جبر در افرینش و به دنیا امدن ۱۳۹۲/۴/۲۸ - ۴۰ بازدید

T}آفرینش اجبارى{T

آفرینش اجبارى


اولاً هر چند انسان بدون اختیار خویش پا به عرصه هستى گذاشته است؛ اما در مقابل، از نعمتى بى نظیر برخوردار گشته و آن عبارت است از «هستى»، «وجود» و آثار آن. در مقابل «عدم»، «نیستى» و «ندارى» نقمت و زیانى بى نظیر است. خداوند لطف بزرگى فرموده که ما را از عرصه نیستى به هستى درآورده است و ما باید شکرگزار چنین هدیه اى باشیم و لو آن که اختیار و اراده ما در آن، هیچ نقشى نداشته باشد.الیته اگر خوب دقت کنیم ترجیح «زندگی» بر مرگ و «بود» بر نبود در نهاد هر انسانی نهفته است.واگر در میان انسانها کسی مخالف این نظر باشد به جهت برخی مشکلات پیش آمده است که باید سعی کند از جلو راه خود بر دارد.نه اینکه بخاطر مشکلات به اصل حیات و زندگی بدبین و پشیمان باشد.
ثانیاً گرچه انسان در آمدن به عالم هستى، مختار نیست، ولى باز خداوند بر اساس لطف و رحمتش، او را در چگونه زیستن، چگونه بودن، چگونه رفتن و چگونه حرکت کردن، کاملاً آزاد گذاشته است و این خود نعمتى بس گران بها است که متأسفانه بشر از آن حسن استفاده را نمى کند. بله اگر خداوند مرا در این زمینه نیز با اجبار رو به رو مى ساخت و من در کژ اندیشى و کژ رفتارى یا راست اندیشى و درست کردارى، مجبور بودم؛ مى توانستم این پرسش را مطرح کنم، ولى حقیقت امر چنین نیست.

