تهذیب نفس از دیدگاه فلسفه صدرایی ۱۳۹۱/۰۶/۰۱ - ۱۱۹۸ بازدید

چکیده «تهذیب نفس»، مجموعه از اعمال و رفتارهایى است که به منظور نجات، تعالى کمال انسان، از جانب مکاتب مختلف انسانى و الهى مطرح شده است ؛ اما غالب این مکاتب بنا به دلایلى چون نقص و انحراف آگاهى و اغراض مدعیان (مربوط به مکاتب انسانى) و ضعف و نقص روش، در تبیین صحیح و متناسب مصادیق و چگونگى تهذیب نفس و افراط یا تفریط در این زمینه (یعنى علت تامه و انحصارى تلقى کردن تهذیب نفس براى کمال انسانى) یا إغماض و بى توجهى نسبت به ضرورت تهذیب نفس (مربوط به مکاتب الهى که به علت ضعف و نقص روش مبلغان خود به نحو صحیح مطرح نگشته اند)، در اثبات مدعاى خویش ناکام مانده اند. همه این ناکامى ها، معلول عدم تعیین جایگاه واقعى تهذیب نفس و محدوده کارایى آن است، از این رو این مقاله، با استناد به بیانات ملاصدرا (اندیشمندى که با اتکا بر مطالعات و پژوهش هاى وسیع و دریافت هاى الهى و انس و احاطه اى که نسبت به معارف دینى دارد، توانسته است در ارتباط با موضوعات عرفانى و انسان شناسانه، مطالب منسجم و مبنایى طرح کند براى رفع این نقیصه مى کوشد. مطالب این مقاله بر دو نکته استوار است:
۱ . تنها خالق و مدبر هستى و انسان، قادر به راهنمایى انسان به سمت کمالش است (اهمیت شریعت الهى).
۲ . «تهذیب نفس» با همه ضرورتش براى حصول کمال انسانى، شرطى ناکافى در این باره است ؛ یعنى، علت ناقصه است ؛ نه علت تامه.

تهذیب نفس از دیدگاه فلسفه صدرایى
طاهره نوروزى(1)
چکیده
«تهذیب نفس»، مجموعه از اعمال و رفتارهایى است که به منظور نجات، تعالى کمال انسان، از جانب مکاتب مختلف انسانى و الهى مطرح شده است ؛ اما غالب این مکاتب بنا به دلایلى چون نقص و انحراف آگاهى و اغراض مدعیان (مربوط به مکاتب انسانى) و ضعف و نقص روش، در تبیین صحیح و متناسب مصادیق و چگونگى تهذیب نفس و افراط یا تفریط در این زمینه (یعنى علت تامه و انحصارى تلقى کردن تهذیب نفس براى کمال انسانى) یا إغماض و بى توجهى نسبت به ضرورت تهذیب نفس (مربوط به مکاتب الهى که به علت ضعف و نقص روش مبلغان خود به نحو صحیح مطرح نگشته اند)، در اثبات مدعاى خویش ناکام مانده اند. همه این ناکامى ها، معلول عدم تعیین جایگاه واقعى تهذیب نفس و محدوده کارایى آن است، از این رو این مقاله، با استناد به بیانات ملاصدرا (اندیشمندى که با اتکا بر مطالعات و پژوهش هاى وسیع و دریافت هاى الهى و انس و احاطه اى که نسبت به معارف دینى دارد، توانسته است در ارتباط با موضوعات عرفانى و انسان شناسانه، مطالب منسجم و مبنایى طرح کند براى رفع این نقیصه مى کوشد. مطالب این مقاله بر دو نکته استوار است:
1 . تنها خالق و مدبر هستى و انسان، قادر به راهنمایى انسان به سمت کمالش است (اهمیت شریعت الهى).
2 . «تهذیب نفس» با همه ضرورتش براى حصول کمال انسانى، شرطى ناکافى در این باره است ؛ یعنى، علت ناقصه است ؛ نه علت تامه.
کلیدواژه ها: تهذیب نفس، جسمانیة الحدوث وروحانیة البقاء، حجب، شریعت.
مقدمه
آنچه در این مقاله مدّ نظر است، تعیین جایگاه واقعى و محدوده کارایى «تهذیب نفس» در تحقق کمال انسانى است. به این منظور، با توضیح ابتدایى کلید واژه اصلى این تحقیق، یعنى «تهذیب نفس»، به تبیین نوع و میزان کارکردى که تهذیب نفس در تحقق کمال نفس انسانى دارد، با استمداد از نظرات صدرالمتألهین که به صورت محورى بر اصل «جسمانى الحدوث و روحانى البقاء» بودن نفس انسانى استوار است، پرداخته مى شود.
تهذیب نفس انسانى حیثیت ها و مسائل مختلفى دارد که براى تبیین آنها لازم است، به ماهیت تهذیب نفس، و اهمیت و چگونگى تحصیل آن پرداخت، از این رو در این بخش، پس از ارائه تعریفى جامع براى تهذیب نفس، در حدّ ممکن، به تبیین و محدوده کارایى، تأثیر و چگونگى تحصیل و تحقق آن پرداخته مى شود.
1. تعریف تهذیب نفس
تهذیب نفس انسانى که با تعابیر مختلفى چون تطهیر، تزکیه(2)، تصفیه(3)، ریاضت و مجاهده(4)، تقوا(5)، سلوک(6)، تبتّل(7) و... از آن یاد شده است، مجموعه از اعمال، کوشش ها و مجاهداتى است که بنفسه و بذاته مورد نظر نیست، بلکه عامل و ابزارى براى رفع موانع و حجاب هایى(8) است که بین نفس انسان و کمال خاص وى قرار دارند و به شکل هاى مختلف سلبى و ایجابى تحقق مى یابند.(9) بنابراین، تهذیب نفس اولاً ماهیتى ابزارى دارد و ثانیاً کارکرد آن نسبت به نفس انسانى سلبى (رفع موانع حجب) است تا او به کمال و سعادت واقعى اش برسد.
تأثیر خاص تهذیب نفس در ارتباط با انسان و کمال وى، بر ساختار وجودى نفس انسانى است ؛ به این ترتیب که چون انسان موجودى جسمانى الحدوث و روحانى البقاء است ؛ یعنى با اینکه واقعیت وجودى اش متعلق به عوالم عالى هستى و قابل ارتقا به سمت آنهاست ؛ اما در ابتداى خلقت و حدوثش در عالم ماده، همراه و موصوف به اوصاف، نقایص و آثار عالم ماده است و با حرکت جوهرى، در طول زمان، به تدریج، مستعد قادر مى شود که به کمال نهایى خویش نائل گردد.(10) در این باره، از جمله عواملى که موجبات ارتقاى نفس انسانى را از عالم ماده به سمت کمال وى، مهیّا مى کند، عامل بنیادى «تهذیب نفس» است.(11)
کارکرد تهذیب نفس انسانى به این دلیل سلبى است که موانع و حجاب هایى را که بر سر راه نیل به کمال خاص انسانى قرار دارند، رفع مى کند.(12) وجود موانع و حجاب هاى یاد شده موجب مى شود که آثارى که در شأن و استعداد وجودى انسان نهفته است، از وى صادر نگردد یا اینکه با نقص و انحراف همراه شود.(13)
درباره کارکرد سلبى و عدمى تهذیب نفس انسانى (رفع حجاب ها و موانع کمالش) به دو گونه بحث شده است که در اصل، در طول هم و در یک راستا قرار دارند:
1. گاه کارکرد تهذیب را متوجه حجاب ها کرده اند ؛ یعنى آنچه در سلسله مراتب هستى میان انسان و حضرت الهى واقع است ؛ به عبارت دیگر، آنچه غیر حق تعالى است.(14)
چنین رویکردى بحث مراتب و مراحل تهذیب و تطهیر را به دنبال دارد. این رویکرد، با معناى عام تطهیر متناسب است که از آن به «مجاهده» تعبیر مى شود. بر این اساس، مجاهده به تبع مراتب هستى، ذو مراتب مى گردد. نفس انسانى با عمال هر درجه از مراتب مجاهده، شدّت وجودى مى یابد و به درجه بالاتر هستى نائل مى گردد. بر این اساس، مراتب ترقى وجودى انسان، تعیین مى گردد.(15)
تطهیر به این معناى عام، یعنى مجاهده که در برگیرنده همه شرایط و مراتبى است که انسان براى نیل به کمال انسانى، ملزم به رعایت و اعمال آنهاست.
2. همچنین گاهى کارکرد تهذیب نفس را به حجاب هایى که به عالم ماده و آثار و نقایصش مربوط است، توجه داده اند.(16) این بحث در بین عرفا و فلاسفه اسلامى، از جمله ابن عربى و ملاصدرا رایج است.
گرچه کارکرد تهذیب نفس سلبى و عدمى (رفع موانع) است ؛ ولى گاه به صورت ایجابى تحقق مى یابد و گاه به گونه سلبى ؛ یعنى گاهى انجام افعالى موجب تهذیب نفس مى شود و گاهى ترک افعالى دیگر.(17)
تهذیب نفس افزون بر رفع موانع، آثار دیگرى هم دارد و سالک به وسیله آن به نتایج مختلفى نائل مى شود:
1. علم به حقایق متنوع و مختلفى که در مراتب هستى واقعند ؛ به این ترتیب که انسان با ترقى وجودى، به مرتبه هاى بالاتر هستى نائل و با آنها مرتبط مى گردد و حقایق واقع در آن مراتب را شهود مى کند. در میان مراتب هستى که مکشوف سالک مى گردند، آن مرتبه از هستى که حقایق همه اشیا و موجودات واقع در عالم ماده، به طور تفصیلى در آن موجود است، اهمیت خاص و ویژه اى دارد و عرفا و اندیشمندان، به تبیین بیشتر و جداگانه آن پرداخته اند. علم به این مرتبه هستى را «علم به سرّ القدر» گویند.(18)
2. تأثیر در عالم ماده ؛ خداگونه گشتن و رسیدن به مقام «کن فیکون» در عالم خلق و ماده(19) ؛ به تبع چنین مقامى، افعال فوق طاقت بشر معمولى و منغمر در طبیعت از نفس انسانى صادر مى گردد.(20)
تأثیر در عالم مادى، به این علت است که عالم ماده و طبیعت، مسخّر و متأثر از عالم ابداع و تجرد است و از سوى دیگر، نفس انسانى پس از طى مراتب تهذیب نفس، شدّت وجودى مى یابد، در نتیجه سالک در اثر تهذیب نفس، واسطه فیض میان عالم ماده و مؤثر در آن مى گردد(21)، قواى جسمانى و وهمانى نفس او ترقى یافته، در راستاى اراده الهى و مؤثر در تدبیر عالم ماده مى گردد.(22)
سخن ملاصدرا در این زمینه چنین است: «و إنما النفس الإنسانیة إذا قویت تشبّهت بها تشبّه الأولاد بالاء فیؤثر فى هیولى العناصر تأثیرها و إذ لم تقولم یتعد تأثیرها الى غیر بدنها و عالمها الخاص... فهی قوّة فی النفس من جهة جزءها العملى وقواها التحریکیه فیؤثر فی هیولى العالم بإزاله صورة و نزعها عن المادة أو تلبسها إیاها فیؤثر فى إستحاله الهواء الى الغیم و حدوث الأمطار و تکون الطوفانات الزلازل الإستهلاک اُمة فجرت وعتت عن أمر ربها و رسله و یسمع دعائه فى الملک و الملوک لعزیمه قویه فیستشفى المرضى و یستشفى العطشى و یخضع له الحیوانات و هذا أیضاً ممکن لما ثبت أن الاجسام مطیعة للنفوس متأثرة عنها و ان صور الکائنات یتعاقب على المواد العنصریه بتأثرات النفوس الفلکیة... فلا عجب من أن یکون لبعض النفوس قوة کمالیة مؤیدة من المبادى فصارت کانها نفس العالم فکان ینبغى أن یؤثر فى غیر بدنها تأثیرها فى بدنها فیطیعها هیولى العالم طاعة البدن للنفس یؤثر فی غیر بدنها تأثیرها فى بدنها فیطیعها هیولى العالم طاعة البدن للنفس فیؤثر فی اصلاحها و اهلاک ما یفسدها أو یضرها کل ذلک لمزید قوة شوقیة و اهتزار علوی لها یوجب شفقة على خلق اللَّه شفقة الوالد لولده».(23) نفس انسانى هنگامى که شدت وجودى مى یابد و قوى مى شود، به حق تعالى و حقایق مجردى که مدبّر عالم ماده اند شبیه مى شود ؛ شباهتى چون شباهت فرزند به پدر، پس در هیولاى عناصر تأثیر مى گذارد و اگر نفس انسانى قوى نگردد، محدوده تأثیرگذارى اش به غیر بدنش نمى رسد و تجاوز نمى کند... شدت و قوت وجودى انسان همانا نیرویى است که در نفس انسانى از جهت جزء عملى آن و قواى تحریکى آن که به واسطه آن در هیولاى عالم ماده اثر مى گذارد، از طریق جدا کردن صورتى از ماده یا متلبس کردن ماده به صورتى پس تأثیر مى گذارد در دگرگون کردن هوا به ابر براى ایجاد باران و طوفان ها و زلزله ها تا به وسیله آنها قومى را که گناه کرده اند و از امر خدا و پیامبرانش سرپیچى کرده اند، هلاک کند. دعاى این نفس انسانى در زمین و آسمان به خاطر قدرت عظیمش شنیده مى شود، پس مریض را شفا مى دهد، مبتلا به تشنگى را درمان مى کند و شفا مى دهد و حیوانات براى او خضوع مى کنند و این امور امکان پذیر است، همان گونه که ثابت شده که اجسام مطیع و متأثر از نفوسند و صور موجودات [مادى ] به وسیله تأثیرات نفوس فلکى، مواد عنصرى را پیروى و د
نبال مى کنند ... ، پس تعجب و شگفتى ندارد که براى بعضى نفوس که داراى قدت کمالى هستند و قدرتشان از جانب مبادى [هستى ] تأیید گشته است، در عالم [ماده ]مؤثر شوند و به این ترتیب شایسته است که بر غیر بدن خویش تأثیر بگذارند، همان گونه که بر بدن خویش تأثیر مى گذارند، پس هیولى عالم ماده از چنین نفس انسانى اطاعت مى کند ؛ همانند اطاعت بدن هر انسان از نفس انسان، پس نفس کمال یافته انسانى تأثیر مى گذارد درعالم ماده از لحاظ اصلاح آن یا از بین بردن آنچه از عالم فاسد شده یا ضرر دیده است و همه این تأثیرات به دلیل زیادى و شدت نیروى شوقیه و ارتفاع و تعالى وجودى نفس انسانى است و بر چنین نفسى واجب است که بر خلق خدا شفقت کند ؛ شفقتى به مانند شفقت و دلسوزى پدر نسبت به فرزندش.
