جاذبه و دافعه مومنین ۱۳۹۷/۱۲/۲۰ - ۲۶۴ بازدید

بسمه تعالی - با سلام و خسته نباشید - ایا انسان باید به هر میزان که جذب دارد دفع هم داشته باشد ؟ جذب حداکثری و دفع حداقلی یعنی چه ؟

الف ) قانون جذب و دفع
قانون " جذب و دفع " یک قانون عمومی است که بر سرتاسر نظام آفرینش حکومت می کند . از نظر جوامع علمی امروز بشر مسلم است که هیچ ذره ای از ذرات جهان هستی از دائره حکومت جاذبه عمومی خارج نبوده و همه محکوم آنند . از بزرگترین اجسام و اجرام عالم تا کوچکترین ذرات آن دارای این نیروی مرموز به نام نیروی جاذبه هستند و هم به نحوی تحت تأثیر آن می باشند .
بشر دورانهای باستان به جاذبه عمومی جهان پی نبرده بود و لیکن به وجود جاذبه در برخی اجسام پی برده بود و بعضی از اشیاء را سمبل آن می دانست ، چون مغناطیس و کهربا . تازه ، ارتباط جاذبی آنها را نسبت به همه چیز نمی دانست بلکه به یک ارتباط خاصی رسیده بود ، ارتباط مغناطیس و آهن ، کهربا و کاه .ذره ذره کاندر این ارض و سماست
جنس خود را همچو کاه و کهرباست از اینها که بگذریم نیروی جاذبه را در مورد سایر جمادات نمی گفتند و فقط درباره زمین که چرا در وسط افلاک وقوف کرده است سخنی داشتند . ب ) جاذبه و دافعه در جهان انسان
در اینجا غرض از جذب و دفع ، جذب و دفعهای جنسی نیست اگر چه آن نیز خود نوع خاصی از جذب و دفع است اما با بحث ما ارتباط ندارد و خود موضوعی مستقل است . بلکه مراد آن جذب و دفعهائی است که در میان افراد انسان در صحنه حیات اجتماعی وجود دارد . در جامعه انسانی نیز برخی همکاریها است که بر اساس اشتراک منافع است . البته اینها نیز از بحث ما خارج است . قسمت عمده ای از دوستیها و رفاقتها ، و یا دشمنیها و کینه توزیها ، همه مظاهری از جذب و دفع انسانی است . این جذب و دفعها براساس سنخیت و مشابهت و یا ضدیت و منافرت پی ریزی شده است و در حقیقت علت اساسی جذب و دفع را باید در سنخیت و تضاد جستجو کرد ، همچنانکه از نظر بحثهای فلسفی مسلم است که : السنخیة علة الانضمام . گاهی دو نفر انسان یکدیگر را جذب می کنند و دلشان می خواهد با یکدیگر دوست و رفیق باشند . این رمزی دارد و رمزش جز سنخیت نیست . این دو نفر تا در بینشان مشابهتی نباشد همدیگر را جذب نمی کنند و متمایل به دوستی با یکدیگر نخواهند شد و به طور کلی نزدیکی هر دو موجود دلیل بر یک نحو مشابهت و سنخیتی است در بین آنها .
