون راندن شما و جاى دادن او اقدام نکردم ، لیکن خدا- عزّ و جلّ- مرا بدین کار فرمان داده است .
گفتیم : مطلب سوّم ؟ گفت : رسول خدا (ص) در جنگ خیبر ابو بکر را با پرچم خود بسوى قلعه خیبر فرستاد، وى با همان پرچم بازگشت ، سپس عمر را فرستاد، وى همچنان بازگشت ، رسول خدا (ص) خشمگین شد و فرمود: فردا صبح پرچم را بدست مردى خواهم سپرد که هم خدا و رسولش ‍ او را دوست دارند و هم او خدا و رسولش را دوست مى دارد، او مردى است که پیاپى بر دشمن هجوم آورد و هرگز از میدان کارزار نگریزد، و باز نخواهد گشت تا خدا فتح و پیروزى را به دست او عملى سازد. چون صبح شد همگى ما نیمه خیز بر سر زانو نشستیم و منتظر بودیم تا شاید یکى از ما را فرا خواند ولى آن حضرت هیچ یک از ما را نخواند، فقط صدا زد علىّ بن ابى طالبى کجاست ؟ على را در حالى که چشم او درد مى کرد.
آوردند. پیامبر (ص) آب دهان خود در چشم وى ریخت و پرچم را باو داد، و خداوند به دست او خیبر را گشود. گفتیم : مطلب چهارم ؟ گفت : رسول خدا (ص) براى غزوه تبوک از مدینه بیرون رفت و على را بعنوان جانشین خود بر مردم گماشت ، قریش بر او حسد بردند و گفتند: پیامبر چون خوش ‍ نداشته على را همراه خود ببرد او را جایگزین خود قرار داده است . على از پى پیامبر براه افتاد تا ب آن حضرت رسید و رکاب شتر سوارى حضرتش را گرفت و گفت : من هم با شما مى آیم ، پیامبر (ص) فرمود:
چکار دارى ؟ او گریست و گفت : قریش چنین مى پندارند که چون شما مرا دوست نداشته و همراهى مرا خوش ندارید مرا جانشین خود در شهر قرار داده اید.
رسول خدا (ص) به جارچى خود فرمود در میان مردم ندا دهد و سخنى را که آن حضرت مى گوید بمردم برساند، سپس فرمود: مگر جملگى شما شخصى مخصوص و نزدیک به خودتان ندارید؟ گفتند: چرا، فرمود: براستى که علىّ بن ابى طالب از میان خاندان من شخص ویژه من و محبوب قلب من است . سپس رو به على امیر المؤمنین کرده ، فرمود: آیا نمى پسندى که منزلت تو نسبت بمن مانند منزلت هارون نسبت به موسى باشد با این فرق که پس از من پیامبرى نخواهد بود؟ على گفت : از خدا و رسولش راضى و خشنودم . سپس سعد گفت : این چهار منقبت ، و اگر مایل باشید منقبت پنجمى هم به شما باز گویم ، گفتیم : البته که مى خواهیم . گفت : در حجّة الوداع با رسول خدا (ص) بودیم ، در راه بازگشت از مکّه در غدیر خم فرود آمد و به جارچى خود فرمود جار زند: هر کس که من مولا و صاحب اختیار اویم این على نیز مولاى اوست ، پروردگارا دوست او را دوست بدار، و دشمن او را دشمن باش ، یار او را یارى نما، و از آن کس که یاور او نیست یارى خود دریغ دار.
۳- حبّه عرنى ، گوید:
یک سال پیش از آنکه عثمان بن عفان کشته شود از حذیفة بن الیمان شنیدم مى گفت : گویا مى بینم که گروهى مادر شما حمیرا (عائشه ) را بر شتر سوار نموده و پیش مى رانند، و شما هم اطراف و جوانب آن شتر را گرفته اید، و قبیله ازد- که خدا بدوزخشان برد- با او هستند، و بنو ضبّه - که خدا قدمهایشان را بشکند- یاران اویند. چون روز جنگ جمل فرا رسید و مردم به کارزار پرداختند، جارچى امیر المؤمنین (ع) صدا زد: (امام مى فرماید) هیچ یک از شما شروع به جنگ نکند تا من به شما فرمان دهم . گوید: دشمن به طرف ما تیراندازى کرد، ما گفتیم : اى امیر مؤمنان ما را هدف تیر ساخته اند، فرمود: دست نگه دارید، دوباره به ما تیر اندازى کردند و تنى چند از ما کشتند، عرض کردیم : اى امیر مؤمنان ما را کشتند، حضرت فرمود:
احملوا على برکة اللّه با پشتیبانى و برکت خدا حمله برید. ما دست به حمله زدیم ، نیزه هائى بود که در بدن یک دیگر فرو مى بردیم تا جایى که اگر کسى راه مى رفت بر روى نیزه پا مى گذاشت ، سپس جارچى على (ع) صدا زد: علیکم بالسّیوف با شمشیر حمله برید، ما چنان با شمشیر بر کلاه خودشان میکوفتیم که تیزى شمشیرمان کند میگشت سپس جارچى امیر المؤمنین (ع) صدا زد: (علیکم بالاقدام ) پاهایشان را بزنید و قدم هایشان را بشکنید. گوید: هیچ روزى بیشتر از آن روز ندیدیم که ساقهاى پا قطع شده باشد، و من یاد سخن حذیفه افتادم که گفت : (یاران او بنى ضبّه اند و گفت : خدا قدم هایشان را بشکند) و دانستم که دعایش مستجاب شده است . سپس جارچى امیر المؤمنین (ع) صدا زد: (علیکم بالبعیر فانّه شیطان ) کار شتر را تمام کنید که آن شیطانى است ، و مردى با نیزه اش ب آن زد، و دیگرى یکى از دستهایش را انداخت و شتر بزمین نشست و نعره اى کشید، و عائشه فریاد بلندى بر آورد و همه مردم از اطرافش گریختند، جارچى امیر المؤمنین (ع) صدا زد: زخمى ها را نکشید، و فراریان را دنبال نکنید، و هر کس به خانه رفت و در بر روى خود بست در امان است ، و هر کس اسلحه خود را زمین گذارد در امان است .
۴- محمّد بن شریح گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: خداوند ولایت ما را واجب ساخته و دوستى ما را واجب و لازم شمرده است ، بخدا سوگند ما به دلخواه خود سخن نگوئیم ، و به رأ ى شخصى خود عمل نکنیم ، و جز آنچه را پروردگار ما عزّ و جلّ فرموده بر زبان نرانیم .
۵- انس بن مالک گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: اى انس همیشه با وضو باش که خدا عمرت را دراز کند، و اگر توانستى در طول شبانه روز با وضو باشى این کار را بکن ، زیرا اگر با وضو بمیرى شهید محسوب شوى ، و نماز ظهر را (که بیشتر در اوقات گرم روز است سر وقت ) بجاى آر که آن نماز اوّابین و کسانى است که پیوسته به پیشگاه پروردگار رو آورده و توبه مى کنند، و نماز مستحبى فراوان بجاى آر که در این صورت فرشتگان حافظ اعمال ، تو را دوست مى دارند، و با هر کس برخوردى سلام کن تا خدا بر حسنات و افعال پسندیده ات بیفزاید، و چون داخل خانه ات شدى سلام کن تا خدا برکتت را افزون کند، و سالخوردگان مسلمین را احترام کن و بر کودکانشان رحم آور تا من و تو این طور با هم در روز قیامت وارد شویم - و حضرت دو انگشت سبّابه و انگشت بزرگ دست خود را جفت کردند-.
۶- مطر اسکاف گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: راستى که برادر و وزیر و جانشین من در میان خاندانم و بهترین کسى که پس از خودم بیادگار مى گذارم که دین مرا ادا کند، و وعده هاى مرا به انجام رساند علىّ بن ابى طالب است .
۷- سالم بن ابى جعد گوید:
از جابر بن عبد اللّه انصارى در حالى که از کثرت پیرى ابروان او روى چشمانش افتاده بود سؤ ال شد و به او گفته شد:
شمّه اى از شخصیّت على (ع) براى ما بازگو، وى با دست خود ابروانش را بالا زد و گفت : او بهترین آفریدگان است ، جز منافق دشمنى ندارد، و جز کافر در باره وى شکّ و تردید نورزد.
۸- ابن مخرمه کندى گوید:
روزى عمر بن خطّاب بیرون شد و گذارش به مجلسى افتاد که على بن ابى طالب (ع) و عثمان و عبد الرّحمن و طلحه و زبیر در آن بودند، عمر گفت : بنظر مى رسد هر کدام از شما براى خلافت پس از من با خود سخن دارد؟ زبیر گفت : آرى هر کدام ما جهت خلافت پس از تو با خود سخن دارد و خویش را اهل آن مى داند، تو چه انکارى دارى ؟ عمر گفت : نظر خودم را براى شما نگویم ؟ آنان سکوت کردند، عمر گفت : شما را از (وضع و سرنوشت ) خودتان خبر ندهم ؟ آنان سکوت کردند، زبیر باو گفت : بگو هر چند ما ساکتیم .
عمر گفت : امّا تو اى زبیر در حال خشنودى مؤمن و در حال خشم کافرى ، یک روز شیطان و روز دیگر انسانى ، بگو ببینم آیا آن روزى که تو شیطانى چه کسى خلیفه خواهد بود؟ و امّا تو اى طلحه براستى که پیامبر (ص) وفات یافت در حالى که از تو خشمگین و ناراضى بود. و امّا تو اى على هرزه گو و شوخ طبع هستى . و امّا تو اى عبد الرحمن به خدا سوگند اهل آن هستى که نیکى ها به سویت سرازیر گردد. و براستى مردى از شما هست که اگر ایمانش میان لشکرى پخش شود همه را فرا گیرد و او عثمان است .
۹- عوف بن مالک گوید:
روزى رسول خدا (ص) فرمود: اى کاش برادرانم را مى دیدم ، ابو بکر و عمر گفتند: آیا ما برادران شما نیستیم ؟ ما به شما ایمان آورده و با شما هجرت نموده ایم ؟ حضرت فرمود: البتّه شما ایمان آورده و هجرت نموده اید، امّا اى کاش من برادرانم را مى دیدم . آن دو نفر سخن خود را تکرار کردند، حضرت فرمود: شما اصحاب منید لکن برادران من کسانى هستند که پس از من مى آیند، به من ایمان آوردند و مرا دوست داشته و تصدیقم نمایند و حال آنکه مرا ندیده اند، اى کاش برادرانم را مى دیدم .
۱۰- سدیر صیرفى گوید:
خدمت امام صادق (ع) بودم و جماعتى از اهل کوفه نیز حضور داشتند، حضرت به آنان رو کرده فرمود: حجّ کنید پیش از آنکه نتوانید به حجّ بروید، حجّ کنید پیش از آنکه راه خشکى بسته شود، حجّ کنید پیش از خراب شدن مسجدى در عراقین که بین درختان خرما و نهرها واقع است ، حجّ کنید پیش از آنکه بریده شود آن درخت سدرى که در زوراء (بغداد) است و بر ریشه درخت خرمائى که مریم علیهما السّلام خرماى تازه از آن چید روئیده است ، در آن وقت است که از حجّ باز داشته شوید، و میوه ها نارس و دچار کمبود شود، و شهرها را قحطى فرا گیرد، و به گرانى قیمت اجناس و جور سلطان گرفتار آئید، و ظلم و تجاوز همراه با بلا و وبا و گرسنگى در میان شما آشکار شود، و آشوبها از هر سوئى بر سرتان سایه افکند. پس واى بر شما اى اهل عراق از آن وقت که پرچمهائى از خراسان بسوى شما آید، و واى بر اهل رى از جانب ترکان ، و واى بر اهل عراق از جانب اهل رى ، و واى بر آنان از مردمى کوسه .
سدیر گوید: عرض کردم : مولاى من کوسگان کیانند؟ فرمود: قومى که گوشهاى آنان مانند گوشهاى موش کوچک است ، لباسشان از آهن است ، و سخنشان مثل سخن شیاطین ، حدقه چشمهاشان کوچک است ، و همگى بى مو هستند، از شرّ آنان به خدا پناه ببرید، آنان کسانى هستند که خداوند دین را بدست آنان گشایش دهد، و آنان سبب آشکار شدن امر ما هستند .
۱۱- حمزة بن محمد طیار گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم مى فرمود:
راستى که خداوند یارى رسانى خود به بندگان را به اندازه نیّتهاى آنان مقدّر فرموده است ، پس هر کس که نیّتش سالم باشد یارى خداوندى برایش تمام و کمال خواهد بود، و هر کس نیّتش کوتاه و نارسا باشد به همان اندازه یارى خداوند نسبت به وى کوتاه و نارسا خواهد شد.
۱۲- محمّد بن ابى عمیر عبدى گوید که :
امام امیر المؤمنین على بن - ابى طالب (ع) فرمود: خداوند از جاهلان براى طلب دانش پیمان نگرفت تا اینکه نخست از دانشمندان جهت بیان دانش ‍ براى جاهلان پیمان گرفت : چرا که علم پیش از جهل آفریده شده است .
۱۳- عبد المؤمن از امام باقر (ع) روایت کند که فرمود:
جابر بن عبد اللّه انصارى به من خبر داد که رسول خدا (ص) فرمود: نزدیکترین شما به من در فرداى قیامت کسى است که از همه راستگوتر، و امانتدارتر، و به پیمان وفاکننده تر، و از همه خوشخوتر، و از همه کس به مردم نزدیکتر و آمیزش او با دیگران بیشتر باشد.
مجلس هشتم دوشنبه ۲۴ همان ماه
۱- ابو حمزه ثمالى از امام باقر (ع) از پدران بزرگوارش علیهم السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
سریع ترین خیرات از نظر پاداش ، نیکى نمودن ، و سریعترین شرور از نظر کیفر یافتن ، ستم است ، و همین عیب براى آدمى بس که عیبى را در مردم ببیند که از دیدن همان عیب در خود کور باشد، (کور خود و بیناى مردم باشد) یا مردم را به چیزى سرزنش کند که توان رها کردن و دست کشیدن از آن را ندارد، و همنشین خود را به چیزى که سودى برایش ندارد آزار دهد.
۲- هشام بن سالم از امام صادق (ع) روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
خوشا بحال کسى که خداوند به او نظر کند و او نسبت به گناهى که کرده از
ترس خدا گریان باشد؛ گناهى که جز خود او و خدا کسى بر آن آگاه نیست .
۳- أ بو النّعمان گوید:
امام صادق (ع) به من فرمود: اى ابا النعمان مردم تو را در مورد خودت دچار فریب خوردگى نکنند، که امر (حساب و کتاب اعمال ) به تو رسد نه به آنها، و روز خود را به چنین و چنان (بى هدف و به هرز) بسر مبر، که همانا کسى با توست که حساب کار تو را دارد، و کار نیک کن که من براى محو گناه گذشته چیزى را پى جوتر و سریعتر از کار نیک تازه نیافتم ، همانا خدا عزّ و جلّ مى فرماید: (راستى که نیکیها بدى ها را از بین مى برند، این یادآورى است از براى یاد آوران ). هود: ۱۱۴.
۴- زرارة بن اعین گوید:
امام باقر (ع) فرمود: بلندى و کوهان و کلید و در همه چیز و خرسندى خداى رحمان - تبارک و تعالى - پس از شناخت او اطاعت امام است ، سپس فرمود: خداوند متعال مى فرماید: (هر کس از رسول اطاعت کند همانا خدا را اطاعت کرده است ، و هر کس روى گرداند (توجه نکن ، زیرا) ما تو را نگهبان آنان نفرستاده ایم ).
۵- ابو یحیى مولاى معاذ بن عفراء انصارى گوید:
عثمان بن عفّان نزد ارقم بن عبد اللّه خزانه دار بیت المال فرستاد و گفت : صد هزار [هزار ]درهم به من وام ده ، ولى ارقم گفت : یک قبض رسید براى اطمینان خاطر مسلمین بنویس .
عثمان گفت : اى بى مادر بتو چه مربوط است ؟ تو خزانه دار ما هستى . چون ارقم این را شنید بسوى مردم شتافت و گفت : آى مردم مواظب مال خودتان باشید، من تا بحال فکر مى کردم ، خزانه دار شمایم و تا امروز نمى دانستم که خزانه دار عثمان بن عفّان هستم ، این را بگفت و به منزل رفت . این خبر به گوش عثمان رسید، وى به سوى مردم بیرون شد تا به مسجد رفت ، سپس بر منبر بر آمد و گفت :
مردم ! همانا ابو بکر بنى تیم را بر دیگران مقدّم مى داشت ، و عمر بنى عدى را بر همه مردم مقدّم مى داشت ، و به خدا سوگند من بنى امیّه را بر تمامى مردم دیگر مقدّم خواهم داشت ، و اگر من در بهشت نشسته باشم و بتوانم همه بنى امیّه را در بهشت وارد سازم ، البتّه این کار را مى کنم ، چه این مال از آن ماست ، هر گاه بدان نیازمند شدیم برگیریم هر چند بر دیگران ناخوش ‍ آید. عمّار بن یاسر (ره ) گفت : اى مسلمانان گواه باشید که این کار براى من ناخوشایند است ، عثمان گفت : هان تو هم اینجائى ؟ سپس از منبر فرود آمد و او را زیر دست و پا انداخت و آنقدر لگد به وى زد، تا عمّار غش کرد، و او را با حالت بیهوشى به منزل امّ سلمه بردند. این واقعه بسیار بر مردم گران آمد، و عمّار همچنان بیهوش بود و نماز ظهر و عصر و مغرب از او فوت شد، چون به هوش آمد گفت : سپاس از آن خداست ، من از قدیم الایّام در راه خدا مورد شکنجه و آزار قرار گرفتم و آنچه را که دامنگیرم شده در راه خدا به حساب مى آورم ، میان من و عثمان عادل کریمى در روز قیامت حکم خواهد کرد.
راوى گوید: به عثمان خبر رسید که عمّار نزد امّ سلمه است ، کس به نزد امّ سلمه فرستاد و گفت : این جماعت با این مرد فاجر به چه جهت در منزل تو گرد آمده اند؟ همه را از نزد خود بیرون کن . امّ سلمه گفت : به خدا جز عمّار و دو دخترش کسى دیگر نزد ما نیست ، اى عثمان از ما دور شو و زورت را به جاى دیگر ببر، و این مرد یار و مصاحب رسول خدا (ص) است که بخاطر این عمل تو در حال جان دادن است . عثمان از کار خود پشیمان شد و کسى به نزد طلحه و زبیر
فرستاد و از آن دو نفر خواست که نزد عمّار بروند و از وى بخواهند براى او آمرزش طلبد، آن دو نزد وى رفتند امّا عمّار نپذیرفت ، نزد عثمان باز گشتند و داستان را گفتند عثمان گفت : اى بنى امیّه و اى کسانى که چون پروانه بر دور آتش و چون مگس بر گرد شیرینى طمع مى گردید، از حکم خدا مرا مورد سرزنش ساختید و بر علیه اصحاب رسول خدا دست بدست هم دادید. پس از آن عمّار از آن بیمارى بهبود یافت و بسوى مسجد رسول خدا (ص) بیرون شد، در همین حال کسى بر عثمان وارد شد و خبر مرگ ابى ذرّ را از ربذه آورد و گفت : ابا ذر در بیابان ربذه تنها جهان سپرد و مسافرانى چند به خاکش سپردند، عثمان گفت : إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، خدایش رحمت کناد. عمّار گفت : خداوند ابا ذر را از جانب همه ما رحمت فرستد، عثمان به وى گفت : پس از این توهم همان جا خواهى رفت ... (در اینجا عثمان دشنام زشتى به عمّار داد) گمان مى کنى من از اینکه او را تبعید کرده بودم پشیمانم ؟ عمّار گفت : نه بخدا سوگند من چنین پندارى ندارم ، عثمان گفت : تو نیز به همان جائى که ابو ذر بود برو، و تا ما زنده هستیم باز نگرد. عمّار گفت : مى روم ، به خدا سوگند مجاورت با درندگان بیابان براى من محبوب تر از مجاورت با توست . پس عمّار براى خروج مهیّا شد، ولى بنو مخزوم نزد امیر المؤمنین على بن ابى طالب (ع) آمدند و از آن حضرت درخواست کردند که با آنان نزد عثمان رود و او را از تبعید عمّار منصرف سازد، حضرت با آنان رفت و از عثمان درخواست کرد و با وى با نرمش رفتار نمود تا اینکه درخواست حضرت را پذیرفت (و از تبعید عمّار صرف نظر کرد).
۶- عائشه گوید:
روزى على بن ابى طالب (ع) از رسول خدا (ص) اجازه ورود خواست حضرت اجازه نفرمود: بار دیگر اجازه خواست ، پیامبر (ص) فرمود: یا على داخل شو، چون داخل شد رسول خدا (ص) برخاست و او را در آغوش ‍ کشید و پیشانیش را بوسید و فرمود: پدرم فداى آن شهید، پدرم فداى آن تنهاى شهید.
۷- ابو عثمان مؤ ذّن بنى افصى گوید:
از علىّ بن ابى طالب (ع) آن هنگام که طلحه و زبیر براى جنگ با حضرتش بیرون شده بودند، شنیدم که مى فرمود: طلحه و زبیر باید عذر خود را بگویند و آیا چه عذرى خواهند داشت ؟ آنان از روى رغبت و رضایت بدون هیچ کراهتى با من بیعت کردند، سپس بى آنکه کارى شده و خلافى سر زده باشد بیعت خود با من را شکستند؛ سپس حضرت این آیه را تلاوت کردند: (و اگر پس از عهد بستن ، پیمان خود را شکسته و در دین شما طعنه زدند پس با پیشوایان کفر بجنگ پردازید که آنان دیگر پیمانى ندارند، شاید باز ایستند). توبة : ۱۲.
۸- جابر بن یزید گوید:
امام باقر از طریق پدران بزرگوارش علیهم السّلام از رسول خدا (ص) روایت کند که آن حضرت فرمود: بهشت بر همه انبیاء حرام است تا نخست من داخل شوم ، و نیز بر تمامى امّتها حرام است تا اینکه نخست شیعیان ما اهل بیت داخل شوند.
۹- عبد اللّه بن مسعود گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: شگفتا از کسى که خود غافل است ولى از او غفلت نمى شود، و شگفتا از طالب دنیا در حالى که مرگ در طلب اوست ، و شگفتا از کسى که با دهان باز قهقهه وار مى خندد و حال آنکه نمى داند آیا خدا از وى خشنود یا اینکه بر او خشمناک است .
۱۰- انس بن مالک گوید:
پیامبر (ص) به على بن ابى طالب (ع) نظرى افکند و فرمود: اى على هر کس تو را دشمن دارد خداوند وى را به مرگ جاهلیّت (حال کفر و بى دینى ) بمیراند، و روز قیامت به حساب اعمالش رسیدگى نماید.
۱۱- عبد اللّه بن مسعود گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: آنان که در راه خداوند به یک دیگر محبّت مى ورزند بر فراز برجهائى از یاقوت سرخ در بهشت خواهند بود، از بالا بر اهل بهشت نظر اندازند، و هر گاه یکى از ایشان رخ نماید نور جمالش ‍ خانه هاى بهشتیان را پر کند، بهشتیان به هم گویند: بیرون آئید تا کسانى را که رد راه خدا به هم مهر مى ورزیدند ببینیم . فرمود: پس بیرون شوند و به آنان بنگرند و چهره هر کدام از آنان چون ماه شب چهارده است ، بر پیشانیهایشان نوشته : (اینان دوستان یک دیگر در راه خدا هستند)
مجلس نهم شنبه ۲۹ همان ماه
۱- علىّ بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر از پدران بزرگوارش علیهم السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
چهار چیز است که در هر کس باشد از بهشتیان خواهد بود: آن کس که نگهدارنده اش از مهالک قیامت شهادت بر لا اله الّا اللّه و اینکه من محمّد رسول خدا هستم باشد، و آن کس که چون خداوند نعمتى به او بخشد گوید: الحمد اللّه (سپاس بس از آن خداست )، و آن کس که چون گناهى کند گوید: استغفر اللّه (از خدا آمرزش مى طلبم )، و آن کس که چون مصیبتى بدو رسد گوید: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ (ما از خدائیم و همه به سوى او بازمى گردیم ).
۲- جابر جعفى از امام باقر (ع) از جابر بن عبد اللّه انصارى روایت کند که گفت :
جبرئیل (ع) بر پیامبر (ص) فرمود آمد و گفت : خداوند تو را دستور فرمود که در یک سخنرانى براى یارانت فضیلت و برترى علىّ بن ابى طالب (ع) را بیان کنى تا آن را از جانب توبه آیندگان خود برسانند، و البتّه تمامى فرشتگان را دستور داده که به آنچه مذکور میدارى گوش فرا دارند؛ واى محمّد خداوند به تو وحى فرستاده که هر کس در باره او با تو مخالفت ورزد در آتش خواهد بود، و هر کس در این زمینه تو را فرمان برد بهشت را داراست . پس پیامبر (ص) جارچى را فرمود تا صدا زد: همگى جمع شوید. همه جمع شدند، پیامبر بیرون شد و بر منبر برآمد، و اوّل سخنى که گفت این بود: از شیطان رانده شده به خدا پناه مى برم ، بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، سپس فرمود: اى مردم منم بشارت دهنده ، و منم ترساننده ، و منم پیامبر امّى ، من از سوى خدا پیامى دارم در باره آنکه گوشتش از گوشت من و خونش از خون من است ، و او گنجینه علم من است ، و او کسى است که خداوند وى را از میان این امّت برگزیده و انتخاب نموده و دوست خود گرفته و هدایتش فرموده است ، و من و او را از یک سرشت آفریده ، پس مرا به رسالت برترى داده و او را به تبلیغ از جانب من افزونى بخشیده است ، مرا شهر علم قرار داده و او را در آن و او را خزینه دار دانش من و آن کسى که احکام از او دریافت شود قرار داده است ، وى را به وصیّت و جانشینى من مخصوص داشته ، و امرش را آشکار نموده ، و از دشمنى با او بیم داده ، و دوستیش را واجب شمرده ، و تمام مردم را به فرمانبردارى از و دستور فرموده است ؛ خدا عزّ و جلّ مى فرماید: هر کس او را دشمن دارد مرا دشمن داشته ، و هر کس دوستش دارد مرا دوست داشته ، و هر کس با او بستیز برخیزد با من ستیز نموده ، و هر کس با او مخالفت کند با من مخالفت کرده ، و هر که نافرمانى او کند مرا نافرمانى نموده ، و هر کس او را بیازارد مرا آزرده ، و هر کس با وى کینه توزى کند با من کینه ورزیده ، و هر کس دوستش بدارد مرا دوست داشته ، و هر کس فرمانش برد مرا فرمان برده ، و هر که رضاى او جوید مرا راضى ساخته ، و هر کس مقامش را پاس دارد مقام مرا پاس ‍ داشته ، و هر که با وى بجنگد با من جنگیده ، و هر کس یاریش کند مرا یارى داده ، و هر که بد او را بخواهد بد مرا خواسته ، و هر کس باوى نیرنگ کند بمن نیرنگ زده . اى مردم آنچه را به شما امر مى کنم بشنوید و فرمان برید که من شما را بیم دهم از عذاب خدا (در روزى که هر کس اعمال نیک و بد خود را حاضر ببیند و دوست دارد که بین او و عملش فاصله اى دور باشد، و خداوند شما را از (عذاب ) خود برحذر میدارد). آل عمران : ۳۰. سپس ‍ دست امیر المؤمنین علیه السلام را گرفت و فرمود: اى مردم ، این شخص ‍ سرپرست مؤمنان ، و کشنده کافران ، و حجّت خدا بر جهانیان است ، خداوندا من ابلاغ کردم و پیام را رساندم ، و اینان بندگان تواند و تو بر اصلاح آنان توانائى ، پس به مهر و رحمت خود به صلاحشان آر اى که از هر مهربانى مهربان ترى . سپس از منبر فرود آمد.
جبرئیل (ع) نزد او آمد و گفت : اى محمد خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرماید: از اینکه این پیام را رساندى خدا جزاى خیرت دهد، راستى که پیامهاى پروردگارت را رساندى ، و براى امّت خود دلسوزى و خیر خواهى نمودى ، و مؤمنان را خشنود و کافران را خشمگین ساختى (و بینى آنان را به خاک مالیدى )؛ اى محمّد همانا پسر عموى تو آزمایش خواهد شد، و نیز دیگران به وسیله او مورد آزمایش قرار خواهند گرفت ، (و به زودى آنان که ستم کردند خواهند دانست که به کدامین سرانجام شومى دچار مى شوند). شعراء: ۲۲۷.
۳- جابر بن عبد اللّه انصارى گوید:
رسول خدا (ص) در حالى که دست حسن و حسین علیهما السّلام را گرفته بود به سوى ما بیرون شد و فرمود: من این دو فرزندم را در کودکى تربیت کرده و پرورده ام ، و در بزرگى برایشان دعا نموده ام ، و از خداى تعالى سه چیز برایشان خواسته ام که خداوند دو تاى آن را به من بخشیده و یکى را از من باز داشته است . از خدا خواسته ام که این دو را پاک و مطهّر و پاکیزه قرار دهد و اجابت فرمود، و از خدا خواسته ام که این دو و فرزندان و شیعیانشان را از آتش دوزخ نگه دارد و این خواسته را بمن بخشید، و از خدا خواستم که همه امّت را بر دوستى آنان گرد آورد، خداوند فرمود: اى محمد من قضا و قدرى را مقرّر ساخته ام ، و همانا گروهى از امّت تو به پیمان تو در باره یهود و نصارى و مجوس وفا کنند ولى پیمان تو را در باره فرزندانت بشکنند، و من بر خود واجب کرده ام که آن کس را که این چنین کند در محلّ کرامت خود وارد نسازم ، و در بهشت برین جایش ندهم ، و تا روز قیامت به نظر مهر بر وى ننگرم .
۴- هشام بن محمّد (مورّخ مشهور) گوید:
چون خبر شهادت محمّد بن ابى بکر- رضى اللّه عنه - به امیر المؤمنین (ع) رسید نامه اى به مالک بن حارث اشتر- رحمه اللّه - که آن روزها در نصیبین اقامت داشت ، نگاشت که : امّا بعد همانا تو از کسانى هستى که من براى بر پائى دین از وى کمک مى جویم ، و به پشتیبانى وى تکبر و سرکشى گناهکاران را مى شکنم ، و به یارى او مرزهائى را که بیم هجوم دشمن از آنها مى رود مى بندم . و من پیش از این محمد بن ابى بکر- رحمه اللّه - را بر مصر گماردم ، و تنى چند بر وى خروج کردند و چون جوان بود و جنگ ناآزموده کشته شده و به شهادت رسید- خدایش رحمت کناد-، بنا بر این بزودى نزد من آى تا در امر مصر تدبیرى بیندیشیم ، و یکى از یارانت را که مورد اعتماد و خیر خواهى هستند به جایگزینى بر کارهاى خودت بگمار. مالک - رضى اللّه عنه - شبیب بن عامر ازدى را بجاى خود گمارد و بسوى امیر المؤمنین (ع) روانه گشت تا بر آن حضرت وارد شد، امام (ع) خبر مصر را به وى باز گفت و از احوال اهالى آنجا با خبرش ساخت ، و به او فرمود: کسى جز تو براى آنجا شایسته نیست ، پس برو، و هر گاه من به تو سفارشى نمى کنم به این دلیل است که به رأ ى و نظر خودت بسنده مى کنم از خدا در کارهاى مهم یارى جو، و درشتى را با نرمى بهم بیامیز، و تا آنجا که نرمش کار ساز است با نرمى رفتار کن ، و هر گاه که جز درشتى چیزى سود نبخشید به سختى و درشتى دست بیاز. مالک اشتر- رضى اللّه عنه - خارج شد و بار و بنه را جمع کرده آماده حرکت بسوى مصر شد، و امیر المؤمنین (ع) پیشاپیش او نامه اى بدین مضمون باهل مصر نگاشت : بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ- سلام بر شما، من به نزد شما خدائى را مى ستایم که جز او معبودى نیست ، و از او خواستارم که بر پیامبرش محمد و آل او درود فرستد. همانا من بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم که در روزهاى ترسناک نمى خوابد، و در اوقات هراس انگیز از دشمن روى برنمى تابد، او از رزمنده ترین بندگان خدا، و داراى گرامى ترین حسب و شریفترین آن در میان آنهاست ، بر نابکاران از سوزش آتش زیانبارتر است ، و دورترین مردم از عار و ننگ است ، و او همان مالک بن حارث اشتر است ، وى بسان شمشیرى است که دندانه تیزش و تیزى لبه اش به کندى نگراید، زود از میدان نگریزد، و بهنگام رزم با متانت و سنگین است ، اندیشه اى عمیق و ریشه دار و صبر و تحمّلى نکو دارد، پس سخنش را بشنوید و امرش را فرمان برید، پس اگر امر بجنگ داد بجنگید، و چنانچه باقامت فرمانتان داد بر جاى بمانید، او جز بدستور من نه اقدامى کند و نه دست بردارد. همانا من شما را در بودن با اشتر به جهت خیر خواهى شما و قوّت نفسى که بر دشمنتان پیدا مى کنید بر خویشتن مقدّم داشتم ؛ خداوند شما را به هدایت نگهدارد، و بر لزوم تقوى پایدارتان بدارد، و ما و شما را به آنچه دوست دارد و مى پسندد توفیق بخشد، و سلام بر شما و رحمت و برکات خداوند بر شما باد. چون مالک اشتر آماده حرکت به سوى مصر شد جاسوسان معاویه در عراق خبر حرکت مالک را به وى نوشتند، و این مطلب بر معاویه گران آمد چه چشم طمع به مصر دوخته بود، و خوب مى دانست که اگر مالک در آنجا پا نهد مصر از چنگ وى بیرون خواهد رفت ، و نیز مالک در نزد او از محمد بن ابى بکر پر صلابت تر مى نمود، لذا به دهقانى مالیات پرداز که در قلزم سکونت داشت کس فرستاد که على علیه السّلام مالک اشتر را به طرف مصر گسیل داشته و اگر شرّ او را از سرما بردارى تا زنده هستى مالیات همان ناحیه را به تو خواهم بخشید، بنا بر این هر چه مى توانى در قتل او چاره اى بیندیش . سپس معاویه اهل شام را جمع کرد و به آنان گفت : همانا على اشتر را به سوى مصر فرستاده ، همگى گرد آئید تا از خدا بخواهیم شرّ او از سر ما کوتاه کند، سپس ‍ دعا کرد و همگى با او دعا کردند.
اشتر به سوى مصر بیرون شد تا به قلزم رسید، آن دهقان باستقبال او آمد بر وى سلام کرده گفت : من مردى از اهل شام هستم و براى تو و یارانت از زکات زمینم حقى بر عهده من است ، نزد من فرود آى تا به خدمت تو و یارانت کمر بندم و چهار پایان خود را از علفهاى اینجا بخوران و جزء مالیات من حساب کن . اشتر در خانه وى فرود آمد و او به رفع نیازهاى مالک و یارانش همّت گماشت ، و خوراکى را که با عسل مسموم آغشته بود به نزد مالک برد، و چون مالک از آن بخورد او را در جا کشت . خبر به معاویه رسید، وى مردم شام را جمع کرد و گفت : مژده باد شما را که خداى تعالى دعایتان را اجابت نمود، و شر مالک را از شما باز داشت و او را کشت ، همگى با شنیدن این خبر مسرور شده و به هم مژده مى دادند.
چون خبر شهادت اشتر به امیر المؤمنین (ع) رسید آهى برکشید و بسیار افسوس خورد و فرمود: آفرین خدا بر مالک که هر چه داشت از او بود، او اگر از کوه بود البتّه بزرگترین ستون و صخره آن بود، و اگر از سنگ بود همانا سنگ سختى بود، مالکا! راستى که بخدا سوگند مرگ تو جهانى را ویران ساخت ، و مویه کنان بر چون توئى باید مویه سر دهند. سپس فرمود:
إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، و الحمد للّه ربّ العالمین
(ما همه از خدائیم و به سوى او باز خواهیم گشت ، و سپاس ویژه پروردگار جهانیان است )، خداوندا من این مصیبت بزرگ را به حساب تو مى گذارم که مرگ او از مصائب روزگار است ، خداوند مالک را رحمت کند که او به عهد خود وفا کرد و پیمان خود را به انجام رساند و به دیدار خدایش شتافت ، با اینکه ما با خود عزم کرده ایم که بر هر مصیبتى پس از مصیبت رحلت رسول خدا (ص) صبر پیشه سازیم که راستى آن بزرگترین مصیبت است .
۵- عبد الا على بن اعین گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم مى فرمود:
نخستین فرد ما دلیل و نمایانگر آخرین فرد ماست ، و آخرین فرد ما تصدیق کننده نخستین فرد ماست ، و طریقه و روش در میان همه ما یکسان است ، خداى متعال هر گاه حکمى کند بمورد اجرا خواهد گذارد.
۶- ابو الصّبّاح کنانى از امام صادق (ع) روایت کند که فرمود:
هر کس در صبح بهنگام طلوع آفتاب [و در شب بهنگام غروب آن ]بگوید: اشهد ان لا اله الّا اللّه وحده لا شریک له ، و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله ، و انّ الدّین کما شرع ، و الا سلام کما وصف ، و القول کما حدث ، و الکتاب کما انزل ، و انّ اللّه هو الحقّ المبین (گواهى دهم که معبودى جز اللّه نیست که تنها است و شریکى ندارد، و گواهى دهم که محمّد بنده و رسول خدا است ، و دین همان گونه است که او تشریع کرده ، و اسلام همان طورى است که او وصف نموده ، و سخن همان گونه است که او خبر داده ، و کتاب همان گونه است که او فرود آورده ، و خداوند حق آشکار است )؛ و محمد و آل محمد را به خیر و نیکى یاد کند، و با سلام و درود بر محمد و آل او تحیّت فرستد، خداوند هشت در بهشت را برایش بگشاید و به او گفته شود: از هر درى که میخواهى داخل شو. و نابسامانیهاى آن روز از وى محو و نابود گردد.
مجلس دهم روز چهارشنبه دوم رجب سال ۴۰۷
۱- ابو حمزه ثمالى گوید:
امام باقر (ع) فرمود: موسى بن عمران - على نبیّنا و آله و علیه السّلام - به پیشگاه پروردگار عرض کرد: خداوندا برگزیدگان بندگانت کیانند؟ فرمود: آن کس که دستى باز و سخاوتمند و قدمى پر برکت و استوار در خیرات دارد، سخن راست گوید، و با وقار و آرامش گام بردارد، چنین کسانى از کوه استوارترند. عرض کرد: خداوندا چه کسى در دار القدس در پیشگاه تو بار نهد؟ فرمود: آنان که چشم به دنیا ندوخته ، و اسرار دینى خود را فاش ‍ نسازند، و در قضاوت رشوه نگیرند، حق در دلشان جایگزین ، و راستى بر زبانشان جارى است ، این چنین کسان در دنیا در پوشش من و در آخرت در دار القدس نزد من خواهند بود.
۲- ابن عبّاس گوید:
در باره این آیه شریفه : (هان براستى که نه ترسى بر دوستان خدا هست و نه محزون و دلتنگ شوند) از امیر المؤمنین (ع) پرسش شد، حضرت فرمود: آنان قومى هستند که پرستش خود را تنها براى خدا خالص کرده اند، و به باطن دنیا نگریسته اند آنگاه که مردم به ظاهر آن چشم دوخته اند، و سرانجام آن (نعمتهاى اخروى یا کسب معارف و طاعات ) را شناخته اند آنگاه که خلق به نمودهاى زودگذر آن فریفته شده اند، پس واگذارند آنچه را که مى دانند بزودى ترک آنان خواهد کرد (مال و اولاد و شهوات پست دنیوى ) و نابود و بى اثر ساخته اند آنچه را که مى دانند و بزودى آنان را نابود خواهد نمود و از ثواب اخروى بازشان خواهد داشت (پیروى شهوات نفسانى و صفات زشت انسانى ).
سپس فرمود: اى آنکه خود را به دنیا سرگرم ساخته اى ، و براى گرفتن به دام افتاده هاى دنیا مى تازى (یا اینکه براى کسب دنیا در دام شیطان مى افتى ) و در ساختن آنچه که بزودى خراب مى شود کوشائى ، آیا به قبور پدرانت که اجسادشان را پوسانیده ، و به گورهاى فرزندان هم نوع خود که در زیر انبوه شن و خاک پنهان شده اند نمى نگرى ؟ چه بیمارانى را که بدست خود پرستارى کردى و به جستجوى دوا و دارویشان شتافتى ، از طبیبان معالجه جستى و از دوستان برایشان رضایت طلبیدى با این همه دردى از آنان نکاستى ، و سودى به حالشان نبخشیدى ، و دوایت اثرى به حال آنان نداشت .
۳- ابو صادق گوید:
از امیر المؤمنین (ع) شنیدم که مى فرمود: دین من همان دین رسول خداست و فخر و شرف نژادى من همان فخر و شرف نژاد رسول خدا است ، پس هر کس به دین و نژاد من ناسزا گوید البتّه که دین و نژاد رسول خدا را ناسزا گفته است .
۴- زراره گوید:
امام صادق (ع) فرمود: آیا تو را به سخت ترین چیزى که خداوند بر بندگانش واجب ساخته خبر ندهم ؟ عرض کردم : چرا، فرمود:
اینکه با مردم به انصاف رفتار کنى ، و به برادر دینى خود کمک رسانى ، و نیز یاد کردن خدا در همه حال . توجّه کن که منظور من از یاد خدا، گفتن سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الّا اللّه و اللّه اکبر نیست هر چند که این هم به نوبه خود ذکر است ، بلکه منظورم یاد کردن خداست در هر جایى که بر طاعت یا معصیت خدا روى مى آورى .
۵- غیاث بن ابراهیم از امام صادق از پدرش از جدّش علیهم السّلام از رسول خدا (ص) روایت کند که فرمود:
سبع المثانى (سوره مبارکه حمد که دو بار خوانده مى شود) به من تعلیم داده شده است ، و امّت من در عالم طین (عالم ذرّ) براى من تصویر شد تا اینکه به کوچک و بزرگشان چشم انداختم ، و در همه آسمانها نظر افکندم و چون خوب نگریستم اى على تو را دیدم ، پس براى تو و تمامى شیعیانت که تا روز قیامت مى آیند آمرزش طلبیدم .
۶- شهر بن حوشب گوید:
از ابا امامه باهلى شنیدم مى گفت : بخدا بزرگى و شکوه مقام معاویه مرا از گفتن حقّ در باره علىّ علیه السّلام باز نمى دارد، و از رسول خدا (ص) شنیدم مى فرمود: على از همه شما برتر است ، و داناترین شما در دین ، و بیناترین شما به سنّت من است ، و از همه شما بیشتر و بهتر آنچنان که سزاوار است کتاب خدا را قرائت مى کند، بار خدایا من على را دوست دارم تو نیز دوستش بدار، بار خدایا من على را دوست دارم تو نیز دوستش بدار. ۷- سعید بن مسیب گوید:
چون پیامبر (ص) رحلت نمود شهر مکّه از این خبر ناگوار به لرزه افتاد، ابو قحافه (پدر ابو بکر) گفت : چه خبر است ؟ گفتند: رسول خدا وفات یافته است . گفت : چه کسى زمام امور را بدست گرفته ؟ گفتند: پسر تو، گفت : آیا بنى عبد شمس و بنى مغیره (دو تیره از عرب ) بدین امر راضى شدند؟ گفتند: آرى ، گفت : براى آنچه خدا بخشیده جلوگیرى نیست ، و نسبت به آنچه خدا بازداشته بخشیده اى نباشد، چه عجیب است این امر، شما (بنى - عبد شمس و بنى مغیره ) در امر نبوّت (که حقّ بود با پیامبر) به نزاع برخاستید، و در امر خلافت (که بنا حقّ غصب شده ) با مسالمت عمل کردید و آن را پذیرفتند!. البتّه که این از مشکلات روزگار است که گزیرى از آن نیست .
۸- محفوظ بن عبید اللّه از پیر مردى از اهل حضرموت از محمّد ابن حنفیّه - علیه الرحمة - روایت کند که گفت :
همین طور که امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) به دور خانه کعبه طواف مى کرد به مردى برخورد که چنگ به پرده کعبه آویخته و مى گفت : (اى آنکه هیچ صوتى تو را از صوت دیگر باز ندارد، اى آنکه حاجتمندانت تو را به اشتباه نیندازند (و حاجت آنان بر تو اشتباه نشود)، اى آنکه اصرار نیازمندان در سؤ ال تو را ملول نسازد، خنکى عفو و شیرینى رحمت خود را به من بچشان ). امیر المؤمنین (ع) به او فرمود: این دعاى توست ؟
پاسخ داد: مگر شنیدى ؟ فرمود: آرى ، گفت : در پایان هر نمازى این دعا را بخوان ، بخدا سوگند هیچ مؤمنى این دعا را در پایان نمازش نخواند جز اینکه خداوند گناهان او را بیامرزد هر چند به شمار ستارگان آسمان و قطرات باران ، و به تعداد ریگ ریگزارها و ذرّه هاى خاک زمین باشد. امیر المؤمنین (ع) به او فرمود: علم آن نزد من است : به خداوند وسعت دهنده و کریم است . آن مرد که حضرت خضر (ع) بود گفت : به خدا سوگند راست گفتى اى امیر مؤمنان ، (و بر فراز مرتبه هر صاحب دانشى داناى دیگرى هست ).
مجلس یازدهم ۷ رجب ۴۰۷
۱- حبّه عرنى گوید:
از امیر المؤمنین (ع) شنیدم که مى فرمود: من از دو چیز بر شما نگرانم : آرزوى دراز و پیروى خواهش دل . اما آرزوى دراز آخرت را از یاد انسان مى برد، و پیروى از دلخواه خود جلوگیر از حقّ است . راستى که دنیا پشت کرده و مى رود، و آخرت رو کرده و مى آید، و هر کدام را فرزندانى است ، پس از فرزندان آخرت باشید نه از فرزندان دنیا، که امروز روز عمل است نه پاداش ، و فردا روز پاداش است نه عمل .
۲- داود بن فرقد گوید:
امام صادق (ع) فرمود: از جمله چیزهائى که خداوند در مناجات موسى بن عمران (ع) باو فرمود اینکه : اى موسى من بنده اى را نزد خودم محبوب تر از بنده مؤمنم نیافریدم ، راستى که من او را به آنچه که خیر اوست گرفتار مى سازم ، و آنچه را دوست مى دارم به نفع او از وى باز مى گیرم ، و من ب آنچه که صلاح بنده ام در آن است داناترم ، پس باید بر بلاى من صبر کند، و نعمت هایم را سپاس گزارد، و به قضا و قدر من راضى باشد تا نام او را در زمره صدّیقین نزد خودم بنگارم ، البته این بهنگامى است که به خرسندى من عمل کند و از فرمان من اطاعت نماید.
۳- عروة بن عبد اللّه بن قشیر جعفى گوید:
بر فاطمه دختر علىّ بن ابى طالب (ع) وارد شدم و او پیرزنى کهنسال بود، و گردنبندى به گردن ، و دو دستبند در دست داشت ، وى گفت : (زینت کردن من بدان جهت است که ) براى زنان ناخوشایند است که خود را شبیه مردان سازند، سپس گفت : اسماء بنت عمیس به من خبر داد که : خداوند به پیامبرش محمّد (ص) وحى فرستاد و آن وحى وجود حضرت را فرا پوشاند، و علىّ بن ابى طالب (ع) با لباس خود آن حضرت را پوشاند و همین طور بود تا آفتاب غروب کرد، چون حالش بجا آمد فرمود: على ! نماز عصر را نخوانده اى ؟ عرض کرد: نه یا رسول اللّه ، من سرگرم کار شما بودم و از نماز ماندم ، رسول خدا (ص) عرض کرد: پروردگارا آفتاب را بر على بن ابى طالب بازگردان . در آن وقت آفتاب غروب کرده بود، پس بازگشت به حدّى که نور آن به اطاق من و نصف مسجد رسید.
۴- ابو حمزه ثمالى از امام باقر از پدرش از جدّ بزرگوارش علیهم السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
همانا خداوند با خشم فاطمه به خشم آید و با خشنودى وى خشنود گردد.
۵- عروة بن زبیر گوید:
چون مردم با ابى بکر بیعت کردند فاطمه دختر پیامبر اکرم (ص) بیرون شد و در چهار چوب در خانه خود ایستاد و فرمود: من هرگز مثل چنین روزى ندیدم ، این مردم ببد وضعى در اینجا حاضر شدند، پیکر پیامبر خود (ص) را در میان ما رها ساخته و امر خلافت را بدون (حضور و دخالت ) ما در انحصار خود قرار دادند.
۶- محمّد بن مسلم از امام باقر (ع) روایت کند که فرمود:
آگاه باشید در نزد هیچ یک از مردم حقّ و مطلب درستى نیست مگر آنکه آن چیزى باشد که از ما اهل بیت فرا گرفته اند، و هیچ یک از مردم به حقّ و عدالت قضاوت و حکم نکند جز اینکه کلید و در و آغاز و راه اصلى آن قضاوت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) است ، پس هر گاه که امور بر آنان مشتبه شود و خطا کنند خطا از جانب خودشان است ، و چون به حقّ رسند و درست قضاوت کنند آن درستى از جانب علىّ بن ابى طالب (ع) مى باشد.
۷- شعبى گوید:
چون شدّاد بن اوس بر معاویه وارد شد، معاویه او را گرامى داشت ، و بخوبى از وى پذیرائى بعمل آورد، و او را نسبت به خطائى که از او سر زده بود سرزنش نکرد و بروى او نیاورد، و وعده هاى خوشى به او داد و نسبت ب آنها ترغیبش نمود. پس از آن روزى در یک مجمع عمومى معاویه او را احضار کرد و به وى گفت : شدّاد! در میان مردم برخیز و على را یاد کن و از او عیب جوئى نما، تا به قصد و نیّت تو در دوستى خودم پى ببرم . شدّاد گفت : مرا از این عمل معاف دار، زیرا که على به پروردگارش ملحق شده و به پاداش کردار خود رسیده ، و تو نیز از گرفتارى او آسوده گشته اى ، و با این بخشش هاى بى حسابت کارها به فرمان تو آمده است ، بنا بر این آنچه را که شایسته مقام حلم تو نیست از مردم مخواه . معاویه گفت : یا اینکه به آنچه فرمانت دادم بپاخیز و گر نه در باره تو تردید نموده و بدبین خواهم شد. شدّاد برخاست و گفت : سپاس خدائى راست که طاعت خود را بر بندگانش ‍ واجب نمود، و در نزد پرهیزکاران رضاى خویش را بر رضاى دیگر مخلوقاتش مقدّم داشت ، بر همین رویّه پیشینیان گذشتند، و آیندگان نیز بر همین منوال خواهند گذشت . اى مردم همانا آخرت وعده راستى است که پادشاهى توانا در آن حکم مى نماید، و دنیا چیز حاضرى است که نیکوکار و زشت کردار از آن برخوردارند، و راستى آن کس که مى شنود و فرمان خدا مى برد حجّتى بر او نیست و آن کس که مى شنود و مخالفت مى ورزد حجّتى برایش نیست ، و هر گاه خداوند خیر بندگانش را بخواهد صالحان آنان را بر آنان حکومت دهد، و فقیهانشان را مقام قضاوت بخشد، و ثروت را در اختیار سخاوتمندانشان نهد، و هر گاه بدى آنان را بخواهد سفیهان و بى خردان آنان را برایشان حکومت دهد، جاهلانشان را مقام قضاوت بخشد، و ثروت را در اختیار بخیلانشان نهد. و همانا از نشانه هاى صالح بودن والیان این است که نزدیکان و همنشینان آنها افراد صالح باشند. اى معاویه آن کس که تو را به تذکّر به حق به خشم آورده ناصح و خیرخواه توست ، و آن کس که تو را با باطل خرسند ساخته به تو نیرنگ زده است .
و البتّه که من تو را با آنچه گفتم خیرخواهى نمودم و هرگز با خلاف آن به تو نیرنگ نخواهم زد. معاویه گفت : شدّاد بنشین ، شدّاد نشست ، معاویه گفت : دستور داده ام مالى به تو بدهند که نیاز تو را برطرف سازد، مگر من از آن سخاوتمندان نیستم که خداوند به خاطر صلاح آفریدگانش مال را در اختیار آنها قرار داده است ؟! شدّاد گفت : اگر ثروتى که در اختیار دارى مال خود تو است و حقّ مسلمین نیست و از ترس اینکه پراکنده نشود جمعش کرده اى و از راه حلال بدست آورده و در راه حلال نیز انفاق نموده اى بسیار خوب ، و اگر ثروتى است که مسلمانان با تو در آن شریک اند امّا تو آن را از ایشان پوشیده داشته و براى خود تصرّف کرده ، و به طور اسراف انفاق کرده اى ، بدان آن خدائى که نامش بس عزیز است فرموده :
(تبذیرکاران برادران و همدستان شیاطین اند) معاویه گفت : شدّاد! بگمانم دیوانه شده اى ! (سپس به دیوانیان گفت :) آنچه برایش مقرّر داشته ایم باو بدهید تا به نزد اهلش برود پیش از آنکه بیماریش بر وى غلبه کند. شدّاد برخاست و مى گفت : آن کس که توسط هواى نفسش عقل خود را از دست داده شخص دیگرى غیر از من است ، و رفت و از معاویه چیزى نگرفت .
