تفاوت حقوقی زن و مرد ۱۳۹۴/۳/۱۶ - ۳۷ بازدید

احکام الهی نیز سه گونه اند: برخی احکام برای انسانند و کاری به جنسیّت ندارند؛ این قسم احکام هم برای مردان است هم برای زنان؛ امّا برخی احکام برای انسان نیست؛ بلکه برای مرد است، یا برای زن است؛

1004_0.jpgمقدّمه:
در کجای اسلام به مساوات زن و مرد اشاره شده است؟! یعنی خدا و پیغمبرش به اندازه ی یک کودک هم درک ندارند که بفهمند زن و مرد باهم تفاوت دارند؟!! کجای مرد و زن با هم برابر است؟ این دو موجود نه از حیث بدنی با هم برابرند نه از حیث روحی و روانی. این مطلب ساده ای است که هر کودکی هم آن را متوجّه می شود کجا رسد خدا و پیغمبرش. بلی زن و مرد در انسان بودن باهم فرقی ندارند؛ امّا انسان بودن ربطی به زن و مرد بودن ندارد. زن، مرد نیست؛ مرد هم زن نیست؛ ولی هر دو انسانند. امّا انسان، نه مرد است نه زن، بلکه انسان، انسان است.
احکام الهی نیز سه گونه اند: برخی احکام برای انسانند و کاری به جنسیّت ندارند؛ این قسم احکام هم برای مردان است هم برای زنان؛ امّا برخی احکام برای انسان نیست؛ بلکه برای مرد است، یا برای زن است؛ مثلاً بر مرد واجب است مسکن و خوراک و پوشاک همسر و فرزندانش را تأمین کند ولی بر زن چنین چیزی واجب نیست. از آن طرف، احکام حیض بر زن واجب است امّا بر مرد واجب نیست. چون این مسأله مربوط به زن بودن زن است نه مربوط به انسان بودنش. امّا قسم سوم از احکام الهی، نه کاری با انسان دارند نه کاری با مرد نه کاری با زن؛ بلکه احکام امّت هستند؛ یعنی احکام جامعه هستند؛ و افراد از آن جهت که موجود اجتماعی اند مکلّف به این احکامند. احکام ارث از این قبیل می باشند. چون بحث ارث، فقط بحث حقوق مالی یک شخص نیست، بلکه ارتباط مستقیم به اقتصاد جامعه دارد. لذا اسلام در این گونه احکام، نظرش به مرد و زن یا انسان نیست؛ بلکه نظرش به سیستم اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی کلّ جامعه است. برای همین هم ارث زن نصف ارث مرد تعیین شده است؛ که سرّ آن را در مباحث بعدی خواهیم گفت.

ــ تفاوتهای جسمانی و روانی بین زن و مرد
تفاوتها بسیارند و کتابها در این خصوص نوشته شده که می توانید مطالعه فرمایید. لذا ما به تفصیل وارد این مباحث نمی شویم و تنها به چند تفاوت عمده اشاراتی خواهیم داشت.
در این که ظاهر بدن زن با ظاهر بدن مرد تفاوت دارد، شکّی نیست. در بدن هر کدام اینها اعضایی است که در بدن دیگری نیست. نحوه ی عملکرد برخی عضوهای مشترک نیز در بدن این دو متفاوت می باشد. از حیث ساختار سلولی نیز بین زن و مرد تفاوتهایی وجود دارد. هورمونهای زنانه و مردانه نیز تفاوتهایی با هم دیگر دارند. ساختیار مغزی زنان و مردان نیز یکسان نیست. برای مثال، بین دو نیم کره ی مغز مردها ارتباط کمتری وجود دارد؛ لذا امور عقلی و علمی را با امور عاطفی و هنری کمتر در هم می آمیزند؛ در حالی که بین دو نیم کره ی مغز زنان ارتباط بیشتری موجود است؛ و این امر باعث می شود که آنها امور عاطفی و هنری را با امور عقلی و علمی بیشتر در هم آمیزند. البته این نقص برای زنها نیست؛ چون هر کدام این حالتها در جایی خوب و در جایی بد هستند. مثلاً برای تربیت کودک، مغز زنانه کارکرد بهتری دارد؛ امّا برای امور قضایی مغز مردانه خوب عمل می کند.
همچنین تحقیقات نشان داده که جزئی نگری در زنها قویتر است از کلّی نگری؛ در حالی که در مردها به عکس می باشد. لذا اگر بخواهیم از این حیث فرق زن و مرد را بیان کنیم، آن دو را تشبیه می کنیم به دو نفر خبرنگار. مرد مثل خبرنگاری است که بر بالای یک برج بلند قرار گرفته و از راهپیمایی روز قدس گزارش می دهد ولی زن مثل خبرنگاری است که بین مردم و در متن خیابان قرار گرفته و گزارش می دهد. یعنی مرد کلّیّات را خوب می بیند ولی زن جزئیّات را. همین تفاوت در نوع نگاه است که باعث می شود هر کدام از این صنف انسانی، نقشهای متفاوتی را در جهان ایفا کنند. تفاوت تکالیف شرعی بین این دو موجود نیز ریشه در تفاوتهای جسمی و روحی و روانی آن دو دارد.
بین زن و مرد، تفاوت عرفانی فلسفی نیز وجود دارد.
از نگاه عرفان و حکمت متعالیه، موجودات همگی مظاهر اسماء الهی اند. امّا ظهور برخی اسماء الهی در برخی موجودات قویتر می باشد. ظهور اسم الجمیل و الرؤف در زنها جلوه ی بیشتری دارد ؛ در حالی که ظهور اسم القویّ و الجلیل در مردها غلبه دارد. لذا مردها بیشتر نمودار کننده ی اسماء جلال خدا هستند و زنها نمودار کننده اسماء جمال خدا. و کمال عالی تر در آن است که کسی هر دوی اینها را داشته باشد. لذا صاحب این ، آن را می خواهد ؛ و صاحب آن ، این را. و این است که سبب ازدواج را فراهم می کند ؛ و الّا با صِرف نیاز جنسی دو طرفه فقط رابطه ی جنسی برقرار می شود نه زندگی زناشویی. اگر به صرف وجود نیاز جنسی خانوده پدید می آمد باید همه ی حیوانات خانواده می داشتند ؛ حال آنکه بسیاری از حیوانات فقط جفت گیری فصلی دارند ؛ و حتّی برخی حیوانات جفت گیری هم ندارند بلکه نرها رقابت بر سر ارتباط جنسی با همجنس دارند.