حقیقت انسان


اگر انسان به حقیقت، مقام، جایگاه و منزلت خود واقف شود، این چنین شکوه نمى کند. سخن در این باره فراوان است؛ ولى توجّه به سه نکته اصلى - که اندیشیدن در آن موجب خواهد شد انسان کمى از این بدبینى فاصله بگیرد - مثمر ثمر خواهد بود:
۱. انسان گل سرسبد هستى، تاج و جوهره اصلى آن و اشرف تمامى مخلوقات است و در واقع همه جهان براى او آفریده شده است. اسراء (۱۷)، آیه ۷۰؛ میزان الحکمة، ج اوّل، ص ۳۶۰ و ۳۶۱.
تاج «کرّمنا»ست بر فرق سرت      طوق «اعطیناک» آویز برت
جوهر است انسان و چرخ او را عرض      جمله فرع و پایه اند و او غرض
اى غلامت عقل و تدبیر است و هوش!     چون چنینى خویش را ارزان مفروش
مثنوى، دفتر ۵، ابیات ۳۵۷۴ - ۳۵۷۶.
۲- «حقیقت انسان» کتابى است نیازمند به شرح و شارح این کتاب نیز کسى جز مصنف آن؛ یعنى، آفریدگار هستى نمى تواند باشد؛ زیرا نویسنده این کتاب او است. بنابراین توجّه به آیات و روایات - که در واقع ترجمان وحى است - در این باب ضرورى است. قرآن - از آنجا که مبدأ فاعلى انسان را خداوند مى داند - معتقد است که هر چه آدمى، معرفت بیشترى به مبدأ فاعلى خود پیدا کند، هم جهان را و هم خویشتن را بهترمى شناسد؛ زیرا آفریدگار هستى، در خلقت خود تجلّى و ظهور مى کند. از آنجا که همه آفرینش، سراسر نشانه هاى او است و در این میان آدمى - که به عنوان خلیفةاللهى نیز آراسته شده - مظاهر اسماى او است، مى توان با شناخت عمیق تر به خداوند و اسماى اعظمش، به مقام انسان بیشتر نایل گشت. تفسیر موضوعى قرآن کریم، ج ۱۳، صص ۵۹ - ۷۱.
آدم اسطرلاب اوصاف علوست      وصف آدم مظهر آیات اوست
هر چه در وى مى نماید عکس اوست      همچو عکس ماه اندر آب جواست
مثنوى، دفتر ۶، بیت ۳۱۳۸ و ۳۱۳۹.
۳. قرآن کریم در بیش از پنجاه آیه، به وصف هاى نکوهیده اشاره و به جهت وجود آنها در آدمى، انسان را سرزنش کرده است؛ مانند: بخیل، محمد (۴۷)، آیه ۳۸. ضعیف، نساء (۴)، آیه ۲۸. عجول، اسراء (۱۷)، آیه ۱۱. ظلوم، احزاب (۳۳)، آیه ۷۲. جهول، همان، آیه ۷۲. و ... امّا همه اینها به طبیعت انسان باز مى گردد و منشأ پیدایش این اوصاف رذیله، جاذبه هاى طبیعى انسان است؛ چنان که سرچشمه فضایل، جذبه هاى فرا طبیعى است. باید به این نکته توجّه داشت که صفات رذیله، ریشه در عالم ملکوت ندارند و مشمول اصل جامع (و ان من شى ء الاعندنا خزائنه و ما ننزله الابقدر معلوم)، حجر (۱۵)، آیه ۲۱. نخواهد بود؛ بلکه بر اساس آیه (و ما اصابک من سیئة فمن نفسک)؛ نساء (۴)، آیه ۷۹. همه سیئه ها و بدى ها از پیش خود انسان است. تفسیر قرآن کریم، صص ۷۸ - ۷۹.
از این حقیقت نباید غفلت کرد که خاصیت نور باطنى، از فطرت انسان پرتو افشان مى شود و اگر این منبع الهى (فطرت) زنده به گور نشود و غبار آلودگى ها و هواهاى نفسانى آن را نپوشاند، همواره پر فروغ خواهد بود. امّا اگردر پشت ظلمت «گناه» پنهان گردد، انسان گنه کار حقیقت خود را نمى بیند و از آنجا که نورى ندارد، خود را گم کرده، پس از مدتى خویشتن را به کلى فراموش خواهد کرد. تنها با علم و محبّت است که فطرت انسان پر فروغ خواهد ماند؛ زیرا علم، خدا و مبدأ فاعل آدمى را به انسان مى نمایاند و دوّمى انسان را به مبدأ اصلى خویش؛ یعنى، خداوند متعال مى رساند: «العلم یدل علیه و الوجه یدّل له». شرح کلمات باباطاهر به نقل از: تفسیر موضوعى قرآن کریم، ج ۱۴، ص ۱۳۴. اگر مى خواهید حرکت و جنبشى داشته باشید و از گناهان و آلودگى ها رهایى یابید، نیازمند علم و سپس عمل هستید. بنابراین بدون علم، به دنبال معرفت الهى رفتن جهل است و بدون عمل تنها در پى درس و بحث، حوزه و دانشگاه بودن، عمرى چون سنگ آسیا به گرد خود چرخیدن و سپس توقف، ناتوانى و عجز است.
انسان ها باید در شناخت خویشتن بکوشند تا خویش را ارزان نفروشند.
خویشتن نشناخت مسکین آدمى      از فزونى آمد و شد در کمى
خویشتن را آدمى ارزان فروخت      بود اطلس خویش بر دلفى بدوخت
مثنوى، دفتر ۳، بیت ۱۰۰۰ و ۱۰۰۱.
۴.

اهمیت امید

؛ خداوند متعال علاوه بر آنکه نومیدى از رحمت خویش را یکى از گناهان بزرگ و گاه کفر مى شمارد، خطاب به پیامبر اکرم(ص) مى فرماید: (قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله انّ الله یغفر الذنوب جمیعاً انه هو الغفور الرحیم)؛ زمر (۳۹)، آیه ۵۴. بگو: اى بندگانى که به خود ستم کرده اید،! از رحمت و آمرزش الهى ناامید نشوید؛ زیرا خدا آمرزنده و مهربان است و اگر توبه کنید هر گناهى را مى آمرزد. این تحذیر از آن رو است که اگر کسى از رحمت و آمرزش الهى، ناامید شود، دیگر محرک درونى ندارد که در زندگى خود کار خوب و پسندیده اى انجام دهد یا از گناهان بزرگ و کوچک و کردارهاى زشت و ناروا، اجتناب ورزد؛ زیرا محرک در این دو چیز «امید رحمت» و «نجات» از عذاب خدا است و این امید در چنین آدمى وجود ندارد.
به هر روى باید توجّه داشت که فضل و رحمت الهى، موجب پاک شدن بندگان مى شود و از این مهم نباید غافل بود.