بنابراین، از تهذیب نفس دو نتیجه علمى و عملى حاصل مى شود: نتیجه علمى، معرفت به حقایق اشیایى است که در سلسله مراتب هستى واقعند و در طى مراتب تهذیب نفس و مجاهده، ناگزیر مکشوف مى گردند و نتیجه عملى، تأثیر تکوینى در عالم ماده است.
لازم یادآورى است که نتایج اصلى تهذیب نفس، یعنى فهم حقایق الهى و قرب و تشبّه به حق تعالى باید براى سالک اصالت داشته باشد و به غیر این نتایج، اهتمام نورزد ؛ هرچند که نتایج دیگرى در پى داشته باشد، چرا که از کمال واقعى وى جلوگیرى مى کند.
تفصیل بیشتر تهذیب نفس در پرتو پاسخ گویى به پرسش هایى نظیر آیا تهذیب نفس جایگزین و بدیلى دارد و آیا علت تامه تحقق و تداوم کمال انسانى است یا علت ناقصه آن و اینکه تهذیب نفس متوجه چه موانع و حجاب هایى است و چگونه آنها را مرتفع مى سازد. در این بخش به این پرسش ها پاسخ داده مى شود.
2. بدیل هاى تهذیب نفس
برخى حکما و اندیشمندان اسلامى درباره نحوه به کمال رسیدن انسان، وسایطى را در عرض تهذیب نفس بیان کرده اند. با نقد و بررسى هر یک از آنکه، نقصان و عدم کارایى آنها در رفع موانع و حجب و در نتیجه تکامل انسانى ظاهر مى شود.
1. پاکى فطرى نفس انسانى.(24)
نقد: پاکى فطرى نفس که در اصل وجودش واقع است، نمى تواند عامل زوال حجب و موجب نیل انسان به کمال باشد، چرا که نفس در ابتداى حدوثش، متعلق به عالم ماده و آثارش است و در تحولات و تبدلات طول حیات، پاکى ابتدایى نیز دچار تغییر و تحول مى گردد و احتمال بقاى آن بسیار سخت است. از سوى دیگر، از پایه ها و عوامل اصلى کمال انسان عنصر انتخاب و اختیار است که در این عامل موجود نیست، بر این اساس این عامل نمى تواند، در تحقق کمال انسان کارآمد یا نقش فعّال باشد.
2. موت(25) طبیعى(26): موت ارادى در تقابل با موت طبیعى اى است و اولیاى الهى آن را در طول حیات دنیوى، با اختیار و اراده خود انتخاب مى کنند و با تهذیب نفس، پیش از فرارسیدن زمان مرگ و أجل تعیین شده، به ترقى و کمال انسانى نائل مى گردند(27) ؛ اما در موت طبیعى که مرحله اى از تحولات وجودى نفس انسانى است، نفس انسانى در زمان و اجل تعیین شده، به طور جبرى از بدن و عالم ماده جدا و منقطع مى گردد و به تبع چنین مفارقتى، بسیارى حقایق که به واسطه تعلق به جسم و عالم ماده محجوب بوده است، بر نفس منکشف مى گردد.(28)
نقد: از آنجا که این روند در طول حیات دنیوى رخ نمى دهد و جنبه جبرى دارد، فاقد ارزش و تأثیر در کمال نفس انسانى است، چرا که از لوازم انسانى این است که ترقى به عوالم عالى هستى و انکشاف حقایق آن، برحسب اختیار، در این دنیا واقع شود.(29)
3. خواب (همان): به واسطه خواب، تعلق روح که همان نفس و حقیقت انسان است، به جسم براى مدّتى کم مى شود و به مشاهده و مطالعه حقایقى مى پردازد که در بیدارى خویش به آنها اهتمام مى ورزیده است، پس از بازگشت روح از آن عوالم، اگر متخیله و واهمه فرد قوى باشد، آن قوا در مشاهدات نفس دخالت و تصرف مى کند و آنها را نیازمند به تعبیر، تأویل و حتى تبدیل به خواب هاى آشفته و غیرمطابق با واقع مى کند (به چنین خواب هایى «أضغاث أحلام» گویند) ؛ اما در صورت ضعف قوه متخیله، مشاهدات، بى تغییر و تحول در حافظه انسان باقى مى ماند و موجب معرفت اندوزى انسان مى گردد.(30)
نقد: افزون بر خطاپذیر بودن یافته هاى روح در خواب، این محدودیت درباره آن مطرح است که نهایت مرتبه اى که روح در خواب، توانایى درک آن را دارد، یا عالم مثال است ؛ در حالى که کمال انسانى در گرو قرب به حضرت الهى است که مرتبه اى فوق مرتبه عقول و عالم مثال است. از سوى دیگر خواب، مرتبه اى از مراتب کشف و شهود، و حاصل ترقى نفس انسانى است ؛ نه عاملى براى آن.
4. عشق مجازى: هرگاه علاقه به شخصى یا شیئى به اوج شدّت برسد، گونه اى که وجود انسان را مسخّر کند و حاکم مطلق بر وجود او گردد، به آن حالت «عشق» گویند.(31) عشق اوج علاقه و احساسات است و انواع مختلفى دارد: یکى عشق انسان به حقیقت مطلق، یعنى حق تعالى که به آن «عشق حقیقى» گویند و دیگرى عشق به غیر حق تعالى که بیشتر عشق به انسان دیگر است. عشق به انسان نیز دو نوع است: یکى عشق به بعد جسمانى و شهوانى معشوق و دیگرى عشق به بعد نفسانى و روحانى او که به آن مجازى گویند ؛ به این دلیل که جمال و زیبایى معشوق انسانى، پرتو، سایه و مظهرى از حسن و جمال واقعى حق تعالى است.(32)
عشق مجازى (نفسانى) زمانى رخ مى دهد که عاشق، وحدت، همسانى و همرنگى ذاتى با معشوق را در مى یابد که اصطلاحاً به آن «مشاکله بین النفوس» گویند.(33)
فواید و نتایج عشق مجازى براى عاشق، به این صورت است که عشق نفسانى، نفس را نرم و پرشوق و وجد مى کند ؛ رقّتى در آن ایجاد مى کند که از آلودگى هاى دنیایى بیزار مى گردد.(34) در چنین موقعیتى، عاشق براى جدایى از خلق و تمرکز در معشوق آمادگى مى یابد(35) و در اصطلاح گفته مى شود که همّ او همّ واحدى مى گردد و از کثرت به وحدت متمایل مى شود.
عشق نفسانى زمانى رخ مى دهد که وحدت و تمرکز در انسان ایجاد شود ؛ یعنى این عشق او را از هزاران رشته تعلق که انسان منغمر در دنیا به آنها مبتلاست، جدا مى سازد انسان براى اینکه در عمل موحّد باشد و همه رشته هاى زندگى اش از لحاظ بینش، گرایش و رفتار به حق تعالى متصل باشد و از او سرچشمه بگیرد، باید همه تعلقات دنیایى را قطع کند و مصداق «فَمَن یَکْفُرْ بِالطَّغُوتِ وَیُؤْمِن م بِاللَّهِ»(36) گردد.
عشق مجازى، انسان را از تعلقات مادى و دنیایى جدا و او را تنها به معشوقش وصل مى کند و حالت وحدت در او تمرکز مى یابد. همین که حالت وحدت و دورى از کثرت در او ایجاد شد، امکان اینکه تحت مراقبت یک استاد و راهنما، به سوى معشوق حقیقى هدایت شود، وجود دارد.
ملاصدرا درباره اهمیت عشق مجازى بر این اعتقاد است که این عشق ریاضت و دلالتى براى نفس انسانى است تا او را به حقایق و زیبایى هایى که در عوالم برتر از عالم مادى (عالم مفارقات از ماده) است، متوجه و متنبه کند تا وى در عالم ماده باقى نماند.(37)
نقد: کارایى عشق مجازى نسبت به نفس انسانى (رقیق کردن نفس انسانى و جدا کردن وى از تعلقات مادى و دنیایى) با اینکه کارایى قابل توجهى است ؛ ولى محدود و ناکافى است، به این دلیل که انسان براى نیل به کمال نهایى خود، یعنى قرب به حق تعالى و عدم توجه به غیر او و فناى در او، باید تمامى مراتب مجاهده را طى کند. رهایى از تعلّقات مادى، تنها مرحله اى از مجاهده است، آن هم به شرط آنکه رهایى نامبرده، نفس را براى دریافت معارف و حقایق الهى آماده کند، تا وى از حجاب هاى بینشى و گرایشى رها گردد و به اصالت و حقانیّت وجود حق تعالى پى ببرد ؛ در حالى که رهایى از مادیات توسط عشق مجازى، با انحصار توجه عاشق به معشوق(38) و فارغ بودن وى از حق تعالى همراه است.
از طرف دیگر، عشق مجازى هیچ گاه به عنوان ابزارى براى ترقى وجودى نفس انسان توصیه نشده است و مطالب یاد شده (راهنمایى استاد و هدایت عاشق به سمت حق تعالى)، درباره چگونگى برخورد با آن است ؛ زمانى که انسان به آن مبتلا شده است، بنابراین اهمیت ابتدایى و اصلى ندارد.(39)
تبیین ملاصدرا در این مورد، بر کارکرد آگاهى بخشى به انسان و وجود حقایقى برتر دلالت دارد و اینکه کارایى آن به موانع حجب بینشى مربوط است ؛ در حال که کارایى تهذیب نفس اولاً و بالذات به خرق حجب رفتارى (إزاله رذایل اخلاقى و رفتارى) و ثانیاً و بالعرض به زمینه اى براى خرق حجب بینشى مربوط است. تفصیل بیشتر تفاوت میان حجب بینشى و رفتارى و چگونگى ارتفاع آنها در مباحث بعدى ارائه مى گردد.
3. علت تامه یا ناقصه بودن تهذیب نفس در تحقق کمال انسانى
عوامل مؤثر در تحقق کمال نفس انسانى از جانب اندیشمندان اسلامى، از جمله ملاصدرا، گاه به نحو کلى و اجمالى تبیین گشته و گاه به صورت تفصیلى. بیان اجمالى روند تحقق کمال انسانى به این صورت است که تحقق کمالى انسانى، در گرو کمال قواى علمى و عملى نفس انسانى است. در میان قواى نامبرده، کمال قواى علمى هدف غایى است و کمال قواى عملى ابزار تحقق آن، و بر این اساس در طول هم واقعند ؛ به این صورت که نفس انسانى مراتب عقل هیولانى، عقل بالملکه و عقل بالفعل را با به کارگیرى حواس و عقل (که هر دو آنها از ابزارهاى معرفتى مأنوس بشرى اند) طى مى کند ؛ اما براى نیل به مرتبه عقل مستفاد و اتصال و اتحاد با عقل فعال که کمال نهایى وى است، وجودش باید شدت و وسعت یابد. شدت و وسعت وجودى نفس انسانى، به واسطه ترقى و تجرد آن از حد ماده و اوصاف و نقایصش حاصل مى گردد. ترقى و تجرد مورد نظر، به واسطه تهذیب نفس که مجموعه اعمال و رفتارهایى است که به منظور ارتقاى نفس انسانى صورت مى گیرد. به این ترتیب، نفس با کمال قواى عملى (تهذیب نفس)، براى کمال علمى قابلیت مى یابد.(40) بنابراین، تهذیب نفس در تحقق کمال نفس انسانى نقش علت ناقصه را دارد. بیان چگونگى تأثیر تهذیب نفس در پایان همین فصل خواهد آمد.