پس در اینکه بین بدن و روحیّات و استعدادهای زن و مرد تفاوتهایی وجود دارد ، شکّی نیست. امّا باید دانست که تفاوت غیر از تبعیض می باشد. تبعیض آنجاست که از دو نفر با دو استحقاق برابر ، یکی مقدّم داشته شود. امّا در هیچ جای قرآن کریم نداریم که مرد می تواند به فلان مقام معنوی برسد ولی زن نمی تواند. پس تبعیضی در کار نیست ، بلکه تفاوتهایی بین این دو صنف انسانی وجود دارد و این تفاوت است که موجب می شود تکلیف هر کدام متفاوت باشد . اموری مثل امامت یا نبوّت یا مرجع تقلید شدن و امثال آنها نیز تکالیف شرعی بر عهده ی برخی انسانها می باشند و مقام معنوی بالذّات نیستند. بلی تا کسی دارای ولایت نباشد نبی یا امام هم نمی شود ؛ و ولایت مقام معنوی است ؛ کما اینکه برای مرجع تقلید شدن ، شخص باید مجتهد و اعلم باشد. و شکّی نیست که زنان هم می توانند دارای مقام ولایت و اجتهاد شوند ؛ کما اینکه بوده اند چنین افرادی. امّا زنان حتّی اگر هم این مقامات حقیقی را داشته باشند ، مکلّف به نبوّت یا امامت یا مرجعیّت نمی شوند ؛ چون این گونه امور مربوط به اجتماع می شوند و شرائط جسمانی و روحیّه ی خاصّی را نیز طلب می کنند. زنان ذاتاً رئوف و منعطف هستند ، در حالیکه مردان از این خصلت به اندازه ی زنان بهره مند نیستند ؛ و مسئولیتهای اجتماعی روحیه ای نفوذ ناپذیر می طلبند. اگر خدا زنی را مثلا به نبوّت برگزیند و در او روحیه ای مردانه قرار دهد برای او نقص است چون خصوصیّات مردانه برای مردان کمال ولی برای زنان نقص است ؛ کما اینکه خصوصیات زنانه نیز برای مردان نقص است. همچنین اگر زنان به نبوّت مبعوث می شدند ، در این صورت یقیناً دشمنان چنین تبلیغ می کردند که ایمان آورندگان به آنها ، افراد شهوت پرستی هستند که به خاطر زن بودن نبی به او ایمان آورده اند. پس مقامی مثل ولایت که باطن نبوّت و امامت است اختصاص به مرد یا زن ندارد بلکه مقام و مرتبه ای روحی و وجودی است ؛ امّا نبوّت و امامت که مسئولیتی اجتماعی است ، به خاطر شرائط اجتماعی ، تنها اختصاص به مردان دارد. و این نقصی برای زنانی چون حضرت مریم یا حضرت فاطمه (س) یاحضرت زینب یا حضرت معصومه ـ سلام الله علیهنّ ـ نیست ؛ لذا اعتقاد شیعه بر این است که حضرت فاطمه (س) ، غیر از خاتم الانبیاء ، از همه ی انبیای گذشته افضل و اشرف است ؛ امّا باز نمی تواند نبی یا امام شود ؛ امّا نه به خاطر خودش بلکه به خاطر ویژگیهای امور اجتماعی.

ـ زن، عصمت، نبوّت و امامت
تعداد معصومین زن نیز زیاد بوده اند و حضرت فاطمه زهرا (س) تنها زن معصوم نیست ؛ بلکه آن بزرگوار ، برترین زن معصوم می باشد ؛ که وجود شریفش کفوّ امیر مومنان می باشد. حضرت مریم (س) و حضرت معصومه (س) نیز به یقین معصوم بوده اند. در مورد حضرت زینب (س) نیز امام سجّاد (ع) فرمودند: « انتِ عالمةٌ غیر معلّمة ـــ تو عالمی هستی که کسی تو را تعلیم نداده است.» ؛ یعنی تو علم خود را مستقیماً از عالم غیب می گیری. فاطمه بنت الحسین (ع) نیز چنان جلالتی داشت که آب وضویش را بر سنگ ریختند ، و سنگ سخت را تبدیل به خاک نرم نمود. بسیاری از مادران و دختران ائمه (ع) نیز چنین مقاماتی معنوی بالایی داشتند ؛ امّا باید دانست که در خلوت بودن آن بزرگواران ، باعث شده که این زنان برجسته کمتر شناخته شوند. طبق روایات ، صد و بیست و چهار هزار پیامبر مرد در جهان وجود داشته اند ؛ امّا از این تعداد ، تنها اسم چند نفرشان در تاریخ وجود دارد ؛ و حتّی در کتب دینی و روایی نیز اسم صد نفرشان را نمی توان یافت. پس وقتی تاریخ اینگونه نام انبیاء (ع) را پاک نموده است ، چگونه می توان انتظار داشت که نامی از زنان قدّیسه باقی مانده باشد؟!

ـ زن مظهر اسم الرّب
این که زنان استعدادهای متفاوتی از مردان دارند ، به معنی پایین بودن آنها نیست. بلکه به این معنی است که از او کار دیگری را خواسته اند. آیا ساختن هواپیما و مدیریّت کارخانه و ... ، افضل از تربیت کودک و مدیریّت خانه و زندگی است؟ برخی ها می گویند: بلی. اگر هم با زبان نگویند، با عمل می گویند. به اینها می گوییم: « ما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُون ـــ شما را چه مى شود؟! چگونه داورى مى کنید؟! » (القلم:۳۶). خدا هر کسی را برای کاری ساخته و راه تکامل او را هم در همان کارها گذاشته است. این کارها همه مربوط به دنیاست و آنچه از آن برای انسان می ماند ، حاصل اخروی آنهاست. اینکه زنان امروز ما خیال می کنند در خلقت آنها ظلمی رخ داده ، ناشی از نگاه دنیایی آنهاست. اینان خیال می کنند که خلق شده اند تا دکتر و مهندس و مخترع و ... شوند ؛ امّا خدا ما را خلق کرده تا بنده ی او شویم و به مقام عبودیّت برسیم. و این با دکتر و مهندس شدن نیست بلکه با خود شناسی و عمل به تکالیف شرعی است. با این است که هر شخصی ، استعدادهای الهی خود را یافته و آنها را شکوفا سازد. حضرت فاطمه (س) ، نه دکتر و مهندس بود و نه قاضی و امام و پیامبر ، امّا برتر از تمام انبیای سلف می باشد ؛ چون بنده تر از همه ی آنها بود. مشکل برخی زنان امروزی آن است که به جای توجّه به انسانیّت ، توجّه به نقش جنسیّت در صحنه ی اجتماعی دارند و خیال می کنند هر که نقش بیشتری در اجتماع داشته باشد ، به همان اندازه نیز موفّقتر است. حال آنکه موفّقیّت حقیقی در بندگی خداست نه در حضور اجتماعی.