به عقیده بعضی ریشه اصلی این جذب و دفعها نیاز و رفع نیاز است . انسان موجودی نیازمند است و ذاتا محتاج آفریده شده ، با فعالیتهای پی گیر خویش می کوشد تا خلاءهای خود را پر کند و حوائجش را برآورد و این نیز امکان پذیر نیست بجز اینکه به دسته ای بپیوندد و از جمعیتی رشته پیوند را بگسلد تا بدینوسیله از دسته ای بهره گیرد و از زیان دسته دیگر خود را برهاند و ما هیچ گرایش و یا انزجاری را در وی نمی بینیم مگر اینکه از شعور استخدامی او نضج گرفته است . و روی این حساب ، مصالح حیاتی و ساختمان فطری ، انسان را جاذب و دافع پرورده است تا با آنچه در آن خیری احساس می کند بجوشد و آنچه را با اهداف خویش منافر می بیند از خود دور کند و در مقابل آنچه غیر از اینهاست که نه منشأ بهره ای هستند و نه زیانبارند بی احساس باشد ، و در حقیقت جذب و دفع دورکن اساسی زندگی بشرند و به همان مقداری که از آنها کاسته شود در نظام زندگیش خلل جایگزین می گردد و بالاخره آنکه قدرت پر کردن خلاءها را دارد دیگران را به خود جذب می کند و آنکه نه تنها خلاءی را پر نمی کند بلکه بر خلاءها می افزاید انسانها را از خود طرد می کند و بی تفاوتها هم همچوسنگی در کناری ج ) اختلاف انسانها در جذب و دفع
افراد از لحاظ جاذبه و دافعه نسبت به افراد دیگر انسان ، یکسان نیستند بلکه به طبقات مختلفی تقسیم می شوند :
۱ - افرادی که نه جاذبه دارند و نه دافعه
نه کسی آنها را دوست و نه کسی دشمن دارد ، نه عشق و علاقه و ارادت را بر می انگیزند و نه عداوت و حسادت و کینه و نفرت کسی را ، بی تفاوت در بین مردم راه می روند مثل این است که یک سنگ در میان مردم راه برود . این ، یک موجود ساقط و بی اثر است . آدمی که هیچگونه نقطه مثبتی در او وجود ندارد ( مقصود از مثبت تنها جهت فضیلت نیست ، بلکه شقاوتها نیز در اینجا مقصود است ) نه از نظر فضیلت و نه از نظر رذیلت ، حیوانی است غذائی می خورد و خوابی می رود و در میان مردم می گردد همچون گوسفندی که نه دوست کسی است و نه دشمن کسی ، و اگر هم به او رسیدگی کنند و آب و علفش دهند برای این است که در موقع از گوشتش استفاده کنند . او نه موج موافق ایجاد می کند و نه موج مخالف . اینها یک دسته هستند : موجودات بی ارزش و انسانهای پوچ و تهی ، زیر انسان نیاز دارد که دوست بدارد و او را دوست بدارند و هم می توانیم بگوئیم نیاز
دارد که دشمن بدارد و او را دشمن بدارند .
۲ - مردمی که جاذبه دارند اما دافعه ندارند
با همه می جوشند و گرم می گیرند و همه مردم از همه طبقات را مرید خود می کنند ، در زندگی همه کس آنها را دوست دارد و کسی منکر آنان نیست ، وقتی هم که بمیرند مسلمان با زمزمشان می شوید و هندو بدن آنها را می سوزاند .
چنان با نیک و بد خوکن که بعد از مردنت عرفی مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند
بنا به دستور این شاعر ، در جامعه ای که نیمی از آن مسلمان است و به جنازه مرده احترام می کند و آن را غسل می دهد و گاهی برای احترام بیشتر با آب مقدس زمزم غسل می دهند ، و نیمی هندو که مرده را می سوزانند و خاکسترش را بر باد می دهند ، در چنین جامعه ای آنچنان زندگی کن که مسلمان تو را از خود بداند و بخواهد ترا پس از مرگ با آب زمزم و هندو نیز تو را از خویش بداند و بخواهد پس از مرگ تو را بسوزاند . غالبا خیال می کنند که حسن خلق و لطف معاشرت و به اصطلاح امروز " اجتماعی بودن " همین است که انسان همه را با خود دوست کند . اما این برای انسان هدفدار و مسلکی که فکر و ایده ای را در اجتماع تعقیب می کند و درباره منفعت خودش نمی اندیشد میسر نیست . چنین انسانی خواه ناخواه یک رو و قاطع و صریح است مگر آنکه منافق و دورو باشد . زیرا همه مردم یک جور فکر نمی کنند و یک جور احساس ندارند و پسندهای همه یکنواخت نیست . در بین مردم دادگر هست ، ستمگر هم هست ، خوب هست ، بد هم هست . اجتماع منصف دارد ، متعدی دارد ، عادل دارد ، فاسق دارد ، و آنها همه نمی توانند یک نفر آدم را که هدفی را به طور جدی تعقیب می کند و خواه ناخواه با منافع بعضی از آنها تصادم پیدا می کند دوست داشته باشند . تنها کسی موفق می شود دوستی طبقات مختلف و صاحبان ایده های مختلف را جلب کند که متظاهر و دروغگو باشد و با هر کسی مطابق میلش بگوید و بنمایاند . اما اگر انسان یک رو باشد و مسلکی ، قهرا یک عده ای با او دوست می شوند و یک عده ای نیز دشمن . عده ای که با او در یک را هند به سوی او کشیده
می شوند و گروهی که در راهی مخالف آن راه می روند او را طرد می کنند و با او می ستیزند .
