جنک علی با اجنه ۱۳۹۸/۱۲/۱۳ - ۹۶۵ بازدید

سلام داستانی در مورد امیرالمومنین هست که میگویند حضرت هفت روز در چاه با جنیان جنگید تا اینکه انها از جنگ خسته شدند.منبعش کجاست؟؟؟وچرا در چاه میجنگید؟؟؟

مقدمه:گزارش‌های متعدد تاریخی درباره مبارزه امیرالمومنین با جنیان وجود دارد. غالب این گزارش‌ها نیز در کتابهای متعدد بر جای مانده از علما و بزرگان نامدار شیعه به چشم می‌خورد به گونه‌ای که هر گونه شک و شبهه‌ای را در مورد آن‌ها بر طرف می‌سازد. در میان این بزرگان می‌توان به شیخ مفید(ره)، شیخ طبرسى(ره)، ابن‌شهرآشوب(ره) و دیگر محدثان اشاره نمود.در اینجا به نمونه‌ای از مبارزات حضرت با گروهی از اجنه و چگونگی این مبارزه اشاره می‌شود. با مراجعه به منابع ارائه شده در پاورقی سایر موارد را نیز می‌توانید مطالعه فرمایید.روایت شده: چون حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به جنگ بنى المصطلق رفت به نزدیک وادى چولى[۱] فرود آمدند، چون آخر شب شد جبرئیل نازل شد و خبر داد که طائفه اى از کافران جن در این وادى جا کرده اند و مى خواهند به اصحاب تو ضرر برسانند، پس امیر المؤمنین علیه السّلام را طلبید و فرمود که: برو بسوى این وادى و چون دشمنان خدا از جنّیان متعرض تو شوند دفع کن ایشان را به آن قوّتى که خدا تو را عطا کرده است و متحصّن شو از ایشان به نامهاى بزرگوار خدا که تو را به علم آنها مخصوص گردانیده است؛ و صد نفر از صحابه را با آن حضرت همراه کرد و فرمود: با آن حضرت باشید و آنچه بفرماید اطاعت نمایید.پس امیر المؤمنین علیه السّلام متوجه آن وادى شد و چون نزدیک کنار وادى رسید فرمود به اصحاب که: در کنار وادى بایستید و تا شما را رخصت ندهم حرکت مکنید، و خود پیش رفت و پناه برد به خدا از شرّ دشمنان خدا و بهترین نامهاى خدا را یاد کرد و اشاره نمود اصحاب خود را که: نزدیک بیایید، چون نزدیک آمدند ایشان را بازداشت و خود داخل وادى شد، پس باد تندى وزید نزدیک شد که لشکر بر رو درافتند و از ترس قدمهاى ایشان لرزید؛ پس حضرت فریاد زد که: منم على بن ابى طالب وصىّ رسول خدا و پسر عمّ او، اگر خواهید و توانید در برابر من بایستید، پس صورتها پیدا شد مانند زنگیان و شعله هاى آتش در دست داشتند و اطراف وادى را فرو گرفتند و حضرت پیش مى رفت و تلاوت قرآن مى نمود و شمشیر خود را به جانب راست و چپ حرکت مى داد، چون به نزدیک آنها رسید مانند دود سیاهى شدند و بالا رفتند و ناپیدا شدند پس حضرت «اللّه اکبر» گفت و از وادى بالا آمد و به نزدیک لشکر ایستاد، و چون آثار آنها بر طرف شد صحابه گفتند: چه دیدى یا امیر المؤمنین؟ ما نزدیک بود که از ترس هلاک شویم و بر تو ترسیدیم.
حضرت فرمود: چون ظاهر شدند من صدا به نام خدا بلند کردم تا ضعیف شدند و رو به ایشان تاختم و پروا از ایشان نکردم و اگر بر هیئت خود مى ماندند همه را هلاک مى کردم، پس خدا کفایت شرّ ایشان از مسلمانان نمود و باقیمانده ایشان به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم رفتند که به آن حضرت ایمان بیاورند و از او امان بگیرند.
و چون جناب امیر المؤمنین علیه السّلام با اصحاب خود به خدمت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم برگشت و خبر را نقل کرد حضرت شاد شد و دعاى خیر کرد براى او و فرمود: پیش از تو آمدند آنها که خدا ایشان را به تو نرسانیده بود و مسلمان شدند و من اسلام ایشان را قبول کردم .[۲] به سند معتبر از سلمان رضى اللّه عنه روایت کرده اند که: روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم در ابطح نشسته بود و با جمعى از صحابه در خدمت آن حضرت نشسته بودیم و با من سخن مى گفت ناگاه گردبادى پیدا شد و حرکت کرد تا به نزدیک آن حضرت رسید و از میان آن شخصى پیدا شد و گفت: یا رسول اللّه! مرا قوم من به خدمت تو فرستاده اند و به تو پناه آورده ایم و از تو امان مى طلبیم، گروهى از ما بر ما جور و ستم کرده اند کسى را با من بفرست که میان ما و ایشان موافق حکم خدا و کتاب خدا حکم کند و عهدها و پیمانهاى مؤکد از من بگیر که فردا بامداد او را به تو برگردانم مگر آنکه حادثه اى از جانب خدا رخ نماید که مرا در آن اختیارى نباشد.