ـ آیا مردان باهوشتر از زنانند؟
در مورد ضریب هوشی ، گفتنی است که هوش اقسامی دارد که در برخی اقسامش مردها برتری دارند؛ امّا در برخی امور زنان باهوشتر از مردان می باشند و چنین نیست که در هر امری مردان باهوشتر باشند. برای مثال زنان به جزئیّات امور توجّه بیشتری دارند و جزئیّات را بیشتر از مردان در ذهن خود نگه می دارند.

ـ نقش زن در تحوّلات عظیم
خداوند متعال هر گاه خواسته تحوّلی در عالم ایجاد کند ، ابتدا زنی نمونه را تربیت کرده و مردی از دامان او برآورده و با او جهان را متحوّل ساخته است. حضرت موسی را سه زن تربیت نمودند ؛ و مادر او چنان ایمانی داشت که با توکّل به خدا فرزند خود را به آب سپرد؛ و آسیه که موسی(ع) را از قتل نجات داد، از زنان برگزیده ی بهشت است. اسماعیل (ع) را حضرت هاجر تربیت نمود؛ زنی که خداوند متعال دویدن او بین صفا و مره را چنان بزرگ داشته که حاجیان را واجب نموده تا هر ساله کار او را تکرار کنند. اسحاق ، از مادری چون ساره تولّد یافت؛ کسی که یکی از زنان برگزیده ی بهشت می باشد. و حضرت عیسی را مادری بود که حضرت ذکریا در برابرش تواضع می نمود. و چون مریم تولّد یافت خداوند متعال به وجود او افتخار کرده. « إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ ما فی بَطْنی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ . فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثى وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثى وَ إِنِّی سَمَّیْتُها مَرْیَمَ وَ إِنِّی أُعیذُها بِکَ وَ ذُرِّیَّتَها مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیم ـــــــ (به یاد آورید) هنگامى را که همسرِ«عمران» گفت: خداوندا! آنچه را در رحم دارم، براى تو نذر کردم، که«محرَّر» (و آزاد، براى خدمت خانه ی تو) باشد. از من بپذیر، که تو شنوا و دانایى! پس زمانی که او را به دنیا آورد، (و او را دختر یافت،) گفت:خداوندا! من او را دختر آوردم ـ ولى خدا از آنچه او به دنیا آورده بود، آگاهتر بود ؛ و پسر، همانند دختر نیست. ـ من او را مریم نام گذاردم؛ و او و فرزندانش را از شیطان رانده شده، در پناه تو قرار مى دهم. » (آل عمران:۳۶)
خداوند متعال در این آیه به صراحت بیان داشت که دختر برتر از پسر است. همچنین با تولّد عیسی (ع) از مریم (س) خواست به بشریّت نشان دهد که مرد از زن تنها زاده می شود ولی زن از مرد تنها به وجود نمی آید. چرا که مردم آن عصر خیال می کردند زن در پیدایش فرزند نقش چندانی ندارد و تنها نطفه ی مرد است که تبدیل به فرزند می شود.
علّامه طباطبایی در تفسیر آیات فوق مطلبی شیرین دارند که من باب خِتامُه مِسک ، تقدیم حضور می کنیم.
« « وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ، وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثى » این دو جمله از همسر عمران نیست، بلکه کلام خداى تعالى است، که به عنوان جمله ی معترضه آورده شده و بعضى در این باره دو احتمال داده اند، یکى اینکه هر دو جمله کلام مادر مریم همسر عمران باشد، دوم اینکه جمله اولى کلام خدا و دومى کلام همسر عمران باشد، و هیچ یک درست نیست.
اما اولى درست نیست، زیرا پر واضح است که اگر کلام همسر عمران باشد باید آیه به این صورت باشد، که« خدا بهتر مى داند من چه چیز زائیده ام»، لیکن از آنجا که گفتیم جمله قبلى« رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثى » در مقام اظهار حسرت و اندوه بود، از ظاهر جمله:« وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ» استفاده مى شود که مى خواهد بفرماید ما مى دانیم که فرزند او دختر است، و لیکن با دختر کردن فرزند او خواستیم آرزوى او را به بهترین وجه برآوریم، و بطریقى برآوریم که او را خشنودتر سازد، و اگر او مى دانست که چرا فرزند در شکم او را دختر کردیم هرگز حسرت نمى خورد، و آن طور اندوهناک نمى شد، او نمى دانست که اگر فرزندش پسر مى شد، امیدش آن طور که باید محقق نمى شد، و ممکن نبود نتائجى که در دختر شدن فرزندش هست، در پسر شدن آن به دست آید، براى اینکه نهایت نتیجه اى که ممکن بود از پسر بودن فرزندش بدست آید این بود که فرزندى چون عیسى از او متولد شود، که پیامبرى باشد شفا دهنده کور مادر زاد، و بیمار برصى و زنده کننده مردگان، و لیکن در دختر بودن حملش نتیجه اى دیگر نیز عاید مى شود و آن این است که کلمة اللَّه تمام مى شود، و پسرى بدون پدر مى زاید، و در نتیجه هم خودش و هم فرزندش آیتى و معجزه اى براى اهل عالم مى شوند، پسرى مى زاید که در گهواره با مردم سخن مى گوید، روحى و کلمه اى از خدا مى شود، فرزندى که مثلش نزد خدا مثل آدم است، و از او و از مادرش آن دختر طاهره مبارکه آثار و برکات و آیات روشن دیگر بروزمى کند.
از اینجا روشن مى شود که جمله:« وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثى » نیز نمى تواند کلام همسر عمران باشد، بلکه آن نیز حکایت کلام خداى تعالى است، و اگر کلام همسر عمران بود جا داشت بفرماید:« و لیس الانثى کالذکر»، نه اینکه عکس آن را بفرماید، و این بسیار روشن است، براى اینکه وقتى انسان یک چیز ارجمند و یا مقامى بلند را آرزو دارد، ولى چیزى کمتر از آن یا مقامى پائین تر به او داده مى شود، از سر حسرت مى گوید: این آن نیست که من در طلبش بودم، و یا مى گوید آنچه به من دادند مثل آنچه من مى خواستم نبود، و نمى گوید آنچه من آرزو داشتم مثل اینکه به من دادند نیست، از همین جا روشن مى شود که« الف و لام» در دو کلمه« الذکر» و« الانثى» تنها الف و لام عهد است.