بعضی از مسیحیان که خود را و کیش خود را مبشر محبت معرفی می کنند ، ادعای آنها اینست که انسان کامل فقط محبت دارد و بس ، پس فقط جاذبه دارد و بس ، و شاید برخی هندوها نیز
این چنین ادعائی را داشته باشند . در فلسفه هندی و مسیحی از جمله مطالبی که بسیار به چشم می خورد محبت است . آنها می گویند باید به همه چیز علاقه ورزید و ابراز محبت کرد و
وقتی که ما همه را دوست داشتیم چه مانعی دارد که همه نیز ما را دوست بدارند ، بدها هم ما را دوست بدارند چون از ما محبت دیده اند . اما این آقایان باید بدانند تنها اهل محبت بودن کافی نیست ، اهل مسلک هم باید بود و به قول گاندی در " اینست مذهب من " محبت باید با حقیقت توأم باشد و اگر با حقیقت توأم بود باید مسلکی بود و مسلکی بودن خواه ناخواه دشمن ساز است و در حقیقت دافعه ای است که عده ای را به مبارزه بر می انگیزد و عده ای را طرد می کند .
اسلام نیز قانون محبت است . قرآن ، پیغمبر اکرم را رحمة للعالمین معرفی می کند : « و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین » .
نفرستادیم تو را مگر که مهر و رحمتی باشی برای جهانیان . یعنی نسبت به خطرناکترین دشمنانت نیز رحمت باشی و به آنان محبت کنی .
اما محبتی که قرآن دستور می دهد آن نیست که با هر کسی مطابق میل و خوشایند او عمل کنیم ، با او طوری رفتار کنیم که او خوشش بیاید و لزوما به سوی ما کشیده شود . محبت این نیست که هر کسی را در تمایلاتش آزاد بگذاریم و یا تمایلات او را امضاء کنیم . این محبت نیست بلکه نفاق و دوروئی است . محبت آنست که با حقیقت توأم باشد . محبت خیر رساندن است و احیانا خیر رساندنها به شکلی است که علاقه و محبت طرف را جلب نمی کند . چه بسا افرادی که انسان از این رهگذر به آنها علاقه می ورزد و آنها چون این محبتها را با تمایلات خویش مخالف می بینند بجای قدردانی دشمنی می کنند . به علاوه و محبت منطقی و عاقلانه آنست که خیر و مصلحت جامعه بشریت در آن باشد نه خیر یک فرد و یا یک دسته بالخصوص . بسا
خیر رساندنها و محبت کردنها به افراد که عین شر رساندن و دشمنی کردن با اجتماع است .
در تاریخ مصلحین بزرگ ، بسیار می بینیم که برای اصلاح شؤون اجتماعی مردم می کوشیدند و رنجها را به خود هموار می ساختند اما در عوض جز کینه و آزار از مردم جوابی نمی دیدند . پس اینچنین نیست که در همه جا محبت ، جاذبه باشد بلکه گاهی محبت به صورت دافعه ای بزرگ جلوه می کند که جمعیتهائی را علیه انسان متشکل می سازد .
عبدالرحمن بن ملجم مرادی از سختترین دشمنان علی بود . علی خوب می دانست که این مرد برای او دشمنی بسیار خطرناک است . دیگران هم گاهی می گفتند که آدم خطرناکی است ، کلکش را بکن . اما علی می گفت قصاص قبل از جنایت بکنم ؟ ! اگر او قاتل من است من قاتل خودم را نمی توانم بکشم . او قاتل من است نه من قاتل او ، و درباره او بود که علی گفت :
« ارید حیاته و یرید قتلی » .
من می خواهم او زنده بماند و سعادت او را دوست دارم اما او می خواهد مرا بکشد . من به او محبت و علاقه دارم اما او با من دشمن است و کینه می ورزد .