۸- ابو عبیده حذّاء از امام باقر (ع) روایت کند که فرمود:
در کتاب امیر المؤمنین (ع) آمده : سه خصلت است که دارنده آن نمیرد تا آنکه وبال آن ها را ببیند: ستم ، و قطع رابطه با خویشاوندان ، و سوگند دروغ . و همانا طاعتى که پاداش و اجرش زودتر رسد پیوند با خویشان است ، و راستى چه بسا مردمى که از حق روگردانند و چون پیوند خویشاوندى خود را با هم حفظ مى کنند اموالشان رشد کرده و ثروتمند گردند. و همانا سوگند دروغ و قطع رابطه با خویشاوندان آبادى ها را از اهل و خانمان تهى سازد.
مجلس دوازدهم شنبه ۱۲ رجب ۴۰۷
۱- داود بن سلیمان غازى از حضرت رضا از پدران بزرگوارش علیهم السّلام از رسول خدا صلّى اللّه علیه و اله و سلّم چنین روایت کند که فرمود:
برترین اعمال ، ایمانى است که شکّى در آن نباشد، و جنگ و جهادى که خیانت در غنیمت آن راه نیابد، و حجّى که پسندیده و مقبول باشد. نخستین کسى که داخل بهشت شود بنده زر خریدى است که عبادت پروردگارش را به نیکى بانجام رساند و خیرخواه صاحب خود باشد، و مرد پاکدامنى که عفّت خویش نگه دارد، و عبادت بسیار کند.
۲- حدید بن حکیم ازدى گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم مى فرمود: پرهیزکارى پیشه کنید و دین خودتان را با ورع و پاکدامنى نگهدارید، و با تقیّه و بى نیازى جستن بوسیله پیوند با خدا عزّ و جلّ از حاجتمندى به پیش صاحب منصبان دنیا آن را قوّت بخشید، و بدانید که هر کس براى صاحب منصبى یا براى کسى که در دین با او مخالف است فروتنى کند و بدین سبب طالب چیزى از دنیاى وى باشد خداوند نام او را از دفتر روزگار محو سازد و به گمنامیش سپارد، و بکیفر این کارش او را دشمن دارد، و او را به آن شخص واگذار نماید، پس اگر چنین شخصى بر چیزى از دنیاى وى دست یابد و چیزى از او بدستش برسد خداوند برکت را از آن بکند و بر انفاقى که از آن مال در حج و بنده آزاد کردن و سایر نیکیها مى کند پاداشش ندهد.
۳- اصبغ بن نباته (ره ) گوید:
در بصره مردى خدمت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) آمد عرضکرد: اى امیر مؤمنان با این مردمى که مى جنگیم دعوتمان یکى و پیامبرمان یکى و نمازمان یکى و حجّمان یکى است ، پس نام آنها را چه بگذاریم ؟ فرمود: به همان نامى که خداوند در کتاب خود نامیده است ، مگر نشنیده اى که مى فرماید: (این پیامبران بعضى از آنان را بر بعضى دیگر برترى دادیم ، بعضى از آنان با خدا سخن گفت : و درجات پاره اى را بالا برده ، و به عیسى بن مریم دلائل روشن دادیم و او را به روح القدس تأ یید نمودیم ، و اگر خدا مى خواست آنان پس از وى بعد از آنکه دلائل روشن برایشان آمد مقاتله نمى کردند و لکن اختلاف کردند، پس پاره اى از آنان ایمان آوردند و پاره اى کفر ورزیدند) . پس چون اختلاف میان ما افتاد ما به خدا و دین او و پیامبر (ص) و کتاب و حقّ سزاوارتریم ، پس ما مؤمنانیم و آنان کافران ، خدا جنگ با آنان را از ما خواسته است ، و ما هم به خواست و فرمان و اراده خدا با ایشان بجنگ برخاستیم .
۴- عبد اللّه بن عبّاس - رضى اللّه عنه - گوید:
چون رسول خدا (ص) وفات یافت کار غسل او را امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) بدست گرفت و عبّاس و پسرش : فضل نیز با آن حضرت بودند، چون على (ع) از غسل پیامبر (ص) فراغت یافت کفن از چهره مبارک حضرتش کنار زد و گفت : (پدر و مادرم فدایت ، پاکیزه زیستى و پاکیزه بدرود حیات گفتى ، با مرگ تو چیزى از ما بریده شد که با مرگ هیچ یک از انبیاء گذشته بریده نشده و آن نبوّت و اخبار آسمانى است ، مصیبت تو از طرفى به اندازه اى بزرگ است که با این مصیبت ویژه ات تسلّى بخش ‍ مصیبت هر کس دیگرى هستى ، و از طرفى نیز بر تمامى مردم سایه افکنده است به طورى که همه در این غم شریک اند، و اگر به صبر و پایدارى فرمان نداده و از بى تابى و ناشکیبائى نهى نفرموده بودى هر آینه اشک دیده مان را در این راه با گریه فراوان مى خشکاندیم [ و لکن آنچه که همیشه بر دل ما بماند غم و غصّه اى است که دست بدست هم داده اند و آن درد و مرض هر دو درد مرگ اند، و البتّه این غم و غصّه در راه مصیبت تو بسى اندک است ] پدر و مادرم فدایت ما را به نزد خدایت یاد آر و ما را وجهه همّت خود دار.) سپس خود را به روى بدن آن حضرت انداخت و صورتش را بوسید و کفن را به رویش کشید.
۵- قیس غلام علىّ بن ابى طالب (ع) گوید:
در صفّین امیر المؤمنین على (ع) نزدیک کوه ایستاده بود که هنگام نماز مغرب رسید، حضرت به مکان دورى رفت و اذان گفت ، چون از گفتن اذان فارغ شد مردى با سر و روى سپید به سوى کوه روى آورد و گفت : (سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، آفرین بر وصىّ خاتم پیامبران و پیشواى سپید رویان ، و گرامى مرد بى آزار، و فاضل و رستگارى که به پاداش راستگویان فائز آمده ، و سیّد اوصیاء. امیر المؤمنین (ع) فرمود: سلام بر تو حالت چطور است ؟ عرض کرد: خوب است ، من منتظر روح القدس هستم ، و من کسى را که امتحان و گرفتاریش در راه خداى عزّ و جلّ بیشتر و پاداشش نکوتر و مقام و منزلتش نزد خدا بالاتر از تو باشد سراغ ندارم . برادرم ! بر این همه گرفتاریها صبر کن تا به دیدار دوست بشتابى ، همانا یاران خود از بنى اسرائیل را دیدم که با چه مصائبى در گذشته رو برو بودند، با ارّه دو نیمشان مى کردند، و بچهار میخ مى کشیدند- و با دست خود بسوى شامیان اشاره کرد و گفت :- و اگر این چهره هاى بدبخت و زشت مى دانستند آن عذاب و عاقبت شومى را که در جنگ با تو در انتظار آنهاست هر آینه در این کار کوتاه مى آمدند،- و اشاره اى به عراقیان کرد و گفت :- و اگر این چهره هاى سفید و نورانى مى دانستند آن پاداشى را که در طاعت تو برایشان آماده گشته هر آینه دوست مى داشتند که با قیچى ریز ریز شوند، درود و رحمت و برکات خداوند بر تو باد). سپس از جایى که بود غایب شد.
عمّار بن یاسر و ابو الهیثم بن تیّهان و ابو ایّوب انصارى و عبادة بن صامت و خزیمة بن ثابت و هاشم مرقال در میان جمعى از شیعیان امیر المؤمنین (ع) که همگى سخن آن مرد را شنیده بودند برخاستند و گفتند: اى امیر مؤمنان این مرد کیست ؟ حضرت فرمود: او شمعون وصىّ عیسى (ع) است ، خداوند او را برانگیخته تا مرا در جنگ بر دشمنانش صبر و دلدارى دهد، عرض کردند: پدر و مادرمان فدایت بخدا سوگند ما به همان صورت که رسول خدا (ص) را یارى دادیم تو را یارى خواهیم داد، و هیچ یک از مهاجرین و انصار جز آن کس که شقى و بدبخت است از تو سر پیچى نکند. در اینجا امیر المؤمنین (ع) سخن نیکى ب آنان فرمود و از آنان تشکّر نمود. ۶- کعب الحبر گوید:
عبد اللّه بن سلام پیش از آنکه مسلمان شود حضور رسول خدا (ص) شرفیاب شد و عرض کرد: اى رسول خدا، على در میان شما چه نام دارد؟ پیامبر (ص) فرمود: على نزد ما صدّیق اکبر (بزرگ راستگو) نام دارد:
عبد اللّه گفت : گواهى مى دهم که معبودى جز اللّه نیست و محمّد رسول خداست ، همانا ما در تورات یافته ایم : محمّد پیامبر رحمت است ، و على برپا دارنده حجّت و دلیل خداست .
۷- عیسى بن عمرو گوید:
ذو الرّمه شاعر قائل به اختیار بود و اینکه انسان در افعالش مجبور نیست ، و رؤ بة بن العجّاج قائل به جبر بود. روزى از روزها نزد بلال بن ابى برده که والى بصره بود با هم برخورد کردند، بلال اختلاف عقیدتى آن دو را مى دانست لذا آن دو نفر را بر مناظره تحریک کرد. رؤ به گفت : بخدا سوگند هیچ پرنده اى آشیانه اى براى سکونت و تخم گذارى نمى سازد، و هیچ درنده اى کمینى در زمین براى صید خود نکند جز به قضا و قدر خداوند. ذو الرّمة گفت : بخدا سوگند که خداوند به هیچ گرگى اجازه نداده که حیوان شیرده گروهى فقیر و مستمند را برباید (و آنان را تهیدست بگذارد).
رؤ به گفت : آیا بخواست خود آن را ربوده یا بخواست خدا؟ ذو الرّمة گفت :
خواست و اراده خودش ، رؤ به گفت : بخدا سوگند که این دروغ بستن بر گرگ است ! ذو الرّمه گفت : بخدا سوگند دروغ بستن بر گرگ آسان تر است از دروغ بستن بر خداى گرگ .
(شیخ مفید گوید) ابو الحسن علىّ بن مالک نحوى بدنبال این خبر این شعر را از محمود ورّاق برایم خواند:
(اى ملامت گر من از روى جهل گناه نکرده ام ، و نه از روى این اعتقاد که گناه ، کار دیگریست نه کار من . و گناهى که از من سر زده نه از روى جرأ ت و جسارت بر خدا بوده و نیز نه آن بوده که عقل من بر جهلم چیره نباشد هرگز بلکه از حسن ظنّم به بخشش آن کسى است که کارهاى نیک و زیبا و بخشش ها تنها از آن اوست پس اگر گمانى که بدو برده ام راست آید البتّه در فضل و بخشش او گمان از چون منى راست نیاید (چه با اعمال زشت جاى حسن ظنّ نیست ) و اگر عذابى از جانب او به من برسد، این از انصاف و عدلى است که در حکم وجود داشته و بمن رسیده است ).
۸- عیسى بن عّمرو گوید:
مردى از ابى عمر و بن العلاء حاجتى خواست و ابى عمرو به وى وعده داد که حاجتش را برآورد، امّا انجام آن براى ابى عمرو میسور نگشت ، پس از چندى آن مرد او را دید و گفت : اى ابا عمرو بمن وعده اى دادى و عمل نکردى ! ابو عمرو گفت : کدام یک ما به غم سزاوارتریم ، من یا تو؟
آن مرد گفت : من . ابو عمرو گفت : خیر، بلکه بخدا سوگند من به اندوه سزاوارترم ، آن مرد گفت : چگونه ؟ گفت : من به تو وعده دادم در نتیجه تو با دلخوشى بانجام وعده بخانه بازگشتى ، و من با همّ و غم بانجام رساندن آن ، تو شبت را با سرور و شادى بسر بردى ، و من شبم را در فکر و اندوه سپرى ساختم ، سپس قضا و قدر از انجام تصمیم مانع شد، در نتیجه تو مرا با حالت ذلّت و دیده خوارى دیدار کردى ، و من تو را با خجالت و شرمندگى .
۹- جعابى با سند خود از حضرت رضا از پدران بزرگوارش از امیر المؤمنین علیهم السّلام روایت کرده که فرمود:
رسول خدا (ص) به من فرمود: یا على این دین با شما شروع شده و بدست شما پایان پذیرد، صبر را پیشه سازید که سرانجام امور از آن پرهیزکاران است ، شما حزب خدائید و دشمنانتان حزب شیطان ، خوشا به حال آن کس که از شما فرمان برد، و واى بر آن کس که شما را نافرمانى کند، شما حجّت و دلیل خدا بر آفریدگانش و دستاویز محکم خدائید، هر کس به آن دستاویز چنگ زند هدایت یافته ، و آن کس که آن را رها سازد گمراه گردد. من از خداوند بهشت را برایتان درخواست میکنم ، هیچ کس به طاعت خدا از شما پیشى نگیرد که شما از همه به طاعت خداوند سزاوارترید.
۱۰- ابو حمزه ثمالى گوید:
امام زین العابدین (ع) مى فرمود: پسر آدم ! تو پیوسته در خوبى بسر برى تا آنگاه که اندرز دهنده خویشتن بوده ، و در فکر
حسابرسى اعمال خودت باشى ، و تا آنگاه که ترس از خدا بمنزله لباس زیر و اندوه در امور اخروى بمنزله لباس روى تو باشد (پیوسته در باطن خود از خدا در هراس و در ظاهر خود اندوهگین باشى ). همانا تو خواهى مرد و سپس برانگیخته خواهى شد، و در حضور پروردگار با عزّت و جلال بازداشت مى شوى [پس پاسخى آماده کن ]
مجلس سیزدهم شنبه ۱۹ رجب ۴۰۷
۱- داود بن سلیمان غازى از حضرت رضا از پدران بزرگوارش از امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیهم السّلام از رسول خدا (ص) روایت کند که فرمود:
از سه چیز بر امّت خود بیم دارم : گمراهى پس از شناخت ، و آشوبهاى گمراهى آفرین ، و شهوت فرج و شکم .
۲- ابو هریره گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: ماه رمضان ماه پر برکتى است که خداوند روزه آن را واجب نموده است . درهاى بهشت در این ماه گشوده است ، و شیاطین در غل و زنجیر بسته اند، شبى در این ماه وجود دارد که از هزار ماه بهتر و برتر است ، هر کس از فیض آن محروم بماند براستى محروم واقعى اوست - و این سخن را سه بار تکرار فرمود-.
۳- سلیمان بن جعفر جعفرى گوید:
شنیدم ابو الحسن (امام رضا یا امام هادى ) (ع) به پدرم مى فرمود: چگونه است که تو را نزد عبد الرّحمن بن یعقوب دیدم ؟ عرض کرد: او دائى من است ، حضرت به او فرمود: آن مرد در باره خدا سخنى بس گزاف و هول انگیز گوید. او خدا را (به صورت اجسام و اوصاف آن ) وصف مى کند و حال آنکه خداوند به وصف نیاید، پس یا با او همنشین شو و ما را رها کن و یا با ما همنشین باش و او را ترک کن . عرض کرد: او هر چه بخواهد بگوید چه زیانى بحال من دارد چنانچه من قائل بگفتار او نشوم ؟ حضرت فرمود:
آیا نمى ترسى که عذابى بر او فرود آید و شما را جملگى فرا گیرد؟ آیا داستان آن کسى را که از اصحاب موسى (ع) بود و پدرش از یاران فرعون نشنیده اى ، که چون لشکر فرعون (کنار دریا) به موسى (ع) رسید آن مرد از موسى جدا شد تا پدر خود را پند دهد، موسى از کنار او گذشت و پدرش ‍ همچنان با او در ستیز بود تا با هم بکنار دریا رسیدند و هر دو غرق شدند. این خبر به موسى (ع) رسید، موسى حال او را از جبرئیل جویا شد، پاسخ داد: او غرق شد- خدایش رحمت کند- در حالى که عقیده پدرش را نداشت امّا چون عذاب فرود آید از کسى که به گنهکار (بهر منظور) نزدیک شده دفاعى نشود.
۴- ابان بن تغلب گوید:
امام صادق (ع) فرمود: به رسول خدا (ص) از جانب گروهى از طایفه قریش ‍ این خبر رسید که گفته اند: محمّد چنین پنداشته که امر حکومت را در میان خاندان خود محکم و پابرجا ساخته است ؟! چون او بمیرد آن را از چنگ آنان بیرون خواهیم آورد، و بدست غیر آنان خواهیم سپرد. پس رسول خدا (ص) بیرون شده در محلى که آنجا گرد آمده بودند ایستاد و فرمود: اى گروه قریش چگونه خواهید بود آنگاه که پس از من کافر شوید، سپس مرا در میان لشکرى از یارانم ببینید که شمشیر برویتان کشیده ، گردنهاى شما را با شمشیر مى زنم ؟ جبرئیل (ع) فرود آمد و گفت : اى محمّد پروردگارت سلام مى رساند و مى فرماید: بگو: ان شاء اللّه (من ) یا علىّ بن ابى طالب (این کار را بکنیم ) و رسول ، خدا (ص) فرمود: ان شاء اللّه ، یا اینکه علىّ بن ابى طالب این کار را بعهده مى گیرد.
۵- یعلى بن مرّه گوید:
شنیدم رسول خدا (ص) به علىّ بن ابى طالب (ع) مى فرمود: اى على تو صاحب اختیار و سرپرست مردم پس از من خواهى بود، هر کس از تو فرمان برد مرا فرمان برده ، و هر کس از تو نافرمانى کند مرا نافرمانى کرده است .
۶- ابو الهیثم بن تیّهان انصارى گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: خدا عزّ و جلّ ارواح را دو هزار سال پیش از اجساد آفرید، و آنها را به عرش آویخت ، و ب آنان فرمان داد تا بر من سلام و درود فرستاده و از من فرمان برند، نخستین کسى که از مردان بر من سلام کرد و از من اطاعت نمود روح علىّ بن ابى طالب [ع ]بود.
۷- حبیب بن ابى ثابت گوید:
چون آن گروه (معین شده که شش نفر بودند) براى شوراى تعیین خلیفه پس از عمر در خانه گرد آمدند مقداد بن اسود کندى - رحمه اللّه - آمد و گفت : مرا نیز با خود شرکت دهید که من براى رضاى خدا نصیحتى داشته و خیرى برایتان در نظر دارم ، آنان نپذیرفتند، گفت : لا اقل سرم را در خانه داخل کنید و سخنى از من بشنوید، این را نیز نپذیرفتند، گفت :
حال که نمى پذیرید پس با مردى که در جنگ بدر حضور نداشته ، و در بیعت رضوان شرکت نکرده ، و در جنگ احد- آن روز که دو گروه مسلمین و مشرکین با هم روبرو شدند- فرار نمود، بیعت نکنید.
عثمان گفت : هان به خدا سوگند اگر زمام حکومت را بدست گیرم تو را به صاحب اوّلت بر مى گردانم . چون مرگ مقداد فرا رسید گفت : به عثمان خبر دهید که من به صاحب اوّل و آخرم باز گشتم . چون خبر مرگ وى به عثمان رسید (و خاطرش از او آسوده شد رسم سیاست و سیاست بازان بجاى آورد) آمد تا بر سر قبرش ایستاد و گفت : خدا تو را رحمت کند خوب بودى هر چند که ... و ثناى خوبى بر وى فرستاد. زبیر به او گفت :
تو را آنچنان مى شناسم که پس از مرگ بر من مى گریى ، اما در حال حیاتم زاد و توشه اى را به من نمى دهى !) عثمان گفت : زبیر! این چه حرف است که مى زنى ؟ تو گمان مى کنى که من دوست دارم مردى این چنین از اصحاب محمد (ع) بمیرد در حالى که بر من خشمناک باشد؟!
۸- مرازم از امام صادق (ع) روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
چه مى شود گروههائى از امّت مرا که چون نام ابراهیم و آل ابراهیم (ع) نزد آنان برده شود دلهایشان شاد و چهره هایشان از سرور روشن مى شود، ولى همین که نام من و اهل بیتم برده مى شود دلهایشان بیزار و رمیده ، و چهره هایشان درهم و گرفته مى گردد؟! به آن کس که مرا بحق به پیامبرى برانگیخته سوگند اگر مردى با عمل هفتاد پیامبر خدا را دیدار کند و ولایت اولى الامر از ما اهل بیت را نداشته باشد خداوند هیچ توبه و فدیه و کار نیکى را از وى نخواهد پذیرفت .
۹- جعفر بن زیاد احمر گوید:
زید بن علىّ بن الحسین علیهما السلام این آیه را خواند: (و امّا آن دیوار از آن دو پسر بچّه یتیمى بود که در شهر سکونت داشتند، و در زیر آن گنجى براى آنها پنهان ؛ و پدرشان آدم صالحى بود، پس خداى تو خواست که آنان بحد رشد و بلوغ برسند و گنجشان را بیرون آورند) و سپس گفت : خداوند آن دو کودک را به خاطر نیکى پدرشان در تحت مراقبت خود گرفت ، پس ‍ چه کس از ما سزاوارتر است که حفاظت خوبى از وى شود؟
زیرا که رسول خدا (ص) جدّ ماست ، و دخترش سرور زنان بهشتى مادر ماست ، و نخستین کسى که به خدا ایمان آورد و او را به یگانگى خواند و نماز گزارد پدر ماست (بنا بر این خدا حافظ ماست و ما از دشمن نمى هراسیم و بمبارزه خود ادامه مى دهیم ).
۱۰- اصمعى گوید:
از یک عرب بیابانى شنیدم که یادى از سلطنت و سلاطین نمود و گفت : همانا که هر چند آنان در دنیا با ظلم و ستم کردن عزیز شدند، ولى در آخرت با عدالتى که در حق آنان روا شود خوار و ذلیل خواهند گشت ، به اندکى از بسیار و ناچیزى از فراوان خرسند شدند، و براستى در آن وقتى که پشیمانى هیچ سودى ندهد با تهیدستى روبرو خواهند بود.
شیخ مفید گوید: و استادم ابو الحسن علىّ بن مالک نحوى ، شعرى از ابى العتاهیه برایم خواند:
منزّه است خدائى که صاحب ملکوت است که چه شبى است که آن شب که به صبح قیامت آبستن است ! اگر کسى آن صورتى را که در معاد خواهد داشت در نظر خود مجسّم کند (از اندوه و نگرانى ) چشم بر هم نتواند نهاد، پروردگار خلائق فنا و نابودى را براى آفریدگان مسلّم داشته ، و مردم بر دو دسته اند: گروهى پیش افتاده و درگذشته اند، و گروهى دیگر بازمانده و سپس بسوى رفتگان خواهند شتافت .
مجلس چهاردهم شنبه ۲۶ رجب ۴۰۷
۱- محمد بن عبد اللّه علوى زیدى از حضرت رضا از پدرش از اجدادش از امیر المؤمنین (ع) روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
هر کس یک عمل واجبى (مثل نماز) بجا آورد، در نزد خداوند دعائى قابل استجابت دارد.
۲- جابر گوید:
امیر المؤمنین (ع) شنید که مردى به قنبر دشنام مى داد و قنبر نیز مى خواست باو جواب گوید، حضرت او را صدا زد: آى قنبر! آهسته ، ناسزا گوى خود را در زبونى رها کن تا خداى رحمان را خشنود سازى ، و شیطان را به خشم آوردى ، و دشمنت را کیفر و شکنجه دهى . سوگند به آن کس که دانه را شکافت و جانداران را بیافرید شخص با ایمان خداى خویش را به چیزى مانند حلم و بردبارى خرسند نسازد، و شیطان را به چیزى مثل سکوت و خموشى بخشم نیاورد، و هیچ احمق و نادانى به عکس العمل مانند سکوت در مقابل او کیفر و شکنجه نگردد.
۳- حسن بن ابى الحسن بصرى گوید:
چون امیر المؤمنین (ع) بشهر ما بصره وارد شد گذارش بر من افتاد و من وضو مى ساختم ، فرمود: اى جوان نیکو وضو بساز تا خدا به تو نیکوئى کند. سپس از نزد من گذشت ، بدنبال او روان شدم ، حضرت بجانب من رو کرد و بمن نگریست و فرمود: اى جوان حاجتى دارى ؟ عرض کردم : آرى ، بمن سخنى بیاموز که خداوند مرا بدان سود بخشد.
فرمود: اى جوان هر کس با خدا به صداقت و راستى رفتار کند نجات یابد، و هر کس بر دین خود بهراسد از هلاکت سالم بماند، و هر کس در دنیا به زهد گراید دیده اش ب آنچه از پاداشهاى خدا- عزّ و جلّ- مى بیند روشن گردد.
اى جوان آیا بیشتر برایت نگویم ؟ عرض کردم : چرا اى امیر مؤمنان .
فرمود: سه خصلت است که در هر کس باشد دنیا و آخرت برایش صاف و سالم بماند: آن کس که بکار نیک فرمان دهد و خودش نیز بدان گردن نهد، و از کار زشت باز دارد و خودش نیز از آن دست کشد، و بر حدود و دستورات خداوند محافظت و مواظبت نماید.
اى جوان آیا دلشاد مى شوى از اینکه روز قیامت در حالى بدیدار خدا شتابى که از تو خرسند باشد؟ عرض کردم : آرى اى امیر مؤمنان . فرمود: نسبت بدنیا زاهد و بى میل باش ، و نسبت ب آخرت راغب و مایل ، و در تمام کارهاى خود از راستى جدا مشو که خداوند تو و تمام بندگانش را از راه راستى بعبادت فرا خوانده است .
سپس آن حضرت براه افتاد تا ببازار بصره وارد شد، نگاهى بمردم انداخت و دید که گرم داد و ستداند، و پس بسختى گریست و آنگاه فرمود: اى بندگان دنیا و کارگزاران دنیا داران ، حال که شما در روز پیوسته سوگند مى خورید، و در شب به بسترهاى خود مى آرمید، و طبعا در خلال این حالات از آخرت غافلید، پس کسى بجمع آورى زاد و توشه برخاسته ، و در امر معاد اندیشه مى کنید؟! مردى گفت : اى امیر مؤمنان ما ناگزیریم از بدست آوردن روزى ، پس چه کنیم ؟ امیر مؤمنان (ع) فرمود: همانا تحصیل معاش از راه حلال آدمى را از کار آخرت باز نمى دارد، و اگر گوئى : ما ناچاریم احتکار کنیم ، عذرت پذیرفته نیست . آن مرد گریه کنان براه افتاد. امیر المؤمنین (ع) باو فرمود: رو بمن آى تا شرح بیشترى گویم . آن مرد بازگشت ، حضرت فرمود: بنده خدا! بدان که هر کس در دنیا براى آخرت کار کند ناگزیر پاداش عملش ‍ بتمام و کمال باو داده شود، و هر کس بامور دینى بجهت دستیابى بدنیا عمل کند اجر و پاداش وى در آخرت آتش دوزخ خواهد بود.
سپس امیر المؤمنین (ع) این آیات را تلاوت نمود: (امّا آن کس که سرکشى کند و زندگانى دنیا را ترجیح دهد پس همانا دوزخ جایگاه اوست ) .
۴- مالک بن ضمره گوید:
از امیر المؤمنین على (ع) شنیدم که مى فرمود:
آگاه باشید که شما در معرض لعن و دروغگو شمردن من قرار خواهید گرفت (شما را در شرایطى قرار میدهند که اقدام به لعن و دروغزن خواندن من کنید)، پس هر کس مرا از روى کراهت و عدم رضایت قلبى لعن کند و خداوند ناراضى بودن او را بدین کار از دلش بداند من و او با هم بر محمّد (ص) وارد مى شویم ، و هر کس زبانش را نگه دارد و مرا لعن نکند، باندازه زمان پرتاب یک تیر یا یک چشم بهم زدن از من زودتر به ملاقات آن حضرت برود، و هر کس با رضایت و خوشحالى مرا لعن کند حجابى میان او و (عذاب ) خداوند (یا حجّتى میان او و خداوند) نخواهد بود، و حجّت و دلیلى به پیشگاه محمّد (ص) ندارد.
هان بدانید که محمّد (ص) روزى دست مرا گرفت و فرمود: هر کس با این پنج (انگشت ) بیعت کند، و در حالى که تو را دوست مى داشته بمیرد حقّا بعهد و به تکلیف خود عمل نموده ، و هر کس در حالى که تو را دشمن میدارد بمیرد همانا به مرگ دوران جاهلیّت مرده است ، و به تمام آنچه که در اسلام عمل نموده (اعم از عبادات و غیره ) مورد محاسبه قرار گیرد، و اگر در حالى که تو را دوست میدارد پس از تو زنده بماند، تا آنگاه که خورشید طلوع و غروب میکند خداوند کارهاى او را به امن و ایمان پایان خواهد داد.
۵- ابو جهضم ازدى از پدرش که از اهالى شام بود روایت کند که گفت :
چون عثمان ابا ذر را از مدینه به شام تبعید نمود پیوسته ابو ذر براى ما سخنرانى میکرد، نخست حمد الهى بجاى مى آورد و شهادت حقّ بر زبان مى راند و بر پیامبر (ص) درود مى فرستاد و مى گفت : (امّا بعد، ما در دوران جاهلیّت خود پیش از آنکه کتاب آسمانى بر ما نازل شود و پیامبر در میان ما بر انگیخته گردد، وفاى به پیمان نموده ، و سخن راست گفته ، و به همسایگان نیکوئى و از میهمان پذیرائى و با تهیدستان همراهى و مواسات مى کردیم [و با متکبّر دشمنى مى ورزیدیم ]
پس چون خداى متعال رسول خدا (ص) را میان ما برانگیخت و کتابش را بر ما فرو فرستاد این اخلاق مورد رضایت خدا و رسولش قرار گرفت ، و مسلمانان از دیگران شایسته تر و سزاوارتر بودند که این گونه اخلاقیّات را پاسدارى کنند، آنان نیز مدّتى که خدا خواست بدین صورت ماندند تا اینکه والیان اعمال زشتى را که ما سابقه شناسائى بدانها نداشتیم احداث و پایه گذارى کردند از قبیل خاموش ساختن سنّتى ، و زنده داشتن بدعتى ، و سخنگوى بحقّى که دروغگو شمرده مى شد، و ایثارهائى بدون رعایت مقام تقوا، و امینان صالحى که کنار زده شده و دیگران بر آنان ترجیح داده مى شدند. خداوندا! اگر مرگ به خیر من است مرا مرگ بهره ساز و بسوى خویش ببر در حالى که سنّتى را تغییر و تبدیل نداده باشم ).
و پیوسته بى پرده این سخنان را تکرار مى کرد. حبیب بن مسلمه به نزد معاویه رفت و گفت : ابو ذر با این سخنانش نظر مردم را در باره تو خراب و تباه نموده و آنان را علیه تو مى شوراند. معاویه این مطلب را به عثمان نوشت ، عثمان در پاسخ نگاشت : او را بسوى من گسیل دار. و چون ابو ذر به مدینه رسید عثمان او را به ربذه تبعید نمود.
۶- یحیى بن عبد اللّه بن حسن گوید:
از امام صادق (ع) در حالى که گروهى از کوفیان خدمتش بودند شنیدم که مى فرمود: شگفتا از این مردم که مى گویند تمام دانش خود را از رسول خدا (ص) فرا گرفته و بدان عمل نموده و هدایت شده اند، و معتقدند که ما اهل بیت دانش آن حضرت را نیندوخته و بدان هدایت نیافته ایم و حال آنکه ما اهل و اولاد او هستیم ، وحى در منازل ما فرود آمده ، و دانش از نزد ما به سوى مردم خارج گردیده است ، گمان مى کنى که آنان دانستند و هدایت شدند و ما ندانستیم و گمراه گشتیم ؟! حقّا که چنین چیزى محال است .
۷- اصمعى گوید:
به شهر بصره داخل شدم ، همین طور که در یکى از خیابانهاى آن راه مى رفتم به دخترک بسیار زیبائى برخوردم که چون مشک خشکیده بود، بدنبال او حرکت کردم و صداى نفسم را از وى پنهان مى داشتم تا اینکه به قبرستان رسید و کنار قبرى نشست و با آوازى بسیار آهسته زمزمه وار چنین مى گفت : بخدا سوگند مسکن اصلى این جاست نه آنجا که ما خود را بدان فریفته ایم ، بخدا سوگند اینجا میان دوستان جدائى اندازد و آدمى را بحساب و کتاب نزدیک سازد، و به سبب آن رحمت از عذاب باز شناخته گردد. پدر جان خداوند قبرت را گشاده سازد و در همان دریاى رحمتى که پیامبرش را فرو برد، ترا فرو برد، من خلاف آنچه مى دانم نگویم ، آگاهى خوبى از تو داشتم ، چون بدینجا روى مى آورم به تکیه گاه و پناهم مى رسم ، و چون اینجا را پشتوانه قرار مى دهم تکیه گاه و پشتوانه خوبى پیدا مى کنم . سپس گفت : کاش مى دانستم که چگونه پوسیدگى در گور چهره ترا تغییر داد، یا چگونه زیبا صورتت رخ در نقاب خاک در پوشید! آفرین خدا بر تو که چه پیرى را بزیر خاکها و ریگزارها پنهان کردند که احساس و دید خود را از دست داده است ، خرد و بردبارى پس از دور اندیشى این پیکر را زینت داده بود، و نیز شجاعت و سخاوت آنگاه که در خانه اش را میهمان میکوفت . از آن زمان که به سوى گورستان و پوسیدگى و نابودى انتقال داده شدى تمام غمها بمن نزدیک شد و خواب از چشمم نهان گشت ).
مجلس پانزدهم شنبه ۳ شعبان ۴۰۷
۱- داود بن سلیمان غازى گوید:
حضرت رضا (ع) از پدرانش علیهم السّلام برایم حدیث کرد که رسول خدا (ص) فرمود: فرشته اى نزد من آمد و گفت : اى محمّد، پروردگارت سلام مى رساند و میفرماید: اگر بخواهى تمام وادى مکّه را براى تو به زر تبدیل کنم . من سر ب آسمان برداشتم و عرض کردم :
پروردگار من ! مى خواهم روزى سیر باشم تا سپاست گویم ، و روزى گرسنه باشم تا از تو درخواست نمایم .
۲- بریده گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: خداوند مرا به دوستى چهار نفر از یارانم دستور فرموده و به من خبر داده که خود نیز آنان را دوست دارد. عرض کردیم : یا رسول اللّه آنان چه کسانند؟ و هر کدام از ما دوست داشتیم که یکى از چهار نفر باشیم ! حضرت سه بار فرمود: آگاه باشید که على یکى از آنهاست ، و (سه تن دیگر) مقداد بن اسود، و ابو ذر غفارى ، و سلمان فارسى هستند.
۳- فروة بن مجاشع از امام باقر (ع) روایت کند که فرمود:
عائشه نزد عثمان آمد و گفت : آن سهمیّه اى را که پدرم و عمر بن خطّاب به من مى دادند بمن رد کن ، عثمان گفت : من در کتاب و سنّت جایى براى چنین چیزى که براى تو مقرّر باشد نیافتم ، و همانا پدرت و عمر بن خطّاب از روى رضایت خاطر و دلخواه خود به تو بخشش مى کردند و من این کار را نمى کنم . عائشه گفت : پس سهم ارث مرا از رسول خدا (ص) بده ، عثمان گفت : مگر تو و مالک بن اوس نصرى نزد من نیامدید و گواهى دادید که رسول خدا (ص) ارث نمى گذارد، تا جایى که فاطمه را از ارث خود منع کردید و حقّ او را پایمال نمودید؟ حال چگونه امروز ارث از جانب پیامبر (ص) مى طلبى ؟! عائشه او را رها کرد و بازگشت . از آن روز به بعد هر گاه عثمان براى نماز بیرون مى شد عائشه پیراهن رسول خدا (ص) را مى گرفت ، و بر سرین بلند مى کرد و مى گفت : همانا عثمان با صاحب این پیراهن مخالفت ورزیده و سنّت او را رها ساخته است .
۴- سدیف مکّى گوید:
محمّد بن على (ع)- که هیچ یک از محمّدیان را ندیدم که با وى همدوشى کند- به من خبر داد که جابر بن عبد اللّه انصارى گفت : رسول خدا (ص) میان مهاجرین و انصار ندا در داد و همگى با اسلحه حاضر شدند، پیامبر (ص) بر منبر بر آمد و حمد و ثناى الهى بجاى آورد و فرمود: اى مسلمانان هر کس ما اهل بیت را دشمن بدارد خداوند روز قیامت او را یهودى برانگیزد. جابر گفت : من برخاستم و عرض کردم : اى رسول خدا هر چند شهادت به لا إِلهَ إِلَّا اللّهُ و به اینکه محمّد رسول خداست بدهد؟ فرمود: هر چند لا اله الّا اللّه گواهى دهد زیرا که بدین سبب از ریختن خون خود یا از اینکه با دست خود باخوارى هر چه تمامتر جزیه پردازد جلوگیرى بعمل مى آورد. سپس فرمود: هر کس ما اهل بیت را دشمن بدارد خداوند روز قیامت او را یهودى برانگیزد و اگر به زمان دجّال برسد با او همراهى کند، و اگر به زمان وى نرسد در قبر خود برانگیخته شود و باو ایمان آورد. همانا پروردگار من عزّ و جلّ در ابتداى خلقت (عالم ذرّ) که گل آدمیان را مى سرشتند امّت مرا برایم تصویر نمود، و نامهاى ایشان را به من یاد داد چنانچه تمام اسماء را به آدم تعلیم فرمود، سپس صاحبان پرچمها (ادعیه داران ) از جلو من گذشتند و من براى على و شیعیان او آمرزش ‍ طلبیدم .
حنّان بن سدیر گوید: من این حدیث را خدمت امام صادق (ع) عرضه داشتم ، حضرت بمن فرمود: تو خودت این را از سدیف شنیدى ؟ عرض ‍ کردم : امشب هفتمین شب است که آن را از وى شنیده ام ، فرمود: من گمان نمى کردم که این حدیث از دهان پدرم به سوى احدى خارج شود.
۵- عبد الرّحمن بن عبید بن الکنود گوید:
دوازده شب از ماه رجب سپرى شده بود که امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) از بصره وارد کوفه شدند. حضرت پیش آمد تا بر فراز منبر شد، حمد و ثناى الهى بجاى آورد سپس فرمود: امّا بعد، سپاس خدائى راست که دوست خود را یارى داد، و دشمن خویش را خوار و رها ساخت ، و راستگوى حقّ بجانب را عزّت بخشید، و دروغگوى باطل گرا را ذلیل نمود. اى ساکنان این شهر تقواى الهى پیشه کنید، و از طاعت آن گروه از اهل بیت پیامبرتان (ص) که خودشان خدا را اطاعت نموده اند جدا مشوید، آنان که در فرمانبرى از ایشان - در آنچه که خودشان نیز خدا را فرمان برده اند- سزاوارترند از آن گروه افرادى که خود را بحقّ مى بندند و مدّعى آنند و با ما مقابله مى کنند، با فضل و دارائیهاى ما خود را صاحب فضل جلوه مى دهند و همان فضل را در باره ما انکار مى کنند، و در حقّ خودمان با ما مى ستیزند و ما را از آن کنار مى زنند، و البتّه و بال و گرفتارى اعمال زشت خود را چشیدند و بزودى به کیفر این تبهکارى (در آخرت ) خواهند رسید. همانا مردانى چند از شما دست از یارى من برداشتند که من این کار زشت را بر آنان خرده مى گیرم و آنان را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهم ، شما نیز ب آنان بد گوئید، و سخنان زننده اى به گوششان برسانید تا به جلب رضایت ما تن در دهند یا کارى که مورد خشنودى ماست از آنان مشاهده کنیم . مالک بن حبیب تمیمى یربوعى که یکى از افراد انتظامى بود گفت :
بخدا سوگند من خود بد گفتن و سخن ناپسند و زننده گفتن به آنان را اندک مى دانم ، بخدا قسم اگر فرمان دهى همه آنان را بکشیم . امیر المؤمنین (ع) فرمود:
اى مالک از اندازه گذشتى و پا از حد فراتر نهادى ، و کمان کین را تا آخر کشیدى ! عرض کرد: اى امیر مؤمنان اندکى ستم در پاره اى از امور که به شما رسیده از کوتاه آمدن و مصالحت با دشمنان کارسازتر است .
امیر المؤمنین (ع) فرمود: اى مالک خداوند چنین فرمانى نداده و فرمان او چنین نیست ، خداى متعال فرموده : (یک تن را بجاى یک تن باید کشت ) با این فرمان دیگر چه جاى اندکى ستم ؟ و خداى سبحان فرموده : (هر کس ‍ مظلوم کشته شود ما براى صاحب دم سلطه اى قرار داده ایم (که قصاص ‍ کند) پس نباید در کشتن اسراف کند همانا که او یارى شده است ).
ابو بردة بن عوف ازدى - که از طرفداران عثمان بود و در جنگ جمل شرکت نکرده و در جنگ صفّین با نیّت سستى که در یارى آن حضرت داشت شرکت جسته بود- برخاست و گفت : آیا این کشته هائى که در اطراف عائشه و طلحه و زبیر دیده مى شود بنظر شما به چه دلیل کشته شده اند؟ امیر المؤمنین (ع) فرمود: باین دلیل که شیعیان و کارگزاران مرا کشتند و نیز به سبب کشتن آن مرد- عبدى - رحمه اللّه - را در میان گروهى دیگر از مسلمانان که گفتند: ما مثل شما پیمان نمى شکنیم و مانند شما خیانت نمى ورزیم ، و اینان بر آنها تاختند و با ظلم و ستم به قتلشان رساندند، من از ایشان خواستم که قاتلین برادرانم را از میان این گروه به من تحویل دهند تا آنها را به قصاص آن کشته ها بکشم سپس کتاب خدا میان من و ایشان حاکم باشد، امّا آنان نپذیرفتند، و با اینکه هنوز بیعت من و خون نزدیک به هزار نفر از شیعیانم به گردنشان بود به جنگ با من برخاستند، و من بدین خاطر آنها را کشتم ، آیا تو در این زمینه تردیدى بدل دارى ؟ گفت : قبلا تردید داشتم و الان حقّ را شناختم و اشتباه آن گروه برایم روشن شد، راستى که تو هدایت یافته و درست کارى .
سپس على (ع) آماده شد و که از منبر فرود آید، مردانى برخاستند تا سخن گویند ولى چون دیدند که حضرت پائین آمده نشستند و دیگر حرفى نزدند.
ابو الکنود گوید: ابو برده با اینکه در جنگ صفّین حضور داشت با این حال با امیر المؤمنین (ع) منافقانه عمل مى کرد و با معاویه مکاتبات سرّى داشت ،
و چون معاویه قدرت را بدست گرفت محصول سرزمینى در فلّوجه را به وى واگذاشت و او در نزد معاویه گرامى و مورد احترام بود.
۶- ابان بن عثمان گوید:
امام صادق (ع) فرمود: چون روز قیامت شود خداوند تمامى اوّلین و آخرین را در سرزمین واحدى گرد آورد، سپس جارچى را فرمان دهد و او صدا زند: چشمانتان را فرو خوابانید و سرهاى خود را بزیر اندازید تا فاطمه دخت محمّد (ص) از صراط عبور کند. فرمود: پس تمام آفریدگان چشمان خود را فرو خوابانند و فاطمه (ع) در حالى که بر مرکبى از مرکبهاى بهشتى سوار شده و هفتاد هزار فرشته وى را مشایعت مى کنند وارد صحنه محشر شود، سپس در جایگاهى شریف از جایگاههاى قیامت توقّف کند و از مرکبش فرود آید و پیراهن خون آلود حسین بن على (ع) را بدست گیرد و گوید: اى پروردگار من ، این پیراهن فرزند من است و تو مى دانى که با او چه ها شد! از جانب خدا عزّ و جلّ ندا آیة : اى فاطمه ، من خرسندى تو را خواهانم ، عرض مى کند: اى پروردگار من ، براى من از قاتلش انتقام بگیر. خداوند بپاره اى از آتش فرمان دهد، از دوزخ بیرون آمده و تمام کشندگان حسین بن على (ع) را مانند پرنده اى که دانه از روى زمین بر مى چیند مى رباید، سپس همه را بسوى آتش مى برد، و آنان در آتش به انواع عذاب معّذب شوند. آنگاه فاطمه بر مرکب خود سوار مى شود و در حالى که فرشتگان مشایعت کننده با او هستند و فرزندان آن حضرت از جلو و دوستان فرزندانش از طرف راست و چپ وى مى باشند داخل بهشت مى گردد.
۷- حارث بن حصیره از پدرش از امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) روایت کند که آن حضرت به شیعیان خود فرمود:
در میان مردم همچون زنبور عسل در میان پرندگان باشید، که هیچ پرنده اى نیست جز اینکه زنبور عسل را ناتوان مى شمرد، و اگر بدانند که چه برکتى در اندرون او نهفته است هرگز چنین رفتارى در باره اش نمى کردند. با زبان و پیکرتان با مردم آمیزش کنید (صرفا رفتارى صورى و ظاهرى )، و با دل و عمل خود از آنان کناره گیرید، براى هر فردى همانى است که بدست آورده ، و روز قیامت با کسى محشور شود که دوستش مى داشته است .
۸- جعفر بن سلیمان ضبعى گوید:
از مالک بن دینار شنیدم که مى گفت : به گورستان رفتم و همان جا ایستادم و گفتم : به سر قبرها آمدم و همگى را صدا زدم که کجایند افراد بزرگ و پست ؟ و کجاست آن کس که چون خوانده مى شد پاسخ مى داد، کجاست آن عزیزى که افتخار مى کرد و بزرگى مى فروخت . و کجاست آن کس که با داشتن سلطنت فخر فروشى و گردنکشى مى نمود، و کجاست آنکه بهنگام توانائى زور و بازو نشان مى داد؟ گوید: صدائى از ناحیه قبرها پاسخم داد ولى من صاحب و گوینده اش را ندیدم : همگى فانى شدند و گزارشى هم که از حقیقت امر خبر دهد در میان نیست ، و تمامى مردند و خبر هم مرد و از دست رفت . این گورهاى زمینى صبح و شام بطور مداوم زیبائى این چهره ها را مى زدایند. اى که از مردمى که درگذشته اند از من مى پرسى آیا در آنچه مى بینى جاى اندرز گرفتن براى تو نیست ؟!
مجلس شانزدهم شنبه ۱۰ شعبان ۴۰۷
۱- نوف بکالى گوید:
شبى نزد امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) ماندم و دیدم که مکرّر از منزلش بیرون مى رود و به آسمان نظر مى کند. گوید سپس بارى دیگر بروش ‍ همیشه داخل شد و فرمود: خوابى یا بیدار؟ عرضکردم : بیدارم اى امیر مؤمنان ، از اول شب چشم بتو دوخته ام و آنچه مى کردى مى دیدم . فرمود:
اى نوف خوشا بحال آنان که به دنیا زاهد و بى میل مى گردند، و به آخرت میل و علاقه مى ورزند، قومى که زمین خدا را گلیم ، و خاکش را بستر، و کتاب خدا را پیراهن زیر و دعاى او را لباس رو قرار داده اند (از کتاب خدا در پنهانى پند گیرند و در آشکار دعا کنند) و آب زمین را بمنزله بوى خوش بکار مى برند، و بر روش حضرت مسیح (ع) از دنیا دل بریده اند.
همانا خداى متعال به عیسى (ع) وحى کرد که : اى عیسى بر تو باد
بروش پیشینیان تا به سر منزل پیامبران برسى . اى برادر بیم دهندگان به قوم خود بگو که : در هیچ خانه اى از خانه هاى من جز با دلهاى پاک و دستهاى تمیز و ناآلوده ، و دیدگان خاشع و فرو خفته داخل نشوند، که من دعاى آن کس را که مرا بخواند و حقّى از مردم در گردن وى باشد نمى شنوم ، و تا آن زمان که حقّى نزدش داشته باشم و به من برنگردانده باشد دعایش را مستجاب نگردانم .
اى نوف تا توانى جاسوس و شاعر (یا مأ مور انتظامى ) و تار زن و دهل نواز مباش که همانا داود (ع) که پیامبرى از جانب پروردگار جهانیان بود شبى از شبها بیرون شد و به اطراف آسمان نظرى افکند و فرمود: به اللّه پروردگار داود سوگند این ساعت ساعتى است که هیچ بنده اى دست به نیایش و درخواست بر ندارد مگر اینکه خدا نیازش را برآرد، جز اینکه جاسوس یا شاعر یا تار زن یا دهل نواز باشد.
۲- عبد الله بن میمون مکّى از امام صادق از پدرش امام باقر (ع) روایت کند که فرمود:
حلوائى براى امیر المؤمنین (ع) آوردند و حضرت میل نفرمود، عرض ‍ کردند: آن را حرام مى دانید؟ فرمود: نه ، امّا مى ترسم دلم خواستار آن شود و بدنبالش بروم . سپس این آیه را تلاوت نمود: (شما بهره هاى پاکیزه خود را در زندگانى دنیاى خود بردید و از تمامى آنها بهره ور گشتید).
۳- معروف بن خرّبوذ گفت :
از ابا عبید اللّه مولاى عبّاس شنیدم که براى امام باقر (ع) نقل مى کرد که از ابو سعید خدرى شنیدم مى گفت : آخرین خطبه اى که رسول خدا (ص) براى ما خواند خطبه اى بود که در همان مرضى که با آن از دنیا رفت براى ما ایراد فرمود، آن حضرت در حالى که بر دست علىّ بن ابى طالب و آزاد کرده اش میمونه تکیه کرده بود بیرون شد و بر منبر نشست ، سپس فرمود: مردم ! من در میان شما دو چیز گرانمایه بیادگار مى گذارم - و ساکت شد-، مردى برخاست و گفت : اى رسول خدا این دو چیز گرانمایه چیست ؟ حضرت چنان غضبناک شد که رنگ چهره مبارکش سرخ گردید، سپس ‍ خشمش فرو نشست و فرمود: من این را نگفتم جز اینکه مى خواستم شما را بدان خبر دهم لکن نفسم تنگ آمد و نتوانستم ؛ یکى از آن دو ریسمانى است که یک طرفش بخداوند متّصل است و طرف دیگرش در دسترس شماست ، شما در باره آن چنین و چنان مى کنید، بدانید که آن قرآن است ، و دومین چیز گرانمایه که کوچکتر است اهل بیت منند. سپس فرمود: سوگند بخدا من این را به شما مى گویم امّا مردانى در اصلاب مشرکین هستند که امید من به آنان از امیدم به بسیارى از افراد شما بیشتر است . سپس فرمود: به خدا سوگند هیچ بنده اى آنان را دوست ندارد جز اینکه خداوند در روز قیامت نورى به وى ببخشد تا اینکه بر سر حوض کوثر بر من وارد شود، و هیچ بنده اى دشمنشان ندارد جز اینکه در روز قیامت خداوند (رحمت ) خود را از وى در پوشد. در اینجا امام باقر (ع) فرمود: راستى که ابا عبید اللّه آنچه را که مى شناسد و بدان باور دارد براى ما نقل مى کند.
۴- عمر بن یزید گوید:
امام صادق (ع) فرمود: سلمان - رضى اللّه عنه - در کوفه از بازار آهنگران گذر نمود، چشمش به جوانى افتاد که بحال غش افتاده و مردم دور او را گرفته اند، به سلمان گفتند: اى ابا عبد اللّه این جوان غش کرده ، چه خوب است دعائى در گوش او بخوانى . سلمان به وى نزدیک شد، تا چشم جوان به او افتاد بهوش آمد و گفت : ابا عبد اللّه ! آنچه این مردم مى گویند در من نیست اما چون گذارم بر این آهنگران افتاد و دیدم که پتک مى کوبند، یاد سخن خداى متعال افتادم که فرموده : (براى آنان پتکهائى از آهن است ) پس ‍ از ترس عقاب خداى متعال هوش از سرم پرید. پس سلمان او را به برادرى پذیرفت و شیرینى محبّت وى در راه خداى متعال در دلش افتاد، و همیشه با او بود تا اینکه آن جوان بیمار گشت ، سلمان به بالین او آمد و کنار سرش ‍ نشست و او در حال جان دادن بود، گفت : اى فرشته مرگ با برادرم به نرمى و مدارا رفتار کن .
ملک الموت گفت : اى ابا عبد اللّه من با هر مؤمنى بملایمت و نرمى رفتار میکنم .
۵- سوید بن غفله از امیر المؤمنین (ع) روایت کرده که پیامبر اکرم (ص) فرمود:
هیچ بنده اى به حفظ اوقات نماز و جریان و حرکت خورشید اهتمام نورزد جز اینکه راحتى وقت مرگ و قطع غم و اندوهها و نجات از آتش را برایش ضمانت کنم . ما زمانى شتر مى چراندیم و امروز جریان و حرکت خورشید را در نظر مى گیریم .
۶- محمد بن مسلم گوید:
امام صادق (ع) فرمود: بدانید که خداوند از میان بندگانش بنده اى را که هر ساعت برنگى در آید و تغییر فکر و عقیده بدهد دشمن مى دارد، پس هیچ گاه از حق و اهل آن جدا مشوید که هر کس به باطل و اهل آن بیاویزد هلاک گردد، و دنیا از دستش برود، و با خوارى هر چه تمامتر از دنیا بیرون خواهد رفت .
۷- کعب الاحبار گوید:
در تورات نوشته : هر کس به احمقى خوبى کند، آن کار براى او گناهى منظور شود.
مجلس هفدهم شنبه ۱۷ شعبان ۴۰۷
۱- انس گوید:
مردى از انصار بیمار شد و رسول خدا (ص) به عیادت او رفت ، حضرت وقتى رسید که وى در حال جان دادن بود. فرمود: حالت چطور است ؟ گفت : به رحمت پروردگارم امیدوار، و از گناهان خود بیمناکم . پیامبر (ص) فرمود: این دو چیز در مثل چنین جایى در دل بنده اى گرد نیاید جز اینکه خداوند امیدش را برآورد، و از آنچه مى هراسد ایمنش دارد.
