تفویض و تدبیر امور و عاقبت اندیشی ۱۳۹۷/۰۵/۰۷ - ۱۲۷۵ بازدید

حضرت صادق علیه السلام (در حدیث عنوان بصری) فرمود: «لا یدبر العبد لنفسه تدبیرا»، ضمن ترجمه دقیق و معین کردن نفی و نهی لا،مفصل و روشن بفرمایید به چه معناست؟ عاقبت اندیشی بکنیم یا نکنیم؟ چون معارض آن حضرت رسول ص فرمودند «در هر امر عاقبت اندیشی کن»، لطفا جواب قانع کننده بفرمایید.

روایت: قُلْتُ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا حَقِیقَةُ الْعُبُودِیَّةِ قَالَ ثَلَاثَةُ أَشْیَاءَ أَنْ لَا یَرَى الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِیمَا خَوَّلَهُ اللَّهُ مِلْکاً لِأَنَّ الْعَبِیدَ لَا یَکُونُ لَهُمْ مِلْکٌ یَرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَّهِ یَضَعُونَهُ حَیْثُ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِهِ وَ لَا یُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِیراً وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِیمَا أَمَرَهُ تَعَالَى بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ ........ فَهَذَا أَوَّلُ دَرَجَةِ التُّقَى؛ (بحارالأنوار، ج1، ص 224.) به امام صادق علیه السلام گفتم: اى ابا عبد اللَّه! حقیقت بندگى چیست؟ فرمود: سه چیز: اینکه بنده در آنچه خدا بر او منّت گذاشته و بخشیده است ،براى خود مالکیّت نبیند. بدان جهت که بندگان را ملکى نیست، مال را مال خدا مى دانند.خود را تسلیم اوامر او می دانند . از این رو آن را در جایى که خدا فرموده است ،قرار مى دهند. دوم آن که برای خودشان تدبیر و قدرتی معتقد نباشند. خیال نکنند آن چه از امور مادی یا معنوی دارند، مرهون تلاش و تدبیر و درایت آن ها است ،بلکه همه را توفیق و تفضل خدا بدانند.
سوم آن که انجام رسم بندگی را وجهه همت خود قرار دهند. اطاعت خدا در اوامر و نواهی، واجبات و مستحبات، محرمات و مکروهات، تمام هم و غم و فکر و ذهن آنان را به خود مشغول ساخته باشد.اگر کسی این ویژگی ها را در خود محقق ساخت، به اولین درجه تقوا رسیده است.
***بیان مراد از (عدم تدبیر عبد نسبت به خود) : قلت یا ابا عبدالله ما حقیقة العبودیة ...و لا یدبِّر العبد لنفسه تدبیراً ؛ توضیح فرمایش امام صادق علیه السلام: ولا یدبِّر العبد لنفسه تدبیرا.
وَ لاَ یُدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِیرًا؛ وَ إذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِیرَ نَفْسِهِ عَلَی‌ مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَیْهِ مَصَآئِبُ الدُّنْیَا؛ و اینکه‌ بندة‌ خدا برای‌ خودش‌ مصلحت‌ اندیشی‌ و تدبیر نکند؛و چون‌ بندة‌ خدا تدبیر امور خود را به‌ مُدبّرش‌ بسپارد، مصائب‌ و مشکلات‌ دنیا بر وی‌ آسان‌ میگردد.
اینکه امام صادق فرمودند: «اللَّهُ بِهِ وَ لَا یُدَبِّرُ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِیرا» انسان خودش را مدبّر و برنامه‌ریز نهایی نبیند. انسان برنامه‌ریزی کند. خوب هم هست. اما نگوید: من این کار را می‌کنم. بگوید: ان شاءالله اگر خدا بخواهد.
حضرت سلیمان خیلی وضع مالی خوبی داشت. چند همسر داشت، خانه و امکانات داشت. پادشاه بود. پیغمبر بود. باد در اختیارش بود. جن در اختیارش بود. مشکل نداشت، آزاد بود و گرفتاری نداشت. همه‌ی دنیا به او روی آورده بود. آنوقت ایشان با این رویکرد یکوقتی به او گفتند: تو که بچه نداری! فرزند نداری. فرمود: کاری ندارد. بنده‌ی خدا گفت: دزد حاضر و بز حاضر! کاری ندارد. من امکانات و ثروت دارم، همسر هم که دارم. چندین فرزند شجاع و جنگجو تحویل خواهم داد تا دیگر کسی این حرف را پشت سر من نزند. سلیمان تا آخر عمر بچه‌دار نشد! خدا یک بچه به او داد، آن هم جسد بود. فلج بود. روی تخت افتاده بود. داریم این را می‌گوییم. نمی‌خواهم بگویم: اعوذ بالله سلیمان مرتکب گناه شد. نه گاهی انبیای ما ترک اولی می‌کنند ولی گناه نمی‌کنند. نکته اینجاست که تا گفت: چنین خواهم کرد، نشد! لذا باید بدانیم دومین نشانه‌ی عبودیت این است که انسان بگوید: آنچه خدا بخواهد.
یک آقایی گفت: بچه‌ی اول من دختر بوده است. خانم من دومی را هم باردار است. ما مرتب دعا می‌کنیم که خدایا پسر شود. این خلاف رضای الهی نباشد؟ گفتم: نه! بگویید: خدایا پسر دوست داریم، ولی آنچه تو می‌پسندی. این مهم است. خواست خدا مقدم باشد. دومین عبودیت این است که خواست خدا را مقدم بدانیم.