فضل حق با این که او کژ مى تند     عاقبت زین جمله پاکش مى کند
سبق برده رحمتش و آن غدر را     داده نورى که نباشد بدر را
آب بهر این ببارید از سماک      تا پلیدان را کند از خبث پاک
مثنوى، دفتر ۵، ابیات ۱۹۵، ۱۹۶ و ۱۹۹.
لذا جهت توضیح این مطلب که «آیا ما خود به اختیار پا به این جهان نهاده ایم یا نه» . در این باره باید گفت که فیلسوفان و متکلمان و در واقع صاحب نظران چه در عالم اسلام و چه در دنیا غرب،‌ آنگاه که بحث از اختیار و جبر را مطرح می کنند، بحث اختیار و جبر را نسبت به افعال انسان می سنجند یعنی پس از آن که انسان وجود یافت و پس از چندی رشد کرد و آن گاه خود را در مقابل خداوندی یافت هیچ چیز از دایره علم و قدرت او خارج نیست، و دید که هر چه دارد و هر چه می کند را واقعا باید به او نسبت دهد، آنگاه این بحث مطرح می شود که آیا او از خود اختیاری دارد یا نه؟
در واقع اختیار یا جبر صفت فعل انسان است و فعل انسان نیز پس از فرض وجود انسان و وجود یافتن او است به عبارت دیگر فعل انسان، مبتنی بر وجود انسان و تا زمانی که فردی وجود نیافته است چگونه می تواند فعلی داشته باشد تا بگوئیم که آیا این کار او،‌کاری مختارانه یا از سر اجبار صورت گرفته است.
خلاصه این که طرح این بحث در مورد انسانی که وجود نیافته است اشتباه است و این سطحی ترین برداشت از مسأله جبر و اختیار است برداشتی که از تصور عوامانه و کوچه بازاری ناشی شده است.
اما در مورد این که ما نمی خواستیم آفریده شویم و ما را خداوند خود به خواست خویشتن آفریده است این نکته قابل توجه است که کسی به یاد ندارد آن زمان چه اتفاقی رخ داده است و ایا ما واقعا نمی خواستیم به این جهان پا بگذاریم یا می خواستیم و آیا اصلا چنین برداشتی و سؤالی درست و با معنا است یا نه؟ شاید کسانیکه چنین سخنانی را بر زبان می دانند از آن اوست که در این عالم با ناکامی هایی روبرو می شوند و می گویند ما از اول هم نمی خواستیم اینجا بیاییم. این مثل کسی است که با تلاش و اصرار فراوان وارد کشوری می شود و آن گاه که مشکلات و گرفتاری ها از هر سو به سراغش می آید چنین ادعا می کند که من از اول هم نمی خواستم به این خراب شده پا بگذارم بلکه ما به زور آورده اند.
اما در مورد شیطان باید گفت که او آن گاه می تواند در مان نفوذ کند که نیروی باز دارنده درونی ما یعنی عقل در گوشه ای بدون استفاده رها شده باشد. عقلی که باعث برتری ما از همه مخلوقات خداوند است. که در این حال ما یا عقل خود را تماما رها کرده ایم و امیال و خواسته های غیر عقلانی خود همچون شهوت و ... تمام وجود ما را فرا گرفته است و یا این که عقل ما با این امیال غیر عقلانی و در واقع امیال حیوانی مخلوط و درآمیخته شده است. در چنین صورتی است که شیطان می تواند نفوذ در ما پیدا کند. و تمام این کارها از آن روست تا بشر دریابد که ایا توان امانت داری، امانتی ه به او سپرده اند را دارد یا نه؟ آن امانت همان عقل است که انسان بدون آن با حیوانات هیچ فرقی ندارد. حال که از حیوانات متفاوت گشته است باید از آن امر متمایز کننده بهره جوید و نیز باید مشخص گردد که چه کسی امانت دار خوبی است، تا بدان سبب پاداش گیرد و آن که در امانت خیانت می کند بازخواست شود. که این رسم و آئین هر امانت داری ای است. حتی اگر در این دنیا ما چیزی کم ارزش را به کسی دادیم و او را امین و امانت دار برگزیدیم از او انتظار داریم حق امانت و امانت داری را خوب بجا آورد و اگر در امانت خیانت کرد به خوبی حق می دهیم او را مورد عتاب قرار دهیم.
حال آیا ما حق داریم خداوند را مورد بازخواست قرار دهیم یا او باید ما را مورد بازخواست قرار دهد آن گاه که در امانت او خیانت کردیم و آن را بی مصرف به گوشه ای انداختیم و یا با چیزهای غیر عقلانی در آمیختیمش؟!!