۲- زرّ بن حبیش گوید:
على بن ابى طالب (ع) سوار بر مرکب رسول خدا (ص) از جایى عبور مى کرد، گذارش بر گروهى افتاد که سلمان در میان آنان نشسته بود. سلمان - رحمه اللّه - گفت : آیا بر نمى خیزید تا دامان این مرد را بگیرد و از او پرسش ‍ کنید؟ بخدائى که دانه را شکافت و جانداران را آفرید هیچ کس شما را به راز پیامبرتان خبر ندهد جز او، و همانا که او عالم روى زمین و موجب قوام و استوارى آن است ، و زمین باو آرامش مى یابد، و اگر او را از دست بدهید هر آینه علم را از دست داده و مردم را نشناخته اید (که مؤمن اند یا کافر زیرا دوستى آن حضرت ملاک ایمان و کفر است ).
۳- ابو هارون عبدى گوید:
که (من در مسأ له امامت ) معتقد به نظریّه خوارج بودم و جز آن رأ یى نداشتم ، تا اینکه با ابو سعید خدرى - رحمه اللّه - نشستم و از وى شنیدم که مى گفت : مردم به پنج چیز مأ مور شدند، به چهار چیز آن عمل کردند و یکى را رها ساختند. مردى گفت : ابا سعید! آن چهار چیزى که بدان عمل کردند کدام است ؟ گفت : نماز و زکات و حجّ و روزه ماه رمضان .
گفت : آن یکى که رهایش نمودند چیست ؟ گفت : ولایت علىّ بن ابى طالب (ع). آن مرد گفت : ولایت نیز با همانها واجب شمرده شده ؟ ابو سعید گفت : آرى ، بپروردگار کعبه سوگند. آن مرد گفت : بنا بر این تمام مردم کافر شده اند! ابو سعید گفت : گناه من چیست ؟
۴- ابن عبّاس گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: پیوسته با دوستى ما اهل - بیت همراه باشید، که هر کس همراه با دوستى ما خدا را دیدار کند به شفاعت ما داخل بهشت گردد. سوگند ب آن کس که جان محمّد بدست اوست عمل هیچ بنده اى باو سودى نرساند جز با شناخت و اعتقاد به ولایت ما.
۵- اسحاق بن عمّار گوید:
از امام صادق (ع) در حالى که کنار قبر رسول خدا (ص) ایستاده بود شنیدم که گفت : از خدائى که تو را برگزید و انتخاب نمود و ویژه خود ساخت و هدایت فرمود، و نیز دیگران را بدست تو هدایت فرمود مى خواهم که بر تو درود فرستد که (همانا خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود مى فرستند، اى کسانى که ایمان آورده اید بر او درود فرستید و بطور شایسته اى بر وى سلام کنید) .
۶- یونس بن یعقوب گوید:
من در مدینه بودم ، در یکى از کوچه هاى آن امام صادق (ع) با من برخورد نمود و فرمود: یونس ! زود برو که مردى از ما خاندان در خانه منتظر است . من به در خانه رسیده دیدم عیسى بن عبد الله نشسته است ، باو گفتم : شما که هستى ؟ گفت : مردى از اهل قم هستم . چیزى نگذشت که امام صادق (ع) سوار بر چهار پائى آمد و همان طور سواره داخل منزل شد، و به ما رو کرد و فرمود: داخل شوید، سپس فرمود: یونس ! گمان مى کنم که تو این گفته مرا که (عیسى بن عبد اللّه از ما خاندان است ) انکار دارى ؟ عرض کردم : بخدا سوگند، آرى فدایت شوم ، زیرا عیسى بن عبد اللّه مردى از اهل قم است چگونه از شما خاندان مى باشد؟ فرمود: اى یونس ، عیسى بن عبد اللّه مردى از ماست چه زنده و چه مرده .
۷- عبد اللّه بن ابى یعفور گوید:
امام صادق (ع) فرمود: همانا فقراء مؤمنین چهل سال پیش از ثروتمندانشان به باغهاى بهشت وارد شوند. سپس فرمود:
در این زمینه مثالى براى تو مى زنم ، مثل آنان دو کشتى را ماند که راهشان بر مأ مور مالیات بیفتد، و او در یکى از آنها بنگرد و چیزى نیابد و گوید: اجازه دهید برود، و در دیگرى بنگرد ببیند پر و چیزدار است و گوید: آن را نگه دارید.
۸- اسحاق بن عمار:
از امام صادق (ع) روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود: اى کسانى که به زبان ایمان آورده و هنوز ایمان بدلهاى شما راه پیدا نکرده ، از عیوب مؤ منین پى جوئى نکنید، و بدگوئى مسلمانان ننمائید، که هر کس از مؤمنین عیبجوئى کند خداوند از عیوب او پى جوئى نماید، و هر کس که خدا از عیوبش پى جوئى نماید او را در اندرون خانه اش رسوا سازد (یعنى هر چند که کار زشت را پنهان انجام دهد).
۹- ابو بصیر گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: ولایت ما همان ولایت خداست که هیچ پیامبرى مبعوث نشده جز اینکه مأ مور به تبلیغ آن بوده است . خداوند- عزّاسمه - ولایت ما را بر آسمانها و زمین و کوهها و شهرها عرضه داشت و هیچ کدام بمانند اهل کوفه آن را نپذیرفتند. و آرى در جوارشان قبرى است (حرم شریف امیر المؤمنین (ع) که هیچ غم زده اى آن را زیارت نکند جز اینکه خداوند غم از دلش بردارد، و دعایش را مستجاب کند، و او را دلشاد و مسرور بسوى اهل خود باز گرداند.
۱۰- جعفر مولاى ابى هریره گوید:
ارطاة بن سهیّه (شاعرى است معروف ) در سنّ صد و سى سالگى بر عبد الملک بن مروان داخل شد، عبد الملک باو گفت : ارطاة ! تازگى چه سروده اى ؟ گفت : اى امیر المؤمنین بخدا سوگند من از طرب و خشم و شراب افتاده ام ، و آمادگى سرودن شعر را جز در این حالات ندارم مگر اینکه گویم : (دیدم که شبها آدمى را مى خورند همان گونه که زمین براده هاى آهن را). (چون وقت مرگ فرا رسد اجازه ماندن بیش از اجل و مدّت معیّن عمر را نمى دهد). (و مى دانم که مرگ بزودى چندان آمد و شد مى کند تا وظیفه خود را به ابى الولید بانجام رساند). عبد الملک که کنیه اش ابو الولید بود لرزه بر بدنش افتاد. ارطاة گفت : اى امیر المؤمنین منظورم خودم است - کنیه او هم ابو الولید بود- عبد الملک گفت : بخدا سوگند آنچه بر سر تو آید بر سر من نیز خواهد آمد.
مجلس هجدهم شنبه ۲۴ شعبان ۴۰۷
۱- محمّد بن مروان گوید:
از امام باقر (ع) شنیدم که مى فرمود: هیچ چشمى نیست که اشک در آن حلقه زند جز اینکه خداوند تمام آن بدن را بر آتش حرام سازد. و قطره اشکى نیست که بر گونه صاحبش بچکد و در عین حال آن چهره را روز قیامت گرد خوارى و پریشانى فرا گیرد. و هر کارى از کارها خیر وزن و یا اجرى دارد جز اشکى که از ترس خدا سرازیر شود، که همانا خداوند به قطره اى از آن دریاهائى از آتش را در روز قیامت خاموش کند. و بسا در میان امّتى یک نفر از ترس خدا مى گرید و خداوند بسبب گریه آن یک مؤمن به تمام آن امّت رحم مى نماید.
۲- حذیفة بن الیمان گوید:
از رسول خدا (ص) شنیدم که مى فرمود:
خداوند دوستان و برگزیدگان خود را (از صف دشمنان خود) جدا سازد تا زمین از منافقین و گمراهان و گمراه زادگان پاک شود، و کار بجائى رسد که در آن روز پنجاه زن به یک مرد برخورد کنند، این گوید: اى بنده خدا مرا بخر، و آن گوید: اى بنده خدا مرا پناه ده .
۳- ابن عبّاس گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: تردیدکننده در باره على بن ابى طالب روز قیامت از قبر خود برانگیخته مى شود در حالى که طوقى از آتش در گردن اوست که سیصد زبانه دارد، و بر هر زبانه اى از آن شیطانى است که او را به هول و هراس اندازد و به رویش آب دهان بیفکند.
۴- عبایه اسدى گوید:
از على (ع) شنیدم که مى فرمود: من آقا و سرور کهنسالانم ، و در من سنّتى از ایّوب وجود دارد، و بخدا سوگند هر آینه خداوند اهل و خانواده ام را گرد من جمع آورد همان گونه که خاندان یعقوب گرد او جمع آمدند. (مراد حضرت هنگام ظهور مهدى (ع) و رجعت خود آن حضرت است ).
۵- عبّاد بن عبد اللّه گوید:
مردى خدمت امیر المؤمنین (ع) آمد و عرض کرد: اى امیر مؤمنان مرا از معنى گفتار خداى متعال : (آیا آن کس که بر بیّنه و دلیل روشن از جانب خداى خود است و گواهى در کنار دارد ...) خبرده . فرمود:
رسول خدا (ص) آن کسى است که بر دلیلى روشن از جانب خداى خود است ، و من گواه او و از او هستم . سوگند ب آن کس که جانم بدست اوست احدى از قریش نیست که تیغ سرتراشى بر سرش کشیده شده باشد جز اینکه خداوند در باره او مطلبى در کتاب خود فرو فرستاده است ، و سوگند ب آن کس که جانم بدست اوست اگر آنان بدانند آنچه را که خداوند در باره ما خاندان بر زبان پیامبر امّى خود جارى ساخته ، (این دانستن آنان ) نزد من محبوبتر است از اینکه باندازه ظرفیت این صحن (صحن مسجد کوفه ) برایم طلا باشد. بخدا سوگند مثل ما در میان این امّت جز همانند کشتى نوح و باب حطّه (در توبه ) در میان بنى اسرائیل ، چیز دیگرى نیست .
۶- جندب بن عبد اللّه ازدى گوید:
پس از آنکه امیر المؤمنین روزهائى چند اصحاب خود را به جهاد فرا خواند و آنان براه نیفتادند، از آن حضرت شنیدم که مى فرمود: اى مردم من شما را فرمان بسیج دادم و بسیج نشدید، و براى شما خیر خواهى نمودم و نپذیرفتید، شما حاضرانى همچون غایبان هستید (که بود و نبودتان یکى است )، گوش دارید ولى نمى شنوید، گفتار نغز بر شما میخوانم ، و با اندرزهاى پر مغز پندتان مى دهم ، و بر پیکار با دشمن یاغى خود وادارتان مى کنم ، امّا هنوز سخنم تمام نشده مى بینم که مانند دستیاران سبا پراکنده گشته اید. پس اگر شما را رها کنم و دست از شما بدارم باز بهمان گردهمائیهاى خود بازمى گردید که دسته دسته گرد هم نشسته ، مثلها مى زنید و اشعار مى سرائید و از اخبار پى جو مى شوید (بعبارت دیگر اهل بزم و گپ زدنهاى بیهوده شده اید)، همانا آمادگى براى پیکار را بفراموشى سپرده و دلهاى خود را به یک سلسله اباطیل خوش و سرگرم نموده اید. امیدوارم بیچاره و زمینگیر شوید، با این قوم بجنگید پیش از آنکه با شما بجنگند، بخدا سوگند قومى در اندرون شهر و دیار خود مورد هجوم قرار نگرفتند جز اینکه خوار و ذلیل گشتند. بخدا سوگند یاد مى کنم که مى دانم شما این کار را نمى کنید تا آنها خود اقدام کنند. هر آینه دوست داشتم که خودم با نیّت و بینشى که دارم با آنان روبرو میشدم و از درگیرى با شما آسوده مى گشتم . شما درست به شترانى مى مانید که ساربان خود را گم کرده و از دید وى پنهان گشته که در نتیجه از هر سو جمع آوریشان کنند از سوى دیگر پراکنده مى شوند. گویا- بخدا سوگند- مى بینم شما را که چون جنگ شدّت گیرد و آتش آن دامنه یابد، هر آینه مانند [سر که مى شکافد و مانند ] زن که هنگام زائیدن پاى خود را باز مى دارد از اطراف على بن ابى طالب پراکنده مى شوید. اشعث بن قیس کندى برخاست و گفت : اى امیر مؤمنان چرا ب آن گونه که عثمان کرد رفتار نمى کنى ؟ حضرت فرمود: اى کاکل آتش ‍ (رئیس دوزخیان )، واى بر تو همانا کار پسر عفّان موجب خوارى آن کسى است که دین ندارد و دلیلى با او نیست ، و من چگونه آن طور باشم و حال آنکه بر دلیل روشنى از جانب خداى خود هستم و حقّ بدست من است . بخدا سوگند آن مردى که دشمن را بر خود چیره کند تا گوشتش ببرد، و استخوانش بشکند، و پوستش بکند، و خونش بریزد، البتّه که مردى بزدل است . تو اگر مایلى همین گونه باش ، امّا من آن گونه نیستم که خود را بدست چنین سرنوشتى بسپارم تا اینکه با شمشیر مشرفى (منسوب به مشارف یمن ) بر سر آنان بکوبم که استخوان سرهاشان بپرد، و دستها و مفاصلشان بیفتد، و آنگاه خدا هر چه خواهد بکند. ابو ایّوب انصارى خالد بن زید که صاحب منزل رسول خدا (ص) بود برخاست و گفت : مردم ! حقّا که امیر المؤمنین (ع) سخن خود را ب آن کس که گوشى شنوا و دلى فراگیر دارد رساند، همانا خداوند شما را کرامتى بخشیده و شما آن طور که شایسته است نپذیرفتید، خداوند پسر عموى پیامبرتان و سرور و بزرگ مسلمانان را پس از آن حضرت در میان شما نهاد که دین را بشما مى فهماند و شما را به پیکار با پیمان شکنان فرا مى خواند، ولى گویا کرید و نمى شنوید، یا بر دلهایتان مهر خورده که اندیشه نمى کنید، آیا شرم نمى دارید؟ بندگان خدا! آیا شما در گذشته با جور و دشمنى دست بگریبان نبودید؟ بطورى که بلا و گرفتارى همگانى شده و شهرها را فرا گرفته بود، چه بسا حقّ داران محروم و سیلى خورده و شکم لگدمال شده و به بیابان افکنده اى که بادهاى تند بر پیکر آنان وزیده ، و جز لباسهاى پوسیده و خانه هاى سست موئین آنان را از گرما و سرما و حرارت سوزان خورشید نیم روز نمى پوشاند، تا اینکه خداوند نعمت وجود امیر مؤمنان (ع) را بشما ارزانى داشت (که بیعت شما را پذیرفت ) و او حق را آشکار و دادگرى را منتشر ساخت و بدستورات کتاب الهى عمل نمود؟! اى قوم نعمت خدا را سپاس گزارید، و رو بر نتابید (و مانند کسانى که گفتند شنیدیم امّا واقعا شنوائى ندارند.
نباشید). شمشیرتان را تیز کنید و براى پیکار با دشمنتان آماده گردید، و هر گاه فرا خوانده شدید اجابت کنید، و چون دستور داده شدید بشنوید و فرمان برید، و باید آنچه که مى گوئید (یا در دل دارید) بشود، و به هر چه دستور داده مى شوید صادقانه رفتار نمائید .
۷- ابراهیم کرخى گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: خداوند براى هیچ مؤمنى ، پاکدامنى و زهد در دنیا را گرد نیاورد مگر اینکه من به بهشت رفتن او امیدوارم . سپس فرمود: و من دوست مى دارم که چون مؤمنى از شما بنماز ایستد روى دل خویش را بسوى خدا دارد، و آن را بکار دنیا سرگرم نسازد. و هیچ مؤمنى نیست که در نماز خود روى دلش را بسوى خدا بگرداند مگر اینکه خداوند نیز روى خود به وى کند، و علاوه بر اینکه خودش او را دوست مى دارد روى دل مؤمنین را سرشار از دوستى او بسوى وى مایل کند.
۸- حسین بن زید از امام صادق از پدرش علیهما السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
مؤمنان برادر یک دیگرند که پاره اى از آنان نیازمندیهاى پاره دیگر را برآورند، و بپاس اینکه پاره اى نیاز پاره دیگر را بر مى آورند خداوند نیز در روز قیامت حوائج آنان را بر خواهد آورد.
مجلس نوزدهم شنبه شب اوّل رمضان المبارک ۴۰۷
۱- سعید اعرج گوید:
امام صادق (ع) فرمود: از محکمترین و سختترین دستاویزهاى ایمان این است که در راه خداى متعال دوست بدارى ، و در راه خدا دشمنى ورزى ، و در راه خدا بخشش کنى ، و در راه خدا منع نمائى .
۲- عبد اللّه بن مسعود گوید:
در یکى از سفرهاى با رسول خدا (ص) بودیم که یک عرب بیابانى با صداى بلند گفت : اى محمّد، پیامبر (ص) فرمود: چه مى خواهى ؟ گفت : مردى هست که قومى را دوست دارد ولى مثل آنان عمل نمى کند (آیا این دوستى سودى براى او دارد)؟ پیامبر (ص) فرمود: هر کس با همان کس که دوستش مى داشته محشور مى گردد. گفت : اى محمّد اسلام را بر من عرضه کن . فرمود: گواهى بده که معبودى جز اللّه نیست ، و من رسول خدا هستم ، و دیگر اینکه نماز مى خوانى ، و زکات مى دهى ، و ماه رمضان روزه مى گیرى ، و حجّ خانه خدا بجاى مى آورى . گفت : اى محمّد، بر اینها پاداشى هم مى ستانى ؟ فرمود: نه ، جز انتظار دوستى خویشان نزدیک را. گفت : خویشان نزدیک خودم یا شما؟ فرمود: خویشان نزدیک من . گفت : دست خود را پیش آر تا با تو بیعت کنم ، خیرى نیست در کسى که تو و خویشان نزدیک تو را دوست نداشته باشد.
۳- یحیى بن امّ طویل گوید:
از امیر المؤمنین (ع) شنیدم که مى فرمود: آیه اى در میان این دو جلد قرآن نیست جز اینکه مى دانم در شأ ن چه کسى و در کجا نازل شده ، در بیابان هموار یا در کوه . و همانا در میان دو پهلویم علوم انبوهى نهفته است ، پس ‍ سؤ الات خود را از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید، که اگر مرا از دست بدهید هیچ کس را که مانند من براى شما حدیث کند نخواهید یافت .
۴- میسّر گوید:
امام صادق (ع) بمن فرمود: چه گوئى در باره کسى که به هیچ وجه در امر و نهى خداوند نافرمانى او را نکند جز اینکه از تو و یارانت به علّت پذیرش ‍ این امر (امامت ما خاندان ) بیزارى جوید؟ گفتم : در حضور شما چه عرض ‍ کنم ؟ فرمود: بگو، که من بتو دستور داده ام بگوئى . گفتم : جاى چنین کسى در دوزخ است . فرمود: نظر تو در باره کسى که براى خدا دیندارى کند بهمان چیزى که تو بدان دیندارى مى کنى (معتقد به ولایت و امامت ماست ) و بجز گناهان بزرگ سایر گناهانى که مردم مرتکب مى شوند نیز از وى سر مى زند چیست ؟ گفتم : در حضور شما چه عرض کنم ؟ فرمود: بگو، که من بتو دستور داده ام بگوئى . گفتم : چنین کسى در بهشت خواهد بود.
فرمود: گویا برایت مشکل است که بگوئى : او در بهشت است ؟ گفتم :
نه ، فرمود: برایت مشکل نباشد، او در بهشت است ، خداوند- عزّ و جلّ- مى فرماید: (اگر از گناهان بزرگ که از آنها بر حذر داشته مى شوید دورى کنید ما گناهان کوچک شما را پوشانده و از آنها درمى گذریم و شما را در جایگاهى گرامى وارد مى سازیم ) (النساء: ۳۱)
۵- زید بن على بن الحسین از پدرش امام سجّاد، از پدرش سیّد الشّهداء علیهما السّلام روایت کند که فرمود:
از امیر المؤمنین على بن ابى طالب (ع) شنیدم که براى مردم سخنرانى مى کرد و در اثناء خطبه اش فرمود: بخدا سوگند مردم با ابو بکر بیعت کردند در حالى که شایستگى من ب آنان از شایستگى ام باین لباسم بیشتر بود، با این حال خشم خود را فرو برده و منتظر امر پروردگارم ماندم و سینه ام را بزمین نهادم (کنایه از آرام گرفتن و اقدام ننمودن است ).
ابو بکر بهلاکت رسید و عمر را بجانشینى خود گمارد، و او نیز بخوبى مى دانست که من نسبت بمردم از شایستگى ام باین لباسم شایسته ترم ، باز هم خشم خود را فرو برده و منتظر امر پروردگارم ماندم . و عمر نیز بهلاکت رسید و امر حکومت را در شورا نهاد و مرا یک تن از شش نفر مانند سهم جدّه (که بنظر ابى بکر سهمى ندارد) قرار داد، و گفت مخالفى را که در اقّلیت قرار دارد بکشید، و منظور او من بود. باز هم خشم خود را فرو برده و منتظر امر پروردگارم ماندم و سینه بر زمین نهادم ، سپس امر این قوم (اصحاب جمل ) پس از بیعتشان با من چنان شد که شد، در این جا دیگر چاره اى ندیدم که یا با آنان بجنگم ، و یا با ترک جهاد کافر بخدا گردم .
۶- حسن بن سلمه گوید:
چون گزارش حرکت طلحه و زبیر و عایشه از مکّه بسوى بصره بامیر المؤمنین - صلوات اللّه علیه - رسید صدا زد تا همه جمع شوند، چون همه گرد آمدند حمد و ثناى الهى بجاى آورد، سپس فرمود: امّا بعد،
پس از آنکه خدا- تبارک و تعالى - پیامبرش (ص) را بسوى خود برد، گفتیم که ما اهل بیت و خاندان و وارثان و دوستان و شایسته ترین مردم نسبت ب آن حضرت هستیم ، و هرگز در زمینه حق و سلطه او مورد منازعه و مخالفت قرار نگیریم ، در همین فکر بودیم که منافقین برجستند و سلطه و قدرت پیامبرمان (ص) را از ما ربودند و بدست غیر ما سپردند، بطورى که بخدا سوگند دیده و دلهاى ما همگى بر این حادثه گریست و سینه ها بخشم آمد. بخدا سوگند اگر بیم آن نبود که مسلمین پراکنده شوند، و بکفر باز گردند، و دین کژ و ناهموار گردد همانا تا آنجا که توان داشتیم شرائط کنونى را دگرگون مى ساختیم . همانا والیانى این حکومت را بدست گرفتند و همگى در گذشتند، و خداوند آن را بمن باز گرداند. و همانا این دو مرد: طلحه و زبیر در شمار بیعت کنندگان با من بیعت کردند، و حال به بصره رفته تا اجتماع شما را پراکنده ساخته ، و جنگ و درگیرى شما را میان خودتان بیندازند. خداوندا این هر دو را بخاطر نیرنگى که باین امّت زدند و سوء نظرى که به عموم مسلمین دارند بگیر و کیفرشان ده . ابو الهیثم بن تیّهان برخاست و گفت : اى امیر مؤمنان حسد قریش بر شما
دو گونه است : خوبانشان بخاطر میل و مسابقه در فضل و برترى مرتبت بر تو حسد بردند، و بدان آنان نیز حسد زشتى بر تو بردند که خداوند بدان سبب اعمالشان را تباه و بى ثمر ساخت و وزر وبالشان را سنگین تر نمود، و آنها به تساوى با تو بسنده نکردند بلکه خواستند بر تو پیش افتند، در نتیجه هدف از دسترس آنان دور گشت و مسابقه ، آنان را از مرتبه اعتبار فرو افکند، و تو سزاوارترین فرد قریش به قریشیان هستى ، پیامبرشان را در حال حیات یارى کردى ، و پس از وفات وى حقوقى را که بر عهده او بود پرداخت نمودى . بخدا سوگند این سرکشى آنان جز بزیان خودشان نخواهد انجامید، و ما انصار و یاوران توئیم ، پس هر امرى دارى بفرما . سپس این اشعار را سرود: (همانا گروهى بر تو سر کشى کرده و نیرنگ زدند و تو را بکار زشتى چند عیبجوئى نمودند). (که باندازه بال پشه اى بلکه عشر آن بال هم در تو وجود نداشت ). (آنان نعمت بزرگى از خدا را در تو مشاهده کردند و نیز تو را بزرگمردى شناختند که تمام گردان را بخاک مى افکند). (و تو را امامى یافتند که تمامى کارها به وى ارجاع مى شود، و تو را بمنزله افسارى یافتند که جلو افسار گسیختگى اسبان را مى گیرد). (و تو را حاکمى یافتند که تمام شئون امامت در او جمع است ، و مردى هاشمى که پهناى گسترده سرزمین مکّه از آن اوست ) (همه اینها بخاطر حسدى است نسبت ب آن نعمتى که از جانب خداوند
بتو رسیده ، و بازگشتند بدلهائى آکنده از حسد، و بجانهائى که از شدّت شقاوت جام بغض و کینه و بخل مى باشد).
(و آنان دو دسته بودند، گروهى پرده هاى غیبى ، این صفات رذیله آنان را پوشانده ، و گروهى بى پرده دشمنى را آشکار نمودند).
(اى وصىّ پیامبر (ص) حقانیّت ما مانند سپیده صبح روشن و واضح و آشکار است ).
(بنا بر این در جنگ بى پروا بر قبیله اوس و خزرج یورش بر، و با ضربت نیزه بخاک ذلّتشان بنشان ).
(هر کس از ما که در راه خدا با تو دوستى نکند بر راه هدایت و رستگارى نخواهد بود).
پس حضرت امیر المؤمنین (ع) براى وى پاداش نیک آرزو کرد. پس از او مردم دیگر برخاستند و هر کدام همانند کلام او سخنى گفتند.
۷- سعدان بن مسلم از امام صادق (ع) روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
یک روز همین طور که موسى بن عمران (ع) نشسته بود ابلیس با کلاه
رنگارنگى که بر سر داشت بسوى او آمد، چون به موسى نزدیک شد کلاه را برداشت و پیش آمد و سلام کرد. موسى (ع) فرمود: تو کیستى ؟ گفت : من ابلیس هستم . موسى فرمود: خدا آواره ات کند، براى چه آمده اى ؟ گفت : آمده ام بخاطر منزلتى که نزد خدا دارى بتو سلام کنم . موسى گفت : این کلاه چیست ؟ گفت :
بوسیله این کلاه دلهاى آدمیان را مى ربایم (گویا رنگهاى مختلف آن نمودار فریبندگى و شهوات و آرایشهاى دنیا و عقاید فاسد و ادیان باطل بوده است ). موسى گفت : مرا خبر ده از آن گناهى که چون آدمیزاد مرتکب شود بر او چیره مى شوى و او را بسوى دلخواه و مراد خود مى برى . شیطان گفت : هنگامى که او از خودش خرسند شود، و عملش را بسیار شمارد، و گناه او در نظرش کوچک جلوه کند. سپس گفت : اى موسى تو را به سه خصلت سفارش مى کنم : نه تو با زنى خلوت کن و نه او با تو خلوت کند، که هیچ مرد و زنى با هم خلوت نکنند مگر اینکه من خودم همدم آنان هستم نه یاران من . و مبادا با خدا عهدى کنى (و اگر عهدى کردى فورا بجاى آر) زیرا که احدى با خدا عهد نکند جز اینکه خودم نه یارانم همدم او باشم تا اینکه میان او و وفاى به عهدش فاصله اندازم . و هر گاه تصمیم به صدقه دادن گرفتى فورا بپرداز، که هر گاه بنده اى عزم صدقه دادن کند خودم نه یارانم همدم او باشم تا میان او و صدقه دادن جدائى اندازم . سپس ابلیس بازگشت در حالى که مى گفت : واى بر من خاکم بسر، به موسى چیزى آموختم که
به آدمیزادگان خواهد آموخت .
۸- سماعة بن مهران گوید:
از امام کاظم (ع) شنیدم مى فرمود: کار نیک بسیار را زیاد مشمارید، و گناهان اندک را کم نینگارید، که همان گناهان اندک است که جمع شده و بسیار مى گردد. و در نهان از خدا- عزّ و جلّ- بترسید تا انصاف را از جانب خود نسبت بدیگران رعایت کنید، بسوى طاعت خدا شتاب کنید، و سخن راست گوئید، و امانت را برگردانید که همه اینها بسود شماست ، و خود را بکارهائى که حلال نیست آلوده نکنید که بضرر شما تمام خواهد شد.
۹- حمّاد بن عثمان از امام صادق از پدرانش علیهم السلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
هر گاه خداوند خیر بنده اى را بخواهد او را در دین فقیه و دانا مى گرداند.
مجلس بیستم ۸ رمضان المبارک ۴۰۷
۱- علىّ بن ربیعه والبى از امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
خداوند حدود و مرزهائى براى شما معیّن کرده پس از آنها تجاوز نکنید، و واجباتى بر شما واجب نموده پس آنها را ضایع نسازید و سنّتهائى براى شما وضع کرده پس از آنها پیروى کنید، و چیزهائى را بر شما حرام ساخته پس هتک حرمت آنها نکنید، و بخاطر شما از چیزهائى صرف نظر نموده آنهم از روى رحمتش نه از روى فراموشى ، پس خود را در مورد آنها بزحمت نیندازید.
۲- مجاهد گوید:
امیر المؤمنین (ع) فرمود: در این دنیائى که احدى پیش از شما از آن بهره مند نگشته ، و براى احدى پس از شما باقى نخواهد ماند زهد را پیشه سازید، راه شما در این دنیا همان راه گذشتگان است ، همانا عمر دنیا بریده شده و آواى سپرى شدن سر داده ، و خوبیهاى آن زشت نما گشته است ، پس پیوسته اهل خود را به فنا و نابودى ، و ساکنان خود را به مرگ گوشزد مى کند. راستى که شده آن تلخ ، و زلال آن کدر گشته ، و از آب زندگانى آن جز چند قطره یا جرعه اى بیش در ته این ظرف باقى نمانده که اگر تشنه لبى آن را بمکد لب او هم تر نشود. پس از این خانه اى که فنا و نیستى بر اهل آن مقدّر شده ، و از ادامه حیات ممنوع اند- همان خانه اى که جان اهلش در آن خوار و ذلیل مى گردد- عزم کوچیدن کنید، که زنده اى نیست که طمع در ماندن داشته ، و نفسى نیست جز اینکه بمرگ اعتراف دارد. بنا بر این آرزوها سرگرمتان نسازد، و روزگاران و دوران فترت بر شما دراز ننماید، و با داشتن آرزوها فریب آن مخورید. و اگر بمانند شتران بچه گم کرده اى که بسرعت در پى آن است مشتاق باشید، و چون ناله کبوتران صدا برآورید، و همچون راهبان دلباخته به فغان آئید، و براى حرکت بسوى خداى متعال دست از اموال و اولاد بکشید، به تمنّاى اینکه شما را درجه اى نزد خویش بالا برد، یا گناهى را- که کاتبان الهى بشمار آورده و فرشتگان خداوندى ثبت و ضبط نموده اند- ببخشاید، هر آینه همه اینها در قبال پاداشى که برایتان امید داشته ، و در برابر آن کیفرى که از آن بر شما هراس دارم اندک است . خداوند ما و شما را از توبه کنندگان و عبادت کنندگان قرار دهد.
۳- سلمان فارسى - رحمه الله - گوید:
رسول خدا (ص) در روز عرفه (نهم ذى حجّة ) بیرون شد و فرمود: اى مردم خداوند در این روز بشما افتخار و مباهات کرد تا همگى شما را عموما و على را خصوصا مورد بخشایش خویش قرار دهد. سپس فرمود: اى على نزدیک من بیا، على نزدیک رفت ، پیامبر (ص) دست او را گرفت و فرمود: همانا سعادتمند- سعادتمند واقعى - کسى است که پس از من اطاعت تو کند و تو را دوست بدارد، و همانا بدبخت - واقعى - کسى است که پس از من تو را مخالفت کند و با تو بدشمنى پردازد.
۴- ابو جهضم ازدى از پدرش روایت کند که گفت :
چون عثمان ابا ذر غفارى - رحمه اللّه - را از مدینه بشام تبعید کرد، ابو ذر هر روز بر مى خاست و مردم را پند و اندرز مى داد و آنان را بدست آویختن باطاعت پروردگار امر مى نمود، و از ارتکاب معاصى خداوند حذر مى داد، و آنچه را که از رسول خدا (ص) در فضائل و مناقب اهل بیت آن حضرت علیهم السّلام شنیده بود براى آنان بازگو کرده و بر دست آویختن به عترت پیامبر (ص) تحریض و تشویق مى نمود.
معاویه به عثمان نوشت : امّا بعد، پیوسته مردمى شبانه روز دور ابو ذر را گرفته و او چنین و چنان مى گوید. اگر باین مردمى که بمن سپرده اى نیازى دارى ابو ذر را نزد خود ببر که من مى ترسم نظر مردم را نسبت بتو خراب و فاسد نماید، (و آنها را علیه تو بشوراند) و السّلام .
عثمان در پاسخ نوشت : امّا بعد، چون نامه مرا خواندى ابو ذر را نزد من گسیل دار، و السّلام . معاویه کس نزد ابو ذر فرستاد و او را احضار نموده ، نامه عثمان را برایش خواند و گفت : السّاعة هر چه سریعتر برو. ابو ذر بسوى راحله و مرکب خود رفت و بار بنه بر او بست و اسباب سفر ساز کرد. مردم نزد او جمع شدند و گفتند: اى ابا ذر- خدا تو را رحمت کند- کجا مى روى ؟ ابو ذر گفت :
روزى مرا از روى خشم بسوى شما فرستادند، و امروز نیز بیهوده و بدون هیچ دلیلى مرا بسوى خود مى برند، آن طور که مى بینم پیوسته کار ایشان با من همین است تا سرانجام نیکوکارى آسوده شود، یا از دست فاجرى آسودگى حاصل آید (یعنى یا آن مؤمن بمیرد یا آن فاجر بهلاکت رسد). این بگفت و برفت . وقتى خبر حرکت ابو ذر به گوش مردم رسید بدنبال او روانه شدند تا از دمشق بیرون رفت ، و مردم با او رفتند تا به دیر مرّان رسید. ابو ذر از مرکب پیاده شد و مردم نیز پیاده شدند، ابو ذر جلو ایستاد و نماز جماعتى با آنان گزارد، سپس گفت : اى مردم من شما را ب آنچه سودتان دهد سفارش ‍ مى کنم ، و خودم نیز از لفّاظى و سخن پراکنى خوددارى مى نمایم . همگى ؛ خدا- عزّ و جلّ- را حمد کنید، همه گفتند: الحمد للّه (سپاس خداى راست ). گفت : گواهى مى دهم که معبودى جز اللّه نیست ، و محمّد بنده و فرستاده خداست . مردم نیز همان گونه پاسخ دادند. گفت : گواهى مى دهم که برانگیخته شدن در روز قیامت حقّ است ، و بهشت حقّ است ، و دوزخ نیز حقّ، و به هر چه پیامبر (ص) از جانب خداوند آورده است اقرار مى کنم ، شما هم باین امور گواهى دهید. همه گفتند: ما بر تمام این امور گواهیم . گفت : هر کدام از شما را که با اعتقاد باین امور بمیرد، بشارت باد به رحمت و کرامت خداوند، البتّه تا آنگاه که یاور گنهکاران و توجیه کننده اعمال ستمگران و یاور آنان نباشد. اى مردم ، نماز و روزه خودتان را با خشم در راه خدا- عزّ و جلّ- بهنگامى که در زمین نافرمانى مى شود همراه سازید، و پیشوایان خود را بقیمت بخشم آوردن خداوند خشنود مسازید، و اگر چیزهاى نوظهورى را که سابقه دینى براى آنها نمى شناسید پایه گذارى نمودند شما از ایشان فاصله بگیرید، و آنان را سرزنش کنید هر چند به شکنجه و محرومیّت و تبعید شما بیانجامد، تا در نتیجه خدا- عزّ و جلّ- را خشنود سازید که خداوند والاتر و بلند جایگاه شایسته نباشد که بخاطر خشنودى آفریدگان بخشم آورده شود. خداوند من و شما را بیامرزد، شما را بخدا مى سپارم و بر شما درود مى فرستم و رحمت خداوند بر شما باد. مردم در پاسخ صدا زدند: خداوند بر تو درود فرستد و رحمتش را شامل حال تو گرداند اى ابا ذر، اى صحابى رسول خدا (ص)، مى خواهى تو را باز گردانیم ،- هر چه این گروه تو را بیرون راندند- و مانع سفر تو شویم ؟ ابو ذر گفت : باز گردید- خدا شما را رحمت کند- که من بر مشکلات و گرفتاریها از شما شکیباترم ، و از اختلاف و پراکندگى جدّا بپرهیزید.
ابو ذر رفت تا بر عثمان وارد شد، چون داخل شد عثمان گفت : خداوند چشمى را به عمرو روشن نکند ! ابو ذر گفت : بخدا سوگند پدر و مادرم مرا عمرو ننامیده اند و لیکن خداوند آن کسى را که معصیت و مخالفت امر او مى کند و از هواى نفس خود پیروى مى نماید بخودش نزدیک نسازد. کعب الا حبار (یک یهودى تازه مسلمان ) برخاست و گفت : اى پیر مرد از خدا نمى ترسى که با این گونه سخن با امیر المؤمنین روبرو مى شوى ؟! ابو ذر عصائى را که بدست داشت بلند کرد و بر سر کعب کوفت و گفت : اى پسر دو یهودى تو با مسلمانان چه سخن دارى ؟ بخدا سوگند هنوز یهودى گرى از دلت بیرون نرفته است . عثمان گفت : بخدا سوگند که بودن من و تو در یک خانه نشاید، تو خرف شده و عقل خود را از دست داده اى ، او را از نزد من بیرون برید و بر کوهان شترى برهنه سوارش کنید و بشدّت شتر را برانید و با سختى هر چه تمامتر او را به ربذه رسانید و بدون هیچ انیس و همدمى رهایش کنید تا خدا هر چه مى خواهد بر سرش بیاورد. مأ موران نیز او را با درشتى تمام در حالى که با مشت باستخوانهاى پهلویش مى کوفتند بسوى ربذه بیرون بردند.
عثمان قبلا دستور داده بود که احدى از مردم او را مشایعت نکند. این گزارش بامیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) رسید، حضرت با شنیدن این خبر آنقدر گریست که ریش مبارکش از اشک دیده اش تر شد، سپس فرمود: آیا این چنین باصحابى رسول خدا (ص) عمل مى کنند؟ إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ (ما همه از خدائیم و بسوى او بازمى گردیم ). سپس برخاست و با حسن و حسین علیهما السّلام و عبد اللّه بن عبّاس و فضل و قثم و عبید اللّه (فرزندان عبّاس عموى پیامبر) همگى حرکت کردند تا به ابو ذر رسیده و او را مشایعت نمودند. چون چشم ابو ذر- رحمه اللّه - ب آنان افتاد مشتاقانه بسوى آن شتافت و بر آنان گریست و گفت : پدرم بفداى چهره هائى که با دیدنشان یاد رسول خدا (ص) مى افتم و برکت ، وجودم را فرا مى گیرد.
سپس دست ب آسمان برداشت و گفت : خداوندا من اینان را دوست دارم هر چند در راه محبّتشان قطعه قطعه شوم ، من بخاطر خشنودى تو و دستیابى بخانه آخرت هرگز از اینان جدا نمى شوم ، خدا شما را رحمت کند باز گردید، از خدا مى خواهم که به بهترین وجه پس از من از شما پذیرائى کند. در اینجا آن چند نفر با او وداع نموده و در حالى که از فراق وى اشک مى ریختند بازگشتند.
۵- عبد المؤمن از امام باقر (ع) از جابر بن عبد اللّه انصارى روایت کند که گفت :
رسول خدا (ص) فرمود: سریعترین چیزها از نظر کیفر و عقوبت چند چیز است : مردى که باو نیکى کنى و او در عوض نیکى تو ببدى تو را پاداش دهد. و مردى که با او پیمان ببندى و تو خواهى که وفا کنى و او بخواهد بدروغ با تو رفتار کند. و مردى که هرگز باو ستم نمى کنى و او پیوسته در صدد ستم نمودن بتو است . و مردى که بخاطر خویشاوندى با او رفت و آمد کنى ، و او با تو قطع رابطه نماید.
۶- اسحاق بن فضل هاشمى گوید:
یکى از دعاهاى امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) این است : (خداوندا پناه مى برم بتو از اینکه دوستت را دشمن بدارم ، یا با دشمنت دوستى کنم ، یا کسى را که از تو خشم بدل دارد خشنود سازم . خداوندا بر هر کس که تو درود فرستى درود ما نیز بر او باد، و بر هر کس لعنت کنى لعنت ما نیز بر او باد. خداوندا هر کس که مرگ او موجب شادى ما و شادى تمام مسلمانان است ما را از شر او آسوده ساز، و بجاى او کسى را بما ارزانى دار که براى ما بهتر از او باشد، تا آنجا که نشانه اجابت را طورى بر ما نمایان سازى که ما در دین و دنیاى خود بدان آشنا باشیم ، اى مهربان تر از هر مهربانى ).
مجلس بیست و یکم شنبه نیمه رمضان المبارک ۴۰۷
۱- ابو حمزه ثمالى - رحمه اللّه گوید:
از امام باقر (ع) شنیدم که مى فرمود: چهار چیز است که در هر کس باشد اسلام او کامل است ، و بر ایمانش یارى مى شود، و گناهانش از وى پاک مى گردد، و بدیدار خدا رود در حالى که از او خرسند است ، و اگر سراپایش ‍ را گناه فرا گرفته باشد خداوند آنها را بریزد. و آن چهار چیز عبارتند از: وفا به عهدى که انسان با خدا مى بندد، و راستگوئى با مردم ، و شرم و حیا از آنچه که نزد خدا و مردم زشت مى نماید، و خوش خلقى با خانواده و سایر مردم .
و چهار چیز است که در هر یک از مؤمنین باشد خداوند او را در برترین درجات بهشت در غرفه اى فوق غرفه دیگر در جایگاه شرف بتمام معنى جاى دهد: آن کس که یتیمى را پناه دهد و بخوبى از وى پذیرائى کند و چون پدرى مهربان براى او باشد، و آن کس که به ناتوانى رحم کند و او را یارى دهد و کفایت نماید، و آن کس که هزینه زندگى پدر و مادرش را بپردازد و با آنان به نرمى و نیکى رفتار کند و اندوهگینشان نسازد، و آن کس که با غلام خود بدخلقى و ناسازگارى نکند و او را در کارهایش کمک نماید و نسبت به بازخرید خود اگر طاقت ندارد مجبورش نسازد.
۲- انس بن مالک گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: تعدّى و تجاوز در چیزى وجود پیدا نکرد مگر اینکه آن را زشت و بدنما نمود، و شرم و حیا در چیزى نهاده نشد جز اینکه آن را زینت بخشید.
۳- جابر بن عبد اللّه انصارى گوید:
خدمت رسول خدا (ص) مشرف شدم و عرض کردم : اى رسول خدا وصىّ شما کیست ؟ آن حضرت ده روز از جواب گفتن خوددارى نمود و بمن پاسخى نداد، سپس فرمود: اى جابر تو را از آنچه پرسیدى خبر ندهم ؟ گفتم : پدر و مادرم فدایت بخدا سوگند چندان از دادن پاسخ خوددارى فرمودى که پنداشتم بر من خشم گرفته اى . فرمود: اى جابر بر تو خشم نگرفتم و لیکن منتظر بودم که از آسمان برایم خبر رسد، جبرئیل (ع) نزد من آمد و گفت : اى محمّد پروردگارت سلام مى رساند و مى فرماید: همانا علىّ بن ابى طالب وصى و جانشین تو بر خاندان و امّت تو است ، و همان کسى است که نااهلان را از کنار حوض کوثر عقب براند، و او پرچمدار توست که در راه بهشت پیشگام تو خواهد بود.
گفتم : اى پیامبر خدا نظرتان اینست که با کسى که باین مطلب ایمان نیاورد کارزار کنم ؟ فرمود: آرى ، اى جابر او در این جایگاه قرار داده نشده مگر باین خاطر که از وى پیروى شود، پس هر کس که از او پیروى کند فرداى قیامت با من است ، و هر کس با او مخالفت کند هرگز در کنار حوض کوثر بر من وارد نخواهد شد.
۴- ابو ذر غفارى - رضى اللّه عنه - گوید:
دیدم رسول خدا (ص) با دست مبارک به پشت علىّ بن ابى طالب (ع) زد و فرمود: اى على هر کس ما را دوست بدارد از عرب است ، و هر کس ما را دشمن بدارد کافر عجمى است . شیعیان ما از خانواده ها و قبایل شریف و صحیح النّسب و حلال زاده اند، و کسى بر آئین ابراهیم (ع) جز ما و شیعیان ما نیست ، و سایر مردم از آئین وى بدورند، و همانا خدا را فرشتگانى است که گناهان شیعیان ما را فرو ریزند همان گونه که کلنگ و تیشه ساختمان را ویران مى کند.
۵- عبد الرّحمن بن جندب از پدرش روایت کرده که گفت :
چون با عثمان براى خلافت بیعت شد از مقداد بن اسود کندى - رحمه اللّه - شنیدم که به عبد الرّحمن بن عوف مى گفت : اى عبد الرّحمن بخدا سوگند هرگز رویدادى مانند آنچه بر سر این خاندان (اهل بیت پیامبر) علیهم السّلام پس از رحلت پیامبرشان صلّى اللّه علیه و آله آمد ندیده بودم ! عبد الرّحمن گفت : مقداد! تو را باین گونه امور چکار؟ مقداد گفت : بخدا سوگند ایشان را دوست مى دارم بدین جهت که رسول
خدا (ص) دوستشان مى داشت ، و بخدا سوگند اندوهى که بهیچ وجه نمى توانم اظهارش کنم بر من چیره شده از اینکه قریش بجهت شرافت این خاندان بر سایر مردم شرف یافتند و با این حال همگى همدست شده تا قدرت و نفوذ و حکومت رسول خدا (ص) را از دست ایشان ربودند.
عبد الرّحمن گفت : اى واى ! بخدا سوگند من فراوان خود را بخاطر شما بزحمت انداخته ام . مقداد گفت : توجّه کن بخدا سوگند دست از دامان مردى برداشتى که از جمله کسانى است که بحقّ فرمان دهند و بحقّ عدالت ورزند، هان بخدا سوگند اگر یاورانى علیه قریش مى یافتم با آنان مى جنگیدم همان گونه که در روزهاى بدر و احد جنگیدم . عبد الرّحمن گفت : مادرت بعزایت بنشیند مقداد! مبادا مردم این سخن را از تو بشنوند، بخدا سوگند مى ترسم از اینکه تو صاحب یک فرقه و آشوبى شوى .
جندب گوید: پس از آنکه مقداد از آنجا رفت ، نزد او رفته و گفتم : من از یاران توام . گفت : خدا تو را رحمت کند، آنچه ما خواهان آنیم دو سه نفر مرد براى آن کافى نیست پس از نزد وى بیرون شدم و خدمت علىّ بن ابى طالب (ع) رسیدم و گفتار او و خودم را بعرض رساندم و حضرت براى ما دعاى خیر فرمود.
۶- عبد الملک بن عمیر لخمى گوید:
جاریة بن قدامه سعدى بر معاویه وارد شد، و احنف بن قیس و حباب مجاشعى در کنار معاویه روى تخت نشسته بودند. معاویه باو گفت : کیستى تو؟ گفت : ما جاریة بن قدامه هستم - وى آدم دانا و باهوشى بود- معاویه گفت : من باور نمى کردم هنوز زنده باشى ، مگر تو (از نظر جثه ) از یک زنبور عسل بیشترى ؟
جاریه گفت : اى معاویه با من چنین برخورد مکن ، تو مرا بزنبور عسل تشبیه مى کنى و بخدا سوگند که زنبور نیشى آتشین و براقى شیرین دارد، و بخدا سوگند که معاویه نام ننهاده اند مگر بر سگى که سگان دیگر را گاز گیرد، و امیّه (که نام مادر توست ) تصغیر امه است (یعنى کنیزک ). معاویه گفت : چنین رفتار مکن ، گفت : تو کردى من هم کردم .
معاویه گفت : نزدیک بیا، و در کنار من بر تخت بنشین . گفت : این کار را نمى کنم . گفت : چرا؟ گفت : چون دیدم این دو نفر دارند تو را از جایت کنار مى زنند و من نمى خواهم با آنان شرکت کنم . معاویه گفت : نزدیک بیا تا سخن محرمانه اى بگویم . جاریه پیش رفت و معاویه باو گفت : اى جاریه من از این دو مرد دینشان را خریده ام . گفت : از من نیز بخر اى معاویه . گفت : (آهسته ) صدایش را در نیاور.
۷- انس بن مالک گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: کفّاره و جریمه غیبت که گناه آن را بزداید آن است که براى آن کس که از او غیبت کرده اى آمرزش بخواهى .
مجلس بیست و دوم شنبه ۲۲ رمضان المبارک ۴۰۷
۱- عمرو بن سیف ازدى گوید:
امام صادق (ع) بمن فرمود: طلب روزى را از راه حلال آن از دست مده که کمک توست بر دینت ، و پاى شترت را ببند سپس توکّل کن .
۲- عبد اللّه بن ابى یعفور گوید:
امام صادق (ع) فرمود: سه دسته اند که خداوند نمازشان را نپذیرد: بنده اى که از نزد صاحبانش گریخته است تا زمانى که برگردد و دست در دست آنان نهد. و مردى که براى قومى امامت نماز کند و آنان وى را خوش ندارند. و زنى که شب بخوابد و شوهرش بر او خشمناک باشد.
۳- حسین بن زید از امام صادق از پدرش از جدّش علیهم السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
چون مرا ب آسمان بالا بردند و به سدرة المنتهى (درختى است در آخرین مراتب بهشت که دانش اوّلین و آخرین ب آنجا منتهى مى شود) رسیدم ندائى بمن رسید که : اى محمّد سفارش مرا به نیکى در باره على بپذیر که او سرور مسلمین ، و پیشواى متّقین ، و در قیامت پیشواى دست و پا و پیشانى سپیدانى است که در غرفه هاى بهشتى آرمیده اند.
۴- عمرو بن میمون از امام صادق از پدرش از جدّش علیهم السّلام روایت کند که امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) بر فراز منبر کوفه فرمود:
اى مردم ، ده خصلت از رسول خدا (ص) بیادگار دارم که نزد من از آنچه که خورشید بر آن مى تابد محبوبتر است :
رسول خدا (ص) بمن فرمود: اى على تو در دنیا و آخرت برادر منى ، و روز قیامت در پیشگاه خداوند جبّار تو نزدیکترین آفریدگان بمن هستى ، و جایگاه تو در بهشت مقابل جایگاه من است همچنان که منازل دوستان در راه خدا- عزّ و جلّ- در مقابل هم قرار دارد، و تو وارث منى ، و تو پس از من در مورد وعده ها و کارهایم وصىّ من خواهى بود، و تو حافظ و سرپرست خانواده من در هنگام غیبت من هستى ، و تو پیشواى امّت منى ، و تو بپا دارنده عدالت در میان رعیّت منى ، و تو دوست منى و دوست من دوست خداست ، و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست .
۵- محمّد بن ابى عماره کوفى گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: هر کس در راه ما بخاطر خونى که از ما ریخته شده ، یا حقّى که از ما بتاراج رفته ، یا پرده آبرو و حیثیّتى که از ما یا یکى از شیعیان ما دریده گشته قطره اشکى بریزد، بدین سبب خداوند متعال او را یکى حقب (که هشتاد سال است ) در بهشت جاى دهد.
۶- ربیعه و عماره و گروهى دیگر گفته اند:
در آن زمان که گروه کثیرى از اصحاب امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) از دور آن حضرت پراکنده شده و از نزد آن حضرت بسوى معاویه ره سپردند تا که نصیبى از دنیا ببرند، گروهى از یاران حضرتش خدمت او رسیدند و عرضه داشتند: اى امیر مؤمنان این همه اموال را بخشش کن ، و این اشراف عرب و قریش و کسانى را که مى ترسى زیر بار تو نروند و بسوى معاویه بگریزند بر سایر آزادشدگان و عجمیان ترجیح و تفضیل ده .
امیر المؤمنین (ع) فرمود: مرا مى فرمائید که یارى را از راه ستم بجویم ؟! نه ، بخدا سوگند تا خورشید مى تابد و ستاره اى در آسمان مى درخشد دست بچنین کارى نمى یازم . بخدا سوگند اگر این اموال از خودم بود هر آینه مساوات را در میان آنان مراعات مى نمودم چه برسد باینکه مال خودشان است . سپس لختى سکوت کرد و سر بجیب فکرت فرو برد، پس از آن فرمود: هر کس ثروتى دارد جدّا باید از فساد بپرهیزد که بخشش مال در غیر حقّش تبذیر و اسراف است ، و ثروت هر چند نامى از صاحب خود در دنیا بجاى مى گذارد ولى در نزد خدا- عزّ و جلّ- فرومایه اش مى سازد؛ و هیچ مردى مال خود را در غیر حقّ و نزد غیر اهلش ننهاد جز اینکه خداوند وى را از سپاس آنان محروم ساخت و دوستى آنان از آن دیگرى شد، و اگر با او بماند کسى که او را دوست بدارد و سپاسش گوید جملگى دروغ و چاپلوسى است که مى خواهد بدین وسیله به وى نزدیک شود تا بتواند دوباره بهمانند چیزى که در گذشته از وى بدست آورده دست یابد، و اگر روزى نعمت از دستش برود و بکمک و دستگیرى متقابل او نیاز پیدا کند همانا او بدترین دوست و پست ترین رفیق خواهد بود.