تفصیل میزان تأثیر تهذیب نفس در تحقق کمال انسانى به صورت غیر مستقیم و بنا به قاعده «تعرف الأشیاء بأضدادها»، از بیانات ملاصدرا درباره موانع تحقق کمال انسانى قابل دریافت است. به این منظور با نقل کلام ملاصدرا در این زمینه، مطالب مربوط به عوامل تحقق کمال انسانى، استنباط و تبیین مى شود:
«إعلم أن القوة هی محل العلوم والمعارف فی الانسان، هی اللطیفة المدبّرة لجمیع الجوارح والاعضاة المستخدمة لجمیع المشاعر و القوى و هی بحسب ذاتها قابلة للمعارف والعلوم کلّها إذ نسبتها الى الصّور العلمیة نسبة المرآة الى صور الملوّنات والمبصرات و إنّما المانع من إنکشاف الصور العلمیة لها أحد امور خمسة کما ذکره بعض افاضل العلماءِ فی مثال المرآة».(41)
آگاه باش که قوه اى که محل علوم و معارف در انسان است، لطیفه اى است که همه جوارح و اعضایى را که در خدمت مشاعر و قوا هستند، تدبیر و اداره مى کند. این قوه بر حسب ذاتش پذیراى همه معارف و علوم است. نسبت این قوه به صور علمى، مانند نسبت آینه به صورت رنگ ها و دیدنى هاست و موانع انکشاف صور علمى براى نفس، مانند موانع آینه، امورى پنج گانه است ؛ نظیر آنچه برخى علماى بزرگ آن را در مثال آینه ذکر کرده اند.
1. داشتن قابلیت و استعداد کمال و ترقى نفس انسانى، به این ترتیب که انسان، موجودى است که نشآت مختلف عنصرى، معدنى، نباتى، حیوانى، انسانى و اهلى دارد. این نشآت به تدریج و به ترتیب (بنا به حرکت جوهرى) تحقق مى پذیرند. کمال انسانى زمانى تحقق مى پذیرد که انسان از نشأه حیوانى فراتر رود و به سنجش و اختیار روى آورد ؛ یعنى به بلوغ فکرى و عقل برسد (نه فقط بلوغ جسمى). بر این اساس، کودکان و دیوانگان، توانایى نیل به مراتب عالى هستى را ندارند.(42)
2. آگاهى و شناخت(43) نسبت به چرایى و ضرورت نیل به کمال خاص انسانى.(44)
3. طلب و قصد نیل به کمال انسانى که همان اختیار و انتخاب کردن طریق ترقى نفس انسانى، پس از آگاهى یافتن به چرایى و ضرورت آن است.
4. پاک گشتن از معاصى و رذایل اخلاقى.(45)
5. مبرّا بودن از جمود، عناد و آرا و عقاید پوچ، فاسد(46) و تقلیدى (عقائدى که در طول حیات از کودکى تا به زمان بلوغ انسان به وى القا گشته است)(47).
منظور عقاید پوچ و فاسدى نظیر، «علم حجاب است»(48) ؛ خدا از عبادات ما بى نیاز است، از انجام چه فایده؟ شریعت براى کسانى است که در حجابند ؛ نه واصل شدگان و شریعت، پوست است، تا آن را نیفکنى به مغز اسرار نرسى «فلان شیخ با خدا سخن گفته است» و... است.(49)
ملاصدرا در جاى دیگر در این باره، به تبیین برخى علل ابتلا به جمود و آراى فاسد مى پردازد.(50)
بنابراین عوامل مؤثر در ترقى نفس انسانى، در سه عامل اصلى «علم و آگاهى، طلب و اراده و تهذیب نفس از معاصى و عقاید فاسد» خلاصه مى شوند. هر یک از آنها علت ناقصه است و بدون دیگر عوامل نمى تواند، عامل اصلى تحصیل کمال انسانى باشد. براین اساس، نه آنان که با علم و طلب، ولى فارغ از تهذیب نفس اند، به کمال نائل مى گردند و نه آنان که از روى تقلید و بى اندیشه و حتى طلب و اراده واقعى به اعمال و رفتارهایى که از مصادیق تهذیب نفس محسوب مى شود، مى پردازند.(51)
4. موانع و حجابهاى کمال انسانى
بحث از موانع کمال انسانى، با توجه به نحوه وجودى خاص انسان طرح و تبیین مى شود ؛ به این صورت که چون انسان جسمانى الحدوث و روحانى البقاست ؛ یعنى در عین اینکه کمال و حقیقت ذاتش در قرب و تشبّه به ذات حق تعالى است ؛ ولى آغاز خلقت و حدوثش در عالم ماده و به نقایص مبتلاست، لذا بین وضعیت موجود و کمال مطلوبش فاصله است و اصطلاحاً به چنین موقعیتى «محجوبیت» گویند ؛ اما انسان با این محجوبیت توانایى ارتقا و نیل به مراتب عالى هستى را دارد. این ارتقا و تعالى با مجاهدات و طى مراحلى از جانب انسان تحقق مى پذیرد. آنچه که انسان در مسیر نیل به کمالش با آنها برخورد و آنها را طى مى کند، عوالم و مراتبى از هستى است که بین او و حق تعالى واقعند ؛ به این ترتیب که آغاز حرکت انسان از عالم طبیعت است (در حالى که موصوف به اوصاف و به نقایص آن مبتلا است). هنگامى که انسان با مجاهدات و انجام اعمالى، خویشتن را از تعلق به عالم طبیعت و اتصاف به آن رهانید، شدت و تعالى وجودى مى یابد و قابلیت ارتباط و اتصال با عوالم برتر را به دست مى آورد که در اصطلاح عرفان گفته مى شود: سالک حجاب هاى ظلمانى را خرق و رفع کرده است. توضیح این سخن به این صورت است که حجاب هاى مسیر کمال انسان (مجموعه عوالم واقع میان انسان و حق تعالى و لوازم آنها) بر دو نوع کلى ظلمانى و نورانى تقسیم مى شوند. مراد از حجاب ظلمانى عالم ماده و طبیعت و لوازم آن است و مراد از حجاب نورانى، مراتبى از هستى است که از عالم طبیعت و فوق آن مجرد است.
وجه تسمیه هر یک از آنها به این ترتیب است که عالم ماده و طبیعت، از آنجا که در سلسله مراتب هستى، در پایین ترین و پست ترین مرتبه هستى واقع است، از منبع وجودى که همان حقیقة الحقایق و نورالانوار (حق تعالى) است، دور است، لذا حیثیت هاى نقصى و عدمى در آن بسیار است و به این دلیل به آن حجب ظلمانى گویند ؛ اما مراتب عالى هستى که عبارت است از عالم عقول، چون در قرب حضرت الهى اند، حیثیت مادى و نقصانى ندارند، به همین دلیل از آنها به حجاب نورانى تعبیر مى شود.(52)
بنابراین، حجاب ها به دو نوع کلى ظلمانى و نورانى تقسیم مى شوند. لازم به یادآورى است که در میان حجب نامبرده، آنچه به معناى واقعى و خاص حکم حجاب و مانع را دارد، حجاب هاى ظلمانى است، زیرا در مورد تحقق کمال انسانى، حجاب دو معنا دارد: یکى حجاب به معناى عام، یعنى آنچه بین انسان و حق تعالى واقع است و دیگرى معناى خاص، یعنى تعلق و اتصاف به عالم طبیعت و اوصاف و نقایصش. عالم طبیعت و لوازم آن، یعنى اوصاف و نقایص حاصل از تعلق به آن، مانع، عایق و مخالف با جهت و کمال واقعى و الهى انسان است و تنها در صورت خرق و رفعشان، امکان تحقق کمال انسانى حاصل مى گردد ؛ در حالى که حجب نورانى، نه تنها عایق و در جهت مخالف با کمال انسانى نیستند، بلکه خود از مراحل و مراتب کمال انسانى و موجب تحقق آنند و سالک مأمور به طى کردن و متصف گشتن به آنهاست ؛ نه خرق و رفع آنها.
از سوى دیگر، برخى حجب، به هیچ وجه قابل طى کردن نیستند و غایت شدت وجودى انسان اتصال به آنهاست ؛ نه طى کردن آنها ؛ مانند مرتبه «احدیّت» حق تعالى که از آن به «پرده عزّت» تعبیر مى شود.(53) چرا که انسان موجود ممکنى است که به دلیل نقص ذاتى امکانى اش، خدا را تنها از طریق اسما و صفاتش مى شناسد.(54)
بنابراین، در این بخش، بیشتر به تبیین چیستى حجاب هاى ظلمانى و چگونگى رفع آنها پرداخته، درباره حجاب هاى نورانى به بیان اجمالى اکتفا مى شود، زیرا در مبحث موانع کمال چندان جایگاهى ندارد ؛ هر چند در مبحث مراحل تحقق کمال انسانى، یعنى مراحل کشف و شهود قابل طرح و شرح است.
عرفا و اندیشمندانى چون ابن عربى و ملاصدرا نیز هنگام بحث از چگونگى تحقق کمال انسانى و کارایى تهذیب نفس، عمدتاً به حجب ظلمانى پرداخته اند.
4 - 1. حجاب هاى ظلمانى
حجب و موانع ظلمانى را در آثار ملاصدرا مى توان به دو دسته موانع معرفتى و موانع غیر معرفتى تقسیم کرد. موانع غیر معرفتى نیز خود به موانع گرایشى و رفتارى تقسیم مى شوند. توضیح مطالب اینکه برخى از این موانع، ماهیت معرفتى دارند ؛ هرچند مبناى گرایشات و رفتارهاى متناسب با آنها مى گردند(55). برخى دیگر از موانع اصالتاً ماهیت گرایشى و رفتارى دارند که در این بخش به تبیین آنها و ذکر مصادیقشان پرداخته مى شود.
الف - 1. حجاب هاى معرفتى
از بنیادى ترین حجاب هاى معرفتى، به جهل به واقعیت نفس انسانى(56) و کمال وى(57) است که موجب مى شود، انسان از عوالم برتر از عالم ماده و محسوسات که حقیقت و کمال نهایى انسان به آن عوالم مربوط است، غافل گردد و چون آگاهیش به عالم ماده محدود مى گردد، طلب و حب وى نیز در همین سطح باقى مى ماند ؛ یعنى در حدّ حبّ به دنیا که منشأ حجاب ها و کدورت هاى بسیار است.(58)
از دیگر حجاب هاى معرفتى، عقاید و آراى فاسد و پوچى است که در طول حیات، از دوران کودکى تا بلوغ انسان، به صورت القایى و تلقینى در زمینه هاى مختلف معرفتى، نظیر معرفت به هستى، خالق هستى و چگونگى قرب به وى براى انسان ایجاد و مانع او از حقایق مى گردد و او را به شرک، کفر، انکار، الحاد، تعطیل، تشبیه و تجسیم مبتلا مى سازد.(59)
برخى دیگر از حجب معرفتى:
- غفلت: غفلت انسان از واقعیت نفس خویش و کمال خود و حقایق الهى، از حجب ظلمانى، بلکه منشأ و سرآغاز همه حجاب هاى ظلمانى است: «الغفله سبب کل حجاب» ؛ غفلت عامل همه موانع است.(60)
- جمود و انکار: انکار و تخطئه مقامات معنوى، بدترین خارهاى طریق کمال و وصول به مقامات معنویه و شاهکار بزرگ شیطان است ؛ موجب وقوف و خمودى مى گردد و روح شوق را مى میراند ... : «تلک القرى نقص علیک من انبائها و لقد جائتهم رسلهم بالبیّنات فما کانوا لیؤمنوا بما کذّبوا من قبل و کذلک یطبع اللَّه على قلوب الکافرین»(61) ؛ این آبادى هایى است که اخبارشان را برایت شرح مى دهیم. رسولانشان با بینات نزدشان آمدند ؛ [ولى ] آنها به آنچه درگذشته تکذیب کرده بودند، ایمان نمى آورند، این گونه خدا بر دل هاى کافران مهر مى نهد.(62)
- علم: علوم دینى یا غیر دینى، اگر به صورت مستقل و فى نفسه در نظر گرفته شود و عالم - به کسر لام - به واسطه آنها، براى خود فضل و استغنایى قائل شود، براى وى حجاب ظلمانى محسوب مى شود، چرا که موجب مى گردد، عالم - به کسر لام - در آن متوقف شود ؛ اما اگر مقدمه و ابزارى براى رشد و تعالى وجود عالم گردد، دیگر حجاب ظلمانى نیست.(63)
- وقوف: از آنجا که کمال انسان در قرب و تشبّه به ذات حق تعالى است و حق تعالى حقیقت و ذاتى لایتناهى و نامحدود دارد، بنابراین شدّت وجودى و کمال انسان نیز «حدّ یقف» ندارد و براى آن پایانى نیست ؛ به این معنى که در هر مقام و درجه اى که باشد، باز مقامات و درجات بیشترى رو به روى او قرار دارد ؛ حتى کسى که به مقام فناى فى اللَّه و بقاى باللَّه رسیده است، تازه ابتداى حرکت در درجاتى است که هرگز به وصف نمى آید. اگر کسى تصور کند که به برخى درجات و کمالات رسیده است و این تصور واهى... رهزن او شود و او را از حرکت باز دارد. این عدم حرکت و وقوف، حجاب ظلمانى براى وى است...».(64)
البته حجاب هاى معرفتى و گرایشى در تأثیر متقابل بر یکدیگرند و یکدیگر را تقویت و تشدید مى کنند (تنها تأثیر یک طرفه ندارند)، به این ترتیب که رفتارهاى ناپسند و رذایل اخلاقى موجب محرومیت و انحرام از معرفت به حقیقت مى گردد و محدودیت معرفت، نقصان و پستى گرایش و رفتار را به دنبال دارد و این جریان تأثیر متقابل ادامه دارد.