*عاقبت اندیشی: انسان برای اینکه از چنگال شهوات تباه کننده عقل و ایمان نجات پیدا کند، راهی جز تقویت جانب نیروی عقل ندارد. یکی از راههای تقویت این نیرو این است که کاری کند تعقل و تفکر در کارها برایش به صورت یک عادت در آید.
روایت شده شخصی آمد خدمت رسول اکرم(ص)عرض کرد نصیحتی به من بفرمایید، فرمود آیا اگر تو را نصیحتی بکنم عمل خواهی کرد؟ آن مرد در جواب گفت بلی، و تا سه مرتبه این سوال و جواب بین رسول اکرم(ص) و آن مرد رد و بدل شد و در هر مرتبه از رسول خدا به او می فرمود: آیا اگر دستوری بدهم عمل خواهی کرد؟ و او در جواب می گفت: بلی عمل خواهم کرد. پس از تعهد موکدی که رسول خدا از آن مرد گرفت، به او فرمود: هر گاه تصمیم کاری را گرفتی اول تدبر و تفکر کن و عاقبت و نتیجه آن را ببین، اگر رشد و هدایت است آن را تعقیب کن و اگر شر و ضلالت است از آن دوری کن.
از طرز تعهد گرفتن رسول اکرم(ص) از آن مرد معلوم می شود که برای این جمله، فوق العاده اهمیت قائل بوده؛ می خواهد به ما بفهماند که باید عادت به فکر و تدبر داشته باشیم و در هیچ کاری پیش از آنکه کاملا آن را زیرو رو کنیم و نتایج و عواقب آن را بسنجیم وارد نشویم.
انسان باید از منطق پیروی کند نه از احساسات. انسان در کاری که از روی منطق صورت می گیرد حساب و پیش بینی های لازم را کرده، نور افکن عقل و اندیشه خود را به اطراف انداخته و جوانب و اطراف کار را تحت نظر گرفته است. ولی در کاری که از روی احساسات صورت می گیرد نقشه و حساب و دوراندیشی در کار نیست، صرفا روح بشر از راهی داغ شده و هیجانی پدید آمده و انسان برای آنکه هیجان روحی خود را تسکین دهد به عملی مبادرت می ورزد و به واسطه غبارو تیرگی که از تهیج احساسات پیدا می شود مجال دور اندیشی و توجه به عواقب و نتایج کاراز انسان سلب می شود.
بر همه افراد بشرکم و بیش هم منطق حکومت می کند و هم احساسات. یک جمله که انسان در حضور جمعی ادا می کند یا یک عملی که در اجتماع انجام می دهد،از یک طرف وابسته به یک سلسله احساسات و عواطف و هیجانات درونی است و از طرف دیگر کم و بیش در اطرافش دقت و فکر شده وابسته به منطق و تعقل است.ولی برخی مردم بیشتر اهل منطق اند و بعضی مردم بیشتر اهل احساسات.جامعه شناسان می گویند این اختلاف در میان ملت ها نیز دیده می شود، بعضی از ملل به منطق نزدیکترند و بعضی به احساسات.
انسان در طفولیت و کودکی سراسر احساس است و به همین جهت است که طفلی را زود می شود در جریانی وارد کرد و احساساتش را استخدام کرد و به نفع خود در مجرایی به کار انداخت، اما هر اندازه که از سنین عمرمی گذرد و تجربه زیادتر می شود، منطق در وجود انسان قوت می گیرد.
البته تنها مرور زمان و گذشتن عمر کافی نیست که انسان را مرد منطق و تعقل کند. این فضیلت اخلاقی نیز مانند همه فضایل دیگر اخلاقی تمرین و ممارست و مجاهدت لازم دارد. اولا اندوخته علمی و سرمایه فکری لازم است، ثانیا انسان باید مدتی با زحمت خود را وادار کند که در پیشامدها و تصمیم ها زیاد فکر کند و تا عواقب و نتایج کاری را کاملا نسنجد به هیجانات درونی خود ترتیب اثرندهد.
روایت دیگری از پیامبر (ص) آمده که مشتمل بر داستانی است و عملا در آن داستان فرق بین پیروی از منطق و پیروی از احساسات دیده می شود؛مردی از اعراب نزد پیامبر آمد و از او نصیحتی خواست. رسول اکرم در جواب او یک جمله کوتاه فرمود و آن اینکه؛ “لا تعصب” یعنی خشم نگیر، و آن مرد هم به همین مقدارقناعت کرد و به قبیله خود برگشت.تصادفا وقتی رسید که در اثرحادثه ای بین قبیله او و یک قبیله دیگر نزاع رخ داده بود و دو طرف صف آرایی کرده و آماده حمله به یکدیگر بودند. آن مرد روی خوی و عادت قدیم و تعصب قومی تهییج شد و برای حمایت از قوم خود سلاح به دست گرفت و در صف قوم خود ایستاد.در همین حال گفتار پیامبر (ص) به یادش آمد که نباید خشم و غضب را در خود راه بدهد.خشم خود را فرو خورد و به اندیشه فرو رفت. تکانی خورد و منطقش بیدار شد، با خود فکر کرد چرا بی جهت باید دو دسته از افراد بشر به روی یکدیگر شمشیر بکشند؟ خود را به صف دشمن نزدیک کرد و حاضر شد آنچه آنها به عنوان دیه و غرامت می خواهند از مال خود بدهد. آنها نیز که چنین فتوت و مردانگی از او دیدند،از دعاوی خود چشم پوشیدند.غائله ختم شد وآتشی که از غلیان احساسات افروخته شده بود،با آب عقل و منطق خاموش شد.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.