جهاد با نفس - آیت الله مظاهری - ج ۵ ۱۳۹۱/۱۲/۲۱ - ۲۸ بازدید
















جهاد با نفس - آیت الله مظاهری - ج ۵

اخلاق در توحید
مقدمه
سپاس خداوند مهربان را که به ما توفیق عنایت فرمود تا در ماه شعبان المعظم، ماه پیامبر خاتم(ص) پنجمین جلد کتاب شریف جهاد با نفس تحت عنوان «اخلاق در توحید» اثر استاد گرانقدر اخلاق، حضرت آیت‌الله مظاهری (دامت توفیقاته) را آماده نشر نموده، در دسترس راهیان کوی یار و مشتاقان روی نگار قرار دهد.
















جهاد با نفس - آیت الله مظاهری - ج ۵

اخلاق در توحید
مقدمه
سپاس خداوند مهربان را که به ما توفیق عنایت فرمود تا در ماه شعبان المعظم، ماه پیامبر خاتم(ص) پنجمین جلد کتاب شریف جهاد با نفس تحت عنوان «اخلاق در توحید» اثر استاد گرانقدر اخلاق، حضرت آیت‌الله مظاهری (دامت توفیقاته) را آماده نشر نموده، در دسترس راهیان کوی یار و مشتاقان روی نگار قرار دهد.
این چراغ پرفروغی که از انوار بیکران الهی کسب فیض نموده و به ضیاء دلفروز نبوی و شعاع حیات‌بخش علوی توان ساخته است، انسان را از ظلمتکدة تن نجات داده و به وحدانیت ذات حق رهنمون می‌سازد.
راهیان را از حصارهای بلند شیطانی آزاد و با تخلق به صفات عالیة خدایی بر سکوی پرواز به سوی معشوق می‌کشاند و قصد آن که در این وادی سرگردانی، چگونه زیستن و چسان به طریق نجات ره سپردن را به ما نمایانده و در نهایت، طریق صبغه الله گشتن با تخلق به اخلاق الهی در همة صحنه‌های زندگی را به ما می‌آموزد.
باشد که از این خرمن پرفیض توشه‌ای برگیریم و در وقت ملاقات یار به شرمساری از رفتار ناصوابمان مبتلا نگردیم.
در ضمن وظیفه می‌داند از استاد معظم که اجازه فرمودند این بیان دلنشین و کلام نغزشان را به زیور طبع بیارائیم و در اختیار صاحبدلان قرار دهیم و همچنین از برادرانی که در این راه یار و مددکارمان بوده‌اند تشکر و قدردانی نموده و اجر جزیل همگی را از خداوند متعال درخواست نمائیم.

گفتار اول شرک خفی(۱)
«رب الشرح لی صدری و یسرلی امری و حلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی»
بحث ما به خواست خداوند و لطف حضرت بقیه‌الله عجل الله تعالی فرجه الشریف دربارة توحید و مراتب توحید خواهد بود. البته بحث ما بحث اخلاقی است و اگر دربارة وحید بحث می‌کنیم رنگ اخلاقی است و اگر دربارة توحید بحث می‌کنیم رنگ اخلاقی دارد منظور بحث فلسفی و کلامی نیست و اگر بحث کلامی یا بحث فلسفی هم جلو بیاید جنبة مقدمه دارد. عمدة بحث اخلاقی است.
توحید را به اقسامی منقسم کرده‌اند:
۱ـ توحید ذاتی
۲ـ توحید صفاتی
۳ـ توحید افعالی
۴ـ توحید عبادی
با دقت کاملی همین چهار قسم نیز به اقسام دیگر تقسیم می‌شوند. که انشاءا... به مرور زمان دربارة آنها بحث خواهیم کرد. مراد از تتوحید ذاتی یعنی واجب‌الوجودی در این دنیا نیست مگر «الله» که کلمة توحید دلالت بر آن دارد.
«لا اله الا الله» یعنی واجب‌الوجودی در این عالم جز خدا نیست و وقتی «اشهد ان لا اله الا الله» می‌گوئیم بر این نوع توحید شهادت می‌دهیم. این نوع توحید که رنگ کلامی و فلسفی دارد اثباتش کار آسانی است برای اینکه تصور دو واجب‌الوجود مساوی با امکانی بودن هر دوی آنهاست. یعنی اینکه هر دو ممکن تلقی می‌شوند. واجب‌الوجود یعنی آن وجود مالایتناهی به قول اینها وجود مالایتناهی عدتاً و شدتاً و مدتاً.
اگر فرض کردیم دو واجب‌الوجود موجودند یعنی محدود اگر حساب دو به میان آمد هر دو محدود می‌شود. لذا تصور و فرض دو واجب‌الوجود خلف است به قول حاشیة ملاعبدالله هذا خلف یعنی یلزم من وجوه العدم و این خیلی دقت لازم ندارد. هر ذهن سالمی می‌تواند به آن حکم کند ولو یک آدم بی‌سواد باشد و در این قضایا هم خیلی وارد نباشد تصورش خیلی آسان است. از این جهت در تاریخ پیدا نکرده‌آیم انسانی که قائل به و واجب‌الوجود باشد. اگر می‌گوئید مجوسی‌ها قائل به یزدان و اهریمن هستند شاید مرادشان همان «الله» و طاغوت در قرآن باشد و قرآن شریف «الله» را در مقابل طاغوت و به عکس مطرح می‌کند مواد آنها هم همین است.
لذا توحید ذاتی پذیرفتنش کار بسیار آسانی است و کسی یافت نمی‌شود که بگوید خدا دو تاست و می‌گویند خدا یکی است و دو تا نیست و با همان ذهن عوامانه که می‌گفتند: توحید یعنی خدا یکی است و دو نیست.
تا اینجای بحث همه اتفاق نظر دارند. آنجا که مسئله پیش می‌آید و پای همه هم لنگ است این است که در همین توحید ذاتی «شرک خفی» پیدا می‌شود که توحید ذاتی را لکه‌دار می‌کند و قرآن نیز به آن اشارة‌عمیق دارد و آن خودپرستی و خودخواهی، خودمحوری و روح فرعونیتی است که در همة انسانها کم و بیش وجود دارد. آن بت بزرگی که همة انسانها آن را دارند و این بت بزرگ را قرآن هوی و هوس می‌داند و می‌فرماید: آن کسی که از هوی و هوس متابعت کند بت‌پرست است.
«افرایت من اتخذ الهه هویه و اضله الله علیٍ علمٍ» [۱]
«ای پیغمبر! آیا می‌بینی یعنی حتماً می‌بینی افرادی که خدایشان خودشان هستند» خدای اینان هوی و هوسشان است و خداوند زنگ خطر می‌زند و می‌فرماید: «اضله الله علی علم» اگر این بت در انسان زنده باشد دانسته گمراه می‌شود و می‌داند که راه خطرناکی است اما در همان راه می‌افتد و می‌رود و «اضله الله علی علم» ولو اینکه از نظر عقیده اعتقاد دارد به اینکه خدا یک است و دو نیست یعنی از نظر فلسفه وعلم کلام هضم کرده و استدلال هم می‌کند، در گفتن این چنین است اما از نظر دل بت‌پرست و هوی پرست می‌باشد و این اشکال کار است.
قرآن شریف با کمال صراحت می‌فرماید که این آدم، بت‌پرت است و به اینگونه شرک «شرک خفی» یا به عبارت دیگر و بهتر «شرک اخلاقی» می‌گویند که انسان را بیچاره می‌کند. اگر انسان خودپرست شد هر چه صحنه برایش جلوتر بیاید وضع برای او خطرناکتر می‌شود. یعنی اگر یک افرادی را پیدا کنند که بتوانند خودپرستی خود را بر آنها تحمیل نمایند فرعون خواهند شد.
می‌گویند فرعون اول کوزه‌گر بود که برای فروش کوزه وارد مصر شد و دید که آنجا ملوک‌الطوایفی است یعنی هر کسی برای خودش کار می‌کند و ساز خودش را می‌زند فهمید که می‌تواند از این آب گل‌آلود ماهی بگیرد و تصمیم گرفت از این اختلاف سوء استفاده کند. استکبارها، سلطه‌گریها، لجاجت‌ها، حتی ریاها و عجب‌ها و بسیاری از صفات رذیلة دیگر به این صفت بر می‌گردد. قرآن شریف برای اینگونه انسانها گاهی مثالهای عجیبی می‌زند و می‌خواهد نشان دهد که انسان اگر روح سلطه‌گری، روح فرعونیت را نکشد یا از آن مواظبت نکند به کجا می‌رسد و چه سرانجامی پیدا می‌کند. قضیه حضرت داود بسیار عجیب است و معلوم نیست که قرآن بخواهد صرفاً قصه بگوید، قصه‌های قرآن همه وهمه رنگ اخلاقی دارند و قرآن چنین نقل می‌کند که این دو نفر به خدمت حضرت داود آمدند و یکی از آنها گفت:
«ان هذا اخی له تسعٌ و تسعونً نعجةً ولی نعجةٌ واحدة فقال اکفلنیها و عزّنی فی الخطاب» [۲]
می‌گوید من برادری دارم که نود و نه گوسفند دارد و من یکی داریم و برادرم می‌گوید آن یکی را هم به من بده تا بشود صد تا و تو هیچ!
پشت سر هم انداز عجیبی هم هست و من را هم مجاب کرده است که بهتر است این یک گوسفند هم به من برسد و فریاد «انا ربکم الاعلی» را سر داد لذا می‌گویند هر انسانی که ساخته نشده باشد اگر زمینه ایجاد گردد روح فرعونیت او شعله‌ور نشود. لااقل استکبارش به کار گرفته می‌شود و مثلاً در خانواده و یا میان دو طلبه هنگام بحث و ... مصداق پیدا می‌کند که یکی می‌خواهد ناحق را بر دیگری تحمیل نماید. این همان روح فرعونیت است. گاهی هم بر دهی، شهری،‌ و یا بر دنیای مسلط می‌شود. دنیای کنونی، دنیای سلطه و چیرگی است. امریکا یعنی همان فرعون، رنگ عوض کرده است گرچه از او «انا ربکم الاعلی» را نمی‌پذیرند و لذا به این صورت درآمده است و این روح سلطه‌گری در همة انسانها کم و بیش هست که همه و همه بر می‌گردد به روح خودخواهی، خودپرستی، حب به ذات. همان حب به ذاتی که ریشة دیگر حب به دنیا و سایر حب‌هاست.
در روایات داریم که «حب الدنیا رأس کل خطیئه» و یا «حب الذات رأس کل خطیئه» و به راستی که در رأس همة خطاها همین خودخواهی و خودپرستی است و حضرت داود فرمود: ترک اولی کرده و اشتباه قضاوت کرده بود و نبایست یک پیامبر خدا دچار احساسات بشود و زود قضاوت کند شاید واقعاً حق با کسی بود که می‌گفت آن یک گوسفند را هم به او بدهند. مراد این است که انسان اینگونه است که می‌گوید من همه چیز و دیگران هیچ‌چیز. ما در دنیای کنونی مشابه قضیه حضرت داود را زیاد ملاحظه می‌کنیم و البته مطالعة اخلاق، گفت و شنود اخلاق کار آسانی است اما رعایت آن فراصت‌ها و دقت‌ها لازم دارد و کاری بس مشکل و پیچیده است. شاید در یک هفته انسان چندین بار مبتلا به قضیة حضرت داود بشود و خود متوجه نشود. دنیای سلطه‌گر امروزی می‌گوید: همه چیز برای من و دیگران هیچ. ای کاش فقط می‌گفت دیگران هیچ، بلکه می‌گوید همه چیزت را بده و علاوه بر آن تابع و نوکر من هم باش و گرنه با تو خواهم جنگید. چرا این چندین سألة بعد از انقلاب با دشواری سپری شد؟ چون شما می‌گفتند: مال من، مال خودم و نوکر هم نمی‌شوم و او می‌گفت: مالت مال من، وکر هم بله! همة حرفها در دنیا این است که از خودخواهی، خودپرستی سرچشمه می‌گیرد. اگر منیت و خودمحوری و لجاجت هست، همه و همه از حب ذات سرچشمه می‌گیرد. هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که این بت خودخواهی را شکسته است.
«اخر ما یخرج ان قلوب الصدیقین حب الجاه»
این جمله، جملة‌ رفیع و عظیمی است و این جمله زنگ خطری است برای همه و مخصوصاً طلبه‌ها. حب جاه، یک قسم کوچکی از خودخواهی و خودپرستی است. البته در انسان متقی، با ورع، صدیق نیز هست و بسیار هم خطرناک می‌باشد. گاهی انسان برای استکبار و خودخواهی و لجاجتش پشت پا به دنیا و آخرتش می‌زند. قرآن شریف در این باره خیلی صحبت دارد گاهی مردم را دو دسته می‌کند: یک دسته افرادی که حب به ذاتشان کم است که می‌گوئیم در آنها نیست. آنها که «احدیّ من الناس» هستند. یعنی موحدترین مردم هستند. اینها حب به ذاتشان، خودپرستی و متابعت از نفس اماره‌اشان شعله‌ور نیست. قرآن می‌فرماید، وضعشان چنین است:
«و اذا سمعوا ما انزل الی الرسول تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق ...» [۳]
وقتی به حق می‌رسند گریه شوق می‌کنند بسیار خوشحال هستند که به حق رسیده‌اند نه فقط حق‌جو هستند بلکه گریة شوق هم برایش می‌کنند. و یا به ترسیمی دیگر در قرآن چنین آمده است:
«و اذا قالوا اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجارة من السماء اوائتنا بعذاب الیم» [۴]
می‌گوید: خدایا اگر حق این است من نمی‌توانم بپذیرم. بنابراین عذابی از آسمان بیاید و مرا از میان بردارد و این زبان حال انسانهای ساخته نشده است. راستی بعضی از انسانها حاضرند بمیرند اما زیر بار حق و درستی نروند. آدم خود‌پرست دارای چنین دنیایی است و اگر این خودپرستی با او باشد آخرت او نیز بدتر از این است.
قرآن در روز قیامت برای مجرمین این طور بیان می‌کند:
«یود المجرم لو یفتدی من عذاب یومئذ ببنیه و صاحبته و اخیه» [۵]می‌فرماید مجرم در صف محشر می‌گوید: خدایا من اگر نجات پیدا کنم بچه‌هایم، زنم، برادرم، دوستان و خویشانم، همه جهان را می‌دهم فدای من، خطاب می‌شود «کلا»‌ می‌گویی این طور اما نه! حرف تو محال است.
این دنیا،‌ دنیای استکبار و سلطه است. دنیایی است که می‌خواهد حرفش را به هر صورتی که امکان داشته باشد تحمیل کند در روز قیامت هم همین‌طور است،‌ اگر خود را نساخته باشد می‌خواهد حرفش را به خدا تحمیل نماید. در مقابل خداوند تقلب می‌کند و قسم دروغ می‌خورد. خدایا من خوب هستم اما تو اشتباه می‌کنی و خود را بر خدا تحمیل می‌کند در سورة مجادله آیه‌ای است بسیار تکان‌دهنده؛ در اهمیت خودسازی استفاده می‌شود.
«یوم یبعثهم الله جمیعاً فیحلفون له کما یحلفون لکم و یحسبون انهم علی شی الا انهم هم الکاذبون» [۶]
در روز قیامت مجرم قسم دروغ می‌خورد. یعنی دروغ هم نیست جهل مرکب است. قسم می‌خورد برای خدا همان طوری که برای شما قسم می‌خورد. جهل مرکب او به جایی رسیده که خودش را چیزی و کسی می‌پندارد. استکبار او در دنیا به جایی رسیده که در مقابل خدا قد علم می‌کند. قرآن در سوره «یس» می‌فرماید: «الیوم نختم علی افواههم و تکلمنا ایدیهم و تشهد ارجلهم بما کانوا یکسبون» [۷]از بس لجاجت می‌کند بر دهانش مهر زده می‌شود دیگر نمی‌گذارند او حرفی بزند و اعضاء و جوارحش علیه او شهادت می‌دهند.
ملائکه، شهداء، پیامبر و ائمه، شهادت می‌دهند. اما او قبول نمی‌کند و بعد از اینها اعضاء و جوارح او شهادت می‌دهند. حضرت علی(ع) می‌فرماید: اگر می‌خواهی عبرت بگیری می‌توانی از کارهای خودت و دیگران عبرت بگیری و بنگرید که خودخواهی و خودپرستی انسان را به کجا می‌برد. این قضیة شیطان چیست؟ یک کسی که زمرة ملائک است در مقابل خدا قد علم می‌کند و می‌گوید:‌ «قال ما منعک الا تسجد اذا امر تک قال انا خیر منه خلقتنی من النار و خلقته من طین» [۸] من از او بهتر هستم من از آتش و او از خاک خلق شده است و معلوم است که او مغالطه کرده است. قرآن می‌فرماید اگر روح خودپرستی در تو باشد عمداً مغالطه می‌کنی برای اینکه خودت را مطرح کنی و اگر عمدی نباشد مغالطه به جهل مرکب است و من فکر می‌کنم که مغالطة شیطان عمدی بوده است برای اینکه خداوند عالم غضب کرد و راندة درگاه خدا شد. بعد هم کارش به جایی رسید که چند مرتبه به خدا تشر زد و گفت: «فبعزتک لا عوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین»[۹]این «الا عبادک منهم المخلصین» هم مستثنی منقطع است نه اینکه با آنها کار ندارم و آنها را دوست دارم کاری به آنها ندارم. بعد هم خداوند به او تشر زد و گفت تو و هر که متابعت از تو کند جهنمی است و این بی‌حیائی شیطان از حب به ذات و هوی و هوس، سلطه و لجاجت او بوده است.
وای بر این هبل که در وجود همه هست و ما می‌بایست تا می‌توانیم خودسازی کنیم تا این روح فرعونیت را در هم بشکنیم. البته به این زودی‌ها نمی‌توان آن را ریشه کن نمود ولی باید مواظب بود که شعله‌ور نشود و به مرور زمان به خواست خداوند با توسل به اهل‌بیت(ع) و کوشش و مبارزه با نفس بتوانیم این روح سلطه‌گری خودپرستی، و حب به ذات و به عبارتی این بت بزرگ را بشکنیم.
خدایا به عزت و جلالت قسمت می‌دهم صفات انسانیت، حالت تنبه، نورانیت دل، توفیق عبادت و بندگی و ترک معصیت، توفیق وظیفه‌شناسی و عمل کردن به وظیفه، توفیق تهذیب نفس، توفیق مقام تسلیم در مقابل خودت، به عرات دیگر توفیق پیدا کردن توحید صفاتی به هر دو معنی، به همة ما عنایت بفرما.

پی نوشت ها:

[۱].جاثیه/۲۳
[۲].ص/۲۳
[۳].مائده/۸۳
[۴].انفال/۳۲
[۵].معارج/۱۱و۱۲
[۶].مجادله/۱۸
[۷].یس/۶۵
[۸].اعراف/۱۲
[۹].ص/۸۲و۸۳
.......................................................................................
گفتار دوم شرک خفی (۲)
بحث در مورد توحید و مراتب توحید بود. اما چون بحث، بحث اخلاقی است باید رنگ کلامی و فلسفی کمتر داشته باشد و رنگ اخلاقی به آن بدهیم. همانطور که در جلسه قبل گفتیم توحید را به چهار قسم تقسیم کرده‌اند:
۱ـ‌ توحید افعالی ۲ـ‌ توحید ذاتی ۳ـ توحید صفاتی ۴ـ توحید عبادی
قبلاً راجع به توحید ذاتی صحبت شد که از نظر فلسفی و کلامی معنی ندارد ک دو واجب‌الوجود در جهان باشند و معلوم هم نیست کسی قائل به این امر باشد. باید مواظب باشیم که نقطة سیاه که همان شرک خفی و شرک اخلاقی است در آن پیدا نشود که همان خودپرستی، منیت، خودمحوری و خودخواهی است و تا این رذایل در انسان وجود دارد بداند که مشرک است ولو از نظر اعتقادی توحید ذاتی دارد و براهینی هم جهت توحید ذاتی ارائه دهد. اما تا روح خودمحوری و خودخواهی در او باشد در دل او شرک است ولو در عقل او مشرک نباشد و قرآن با صراحت می‌فرماید که چنین انسانی مشرک است. «من اتّخذ الله هوی» یعنی او خدایش نفس اماره‌اش است. در سورة یوسف آیه‌ای است بسیار تکان‌دهنده «و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون» [۱] بسیاری از مسلمانان مشرک هستند و بسیاری ایمان نیاورند. الا این که مخلوط به شرک است یعنی از نظر قطع و یقین و اعتقاد می‌گویند؛ خدا یکی است و دو نیست اما همین که این حرف را می‌گوید مشرک است. یعنی نقطه سیاهی در توحید ذاتی او پیدا شده است. توحید ذاتی یعنی پاک شدن از شرک و از همه چیز مشکل‌تر است. و قرآن شریف، روایات اهل‌بیت(ع) علمای علم اخلاق دست روی همین نقطة سیاه گذاشته‌اند. شاید بیش از صد آیه زنگ خطر می‌زنند که این نقطه سایه است که باعث بدبختی انسانهاست و به عبارت دیگر همین جمله «و اضلّه الله علی علم» یک زنگ خطر است در سوره و الشمس بعد از آن که یازده قسم می‌خورد و می فرماید: «قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها» قضیة قوم ثمود را پیش می‌کشد و می‌فرماید: «کذبت ثمود بطغویها» یعنی اینها با فرض این که معجزه عظیم بیرون آمدن شتر با بچه‌اش از کوه را دیدند اما ایمان نیاوردند. بلکه تصمیم گرفتند که شتر را بکشند.
مردی که توحید ذاتی داشت زنگ خطر را زد و دلسوزی کرد و گفت شتر را نکشید که باعث بدبختی خودتان می‌شود اما «فعقروها» شتر را پی کردند. بعد هم در آخر سوره می‌فرماید: «و لا یخاف عقبها» وقتی انسان خود محور، لجوج و خودخواه شد دیگر عاقبت اندیش هم نیست.
در مورد قضیه ولید بن ‌مغیره که قرآن نقل می‌کند، شاید آیه‌ای بر این قهر و غضب در قرآن خیلی کم داشته باشمی. ولیدبن مغیره ریحانه و گل سر سبد عرب در فصاحت و بلاغت است. وقتی که پیامبر اکرم(ص) برایش قرآن خواند به قدری روی او تأثیر گذاشت که آمد و میان یارانش نشست، یعنی همان ابی‌سفیان ابی‌جهل، عتبه، شیبه و ... و جمله‌ای زیبا در مورد قرآن بیان کرد: «ان له لحلاوة، و ان علیه لتلاوة، ان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمعذق و انه لیعلوا و لا یعلی علیه» گفت این قرآن یک حلاوت و شیرینی خاصی دارد، یک طراوت خاصی دارد، یک درخت تنومندی است که ریشه‌های عمیقی در زمین و میوه‌های فراوانی دارد و این قرآن یک کلامی است که هیچ کلامی بالای آن کلام نمی‌تواند بیاید و از همین سخنان پیداست که جاذبة قرآن چقدر در او اثر گذاشته است که توانسته این جملات را به این شیوائی و بلاغت بر زبان بیاورد. بعد از این به خانه آمد دوستانش دیدند که جاذبة قرآن ممکن است او را مسلمان کند و برایشان ضرر داشته باشد. ابی‌جهل جلوی او را گرفت و احساسات او را علیه پیامبر(ص) تحریک نمود. بعد هم به مسجدالحرام آمد و با دوستان خود جلسه را با ریاست خود ترتیب داد و گفت: باید پیامبر(ص) را از میان بیرون کنیم و گفت می‌گوئیم او دروغگو است. همه گفتند «اللّهم لا» مردم نخواهند پذیرفت. یک عمر با صداقت و راستگویی زندگی کرده است، بعد گفت می‌گوئیم جادوگر و کاهن و علم غیب شیطانی و تسخیر اجنه دارد همه گفتند «اللّهم لا» چون چهل سال با امانت و صداقت در بین ما زندگی کرده است.
گفت آیا می‌توان گفت او دیوانه است همه گفتند «اللّهم لا» او سال‌هاست بین مردم به عقل و کیاست و تدبیر مشهور است، نمی‌توان چنین گفت نه! بعد کمی فکر کرد، احساس ناراحتی کرده و روی ترش نمود و فکری به خاطرش رسید که قطعاً شیطان به دلش و زبانش انداخت که بگوید. می‌گوئیم او ساحر است که اینطور بین مردم تفرقه انداخت بطوری که زن مسلمان شد و شوهر نشد، برادر مسلمان شد و خواهر نشد، پدر مسلمان شد و مادر نشد و ... و این صرفاً از نیروی سحر او بوده است و قرآن می‌فرماید: «یفرق بین المرء و الزوجه» همه گفتند «اللّهم نعم» بله می‌توان گفت. بالاخره مشهور کردند که پیامبر(ص) ساحر است. اما به خواست خدا نتوانسند او را از صحنه بیرون نمایند. اما برچسب بسیار بدی بود. ساده‌لوح‌ها این تهمت را پذیرفتند. غضب پروردگار عالم متلاطم شد و در سوره «مدثر» چندین آیه در این خصوص آمده است «انه فکر و قدر فقتل کیف قدر ثم قتل کیف قدر، ثم نظر، ثم عبس و بسر، ثم ادبر و استکبر. فقال ان هذا الا سحر یؤثر. ان هذا الا قول البشر» [۲] قرآن این جلسه را نقل می‌کند و می‌فرماید انه فکر فکر کرد و قدر اندازه‌"یری کرد و بعد می‌گوید مرگ باد بر او فکرش، و دوباره می‌فرماید مرگ باد بر این فکر او، روی ترش کرد و حرف را بر سر زبان آورد و بیان نکرد و چند بار این کار را انجام داد تا عاقبت ناگهان گفت: «ان هذا الا سحر یؤثر ان هذا الاقول البشر» گفت این قرآن از طرف خدا نیست. از جانب خود پیامبر(ص) است و پیامبر آدم ساحری است و سحرش، سحر مؤثری است. چرا قرآن برای ما این قضیه را نقل می‌کند و اینقدر به آن اهمیت می‌دهد؟
می‌خواهد بگوید اگر کسی روح خودخواهی و فرعونیت در او زنده باشد بالاخره «اضله الله علی علم» می‌شود. ابی‌سفین پیامبر را خیلی بهتر از ما می‌شناخت ما او را با غیب می‌شناسیم «یؤمنون بالغیب» ولی او پیامبر را به طور شفاهی و نزدیک می‌شناخت،‌ما شاید فصاحت و بلاغت نمی‌دانیم اما ابی‌سفیان استاد بلاغت و فصاحت بوده است. ولیدابن مغیره،‌ وقتی خودپرستی او شعله‌ور نیست می‌گوید «ان له لحلاوه ...» اما وقتی که آتش خودپرستی شعله‌ور گشت تناقض می‌گوید. یک وقت می‌گفت؛ قرآن بسیار زیبا و دلنشین و بالاترین کلام است و زمانی دیگر می‌گوید آن سحر است و کلام خود پیامبر(ص) است و چندان هم اهمیتی ندارد و اینگونه روح تناقض‌گویی در او دیده می‌شود. حتی «ان له لحلاوه» هم از روح خودپرستی و منیت او سرچشمه می‌گیرد و هر چند که از فطرتش سرچشمه می‌گیرد. اما باز هم برای خودپرستی و خودخواهی اوست. لذا تناقض‌گویی ریاکاری، تظاهر در کلمات و کارهایش زیاد است. شاید نود درصد از صفات رذیله، حتی دنیاپرستی از خودپرستی و خود محوری می‌باشند. رسول گرامی(ص) درست می‌فرماید که: «حب الدنیا رأس کل خطیئه»
نکتة دیگر این که اگر مواظب نباشیم این روح فرعونیت و خودپرستی با علم تقویت می‌شود. و اینکه مرحوم شهید ثانی در «منیه» و استاد بزرگوار ما و بنیانگذار جمهوری اسلامی، امام رضوان‌آلله تعالی علیه می‌فرمایند: «العلم حجاب الاکبر» براستی چنین است، اگر مراقب نباشیم کسب علم، بیشتر آبیاری جهت خودپرستی است. هر چقدر قدرت، شوکت، شهرت و علم ما زیادتر شود. خودپرستی، منیت بارورتر و ریشه‌دارتر در ذات و دل ما اثر می‌گذارد. کار به جایی می‌رسد که «بلعم باعورا» کسی که علم او در قرآن نیز آمده و اشاره شده است چگونه دچار نفس و خودپرستی و فرعونیت شد. و در سورة اعراف خداوند به پیامبر(ص) می‌فرماید که به مردم خبر دهید قضیه بلعم باعور را تا آگاه شوند. «و اتل علیهم نباء الذی اتیناه ایاتنا» [۳] علاوه بر روایات و احادیث در قرآن آمده است که خداوند هم به او عالم می‌گوید. خداوند به او عنایتی داشته است و لذا در روایات داریم که او «مستجاب الدعوه» بوده است. اما قرآن می‌فرماید: «فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین» [۴]و باز می‌فرماید: ولو شئنا الرفعنه بها ولکنه اخلد الی الارض و اتّبع هویه یعنی می‌خواستیم او را برای علمش بالا ببریم اما در زمین میخکوب شده بود. بعد هم در قران قهر و غضب خدا او را فرا می‌گیرد و می‌فرماید: «فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث و تترکه یلهث» [۵] مثل او مثل سگ درنده شد که چه با او کاری داشته باشی و چه نداشته باشی او می‌درد و مثل عقرب که اقتضای طبیعتش گزیدن و آزار است او می‌گزد. و این قضیه بعلم باعورا حکایت دارد که اگر تابع هوی و هوس باشی چنین است تا برایت زمینه ایجاد نشده است ممکن است متقی باشی اما خدا نکند زمینه ایجاد گردد.
از عبدالملک مروان نقل می‌کند که وقتی به او خبر دادند که خلیفه شدی، قرآن را از دامن بر زمین انداخت و خطاب به قرآن گفت تا تو با من بودی تا جایی که خودش می‌گفت اگر پشه‌ای جلوی من می‌کشتند ناراحت می‌شدم اما روزگاری حجاج‌بن یوسف خبر می‌دهد که فوج فوج کشتم و اصلاً ناراحت نشدم. حجابی که یکصد و بیست هزار نفر را به جرم شیعه بودن از دم شمشیر گذراند. یعنی تا زمینه ایجاد نشود مقدس است. اما خدا نکند زمینه بوجود آید، یعنی آن آتش رخنه کند دیگر نمی‌توان جلوی آن را گرفت و برای ماندن خود دست به هر کاری می‌زند.
دنیای امروز ما به این استکبار و خودپرستی مبتلا است. اسمش را ابرقدرت می‌گذارند. در حقیقت روح فرعونیت و منیت و خودپرستی و استبداد است. راستی چگونه این جنایت‌ها، خیانت‌ها، تقلب‌ها با علم صورت می‌گیرد! کارش به جایی می‌رسد که برای حیوانات قانون حمایت از حیوانات می‌نویسد، اما همین انسان است که هواپیمایی را با سیصد نفر بی‌گناه در آتش می‌سوزاند و دیگر کشورها به او آفرین و بارک الله می‌گویند. و او را تأیید می‌نمایند.
باید برای این صفات رذیله فکری بکنیم، اما به این زودی‌ها و راحتی نمی‌شود. باید اول شعله‌اش را بگیریم. کم‌کم او را کم‌رنگ کنیم و بعد از آن ریشه‌اش را با سال‌ها خون جگر خوردن شبانه‌روزی بسوزانیم و اگر از آن مواظبت نکردیم، بدا به حال ما و شما. انسانی که یک قدرتی و شهرتی، علمی پیدا کند اما روح فرعونیت در او زنده باشد هم خود و هم دیگران را به آتش می‌کشاند و از بین می‌برد.
خدایا به عزت و جلالت قسمت می‌دهم صفات انسانیت، حالت تنبه، نورانیت دل، توفیق عبادت و بندگی و ترک معصیت، توفیق وظیفه‌شناسی و عمل کردن به وظیفه، توفیق مقام تسلیم در مقابل خودت، به عبارت دیگر توفیق پیدا کردن توحیدصفاتی به هر دو معنی، به همة ما عنایت فرما.
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