حضرت فرمود: تو کیستى و قوم تو کیستند؟
گفت: من عرفطه[۳] پسر شمراخم از قبیله بنى نجاح و من و جمعى از اهل من به آسمان مى رفتیم و از ملائکه خبرها مى شنیدیم و چون تو مبعوث شدى ما را از آسمان منع کردند و به تو ایمان آوردیم و بعضى از قوم ما بر کفر خود مانده اند و به تو ایمان نیاوردند و میان ما و ایشان اختلاف بهم رسیده و ایشان به عدد و قوّت از ما بیشترند و میاه و مراعى ما را گرفته اند و به ما و چهارپایان ما ضرر مى رسانند التماس داریم کسى را بفرستى که به راستى میان ما حکم کند.
حضرت فرمود: روى خود را بگشا که ما ببینیم تو را بر هیئت خود که دارى.
چون صورت خود را گشود مردى بود موى بسیار داشت و سرش بلند بود و دیده هاى بلند داشت و درازى دیده هایش در طول سرش بود و حدقه هایش کوتاه بود و دندانهایى داشت مانند دندانهاى درندگان، پس حضرت عهد و پیمان از او گرفت که هرکه را با او همراه کند روز دیگر برگرداند، پس متوجه ابو بکر شد و فرمود که: با عرفطه برو و به احوال ایشان برس و میان ایشان حکم کن به راستى.
گفت: یا رسول اللّه! اینها در کجایند؟
فرمود: در زیر زمینند.
ابو بکر گفت: من چگونه به زیر زمین بروم و چگونه میان ایشان حکم کنم و حال آنکه من زبان ایشان را نمى دانم؟
پس عمر را تکلیف به رفتن نمود و او مثل ابو بکر جواب گفت، و به عثمان گفت و او نیز چنین جواب گفت، پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را طلبید و گفت: یا على! با برادر ما عرفطه برو و میان او و قوم او به راستى حکم کن، حضرت در ساعت برخاست و شمشیر خود را برداشت و با عرفطه روانه شد.
سلمان گفت: من همراه ایشان رفتم تا آنکه به میان وادى صفا رسیدند پس حضرت به من نظر کرد و فرمود: خدا سعى تو را مزد دهد اى ابو عبد اللّه برگرد، و زمین شکافته شد و ایشان فرو رفتند و من برگشتم و بسیار براى آن حضرت اندوهگین بودم؛ و چون صبح شد حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم با مردم نماز بامداد کرده آمد و بر کوه صفا نشست و صحابه بر گرد آن حضرت برآمدند، و برگشتن امیر المؤمنین علیه السّلام دیر شد و آفتاب بلند شد و هر کس سخنى مى گفت و منافقان شماتت مى کردند و مى گفتند: الحمد للّه که خدا ما را از ابو تراب راحت بخشید و افتخار محمد به پسر عمّش برطرف شد؛ تا آنکه ظهر شد و آن حضرت نماز ظهر را ادا نمود و برگشت و باز در جاى خود قرار گرفت و با اصحاب خود حدیث مى فرمود و مردم اظهار ناامیدى از مراجعت آن حضرت مى کردند تا آنکه وقت عصر داخل شد و نماز عصر را ادا فرمود و برگشت و باز بر صفا نشست و اندوه حضرت زیاده شد و شماتت منافقان مضاعف گردید و نزدیک شد که آفتاب غروب کند ناگاه کوه صفا شکافته شد و امیر المؤمنین علیه السّلام مانند خورشید تابان بیرون آمد و خون از شمشیرش مى ریخت و عرفطه در خدمت آن حضرت بود، پس حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم برخاست و امیر المؤمنین علیه السّلام را در بر گرفت و میان دو دیده اش را بوسید و فرمود: چرا تا این زمان خورشید جمال خود را از ما پنهان داشتى و ما را به شماتت منافقان گذاشتى؟
حضرت فرمود: یا رسول اللّه! رفتم بسوى جنّیان بسیار از منافقان و کافران که طغیان کرده بودند بر عرفطه و قوم او از منافقان و من ایشان را به سه خصلت دعوت کردم: اول آنکه ایمان بیاورند به خدا و اقرار نمایند به پیغمبرى تو، و قبول نکردند؛ دوم آنکه جزیه بدهند، باز قبول نکردند؛ سوم آنکه صلح کنند با عرفطه و قوم او که بعضى از آب و مراعى از آنها باشد و بعضى از ایشان، و این را نیز قبول نکردند، پس شمشیر کشیدم و نام خدا بردم و بر ایشان حمله کردم و هشتاد هزار کس ایشان را به قتل رسانیدم، چون این حال را مشاهده کردند راضى به صلح شدند و امان طلبیدند و مسلمان شدند.
پس عرفطه گفت: یا رسول اللّه! خدا تو را و امیر المؤمنین علیه السّلام را از ما جزاى خیر دهد؛ و وداع کرد و برگشت [۴]
[۱] . چول: بیابان بى آب و علف، جاى خالى از آدمى. (فرهنگ عمید ۲/ ۹۰۴).
[۲] . ارشاد شیخ مفید ۱/ ۳۳۹؛ اعلام الورى ۱۸۰؛ خرایج ۱/ ۲۰۳؛ مناقب ابن شهر آشوب ۲/ ۱۰۲.
[۳] . در عیون المعجزات «غطرفه» آمده است.
[۴] . عیون المعجزات ۴۴- ۴۶. و نیز رجوع شود به الیقین ۲۶۰؛ حیوة‌ القلوب، ج۳،‌ ص۶۳۶-۶۳۷.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.