هر کس بخواهد از آنچه که خداوند باو ارزانى داشته نیکى نماید باید به خویشان نزدیک خود رسیدگى نموده ، و مهمان نوازى کند، و اسیرى را آزاد سازد، و به ورشکستگان و در راه ماندگان و تهیدستان و جهادگران در راه خدا یارى رساند، و باید بر مشکلات و سختیها و شکیبا باشد، که همانا دستیابى باین خصال ، اشرف کرامتهاى دنیا و رسیدن به فضائل آخرت است .
۷- اسحاق بن عمّار گوید:
امام صادق (ع) بمن فرمود: اسحاق چون وقت زکات مالت فرا رسد آن را چگونه مى پردازى ؟ گفتم : مستحقّین آن خود بمن مراجعه کرده بایشان مى پردازم ، حضرت فرمود: ترا جز این نمى بینم که مؤمن را خوار ساخته اى زنهار زنهار که خدا میفرماید: (کسى که دوست مرا خوار سازد با من به محاربه برخاسته است ).
۸- حنان بن سدیر از پدرش روایت کند که گفت :
خدمت امام صادق (ع) بودم و نزد آن حضرت یادى از مؤمن و حقوق او بمیان آمد. امام صادق (ع) بمن رو کرده فرمود: اى ابا الفضل تو را بحال مؤمن نزد خدا خبر ندهم ؟ گفتم : چرا بمن خبر بده فدایت شوم . فرمود: چون خداوند روح مؤمن را بگیرد فرشتگان حافظ اعمال او ب آسمان بالا روند و گویند پروردگارا این بنده توست و خوب بنده اى است . خداوند جلیل و جبّار فرماید: بدنیا فرود روید و نزد قبر بنده ام بمانید و مرا به بزرگى یاد کنید و تسبیح و تهلیل و تکبیر بگوئید و ثواب آن را بحساب بنده ام بنویسید تا زمانى که او را از قبرش برانگیزم .
سپس بمن فرمود: آیا زیادتر نگویم ؟ گفتم : چرا، بیشتر بفرمائید. فرمود:
چون خداوند مؤمن را از قبرش برانگیزد شبیهى با او بیرون آید که از پیش او حرکت کند (و او را قوّت دل بخشد)، پس هر گاه مؤمن هول و هراسى از امور هولناک قیامت ببیند آن شبیه گوید: بیتابى مکن و غم مخور و بشارت باد تو را به سرور و کرامتى از جانب خداى - عزّ و جلّ-.
و اضافه فرمود: پیوسته آن شبیه او را به سرور و کرامت خدا- عزّ و جلّ- بشارت دهد، تا اینکه براى حسابرسى در پیشگاه پروردگار قرار گیرد، پس ‍ خداوند حساب آسانى از وى بعمل آورد، و به بردن وى به بهشت فرمان دهد و در این حال آن شبیه در پیش روى اوست . مؤمن باو گوید: خدا تو را رحمت کند تو خوب خارج شونده اى بودى ، با من از قبرم بیرون شدى و پیوسته مرا به سرور و کرامت گوید: من همان سرورى هستم که بر برادر مؤمن خود در دنیا وارد ساختى ، خداوند مرا از آن سرور آفریده تا تو را بشارت دهم .
۹- محمّد جعفى از پدرش روایت کند که گفت :
من بسیارى از اوقات از درد چشم ناراحت بودم ، روزى از این درد بامام صادق (ع) شکایت بردم .
حضرت فرمود: آیا دعائى بتو نیاموزم که براى دنیا و آخرتت سودمند باشد، و از درد چشم نیز آسوده گردى ؟ عرض کردم : چرا. فرمود: پس از نماز صبح و پس از مغرب بگو: (اللّهمّ إ نّى أ سأ لک بحقّ محمّد و آل محمّد علیک ، أ ن تصلّی على محمّد و آل محمّد، و أ ن تجعل النّور فی بصری ، و البصیرة فی دینی ، و الیقین فی قلبی ، الا خلاص فی عملى ، و السّلامة فی نفسی ، و السّعة فی رزقی و الشّکر لک أ بدا ما أ بقیتنی ) (خداوندا! بحقّ محمّد و آل محمّد بر تو از تو مى خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود فرستى ، و در چشمم نور، و در دینم بینش ، و در قلبم یقین ، و در عملم اخلاص ، و در جانم سلامتى ، و در روزیم فراخى و گشایش قرار دهى ، و تا زمانى که زنده ام مى دارى توفیق سپاسگزارى از خودت را بمن عطا فرمائى ).
مجلس بیست و سوّم تاریخ مجلس ذکر نشده است
۱- ابو بصیر گوید:
امام باقر (ع) فرمود: ابو ذر- رحمه اللّه - مى گفت :
گویا این اشیاء دنیا چیزى نیست جز عملى که خیر آن سود بخشد، و شرّ آن زیان رساند، مگر بکسى که خداوند باو رحم آورد.
اى طالب علم نباید اهل و مال تو را از رسیدگى بخودت سرگرم سازد، تو آن روزى که از آنان جدا مى شوى همانند میهمانى هستى که شب را در میان آنان بسر برده و صبح از نزدشان بسوى دیگران مى روى ، و دنیا و آخرت بسان منزلى است که در آن فرود آمده ، سپس بسوى غیر آن خواهى رفت . و فاصله میان مرگ و برانگیخته شدن پس از آن جز خواب کوتاهى که بزودى از آن بیدار شوى چیز دیگرى نیست . اى طالب علم ، براى حضور در پیشگاه پروردگار عملى پیش فرست که تو در گروه عمل خود هستى ، و هر گونه که عمل کنى جزا بینى .
اى طالب علم نماز بخوان پیش از آنکه نتوانى بر شب و روزى دست یابى که در آن نماز بگزارى ، همانا مثل نماز براى صاحبش - باذن پروردگار- مثل مردى است که بر سلطانى وارد شود و آن سلطان ، خوب به سخنان او گوش ‍ دهد تا از بیان نیازش فارغ شود، همچنین مرد مسلمان تا آن زمان که در نماز است پیوسته خداوند بدون نظر دارد تا از نمازش فارغ گردد.
اى طالب علم صدقه بده پیش از آنکه قادر بر دادن چیزى نباشى ، و از دادن آن ممنوع نگردى ، همانا مثل صدقه براى صاحبش مثل مردى است که دستش به خون کسى آلوده شده و اقوام او در پى خونخواهى وى هستند و او گوید:
مرا نکشید و مدّتى برایم قرار دهید تا در جلب رضایت شما کوشش نمایم ، مرد مسلمان نیز- باذن خدا- این چنین است ، هر زمان صدقه اى بدهد یک گروه از گردنش گشوده شود تا اینکه خداوند اقوامى (چنین کسانى ) را به نزد خویش بازستاند در حالى که از آنان راضى گشته است ، و هر کس که خدا از روى راضى باشد همانا از آتش آزاد شده است .
اى طالب علم آن دل که در آن چیزى از حقّ نباشد همچون خانه ویرانى است که آبادکننده اى ندارد.
اى طالب علم همانا این زبان کلید خیر و کلید شرّ است . پس بر دهانت مهر زن همان گونه که بر طلا و نقره است مهر مى نهى .
اى طالب علم این مثالها را خداوند براى مردم بیان فرموده و جز عالمان در باره آن تعقّل نمى کنند.
۲- عبد اللّه بن سنان گوید:
امام صادق (ع) فرمود: رسول خدا (ص) در سخنرانى خود فرمود: آیا شما را به بهترین اخلاق دنیا و آخرت خبر ندهم ؟ آنها عبارتند از: گذشت از آن کس که به تو ستم روا داشته ، و اینکه پیوند کنى با آن کس که رابطه اش را از تو بریده ، و نیکى نمودن به آن کس که به تو بدى نموده ، و بخشش به کسى که تو را محروم ساخته است . و همانا در نهاد دشمنى و کینه توزى بریدن و چیدن نهفته است ، منظورم بریدن مو نیست بلکه بریدن دین است .
۳- عبد اللّه ابى یعفور گوید:
امام صادق (ع) بمن فرمود: مبادا مردم تو را نسبت به خودت بفریبند، که همانا امر (حساب و کتاب اعمال ) بتو خواهد رسید نه ب آنان ، و نباید روزت به چنین و چنان سپرى شود که همانا کسى با تو هست که اعمال تو را حفظ و ضبط میکند، و خوبى اندک را کم مشمار که فردا روز آن را بصورتى خواهى دید که تو را شادمان کند، و بدى اندک را کم مشمار که فردا روز آن را بصورتى خواهى دید که تو را ناراحت سازد، و کار نیک کن که من ندیدم چیزى را که پى جوتر و سریعتر باشد از کار نیکى که بدنبال گناه گذشته اى انجام گیرد، خدا- جلّ اسمه - مى فرماید: (همانا نیکیها بدیها را از بین مى برند، و این یاد آورى است از براى یاد آوران ) .
۴- عجلان ابو صالح گوید:
امام صادق (ع) بمن فرمود: در رابطه خود با مردم به انصاف رفتار کن ، و در دارائى خود با آنان یارى همه جانبه بنما، و آنچه را براى خود مى پسندى براى آنان نیز بپسند، و فراوان خدا را یاد کن ، و از رنجورى و افسردگى بپرهیز که پدرم مرا بدین مطالب سفارش مى فرمود، و پدر او هم بهمین مطالب و نیز در باره نماز شب وى را سفارش مى نمود، زیرا که چون رنجور باشى حقّ خدا را بجاى نیاورى ، و چون دلتنگ و افسرده باشى حقّى را به احدى نپردازى . و بر تو باد براستگوئى و پاکدامنى و باز دادن امانت ، و چون وعده نمودى تخلّف مکن .
۵- ابو النّعمان عجلى گوید:
امام باقر (ع) فرمود: اى ابا النّعمان بر ما دروغى نبند که بدان سبب از راه راست و صحیح کنار افتى . اى ابا النّعمان بواسطه ما مردم را یغما مکن که خداوند با این کار بر فقر تو بیفزاید. اى ابا النّعمان ریاست طلبى مکن که دنباله رو خواهى شد. اى ابا النّعمان تو ناگزیر بازداشت شده و مورد پرسشش قرار مى گیرى ، پس اگر راست بگوئى تو را تصدیق کنیم ، و اگر دروغ بگوئى تو را تکذیب نمائیم . ابا النّعمان ! زنهار مردم تو را نسبت بخودت نفریبند که امر (حساب و کتاب اعمال ) بتو خواهد رسید نه ب آنان ، و روز خود را به چنین و چنان سپرى مساز که همانا با تو کسى است که اعمال تو را ثبت و ضبط مى کند، و کار نیک کن که من ندیدم چیزى را که پى جوتر و سریعتر باشد از کار نیکى که بدنبال گناه گذشته اى انجام گیرد.
۶- علىّ بن نعمان با واسطه از امام سجّاد (ع) نقل کند که مى فرمود:
بیچاره آن کس که یکانش بر دهگانش غلبه کند . (گوید) و امام صادق (ع)
فرمود: مغبون و فریب خورده کسى است که در مورد عمرش لحظه بلحظه فریب خورد و زیان بیند. (گوید) و علىّ بن الحسین (ع) مى فرمود: از مردم اظهار نومیدى و بى نیازى کن که این دارائى واقعى است ، و درخواست خود را از آنان کم کن که آن نیاز حاضر است ، و از کارى که از انجام آن عذر خواهى مى شود بپرهیز، و مانند کسى که آخرین نماز اوست نماز بخوان ، و اگر توانستى که امروزت بهتر از دیروز، و فردایت بهتر از امروزت باشد این کار را بکن .
۷- ابو سعید زهرى از امام باقر یا امام صادق علیهما السّلام روایت کند که فرمود:
واى بر آن گروه که با امر بمعروف و نهى از منکر براى خدا دیندارى نکنند. و فرمود: هر کس لا اله الّا اللّه بگوید این گفتار به ملکوت آسمان وارد نشود تا اینکه گوینده آن ، سخن خود را با کردار شایسته اى تمام و کامل سازد. [و دین ندارد کسى که با تقویت کردن باطلى دیندارى کند ]و دین ندارد کسى که با اطاعت از ظالمى دیندارى کند. سپس فرمود: تمام این گروهها را فزون طلبى و فخر فروشى (به اموال و اولاد و افراد) سرگرم ساخته تا جایى که به سراغ گورستان رفته و بمرده ها نیز افتخار مى ورزند (یا اینکه آنقدر باین گونه امور سرگرم شده اند تا مرگ گریبانشان را بگیرد و بگورشان بسپارد).
۸- زید شحام گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: بپرهیزید از سطوات (قهر و غلبه ) خداوند در شب و روز، عرض کردم : سطوات خدا چیست ؟ فرمود: اینکه خداوند بندگان را به گناهانشان بگیرد و عذاب نماید.
۹- ابو حمزه گوید:
از امام سجّاد (ع) شنیدم که مى فرمود: هر کس بواجبات خدا عمل کند از بهترین مردم است ، و هر کس از حرامهاى خدا بپرهیزد از عابدترین و پرهیزکارترین مردم است ، و هر کس ب آنچه خداوند قسمت او نموده قانع باشد از داراترین مردم است .
۱۰- سعد بن طریف گوید:
امام باقر (ع) فرمود: با زبانت با منافق سازش کن ، و مهر و محبّت خود را براى مؤمن خالص ساز، و اگر یک یهودى با تو همنشین شد با وى بخوبى مجالست نما یعنى با این مردم به نرمى و مدارا رفتار کن .
۱۱- نعمان گوید:
امام باقر (ع) فرمود: هر کس از احوال دوستان جویا شود از احوال وى پى جو شوند، و هر کس که در حوادث ناگوار روزگار صبر پیشه نسازد در برابر آنها زبون بماند، و اگر از مردم بدگوئى کنى از تو بدگوئى کنند، و اگر از آنان دست بدارى تو را رها نسازند. گفتم : پس چه کنم ؟ فرمود: از آبروى خود براى روز فقر و تنگدستى خویش ب آنان وام بده .
۱۲- مرازم گوید:
امام صادق (ع) فرمود: بر شما باد بنماز گزاردن در مساجد، و نیکرفتارى در همسایگى با مردم ، و اقامه شهادت ، و حاضر شدن در تشییع جنائز. شما ناگزیر از معاشرت و آمیزش با مردم هستید، هیچ کس تا زنده است از مردم بى نیاز نیست ، ما (پیشوایان شما) بر جنازه هاى آنان حاضر مى شویم ، و زیبنده شماست که همانند امامان خود عمل کنید، و مردم تا زنده اند از یک دیگر بى نیاز نیستند تا اینکه مرگشان در رسد، سپس هر گروهى بسوى آنان که هوادارشان بوده اند خواهند پیوست . سپس فرمود: نیکو نماز بگزارید، و براى آخرت خود کار کنید، و آنچه را که بسود شماست برگزینید، که گاهى مردى پیدا مى شود که در کار دنیا باهوش و زیرک است و گفته شود: فلانى چقدر زیرک است ! و حال آنکه زرنگ و زیرک کسى است که در کار آخرت زیرک باشد.
۱۳- ابو خالد قمّاط گوید:
امام صادق (ع) فرمود: رسول خدا (ص) در سرزمین منى سخنرانى نمود، فرمود: خداوند خرّم کند روى بنده اى را که سخن مرا بشنود و خوب فرا گیرد و ب آن کس که نشنیده است برساند، که چه بسا کسانى که بار فقه با خود مى کشند ولى فقیه نیستند، و چه بسا کسان که فقه را بنزد کسانى انتقال مى دهند که از خود حاملان بهتر مى فهمند.
سه چیز است که دل هر مسلمانى با داشتن آنها بخیانت نگراید (یا نباید نسبت ب آنها خیانت ورزد): خالص ساختن عمل براى خدا، و نصیحت و خیر خواهى نسبت به پیشوایان مسلمین ، و همراهى جماعت آنان ، زیرا که دعوت آنان از همه جوانب بر آنها احاطه داشته و حافظ آنهاست (و نسبت به آیندگان نیز هست ). مؤمنان با هم برابرند، ارزش خونشان با هم برابر است ، و همگى قدرت واحدى علیه خودشان هستند، و پست ترین افرادشان مى تواند آنان را نسبت به امانى که بکسى مى دهد عهده دار سازد.
۱۴- منصور بن ابى یحیى گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود:
رسول خدا (ص) بر فراز منبر برآمد و در حالى که رنگ از چهره اش پریده بود رو بمردم نموده ، فرمود: اى مسلمانان بعثت من با قیامت مانند این دو انگشتم توأ م است - و دو انگشت سبّابه خود را کنار هم قرار داد-. سپس فرمود: اى مسلمانان همانا برترین روش ، روش محمّد است ، و بهترین گفتار، کتاب خدا است ، و بدترین امور، امور جدید و نو پدید است یعنى دین من متّصل به قیامت مى شود، و دین دیگرى ناسخ شریعت من نخواهد بود، بنا بر این هر دین تازه بنام قانون بدعت و گمراهى است .
آگاه باشید که هر بدعتى گمراهى است ، و جاى هر گونه گمراهى در آتش ‍ است . اى مردم هر کس پس از خود مالى بگذارد از براى اهل و وارثان اوست ، و هر کس عیال و نانخورى بجاى گذارد سرپرستى آنان بر عهده من است .
۱۵- رفاعه گوید:
امام صادق (ع) فرمود: چهار چیز در تورات است و چهار دیگر در کنار آنهاست : هر کس که صبح کند و غم دنیا خورد خشمگین بر پروردگار خود صبح نموده ، و هر کس صبح کند و از مصیبتى که بر وى وارد آمده شکایت نماید از پروردگار خود شکایت نموده است ، و هر کس بنزد ثروتمندى رود و نزد او
فروتنى کند [تا بهره اى از دنیاى او ببرد ]دو سوّم دینش را از دست داده است ، و هر کس از این امّت که قرآن میخوانده و با این حال داخل دوزخ شود همانا از کسانى بوده که آیات خدا را بمسخره و بازى مى گرفته است .
و آن چهار چیز دیگر: هر کس قدرت یابد انحصار طلب گردد، و هر کس ‍ مشورت کند پشیمان نشود، و هر گونه عمل کنى جزا بینى ، و فقر بزرگترین مرگ است .
۱۶- جابر بن عبد اللّه انصارى گوید:
رسول خدا (ص) براى ما سخنرانى کرد، پس حمد و ثناى الهى بجاى آورد و پس از سخنى چند فرمود: اى مردم بر شما باد بنماز، بر شما باد بنماز که آن ستون دین شماست ، رنج بیدارى شب را به نماز تحمّل کنید، و فراوان یاد خدا کنید تا گناهان شما را پاک سازد. همانا مثل این نمازها مثل نهرى است که در جلوى در خانه یکى از شما باشد و روزانه پنج بار خود را با آب آن بشوید، همان گونه که با شستن هاى پیاپى بدنش از هر گونه چرکى پاک مى شود همچنان با مداومت بر نماز از گناهان پاک مى گردد، و هیچ گناهى بر او باقى نمى ماند.
اى مردم بنده اى نیست مگر اینکه ریسمانى چند بر او گره خورده است ، پس چون دو سوّم از شب گذشت و ثلث دیگرش باقى ماند فرشته اى نزد وى آید و باو گوید: برخیز یاد خدا کن که صبح نزدیک شده است ، پس اگر بجنبد و یاد خدا کند یک گره از وى باز شود، و اگر برخیزد، وضو بگیرد و مشغول نماز شود همه گره ها از وى باز گردد، تا اینکه با چشمى روشن و شادمان وارد صبح شود.
۱۷- شعیب عقرقوفى گوید:
بامام صادق (ع) عرض کردم : شنیدم از کسى که از ابى ذرّ روایت مى کرد که او مى گفت : سه چیز است که مردم آنها را دشمن دارند و من دوست مى دارم : مرگ را دوست دارم ، و فقر را دوست دارم ، و بلا و گرفتارى را دوست دارم . حضرت فرمود: این مطلب آن طور نیست که وى (راوى ) فهمیده است ، منظور او از اینکه مرگ را دوست مى دارم اینست که مرگ در اطاعت خدا نزد من از زندگى در معصیت خدا محبوبتر است ، و بلا در طاعت خدا نزد من از سلامتى در معصیت خدا محبوبتر است ، و فقر در طاعت خدا نزد من از ثروت در معصیت خدا محبوبتر مى باشد.
۱۸- ابو مریم از امام صادق یا امام باقر علیهما السّلام از جابر بن عبد اللّه روایت کرده که گفت :
رسول خدا (ص) بما فرمود: روى ظروف خود را بپوشانید، و سر ظروف آب خود را ببندید، و در خانه هاى خود را چفت کنید، و از غروب آفتاب تا بر طرف شدن سیاهى شب چهار پایان و احشام خود را محبوس دارید. همانا شیاطین (موجودات نامرئى ) پوششى را بر نمى دارند، و بندى را باز نمى کنند، و از هنگام غروب آفتاب رها و پخش مى شوند. و چراغهاى خود را (چون سوخت آنها از موادّ آتش زاست ) خاموش کنید زیرا که موش ، خانه را بر سر اهلش آتش مى زند.
۱۹- اسماعیل جعفى گوید:
از امام باقر (ع) شنیدم که مى فرمود: هر کس روش عادلانه اى را پایه گذارى کند و دیگران بدان عمل نمایند پاداشى بمثل پاداش عمل کنندگان به وى داده شود بدون اینکه از پاداش آنان چیزى کاسته گردد، و هر کس روش ‍ ستمگرانه اى را پایه گذارى کند و دیگران بدان عمل نمایند وزر و وبالى مانند وزر و وبال عمل کنندگان بر گردن او خواهد بود بدون آنکه چیزى از وزر آنان کاسته گردد.
۲۰- بکر بن صالح گوید:
دامادم بامام جواد (ع) نوشت : پدرم مرد ناصبى بد اعتقادى است و از جانب وى با شدائد و زحماتى چند روبرو گشته ام ، در صورت صلاحدید در باره ام دعا کنید، و بیان فرمائید که نظرتان در این باره چیست ؟ آیا با وى بدشمنى و پرخاش برخیزم یا مدارا نمایم ؟ حضرت در پاسخ نوشتند: نوشته ات را فهمیدم و به آنچه در باره پدرت یاد کرده اى پى بردم ، و ان شاء اللّه در باره تو دست از دعا نمى کشم ، و مدارا براى تو بهتر از دشمنى و پرخاشگرى است ، و همراه با هر مشکلى آسانى است ، صبر را پیشه ساز که عاقبت از آن پرهیزکاران است ، خداوند تو را بر ولایت آن کس که ولایتش را پذیرفته اى ثابت بدارد، ما و شما در امانت خدائیم ، همان خدائى که اماناتش ضایع و تباه نگردد. بکر گوید: پس از آن خداوند دل پدر او را مطابق میل وى برگرداند بطورى که در هیچ چیز با او مخالفت نمى ورزید.
۲۱- ابو حفص عطّار گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که از پدرش از جدّش علیهما السلام روایت مى فرمود که رسول خدا (ص) فرموده است : جبرئیل در ساعت و روزى نزد من آمد که هیچ سابقه نداشت ، گفتم : اى جبرئیل در ساعت و روزى بى سابقه نزد من آمده اى ؟ همانا مرا به هراس و وحشت انداختى ! گفت : اى محمّد چه چیز تو را به وحشت انداخته در حالى که خداوند گناه گذشته و جدید تو را بخشیده است ؟! در این مورد به تفسیر قرآن ذیل آیه اوّل از سوره فتح مراجعه شود.
گفتم : پروردگارت تو را بچه خاطر فرستاده ؟ گفت : پروردگارت تو را از پرستش بتها، و شرابخوارى ، و برخورد خصمانه و ملامتگرانه با مردان نهى فرموده ، و یک چیز دیگر نیز که سود دنیا و آخرت در آن است ، پروردگارت بتو مى فرماید:
اى محمّد من هرگز ظرفى را مانند شکم پر دشمن نداشته ام .
۲۲- عبد اللّه بن بکیر گوید:
امام صادق (ع) فرمود: ما از میان شیعیان خود بکسى علاقه مندیم که عاقل ، فهمیده ، دانا، بردبار، مداراکننده ، پر صبر، بسیار راستگو، و با وفا باشد. سپس فرمود: خدا- تبارک و تعالى - پیامبران را به مکارم اخلاق مخصوص گردانید، پس هر که واجد آنهاست باید بر این نعمت خدا را سپاس گوید، و هر کس که فاقد آنهاست باید به پیشگاه خداوند زارى کند و آنها را از خدا درخواست نماید.
گوید: عرضکردم : فدایت شوم آنها کدام اند؟ فرمود: پرهیزکارى ، و اظهار فروتنى و خوارى به پیشگاه پروردگار، و صبر، و شکر، و بردبارى ، و شرم ، و سخاوت و شجاعت ، و غیرت و نیکوئى کردن ، و راستگوئى ، و ردّ امانت .
۲۳- جارود بن منذر گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود:
مشکل ترین کارها سه چیز است : اینکه در رابطه خودت با مردم بانصاف رفتار کنى تا جایى که نپسندى براى خویش مگر آنچه را که براى آنان همى پسندى ، و به برادر دینى خود در امور مالى یارى رسانى ، و بیاد خدا بودن در هر حال . و بیاد خدا بودن آن نیست که فقط سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله اللّه و اللّه اکبر
بگوئى ، بلکه منظور این است که هر گاه کارى برایت پیش آمد که خدا از آن نهى فرموده است رهایش سازى .
۲۴- ابو عبیده گوید:
امام باقر (ع) فرمود: امیر المؤمنین (ع) مى فرمود:
هیچ عملى همراه با تقوا اندک بحساب نیاید، و چگونه اندک بحساب آید کارى که مورد قبول واقع خواهد بود. (زیرا در قرآن مجید آمده : خداوند عمل پرهیزکاران را قبول مى کند).
۲۵- عمرو بن سعید بن هلال گوید:
بامام صادق (ع) عرض کردم : مرا سفارشى فرما. فرمود: تو را به پرواى از خدا، و پاکدامنى ، و کوشش در عبادت سفارش مى کنم ، و بدان که کوشائى در عبادتى که همراه با پاکدامنى نباشد سودى نبخشد. و همیشه به پائین تر از خودت بنگر، و ببالا دست خود نگاه مکن ، و چه بسیار خداى متعال به رسول خدا (ص) فرموده است : (اموال و اولاد کافران تو را به شگفتى نیاورد) و فرموده : (چشمان خود را به بهره هائى که به جفت هائى (مردان و زنانى ) از کافران داده ایم ندوز، حال آنکه اینها همه نمودهاى فریبنده زندگانى دنیاست ). و اگر نفس تو، ترا بسوى چیزى از اینها فرا خواند پس ‍ بدان که خوراک رسول خدا (ص) جو، و حلوایش خرما- آنهم اگر بدستش ‍ مى آمد- و هیزمش شاخه درخت خرما بوده است . و هر گاه به مصیبتى گرفتار آمدى یاد مصیبت خود بفقدان و از دست رفتن رسول خدا (ص) کن که مردم هرگز بمانند چنین مصیبتى گرفتار نمى شوند.
۲۶- داود بن فرقد گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: همانا کردار شایسته پیش از صاحب خود به بهشت رود و اسباب آسایش وى را فراهم و آماده سازد چنان که مردى پیشکار خود را جلوتر فرستد تا خانه را براى او فرش کند (و براى استراحت وى آماده سازد). سپس حضرت این آیه را خواند: (و امّا کسانى که ایمان آورده و کردار شایسته نموده اند همانا براى خودشان آسایشگاهى خوش فراهم مى سازند ).
۲۷- حسن بن أ بى ساره گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود:
مؤمن ، و مؤمن (واقعى ) نیست تا اینکه هم ترسان باشد و هم امیدوار، و ترسان و امیدوار نمى تواند باشد تا اینکه بمقتضاى آنچه که مى ترسد و امید دارد عمل کننده باشد.
۲۸- علىّ بن ابى حمزه بطائنى گوید:
از امام صادق (ع) از تفسیر این آیه (آنان که آنچه باید بدهند مى دهند در حالى که دلهایشان ترسان است ) پرسیدم ، فرمود: از علائم ترس و امید آنها اینست که مى ترسند اگر اطاعت نکنند اعمال آنان بسوى خودشان باز گردانده شود، و با این حال امید دارند که از ایشان پذیرفته گردد.
۲۹- سماعه گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: چه مى شود شما را که رسول خدا (ص) را آزار مى دهید؟! مردى گفت : فدایت شوم چگونه حضرتش را مى آزاریم ؟ فرمود: مگر نمى دانید که اعمال شما بر آن حضرت عرضه مى شود، و چون معصیتى در آنها مشاهده فرماید آزرده مى گردد؟ پس رسول خدا (ص) را آزار ندهید و آن حضرت را شادمان سازید.
۳۰- ابو اراکه گوید:
در همین مسجد پشت سر امیر المؤمنین (ع) نماز گزاردم ، آن حضرت بجانب راست خویش بگردید- و قدرى کسالت داشت - و مدّتى همان طور ماند تا خورشید بر دیوار همین مسجد بقدر یک نیزه بر آمد، و آن دیوار باندازه فعلى نبود، سپس رو بمردم کرد و فرمود: هان بخدا سوگند یاران رسول خدا (ص) همه شب رنج و مشقّت بیدارى آن را تحمّل مى کردند، و میان پیشانى و زانوهاى خود نوبت مى گذاشتند (گاهى بسجود و گاهى بپا ایستاده عبادت مى کردند)، گویا که خروش آتش دوزخ در گوششان طنین انداز بود، چون وارد صبح مى شدند رنگ پریده و زرد چهره بودند، پیشانى آنان بسان زانوى بز پینه بسته بود، و چون یاد خداوند مى شد مانند حرکت درخت در یک تند باد بحرکت در مى آمدند، و از چشمانشان چنان اشک مى بارید که لباسهایشان تر مى گشت . سپس برخاست و در آن حال مى فرمود: بخدا سوگند گویا این قوم بحال غفلت شب را به صبح آورده اند، و از آن پس دیگر شادان و خندان دیده نشد تا آنکه کار ابن ملجم - لعنه اللّه - صورت گرفت .
۳۱- جابر گوید:
امام باقر (ع) فرمود: امیر المؤمنین (ع) در آن ایّام که در کوفه بود چنین عادت داشت که هر روز صبح از دار الاماره بیرون مى شد و در یکایک بازارهاى کوفه مى گشت و تازیانه اى دو شاخه بنام سبیبه بهمراه داشت ، در هر بازارى مى ایستاد و در میان اهل آن صدا مى زد: اى تاجران پیش از داد و ستد از خداوند خیر و نیکى طلبید، و با آسانگیرى در معامله از خداوند برکت جوئید، و با خریداران نزدیک شوید (گران نفروشید تا از شما بگریزند)، و خود را به زینت حلم و بردبارى آرایش دهید، و از سوگند خوردن خوددارى کنید، و از دروغ بپرهیزید، و از ستم کناره گیرید، و با مظلومان به انصاف رفتار نمائید، و به ربا خوارى نزدیک مشوید، و پیمانه را کامل بدهید (کمفروشى نکنید)، و چیزى از حقّ مردم کم نگذارید، و روى زمین در غرقاب فساد فرو نروید. و همین طور در تمام بازارهاى کوفه دور مى زد، و سپس بازمى گشت و در محلّى براى رسیدگى بکارهاى مردم مى نشست . و چون مردم مى دیدند که آن حضرت بسوى آنان مى آید، و فریاد (اى مردم ) او بلند مى شد همگى دست از کار مى کشیدند و خوب به فرمایشات حضرتش گوش مى دادند، و به روى آن حضرت چشم مى دوختند تا از سخن خود فارغ مى گشت ، و چون سخنش تمام مى شد مى گفتند: اى امیر مؤمنان شنیدیم و اطاعت خواهیم کرد.
۳۲- جابر گوید:
امام باقر (ع) فرمود: عادت امیر المؤمنین (ع) در کوفه این بود که چون نماز عشاء را با مردم مى گزارد سه بار با صداى بلند که تمام اهل مسجد مى شنیدند مى فرمود: مردم مجهّز شوید- خدا شما را رحمت کند- که همانا آواى کوچیدن در میان شما برخاسته ، پس این اقامت و دلبستگى بر دنیا چه معنى دارد پس از آنکه آواى کوچیدن برخاسته است ؟! خدا شما را رحمت کند مجهّز شوید و بهترین زاد و توشه اى را که آماده و در دسترس دارید- و آن تقواست - بهمراه خود بردارید، و بدانید که راه شما بسوى معاد، و عبور شما بر صراط و وحشت بزرگ در پیش رویتان است ، و همانا گریوه ها و گردنه هاى صعب العبور، و منازل وحشت زا و هراسناکى در پیش دارید که ناگزیر باید از آنها عبور نموده ، در آنجاها توقّف کنید ، بنا بر این یا رحمت خداست که نجات از وحشت و خطر بزرگ و درهم بودن چهره قیامت و سختى خبرگاه آن است ، و یا مهلکه اى است که قابل جبران نخواهد بود.
۳۳- ابو حمزه ثمالى گوید:
نشنیدم نام احدى از مردم را که از علىّ بن الحسین (امام سجاد) علیهما السّلام زاهدتر باشد بجز اخبارى که از زهد علىّ بن ابى طالب (ع) بمن رسیده است . علىّ بن الحسین هنگامى که در زمینه زهد و بى رغبتى بدنیا سخن مى گفت و پند و اندرز مى داد تمام حاضرین را بگریه مى آورد. من صحیفه اى را که سخنى چند در باره زهد از علىّ بن الحسین علیهما السّلام در آن نوشته بود خواندم سپس مطالب آن را نوشته ، خدمت آن حضرت بردم و حضور مبارکش عرضه داشتم ، حضرت آن را شناخت و تصحیح فرمود، و در آن نوشته بود: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ خداوند نیرنگ ظالمان ، و ستم حسودان ، و زور جابران را از ما و شما باز دارد. اى مؤمنان مصیبت و گرفتارى شما همه برخاسته از وجود طاغوت هائى است که اهل رغبت در دنیا و مایلین ب آن و فریفته شدگان بدان ، و رو آورندگان ب آن و باشیاء آن هستند، همان اشیائى که فردا روز همه اش بى بها و پوسیده و تباه خواهد بود. پس از آنچه که خداوند شما را از آن برحذر داشته حذر کنید، و در آنچه که خداوند شما را نسبت ب آن بى رغبت نموده زهد را پیشه سازید، و ب آنچه که در این دنیاست مانند کسى که آن را منزل ابدى و مقرّ همیشگى انگاشته و بدان دل بسته اتکاء و اعتماد پیدا نکنید. و بخدا سوگند آنچه که در دنیاست همه اش رهنماى شما بر جلوه گرى ظاهرى آن و گردش روزگار و دگرگونى انقلاب و موارد عبرت آمیز آن است ، و بر اینکه چگونه اهل خود را دستخوش بازیگرى خویش قرار مى دهد. براستى که دنیا افراد گمنام وامانده را رفعت شأ ن مى بخشد، و افراد شریف و گرانبها را ضایع و بیمقدار مى سازد، و فردا روز اقوامى را ب آتش در مى افکند. و در این امور جاى پند گرفتن و آگاهى است ، و نیز همه اینها بنوبه خود دورکننده و باز دارنده اى است براى آن کس که بیدار و هوشیار باشد. همانا امورى که در هر شبانه روز بر سر شما مى آید از فتنه هاى گمراه کننده ، و حوادث بدعتها، و روشهاى جائرانه ، و شرور و حوادث کوبنده زمان ، و ترس از سلطان ، و وسوسه شیطان ، همه و همه دلها را از بیدار شدن و آگهى یافتن دور ساخته ، و از هدایت موجود و شناخت اهل حقّ غافل مى دارد مگر آن عدّه اندکى را که خداوند نگاه داشته است . بگردش روزگار و دگرگونى حالات و عاقبت زیان فتنه دنیا جز کسى که خداوند او را نگاه داشته و راه رشد را پیموده و در طریق میانه گام نهاده پى نمى برد، و او کسى است که علیه همه اینها از زهد یارى جسته است . چنین کسى پیوسته اندیشه خود را تجدید نموده ، و از امور مشابه اندرز گرفته ، و خود را از آلودگى دور ساخته ، و در باره شگفتى و سرور زودگذر دنیا زهد و بى رغبتى نشان داده ، و در نتیجه از لذّات آن پهلو تهى کرده ، و در نعمتهاى همیشگى آخرت رغبت نموده ، و کوشش شایسته آن را عملى ساخته ، و مراقب مرگ بوده ، و زندگى را با قوم ستمگران منفور دانسته است ، اینجاست که با دیده اى تیز بین به کالاى دنیا نگریسته پس حوادث فتنه ها و گمراهى بدعتها و ستم شاهان ستمگر را بخوبى مشاهده کرده است ، بجان خودم سوگند که شما از امور گذشته در روزگاران سپرى شده از فتنه هاى انباشته و غرق شدن در آنها چیزهائى پشت سر گذاشته اید که مى توانید بوسیله آنها بر پرهیز از گمراهان و بدعت گذاران و ستمگران و کسانى که بنا حقّ در زمین فساد مى انگیزند راه ببرید. پس از خداوند یارى طلبید و باز گردید بطاعت خدا و طاعت آن کس که شایسته تر است و به اطاعت نمودن از وى از دیگر کسانى که مورد پیروى و اطاعت قرار مى گیرند. پس جدّا حذر کنید و خود را بپائید پیش از پشیمانى و حسرت و وارد شدن بر خداوند و ایستادن در حضور پروردگار. و بخدا سوگند هیچ قومى با معصیت خدا بیرون نشدند و جز اینکه به سوى عذاب او رفتند، و هیچ قومى دنیا را بر آخرت ترجیح ندادند مگر اینکه به عاقبت و سر انجام شومى دچار گشتند. شناخت خدا و عمل به طاعت او دو انیس هم آغوش اند، پس هر کس خدا را بشناسد از او مى ترسد و این ترسش او را بر عمل به طاعت خدا بر مى انگیزد. و همانا صاحبان علم و پیروانشان کسانى هستند که خدا را شناخته، و به فرامین او عمل کرده، و به سوى او رغبت نموده اند و خداى متعال فرموده: "جز این نیست که از میان بندگان خدا علماء از خدا مى ترسند" . پس چیزى از اشیاء دنیا را با نافرمانى نمودن از خدا درخواست نکنید، و در این دنیا به طاعت خدا سرگرم باشید، و روزهاى آن را مغتنم بشمارید، و براى آنچه که نجات شما در آن است کوشش کنید، که پى آمدهاى اینها کمتر، و به پوزش نزدیکتر، و براى نجات امید بخش تر است. پس امر خدا و طاعت او و پیروى کسى را که خداوند اطاعتش را واجب شمرده بر امور دیگر پیش اندازید، و فرمانهاى وارده از طاغوتها را که فریفتگى هاى زینت جلوه دنیاست بر امر خدا و طاعتش و طاعت اولى الامرتان جلوتر نیندازید. و بدانید که شما و ما بندگان خدائیم، و فردا روز سرورى حاکم بر ما و شما حکم کند و همو است که شما را باز مى دارد و مورد سؤال قرا مى دهد، پس پیش از بازداشت و پرسش و عرضه شدن بر پروردگار جهانیان پاسخ خود را آماده کنید، آن روز هیچ کس جز به اذن پروردگار، توانائى سخن ندارد. و بدانید که خداى متعال در آن روز هیچ دروغگوئى را تصدیق و هیچ راستگوئى را تکذیب نکند، و پوزش، مستحقّ پوزش را ردّ ننماید، و غیر معذورى را پوزش پذیر نباشد، بلکه بر آفریدگانش بواسطه پیامبران و اولیائش پس از پیامبران حجّت دارد. پس اى بندگان خدا پرواى الهى پیشه کنید، و به اصلاح خویش و طاعت خداوند و آنان که خدا ولایتشان را در مورد طاعت پذیرفته اید رو آورید، که شاید پشیمانى پیدا شود که بر آنچه در راه حقّ در گذشته کوتاهى کرده و از حقوق خدا ضایع ساخته پشیمانى گردد (که این پشیمانى بازدارنده اى است از مخالفت با حق). از مصاحبت عاصیان (غاصبان) و یارى ظالمان و مجاورت فاسقان بپرهیزید، از فتنه آنان حذر کنید، و از درگاهشان دورى جوئید، و بدانید کسى که با اولیاء خدا مخالفت ورزد و به غیر دین خدا دیندارى نماید و بدون در نظر گرفتن فرمان ولىّ خدا خودکامگى کند در آتشى خواهد بود که زبانه مى کشد و بدنهایى را مى بلعد که ارواح آنها از آنها غایب شده و شقاوت و بدبختى آنها بر ایشان چیره گشته است، و آنان مردگانى هستند که حرارت آتش (حرمان و دورى از ساحت حقّ) را نمى یابند (چنان که خداوند در باره کفار فرموده: مردگان اند و لکن نمى دانند). پس اى صاحبان بینش پند گیرید، و خدا را بشکرانه اینکه شما را هدایت نموده سپاس گوئید، و بدانید که شما را تحت قدرت خدا به زیر بار قدرت غیر خدا بیرون نشوید، و خداوند کردار شما را مى بیند و سپس به سوى او محشور مى گردید، پس از اندرزها پند پذیرید و به آداب صالحان مؤ دّب گردید.
۳۴- ابو حمزه ثمالى گوید:
امام سجّاد (ع) فرمود: بیرون آمدم تا به این دیوار رسیده ، و بدان تکیه دادم ناگهان به مردى برخوردم که دو لباس سفید به تن داشت (گویا حضرت خضر (ع) بوده است )، به چهره من نگاهى انداخت و گفت : اى علىّ بن الحسین چه شده تو را ناراحت و غمگین مى بینم ؟ آیا حزن تو بر دنیا است ؟ که روزى خدا براى نیکوکار و بدکار فراهم است . گفتم : بر این غم ندارم مطلب همچنان است که تو مى گوئى . گفت : پس اندوه تو آیا بر آخرت است ؟ که آن وعده راستى است که پادشاه قاهرى در آن حاکم است ، گفتم : بر این هم غم ندارم که مطلب همچنان است که تو مى گوئى .
گفت : پس غمت از چیست ؟ گفتم : از ترسى که از فتنه ابن زبیر داریم . او خندید و گفت : اى علىّ بن الحسین هرگز دیده اى که کسى از خدا بترسد و خدا نجاتش نداده باشد؟ گفتم : نه ، گفت : اى علىّ بن الحسین هرگز دیده اى که کسى بر خدا توکّل کند و خدا او را کفایت نکرده باشد؟ گفتم : نه ، سپس ‍ نگاه کردم در پیش رویم کسى را ندیدم .
۳۵- قاسم بن عروه از مردى از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام روایت کرده که آن حضرت در معنى این آیه :
(این چنین خداوند، اعمالشان را حسرت بر آنان مى نمایاند)، فرمود: مردى مالى بدست مى آورد و محروم مى ماند از اینکه بدان وسیله کار خیرى انجام دهد و مى میرد و دیگرى آن را به ارث مى برد و کار خیرى بدان سبب انجام مى دهد، پس آن مرد آنچه را بدست آورده بصورت کارهاى نیکى در نامه عمل دیگرى مى بیند (آنجاست که حسرت مى خورد که اى کاش خودم آن مال را در راه خیر مصرف مى نمودم ) بقرة : ۱۶۷.
۳۶- هشام بن سالم گوید:
امام صادق (ع) فرمود: هر گاه به کار خیرى تصمیم گرفتى انجام آن را به تأ خیر مینداز، چه بسا خدا- تبارک و تعالى - بر بنده اش نظر میکند و او را در حال انجام طاعتى مى بیند پس مى فرماید: به عزّت و جلالم سوگند که هرگز تو را عذاب نکنم . و هر گاه به گناهى مصمّم شدى انجامش مده ، چه بسا خدا- تبارک و تعالى - بر بنده نظر میکند و او را مشغول معاصى خودش ‍ مى بیند پس مى فرماید: به عزت و جلالم سوگند که هرگز تو را نیامرزم .
۳۷- حمزة بن حمران گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود:
هر گاه یکى از شما به انجام کار خوبى تصمیم گرفت نباید به تأ خیرش اندازد چه بسا بنده نماز مى خواند، و روز را روزه مى دارد، پس باو گفته شود که : پس از این ببعد هر چه خواهى بکن که خداوند تو را آمرزیده است .
۳۸- ابو اسحاق خراسانى گوید :
امیر المؤمنین (ع) مى فرمود: مقدّمات شک را فراهم نکنید که به شک مى افتید، و شک نکنید که به کفر مى گرائید، و به خودتان رخصت ندهید که سست مى شوید، و در راه حقّ سستى نکنید که زیان مى بینید. دور اندیشى آن است که دانائى پیدا کنید، و از نشانه هاى دانائى آن است که مغرور نشوید. خیرخواه ترین شما از براى خودش کسى است که از همه بیشتر مطیع خدا باشد، و نیرنگ بازترین شما با خودش کسى است که از همه بیشتر معصیت خدا کند. هر کس که خدا را فرمان برد در امان مى ماند و رشد مى یابد، و هر کس معصیت او کند زیان بیند و پشیمان گردد. و از خداوند یقین طلبید، و براى بدست آوردن عافیت و سلامتى (یا عاقبت ) بسوى خدا میل کنید، و بهترین چیزى که در دل گردش میکنید یقین است . اى مردم از دروغ پرهیز کنید، که هر امیدوارى جوینده است ، و هر ترسانى گریزان .
۳۹- علىّ بن مهزیار بسند خود از امام صادق (ع) روایت کند که فرمود:
امیر المؤمنین (ع) مى فرمود: امور دور را بر خود نزدیک ، و امور مشکل را بر خود آسان گیرید، و بدانید که بنده هر قدر راه و چاره جوئیش ضعیف و سست باشد از آنچه برایش مقدّر فرموده کمتر نستاند، و اگر زرنگى و راه یابى و چاره جوئیش قوى و افزون باشد بیش از آنچه خدا مقدّرش فرموده بدست نیاورد.
۴۰- هشام گوید:
امام صادق (ع) فرمود: امیر المؤمنین (ع) در کوفه به مردم مى فرمود: اى کوفیان گمان مى کنید که من راه اصلاح شما را نمى دانم ؟ آرى مى دانم و لکن خوش ندارم ، اصلاح شما را به قیمت فساد خودم تمام کنم .
۴۱- یحیى بن عقیل گوید:
على (ع) فرمود: من از دو چیز بر شما بیم دارم : پیروى دلخواه خود، و آرزوى دراز. امّا پیروى دلخواه خود مانع از حقّ است ، و آرزوى دراز آخرت را از یاد انسان مى برد. همانا آخرت رو کرده مى آید، و دنیا پشت کرده مى رود، و هر کدام را فرزندانى است ، پس از فرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا نباشید. امروز روز عمل است نه حساب ، و فردا روز حساب است نه عمل .
۴۲- اسماعیل (بن ابى زیاد سکونى ) گوید:
امام صادق (ع) فرمود:
امیر المؤمنین (ع) مى فرمود: با تفکّر دل خود را بیدار ساز، و پهلو از خواب تهى کن ، و پرواى از خدا که پروردگار توست پیش گیر.
۴۳- ابن سنان گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: حضرت مسیح (ع) بیارانش ‍ مى فرمود: اگر دوستان و برادران من هستید پس خود را براى عداوت و دشمنى از جانب مردم آماده کنید ، و اگر نکردید برادران من نیستید. همانا بشما مى آموزم که عمل کنید، و شما را نمى آموزم که خود بین شوید. هرگز ب آنچه مى خواهید (از پاداشهاى اخروى ) دست نیابید جز به ترک کردن آنچه که بدان میل دارید، و به صبر نمودن بر آنچه که آن را خوش ندارید. از نگاه بنامحرم بپرهیزید که در دل صاحبش بذر شهوت مى افشاند، و همین کار کافى است که صاحبش را دچار فتنه نماید. خوشا حال آن کس که با دو چشمش شهوت را ببیند و دلش بمعاصى نپردازد. چقدر دور است آنچه که از دست رفته ، و چقدر نزدیک است آنچه که خواهد آمد! واى بحال فریفته شدگان اگر آنچه که خودش ندارند نزدیکشان شود، و آنچه که دوست دارند از آنان جدا گردد، و آنچه که بدان وعده داده شده اند نزدشان آید. و همانا در آفرینش این شب و روز جاى پند آموزى است .
واى بحال آن کس که دنیا همه همّ اوست ، و گناهان کردار اوست که فردا روز چگونه در پیشگاه پروردگارش رسوا مى شود. در غیر ذکر خداوند زیاد سخن نگوئید که آن کسانى که بسیار در غیر ذکر خدا سخن مى گویند دلهایشان سخت است امّا نمى دانند. آن گونه به عیوب مردم ننگرید که گویا به جاسوسى بر آنها گمارده شده اید، بلکه بفکر آزادى خودتان باشید که شما بندگانى مملوکید. تا کى آب بر کوهها سیلان یابد و سنگها نرم نشود! و تا کى درس حکمت مى گیرید، امّا دلهاى شما بدان وسیله نرم نمى گردد! شما بندگان بدى هستید نه بندگان پرهیزکار، و نه آزادگانى گرانمایه . داستان شما داستان گل خرزهره است که شکوفه آن دل بیننده اش را مى برد، ولى خورنده اش را مى کشد، و السّلام .
۴۴- مردى از یاران امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) گوید:
از آن حضرت شنیدم که مى فرمود: ترک حشمت و بزرگى و خودنمائى کن و خود را مشهور مساز، و خود را نهان کن تا یاد تو نکند و شناخته نشوى ، و رازى خود را پنهان دار، و سکوت اختیار کن تا سالم بمانى - و با دست خود بسینه اش اشاره کرد و فرمود- نیکان را دوست دارد،- و با دست به عموم اشاره نمود- و فاجران را دشمن مى دارد.
۴۵- حسن بن فضّال گوید:
از ابى الحسن (امام رضا) علیه السّلام شنیدم که مى فرمود: دو گروه با هم کارزار نکنند جز اینکه خداوند آن دسته را که باگذشت تر است یارى مى دهد.
۴۶- حبیب سجستانى گوید:
امام باقر (ع) فرمود: در تورات نوشته :
خداوند در مناجات خود با موسى (ع) فرمود: اى موسى در باطن کار خود از من بترس تا تو را از پس اسرار و عیوبت محافظت کنم . و مرا در خلوت و هنگام خوشى و لذّت خود یاد آر تا تو را به نزد غفلتهایت یاد آورم ، و خشم خود را از آن کس که تو را مالک وى نموده ام بازدار تا خشم خود را از تو باز دارم . و اسرار پنهان مرا در باطن خود نهان دار، و از جانب من با دشمنم و دشمن خودت از آفریدگانم در آشکاراى وجودت بمدارا رفتار کن ، و با اظهار اسرار پنهانى من نزد نااهلان دشنام آنان را بجان من مخر که در این صورت در جرم دشمن من و دشمن خودت در دشنام دادن بمن شریک خواهى شد.
۴۷- فضل بن یونس گوید:
امام کاظم (ع) فرمود: خوب را برسان ، و سخن خوب بگو، و امّعه مباش . گفتم : (إ مّعه ) چیست ؟ فرمود: نگو من با مردم هستم و من هم یکى از مردمم . رسول خدا (ص) فرموده است : اى مردم ، دو راه بیشتر وجود ندارد: راه خیر و راه شر، چه شده که راه شر نزد شما محبوبتر از راه خیر است ؟!
مجلس بیست و چهارم چهارشنبه ۲۲ رمضان المبارک ۴۰۸
۱- غیاث بن ابراهیم از امام صادق (ع) از پدرش از جدّش علیهم السّلام روایت کند که فرمود:
رسول خدا (ص) چون بسخنرانى مى پرداخت حمد و ثناى الهى بجاى مى آورد، و مى فرمود: آگاه باشید که راست ترین گفتار، کتاب خداست ، و برترین روش ، روش محمّد است ، و بدترین امور، امور تازه و نو پدید است (که در کتاب و سنّت اثرى از آنها نیست )، و هر بدعتى گمراهى است .
و صدایش شریفش را بلند مى کرد و گونه هایش سرخ مى گشت و قیامت و فرا رسیدن آن را یاد آور مى شد که گویا خبر آورى براى یک لشکر است ، مى فرمود: قیامت صبح و شام بشما نزدیک مى شود. سپس مى فرمود: بعثت من و قیامت مانند این دو انگشت با هم است - و دو انگشت سبّابه خود را کنار هم مى نهاد.- هر کس مالى باقى گذارد براى اهل بیت اوست ، و هر کس ‍ وامى گذارد بر عهده من است .
۲- زید بن علىّ بن الحسین از پدرش علیهما السّلام روایت کند که فرمود:
رسول خدا (ص) در مرض وفات سر خود را در دامن امّ الفضل گذاشت و از هوش رفت . قطره اى از اشک چشم امّ الفضل بر گونه حضرت افتاد. حضرت چشمان خود را گشود و باو فرمود: چه مى شود تو را اى امّ الفضل ؟ گفت : خبر مرگ خود را رسانده ، و گزارش داده اید که مرگتان فرا رسیده ، پس اگر حکومت از آن ماست ما را بشارت بده ، و اگر در غیر ماست پس بما سفارشى فرما. پیامبر (ص) باو فرمود: شما پس از من مقهور و مستضعف خواهید بود.