و ثالثا محبت تنها داروی علاج بشریت نیست . در مذاقها و مزاجهائی خشونت نیز ضرورت دارد و مبارزه و دفع و طرد لازم است . اسلام هم دین جذب و محبت است و هم دین دفع و نقمت . ۳ - مردمی که دافعه دارند اما جاذبه ندارند
دشمن سازند اما دوست ساز نیستند . اینها نیز افراد ناقصی هستند ، و این دلیل بر اینست که فاقد خصائل مثبت انسانی می باشند زیرا اگر از خصائل انسانی بهره مند بودند گروهی و لو عده قلیلی طرفدار و علاقه مند داشتند ، زیرا در میان مردم همواره آدم خوب وجود دارد هر چند عددشان کم باشد . اگر همه مردم باطل و ستم پیشه بودند این دشمنیها دلیل حقیقت و عدالت بود اما هیچوقت همه مردم بد نیستند همچنانکه در هیچ زمانی همه مردم خوب نیستند . قهرا کسی که همه دشمن او هستند خرابی از ناحیه خود اوست و الا چگونه ممکن است در روح انسان خوبیها وجود داشته باشد و هیچ دوستی نداشته
باشد . اینگونه اشخاص در وجودشان جهات مثبت وجود ندارد حتی در جهات شقاوت . وجود اینها سر تا سر تلخ است و برای همه هم تلخ است . چیزی که لااقل برای بعضیها شیرین باشد [ در اینها ] وجود ندارد .
علی ( ع ) می فرماید :
« اعجز الناس من عجز عن اکتساب الاخوان ، و اعجز منه من ضیع من ظفر به منهم » ( ۱ ) .
" ناتوانترین مردم کسی است که از دوست یافتن ناتوان باشد و از آن ناتوانتر آنکه دوستان را از دست بدهد و تنها بماند " .
۴ - مردمی که هم جاذبه دارند و هم دافعه
انسانهای با مسلک که در راه عقیده و مسلک خود فعالیت می کنند ، گروههائی را به سوی خود می کشند ، در دلهائی به عنوان محبوب و مراد جای می گیرند و گروههائی را هم از خود دفع می کنند و می رانند ، هم دوست سازند و هم دشمن ساز ، هم موافق پرور و هم مخالف پرور .
اینها نیز چند گونه اند ، زیرا گاهی جاذبه و دافعه هر دو قوی است و گاهی هر دو ضعیف و گاهی با تفاوت . افراد با شخصیت آنهائی هستند که جاذبه و دافعه شان هر دو قوی باشد ، و این بستگی دارد به اینکه پایگاههای مثبت و پایگاههای منفی در روح آنها چه اندازه نیرومند باشد . البته قوت نیز مراتب دارد ، تا می رسد به جائی که دوستان مجذوب ، جان را فدا
می کنند و در راه او از خود می گذرند و دشمنان هم آنقدر سرسخت می شوند که جان خود را در این راه از کف می دهند و تا آنجا قوت می گیرند که حتی بعد از مرگ قرنها جذب و دفعشان در روحها کارگر واقع می شود و سطح وسیعی را اشغال می کند . و این جذب و دفعهای سه بعدی از مختصات اولیاء است همچنانکه دعوتهای سه بعدی مخصوص سلسله پیامبران است ( ۱ ) .
از طرفی باید دید چه عناصری را جذب و چه عناصری را دفع می کنند . مثلا گاهی عنصر دانا را جذب و عنصر نادان را دفع [ می کنند ] و گاهی بر عکس است . گاهی عناصر شریف و نجیب را جذب و عناصر پلید و خبیث را دفع [ می کنند ] و گاهی برعکس است . لهذا دوستان و دشمنان ، مجذوبین و مطرودین هر کسی دلیل قاطعی بر ماهیت اوست . صرف جاذبه و دافعه داشتن و حتی قوی بودن جاذبه و دافعه برای اینکه شخصیت شخص قابل ستایش باشد کافی نیست بلکه دلیل اصل شخصیت است ، و شخصیت هیچکس دلیل خوبی او نیست . تمام رهبران و لیدرهای جهان حتی جنایتکاران حرفه ای از قبیل چنگیز و حجاج و معاویه ، افرادی بوده اند که هم جاذبه داشته اند و هم دافعه . تا در روح کسی نقاط مثبت نباشد هیچگاه نمی تواند هزاران نفر سپاهی را مطیع خویش
سازد و مقهور اراده خود گرداند . تا کسی قدرت رهبری نداشته باشد نمی تواند مردمی را اینچنین به دور خویش گرد آورد .