ولى بیشتر مفسرین جمله:« وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثى » را تتمه کلام همسر عمران گرفته، آن گاه در اینکه چرا نگفت:« و لیس الانثى کالذکر» و توجیه اینکه چرا گفت:« وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثى » خود را به زحمت انداختند، و زحمتشان به جایى نرسیده، اگر بخواهى مى توانى به کتب آنان مراجعه کنى. » (ترجمه المیزان، ج ۳، ص: ۲۶۹)
برای اگاهی بیشتر در این مورد به کتاب های ذیل مراجعه نمایید :
- نظام حقوق زن در اسلام ، شهید مطهری
- زن در آیینه جمال و جلال ، آیه الله جوادی آملی


ـ اقتصاد اسلامی بر مدار توحید در مالکیّت

ـ مال، مال خداست.
آیا آنکه مالی دارد، صاحب آن اموال است یا امانتدار آن؟ اگر صاحب مال است، هنگام مرگ، به هر که دلش بخواهد می دهد؛ و سهم الارث و احکام الارث معنی ندارد؛ این همان کاری است که در غرب رایج است. چرا که در جهان بینی آنها خدا کاره ای نیست؛ و مال حقیقتاً مِلک دارنده ی مال تلقّی می شوند. امّا اگر طبق براهین عقلی و نقل قرآن پذیرفتیم که « لِلَّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما فیهِن ــ برای خداست مالکیّت آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست»، آنگاه اذعان می کنیم که همه امانتدار اویند. لذا او به هر که بخواهد می دهد و به هر که نخواهد نمی دهد؛ و به هر که اراده کند کم می دهد و به هر که اراده کند، زیادتر می دهد. چرا که مالک در مِلک خویش مبسوط الید است؛ و هیچ کسی منطقاً حقّ ندارد به مالک فرمان دهد که چنین کن یا چنان نکن! و الّا او دیگر مالک مِلک خویش نخواهد بود. فرمود: « قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ ــ بگو: بارالها! مالک مالکیّتها تویى؛ به هر کس بخواهى، مالکیّت می دهی؛ و از هر کس بخواهى، مالکیّت را مى گیرى» (آل عمران:۲۶). و البته که خدای حکیم در دادن و گرفتن، به اقتضای اسماء خویش رفتار می کند. پس یقیناً حکمتی در نحوه ی دادن و گرفتهای او وجود دارد؛ چرا که «الحکیم» نیز از اسماء اوست.
پس:
اوّلاً مال، مال خداست، و صاحب ظاهری مال، در حقیقت امانتدار او می باشد. لذا منطقاً حقّ ندارد با خواست خود مال خدا را هنگام وفاتش به دیگری انتقال دهد. وقتی شخصی وفات کرد، مال امانی به صاحب حقیقی اش، که خدا باشد، باز می گردد؛ و آنگاه خدای تعالی خود تعیین می کند که مالش به چه نسبتی و بین چه اشخاصی تقسیم شود.
ثانیاً نه تنها مال مال خداست، که مالکیّت هم مال خداست. لذا اگر او اعطاء مالکیّت موقّت نکند، هیچ موجودی حقّ ندارد مالک چیزی باشد؛ و حقّ ندارد در چیزی تصرّف نماید. لذا روز قیامت، تمام کفّار به سبب لقمه لقمه ای که خورده اند باید جواب دهند. چون غیر مسلمان حقّ ندارد در نعمتی از نعمات الهی تصرّف نماید. چون او ایمان به خطاب « کُلُوا وَ اشْرَبُوا ــ بخورید و بیاشامید» ندارد؛ و از طرف خدا اذن استفاده از خوردنی ها و نوشیدنی ها را ندارد. بلکه حتّی حقّ راه رفتن روی زمین و استفاده از هوای آن را هم ندارد. چون صاحب زمین و هوا اذن استفاده به کفّار را نداده است. لذا هر تصرّفی که نعمات الهی بکنند، غصب اموال خدا تلقّی می شود. فرمود: « هُوَ الَّذی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فی مَناکِبِها وَ کُلُوا مِنْ رِزْقِهِ وَ إِلَیْهِ النُّشُورُ ــــ اوست کسى که زمین را براى شما رام کرد، بر شانه هاى آن راه بروید و از روزیهاى خداوند بخورید؛ و بازگشت و اجتماع همه به سوى اوست» (الملک:۱۵)
یعنی خیال نکنید اینها بی حساب و کتاب در اختیار شماست. وقتی در آخرت محشور شدید، باید جواب دهید که به اذن چه کسی روی زمین راه رفته اید و از نعمات آن خورده اید.
خدای تعالی فرموده است: « یا أَیُّهَا النَّاسُ کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلالاً طَیِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ ــــ اى مردم! از آنچه در زمین است، حلال و پاکیزه بخورید! و از گامهاى شیطان، پیروى نکنید! چه اینکه او، دشمن آشکار شماست!» (البقرة:۱۶۸)
خطاب به عموم مردم است؛ و اذن به نحو عمومی صادر شده است؛ امّا شامل حال منکرین قرآن نمی شود. چون اوّلاً آنها این اذن را قبول ندارند. ثانیاً قید حلالاً طیباً را مراعات نمی کنند. ثالثاً به اسم الله نمی خورند، بلکه خوردنشان به فرمان نفس و ابلیس است.
حاصل آنکه:
مال و مالکیّت مطقاً برای خداست؛ لذا آنکه مالی دارد، مال خدا را به اذن خدا مالک شده است؛ یعنی هم مالش مال خداست، هم مالکیّتش بر آن مال، مال خداست. پس آنگاه او بمیرد، مال و مالکیّت باز از آنِ خداست. لذا او وارث تمام موجودات عالم است. « وَ لِلَّهِ میراثُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبیرٌ ـــ و میراث آسمانها و زمین، از آنِ خداست؛ و خداوند، از آنچه انجام مى دهید، آگاه است.» (آل عمران:۱۸۰)
حال که شخص وفات نموده، و خدا مال را پس گرفته است، مال خود را آنچنان که حکمت بالغه اش اقتضاء می کند، نزد افرادی امانت می گذارد؛ و به آنها مالکیّتی موقّت نیز امانت می دهد تا با این دو امانت مورد امتحان قرار گیرند.