۳- ابو عقیل گوید:
خدمت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) بودیم ، فرمود: هر آینه این امّت بر هفتاد و سه فرقه پراکنده خواهد شد، سوگند ب آن کس که جانم بدست اوست ، تمام فرقه ها گمراهند جز آن کس که از من پیروى کند و از شیعیان من باشد.
۴- سلیمان بن خالد از امام صادق از پدرانش علیهم السّلام از رسول خدا (ص) روایت کند که آن حضرت به على (ع) فرمود:
اى على تو از من هستى و من از تو، دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست ، و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست .
اى على من در جنگم با کسى که با تو بجنگد، و بر سر مهر هستم با آن کس ‍ که با تو بر سر مهر باشد. براى تو گنجى در بهشت است و تو ذو قرنین آن هستى .
اى على تو تقسیم کننده بهشت و دوزخى ، داخل بهشت نمى شود بجز آن کس که تو را بشناسد و تو هم او را بشناسى ، و در آتش داخل نشود جز کسى که تو را منکر باشد و تو نیز شناساى او نباشى . اى على تو و امامان از فرزندانت در روز قیامت بر اعراف هستید که مجرمان را از سیما، و مؤمنان را به علامات و نشانه ها مى شناسى . اى على اگر تو نبودى ، پس از من مؤمنان شناخته نمى شدند (زیرا دوستى آن حضرت ایمان و دشمنى وى کفر است ، پس دوستان آن حضرت مؤمنان ، و دشمنان حضرتش کافرانند).
۵- جابر بن یزید جعفى گوید:
امام باقر (ع) فرمود: از جابر بن عبد اللّه انصارى شنیدم که مى گفت : اگر سلمان و ابو ذر براى همین کسانى که دوستى شما را بخود مى بندند و مدّعى تشیّع هستند (علم خود یا فضائل ویژه شما را) نشر دهند، هر آینه گویند: اینان کذّاب اند، و اگر اینان (سلمان و امثال او) آنان را ببینند هر آینه گویند: آنان دیوانه اند.
۶- محمّد بن یاسین گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود که : براى بنده چه سود باشد که کار خوب را آشکار کند و کار زشت را پنهانى انجام دهد؟ مگر نه اینست که وقتى بازگشت بخویشتن مى کند پى مى برد که مطلب چنان نیست ؟! و خداى متعال مى فرماید: (بلکه انسان نسبت بخودش بینا است ). هر گاه باطن اصلاح شود، ظاهر نیز نیک و نیرومند مى گردد.
مجلس بیست و پنجم دوشنبه ۲۷ رمضان المبارک ۴۰۸
۱- جابر بن یزید گوید:
امام باقر (ع) فرمود: ابو ذر غفارى - رضى اللّه عنه - نزد کعبه ایستاد و گفت : من جندب بن سکن هستم . مردم گرد او جمع آمدند گفت : اى مردم ، اگر یکى از شما قصد سفر کند هر آینه ساز و برگ آن را فراهم سازد، آیا شما در پى ساز و برگ مناسب براى سفر آخرت خود نمى باشید. مردى برخاست و گفت : خدا تو را رحمت کند ما را (ب آن ساز و برگ ) رهنمائى کن . ابو ذر- رحمه اللّه - گفت : گرفتن روزه اى در روزى بسیار گرم براى آن روز که همه از قبرها بیرون آیند، و انجام حجّ بیت الحرام براى رضاى خداى متعال بخاطر امور بزرگ و مهمّ، و گزاردن دو رکعت نماز در تاریکى شب براى وحشت قبور. سخن را دو قسم کنید: سخن خوبى که بر زبان رانید، و سخن بدى که از آن لب فرو بندید. و صدقه اى از جانب خود به مسکینى بده که اى مسکین شاید بدان سبب از روزى سخت و دشوار نجات یابى . دنیا را دو درهمى که بدست آورى قرار ده : درهمى که خرج خانواده ات کنى ، و درهمى که براى آخرت خود پیش فرستى ، و درهم سوّم زیان دارد که سود ندارد، پس آن را مخواه . دنیا را دو کلمه قرار ده : سخنى در راه طلب حلال ، و سخنى براى آخرت ، و سوّمى زیان دارد که سود نداد، پس آن را مطلب . سپس گفت : در فکر و اندیشه بودن روزى که ب آن نمى رسم هلاکم نموده است .
۲- واثلة بن اسقع گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: خداوند از اولاد ابراهیم اسماعیل را، و از اسماعیل کنانه را، و از کنانه قریش را، و از قریش بنى هاشم را، و از بنى هاشم مرا برگزید و انتخاب فرمود.
۳- ابو سعید خدرى گوید:
در زمان رسول خدا (ص) در جایى یک کشته اى پیدا شد، حضرت با شدّت خشم بیرون شد تا بر منبر بر آمد، پس حمد و ثناى الهى بجاى آورد، سپس ‍ فرمود: مردى از مسلمانان کشته مى شود و قاتلش معلوم نمى شود؟ ب آن کس که جانم بدست اوست سوگند که اگر اهل آسمانها و زمین در قتل مؤمنى شرکت کنند یا راضى به کشته شدن وى باشند هر آینه خداوند همگى آنان را بدوزخ افکند.
سوگند ب آن کس که جانم بدست اوست هیچ کس دیگرى را از روى ستم تازیانه نزند جز اینکه فردا روز در آتش دوزخ بهمان اندازه تازیانه خورد. سوگند ب آن کس که جانم بدست اوست هیچ کس ما اهل بیت را دشمن ندارد جز اینکه خداوند او را به روى در آتش دوزخ افکند.
۴- جابر بن یزید از امام باقر از پدرش از جدّش علیهم السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) به علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود:
اى على من و تو، و دو فرزندت حسن و حسین ، و نه نفر از اولاد حسین پایه هاى دین و استوانه هاى اسلام هستیم ، هر کس از ما پیروى کند نجات یابد، و هر کس از فرمان ما سر پیچد راهش بسوى آتش خواهد بود.
۵- مالک بن ابى عامر اصبحى گوید:
هنگامى که علىّ بن ابى طالب (ع) از مدینه بسوى بصره (براى جنگ جمل ) روانه شدند، من کنار مغیرة بن شعبه ایستاده بودم که عمّار بن یاسر- رضى اللّه عنه - پیش آمد و باو گفت : اى مغیره میل و گرایش بخدا- عزّ و جلّ- دارى ؟ مغیره گفت : کجا برایم چنین چیزى خواهد بود اى عمّار؟! عمّار گفت : در این دعوت (فرا خواندن بسوى جهاد با ناکثین در جنگ جمل ) داخل شو تا به گذشتگان برسى و بر آیندگان سرورى پیدا کنى . مغیره گفت : اى ابا الیقظان یک چیز بهتر از این ! عمّار گفت :
آن چیست ؟ گفت : در خانه مى رویم و درها را بروى خود مى بندیم تا حقیقت بر ما روشن شود سپس با روشنى و آگاهى بیرون مى شویم ، و چون زور آزمائى نباشیم که بخواهد با پاره کردن زنجیرى خنده اى برانگیزد و لیکن به غم و اندوه گرفتار آید. عمّار گفت : هرگز هرگز، آیا نادانى پس از دانائى ، و کورى پس از بینائى را برگزینیم ؟! گوش بحرف من بده ، بخدا سوگند مرا نبینى جز در صف اوّل .
امیر المؤمنین (ع) از جریان آن دو با خبر شد و فرمود: اى ابا الیقظان ، این اعور (چپول و یک چشم ) بتو چه مى گوید؟ بخدا سوگند او پیوسته کوشش ‍ مى کند که حق را بباطل بپوشاند و آن را وارونه و غیر واقع جلوه دهد، و بچیزى از دین نیاویزد مگر که موافق دنیا باشد، اى واى ، اى مغیره ! این دعوتى است که هر کس را که با آن همراهى کند بسوى بهشت مى راند. مغیره گفت : راست مى گوئى اى امیر مؤمنان ، من اگر با تو نباشم هرگز علیه تو نیز نخواهم بود.
۶- جابر (جعفى ) از امام باقر از پدرش از جدّش علیهم السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
چون روز قیامت شود، و اهل بهشت در بهشت ، و اهل دوزخ در دوزخ جاى گیرند، بنده اى هفتاد خریف - که هر خریف هفتاد سال است - در آتش ‍ بماند، سپس از خدا- عزّ و جلّ- درخواست کند و خدا را بخواند و گوید: پروردگارا! بحقّ محمّد و اهل بیتش از تو مى خواهم که مرا رحم کنى .
خدا- جلّ جلاله - به جبرئیل وحى کند که بسوى بنده ام فرود رو، و او را از آتش بیرون آور. جبرئیل گوید: چگونه در آتش فرود روم ؟ خدا- تبارک و تعالى - مى فرماید: من ب آتش فرمان داده ام که بر تو سرد و سلامت باشد. جبرئیل گوید: جاى او را نمى دانم . خداوند مى فرماید: او در چاهى از دوزخ است . جبرئیل (ع) بسوى آتش فرود مى رود و او را در حالى که بند و زنجیر شده و به رو افتاده است در آتش مى یابد، پس او را بیرون مى آورد.
آن بنده در پیشگاه خدا- عزّ و جلّ- مى ایستد. خداى متعال مى فرماید:
اى بنده من چه مدّت است که در آتش مانده اى و مرا سوگند مى دهى ؟ گوید: پروردگارا حسابش را ندارم . خدا- عزّ و جلّ- باو مى فرماید: به عزّت و جلالم سوگند که اگر بحقّ آنان از من درخواست نمى کردى هر آینه خفّت و خوارى تو را در آتش طولانى مى ساختم ، امّا این مطلب بر من حتم و واجب گشته است که بنده اى از من بحقّ محمّد و اهل بیتش درخواست نکند جز این که آن گناهانى را که بین من و او بوده بیامرزم (یعنى اگر حقّ النّاس نباشد)، همانا امروز تو را بخشیدم . سپس باو فرمان داده شود که به بهشت برود.
۷- معاویة بن عمّار گوید:
امام صادق (ع) فرمود: در مدینه مردى بود بیکاره و یاوه گو که با حرفهاى خود مردم آن شهر را مى خنداند، روزى ب آنان گفت : این مرد- علىّ بن الحسین (ع)- مرا خسته کرده و هیچ یک از کارهایم نتوانسته او را بخنده آورد، ناگزیر باید چاره اى اندیشم تا وى را بخندانم . روزى آن حضرت (ع) با دو نفر از غلامان خود عبور مى کرد، آن مرد آمد و عباى آن حضرت را از دوشش کشید (و فرار کرد). آن دو غلام بدنبالش دویدند و عبا را گرفتند و بدوش حضرت انداختند. امام سر بزیر انداخته با وقار هر چه تمامتر حرکت مى کرد و چشم از زمین برنمى داشت . سپس به غلامانش فرمود: این چه کارى بود؟ گفتند: مردى است بیکاره و یاوه گو که اهل مدینه را مى خنداند و از این راه نان مى خورد. فرمود: باو بگوئید: اى واى ! همانا خدا را روزى است که یاوه گویان در آن روز زیان خواهند دید.
مجلس بیست و ششم دوشنبه ۲ رمضان المبارک ۴۰۹
۱- فجیع عقیلى گوید:
حسن بن علىّ بن ابى طالب علیهما السّلام فرمود:
چون هنگام وفات پدرم رسید شروع به وصیّت نمود، فرمود: اینها مطالبى است که علىّ بن ابى طالب برادر محمّد رسول خدا و پسر عمو و وصى و همدم و همراه او بدان وصیّت و سفارش نموده است . و آغاز وصیّتم این است که گواهى مى دهم معبودى جز اللّه نیست ، و محمّد فرستاده خدا و برگزیده اوست ، خداوند او را با علم خود اختیار کرد، و او را براى اختیار و انتخاب خود برگزید و (گواهى مى دهم ) که خداوند مردگان را از قبرها برانگیزاند، و از مردم در مورد اعمالشان بازخواست مى کند، و او بدان چه در سینه ها نهانست داناست . اى حسن تو را- که وصى بودن تو به تنهائى کافى است - سفارش مى کنم بدان چه رسول خدا (ص) بمن سفارش ‍ فرمود. پسر جان من چون زمانش (تحقّق وصیّت ) فرا رسد در خانه بنشین ، و بر خطاهایت گریه کن ، و نباید که دنیا بزرگترین همّ و فکر تو باشد. پسر جانم تو را بگزاردن نماز در وقت خود، و پرداخت زکات باهلش در هنگام حلول وقتش ، خاموشى در برابر امور تردید آمیز و اشتباه برانگیز، و میانه روى در عمل ، و رعایت عدالت در خشنودى و خشم ، و خوشرفتارى با همسایگان ، و مهمان نوازى ، و مهربانى به تهیدستان و رنجدیدگان بى بضاعت ، و حفظ پیوند با فامیل ، و دوستى و همنشینى با فقراء و مساکین ، و فروتنى که از برترین عبادات است ، و کوتاه داشتن آرزو، و یاد آورى مرگ ، و زهد و بى رغبتى بدنیا، سفارش مى کنم که همانا تو در گرو مرگ ، و هدف بلاء، و مغلوب مرض و بیمارى هستى . و تو را به ترس از خدا در نهان و آشکار کارت سفارش مى کنم ، و از شتاب در گفتار و کردار نهى مى نمایم ، و چون کار آخرتى پیش آمد در انجام آن بشتاب ، و چون کار دنیائى پیش آمد شتاب نورز و خوب فکر کن تا به رشد و خیر خودت در آن کار برسى . و از جاهائى که بودن تو در آن موجب متّهم شدن توست و نیز از مجلسى که بدان گمان بد مى رود بپرهیز که همنشین ناباب همنشین خود را دگرگون سازد. پسر جانم براى خدا کار کن ، و از سخن ناروا دورى گزین ، و بکارهاى پسندیده امر کن ، و از زشتى ها نهى نما، و با برادران دینى در راه خدا برادرى کن ، و نکوکار را بخاطر نیکوکاریش دوست بدار، و با فاسق بجهت حفظ دین خود مدارا بنما، و او را در دل دشمن دار، و در اعمال خود از وى فاصله بگیر تا مثل او نباشى .
از نشستن در سر کوى و برزن بپرهیز، و بحث و جدل را با کسى که عقل و دانشى ندارد رها ساز پسر جانم در زندگانى و نیز در عبادت خود راه اعتدال و میانه روى را پیش گیر، و در عبادت بکارى که مداوم و مورد توان توست بپرداز، و پیوسته خاموش باش تا سالم بمانى ، و کردار نیکى براى خودت پیش فرست تا غنیمت برى ، و نیکى را یادگیر تا آگاهى یابى ، و در هر حال یاد خدا باش ، با خردسالان خانواده ات مهربان باش ، و بزرگسالانشان را احترام بگذار، و طعامى را مخور تا اینکه پیش از خوردن چیزى از آن را صدقه دهى . پیوسته به روزه دارى بپرداز که آن زکات بدن و سپر روزه دار (از آتش دوزخ ) است ، و با نفس خود جهاد کن ، و از همنشین خود در حذر باش ، و از دشمنت دورى گزین ، و بر تو باد به مجالسى که در آنها یاد خدا مى شود، و فراوان دعا کن . پسر جانم راستى که چیزى از خیر خواهى و نصیحت را از تو فرو گذار ننمودم ، و اینک زمان جدائى من و تو فرا رسیده است . تو را به برادرت محمّد (ابن حنفیّه ) سفارش بخیر مى کنم که او برادر و فرزند پدر تو است ، و از میزان دوستى من نسبت باو، باخبرى .
و امّا برادرت حسین که او فرزند مادر توست (و نیازى بسفارش ندارد)، و بیش از این در این باره سفارش نمى کنم ، خداوند کفیل من بر شماست ، و از او مى خواهم که شما را به صلاح آورد، و شرّ جفاکاران سرکش را از شما باز دارد، و صبر را پیشه سازید تا خداوند خودش زمام امر را بدست گیرد (حکومت را بدست اهلش بسپارد). و هیچ حرکت و نیروئى نیست جز بخداى برتر و بزرگ .
۲- ابو على همدانى گوید:
عبد الرّحمن بن ابى لیلى حضور امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) برخاست و گفت : اى امیر مؤمنان از شما پرسش مى کنم تا چیزى از شما فرا گیرم ، و البتّه منتظر بودیم که چیزى در باره کار خودت بفرمائى امّا چیزى نفرمودى . آیا از کار خویش بما خبر نمى دهى که آیا (این سکوت شما) بجهت سفارشى است از جانب رسول خدا (ص) یا بنظر خودتان چنین رسیده است ؟ همانا ما در باره شما گفتار فراوانى گفته ایم ، و مطمئن ترین آنها همان است که از زبان خودتان بشنویم و از شما بپذیریم . ما مى گفتیم : اگر حکومت پس از رسول خدا (ص) بدست شما مى رسید احدى با شما به نزاع نمى پرداخت ، بخدا سوگند اگر از من بپرسند نمى دانم چه بگویم ؟ آیا چنین پندار برم که این قوم نسبت ب آنچه که در آنند از شما شایسته ترند؟ اگر چنین گویم پس بچه جهت رسول خدا (ص) در بازگشت از حجّة الوداع شما را نصب نمود و فرمود:
(اى مردم هر که من مولاى اویم پس على مولاى اوست ). و اگر شما از آنان نسبت بدان چه که در آنند شایسته ترى پس براى چه ولایت آنها را بپذیریم ؟ امیر المؤمنین (ع) فرمود: اى عبد الرّحمن همانا خداى متعال پیامبر خود (ص) را به نزد خود برد و من در آن روز نسبت بمردم از شایستگى خود باین لباسم شایسته تر بودم ، و همانا از جانب پیامبر خدا (ص) بمن سفارشى شده بود که اگر مرا مسخّر خود نمودید، بخاطر اطاعت از خدا اقرار کنم و بپذیرم . و همانا نخستین چیزى که پس از آن حضرت (یا پس از غصب خلافت ) از حقّمان کاسته و ضایع شد و ابطال حقّ ما در خمس بود، و پس ‍ چون کار ما سست گشت چوپانى چند از قریش در ما طمع ورزیدند. و همانا مرا حقّى بر مردم است که اگر بدون درخواست و درگیرى بمن بازگردانند مى پذیرم و بانجامش برخیزم و آن تا مدّت معلومى ادامه خواهد یافت ، و من بسان مردى هستم که از مردم در مدّت معیّنى طلبى دارد، اگر در پرداخت مال او تسریع کنند آن را بگیرد و سپاسشان گوید؛ و اگر به تأ خیر اندازند بالا خره آن را مى ستاند بدون اینکه دیگر مورد سپاس قرار گیرند، و مانند مردى باشم که راه سهولت و نرمى را پیش گیرد امّا در نظر مردم بسان حیوان چموشى جلوه مى کند.
جز این نیست که همیشه حقّ از این راه شناخته مى شود که طرفداران اندکى از مردم دارد، پس هر گاه سکوت کردم از من صرف نظر کنید، که اگر مطلبى پیش آید که نیازمند پاسخ باشید شما را هدایت خواهم کرد، پس تا آنگاه که من دست مى دارم شما نیز دست از من بدارید. عبد الرّحمن گفت : اى امیر مؤمنان بجان خودت سوگند که شما همان طور که پیشینیان گفته اند:
(بجانت سوگند که هر کس را خواب بود بیدار نمودى ، و بگوش هر کس که گوشى شنوا داشت رسانیدى ).
۳- ابو عبیده گوید:
نابغه جعدى از جمله کسانى است که در دوران جاهلیّت خدا پرست بودند، وى شرابخوارى و مستى را زشت مى شمرد، و از بت پرستى و قمار بازى دورى مى جست ، و سخنى این چنین در جاهلیّت گفته است :
(سپاس خدائى راست که او را انبازى نیست ، هر کس این را نگوید بخودش ‍ ستم کرده است ). وى همیشه از دین ابراهیم (ع) و روش پاک و خالصانه و عادلانه او یاد مى نمود، و روزه مى گرفت ، و آمرزش مى طلبید، و از کارهاى لغو و بیهوده اى که اهل جاهلیّت مى کردند جدّا پرهیز داشت ، او حضور رسول خدا (ص) رسید و گفت : (خدمت رسول خدا رسیدم آنگاه که هدایت آورد، و کتابى را مى خواند که همچون کهکشان گسترده و نورانى بود). (بحدّى مجاهده کردم که من و همراهانم ، احساس نمى کردیم که ستاره سهیل کى طلوع و غروب مى کند). (و رو به تقوا آوردم و از هیچ کافرى هراس نکردم ، و همیشه دیگران را از آتش دوزخ میهراساندم ). و ابو عبیده گوید: نابغه اعتقاد به على (ع) داشت ، و پس از وفات رسول خدا (ص) در جنگ صفّین با امیر المؤمنین (ع) شرکت نمود. پس در یک شب بسیار سخت پیاده شد و مى گفت :
(تمامى اهل کوه و بصره و مردم عراق مى دانند، که على (ع) بزرگمرد نجیب آنجاست ). (او سرورى بزرگوار و سپید روى و درخشان چهره است ، و مهر و صداق مادر او وى را بر دیگر زنان برترى و فزونى بخشیده بود).
(او گرامى ترین کسانى است که کمر بمیان بسته اند، (اى على ) این گروه بتو ستم نموده و هرگز هشیار نگشته اند). (شما را پیشدستى و آنان را نیز پیشدستى و سبقتى است ، و این مطلب را همه این یاران مى دانند).
(شما براه هدایت پیش راندید، و آنها هم پیش راندند براهى که پایان آن به بدست آوردن عراق نمى انجامد). (در میان ملّتى که عادت آن نفاق و دوروئى است )
۴- حسین یا حسن بن عطیّه ) گوید:
امام صادق (ع) فرمود: کرامتهاى اخلاقى ده چیز است ، و اگر بتوانى همه آنها را دارا باشى پس چنان باش ، زیرا که گاهى این امور در مرد هست و در فرزندش نیست ، و گاه در فرزند هست و در پدرش نیست ، و گاه در بنده وجود دارد و در آزاده نیست . عرض شد: اى پسر رسول خدا آنها کدام است ؟ فرمود: راستگوئى ، صداقت در شجاعت و دلاورى (در جنگ و جهاد) ، باز گرداندن امانت ، پیوند با خویشان ، دعوت میهمان ، طعام دادن به سائل ، مقابله به نیکى در برابر کارهاى خوب دیگران ، دفاع از حقّ و حرمت همسایه ، دفاع از حقّ و حرمت دوست ، و بالاترین همه آنها حیا و شرم است .
۵- ابو امامة گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: شش چیز است که هر کس به یکى از آنها عمل کند، در روز قیامت از وى دفاع کند تا او را به بهشت داخل سازد، گوید: اى پروردگار من این شخص در دنیا به من عمل مى کرده است :
نماز، زکات ، حجّ، روزه ، ردّ امانت ، و پیوند با خویشان .
۶- مسعدة بن زیاد گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که از تفسیر این آیه :
(پس خداى را حجّت رساست ) از آن حضرت پرسش شد، فرمود: خداى متعال در روز قیامت به بنده گوید: بنده من آیا مى دانستى ؟ پس اگر گوید: آرى ، باو مى فرماید: پس چرا بدان چه مى دانستى عمل نکردى ؟ و اگر گوید: نمى دانستم و جاهل بودم ، باو مى فرماید: چرا نیاموختى تا عمل کنى ؟ پس ‍ او را محکوم نماید، و این است حجّت رسا.
مجلس بیست و هفتم شنبه ۷ رمضان المبارک ۴۰۹
۱- سلمان فارسى - رضى اللّه عنه - گوید:
پیامبر (ص) به من فرمود:
چون صبح کردى بگو: (خداوندا تو پروردگار منى ، شریکى براى تو نیست ، ما صبح کردیم و تمامى ملک ها از آن خداست که شریک ندارد) سه بار این را بگو، و بهنگام شب نیز همین را بگو، که این کلمات کفّاره گناهانى است که در فاصله میان آنها انجام شده است .
۲- محمّد بن جعفر از پدرش امام صادق (ع) روایت کند که فرمود:
مدّتى رسول خدا (ص) یکى از یارانش را ندید، پس از چندى او را دید، فرمود: علّت غیبت و تأ خیر تو چه بود؟ عرض کرد: بیمارى و تهیدستى اى رسول خدا، پیامبر (ص) باو فرمود: آیا به تو دعائى نیاموزم که چون بدان دعا کنى خداوند بیمارى را از تو ببرد و فقر و تهیدستى را از تو دور سازد؟ گفت : آرى ، پدر و مادرم فدایت اى رسول خدا. رسول خدا (ص) فرمود: بگو: (هیچ حرکت و قوّتى نیست جز بخدا و از جانب او، توکّل کردم بر آن زنده اى که هرگز نمیرد، سپاس خدائى راست که فرزند نگیرد، و انبازى در ملک و سلطنت ندارد، و براى او سرپرستى بجهت پستى و خوارى او نیست ، و او را تکبیرى بسزاى گو).
۳- عبد اللّه بن عبّاس گوید که از پیامبر (ص) شنیده است که مى فرمود:
همانا بهشت سال به سال به جهت حلول ماه رمضان زینت و آرایش ‍ مى شود، چون شب اوّل ماه رمضان فرا رسد بادى که آن را مثیره گویند از زیر عرش مى وزد که برگ درختان بهشت را بهم مى زند و حلقه درهاى بهشت را مى کوبد، پس آوائى از آنها شنیده شود که هرگز شنوندگان بهتر از آن نشنیده اند، حوران (زنان سیاه چشم ) بهشتى از جایگاه خود بیرون شوند تا بر مکانهاى بلند بهشت بایستند و صدا زنند: آیا خواستگارى بسوى خدا آمده تا خدا او را همسر کرامت کند؟ سپس گویند: اى رضوان (دربان بهشت ) امشب چه شبى است ؟ او لبّیک گویان ب آنان پاسخ دهد سپس ‍ گوید: اى حوران نیک سیرت و نیکو صورت امشب شب اوّل ماه رمضان است که درهاى بهشت براى روزه داران امّت محمّد (ص) گشوده شده است . خدا عزّ و جلّ باو فرماید: اى رضوان درهاى بهشت را بگشا، اى مالک (دربان دوزخ ) درهاى دوزخ را بروى روزه داران امّت محمّد ببند، اى جبرئیل به زمین فرود رو، و سرکشان شیاطین را در بند و زنجیر کن ، سپس همگى را در امواج خروشان بیفکن تا روزه امّت حبیب مرا تباه نسازند. و خداوند تبارک و تعالى در هر شب از ماه رمضان سه بار مى فرماید: آیا درخواست کننده اى هست تا خواسته اش را بدو ببخشم ؟ آیا توبه کننده اى هست تا توبه اش را بپذیرم ؟ آیا آمرزش طلبى هست تا وى را بیامرزم ؟ کیست به دارائى که تهیدست نیست و به وفاکننده اى که ظالم نیست قرض ‍ دهد؟ (منظور خود خداست ).
و خداوند در پایان هر روز از ماه رمضان به هنگام افطار هزار هزار بنده را از آتش آزاد کند ، و چون شب جمعه و روز جمعه شود در هر ساعتى از آن هزار هزار نفر را از آتش آزاد سازد که همگى مستحقّ عذاب مى باشند، و چون روز آخر ماه رمضان فرا رسد خداوند در آن روز به تعداد افرادى که از اوّل تا آخر آن ماه آزاد ساخته آزاد مى نماید.
و چون شب قدر شود خدا- عزّ و جلّ- جبرئیل را فرمان دهد تا در میان جمعى از فرشتگان به زمین فرود آید، و با او پرچمى سبز رنگ است ، پس ‍ آن پرچم را بر پشت کعبه بکوبد. و جبرئیل ششصد بال دارد که دو بال آن را جز در شب قدر باز نکند، و در آن شب آن دو بال را بگشاید، و آن دو بال از مشرق و مغرب فراتر برود، و جبرئیل (ع) در چنین شبى فرشتگان را به اطراف عالم گسیل دارد و آنان به هر ایستاده و نشسته ، و هر نمازگزار و ذکر گوئى سلام کنند، و با آنان دست دهند و دعاى ایشان را آمین گویند تا سپیده صبح سر زند. پس چون صبح بدمد جبرئیل (ع) صدا زند: اى گروه ملائکه کوچ کوچ ، گویند: اى جبرئیل خداوند نسبت به درخواستهاى مؤمنین از امّت محمّد چه کرده است ؟ گوید: خداى متعال امشب به آنان نظر رحمت کرده و از آنان گذشت نموده و گناهانشان را آمرزیده است مگر چهار کس را. رسول خدا (ص) فرمود: و این چهار کس : شرابخوار، و عاقّ والدین ، و کسى که قطع رحم کرده ، و کینه توز میباشند. و چون شب عید فطر که شب جوائز نام دارد فرا رسد خداوند پاداش عمل کنندگان را بدون حساب و شمارش ببخشد. و چون صبح روز عید فرا رسد خداوند فرشتگان را در تمام شهرها برانگیزد، پس در زمین فرود آیند و سر کوچه و گذرها بایستند و گویند: اى امّت محمّد بسوى پروردگار کریم براى نماز عید بیرون شوید که او پاداش ‍ فراوان دهد، و گناهان بزرگ را بیامرزد. و چون سوى محلّ برگزارى نماز عید روند خدا عزّ و جلّ به ملائکه فرماید: اى ملائکه من پاداش یک اجیر وقتى به وظیفه اش عمل کند چیست ؟ گویند: معبودا و سیّدا پاداش او آن است که اجر او را بطور کامل عطا کنى . خدا عزّ و جلّ فرماید: اى ملائکه من شما را گواه مى گیرم که من پاداش این را که در ماه رمضان روزه گرفتند و بنماز ایستادند خرسندى و آمرزش خودم قرار دادم . و مى فرماید: اى بندگانم از من درخواست کنید، به عزّت و جلالم خودم سوگند شما امروز در این گردهم آئى خود براى آخرت و دنیایتان هر چه از من بخواهید به شما ببخشم ، و عزّتم سوگند تا آن زمان که مرا مراقب خود بدانید و از من بترسید گناهان و عیوب شما را بپوشانم ، به عزّتم سوگند که شما را از عذاب پناه دهم و در نزد کسانى که در دوزخ جاودانند رسوا نسازم ، باز گردید که همگى بخشیده شده اید، شما مرا خشنود ساختید و من از شما خشنود گشته ام . پس ملائکه بدین بخششى که خداوند باین امّت به هنگام افطار ماه رمضان عنایت فرموده یک دیگر را بشارت داده و تبریک گویند.
۴- حنش بن معتمر گوید:
بر امیر المؤمنین على بن ابى طالب (ع) در حالى که در رحبه (محلّى در کوفه ) تکیه زده بود داخل شدم و گفتم : السّلام علیک یا امیر المؤمنین و رحمة اللّه و برکاته ، چگونه صبح کردى ؟ حضرت سربلند کرد و جواب سلام مرا داد و فرمود: صبح کردم در حالى که دوستدار دوستان ، و صبرکننده بر دشمنى دشمنانمان هستم ، همانا دوست ما در هر شبانه روز منتظر راحتى و گشایش است ، و دشمن ما بناى کار خود را بر پایه اى نهاده که سخت نااستوار و لغزان است ، این بناى او بر لب پرتگاهى است که وى را در آتش دوزخ مى افکند.
اى ابا المعتمر براستى که دوست ما نمى تواند ما را دشمن بدارد، و دشمن ما نمى تواند ما را دوست بدارد، همانا خداى متعال دلهاى بندگان را بر دوستى ما سرشته ، و دست از یارى دشمن ما شسته ، پس دوست ما توان دشمنى ما، و دشمن ما توان دوستى ما را ندارد، و هرگز دوستى ما و دوستى دشمن ما در یک دل نگنجد زیرا که (خداوند براى یک مرد دو دل در درونش ننهاده است ) تا با یکى گروهى را و با دیگرى دشمنان همان گروه را دوست بدارد.
۵- أ صبغ بن نباته - رحمه اللّه - گوید:
روزى امیر المؤمنین (ع) سخنرانى کرد، پس حمد و ثناى الهى بجاى آورد و بر پیامبر (ص) درود فرستاد سپس فرمود: اى مردم سخنم را بشنوید، و کلامم را خوب فرا گیرید، و همانا تکبّر و خود فروشى از نشانه هاى گردنکشى و زور نمائى است ، و نخوت و بزرگ منشى از تکبّر است . شیطان دشمنى حاضر و آماده است که شما را به باطل دلخوشى مى دهد، هان که هر مسلمانى برادر مسلمان دیگر است ، و پس القاب زشت بر هم ننهید، و دست از یارى هم نشوئید، که همانا شرایع و قوانین دین یکى است ، و راههاى آن همراه است ، هر کس آن را پیش بگیرد به حقّ و هدف خود مى رسد، و هر کس رهایش سازد از جادّه حق بدر رود، و هر کس از آن جدا شود تباه و نابود مى گردد. مسلمان در امانت خیانت نورزد، و در وعده تخلّف نکند، و در سخن دروغ نگوید. ما خاندان رحمتیم ، گفتار ما حقّ، و کردار ما عدل است . خاتم پیامبران از ماست ، و پیشوایان اسلام و امینان کتاب خدا در میان مایند. شما را بسوى خدا و پیامبرش ، و جهاد با دشمنش ، و سختگیرى و پایدارى در امرش ، و طلب خرسندیش ؛ و برپادارى نماز، و پرداخت زکات ، و حجّ خانه خدا، و روزه ماه رمضان ، و پرداخت کامل فی به اهلش دعوت مى کنیم .
هان که از همه شگفت تر آنکه معاویة بن ابى سفیان اموى و عمر و بن عاص سهمى مردم را به خونخواهى پسر عمویشان (عثمان ) بر مى انگیزند ، و بخدا سوگند که من هرگز با رسول خدا (ص) مخالفت نورزیدم ، و هرگز در کارى از وى سر نپیچیدم ، جان خود را در مواردى سپر او ساختم که زورمندان و شجاعان از آن عقب مى نشستند، و بنده هاى بدنها از آن مى لرزید، و البتّه به نیرویى بود که خداوند به من کرامت نموده بود و بر این بخشش او را سپاس مى گزارم . و پیامبر (ص) در حالى قبض روح شد که سر مبارکش در دامن من بود، و خودم با این دستهایم غسل او را بعهده گرفتم ، فرشتگان مقرّب در این امر یاریم مى دادند.
و بخدا سوگند که هیچ امّتى پس از پیامبرش اختلاف نکرد جز اینکه گروه باطل بر گروه حقّ غلبه یافت مگر آنکه خدا بخواهد.
عمّار یاسر- رضى اللّه عنه - برخاست و گفت : أ میر المؤمنین شما را آگاه ساخت که امّت با وى وفادار نخواهد ماند. پس مردم با بینائى کامل از هم جدا شدند.
۶- سعید بن مسیّب گوید:
شنیدم مردى از ابن عبّاس در باره علىّ بن ابى طالب (ع) پرسش کرد و او گفت : علىّ بن ابى طالب بر دو قبله (بیت المقدس و کعبه ) نماز خواند، و در هر دو بیعت (بیعت قبل از هجرت و بیعت رضوان ) شرکت جست ، و هرگز بتى نپرستید، و قمارى نباخت ، او بر آئین پاک توحید بدنیا آمد، و باندازه چشم بهم زدنى شرک نیاورد. آن مرد گفت : سؤ ال من از اینها نبود، سؤ ال من از این است که او شمشیر بر دوش نهاده و با حالت تبختر و تکبّر به بصره وارد شد و چهل هزار نفر را در آنجا کشت ، سپس بسوى شام رفت و در برخورد با سران و بزرگان عرب چنان آنان را درهم کوفت تا همه را کشت ، سپس بسوى نهروان روانه گردید و با اینکه آنان مسلمان بودند همه را تا آخرین نفر به قتل رساند.
ابن عبّاس گفت : على نزد تو داناتر است یا من ؟ گفت : اگر على را از تو داناتر مى دانستم از تو پرسش نمى کردم ! ابن عبّاس - رضى اللّه عنه - به خشم آمده تا حدّى که خشمش شدّت گرفت و گفت : مادر به عزا على به من علم آموخته است ، علم او از جانب رسول خدا (ص) است ، و رسول اللّه (ص) را خداوند از بالاى عرش خود آموزش داده است ، بنا بر این علم پیامبر (ص) از جانب خدا، و علم على از جانب پیامبر (ص)، و علم من از جانب على است ، و علم تمام یاران محمّد (ص) در برابر على (ع) همچون قطره اى است در برابر هفت دریا.
۷- ابو بصیر گوید:
امام صادق (ع) فرمود: خداى متعال به عیسى بن مریم (ع) وحى فرستاد: اى عیسى از چشمان خود اشک ، و از دل خود خشوع و فروتنى را بمن ببخش ، و آنگاه که بیکاران و هرزه گویان در حال خنده و خوشى هستند تو سرمه اى از غم بر چشم خود بکش ، و بر بالاى قبر مردگان بایست و با فریاد بلند آنان را صدا بزن شاید از ایشان پند شایسته خود را بگیرى ، و بگو که من هم در زمره آیندگان به اینان خواهم پیوست .
مجلس بیست و هشتم دوشنبه ۹ رمضان المبارک ۴۰۹
۱- ابو اسحاق همدانى از پدرش از امیر المؤمنین على بن ابى طالب (ع) از رسول خدا (ص) روایت کرده که فرمود:
سه دسته از گناهان است که در کیفر آن عجله و شتاب گردد و به آخرت تأ خیر نیفتد: ناراضى ساختن پدر و مادر، و ستم بر مردم ، و ناسپاسى در برابر احسان دیگران .
۲- مسعدة بن صدقه از امام صادق و آن حضرت از پدرش امام باقر علیهما السلام روایت کند که فرمود:
نجاشى پادشاه حبشه نزد جعفر بن ابى طالب و یارانش فرستاد و آنها را بسوى خود خواند، آنان داخل شدند. نجاشى در خانه اش بروى خاک نشسته و لباسهاى کهنه اى به تن داشت . جعفر بن ابى طالب گفت :
چون او را بدین حال مشاهده کردیم نگران شدیم ، وى چون نگرانى و پریدگى رنگ چهره ما را مشاهده کرد، گفت : سپاس خدائى را که محمّد (ص) را یارى داد و چشم مرا بدو روشن نمود، آیا شما را مژده ندهم ؟ گفتم : چرا اى پادشاه .
گفت : در همین ساعت یکى از مأ موران مخفى من از سرزمین شما آمد و به من خبر داد که خداوند پیامبرش محمّد (ص) را یارى و پیروزى داد و دشمنش را هلاک ساخت ، و فلانى و فلانى ، و فلانى اسیر، و فلانى و فلانى و فلانى کشته شدند، و این برخورد در یک وادى بنام بدر واقع شده است ، گویا او را در همان سرزمینى مى بینم که در آنجا براى آقاى خودم که مردى از بنى ضمره بود گوسفند مى چرانیدم . جعفر گفت : اى پادشاه صالح چرا شما را با این لباسهاى کهنه بر روى خاک نشسته مى بینم ؟ گفت : اى جعفر ما در آنچه خداوند بر عیسى علیه السلام فرستاده یافته ایم که : از جمله حقوق خداوند بر بندگانش آن است که چون نعمتى ب آنان داد براى خدا تواضع و فروتنى کنند. و چون خداوند نعمت وجود پیامبرش محمّد (ص ) را به من ارزانى داشت ، این فروتنى را به کار بستم .
چون این خبر به پیامبر (ص) رسید به اصحابش فرمود: همانا صدقه براى صاحبش فزونى زاید پس صدقه دهید تا خدا شما را رحمت کند، و فروتنى براى صاحبش رفعت فزاید، پس فروتنى کنید تا خدا شما را رفعت دهد. و گذشت عزّت صاحبش را افزون کند پس گذشت کنید تا خدا عزیزتان گرداند.
۳- مسعدة بن صدقه گوید:
از امام صادق (ع) خواستم دعائى بمن بیاموزد تا در کارهاى بزرگ و مهم بدان دعا کنم ، آن حضرت اوراق عتیقه اى چند به من داد و فرمود: مطالب آن را بنویس که این دعاى جدّم على بن الحسین زین العابدین علیهما السلام در امور مهمّ و بزرگ است . من آن را عینا به همان صورت نوشتم ، و هرگز چیزى مرا به رنج و مشقّت نیفکند و فکرم را مشغول نساخت جز اینکه آن دعا را خواندم و خداوند غم و اندوه و گرفتارى مرا برطرف ساخت و خواسته ام را بر آورد. و آن دعا این است : (دعاى ۴۸ صحیفه سجادیه ) (خداوندا هدایتم کردى ، من غافل شدم ، و پندم دادى من دل سخت شدم ، و بخششهاى جمیل و زیبا بمن نمودى من نافرمانى نمودم ، و خطاهاى مرا بمن شناساندى من در گناه اصرار ورزیدم ، سپس بگناهانم پى بردم و آمرزش طلبیدم و تو نیز گذشت نمودى ، دوباره بگناه بازگشتم و تو پوشاندى . خداى من ! پس سپاس از آن توست ، در وادى هلاکت بار خود پا نهادم ، و به درّه هاى تباه ساز خویش فرو رفتم ، و با ورودم در این وادى ها در معرض خشم و مؤ اخذه ، و با فرو رفتنم ، در این درّه ها در معرض عقوبات و کیفرهاى تو قرار گرفتم ، و با این حال واسطه ام براى آشتى با تو توحید است ، و دستاویزم همین است که شریکى برایت نیاورده ، و معبودى در کنارت نگرفته ام . از خودم بسوى تو گریخته ام ، و البتّه که گنهکار بسوى تو مى گریزد، و تو پناه کسى هستى که بهره خویش را تباه ساخته است .
خداى من سپاس از آن توست ، بسا دشمنى که تیغ کینش بر سرم آهیخته ، و دم خنجرش برایم تیز نموده ، و نوک سلاحش برایم برّان ساخته ، و موادّ زهرهاى کشنده اش برایم بهم آمیخته ، و تیرهاى نشانگیرش بسویم پرتاب نموده ، و چشمان حراستش از پائیدن من بهم نخفته ، و عزم چشاندن ناخوشیها و فرو ریختن زهرهاى کشنده در گلویم را به دلش نشانده است . خداى من ! پس به ناتوانى من در تحمّل بلاهاى گران ، و به زبونى من در انتقام از کسى که قصد ستیزم دارد، و به تنهائیم در شما فراوانى از آنان که به دشمنیم برخاسته و بلائى را که هرگز اندیشه ام را در آن بکار نبرده ام برایم تهیّه دیده ، نگریستى ، پس ابتداء یاریم دادى ، و با نیروى خویش پشتم را محکم نمودى ، سپس لبه تیز تیغش را برایم کند ساختى ، و او را پس از جمع و همبستگى اش تنها گذاردى ، و گامم را بر سرش نهادى (کنایه از آنکه مرا بر او چیره ساختى )، و آنچه تیر بسوى من انداخته بود بخودش بازگرداندى ، و او را پس زدى در حالى که هنوز خشم او فرو نخفته ، و آتش کینش سرد نگشته بود، و او انگشت خشم بدندان گزیده ، و در حالى که سپاهیانش باو بیوفائى نموده و یاریش ندادند عقب نشست و پا بفرار گذاشت . و چه بسا ستمگرى که با تزویرهایش بر من یورش آورده ، و دامهاى شکارش را برایم گسترده ، و مواظبت و مراقبت خویش بر من گمارده ، و همچون درنده اى که در کمین شکار خود نشسته تا فرصتى براى دریدن طعمه اش بیابد در کمینم نشسته است ، خداى من ! پس تو را همى خواندم در حالى که از تو یارى جستم ، و بسرعت اجابت تو مطمئن بودم ، و مى دانستم که هر کس در سایه حمایت تو جاى گیرد ستم نبیند، و هر کس به سنگر یارى و انتقام تو پناه برد هرگز مضطرب و نگران نگردد، و تو با قدرت خود مرا از همه شدائد و سختیهاى او حفظ نمودى . و چه ابرهاى ناخوشیها را زدودى ، و چه پرده هاى اندوه و غمى را کنار زدى ! تو چنانى که از کرده هایت بازخواست نشوى . از تو درخواست شد پس عطا کردى ، و درخواست نشد خودت ابتداء بخشیدى ، و از فضل و عطایت خواسته شد و دریغ نداشتى . تو جز احسان نیاوردى ، و من جز آلودگى به حرامهاى تو و تجاوز از حدود و احکامت و غفلت از مژده هایت چیز دیگرى نداشتم .
خداى من ! پس سپاس از آن چون تو توانائى است که مغلوب نگردد، و بردبارى که شتاب نکند. اینجا جایگاه کسى است که به تقصیر و کوتاهى نمودن ، معترف ، و در مورد تباهى حقوق تو بر علیه خویش گواه است .
بار الها! من به دین بلند پایه محمّدى بتو تقرّب مى جویم ، و براه و روش روشن علوى بسوى تو روى مى آورم ، پس از شر آنچه آفریده اى ، و از شر آن کس که بمن سوء قصد نموده پناهم ده ، که این کار در برابر قدرت گسترده ات ، بر تو گران نیاید، و در برابر توانائیت دشوار نباشد، و تو بر هر چیز توانائى . بار الها! تا آنگاه که زنده ام مى دارى با ترک معاصى مورد رحمت خویشت قرارم ده ، و با ترک برنج افکندن خویش در آنچه بکارم نمى آید بر من ترحّم نما، و دقّت نظر در آنچه که تو را از من خرسند مى سازد روزیم همى گردان ، و دلم را به حفظ کتابت بر همان گونه که بمن آموخته اى همراه ساز، و چنانم کن که کتاب تو را بگونه اى که ترا از من خشنود سازد بخوانم ، و چشمم را بدان نور بخش ، و گوشم را فراگیر آن ساز، و سینه ام را بدان گشاده گردان ، و بدان غم از دلم بردار، و زبانم را بدان گویا ساز، و بدنم را بدان بکار گیر، و آنقدر قدرت و توانائى در من نه تا انجام اینها را برایم آسان کند، که هیچ حرکت و نیروئى جز بتو نیست .
بار الها! شب و روز، و دنیا و آخرت ، و سرانجام و قرارگاهم را در سلامتى و برکتى از جانب خودت قرار ده . بار الها! تو پروردگار و مولا و سرور و آقا، و آرزو و معبود، و پناه و پشتیبان ، و آفریننده و یاور، و مورد اعتماد و امید منى . زندگى و مرگ ، و گوش و چشمم از آن تو و براى توست ، و روزى من بدست تو، و کارم در دنیا و آخرت در اختیار توست . با قدرت خود مالکم گشتى ، و با تسلّط خود بر من قدرت یافتى ، در کارهایم قدرت بدست توست ، و اختیارم بکف توست ، هیچ کس بدون رضا و خواست تو حرکتى نتواند، با مهر تو رحمتت را، و با رحمت تو خشنودیت را آرزومندم ، و اینها را با عمل خود آرزو نمى کنم ، عمل من از یاریم ناتوان است ، و چگونه امید بندم بچیزى که از یاریم ناتوان باشد! از تهیدستى و ناتوانى و زیاده روى در کارم و از آنچه که خود بهتر از من مى دانى بتو شکایت دارم ، و همه اینها از جانب خود من است ، پس مرا از اینها کفایت کن . بار الها! مرا از رفقاى حبیب خودت محمّد (ص) و خلیل خودت ابراهیم (ع) قرار ده ، و در روزى که همه بیتابى کنند و بهراسند مرا از امان داده شدگان قرار ده و امانم بده ، و بمژده ات مژده ، و در سایه ات ده ، و بارها سازیم از آتش نجاتم بخش ، و هیچ گونه بدى بمن مرسان ، و خوارم مساز، و از دنیا مرا سلام بدار، و در قیامت دلیل مرا بر زبانم جارى ساز، و بفکر و یاد خودت مرا یادآور نما، و راه راحتى و آسایش را برایم آسان ساز، و از رنج و سختى دورم بدار، و تا زنده ام به نماز و زکات توفیقم ده ، و براى انجام عبادت خویش مرا موفّق ساز، و در دانائى و رضاى خویش بکارم گیر، و از فضل خود روزیم کن ، و در قیامت رو سپیدم گردان ، و ب آسانى از من حسابخواهى کن ، و بخاطر کردار زشتم آبرویم را مریز، و براهنمائى خودت مرا راه بنما، و در دنیا و آخرت با سخنى ثابت و پاینده (کلمه توحید که در اعماق دل جاى دارد) پایدارم بخش . و آنچه را دوست میدارى به نزدم محبوب ساز، و هر چه را خوش ندارى در نظرم مبغوض دار، و در کارهاى مهمّ دنیا و آخرت کفایتم کن ، و برایم در نماز و روزه و دعا و عبادت و شکر و دنیا و آخرتم برکت نه ، و مرا در جایگاهى پسندیده (مقام شفاعت ) برانگیز، و دلیلى قوى و یارى دهنده برایم قرار ده ، و از ظلم و جهل و اسراف در کارم بگذر، و از فتنه زندگى و مرگ خلاصم کن ، و از گناهان آشکار و نهان نجاتم بخش ، و در قیامت از دوستانت قرارم ده ، و کردار شایسته اى را که بمن ارزانى داشته اى مداوم گردان ، و با روزى حلال از حرام بى نیازم ساز، و با چیزهاى پاک از پلیدیها کفایتم کن .
با روى کریم و گرامى خود بمن رو کن ، و روى مبارک از من مگردان ، و براه راست خویش رهنمائیم کن ، و نسبت ب آنچه دوست دارى و مى پسندى توفیقم بخش . بار الها! پناه مى برم بتو از خودنمائى و شهرت طلبى ، و بزرگ منشى ، و برترى جوئى ، و تکبّر، و فخر فروشى ، و گردان فرازى ، و طغیان از فراوانى نعمت ، و خودبینى ، و زور گوئى ، پس اى پروردگار من از همه اینها نجاتم ده . و پناه مى برم بتو از عجز (یا فسق و فجور) و بخل ، و خسیسى ، و حسد، و حرص ، و هم چشمى ، و دغلى و پناه مى برم بتو از طمع ، و فرومایگى ، و آزمندى ، و بیتابى ، و کجروى ، و ذلّت و سرگردانى . و پناه مى برم بتو از ستم ، و سرکشى ، و ظلم ، و دشمنى ، و فساد، و اعمال زشت ، و کردار ناپسند. و پناه مى برم بتو از خیانت ، و عدوان ، و طغیان .
پروردگارا! و پناه مى برم بتو از معصیت ، و قطع رابطه ، و هرزگیها و گناهان . و پناه مى برم بتو از گناه و بزهکارى ، و از حرام و ناروا، و پلید، و از آنچه که دوست ندارى . پروردگارا! و بتو پناه مى برم از شرّ و مکر و سرکشى و ستم و دشمنى و دام و مأ موران و سپاه شیطان . و پناه مى برم بتو از گزند هر آنچه از چهار پا و خزنده یا جنّ و آدمى که جنبش دارد و تو خود آفریده اى . و پناه مى برم بتو از شر آنچه که از آسمان فرود آید و آنچه که ب آسمان بالا رود، و از شرّ هر چه که در زمین آفریده شده و آنچه که از آن برون آید. و بتو پناه مى برم از شرّ هر کاهن ، و ساحر، و اسرار جو، و شعبده باز، و جادوگر. پروردگارا! و بتو پناه مى برم از شرّ هر حسود، و سرکش ، و یاغى ، و هم چشم ، و ظالم ، و تجاوزگر، و منحرف (یا زورگو). و پناه مى برم بتو از کورى ، و از کرى ، و گنگى ، و پیسى ، و خوره ، و شکّ، و تردید. و پناه مى برم بتو از بیحالى ، و سستى ، و ناتوانى ، و کوتاهى کردن ، و شتاب ، و تباه سازى ، و تقصیر، و کندى . و بتو پناه مى برم از شرّ هر آنچه که در آسمانها و زمین و ما بین آنها و زیر زمین آفریده اى . پروردگارا! و بتو پناه مى برم بتو از فقر، و نیاز، و تهیدیستى ، و گدائى ، و به هرز رفتن ، و بینوائى . و پناه میبرم بتو از کاستى ، و خوارى ، و پناه مى برم بتو از تنگى ، و سختى ، و بند، و حبس ، و دستگیرى ، و زندان ، و گرفتارى ، و هر مصیبتى که طاقت صبر آن را ندارم . اى پروردگار عالمیان دعایم را مستجاب کن .
خداوندا! آنچه از تو خواستیم بما عطا کن ، و باندازه جلال و عظمت خود از فضل خود بر ما بیفزا، و بحقّ این سخن حقّ که : (معبودى جز تو نیست که عزیز و حکیم هستى ).
۴- محمّد بن سلّام گوید:
از شریح قاضى شنیدم که مى گفت : هر کس از برادر خود درخواستى کند هر آینه خویش را به بندگى سپرده است ، پس اگر حاجتش را برآورد وى را بنده خود ساخته ، و اگر برنیاورد او را خوار نموده است ، و در این صورت هر دو خوار شده اند، و این به خوارى ردّ سؤ ال ، و آن بخوارى نیاز خواهى . سپس ‍ این شعر را خواند:
(آن کس که آبروى خویش ریخته در برابر آن هیچ چیزى عوض نتواند گرفت ).
(چگونه مى تواند عوض بگیرد آنکه نزد تو آمده و درخواست نموده که در این صورت ذلّت و خوارى ، و آبروى او را بهاى این سودا قرار داده است ).