پی نوشت ها:
[۱].یوسف/۱۰۶
[۲].مدثّر/۱۸ تا۲۵
[۳،۴].اعراف/۱۷۵
[۵].اعراف/۱۷۶
...................................................................................
توحید صفاتی
گفتار سوم مقام تسلیم
بحث امسال ما دربارة‌ توحید و مراتب توحید بود همانطور که گفتم رنگ اخلاقی دارد و اگر بحث کلامی یا بحث فلسفی جلو آمد جنبة‌ مقدماتی دارد. توحید را منقسم کرده‌اند به چهار قسم و هر کدام از این چهار اقسامی دارد .توحید ذاتی، توحید صفاتی، توحید افعالی، توحید عبادی. راجع به توحید ذاتی یک مقداری صحبت شد و راجع به شرک خفی در توحید ذاتی هم فی‌الجمله صحبت شد فهمیدیم که حب به ذات خودخواهی، خود پسندی، منیت، اینها به توحید ذاتی ضرر می‌زند. البته آن کسی که منیت، خود پسندی و خود م حوری و خودخواهی دارد توحید ذاتی خالص ندارد. و ما اگر بخواهیم توحید ذاتی ما نقطة سیاه نداشته باشد و به عبارت اخلاقی اگر بخواهیم شرک خفی در توحید ذاتی ما نباشد باید خود پسند و خود م حور و حب به ذات در ما یا نباشد یا کم باشد و همچنین از بحث‌ها فهمیدیم که ذایل کردن این رذیله، این نقطة سیاه کاری بسیار مشکل است، اما کاری است بسیار لازم.
قسم دوم،‌ توحید صفاتی است، توحید صفاتی خود بر دو قسم است. دو معنی دارد، دو مرتبه دارد:‌ یک معنی آن که در علم کلام آمده است و بین سنی و شیعه اختلافی است، شیعه می‌گوید صفات پروردگار عالم همه و همه عین ذات اوست نظیرتری برای آب و چربی برای روغن، روغن یعنی چرب، اگر چربی روغن را بگیرند، دیگر روغن نیست ذات او را گرفته‌اند. آب یعنی تر، اگر تری آب را بگیرند دیگر آب نیست. شیعه می‌گوید صفات پروردگار عالم همه و همه عین ذات اوست. مطابق با ذات او و با وجود اوست. خدا یعنی واجب‌الوجود، واجب‌الوجود علمش عین ذات اوست. نظیر تری برای آب که عین ذات آب است، قدرت خدا عین ذات اوست، نظیر چربی برای روغن و همچنین تا آخر. هر فضیلتی که شما فرض کنید فضیلتی است ذاتی، آن فضیلت عین ذات پروردگار عالم است، حتی در صفات افعالی هم که عین ذات او نیست نظیر خالقیت، نظیر اراده مبدأش عین ذات اوست که امیرالمؤمنین سلام‌الله علیه و آله و سلم در همان خطبة اول در نهج‌البلاغه به این جمله اشاره کرده است و فرموده است «کمال التوحید نفی الصفات عنه» کسی می‌تواند ادعای توحید کند، که صفات را از پروردگار عالم نفی کند، نگوید خدا و علمش، نگوید خدا و قدرتش، بگوید خدا عین قدرت است، خدا عین علم است، بر خلاف موجودات غیر از خدا که صفات آنها همه و همه خارج از ذات آنهاست، ما علم داریم، ما قدرت داریم اما قدرت ما غیر از ماست و ما غیر قدرت هستیم علم ما غیر از ماست و ما غیر از علم هستیم، این قدرت و علم هر یک روزی نبوده بعد پیدا شده است یک روزی هم از بین می‌رود. هویت آن، ذات آن، موجود بود علمش نبود یا الآن هم هویت و ذاتش هست و علمش خارج از ذات اوست، اما سنی می‌گوید: شاید فرقه‌ای غیرشیعه، نداشته باشیم که هم عقیده با شیعه باشد صفات پروردگار عالم زائد بر ذات اوست. ولی حرف شیعه نظیر همان توحید ذاتی که گفتم، با یک قدرت کمی معلوم می‌شود که یک حرف واقعی و نفس الامری است، برای این که شما اگر صفات حق‌تعالی را خارج از ذات گرفتید، ذات احتیاج به آن صفات پیدا می‌کند، مثل ما که احتیاج به قدرت خود داریم ا حتیاج به علم خود داریم و به مجرد اینکه پای احتیاج در واجب‌الوجود جلو آمد آن ممکن الوجود می‌شود. خدای محتاج، واجب‌الوجود محتاج، این خود یک تناقض است. معنی واجب‌الوجود آن است که احتیاج اصلاً و ابداً در او راه ندارد «و الله هو الغنی؛ انتم الفقراء» [۱] اگر قضیة ا حتیاج در کارآمد، با ممکن مطابق می‌شود، و تقریباً بلکه تحقیقاً نفی واجب‌الوجود می‌شود. در حالی که اثبات می‌کند و قبول دارد که خدا هست. ولی لازمة کلامش این است که خدایی در این جهان نیست، به خلاف حرف شیعه، که صفات را عین ذات می‌داند دیگر خواه ناخواه واجب‌الوجود را از آن می‌داند که مستجمع جمیع صفات کمالیه باشد، بدون این که دوگانگی در کار باشد. بدون این که پای احتیاج جلو بیاید. اینکه امیرالمؤمنین سلام الله علیه در آن خطبه اول نهج‌البلاغه اصرار دارند، با فرضی که آن وقتها این بحثها نبوده، معلوم می‌شود که یک امر مهمی است و باید مسلمانان در این امر مهم دقت بکنند. و الحمد الله شیعه افتخارش این است که مبانی او محکم است پایه‌های اعتقادی او چون از اهلبیت علیهم‌السلام گرفته شده است، محکم است و این افتخار فقط مال شیعه است. به این؛ توحید صفاتی در علم کلام می‌گویند، در علم فلسفه البته و حکمت متعالیه، این بحث شده است و می‌گویند قسم دوم از توحید، توحید صفاتی است. یعنی ما صفات خدا را عین ذاتش بدانیم و دوگانگی در آنجا راه نیابد که اگر دوگانگی آمد شرک آمده است، شرک در صفت آمده است،‌ و اصلاً معنای شریک یعنی احتیاج، اگر کسی شریک برای خدا قائل بشود، چه در خالقیتش، در ذاتش، بالاخره بر می‌گردد به احتیاج و وقتی احتیاج آمد دیگر خواه ناخواه واجب‌الوجودی می‌رود این الآن بحث ما نیست اما همین مقدار می‌دانید و تذکر به شما بدهم که توحید صفاتی بین شیعه و سنی یک بخشی است و اگر کسی بخواهد به توحید معتقد باشد باید حرف شیعه را بزند. باید صفات را عین ذات ربوبی بداند.
آنچه بحث ماست و حرف دارد و پیدا کردنش کاری بسیار مشکل است؛ توحید صفاتی به معنای دوم است. عبارت از آنست که ما هر فضیلتی را در جهان از خدا بدانیم. اگر ما علم داشته باشیم از خداست، او داده است، معطی اوست. اگر ما قدرت داشته باشیم، اگر ما شوکت و حکومت بر دل‌ها داشته باشیم، اگر ما عزت داشته باشیم و بالاخره اگر ما تمکن مالی، کم یا زیاد داریم، از اوست و به قول قرآن شریف «و ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم» [۲] مخصوصاً با این تأکید که نکرة در سیاق نفع افادة عموم هم می‌دهد و «ان من شی الا عندنا خزائنه» هر چه هست پیش خداست، هر چه هست از خداست. اگر در عالم هستی چیزی موجود می‌شود این مخلوق خدا است و به قول قرآن شریف به اندازة مصلحت تامه ملزمه از آنجا آمده است. اعتقاد به این حرف کار آسانی است. اگر از همة شما عزیزان که اینجا نشسته‌اید بپرسند چه کسی علم به شما داده است؟ اعتقادتان این است که اگر قدرت دارید از خداست، عقیده‌اتان این است که اگر تمکنی، عزتی مالی دارید از خداست معتقد شدن به این مطلب کار آسانی است، اما انسان از نظر دل این مطلب را باور کند و آن را جامة عمل بپوشد، یعنی در عمل هم این اعتقاد پیاده شود، کاری بسیار مشکل است. این آیه شریفه که می‌فرماید: «قل اللّهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شی قدیر» [۳] این توحید صفاتی به معنای دوم است. عقیده پیدا کردن به این آیة شریفه یک چیز آسانی است. عقل ما آن را باور دارد. می‌توانیم هم با دلیل و برهان و استدلال اثبات کنیم که «انّا الله و انّا الیه الرّاجعون» [۴] اما صدی نود و پنج مردم این مطلب را باور ندارند. صدی نود و پنج مردم جامه عمل به این حرف نمی‌پوشانند. یعنی به عبارت دیگر صدی نود و پنج مردم از نظر توحید صفاتی لنگند البته شرک خفی نظیر همان توحید ذاتی که گاهی نقطة سیاه در او پیدا می‌شود به نام شرک خفی، به نام شرک اخلاقی اینجا هم همین است. ضرر به اعتقاد نمی‌زند، از شیعه گرایی بیرونش نمی‌برد، اما از نظر اخلاقی این آدم شرک خفی دارد، یعنی توحید صفاتی ندارد.
در توحید صفاتی لنگ است. این جمله‌ای که قرآن از قارون نقل می‌کند که به قارون می‌گفتند زکات بده، گفت: «انما اوتیته علی علم[۵] من مالم را با علمم پیدا کردم، این جمله از قرآن نمی‌خواهد قصه بگوید، می‌خواهد بفرماید که معمولاً مردم چنین هستند، می‌گوید زحمت کشیدم عالم شدم. عقل داشتم، اراده داشتم، فعالتی کردم پول پیدا کردم «انما اوتیته علی علم» شوکت من، قدرت من، علم من، مال من و امثال اینها، و همه را از خود می‌داند. یک کسی از نظر عمل راستی اینجور باشد، آن که قرآن می‌فرماید: «اتوهم من مال الله الذی اتیکم» [۶] مالی را خدا به تو داده است این مربوط به تو نیست، خدا داده است. تو امانتداری، در آیة دیگر می‌فرماید تو امانتداری تو مستخلفی، تو از طرف خدا خلیفه خدا در این مال هستی، این مال را خودخوری نکن، به دیگران هم بده «اتوهم من مال الله الذی اتیکم» خوب معمولاً مردم در این جا لنگند. اگر مردم حقوق واجبشان را بدهند، آن اقتصادی که قرآن دارد، آن اقتصادی که اسلام دارد پیاده می‌شود. روایات فراوانی داریم که یک فقیر در دنیا پیدا نمی‌شود.
مرحوم صاحب وسایل رضوان‌الله تعالی علیه در جلد ششم وسایل، شاید بیش از ده روایات که بسیاری از آن روایات هم صحیح و هم مسند هستند نقل می‌کند که ائمة طاهرین علیهم‌السلام فرمود: اگر خدا می‌دانست که بعد از آن که مردم حقوق واجبشان را بدهند باز هم فقیر بود، بیشتر واجب می‌کرد، بیشتر قرار می‌داد، و همین اندازة اگر مردم حقوق واجبشان را بدهند دیگر مستضعف میان مسلمانها پیدا نمی‌شد و خلاء فقر فردی، فقر اجتماعی از جامعه برداشته می‌شد. آن وقتی که استاد بزرگوار ما بنیانگذار جمهوری اسلامی رضوان‌الله تعالی علیه در نجف بودند و آن حکومت اسلامی را می‌فرموند در آننجا یک جمله دارند که اگر بازار بغداد خمس خود را بدهد دیگر فقر از عراق برداشته می‌شد، فقط بازار بغداد، اگر راستی در این شهر مردم خمس مال خود را بدهند، حقوق واجبه‌اشان را بدهند، مخصوصاً قانون مواساتی که قرآن دارد عمل کنند. فقر فرهنگی، فقر اجتماعی، فقر مادی از جامعه برداشته می‌شود. مخصوصاً با این آیة شریفه که «لینفق ذو سعة و من قدر علیه رزقه فلینفق مما اتیه الله» [۷] هر کسی به اندازة وسعش باید فقر اجتماعی، فقر فرهنگی فقر فردی را از بین ببرد. آنکس که می‌تواند به واسطة خمس و زکاتش و آن کسی که بیشتر می‌تواند به واسطة انفاقاتش، آن هم که نمی‌تواند اصلاً و ابداً و «من قدر علیه رزقه فلینفق مما اتیه الله» خودخور نباشد. قانون مواسات را، قانون برادری را رعایت کند چه وقت می‌شود قانون مواسات اسلام را پیاده کرد؟ وقتی توحید صفاتی در جامعه زنده شود، توحید صفاتی به معنای دوم زنده شود. چه وقت می‌شود استکبار را از علم جدا کرد؟ وقتی که علم توأم با توحید صفاتی باشد. وقتی عالم علمش را از خدا ببیند نه از خودش، وقتی قدرتمند قدرتش را از خدا ببیند نه از خودش، دیگر خواه ناخواه استکبار در خانة ما، در اجتماع یا در مملکت از بین خواهد رفت. به عبارت دیگر، وقتی توحید صفاتی پیاده شود توحید صفاتی بسیاری از صفات رذیله ریشه‌کن می‌کند. اگر ریا و عجب برای کسی هست، اگر تکبر و استکبار و من، من و نازیدن به صفت و نازیدن به علم و قدرت و نازیدن به مال یا بخل در جامعه‌ای هست، باید پی ببریم که به این آیه «و ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله بقدرٍ معلوم»[۸] عمل نمی‌شود، یعنی باور نشده است، اعتقاد هست ولی باور نشده است، جامه عمل نپوشیده است.
راوی می‌گوید دلم شرح صدر می‌خواست، دلم روشنایی دل می‌خواست. آمدم خدمت امام صادق سلام‌الله علیه برای شرح صدر، امام صادق(ع) ارجاع دادند. می‌گوید رفتم سر قبر پیغمبر اکرم(ص) و دعا کردم و از رسول گرامی خواستم که دل امام صادق(ع) را نسبت به من رام کند. می‌گوید دو دفعه آمدم خدمت امام صادق سلام‌الله علیه باز هم ارجاع دادند و همانطور که قبلاً هم فرموده بودند که فلانی من علاوه بر اینکه کار اجتماعی دارم برای خودم یک ذکر و وردی هم دارم، یک رابطه‌ای با خدا دارم، وقت ندارم تو و امثال تو را راه بدهم. اما می‌گوید امام صادق(ع) اجازه دادند. تا نشستم خدمت امام صادق، امام صادق فرمودند فلانی برای شرح صدر اینجا آمدی؟ اگر برای شرح صدر آمدی باید سه چیز را باور کنی نه بدانی، باور کنی: اول بنده‌ای (یعنی توحید ذاتی) خدایی هست و تو بندة خدایی، وقتی بندة خدا باشی دیگه باید مقام عبودیت در تو زنده شود. به قول قرآن می‌فرماید: خطاب به حضرت موسی(ع) اننی انا الله لا اله الا انا فعبدنی و اقم الصلاة لذکری [۹] من خدا و تو بنده‌ای وقتی من خدا و تو بنده‌ای، مقام عبودیت باید در تو زنده باشد فعبدنی رابطه‌ات باید با من محکم باشد.
مقام عبودیت را چه کسی دارد؟ آن که صفات رذیله ندارد. آن که من، من ندارد، آن که توحید ذاتی‌اش نقطة سیاه ندارد. فرمودند؛ دوم این که باید بدانی که هر چه هست از خداست. تسلیم در مقابل خدا «العبد و ما فی یده کان لمولی» بله! این را باور کنی. باید باور کنی نه فقط خودت مال خدا هستی بلکه هر چه داری مال خداست، تو عبدی و عبد هر چه دارد ولو مالک است اما مالک طولی است. می‌دانید که در فقه ما راجع به عبید و این که آیا اینها مالک می‌شوند یا نه بحثی داریم. یعنی مثلاً اگر عبدی برود یک بار هیزم از بیابان بکند آیا این مالک می‌شود یا نه؟
بعضی‌ها می‌گویند، نه! بعضی‌ها هم می‌گویند طولاً مالک می‌شود، یعنی این پشتة خار مال این عبد است، اما این عبد با پشتة «العبدو ما فی یده کان لمولی» امام صادق سلام‌الله علیه فرمودند اگر راستی این مطلب دوم را باور کنی، دیگر انفاق کردن برای تو آسان است، دیگر نه به علم خود می‌نازی و نه به قدرت خودت، نه به شوکت، نه به مالت، بلکه دل تو می‌گوید «قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعزّ من تشاء و تذل من تشا ییدک الخیر انک علی کل شی قدیر» [۱۰]. فرمودند مطلب سوم هم این است که باید بدانی این، خدا این مولی که تو بندة او هستی، یک سخط و رضایی دارد و باید شبانه‌روز مواظب باشی از رضای او مطابعت کنی و سخط او را تحریک نکنی. کاری نکنی مورد سخط این پروردگار واقع بشوی. امام صادق(ع) فرمودند اگر این سه چیز را هضمش کردی باور کردی شرح صدر برایت پیدا می‌شود. دیگر خود به خود شرح صدر می‌آید:‌ «افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه فویل للقاسیة قلوبهم من ذکر الله، اولئک فی ضلال مبین» [۱۱] دیگر خواه ناخواه اگر براستی این سه مطلب هضم بشود.
باور بشود، مقام فرقان برایش پیدا می‌شود «ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا» [۱۲] و مقام فرقان یعنی دریافت الهامی، یعنی تمیز بین حق و باطل، دیگر خودش می‌تواند تمیز بین حق و باطل بدهد، خودش می‌تواند الهامات غیبی داشته باشد. و بالاخره خود همان مقام فرقان موعد می‌شود، مهیا می‌شود برای مقام تخلیه، مرادم این جملة امام صادق سلام‌الله علیه که فرمودند اگر شرح صدر می‌خواهی باید بدانی «العبد و ما فی یده کان لمولی» باید توحید ذاتی داشته باشی، باید توحید صفاتی داشته باشید تا مقام عبودیت برای تو پیدا بشود و خیال هم نکنید به این زودی‌ها این مقام برای کسی پیدا می‌شود، مقام مشکلی است. به این می‌گویند مقام تسلیم، آن برای خود یک صفتی است. مقام تسلیم یک مقامی است که قرآن شریف می‌خواهد، خیلی با تأکید هم می‌خواهد و اما پیدا شدنش هم برای همه کار بسیار مشکلی است «یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافه»‌ [۱۳] و اگر کسی بخواهد به جایی برسد قرآن می‌فرماید که باید دست بزند به عروة‌الوثقی الهی، و عروةالوثقی الهی همین مقام تسلیم است. «و من یسلم وجهه الی الله و هو محسن فقد استمسک بالعروة‌الوثقی» [۱۴]
کسی که تسلیم در مقابل خدا پیدا کند. یعنی راستی برسد به جایی که چون و چرا در کارش نباشد. نمی‌گویم من و شما باید این حالت را داشته باشیم، این که معلوم است حرف نامربوطی است، به این زودی‌ها که من و شما نمی‌توانیم که «و من یسلم وجهه الی الله» باشیم، ابن رافع می‌گوید که من ده سال خدمت پیغمر اکرم(ص) بودم یک لغو از ایشان نشنیدم. این مال پیغمبر است، نمی‌توانیم، اما باید بدانیم که یک بنده‌هایی هستند که چنین‌اند یک مقام‌هایی هست که برای این انسان است، یک مقام‌هایی هست که انسان اگر به آن برسد قیمتش از دنیا و آخرت بالاتر است «فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین» [۱۵] اینها که راستی هیچ لغو در کلماتش اصلاً و ابداً دیده نمی‌شود. ما بسیاری از چیزها را عقیده داریم اما وقتی به اخلاق می‌رسد، به عمل می‌رسد، به دل می‌رسد، کار لنگ است آن هم لنگ صددرصد است. پای استدلالیان چوبین بود. این پای استدلالیان چوبین بود، راجع به همین جاهاست. ممکن است چهل دلیل اقامه کند برای عقیده‌ای، عقیده هم داشته باشد، عقلش هم باور کند، اما وقتی به دل و عمل می‌رسد، هیچ باور نداشته باشد، «ما اصاب من مصیبة فی الارض و لا فی انفسکم، الا فی کتاب من قبل ان نبراها ان ذالک علی الله یسیر»[۱۶] این بحث قضا و قدر، بعد لام غایت می‌آید لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتیکم [۱۷] برای اینکه لغو در کلام تو نباشد اگر هم یک نعمتی آمد خیلی خوشحال نباشید برای اینکه دلبستگی به نعمت و خوشحالی از نعمت، انسان را مشرک می‌کند. تأسف از رفتن نعمت، غم و غصه از رفتن نعمت، آن هم انسان را مشرک می‌کند. لذا قرآن هر دو را پهلوی هم می‌گذارد «لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتیکم» عقیدة همة ما این است که «ما اصاب من مصیبة فی الارض و لا فی انفسکم، الا فی کتاب» کدام طلبه‌ای است که عقیده به این حرف نداشته باشد. پس چرا غم داریم؟ چرا غصه داریم؟ چرا نگرانی داریم؟ بله یک افرادی هستند که غم و غصه از گذشته و نگرانی از آینده ندارند. اصلاً و ابداً «الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» [۱۸] اینها کیانند؟ آنهایی که توحید صفاتی به معنی دوم دارند، تسلیم در مقابل خدا را باور کرده‌اند. و اینکه جهان به اندازه‌ای منظم است که اگر یک پشه‌ای یک بال زیادتر بزند یا یک بال از ماشین خلقت کم کند. عالم به این چنانی مضمهل خواهد شد.
به عبارت دیگر باور کرده است «و ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما نزله بقدر معلوم» بحث تمام شد وقت ما هم تمام شد. یک جمله بگویم: نمی‌گویم که باید این مطالبی را که گفتم داشته باشیم، می‌گویم باید در راه بیفتیم. هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم. آن هم خیلی هنر کرده‌ایم، انسان بتواند اندر خم یک کوچه باشد. همین مقدار بدانید. من و شما اصلاً وارد کوچه‌اش هم نشده‌ایم. توحید صفاتی به معنای دوم را نداریم، اما باید مخصوصاً به ما اهل علم به مرور زمان با ریاضتهای دینی، با دعا و راز و نیاز از خدا این مقام‌ها را لااقل کمش را، لااقل به قول این شاعر وارد کوچه‌اش بشویم تا انشاء ا... بتوانیم به عروة‌الوثقی الهی، دست بزنیم و سعادت دنیا و آخرت شامل حال ما بشود انشاءا...
خدایا به عزت و جلالت قسمت می‌دهم صفات انسانیت، حالت تنبه، نورانیت دل، توفیق عبادت و بندگی و ترک معصیت، توفیق وظیفه‌شناسی و عمل کردن به وظیفه، توفیق تهذیب نفس، توفیق مقام تسلیم در مقابل خودت، به عرات دیگر توفیق پیدا کردن توحید صفاتی به هر دو معنی، به همة ما عنایت بفرما.