لذا منطقاً نه زن و نه مرد، حقّی در ما ترک والدین خود ندارند تا بگویند: چرا به من کم رسید و به تو زیاد. به هر کس هر چه و به هر مقدار رسیده، حقّش نیست بلکه احسانی است از طرف خدا، و البته برای امتحان است. چون وقتی خدا مال و مالکیّتی را می دهد، به تناسب آن تکلیف هم می کند. به آنکه زیاد می دهد، تکلیف زیادتر می خواهد و به آنکه کم می دهد، تکلیف کمتر می خواهد. « ... لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها ... ــ خدا تکلیف نمی کند کسی را مگر به تناسب آنچه به او داده است.» (الطلاق:۷)
اگر کسی بگوید: چرا به زن نصف مرد داده اند؟ و مقصودش این باشد که خدا بی عدالتی نموده است، سخت مشرک است. چون توهّم نموده که اوّلاً جز خدا مالکی هم هست؛ که این شرک در مالکیّت است. ثانیاً توهّم نموده که زن و مرد حقّی بر خدا و در مال خدا دارند؛ و غفلت نموده از اینکه خدا هر چه داده از باب احسان است نه از باب عدل. چون در اصل اعطاء، عدل راه ندارد. عدل آنجایی معنی دارد که کسی بر خدا حقّی داشته باشد و خدا آن حقّ را مراعات نماید. و بدیهی است که کسی را بر خدا حقّی نیست و فرض هم ندارد که کسی بر خدا حقّی داشته باشد. برخی گفته اند: خدا بر اساس استحقاقها و استعدادها و مصلحتها می دهد. این نیز غلط است. چون خود استحقاق و استعداد و مصلحت را هم خدا می دهد. لذا خود اینها نیز تفضّل و احسانند. برای خدا، نمی توان خطّ و مشی تعیین نمود و برایش قواعد تعریف کرد.
پس اصل این اعتراض که چرا خدا چنین نموده؟ اعتراضی است ناشی از داشتن یک خداشناسی غلط و یک جهان بینی غلط. چنین اعتراض کننده ای در حقیقت، در مسأله ی مالکیّت، مشرک است؛ و بالاتر از آن، خدا را بدهکار به خودش تلقّی می کند. و خدا را به سبب احسانی که می کند، مورد بازخواست قرار می دهد.
ـ اشارتی با احادیث
« عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَ تَرَى اللَّهَ أَعْطَى مَنْ أَعْطَى مِنْ کَرَامَتِهِ عَلَیْهِ- وَ مَنَعَ مَنْ مَنَعَ مِنْ هَوَانٍ بِهِ عَلَیْهِ- لَا وَ لَکِنَّ الْمَالَ مَالُ اللَّهِ یَضَعُهُ عِنْدَ الرَّجُلِ وَدَائِعَ- وَ جَوَّزَ لَهُمْ أَنْ یَأْکُلُوا قَصْداً- وَ یَشْرَبُوا قَصْداً وَ یَلْبَسُوا قَصْداً- وَ یَنْکِحُوا قَصْداً وَ یَرْکَبُوا قَصْداً- وَ یَعُودُوا بِمَا سِوَى ذَلِکَ عَلَى فُقَرَاءِ الْمُؤْمِنِینَ وَ یَلُمُّوا بِهِ شَعَثَهُمْ- فَمَنْ فَعَلَ ذَلِکَ کَانَ مَا یَأْکُلُ حَلَالًا- وَ یَشْرَبُ- حَلَالًا وَ یَرْکَبُ وَ یَنْکِحُ حَلَالًا- وَ مَنْ عَدَا ذَلِکَ کَانَ عَلَیْهِ حَرَاماً- ثُمَّ قَالَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ- أَ تَرَى اللَّهَ ائْتَمَنَ رَجُلًا عَلَى مَالٍ- خُوِّلَ لَهُ أَنْ یَشْتَرِیَ فَرَساً بِعَشَرَةِ آلَافِ دِرْهَمٍ وَ یُجْزِیهِ فَرَسٌ بِعِشْرِینَ دِرْهَماً- وَ یَشْتَرِیَ جَارِیَةً بِأَلْفِ دِینَارٍ وَ یُجْزِیهِ بِعِشْرِینَ دِینَاراً- وَ قَالَ وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ ـــــــ ابان بن تغلب گوید: امام صادق(ع) فرمودند: به نظر تو آنچه خدا به هر که داده براى احترام به او است و آنچه به هر که نداده براى خوار داشتن اوست؟ چنین نیست؛ بلکه مال، مال خداست و نزد کسى امانت مى نهد و به آنها اجازه می دهد که به اندازه بخورند و به اندازه بپوشند و به اندازه با آن زن بگیرند و سوارى کنند و جز از این مصارفش را به مؤمنان مستمند بر گردانند و پریشانى زندگانى آنها را رفو کنند. هر کس بدین روش کار کند آنچه خورده و نوشیده و سوارى کرده و زناشوئى کرده حلال است؛ و جز آن بر او حرام است؛ و آنگاه فرمودند: اسراف نکنید که خدا مسرفان را دوست ندارد، آیا می بینى خدا مالى را به کسى سپرده و به او اجازه داده اسبى به ده هزار درهم بخرد با اینکه یک اسب بیست درهمى هم او را بس است؟ یا کنیزى به صد اشرفى طلا بخرد با اینکه کنیز به ده اشرفى هم او را بس است؟ و فرمودند: و اسراف نکنید که خدا مسرفان را دوست ندارد.» (بحار الأنوار، ج ۷۲، ص۳۰۵)
به امیر المؤمنین(ع) گفتند که مردم به دنیا دل بسته اند، معاویه با هدایا و پول هاى فراوان آنها را جذب مى کند شما هم از اموال عمومى به اشراف عرب و بزرگان قریش ببخش و از تقسیم مساوى بیت المال دست بردار تا به تو گرایش پیدا کنند! علی(ع) فرمودند: « أَ تَأْمُرُونِّی أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ فِیمَنْ وُلِّیتُ عَلَیْهِ وَ اللَّهِ لَا أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِیرٌ وَ مَا أَمَّ نَجْمٌ فِی السَّمَاءِ نَجْماً- وَ لَوْ کَانَ الْمَالُ لِی لَسَوَّیْتُ بَیْنَهُمْ فَکَیْفَ وَ إِنَّمَا الْمَالُ مَالُ اللَّهِ- ثُمَّ قَالَ ع أَلَا وَ إِنَّ إِعْطَاءَ الْمَالِ فِی غَیْرِ حَقِّهِ تَبْذِیرٌ وَ إِسْرَافٌ وَ هُوَ یَرْفَعُ صَاحِبَهُ فِی الدُّنْیَا وَ یَضَعُهُ فِی الْآخِرَةِ وَ یُکْرِمُهُ فِی النَّاسِ وَ یُهِینُهُ عِنْدَ اللَّهِ وَ لَمْ یَضَعِ امْرُؤٌ مَالَهُ فِی