۵- مینا غلام عبد الرّحمن بن عوف زهرى گوید:
عبد الرّحمن بمن گفت : مینا! آیا تو را بحدیثى که از پیامبر (ص) شنیدم خبر ندهم ؟ گفتم : چرا.
گفت : از آن حضرت شنیدم که مى فرمود: من درختى هستم که فاطمه شاخه ، و على بارور ساز آن ، و حسن و حسین میوه ، و دوستانشان از امّت من برگهاى آن هستند- خداوند از همه آنان خرسند باد-.
مجلس بیست و نهم چهارشنبه ۱۱ رمضان المبارک ۴۰۹
۱- شدّاد بن اوس گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: لا إِلهَ إِلَّا اللّهُ گفتن نیمى از میزان عمل است ، و الحمد للّه گفتن آنان را پر مى کند.
۲- سعید بن مینا از گروهى از یارانش روایت کند که گفت :
تنى چند از قریش از جمله عتبة بن ربیعه و امیّة بن خلف و ولید بن مغیره و عاص بن سعید راه را بر رسول خدا (ص) گرفتند و گفتند: اى محمّد بیا تا ما معبود تو را بپرستیم و تو نیز معبود ما را بپرست و با هم در امر (حکومت ) شریک گردیم ، پس اگر ما بر حقّ بودیم تو بهره خود را از آن یافته اى ، و اگر تو بر حقّ بودى ما نیز به بهره خود از آن رسیده ایم . خدا- تبارک و تعالى - این آیه را فرستاد: (بگو اى کافران ، من نمى پرستم آنچه را شما مى پرستید، و نه شما مى پرستید آنچه را من مى پرستم - تا آخر سوره ...)، و سپس ابىّ بن خلف با استخوان پوسیده اى که بدست خود داشت سوى حضرت آمد و آن را با دست نرم کرد و سپس بدان دمید و گفت : اى .
محمّد گمان دارى پروردگار تو این استخوان را پس از این حالت که دیدى زنده مى کند؟ خداى متعال این آیه را فرستاد: (و براى ما مثل زده - و آفرینش خود را فراموش نموده - گفت : چه کسى استخوانهاى پوسیده را زنده مى کند؟ بگو زنده مى کند آن را همان کس که اوّلین بار آفریدش و او به هر آفریده اى داناست ...) تا آخر سوره (یاسین ).
۳- کمیل بن زیاد نخعى گوید:
در مسجد کوفه با امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) بودم پس از آنکه نماز عشاء را خوانده بودیم ، و حضرت دست مرا گرفت تا از مسجد بیرون شدیم ، حرکت کردیم تا به پشت شهر کوفه رسیدیم ، و آن حضرت در راه کلمه اى با من سخن نگفت ، چون به صحرا رسید نفسى بلند برآورد سپس ‍ فرمود:
اى کمیل این دلها بسان ظرفهائى است فراگیرنده ، و بهترین دلها آن است که فراگیریش بیشتر باشد. آنچه مى گویم فراگیر و در خاطر بسپار: مردم بر سه دسته اند. عالم خداشناس که حقّا بدین او عمل مى کند، و دانش آموزى که در راه نجات پا نهاده ، و فرومایگان نادانى که در پى هر سر و صدائى مى افتند، و به هر سو که باد بیاید میل مى کنند، نه از پرتو دانش روشنى گرفته اند، و نه به ستون استوارى پناه برده اند.
اى کمیل ، دانش از مال بهتر است ، زیرا دانش از تو پاسدارى میکند، امّا تو باید از مال پاسدارى کنى . انفاق از مال آن را کاهش مى دهد، ولى انفاق از دانش (که آموزش است ) بر آن مى افزاید. اى کمیل دوستى عالم خیرى است که بدان وسیله براى خدا دیندارى شود، و آن در دنیا براى صاحبش ‍ طاعت خدا فراهم آورد، و پس از مرگ خوش نامى برایش بیادگار گذارد.
اى کمیل ، سود مال با زوال آن از بین مى رود، اى کمیل ، مال اندوزان مرده اند، و علماء تا روزگار باقى است پایدارند، ظاهرا وجودشان مفقود است ، ولى امثال و یادگارهایشان در دلها موجود است . آه آه همانا در اینجا- و با دست اشاره به سینه اش فرمود- دانشى فراوان نهفته است که کاش ‍ افرادى شایسته فرا گرفتن آن مى یافتم ، بلى ، ب آدم زیرک و تیزهوش ‍ دسترسى دارم ولى در مورد این دانش ویژه از او اطمینان ندارم که مبادا ابزار دین را براى دنیاى خود بکار گیرد، و با دلائل الهى بر آفریدگانش ، و با نعمتهاى خداوند بر بندگانش غلبه کند، تا در نتیجه بندگان ضعیف خدا او را بجاى ولىّ حق دوست نزدیک خود بگیرند. و یا به پیرو حکمت ، که به ریزه کاریهاى آن بینا نیست و در برخورد با اوّلین شبهه تردید در دلش راه مى یابد، هان که نه این و نه آن هیچ کدام تاب تحمّل علم را ندارند، بنا بر این شخص دیگرى نماند جز کسى که حریص در لذّات و تسلیم شهوات است ، یا آن کس که فریفته و سرگرم جمع آورى و انباشتن مال است و از حافظان دین نیست ، هیچ چیزى جز دام هاى چرنده به آنان شبیه نیست ، بدین ترتیب دانش با مرگ حاملان آن مى میرد.
آرى خداوندا! تو هرگز زمین را از قائم به حجّت که یا ظاهر است و مشهود و یا پنهان است و مستور خالى نمى گذارى تا دلائل واضح و آشکار خداوندى باطل نگردد، که این گروه کمترین تعداد و بزرگترین نقش و مقام و منزلت را دارند، و خداوند بوسیله آنان دلائل و نمودارهاى خود را حفظ مى کند تا آنان نیز آنها را به افرادى نظیر خود بسپارند، و در دلهاى اشباه خود بکارند. علم و دانش از راه حقیقت به آنان روى آورده ، پس با نسیم روح افزاى یقین هم آغوش گشته اند، آنچه را مردم خوشگذران سخت و دشوار مى خوانند آنان سهل و آسان مى انگارند، و به چیزهائى که نادانان از آنها وحشت دارند ایشان خو گرفته اند، و با تن هائى که جان آنها به ملکوت اعلى آویخته است در دنیا بسر مى برند، آنان جانشینان خداوند در زمین و دعوت کنندگان بدین او هستند. آه ، آه ! چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، من براى خودم و شما از خداوند آمرزش مى طلبم . سپس دستش را از دستم بیرون کشید و فرمود: هر گاه دلت خواست راه بیفت .
۴- عمر بن علىّ بن ابى طالب از پدرش (ع) روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
اى على خداوند بدست ما دین را پایان دهد همچنان که بدست ما آغاز کرد، بسبب ما خداوند میان دلهاى شما پس از دشمنى و کینه توزى الفت مى اندازد.
۵- ابو بکر ابن انبارى گوید:
از علىّ بن هامان شنیدم که این اشعار را از قول مازنى مى خواند: (ترجمه اشعار):
(هر گاه آنچه را که خوش ندارم از دنیا نپذیرم خشم و ناخشنودیم بر روزگار بدراز کشد.)
(چندان به رنجها و سختیها آموخته گشته ام که با آنها خو گرفته ام ، و در نتیجه ، برخورد سالم با شدائد مرا بدست صبر سپرده است ).
(و انس با آزارها دلم را جهت پذیرش آزار گشاده ساخته ، هر چند که گاهگاهى سینه ام از آن به تنگ آید).
(و ناامیدیم از مردم مرا بسرعت کار و عنایت خداوندى که نمى دانم از کجا مى رسد امیدوار ساخته است ).
مجلس سى ام شنبه ۱۴ رمضان المبارک ۴۰۹
۱- محمّد بن عجلان گوید:
امام صادق (ع) فرمود: خوشا بحال آن کس که (شکر) نعمت خدا را به ناسپاسى تبدیل نکرد ، خوشا بحال کسانى که در راه خدا با هم دوستى مى کنند.
۲- ابن عبّاس گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: اى فرزندان عبد المطّلب من براى شما از خداوند خواسته ام که نادان شما را دانش عطا کند، و آن کس از شما را که به حقوق خداوند قیام نموده ثابت قدم بدارد، و گمراه شما را هدایت نماید، و شما را مردمى دلیر و بخشنده و دلسوز و مهربان قرار دهد. هان بخدا سوگند اگر مردى میان رکن و مقام بر سر دو پاى خود نماز بسیار گزارد امّا با دشمنى شما اهل بیت خدا را ملاقات کند همانا داخل دوزخ گردد.
۳- محمّد بن زید طبرى گوید:
در خراسان خدمت امام علىّ بن موسى الرضا علیهما السّلام بودم و گروهى از بنى هاشم از جمله اسحاق بن عبّاس بن موسى نیز نزد آن حضرت حضور داشتند، و حضرت به اسحاق فرمود: اسحاق بمن گزارش رسیده که شما مى گوئید که ما معتقدیم که : مردم بنده ما هستند! نه ، بخویشاوندیم با رسول خدا (ص) سوگند من هرگز چنین نگفته ، و از هیچ کدام از پدرانم چنین نشنیده ام ، و از احدى از آنان خبر ندارم که چنین فرموده باشد، ولى ما مى گوئیم : مردم بنده ما هستند در اطاعت از ما (همان طور که هر بنده زرخریدى از صاحبش فرمان مى برد) و یاور ما هستند در دین . این مطلب را هر که شنیده باید به غائبان برساند.
۴- محمّد بن زید طبرى گوید:
از امام علىّ بن موسى الرّضا (ع) شنیدم که در توحید خداى سبحان سخن مى گفت ، فرمود: آغاز پرستش خدا شناخت اوست ، و ریشه شناخت خدا- جلّ اسمه - او را به توحید و یگانگى شناختن است ، و نظام توحید او نفى هر گونه حدّ و مرزى از اوست ، زیرا عقل گواه است که هر محدودى مخلوق است ، و هر مخلوق گواه است که او را خالقى است که خود مخلوق نیست ، آن کس که حدوث و پیدایش در او راه ندارد همان است که از ازل بوده و سابقه نیستى برایش متصوّر نیست . پس خدا را پرستش نکرده آن کسى که ذات او را به وصف کشیده و به مخلوقات شبیه داند، و او را به یگانگى نشناخته آن کس که در جستجوى حقیقت ذات وى برآید (زیرا چنین پندارد که او هم شبیه مخلوقات بوده و دسترسى به حقیقت ذات وى ممکن است )، و به درک حقیقت او نرسیده آن کس که او را تشبیه و تمثیل کند، و تصدیق به او ننموده آن کس که براى وى مرزى بشناسد، و به سوى او روى نگردانده آن کس که با یکى از حواس به وى اشاره کند (زیرا او را جاى مخصوصى نیست ، و هر سو رو کنى جمال یار بینى )، و او را قصد نکرده آن کس که وى را شبیه چیزى بداند، و او را نشناخته آن کس که وى را دارى بعض و جزء بداند و مرکّب از اجزاء بشناسد، و او را نجسته آن کس که وى را در ذهن و وهم خود تصویر نماید. هر چیز که ذات و چیستى او شناخته شود مصنوع و مخلوق است ، و هر چیز که وجودش وابسته به غیر باشد معلول است چه او را علّتى است .
با ساخت و کار و آثار خدا بر وجودش استدلال شود، و با خردها اعتقاد به شناختش حاصل آید، و با فطرت و نهاد توحیدى حجّت و دلیل او ثابت و استوار گردد.
آفرینش خدا مخلوقات را، خود پرده اى میان او و آنهاست ، و میزان جدائى خدا از آنها جدائى و عدم تناسب میان ذات او و آنهاست ، و آغاز گرفتنش ‍ خلقت آنها را دلیل است که وى را آغازى نیست ، زیرا که هر موجودى که آفرینش او ابتدائى داشته از آفریدن مثل خود ناتوان است ، پس نامهاى او نوعى تعبیر از ذات او، و افعال و آثار وى جهت تفهیم و اثبات وجود اوست .
بتحقیق که خداى متعال را نشناخته آن کس که محدودش دانسته ، و از مرز شناسائى بیرون رفته آن کس که او را در حیطه وهم خویش پنداشته ، و در باره او به خطا رفته آن کس که حقیقت ذاتش را جسته . و هر کس گوید: (او چگونه است ) تشبیهش نموده ، و هر که گوید: (براى چه بوده ) هر آینه معلولش شناخته ، و هر که گوید: (از کى بوده ) همانا در زمانش گنجانده ، و هر که گوید: (در چیست ) هر آینه او را در ضمن و ضمیمه چیزى نهاده ، و هر که گوید: (تا کجاست ) برایش پایانى پذیرفته ، و هر که گوید: (تا چیست ) البتّه که برایش حدّ و مرز ساخته ، و هر کس برایش غایتى شناسد محاط و محدودش دانسته ، و هر کس محاط و محدودش بداند حقّا که در باره او راه الحاد پوئیده (و از جاده پهناور شناخت حقّ بدور افتاده است ).
خداوند با دگرگونى مخلوق دگرگون نگردد، و با حدّ و مرز داشتن محدود حدّ و مرز نپذیرد، او یگانه است نه یگانه عددى ، آشکار است نه بمعناى مباشرت ، و خودنمائى میکند نه با ظهورى که با دیده توانش دید، و باطن است نه بطور جدا بودن از چیزها، جدا و دور است نه به مسافت ، نزدیک است نه بنزدیکى مکانى ، لطیف است نه بلطافت جسمانى ، موجود است نه چون موجودات که سابقه نیستى داشته ، فاعل است نه از راه جبر و بى اختیارى ، اندازه گیر و طرح ریز است نه بیارى اندیشه ، تدبیرکننده است نه بحرکت (اعضاء)، اراده کننده است نه با عزم و تصمیم گیرى (در اندیشه )، خواستار و خواهان است نه با اراده و تصمیم ، یابنده است نه با حواس ، شنواست نه با آلت (گوش )، بینا است نه با ابزار (چشم ).
زمانها با او همراه نباشد (چه او بوده و زمانى نبوده )، و مکانها او را در بر نگیرد، و چرت و پینکى او را نر باید، و صفات زائده (یا توصیف آفریدگان ) او را محدود نسازد، و ابزار و ادوات سودى بوى نرساند، بودش بر هر زمانى پیشى گرفته ، و وجودش بر عدم سبقت داشته ، و ازلیّت وى از ابتداى زمان جلوتر بوده .
از اینکه آفریدگانش را شبیه آفریده دانسته شود که خودش شبیه و نظیرى ندارد، و از اینکه میان اشیاء و ضدّیّت انداخته دانسته شود که خود ضدّى ندارد، و از این که مقارنت میان امور، برقرار ساخته روشن مى شود که او را قرینى نیست .
روشنى را با تاریکى ، و سرما را با گرما ضدّ هم ساخت ، و میان اشیاء دور از هم الفت و هماهنگى انداخته ، و اشیاء نزدیک بهم را از هم جدا ساخته . این اشیاء با پراکندگى و جدائى خود بر جدا ساز خود دلالت کنند، و با هماهنگى خود بر هماهنگ آورنده خود رهنما باشند، خدا- عزّ و جلّ- فرموده : (و از هر چیز جفت آفریدیم شاید یاد آور شوید ). ذاریات : ۴۹.
معنى و مفهوم ربوبیّت خداوندى در او بود آنگاه که اصلا مربوبى نبود، و حقیقت الهیّت را داشت آنگاه که مأ لوهى نبود ، و معناى عالمیّت را دارا بود آنگاه که معلومى نبود. معناى خالقیّت را از آن زمان که دست به آفرینش زده ، و نیز معناى پدید آورنده را از آن زمان که پدیده ها را آفریده مستحقّ نگشته است (بلکه پیش از آنکه مربوبى و معلومى و مخلوقى و حادثى باشد ضدّ این معانى بر ذات احدیّت صدیق مى کرده چه او واجب الوجود است و واجب الوجود هر صفت کمالى را بذاته داراست نه اینکه توسّط غیر براى او حاصل مى آید). زمان او را از آفریدن پنهان نسازد (در آفرینش او زمان مدخلیّت ندارد)، و هیچ زمانى او را بفعل خود نزدیک نسازد (منتظر رسیدن وقت انجام کارى نگردد زیرا همه زمانها در برابر فعل او مساوى هستند و گذشته و حال و آینده نسبت بذات او معنى ندارد)، و امیدوارى (بوجود چیزى ) براى انجام کارى او را از عمل باز ندارد (بلکه ایجاد بفرمان اوست و چون بخواهد مى شود)، و افعال وى با زمان محدود نگردد (کى دانست ، کى قدرت یافت ، کى مالک شد)، و هیچ زمانى ذات و صفت و فعل او را در خود نگیرد و محدود نسازد (چرا که او خود فاعل و خالق زمان است )، و چیزى او را قرین و همراه نباشد (زیرا که هیچ چیز در مرتبت خداى متعال نیست ).
هر ویژگى و اثرى که در مخلوق دیده مى شود در خالقش وجود ندارد، و هر چیز که در مخلوق امکان وجود دارد از خالق او ممتنع است . حرکت و سکون بر وى جریان نیابد، و چگونه چیزى بر او راه یابد که خودش آن را بجریان انداخته است ؟ یا چگونه باز داشت کند او چیزى که خودش آن را آفریده ؟ (حرکت و سکونى را که او آفریده بخود او باز نگردد و بر ذات او حاکم نشود) که در غیر اینفرض ذات او داراى تفاوت و تغایر مى گشت (گاهى متحرّک و گاهى ساکن مى شد، و این مستلزم جسمانیّت است )، و هر آینه ذات او از معناى ازلیّت دور مى شد و ازلیّت بر ذات او صدق نمى نمود، و دیگر براى خالق جز معناى مخلوق بودن چیزى بجاى نمى ماند.
اگر پشتى براى او فرض شود همانا جلو و پیش نیز براى او فرض خواهد شد و اگر درخواست تمامیّت براى او شود نقصان گریبانگیر او خواهد گشت .
چگونه سزاوار معناى ازلیّت مى شود آن کس که حدوث نسبت به او ممتنع نیست ؟ و چگونه اشیاء را ایجاد مى کند آن کس که خود از آفریده شدن امتناع ندارد؟ اگر معانى و صفات مخلوقین باو تعلّق گیرد هر آینه نشانه مصنوع در او بر پا شود، و در این صورت بجاى اینکه چیزى بر وجود او دلیل باشد خودش دلیل بر وجود دیگرى خواهد شد. در گفتار محال و خلاف حقّ حجّت و دلیلى وجود ندارد، و پرسش از چنین سخنى پاسخى نخواهد داشت . معبودى جز اللّه نیست که بلند مرتبه و بزرگ است و درود خداوند بر محمد پیامبر و آل پاکش باد
۵- محمّد بن عبد اللّه مأ مونى گوید:
پدرم این اشعار را از قول مأ مون برایم خواند: (ترجمه اشعار):
(با صبر، تمام ناخوشایندیهاى روزگار را دور ساز، شاید روزى فرا رسد که هرگز ناخوشایندى نبینى ).
(چه بسا جوانى که روى خود بپوشاند و دیده ها میل بدایدار او داشته باشند، در حالى که او بسى بد چهره و زشت روست ).
(و چه بسا ادیبى دانشمند از ترس پاسخگوئى زبانش را مهار کند، در حالى که بسى سخنور و خوش بیان است ).
(و چه بسا آدمى متین از آزارها بظاهر لبخند زند، در حالى که نهاد وى از سوزش آن آزار بدرد و فغان آمده است ).
مجلس سى و یکم دوشنبه ۱۶ رمضان المبارک ۴۰۹
۱- برید بن معاویه عجلى از امام باقر از پدرانش علیهم السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
خداى متعال مى فرماید: کار نیک هدیّه اى از جانب من بسوى بنده مؤمن خودم است ، پس اگر آن را پذیرفت ، این از رحمت و جانب من بسوى بنده مؤمن خودم است ، پس اگر آن را پذیرفت ، این از رحمت و جانب من است ، و اگر آن را ردّ نمود به سبب گناه خودش از آن محروم مانده است ، و این محرومیّت از خود اوست نه از من ، و هر بنده اى را که آفریدم و به راه ایمان هدایتش کردم ، و اخلاق او را نیکو ساختم ، و به بخل گرفتارش ننمودم همانا خیر او را خواسته ام .
۲- سعد بن أ بى وقّاص (سعد بن مالک ) گوید:
از رسول خدا (ص) شنیدم مى فرمود: فاطمه پاره تن من است ، هر که او را شاد سازد مرا شاد ساخته ، و هر که او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده است ، فاطمه عزیزترین آفریدگان نزد من است .
۳- ابو اسحاق همدانى گوید:
چون امیر المؤمنین على بن ابى طالب - علیه الصّلاة و السّلام - محمّد بن ابى بکر را به حکومت مصر و حومه آن گمارد نامه اى برایش نوشت و به او دستور فرمود که آن را بر مردم مصر بخواند و به آنچه در آن نامه به وى سفارش فرموده عمل نماید، و آن نامه چنین است :
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ از بنده خدا امیر مؤمنان على بن ابى طالب به مردم مصر و محمّد بن ابى بکر: سلام بر شما، من اوّلا بنزد شما اللّه را که معبودى جز او نیست سپاس مى گویم . و بعد، شما را به تقواى الهى سفارش ‍ مى کنم در آنچه که نسبت به آن مسئولید [ و در گرو آن هستید ] و بسوى آن بازمى گردید: که خداى متعال مى فرماید: (هر نفسى در گرو کار خویش است ) ، و مى فرماید: (و خداوند شما را از عذاب خود بر حذر مى دارد، و بازگشت بسوى خداست ) ، و مى فرماید: (به پروردگار تو سوگند که هر آینه از تمامى آنها باز خواست مى کنیم از آنچه که مى کرده اند.) اى بندگان خدا بدانید که خدا- عزّ و جلّ- از خرد و کلان اعمالتان از شما بازخواست مى کند، پس اگر عذاب کند ما ظالم تریم (و ظلم ما از مقدار عذاب او افزون است )، و اگر ببخشاید (بعید نیست چه ) او ارحم الرّاحمین است .
بندگان خدا! نزدیکترین حالات بنده به آمرزش و رحمت زمانى است که به طاعت خدا عمل مى کند، و خالصانه توبه مى نماید. بر شما باد به تقوا که آن جامع خیراتى است که غیر آن چنین نیکى ها در بر ندارد، و خیراتى از خیرات دنیا و آخرت با آن بدست آید که با غیر آن بدست نیاید، خدا- عزّ و جلّ- فرمود: (ب آنان که تقوا پیشه کرده اند گفته شود: پروردگارتان چه فرستاد؟ گویند: خیر را، براى آنان که نیکى کردند در این دنیا پاداش نیکى است و البتّه پاداش سراى آخرت بهتر است و جایگاه پرهیزکاران چه خوب جایگاهى است ). بندگان خدا! بدانید که مؤمن بخاطر سه پاداش کار مى کند: یا بجهت خیر دنیا است که البتّه خداوند او را بپاداش عمل خود در دنیا مى رساند، خداى سبحان در باره ابراهیم (ع) فرموده : (پاداش او را در دنیا باو دادیم ، و همانا او در آخرت از شایستگان است ) . پس هر کس براى خدا کار کند خداوند پاداش او را در دنیا و آخرت بدو ببخشاید، و امور مهمّ او را کفایت نماید، که همانا خدا- عزّ و جلّ- فرموده : (اى بندگانى که ایمان آورده اید پرواى خدایتان پیشه کنید، براى آنان که خوبى کردند در این دنیا پاداش نیکى است ، و زمین خدا پهناور است (که هر کس نتواند در سرزمینى از آن اطاعت خدا کند به سرزمینى دیگر رود)، براستى که پاداش بى حساب و بطور کامل صبر پیشگان داده خواهد شد). پس خداوند آنان را بدان چه که در دنیا بدیشان عطا کند در آخرت به محاسبه نخواهد کشید، خداى عزّ و جلّ فرموده : (براى آنان که کار نیک کردند پاداشى نیک و افزونى (از پاداش ) خواهد بود) پس پاداش نیک همان بهشت است ، و افزونى پاداشى است که در دنیا بدیشان مرحمت مى فرماید. و یا بجهت خیر آخرت است ، که خدا- عزّ و جلّ- بهر کار نیکى گناهى را از (نامه عمل ) آنان پاک سازد، خداى - عزّ و جلّ- فرموده : (همانا کارهاى نیک گناهان را مى برد، این یک تذکّر براى یادآوران است ) ، تا اینکه چون روز قیامت فرا رسد کارهاى نیکشان بحساب آنان منظور شود، سپس خداوند به عدد هر کار نیکى پاداش آن را ده برابر تا هفتصد برابر ب آنان ارزانى دارد و خدا- عزّ و جلّ- فرموده : (این (اضافات ) پاداشى از جانب پروردگار توست ، و اینها بخششى است حساب شده (که پس از بحساب منظور شدن اعمال نیک خودشان این پاداش اضافه ب آنان داده شده است )، و نیز فرموده : (براى آنان پاداشى دو چندان است بجهت کارهاى خوبى که کرده اند، و آنان در غرفه هاى بهشتى در کمال امن و امان بیاسایند). پس به این همه پاداش روى آورید- خدا شما را رحمت کند- و براى دستیابى ب آن کار کنید، و با نشاط هر چه تمامتر بسوى آن بشتابید . و بدانید- اى بندگان خدا- که پرهیزکاران به تمام نیکیهاى دنیوى و آخروى دست یافته اند، آنان با اهل دنیا در دنیایشان شریکند، ولى اهل دنیا با آنان در آخرتشان شرکت ندارند. خداوند از دنیا ب آن اندازه که کفایتشان کند و بى نیازشان گرداند براى آنان مباح ساخته و اجازه مصرف و استفاده داده و فرموده است : (بگو چه کسى زیورهاى خدا را که براى بندگانش آورده و روزیهاى پاکیزه را حرام کرده است ، بگو همه اینها در دنیا از آن کسانى است که ایمان آورده اند (هر چند کفّار نیز بطفیلى آنان از آن بهره برند) و در آخرت بطور خالص و منحصرا براى مؤمنین است ، و این چنین آیات و نشانه ها را براى گروهى که دانایند تفصیل و توضیح مى دهیم ). آنان ببهترین وجهى در دنیا سکونت جسته ، و به نیکوترین صورت از آن بهره مند شده اند، با اهل دنیا در دنیاشان شریکند، در کنار آنان از پاکیزه ترین خوراکها مى خورند و از تمیزترین نوشیدنیها، مى نوشند، و از بهترین لباسها مى پوشند، و در برترین منزلها سکونت مى کنند، و بهترین همسران را اختیار مى کنند، و برترین سوارى ها را سوار مى شوند، با اهل دنیا و مثل آنان از لذّت دنیا بهره مى برند، و فردا روز همجوار خدایند، از خدا آرزو و درخواست مى کنند و خداوند آرزوهایشان برآورد، و دعا و درخواستى از آنان را ردّ نکند، و هیچ بهره اى از لذّت را از آنان دریغ ننمایند. پس اى بندگان خدا بچنین چیزها هر صاحب خردى مشتاق است، و براى دستیابى ب آن به پرواى الهى عمل مى کند، و لا حول و لا قوّة الّا باللّه "و هیچ حول و قوّه اى جز از جانب خدا نیست". بندگان خدا! اگر پرواى الهى پیش گیرید، و حقّ پیامبرتان را در باره خاندان حضرتش محفوظ دارید، هر آینه خدا را ببهترین وجه پرستش نموده اید، و به بهترین صورت یاد کرده، و به نیکوترین روش سپاس گفته، و به بالاترین درجات صبر و شکر دست یازیده ، و به برترین درجه جهد سعى و کوشش ‍ نموده اید، هر چند که دیگران نمازشان از شما طولانى تر، و روزه داریشان از شما بیشتر باشد، زیرا که شما از آنان پرهیزکارتر، و نسبت به اولى الامر و امامان خود خیر خواه ترید.
اى بندگان خدا! از مرگ و بیهوشى و رنجهاى جان کندن بهراسید، و ساز و برگ آن را فراهم کنید که مرگ بطور ناگهانى با یکى از دو چیز بزرگ بسراغ شما خواهد آمد: یا با خیرى که ابدا شرّى با آن نیست ، یا با شرّى که ابدا خیرى بهمراه ندارد. پس چه کسى ببهشت نزدیکتر است از آن کس که براى آن کار مى کند؟ و چه کسى بدوزخ نزدیکتر است از کسى که براى آن عمل مى نماید؟ راستى که روح هیچ یک از مردم از کالبدش جدا نشود جز اینکه مى داند که بکدامیک از دو سر منزل مى رسد، به بهشت یا به دوزخ ، دشمن خداست یا دوست اوست ، پس اگر دوست خدا باشد درهاى بهشت برویش آرى خداوند ب آنچه کرده اید داناست پس در ابواب دوزخ درآئید و جاویدان بمانید که دوزخ بد جایگاهى براى متکبّران است ). بندگان خدا! از مرگ گریزى نیست ، بنا بر این پیش از آمدنش [در فکر آن باشید و ]از آن بهراسید، و ساز و برگ آن را فراهم کنید، که شما در دسترس دام و شکار مرگ هستید، اگر بمانید شما را مى گیرد، و اگر بگریزید بشما مى رسد، و مرگ از سایه شما بشما نزدیک تر و همراه تر است ، مرگ با زلف شما گره خورده (کنایه از نزدیکى آنست ) و دنیا از پشت پاى شما پیچیده مى شود (و لحظه بلحظه از عمرتان میکاهد)، پس بهنگامى که نفستان شما را بسوى شهوات میکشاند بسیار یاد مرگ کنید، و مرگ براى اندرزگوئى کافى است و رسول خدا (ص) فراوان یاران خود را بیادآورى مرگ سفارش مى نمود و مى فرمود:
بسیار یاد مرگ کنید که مرگ شکننده لذّتها، و فاصله اى میان شما و شهوتها است . بندگان خدا! آن کس که آمرزیده نشده پس از مردن چیزى دشوارتر از آن در پیش دارد و آن قبر است ، پس از تنگى و فشار و تاریکى و تنهائى آن بیم دارید، قبر هر روز مى گوید: من خانه تنهائى ام ، خانه خاکى ام ، من خانه وحشتم ، من خانه کرمها و گزندگانم ، قبر یا باغى از باغهاى بهشت ، یا چاهى از چهاههاى دوزخ است . بنده مؤمن چون بخاک سپرده شود زمین باو گوید: آفرین ، خوش آمدى ، تو از جمله کسانى هستى که دوست داشتم بر پشت من راه رود، حال که تو را در بر گرفتم خواهى دانست که چگونه با تو عمل مى کنم ! پس تا آنجا که چشم کار مى کند براى او گشاده گردد. و کافر چون بخاک سپرده شود زمین باو گوید: تو را آفرین و خوشامد مباد، تو از دشمن ترین کسانى هستى که دوست نداشتم بر پشت من راه رود، حال که تو را در بر گرفتم خواهى دانست که چگونه با تو عمل مى کنم ! پس چنان او را بفشارد که استخوانهاى پهلویش بهم برخورد. و همانا آن زندگى سخت و دشوارى که خداوند دشمن خود را از آن بیم داده عذاب قبر است ، که خداوند بر کافر نودونه اژدها مسلّط کند که گوشت بدنش را بدندان گزند، و استخوانش را بشکنند، و پیوسته بر سر او در آمد و شدند (او را پایمال کنند) تا روزى که از قبر برانگیخته شود، که اگر یکى از آن اژدهاها در زمین بدمد هرگز زمین زراعتى نرویاند.
بندگان خدا! بدانید که این جانهاى ناتوان شما، و پیکرهاى ناز پرورده و لطیفى که اندکى عذاب آن را کافى است تاب تحمّل این همه عذاب را ندارد، پس اگر بتوانید باین پیکرها و جانهاى خود نسبت ب آنچه که تاب تحمّل و صبر بر آن را ندارند رحمى آورید پس ب آنچه که خدا دوست دارد عمل کنید، و آنچه را که خدا خوش ندارد رها سازید.
بندگان خدا! همانا پس از برانگیخته شدن از قبر با چیزى روبرو هستید که از (عذاب ) قبر دشوارتر است ، و آن روزى است که خردسال در آن روز پیر شود و بزرگسال و بمستى و بیهوشى درآید، و کودکان نارس در جنین بیفتند، و هر زن شیردهى از کودک شیرخوارش غافل گردد، روزى که چهره درهم کشیده ، و اخم برهم بسته ، روزى که شرّ آن در همه جا پخش است ، همانا ترس آن روز فرشتگانى را که گناهى ندارند به هراس اندازد، و آسمانهاى هفتگانه و کوههاى استوار و زمین گسترده و گاهوار از بیم آن بلرزه افتند، و آسمان بشکافد و در آن روز فرو هشته باشد و سرخ و مذاب شود، و کوهها پس از آن همه صلابت و سختى همه بصورت ریگ روان انباشته در آیند، و در صور دمیده شود پس هر که در آسمانها و زمین باشد- جز آن کس که خدا خواهد- بهراس افتد چه رسد ب آن کس که با گوش و چشم و زبان و دست و پا و فرج و شکم گناه نموده که اگر خداوند او را نیامرزیده و از شدائد آن روز به او رحم ننموده باشد. چنین کسى از همه اینها بگذرد و به غیر اینها برسد، به آتشى که ژرفایش عمیق ، و سوزش شدید، و نوشابه اش صدید (چرک و خون زنان زناکار)، و عذابش جدید (تازه بتازه ) و گرزهایش حدید (از آهن ) است ، عذابش کاهش نیابد، و ساکنانش نمیرند، جایگاهى است که رحمتى در آن نیست ، و دعاى اهل آن شنیده نشود (بهدف اجابت نرسد).
بندگان خدا! بدانید که در کنار این همه عذاب ، رحمت خدا قرار دارد که از دسترس بندگان دور نیست ، بهشتى که فضاى آن باندازه پهناى آسمان و زمین است که براى پرهیزکاران فراهم آمده است ، آن خیرى است که ابدا شرّى با آن نباشد، لذّتهایش ملال نیاورد، و گردهم آئى آن بجدائى نینجامد، ساکنان آن در همسایگى خداى رحمان بسر برند، و پسران زیبا روى سینى هائى از زر که پر از میوه و سبزیجات خوشبوست بدست دارند و بخدمت آنان کمر بندند.
سپس اى محمّد بن ابى بکر بدان که من حکومت بزرگترین سپاه و لشکرم را نزد خویش که اهل مصر باشند بتو سپردم ، حال که این چنین امرى را که حکومت مردم است بتو سپرده ام چه سزاوار است که مراقب بوده و از آن بر خود بیم کنى ، و بر دین خود رد حذر باشى ، پس اگر توانستى که خدا- عزّ و جلّ- را با خرسند ساختن احدى از آفریدگانش بخشم نیاورى بکن ، که خدا- عزّ و جلّ- جایگزین خوبى است بجاى دیگران ، و هیچ چیزى جز خودش جایگزین وى نتواند شد. بر ستمگر سخت گیر، و جلوى او را بگیر، و براى خوبان نرم باش ، و بخود نزدیکشان ساز، و آنان را همراز و برادران خود قرار ده .
بنمازت بنگر که چگونه میگزارى زیرا که تو پیشواى آن قوم هستى ، زیبنده توست که آن را کامل بجاى آورى و سبک نگزارى ، که هیچ پیشوائى در جلو قومى نماز نگزارد و نقصانى در نمازشان پیدا شود جز اینکه گناه آن بگردن اوست بدون آنکه چیزى از ثواب نماز آنان کاسته شود. و نماز را کامل بجاى آر و ارکان آن را بخوبى حفظ کن تا پاداشى بمانند پاداش آنان براى تو باشد بدون آنکه چیزى از پاداش آنان کم گردد. سپس در وضو دقّت کن ، که آن از شرائط کامل بودن نماز است ، سه بار آب بدهان بگردان ، و سه بار بینى خود را بشوى ، و صورت ، سپس دست راست و سپس دست چپ خود را بشوى ، سپس بر سر و دو پاى خود مسح کن ، که رسول خدا (ص) را دیدم که چنین مى کرد، و بدان که وضو نیمى از ایمان است .
سپس مراقب وقت نماز باش ، و آن را در وقت خود بگزار، پیش از وقت بخاطر بیکارى در انجام آن شتاب مکن ، و بخاطر سرگرمى به کار از وقت خود تأ خیرش مینداز، همانا مردى از رسول خدا (ص) از اوقات نماز پرسش نمود، فرمود: جبرئیل نزد من آمد و وقت نماز را بمن نمایاند، پس ‍ نماز ظهر را بهنگامى که خورشید در وسط آسمان و بر بالاى ابروى راستش ‍ قرار گرفته بود بخواند، سپس وقت نماز عصر را بمن نمایاند و آن زمانى بود که سایه هر چیز باندازه خودش شده بود، سپس نماز مغرب را هنگامى که آفتاب غروب کرد بخواند، سپس نماز عشا
را هنگامى که شفق پنهان شد بجاى آورد، سپس نماز صبح را هنگامى گزارد که سیاهى شب با سپیدى صبح در آمیخته ، و هنوز ستارگان مشتبک بودند. پس تو نیز در این اوقات نماز بگزار، و همراه سنّت معروف و راه روشن و آشکار باش . سپس در رکوع و سجود خود کمال دقت بجاى آر، که رسول خدا (ص) نمازش از همه مردم کامل تر، و در عین حال سبکتر و کوتاهتر بود. و بدان که هر عملى از تو بدنبال نماز توست ، پس آن کس که نماز خود را تباه مى سازد (و با شرائط معمول بجا نمى آورد) البتّه نسبت بچیزهاى دیگر تباه سازتر است . از خدائى که مى بیند و دیده نمى شود و در دیدگاه اعلى قرار دارد مى خواهم که ما و تو را از جمله کسانى قرار دهد که دوستشان دارد و از آنان خرسند است ، تا جایى که ما و تو را بر اداى سپاس و یادآوریش و حسن عبادت و اداى حقّش ، و بر آنچه که در دنیا و آخرتمان براى ما برگزیده یارى رساند.
و شما اى مردم مصر باید که کردارتان بدرستى سخنتان ، و ظاهرتان بصحّت نهانتان گواهى دهد، و زبانتان با آنچه در دل دارید مخالف نباشد.
و بدانید که پیشواى هدایت با پیشواى هلاکت ، و وصىّ پیامبر (ع) و دشمن او برابر نیستند. راستى که من بر شما از مؤمن و مشرک بیم ندارم ،- چرا که خداوند مؤمن را بخاطر ایمانش (از خیانت ) باز مى دارد، و شرّ مشرک را با اظهار شرکش از شما دور مى سازد- و لیکن از منافق بر شما بیمناکم ، آنچه را مى پسندید مى گوید، و آنچه را که خوش ندارید مى کند. محمّد بن ابى بکر! بدان که برترین فقه و دانائى ، پرهیزگارى در دین خدا و عمل بطاعت اوست ، و من تو را به پرواى الهى در پنهان و آشکار کارهایت و در هر شرایطى که هستى سفارش مى کنم ، دنیا خانه گرفتارى و بلا، و آخرت ، سراى پاداش و بقاست ، پس براى آنچه باقى مى ماند عمل کن ، و از آنچه از دست مى رود روى بگردان ، و بهره خود را از دنیا فراموش مکن .
من تو را به هفت (یا نه ) چیز که حاوى کلّیّات اسلام است سفارش مى کنم : از خدا- عزّ و جلّ- بترس ، و در راه خدا از هیچ کس نترس ، و بهترین سخن آنست که عمل بدرستى آن گواهى دهد، و در یک امر دو گونه داورى مکن که کارت دچار پراکندگى گردد و از حقّ بر کنار افتى ، و براى عموم مردم تحت فرمانت آن را بپسند که براى خود و خانواده ات مى پسندى ، و همان را براى آنان ناخوش دار که براى خود و خانواده ات ناخوش مى دارى که این کار حجّت و دلیل تو را رساتر سازد و آنان را بهتر بصلاح آورد، و در راه حقّ در ژرفاى شدائد فرو رو، و در راه خدا از سرزنش هیچ ملامتگرى باک مدار، و هر کس که با تو مشورت کرد خیر او را در نظر گیر، و خودت را نمونه و الگوى هر دور و نزدیکى از مسلمانان قرار ده .
خداوند- عزّ و جلّ- دوستى ما را با یک دیگر در راه دین قرار دهد، و ما و شما را بزیور پرهیزکاران بیاراید، و فرمانبرى شما را برایتان پایدار بدارد تا بدان وسیله ما و شما را برادرانى که در بهشت بروى تختها روبروى هم تکیه زده اند قرار دهد.
اى مردم مصر، بخوبى به محمّد امیر خودتان یارى رسانید، و بر فرمانبرى خود پایدار بمانید تا اینکه (در قیامت ) بر سر حوض پیامبرتان وارد شوید. خداوند ما و شما را نسبت ب آنچه مى پسندد یارى دهد، و سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.
۴- واثلة بن اسقع گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: برادرت را آشکارا سرزنش مکن ، که خداوند او را عافیت بخشد و تو را (بهمان عیب ) گرفتار سازد.
مجلس سى و دوّم چهارشنبه ۱۸ رمضان المبارک ۴۰۹
۱- کلیب بن معاویه اسدى گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: هان - بخدا سوگند- که شما (شیعیان ) بر دین خدا و فرشتگان او هستید، پس ما را بر این دین با پرهیزکارى و جدّیت یارى دهید، بر شما باد به نماز و عبادت ، بر شما باد برعایت پاکدامنى و پرهیزکارى .
۲- ابو اسحاق سبیعى گوید:
بر مسروق بن اجدع وارد شدیم ، مهمانى داشت که او را نشناختیم ، و هر دو مشغول غذا خوردن بودند. آن میهمان گفت :
من در جنگ حنین با رسول خدا (ص) بودم - از این سخن دریافتیم که او پیامبر (ص) را دیده و با حضرت صحبتى داشته است - که صفیّه دختر حیىّ بن اخطب حضور پیامبر (ص) آمد و عرضکرد: اى رسول خدا من چون دیگر زنان شما نیستم ، پدر و برادر و عموى مرا کشته اید (و من کسى را ندارم )، بنا بر این پس از وفات شما به چه کسى رجوع کنم ؟ حضرت فرمود: باین شخص - و با دست به علىّ بن ابى طالب (ع) اشاره نمود-. و نیز همان میهمان گفت : آیا شما را به خبرى که حارث اعور بمن باز گفت خبر ندهم ؟ گفتیم : چرا، گفت : (که حارث گفت :) خدمت علىّ بن ابى طالب (ع) رسیدم ، حضرت فرمود: اعور! براى چه آمدى ، گفتم : یا امیر المؤمنین دوستى شما مرا بدینجا کشانده است . فرمود: تو را بخدا راست مى گوئى ؟ گفتم : بخدا سوگند، آرى ، حضرت : سه بار مرا سوگند داد سپس فرمود: آگاه باش که بنده اى از بندگان خدا نیست که خداوند دل او را بایمان آزموده باشد جز اینکه دوستى ما را در قلب خود احساس مى کند و ما را دوست مى دارد. و بنده اى از بندگان خدا نیست که خداوند بر او خشم گرفته باشد جز اینکه بغض و دشمنى ما را در دل خود احساس مى کند و ما را دشمن مى دارد.
بنا بر این دوست ما هر روز که روز را آغاز مى کند در انتظار رحمت بسر مى برد، و درهاى رحمت نیز بروى او گشوده است ، و دشمن ما روز را آغاز مى کند در حالى که بناى کار خود را بر لب پرتگاهى قرار داده که او را ب آتش دوزخ دراندازد.
پس رحمت اهل رحمت گوارایشان باد، و جایگاه اهل دوزخ نیز همان هلاکتشان باد.
۳- عبد اللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب گوید:
از رسول خدا (ص) شنیدم که مى فرمود: اى مردم ما تنها چهار نفریم که در قیامت سواره ایم و سواره دیگرى جز ما نیست . مردى عرضکرد: پدر و مادرم فدایت اى رسول خدا آن سواران کیانند؟ فرمود: من بر براق خود سوارم ، و برادرم صالح (پیامبر) بر همان شترى که قومش آن را پى کردند، و دخترم فاطمه بر شتر عضباى من ، و علىّ بن ابى طالب بر اشترى از اشتران بهشتى سوار است که افسار آن از مروارید آبدار، و چشمانش از یاقوت سرخ ، و شکمش از زبر جد سبز است ، بر روى آن شتر قبّه اى است از مروارید سپید که درون آن از شفّافى نمایان است ، بیرونش از رحمت سرشار، و درونش از عفو خدا انباشته است ، وقتى مرکب حرکت مى کند آن قبّه مى درخشد و تلا لؤ ى ویژه دارد، و او (على ) در پیشاپیش من روان است . تاجى از نور بر سر دارد که براى اهل محشر نور افشانى کند، و آن تاج هفتاد پایه دارد که هر پایه اى چون ستاره درخشانى در افق آسمان مى درخشد، و پرچم حمد بدست اوست ، و در قیامت ندا کند:
لا اله الّا اللّه ، محمّد رسول اللّه ، پس از نزد هیچ دسته اى از فرشتگان عبور نکند جز اینکه گویند: پیامبر مرسلى است ، و بر هیچ پیامبر مرسلى گذر نکند جز اینکه گوید: فرشته مقرّبى است . پس آواز دهنده اى از اندرون عرش ندا دهد: آى مردم این مرد نه فرشته مقرّب است ، نه پیامبر مرسل ، و نه حامل عرش ، بلکه علىّ بن ابى طالب است . و پس از او شیعیان و پیروانش مى آیند، پس منادى یى ب آنان گوید: شما که هستید؟ گویند: ما علویان (پیروان على ) هستیم . پس ندا رسد: اى علویان شما همگى در امانید، بنا بر این با هر کس که او را دوست مى داشتید در بهشت وارد شوید. ۴- ریّان بن صلت گوید:
از حضرت رضا علىّ بن موسى علیهما السّلام شنیدم که بکلماتى چند دعا مى فرمود: من آنها را حفظ کردم ، پس در هیچ سختى و گرفتارى یى آن را نخواندم مگر اینکه خداوند آنها را از من برطرف ساخت و گشایشى برایم حاصل نمود، و آن کلمات این است : (خداوندا! تو پشتیبان منى در هر غمى ، و امید منّى در هر شدّتى ، و در هر امر ناگوارى که بر من فرود آید تو پشتیبان و ساز و برگ منى ، چه غمها که دل در برابر آنها سست گشته ، و چاره جوئى اندک ، و کارها گنگ و زبون ساز باشند، و بهنگام هجوم آنها دوستان دور و نزدیک دست از یارى بکشند، و دشمن زبان بملامت گشاید، و من همه را به نزد تو آوردم ، و گلایه آنها را بتو نمودم ، در حالى که در باره همه آنها از جز تو دلبریده و تنها روى دل سوى تو داشتم ، و تو همه را بر طرف ساختى ، و از من زدودى ، و از آنها کفایتم نمودى پس تو اختیار دار هر نعمت ، و صاحب هر حاجت ، و منتهاى هر میل و آرزو هستى . پس سپاس ‍ فراوان از آن توست و منّت افزون از براى توست . با نعمت تو اعمال صالح با تمام رسد، اى معروفى که بکارهاى پسندیده معروفى ، و اى آنکه باعمال نیک موصوفى ، از نیکیهاى خودت آنقدر بمن ارزانى دار تا بدان سبب از نیکى دیگران بى نیازم سازى ، برحمت خودت اى مهربانترین مهربانان ).
۵- محمّد بن جعفر از پدرش امام صادق از پدران خود علیهم السّلام روایت نموده که رسول خدا (ص) فرمود:
دو خوى پسندیده در منافق فراهم نیاید: دانش و بینش در اسلام ، و اثر خوشروئى در چهره .
مجلس سى و سوّم شنبه ۲۱ ماه رمضان المبارک ۴۰۹
۱- حفص بن غیاث گوید:
امام صادق (ع) فرمود: هر گاه یکى از شما اراده کند و بخواهد که چیزى از خداوند درخواست نکند جز اینکه باو ببخشد باید که از تمامى مردمان ناامید گردد، و امیدى جز بخدا- عزّ و جلّ- نبندد، پس چون خداوند چنین حالتى را از دل بنده بداند آن بنده چیزى نخواهد مگر اینکه خداوند باو ببخشد. پس بحساب خودتان برسید پیش از آنکه بحسابتان برسند، که در قیامت پنجاه موقف است که هر موقفى گوئى باندازه هزار سال بحساب شماست .
سپس حضرت این آیه را خواند: (در روزى که مقدار آن پنجاه هزار سال است ))
۲- ابو الصّلت هروى از حضرت رضا از پدران بزرگوارش از امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیهم السّلام از رسول خدا (ص) روایت نموده که آن حضرت فرمود: ایمان عبارت است از:
گفتارى که بر زبان رانده شود، (شهادتین و اقرار بولایت امامان علیهم السّلام ) و عملى که (با اعضاء و جوارح ) صورت بندد، و شناخت خردها (که حقیقت را دریابند).
ابو الصّلت گوید:
این حدیث را در مجلس احمد بن حنبل بازگو نمودم ، احمد بمن گفت : اى ابا الصّلت اگر این سند (که حاوى این نامهاى گرامى است ) بر دیوانگان خوانده شود همانا بهوش و سر عقل آیند.
۳- قبیصة بن جابر اسدى گوید:
مردى حضور امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب بپاخاست و راجع بایمان از آن حضرت پرسش نمود حضرت بخطابه برخاست و فرمود: سپاس خدائى راست که قانون اسلام را بنیان نهاد و راه ورود ب آبشخورهاى آن را براى واردین آسان ساخت ، و پایه هایش را در برابر متجاوز ب آن استحکام بخشید، و آن را مایه عزّت آن کس قرار داد که بدان مهرور زد، و صلح و سلامتى آن کس که بدان درآید، و هدایت آن کس که از آن پیروى کند، و زیور آن کس که خود را بدان آراید، و نگاهدارنده آن کس که بدان پناه برد، و رشته آن کس که بدان چنگ زند، و برهان آن کس که بدان سخن گوید، و نور آن کس که از آن روشنى جوید، و گواه آن کس که بدان بستیزه برخیزد، و پیروزى آن کس که بدان احتجاج و استدلال کند، و دانش آن کس که فرایش ‍ گیرد، و سخن آن کس که بازگویش کند، و حکم آن کس که بدان بستیزه برخیزد، و پیروزى آن کس که بدان احتجاج تجربه آموزد، و عقل خالص آن کس که دقّت و اندیشه کند، و فهم آن کس که کنجکاوى نماید، و یقین آن کس که بیاندیشد، و بینش آن کس که تصمیم گیرد، و نشانه آن کس که باریک بینى کند، و عبارت آن کس که پند پذیرد، و نجات آن کس که باور کند، و دوستى خدا براى آن کس که باصلاح پردازد، و تقرّب و نزدیکى آن کس که مواظبت نماید ، و اعتماد و پشتیبان کسى که توکّل کند، و آسایش آن کس که کار خود را بخدا واگذارد، و سپر آن کس که صبر را پیشه سازد.
حقّ راهش ، و هدایت صفتش ، و کار نیک ویژگى آن است ، بنا بر این برنامه اش روشن ، و مناره اش بلند (یا تابان )، و چراغهایش پر نور، و هدفش بلند، و مسیر و مسابقه اش کوتاه ، و اسبان مسابقه اش جمع و آماده ، و جایزه اش رشک مسابقه گران ، و مسابقه گرانش کریم و بزرگوارند. تصدیق برنامه اش ، و کارهاى شایسته مناره اش ، و فقه چراغهایش ، و مرگ پایان و هدفش ، و دنیا تمرینگاه مسابقه اش و قیامت روز دریافت پاداشش و بهشت جایزه اش ، و دوزخ کیفرش ، و پرهیزکارى ساز و برگش ، و نیکوکاران سواران آنند.
پس بایمان بر اعمال نیک راه برده شود، و با اعمال نیک فقه رونق گیرد، و با فقه از مرگ هراس پیدا شود، و با مرگ دنیا پایان پذیرد [و با گذار دنیا بقیامت رسد ]و با قیامت بهشت براى پرهیزکاران نزدیک ، و دوزخ براى گمراهان پدیدار گردیده شود.
پس ایمان بر چهار پایه استوار است : صبر، و یقین ، و عدل ، و جهاد. و صبر چهار شعبه دارد: شوق ، و هراس ، و زهادت ، و انتظار، هلا، هر که به بهشت مشتاق باشد دل به شهوات ندهد، و هر که از آتش بهراسد از کارهاى ناروا روى گرداند، و هر کس در دنیا زهد پیشه کند مصیبتها بر او آسان نماید، و هر کس مراقب و منتظر مرگ باشد بکارهاى خیر بشتابد. و یقین چهار شعبه دارد: باریک بینى ، و درک حقایق ، و اندرز گرفتن از عبرتها، و روش پیشینیان . پس هر که در امور دقیق بینا شود حقیقت شناس گردد، و هر که بحقایق رسد [ عبرت شناس شود، و هر که عبرت شناس باشد با سنّت آشنا شود ] و هر که سنّت را بشناسد گویا که با پیشینیان بوده است .
و عدل چهار شعبه دارد: و تیزفهمى (یا ژرف فهمى ). و دانش بسیار، و شکوفه حکم (و داورى )، و بوستان حلم و بردبارى . پس هر که بفهمد مجملات علوم را تفسیر کند، و هر که عالم شود راهها و قوانین حکم را بشناسد، و هر که راهها و قوانین حکم را بشناسد گمراه نگردد، و هر که بردبارى کند در کارهایش زیاده روى نورزد و در میان مردم خوشنام و ستوده زید.