نادرشاه یکی از این افراد است . چقدر سرها بریده و چقدر چشمها را از حدقه ها بیرون آورده است اما شخصیتش فوق العاده نیرومند است . از ایران شکست خورده و غارت زده اواخر عهد صفوی ، لشکری گران به وجود آورد و همچون مغناطیس که براده ها ی آهن را جذب می کند ، مردان جنگی را به گرد خویش جمع کرد که نه تنها ایران را از بیگانگان نجات بخشید بلکه تا اقصی نقاط هندوستان براند و سرزمینهای جدیدی را در سلطه حکومت ایرانی درآورد .
بنابر این هر شخصیتی هم سنخ خود را جذب می کند و غیر هم سنخ را از خود دور می سا زد . شخصیت عدالت و شرف عناصر خیر خواه و عدالتجو را به سوی خویش جذب می کند و هواپرستها و پول پرستها و منافقها را از خویش طرد می کند . شخصیت جنایت ، جانیان را به دور خویش جمع می کند و نیکان را از خود دفع می کند . و همچنانکه اشاره کردیم تفاوت دیگر در مقدار نیروی جذب است . همچنانکه درباره جاذبه نیوتن می گویند به تناسب جرم جسم و کمتر بودن فاصله ، میزان کشش و جذب بیشتر می شود ، در انسانها قدرت جاذبه و فشار وارد از ناحیه شخص صاحب جاذبه متفاوت است . د ) جذب حد اکثری و دفع حداقلی
۱ . دیدگاه اسلام
دیدگاه اسلام در این رابطه این است که انسان‌هایی که دارای ارزش‌های اخلاقی نیستند، نیز لایق دوست داشتن ‌هستند؛ اما تنها به این دلیل که به سوی ارزش‌های انسانی کشانده شوند؛ بنابراین وقتی گفته می‌شود «به دشمنت نیز محبت کن»، به این دلیل است که با این محبت او را به سوی ارزش‌های انسانی بکشانی؛ نه این که با این محبت زمینه را برای گناهان بیشتر او فراهم کنی؛ برای مثال اگر شما دوستی داشته باشید که دزدی می‌کند، چون او را دوست دارید، ابتدا با نصیحت و روی خوش او را از این کار بازمی‌دارید. اگر او به نصیحت شما توجهی نکرد، به او اخم می‌کنید و با درهم کشیدن صورت‌تان به او می‌فهمانید که از رفتار او خوشتان نمی‌آید؛ اما اگر باز هم توجه نکرد، برای این که او را از این مهلکه نجات دهید، او را به پلیس معرفی می‌کنید تا به زور هم که شده او را از این کار بد باز دارید؛ بنابراین ممکن است ما کسی را دوست داشته باشیم؛ اما او را تنبیه کنیم.
از همین روست که در روایات اسلامی گفته شده است: دین چیزی به جز محبت نیست. (هَلِ الدِّینُ اِلَّا الْحُبُّ) [ کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی ج۸ ص۸۰. ] چراکه اگر یک گناهکار تنبیه می‌شود، به دلیل محبت به اوست تا شاید نفس انسانی خود را باز یابد و از آن گناه دست بردارد. از این موارد می‌توان چنین فهمید که آنچه مستحق دشمنی است، خود انسان‌ها نیستند؛ بلکه صفات زشت آنهاست که بزرگ‌ترین دشمن انسانیت است. ۲ . مرز دافعه و جاذبه از دیدگاه آیت الله مصباح یزدی
تفسیر آیه : «فلینظر الانسان الى طعامه»
قرآن کریم مى‌فرماید: «فَلْیَنْظُرِ الاِْنْسَانُ اِلَى طَعَامِهِ» (عبس / ۲۴. ) « پس انسان باید به خواراک خود بنگرد.» البته ظاهر این آیه با توجه به قرینه آیات قبل و بعد آن، مربوط به غداى مادى و غذاى جسم است، چون صحبت از این است که‌اى انسان بیندیش این غذا از کجا پدید آمده، ما چگونه آب را از آسمان نازل کردیم و گیاه را رویاندیم و گیاه چگونه خوراک گوسفندان شد و تو از گوشت این گوسفند استفاده مى‌کنى. این نعمتى است که خدا به این صورت براى تو فراهم کرده است. خلاصه، آیات در چنین مقامى است و روى این حساب، ظاهر «طعام» در این آیه، غذاى مادى است .