غَیْرِ حَقِّهِ وَ لَا عِنْدَ غَیْرِ أَهْلِهِ إِلَّا حَرَمَهُ اللَّهُ شُکْرَهُمْ وَ کَانَ لِغَیْرِهِ وُدُّهُمْ فَإِنْ زَلَّتْ بِهِ النَّعْلُ یَوْماً فَاحْتَاجَ إِلَى مَعُونَتِهِمْ فَشَرُّ خَلِیلٍ وَ أَلْأَمُ خَدِین ـــــــ آیا به من دستور مى دهید براى پیروزى خود، از جور و ستم در باره ی امّت اسلامى که بر آنها ولایت دارم، استفاده کنم؟! به خدا سوگند، تا عمر دارم، و شب و روز برقرار است، و ستارگان از پى هم طلوع و غروب مى کنند، هرگز چنین کارى نخواهم کرد. اگر این اموال، اموال خودم بود به گونه اى مساوى در میان مردم تقسیم مى کردم؛ در حالی که این است و جز نیست که مال، مال خداست. بخشیدن مال در جایی که حقّش نیست، تبذیر و اسراف است. این کار، موقعیّت صاحبش را در دنیا بالا می برد، امّا در آخرت پست خواهد کرد. در میان مردم، گرامى اش می کند، امّا در پیشگاه خدا خوار و ذلیلش می کند. کسى مالش را در راهى که خدا اجازه نفرمود مصرف نکرد و به غیر اهل آن نپرداخت جز آن که خدا او را از سپاس آنان محروم فرمود، و دوستى آنها را متوجّه دیگرى ساخت. پس اگر روزى بلغزد و محتاج کمک آنان گردد، بدترین رفیق و سرزنش کننده ترین دوست خواهند بود.» (کلام ۱۲۶ نهج البلاغه)
ملاحظه می کنید که اهل بیت(ع) برای کسی جز خدا، حقّ مالکیّت قائل نیستند؛ و مال را مال خدا می دانند؛ و معتقدند که خود صاحب مال باید تعیین کند که مالش دست چه کسی باشد و او به چه طریقی ان را مصرف نماید.
پس وای بر آنها که خیال می کنند، اسلام، اموال پدر و مادر آنها را تقسیم می کند. پدرشان مالک خودش نبود و نیست، کجا رسد که مالک غیر خودش باشد. مال مال خداست، و هر گونه بخواهد تقسیم می کند؛ و هر گاه بخواهد، آنچه را که داده پس می گیرد. و کسی منطقاً حقّ اعتراض ندارد. لذا اگر اعتراض نمود، خدایی خدا را زیر سوال برده و منکر مالکیّت او گشته است. لذا مرتدّ است؛ و مرتدّ ارث نمی برد. پس همان مالی هم گرفته، بر او حرام خواهد بود؛ و روز قیامت باید بابت آن پاسخ دهد.

ـ حکمت نصف بودن سهم الارث زن.
یک عالم یهودی سوالاتی از رسول الله(ص) پرسیده که بخشی از آن چنین است:
« ... یَا رَسُولَ اللَّهِ ... فَأَخْبِرْنِی عَنْ آدَمَ خُلِقَ مِنْ حَوَّاءَ أَمْ خُلِقَتْ حَوَّاءُ مِنْ آدَمَ قَالَ بَلْ حَوَّاءُ خُلِقَتْ مِنْ آدَمَ وَ لَوْ کَانَ آدَمُ خُلِقَ مِنْ حَوَّاءَ لَکَانَ الطَّلَاقُ بِیَدِ النِّسَاءِ وَ لَمْ یَکُنْ بِیَدِ الرِّجَالِ قَالَ فَمِنْ کُلِّهِ خُلِقَتْ أَمْ مِنْ بَعْضِهِ قَالَ بَلْ مِنْ بَعْضِهِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مِنْ کُلِّهِ لَجَازَ الْقِصَاصُ فِی النِّسَاءِ کَمَا یَجُوزُ فِی الرِّجَالِ قَالَ فَمِنْ ظَاهِرِهِ أَوْ بَاطِنِهِ قَالَ بَلْ مِنْ بَاطِنِهِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مِنْ ظَاهِرِهِ لَانْکَشَفْنَ النِّسَاءُ کَمَا یَنْکَشِفُ الرِّجَالُ فَلِذَلِکَ صَارَتِ النِّسَاءُ مُسْتَتِرَاتٍ قَالَ فَمِنْ یَمِینِهِ أَوْ شِمَالِهِ قَالَ بَلْ مِنْ شِمَالِهِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مِنْ یَمِینِهِ لَکَانَ لِلْأُنْثَى کَحَظِّ الذَّکَر مِنَ الْمِیرَاثِ فَلِذَلِکَ صَارَ لِلْأُنْثَى سَهْمٌ وَ لِلذَّکَرِ سَهْمَانِ وَ شَهَادَةُ امْرَأَتَیْنِ مِثْلَ شَهَادَةِ رَجُلٍ وَاحِدَةٍ ــــــــــ ای رسول خدا! بیان فرمایید که آیا آدم از حوّا، خلق شده یا حوّاء، از آدم؟ حضرت فرمودند: حوّاء از آدم آفریده شده و اگر آدم از حوّاء آفریده شده بود مى باید طلاق در دست زنان باشد نه مردان. سائل عرضه داشت: آیا حوّاء از تمام آدم خلق شده یا از بعضش؟ حضرت فرمودند: از بعضش خلق شده و اگر از تمامش آفریده شده بود مى باید قصاص در زنان همچون قصاص در مردان جایز باشد. سائل عرض کرد: آیا حوّاء از ظاهر آدم خلق شده یا از باطنش؟ حضرت فرمودند: از باطنش و اگر از ظاهر او آفریده شده بود مى باید زنان همچون مردان بدون پوشش باشند و به همین خاطر است که طائفه ی زنان باید مستور و پوشیده باشند. سائل عرض کرد: از راست آدم آفریده شد یا از قسمت چپش؟ حضرت فرمودند: از قسمت چپ آدم خلق شد و اگر از سمت راست او آفریده شده بود بایستى زنان از نظر حظّ ارثى با مردان مساوى باشند و به همین خاطر است که براى زنان یک سهم و براى مردان دو سهم است و نیز شهادت دو زن مثل شهادت یک مرد است.» (علل الشرائع، ج ۲، ص۴۷۱)
اهل حکمت و عرفان فرموده اند که تشریع مطابق تکوین است؛ همان گونه که نقشه ی روی کاغذ مطابق عالم خارج است. لذا همان گونه ظاهر نقشه شباهتی با عالم واقع ندارد ولی طبق آن نقشه می توان بر روی زمین راهها و کوهها و دریاها و ... را پیدا نمود، با عمل به شریعت نازل از سوی خدا نیز می توان در عالم هستی سفر نمود و به مقصد رسید؛ که آن مقصد برای برخی ها بهشت است و برای برخی ها لقاء الله. و البته آنکه نقشه را دور اندازد یا غلط اجرا کند، روشن است به مقصد نمی رسد؛ و در جهنّم جهل و عناد خویش گرفتار می ماند.