و جهاد چهار شعبه دارد: امر بمعروف ، و نهى از منکر، و پایدارى در جبهه ها، و کینه توزى با فاسقان . پس هر که امر بمعروف کند پشت مؤمن را محکم ساخته ، و هر که نهى از منکر کند بینى کافر را بخاک مالیده ، و هر که در
جبهه ها پایدارى کند به عهد و وظیفه خود عمل نموده ، و هر که با فاسقان کینه توزد براى خدا خشم گرفته ، و هر که براى خدا خشم بگیرد حقیقتا مؤمن است .
پس اینست ایمان و پایه هاى آن . سائل عرضکرد اى امیر مؤمنان راستى که هدایت و ارشاد نمودى ، خداوند از جانب دین و بخاطر آن بشما جزاى خیر دهد.
۴- ابو عبیده حذّاء گوید:
از امام باقر (ع) شنیدم که مى فرمود: رسول خدا (ص) فرموده است : سریعترین خوبیها از نظر پاداش ، نیکوئى نمودن ، و سریعترین بدیها از نظر کیفر ستم نمودن است . و همین عیب براى آدمى بس که عیبى را در مردم ببیند که از دیدن همان عیب در وجود خود نابیناست ، و مردم را بچیزى سرزنش کند که خودش توان ترک آن را ندارد، و بچیزى که هیچ سودى برایش ندارى همنشین خود را بیازارد.
۵- عمر بن یزید گوید:
امام صادق (ع) فرمود: چون رسول خدا (ص) در میان سرزمین قدید (بر وزن زبیر نام جایى در نزدیکى مکّه است ) فرود آمد به
علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود: اى على ، من از خدا- عزّ و جلّ- خواسته ام که بین من و تو دوستى برقرار سازد، و ساخت . و از او خواستم که میان من و تو برادرى افکند، و افکند، و از او خواستم که تو را وصىّ و جانشین من قرار دهد، و داد.
مردى از آن قوم گفت : بخدا سوگند یک صاع (پیمانه اى است نزدیک یک من ) خرما در مشکى پوسیده بهتر از آن چیزى است که محمّد از پروردگار خود خواسته است ! چرا ملک و سلطنتى درخواست نکرده که او را بر دشمنش یارى دهد، یا گنجى که بدان سبب بر فقر و تهیدستى خود چیره گردد؟! پس خداى متعال این آیه را فرستاد: (گویا تو پاره اى از آنچه را که بتو وحى شده نادیده مى گیرى یا سینه ات به تنگ مى آید از اینکه مى گویند: چرا گنجى بر او فرود نیامده یا فرشته اى در کنار او نیامده است ؟ جز این نیست که تو تنها بیم دهنده اى ، و خداوند بر هر چیزى وکیل است ) هود:۱۲ .
۶- ابو حمزه ثمالى گوید:
مردى که در هنگام سخنرانى عبد الملک بن مروان براى مردم در مکّه حضور داشته براى من گفت : چون عبد الملک در میان سخنرانى خود به پند دادن و اندرز گفتن لب گشود، مردى برخاست و گفت :
آهسته ، درنگ کن ، شما دستور مى دهید ولى خود بکار نمى بندید، و نهى مى کنید ولى خود دست باز نمى دارید، و پند مى دهید و خود پند نمى پذیرید، آیا با این حال از روش شما پیروى کنیم ، یا اینکه فرمانتان را گردن نهیم ؟! پس اگر گوئید: از روش ما پیروى کنید، چگونه ما از روش ظالمان پیروى نمائیم ؟ و چه دلیلى بر پیروى از مجرمانى که مال خدا را دست بدست میان خود گردانده ، و بندگان خدا را بزیر یوغ بندگى خود کشیده اند، وجود دارد؟
و اگر گوئید: به فرمان ما گردن نهید، و پند ما را بپذیرید، چگونه ممکن است دیگرى را پند دهد کسى که با خودش مکر و خیانت مى ورزد؟ یا چگونه واجب است اطاعت آن کس که عدالتى براى او ثابت نگشته است ؟ و اگر گوئید: حکمت را هر کجا یافتید برگیرید، و پند را از هر کس شنیدید بپذیرید؛ شاید در میان ما کسى که زبانش به انواع پندها گویاتر، و به وجوه لغات آشناتر بوده ، وجود داشته باشد، پس از این مقام کنار روید، و قفلهایش را بگشائید، و راهش را باز کنید، تا آنان که (لایق و شایسته این کارند و) شما در شهرها پراکنده و تبعیدشان نموده ، و از مسکن و مأ واى خویش به هر وادى یى
در بدرشان ساخته اید قدم پیش نهند و کار را بدست گیرند.
بخدا سوگند ما زمام امور خود را بدست شما نسپردیم ، و شما را در ابدان و اموال و ادیان خود حاکم نکردیم که بروش جبّاران و زورگویان در آنها عمل کنید، (حال دیگر چاره اى نداریم ) جز اینکه صبر پیشه مى سازیم تا مدّت (حکومت شما) بسر آید، و پایان کارتان فرا رسد، و دوران محنت تمام گردد، و هر گوینده اى از شما را روزى است که وى را از آن گریزى نیست ، و او را کتابى (نامه عملى ) است که ناچار آن را خواهد خواند، کتابى که هیچ خرد و کلانى را فرو گذار نکرده و همه را بشمار آورده است (و بزودى آنان که ستم کردند خواهند دانست که بکدامین سرانجامى گرفتار آیند) شعراء: ۲۲۷.
راوى گوید: سپس یکتن از مأ موران ویرا دستگیر کرد، و این آخرین دیدار ما از آن مرد بود و دیگر ندانستیم حالش چه شد.
۷- علىّ بن محمّد هرمزانى از امام سجّاد از پدرش امام حسین علیهما السّلام روایت کند که آن حضرت فرمود:
چون فاطمه دخت پیامبر (ص) بیمار شد به على (ع) وصیّت نمود که امر او را کتمان ، و خبرش را پوشیده دارد، و کسى را از بیمارى حضرتش آگاه نسازد، و آن حضرت چنین کرد. و خود حضرت
او را پرستارى مى کرد و اسماء و بنت عمیس - رحمها اللّه - پنهانى چنان که فاطمه (ع) وصیت نموده بود- آن حضرت را کمک کار بود. پس چون هنگام وفات آن حضرت فرا رسید به امیر المؤمنین (ع) وصیّت کرد که شخصا کار او را بدست گیرد، و او را شبانه بخاک سپارد، و قبرش را ناپیدا سازد (با زمین یکسان کند که جایش معلوم نباشد). پس امیر المؤمنین (ع) خود این کار را بعهده گرفته و حضرت را بخاک سپرد، و محلّ قبر او را ناپیدا ساخت . چون دست مبارک از خاک قبر برفشاند اندوه و غم بر دلش هجوم آورد، پس سیلاب اشک بر گونه اش جارى ساخت ، و رو بجانب قبر رسول خدا (ص) گرداند و گفت :
(اى رسول خدا از من بر تو سلام باد، و سلام باد بر تو از جانب دخترت و حبیبه ات و نور دیده ات و زائرت و کسى که در آرامگاه تو در میان خاک خفته و آن کس که خداوند زود رسیدن بتو را برایش برگزیده است . یا رسول اللّه صبرم در فراق دخت برگزیده ات کاسته شده ، و تاب و توانم در فراق سرور زنان به سستى گرائیده جز اینکه در تأ سى من به سنّت تو و در اندوهى که با جدائى تو بر من فرود آمد جاى صبر و بردبارى (بر عزاى فاطمه ) باقى است ، همانا من تو را در لحد
آرامگاهت نهادم پس از آنکه جان مقدّست بر روى سینه ام جارى گشت (هنگام جاندادن سرت بسینه من چسبیده بود)، و ترا بادست خود بزیر خاک پنهان نمودم ، و خودم شخصا امورت را بعهده گرفتم ، آرى در کتاب خدا آیه اى است که سبب مى شود مصیبت ها را با آغوش باز بپذیریم : (ما همه از آن خدائیم و همه بسوى او باز خواهیم گشت ) بقرة : ۱۵۶. راستى که امانت پس گرفته شد، و گروگان دریافت گشت ، و زهرا خیلى سریع از دستم ربوده شد. اى رسول خدا اکنون دیگرى چقدر این آسمان نیلگون و زمین تیره و در نظرم زشت جلوه مى کند! امّا اندوهم همیشگى گشته ، و شبم به بیدارى کشیده ، اندوه هرگز از دلم رخت نبندد تا آنگاه که خداوند همان سرایى را که تو در آن مقیم گشته اى برایم برگزیند. غصّه اى دارم . بس دلخراش ، و اندوهى دارم هیجان انگیز، چه زود میان ما جدائى افتاد، من بخداوند شکوه مى برم .
و بزودى دختر تو از همدستى امّتت علیه من و غصب حقّ خودش بتو گزارش مى دهد، پس احوال را از او جویا شو، که بسى غمهاى سوزانى که در سینه داشت و راهى براى پخش آن نمى یافت ، و بزودى بازگو خواهد نمود، و البتّه خداوند داورى مى کند و او بهترین داوران است .
اى رسول خدا بر تو درودى مى فرستم ، درود وداع کننده اى که نه خشمگین است و نه دلتنگ ، بنا بر این اگر باز گردم از روى ملامت و دلتنگى
نیست ، و اگر بمانم از روى بدگمانى به وعده اى که خداوند به صبر پیشگان داده نباشد، و البتّه که صبر مبارکتر و زیباتر است . و اگر بیم غلبه چیره شوندگان بر ما نبود (که مرا سرزنش کنند یا قبر فاطمه را بشکافند) ماندن در نزد قبر تو را بر خود لازم مى نمودم ، و در کنار آن به اعتکاف بسر میبردم ، و بر این مصیبت بزرگ همچون مادرى فرزند از دست داده مى نالیدم . در برابر دید خدا دخترت پنهانى بخاک سپرده گشته ، و حقّش ‍ بزور ستانده مى شود، و آشکارا از ارث خود محروم مى گردد، و حال آنکه هنوز از عهد تو دیرى نپائیده و یاد تو فراموش نگشته است .
پس اى رسول خدا بسوى خداوند شکوه مى برم . و بهترین صبر صبر بر ماتم تو است ، و صلوات و رحمت و برکات خداوند بر تو و بر او (فاطمه ) باد).
۸- محمّد بن عطیّه گوید:
امام صادق (ع) فرمود: رسول خدا (ص) فرموده است : مرگ ، کفّاره گناهان مؤمنان است .
۹- داود بن قاسم جعفرى - رحمه اللّه - گوید:
از حضرت علىّ بن موسى علیهما السّلام شنیدم که مى فرمود: از جمله مطالبى که امیر المؤمنین (ع) به
کمیل بن زیاد فرموده این است که فرمود: کمیل ! برادر (واقعى ) تو دین توست ، پس هر طور که مى خواهى از دین خود احتیاط و محافظت بعمل آورد.
مجلس سى و چهارم شنبه ۲۶ شعبان ۴۱۰
۱- احمد بن عبد العزیز از امام صادق (ع) روایت کند که امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود:
هیچ عملى همراه با تقوا اندک بشمار نیاید، و چگونه اندک شمرده شود چیزى که مورد قبول (خداوند) واقع مى گردد؟!
۲- سماعة بن مهران گوید:
امام صادق (ع) فرمود: از نشانه هاى یقین
آنست که مردم را با بخشم آوردن خدا- عزّ و جلّ- خشنود نسازید، و آنان را نسبت ب آنچه که خداوند از فضل خودش (ب آنان داده و) بشما نداده است مورد ملامت قرار ندهید، زیرا که روزى را حرض آزمند پیش نکشد، و خوش نداشتن ناخواه رد نکند. و اگر هر کدام از شما از روزیش بگریزد چنان که از مرگ مى گریزد هر آینه روزیش باو مى رسد همچنان که مرگ گریبانگیر او مى شود.
۳- ابان بن عثمان گوید:
امام صادق (ع) فرمود: چون روز قیامت شود آواز دهنده اى از اندرون عرش ندا دهد: خلیفه خداوند در زمینش کجاست ؟ پس داود پیامبر (ع) برخیزد، از جانب خدا- عزّ و جلّ- ندا دهد: منظور ما تو نیستى هر چند که خلیفه خداوند بوده اى . بار دوّم ندا رسد: خلیفه خداوند در زمینش ‍ کجاست ؟ پس امیر المؤ منین علىّ بن ابى طالب (ع) برمى خیزد، از جانب خدا- عزّ و جلّ- ندا مى رسد: اى آفریدگان ، این علىّ بن ابى طالب خلیفه خدا در زمین او، و حجّتش بر بندگان او است ، پس هر که در دنیا بریسمان (ولایت ) او آویخته امروز نیز بریسمان او بیاویزد تا از نور او روشنى گیرد، و بدنبال او به درجات بلند بهشتى راه یابد.
حضرت فرمود: پس مردمى چند که در دنیا بریسمان (ولایت ) او آویخته بودند برخاسته و بدنبال آن حضرت ببهشت روند. سپس از جانب خداوند- جلّ جلاله - ندا رسد: هان ! هر کس در دنیا بدنبال پیشوائى راه افتاده (امروز نیز) بدنبال او بهر جا که بخواهد و او را ببرد، راه بیفتد. اینجاست که (پیشوایان از پیروان بیزارى جویند، و عذاب را ببینند و همه اسباب و وسائل از دسترسى آنان دور و بریده باشد، و پیروان گویند: اى کاش ما را بازگشتى بود (بدنیا) تا از آنان بیزارى مى جستیم همان گونه که از ما بیزارى جستند، این چنین خداوند اعمال - آنان را حسرت بر آنان بنمایاند، و آنان از آتش دوزخ بیرون نخواهند شد).
۴- یونس بن عبد الوارث از پدرش نقل کند که گفت :
در آن میان که ابن عبّاس بر منبر بصره براى ما سخنرانى مى کرد ناگهان رو بمردم نمود و گفت : اى امّت سرگردان در دین خود، هان بخدا سوگند اگر جلو مى انداختید آن کس را که خدا پیش انداخته ، و عقب مى زدید آن کس را که خدا عقب زده ، و وراثت و ولایت را در همان جا که خداوند قرارش داده مى نهادید هرگز سهمى از آنچه که خداوند مقرّر و واجب نموده کم نمى آمد (و هر کس بحق خود مى رسید)، و هیچ دوست خدائى فقیر و تهیدست نمى گشت ، و دو تن در باره حکم خدا اختلاف نمى کردند؛ پس ‍ بچشید و بال آنچه را که با کارهاى خود در باره اش تفریط و تقصیر نمودید، (و بزودى آنان که ستم کردند خواهند دانست که بکدامین سرانجامى دچار خواهند گشت ) .
۵- حسن بن ظریف گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود:
ندیدم على (ع) قضاوتى نموده باشد جز اینکه اصل و ریشه اى براى آن در سنّت یافتم . و على (ع) مى فرمود: اگر دو مرد نزد من به مخاصمه حاضر شوند و میان آنان داورى کنم ، سپس سالهاى زیادى بمانند و دو باره راجع به همان منازعه نزد من آیند همانا میان آن دو یک نوع داورى مى کنم ، زیرا حکم و قضاوت هیچ گاه تبدیل و تغییر نمى یابد.
۶- سعید بن یّسار گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: رسول خدا (ص) بهنگام مرگ جوانى بر بالین وى حاضر شد، باو فرمود: بگو:
لا اله الا اللّه ، پس چندین بار زبانش گرفت . حضرت به زنى که بر بالین او نشسته بود فرمود: این جوان مادر دارد؟ عرضکرد: آرى ، منم مادرش . فرمود: تو بر او خشمگین و ناراضى هستى ؟ عرضکرد: آرى ، شش سال است که با او سخن نگفته ام . حضرت باو فرمود: از وى راضى شو، عرضکرد: خداوند از او راضى باشد برضایت شما اى رسول خدا.
پس رسول خدا (ص) ب آن جوان فرمود: بگو: لا اله الّا اللّه ، و او گفت .
پیامبر (ص) باو فرمود: چه مى بینى ؟ گفت : مردى سیاه چهره ، زشت رو، با لباس چرک و بدبو، که در این لحظه نزدیکم آمده و گلویم را گرفته مى فشارد. پیامبر (ص) باو فرمود: بگو:
یا من یقبل الیسیر، و یعفو عن الکثیر، اقبل منّى الیسیر، و اعف عنّى الکثیر، انّک أ نت الغفور الرّحیم (اى کسى که عمل اندک را مى پذیرى ، و از گناهان فراوان در مى گذرى ، عملى اندک را از من بپذیر، و از گناهان فراوان من بگذر، همانا که تو بخشنده و مهربانى ).
پس جوان این کلمات را گفت ، پیامبر (ص) باو فرمود: نگاه کن چه مى بینى ؟ گفت : مردى را مى بینم سپید چهره ، زیبا رو، خوشبو، و خوش لباس که نزدیکم آمده ، و آن مرد سیاه را مى بینم که از من رو گرداند و دور شد. حضرت فرمود: دعا را تکرار کن . او تکرار کرد، فرمود: چه مى بینى ؟ گفت : دیگر آن مرد سیاه را نمى بینم ، و این مرد سپید را مى بینم که نزدیکم آمده است . سپس بر همین حالت جان سپرد.
۷- محمّد بن عمر بن على از پدرش از جدّش (امیر المؤمنین ) علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود:
چون آیه إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ (آنگاه که یارى خدا و فتح فرا رسد ...) بر پیامبر (ص) نازل شد بمن فرمود: اى على بتحقیق نصر خداوند و فتح فرا رسیده ، پس هر گاه که دیدى مردم دسته دسته در دین خدا وارد مى شوند (و ب آئین خداوندى مى گرایند) پس بحمد پروردگارت تسبیح کن و از او آمرزش بخواه که خداوند پذیرنده توبه است .
اى على ، خداوند جهاد را در فتنه اى که پس از من رخ مى دهد بر مؤمنین واجب نموده چنان که جهاد با مشرکین را در رکاب من بر آنان واجب ساخته بود.
عرضکردم : اى رسول خدا، آن فتنه اى که خداوند جهاد در باره آن را بر ما واجب نموده کدام است ؟ فرمود: فتنه گروهى که شهادت به لا إِلهَ إِلَّا اللّهُ و اینکه من رسول خدا هستم مى دهند با این حال مخالف سنّت من و طعنه زننده در دین من هستند. عرضکردم : اى رسول خدا پس بچه جهت با آنان بجنگیم و حال آنکه شهادت به لا إِلهَ إِلَّا اللّهُ و رسالت الهى شما مى دهند؟ فرمود: بجهت پدید آوردن مسائل بى سابقه و بدعتگزارى در دین ، و جداشدنشان از فرمان من ، و حلال شمردن آنان ریختن خون عترت مرا. عرضکردم : اى رسول خدا، شما مرا بشهادت مژده فرموده بودى ، از خدا بخواه که براى من در این باره شتاب ورزد. فرمود: آرى به تو مژده شهادت داده بودم ، پس چگونه خواهى بود آن زمان که این از این رنگین شود؟- و با دست اشاره بسر و ریش من نمود- عرضکردم : اى رسول خدا، حال که چنین مژده اى بمن داده اى ، دیگر جاى صبر نیست بلکه جاى مژدگانى و سپاس است . فرمود:
آرى ، پس خود را براى خصومت و درگیرى آماده ساز، که تو با امّت من مخاصمه خواهى نمود. عرضکردم : اى رسول خدا راه پیروزى (بر آنان ) را بمن بنما، فرمود: چون گروهى را دیدى که از هدایت بسوى گمراهى رو کرده اند پس با آنان بمخاصمه برخیز (که پیروزى از آن توست )، زیرا که هدایت از جانب خدا، و گمراهى از سوى شیطان است .
اى على ، همانا هدایت ، پیروى فرمان خداست نه پیروى از هواى نفس و دلخواه خود، و گویا با گروهى روبرو هستى که قرآن را تأ ویل و توجیه نموده ، و به شبهات (و مسائل قابل توجیه و چند پهلو) چنگ زده ، و شراب را بنام آب انگور، و کمفروشى را با (اداى ) زکات ، و رشوه را بنام هدیه و پیشکش ‍ حلال مى شمرند. و عرضکردم : اى رسول خدا بنا بر این وقتى چنین کنند چگونه اند؟ آیا مرتدّ و برگشتگان از دین اند یا اهل فتنه و آزمایش ؟ فرمود: آنان اهل فتنه اند، متحیّر و سرگردان در آن گردش کنند تا عدل گریبانگیرشان شود. عرضکردم : اى رسول خدا، عدل از جانب ما یا از سوى غیر ما؟ فرمود: بلکه از جانب ما، خداوند (دین را) بدست ما گشوده ، و بدست ما پایان بخشد، و بواسطه ما خداوند میان دلها پس از شرک آورى مهر و دوستى انداخت ، و بواسطه ما نیز میان دلها پس از فتنه مهر و دوستى اندازد، عرضکردم : سپاس خدا را بدان چه که از فضل خویش بما ارزانى داشته است .
۸- ابو الورد گوید:
از امام باقر (ع) شنیدم که مى فرمود: چون روز قیامت شود خداوند تمام مردم از گذشتگان و آیندگان را عریان و پابرهنه در سرزمین واحدى گرد آورد، پس در راه محشر باز داشت مى شوند تا جایى که عرق فراوانى بریزند و به نفس نفس افتند، و تا اندازه اى که خدا بخواهد همین گونه مى مانند، و این همان معناى گفتار خداى متعال است که : (و نمى شنوى جز صدائى آهسته ) طه : ۱۰۸.
سپس آواز دهنده اى از سوى عرش ندا دهد: پیامبر امّى کجاست ؟ مردم همه گویند: بگوش همه رساندى ، نامش را بگوى . پس ندا دهد: پیامبر رحمت محمّد بن عبد اللّه کجاست ؟ رسول خدا (ص) برخاسته و جلو مردم مى ایستد (یا پیش مى افتد و حرکت مى کند) تا به حوضى که طول آن بفاصله میان ایله و صنعاء است مى رسد، بر سر آن حوض مى ایستد سپس صاحب (امام و پیشواى ) شما را صدا مى زند، پس آن حضرت در جلو مردم کنار پیامبر (ص) مى ایستد، سپس بمردم اجازه داده مى شود و همگى عبور مى کنند.
آن روز گروهى (بر آن حوض ) وارد مى شوند و گروهى از ورود جلوگیرى مى شوند، پس چون رسول خدا (ص) کسانى از دوستان ما اهل بیت را مشاهده مى کند که بازداشته مى گردند، مى گرید و مى گوید: خداوندا شیعه على ، خداوندا شیعه على . خداوند فرشته اى را سوى آن حضرت فرستد و گوید: اى محمّد چرا مى گریى ؟ مى گوید: چگونه نگریم براى مردمى از شیعیان برادرم علىّ بن ابى طالب که مى بینم بسوى دوزخیان برده شده ، و از در آمدن بکنار حوض من ممنوع میگردند؟! پس خدا- عزّ و جلّ- فرماید: اى محمّد، من آنان را بتو بخشیدم :
و بخاطر تو از گناهانشان در گذشتم ، و آنان را بتو و ب آن عدّه از فرزندانت که دوست مى داشتند ملحق نمودم ، و در دسته و گروه تو قرارشان دادم ، و در حوض تو واردشان ساختم ، و شفاعت تو را در باره آنان پذیرفتم ، و تو را بدین کرامت گرامى داشتم .
آنگاه امام باقر (ع) فرمود: پس در آن روز چه بسیارند مردان و زنان گریانى که چون این را ببینند فریاد کنند: وا محمّدا. (اى محمّد بفریادرس ). پس در آن روز هیچ کس که ما را دوست داشته و بما مهر مى ورزیده نماند جز اینکه در حزب ما و با ماست ، و در حوض ما وارد مى شود.
۹- جمیل بن درّاج گوید:
امام صادق (ع) فرمود: بهترین شما سخاوتمندان شما هستند، و بدترین شما بخیلان شمایند. و از جمله کارهاى خوب و پسندیده نیکى به برادران ، و کوشش در رفع نیاز آنانست ، و در این کار بخاک مالیدن بینى شیطان ، و دورى از آتش دوزخ ، و داخل شدن در بهشت است .
جمیل ! این حدیث را به یاران حسابى و برگزیده ات بازگو کن ، عرضکردم یاران حسابى من کیانند؟ فرمود: آنان که بهنگام تنگدستى و توانگرى به برادران نیکى کنند. سپس فرمود: آگاه باش که این کار بر ثروتمند آسان است ، و همانا خداوند آدم تنگدست را مدح و ستایش نموده آنجا که فرموده : (و دیگران را بر خود مقدّم مى دارند هر چند که خود بشدّت نیازمنداند، و هر کس بخل و تنگ نظرى نفس از وى باز داشته شده باشد پس چنین کسانى رستگارانند).
مجلس سى و پنجم شنبه سوّم رمضان المبارک ۴۱۰
۱- مسعدة بن زیاد گوید:
از امام صادق (ع) از تفسیر این آیه (براى خداوند حجّت رسا است ) پرسش ‍ شده بود، و شنیدم که فرمود: چون روز قیامت شود خداى متعال به بنده گوید: تو مى دانستى (یا نه )؟ پس اگر گوید: آرى ، مى فرماید: پس چرا تو به دانسته ات عمل نکردى ؟ و اگر گوید: جاهل بودم :
مى فرماید: پس چرا نرفتى بیاموزى ؟ بنا بر این او را محکوم مى نماید، و حجّت رساى خدا- عزّ و جلّ- بر بندگان خود همین است .
۲- حمّاد بن عیسى گوید:
امام صادق (ع) فرمود: از جمله اندرزهاى لقمان به پسرش این بود که : پسر جانم ! در روزها و شبها و ساعات خود بهره اى براى طلب علم قرار ده ، که تو هیچ گونه تباهى یى براى عمرت همانند تباهى ترک علم نمى یابى .
۳- حبشى بن جناده گوید:
نزد ابى بکر نشسته بودم که مردى نزد وى آمد و گفت : اى جانشین رسول خدا، رسول خدا (ص) بمن وعده فرموده که سه مشت خرما بمن بدهد. ابو بکر گفت : على را نزد من بخوانید، على (ع) آمد، ابو بکر گفت : ابا الحسن ! این مرد مى گوید که رسول خدا (ص) باو وعده فرموده که سه مشت خرما باو بدهد، پس شما باو بده . حضرت سه مشت خرما باو داد.
ابو بکر گفت : آنها را بشمرید، شمردند دیدند که هر مشتى شصت خرما بوده است . ابو بکر گفت : راستى که پیامبر (ص) درست فرموده ، در شب هجرت که از مکّه بسوى مدینه بیرون مى شدیم مى فرمود: اى ابا بکر، کف من و کف على در عدل (یا عدد) برابر است .
۴- ابو سعید خدرى گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: اى مردم (مؤمنان )! على را دوست بدارید زیرا که گوشت او گوشت من ، و خون او خون من است ، خداوند لعنت کند دسته هائى از امّت مرا که پیمان مرا در باره او تباه ساختند، و سفارش مرا در باره اش به فراموشى سپردند، راستى که آنان هیچ گونه بهره اى نزد خدا ندارند.
۵- عبد اللّه بن عباس گوید:
چون سوره إِنّا أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ (ما به تو کوثر دادیم ) نازل شد، على بن ابى طالب (ع) عرض کرد: اى رسول خدا کوثر چیست ؟ فرمود: نهرى است ، که خداوند بمن کرامت نموده است . على (ع) عرض کرد: این نهر گرانقدر است ، پس آن را براى ما توصیف کن اى رسول خدا. فرمود:
آرى اى على ، کوثر نهرى است که از زیر عرش خدا- عزّ و جلّ- جارى است ، آبش از شیر سفیدتر، و از عسل شیرین تر، و از کره نرم تر است ، سنگریزه هایش زبرجد و یاقوت و مرجان ، گیاهش زعفران ، خاکش مشک خوشبو، و پایه هایش بزیر عرش خدا- عزّ و جلّ- استوار است . پس رسول خدا (ص) دست بپهلوى امیر المؤمنین (ع) زد و فرمود: على ! این نهر از آن من و تو و دوستان تو پس از من خواهد بود.
۶- جابر بن یزید گوید:
از امام باقر (ع) شنیدم که مى فرمود: پدرم از جدّم علیهما السلام برایم باز گفت که : چون امیر المؤمنین (ع) از مدینه بسوى پیکار با بیعت شکنان در بصره رو کرد، در ربذه فرود آمد، و چون از آنجا کوچ کرد و در منزلى در قدید (بر وزن زبیر نام محلى در نزدیکى مکّه است ) فرود آمد عبد اللّه بن خلیفه طائى با آن حضرت ملاقات نمود. امیر المؤمنین (ع) باو خوش آمد گفت ، عبد اللّه گفت : سپاس خدائى را که حقّ را به اهلش باز گرداند، و آن را در جاى خودش نهاد، خواه قومى را ناخوش آید یا بدان شاد شوند، بخدا سوگند آنان محمّد (ص) را نیز خوش نداشتند و با او اعلام چنگ نموده و به کار زار پرداختند، و خداوند مکرشان را به بیخ حلق خودشان باز گرداند، و گرفتارى را بر آنان نهاد، و بخدا سوگند در هر جا و هر شرائطى بجهت وفادارى با رسول خدا (ص) در کنار تو پیکار مى کنیم . امیر المؤمنین (ع) بر او آفرین گفت و او را در کنار خود نشاند- و او دوست و یاور آن حضرت بود- و شروع کرد از وى از اوضاع و احوال مردم پرسش کردن تا اینکه در باره ابى موسى اشعرى از وى پرسش نمود. گفت : بخدا سوگند من باو اطمینان ندارم ، و از مخالفت او با شما اگر یاورى بیابد بیمناکم . امیر المؤمنین (ع) فرمود: بخدا سوگند او نزد من نیز مورد اطمینان و خیرخواه و دلسوز نیست ، و همانا کسانى که پیش از من زمامدار بودند دلباخته او بودند، و او را به فرمانروائى بر مردم گماشته و مسلّط ساختند، و من مى خواستم بر کنارش سازم ولى اشتر از من خواست که او را سر جاى خودش بگذارم ، و من نیز با کراهت او را باقى داشتم ، ولى پس از آن باز تصمیم بر عزلش گرفتم . امام فرمود: حضرت در همین زمینه ها با عبد اللّه مشغول گفتگو بود که جمعیّت کثیرى از جانب کوههاى طىّ بسوى آن حضرت رو آورد، امیر المؤمنین (ع) فرمود: ببینید این جمعیّت کیانند؟ سوارانى چند بسرعت رفتند و چیزى نگذشت که باز گشتند، و عرض شد: اینها قبیله طىّ هستند که گوسفندان و شتران و اسبان خود را پیش انداخته بسوى شما مى آیند، عدّه اى هدایا و پیشکش هاى خود را آورده ، و گروهى قصد دارند با تو براى پیکار با دشمنت بسیج شوند.
امیر المؤمنین (ع) فرمود: خداوند به قبیله طىّ پاداش خیر دهد (و خداوند مجاهدان را بر آنان که دست از جهاد مى کشند بپاداشى بزرگ برترى بخشیده است ) آنان چون خدمت حضرت رسیدند عرض سلام نمودند، عبد اللّه بن خلیفه گوید: بخدا سوگند آن جماعت و حسن هیئت آنان مرا بشادى واداشت ، و هر کدام سخنى گفته و اقرار نمودند (سر تسلیم پیش ‍ انداختند)، بخدا سوگند هرگز با این چشمانم سخنرانى زبان آورتر از سخنران آنان ندیده بودم . علىّ بن حاتم طائى برخاست و حمد و ثناى الهى بجاى آورد و گفت : امّا بعد، همانا من زمان حیات رسول خدا (ص) مسلمان شدم و در زمان آن حضرت زکات پرداخت نمودم ، و پس از رحلت حضرتش با اهل ردّه (آنان که پس از وفات پیامبر (ص) مرتد شدند و گروهى دعوى پیغمبرى نمودند) پیکار کردم ، و با این کارها پاداش الهى را خواستار بودم ، و البتّه پاداش هر کس که نیکى کند و پرهیز نماید بر عهده خداوند است . و همانا بما خبر رسیده که مردانى از اهل مکّه بیعت تو را شکستند، و ظالمانه با تو بمخالفت برخاستند، از این جهت آمده ایم تا تو را یارى دهیم ، حال همه ما در حضور و اختیار توایم ، پس بهر چه دوست دارى فرمانمان ده . سپس این اشعار را سرود (ترجمه اشعار):
(و ما پیش از این واقعه بیارى (دین ) خدا پرداختیم ، و تو با حق به سوى ما آمده اى و بزودى یارى خواهى شد).
(ما همگى جداى از دیگر مردمان تو را کفایت کنیم ، و تو به چنین کفایتى سزاوارتر از سایر مردمان هستى ).
امیر المؤمنین (ع) فرمود: (خداوند از جانب اسلام و اهل آن بشما قبیله جزاى خیر دهد، شما بدلخواه خود مسلمان شدید، و با مرتدّان جنگیدید، و آهنگ یارى رساندن به مسلمین را در خاطر داشتید). سعید بن عبید بحترى از بنى بحتر برخاست و عرضکرد: اى امیر مؤمنان پاره اى از مردم مى توانند آنچه در دل دارند بر زبان برانند، و پاره اى نمى توانند، آنچه در خود مى یابند با زبان بیان کنند، پس اگر در این باره تکلّف ورزند بزحمت افتند، و اگر از آنچه در دل دارند لب فرو بندند اندوه و دلتنگى آنان را از پا در آورد، و بخدا سوگند که من نمى توانم آنچه در دل دارم با زبانم براى شما بازگو کنم ، و لیکن - بخدا سوگند- مى کوشم تا براى شما باز گویم - و خداوند صاحب اختیار توفیق است .- امّا من همانا در پنهان و آشکار خیر خواه و دلسوز توام ، و در کنار تو در هر جبهه اى به پیکار مى پردازم ، و آنچنان حق را از آن تو مى دانم که چنان حقّى را نه براى خلفاى پیش از تو و نه براى احدى از معاصرین تو امروزه اعتقاد ندارم ، و این بخاطر برترى تو در اسلام و خویشاوندى نزدیک تو با رسول خداست ، و هرگز از تو دست بر نمى دارم تا پیروزى شویم یا در حضورت بشهادت رسم . امیر المؤمنین (ع) باو فرمود: (خدا تو را رحمت کند، همانا زبانت آنچه در دل داشتى براى ما باز گفت : و از خداوند خواهانیم که سلامتى روزیت کند، و بهشت را بتو پاداش دهد). تنى چند دیگر سخن گفتند و من جز سخن این دو مرد را بخاطر نسپردم ، سپس امیر المؤمنین (ع) کوچ کرد و ششصد مرد از آنان بدنبال آن حضرت روان شدند تا به (ذى قار) رسید و در میان هزار و سیصد مرد بدان جا فرود آمد.
۷- ابن عبّاس گوید:
از تفسیر قول خدا- عزّ و جلّ- السّابِقُونَ السّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ فِی جَنّاتِ النَّعِیمِ (پیشى گیرندگان (بایمان ) همان پیشى گیرندگان (ببهشت ) اند، آنان مقرّبانند، در بهشت هاى پر نعمت خواهند بود) از رسول خدا (ص) پرسیدم ، فرمود: جبرئیل بمن گفته : اینان على و شیعیان او هستند، آنانند که به بهشت پیشى گیرند، و بجهت کرامتى که خداوند ب آنان نموده مقرّبان درگاه خداى متعال مى باشند.
۸- محمّد بن مسلم ثقفى گوید:
از تفسیر قول خدا- عزّ و جلّ-: (پس آنان کسانى هستند که خداوند گناهانشان را به حسنات تبدیل کند و خداوند آمرزنده و مهربان است ) از امام باقر (ع) پرسیدم . حضرت فرمود: روز قیامت مؤمن گنهکار را مى آورند تا در جایگاه حسابرسى بپاداشته مى شود، و خداى متعال شخصا حسابرسى او را بعهده مى گیرد و احدى از مردم را بر حساب او مطّلع و آگاه نمى سازد. خداوند تمام گناهانش را باو معرّفى میکند تا اینکه وقتى بهمه گناهان خود اعتراف نمود خدا- عزّ و جلّ- به فرشتگان کاتب مى فرماید: همه این گناهان را به حسنات و نیکى بدل سازید و بمردم نشان دهید. در اینجا تمام مردم گویند: آیا این بنده حتّى یک گناه هم ندارد؟! سپس خدا- عزّ و جلّ- فرمان مى دهد که به بهشت رود. پس این است تأ ویل این آیه ، و این تنها در مورد گناهکاران از شیعیان ما است .
۹- ابو حمزه ثمالى گوید:
امام باقر (ع) فرمود: پدرم علىّ بن الحسین علیهما السلام مى فرمود: چهار چیز است که در هر کس باشد ایمانش کامل بوده ، و گناهانش پاک مى گردد، و خدا را دیدار کند در حالى که از وى خشنود و خرسند باشد: هر کس که بخاطر خدا هر حقّى را که براى مردم بر عهده خود نهاده بجا آورد، و با مردم سخن راست گوید، و از هر چیزى که نزد خداوند و بندگان ، بد مى نماید شرم بدارد، و با خانواده خویش بخوش خلقى رفتار کند.
۱۰- قبیصه لهبى گوید:
علىّ بن حفص بن عمر بن ابى جعفر منصور (دوانیقى ) نوشت که وى در یکى از کاروانسراها در مولتان (یکى از شهرهاى هند در سمت غزنه ) نوشته اى یافته است که : عبد اللّه بن محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسین بن علىّ بن ابى طالب علیهما السّلام (ملقّب به اشتر) گوید: چون به اینجا رسیدم در حالى که چندان پایم غرق خون بود که گویى از خون نعلین ساخته ام ، گفتم : (ترجمه اشعار):
(بامید آنکه سرچشمه اى که آبى زلال دارد آدم تشنه اى را که آبشخور تیره و آلوده بسى تشنه اش گذارده سیراب سازد).
(بامید آنکه اندامهاى برهنه اى که لباس پوشیده شود، و بامید آنکه خوار گشته ستمدیده اى که مورد یارى واقع شود).
(بامید آنکه مرهم گذار استخوانهاى شکسته اى که با لطف و مهر خود رو باستخوانهاى شکسته آورد و آنها را مرهم نهد).
(امید است آنکه خداوند کریم بنده اش را نومید نسازد، که تمام کارهاى بزرگ و پر اهمیّت در برابر او ناچیز و اندک است ).
شیخ (مفید) گوید: ابو الطیّب حسین بن محمّد تمّار این اشعار را از ابى بکر عرزمى برایم خواند (ترجمه اشعار):
(چه بسا شخص زبونى را مى بینم که بجهت گستاخیش او را شجاع و چابک قلمداد کنند، که اگر او را به تقوا وادارند عملش بکندى گراید).
(و چه بسا پاکدامنى را که بجهت پاکیش زبون نامند، که اگر مکلّف به تقوا نبود راهها (ى وصول به خواسته ها) از پایش در نمى آورد).
(و چه بسا آدم گول و کم خردى که امورش را دیگران فراهم آورند، و برادران و نزدیکانش پیوسته بزرگ جلوه اش دهند).
(در صورتى که نه دور اندیشى در امور دارد و نه تقوى ، و نه تیزهوش و خوش فهم است نه دست و دل بازى که بخششهایش بشمار آید).
(ولى همه اینها داد و ستد خداست (که از عدّه اى مى گیرد، و به عدّه اى دیگر مى دهد) که نه این مى تواند با خدا بجنگد، و نه آن مى تواند بر خدا غالب آید).
(هر گاه خداى رحمان عقل مردى را کامل سازد، همانا اخلاق و قواى او کامل گشته و نیازهایش برطرف شده است ).
۱۱- اسماعیل بن ابى خالد گوید: از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود:
(ابو جعفر (امام باقر) علیه السّلام ما را گرد آورده ، فرمود: فرزندانم از تعرّض ‍ براى حقوق پروا کنید، و بر مشکلات صبور باشید، و اگر یکى از قومتان شما را به کارى فرا خواند که زیانش بر شما بیش از سود آن است پس اجابتش ‍ نکنید .
مجلس سى و ششم شنبه دهم رمضان المبارک ۴۱۰
۱- ابو هریره گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: این ماه رمضان ماه مبارکى است که خداوند روزه آن را واجب شمرده ، است ، و درهاى بهشت در این ماه گشوده ، و شیاطین در این ماه در بند و زنجیراند، و در آن شبى است که از هزار ماه بهتر است ، پس هر که از (فیض هاى ) آن بى بهره بماند راستى که محروم و بى بهره مانده است - و این سخن را سه بار تکرار فرمود- .
۲- سفیان بن ابراهیم غامدى قاضى گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: بلاء از ما شروع مى شود سپس بشما مى رسد، و آسایش نیز از ما شروع شده آنگاه بشما خواهد رسید. سوگند ب آن کس که باو سوگند یاد مى شود هر آینه خداوند بدست شما پیروزى حاصل مى کند چنانچه با مشتى سنگریزه (در داستان اصحاب فیل ) پیروزى حاصل نمود.
۳- مسلم غلابى گوید:
عربى بیابانگرد حضور رسول خدا (ص) آمد و گفت : اى رسول خدا، بخدا سوگند ما در حالى نزد شما آمده ایم که نه شترى بر ایمان بجا مانده که نعره کشد و نه گوسفندى که صدا برآورد (کنایه از آنکه تمام شتران و گوسفندانمان تلف شده زیرا شتر و گوسفند بدون نعره و صدا وجود ندارد)، سپس این اشعار را سرود (ترجمه اشعار):
(اى بهترین آفریدگان نزد تو آمده ایم تا نسبت به سختى قحطى و فشارى که بر ما وارد آمده بما ترحّم کنى ).
(در حالى نزد تو آمده ایم که از سینه هاى دختران بکر و معصوم ما (در اثر کار زیاد) خون مى چکد، و مادران از کودکان خود غافل گشته اند).
(و شخص جوان از شدت گرسنگى و ضعف ، دست ذلّت دراز کرده ، و هیچ تلخ و شیرینى بدستش نمى آید).
(و چیزى از آنچه مردم مى خورند در دسترس ما نیست ، بجز حنظل تلخ ، و طعام پست و مانده اى که از خون و پشم شتر که ب آتش برشته شده تهیه گردیده است ).
(و ما جز بسوى تو راه گریزى نداریم ، و مگر مردم بجز سوى پیامبران راه گریزى خواهند داشت ؟). رسول خدا (ص) بیارانش فرمود: این اعرابى از کمى باران و قحطى شدید شکایت دارند. سپس برخاست و همان طور که عبایش را بروى زمین مى کشید حرکت کرد تا بر منبر بر آمد، پس حمد و ثناى الهى بجاى آورد، و از جمله کلماتى که بدان ستایش پروردگارش نمود این بود که فرمود: (سپاس خدائى راست که علوّ و برترى یافت در آسمان پس عالى و بزرگ است ، و در زمین قریب و نزدیک ، و او بما از رگ گردن نزدیک تر است ). و دو دست مبارک به آسمان برداشت و گفت : (بار پروردگارا ما را از بارانى تند، سیراب کننده باندازه ، رشد دهنده ، پربار، پر پشت و فراوان و فراگیر و بى کاست ، سود بخش بى زیان ، سیراب فرما، بحدّى که پستانهاى حیوانات را از آن پر شیر سازى ، و زراعتها را بدان برویانى ، و زمین را پس از مردنش بدان زنده گردانى ).
پس هنوز دست مبارک از گلوگاه خویش فروتر نیاورده بود که ابر همچون دستارى مزیّن بانواع جواهر که بر سر بندند بر سر شهر مدینه حلقه زد و ابرى متراکم همه اطراف آسمان را پوشاند، بحدّى که اهل مکّه خدمت آن حضرت آمده و صداى ضجّه و ناله بلند کردند که یا رسول اللّه خطر غرق شدن در پیش است . رسول خدا (ص) عرضکرد: (پروردگارا بر حوالى و اطراف ما بباران و دیگر بر ما نه )، پس ابر درهم پیچید و از فراز آسمان مدینه برطرف گشت . رسول خدا (ص) لبخندى زد و فرمود: آفرین خدا بر ابى طالب که اگر زنده بود چشمانش روشن مى شد و شاد و مسرور مى گشت . کیست که اشعار او را بخواند؟ عمر بن خطّاب برخاست و گفت : اى رسول خدا لابد منظور شما این شعر است (ترجمه ):
(هیچ شترى بر بالاى رحل و بنه خود کسى را حمل نکرده که از محمّد [ص ‍ ]نیکوکارتر و وفادارتر به پیمان باشد).
رسول خدا (ص) فرمود: این شعر از ابى طالب نیست ، بلکه از اشعار حسّان بن ثابت است . علىّ بن ابى طالب (ع) برخاست و عرضکرد: اى رسول خدا گویا مراد شما این اشعار است :
(و آن سپید چهره اى که به آبروى او از ابر طلب باران مى شود، همو که مایه دلخوشى و پناه بیوه زنان است ).
(آن کسان از آل هاشم که مشرف بمرگ و هلاکت اند باو پناهنده میشوند. و همگى آنها در نزد او در نعمت و بخشش هاى فراوان بسر مى برند).
(بخانه خدا سوگند شما (مشرکین و کفّار) دروغ پنداشتید، ما هرگز محمد را تنها نگذاریم و دست از یارى وى برنداریم ، و همیشه براى حفظ او کارزار و پیکار مى کنیم ).
(و او را تسلیم شما نمى کنیم تا اینکه همگى در میدان نبرد در اطراف او بخاک بیفتیم ، و از فرزندان و زنان خود غافل و سرگرم بمانیم ).
رسول خدا (ص) فرمود: آرى ، (منظورم همین اشعار بود). در اینجا مردى از بنى کنانه برخاست و گفت : (ترجمه اشعار):
(تو را سپاس ، و سپاس از سوى همه کسانى که سپاس گویند و شکر کنند که ما ب آبروى پیامبر از باران سیراب گشتیم ).
(او به پیشگاه آفریننده خود خداوند دعا نمود، و چشمان خود را بسوى خداوند خیره ساخت (و چشم از آسمان برنداشت )).
(پس دیرى نپائید مگر باندازه پشت و رو کردن یک عبا، و با شتاب و سرعت تمام باران بسوى ما بارید).
(بارانى پر آب بسان آبى که از سر مشک فرو ریزد، و آنقدر تند که زمین را مى شکافت ، و خداوند بدان سبب به فریاد علیا مضر (نام قبیله اى است ) رسید).
(پس همان گونه که عمویش ابو طالب گفته بود مردى بخشنده و کریم النفس بود).
(خداوند ببرکت وجود او از ابرهاى سنگین بارانهاى تند مى فرستد (یا ابرها را حامل آبهاى سنگین و بارانهاى تند مى گرداند)، و البتّه این عیان است (و خودمان دیدیم ) و سخن ابى طالب خبر است ).
۴- معاویة بن ثعلبه گوید:
چون کار حکومت براى معاویة بن ابى سفیان استوار و پابرجا شد، بسر بن ارطاة را براى پى جوئى و دستگیرى شیعیان علىّ بن ابى طالب علیه السّلام بسوى حجاز گسیل داشت ، آن روزها عبید اللّه بن عبّاس بن عبد المطّلب والى مکّه بود، بسر بدنبال او گشت ولى بر وى دست نیافت ، و با خبر شد که او داراى دو پسر بچه (بنامهاى قثم و عبد الرّحمن یا سلیمان و داود) است ، در جستجوى از آن دو برآمد تا آنها را پیدا کرد و آن دو را از جایى که بودند گرفت و بیرون آورد- و آن دو کودک دو زلف پیچان مثل دو دانه مروارید در جلو سر داشتند- و دستور داد تا آن دو را سر بریدند. این خبر به مادرشان رسید، نزدیک بود جان از پیکرش بیرون رود سپس این اشعار را سرود (ترجمه ):
(آى چه کسى از دو کودک من خبر دارد، آن دو کودکى که چون دو مرواریدى هستند که از شکاف و اندرون صدف بیرون آیند؟).
(هلا چه کسى از دو کودک من باخبر است ، آن دو کودکى که بمنزله گوش و دیده ام بودند، و امروز (در فراق آن دو) دلم از دست رفته است ).
(من خبر یافتم - و البتّه این خبر را که جز پندارى بیش نیست و گزارشى دروغین است باور نکرده ام - که بسر).
(شمشیر تیز و برّان خود را بر رگهاى گردن طفلان من گذرانده ، و راستى که این ظلم و زیاده روى فزون از حدّ است ).
(کیست که زنى حیران و اشک ریزان و مصیبت زده اى را از حال طفلانش با خبر کند، که با رفتن پیشینیانشان از دست رفته اند؟).
راوى گوید: بعدها روزى عبید اللّه بن عبّاس و بسر بن ارطاة هر دو نزد معاویه بودند، معاویه (اشاره به بسر نموده و) به عبید اللّه گفت : این پیر مرد قاتل دو کودک را مى شناسى ؟ بسر گفت : بله ، من قاتل آن دو هستم حالا چه شده ؟
عبید اللّه گفت : اگر شمشیرى مى داشتم (پاسخت مى دادم )، بسر گفت : این شمشیرم بگیر- و با دست به شمشیرش اشاره نمود- معاویه به تندى جلو او را گرفت و گفت : اف بر تو اى پیر مرد، چقدر احمقى ! تو در برابر مردى که دو طفل او را کشته اى ایستاده و شمشیرت را باو مى دهى ! گویا از (حقد و کینه اى که
در) دلهاى بنى هاشم (علیه بنى امیّه نهفته است ) با خبر نیستى ! بخدا سوگند اگر شمشیر بدست او دهى اوّل تو را مى کشد و دوّم مرا! عبید اللّه گفت : بلکه - بخدا سوگند- نخست تو را مى کشم ، و دوّم او را بقتل مى رسانم .
۵- عمران بن حصین گوید:
من و عمر بن خطّاب حضور رسول خدا (ص) نشسته بودیم و على علیه السّلام نیز کنار آن حضرت نشسته بود، که رسول خدا (ص) این آیه را خواند: (أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ ...) (یا آن کسى که پاسخ درمانده را- چون او را بخواند- مى دهد و گرفتاریها را بر طرف مى سازد، و شما را خلیفه هاى زمین قرار مى دهد، آیا باللّه خداى دیگرى هست ؟ بسیار کم یادآور مى شوید). ناگهان على علیه السّلام مانند گنجشک بخود لرزید، پیامبر (ص) باو فرمود: چه شد، نگران شدى ؟ عرضکرد: چرا نگران نباشم و حال آنکه خداوند مى فرماید که ما را خلیفه هاى در زمین قرار خواهد داد! پیامبر (ص) فرمود:
ناراحت و نگران مباش که بخدا سوگند تو را دوست ندارد، جز مؤمن ، و دشمن ندارد مگر منافق .
۶- ابو نوفل محمّد بن اسحاق ثعلبى موصلى گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که فرمود: ما برگزیدگان خدا از میان تمام بندگانش هستیم ، و شیعیان ما برگزیدگان خدا از میان امّت پیامبرش (ص) مى باشند.
۷- محمّد بن مسلم ثقفى گوید:
از امام باقر (ع) شنیدم که مى فرمود: دین ندارد کسى که با اطاعت از کسى که نافرمانى خدا میکند دیندارى کند، و دین ندارد کسى که با نسبت دادن باطلى بر خدا دیندارى کند، و دین ندارد کسى که با انکار چیزى از آیات و نشانه هاى خدا و دیندارى نماید.
۸- داود بن سلیمان غازى از حضرت رضا (ع) از پدران بزرگوارش علیهم السّلام روایت کند که امیر المؤمنین (ع) فرمود:
اگر بنده اى اجل و شتاب آمدن آن را بسوى خود ببیند هر آینه از همه آرزوها بدش آید و دست از طلب دنیا بردارد.
(شیخ مفید) گوید: ابو الفرج برقى داودى شعرى برایم خواند و گفت :
این اشعار را شیخى دل بریده از همه چیز و واصل بخداى متعال در بیت المقدّس برایم خواند (ترجمه ):
(و کسى که در هر لحظه در انتظار مرگ بسر مى برد با این حال بدون وقفه سرگرم ساختن و پرداختن و محکم کارى امور دنیوى است ).
(وقتى او را آزمایش کنى داراى حقیقت یکشخص با یقین است ، ولى کارهاى او بمانند کارهاى کسى است که هیچ یقین ندارد).
(عیان و انکار با هم در آمیخته ! و دانش او بمذهب خود در تمام آنچه یقین دارد همچون جهل و نادانى است ).
مجلس سى و هفتم شنبه ۱۷ رمضان المبارک ۴۱۰
۱- ابو حمزه ثمالى گوید:
امام باقر (ع) فرمود: مؤمن دائما در حال نماز
است تا آنگاه که ایستاده و نشسته و خوابیده بیاد خدا باشد، خداى متعال مى فرماید: (آنان که ایستاده و نشسته و خوابیده یاد خدا مى کنند و در آفرینش آسمانها و زمین مى اندیشند (و مى گویند) اى پروردگار ما تو اینها را بیهوده نیافریده اى ! تو منزّهى ، پس ما را از عذاب دوزخ نگهدار) .
۲- یاسر گوید:
امام رضا (ع) فرمود: چون زمامداران دروغ پردازند باران قطع مى شود، و چون سلطان ستم کند پایه هاى دولتش سست مى گردد (و دولتش از چشم مردم مى افتد)، و چون زکات داده نشود چهار پایان مى میرند.