الف - 2. حجاب هاى غیر معرفتى (گرایشى و رفتارى)
به تبع محدود شدن شناخت انسان به عالم طبیعت، طلب و گرایش انسانى نیز به دنیا محدود مى شود و همه تلاش هاى او در حفظ و توسعه مطلوبات دنیایى صرف مى شود و از ترقى و کمال وجودى باز مى ماند.(65) در چنین موقعیتى، انسان به اوصاف و توابع عالم ماده متصف و تنها به تدبیر بدن(66) و افکار نظرى مربوط به آن مشغول مى شود(67) و به آفات و بیمارى هاى اخلاقى و رفتارى، نظیر، حرص (آز)، نخوت (کبر) و رشک (حسد) مبتلا مى گردد.(68)
این سه آفت، خود ریشه و منشأ سایر آفات اخلاقى است ؛ به این ترتیب که شهوت مال، مقام(69) و بخل نشأت گرفته از حرص و آز، ریاست طلبى، تجاوز به حقوق دیگران، دورى گزیدن از فقرا و خودبینى نشأت گرفته از نخوت و کبر(70) و کینه، خشم، بدگمانى و ستیزگى نشأت گرفته از رشک و حسد است.(71)
برخى دیگر از مصادیق حجب گرایشى و رفتارى:
- گناه: میزان بهره مندى انسان از معارف الهى، به میزان سلامت و شفافیت روح و قلب او بستگى دارد. «نفس اگر مثل آینه صیقل گردد، لایق تجلیات غیبیّه و ظهور حقایق و معارف شود اگر ملکوت نفس ظلمانى و پلید شود، در این صورت قلب چون آینه زنگار زده، چرکین گردد که حصول معارف الهیه و حقایق غیبیه در آن عکس نیفتد». در این میان، گناه، عامل کدر و چرکین کننده نفس انسانى است».(72) امام صادق علیه السلام درباره این حجاب مى فرماید: «کان ابى یقول: ما من شى ء أفسد للقلب من خطیئه، إن القلب لیواقع الخطیئه فما تزال به حتى تغلب علیه فیصیر اعلاه اسفله»؛ پدرم فرمود: چیزى بدتر از گناه قلب را فاسد نمى کند، قلب تحت تأثیر گناه واقع مى شود و به تدریج گناه در آن اثر مى گذارد تا بر آن غالب شود، در این هنگام، قلب وارونه شده، بالاى آن پایین قرار مى گیرد.(73)
- حبّ نفس و پیروى از هوا: انسان در درون خود، پیوسته درگیر جنگى بى پایان، میان عقل و نفس است. سرنوشت آدمى را نتیجه این جنگ معین مى کند. سعادت واقعى انسان در آن است که عقل بر مملکت وجودش فرمان راند. اگر در این جنگ، عقل به اسارت نفس درآید، آینده اى بس نگران کننده در انتظار انسان است.(74) امیرمؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه (حکمت 211) مى فرماید: «کم من عقل اسیر تحت هوى امیر» ؛ چه بسا عقل هایى که به اسارت هوا و هوس درآمده اند.
- شهوت: کامل ترین صفت حیوانى است. دیگر صفات حیوانى عبارت از خوش خوردن و خوش خفتن است ؛ به هر میزان که انسان به لذّات و شهوات حیوانى ذوق مى یابد و به آنها انس مى گیرد، به همان میزان، انس حق از دل او کم مى شود.(75)
- کبر: گاهى انسان کمالى را در خود توهّم مى کند و به دلیل آن، خود را از دیگران برتر مى پندارد و این توهّم حجاب او مى گردد و او را از خدا دور مى سازد.(76)
انسان مبتلا به حجاب هاى معرفتى و گرایشى و محصور در عالم دنیا، با خواطر شیطانى و نفسانى که بر او وارد مى شوند، دچار حجاب هاى ظلمانى بیشترى گشته، به خسارت و غبن بیشترى مبتلا مى شود.(77)
در عرف شریعت، به مجموعه حجاب هاى معرفتى، گرایشى و رفتارى مربوط به عالم دنیا که انسان را از رشد و کمال وى غافل مى کند، گناه و معصیت گفته مى شود.(78)
4 - 2. حجب نورانى
همان گونه که در بحث انواع موانع و حجاب ها گذشت، عمده مباحث عرفا و فلاسفه اسلامى در امر تهذیب نفس، پیرامون حجب ظلمانى است. ایشان با تقسیم نشآت و مراتب مختلف وجود انسان به نفس، عقل و سرّ، و تعیین آفات و بیمارى هاى هر یک، به منظور مشخص کردن نحوه تطهیر آنها، این نکته را تایید مى کند که محدوده کارایى تهذیب نفس به حجب ظلمانى، یعنى عالم ماده و آثارش مربوط است و حجاب هاى نورانى، به هیچ وجه در حیطه تهذیب نفس نمى گنجند. به خصوص اینکه حجب نورانى که حقایق مجرد از ماده و غیر زمانى اند، تنها به این دلیل تحت عنوان حجاب واقع شده اند که واسطه میان انسان و حق تعالى هستند.
این حقایق همان گونه که در مباحث بعدى بیان خواهد شد، خود از مراتب کشف و شهود و حاصل از تهذیب نفس هستند که سالک آنها را طى مى کند تا به مراتب عالى هستى برسد ؛ در حالى که در تهذیب و تطهیر، سالک آفات و موانع را رفع مى کند. از جمله مصادیق حجب نورانى، حجاب اسماست ؛ به این ترتیب که اسما بر دو قسمند: برخى آنها نور محض اند ؛ یعنى اسمائى که بر امور وجودى دلالت دارند (اسماى جمال) و برخى دیگر اسمائى است که بر تنزیه دلالت دارند (اسماى جلال). اسما حجاب هایى اند که اگر برطرف شوند، احدیت ذات مقدس آشکار مى گردد، زیرا اسما، مرتبه واحدیت را تشکیل مى دهند و کنار رفتن آنها به معناى ظهور مرتبه احدیت است... . ممکنات وقتى موجوداند که این اسما موجود باشند، از این رو در مرتبه احدیت - که از اسم هاى خاص و متعین خبرى نیست - اشیا نیز وجود ندارند و شاید معناى این حدیث شریف که مى فرماید: «خدا هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت دارد که اگر آنها کنار رود، هر چه در برابر اوست، سوخته و نابود مى شود»، همین باشد که در مرتبه احدیت، هیچ موجودى وجود ندارد. معناى «سبحات الوجد» احتمالاً انوار تنزیه است ؛ یعنى سلب آنچه سزاوار مقام ذات مقدس نیست ؛ یعنى امور عدمیه. این «سبحات الوجد»، موجب نابودى همه موجودات امکانى مى شوند.(79)
5. چگونگى تحصیل تهذیب نفس
از آنجا که کارکرد تهذیب نفس، رفع و زائل کردن موانع کمال نفس انسانى است و موانع مورد نظر، داراى دو نوع کلى معرفتى و غیر معرفتى (گرایشى و رفتارى) است، در نتیجه کارایى تهذیب نفس نیز در دو حیطه موانع معرفتى و غیر معرفتى مطرح مى گردد ؛ اما بیانات عرفا و فلاسفه اسلامى درباره تهذیب نفس در حیطه غیر معرفتى، یعنى گرایشى و رفتارى (بیشتر رفتارى و عملکردى) است. این رویکرد، شاید به این دلیل باشد که ایشان کسانى را مخاطب بیانات خویش مى دیدند که از لحاظ معرفتى به تهذیب و ترقى رسیده اند و طالب نجات و ترقى وجودى اند و تنها به موانع غیر معرفتى (رذایل اخلاقى و رفتارى) دچارند و در پى راه رهایى از آنها هستند. احتمال دیگرى که بر یک اصل بنیادى استوار است، به این صورت است که ابعاد مختلف وجود انسان، یعنى بعد معرفتى و بعد غیرمعرفتى در تأثیر متقابل بر هم اند ؛ توضیح این اصل (تأثیر متقابل ابعاد معرفتى و غیر معرفتى وجود انسان بر هم) به این صورت است که اعمال و حرکات انسانى، با توجه به نوع و ماهیت خیر و وجودى داشتن یا شر و عدمى داشتن، احوالات و صفاتى را براى نفس انسانى و قلب وى ایجاد مى کند و این احوالات، یا متناسب و آماده کننده نفس براى کشف و شهود و افاضه معرفت و فیوضات الهى است است یا موجب منحرف و فاسد شدن نفس از مسیر کشف و إفاضات علمى والهى مى گردد.
اگر قابلیت کسب معارف و فیوضات الهى تحقق یابد، نفس انسانى ارتقاى وجودى مى یابد و براساس فیوضاتى که دریافت کرده، اعمال و کردارهاى متناسب با آن فیوضات و تجلیات را انجام مى دهد، در غیر این صورت، وجودش نه تنها ترقى نمى یابد، بلکه دچار رکود و ضعف مى گردد و اعمال چنین نفس ضعیفى هم، اعمال ناقص و فاسدى خواهد بود و روند چنین تأثیر و تأثرى بین ابعاد معرفتى و غیر معرفتى، در راستاى به کمال یا شقاوت رسیدن نفس انسانى ادامه مى یابد.(80)
به این ترتیب، انسان به هر میزان که به تهذیب اعمال و رفتارش بپردازد، به همان میزان به آگاهى و انکشاف الهى دست مى یابد، از این رو فلاسفه و عرفا به بیان تهذیب رفتارى انسان اکتفا کرده اند.
در این میان، کلام ملاصدرا در زمینه بحث از مراتب هدایت، مؤیّد این اصل است:
«فأسباب الهدى هی الکتاب و الرسل و بصائر العقول و هی مبذولة للجمیع و لهذا کلّفوا بتکلیف واحد و تساووا فی أسباب سلوک طریق النجاة بهده الهدایة العامة المرتبة الثانیة هی التى یمد اللَّه بها العبد حالاً بعد حال و هى ثمرة المجاهده حیث قال: «وَ الَّذِینَ جَهَدُواْ فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا»(81) وهو المراد بقوله: «وَالَّذِینَ اهْتَدَوْاْ زَادَهُمْ هُدًى»(82) و المرتبة الثانیة وراء الثانیة و هی النور الذى یشرق فى عالم الولایه بعد کمال المجاهدة فیهتدى بها إلى ما لایهتدی الیه بالعقل الذی یحصلک به التکلیف و إمکان تعلّم العلوم و هو الهدى المطلق و ما عداه حجاب له و مقدمات و هو الذى شرفه اللَّه تعالى بتخصیص الاضافه الیه و إن کان الکلّ من جهته فقال: «قل إن هدى اللَّه هو الهدى...» و وجه انحصار مراتب الهدى فی الثلث إن کل مقام من مقامات الإیمان و منزل من منازل السالکین ینتظم من أمور ثلاثه: أعمال و أحوال و أنوار اى معارف و لابد لکلّ منها من هدایه یخص به»(83) ؛ اسباب و طرق هدایت در نخستین مرتبه عبارت است از ارسال رسل و انزال کتب و بصیرت بخشى عقل که این امور هدایت بخش، به همه انسان ها ارائه شده است و به همین دلیل در این زمینه، همه انسان ها تکلیف واحدى دارند و نحوه سلوکشان که به نجات منتهى مى شود، یکى است و آن هدایت عامه است. مرتبه دوم هدایتى است که خدا بنده را از حالى به حال دیگر کمک و امداد مى کند که این نوع هدایت و امداد، محصول مجاهده و تلاش بنده است، چنان که حق تعالى مى فرماید: «و کسانى که در راه ما کوشیده اند، آن را به راه هاى خاص خویش رهنمون مى شویم» که مراد حق تعالى در آیه «خداوند هدایت یافتگان را هدایت افزود»، اشاره به این مرتبه از هدایت است و مرتبه سوم که فراتر از هدایت مرتبه دوم است و آن نورى است که در عالم ولایت افاضه مى شود، این نور بعد از مجاهده بسیار و تمام توسط سالک براى وى رخ مى دهد و به واسطه آن، سالک به سمتى که توسط عقل و تعلیم انسانى، قابل تحصیل، کسب و راهیابى نیست، هدایت مى شود و اصل هدایت، همین هدایت مرتبه سوم است و سایر مراتب، حکم مقدمه و حجاب را دارند. هدایت مرتبه سوم، هدایتى است که خدا آن را شرف بخشیده، به این دلیل که آن را به خود تخصیص داده است: «بگو که این هدایت، هدایت خداوند است». دلیل انحصار مراتب هدایت در سه مرتبه این است که هر مرتبه از هدایت، متوجه مرتبه اى از مراتب ایمان است و اینکه منازل سلوک در سه امر خلاصه و تنظیم مى شود که عبارت است از اعمال، احوال و انوار، یعنى معارف که براى هر یک از آنها، هدایت خاصى نیاز است.