در این حدیث شریف در واقع همین معنا تبیین می شود؛ یعنی رسول خدا(ص) از تطابق شریعت با حقیقت خبر می دهند.
چرا زنان حجاب دارند؟
چون از باطن مرد آفریده شده اند. خدای تعالی هم فرمود: « وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُون ـــــ و از نشانه هاى او اینکه همسرانى از خودتان براى شما آفرید تا در کنار آنان آرامش یابید، و در میانتان مودّت و رحمت قرار داد؛ در این نشانه هایى است براى گروهى که تفکّر مى کنند.» (الروم:۲۱)
هر موجود مادّی را ملکوتی است؛ فرمود: « أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَیْ ء ـــ آیا در ملکوت آسمانها و زمین، و آنچه خدا آفریده است، نظر نیفکندند؟» (الأعراف:۱۸۵)؛ و فرمود: «فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ ءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ـــ پس منزّه است خداوندى که ملکوت همه چیز در دست اوست؛ و شما را به سوى او بازمى گردانند.» (یس:۸۳). آری هر موجود مادّی را ملکوتی است؛ که از آن ملکوت، به عالم مادّی تنزّل می کند. آدم(ع) را هم ملکوتی است؛ که ملکوت حوّا(س) از آن وجود نوری آدم(ع) مشتقّ شده است. این معنا حقیقتی عرفانی است که در این مقام، بیش از این نمی توان بسطش داد؛ چرا که مبانی خاصّی دارد که باید در کلاس عرفان نظری آموخت. البته این حکم، منحصر به آدم(ع) نیست؛ بلکه مطلقاً وجود نوری زنان از وجود نوری مردان انشقاق یافته است. از اینروست که زن، باطن مرد محسوب می شود. زن مظهر اسماء جمالیّه ی خداست؛ و مرد مظهر اسماء جمالیّه است. البته هر دو مظهر جمیع اسمائند؛ لکن در مردان، اسماء جلالیّه ظهور و غلبه دارند و در زنان، اسماء جمالیّه. و اسماء جمالیّه، باطن اسماء جلالیّه هستند.
پس حجاب زنان را واجب گشت، چون از باطن آمده اند؛ لذا باید ظاهر را با باطن تطبیق دهند تا بتوانند به اصل خویش رجوع کنند. این نقشّه است؛ و چون و چرا هم ندارد. نقشه همین است که هست؛ می خواهند عمل بکنند و در عالم واقع به آنجا که باید برسند، برسند؛ و اگر می خواهند عمل نکنند و از بیابان ضلالت سر در آورند. شریعت مشتی قرارداد نیست که بگوییم: من این قرار داد را دوست ندارم، لطفاً تغییرش دهید. نقشه باید مطابق با واقع خارجی تنظیم شود؛ و الّا فایده ندارد.
چرا سهم الارث زن، نصف سهم الارث مرد است؟
چون زن از یسار مرد آفریده شده اند نه از یمینش. و دست راست اقوی از دست چپ است؛ و دست چپ نمی تواند به اندازه ی دست راست بار بردارد و کار کند.
امّا این چه ربطی به ارث دارد؟
ربطش آن است که ارث مربوط می شود به مسائل اقتصادی؛ که رکنش کار است نه پول و مال. پول و مال، ارزش قراردادی کار است. یعنی ما برای ارزش سنجی کار، از یک معادل محسوس به نام پول استفاده می کنیم.
پس همان گونه که ارزش اقتصادی دست چپ، نصف ارزش اقتصادی دست راست می باشد؛ ارزش اقتصادی زن نیز نصف ارزش اقتصادی مرد است. لذا اقتصاد را بیشتر مردان اداره می کنند نه زنان. چون اساس اقتصاد، کار است؛ و در کلّ، ارزش کارگری مردان بیش از ارزش کارگری زنان است.
مال نیز کالای اقتصاد است؛ و اصل در آن، جریان است. لذا اسلام با کنز (ذخیره نمودن مال) شدیداً مخالف است؛ و اگر کسی مال را راکند نگه دارد، اسلام به آن جریمه می بندد. پس مال بیشتر باید دست کسی باشد که بهتر و بیشتر بتواند را به جریان اندازد. و شکّ نیست مردان بهتر می توانند مال را به جریان اندازند. زنان بیش از آنکه مال را در تولید به جریان در آورند، در مصرف به جریان می اندازند، که از نظر اسلام، مذموم می باشد. اسلام، در مصرف، توصیه به قناعت می کند؛ امّا در تولید توصیه به عدم قناعت می کند. کار زیاد عبادت است؛ امّا اسراف در مصرف، از گناهان کبیره محسوب می شود.
اسلام به کودکان و افراد فاقد عقل نیز حقّ مالکیّت قائل نیست. چرا؟ چون توان به جریان انداختن مال در سیستم اقتصادی را ندارند.
باید توجّه داشت که اقتصاد یک سیستم پیچیده است؛ که زنان و مردان جامعه، گردانندگان آن هستند. احکام اقتصادی نیز در درجه ی نخست، اقتصاد امّت را در نظر دارد؛ آنگاه اقتصاد جوامع کوچکتر را، آنگاه اقتصاد خانواده را و آنگاه اقتصاد افراد را. لذا به احکام اقتصادی اسلام نظیر احکام ارث، باید با دید کلان نگر نگاه کرد نه با دید محدود حقوق فردی. در سیستم اقتصاد اسلامی، جریان اقتصاد یک کشور اسلامی به نحوی پیش می رود که اجازه نمی دهد کشوری غیر اسلامی بر اقتصاد آن مسلّط شود. لذا اگر مسلمانی مرتدّ شود، از اقوام مسلمان خودش ارث نمی برد. همچنین هر نوع معامله با کفّار که یک نحوه تسلّط برای کفّار را موجب شود، حرام است. این اصل فقهی را « اصل نفی سبیل» گویند. و دقیقاً بر همین اساس که زن مسلمان حقّ ندارد با مرد غیر مسلمان ازدواج کند. چون در این حالت، یک غیر مسلمان بر فردی مسلمان، تسلّط پیدا می کند؛ امّا مرد مسلمان می تواند با زن اهل کتاب ازدواج کند؛ چون در این حالت، یک مسلمان بر یک غیر مسلمان مسلّط می شود.