اما در ذیل این آیه شریفه روایتى وارد شده که در واقع به منزله تأویل و معناى بطن آیه است و مى‌فرماید معناى آیه این است که: «فَلْیَنْظُرِ الاِْنْسَانُ اِلىَ عِلْمِهِ مِمَّنْ یَتَّخِذُ؛ انسان باید علمش را مراقب باشد که از چه کسى آن را مى‌گیرد.» علم، غذاى روح است و در مصرف آن باید دقت هاى لازم را اعمال کرد؛ یعنى همان طور که اگر گاهى بخواهید از بیرون غذا تهیه کنید، سؤال مى‌کنید و به دنبال آن رستورانى مى‌گردید که بیشتر بهداشت را رعایت مى‌کند و غذایش بهتر و با کیفیت تر است، علم هم غذاى روح شماست، نمى‌شود آن را از هر جا و هر کسى گرفت، باید ببینید این استادى که مى‌خواهید علمتان را از او بگیرید آیا از بهداشت روحى لازم برخوردار است؟ به هر علمى، در هر قالبى که عرضه شود، چه کتاب، چه سخنرانى، چه کلاس درس و...، اعتماد نکنید، ببینید این علم از کانال چه کسى عبور مى‌کند، چون تأثیر علم بر روح و جان شما کم تر از تأثیر غذا بر بدن شما نیست؛ همان طور که مراقبید غذاى جسمتان بهداشتى باشد و میوه و سبزى را ضدعفونى مى‌کنید و مى‌خورید، علم را هم که غذاى روح شماست مراقب
باشید آلوده و فاسد نباشد، این جا هم جاذبه و دافعه داشته باشید.
ما باید از چیزهایى که موجب تضعیف ایمان، باورها و ارزش هاى ما مى‌شود و آنها را فاسد مى‌کند پرهیز کنیم و به سراغ آنها نرویم، مگر آن که به جایى رسیده باشیم که در برابر آنها مصونیت پیدا کرده باشیم. همان طور که با تزریق واکسن، بدنمان را در مقابل برخى بیمارى ها واکسینه کرده و کارى مى‌کنیم که آن میکروب و ویروس دیگر بر بدن ما اثرى ندارد، با تقویت بنیه علمى و فراگیرى دانش هاى خاص، ممکن است روحمان را هم نسبت به برخى افکار فاسد و شبهات انحرافى واکسینه کنیم تا آن شبهه و فکر غلط در ما اثرى نکند. اگر کسى به این درجه از مصونیت و رشد علمى رسیده باشد، البته اشکالى ندارد مطالبى را که القاى شبهه مى‌کنند بخواند یا بشنود، اما تا مادامى که به این حد نرسیده باید از این گونه مطالب دورى کند: «اِذَا سَمِعْتُمْ اَیَاتِ اللَّهِ یُکْفَرُ بِهَا وَ یُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلاَ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى یَخُوضُوا فِى حَدِیث غَیْرِهِ اِنَّکُمْ اِذاً مِثْلُهُمْ؛(نساء / ۱۴۰ ) هر گاه شنیدید آیات خدا مورد انکار و ریشخند قرار مى‌گیرد، با آنان منشینید تا به سخنى غیر از آن در آیند، چرا که در این صورت شما هم مثل آنان خواهید بود.» نگویید ما مؤمنیم و خدا و پیامبر و قرآن را قبول داریم و حرف آنها در ما اثرى نمى‌کند. تا مادامى که واکسینه نشده اید بیم آن هست که اگر رفتید در جلسات آنها شرکت کردید و حرف هایشان را شنیدید، کم کم این ویروس فکرى در شما هم اثر کند و ایمان و اعتقادتان را بگیرد: «وَ اِذَا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِى اَیَاتِنَا فَاَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى یَخُوضُوا فِى حَدیِث غَیْرهِ؛(انعام / ۶۸ )و چون بینى کسانى [به قصد تخطئه] در آیات ما فرو مى‌روند از ایشان روى بر تاب تا در سخنى غیر از آن در آیند.» دستور خدا، که پزشک روح
من و شماست، و دارویى که تجویز مى‌کند این است که قبل از ایجاد مصونیت به وسیله تزریق واکسن دانش و شناخت لازم، در جلسه‌اى که شبهات فکرى القا مى‌کنند شرکت نکید، روزنامه و مقاله و کتابى را که مقدسات را مورد تمسخر و اهانت قرار داده، در مبانى دینى تشکیک مى‌کند، نخوانید. اگر برویم و بخوانیم چه مى‌شود؟ پاسخ قرآن این است: «اِنّکُمْ اِذاً مِثْلُهُمْ اِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْکَافِریِنَ وَ الْمُنَافِقینَ فِى جَهَنَّمَ جَمِعاً؛ در این صورت شما هم مثل آنان خواهید بود. خداوند، کافران و منافقان را همگى در دوزخ گرد خواهد آورد.» اگر توصیه ما را نپذیرید و آن را آویزه گوش خود قرار ندهید، و با این گونه افراد نشست و برخاست کنید شما هم به تدریج به جرگه اهانت کنندگان به مقدسات و تضعیف کنندگان ارزش ها و باورهاى دینى خواهید پیوست و سر از جهنّم در خواهید آورد.