هر یک از هدایت هاى سه گانه یاد شده به خصوص هدایت هاى مرتبه دوم و سوم، همگى از سنخ معرفت و آگاهى اند ؛ ولى نتیجه تهذیب و ترقى در بعد غیر معرفتى (رفتارى) هستند ؛ به این ترتیب رویکرد فلاسفه و عرفا در بحث تهذیب نفس قابل توجیه و دفاع است و به تبع ایشان، در بحث چگونگى تهذیب نفس به بیان راهکارهاى عملى پرداخته مى شود.
این رویکرد بر نحوه وجودى خاص انسان، یعنى جسمانى الحدوث و روحانى البقاء بودن استوار است. به این ترتیب که در ابتداى خلقت و حدوث، بعد مادى و خصایص و اوصاف مادى در انسان فعلیت و قوت دارد و بعد و اوصاف روحانى در وى در استعداد و ضعف است. از آنجا که این دو بعد، در نسبت عکس(84) یکدیگرند و چون واقعیت ذاتى انسان و کمال خاص وى، ماهیتى غیر جسمانى دارد(85)، اصالت و محوریت بعد روحانى اثبات مى شود، با انجام اعمال و کردارهایى، بعد مادى که شامل جسم و نفس حیوانى است، ضعیف و در راستاى جهت و مقاصد بعد روحانى واقع گردد. در این باره هدف از ریاضات و مجاهدات شرعى بر خلاف تلقى و باور فاسد و رایج میان برخى سطحى نگران، در حیطه اخلاق و سلوک انسانى، مبنى بر مطلق ضعیف کردن بعد جسمانى انسان نیست، بلکه هدف ایجاد و حدوث حالت و ملکه براى نفس انسانى است که تا محوریت و جهت همت انسان با دارا بودن آن ملکه، در راستا و مقهور اغراض جسمانى و حیوانى نباشد، بلکه تحت هدایت و در راستاى جهات عقلانى و الهى نفس انسان واقع گردد.(86)
این هدف عالى با سلامت و قوت جسم منافاتى ندارد، برخلاف برداشت و باور نادرستى که برخى به آن مبتلایند، زیرا هر یک از بزرگان و اولیاى دین و عرفان، نظیر امامان معصوم و سایر عرفا، علاوه بر سلامت و تعالى نفس انسانى، از سلامت و قوت جسمانى نیز برخوردار بودند.
ملاصدرا در این زمینه چنین مى گوید: «و أما الحاجة إلى العمل و العبادة القلبیة والبدنیة فلطّهارة النفس و زکائها بالأوضاع الشرعیة والریاضات لئلا تتمکن النفس بسبب إشتغالها بالبدن ونزوعها الى شهواته و شوقها إلى مقتضاته هیأة انقهاریه للبدن وهواه فترسخ لها ملکة انقیادیة لمشتهاة و تمنعها»(87) ؛ و اما دلیل نیاز به اعمال و عبادات قلبى و بدنى، عبارت است از پاک کردن نفس به وسیله قوانین شرعى و ریاضات، تا نفس انسانى به دلیل مشغولیّت به بدن و متوجه شهوات و مطلوبات جسم شدن، نسبت به بدن حالت و ملکه مقهوریت و انفعالى نیابد ؛ این مقهوریت در آن رسوخ نکند و در او حالت پیروى از خواسته ها و مطلوبیات نفسانى ایجاد نشود.
«النفس و البدن متعاکسان فی القوه و الضعف، فهذا یدلّ على أن کلاً منهما من عالم اخر فبعد الاربعین کملت النفس و کلت الاه و من المکشوف من طریقتنا فی باب تقلبّات النفس و تطوّراتها و حرکاتها الذاتیة إلى الاخره و عند اللَّه کما یستفید من الشواهد القرآنیة أن عروض موت البدن بالطبع الإجل إنصراف النفس عن هذه النشأة الطبیعیة الى نشأة الثانیة و ما بعدها ففتور البدن و شیبه وهرمه ثم موته منشأ فعلیة النفس و تأکّدها و تفرّدها بذاتها دون البدن...»(88) ؛ نفس و بدن از لحاظ ضعف و قوت در تقابل با هم اند و این موقعیت نشان مى دهد که هر یک از این دو به عالمى خاص خود مربوطند پس از چهل روز نفس کامل مى شود و ابزار [که بدن است ] به ضعف و آفت مى گراید و این روش براساس طریق ما، در زمینه دگرگونى و تحولات و حرکات ذاتى نفس به سمت آخرت و نزد خداوند(89) است ؛ همانا رخ دادن مرگ بدن، طبیعتاً به دلیل انصراف و جدایى نفس از این نشئه طبیعى، یعنى بدن به سوى نشئه دوم و سایر نشئآت است، در نتیجه ضعف و رکود بدن و در آخر مرگ آن، منشأ و زمینه اى براى به فعلیّت رسیدن نفس و شدت یافتن و تشخص و فردیتش، بى نیاز به بدن است.
در غیر این صورت، بعد روحانى که با تعابیر مختلفى نظیر قلب(90)، نفس ناطقه(91)، دل، عقل عملى، سرشت انسانى، فطرت صافى، وجدان(92) و... از آن یاد شده است(93) به علت مشغول و مغلوب بودن نسبت به بعد مادى و آثارش، باز مى ماند و دچار رکود و انحراف مى گردد ؛ هرچند که مبدأ فیض و تجلّى همواره در حال إفاضه است.
در زبان شریعت، از موقعیت مغلوبیت و مقهوریت بعد روحانى انسان به «طبع»، «صدأ»، «آکنه»، «قفل»، «عمى»، «رین» و «قساوت» تعبیر شده است.
از جمله امورى که در بحث چگونگى تحصیل تهذیب نفس بسیار مهم است، اهمیت و جایگاه شریعت در تحقق و تداوم تهذیب نفس است ؛ به این ترتیب که شریعت، یعنى مجموعه آگاهى ها، شناخت ها، بایدها، نبایدها و احکامى که از جانب خالق هستى (از طریق ارسال پیامبران و انزال کتب)، به منظور آگاه ساختن و رهنمودن او به سمت کمال خاص و حقیقى به انسان ارائه مى گردد (چرا که تنها خالق هر چیز، به غایت و غرض وجودى آن چیز آگاه است). افزون بر این، انسان را متوجه کمال خاص وجودى اش، یعنى مراتب غیر مادى هستى مى کند. و موجب رفع وزائل گشت بنیادى ترین حجاب معرفتى مى شود و کیفیت رسیدن به آن کمال کند و چگونگى رفع موانع و حجاب هاى غیر معرفتى، یعنى گرایشى و به خصوص رفتارى را به انسان آموزش و تعلیم مى دهد.(94) و(95)
با توجه به جایگاهى که شریعت در نسبت با تهذیب نفس دارد، سایر روش ها، اعمال و ریاضت هاى غیرمشروعه اى که به طور افراطى یا تفریطى از جانب برخى انسان ها و مکاتب انسانى مطرح مى شود و در محدودیت و انحراف آگاهى ایشان ریشه دارد، مردود مى گردد، زیرا آنکه موجودات را آفرید، خود مى توان ایشان را به کمال واقعى هدایت کند.(96)
به راهکارها و اعمالى که به تهذیب نفس منجر مى شود، در عرف شریعت، «طاعات و عبادات» گفته مى شود. طاعت براى قطع علایق و توجه به دنیا و متعلقات و زینت هاى آن است، تا به این ترتیب امراض درونى نفس زائل گردد و از ناپاکى هایى که در نفس واقع شده اند، پاکسازى شود و زنگار صفات ناپسند، از رویه آن زدوده گردد، پس حالش به بهبودى گراید و گوهرش استقامت گیرد و رویش نورانى شود و نتیجه چنین اصلاح قلب و تصفیه و نورانى کردن آن، انکشاف حقایق الهى به خصوص ذات، صفات و افعال خدایى در آن است. این راهکارها که داراى مصادیق مختلفى است، گاه ماهیتى ایجابى و وجودى دارد و گاه ماهیتى سلبى و عدمى ؛ اما کارکرد همه آنها عدمى و قطع و رهایى از سطح و مرتبه عالم ماده و آثار و اوصافش است.(97)
«قد مرّ أن فائدة الاعمال الشرعیة کلّها وجودیه کانت أو عدمیة، تصفیة القلب عن ما یکدّره و یمرضه و یحجبه عن مطالعة الحق و العلم باللَّه و صفاته و افعاله هی الغایة القصوى لوجود الانسان و سائر الاکوان».(98) همان گونه که گذشت، فایده اعمال شرعى همگى، چه اعمال وجودى و چه اعمال عدمى، پاک کردن قلب از امورى است که قلب را کدر، مریض و محجوب از مطالعه حق و علم به حق تعالى و صفات و افعالش مى کند ؛ در حالى که علم به حق تعالى و صفات و افعالش، غایت و هدف نهایى وجود انسان و خلقت سایر موجودات است.
اوامر و نواهى الهى به اشکال مختلف، انسان را در رسیدن به کمال راهنمایى مى کند. به این ترتیب که احکام و واجباتى نظیر، نماز، زکات، روزه و... به صورت مستقیم در به کمال رسیدن انسان تأثیر دارند که ملاصدرا به چنین کارایى و اثربخشى واجبات و احکام الهى چنین اشاره مى کند که زکات براى زدودن محبت مال از نفس است، روزه براى زدودن محبت بدن، جهاد براى زدودن محبت نفس، حج براى زدودن محبت وطن، آموختن علم از غیر و اعتراف به نادانى خود و برترى عالم - به کسر لام - براى زدودن محبت مقام و شهرت و پیروى نکردن از روشى خاص براى ترک تقلید، زیرا حقیقت امر را باید در اعتقادات خویش، با مجاهدت و نه با مجادله به دست آورد و...(99) و واجباتى نظیر امر به معروف، نهى از منکر، ترک میخوارگى و... اثرى غیر مستقیم براى مساعد و هموار ساختن زمینه براى تعالى انسان دارند.(100)
خداوند افزون بر این روش بنیادى، یعنى شریعت، از طریق دیگر، انسان را به آگاهى مى رساند ؛ نظیر سختى ها و رنج هاى زندگى، مبتلا به عشق مجازى گشتن، نهادن استاد و انسان پاک و هادى در مسیر زندگى فرد و ... ، چنان که خود حق تعالى چنین مى فرماید: «و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم...»(101) ؛ «وما کان ربک مهلک القرى حتى یبعث فى امها رسولاً یتلوا علیهم آیاتنا...»(102).
خلاصه و نتیجه گیرى
تهذیب نفس انسانى، مجموعه اعمال، رفتار و مجاهداتى است که بنفسه و بذاته مد نظر نیستند، بلکه ابزار رفع حجاب ها و موانع موجود میان انسان و کمال خاص وى اند که به شکل هاى مختلف سلبى و ایجابى تحقق مى یابند.
تهذیب نفس به دلیل کارکردى که نسبت به تحقق کمال انسانى دارد، معنا و اهمیت مى یابد. این کارکرد بر نحوه وجودى خاصى که انسان دارد، استوار است ؛ به این نحو که انسان موجودى جسمانى الحدوث و روحانى البقاست ؛ یعنى با اینکه حقیقت وجودى اش به عوالم عالى و مجرد هستى (فهم حقایق الهى، اتصال به عالم عقول و قرب و تشبّه به حق تعالى) مربوط است ؛ ولى ابتدا خلقت و حدوثش در عالم ماده، متصف به اوصاف جسمانى و مبتلا به نقایص است، در نتیجه میان انسان و کمالش فاصله اى که شامل موانع و حجب مخلتف وجودى است، در میان است و انسان براى نیل به کمالش باید که حجب نامبرده را رفع کند.
انسان با وجود اقامتش در عالم ماده و بُعد از کمال، توانایى و استعداد رسیدن به حقیقت و کمال خود را دارد. استعدادى که وجه ممیزه وى از سایر مخلوقات است ؛ اما براى به فعلیت رسیدن این استعداد به وجود عواملى نیاز است ؛ به این ترتیب که اولاً وى باید به سببى از اسباب، به حقیقت و کمال خاص خود آگاه گردد ؛ ثانیاً با اختیار و آزادى، رسیدن به کمال خویش را طلب و قصد کند، چرا که صرف آگاهى به کمال کافى نیست و ممکن است وى آگاهانه، از نیل به کمال خاصش منصرف گردد ؛ ثالثاً افزون بر وجود آگاهى و طلب براى رسیدن به مقصد نهایى خود، عامل و ملزم به انجام رفتارها، کوشش ها و مجاهداتى گردد که متناسب و در راستاى رسیدن به کمال و هدف مورد نظرش هستند.
چگونگى تحقق هر یک از عوامل مورد نظر به این صورت است که عامل آگاهى بخش، به انسانى که به علت فرو رفتگى در عالم ماده، از درک حقایق و عوالم مجرد و مربوط به کمالش ناتوان است، به صورت بنیادى و اساسى، از جانب حضرتى تعیین و فرو فرستاده مى شود که به انسان هستى، قوانین و سنت هاى آنها آگاهى، و احاطه دارد. احاطه اى که معلول خالقیّت و ربوبیّت وى است ؛ یعنى حضرت حق تعالى که از طریق اسباب و عوامل مختلف (ارسال رسل و إنزال کتب) انسان را متوجه و متذکر به حقیقت و کمال خاص وى مى کند. از چنین اسباب و طرقى به هدایت الهى و تبیین آیات بیّنات تعبیر مى گردد.