پی نوشت ها:
[۱].محمّد (ص)/۲۸
[۲].حجر/۲۱
[۳].آل عمران/۲۶
[۴].بقره/۱۵۹
[۵].زمر/۵۰
[۶].نور/۳۳
[۷].طلاق/۷
[۸].حجر/۲۱
[۹].طه/۱۴
[۱۰].آل عمران/۲۶
[۱۱].زمر.۲۳
[۱۲].انفال/۲۹
[۱۳].بقره/۲۰۴
[۱۴].لقمان/۲۱
[۱۵].سجده/۱۷
[۱۶].حدید/۲۲
[۱۷].حدید/۲۳
[۱۸].یونس/۶۲
..................................................................
توحید افعالی
گفتار چهارم توحید در خالقیت
بحث ما دربارة توحید و مراتب توحید بود. بحثی با ارزش و مفید خواهد بود. امیدوارم برای من و شما مفید باشد. عرض شد توحید و مراتب آن را از نظر اخلاق بررسی می‌کنیم، بحث رنگ فلسفی یا عرفانی و کلامی ندارد بلکه اخلاقی است. اگر به عرفان و فلسفه یا کلام اشاره‌ای شود جنبة مقدمه دارد.
توحید به اقسامی منقسم شده است، اول توحید ذاتی دوم توحید صفاتی که دربارة آنها فی‌الجمله بحث شد.
سوم، توحید افعالی است که به پنج قسم تقسیم می‌شود، قسم اول توحید در خالقیت است و معنی توحید در خالقیت از نظر فلسفه و علم کلام و از نظر قرآن شریف این است که خلق، خالقیت منحصر به ذات ربوبی است. هیچ‌چیز و هیچ کس نمی‌تواند خالق باشد و شاید بیش از پنجاه آیه در قرآن باشد که می‌فرماید خالقیت منحصر به ذات ربوبی است. قرآن می‌فرماید:
«هو الخالق البارء المصور له الاسماء الحسنی» [۱] و «الله خالق کل شی و هو علی کل شی وکیل» (زمر ـ ۶۲) نه اینکه خدا شما را خلق کرده است، آنچه از عمل خیر هم که از شما سر می‌زند، فعلی که از شما سر می‌زند، آن هم از طرف خداست، قرآن می‌فرماید: ‌ما اصابک من حسنة فمن الله در توحید خالقیت، ‌یک اشکال کوچکی دارد اگر چه مربوط به این بحث نیست، اما چون ممکن است این اشکال به ذهن بعضی از شما بیاید بطور فشرده اشکال و جواب اشکال را مطرح می‌کنم تا به جنبه اخلاقی آن برسیم.
شما می‌دانید که اگر فعلی از ما سر بزند همه چیز آن جز اراده ما از خداست یعنی خدا به ما وجود داده است، خالق وجود ما خداست، خدا به ما عقل داده است، خدا به ما شعور داده است، خدا به ما نیرو داده است، زمان و مکان خالقش خداست و بالاخره مقدماتی که یک فعل لازم دارد همه و همه از خداست، حتی خدا ما را با اراده خلق کرده است، فرق ما و یک ماشین در راه رفتن این است که ماشین شعور ندارد و ما با شعور راه می‌رویم اگر یک کارخانه‌ای کار می‌کند و چکش بواسطه جریان برق روی سندان می‌خورد، خوردن چکش روی سندان غیرارادی است، یعنی اینکه چکش با شعور عمل نمی‌کند خود آن درک ندارد. اما اگر دست ما به صورت بی‌گناهی بخورد با آن چکش که روی سندان خورده است تفاوت دارد.
فعل ما ارادی است. به قول مثنوی که می‌گوید: «این کنم یا آن کنم این دلیل اختیار است ای آقا فرق آن و این یعنی، فرق آن چکش خوردن روی سندان و فرق خوردن دست ما بر روی میز به تفاوت وجود اراده در فعل ما است. اما همین اراده را، همین من را، من مختار را، نیز خدا خلق کرده است. خالق خداست. پروردگار عالم، من را مختار خلق کرده است و همه مقدمات را خلق کرده است، یعنی وجود داده است، سلامتی داده است،‌ عقل و شعور داده است، زمان و مکان داده است. برای اینکه کار را انجام بدهد. بعد از آن هم بواسطه یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر دستور داده است که این چیزهایی که به تو داده‌ام، از جمله خودت، اراده‌ات را در راه خیر مصرف کن و از شر بپرهیز خودسازی کن، دیگر گرا باش، آنچه به تو داده‌ام در حالی که برای خودت خرج می‌کنی، برای دیگران هم خرج کن. «لینفق ذوسعه من سعته و من قدر علیه رزقه فلینفق مما اتیه الله» [۲] «اتیه الله» فقط مخصوص مال نیست همه چیز را شامل می‌شود و چنانچه انفاق فقط مخصوص به مال نیست معنی انفاق یعنی پرکردن خلاءها و این پرکردن خلاء گاهی به واسطه مال کمبود فقر را پر می‌کنم، گاهی بواسطه عقل خلائی را که احتیاج به عقل دارد پر می‌کنم، گاهی به واسطه قلم خود، گاهی به واسطه بیان خود، کار خود بعضی خلاءها را پر می‌کنیم. قرآن شریف می‌فرماید: «لینفق ذوسعه من سعته و من قدر علیه رزقه فلینفق مما اتیه الله» [۳]
خدا به تو خیلی چیز داده است. نه فقط برای خودت، بلکه هر کس به اندازه قدرتش، شعورش، نیرویش و بالاخره به اندازه مالش باید انفاق کند، حالا ولو اینکه گفتن حرفی باشد، دلی بدست آوردن باشد، ولو اینکه شام خود را نصف کند، نصف خود بخورد و نصف دیگر را به دیگری بدهد «و من قدر علیه رزقه فلینفق مما اتیه الله» نباید بیکار نشست، نمی‌شود آنچه دارد فقط برای خود مصرف کند و خودگرا باشد. شعار یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر «تقوا» بود، خویشتن‌داری از مخالفت خدا، «و ان تعدّوا نعمتة الله لا تحصوها ان الانسان لظلوم کفار» [۴] آنچه خدا داده است در کاری که خیر نیست مصرف نکنیم. در کاری که رضای خدای نیست، مصرف نکنیم. آن تکوین و آن هم تکوین و آن هم تشریع، یعنی تکوین و تشریع هر دو از خداست. دوش بدوش یکدیگر ارائه شده‌اند و به ما می‌گوید با اراده‌ای که خدا داده است یعنی وجودش از خداست تو می‌توانی تکوین و تشریع را صرف کنی در راهی که رضای خدا در آنست. حالا اگر کسی آنچه را خدا داده است در خیرات صرف کرد، می‌توان نسبت فعل را به خدا داد و همچنین می‌توان نسبت فعل را به کسی که عمل را انجام داده است در خیرات صرف کرد، می‌توان نسبت فعل را به خدا داد و همچنین می‌توان نسبت فعل را به کسی که عمل را انجام داده نیز بدهند. مثل اینکه شما پولی به من بدهید که من در خیرات صرف کنم، ممکن است نسبت فعل را به کسی که عمل را انجام داده نیز بدهند. مثل اینکه شما پولی به من بدهید که من در خیرات صرف کنم، ممکن است نسبت فعل به شما داده شود و هم نسبت فعل خیر را به من هم داد، اینکه شمائید این کار خیر را انجام داده‌اید و اگر پول را به من دادید که من در خیر صرف کنم، اما من در راه شر صرف کردم، این دیگر به شما مربوط نیست، هیچ‌کس نسبت فعل را به شما نمی‌دهد ولو اینکه پول مال نیست، هیچ‌کس نسبت فعل را به شما نمی‌دهد ولو اینکه پول مال شما باشد. تمام پیامبران مردم را به تقوا دعوت کردند، یعنی اینکه آنچه خدا داده است در خیرات صرف کنید، ولو اینکه تمام مال از خداست. اگر ما حرف انبیاء را نشنویم و آنچه خدا داده است در راه شر و ظلم صرف کنیم، ما هستیم که شروریم و فعل به خدا بر نمی‌گردد. ما هستیم که سیئه بجا آورده‌ایم نه خدا، ولو اینکه همه چیز مال خدا بوده است. حتی وجود با اراده ما هم مال خدا بوده است. بالاخره آن خدایی که همه چیز را داده است، پیامبران را هم فرستاده است، که دارائی خود را در خیرات صرف کنید. لذا قرآن شریف روی یک جمله اصرار دارد و آن اینکه: «ما اصابک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سیئة فمن نفسک» [۵].
اگر فضیلتی از فضایل در شما پیدا شد آن هم از خداست. برای این که همه چیزش، حتی اراده‌اش مال خداست، اما اگر شری یا سیئه‌ای از شما سر زد «فمن نفسک» یعنی تویی که نعمت خدا را در گناه صرف کرده‌ای، تویی که اراده‌ای که خدا داده است برای اینکه با آن اراده به خدا برسی،‌ نه این که خود را سقوط دادی و به «اسفل السافلین» رساندی. تویی که وجودت، عقلت، سلامتی خود را،‌ شعور و مال خود را، زمان و مکان را برای کارهای شر بکار گرفتی، آنها مال خدا بودند ولی تو در راه شر صرف کردی، پس «ما اصابک من حسنة فمن الله» برای اینکه خدا همه چیز را داده و پیامبران هم گفته‌اند که درخیرات صرف کنید و تو نیز آن را انجام دادی، و اما «و ما اصابک من سیئه فمن نفسک» برای اینکه خدا همه چیز را داده است و پیامبران همه گفته‌اند که در خیرات صرف کنید، اما تو در شر صرف کردی. این آیه شریفه که نظیرش در قرآن زیاد است همان جمله مشهوری است که می‌گوید: «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین» جبر نیست که اشعری می‌گوید، و تفویض هم نیست که معتزلی می‌گوید، بلکه بقول امام صادق(ع) که نظر شیعه نیز همین است. یک چیزی است بین این دو. یعنی همه چیز مال خداست و آن خدا فرموده است که همه را صرف خیرات کنید. نه صرف شرور، این بنده است که صرف خیرات کند یا صرف شرور. نسبت خوبیها همه و همه به خدا می‌رسد برای اینکه اوست که پول داد به شما و شما پول به فقیر دادید و نسبت بدیها همه و همه به ما است. برای اینکه اوست که پول داد تا ما صرف خیر بکنیم، اما صرف شرور کردیم، ‌این همان جمله «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین» است.
قرآن در سوره نساء می‌فرماید: «و ان تصبهم حسنه یقولوا هذه من عندالله و ان تصبهم سیئة یقول هذه من عندک قل کل من عندالله فمال هؤلاء القوم لا یکادون یفقهون حدیثاً» [۶].
چرا اینها اینقدر بی‌درک هستند، باید بگویند همه از طرف خداست. اگر وجود است، اگر شعور، عقل، سلامتی، ‌مال وبالاخره درایت و فهم است از خداست. اراده و خود ما هم از خدائیم «کل من عندالله» بعد بلافاصله می‌فرماید که: «و قل کل من عندالله» یعنی همه نعمتها از خداست،‌ و اما «ان تصبهم حسنة فمن الله و ان تصبهم سیئه یقولوا هذه من عندک» این سه آیه، یک آیه است، یعنی یک جمله است یعنی یک دفعه نازل شده است، که مله اول نسبت به پیغمبر است. به پیغمبر می‌گوید که پیروزیها مال خداست و شکستها مال توست. منافقین می‌گفتند العیاذالله تو نتوانستی شکست دهی.
آیه شریفه آمد که نه «کل من عندالله» هر نعمتی از خداست. توحید در خالقیت، هر چه هست از خداست. وجود یعنی تجلی حق بقول قرآن «و ما امرنا الا واحده کلمح بالبصر» [۷] آن تجلی است از تجلیات خدا، در این تجلی از خدا، هر چیزی که زیر پوشش این وجود است از حق است. الا اینکه ما هستیم که می‌توانیم این وجود را صرف در خیرات کنیم. اگر در خیرات صرف کردیم، مثل همان پولی است که شما به من بدهید و بگوئید که در خیرات صرف کنید و من هم در خیرات صرف کنم. مردم نسبت فعل را به شما می‌دهند و می‌گویند خدا به آقا خیر بدهد که به فقراء و ضعفاء و بیچاره‌ها رسیدگی می‌کند و اما اگر پول را به من دادید و گفتید در خیرات صرف کنید و من در ظلم و شر صرف کردم، به شما نمی‌گویند آدم بدی هستید. همه می‌گویند او آدم بدی است که در امانت مردم خیانت کرد و پولی را که باید صرف در خیرات شود، در شرور صرف کرد و «قل کل من عندالله» پول همه‌اش مال شما بود، صرف آن هم در خیرات و یا در شرور مربوط به من بوده است. اما نسبت فعل اگر در خیرات باشد به شما داده می‌شود ولی نسبت در شرور به من داده می‌شود. نسبت به فاعل قریب، ‌لذا قرآن اول، می‌فرماید: «قل کل من عندالله» پول همه‌اش مال شما بود، صرف آن هم در خیرات و یا در شرور مربوط به من بوده است. اما نسبت فعل اگر در خیرات باشد به شما داده می‌شود ولی نبست در شرور به من داده می‌شود. نسبت به فاعل قریب، لذا قرآن اول می‌فرماید: «قل کل من عندالله» بعد بلافاصله می‌فرماید: «ما اصابک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سیئة فمن نفسک» قرآن چقدر شاهکار دارد، چقدر رسا حرف می‌زند و از این گونه آیات، شیعه یک جمله‌ای را گرفته است که «و لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین» که برگشت همه حرفها به این است که باید توحید در خالقیت در قائل باشیم، اگر خدای نکرده، فضلی از فضایل از ما سر زد و ما به خودمان نسبت بدهیم این شرک خفی است و به توحید در خالقیت ضرر می‌زند و نقطه سیاهی در توحید در خالقیت می‌آورد. عجب است بالیدن به کار خود و برای همه مخصوصاً برای ما، این عجب زیاد جلو می‌آید.
دو چیز است که ریشه‌کن کردن آن بسیار مشکل است و اتفاقاً یک چیز فوق‌العاده رایجی در میان مردم وجود دارد، یکی ریاء و تظاهر است و اینکه کار رنگ خلوص نداشته باشد، به اندازه‌ای رایج است که در روایات می‌خوانیم که گرد ریاکاری به دامن همه می‌نشیند. به اندازه‌ای مشکل است که درباره بحرالعلوم که معلم اخلاق بود در آخر عمر می‌توانست ادعا کند که من آن هستم که ریاء را از دلم ریشه‌کن کرده‌ام. این درخت رذیله از دلم ریشه‌کن شده است و اگر بحرالعلوم نبود می‌گفتیم چه ادعادی بزرگی است، نمی‌پذیرفتیم، اما از مثل بحرالعلوم را می‌شود پذیرفت. اما این جمله بحرالعلوم خود یک درس اخلاق است. بحرالعلوم که نمی‌خواهد به من و شما بگوید من آن کسی هستم که چه کردم و چه شده است. از این بالاتر است، او به من و شما می‌گوید، بدان که ریشه این رذیله را از دل کندن بسیار مشکل است. لذا در روایات می‌خوانیم که ریاء به اندازه‌ای مخفی است که اگر مورچه سیاهی در دل شب تاریک روی یک سنگ سیاهی راه برود، آیا جای پای، صدای پای او را می‌توان دید یا شنید؟ ‌نه! ریاء اینقدر مخفی است. مورچه اصلاً و ابداً جای پا یا صدای پا ندارد دیگر چه رسد به اینکه روی سنگ راه برود، چه رسد مورچه سیاه روی سنگ سیاه راه برود، چه رسد به اینکه در دل شب باشد. همة اینها از باب مثال است، مثال می‌خواهد به ما بگوید مواظب این صفت رذیله‌ باش، دامن‌گیر همه هست. و باید روی آن کار کرد باید مراتب خلوص را بدست آورد. خلوص دارای مراتبی است،‌ چهارده مرتبه برای خلوص ذکر کرده‌اند که اگر ما بتوانیم همان مرتبه اول را هم بگذرانیم کفایت می‌کند، ولو اینکه افرادی سراغ داریم که براستی چهارده مرتبه را هم پشت سر هم گذاشته‌اند، لذا ادعای اینکه بگوئیم من ریاء ندارم، ادعای بسیار بزرگی است. ممکن است گفته باشد، ولی ما نشنیده‌ایم. اما ما فقط از بحرالعلوم شنیده‌ایم که آن آخر عمر ادعا کرده است که من توانسته‌ام این رذیله را از دل ریشه‌کن کنم. از این مهمتر اینکه مخصوصاً برای ما اهل علم، وجود ریاء در اعمال عیب بسیار بزرگ است. لذا می‌گویند که افلاطون در آخر عمرش گفته است که دانستم که هیچ نمی‌دانم، بعد یک بزرگی می‌گوید که از افلاطون چنین ادعای بزرگی ممکن است پذیرفته شود. اما مگر از همه پذیرفته می‌شود که بگوید که دانستم که هیچ ندانستم. یک اشعاری هم منسوب به شیخ‌الرئیس است، شیخ‌الرئیس هم این ادعا را کرده است. یک روایتی هم مربوط به امام صادق(ع) است، ولی من آن را ندیده‌ام. اما در میان اهل علم مشهور است که امام صادق(ع) است، ولی من آن را ندیده‌ام. اما در میان اهل علم مشهور است که امام صادق(ع) می‌فرماید: «العلم ثلاثة اشبار من دخل فی شبرالاول تکبر و من دخل فی شبر الثانی تواضع و من دخل فی شبر الثالث یعلم انه لا یعلم شیئاً» مضمون روایت، اگر روایت هم نباشد از نظر علم اخلاق واقعیت دارد. همیشه و شاید هم بشود گفت که مضمونش دلالت بر این مطلب دارد. ما وقتی که وارد در ادبیات شدیم، اگر مواظب خودمان نباشیم، یک عجب بزرگ برای ما پیدا می‌شود. بالیدن به خود، نازیدن به علم خود، بالیدن به اینکه من آنم که تخصص در معارف اسلامی دارم. همه اینها شرک است. البته شرک خفی است. به عبارت دیگر شرکت اخلاقی است، آن شرکی که در سوره یوسف آیه‌اش را در یک جلسه‌ای خوانده‌آیم که می‌فرماید:
و ما یؤمن اکثرهم بالله و هم مشرکون [۸] انصافاً این آیه انسان را تکان می‌دهد. باید به خود لرزید. انسان باید خیلی مواظب خودش باشد. مسلمان‌ها حتی همان‌هایی که عقایدشان قطعی است، نه استدلالی یعنی روی عقایدشان قطع دارند. البته همین مقدار هم برایشان بس است. نود درصد مردم روی عقایدشان قاطعند. می‌داند خدا هست اما نمی‌تواند استدلال کند که خدا هست. می‌داند خدا یکی است اما استدلال ندارد. می‌داند پیغمبر هست، می‌داند قرآن کتاب خداست، می‌داند ائمه طاهرین بر حق هستند، می‌داند معاد هست، اما روی آن استدلال ندارد. همین که نتیجة استدلال پیش اوست، کفایت می‌کند. مردم نتیجه استدلال را دارند. غیر ما که علاوه بر نتیجة استدلال، استدلال را هم داریم. آن هم نتیجة استدلالی که قطع دارند. فقهاء می‌گویند همین مقدار هم کافی است که تردید نداشته باشد. دیگر او مسلمان است. پروردگار عالم هم روز قیامت اگر او آدم خوبی باشد دیگر؛ شتر دیدی، ندیدی.
این پاکدل‌ها و این ساده‌لوح‌ها، اگر در زندگی آنها گناه نباشد، هفتاد نفر آنها قبل از آن که یک نفر از ما به بهشت برود، وارد بهشت می‌شوند. دسته دسته وارد بهشت می‌شوند. همان قطع داشتن آنها کفایت می‌کند. ما که استدلال داریم همه و همه از نظر اعتقاد، توحید در خالقیت داریم، یعنی از هر عامی بپرسند که خالق این جهان کیست؟ می‌گوید «الله خالق کل شی» [۹] این قرآن است که می‌فرماید: «الله خالق کل شی».
لذا از نظر اعتقاد، ما لنگ نیستیم، ‌نه ما لنگ هستیم نه عموم مردم، پس این آیة شریفه چه می‌فرماید: «و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون»‌ می‌گوید غالب مشرک هستند. این شرک اخلاقی است. این شرک خفی است. یعنی بسیاری از ما در توحید خالقیت نقطه سیاه داریم آن ریاهای ما، ‌شما ریاء ندارید، عجب‌های شما. نمی‌دانم آیا توانسته‌اید درخت عجب را از دل ریشه‌کن کنید یا نه؟ با کمال شجاعت بگویم نه! مگر می‌شود؟
به قول استاد بزرگوار، امام خمینی(ره) بیست سال ریاضت مداوم می‌خواهد تا یک صفت رذیله از دل برکنده شود. بعضی از صفات رذیله ممکن است هفت یا هشت سال طول بکشد تا برکنده شود. اما مسئله ریا و مسئلة عجب، مسئلة منیت و تکبر «آخر ما یخرج عن قلوب صدیقین حب الجاه» ‌عجب آن وقت ریشه‌کن می‌شود که آدم صدیق است. شما همه متقی هستید، ‌اما چه کسی صدیق است. چرا اینها را می‌گویم؟ برای اینکه می‌خواهم بگویم مواظب باش، نقطة سیاه در توحید افعالی، ‌در توحید خالقیت،‌ خیلی ضرر دارد. به اندازه‌ای ضرر دارد که صاحب وسائل «رضوان‌الله تعالی علیه» ‌در جلد اول وسائل در مقدمه عبارات یک روایت را نقل می‌کند که:‌ دو نفر وارد مسجد شدند. یکی فاسق و دیگری صدیق بود. وقتی از مسجد بیرون رفتند، آن فرد فاسق صدیق شده بود و آن صدیق فاسق شده بود. امام صادق(ع) می‌فرماید: آن به این دلیل بود وقتی که این دو نفر وارد مسجد شدند آن فرد فاسق آه و ناله داشت از گناهانش و عجب نداشت،‌ کوچک و شرمنده بود در مقابل خدا از افعالی که پنجاه سال انجام داده بود به قول قرآن «یبدل الله سیئاتهم حسنات و کان الله غفوراً‌ رحیماً من تاب و عمل صالحاً‌ فانّه یتوب الی الله متاباً» [۱۰] پروندة تاریک او نابود شد و پرونده درخشانی برای او جلو آمد.
اما آن صدیق فاسق شده بود، امام می‌فرماید برای اینکه به عملش نازید،‌ به عملش بالید، این من هستم که نماز شب می‌خوانم،‌ این من هستم که چه و چه این بالیدن‌ها نقطة سیاه است. نقطة‌ سیاه گاهی در توحید ذاتی، گاهی در توحید صفاتی، گاهی در توحید افعالی پیدا می‌شود.
مسئلة‌ ریا را کوچک نشمارید. مسئله بکری هم است کسی روی او صحبت نکرده است. الحمدالله این مسئله جلو آمده است. از خدا بخواهید این مسئله بکر را تا آخر برسانیم. اما تقاضا دارم از نظر علمی کمی به آن اهمیت بدهیم. یک مقدار از نظر عمل هم به آن اهمیت بدهیم.
خدایا به عزت و جلالت قسمت می‌دهم صفات انسانیت، حالت تنبه، نورانیت دل، توفیق عبادت و بندگی و ترک معصیت، توفیق وظیفه‌شناسی و عمل کردن به وظیفه، توفیق تهذیب نفس، توفیق مقام تسلیم در مقابل خودت، به عرات دیگر توفیق پیدا کردن توحید صفاتی به هر دو معنی، به همة ما عنایت بفرما.