همان طور که اگر کسى بیمارى مسرى داشته باشد از او کناره گیرى مى‌کنید تا بیمارى او به شما منتقل نشود، باید از افراد و جلسات و مطالبى هم که ناقل و حامل بیمارى فکرى هستند، دورى کنید، مگر آن که مجهز به لوازم و تجهیزات ایمنى و ضد میکروب باشید، که در این صورت نه تنها نباید کناره گیرى کنید، بلکه باید تلاش کنید بیمارى آنها را هم درمان کرده و نجاتشان دهید؛ نظیر کارى که پزشکان و پرستاران با استفاده از وسایل و سیستم هاى محافظ و استریل، براى نجات جان بیماران جسمى انجام مى‌دهند. البته گر چه پزشک وظیفه دارد که به بیمار نزدیک شده و با او ارتباط برقرار کند، اما این کار را با کمال احتیاط و رعایت مراقبت هاى لازم انجام مى‌دهد و دیگران که به علت عدم برخوردارى از دانش و تجهیزات لازم نه تنها کارى از دستشان بر نمى‌آید بلکه در صورت نزدیک شدن به بیمار، خود نیز بیمار مى‌شوند، به هیچ وجه نباید با او تماس بگیرند. روح و فکر و قلب افراد
هم ممکن است مبتلا به بیمارى خطرناکِ واگیردارى باشد که در صورت عدم مراقبت هاى لازم، احتمال سرایت بیمارى آنها به ما وجود دارد. و ... روح ما نیاز به جذب و دفع دارد و انتخاب این که چه چیز جذب و چه چیز کنار زده شود نیز به خود ما واگذار شده است. ما مى‌توانیم مثل سیگارى ها و معتادان به مواد مخدر، دود و سم را به روحمان تزریق کنیم و مى‌توانیم هم مانند کوه نوردان و ورزشکاران، زمینه استنشاق هواى پاک و تازه را براى قلب و روحمان فراهم نماییم: «مَنْ کَانَ یُریدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَالَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَنْ نُرِیدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ یَصْلَیهَا مَذْمُوماً مَدْحُوراً. وَ مَنْ اَرَادَ الاَْخِرَةَ وَ سَعَى لَهَا سَعْیَهَآ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاوُلَئِکَ کَانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً. کُلاًّ نُمِدُّ هَؤُلاَءِ وَ هَؤُلاَءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ وَ مَا کَانَ عَطَاءُ رَبِّکَ مَحْظُوراً؛۲ هر کس خواهان [دنیاى]زودگذر است، به زودى هر که را خواهیم [نصیبى] از آن مى‌دهیم، آن گاه جهنم را که در آن خوار و رانده خواهد شد، براى او مقرر مى‌کنیم. و هر کس خواهان آخرت است و نهایت کوشش را براى آن بکند و مؤمن باشد، آنانند که تلاش آنها مورد حق شناسى واقع خواهد شد. هر دو [دسته:]اینان و آنان را از عطاى پروردگارت مدد مى‌بخشیم و عطاى پروردگارت [از کسى] منع نشده است.» * برای مطالعه بیشتر رجوع شود : کتاب دافعه و جاذبه حضرت علی علیه السلام نوشته استاد مطهری

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.