این سیستم اقتصادی ـ که با سیستم سیاست اسلامی هم تنیده شده ـ به گونه ای طرّاحی شده که مرد نیروی کار اقتصادی آن باشد نه زن. به گونه ای طرّاحی شده که مصرف گرایی در آن قابل تقویت نیست؛ بلکه تولید گرایی در آن قابل تقویت است.
عوام فقط یکی دو آموزه ی اقتصادی آن را می بینند؛ آن هم از منظر حقوقی نه از منظر علم اقتصاد؛ امّا یک اقتصاد دان، کلّ نظام اقتصادی و حقوق اقتصادی را یک چهار چوب و یک سیستم بسیار پیچیده و فرمول بندی شده می یابد. سیستمی که دقیقاً بر اساس روانشناسی و جامعه شناسی زن و مرد طرّاحی شده است. سیستمی که سود محور نیست؛ بلکه برکت محور و خُلّت محور است؛ یعنی در معادلات اقتصادی آن، سود را مدّ نظر ندارد؛ بلکه می گوید: معادلات اقتصادی باید موجب برکت بیشتر در جامعه شوند؛ یعنی باید در آمد، خوش آیند خدای تبارک و تعالی باشد، نه خوش آیند من. همچنین داد و ستد اقتصادی باید چنان باشد که بین خریدار و فروشنده ایجاد خلّت (دوستی) بکند.
و در نهایت، این سیستم اقتصادی به گونه ای طرّاحی شده که برآیند کلّی آن، رشد معرفت و فرهنگ الهی شود. لذا قبل از ورود اقتصاد غربی به ایران، می بینیم که همواره مراکز فرهنگی با مراکز اقتصادی در ارتباطند. حوزه های علمیّه در کنار بازار قرار دارند. مثلاً بازار قدیم تبریز را ببینید! چهار ورودی اصلی دارد؛ دو ورودی اش حوزه ی علمیّه است؛ یعنی باید از حیاط حوزه وارد بازار شوید. در میان بازار نیز چندین حوزه ی علمیّه قرار دارد. در دو ورودی دیگر، مسجد قرار دارد. در میان بازار نیز مساجد متعدّدی به چسم می خورند. معماری خود بازار نیز مثل معماری مساجد است. تمام اینها به صورت سیستماتیک با هم در ارتباطند؛ یعنی سیستم اقتصادی اسلامی، فقط مشتی گزاره های فقهی گسسته از هم نیستند؛ بلکه قطعات یک نقشه اند؛ نقشه ای که بر اساس واقعیّت خارجی ترسیم شده است. لذا در چنین سیستم پیچیده ی اقتصادی، نظر نمودن به تک گزاره ها و چون و چرا کردن درباره ی درستی و نادرستی آنها یک نحوه مغالطه است. اقتصاد یک سیستم پیوسته است؛ که مبتنی بر روانشناسی و جامعه شناسی است. لذا به تبع مکاتب مختلف روانشناسی و جامعه شناسی، مکاتب اقتصادی مختلف هم خواهیم داشت. مثلاً در انسان شناسی غربی، انسان به عنوان حیوان تکامل یافته تعریف می شود نه به عنوان موجودی خاصّ که مورد نظر ویژه ی خداست. انسان مورد نظر آنها، همان است که در فرضیّه ی داروین مطرح است؛ موجودی که طبق اصل انتخاب اصلح و تنازع برای بقاء، در طبیعت بالا آمده است. سیستم اقتصادی خودشان را هم دقیقاً بر همین اساس تنظیم کرده اند. لذا در سیستم اقتصادی غرب، اصل بر سود است نه بر برکت و خُلّت؛ آن هم سود شخصی نه سود برای یک امّت. لذا ابزار اصلی در چنین اقتصادی، رقابت و تنازع برای بقاء است. در این سیستم اقتصادی، باید به هر قیمتی سود برد؛ و برنده کسی است که بتواند رقبای خود را نابود نماید. در حالی که در سیستم اقتصاد اسلامی، اصل تنازع برای بقاء و رقابت راه ندارد. چون تعریفش از انسان و مال و مالکیّت، متفاوت است. در سیستم اقتصاد اسلامی، اصل تعاون برای ترّقی مطرح است. دقّت شود! حتّی اصل تعاون برای بقاء هم اسلامی نیست. تعاون برای بقاء، پایه است نه هدف؛ در اقتصاد اسلامی « تو نخور تا من بخورم» راه ندارد. در این سیستم اقتصادی، صحبت از« همه باید انسانی بخورند» و « من نمی خورم مگر آنکه تو هم بخوری» مطرح است. بلکه بالاتر از این، صحبت از « من نمی خورم تا تو بخوری» مطرح است.
امّا چرا امروز بر سر سهم الارث دعوا شده است؟
چون سیستم اقتصادی حاکم بر کشور ما، سیستم اقتصاد غربی است. تفکّر اقتصادی افراد جامعه نیز تفکّر سکولار غربی است. مردم ما امروز، مال را مال خود می دانند نه مال خدا. مالکیّت خود را بالذّات می دانند نه اعطاء شده از سوی خدا. نتیجه ی چنین نگرشی نیز جز این نخواهد که چنین افرادی، سیستم اقتصادی اسلام را قبول نداشته باشد.
ملاحظه می فرمایید که بحث سهم الارث، صرفاً یک بحث حقوقی ساده نیست؛ بلکه بحثی است بسیار ریشه دار و پر دامنه، که باید از ریشه درست بشود. تا در این جامعه اقتصاد غربی حاکم است؛ تا اسم سود ربوی دو رقمی را کارمزد می گذارند، تا به جای تبلیغ تولید گرایی، مصرف گرایی تبلیغ می شود، تا تجمّل با رفاه خلط شده، تا برکت و خلّت در معاملات مدّ نظر نیست و ... این بحث، همچنان خواهد بود؛ و حلّ و فصل هم نخواهد شد. چون وقتی جهان بینی و انسان شناسی فرد، سکولار است، طبیعی است که آموزه های اسلامی مبتنی بر انسان شناسی توحیدی و جهان بینی توحیدی و اقتصاد و سیاست توحیدی را قبول نمی کند. این که مقام معظّم رهبری این همه تأکید دارند بر تأسس علوم انسانی اسلامی، که اقتصاد هم شاخه ای از آن است، سرّش همین است.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.