پی نوشت ها:

[۱].حشر/۲۴
[۲].طلاق/۷
[۳].طلاق/۷
[۴].ابراهیم/۳۴
[۵].النساء/۷۹
[۶].النساء/۷۸
[۷].قمر/۵۰
[۸].یوسف/۱۰۶
[۹].زمر/۶۲
[۱۰].فرقان/۷۰
.....................................................................
گفتار پنجم توحید در ربوبیت
بحث ما دربارة توحید و مراتب توحید بود، راجع به توحید ذاتی و توحید صفاتی یک مقداری صحبت کردیم. بحث گذشته مربوط به توحید افعالی بود. گفتم توحید افعالی منقسم می‌شود به پنج قسم،‌ قسم اول توحید در خالقیت، دربارة آن فی‌الجمله صحبت کردم. و یک نکته‌ای را تذکر بدهم و از آن بگذرم. آن این است که قرآن شریف راجع به این توحید در خالقیت خیلی تأکید دارد. قرآن به معنای مختلفه‌ای می‌فرماید. حتی به پیغمبر اکرم(ص) «قل لا املک لنفسی نفعاً و لا ضرا الا ماشاءا...» [۱] ای پیغمبر بگو، من هیچ نفعی ندارم از طرف خودم،‌ من هیچ ضرری از طرف خودم ندارم. حتی علم غیب هم از طرف خودم ندارم «ولو کنت اعلم الغیب لا ستکثرت من الخیر و ما مسنی السوء» [۲] با فرضی که همه ما می‌دانیم پیغمبر اکرم رحمة للعالمین بود. برای جامعه بشریت خیلی نفع داشت. همة ما می‌دانیم که اگر جنگی بر پیغمبر اکرم جلو می‌آمد پیغمبر اکرم خیلی برای دشمن ضرر داشت. هفتاد و چهار جنگ برای پیغمبر جلو آمد و فاتحانه از این جنگها بیرون آمد. همه ما می‌دانیم پیغمبر اکرم(ص) علم غیب داشت. بیش از هزار معجزه غیبی از او نقل می‌کنند. پس این آیه و نظیر این آیه چه می‌گوید: «قل لا املک لنفسی نفعاً و لا ضراً» این آیه و امثال این آیه که در قرآن زیاد بیان شده است به ما توحید در خالقیت را تذکر می‌دهند.
انسان باید از نظر عقیده از نظر دل مخصوصاً از نظر عمل به مرتبه و مقامی برسد که استقلال برای خودش تصور نکند. بداند هیچ استقلالی ندارد و هر چه هست از اوست. اگر زردآلو برای دیگران نفعی دارد از خداست. اگر در آن سمی نهفته شده است این خاصیت از خداست. اگر کسی مثل پیغمبر رحمة للعالمین است از خداست. و اگر بجا قهاریت دارد، و اگر قهار است از خداست. اگر علم غیب هم دارد از خداست. بالاخره، پیغمبر اکرم(ص) اگر آن مقام شامخ را دارد، یک تجلی از تجلیات خدا است. و اگر عالم موجود است با آن همه ارزشها، با آن همه نفعها، با آن همه آثار، آن هم یک تجلی از تجلیات حق است «و ما امرنا واحدة ‌کلمح بالبصر» [۳] یک تجلی از طرف حق (عالم وجود) است. همه اینها تجلیات حق است. لذا به قول صدرالمتألهین رضوان‌الله تعالی علیه راجع به قرآن می‌فرماید که پروردگار عالم یک تجلی کرد با همه اسماء و صفاتش قرآن پیدا شد. استاد بزرگوار ما حضرت امام رضوان‌الله تعالی علیه می‌فرماید. این کلام خوبی است. اما ناقص است زیرا باید بگوید که پروردگار عالم یک تجلی کرد با همه اسماء و صفاتش پیدا شد. آن دو پشتوانه‌ای که در روایت ثقلین آمده و به گفته وصیت‌نامه الهی و سیاسی، افتخار برای عالم تشیع هستند. حتی به قول این مرد بزرگ که باید بگوئیم، ولایت را چشیده است. تجلی حق با همه اسماء و صفاتش، حتی اسماء و صفات مستأثر، و مکنونه که هیچ‌کس نمی‌داند جز خدا. تجلی با همان اسماء، با همان صفات قرآن پیدا شد. عترت پیدا شد. لذا قرآن با این مقام شامخش که به قول خودش «تبیاناً لکل شی» است.
عترت با این مقام شامخش یک تجلی از تجلیات حق است. به اندازه‌ای باید تجلی بدانیم تدلی بدانیم که بگوئیم پیغمبر اکرم هم نفی و ضرری ندارد. بالاخره هر فعلی از کسی سر می‌زند نیست الا باذنه. این اذن در اینجا اذن تکوینی است. حضرت عیسی علیه‌السلام به قومش می‌گفت: «انّی قد جئتکم بآیة من ربّکم؛‌ انی اخلق لکم من الطین کهیئة الطیر فانفخ فیه فیکون طیراً باذن الله و اتبئکم بما تأکلون و ما تدخرون فی بیوتکم. [۴] من آنم که می‌توانم از خاک یک پرنده بسازم، این جمله باذن الله، در حین آیه شریفه می‌بینیم که تکرار می‌شود.
یعنی حضرت عیسی می‌تواند پرنده بسازد، اما خالق خداست. حضرت عیسی می‌تواند کور مادرزاد و مرض پیسی را شفا بدهد، می‌تواند مرده را زنده بکند، اما خالق خداست، می‌تواند بگوید صبحانه چه خوردی. ناهار چه می‌خوری. در خانه‌ات چه چیز داری اما باز این علم از خداست.
قرآن شریف راجع به توحید در خالقیت پافشاری دارد. همه، مخصوصاً باید پایه توحید در خالقیت در دل ما رسوخ کند. دیگر این که «کل یعمل علی شاکلة» از کوزه همان برون طراود که در اوست. دیگر خواه ناخواه عمل ما، گفتار ما توحید در خالقیت را می‌پذیرد. ما عملاً باید توحید در خالقیت داشته باشیم. ما باید بدانیم که کسی حتی پیغمبر اکرم(ص) نمی‌تواند خالق چیزی، خالق کسی باشد. می‌دانید که این بحث مفصلی است. اما به همین اندازه اکتفا می‌کنم.
بحث امروز، راجع به قسم دوم از توحید افعالی است و آن توحید در ربوبیت است معنای رب یعنی پرورش. همینطوری که رب را پروردگار معنا کردند. این معنای بسیار رسایی و معنای بسیار خوبی است. معنای رب یعنی پروردگار و معنای پروردگار یعنی مؤثر و بعضی «لا اله الا الله» را همین جور معنا کرده‌اند «اله» را به معنای رب گرفته و گفتند که معنایش این است که «لامؤثر فی الوجود الا الله»‌ چیزی، کسی نمی‌تواند در زندگی ما در سعادت و شقاوت ما، در عزت و ذلت ما مؤثر باشد. در این باره هم قرآن شریف خیلی تأکید دارد. آیه «قل اللّهم مالک الملک» که می‌فرماید:‌ اگر کسی عزت بخواهد،‌ شرافت بخواهد، این آیه را زیاد بخواند،‌ خدا به او عزت و شرافت می‌دهد. این آیه به ما همین را می‌فهماند «قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شیء قدیر» بعد در امر تکوینی می‌افتد «تولج اللیل فی النهار و تولج النهار فی اللیل و تخرج الحی من المیت و تخرج المیت من الحی و ترزق من تشاء‌ بغیر حساب» [۵].
در امر تشریعی نظیر عزت و ذلت، در امر تکوین نظیر حرکت کرة زمین یا حرکت همة سیارات مطرح است. بالاخره در افاضه فیض، مؤثر فقط و فقط خداست. بله!‌ باید توجه به این مطلب داشته باشیم که پروردگار عالم مؤثر است، اما گاهی با واسطه است و داشتن واسطه ضرر ندارد،‌ در اینکه پروردگار عالم مؤثر تمام در این جهان باشد. مثلاً ما عقیده داریم که اهل‌بیت واسطة فیض این عالمند. یعنی فیض از طرف حق تجلی می‌کند. فیض را اینها می‌گیرند و به توسط اینها فیض چه در دنیا و چه در آخرت به دیگران می‌رسد. یک معنی شفاعت در آخرت هم همین است. که اگر کسی بخواهد برود شافع می‌خواهد. حتی انبیاء را باید اهل‌بیت شفاعت بکنند. یعنی واسطه فیض در روز قیامت اینها هستند، اگر الان من دارم با شما حرف می‌زنم یا شما قدرت نشستن در اینجا را دارید، قدرت گوش دادن دارید،‌ اگر من و شما قدرت شعور داریم، قدرت فهم داریم،‌ اصل قدرت مال خداست. ادامه این قدرت و اینکه ادامه این فیض برای من و شما هم بواسطه پروردگار عالم است. اما منافات ندارد این که ما بی‌واسطه قابلیت برای گرفتن فیض نداشته باشیم و اهل‌بیت اینها واسطه باشند برای گرفتن فیض و آن فیض را به ما برسانند. حتی آن روایت که می‌فرماید: اب الله اَن یجری الامور الاباسبها این عالم طبیعت طریقه خلقتش این است که باید همه چیز بسته به یکدیگر باشد. یعنی فیض موجودات با واسطه برسد. ولی آن اندازه که باید عقیده داشته باشیم که در همه شما عقیدتان همین است اینکه مؤثری در این جهان جز خدا نیست. اینکه می‌بینید در قرآن این کلمه رب خیلی تکرار شده است، اینکه می‌بینی در دعاها که زیاد هم هست نظیر دعای ابوحمزه، همان اولش می‌فرماید:‌بگو اعتقاد ما رسوخ کند. در دل ما رسوخ کند اگر اعتقاد تنها باشد، توحید در ربوبیت خیلی مؤثر در زندگی ما نیست. مؤثر که نیست قطعاً یک نقطه سیاهی هم در این توحید پیدا می‌شود به نام شرک اخلاقی یا به نام شرک خفی. اگر کسی را مؤثر در زندگی‌اش بداند. این معلوم است که شرک خفی دارد. مسلم است اینکه افراد شقاوت می‌کنند. بعضی اوقات از بعضی چیزی می‌خواهند که از خیلی افراد این چیز را نمی‌خواهند.
اما همین مقدار بدانید که درباره حضرت یوسف قرآن شریف اینطور نقل می‌کند. حضرت یوسف در زندان بود که آن دو تا رفیقش آن خواب را دیدند و حضرت یوسف خواب آنها را تعبیر کرد. و بالاخره تعبیر خواب حضرت یوسف اینطور شد که یکی از آنها آویخته می‌شود و یکی از آنها هم ساقی ملک وقت می‌شود. ساقی ملک مصر می‌شود قرآن در این باره می‌فرماید: هنگامی که می‌خواست ساقی ملک مصر بشود و می‌خواست از زندان بیرون برود. حضرت یوسف گفت: «اذکرنی عند ربک فانسیه الشیطان ذکر ربه فلبث فی السجن بضع سنین» [۶] گفت وقتی رفتی آنجا یک یادی از ما بکن. بگو یک بی‌گناهی را آنها زندان کرده‌آند. بفریادش برسید. قرآن می‌فرماید: «فانسیه الشیطان» ‌شیطان او را به فراموشی انداخت. در روایات می‌خوانیم حتی از قرآن فهمیده می‌شود که هفت سال به بالا یادش رفت سفارش حضرت یوسف را بگوید. بعد از هفت سال یادش آمد و گفت که یک کسی که تعبیر خواب خوب می‌کند در زندان هست. در روایات می‌خوانیم وقتی که این دو تا رفیق از پیش حضرت یوسف رفتند،‌ جبرئیل آمد. جبرئیل به حضرت یوسف گفت:‌ یوسف چه کسی تو را از دست برادرهایت نجات داد؟‌گفت خدا. گفت چه کسی تو را به آن مقامی رساند که زلیخا عاشق تو شد؟ چه کسی تو را به آنجا رساند پیش عزیز مصر محبوب باشی و تو را به آن مقام رساند؟‌ گفت خدا. گفت چه کسی تو را از دست زلیخا نجات داد؟ گفت خدا. چه کسی تو را از دست زن‌های مبتذل آن جلسه نجات داد؟ گفت خدا. گفت اگر همه جا خدا! چرا اینجا به آن مرد گفتی:‌«اذکرنی عند ربک»‌ چرا نگفتی خدا؟ متوجه شد که بیجا کرده است. متوجه شد که ترک اولایی از او سر زده است. معلوم است که ترک اولی‌ها پیغمبر را می‌گیرد، لذا قرآن می‌فرماید:‌ «فلبث فی السجن بضع سنین» برای خاطر این جمله بیجایش هفت سال در زندان ماند. این آیه به ما چه می‌گوید؟ این آیه علاوه بر اینکه یک نکته اخلای دارد که حساب خواص از غیر خواص و عوام و ماها متفاوت است. باید خیلی متوجه خود باشیم. ممکن است یک نگاه به نامحرم ما را به بذبختی بکشاند که اگر ده تا از آن نگاه‌ها را جوانان مبتذل عامی بکنند به بدبختی ما نباشد. در روایات می‌خوانیم که اگر کسی یک شوخی با یک زن نامحرمی بکند، صد سال باید در جهنم زندان باشد البته اگر بدون توبه از دنبا برود. من خیال می‌کنم برای همه نباشد، حساب خواص، غیر از حساب عوام است. این آیه می‌فرماید که ممکن است مردم متوسط به دیگران بشوند و مانعی هم نداشته باشد. اما مثل حضرت یوسف که باید توحید در ربوبیت رسوخ در دل او کرده باشد مجسمه توحید در ربوبیت باشد نباید بگوید «و اذکرنی عند ربک» باید دائم التوجه باشد که «لا مؤثر فی الوجود الا الله»‌ و به جای «اذکرنی عند ربک» بگوید یارب یارب یارب. بدانید که بسیاری از چیزها از ما می‌خواهند در توحید در ربوبیت که از عوام مردم نمی‌خواهند. مرحوم شیخ‌ انصاری در آخر مکاسب این روایت را برای توکل، نقل می‌کند و می‌فرماید: ‌یکی از اصحاب امام صادق(ع) مقروض شده بود. مضطر شده بود. تصمیم گرفت که برود در جایی، در شهر دیگری،‌ از رفیقش پول بگیرد. در وسط راه به یکی از رفقایش برخورد کرد و از او پرسید که کجا می‌روی گفت:‌ راستی مقروض هستم، بیچاره هستم،‌ می‌روم از فلانی پول بگیرم. آن یارش (به او) گفت: یقین داشته باش که امیدت قطع می‌شود. گفت از کجا می‌دانی. گفت:‌ برای اینکه من از امام صادق(ع) شنیدم که اگر کسی امید داشته باشد بغیر خدا،‌ بحق خودم،‌من امید او را قطع می‌کنم. لذا چون امید داری به غیر خدا، امیدت قطع می‌شود. روایت می‌»ویسد از همانجا برگشت و پروردگار عالم کارش را اصلاح کرد. ممکن است عموم مردم متوسل به دیگران، متوسل به چیزهایی شوند و برایشان مانعی هم نداشته باشد. ولی برای ماها مقام توکل باید خیلی زنده باشد.
جمله‌ای که در اول شرح امثله نوشته است، این جمله سرمشق بزرگی است، حیف که نه گوینده، نه خواننده توجه به این مطالب ندارند وقتی ما وارد تحصیل می‌شویم. امثله و شرح امثله می‌خوانیم و در شرح امثله می‌نویسد «اول العلم معرفة الجبار و اخرالعلم تفویض الامرالیه» این جمله چه می‌گوید؟ می‌گوید توحید در ربوبیت، در همان شرح امثله باید آخر الامر تفویض الامرالیه باشد. مردم مراتب دارند . عموم مردم اگر از راه گناه بخواهند به جایی برسند، نقطه‌ای سیاه در توحید ربوبیتشان پیدا می‌شود. مثل اینکه کسی از راه غیبت کردن، تهمت زدن، از راه اشاعة فحشاء بخواهد به ریاست برسد، قطعاً امیدش ناامید می‌شود. بر فرض هم به ریاست برسد. آن ریاست برایش به غیر از بدبختی و نکبت چیزی ندارد. اگر کسی از راه ربا، از راه رشوه، از راه حرام بخواهد متمول بشود. یعنی توحید در ربوبتش خدشه‌دار می‌شود. از راه گناه قطعاً امیدش ناامید می‌شود. حال ممکن است بواسطة‌ ربا پولی هم پیدا کند، اما به قول قرآن شریف «یمحق الله الرِّبوا ویربی الصدقات» [۷]حتماً این پول برکت ندارد، نابود می‌شود. ممکن است این پول بچه‌هایش را به نکبت و ذلت هم برساند. توحید در ربوبیتش لنگ است. عموم مردم اگر بخواهند ببینند که آیا توحید در ربوبیت دارند یا نه؟ باید ببینند گناه در زندگیشان هست یا نه؟ اگر از راه گناه بخواهند چیزی را بدست بیاورند و مؤثر آنرا بدانند، اینکه غیبت می‌کند تهمت می‌زند،‌ اشاعة فحشاء می‌کند، شایعه‌سازی می‌کند و می‌خواهد از راه شایعه دیگران را زمین بزند و خود را بالا ببرد. آن را مؤثر بداند. او توحید در ربوبیت ندارد. از نظر اخلاق باید بگوئیم مشرک است. شرک اخلاق دارد. یا از نظر روایات باید بگوئیم که شرک خفی دارد. نقطة سیاه در توحید ربوبیت دارد این درباره عموم مردم است. برای خواص اینطور نیست که گناه در زندگیشان نباشد. بواسطة گناه بخواهند چیزی را بدست بیاورند و معلوم است که اینطور نیستند. از این نظر توحید در ربوبیت درست است. اما باید مقام توکلشان قوی باشد. «آخر العلم تفویض الامر الیه». و اگر توکل نداشته باشیم به مقام توکلمان ضربه بخورد و بلغزد. این طرف و آن طرف بزنیم به جای اینکه یارب یارب یارب در دل شب بگوئیم، غم و غصه روی دلمان را گرفته باشد. بجای اینکه نمازشب بخوانیم، توحید در ربوبیت ما لنگ است.
استاد بزرگوار ما آن مرد عظیم‌الشأن مرحوم علامه طباطبائی رضوان‌الله تعالی علیه می‌فرمودند: در نجف یک وقت فقر بر من رو آورد. خیلی برایم زندگی مشکل شد قرض اطرافم را گرفته بود. بعد نماز صبح رفتم توی غم و غصه، رفتم توی فکر، معلوم است علامة طباطبائی بعد از نماز صبحش بعد از نماز شبش باید برود توی قرآن، می‌گوید رفتم توی فکر، همین‌طور که فکر می‌کردم که قرضم چه می‌شود و آن را چه کنم این فقر را چه کنم؟ یک وقتی حضرت ولی‌عصر «عجل‌الله تعالی فرجه الشریف» در را باز نمود و همان دم فرمودند که هیجده سال کی تو را تنها گذاشتیم و رفتیم. آن وقت متوجه شدم عجب گناه بزرگی کرده‌ام. امروز به جای خواندن قرآن رفتم توی فکر فقرم که چه کنم. با فرضی که من امام زمان را دارم. من خدا را دارم. چرا یارب یارب، یا اباصالح ادرکنی، یا اباصالح المهدی ادرکنی. اینها کجا رفت که غم و غصه به جایش آمد.بعد هم فکر می‌کردم هیجده سال یعنی چه؟ حساب کردم دیدم با اول طلبگی‌ام جور می‌آید. با ازدواجم جور نمی‌آید فکر کردم دیدم که با آمدن نجفم درست نمی‌آید. یادم آمد که با عمامه گذاشتن بر سرم درست در می‌آید. فهمیدم که عمامه‌ام یک ارزشی پیش امام زمان دارد. خوب از مثل علامه طباطبائی نمی‌خواهند تو فکر قرضش برود تو فکر فقرش برود. به جای یارب، یارب، یارب، به جای یا اباصالح المهدی ادرکنی، غم بخورد، غصه بخورد که چه کنم.
نمی‌خواهد حالا آنها که مقام شامخ را نداریم. دستمان را به این فوری نمی‌گیرند. باید توجه داشته باشیم که ما غیر عموم مردمیم. توحید در ربوبیت نداشتن برای همه قبیح است اما برای ما قبیح‌تر است و حیف! ما چیزی که برایش قدر و منزلت قائل نیستیم تحصیل است. چیزی که برایش قدر و منزلت قائل نیستیم موقعیت ماست. و همین هم است که ما را از بین برده است همین هم است که ما را زمین می‌زند. اگر ما قدر و منزلت برای طلبگی‌مان، برای عمامه‌مان قائل بودیم. به اینجاها نمی‌رسیدم. به این بدبختی‌ها نمی‌رسیدیم،‌این از ما یعنی از متوسط مردم از خواص؛‌ اما از اخص الخواص چیز دیگری که می‌خواهند. در روایات می‌خوانیم حضرت ذکریا را تعقبیش کردند به درخت گفت:‌ درخت من را بگیر، درخت دهان باز نمود و توی درخت رفت. توی درخت خطاب شد ذکریا ما کجا بودیم که تو گفتی درخت، ما را بگیر! خواب این برای من و شما نیست. بعد هم گفت کیفر دارای و کیفرش این بود که آمدند و اره دو سر را گذاشتند درخت را با حضرت ذکریا دو نصف کردند. برای اینکه حضرت ذکریا توحید در ربوبیتش خیلی بالا باشد. درخت ما را بگیر چیست؟ این برای من نیست، برای شما هم نیست، برای عموم مردم هم نیست. اما باید بدانیم که اگر توحید در ربوبیت حضرت ذکریا لنگ شود، آنجور می‌شود. باید بدانیم که این توحید در ربوبیت پیدا کردن کاری بسیار مشکل است اما کاری بسیار لازم است. این جمله اول شرح امثله را باید ما مرتب بخوانیم. اینکه مرتب بگوییم تدریس سنتی، فقه سنتی بخوان، بخوان تا به جایی. برسی اگر می‌خواهی شیخ انصاری بشوی،‌ راهش همین است، اگر می‌خواهی صاحب جواهر بشوی، راهش همین است.
اگر می‌خواهی حاج شیخ و آقای بروجری و حضرت امام بشوی راهش همین است. برای خاطر همین است که اول العلم معرفة الجبار، آخر العلم تفویض الامرالیه این اول شرح امثله ما، اگر کاری بکنید که این جور جملات در شما زنده باشد، زنده بشود محرک شما باشد و الا العیاذ بالله یک وقت هفتاد سال قال الباقر و قال الصادق(ع) در روز قیامت خطاب می‌شود یا مشرک! بعد هم می‌بینیم که ما شرک جلی نداشتیم ما خودما را توحید ذاتی و صفاتی و افعالی را برای دیگران شرح داده‌ایم. پس یا مشرک یعنی چه؟‌ببینیم توحید در ربوبیت ما لنگ است.
بحث امروز،‌ بحث خوبی بود. تقاضا دارم روی این بحث یک مقدار فکر کنید. این بحث را یک مقدار به کار بزنید. توحید در ربوبیت برای دنیای ما، برای آخرت ما، برای اصلاح کار ما، برای اصلاح زندگی ما، برای اگر خدای ناکرده ریاست دنیا بخواهیم، برای آخرت خیلی خوب است.
خدایا به عزت و جلالت قسمت می‌دهم صفات انسانیت، حالت تنبه، نورانیت دل، توفیق عبادت و بندگی و ترک معصیت، توفیق وظیفه‌شناسی و عمل کردن به وظیفه را به ما عنایت بفرما.

پی نوشت ها:

[۱،۲].اعراف/۱۸۸
[۳].قمر/۵۰
[۴].آل عمران/۴۹
[۵].آل عمران/۲۶و۲۷
[۶].یوسف/۴۲
[۷].بقره/۲۷۶
.............................................................................
گفتار ششم توحید در توکل
بحث گذشته دربارة‌ توحید در ربوبیت بود و معنای توحید در ربوبیت این است که انسان؛‌ مؤثری در جهان جز خدا نبیند. اعتقاد به این مطلب کار آسانی است، اما عمل کردن به آن اعتقاد کاری بسیار مشکل است. به عبارت دیگر، دل باور کند که لا مؤثر فی الوجود الا الله کار مشکلی است.
این روایت سلسلة الذهب که می‌گوید «کلمة‌ لا اله الا الله حصنی فن دخل حصنی امن من عذابی» ‌کلمه لا اله الا الله قلعة محکم خداست، هر که وارد در آن بشود از عذاب ایمن است. شاید این «امن من عذابی» عقابش عذاب دنیا را هم بگیرد. امن از عذاب در دنیا، از شدائد در دنیا و از عذاب در آخرت را در بر می‌گیرد. روایت درست است. اگر گناهکار جهنم می‌رود با فرضی که لا اله الا الله می‌گوید، برای خاطر هیمن است که از نظر اعتقاد لا اله الا الله گفته است. اما از نظر عمل، از نظر باور کردن دل، لنگ بوده. در حقیقت باید بگوئیم لا اله الا الله نداشته است. در قلعه محکم خدا نبوده است. به عبارت قرآن بگوئیم مشرک بوده است «و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون»‌ [۱] غالب افرادی که ایمان آورده‌اند، اینها مشرکند. در این چند جلسه استفاده کردیم فهمیدیم که مراد قرآن شرک اخلاقی است، شرک خفی نقطه سیاهی در کلمه لا اله الا الله‌ ای که در اعتقاد نقش بسته است، موجود است و پاک کردن این نقطه کاری بسیار مشکل است. مخصوصاً در توحید افعالی. از جمله داشتن توحید در ربوبیت کاری مشکل است.
هفتة گذشته استفاده کردیم که توحید در ربوبیت مراتب دارد. از هر کسی چیزی می‌خواهد. از عموم مردم چیزی می‌خواهد و از خواص چیز دیگری و از اخص الخواص چیزی دیگری می‌خواهد. بقول ملاهادی سبزواری رضوان‌الله تعالی علیه در منظومه می‌فرماید که مراتب توبه سه قسم است. چنانچه که مراتب تقوی سه قسم است. یعنی عموم مردم متقی هستند، وقتی از گناه اجتناب کنند. اما مثل انبیاء متقی هستند وقتی که از ترک اولی اجتناب کنند. و الا آن آیه عتاب قهر الهی به ایشان می‌آید. «و عصی ادم ربه فغوی»‌ [۲]یکی هم توبه اخص الخواص مثل تقوای امیرالمؤمنین(ع) تقوای چهارده معصوم که هادی سبزواری می‌فرماید تقوای اینها، آن توجهشان به خدا که اگر این توجه رفت عتاب «انا فتحنا لک فتحاً مبینا لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر»‌ [۳] برایش می‌آید لذا اگر توبه باشد، مراتب دارد. اگر تقوی باشد،‌مراتب دارد. اگر هم توحید در ربوبیت است، آن هم مراتب دارد. توکل یک جمله پر معنایی است. این جمله به اندازه‌ای مهم است که قرآن شریف گاهی می‌فرماید «و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی قدرا» [۴] هر که مقام توکل برای او پیدا بشود، دیگر خدا را دارد، و وقتی خدا را داشته باشد، از همه چیز، از هر کس بی‌نیاز است و همچنین در جای دیگر می‌فرماید: «انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون انما سلطانه علی الذین یتولونه و الذین هم به مشرکون» [۵] البته و صد البته هر کسی که مقام توکل دارد. سلطه ندارد سلطة شیطان مال کسی است که توکل بر خدا ندارد. از زیر پرچم خدا بیرون آمده است، و زیر پرچم شیطان رفته است. اعتماد به او دارد. اعتماد به طاغوت دارد. یعنی اعتماد به غیر خدا. مقام توکل با این عظمتش که توحید در ربوبیت هم از همین جا سرچشمه می‌گیرد و برای هر کسی جوری باید معنی کرد. برای هر کسی یک معنای خاصی دارد. برای عموم مردم، باید به ایشان بگوئیم که با توکل زانوی اشتر ببندید. تو باید فعال باشی، تو باید اسباب ظاهری را مراعات بکنی. تو باید این نسبتها خدا را داشته باشی، این توکل برای عموم مردم بود. همین مقدار توکل برای عموم مردم هم راستی اگر باشد خیلی غنیمت است. یک کسی گفته بود که وقتی در هواپیما نشستم از ایران به بغداد بروم، وقتی هواپیما می‌خواست بلند بشود با یک آیت‌الکرسی خودم را سپردم به خدا، به قرآن و جملة‌ «و من یتوکل علی الله فهو حسبه»‌ [۶] را خواندم. طیارة‌ ما بلند شد. می‌گوید: نرسیده به بغداد زنگ خطر زده شد که چرخ‌های هواپیما باز نمی‌شود و یا برگردیم به ایران آنجا هواپیمایمان سقوط کند و یا برویم فرودگاه بغداد. زنگ خطر دوم زده شد که برویم بغداد آنجا اطراف فرودگاه بگردیم تا بنزین تمام بشود هواپیما را پائین بیاوریم تا خود به زمین بخورد می‌گوید این زنگ‌های خطری که زده می‌شد رنگ همه پرید. لرزان دم مرگ، بی‌حال، اما هیچ تغییری در من پیدا نشد. حتی رنگ من هم تغییر نکرد. آنکه پهلوی من نشسته بود با یک زبان لرزانی به من گفت که نشنیدی چه می‌گفت؟ کر هستی؟ گفتم نه! گفت خوب هواپیما الان سقوط می‌:ند به او گفتم من با جمله «من یتوکل علی الله فهو حسبه» بالا آ«دم. من با آیت‌آلکرسی بالا آمدم. اگر مقدر من مرگ است می‌«یرم و اگر مقدر من مرگ نیست،‌ می‌دانم که قرآن من را نجات می‌دهد. پناه من خداست. من در پناه و زیر پرچم خدا هستم. اگر مقدرم مرگ است مرگ. و اگر مقدمرم مگر نیست نجات پیدا می‌کنم. می‌گوید این نیرو و حالت، علاوه بر اینکه همه را به تعجب در آورده بود. می‌دید که یکی پس از دیگری می‌آمدند پیش من و به من وصیت می‌کردند. وقتی به تهران برگشتی برو به خانة ما، فلان جا و بگو که بابات سقوط کرد. من هم به ایشان می‌گفتم خوب. اگر بمیریم همه می‌میریم. اگر زنده ماندیم همه زنده می‌مانیم. این وصیت کردن به من یعنی چه. گفت در فرودگاه بغداد، آمبلوانس‌ها آمده بودند، دکترها آمده بودند، وقتی اینها چشمشان به آمبولانس‌ها به دکترها افتاد دیگر معلوم است چه حالی در اینها پیدا شد. من بلند شدم. کمربندها را تا اندازه‌ای که در دسترس داشتم، خودم به آنها بستم. کمربند خودم را نیز بستم. طیاره زمین خورد. اما هیچ کدام از ما هیچ طوری نشد. و اول کسی که از طیاره بلند شد و به پای خود پائین آمد، من بودم. او ما بقی‌اشان یا آوردنشان یا بردنشان به مریض خانه. اما کسی صدمه‌ای ندید.
در تاریخ می‌نویسند که پیغمبر اکرم در یک جنگی، این طرف تپه منزل کرده بود. تنها روی تپه برای تفریح رفتند، برای راهپیمایی، مثلاً دشمن آن طرف تپه منزل کرده بود. رئیس لشگر آن هم برای تفریح تنها بالا آمد پیامبر اکرم روی تپه که رسید خسته بودند، خوابیدند، خوابشان برد. رئیس لشکر دشمن رسید دید به، چه صحنه خوبی! شمشیر کشید. آمد در مقابل پیغمبر اکرم و شمشیر را از غلاف بیرون آورد و بلند کرد در مقابل سر پیغمبر و گفت: ‌یا محمد! تا گفت یا محمد، پیغمبر اکرم چشمانش باز کرد. دید زیر شمشیر دشمن است. دشمن گفت کیست که تو را از دست من نجات بدهد؟ یک جمله گفت، گفت خدا. اگر حالا علی‌(ع) را ندارم. اگر لشکرم پایین‌تر است. اصلاً من زیر پرچم خدا هستم. آنجا خدا را دارم. اینجا هم خدا دارم. این جمله مثل جرقه‌ای که در یک بشکة بنزین بزنند این مرد را متلاطم کرد. خدا را دارم، یعنی چه؟ توکل یعنی چه؟ برای اینها این جور معنا، این جور الفاظ ناراحت کننده است. برایشان تازگی دارد خواست شمشیرش را پائین بیاورد. اتفاقاً یک ریگی از زیر پای او رد شد، پای او لغزید، خورد زمین. پیغمبر اکرم بلند شدند. شمشیرشان را برداشتند، شمشیر را بلند کردند در مقابل سرش گرفت. گفتند کیست که تو را از دست من نجات بدهد؟‌ زرنگ بود گفت «کرمک». آقایی تو. حضرت رهایش کرد.
از امیرالمؤمنین پرسیدند زهد یعنی چه؟ ما خیال می‌کنیم زهد یعنی حال انزوا. زهد یعنی با مردم تماس نگرفتن. یعنی پشت پا زدن به دنیا. امیرالمؤمنین(ع) فرمودند که زهد در این آیه شریفه نهفته است «ما اصاب من مصیبة فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبراها ان ذلک علی الله یسیرا لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم» [۷].
این جمله «لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم» چی می‌گوید؟ می‌گوید آن که غم دارد. آن که غصه دارد. این توکل ندارد. این اصلاً‌ از نظر اعتقاد در قضا و قدر لنگ است. همه مراتب توحیدش لنگ است. «الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون»‌ [۸]اگر مقام توکل باشد، نه از گذشته غصه‌ای‌ دارد، نه از آینده ترس دارد اگر غصه‌ای است، برای این است که توکل ندارد. اگر ترس است برای این است که توکل ندارد. به عبارت دیگر زیر پرچم خدا نیستی. و الا اگر انسان راستی به قول امیرالمؤمنین سلام‌الله علیه باور کند لکیلا دیگر نه دلبستگی به این دنیا پیدا می‌کند تا آن خوشحالی بدبختش کند، نه غم و غصه دارد از نبود این دنبا. تا اینکه آن غم و غصه او را بدبخت کند. هیچ کدامش برای او نیست. نه غم دارد نه غصه. یک دنیا اطمینان دارد. مشکل هر چه فراوان باشد خدا را دارد. «المؤمن کالجبل الراسخ لا تحرکه الحوادث» هیچ مشکلی نمی‌تواند تکانش بدهد. برای اینکه کوه زیر پرچم خداس. نتیجه اینکه دنیا بخواهد دارد آخرت هم دارد. راستی اگر کسی مقام توکل داشته باشد و توحید در ربوبیت را قبول داشته باشد،‌ عزم کرده باشد، دیگر برای خاطر پول دزدی نمی‌کند. دیگر برای خاطر این دنیا تقلب و حقه‌بازی نمی‌کند، دروغ نمی‌گوید. اگر راستی مقام توکل باشد و بداند لا مؤثر فی الوجود الا الله دیگر برای زیارتش داد و فریاد نمی‌کند. دیگر برای ریاستش العیاذ بالله ظلم، غیبت، تهمت، شایعه ندارد. برای اینکه می‌داند زیر پرچم اوست فهو حسبه. خوب این توکل برای عموم مردم است که اگر عموم مردم این حالت را داشتند، حتی حالت اینکه می‌گفتند اسباب ظاهری از ما این است که ما باید دنبال سبب برویم. ما باید با توکل زانوی اشتر ببندیم. و بالاخره کار از ما روزی از او. خوب این مرتبه توکل برای عموم مردم چنین است. اگر همین هم برای ما بود. برای عموم مردم بود. نود درصد صفات رذیله رفع می‌شد. گناهان از جامعه برداشته می‌شد.
علم اخلاق یک بدی یا خوبی دارد. این است که رذایل همه و همه وابسته به یکدیگرند گویا شباهتی به وحدانیت خدا دارند. به وساطت وجود دارند. بالاخره این توحید در ربوبیت، این مقام توکل، این مرتبه‌ی است که همه باید داشته باشند. اما باید بدانیم که یک افرادی هم هستند که مقداری بالاتر رفته‌اند. خدا رحمت کند پدر مرا که می‌فرمود: آن وقت با فافله کربلا می‌رفتند. جایی منزل کردیم، دیدیم یک آقایی آنجا خوابیده است، گفتیم شاید غذا نخورده باشد، یک کسی رفت بیدارش کرد و گفت که بیا غذا بخور. گفت که مرغ پلو داری؟ گفتم نه گفت: نه، من نمی‌آیم، گفت آمدیم، خیال کردیم دیوانه است، در وسط راه مرغ پلو! غذا نان خالی گیرشان نمی‌آید، حالا به او گفتیم بیا نهار بخور، گفت مرغ پلو دارید یا نه! گفت فهمیدیم دیوانه است،‌ گفت:‌ اتفاقاً رکن الملوک اصفهان رسید. بعد از شستن دست نهار را کشید، به من تعارف کردند، گفتم من ناهار خورده‌آم اما این آقا که اینجا خوابیده ناهار نخورده است و می‌گوید که مرغ پلو می‌خواهم. گفت: خب، ما که مرغ پلو داریم بروید صدایش کنید. می‌گوید رفتیم بیدارش کردیم، گفتیم مرغ پلو آمد بیدار شود. و آمد سر سفره و مرغ‌پلویش را خورد. می‌گوید وقتی تمام شد. برای اینکه خیال می‌کردند که او دیوانه است، خواستند سربسرش بگذارند. رکن‌الملوک از او پرسید، مرغ پلو یعنی چه؟ آن هم توی بیابان. حالا اگر ما نرسیده بودیم چی؟ گفت می‌دانستم مرغ پلو می‌رسد تو نه، کس دیگر، گفتم از کجا، به چه دلیلی می‌گوئی؟ گفت برای اینکه من قاری بودم. برای یک هندی سر قبرش در مقبره‌آی از مقبره‌های صحن حضرت امیرالمؤمنین(ع) قرآن می‌خواندم رسم اینها این بود که شب به شب برای من غذا می‌آوردند. همیشه مرغ پلو می‌آوردند. می‌گوید اتفاقاً آن هندی مرد. و دستگاه به هم خورد. کسی نبود پول به من بدهد تا چه رسد غذا برایم بیاورد. می‌گوید آمدم سر قبر امیرالمؤمنین سلام الله علیه. به امیرالمؤمنین گفتم یا علی!‌ تو از این هندی کمتر نیستی این قرآنی که برای او می‌خواندم برای تو می‌خوانم. پولی که او می‌داد از تو نمی‌خواهم. اما مرغ‌پلو را می‌خواهم. این را بده قرآن را برایت می‌خوانم. من قاری تو، مرغ پلو از تو، یعنی این معامله را به حضرت امیرالمؤمنین(ع) کردم. از آن وقتی که این معاهده بود تا به حال شبانه‌روز یک دفعه مرغ‌پلو رسیده است. خوب اینها مال من و شما نیست باید انسان یک قدری بالا برود. وقتی من و شما این چنین شخصی ببنیم، می‌گوئیم دیوانه شده است همانطوری که بابای من می‌گفت که همه آنها فهمیدند که او دیوانه نبود. کسی دیوانه است که و من یتوکل علی‌الله فهو حسبه را می‌خواند و می‌گوید که خوب چه داعی دارم که در مغازه کار کنم و به مسجد بروم (با ادعا نمی‌شود. به خود بستن فایده‌ای ندارد). از صبح تا ظهر نماز خواند. گرسنه شد، دید؛ و من یتوکل علی‌الله فهو حسبه برایش کار نکرد. از بس که خسته شده بود خوابید. اما از گرسنگی خوابش نمی‌برد. دو نفر آمدند در مسجد غذا بخورند. گفتند نمی‌دانیم او غذا خورده است یا نه. آن یکی گفت خوب بگذار بخوابد گناه است بیدارش نکن، او زیر عباء اهف می‌کرد. فهمیدند که بیدار است گفتند آقا بفرمائید غذا بخورید. آمد غذا را خورد. وقتی غذا تمام شد و دید که شب گرسنه می‌ماند. باید دنبال کار برود از مسجد بیرون آمد. دید یکی مشغول قرآن خواندن است. و به همین آیه رسید «و من یتق الله یجعل له مخرجاً» [۹]. «و من یتوکل علی‌آلله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی قدرا» آمد سرگذاشت زیر گوش او و گفت و من یتوکل علی‌الله درست، اما یک همتی هم لازم دارد. برای ما همتی لازم دارد. اما باید بدانیم که یک افرادی هستند که اینها از عالم دیگرند. درباره اینها از عالم دیگرند. درباره اینها پاهای استدلالیون چوبین بود. پای چوبین سخت بی‌تمکین بود دیگر باب الله ان یجری الامور الاباسبابها می‌گویند. در بسته نه برای ما، برای آن کسی که یک اهنی هم لازم دارد. راستی هستند یک افرادی که می‌گویند طرابیده لا مؤثر فی الوجود الا الله. راستی می‌رسد به آنجا که نه غمی، و نه غصه‌ای دارد. فقط می‌گوید من عبدم او مولا.
هارون‌الرشید آمد رد بشود دید که بهلول نشسته و با بچه‌ها بازی می‌کند. به یک مقام بالایی هم رسیده بود. یک روزی هم زبیده آمد رد بشود دید بهلول دارد خانه می‌سازد و بچه‌ها بازی می‌کرد برای خاطر اینکه دینش را حفظ کند. نرود زیر پرچم هارون‌الرشید. برای اینکه می‌خواستند او را قاضی‌القضات بکنند خودش را به دیوانگی زد. وقتی زبیده به او رسید گفت این خانه را می‌فروشی؟ گفت بله، گفت:‌ چقدر، گفت: ‌هزار دینار، هزار دینار به او داد و رفت. او هم هزار دینار را بین فقراء و ضعفاء و بیچاره‌ها قسمت کرد، همه‌اش را داد.
کسی که حال توکل دارد به فکر شام خودش، به فکر ناهار خودش نیست. ما هم باید به فکر خودمان باشیم هم زن و بچه‌مان و هم فکر مال خودمان باشیم هم زن و بچه خودمان. می‌خواهم بگویم یک مردانی هستند ما فوق طبیعت. لذا همه‌اش را داد. شب هارون خواب دید که یک قصر مفصلی برای زبیده ساخته‌اند گفت: این قصر مال کی است؟ گفتند این قصر را زبیده امروز از بهلول خریده است. از خواب بیدار شد زبیده را بیدار کرد و گفت که چه خبر؟ این قصر چیه؟ قضیه را به او گفت بله، گفت چقدر گفت به همه سلطنتت. گفت خانه‌ات را به او به هزار درهم دادی چرا اینقدر گرانش کردی گفت برای اینکه آن ندیده خرید تو می‌خواهی دیده بخری و تو اگر می‌خواهی راستی آن قصر مال تو شود باید همة سلطنت خود را بدهی، اگر همه خلافتت را به موسی بن جعفر(ع) بدهی آن قصر مال تو می‌شود. از این چیزها مرادم اینجاست. هارون آمد رد شود گفت بهلول، بهلول پا شد ایستاد گفت:‌ چه می‌گوئی هارون، هارون گفت:‌ نمی‌شناسی من کیم؟ گفت:‌ چرا گفت:‌ آیا بهلول حاجتی داری، حاجتت را برآورم گفت: که حاجت دارم اما مربوط به تو نیست من می‌خواهم بنده خدا باشم. من می‌خواهم بهشت بروم. گفت خوب اینکه دست من نیست گفت خوب دست تو نیست که هیچ. گفت: می‌خواهی مواجبی برایت قرار بدهم. یک شهریه قرار بدهم شهریه ماهانه، گفت من و تو هر دو بندة‌ خدا هستیم.
چرا تو به من شهریه بدهی، همین‌طور آن خدایی که به تو شهریه می‌دهد. آن خدا به من هم شهریه می‌دهد آن خدایی که تو را به خودت باز نمی‌گذارد. آن خدا مرا را هم بخودم باز نمی‌گذارد. چیزی که به فکرش نیستم روزی‌ام است. یک طلبه‌ای با رمل و اسطر لاب می‌خواست امام زمان را پیدا کند، در کربلا بود رمل و اسطر لابش نشان داد اینکه رمل و اسطرلاب و جفر، یک علمی است واقعیت دارد گرچه این علم واقعیت دارد اما ناقص یعنی اینطور نیست که آن کسانی که عالم به این علم باشند تسلط به این علم داشته باشند بلکه ناقص است اما واقعیت دارد. او از حجره آمد به طرف صحن مطهر ابی‌عبداله الحسین(ع)؛‌ یک وقت دید یک آقا آمد به این طلبه گفت آقا یک کاری بکن مثل این بساط اندازه، خودم بیایم نمی‌خواهد با رمل و اسطرلاب پیدام کنی آن وقت طلبه آمد و به نزد بساط انداز دید یک آدم مقدسی است که نشسته و مشغول است قفلی، کلیدی حوائج مردم را می‌فروشد. از صبح تا ظهر پهلوی او نشست ببیند چه می‌کند دید کسب حلال می‌کند دید انصاف دارد گرانفروشی نمی‌کند دید دروغ نمی‌گوید، تقلب ندارد دورویی ندارد، حقه‌بازی ندارد و آننجا ماند تا ظهر؛‌ بچه دختری آمد گفت باباجان برای ناهارمان پولی بده و او داد و گفت:‌ این پول را بگیرید برای ناهار، یک مقداری هم را برای خو دش برداشت و گفت این هم برای من؛‌ شب هم خدا را داریم «و من یتوکل علی الله فهو حسبه»‌ مؤذن گفت الله اکبر بساطش را برداشت رفت دنبال نمازش بعد هم رفت. دنبال حرمش عصری هم آمد بساطش را پهن کرد و دو دفعه کسبش را شروع کرد. روز اول، روز دوم، روز سوم،‌ دیدم این مقید است به ظواهر اسلام. این مقید به ظواهر اسلام است، آن مقام توکل است. گفت روز سوم به او گفتم که این آقایی که هر روز می‌آید پیش تو کی است؟ گفت بله چند روز نیامد یعنی تو مزاحم هستی که او نمی‌آید اما می‌آید یک حرفهای خوب خوب دارد بعضی اوقات یک غیبتی دارد و بعضی اوقات می‌گوید مثلاً علی‌اکبر از کجا به روی زمین افتاد اینجا بود که حسین بالای سر قاسمش آمد.
اینجا به ما نشان می‌دهد که بالاخره هستند افرادی که یک قدری اوج گرفتند وقتی چنین شد دیگر آنچنان نمی‌بینند. دیده‌ای خواهم سبب سوراخ کن تا سبب را برکند از بیخ و بن و برسد به یک مقامی که همان مقام توکل در توحید افعالی که خواص دارند، نه آن که در پیش خاص الخواص هست، آن که در دسترس ما نیست و نخواهد بود و نخواهد شد. این را هم باید من و شما بدانیم که آن مقام توکلی که از ما می‌خواهند از عوام مردم نمی‌خواهند. آن مقام توکل که ما باید داشته باشیم باید راستی یک مقدار، یک قدم بالا برویم که کم‌کم راستی باید به آنجا برسیم که دیدة ما سبب سوراخ‌کن باشد.
در میان علماء، در میان فقهاء، در میان مراجع چه در قم چه در نجف از این افراد زیاد سراغ دارم. وقت ما تمام شد و الا دو سه تا از قضایا را برایتان نقل می‌کردم و سفارشی که به شما می‌کنم این است که شما از خواصید. شما غیر از عموم مردمید و همه چیز حتی در توبه‌تان، حتی در تقوی‌تان، در همة فضائل و من الجمله در مقام توکل در همة مراتب توحید و فی‌الجمله توحید افعالی، از شما می‌خواهند چیزی که از عوام مردم را با آن چیزها نمی‌گیرند، لذا در روایت هم دارد در روز قیامت هفتاد گناه از وام مردم، از عموم مردم آمرزیده می‌شود قبل از آنکه یک گناه از ما آمرزیده شود. در روایات می‌خوانیم سخت‌گیری در روز قیامت هفتاد برابر، هفتصد برابر، چنانچه سختگیری‌های در دنیا همچنین است. آن توقعی که مردم عوام از ما دارند که از جوان‌های لاابالی، از جوانهای کوچه و بازار ندارند. توقع از ما یک توقع بالایی است و به شما هم بگویم این توقع بجاست این توقع بی‌جا نیست.
خدایا به عزت و جلالت قسمت می‌دهم صفات انسانیت، حالت تنبه، نورانیت دل، توفیق عبادت و بندگی و ترک معصیت، توفیق وظیفه‌شناسی و عمل کردن به وظیفه، توفیق تهذیب نفس، توفیق مقام تسلیم در مقابل خودت، به عرات دیگر توفیق پیدا کردن توحید صفاتی به هر دو معنی، به همة ما عنایت بفرما.

پی نوشت ها:

[۱].یوسف/۱۰۶
[۲].طه/۱۲۰
[۳].فتح/۱
[۴].طلاق/۳
[۵].نحل/۹۹و۱۰۰
[۶].طلاق/۳
[۷].حدید/۲۲
[۸].یوسف/۶۲
[۹].طلاق/۲
...........................................................................................
گفتار هفتم توحید در قانون (۱)
بحث امسال ما، دربارة‌ توحید و مراتب توحید بود و قول دادیم که رنگ اخلاقی داشته باشد نه رنگ کلامی و فلسفی و امیدوارم به خاص پروردگار عالم و لطف حضرت بقیة‌الله عجل‌الله تعالی فرجه الشریف بتوانیم این بحث را امسال تمام کنیم و به وعدة خود هم وفا کنیم. توحید را منقسم کرده‌ند به چهار قسم که دربارة، توحید ذاتی، با اقسامش فی‌الجمله صحبت شد و دربارة توحید صفاتی هم با اقسامش فی‌الجمله صحبت شد.
توحید افعالی، توحید افعالی منقسم می‌شود به پنج قسم، قسم اول،‌ توحید در خالقیت، فی‌الجمله دربارة آن صحبت شد. قسم دوم توحید در ربوبیت که دربارة آن هم فی‌الجمله صحبت شد. قسم سوم توحید در قانون است. که به آن ربوبیت تشریعی می‌گویند، در مقابل آن ربوبیت تکوینی است و معنای توحید در قانون یعنی مختص به ذات باریتعالی است هیچ‌کس حتی انبیاء حتی اوصیاء‌ نمی‌توانند جعل قانون کنند. نمی‌توانند بدون گفتة خدا از خود چیزی بگویند و قرآن شریف در این باره می‌فرماید: «و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظالمون و من لم یحکم بم انزل الله فاولئک هم الفاسقون»[۱] که این سه آیه پشت سر هم آمده است و خود در تأکید منحصر به فرد است و مانند آن را در قرآن نداریم و این دو سه آیه می‌فرماید: هر کسی از خود قانونی در آورد و بگوید، قانونی جعلی کند، حکم به غیر از آنکه خدا بگوید، این کافر است، این ظالم است، این فاسق است سبب قضیه هم این است که انسانها بر یکدیگر حکومت ندارند سلطه بر یکدیگر ندارند که انشاءا... بعد در توحید در حکومت با شما صحبت می‌کنم و هیچ کسی بر کسی سلطه ندارد جز خدا خداست که پروردگار است، خالق است، مالک است،‌ پس سلطه بر همه چیز، سلطه بر همه کس دارد. لذا و می‌تواند قانون برای ما وضع کند و اما غیر از او کسی نباید قانون برای انسانی وضع کند یا تبیین کند، باید قانون را خدا وضع کند یا از طرف خدا باشد چنانکه در قرآن شریف راجع به پیامبر اکرم می‌فرماید: «و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم» [۲]. پیغمبر! ما، قرآن، این کتاب قانون را فرستادیم و تو را همه مبین این کتاب قرار دادیم، مبین قانون، لذا این آیه شریفه می‌فرماید:‌خدا بیانگر قانون است و الا نباید از خود چیز داشته باشد. هر چه پیغمبر اکرم دارد طولی است. یعنی ولو اینکه در قرآن نباشد که در قرآن هست و ما نمی‌فهمیم یا ما نمی‌دانیم اما بالاخره اگر پیغمبر بگوید وحی است. در فقه ما یک جمله‌ای آمده به نام سنة‌الله، فریضة‌الله و سنت النبی فریضة‌النبی و مثال می‌زنند، در در روایات ما هم مثال زده شده است به مثالهایی من جمله اینکه نماز ظهر دو رکعت بوده است چهار رکعت کرده است، خدا او را امضاء‌کرده است که به این می‌گویند رکعتین اولیتین فریضة‌الله شک بردار نیست و رکعتین اخیر تین سنت نبی است فریضه‌النبی است شک بردار است این هم باز معنایش این نیست که پیغمبر اکرم العیاذ بالله سرخودی نماز دو رکعت را چهار رکعت کرده است. نه واقع نفس‌الامر وحی است در لوح محفوظ همین بوده است فرقش این است که پیغمبر اکرم می‌گوید، یک دفعه نه! اول پیغمبر اکرم آنچه در لوح محفوظ است کار می‌کند بعد خطاب می‌آید تفاوتی ندارد که تقدم و تأخیر در خطابه، یک تقدیم و تأخیر در امر است اما اینکه هر دو وحی است، هر دو در لوح محفوظ است، هر دو در علم ربوبی است، هر دو از طرف خداست این بلا اشکال است. همچنین چیزهایی که ائمه طاهرین علیهم‌السلام می‌گفتند همه و همه از طرف پروردگار عالم است. این روایاتی که در دسترس ماست،
شیعه مدعی است که فرق بین امام صادق(ع) و ابوحنیفه همین است که ابوحنیفه از خود می‌آورد و امام صادق(ع) از خدا می‌گفت. خدا درجاتش را که عالی است عالی‌تر کند، استاد بزرگوار ما مرحوم آیت‌ا... بروجردی بعضی اوقات این روایت را برای ما می‌خواندند و می‌فرمودند روایت داریم که بعضی اوقات از امام صادق و امام باقر علیهماسلام می‌پرسیدند که این روایت را از کجا می‌گوید؟ برای خاطر اینکه عامه را ساکت کنند، برای ما که معلوم است یک کتابی می‌آوردند به خواص نشان می‌دادند می‌فرمودند علم ما کان و ما یکون و ما هو کان در این کتاب است و این به امضاء رسول گرامی و به خط علی‌ابن‌ابیطالب(ع) است معنای روایت از ائمه طاهرین جعل قانون از ائمه طاهریان باز همین است که آنها مسلط بر لوح محفوظ‌اند. مسلط بر علم ربوبی هستند. یعنی فی‌الجمله و آن تسلط بر لوح محفوظ است که او را وامی‌دارد که واقع احکام را بیان کند. بر می‌گردد به اینکه شیعه قائل است به اینکه هر حکمی از احکام مال خداست. اگر پیغمبر اکرم مشرع است باز از طرف خداست، اگر ائمه طاهرین علیهم‌السلام مبین‌اند، مشرع‌اند باز از طرف خداست. باز از راه ما کان و ما یکون و ما هو کان، علم همه چی به قول امام صادق. علم همه چی حتی علم حکم آن نخ در وسط هستة خرما به آنها گفته شده است. آن تسلط وجودی، آن سعه وجودی آن تسط علمی می‌گویند از طرف خدا است. و اگر مجتهد جامع‌الشرایط هم چیزی بگوید این هم معلوم است مدرکش یا کتاب است و فهم او از کتاب یا سنت است و فهم او از کلمات ائمه طاهرین علیهم‌السلام، نظیر مجلس شورای اسلامی و امثال مجلس شورای اسلامی هم آنها اصلاً جعل قانون نمی‌کنند، آنها مسئله می‌گویند یک مسائلی را می‌گویند شورای محترم نگهبان آن مسأله را بررسی می‌کند، با قرآن و روایات و با احکام شیعه تطبیق می‌دهد. اگر سازگار باشد می‌گوید حکم الهی است و اگر سازگار نباشد رد می‌کند. آنها اصلاً قانون‌گذاری نمی‌کنند اسمش قانونگذاری است. در حقیقت مسئله گویی است، اگر در این انقلاب،‌ مجلس شورای اسلامی است و شورای نگهبان، اگر شورای خبرگان است، اگر چیزی از دولت اسلامی است همه و همه بر می‌گردد به حکم خدا، چنانچه اگر وسایل‌الشیعه است و روایات اهل‌البیت،‌ اگر بحارالانوار است و روایات اهل‌بیت، و بالاخره اگر قرآن است همه و همه مال خداست. در مقابل حکم خدا، در مقابل ذات ربوبی به ربوبیت تشریعیف احدی هیچ چیزی ندارد حتی پیغمبر خاتم(ص). این عقیده شیعه است و همین جا هم یک اختلاف واقع می‌شود بین سنی و شیعه که الان مورد بحثمان نیست و علی کل حال، شیعه قائل به توحید افعالی در قسم سومش می‌باشد، یعنی توحید در قانون.
این از افتخارهای بزرگ شیعه است، شیعه نه فقط امامت دارد، شیعه توحیدی دارد که دیگری ندارد، شیعه نه فقط امامت دارد عدل دارد که دیگری ندارد. شیعه نه فقط امامت دارد، نبوتی دارد که دیگری ندارد. و این چیزهایی که شیعه دارد، که از افتخارهای بزرگ شیعه است هر شیعه‌ای مخصوصاً ما طلبه‌های باید توجه کاملی به آن داشته باشیم. باید در اینگونه چیزها خوب وارد باشیم، بدانیم که توحید ذاتی شیعه، توحید صفاتی شیعه، توحید افعالی شیعه، توحید عبادی شیعه، دیگه چه رسد به اثبات وجود خداو عدل خدا و نبوت پیغمبر و معاد یک امتیازهای خاصی دارد و انصافاً دین شیعه مثل فولاد است و به اندازه‌ای محکم است که هیچ چیزی نمی‌تواند او را تکان بدهد یا متزلزل بکند.خوب این اصل مطلب که قسم سوم توحید در ربوبیت تشریعی که اسمش را می‌گذاریم توحید در قانون و اینکه می‌گوییم ربوبیت تشریعی. یعنی همینطور که مدبری در این جهان نیست جز خدا. مقننی هم در این جهان نیست جز خدا که کلمه لااله‌الاالله هم یک معناش همین است یعنی مقننی، مدبری در این عالم نیست جز خدا، مدبر در این عالم نیست جز خدا می‌گوئیم ربوبیت تکوینی، مقننی در این عالم نیست جز خدا، به آن می‌گوییم ربوبیت تشریعی، این عقیدة ماست، می‌دانم همة شما هم می‌دانید، چیزی که باید توجه به او داشته باشیم و کمیت بسیاری از ما لنگ است این است که گاهی یک نقطة سیاهی در این ربوبیت تشریعی پیدا می‌شود و آن دوجاست، یکی آنجاهایی که از ما چیزی بپرسند و ما طفره برویم، و ما نمی‌دانیم معنای آن چیست، مسئله‌ای از ما پرسیده‌اند، یک حکمی را از ما پرسیده‌اند، حکم را نمی‌دانیم مسأله را نمی‌دانیم، زیر بار اینکه نمی‌دانم نمی‌رویم، طفره می‌رویم، بعضی اوقات هم اگر تقوای محکمی نداشته باشد یک چیزی بی‌حساب می‌گوید، خوب اگر خدای نکرده یک طلبه‌ای اینجور بشود مصداق آن آیاتی است که خوانده‌ام «و من لم یحکم ما انزل الله فاولئک هم الکافرون ... و من لم یحکم ما انزل الله فاولئک هم الظالمون و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون» و عزیزان من! ندانستگی‌های ما زیاد است، علم ما هر چه بالا برود در مقابل جهل ما یک قطره از دریاست،‌ نه علم ما علم جهان، علم جهان نه فقط اتم را بشکند بتواند به کهکشان‌ها برود که معلوم نیست برود، اما همان زمانی هم که به کهکشان‌ها برود، باز علم او در مقابل جهلش یک قطره‌ای از دریاست. قطره از دریا هم غلط است برای این که در روایات می‌خوانیم، آسمان اول به نسبت آسمان دوم یک ریگی است در بیابان، و همة این کهشکان‌ها در آسمان اول است و «زین السماء الدنیا بمصابیح» این کهکشان‌هایی که بعضی‌اش چندین میلیون سال نوبی طول می‌کشد تا نورش به ما می‌رسد. این کهکشان‌ها که بعضی از آنها این کرة خاکی ما در مقابل آن یک ریگی است در بیابان، یک قطره‌ای است از دریا، اینقدر بزرگ است. امام صادق(ع) می‌فرماید: آسمان اول یک ریگی است در بیابان در مقابل آسمان دوم، همچنین آسمان سوم، آسمان چهارم که علم هیچ‌وقت نمی‌تواند درک کند آسمان سوم و چهارم و تا هفتم یعنی چه. بله، این انسان می‌خواهد بداند و بالاخره می‌فهمد، مفید رضوان‌الله تعالی علیه در کتاب اختصاص، یک روایت نقل می‌کند و می‌فرماید: وقتی حضرت ولی‌عصر عج‌الله تعالی فرجه الشریف آمدند یرکب و یرقل اسباب السموات سبع و ارضین السبع، آقا سوار می‌شوند بالا می‌روند آسمان اول، آسمان دوم، آسمان هفتم،‌ زمین اول، زمین دوم، زمین هفتم، اصلاً ارضین سبع نه رو ایت به ما گفته است یعنی چه. نه از قرآن می‌توانیم استفاده کنیم یعنی چه، در قرآن هست نمی‌توانیم استفاده کنیم. نه علم می‌تواند بفهمد ارضین سبع یعنی چه؟ آسمان هفتگانه یعنی چه؟ نه فلسفه می‌داند یعنی چه! نه علوم طبیعی می‌داند یعنی چه؟ مثل نیوتن‌ها می‌گوید که پشت این دانستنیهای ما یک تاریکی‌هائیست که این دانستنیها یک قطره‌ای است نسبت به آن دریا. ولی این روایت می‌گوید وقتی آقا امام زمان آمدند این مجهولات معلوم می‌شود، اما تا او نیامده مسلم است که علم نمی‌تواند به کهکشانها برود چه رسد بخواهد از آسمان اول رد بشود به آسمان دوم برود. اصلاً معقول نیست که انسان علمش را بفهمد. وقتی چنین باشد ما بگوئیم نمی‌دانیم این برای ما ضرر ندارد، خدا رحمت کند حضرت آیت‌ا... العظمی استاد بزرگوار ما آقای روجردی بوده است و راستی مردی محقق بوده است این مرد، مشهور است که اگر از ایشان چیزی می‌پرسیدند، اگر می‌دانست آهسته جواب می‌داد، اگر نمی‌دانست بلند در جلسه می‌گفت نمی‌دانم که همه بشنوند این جمله لاادری نصف العلم جمله خوبی است. افتخار کنید به اینکه بتوانید بگوئید نمی‌دانم. این نمی‌دانم را فقط به مردم نگوئید بلکه به ذهن خودتان هم بگوئید نه نمی‌دانم. نگذارید شبهه در ذهنتان پیدا شود. اگر مسئله جبر و تفویض برای شما عزیزان جلو آمد با کمال شهامت به عقلتان بگوئید که نمی‌دانم. زود استف اگر مسئله بداع با آن خصوصیتش، اگر مسئله قضا و قدر با آن لطافتش و بالاخره اگر مسائل دقیق اسلامی برای شما جلو آمد شبهه نکنید این طرف و آن طرف نزنید، ‌این طرف و آن طرف نروید، جمله امیرالمؤمنین را در نظر بگیرید، فرمود دریای سیاهی است واردش نشوید امیرالمؤمنین به ملاصدرا که نگفته است به شما گفته است ما یک مسائل دقیق فلسفی، یک مسائل دقیق اسلامی داریم،‌ الحمدالله شیعه به توسط ائمه طاهرین این مسائل را خوب حل کرده است از جمله مسائل قضا و قدر، مسائل جبر و تفویض،‌ مسئله بداع،‌ مسائل عرش الهی و امثال این مسائل، اینها مسائل حل شده است، شما طلبه‌های عزیز، اصلاً و ابداً در این مسائل وارد نشوید اگر برای شما جلو آمد حتماً به عقلتان جواب بدهید بگوئید زود است انشاءا... روشن می‌شود، اگر یک مسئله‌ای در معارف اسلامی از شما سؤال کردند نتوانستید جواب بدهید طفره نروید بگوئید نمی‌دانم هنوز موقعش نیست که بدانم. بیا برویم پیش یکی متخصص، که هم من و هم خودت استفاده کنیم،‌از او بپرس هم خودت استفاده کن و هم دیگران. اگر صلاح باشد بگوید می‌گوید و اگر هم صلاح نباشد نمی‌گوید، می‌گوید صبر کنید این مسائل فراخور حال شما نیست و یا می‌برد شما را به یک کلی که بواسطة آن کلی مسائل شما را جواب بدهد، مسئله حل شدنی است، حل شده است، چیزی نداریم که شیعه نتواند او را حل کند مسائل حل شده است، اما اگر مسئله تناسب را بدهند به کسی که چهار عمل اصلی را بلد نیست آیا این معنا دارد؟ تقاضا دارم روی منبر، تقاضا دارم در مجالس، مسائل دقیق اسلامی را هیچ متعرض نشوید. برای اینکه بعضی اوقات شبهه را القاء می‌کنید جوابش را نمی‌توانید بدهید، یا جوابش را می‌توانید بدهید ولی او نمی‌فهمد و شبهه در ذهنش باقی می‌ماند. گناهی که شما کردید مثل این است که جهان را کشته باشید، هیچ فراموش نمی‌کنم چند سال قبل یکی از مدرسین حوزه علمیة قم در یکم مجلس عمومی، یک شبهه‌ای در معاد جسمانی کرده بود و جواب داده بود، به گوش حضرت امام رضوان‌الله تعالی علیه رسیده بود، فوراً ایشان را توبیخ کرده بودند، تلفن کرده بودند به ایشان که مسائل چجیست که در میان مردم می‌گوئید؟‌این مسائل را می‌گوئید یا می‌گذارید برای هفتة دیگر. اگر جوابش را ندهید وا مصیبتا، اگر جوابش هم بدهید یا نمی‌توانی خوب بیان کنید، اگر هم می‌توانی، او جواب را نمی‌توانید خوب درک کند و شبهه در ذهنش بی‌جواب می‌ماند. و قرآن می‌گوید اگر کسی،‌کسی را منحرف کند مثل این است که دنیا را کشته باشد: «من قتل نفساً‌ بغیر نفس او فسادا فکانما قتل الناس جمیعاً» خوب ما در معاد شبهه آکل و مأکول داریم. حال اگر بخواهیم این شبهه آکل و مأکول را در منبر بگوئیم،‌ در جلسة عمومی بگوئیم خوب معلوم است که غلط است. یک کسی از شما سؤال بکند معلوم است جواب دادن شما غلط است، باید او را ببریم به یک کلیاتی، بگوید معاد جسمانی را قرآن در آیاتی فراوان گفته است که اگر قرآن را قبول داری. بگو همین مقدار بس است، بگو قرآن در معاد جسمانی بحث فراوان دارد. یک آیه و دو آیه و ده آیه که بیشتر است، برای خودمان هم همین کافی است،‌ تا کم‌کم شبهه آکل و مأکول رفع بشود،‌ تا مثل دو دو تا چهار تا بشود، رد نکن اشخاص را، از خود چیز در نیاور،‌ در مقابل شبهه، شبهه القاء‌ نکن، مسائل دقیق فلسفی و عرفانی و اخلاقی را در مجالس عمومی نگو، اگر در مجالس عمومی از تو سؤال کردند جواب نده، بالاخره نمی‌دانم حرف خوبی است، مشهور است اینکه یکی از علمای بزرگ اصفهان در یکی از دهات اصفهان، دعوت شد ناهار آنجا بود، صاحب خانه دو سه تا مسأله داشت. برای خاطر این دو سه تا مسأله او را دعوت کرده بود، این هم چند نفری را برده بود آنجا یک سور فراوانی هم داده بود. مسأله اول را پرسیده بود گفت نمی‌دانم، عصری مسأله دوم را پرسید گفت نمی‌دانم، آن وقتی که می‌خواست سوار شود مسأله سوم ار پرسید گفت نمی‌دانم، گفت غذایی که خوردی حرامت باشد، من این همه زحمت کشیدم برای این مسأله. تو می‌گویی نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم، گفت مرد هستم که می‌گویم نمی‌دانم. مرد باشید آقا، مسأله ازش می‌پرسد می‌گوید این مسأله اخلاقی است، زیر بار نمی‌رود.
نمی‌دانم که چی گفته است،‌ مسأله اختلافیه یعنی چه؟ ‌گمانم این است، گمان تو به چه درد او می‌خورد؟ وقتی مسأله‌ای از شما سؤال کردند بگو قرآن می‌گوید: «و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظالمون و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون» بلکه یک مقدار زنگ خطر برای خودت بزن، و بگو «و من لم یحکم بما انزل‌ الله فاولئک هم الکافرون» تقاضای من این است که پا به اندازه گلیمتان بیشتر دراز نکنید، بحث ناقص است، هفته آینده انشاءا... در این باره با شما صحبت می‌کنم.
خدایا به عزت و جلالت قسمت می‌دهم صفات انسانیت، حالت تنبه، نورانیت دل، توفیق عبادت و بندگی و ترک معصیت، توفیق وظیفه‌شناسی و عمل کردن به وظیفه به همة ما عنایت بفرما.

پی نوشت ها:

[۱].مائده/۴۴تا۴۷
[۲]نحل/۴۴
............................................................................
گفتارهشتم توحید در قانون (۲)
بحث درباره توحید در قانون بود و بنا کردم توحید در قانون را به اینکه جز حق تبارک و تعالی کسی حق قانون‌گذاری برای انسانها را ندارد، و اگر پیغمبر کرم است یا ائمه طاهرین، اینها هم مبین قانون خدا هستند، و اگر پیغمبر، قانونی را وضع می‌کند بیشتر از وحی نیست، اتصال به علم خداست، اتصال به عالم ملکوت است، و همچنین ائمة‌ طاهرین علیهم‌السلام، مبینند بر آن که حق تعالی وضع کرده است، آنچه حق تعالی گفته است و از خود چیزی ندارند، و اما مرجع تقلید آن هم قانون‌گذار نیست، او مسئله‌گو است چنانچه مجلس شورای اسلامی، یا شورای نگهبان، یا شورای مصلحت و این نهادهایی که در جمهوری اسلامی هستند، اینها قانون‌گذار نیستند، اینها مسئله‌گو هستند، اینها تبیین احکام الهی می‌کنند و آنچه پیغمبر اکرم و ائمه طاهرین علیهم‌السلام گفته‌اند، اینها تبیین می‌کنند، نظیر رسالة علمیة مرجع تقلید، و اگر کسی در مقابل پروردگار عالم قانون وضع کند، از نظر قرآن و روایات هم کافر است و هم ظالم است و هم فاسق. دلیل مطلب هم معلوم است، برای اینکه قانون را برای انسانها کسی می‌تواند وضع کند که اولاً عالم باشد که انسانها چه می‌خواهند، خالق این انسانها باشد، و این مختص به ذات باریتعالی است، قانون را کسی می‌تواند وضع کند که مالک این انسانها باشد، اما اگر مالک نباشد، یعنی کسی که مالک انسانی نیست، حق ندارد در شئونات آن انسان تصرف بکند، یک قاعدة کلی در فقه داریم که می‌فرماید: لا یسلط احد علی احد، لا یجوز ان یتصرف احد علی شئون احد الا باذن الله تبارک و تعالی، لذا مالک حقیقی خداست چون مالک حقیقی خداست، قانون را هم باید او برای انسانها وضع کند، چیزی که هفتة گذشته جلو آمد، و بحث اخلاقی ما بود این بود که ما باید مواظب باشیم به واسطة خودسری‌ها، ضرر به این توحید در قانون نزنیم، یک بحث این بود که اگر چیزی را نمی‌دانیم نگوئیم، بقول قرآن: «و لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولاً» [۱] پیروی نکن از چیزی که نمی‌دانی، نگو چیزی را که نمی‌دانی، برای اینکه همة‌ جوارح و اعضاء تو، حتی هویت تو، اینها مسئولیت دارند. در روز قیامت،‌ آنها علیه تو یا له تو شهادت می‌دهند، و مخصوصاً ما طلبه‌ها باید مواظب باشیم با ظن و تخمین، با شک،‌ با شقوق مشکوکی در مسأله چیزی نگوئیم، اگر مسأله را می‌دانیم بگوئیم و اگر مسأله را نمی‌دانیم با کمال صراحت بگوئیم نمی‌دانم، در این باره فی‌الجمله صحبت شد، چیزی که بحث امروز است و مهمتر از آخر بحث هفتة گذشته است این است که ما باید مواظب باشیم فکرمان را تحمیل بر قرآن یا روایات اهل‌بیت نکنیم،‌ که اگر چنین باشد حتماً هم کافریم، هم ظالمیم، هم فاسق، باید ما قرآن را، روایات اهل‌بیت را، فتاوای فقهاء را بر فکر خودمان تحمیل کنیم، نه اینکه فکر خود را بر قرآن تحمیل کنیم، فکر خود را تحمیل کنیم بر روایات، فکر خود را تحمیل کنیم بر فتاوای فقهای عظام، رضوان‌الله تعالی علیهم اجمعین. انسان گاهی یک فکری دارد و این فکر را می‌خواهد به کرسی بنشاند، و چون مردم فکر او را قبول ندارند، چون مردم دنبال استدلالند، می‌رود در قرآن می‌گردد، تا یک آیه‌ای برای فکر خودش پیدا کند، وسائل‌الشیعه را می‌گیرد، این طرف و آن طرف می‌گردد، یک روایتی پیدا می‌کند برای آن فکری که دارد. به این می‌گویند تحمیل فکر بر قرآن، تحمیل فکر بر روایات اهل‌بیت، و به این می‌گویند با ظن و تخمین قرآن را معنی کردن، با ظن و تخمین با استحسانها با قیاسها روایت معنی کردن، و ضرر این خیلی بزرگ است، ضرری که این کار برای اسلام دارد، کفار این ضرر را برای اسلام ندارند، و ضرری که این کار برای خود انسان دارد کمتر چیزی پیدا می‌شود که این گونه ضرر برای انسان داشته باشد.
این جمله‌ای که از پیامبر اکرم(ص) عامه و خاصه نقل می‌کنند مصداقش همین‌جاست که پیغمبر فرموده است: «من فسر القرآن براءیه فلیتبرئه مقعده من النار» اگر کسی قرآن را با رأی خودش تفسیر کند، با ظن و تخمین تفسیر کند، حتماً جایگاه او جهنم است و یک جایگاهی برای خود در جهنم ساخته است و آن روایتی که مشهور در میان شیعه است و در مقابل سنی، شیعه قد علم کرده است، که امام صادق(ع) می‌فرماید: «اثم اذا قیسط محق الدین» ما اگر بخواهیم بواسطة قیاس حکم بسازیم، به واسطة استحسان‌ها حکم بسازیم، دین رانابود کرده‌آیم، و این جملة «قیسط محق الدین» و یا جملة «اثم اذا قیسط محق الدین» یا جمله «من فسر القرآن براءیه فلیتبرئه مقعده من النار» برای همان اشخاصی است که فکر خود را می‌خواهند بر قرآن تحمیل بکنند. فکر خود را بخواهد تحمیل بر تعبدیات قرآن بکنند.
در انقلاب ما مخصوصاً در میان گروهکها، بعد انقلاب این قیاس استحسان، این تقسیر زیاد پیدا شد که حتی کار رسید به اینجا که از اول قرآن تا آخر قرآن این جوری جلو رفتند. «الم ذلک الکتاب، لا ریب فیه هدی للمتقین، الذین یؤمنون بالغیب» [۲] گفتند معنای «الذین یؤمنون بالغیب» یعنی مبارزة‌ زیرزمینی، متقی کسی است که مبارزه با دشمن داشته باشد و یکی از مبارزه‌ها با دشمن، مبارزة زیرزمینی است، ایمان به غیب داشته باشد یعنی این. همین‌طور جلو رفتند، تا رسیدند به سورة فیل، «الم ترکیف فعل ربک باصحاب الفیل» که معنا کردند یعنی یک عقابهایی، یعنی یک لشکر مجهزی، اینها ریختند به سر آن افراد، فیلبانان که با فیل آمده بودند خانه خدا را خراب کنند و آن لشکر مجهز، آنها را نابود کردند. یعنی در قرآن تصرف کردند پرستوها که قرآن می‌گوید یک پرستوهایی آمدند. به صورت معجزه و آن فیلبانان را از بین بردند. آنها نتوانستند این را بپذیرند که پرستو لشکر خدا باشد لذا پرستو را معنا کردند یعنی افراد جنگجو، آن غیبهای قرآن را، آن معجزه‌های قرآن را برای دیگری یک معنایی درست کردند و به عبارت دیگر یک فکر ساخته و پرداخته اول داشتند و آن فکر ساخته و پرداخته این بود که غیب دروغ است، اینکه علل غیبی دروغ است. هر چه هست طبیعت است و بالاخره به نام مارکسیسم اسلامی جلو آمدند. وقتی هم تفسیر نوشتند از اول قرآن تا آخر قرآن این جوری معنا کردند.
در روایات هم رسیدند به آنجا که هر روایتی که با فکرشان نخواند گفتند این روایت جعل است، هر روایتی که با فکرشان نخواند، اگر نتوانستند تأویل کنند، تأویل کردند و اگر نتوانستند با کمال جسارت گفتند، یک روایت که اهمیت ندارد، شصت روایت هم علیه این فکر ما باشد باید زیر پا گذاشت، کم‌کم، این فکر در میان بعضی از طلبه‌ها، البته طلبه‌های بیسواد رسوخ کرد، در میان بعضی از انقلابهایی متدین، البته انقلابیهای بیسواد و در میان خود رأی‌ها رسوخ کرد. در میان افرادی که دین منهای آخوند می‌خواستند، دین منهای روحانیت می‌خواستند، و همان کاری را که آنها کردند، و این فکر در روحانیت تقریباً یک شیاری پیدا کرد، اگر حضرت امام رضوان‌الله تعالی علیه و آن گفتارهایش به جاهای باریک باریک می‌کشید، حضرت امام و فقه سنتی‌اش، حضرت امام و داد و فریادش در تلویزیون‌ها، در رسانه‌های گروهی، با جمله فقه سنتی، با جملة فقه جواهری، با جملة اینکه طلبه باید به همان روش سنتی جلو بیاید، عزاداری‌ها باید به همان روش سنتی جلو بیاید، نشستند در جلسة ابی‌عبدا... و مثل باران گریه کردند و بدن لرزیدن و تکان خوردنش را تلویزیون نشان داد، این فکر را خنثی کرد، حضرت امام «رضوان‌الله تعالی علیه» خیلی حق به جامعة بشری دارد، آن توجه‌ها، آن الهامات غیبی، آن تصرفات ولایت جزئی، خیلی در آن ده‌ساله کار کرد. و از جملة کارهای این مرد بزرگ این بود که یک دسته‌ای می‌خواستند روحانیت را نابود کنند و تز دین منهای روحانیت را هم دادند. حالا یا با نوشتن کتاب یا با گفتن و یا با استفاده کردن از جوانهای روحانی و بالاخره با تفسیرهایشان یا با فتاوای علما را عقب زدن، با روایت ضعیف بودن، یا اینکه این فکر اسلام، با این روایت نمی‌خواند پس این روایت مخالف با عقل است، مخالف با اجماع است، مخالف با قرآن است. کم‌کم جلو آمد، یک اسم عجیبی هم به نمام فقه پویا یک چیزی براش درست شد، حضرت امام «رضوان‌الله تبارک و تعالی علیه» دیدند عجب خطری است. همان اوایل انقلاب، تعزیه را موقوف کردند، کم‌کم رسیده بود به اینجا که گریه یعنی چه؟ در میان همین انقلابیها، که راستی انقلاب کردند، انقلاب را سرپا آوردند، کار رسید به اینجا که روز جشن است نه روز گریه، و اگر می‌خواهید روز عاشورا راهپیمایی کنید، آن هم راهپیمایی آرام، یک دقیقه سکوت، نظیر غربیها مجلس بگیرد و برای عزای ابی‌عبدالله سکوت نیم‌ساعت، کم‌کم کار رسید به اینجا، بنیانگذار جمهوری اسلامی دیدند. عجیب فکری جلو آمده است. امام خطر بزرگی که جلو آمده بود دیدند که این فکر را می‌خواهند تحمیل به قرآن کنند، این فکر را می‌خواهند تحمیل بر اسلام، مخصوصاً بر شیعه کنند، بگویند فکر شیعه یعنی این، فکر قرآن، روش قرآن یعنی این، سیرة ائمه طاهرین یعنی این،‌ آن هم با آن دادهایش، با آن التماسهایش، با آن نصیحتهایش، بالاخره الحمدالله موفق شد و توانست این فکر اسلام نابود کن را، از بین ببرد، الحمدالله ایشان این فکر را از بین برد، اما ریشه‌های این فکر هنوز هست، هنوز نخشکیده است، و در میان طلبه‌های جوان، طلبه‌های با شور، بعضی از طلبه‌ها که راستی دلشان برای اسلام، برای انقلاب می‌طپد.
اینکه الان من به شما عزیزان سفارش می‌کنم این است که باید مواظب باشید، تحمیل فکر بر قرآن غلط است این تفسیر نیست. تحمیل فکر بر روایات غلط است، این اجتهاد نیست. پس تفسیر قرآن چیست؟ این است که ما بیفتیم در قرآن با یک ذهن خالی، فکر از خود ساخته نداشته باشیم، و ببینیم ظاهر قرآن چه می‌گوید؟ به این می‌گویند اول ترجمه، بعد برویم در روایات اهل‌بیت، برویم در کلمات مفسرین، مخصوصاً قدما، ببینیم روایات برای این آیه آیا تبیینی، آیا تخصیصی، آیا تفسیری دارد یا نه؟ اگر روایت، اگر قول مشهور، تبیینی، تفسیری، تعبیری برای قرآن داشت او را بگیرند، که به این می‌گویند تخصیص و تبیین قرآن به واسطة روایات اهل‌بیت، که روایات ثقلین به واسطة همین نازل شده است، قرآن که نازل شد آیة شریفه آمد «و انزلنا الیک الذکر لتبیین للناس ما نزل الیهم» [۳] ای پیغمبر تو مبین قرآن هستی، این قرآن مبین می‌خواهد، این قرآن عام است، تخصیص‌ها می‌خواهد، این قرآن عام، مطلق، تبصره‌ها می‌خواهد، این قرآن بعضی وقتها متشابه است، تبیین می‌خواهد، این قرآن کتاب الفبا نیست، کتاب سهل و امتناع است. مفسر مبین،‌ تو هستی، این اول، بعد هم روایت ثقلین در مواقع حساس، که شاید این روایت بیش از هزار مرتبه پیغمبر در مواقع حساس فرموده‌اند که سنی و شیعه با پانصد سند، آن اندازه که من به دست آورده‌ام با پانصد و چهار سند این روایت را نقل کرده است یعنی حتماً این روایت متواتر است، از نظر سنی و از نظر شیعه «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل‌بیتی ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابداً و انهما لن یفترقاً حتی یردا علی الحوض» یعنی قرآن منهای ولایت، قرآن منهای عترت، ضلالت است، عترت منهای قرآن ضلالت است، قرآن مبین می‌خواهد، مبینش امام صادق است، قرآن عام است، متخصص می‌خواهد متخصص آن امام صادق است، کلمات امام باقر است، قرآن کتاب مشکلی است، تفسیر می‌خواهد، مفسر آن امام صادق است، امام باقر است، لذا قرآن، منهای عترت اصلاً حجت نیست، شما بیفتید در قرآن بدون اینکه نظری به کلمات ائمة طاهرین داشته باشید به این می‌گویند که تمسک به عام قبل‌الفحص عن‌المخصص. خوب این را در اصول خواندید که تمسک به عام قبل‌الفحص عن‌المخصص حجت است، یک کلام مجملی قبل از آن که تفحص از اجمالش، از تفصیلش کنیم، حجت است، یک مطلقی قبل از آن که فحص از مقیدش کنیم حجت است، اینها چیزهایی است که دودوتا چهار تا در اصول ماست، از اصول مسلمه ماست. هم اصول فقه ماست و هم اصول اعتقادی ماست. لذا قرآن منهای عترت اصلاً حجت نیست. ما وقتی که افتادیم در قرآن. اولاً باید با ذهن خالی ببینیم ظاهر قرآن چی می‌گوید؟ نه اینکه فکر ما چی می‌گوید؟ بعد هم ببینیم آیا مبینی، مفسری، مخصصی، مقیدی برای این قرآن از طرف معصومین هست یا نه؟ اگر هست به او عمل کنیم، اگر نیست، ببینیم خود چه می‌فهمیم، آن وقت هست که فهم ما در قرآن حجت است و ما می‌توانیم تفسیر قرآن بکنیم، تفسیر قرآن با عترت، با کمک عترت، تفسیر قرآن، با فهمیدگی در قرآن، با کار کردن در قرآن، تفسیر قرآن، با فهمیدگی در قرآن، با کار کردن در قرآن، تفسیر قرآن با فکر خالی، از پیش پرداخته چیزی نداشتن آیا، این حجت است؟ غیر از این «من فسر القرآن برأیه فلیتبرئه مقعده من النار» همچنین است روایات اهل‌بیت، گاهی یک کسی، برای خودش چیزی درست کرده است. می‌افتد در روایات برای آن مدرک بسازد، خطرناک است. این روایت طرح کردن، این برگشتش واقع نفس‌الامر از نظر اخلاقی، بر می‌گردد به اینکه این توحید در قانون را ندارد، این می‌خواهد. یک چیزی را درست بکند و از روایات می‌خواهد آن را بفهمد، و یک روایتی، دو روایتی، روایت مجهولی، روایت ضعیفی پیدا می‌کند و آن رأی خودش را اعلام می‌کند. این تفسیر به رأی است، این قیاس است، این استحسان است. امام صادق(ع) فرموده است این غلط است، امام صادق(ع) فرموده است هر که روایات ما را اینجور معنا کند از ما اهل‌بیت نیست. او این دین را نابود کرده است، عبان یک قیاسی کرده بود، یک استحسانی کرده بود، استحسانش هم خیلی بود، یعنی آمد خدمت امام صادق سلام‌الله علیه گفت یابن‌ رسول‌الله اگر انگشت کسی را ببرند چقدر باید بدهد؟ حضرت فرمودند ده تا شتر، انگشت زنی را، گفت اگر دو انگشت، فرمودند که بیست شتر، اگر که سه انگشت، فرمودند سی‌ شتر، گفت اگر چهار انگشت فرمودند بیست شتر، خیلی تعجب کرد، عبان خود فقیه هم هست، چندین روایت از امام صادق هم نقل کرده است، اینکه امام صادق را عصبانی کرد برای همین بود، برای اینکه طلبه بود، از بس این فتوای امام صادق برایش عجیب آمد گفت یابن‌ رسول‌‌الله این را در کوفه برای ما گفته بودند از قول شما ما نپذیرفته بودیم گفتیم، هذا حکم شیطانی، تقاضا دارم به این روایتها یک کمی فکر کنید، عبان این شیعه، این طلبه امام صادق، این که خود امام صادق بهش می‌گوید: من دوست دارم مثل تویی در مسجد کوفه بنشینی و برای مردم فتوی بدهی، یعنی اجازه اجتهاد به او داده است، امام صادق اجازه اجتهاد به او داده است، می‌گوید یابن رسول‌الله این مسأله، و این روایت را به ما گفته بودند و ما قبول نکرده بودیم، گفتیم هذا حکم شیطانی، تا این جمله را گفت امام صادق(ع) در غضب شد فرمودند، مهلاً مهلاً یا عبان، آهسته، برو، کجاداری میری، جهنم است جهنم، بعد هم فرمودند این قیاس است که تو کردی، گفتی ده، بیست،‌ سی و چهل، اگر انگشت اول ده، اگر انگشت دوم بیست،‌ انگشت سوم سی پس انگشت چهارم چهل، این پس انگشت چهارم چهل، این قیاس است. ببین من می‌گویم چهل یا نه. بعد فرمودند که پیغمبر اکرم فرموده است دیة زن اینجوری است، با مرد مشترک می‌شود تا به یک جای خاصی می‌رسد مثل کشتن آن نصف می‌شود، مثل دست زنی را قطع کنند دیه نصف می‌شود، اما در بعضی از اعضاء مثل مرد، فرمودند عبان از خودم نمی‌گویم، پیغمبر فرموده است،‌ من فسر القرآن برأیه، با این جمله مهلاً مهلاً یا عبان به ما چی می‌گوید، مواظب باش، ببین بزرگان چه می‌گویند، ببین ائمه طاهرین چه فرموده‌اند، روایت را از خود معنا نکن، بالاتر از این، پا را از گلیم خود درازتر نکن، بعضی اوقات آقا دارد مقدمات می‌خواند، تصرف می‌کند در فقه جواهری، به این آقا می‌گویند، آقا چه می‌خوانی می‌گوید سیوطی بعد اشکال می‌کند به تحریرالوسیله حضرت امام، به عروة‌الوثقی آیت‌الله العظمی یزدی. معلوم است که اینها چه بلایی به سر انسان می‌آورد، و بلایش همین است «و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون، و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظالمون، و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون» [۴]، مگر می‌شود انسان نخوانده آن هم در فقه ملاشدن. مثل بعضی از باسوادها که فلسفه نخوانده اما فلسفه را رد می‌کند حتی کار می‌رسد به آنجا که می‌گوید مثنوی را باید با انبر گرفت و اسفار را هم باید با انبر گرفت. دست به اسفار نمی‌شود گذاشت، از همین بپرس اسفار با صاد است یا با سین نمی‌داند، چند جلد است نمی‌داند خوب معلوم است این کار یک مسلمان نیست. حالا ولو ظالم باشد، ولو مؤمن باشد، ولو مجتهد باشد. اما کارش معلوم است که غلط است، یک کسی که مثلاً دکتر در حقوق است، دکتر در حقوق می‌دانید یعنی چه؟ دکتر در حقوق لمعه را اگر در جلویش بگذارند نمی‌تواند معنا کند، حالا این آقا ببالد و بنازد به دکترهایش و بخواهد در حقوق اسلام، در فقه اسلام تصرف کند. خدا رحمت کند و درجاتش عالی است عالی‌تر کند استاد بزرگوار حضرت آیت‌الله داماد «رضوان‌الله تعالی علیه» بعضی وقتها به من می‌گفتند فلانی فقه مشکل است، من دیشب هشت ساعت در این درس مطالعه کرده‌ام، حالا شما بخواهید فقه جواهری را بگذارید کنار، ضلالت است، ‌ما طلبه‌ها وقتی می‌توانیم برای این جامعه استفاده داشته باشیم که فعلاً این روش سنتی را بپیمائیم تا این که روش بهتری را پیدا کنیم. ما اگر جواهر فهم نباشیم، مجتهد نیستیم و حق دخالت در فقه نداریم، ما اگر فرائد شیخ انصاری را با یک دوره خارج نداشته باشیم، حق اظهارنظر را در اصول نداریم، ما اگر اسفار صدرالمتألهین را خوب ندیده باشیم، اظهارنظر در فلسفه،‌انتقاد از فلسفه، رد فلسفه و عرفان نداریم، ما اصلاً باید بفهمیم بعد آن را رد کنیم. جدل چیز بدی است، و معنای جدل این است که حرف خودش را می‌خواهد به کرسی بنشاند از هر راهی که بشود. ابی‌دردا می‌گوید ما داشتیم در دین مجادله می‌کردیم که پیغمبر اکرم رسید، غضب کرد، غضبش به اندازه‌ای بود که من مثل این غضب را تا به حال در پیغمبر ندیده بودم، بعد فرمود نکن، خسران است، نکن ضرر به دین می‌زند نکنید جهنم است. بعد هم فرمودند شفیعتان می‌شوم به شرطی که جدال نکنید، از خود نقل نگوئید، خود بافته‌های خود را کنار بگذارید، بعد هم فرمودند: «اول ما نهانی عن الله سبحانه و تعالی بعد الاوصان الجدال»؛ بعد از بت‌پرستی، اول نهی که به من شده است، اول حرامی که در اسلام آمده است، جدل است و معنای جدل همین است که کرده‌اند، مواظب باشید ممکن است از نظر اعتقادی شما توحید در قانون را داشته باشید اما از نظر اخلاق توحید در قانون شما لنگ بشد و این غیر از آن توحید در خالقیت است، توحید در ربوبیت است. نقطه سیاه در آن پیدا می‌شود. نقطه سیاه پیدا شدن در اینجا یعنی بی‌دین، نقطه سیاه پیدا شدن در اینجا یعنی خطر بزرگ، و این خطر بزرگ معمولاً برای بیسوادها نیست، برای باسوادهاست، مخصوصاً برای ما طلبه‌ها.
خدایا به عزت و جلالت قسمت می‌دهم صفات انسانیت، حالت تنبه، نورانیت دل، توفیق عبادت و بندگی و ترک معصیت، توفیق وظیفه‌شناسی و عمل کردن به وظیفه، توفیق تهذیب نفس، توفیق توحید به همة مراتبش مخصوصاً توحید در قانون را به همة ما عنایت بفرما. خدایا به عزت و جلالت روح مطهر حضرت امام را به خاطر تقویت انقلاب شاد فرما.