۳- عبد اللّه محمّد فزارى از امام صادق و آن حضرت از امام باقر علیهما السّلام ، و نیز جابر جعفى از امام باقر (ع) روایت کنند که جابر بن عبد اللّه انصارى گفت :
رسول خدا (ص) به علىّ بن ابى طالب فرمود: آیا بتو بشارت ندهم ، آیا تو را مژده ندهم ؟ عرضکرد: چرا یا رسول اللّه . حضرت فرمود: من و تو از یک سرشت آفریده شدیم ، و مقدارى از آن سرشت زیاد آمد و شیعیان ما از آن آفریده شدند، پس چون روز قیامت شود همه مردم بنام مادرانشان خوانده شوند جز شیعیان تو که بنام پدرانشان خوانده شوند بجهت آنکه ولادتشان پاک است (و نسبت آنان بپدران خود حتمى و صحیح است ).
۴- امىّ صیرفى گوید:
از امام باقر (ع) شنیدم که مى فرمود: خداوند بیزار باشد از آن کس که از ما بیزارى جوید، و خداوند لعنت کند آن کس را که ما را لعن مى کند، و خداوند هلاک سازد آن کس را که با ما دشمن است . خداوندا! تو مى دانى که ما سبب هدایت ایشانیم ، و آنان بخاطر تو با ما دشمنى مى ورزند، پس تو خود بحساب آنان برس و آنان را کیفر ده .
۵- عبد اللّه بن سنان از امام صادق از پدرش از جدّش علیهم السّلام روایت کند که فرمود:
چون ابرهة بن صبّاح پادشاه حبشه آهنگ ویرانى مکّه کرد، لشکریان حبشه بسوى مکّه شتافتند و بر آنجا غارت بردند و شترانى چند از عبد المطّلب بن هاشم را تاراج کردند. عبد المطّلب نزد پادشاه رفت و اجازه ورود خواست ، پادشاه اجازه داد- در حالى که بر روى تخت خود در زیر قبّه اى از دیبا آرمیده بود- (عبد المطّلب وارد شد) و سلام داد، ابرهه جواب سلام داد و لحظاتى چند در صورت عبد المطّلب نگریست ، و حسن و جمال و سیماى عبد المطّلب او را بشگفت آورد. پادشاه گفت : آیا مثل این نور و جمالى که در تو مى نگرم در پدرانت نیز وجود داشته ؟ گفت : آرى ، اى پادشاه ، تمام پدران من داراى چنین نور و جمال و بهائى بوده اند. ابرهه گفت : همانا شما بر پادشاهان از جهت فخر و شرف سر آمده اید، و حقّا شایسته تو است که سرور قوم خود باشى . سپس او را در کنار خود بر روى تختش نشاند، و به فیلبان فیل بزرگ خود- که فیلى سپید و بزرگ جثّه بود و دو عاج مرصّع بانواع مروارید و جواهرات داشت ، و آن پادشاه بر تمام پادشاهان زمین بدان فیل افتخار مى کرد- گفت : آن فیل را نزد من آور، وى آن را آورد در حالى که بهر زیور زیبائى آراسته شده بود، پس چون برابر عبد المطّلب قرار گرفت و در مقابل او بسجده افتاد، و هیچ گاه براى پادشاه خود سجده نکرده بود، و خداوند زبان او را بعربى گشود و بر عبد المطّلب سلام کرد.
پادشاه از دیدن این قضیّه هراسید و پنداشت که سحر و جادو باشد، گفت : فیل را به جاى خودش باز گردانید. سپس به عبد المطّلب گفت : براى چه آمده اى ؟ همانا آوازه سخاوت و کرم و فضل تو بگوش من رسیده ، و از هیئت و جمال و جلال تو چیزهائى دیدم که شایسته است حاجت تو را برآورم ، پس هر چه خواهى از من بخواه - و او فکر مى کرد عبد المطّلب از وى درخواست مى کند که از مکّه بیرون برود- عبد المطّلب باو گفت : یاران تو بر چهار پایان من حمله آورده و آنها را برده اند، دستور ده شتران را بمن بازگردانند. پادشاه حبشه از این سخن عصبانى شد و به عبد المطّلب گفت : از نظرم افتادى ! تو آمدى در باره تعدادى از شتران خود از من درخواست مى کنى در حالى که من براى ویرانى شرف تو و قوم تو و مکرمتى که بدان سبب براى خود بر هر گروه و طایفه اى دیگر امتیاز قائل هستید آمده ام ، و آن خانه اى است که از هر نقطه اى از زمین آهنگ آن کنند، و تو درخواست از این مسأ له را رها ساخته در باره شتران خود از من درخواست مى کنى ؟! عبد المطّلب گفت : من صاحب خانه اى که تو آهنگ ویرانى آن را دارى نیستم ، من صاحب شترانى چند هستم که یاران تو ربوده اند، و آمده ام در باره
چیزى که صاحب آنم از تو درخواست کنم ، و این خانه را هم صاحبى است که خودش از تمامى آفریدگان بیشتر حافظ آن است و خود از همه ب آن سزاوارتر است . پادشاه گفت : شتران او را به او برگردانید، و بسوى خانه بتازید و هر سنگ سنگ آن را از جاى بر آورید. عبد المطّلب شتران خود را گرفت و بسوى مکّه بازگشت ، و آن پادشاه با فیل بزرگ همراه سپاهیان خود براى ویرانى کعبه از پى عبد المطّلب براه افتادند. پس هر چه کردند فیل را داخل محوّطه حرم مکّه کنند فیل حرکت نمى کرد و مى خوابید، و چون آن را رها مى کردند هروله کنان به عقب بازمى گشت .
عبد المطّلب به پیشکارانش گفت : پسرم را صدا زنید، عبّاس را آوردند، گفت : منظورم این نیست ، پسرم را صدا زنید، ابو طالب را آوردند، گفت : منظورم این نیست ، پسرم را صدا زنید، پس عبد اللّه پدر پیامبر (ص) را آوردند، چون پیش آمد عبد المطّلب گفت : پسرم ! ببالاى کوه ابو قبیس برو، و به ساحل دریا بنگر ببین چه چیز از آنجا مى آید و بمن خبر بده .
عبد اللّه بر بالاى کوه ابو قبیس رفت ، درنگى کرد که ناگهان دید پرندگانى دسته دسته به سرعت سیل و سیاهى شب آمدند، و بر بالاى ابو قبیس قرار گرفتند، سپس بسوى خانه کعبه رفته ، هفت دور طواف کردند، آنگاه به سوى کوه
صفا و مروه رفته و هفت دور نیز آنجا طواف نمودند. عبد اللّه - رضى اللّه عنه - نزد پدرش آمد و این خبر را باو گزارش داد. عبد المطّلب گفت : پسر جانم ! بنگر ببین کار اینان بکجا مى انجامد، و مرا با خبر ساز. عبد اللّه نگاه کرد دید آن پرندگان رو بسوى سپاه حبشه نمودند، عبد اللّه این خبر را به عبد المطّلب رساند، پس عبد المطّلب [ رحمه اللّه ] بیرون شد و مى گفت : اى اهل مکّه بسوى سپاه حبشه بیرون شوید و غنائم خود را برگیرید. آنان بطرف سپاه رفتند دیدند آنان مثل چوبهاى خشک و تراشیده و پوسیده بروى زمین افتاده اند، و هیچ پرنده اى نبود جز اینکه سه دانه ریگ - دو تا بدست و یکى به منقار- گرفته و با هر ریگى یک نفر از آنها را به قتل مى رسانید، و چون همه تا آخر کشته شدند پرندگان بازگشتند، و نه پیش از آن وقت و نه بعد از آن هرگز آن پرندگان را ندیدند. و چون تمامى آن قوم بهلاکت رسیدند عبد المطّلب بنزد خانه کعبه آمد و پرده هاى آن را گرفت و این اشعار را سرود (ترجمه ):
(اى باز دارنده فیل در ذى مغمّس (محلّى است در راه طائف )، که او را بازداشتى مثل حیوانى که واژگون شده است (یا مثل الاغى که از راه مانده باشد)).
(در محبس و زندانى که در آن جانها از پیکرها بدر رود) و از آنجا بازگشت در حالى که در باره فرار قریش و ترس آنان از سپاه حبشه این رجز را مى خواند (ترجمه ):
(قریشیان همه گریختند وقتى سپاه را دیدند، و من تنها ماندم و انیس و یاورى براى خود نمى دیدم ).
(و حتّى آواى بسیار خفیف و آهسته اى هم از آنان بگوشم نمى رسید، جز برادر بزرگوار پر ارزشى که با من ماند).
(آن کسى که در میان خانواده اش بزرگ و رئیس بود)
۶- ابو المجبّر گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: چهار چیز دلها را به تباهى مى کشاند: با زنان به خلوت نشستن ، و گوش دادن ب آنان ، و برأ ى آنان عمل نمودن ، و همنشینى با مردگان ، عرض شد: اى رسول خدا همنشینى با مردگان چیست ؟ فرمود: همنشینى با هر کسى که از راه ایمان گمراه ، و با هر کس که در صدور احکام و داوریها ستمکار است .
۷- محمّد بن جعفر از پدرش امام صادق و آن حضرت از پدر بزرگوارش امام باقر علیهما السّلام روایت کند که فرمود:
ابو لبابة بن عبد المنذر نزد ابو الیسر آمد تا طلب خود را از وى بازستاند، (از پشت در) شنید که ابو الیسر مى گفت :
بگوئید: او اینجا نیست . ابو لبابه صدا زد: ابا الیسر! بیا بیرون ، وى بیرون آمد، ابو لبابه گفت : چه چیز تو را واداشت چنین کنى ؟ گفت : فشار و تنگدستى اى ابا لبابه . ابو لبابه گفت : تو را بخدا؟ گفت : آرى بخدا! ابو لبابه گفت : از رسول خدا (ص) شنیدم که مى فرمود: چه کسى دوست دارد در پناه سایه اى از آتش جوشان و پر حرارت دوزخ بسر برد؟ عرضکردیم : همه ما این را دوست داریم اى رسول خدا. فرمود: چنین کس باید بدهکار خود را مهلت دهد یا آدم تنگدست را رها سازد (یا براى بدهکار تنگدست دعا کند).
۸- داود بن سلیمان غازى گوید:
از حضرت امام رضا (ع) شنیدم که مى فرمود: هر کس برادرى در راه خدا پیدا کند همانا خانه اى در بهشت بدست آورده است .
(شیخ مفید) گوید: ابو الحسن رحبى نحوى این اشعار را از حجّاج بن یوسف تمیمى برایم خواند (ترجمه ):
(و اگر مردى پنجاه سال عمر کند همانا به آبشخور خود (پایان زندگى و مرگ ) نزدیک شده است ).
(هر گاه روزى از روزگار را پشت سر گذاشتى نگو یک روز پشت سر گذاشتم بلکه بگو بر من نگهبانى گماشته شده است ).
(هر گاه آن عصرى که تو در میان مردم آن زیست مى کنى بگذرد و تو براى عصر دیگر باقى بمانى همانا در میان مردم آن عصر غریب و تنها خواهى بود).
مجلس سى و هشتم شنبه ۲۴ رمضان المبارک ۴۱۰
۱- ابو عبیده حذاء گوید:
امام صادق (ع) فرمود: تو را از دشوارترین چیزهائى که خداوند بر بندگانش ‍ واجب ساخته خبر ندهم ؟ با مردم در رابطه با خود به انصاف رفتار کردن ، و مواسات و یارى رسانى برادران دینى ، و یاد خدا بودن در هر حال ، پس اگر طاعتى خدائى برایش پیش آمد بدان عمل کند، و اگر معصیتى برایش پیش ‍ آمد آن را ترک نماید.
۲- ابو هریره گوید:
رسول خدا (ص) فرمود: زبونترین مردم کسى است که از دعا کردن عاجز باشد، و بخیل ترین مردم کسى است که از سلام کردن بخل ورزد.
۳- عبد الرّحمن بن ابى لیلى گوید:
علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود:
پیامبر (ص) مرا فرا خواند و چشمم درد مى کرد، پس آب دهان در چشمم افکند و عمامه بر سرم بست و عرضکرد: (خداوندا گرما و سرما را از وى دور ساز)، و من از آن پس هرگز گرما و سرما را در خود احساس نکردم .
۴- حارث گوید:
علىّ بن ابى طالب (ع) فرمود: رسول خدا (ص) هر روز صبح نزد ما مى آمد و مى فرمود: نماز- خدا شما را رحمت کند- نماز!
(بدرستى که خداوند اراده کرده که فقط از شما خانواده هر گونه پلیدى را بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند). احزاب : ۳۳.
۵- ابو هیّاج عبد اللّه بن عامر گوید:
چون خبر شهادت حسین (ع) به مدینه رسید، اسماء دختر عقیل بن ابى طالب - رضى اللّه عنها- در میان گروهى از زنان خاندانش بیرون شد تا به آرامگاه رسول خدا (ص) رسید، پس خود را بقبر چسبانید و ناله برآورد، سپس برو به مهاجرین و انصار کرد و این اشعار را مى گفت :
(ترجمه ) (شما چه جواب دارید اگر پیامبر (ص) در روز قیامت به شما بگوید- و البتّه که گفتار راست شنیده خواهد شد-).
(شما دست از یارى عترت و خاندان من برداشتید یا اینکه غائب بودید؟
در حالى که حق نزد ولى أ مر محفوظ و فراهم بود).
(شما آنان را بدست ظالمان سپردید، پس امروز بنفع هیچ یک از شما نزد خداوند کسى که شفاعتش پذیرفته باشد وجود ندارد).
(چه شد که شما در صبح روز طفّ (روز عاشورا که در سرزمین طف یعنى کربلا واقع شد) آنان را بهنگامى که با انواع بلاهاى مرگبار رو برو شدند یارى
ننمودید و آن بلاها بهیچ وجه از آنان دفع و ردّ نشد؟!).
راوى گفت : ما تا آن زمان بقدر آن روز مرد و زن گریان ندیده بودیم .
۶- غیاث بن ابراهیم گوید:
امام صادق (ع) فرمود: یک روز صبح امّ سلمه - رحمها اللّه - گریه مى کرد، باو گفته شد: از چه مى گریى ؟ گفت : دیشب فرزندم حسین [ ع ] کشته شد، زیرا از زمانى که رسول خدا (ص) وفات یافته بود حضرتش را ندیده بودم جز دیشب که آن حضرت را بسیار لاغر و رنگ پریده و پژمرده و غمگین دیدم ، عرضکردم : اى رسول خدا چرا شما را رنگ پریده و غمگین مى بینم ؟ فرمود: دیشب یکسره مشغول کندن قبر براى حسین و یاران او [ علیهم السّلام ] بودم .
۷- محفوظ بن منذر گوید:
پیر مردى از بنى تمیم که در رابیه سکونت داشت بمن خبر داد که : از پدرم شنیدم که مى گفت : ما از شهادت حسین (ع)
خبر نداشتیم تا اینکه شب عاشورا فرا رسید، که من با یکى از مردان قبیله در رابیه نشسته بودیم و شنیدیم که هاتفى این اشعار را مى گفت (ترجمه ):
(بخدا سوگند من نزد شما نیامدم تا اینکه دیدم او (حسین (ع) گلو بریده و گونه بخاک سائیده در سرزمین طفّ بروى زمین افتاده بود).
(و در اطراف او جوانانى بخاک افتاده بودند که از گلوى همگى خون سرازیر بود و آنان همچون چراغهائى بودند که نور آنها بر سیاهى شب برترى داشت ).
(و البتّه من شتر بلند پاى خود را بسرعت راندم تا شاید ب آنان برسم پیش از آنکه با حوریان بهشتى هم آغوش شوند).
(ولى قدر خداوندى که آن را بانجام رساند مرا مانع شد، و البتّه این امر مقدّرى بود که خداوند آن را بانجام شوند).
(ولى قدر خداوندى که آن را بانجام رساند مرا مانع شد، و البتّه این امر مقدّرى بود که خداوند آن را بانجام برد). (حسین (ع) چراغ پرفروغى بود که از او کسب نور مى شد، و خداوند مى داند که من سخن دروغ و بى پایه نمى گویم ).
(خداوند درود فرستد بر جسمى که قبر حسین (ع) آن را در آغوش گرفته ، همان جسمى که ملازم و هم پیمان نیکى ها بود و حال به قبر سپرده شده است ).
(او در حال در غرفه هاى بهشتى در مجاورت رسول خدا (ص) و حضرت وصى (على بن ابى طالب ) (ع) و جعفر طیّار شاد و مسرور بسر مى برد).
باو گفتیم : تو که هستى - خدایت رحمت کناد-؟ گفت : من و پدرم از جن هاى نصیبین هستیم ، خواستیم که با جان خود، حسین (ع) را یارى دهیم ، و چون از سفر حجّ باز گشتیم دیدیم حضرت بشهادت رسیده است .
۸- حذلم بن ستیر گوید:
در سال ۶۱ هجرى بکوفه وارد شدم و این مصادف بود با زمانى که علىّ بن الحسین (امام سجّاد) علیه السّلام با زنان خانواده از (سفر جانسوز) کربلا بازمى گشتند و مأ موران (یزیدى ) دور آنان حلقه زده ، مردم براى تماشاى آنان از خانه ها بیرون ریخته بودند. چون اهل بیت را سواره بر شتران بى جهاز پیش آوردند زنان کوفه شروع بگریه و زارى نمودند، پس از علىّ بن الحسین علیهما السّلام - در حالى که بیمارى وى را لاغر ساخته و بند و زنجیر در گردن مبارکش بود و دستهاى آن حضرت بگردن مبارکش بسته بود- شنیدم که با آوازى بس ضعیف مى فرمود: هان ، این زنان بر ما مى گریند! پس چه کسى (جز مردان ایشان ) افراد ما را بقتل رسانده است ؟ و زینب دخت گرامى علىّ (ع)- و براستى که هرگز زنى با شرم و آزرم سخنورتر از او ندیده بودم گوئى از زبان امیر المؤ منین (ع) سخن مى گفت - را دیدم که با دست بسوى مردم اشاره فرمود که ساکت شوید، در حال تمام نفسها خاموش و همه صداها فرو نشست سپس فرمود:
(سپاس از آن خدا است ، و درود بر پدرم رسول خدا. امّا بعد، اى کوفیان ، اى دغلبازان و اى خودداران از یارى ، اشکتان خشک ، و ناله و فریادتان خاموش مباد، داستان شما نیست جز بمانند (آن زنى که رشته خود را پس از محکم بافتن مى گشود، شما سوگندهاى خود را سبب مکر و خیانت میان خودتان قرار داده اید). هلا، آیا در میان شما جز مردمى چاپلوس و ننگ آور و کینه توز که در میدان نبرد بزدل ، و در برابر دشمنان زبون اند، و مردمى پیمان شکن و بیوفایند پیدا مى شود؟! راستى که چه پیشکش زشتى با دستهاى خود براى خویشتن پیش فرستاده اید که آن خشم خدا بر شماست ، و در عذاب دوزخ جاویدان خواهید بود.
آیا مى گریید؟! آرى - بخدا سوگند- بسیار بگریید و کم بخندید، همانا که شما به ننگ و رسوائى آن دست یافتید، و هرگز نتوانید پلیدى آن را از خویش بزدائید. آیا زاده ختم رسولان ، و سرور جوانان بهشتى ، و پناه خوبانتان ، و پناهگاه گرفتاریتان ، و نشانه راهتان ، و راه پهناور دلیلتان را ترک یارى گفتید، و براى او بهم بافتید؟! هان چه بد بار سنگینى از گناه بر دوش ‍ کشیدید، پس هلاکت و سرنگونى بر شما، راستى که کوششها بنومیدى رسید، و دستها بخاک نشست (کنایه از آنکه به هیچ خیر و برکتى نرسید)، و سودا بزیان انجامید، و به خشمى از جانب خدا باز گشتید، و مهر خوارى و فقر و گرفتارى بر شما نهاده شد. واى بر شما آیا مى دانید چه جگرى از رسول خدا بریدید؟! و چه خونى از او ریختید؟! و چه عضو مهم و محترمى را از آن حضرت برگرفتید؟! (راستى که کار زشت و ناپسندى مرتکب شدید که نزدیک است آسمانها از آن بشکافد و زمین دهان باز کند و کوهها پاره پاره بروى زمین ریزد). همانا این عمل را بگونه اى احمقانه و زشت بجاى آوردید که فضاى زمین و آسمان را از قبح آن پرساختید. آیا شگفت دارید از اینکه آسمان خون ببارد؟! البتّه که عذاب آخرت خوارکننده تر است ، پس ‍ این مهلت زودگذر حلم شما را نرباید (و در نتیجه بگناه ادامه دهید) که هیچ گاه خشم و غضب ، خدا را به شتاب نیندازد، و بیم از دست رفتن خونخواهى و انتقام بر او نرود، چنین نیست ، همانا پروردگار تو در کمینگاه است ). راوى گوید: سپس حضرت ساکت شد ، و دیدم که مردم همه متحیّر مانده ، انگشت تحیّر بدهان برده اند، و دیدم پیرمردى بقدرى گریست که ریش او از اشک چشمش تر شد و این شعر را گفت (ترجمه ):
(پیرانشان بهترین پیران اند، و نسل آنان بهنگام بر شمارى نسل و اولاد بگونه اى است که هرگز به پستى و خوارى نمى گراید).
۹- ابراهیم بن داحه گوید:
نخستین شعرى که در رثاء و نوحه گرى براى حسین بن على علیهما السّلام سروده شد گفتار عقبة بن عمرو سهمى از بنى سهم بن عوف بن غالب است که : (اگر بنا باشد که در زندگانى دنیا چشم روشن باشد ولى شما در دنیا در خوف و بیم بسر برید آن چشم هرگز روشن مباد).
(بر مزار حسین در کربلا گذر کردم ، و اشک فراوانى از دیده ام جارى گشت ).
(من پیوسته بر مصائب حسین مرثیه گویم و بر غمهاى او گریه کنم ، و چشم من به اشک و ناله ام کمک و یارى مى رساند).
(و پس از حسین (ع) بر گروهى مى گریم که قبر از اطراف گرد آنان را فرا گرفته است ).
(سلام بر اهل قبور در کربلا، و اندک سلام از جانب من حضور آنان نثار مى شود و ب آنان مى رسد).
سلام در ساعات شب و روز بر آنان ، سلامى که باد تند و غبارهاى برخاسته آن را برساند).
(و پیوسته بوى و نسیم مشک و عبیر قبور آنان بر میهمانان و زائرشان مى وزد).
۱۰- یحیى بن اکثم قاضى گوید:
مأ مون ، دعبل بن على خزاعى - رحمه اللّه - را نزد خود فرا خواند و او را امان داد. چون نزد مأ مون حاضر شد- و من نیز در برابر مأ مون نشسته بودم - باو گفت : آن قصیده بزرگ و طولانى خود را که سروده اى برایم بخوان . دعبل آن را انکار کرد و از وجود چنان قصیده اى اظهار بى خبرى نمود. مأ مون گفت : من تو را در مورد آن در امان مى دارم همان گونه که بخودت نیز امان دادم . پس دعبل این اشعار را خواند (ترجمه ):
(همسرم از آنگاه که کناره گیرى مرا از خودش دیده متأ سف و اندوهگین شده ، و این خرد و بردبارى را در من گناهى نابخشودنى قلمداد نموده است ).
(وى پس از آنکه مویش سپید گشته هنوز آرزوى سرگرمى و بازیچه هاى جوانى در سر دارد، و حال آنکه در میدان مسابقه پیرى در میان همسالان خود گام نهاده است ).
(همسرم ! سپیدى موى سرم رستاخیز را بیاد من آورده و از سرنوشتى که قلم تقدیر الهى برایم مقرّر ساخته خرسندم نموده است ).
(اگر بنا باشد بدنیا و زیور آن دل بندم و بمانم ، نتیجه اى جز گریه و زارى بر کسانى که تک تک از دستم مى روند عاید من نخواهد شد).
(روزگار، پیوستگى خاندانم را از هم گسیخت چونان که ضربه سنگى بزرگ ، اجزاء کاسه سفالین را از هم بپاشد و هر تکّه از آن را بسوئى افکند.
(این چنین با ما خاندان رفتار کرد) (پاره اى از آنان بجا مانده ، و پاره اى دیگر را آواگر مرگ ندا در داده ، و بازماندگان نیز از پى آنان روان مى شوند).
(مى ترسم آن کس که بازمانده نیز راه جدائى پیش گیرد، و باز گشت آن کس ‍ را که روى برتافته و در گذشته است دیگر نمى توان چشم داشت ).
(بگونه اى من از اهل و اولادم گزارش مى دهم همانند شخص خوابى که خوابى بیند و داستان خواب خویش را پس از مدّتى بازگو مى کند).
(اگر چشمانم براى آنان که از خاندان رسول خدا (ص) درگذشته اند بگریه سرگرم نبود (و فراغت مى داشت ) هرگز قرار و آرام نمى گرفتم (و بر مصیبت آنان سرشک مى باریدم )).
(و دوستى در میان دوستان تو سرگرم است باینکه شب را تا صبح با اندوه بر یک یک شما که از دست رفته اند بسر برد) .
(چه دستهاى قلم شده اى که در سرزمین طفّ (کربلا) از پیکرها جدا افتاده ، و چه گونه هاى برافروخته اى که بر خاک تیره سائیده گشته است ).
(شبانگاه بدان هنگام که کاروانیان ، بر مزار حسین گذر مى کنند زمزمه کنان گویند که این بخاک و خون طپیده سرور آدمیان است ).
(اى امّت زشت کردار! شما احمد (ص) را که بدستور کتاب و آیتها آن همه صبر و پایدارى در برابر مشکلات نمود پاداش خیر ندادید).
(پس از او شما در میان اولادش چنان جانشینى کردید، که گرگ در نجات ذى بقر کرد).
یحیى گوید: در اینجا مأ مون مرا بدنبال کارى فرستاد، من آن را بانجام رسانده و باز گشتم ، و دعبل باین فراز از قصیده رسیده بود:
(هیچ یک از طایفه ها و قبیله هائى که ما مى شناسیم از ذى یمان و بکر و مضر باقى نماند جز اینکه همگى در ریختن خون این عزیزان شرکت جستند چنان که سرپرستان تقسیم گوشت حیوانى که بر سر آن قمار باخته اند بر سر آن گرد مى آیند). (کارشان کشتن و باسارت بردن و ایجاد وحشت و تاراج کردن بود، همان کارى که جنگاوران در سرزمین روم و خزر مى کردند).
(من بنى امیّه را در کشتن اهل بیت (تا حدودى ) معذور مى دانم ، (زیرا بنى هاشم نیز عده اى از آنان را در راه اسلام کشته اند) ولى براى بنى عبّاس جاى هیچ گونه عذرى نمى بینم (زیرا که دست بنى هاشم بخون احدى از آنان آلوده نگشته بود)).
( (اى بنى هاشم ) همان قومى که شما نخستین کسان ایشان را بحکم اسلام کشتید، چون به حکومت رسیدند شما را بحکم کفر مجازات و کیفر نمودند).
(آنان همان فرزندان حرب و مروان و خاندان آنان و اولاد معیط هستند که سر رشته داران حقد و کینه توزى اند).
(هان ! در سرزمین طوس بر مزار آن امام پاک بایست ، اگر در مورد نیازمندى خود درمانده گشته و انتظار رهائى مى برى ).
(دریغا! که هر مردى در گرو اعمال خود است ، حال هر چه را خواهى انجام ده یا کوتاه بیا). (یا دست بردار) .
یحیى گفت : در اینجا مأ مون عمامه خود را بر زمین زد و گفت : اى دعبل - بخدا سوگند- راست گفتى .
۱۱- ابو سعید خدرى از پدرش روایت کند که گفت :
از پیامبر (ص) شنیدم که بر بالاى منبر مى فرمود: چه نظرى دارند گروهى که مى گویند:
خویشاوندى رسول خدا در روز قیامت سودى نمى بخشد؟ آرى ، بخدا سوگند خویشاوندى من در دنیا و آخرت بریده نخواهد شد. اى مردم ، در قیامت من از همه شما پیشتر بر سر حوض کوثر وارد مى شوم ، سپس وقتى شما وارد مى شوید مردى گوید: اى رسول خدا، من فلانى پسر فلانى هستم . و من گویم : نسب تو را مى شناسم و لیکن شما پس از من راه چپ پیش ‍ گرفتید و بر اعقاب جاهلى خود باز پس گشتید.
۱۲- ابو بصیر از امام باقر از پدرانش علیهم السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) فرمود:
اى على حال تو چگونه است آنگاه که صراط بر روى دوزخ کشیده شود، و تو بر لب پرتگاه دوزخ ایستاده باشى ، و بمردم گفته شود: عبور کنید، و تو به دوزخ گوئى : این شخص از آن من ، و این شخص از آن تو؟ على (ع) عرضکرد: اى رسول خدا اینان (که من براى خود بر مى گیرم ) کیانند؟ فرمود:
آنان شیعیان تواند، و هر کجا که باشى با تو خواهند بود.
۱۳- عبد العظیم بن عبد اللّه حسنى - رحمه اللّه - گوید:
از امام جواد (ع) شنیدم که مى فرمود: دیدار برادران (دینى ) موجب حفظ و نگهدارى و رشد و نموّ خرد است هر چند که بسیار اندک باشد.
مجلس سى و نهم شنبه ۱۳ رمضان المبارک ۴۱۱
۱- حفص بن غیاث قاضى گوید:
از امام صادق (ع) شنیدم که مى فرمود: هر گاه یکى از شما خواست که از خداوند چیزى درخواست نکند مگر اینکه باو ببخشاید، باید از تمام مردم نومید گشته ، و جز بدرگاه خدا- عزّ و جلّ- امید نداشته باشد، پس هر گاه که خداوند چنین حالتى را در بنده مشاهده کرد، آن بنده چیزى درخواست نمى کند مگر اینکه باو عطا مى فرماید. آگاه باشید، پس خود بحساب خویشتن برسید پیش از آنکه مورد حسابرسى قرار گیرید، که بازداشتگاهها و مواقف قیامت (جهت حسابرسى اعمال ) پنجاه جا است که هر موقفى و بازداشتگاهى هزار سال است . سپس حضرت این آیه را خواند: (در روزى که مقدار آن پنجاه هزار سال است ) .
۲- عکرمه گوید:
از عبد اللّه بن عبّاس شنیدم که بفرزندش علىّ بن عبد اللّه مى گفت : گنجى که تو براى خودت ذخیره مى کنى باید علم و دانش باشد، و نسبت ب آن باید از گنج طلاى سرخ دلسوزتر باشى ، پس من سخنى بتو مى سپارم که اگر حفظش کنى بدان وسیله امر دنیا و آخرت را برایت گرد آورده ام . از آنان مباش که بدون هیچ عمل خیرى چشم داشت ب آخرت دارند، و بخاطر آرزوهاى دراز توبه را به تأ خیر مى اندازد، در دنیا مانند پارسایان سخن گوید، ولى پیوسته راه علاقة مندان ب آن را پوید، اگر دنیا را به وى دهند سیر نمى شود، و چون از چیزى بازش بدارند قناعت نمى کند، از سپاسگزارى آنچه به او داده شده فرو مى ماند، و باز باقیمانده آن را طلب مى کند. و ب آنچه خود نمى کند فرمان مى دهد، نیکان را دوست دارد ولى بسان آنان عمل نمى کند، و نادانان را دشمن مى دارد و خود یکى از آنانست مى گوید: تا چند عمل کنم و به رنج بیفتم ، آیا وقت آن نرسیده که بنشینم و آرزو کنم ؟ و وى آرزوى آمرزش دارد و حال آنکه در معصیت کوشاست ، ب آن اندازه که یک شخص بخواهد یاد آور شود (و اندرز گیرد) عمر نموده اند، در باره عمر از دست رفته گوید: اگر کردار نیک کرده و خود را بزحمت انداخته بودم ذخیره اى برایم مى بود، و حال آنکه در باقى عمر خود بدون پروا نافرمانى پروردگار خود- عزّ اسمه - مى کند. اگر بیمارى شود بر کوتاهى اعمال خود پشیمان مى شود، و چون بهبودى یابد خود را (از عذاب پروردگار) در امان دانسته و مغرور شده و عمل نیک را به تأ خیر مى اندازد، و ایشان تا تندرست اند، در عجب و خود بینى غرق اند، و چون گرفتار آیند نومید مى گردند. چون بسوى نعمت میل کنند طغیان و زیاده روى مى کنند، و چون نعمت بدستشان رسد خود را هلاک مى سازند. در پى آنچه که یقین ندارند بدان مى رسند (خوشیهاى روزگار) مى روند، و در راه آنچه که یقین دارند (نعمتهاى اخروى ) قدم نمى گذارند. ب آن مقدار از روزى که برایشان تضمینى شده اطمینان ندارند، و ب آنچه که قسمت آنان گشته قانع نمى گردند. پیش از آنکه بزحمت بیفتند میلى بکار نیک پیدا نکنند، و براى دستیابى ب آنچه میل دارند خود را بزحمت نیندازند. اگر توانگر شوند مستى کنند، و چون تهیدست گردند نومید مى شوند، و پیوسته فزونى مى طلبند هر چند سپاس آنچه را که دارند بجاى نمى آورند، [ براى مردم نسبت ب آنچه که فایده اى برایشان ندارد خود را بزحمت مى افکنند ] و آنچه را که ناخوشایند است (یا آنچه را که بیشتر حق خود ایشانست ) در باره خود ضایع و تباه مى سازند. بجهت زشتیهاى گذشته مرگ را ناخوش ‍ مى دارند، و با این حال در حیات خود دست از زشتى بر ندارند. چون شهوتى رو نماید بگناه آلوده مى شوند سپس خواستار توبه مى گردند، و چون کار آخرتى پیش آید آن را از خود دور مى سازند. در آنچه که از خدا مى خواهند مبالغه مى نمایند، ولى در طاعت و پرستش کوتاه مى آیند.
ب آسایش خویش مى نازند، و در کردار خویش کم و کاست مى گذارند. در
طلب دنیا چندان کوشند که به رنج و بیمارى مى افتند، و چون بهوش آیند و جان سالم بدار برند دو باره بگناه افتاده و دست برندارند . از مرگ مى هراسند ولى از آنکه مبادا کار خیرى از دستشان برود باک ندارند. بر مردم از کوچکترین گناهى که از آنان سر مى زند مى ترسند، ولى بدون هیچ عملى بخود امیدوارند، و پیوسته مردم را سرزنش مى کنند لیکن با نفس خود بمداهنه و سازشکارى عمل مى کنند. تا آن زمان که خرسندند امانت دارند، و چون خشمگین مى شوند خیانت مى ورزند. چون تندرست مى گردند گمان مى کنند که توبه کرده اند (و به گناه آلوده مى شوند)، و چون گرفتار مى گردند، تندرستى مى طلبند و بازمى گردند. نه شبى بعبادت مى خیزند، و نه روزى را به روزه سپرى مى سازند، صبح که مى شود بفکر چاشت اند و شب که مى شود در نیّت شام ، و حال آنکه روزه دار هم نبوده اند. بالا دستانشان از شرّ آنان در امان نیستند. چون زیر دستانشان - با اینکه بخدا پناه مى برند- از شر آنان در امان نیستند. چون (بچیزى یا کسى ) دشمنى مى ورزند خود را بهلاکت مى اندازند، و چون چیزى را دوست مى دارند قدرى کوتاه نمى آیند. از اندکى نعمت خداوندى بخشم مى آیند، و با فراوانى نعمت خدا به معصیت مى افتند، و فرمانشان پیوسته برده مى شود ولى خود (فرمان خدا نمى برند و) به معصیت مى پردازند، و باید از خداوند یارى جست .
۳- ربیعه سعدى گوید:
نزد حذیفة بن الیمان - رحمه اللّه - رفتم و گفتم : مرا ب آنچه که از رسول خدا (ص) شنیده یا دیده اى خبر ده تا بدان عمل نمایم . بمن گفت : تو را به قرآن سفارش باد. گفتم : من خود قرآن خوانده ام ، و همانا نزد تو آمده ام که مرا از آنچه که ندیده و نشنیده ام باخبر سازى . [ خداوندا تو را بر حذیفه گواه مى گیرم که نزد او آمدم تا مرا خبر دهد از آنچه که ] از رسول خدا (ص) ندیده و نشنیده ام ، و او مرا از آن محروم ساخت و از من پوشیده داشت .
حذیفه گفت : اى مرد در سختگیرى به حدّ اعلى رسیدى ! سپس گفت :
این را بگیر که نمونه اى است از خروار، و جنگى براى همه کار توست . همانا نشانه بهشت در این امّت ، پیامبر خدا (ص) است ، وى غذا مى خورد و در بازارها راه مى رفت . باو گفتم : (باز هم نشد) نشانه بهشت [ در این امّت ] را برایم روشن ساز تا بدنبال آن روم ، و نشانه دوزخ را برایم روشن نما تا از آن بپرهیزم . پس بمن گفت : ب آن کس که جانم بدست اوست سوگند که نشانه بهشت و رهنمایان بسوى آن تا روز قیامت و پیشوایان حق همانا آل محمّد علیهم السلام هستند، و همانا نشانه دوزخ و پیشوایان کفر و فراخوانندگان بسوى آتش تا روز قیامت کسانى دیگر غیر ایشان مى باشند.
۴- حنش بن معتمر گوید:
بر امیر مؤمنان علىّ بن ابى طالب (ع) وارد شدم ، عرضکردم : سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد اى امیر مؤمنان ، چگونه شب کردى ؟ فرمود: شب کردم در حالى که دوستدار دوستان ، و دشمن دشمنان خودمان هستم ، و دوست ما در حالى شب مى کند که نسبت برحمتى از جانب خدا که در انتظار آنست شادمانست ، و آن را آرزو مى کند، و دشمن ما شب مى کند در حالى که بناى کار خود را بر لب پرتگاه دوزخ قرار داده (یا لباس ‍ خود را بر لب پرتگاه دوزخ مى کشد) و آن لبه سست ، او را در آتش دوزخ مى افکند. و درهاى بهشت براى اهل آن گشوده شده است ، پس رحمت اهل رحمت گوارایشان باد، و هلاکت و آتش براى اهل دوزخ ارزانى باد.
اى حنش ، هر کس شاد مى شود از اینکه بداند آیا دوست ماست یا دشمن ما، باید دل خود را بیازماید، پس اگر دوست ما را دوست مى دارد دشمن ما نیست ، و اگر دوست ما را دشمن مى دارد دوست ما نیست . همانا خداوند از دوست ما پیمان دوستى ما را گرفته ، و در لوح محفوظ نام دشمن ما را ثبت نموده است . ما برگزیدگان خداییم ، و آن دسته از ما که پیشتر به حوض ‍ کوثر رسند بر انبیاء نیز پیشى گیرند.
۵- منهال بن عمرو گوید:
مردى از بنى تمیم برایم باز گفت : ما در ذى قار (که جنگ جمل در آنجا واقع شد) در رکاب امیر المؤمنین بودیم و گمان داشتیم که امروز از روى زمین برچیده و ربوده مى گردیم (یعنى دشمنان بر ما پیروز مى شوند و ما را مى بلعند)، و از آن حضرت شنیدم که مى فرمود: بخدا سوگند بر این فرقه پیروز مى شویم ، و این دو مرد- یعنى طلحه و زبیر- را مى کشیم ، و سپاه آن دو را ریشه کن مى سازیم .
من نزد عبد اللّه بن عبّاس رفتم و گفتم : به پسر عمویت و این گفتارش ‍ نمى نگرى ؟ گفت : شتاب مکن ببینیم چه مى شود؟ پس چون کار بصریان رسید ب آنجا که رسید نزد ابن عبّاس رفته و گفتم : نمى بینم پسر عموى تو را جز آنکه در سخنش راست گفت . ابن عبّاس گفت : اى واى ! ما با یاران محمّد (ص) چنین
مى گفتیم که آن حضرت هشتاد عهد و سفارش بدو نموده که یکى از آنها را بکسى جز او نفرموده است ، و شاید این مطلب از آن جمله عهود باشد.
۶- ابو عبد اللّه برقى گوید:
شخصى که از حنان بن سدیر شنیده بود برایم باز گفت که او مى گفت : رسول خدا (ص) را در خواب دیدم و طبقى که با حوله اى سر آن پوشیده شده بود در جلو حضرت قرار داشت ، نزدیک رفتم و سلام کردم ، حضرت جواب سلام فرمود: سپس حوله را از روى طبق کنار زد دیدم طبق خرما است ، و حضرت شروع کرد از آن میل کردن . نزدیک رفتم و عرضکردم : اى رسول خدا یک دانه خرما بمن بدهید، یک دانه بمن داد و آن را خوردم دوباره عرضکردم : اى رسول خدا یک دانه دیگر بدهید. حضرت دادند و من خوردم ، و همین طور هر کدام را که مى خوردم یکى دیگر مى طلبیدم تا اینکه هشت دانه بمن عطا فرمود، همه را خوردم و یکى دیگر طلبیدم ، حضرت فرمود: تو را بس است .
پس بیدار شدم ، چون صبح شد خدمت امام صادق (ع) رفتم و طبقى که با یک حوله سر پوشیده بود در جلو حضرت قرار داشت ، گویا همان طبقى بود که در خواب جلو پیامبر (ص) دیده بودم . بر حضرت سلام کردم و جواب فرمود، سپس حوله را از روى طبق کنار زد و خرما نمایان شد و حضرت شروع کرد از آن میل کردن . من از این مطلب تعجّب نمودم و عرضکردم : فدایت شوم یک دانه خرما بمن بدهید. حضرت دادند و من خوردم ، سپس دانه دیگرى طلبیدم ، پس دادند و من خوردم ، و باز دانه دیگرى طلبیدم تا هشت دانه خرما میل کردم ، سپس یک دانه دیگر خواستم ، بمن فرمود: اگر جدّم رسول خدا (ص) بتو بیشتر داده بود من نیز زیادتر مى دادم . پس من خواب خود را براى ایشان بازگو نمودم ، حضرت مثل کسى که داستان خواب را مى دانست لبخندى زدند.
۷- عبد اللّه بن محمّد بن عبید اللّه بن یاسین گوید:
در سامرّاء از امام دهم (ع) شنیدم که از پدران بزرگوارش علیهم السّلام روایت مى فرمود که : امیر المؤمنین (ع) فرموده اند: دانش میراثى است گرانمایه ، و آداب جامه هائى است زیبا، و اندیشه آئینه اى صاف ، و عبرت گیرى بیم دهنده اى خیر خواه است ، و همین مطلب از لحاظ رعایت ادب براى تو بس که آنچه را که از دیگران نمى پسندى رها سازى .
مجلس چهلم چهارشنبه ۲۴ رمضان المبارک ۴۱۱
۱- ابو حمزه ثمالى گوید:
امام سجّاد (ع) مى فرمود: پسر آدم ! تو پیوسته در خیر و خوبى هستى تا آنگاه که پند دهنده اى از درون خویش داشته باشى ، و محاسبه اعمال خودت از جمله کارهاى مهمّ تو باشد، و تا آنگاه که بیم از خدا لباس زیر، و اندوه لباس روى تو باشد (در باطن از خدا بترسى و آثار حزن و اندوه از چهره ات نمایان باشد). پسر آدم ! تو مى میرى و سپس برانگیخته مى گردى و در پیشگاه خدا- عزّ و جلّ- بازداشته مى شوى و مورد سؤ ال قرار خواهى گرفت ، و پس جوابى آماده ساز.
۲- ابو درداء گوید:
مردى در حضور رسول خدا (ص) به مرد دیگرى دشنام داد، و مردى از میان آن قوم پاسخ او را داد. پس رسول خدا (ص) فرمود:
هر کس از آبروى برادر خود دفاع کند این عمل حجابى براى او از آتش ‍ دوزخ خواهد بود.
۳- ابان بن تغلب گوید:
امام صادق (ع) فرمود: نفس شخص اندوهگین بخاطر ستمى که بر ما رفته بمنزله تسبیح (سبحان اللّه گفتن ) است ، و اندوه او بخاطر ما عبادت است ، و پرده پوشى اسرار ما جهاد در راه خداست . سپس فرمود:
زیبنده است که این حدیث با طلا نوشته شود.
۴- عبد الرّزاق بن قیس رحبى گوید:
با علىّ بن ابى طالب (ع) جلو درب دار الامارة نشسته بودیم تا اینکه نور آفتاب حضرت را وادار ساخت تا کنار دیوار (زیر سایه ) بنشیند، همین که حضرت برخاست تا داخل قصر شود مردى از همدان دامن حضرت را گرفت و گفت : اى امیر مؤمنان یک حدیث جامعى برایم بازگو تا خداوند بدان وسیله سودى بمن رساند. فرمود: مگر این سود در بسیارى از احادیث نهفته نیست ؟ عرض کرد: چرا، و لیکن حدیث جامعى برایم بازگو [ تا خداوند بدان
سودى بمن رساند .] فرمود: دوستم رسول خدا (ص) برایم باز گفت : (که من و شیعیانم که چهره آنان از سپیدى مى درخشد سیراب سیراب بر سر حوض کوثر وارد مى شویم ، و دشمنان ما با روئى سیاه عطاشان و لب تشنه وارد مى گردند) این را بگیر که نمونه اى از خروار است ، تو با آن کسى هستى که دوستش دارى ، و براى توست آنچه بدست آورده اى ، مرا رها کن اى برادر همدانى . سپس داخل دار الا مارة شد.
۵- حارث بن حصیره گوید:
گروهى از یاران امیر المؤمنین (ع) برایم گفتند که روزى آن حضرت فرمود: قبیله غنى و باهله - و چند قبیله دیگرى را که نامشان برد- نزد من فراخوانید تا سهمیّه خود را بگیرند، سوگند ب آن کسى که دانه را شکافت و جانداران را آفرید آنان هیچ بهره اى از اسلام ندارند، و من در جایگاه خودم سر حوض ‍ کوثر و مقام محمود (مقام شفاعت ) گواهى مى دهم که اینان دشمنانى بودند در دنیا و آخرت ، و چنان قبیله غنى را کیفر دهم که قبیله باهله (از ترس ) خود را خراب کند، و اگر حکومتم پا بگیرد همانا قبائلى را به
قبائل دیگر، و قبائل دیگرى را به قبائل دیگرى بر هم زنم ، و خون شصت قبیله را هدر دهم که هیچ بهره اى از اسلام ندارند .
۶- ربیع بن منذر از پدرش روایت کند که امام حسین (ع) فرمود:
بنده اى نیست که در راه ما دو چشمش سرشک بارد، یا قطره اى اشک از دو دیده اش فرو ریزد جز اینکه خداوند بدان سبب یک حقب (هشتاد سال ) او را در بهشت جاى دهد. احمد بن یحیى اودى (راوى خبر) گوید: من امام حسین (ع) را در خواب دیدم و عرض کردم : مخوّل بن ابراهیم از ربیع بن منذر از پدرش برایم باز گفت که شما فرموده اید: بنده اى نیست که دو چشمش در باره ما اشک بریزد، یا دو دیده اش در راه ما بگرید جز اینکه خداوند بدان سبب یک حقب او را در بهشت جاى دهد. احمد بن یحیى اودى (راوى خبر) گوید: من امام حسین (ع) را در خواب دیدم و عرض ‍ کردم : مخوّل بن ابراهیم از ربیع بن منذر از پدرش برایم باز گفت که شما فرموده اید: بنده اى نیست که دو چشمش در باره ما اشک بریزد، یا دو دیده اش در راه ما بگرید جز اینکه خداوند بدان سبب یک حقب او را در بهشت جاى دهد، حضرت فرمود: آرى (من گفته ام )، عرضکردم : در این صورت سند حدیث میان من و شما ساقط گشت (و من دیگر بدون واسطه این حدیث را از شما روایت مى کنم ).
۷- ابن عبّاس گوید:
چون وفد ایاد (جمعیّتى از قبیله ایاد براى اسلام آوردن ) حضور پیامبر (ص) آمدند، حضرت ب آنان فرمود: قسّ بن ساعده (یکى از حکیمان مشهور و از جمله کسانى است که عمر دراز داشته اند) چه مى کند؟
گفتند: یا رسول اللّه وى در گذشته است ، رسول خدا (ص) فرمود: خدا قسّ بن ساعده را رحمت کند گویا همین حال دارم باو مى نگرم که در بازار عکاظ بر شترى اورق (شترى که رنگ سفید آن به سیاهى مى زند و گوشت آن بسیار خوش خوراک است ) سوار است و سخنى شیرین بزبان مى راند که الان آن را در خاطر ندارم . مردى از میان آن قوم برخاست و عرض کرد: یا رسول اللّه من آن را از حفظ دارم ، در بازار عکاظ از او شنیدم که مى گفت :
(اى مردم بشنوید و فرا گیرید و حفظ کنید: هر کس زندگى کند مى میرد، و هر کس که بمیرد از دست مى رود، و هر چه آمدنى است خواهد آمد. شبى تاریک و آسمانى داراى برج و باروها، و دریاهائى پر موج ، و ستارگانى پر فروغ ، و باران و گیاه ، و پدران و مادران ، و رونده و آینده ، و نور و تاریکى ، و نیکى و گناهان ، و لباس و زیور و مرکب ، و خوراکى و نوشیدنى (این نظام هستى خود نشانه اى است بر اینکه ) در آسمان (پشت این پرده ) خبرى است ، و نیز در زمین عبرتها و پندهائى است (از احوال گذشتگان ). چرا مردم را مى بینم که مى روند و بر نمى گردند؟ آیا بماندن در آنجا راضى شده اند بنا بر این مانده اند، یا رها شده اند و بخواب رفته اند؟ قسّ بن ساعده بخدا سوگند یاد مى کند سوگندى نیک و درست که گناهى در آن نیست که بر روى زمین نزد خداوند دینى محبوبتر از دینى که زمان آن فرا رسیده و روزگارش بشما نزدیک گشته وجود ندارد، خوشا بحال کسى که صاحب آن را دریابد و از او پیروى نماید (یا با او بیعت کند)، و واى بر کسى که او را دریابد و از وى جدائى گزیند. سپس این اشعار را گفت (ترجمه ):
(در گذشتگان نخستین از قرون پیشین براى ما جاى عبرت است و بصیرت ) (چون دیدم که براى مرگ راههاى ورودى است و راه خروج ندارد).
(و دیدم قوم خود را از کوچک و بزرگ سوى آن مى روند).
و (آنکه در گذشته باز نگردد. و نیز از مردم و نسل گذشته کس نمانده ) (به یقین دانستم که ناچار من نیز به همان جائى مى روم که آن قوم رفتند). رسول خدا (ص) فرمود: خداوند قسّ بن ساعده را رحمت کند، من امیدوارم که او در روز قیامت بصورت امّت واحدى وارد شود. مردى از آن قوم عرض کرد: اى رسول خدا من از قسّ چیزى عجیبى دیدم ، فرمود چه دیدى ؟ گفت :
روزى بسیار بسیار گرم همین طور که در کوهى در ناحیه خودمان بنام سمعان بودم ، ناگاه قسّ بن ساعده را در سایه درختى که چشمه آبى هم آنجا بود دیدم و درندگانى چند دورش بودند و مى خواستند آب بخورند، و چون درنده اى در آنجا بر درنده اى دیگر مى غرّید (و مى خواست زودتر آب بخورد) قس با دست خود بدو میزد و میگفت صبر کن تا نخست آنکه پیش ‍ از تو آمده آب بخورد. پس چون او را بدین حالت دیدم که عدّه اى درنده اطراف او را گرفته اند مرا وحشت گرفت ، و هراسى شدید بر من وارد شد، وى بمن گفت : تو ناراحت مباش ، و نترس ان شاء اللّه . و ناگاه در آنجا دو قبرى دیدم که در وسط آن دو مسجدى بود، چون با او مأ نوس شدم گفتم : این دو قبر چیست ؟ گفت : قبر دو برادر من است که با من در اینجا عبادت خدا مى کردند، و چون مردند در اینجا دفنشان نمودم و میان این دو قبر را مسجدى براى خود قرار دادم و خدا را در آن عبادت مى کنم تا ب آن دو
ملحق گردم . سپس یاد آور روزگاران و کارهاى آن دو شد، و گریست ، آنگاه این شعر را گفت (ترجمه ):
(دوستانم ! از خواب برخیزید که دیر زمانى است خفته اید، مى پندارم که شما هنوز جبران کم خوابیها را نکرده اید).
(مگر نمى دانید که من در سمعان تنها مانده ام ، و جز شما دو نفر کسى از دوستانم برایم در اینجا نیست ؟).
(شبهائى دراز بر سر قبر شما مى مانم و هرگز نمى روم ، تا پرنده روح شما پاسخم گوید (و شما زنده شوید و جواب مرا دهید)).
(در طول زندگانى خود پیوسته بر شما مى گریم ، ولى با این همه ناله چه چیزى بر ناله کننده بر شما باز مى گردد؟).
(گویا شما دو نفر و مرگ نزدیکترین چیز بروح من در قبرم هستید، همان مرگى که دامنگیر شما نیز شد).
(و اگر مى شد که جانى سپر جانى دیگرى شود، من جان خود را مى دادم که فداى شما گردم ).
۸- علىّ بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر از پدرش از جدّش علیهم السّلام روایت کند که رسول خدا (ص) روزى بیارانش ‍ فرمود:
آگاه باشید که بیمارى امّتهاى پیش از شما بسوى شما روان است و آن حسد است ، و آن زداینده موى نیست بلکه زداینده دین است ، و تنها راه نجات این است که آدمى دست خود را باز دارد، و زبانش را در بند کند، و خرده گیر و عیبجوى برادر مؤمن خود نباشد.


ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.