در این زمینه، حکماى اسلامى از جمله ملاصدرا، به ذکر عواملى چون انزجار انسان از زندگى مادى و دنیایى، به علت آغشته بودنش با رنج ها و سختى هاى فراوان و... پرداخته اند که مى توان عواملى نظیر آن را از شکل ها و طرق مختلف، هدایت الهى محسوب کرد.
عامل طلب و عزم در گرو انتخاب و اختیار خود انسان است، چرا که پس از به آگاهى رسیدن و اتمام حجت بر وى، او نسبت به طلب و قصد یا انصراف از رسیدن به حقیقت و کمال خاص خود مختار است.
عامل مجاهده و تلاش بر دو رکن استوار است: یکى تعیین مصادیق مجاهده از جانب حضرتى که خالق و آگاهى بخش انسان است که از آن به شرایع الهى تعبیر مى شود و دیگرى انسان طالب نیل به کمال خود. در این میان، شریعت الهى در روند تحقق کمال انسانى، جایگاه ویژه اى دارد، زیرا درباره مجاهده و چگونگى کمال مذکور، مکاتب مختلف انسانى، با صبغه هاى عرفانى و فلسفى، مدعیان رساندن انسان به کمال هستند ؛ در حالى که محدودیت و انحراف آگاهى آنها و حتى اغراض و مقاصدشان، صلاحیت ایشان را در این باره رد مى کند و تنها حق تعالى که خالق و مدبر هستى است، با تعیین و تعلیم «باید و نبایدها» که همان واجبات و محرمات و احکام الهى اند، انسان را در رسیدن به کمالش راهنمایى مى کند.
تفصیل مجاهدات مورد نظر، به این ترتیب است که انسان نخست باید به رفع موانع موجود در مسیر رسیدن به کمال بپردازد که از آن به تهذیب نفس، تزکیه، تصفیه و... تعبیر مى گردد که شامل رفتارها و اعمال وجودى و عدمى است ؛ یعنى گاه با انجام افعالى (واجبات) و گاه با ترک افعالى دیگر (محرمات) موانع رفع مى شود. سپس به تحصیل شرایط و تحقق امورى که زمینه ساز و عامل تحقق و نیل به کمالند، بپردازد. به مجموعه این رفتارها و اعمال تحلیه گویند، زیرا زینت بخش نفس انسانى و داراى حیثیت وجودى است، بنابراین تهذیب نفس در زمینه رفع موانع، در مسیر مجاهده مطرح مى گردد.
از موانع موجود میان انسان و کمال نهایى اش (قرب به حق تعالى)، دو تعبیر عام و خاص صورت گرفته است: تعبیر عام آن به این صورت است که آنچه میان انسان و حق تعالى واقع باشد، حجاب و مانع محسوب مى گردد و عالم ماده و عالم عقول را شامل مى شود. به لحاظ مادى و غیر مادى بودن، این حجاب ها را به ترتیب، حجب ظلمانى و حجب نورانى مى نامند.
این تعبیر از حجاب، افزون بر عام بودنش، غیر معمول است، چرا که حجب نورانى در روند تحقق کمال انسانى، خود از مراحل نیل به کمال و کشف و شهودند.
تعبیر خاص از موانع کمال انسانى که معنایى رایج در این زمینه است، همان عالم ماده و لواحقش (حجب ظلمانى) است که محور مباحث فلاسفه و عرفاى اسلامى، به خصوص ملاصدرا است.
تفصیل چیستى و چگونگى رفع حجاب هاى ظلمانى به این صورت است که حجب ظلمانى شامل سه نوع بینشى، گرایشى و رفتارى است. حجاب هاى بینشى عبارت است از جهل و غفلت (از عوالم عالى و مجرد هستى و کمال خاص و نهایى انسان) و داشتن عقاید و باورهاى باطل و پوچى که جهل و غفلت نامبرده را تشدید و امکان آنها را براى انسان ضعیف تر مى سازد و به تبع چنین وضعیتى، اندیشه و در نتیجه گرایش و رفتار انسان، در حدّ عالم ماده و تعلقاتش منحصر مى گردد. این حجاب ها با به آگاهى رسیدن و متوجه شدن انسان به عوامل و حقایق مجرد (از طرق مختلف که در عرف شریعت راه هاى مختلف هدایت الهى مى نامیده مى شوند)، رفع شدنى است.
حجاب هاى گرایشى که همان انحصار حبّ و عزم انسان در حدّ دنیا و متعلقات و زخارفش است، با عزم و طلب آزادانه انسان رفع شدنى است.
حجاب هاى رفتارى که از حجاب هاى بینشى و گرایشى منشأ گرفته و خصایص و رذایل پلید و غیر اخلاقى نظیر حرص و آز، کبر و خودپسندى، رشک را شامل مى شوند و همگى عواملى براى کسب بیشتر منافع دنیایى و حفظ آنها هستند، به وسیله اعمال و رفتارهاى عدمى که همان مصادیق تهذیب نفس اند، قابل رفعند.
نحوه رفع حجب رفتارى به دو صورت است: یکى اینکه به تبع رفع حجب بینشى و گرایشى، حجب رفتارى رفع مى گردد و دیگر اینکه مستقیماً و مستقلاً حجب رفتارى مرتفع گردند. این گونه رفع حجب در بیانات و توصیه هاى عرفا و فلاسفه اسلامى از جمله ملاصدرا، روش رایج است. رایج بودن این روش مى تواند معلول دو امر باشد: یکى اینکه ایشان کسانى را مخاطب خود مى دیدند که به حجب بینشى و گرایشى دنیوى مبتلا نبوده اند و دیگر اینکه رویکردى مبنایى به این امر داشته اند ؛ به این صورت که چون حیثیت هاى مختلف علمى عملى وجود انسان در یکدیگر تأثیر و تأثر دارند، در نتیجه تقویت یکى تقویت دیگرى را به دنبال دارد. رفع حجاب هاى رفتارى، زمینه ساز رفع حجب بینشى مى گردد و این خود، رفع حجب گرایشى را ممکن مى سازد.
یادآورى این نکته لازم است که تهذیب نفس، علاوه بر رفع حجب بینشى، نتایج دیگرى نیز به دنبال دارد. این نتایج در دو محور کلى علمى و عملى قابل تبیین است ؛ به این صورت که نفس انسانى از لحاظ علمى (به دلیل ترقى و تعالى اش به مراتب عالى هستى، از جمله عالم عقول و اتصال آن به عقل فعال که در بردارنده حقایق همه اشیا به نحو جزئى و تفصیلى است)، به حقایقى چون حقایق مربوط به عالم ملک و دنیا و حوادث و رخدادهایش آگاه مى گردد که به این نوع معارف را «سرّ قدر» گویند.
از لحاظ عملى نیز به دلیل قرب به حق تعالى و تشبّه به وى در تجرد از ماده و احاطه بر عالم ماده، به مقام تأثیر در عالم ماده نائل مى گردد و مى تواند، به دخل و تصرف و اصطلاحاً خوارق عادت در آن بپردازد که از این مقام، به «کن فیکون» تعبیر مى شود.
این نتایج، گر چه ناگزیر به تبع تهذیب، تجرد و تعالى نفس براى انسان مهذّب و مجاهد پیش مى آید ؛ لیکن غرض و مقصد اصلى از مجاهده و تلاش وى نیست و نباید به آن توجه و اهتمام شود، چرا که در غیر این صورت، همین نتایج، مانع ترقى انسان به کمال نهایى اش مى گردد و او در همان حد باقى مى ماند و این توقف، خود صورتى از خسران، انحراف و سوء عاقبت وى خواهد بود، زیرا همان گونه که طرق هدایت متنوع است، طرق ضلالت و گمراهى نیز براى انسان متنوع است.
از مطالبى که درباره اهمیت و کارایى تهذیب نفس ذکر شد، این نتیجه حاصل آمد که تهذیب نفس به علت تأثیرى که در تحقق کمال نفس انسانى دارد، اهمیت و ضرورت مى یابد. کارایى تهذیب نفس در این زمینه، در رفع موانع و حجاب هایى است که در مسیر نیل به کمال انسانى موجود است و از آنجا که تحقق کمال مذکور، علاوه بر رفع موانع، موقوف به تهیه و وجود شرایطى نیز هست، بنابراین تهذیب نفس در رابطه با تحقق کمال نفس انسانى در عین لزوم ناکافى است ؛ یعنى نقش علت ناقصه را دارد (نه علت تامه).
فهرست منابع و مآخذ
1 . بیدارفر، محسن، عرفان و عارف نمایان، ترجمه کر الاصنام الجاهلیة اثر ملاصدرا، انتشارات الزهراء، چ 3، قم،1371.
2 . جعفرى، محمد تقى، شناخت از دیدگاه علمى دیدگاه قرآن، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1360.
3 . جوادى آملى، عبداللَّه، شناخت شناسى در قرآن، دفتر انتشارات اسلامى، 1374.
4 . حسینى اردکانى، احمد، ترجمه مبدأ و معاد (اثر ملاصدرا)، انتشارات مرکز نشر دانشگاهى، تهران، 1362.
5 . خمینى، روح اللَّه، امام خمینى و اندیشه هاى اخلاقى - عرفانى، سیره و میراث معنوى، چ 1، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، تهران، 1382.
6 . سجادى، سید جعفر، فرهنگ اصطلاحات و تعابیر عرفانى، چ 3، کتابخانه طهورى، تهران، 1375.
7 . شفیعیها، احمد، تحقیق، تصحیح و ترجمه الواردات القلبیة فى معرفه الربوبیة (اثر ملاصدرا)، انجمن فلسفه ایران، 1385.
8 . صالحى اندیمشکى، محمد، عشق در کلام شهید مطهرى، چ 1، انتشارات نبوغ قم، 1381.
9 . صدر المتألهین شیرازى، الحکمة المتعالیة فى الأسفار الأربعه (دوره نه جلدى)، چ 2، منشورات مصطفوى، قم، 1368.
10 . - ، ایقاظ النائمین، مقدمه و تصحیح محسن مؤیدى، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، تهران، 1361.
11 . - ، تفسیر القرآن الکریم، تصحیح محمد خواجوى، ج 1، چ 2، انتشارات بیدار، قم 1366.
12 . - ، تفسیر القرآن الکریم، تصحیح محمد خواجوى، ج 4، چ 2، انتشارات بیدار، قم 1372.
13 . - ، تفسیر القرآن الکریم، تصحیح محمد خواجوى، ج 6، چ 2، انتشارات بیدار، قم 1411 ه . ق.
14 . - ، تفسیر القرآن الکریم (سوره جمعه)، تصحیح محمد خواجوى، انتشارات بیدار، قم بى تا.
15 . - ، تفسیر القرآن الکریم (سوره طارق، اعلى و زلزال)، ترجمه و تعلیقه محمد خواجوى، چ 1، انتشارات مولى، تهران، 1363.
16 . - ، تفسیر القرآن الکریم (سوره واقعه)، ترجمه و تعلیقه محمد خواجوى، چ 1، انتشارات مولى، تهران 1363.
17 . - ، تفسیر القرآن الکریم (سوره یس)، تصحیح محمد خواجوى، انتشارات بیدار، قم 1361.
18 . - ، رساله سه اصل، تصحیح سید حسین نصر، چ 3، انتشارات روزنه، تهران، 1377.
19 . - ، شواهد الربوبیة، چ 2، انتشارات نشر دانشگاهى، مشهد، 1360.
20 . - ، مفاتیح الغیب، تعلیقات على نورى.
21 . طبیبان، حمید، ترجمه و تعلیق مظاهر الإلهیة فى اسرار العلوم الکمالیة (اثر ملاصدرا)، چ 1، انتشارات امیر کبیر، تهران، 1361.
22 . کلینى، محمد بن یعقوب، الکافى، تهران، 1365.
23 . نراقى، احمد، رساله دین شناخت، چ 1، انتشارات طرح نو، تهران، 1378.
پی نوشت ها:
1) دانشجوى کارشناسى ارشد فلسفه و کلام اسلامى - دانشگاه اصفهان.
2) فرهنگ اصطلاحات و تعابیر عرفانى، ص 236.
3) همان، ص 204.
4) مفاتیح الغیب، ص 687.
5) تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 224.
6) عرفان و عارف نمایان، ص 166.
7) تفسیر القرآن الکریم، ج 2، ص 97.