پی نوشت ها:

[۱]اسراء/۳۶
[۲].بقره/۱تا۴
[۳].نحل/۴۴
[۴].مائده/۴۳تا۴۵
..............................................................................
گفتار نهم توحید در حکومت (۱)
بحث در توحید افعالی بود، توحید افعالی را منقسم کردند به پنج قسم، یکی توحید در خالقیت، فی‌الجمله دربارة آن صحبت کردم، یکی توحید در ربوبیت، آن هم فی‌الجمله صحبت شد، قسم سوم خالقیت، توحید در ربوبیت تشریعی، به عبارت دیگر توحید در قانون، آن هم فی‌الجمله صحبت شد، قسم چهارم که بحث حاضر است، توحید در حکومت است که به این قسم هم توحید در ربوبیت تشریعی می‌گویند همین طوری که توحید در قانون را، توحید در ربوبیت تشریعی می‌گفتند. توحید در حکومت را هم توحید در ربوبیت تشریعی می‌گویند و معنای توحید در حکومت یعنی حکومت و زعامت مردم، مختص به خدای متعال است. هیچ‌کسی حق ندارد تسلط، زعامت، رهبری بر مردم پیدا کند جز به اذن خدا، یعنی آن حقی که مال خداست واگذار کند به هر دیگری، «لایجوز احد ان یسلط علی احد» ‌و این جواز، جواز عقلی است،‌یعنی عقل هر انسانی می‌گوید،‌ تسلط کسی بر کسی جایز نیست، جز تسلط خدا بر مردم، «لا یجوز احد ان یتصرف فی امر القیس»، باز این جواز، جواز تکوینی است، یعنی هیچ‌کس نمی‌تواند تصرف در جان کسی، در مال کسی، عرض کسی بکند جز خدا، و این جواز هم جواز عقلی است،‌یعنی عقل ما مستقلاً به این دو عدم جواز، حکم می‌کند، عقل ما، ولو شریعت مقدس اسلام هم نگفته باشد می‌گوید آن کسی که می‌تواند سلطه بر تو داشته باشد که مالک تو باشد، آن هم مالک حقیقی، و آن خداست، ‌و اگر کسی بخواهد سلطه پیدا کند بر کسی، بر اجتماعی، باید با اجازة خدا باشد، این اجازه به همة پیامبرها داده شده است، هر کدام به اندازة سعة نبوتشان، بعضی از انبیاء مختص دهی بودند، سلطة آنها، حکومت آنها هم مختص آن ده بود، ‌نه جای دیگری،‌ بعضی از انبیاء نبی شهری بودند، سلطة آنها هم در سعة نبوتشان بود، تا برسد به انبیاء اولوالعزم و من جمله پیامبر ما، که در قرآن می‌فرماید:‌ «و ما ارسلناک الا کافّةً للناس» [۱]، او نبی است،‌ رسول است بر همة مردم، حکومت دارد بر همة مردم و همچنین اگر خدا یا پیامبر خدا کسی را نصب بکند برای این، یعنی اجازة تسلط، اجازة سلطه بدهد و قرآن شریف این اجازه را برای ائمه طاهرین علیهم‌السلام داده است، «اطیعوالله و اطیعوالرسول و اولی‌الامر منکم» [۲] این اطاعت همان اطاعت در حکومت است، اطاعت در زعامت، اطاعت خدا، اطاعت رسول خدا به واسطة اذن خدا، اطاعت اولی‌الامر به واسطة اذن خدا و مبین قرآن هم آن اولی‌الامر را معنا کرده است به دوازده امام بعد خودش، و من جمله در غدیرخم، آن ولایت،‌ آن زعامت را با جملة من کنت مولاه فهذا علی مولاه واگذار کردند به امیرالمؤمنین سلام‌آلله علیه لذا اگر پیغمبر اکرم حکومت و رهبری بر جامعه دارد به واسطه اذن خداست، از خداست. به عبارت دیگر و اگر هم ائمه طاهرین علیهم‌السلام، سلطه، حکومت، زعامت بر همة مردم دارند آن هم بواسطة اجازة پیغمبر اکرم که بر می‌گردد به اجازة خداست، ان الحکم الا الله [۳] بعد در هنگام دسترس نبودن پیغمبر و ائمه طاهرین چه زمان حضور، چه زمان غیب به مجتهد جامع‌الشرایط این زعامت داده شده است، این ولایت داده شده است، راوی می‌آید خدمت امام صادق سلام‌الله علیه می‌گوید یابن‌ رسول‌الله ما اگر منازعه‌ای پیدا کردیم، احتیاج به قاضی، احتیاج به والی و حاکم پیدا کردیم چه کنیم؟ آیا می‌شود به این قضات جور یا این ولات جور مراجعه کنیم؟ می‌فرماید نه، مراجعه به اینها مراجعه به طاغوت است، برای اینکه زعامت، حکومت، مختص به خداست، و هر که بدون اجازة خدا زعامت کند، قضاوت کند، این طاغوت است. لذا می‌فرماید اگر حقم گرفتند و دادند آن هم سهم توست و حق خودت هست اما چون آنها گرفتند و دادند می‌فرماید نجس است، حرام است،‌گفت یابن‌ رسول‌الله پس چه باید کرد؟ شیعه بدون رهبر که نمی‌تواند زندگی کند، معنا ندارد، یک امتی، یک دهی، یک شهری، بدون رئیس، بدون قاضی، پس این شیعه که به قضات جور، به ولات جور نمی‌توانند مراجعه کنند چه کنند؟ فرمودند که: «انظر الی رجلٍ منکم رواحد یثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکما فانی قد جعلته علیکم حاکما» فرمودند اینها باید مراجعه کنند به یک شیعه الی رجلا منکم، که آن شیعه اولاً راوی حدیث ما باشد با روایت قیاس استحسان و سرخودی و ظن و خمین عمل نکند، راوی حدیث ما باشد، تابع حدیث ما باشد‌ و علاوه بر این نظر داشته باشد، یعنی مجتهد باشد «و نظر فی حلالنا و حرامنا» علاوه بر این که راوی است، راوی صرف نه، راوی نظردار یعنی مجتهد، علاوه بر اجتهاد «عرف احکامنا» عارف به معارف اسلامی باشد، جوابگوی جامعة بشریت باشد. اگر در معارف اسلامی از او چیزی سؤال کردند بتواند جواب بدهد و به عبارت دیگر مجتهد جامع‌الشرایط باشد فرمودند «فلیرضوا به حکما» روایت اینها باید رضایت بدهند به حکومت او، به قضاوت او «فانی قد جعلته علیکم حاکما» من این را یعنی این مجتهد جامع‌الشرایط را حاکم قرار دادم بر مردم، همان جمله‌ای که پیغمبر فرمود: من کنت مولاه فهذا علی مولاه این هم امام صادق(ع) می‌فرماید: «فانی قد جعلته علیکم حاکما» بعد به این اکتفا نکردند، فرمودند. اگر او حکمی بکند، حرفی بزند، حکم او، حرف او پذیرفته است و اگر کسی حرفش را، حکمش را نپذیرفت، سبک شمرده است حرف او را، استخفاف به حرف ماست، و استخفاف به حرف ما، استخفاف به حرف خداست، بعد باز اکتفا به این نکردند و فرمودند که اگر کسی او را رد کند و حکومتش را نپذیرد، حرفش را نپذیرد، قضاوتش را نپذیرد، رد بر ماست و کسی که رد بر ما کند، رد بر خدا کند فهو فی حد شرک بالله العظیم گناهش در سر حد کفر است. گناهش در سر حد شرک است.
نظیر این روایت، روایات دیگری هم داریم و من جمله آن توفیق شریف که کلینی رضوان‌الله تعالی علیه از برادرش در کفایه نقل می‌کند که برادرش در زمان غیبت صغری نوشت خدمت ولی‌عصر عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف که وقایعی، حوادثی برای ما جلو می‌آید، ما که نمی‌توانیم بی‌سرپرست باشیم، در حوادث به که مراجعه کنیم؟ در مسائل، خوب می‌دانیم به قرآن مراجعه کنیم، به روایات مراجعه می‌کنیم، حوادثی که برایمان جلو می‌آید، تازگی‌ها که برایمان جلو می‌آید، این را چه کنیم،‌ به عبارت دیگر سؤال کرد که آقا ما حکومت می‌خواهیم،‌ رهبر می‌خواهیم. به که مراجعه کنیم؟ رهبر ما، حاکم نیست؟ فرمود «و اما الحوادث الواقعه فارجعوا الی رواة احادیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجة الله» فرمود: من راوی حدیثمان را، که این راوی حدیث را آن رواة معنا می‌کند یعنی راوی نظردار، راوی عارف، یعنی مجتهد جامع‌الشرایط فرمود مجتهد جامع‌الشرایط حجت بر شماست حاکم شماست، همانطور که من از طرف خدا حجت بر شما، حکومت رهبری بر شما دارم، او هم از طرف من رهبری، زعامت، حکومت دارد بر شما، این هم توقیع حضرت ولی‌عصر که باز مجتهد جامع‌الشرایط را، حاکم، رهبر، زعیم جامعه شیعه قرار دادند؛ یعنی آن حکومتی که مختص پروردگار عالم بود به اجازة‌ پروردگار عالم، پیغمبر حکومت پیدا کرد، همچنین به اجازة پروردگار عالم ائمه طاهرین حکومت پیدا کردند و به اجازة خدا وقتی دسترسی به پیامبر و ائمه طاهرین نباشد چه در زمان حضور، چه در زمان غیبت صغری، چه زمان غیبت کبری، مجتهد جامع‌الشرایط؛‌ و این قضیه، یک قضیة خیلی واضحی هم هست همانطور که در ضمن بحث هم گفتیم، اگر ما موضوع محمول قضیه را تصور کنیم، لازم قضیه به ذهن می‌آید، معنا ندارد یک امتی بدون سرپرست، یک ملتی، یک شیعه‌ای که می‌خواهد رهبری دنیا را بدست بگیرد، یک شیعه‌ای که امام زمان، ائمه طاهرین می‌دانستند که تا روز قیامت باقی است و به دست او به سرپرستی امام زمانش پرچم اسلام روی کرة زمین برافراشته می‌شود، این بدون سرپرست باشد. عقلاً وقتی که یک جمعیت کوچکی، به قول خودشان،‌ یک اکیپ کوچکی ولو چهار نفری، ده نفری یک جایی می‌فرستند یکی از اینها را رئیس قرار می‌دهند و می‌گویند چهار نفر بدون رئیس نمی‌شود. اگر پنج نفر یک کاری را بخواهند انجام بدهند بدون رئیس نمی‌شود، خانه بدون رئیس نمی‌شود «الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم علی بعض و بما انفقوا من اموالهم» [۴] قرآن می‌گوید: مرد رئیس خانه است، برای اینکه عقلش بیشتر است، علاوه بر این هم نفقة خانه بدوشش است، پس ریاست مال اوست، قرآن برای خانة دو سه نفری یک رئیس قرار می‌دهد، معلوم است که خدا برای شیعه در زمان غیبت‌کبری در هنگام دسترسی نداشتن به رئیس حقیقی‌اشان، یک رئیسی، رهبری، زعیمی قرار خواهد داد. لذا نتیجه می‌شود مجتهد جامع‌الشرایط؛ خوب معلوم است، باید عادل باشد، که از همان مقولة عمربن حنظله در آخرش فهمیده می‌شود که باید عادل باشد، باید با کفایت باشد. اینها دیگر یک چیزهایی است که خیلی احتیاج به گفتن نداشته است، بقول شما طلبه‌ها، تخصیصش، تخصیص لبی است، قیدش قید لبی است، یک کسی که خانة خودش هم نتواند اداره کند، این معلوم است،‌ ولو مجتهد حسابی هم باشد نمی‌تواند رهبر باشد،‌ کسی که پنج شش نفر را، یک مدرسه را نتواند اداره بکند معلوم است نمی‌تواند یک مملکتی را اداره بکند، باید عاقل باشد، باید با کفایت باشد، باید با سیاست باشد، باید اجتماع‌شناس باشد، و بالاخره باید عادل باشد، این قیدها دیگر چون احتیاج نداشته است قیدهای واضحی بوده است قید لبی بوده است اینها را دیگر گذاشتن خود ما به این مجتهد بزنیم، لذا فقها می‌گویند مجتهد جامع‌الشرایط، شما در رسالة‌تان می‌نویسد مجتهد جامع‌الشرایط در باب فتوا ممکن است ده تا مجتهد جامع‌الشرایط باشد، خوب اشکالی هم نیست، بی‌اشکالش نیست اما اشکالی هم ندارد، ده نفر مرجع تقلید و اما راجع به زعامت، راجع به حکومت و رهبری معلوم است باید یک باشد، اگر دو شد، اگر سه شد، ملوک‌الطوائفی می‌شود نبودش بهتر از بودش، حالا چه کنیم؟ خوب در اینجا دیگر باید در آن چارچوبی که ائمه طاهرین دست ما داده‌اند، خود یکنفر را انتخاب کنیم، برای اینکه در آن چارچوب هر کس را انتخاب کردیم مصداق تعیین امام صادق(ع) می‌شود، مصداق روایت امام صادق(ع)، روایت امام زمان(ع) می‌شود. ما تعیین نکردیم در واقع ما، تعیین مصداق کردیم، خوب یک کسی را باید تعیین کنیم، این معلوم است اتفاق آرا روی یک کس نخواهد شد، یعنی صددرصد یک کسی تعیین بشود، خیلی کم پیدا می‌شود بله، در انقلاب ما که از افتخارهای بزرگ این انقلاب است، صدی تقریباً ۹۹ به جمهوری اسلامی آری گفتند، آن وقت، که معنایش این بود که صدی ۹۹ به رئیس جمهوری یعنی امام رضوان‌الله تعالی آری گفتند، ولی این معلوم است که کم اتفاق می‌افتد. شاید در اسلام، در دنیا بی‌نظیر بوده است. لذا دنیا هم تعجب کرد، وقتی که اتفاق روی یک نباشد، خوب نمی‌شود. اکثریت یک کسی را تعیین کند و اقلیت یک کس دیگر را، این به قول ما طلبه‌ها هذا المحذور، خوب آن قاعدة عقلی جلو می‌آید و آن اکثریت، وقتی اکثریت آراء به یک کسی رأی دادند آن مصداق می‌شود و او تعیین می‌شود، در حقیقت تعیینش از امام زمان(عج) است،‌ تعیینش از امام صادق(ع) است، برای اینکه در چارچوب تعیین شده است. اما برای تعیین مصداق بالاخره عقلاء می‌گویند، عقل می‌گوید اکثریت می‌گویند، باید عقل جلو بیاید و همین جمهوری اسلامی با همین قاعده تا به حال جلو آمده است یعنی این آرائی که گرفته می‌شود، مجلس خبرگان درست می‌شود، مجلس خبرگان، یک کسی را تعیین می‌کند، همة اینها تعیین نمی‌کنند رهبر را، رهبر را امام صادق(ع) تعیین کرده است خدا تعیین کرده است. امام زمان(ع) تعیین کرده است، اینها در یک چارچوب مصداق را تعیین کرده‌اند، دیگران مصداق را ارائه می‌دهند به مردم دیگر همة مردم برای اینکه این مجتهد جامع‌الشرایط است باید حکم او را بپذیرند، دیگر همه مردم باید در مقابل او متواضع باشند، به قول امام صادق(ع) حکم او حکم خداست، رد او رد خداست، استخفاف به حکم او، استخفاف به شخص او، استخفاف به خداست، استخفاف به حکم خداست، و گناهش در حد شرک است، لذا ما اگر الان مقام معظم رهبری را تعیین کردیم و پذیرفتیم، همه و همه برای خاطر این است که اصلش را امام صادق(ع) گفته است، اصلش را امام حسین (ع) گفته است: «مجار الامور بید العلماء الامناء علی حلاله و حرامه» اصلش را امام زمن (عج) گفته است، در آن چارچوب اصل مقام معظم رهبری دیروز خود پیدا شد،‌ امروز جلسة خبرگان تعیین کرد. آن که خود پیدا شد تعیین مصداق بود. یعنی یک مصداقی از آن مصادیق بود. در میان مردم بود ظهور کرد، و این که الان هست، این بواسطة مردم یعنی خبرگان معرفی شده است،‌ مصداق آن روایت امام صادق(ع)، آن روایت امام زمان(ع) معرفی شده است، وقتی معرفی بشود خواه ناخواه این می‌شود حاکم بر همه، ولو آری نگفته باشد،‌ اما بالاخره حاکم است، مجتهد جامع‌الشرایط است ولو آن اقلیت هم آری نگفته باشد، استخفاف او، استخفاف به حکم او، استخفاف به خدا استخفاف به خود خداست،‌ ما اگر در جمهوری اسلامی به زعیم قائلیم،‌ به رهبر قائلیم، این ضرر به توحید در حکومت نمی‌زند، طولی است، یعنی می‌گوئیم حکومت مال خدا و هر که را که خدا تعیین کرده باشد، این اصل قضیه، که یک قضیه فلسفی، یک قضیة فقهی و یک قضیه اصولی است،‌ و این رایک رنگ اخلاقی‌اش هم بدهیم، و آن رنگ اخلاقی این است که این، از شاهکارهای اسلام است. اسلام می‌گوید که باید گفتة رهبر را ولو بخواهی یا نخواهی، ولو مورد پسند تو نباشد یا باشد، باید بپذیری، برای خاطر اتحاد، شاید علتش هم همین باشد، برای خاطر اینکه تفرقه‌ای پیدا نشود، برای اینکه نظیر یک گله گوسفند بیشتر از یک چوپان نداشته باشد، برای اینکه اگر یک حکومتی،‌ دو حکومتی، سه حکومتی شد، اختلاف عجیبی پیدا می‌شود و خواه ناخواه گسسته می‌شود، این امت، این اجتماعش، این وحدتش با آن طمطراقی که گفتم امام صادق(ع) می‌فرماید در مقابل او قد علم کردن، حرفی روی حرف او زدن، بالاخره او را طردکردن، او را ردکردن، این استخفاف به حکم ما و حکم خداست و این گناهش در حد شرک است،‌ و اگر همة ما هوی و هوس را کنار بگذاریم، اگر همة ما منیت‌ها و خودیت‌ها را کنار بگذاریم، اگر همة ما استبدادها را کنار بگذاریم، هیچ‌وقت اختلافی در میان ما پیدا نخواهد شد. شما این اختلافها را یک قدری ریشه‌یابی کنید، می‌بیند یا از منیت سرچشمه می‌گیرد یا از غرور سرچشمه می‌گیرد و یا از جهل یا از نادانی. از این جهت در زمان پیغمبراکرم(ص) هم بعضی اوقات یک عرض اندامهایی در مقابل پیغمبراکرم(ص) می‌شد که قرآن شریف با کمال صراحت طرد می‌کرد قرآن می‌فرماید:
«فلاوربک لایؤمنون حتی یحکموک فیما شجربینهم ثم» به خدا قسم ایمان نیاوردند مگر اینکه هر چه تو گوئی بپذیرد «لا یجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما» [۵] در مقابل حرف او بخواهد حرف بزنند، دیگر معلوم است از خودیت‌ها، از منیت‌ها سرچشمه می‌گیرد، این دیگر ایمان نیست، ایمان سست است و الا اگر ایمان بود، سست نبود؛ نقطة سیاه شرک در او راه نداشت،‌ معلوم بود که دیگر اختلاف هم نبود، دیگر حرف هم نبود در مقابل تو. اینکه در مقابل تو حرف می‌زنند، این برای خاطر این است که ایمان ضعیف است: «فلا و ربک لا یؤمنون» و الا اگر ایمان محکم بود، مثل همان قضیه که آمده بود خدمت حضرت امام صادق سلام‌الله علیه فرموده بود یابن رسول‌الله اگر شما انار را دو نصف کنید، بگویید این نصف حلال است، این نصف حرام است، من می‌گویم این نصف حلال است، و می‌خورم، این نصف حرام است، اجتناب می‌کنم. یا آن خراسانی آمده بود خدمت امام صادق(ع)، آقا قیام کنید، شما رهبری امت را دارید،‌شما مرید در خراسان زیاد دارید، هفتاد هزار لشکر مجهز دارید. امام صادق(ع) دیدند او خیلی عصبانی است، او خیلی احساساتی است، امام صادق(ع) یک قدری صبر کردند، او حرفهایش را زد، دستور دادند تنور روشن کردند، تنور شعله‌ور شد، به آن خراسانی گفتند پاشو برو در این تنور، این یک قدر وحشت کرد، یابن رسول‌الله من کاری نکردم، من چیزی نگفتم، تا اینکه هارون مکی رسید، یک مرید رسید، حضرت به هارون مکی گفتند برو در این تنور، گفت یا کفشها، یا بدون کفشها فرمودند فرق نمی‌کند. رفت در تنور، امام صادق با او حرف می‌زدند گرمش کردند. آن هم تو تنور به عقیدة آن خراسانی داشت می‌سوخت و او تلاطم داشت که امام صادق(ع) چرا امروز آدم می‌سوزاند. منهم می‌خواست بسوزاند، نرفتم توی تنور واین بیچاره را چرا کرد تو تنور؟ یک مقدار طول کشید امام صادق(ع) فرمودند پاشو برو پیش تنور، رفت دید چهار زانو نشسته وسط آتش، و آن تصرف الهی که «یانار کونی برداً و سلاما» آن تصرف الهی که از طرف خدا به آتش نمرودیان آمد. آن تصرف والایی از امام صادق آمد، آتش سرد شد برای او، سلامت شد برای او، فرمودند بیا بیرون، امام صادق فرمودند این مریدها در خراسان چند تا داریم؟! تا قیام کنیم، فرمود از اینها هیچی مثل من خیلی، مثلی که می‌خواهند و یسلموا تسلیما، و این انقلاب شما تا به اینجا آمده است اگر حضرت امام نبود و آن ارادت همه به او، ارادت به این توحید یسلموا تسلیما، مسلم این انقلاب شما از بین رفته بود، دشمن چون که زعامت اسلامی را درک نکرده بود، دشمن چون نفهمیده بود که شیعه رهبر دارد،‌رهبرش یک معنای خاصی دارد، اینها یقین داشتند که همان سالهای اول و دوم این انقلاب نابود می‌شود، حسابها که کرده بودند، حسابها پیش او دو دو تا چهار بود که از بین می‌رود، این لانة جاسوسی، که داشتند کارها را می‌کردند، برای اینکه معلوم است خودبخود خنثی می شود، کی را بگذاریم، چکار بکنیم، چکار باید کرد پیششان خیلی واضح بود، برای اینکه نشناخته بودند رهبری در اسلام یعنی چه؟ اما وقتی که رهبری در اسلام را فی‌الجمله درک کردند، دیدند، نه! به این زودی نمی‌شود این شیعه را از بین برد، الان همه همین است، فرداش هم همین است. اگر یک رهبر لایقی سرکار باشد، و مردم در مقابل او تسلیم باشند، این انقلاب حتماً از بین نخواهد رفت و بالاخره امیدواریم همین نسل، این انقلابی‌ها پرچم اسلام را به رهبری امام زمان(ع) روی کرة زمین افراشته کند، مثل اینکه دشمن درک کرده آن که می‌تواند از درون بپوساند العیاذبالله. و از بین ببرد، ضعیف کردن ولایت فقیه است و از بین بردن وحدت کلمه است. بحث کامل نیست خلاصه بحث این شد که در بحث اخلاقی توحید در حکومت، انسان دارای قلبی، دلی باشد که خدا بر آن حکومت کند، نه چیزی، کسی دیگری. انسان فقط دلش را به خدا بسپارد و غیر از خدا چیزی نبیند همة امور و کارها را در زندگی از خدا بداند و دل به غیر او ندهد. شما انشاءا... به این جهت حکومت خدا در دل توجه دارید.
خدایا به عزت و جلالت روح مطهر حضرت امام را به خاطر تقویت انقلاب شاد فرما.