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
سلام.
اینکه شما می‌فرمایید چون وجود نداشتیم اختیار هم نداشتیم، درست.ولی خدا که به همه چیز آگاهه؛ حتما میداند که کسی که می‌آفریند علاقه به وجود دارد یا نه!
این موضوع چندین ساله که برای من جای پرسشه و از هرکس میپرسم پاسخ درستی نمی‌گیرم !

سوال من اینجاست که اصلا چرا باید انسان آفریده میشد؟! خدا که بی نیاز است! ما هم تا آفریده نشویم بی نیازیم مثل هزاران چیزی که در عدمه و در عدم میمونه! درواقع شرط نیازمندی انسان، در وهله اول، وجود یافتن اوست.
میگویند خدا انسان را آفرید برای عبادت، وقتی می‌پرسیم مگر خدا بی نیاز نیست؟ چه احتیاجی به پرستش ما دارد، می‌گویند آنکه از عبادت بهره میبرد خودِ انسان است و خدا به این پرستش احتیاجی ندارد. پس نتیجه می‌گیرند که انسان به پرستش محتاج است. حالا سوال اینجاست، خدا انسان را آفرید برا اینکه عبادتش کند؟ فرض کنید انسانی آفریده نمیشد، در نتیجه نیازی هم به عبادت نداشت، نه تنها عبادت به هیچ چیز نیاز نداشت!

ضمن اینکه فرمودید انسان در روش زندگی آزاد است، یعنی خودش می‌تواند تصمیم بگیرد و دین و روش انتخاب کند، سوال من اینجاست، اینکه؛ شاید عقیده انسان طوری باشد که خلاف خواست خدا عمل کند، اگر واقعا آزاد است، چرا در این صورت مجازات میشود؟! واقعا اسم این آزادی است؟ یا فرصتی برای جرم خیزی و مجازات پس از خطا؟!

وقتی هرکس جز‌ دین خدا را بپذیرد، مجازات میشود ، این یک اجبارست و نه آزادی !!!!

اینم بگم من سر عناد ندارم با کسی! و هیچ تعصبی رو هیچ فرقه ای! فقط دنبال حقیقتم، همین

---

مخاطب گرامی، از حسن توجه تان به این مرکز سپاسگزاریم. برای پاسخ به دغدغه هایتان میتوانید از این راههای ارتباطی کمک بگیرید:
- سایت پرسمان: http://www.porseman.org/q/newq.aspx
- ایمیل: info@porseman.org
- پیامک: ۳۰۰۰۱۶۱۹
میهمان
با تشکر تز دیدگاه شما
میهمان
اولا: منی که نبودم چگونه می شد که قدرت انتخاب داشته باشم؟و اگر قدرت انتخاب یک حسن به حساب می آید,پس این از نهایت لطف خداوند است که مرا به وجود آورد تا به من چنین حسن وجودیی بدهد علاوه بر این, طریق استفاده ی درست از آن را هم به من رساند تا همانطور که در قوس نزول مرا با مدد خود به این عالم رساند در قوس صعود هم این مدد را رسانده باشد(معصومین ع این مدد هستند).
دوما:همین سخن که کسی بگوید من نمیخواستم یا نمی خواهم باشم,نشانگر علاقه به وجود خود است چرا که دارد علاقه ی خود را نسبت به نبودن بیان می کند که نشأت گرفته از راحت طلبی وی می باشد.
نتیجه:وجود داشتن چیزی نیست که موجودی از داشتن آن شاکی باشد چرا که همه عاشق داشتن آثار وجودیند و مستلزم اثر داشتن وجود داشتن است.
یاعلی...

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.