8) کلمه «حجاب» در لغت به معناى پوششى است که مانع و حایل میان بیننده و آنچه مى خواهد ببیند باشد و هرچه مانع دیدن چشم باشد «حجاب» نامیده مى شود و چون این کلمه مصدر و به معناى اسم فاعل به کار رفته است، پس «حجاب» یعنى منع کردن ؛ ولى به معناى منع کننده استعمال شده است و در آیات شریفه - که تقریباً هشت مرتبه کلمه «حجاب» و مشتقات آن به کار رفته - و نیز روایات زیادى، کلمه «حجاب» به معناى مانع و آنچه از دیدن و فهمیدن چیز دیگرى جلوگیرى کند، به کار رفته است. کلماتى چون «غطا»، «قفل بر قلب»، «ستر»، «أکنه» و «طبع» نیز مرادف با حجاب استعمال شده اند. ضمناً «حجال» به معناى عروس نیز - چون غالباً عروس، پرده نشین و داراى حجابى است تا نگاه نامحرم به او نیفتد ... ، معناى حجاب را مى فهماند. کسى که به کشف و شهود رسیده است، حجاب ندارد و همه آنها که در حجابند، از مشاهده جمال حق محرومند.
مرحوم سید علیخان کبیر نیز فرموده است ؛ حجاب - و جمع آن حجب - به معناى پوشش بوده و اصل آن جسمى است که مانع بین دو جسم دیگر باشد و در غیر معناى جسم نیز به کار رفته است ؛ مثلاً گاهى گفته مى شود: ناتوانى، حجابى است بین انسان و رسیدن به مقصود... و حقیقت حجاب بین انسان و خدا این است که انسان سالک، مقامات و درجاتى دارد که هر یک - پیش از رسیدن به خداى متعال - حجاب اویند و چون مقامات انسانى بى نهایت است، مراتب حجاب ها نیز بى نهایت است. (مقالات عرفانى(1)، صص 394 و 395) جرجانى نیز در تعریفات آورده است ؛ حجب در لغت به معناى منع است... به هر چیزى که مطلوبت را بپوشاند، حجاب گفته مى شود و نزد اهل حق، حجاب، انطباع صور کونیه در قلب است که مانع قبول تجلى حق مى شود.... سیره و میراث معنوى، ص 122)
9) تفسیر القرآن الکریم، ج 4، ص 324 و ج 6، صص 102 و 103.
10) ایقاظ النائمین، صص 70 و 71 ؛ الحکمة المتعالیة، ج 8 ، صص 11 - 14.
11) تفسیر سوره جمعه، ص 247.
12) تفسیر القرآن الکریم، ج 6، صص 102 و 103 ؛ رساله سه اصل، ص 94، و عرفان و عارف نمایان، ص 166.
13) تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 395.
14) عرفان و عارف نمایان، صص 117 و 164 - 166 ؛ الحکمة المتعالیة، ج 6، ص 300 ؛ تفسیر القرآن الکریم، ج 4، صص 97 و324.
15) تفسیر القرآن الکریم (یس)، ص 149 ؛ تفسیر سوره واقعه، ص 204 ؛ مفاتیح الغیب، صص 523 و 687 - 694 ؛ رساله سه اصل، ص 94 و الحکمة المتعالیة،ج 6، صص 298 و 299.
16) ایقاظ النائمین، صص 70 و 71 ؛ تفسیر القرآن الکریم، ج 4، ص 324.
17) تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 397.
18) مفاتیح الغیب، ص 34 - 162.
19) تفسیر سوره واقعه، صص 151 و 153.
20) تصحیح و ترجمه الواردات القلبیة فى معرفة الربوبیة، صص 180 - 184.
21) تصحیح و ترجمه الواردات القلبیة فى معرفة الربوبیة ، صص 180 - 184 ؛ تفسیر القرآن الکریم، ج 6، ص 56.
22) تفسیر سوره طارق، اعلى و... ، ص 179 و نیز تصحیح و ترجمه الواردات القلبیة فى معرفة الربوبیة ، صص 140 و 141.
23) شواهد الربوبیة، صص 342 - 344.
24) ترجمه مبدأ و معاد، صص 532 و 533 ؛ تفسیر سوره طارق، اعلى و زلزال، ص 218.
25) انواع مرگ و حیات: الف) مرگ و حیات ذاتى که در اصطلاح اهل معقول، خلع و لبس یا فقدان و وجدان خوانده مى شود.
ب) مرگ و حیات اختیارى که در آن، مرگ به معناى نابود ساختن هواى نفس و روى گرداندن از مشتهیات است: «فتوبوا الى بارئکم فاقتلوا أنفسکم» (سوره بقره، آیه 54) ؛ اینک به درگاه پروردگارتان توبه کنید و خودتان را بکشید. امام صادق علیه السلام فرمودند: «الموت هو التوبه». (مراد از موت در این آیه، توبه است) این مرگ در اصطلاح تصوف «موت أحمر» خوانده مى شود. حیات اختیارى یعنى حیات ابدى قلبى که به واسطه انسلاخ از صفات نفسانى و اتصاف به صفات قلبى پدید مى آید. سخن لطیف حضرت عیسى علیه السلام در این باره چنین است: «لن یلج ملکوت السموات من لم یولد مرتین» ؛ کسى که دوبار متولد نشده باشد، ملکوت آسمان ها را درک نمى کند. (سیره و میراث معنوى، صص 119 و 118)
[ج) مرگ جسمانى که از آن به «موت طبیعى» تعبیر مى شود. موت جسمانى، مرحله اى از تحولات وجودى نفس انسانى است که به واسطه آن، نفس انسانى در زمان و أجل تعیین شده، به طور جبرى از بدن و عالم ماده، به کلى جدا و منقطع مى گردد.]
26) ترجمه مبدأ و معاد، صص 532 و 533.
27) همان.
28) تفسیر القرآن الکریم «یس»، ص 26.
29) لاینفع نفساً ایمانها لم تکن امنت من قبل أو کسبت فى ایمانها خیراً...». (انعام / 158) در آن روز ایمان آوردن براى کسى که تا کنون ایمان نیاورده است یا اینکه در ایمانش خیرى حاصل نکرده، فایده و منفعتى ندارد.
30) شناخت شناسى در قرآن، صص 326، 349 و 476.
31) عشق در کلام شهید مطهرى، ص 18.
32) همان، صص 28 - 30، 35 و 39 ؛ الحکمة المتعالیة، ج 2، صص 77 و 78.
33) عشق در کلام شهید مطهرى، ص 39.
34) همان، ص 84 .
35) همان، ص 84 .
36) کسى که به طاغوت و باطل کفر مى ورزدو تنها به خدا ایمان دارد (بقره / 256).
37) الحکمة المتعالیة، ج 2، صص 77 - 79.
38) در این زمینه برخى عرفا و اندیشمندان اسلامى، بنا بر این اصل که زیبایى معشوق هاى زمینى جلوه و پرتویى از جمال حقیقى، یعنى حق تعالى است، بر این اعتقادند که انسان هاى عاشق در اصل عاشق حق تعالى اند، چنان که ابن عربى در این باره مى گوید: «ما أحب احدا غیر خالقه» ؛ هیچ انسانى غیر خداى خود را دوست نداشته است. «ولکنه تعالى احتجب تحت اسم زینب، سعاد و هند و غیر ذلک» ؛ لیکن خداى تعالى زیر این نام ها [و معشوق هاى مجازى و زمینى ] پنهان شده است.
نقد: این تبیین نیز صحیح نیست، زیرا رشد و تعالى، زمانى براى نفس انسانى تقق مى یابد و ارزشمند مى گردد که در اثر آگاهى و اختیار سالک رخ دهد.
39) عشق در کلام شهید مطهرى، ص 19.
40) تفسیر القرآن الکریم، ج 1، صص 243 و 244 ؛ همان، ج 6، ص 44 ایقاظ النائمین، ص 31 ؛ تفسیر القرآن الکریم (یس)، صص 223، 255 و 310 ؛ ترجمه مبدأ و معاد، ص 546 و تصحیح و ترجمه الواردات القلبیة فى معرفة الربوبیة، ص 149.
41) الحکمة المتعالیة، ج 9، ص 136.
42) الحکمة المتعالیة، ج 9، ص 136.
43) عامل آگاهى و تذکر دهنده انسان به کمال خاصش، از جانب حق تعالى تعیین و تحقق مى یابد، چرا که او خالق همه هستى و از جمله انسان است و خالق هر شى ء قادر به هدایت آن شى ء به کمال خاصش است. حق تعالى بنا به شأن و اسم الهى «هادى» خویش، منشأ بیدارى نفوس انسانى منغمر در شهوات و حیات صرف دنیایى است. حق تعالى بیدارى مورد نظر را از طرق و اسباب مختلف و به شکل هاى متفاوت و متنوع محقق مى کند که در عرف شریعت به آن «طرق هدایت» و «آیات بینات» گویند ؛ اسبابى نظیر ارسال رسل، إنزال کتب (عرفان و عارف نمایان، ص 60)، رنج و سختى زندگى دنیایى و عدم اقناع و إرضاى وجودى انسان نسبت به حیات صرف دنیایى و متعلقات و زخارف)، رنج و سختى زندگى دنیایى و عدم اقناع و إرضاى وجودى انسانسبت به حیات صرف دنیایى و متعلقات و زخارف آن ترجمه مبدأ و معاد، صص 533 و 532)، راهنمایى، موعظه و نصیحت اولیا و بزرگان و علما. البته این عوامل متوجه کسانى است که وجودشان قابلیت رشد و تعالى را دارد ؛ هرچند دچار غفلت شده باشند ؛ نه کسانى که به علت کثرت خطا، انحراف و عناد، قابلیت رشد از وجود آنها رخت بر بسته و وجودشان نسخ یافته است. (عرفان و عارف نمایان، ص 146) خداوند مى فرماید ؛ «انک لاتهدى من احببت» (قصص / 56) ؛ تو هر کسى را که دوست دارى، هدایت نمى کنى. «انک لاتسمع من فى القبور» (فاطر / 22) ؛ تو شنواننده [پند و پیامى به ] در گور خفتگان نیستى. «لا تسمع الموتى و لاتسمع الصم الدعا» (نمل / 80) تو مردگان را [سخن ]نشوانى و به ناشنوایان آوایى نشنوانى. در میان طرق نامبرده، إرسال رسل و إنزال کتب از جمله طرق اصلى و بنیادى هدایت است، چنان که در قرآن مى خوانیم: «کتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الى النور بإذن ربهم الى صراط العزیز الحکیم» (ابراهیم / 1) [این ] کتابى است که آن را بر تو نازل کردیم تا مردم را به توفیق پروردگارشان از تاریکى ها به روشنایى، به سوى راه خداپیروزمند ستوده بازبرى. از مجموعه معارف، آموزه ها و حقایقى که از طریق پیامبران و کتب الهى به انسان ها ارائه شده، مجموعه اى معرفتى - رفتارى حاصل شده است که از طریق آن، چگونگى نیل به کمال نهایى و خاص انسانى معلوم مى گردد. چگونگى مورد نظر از طریق احکام، اوامر و نواهى الهى مشخص مى گردد. (الحکمه المتعالیة، ج 9، ص 137) بحث از اوامر و نواهى الهى و چگونگى ارتباط و تأثیرشان در رفع
موانع و تحصیل شرایط در بخش پایانى مقاله مطرح مى شود.
44) همان، ص 138.
45) همان، صص 136 و 137.
46) عقاید فاسد عقایدى هستند که نه از راه کشف و شهود حاصل گشته اند و نه از راه برهان یقینى، بلکه از روى تقلید حاصل شده اند. (بیدار فر، عرفان و عارف نمایان، ص 94).
47) همان، صص 136 و 137.
48) غایت اصلى سیر و سلوک و مجاهدات وجودى انسان، رها شدن از بندگى غیر خدا و با اخلاص متوجه حق تعالى شدن است و انسان به هرچه غیر حق تعالى توجه و اهتمام کند، از کمال خود و اخلاص لازم براى حق تعالى دور مى افتد و آن چیز براى انسان حجاب و مانع محسوب مى گردد، بنابراین معیار مذموم یا ممدوح بودن هر چیز در نسبت با انسان، مورد توجه و اهتمام راقع شدن یا ابزار نیل به حق تعالى بودن است. در این میان «علم» نیز محکوم به چنین حکمى است، به این صورت که اگر سالک علم را به عنوان امرى براى استکمال وجودى خود و ابزارى براى رفع موانع موجود در مسیر نیل به کمالش لحاظ کند، علم امرى لازم، ممدوح و نافع خواهد بود ؛ ولى اگر علم براى انسان، محور توجه و اصالت و عامل توقف و عدم تعالى انسان قرار گیرد و انسان با تکیه بر آن به رذایل اخلاقى نظیر عجب، غرور، فخر فروشى و... مبتلا شود، امرى مذموم، مضر و حجاب خواهد بود. بنابراین به دلیل تنوع کارایى علم، عرفا و اندیشمندان اسلامى نسبت به آن موضع گیرى هاى متفاوتى داشته اند: برخى نظیر، ملاصدرا آن را از این جهت که عامل تعالى وجودى انسان و ابزارى براى رفع و إزاله رذایل اخلاقى است که در حبّ به دنیا ریشه دارد، ستوده است. (عرفان و عارف نمایان، صص 52 - 54 و 25 - 30) و برخى دیگر نظیر امام خمینى آن را حجاب اکبر معرفى کرده اند و از آنجا که این گروه علم را به دلیل استفاده منفى آن، نظیر توقف در مسیر نیل به کمال انسانى و به رذایل اخلاق مبتلا گشتن نفى کرده اند، بنابراین تعارض و اختلافى در میان عرفا در این باره موجود نیست، چرا که اخلاف دیدگاه ها، درتفاوت ملاحظات در این باره ریشه دارد (مقالات عرفانى (1)، صص 401 - 403).
49) عرفان و عارف نمایان، ص 43.
50) همان.
51) عرفان و عارف نمایان، ص 30.
52) الحکمة المتعالیة، ج 6، صص 299 و 300 ؛ سیره و میراث معنوى، صص 129 و 130.
53) مقالات عرفانى (1)، صص 418 و 420.
54) سیره و میراث معنوى، ص 131.
55) کلام امام على علیه السلام نیز مؤید این مطلب است: «... فإنّ البخل و الجبن و الحرص غرائز شتّى یجمعها سؤالظن باللَّه». نهج البلاغه، نامه 53 ؛ به درستى که بخل، ترس و حرص سرشت هایى جدا جدا هستند که فراهم آورنده آنها، بدگمانى به خداوند است. در این کلام حکیمانه، سوء ظن به خدا، یک حجاب معرفتى، و عامل ظهور حجاب هاى گرایشى و رفتارى نظیر، ترس، بخل و حرص معرفى شده است.
56) رساله سه اصل، ص 41.
57) عرفان و عارف نمایان، ص 45 ؛ رساله سه اصل، صص 95 - 100.
58) عرفان و عارف نمایان، ص 95.
59) تفسیر سوره جمعه، ص 219 ؛ رساله سه اصل، صص 95 - 100 ؛ تفسیر القرآن الحکیم (یس)، صص 223 - 255 ؛ تفسیر سوره واقعه، صص 148 و 149 ؛ عرفان و عارف نمایان، صص 36 - 45، 164 و 165 ؛ مفاتیح الغیب، صص 197 و 198.
60) مقالات عرفانى (1)، ص 408.
61) اعراف / 101.
62) سیره و میراث معنوى، صص 125 و 126.
63) مقالات عرفانى (1)، صص 401 - 403.
64) همان، ص 408.
65) تفسیر سوره جمعه، صص 318 و 319.
66) تفسیر سوره واقعه، صص 148 و 149 ؛ تفسیر القرآن الکریم، ج 4، ص 272 ؛ تفسیر القرآن الکریم، (یس)، صص 398 و 399 ؛ ایقاظ النائمین، ص 58 ؛ الحکمة المتعالیة، ج 7، ص 48 - 52.
67) مفاتیح الغیب، صص 318 و 319.
68) رساله سه اصل، ص 194 ؛ مفاتیح الغیب، صص 1076 - 1084.
69) ترجمه و تعلیق «مظاهر الإلهیة فى اسرار العلوم الکمالیة»، ص 118.
70) ایقاظ النائمین، ص 61.
71) تفسیر سوره واقعه، صص 148 و 149 ؛ تفسیر سوره جمعه، صص 318 و 319.
72) سیره و میراث معنوى، صص 126 و 127.
73) الکافى، ج 2، ص 268.
74) سیره و میراث معنوى، صص 127 و 128.
75) مقالات عرفانى (1)، ص 405.
76) همان، ص 404.
77) ایقاظ النائمین، صص 74 و 75 ؛ مفاتیح الغیب، صص 197 و 198 ترجمه و تعلیق مظاهر الإلهیة فى اسرار العلوم الکمالیة، ص 118.
78) رساله سه اصل، ص 94 ؛ عرفان و عارف نمایان، صص 164 و 165 ؛ مفاتیح الغیب، ص 178 و ایقاظ النائمین، صص 53 - 55.
79) مقالات عرفانى (1)، ص 415.
80) عرفان و عارف نمایان، صص 74، 75، 85 ، 125 و 128.
81) عنکبوت / 69.
82) محمد / 17.
83) تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 131.
84) این نسبت حقیقى که بین ابعاد وجودى انسان بر قرار است، در امر بعثت انبیا که به شدت و ترقى وجودى انسان نیازمند است، نیز رعایت و ملاحظه شده است ؛ به گونه اى که غالب انبیاى الهى در سن چهل سالگى به رسالت برانگیخته شده اند ؛ یعنى زمانى که بعد جسمانى دچار ضعف و رکود است و زمینه رشد و شکوفایى بعد روحانى فراهم است.
85) ترجمه مبدأ و معاد، ص 330.
86) الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 3 ؛ عرفان و عارف نمایان، صص 128 و 129.
87) الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 3.
88) مفاتیح الغیب، ص 526.
89) همان گونه که از شواهد قرآنى قابل استفاده است.
90) تفسیر القرآن الکریم (یس)، ص 26 ؛ عرفان و عارف نمایان، ص 49.
91) تفسیر القرآن الکریم (یس)، ص 220 ؛ تفسیر سوره طارق، أعلى و زلزال، ص 156.
92) شناخت از دیدگاه علمى و دیدگاه قرآن، ص 401.
93) تفسیر القرآن الکریم (یس)، ص 26 و نیز ج 1، ص 380.
94) براى فهمى بهتر و روشن تر از جایگاه و اهمیت شریعت الهى در تحقق کمال انسانى مى توان، از مطالعات پژوهش هایى که درباره ماهیت دین و لوازم آن صورت گرفته است، مدد گرفت. از جمله زمینه هاى مطالعات دین پژوهى، بحث و بررسى غایات و اهداف التزام به انجام اعمال و مناسک دینى است. به این ترتیب که «عمل دینى» عملى است که اولاً، به تناسب نظام اعتقادات دینى سامان پذیرفته است و ثانیاً به غایات دینى معطوف است، بنابراین اعمال و مناسک دینى براى دینداران و به لحاظ دینى جنبه طریقت دارند ؛ یعنى از نظر دینداران، این اعمال و مناسک، وسایلى براى تأمین اهداف و غایاتى خاص هستند. برخى غایات از نگاه درون دینى به شرح زیر است:
الف. التزام به این مناسک دینى، نوعى ابراز تعبد و تعتهد نسبت به شارع و بنیانگذار مقدس آن احکام و مناسک عملى به شمار مى آید.
ب. به اعتقاد دینداران، التزام به این مناسک، آنها را از مثوبتى اخروى بهره مند مى سازد و از عقوبتى الهى ایمن مى دارد.
ج. التزام به این مناسک، این جماعت دینى خاص را از جماعات دیگر متمایز مى کند و به آن هویتى ویژه مى بخشد.
د. مهم تر آنکه از نظر دینداران محقق، آداب و شعائر دینى جنبه سلوکى دارند و بهترین شیوه عملى براى ورود به ساحت تجربه هاى دینى و مواجهه با امر الوهى اند ؛ به بیان دیگر، از نظر ایشان، التزام به این آداب و مناسک نوعى سلوک دینى به شمار مى آید.
بر این اساس از نظر دینداران محقق، مهم ترین اهداف التزام به احکام و آداب عملى دینى، گام نهادن در طریق سلوک معنوى و درک محضر الوهى است [که کمال خاص و نهایى نفس انسانى است ] و سایر اهداف و غایات دینى، نظیر ابراز تعبد، هویت یابى و بهره مندى از مثوبت اخروى یا ایمنى از عقوبت الهى، به تبع این هدف اصلى تأمین مى شوند و به قاعده تابعى از این متغیر اصلى هستند. تمایز دیندارى عاشقان و احرار با دیندارى تاجران و خائفان، از همین نوع است: در دیندارى محقّقانه یا عاشقانه و آزاد منشانه، مهم ترین غایت دین و از جمله مهم ترین غایت التزام به مناسک و آداب عملى دین، نیل به ساحت ربوبى و درک محضر الوهى است و این غایت، فى نفسه مطلوب است و فارغ از هر گونه سود و زیان با خوف و طمع موضوعیت دارد. التزام دینداران به احکام و آداب عملى دینى، مبتنى بر این اعتقاد است که مناسک، مناسب ترین وسیله براى نیل به آن غایت مطلوب هستند. (رساله دین شناخت، صص 127 و 126)
همان گونه که بیان شد، این نوع دین ورزى و فلسفه التزام به اعمال و مناسک دینى، تا اندازه اى نخبه گرایانه است ؛ یعنى دین مبتنى بر تجربه دینى، براى دین ورزان محقق و اهل مکاشفه موضوعیت و تحقق دارد و این دین ورزان در جامعه دینى کم شمار و نادرند [هر چند که دین ورزى اصلى و ایده آل همین نوع دین ورزى است ]. مطابق این مدل، ممکن است که تجربه دینى و برقرارى رابطه خصوصاً عاشقانه میان انسان و خداوند ممکن باشد. اگر انسان ها نتوانند به ساحت چنان تجربه هاى قدسى و مینوى گام بنهند و تجربه انکشاف الهى را [که همان کمال خاص و نهایى نفس انسانى است ] نداشته باشند، دین ممکن نخواهد بود. (همان، ص 152)
95) ایقاظ النائمین، صص 52 - 54 ؛ تفسیر سوره جمعه، ص 226.
96) برگرفته از آیه 50 سوره طه «قال ربنا الذى اعطى کل شى ء خلقه ثم هدى» ؛ بگو خداى ماست آنکه همه چیز را مى آفریند و سپس هدایتشان مى کند.
97) ایقاظ النائمین، صص 58 - 65 ؛ عرفان و عارف نمایان، ص 130 ؛ تفسیر القرآن الکریم، ج 4، صص 58 - 60 ؛ رساله سه اصل، ص 62 ؛ تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 97 ؛ تفسیر سوره واقعه، صص 219 و 220 ؛ تفسیر القرآن الکریم، ج 4، ص 160.
98) تهذیب تفسیر القرآن الکریم، ج 1، ص 397.
99) تفسیر سوره جمعه، صص 248 و 249 ؛ عرفان و عارف نمایان، ص 164.
100) اثربخشى احکام و نواهى الهى در کلام بزرگان دین امامان معصوم علیه السلام نیز اشاره و تبیین شده است که از جمله آنها کلام حضرت فاطمه زهرا علیها السلام است: «فجعل اللَّه الایمان تطهیراً لکم من الشرک والصلاة تنزیهاً لکم عن الکبر والزکاه تزکیة للنفس و نماء فى الرزق» (الاحتجاج، ج 1، ص 80) ؛ خداوند ایمان را براى تطهیر قلبتان از شرک قرار داد و نماز را براى پاکى و دوریتان از کبر و زکات را براى پاکى نفس و افزایش روزى.
«والصیام تثبیتاً للإخلاص و الحج تشییداً للدین و العدل تنسیقاً» (معانى الاخبار، ص 354) ؛ روزه را براى تحقق اخلاص، حج را براى تقویت دین و عدل را براى استوارى دلها [قرار داد.]
در کلام امیرمؤمنان نیز آمده است: «فرض اللَّه الایمان تطهیراً من الشرک و الصلاة تنزیهاً عن الکبر و الزکاة تسبیباً للرزق و الصیام ابتلاءً لإخلاص الخلق و الحجّ تقرّب للدّین و الجهاد عزاً للإسلام و الامر بالمعروف مصلحة للعوام والنهى عن المنکر ردعاً للسفهاء وصلة الرحم منماة للعدد والقصاص حقناً للدماء و اقامة الحدود اعظاماً للمحارم و ترک شرب الخمر تحصیناً للعقل و مجانبة السرقه ایجاباً للعفة و ترک الزنا تحصیناً للنسب و ترک اللواط تکثیرا للنسل و الشهادات استظهاراً على المجاحدات و ترک الکذب تشریفاً للصدق والسلام أماناً من المخاوف والامامه نظاماً للأمة والطاعة تعظیماً للإمامة» (نهج البلاغه، حکمت 252) ؛ خدا ایمان را واجب کرد براى پاکى از شرک ورزیدن، نماز را براى پرهیز از خود بزرگ دیدن، زکات را تا موجب رسیدن روزى شود، روزه را تا اخلاص آفریدگان آزموده گردد، حج را براى نزدیک شدن دینداران، جهاد را براى ارجمندى اسلام و مسلمانان امر به معروف را براى اصلاح کار همگان، نهى از منکر را براى باز داشتن بى خردان، پیوند با خویشان را به خاطر رشد و فراوان شدن شمار آنان، قصاص را تا خون ریخته نشود، برپاداشتن حد را تا آنچه حرام است بزرگ سازد، ترک میخوارگى را تا خرد بر جاى ماند، دورى از دزدى را تا پاکدامنى از دست نشود، زنا را وانهادن تا نسب نیالاید، غلامبارگى را ترک کردن تا نژاد فراوان گردد، گواهى دادن ها را - بر حقوق - واجب فرمود تا حقوق انکار شده استیفا شود، دروغ نگفتن را تا راستگویى حرمت یابد، سلام کردن را تا از ترس ایمنى آرد، امامت را تا نظام امت پایدار باشد و فرمانبردارى را تا امام - دزدیده ها - بزرگ نماید.
101) ابراهیم / 4 : «هیچ پیامبرى را نفرستاده ایم، مگر [با پیامى ] به زبان قومش [تا احکام و حقایق را ]براى آنها روشن بدارد...».
102) قصص / 59 : «و پروردگار تو نابودگر شهرها نیست ؛ مگر آنکه در مرکز آنها پیامبرى برگزیند که بر آنان آیات ما را بخواند...».

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.




حاصل جمع را در کادر وارد کنید