پی نوشت ها:

[۱].سباء/۲۸
[۲].نساء/۵۹
[۳].یوسف/۶۷
[۴].نساء/۳۴
[۵].نساء/۶۸
...............................................................................
شگفتار دهم توحید در حکومت (۲)
توحید افعالی را منقسم کردم به پنج قسم:
۱ـ‌ توحید در خالقیت
۲ـ توحید در ربوبیت
۳ـ توحید در قانون
در این سه قسم صحبت کردم. بحث جلسة قبل توحید در حکومت بود، و توحید در حکومت را فی‌الجمله دربارة او صحبت کردم البته از نظر فقهی چیزی که باقی مانده است توحید در حکومت از نظر اخلاق است که اگر این توحید در حکومت از نظر اخلاق نباشد، نقطة سیاهی در توحید او پیدا می‌شود و به عبارت دیگر شرک خفی، شرک اخلاقی دارد، شرک عملی دارد، و بحث اخلاقی توحید در حکومت این است که این دل انسان مال خداست، و باید فقط و فقط خدا بر او حکومت کند، نه چیز دیگری،‌ نه کس دیگری «الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور» [۱] خدا سرپرست دل مؤمنین است و آنها را از ظلمتها می‌کشاند به نور مطلق، یعنی اگر خدا بر کسی حکومت داشته باشد، دیگر صددرصد نورانی است، نور خدا تجلی در دل کرده است، دیگر ظلمتی، ظلماتی در دل نیست، اگر دلی تاریک است برای این است که طاغوت بر این دل حکومت می‌کند. «والذین کفروا اولیاءهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات» به قول قرآن شریف آن هم نه یک ظلمت، این دل ظلمتها دارد نه یک چیز، یک کس بر دل حکومت دارد، چیزها، کس‌ها بر این دل حکومت دارد و این دل از نظر قرآن شرک دارد.
«افرایت من اتخذ الهه هواه و الضله الله علی علم»
پیغمبر می‌بینی که هوی و هوس می‌پرستند، می‌بینی به جای خداپرستی هواپرستی دارد، به جای اینکه خدا اله او باشد هوی اله اوست «اتخذ الله هواه» و می‌بینی اینکه چون هوی بر دل او حکومت دارد، دانسته گمراه می‌شود، دانسته بدبخت می‌شود. و در سورة یس می‌فرماید: «الم اعهد الیکم یا بنی‌آدم ان لا تعبدوا الشیطان أنّه لکم عدوٌّ مبین» [۲] مگر معاهده نکردیم در اصل اینکه شیطان‌پرست نباشید، یعنی اگر شیطان بر دل حکومت کرد و ما زیر پرچم شیطان باشیم، قرآن می‌فرماید این شیطان‌پرست است، این عبادت شیطان کرده است، به جای اینکه خدا بر دلش حکومت کند، شیطان مسلط بر دل او شده است در روایت قدسی می‌فرماید: «فلو لا ان الشیاطین، یحومون علی قلوب بنی‌آدم و نظروا الی ملکوت السموات و الارض» اگر دل چراگاه شیطانها نباشد که این شیطانها در اینجا یعنی صفات رذیله، اگر دل صفات رذیله بر او حکمفرما نباشد، چراگاه شیطان نباشد، این دل جای خداست، می‌توند قیومیت را حق را درک کند.
«و نظروا الی ملکوت السموات و الارض» آن وجه عن الربی آسمان‌ها و زمین را می‌تواند ببیند. همة چیزها در این جهان یک وجة ملکوتی دارد، یعنی وابسته به خدا که قیومیت حق آنجا معلوم می‌شود «الله لا اله الا هو الحی القیوم»‌ که همه چیز در محض خدا به نحو تجلی، به نحو فقر صرف، و به این می‌گویند جنبه پدر، و یک جنبه یدالخلقی دارد که انسانها معمولاً به آن وجهه نگاه می‌کنند. نگاه ما به وجهة ناسوتی، به جنبة یدالخلقی اشیاء است. نمی‌توانیم آن وجهة ملکوتی را ببینیم نمی‌توانیم درک کنیم اینکه چگونة همة عالم وابسته به ذات مقدس الهی است. و بالاخره اگر انسان به قول قرآن شریف درک کند مقام قیومیت حق را، اینکه قوام همة عالم به ذات مقدس الهی است. که قرآن می‌فرماید این وجهه را نشان حضرت ابراهیم دادیم، «و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض» [۳] این روایت هم می‌فرماید اگر دل رها شد، اگر دل از این اسارت‌ها رهایی پیدا کرد، اگر دل از این وابستگی‌ها رهایی پیدا کرد و به عبارت دیگر اگر توانست به جای شیطان، به جای هوی و هوس صاحب‌خانه را در خانه بیاورد، توانست به جای اینکه دل چراگاه شیاطین باشد، عرش خدا بشد «قلب المؤمن عرش الرحمن، لا یسأنی ارضی و لا سمائی و لیکن یسأنی قلب عبدی المؤمن» (روایت) اگر توانست انسان دلش را آماده کند برای خدا، برای تجلی حق، می‌تواند نظرها داشته باشد، دیگر نظرش از مادیت بالاتر می‌رود «و نظروا الی ملکوت السموات و الارض» همانطور که ابراهیم وجهة ملکوتی عالم را دید. انسان هم می‌تواند وجهه ملکوتی عالم را ببیند، اگر کسی دل را پاک کرد برای خدا، مهیا کرد برای خدا، همة اغیار را بیرون کرد، همة بت‌ها را شکست و صاحب منزل آمد در خانه، اگر همة موانع را رد کرد، صاحب‌خانه آمد در خانه. او توحید در حکومت دارد،‌ یعنی چیزی، کسی در دل او نیست جز خدا، به این می‌گوئیم توحید در حکومت، نگذاشته است غیر خدا، چیزی، کسی در دل او باشد. یا اگر چیزی، کسی در دل او بود، شکست بت را پاک کرد او را بیرون کرد او را، آن وقت توحید در حکومت پیدا می‌کند و این توحید در حکومت از همة مراتب توحید مشکل‌تر است، توحید ذاتی، آن وجهة اخلاقی‌اش مشکل بود، اما نه به این مشکلی، توحید صفاتی، آن وجهة اخلاقی‌اش مشکل بود اما نه به این مشکلی، توحید افعالی، توحید در خالقیتش، توحید در ربوبیت تکوینی‌آش، توحید در ربوبیت تشریعی به معنای توحید در قانون وجهه‌های اخلاقی‌اش مشکل بود اما نه به این مشکلی، و اینکه انسان هیچ وابستگی نداشته باشد جز به خدا، کاری است بسیار مشکل، اما معلوم است کاری است بسیار لازم، اگر چیزی، کسی، جز خدا در دل ما باشد، ما علاوه بر اینکه توحید در حکومت نداریم فاسد هم هستیم. جای خدا را، عرش خدا را دادیم به دیگری، دادیم به کس دیگری، دادیم به چیز دیگری، و حیف که اینها را سرسری از او می‌گذریم، یعنی شاید شما و من بیش از هزار مرتبه در قرآن این «الم اعهد الیکم یا بنی‌آدم ان لا تعبدوا الشیطان انّه لکم عدوٌ مبین» [۴] را خوانده‌ایم. توجه به معنایش هم کرده‌ایم، شاید بعضی اوقات ناراحت هم شده‌ایم، اما بالاخره از آن گذشتیم، درد را شناختیم، درمان کردیم، شاید بیش از هزار مرتبه کم و زیاد (آیه) دیدیم، خواندیم، گفتیم، شنیدیم اما سرسری از آن گذشتیم، نمی‌شود گفت اینگونه آیات از متشابهات است، اینگونه آیات از محکمات است. علمای علم اخلاق که گفتند، هر چه گفتند، اما قرآن را که نمی‌شود هر چه گفت گفت، قرآن می‌گوید اگر کسی هوی و هوس بر دلش مسلط باشد مشرک است. قرآن می‌گوید اگر شیطان بر دل کسی مسلط باشد مشرک است. حالا البته مراد قرآن شرک عملی است، شرک اخلاقی است، شرک خفی است، نه شرک جلی، بطوریکه ضرر به اعتقاد بزند. او را نجس نکند. او را از وجهة اسلام بیرون کند. اما مسلمان واقعی، آنهم نیست، که بهترین عبارت‌ها همین عبارتی است که امسال زیاد بکار بردیم شرک اخلاقی و عملی است و اتفاقاً در بعضی از آیات و در بعضی از روایات یک جملاتی به کار برده شده است که این جملات خیلی ناراحت کننده است. مخصوصاً با زندگی ما، با وضع ما. در روایات فراوانی می‌خوانیم اگر غم و غصه دلی را گرفته باشد، این دل دیگر مال خدا نیست. «من اصبح و کان همه الدنیا فلیس من الله فی شیء» اگر کسی غم و غصه دنیا او را گرفته باشد، دگر خدا به این اعتنا ندارد. دیگر خدا حکومت به دل این ندارد، در قرآن می‌فرماید اصلاً آن که غم و غصه دارد برای گذشته‌ها برای آن چیزهایی که از دستش رفته است، و یا آن که شادی دارد برای آنکه به دست آورده است، آن منافات دارد با زهد اسلامی، منافات دارد با قضا و قدر پروردگار عالم. «ما اصاب من مصیبة فی الارض و لو فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبرأها انّ ذلک علی الله یسیر» [۵] چرا ما این کار را کردیم؟ چرا قضا و قدر است؟ چرا در قرآن تذکر دادیم؟ «لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما أتیکم و الله لا یحب کل مختال فخور» [۶] برای اینکه آنچه از دستت رفته است، روی آن غصه نخور و آنچه به دست آورده‌اید روی آن خیلی خوشحال نباشی. به عبارت دیگر حظ کنید.
«قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعزّ من تشاء و تذل من تشاء» [۷].
اینگونه روایات به ما می‌فهماند که اگر ما توحید در حکومت نداشته باشیم، علاوه بر اینکه شرک خفی داریم، نقطة سیاهی در توحید ما موجود است، برای دنیای ما هم خیلی ضرر دارد. همین روایتی که از امام صادق(ع) خواندم یک ذیلی دارد می‌فرماید: «من اصبح و کان همه الدنیا فلیس من الله فی شیء و الزم الله قلبه اربع الخصال» آن کسی که دلش را غم و غصه گرفته باشد به جای آنکه نور خدا جلوه حق به دل باشد، سر تا پا او را تاریکی غصه گرفته است، تاریکی غم دنیا گرفته است. اولاً فلیس من الله فی شیء. دیگر خدا در این دل نیست. دست عنایت خدا روی سر او نیست. دیگر دیو آمده، فرشته رفته است. بعد می‌فرماید وقتی خدا رفت چهار خصلت رذیله در دل او پیدا می‌شود. ملازم دل این می‌شود، همان که قرآن می‌فرماید اگر الله نباشد، طاغوت است. اگر نور نباشد، تاریکی‌هاست. اینجا هم می‌فرماید اگر خدا نباشد، به جای خدا غم و غصه باشد چهار چیز ملازم این دل می‌شود «و الزم الله قلبه اربع خصال هماً لا ینقطع عنه ابدا» یک غم و غصه‌ای روی دل او می‌آید که هیچ وقت از دل بیرون نمی‌رود تا بمیرد، همیشه باید دست و پنجه با این غم و غصه نرم کند، شاید هم یک معناش این باشد که از این مشکل نجات پیدا می‌کند ولی مشکل دیگر، و بالاخره مشکل دنیا هم و غم دنیا همیشه روی دل او است. این یک رذیله، دوم و فقراً الا یبلغ غناه ابداً فقر و احتیاج دل او را سراپا فرا می‌گیرد که هیچ‌وقت فنای این فقر نمی‌رسد، نظیر سایه‌ای است که هر چه بدود، سایه جلوتر است، بعضی اوقات که سایه جلوی انسان باشد، چطور انسان به سایه‌اش نمی‌رسد، به قول آن شاعره دنیا هم همینطور است. اگر انسان به آن اقبال کند هر چه بدود به آن نمی‌رسد. اگر پشت به او کند، هر چه بدود به آن نمی‌رسد. و فقراً لا یبلغ غناه ابداً شاید این فقر همان فقر اخلاقی باشد، فقر مالی معناش نباشد، برای اینکه بسیاری از افرادی را می‌بینیم خیلی پولدارند، اما فقیرند. اما محتاجند احتیاجی که او دارد، مثل آن که نان شب ندارد نیست، آن احتیاج ندارد صدی نود این پولدارها این جوری هستند، یعنی از نظر دل فقیرند، محتاجند از نظر کار محتاجند بعضی اوقات از بسکه پول دارد شماره نمی‌تواند بکند. اما به اندازه‌ای محتاج است که حاضر است پول گدای سر کوچه را هم بگیرد و بخورد. و بالاخره این روایت می‌فرماید اگر غیر خدا در دل باشد، اگر غم و غصه در دل شد، یک فقری ملازم با دل او می‌شود، که یبلغ غناه ابداً سوم و شغلاً لا یفرح عنه ابداً این دل دیگر مشغول می‌شود، دیگر نمی‌تواند فارغ‌البال باشد، تا برود در فکر معنویات باشد دل مشغول است. و بالاترین حجاب‌ها هم برای دل همین اشتغال‌هاست. دیگر وقتی وجهة ناسوتی پیدا کرد، به قول امام صادق دل وارونه شد، به جای اینکه وجهة ملکوتی داشته باشد، وجة ناسوتی داشته باشد، وارونه باشد، این دل دیگر مشغول است. نظیر کرم ابریشم در خود می‌تند تا کم‌کم خفه شود وشغلاً لا یفرح عنه ابداً و چهارم «و املاً لا یبلغ منتهاه ابداً» می‌گوید یک آمال و آرزویی روی دل او می‌شود که هیچ‌وقت به آن نمی‌رسد. آمال و آرزوی طولانی مثل اینکه می‌خواهد تا روز قیامت در این دنیا زندگی کند. چیزی که به فکر او نیست مرگ است. چیزی که به فکر او نیست آخرت است. و به عبارت اخلاقی چیزی که به فکر او نیست معنویت است و اینکه این دل جای خداست به جای غم و غصه، و بالاخره قرآن می‌فرماید:
«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» [۸] آنهایی که دوست خدا هستند یعنی خدا بر دل آنها حکومت دارد، توحید در حکومت دارند، از آینده ترس ندارند. از گذشته هم غم و غصه ندارند. اینکه این انسان را رنج می‌دهد خیلی هم رنج می‌دهد دو چیز است. یکی غم و غصه از گذشته، یکی ترس از آینده. و این آیه که در قرآن تکرار شده و به تأکید هم تکرار شده می‌گوید که: آن که خدا را دارد نه غم و غصه از گذشته، و نه ترس از آینده‌ دارد. و این آیه که در قرآن هم می‌فرماید آنکه خدا پناه اوست، خدا بر دل او و حکومت دارد، دیگر از سلطة شیطان هم نمی‌ترسد، و این آیه، آیة عجیبی است واقعاً. با یک تأکید خاصی می‌فرماید: «انه لیس علیه سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون انما سلطانه علی الذین یتولونه» [۹] در آیات دیگر که شیطان تشر زده به خدا، و ایستادگی کرده است در مقابل خدا، دشمنی کرده است‌، دشمنی علنی با خدا، در آنجا به خدا می‌گوید:
«فبعزتک لا غوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصون» خدایا به عزت و جلالت همه‌شان را گمراه می‌کنم جز مخلصین را. که مخلصین خوب یک مقامی است مختص به انبیاء، مختص به اوصیاء، نمیشه یک کسی ادعاء بکند که من به مقام مخلص رفته‌ام یا در مقام مخلص رسیده‌ام. دیگر خدا مرا پذیرفته است صددرصد. در آن آیات شیطان می‌گوید: من به مخلصین دسترسی ندارم اما در این آیه می‌فرماید به مخلصین هم دسترسی ندارد این آیه دیگر از زبان خود خداست. آن آیات از زبان شطان است خدا امضاء کرده است، پروردگار عالم نفرموده نه نمی‌شود، نمی‌توانی،‌ اما در این آیه شریفه از زبان خود خدا، که اگر انسان مخلص باشد، یعنی خلوص الدین، اگر پناهی به مثل خدا داشته باشد، در عبارت امر و زمان اگر خدا بر دل او حکومت داشته باشد، دیگر شیطان سلطه بر این شخص ندارد. در آن آیات شیطان قسم خورده است، تأکیدش از شیطان است «فبعزتک الا غوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین» اما تأکید اینجا از زبان خود خداست، از طرف خود خداست. تأکیدش هم بیشتر از آن آیات است «انه» هم «ان» تأکید دارد و هم ضمیر شأن است. تأکید دارد. «انه لیس له شیطان» باز هم جار و مجرور مقدم شده تأکید دارد.
«علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون» سلطه ندارد شیطان بر کسی که خدا دارد. آن افرادی که خدا ولی آنهاست، حکومت خدا بر دل اینهاست، بعد دو دفعه تأکید می‌کند با «انما سلطانه علی الذین یتولون» سلطة شیطان بر افرادی است که شیطان بر دل آنها مسلط است. زیر پرچم شیطان‌اند، که این آیه مردم را دو قسمت می‌کند. یک قسمت افرادی که خدا بر دل اینها حکومت دارد، توحید در حکومت دارند. می‌فرماید این افراد مصونیت دارند. و یک دسته افرادی که شیطان بر دل اینها حکومت دارد. می‌فمراید اینان که مصونیت ندارند. اینان که شیطان می‌تواند اینها را گول بزند. می‌تواند اینها را ببرد. و خلاصة بحث امروز ما، خلاصة این آیات و روایاتی که خواندم، به ما می‌گوید که توحید از نظر اخلاقی، اگر چه کار مشکلی است، اما اگر کسی خیر دنیا بخواهد باید توحید در حکومت داشته باشد، برای اینکه اگر توحید در حکومت آمد، غم غصه‌ای نیست. اضطراب و نگرانی نیست، دیگه دلهره نیست، نگرانی از آینده هم نیست. به قول قرآن شریف امنیت است. بالاترین نعمتها امنیت ظاهری است، نمی‌دانم روایت است یا غیر روایت، «نعمتان مجهولتان الصحة و الامان» سلامتی و امنیت دو تا نعمت خیلی بزرگ است گرچه الطاف خفیه خداست. معمولاً مردم غفلت دارند. بالاتر از امنیت ظاهری، امنیت دل است، که دل انسان امنیت داشته باشد، یعنی غم و غصه نداشته باشد، دلهره نداشته باشد. اضطراب هم نداشته باشد، نگرانی نداشته باشد، و این کم پیدا می‌شود، شاید الان در میان ما خیلی کم باشد. و اگر توحید در حکومت باشد این حالت هم برای انسان پیدا می‌شود و «فای الفریقین احق بالا من ان کنتم تعلمون» اگر گفتی امنیت چه دارد؟ برات معنی می‌کنم. «الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الا من هم مهتدون» [۱۰] آن کسانی که ایمان دارند اما ایمان راستین «ولم یلبسوا ایمانهم بظلم» ایمانشان مشوب به گناه نیست، ایمان توأم با تقوا «اولئک لهم الا من» این تأ:ید یعنی حتماً این امنیت دل دارد، «و هم مهتدون» او که توحید در حکومت دارد، دست عنایت خدا روی سر اوست، خدا در دل او، تجلی حق در دل انسان، «و هم مهتدون» این یک دسته انسانها. در بحث امروز، از آیات و روایات استفاده کردیم، این یک دسته افرادی که توحید در حکومت ندارند، چیزی، کسی، چیزهایی، کسانی، بر دل او حکومت دارد، «و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت» اینها ظلمت‌ها دارند، و بالاترین ظلمت‌ها برای دل، غم و غصه است، نگرانی است، اضطراب خاطر، دلهره است، اینکه دنیای روز سوغات تمدنش است، چرا برای اینکه به جای خدا شیطان بر دول حکومت کرده است، به جای خدا هوی و هوس بر دل حکومت کرده است، به جای خدا شیاطین، به قول خدا یعنی صفات رذیله بر او حکومت کرده است.
گفتم بحث امروز بحث مشکلی است از نظر عمل. اما بحث لازمی است اگر ما بخواهیم به جایی برسیم باید فارغ البال باشیم و مخصوصاً ما طلبه‌ها این راهی که در جلو هست و صدی نود ما از آن می‌مانیم، برای همین است معمولاً وقتی ما طلبه‌ها وارد تحصیل می‌شویم، تا وقتی که هی دسته‌دسته پیاده می‌شویم چیزی در آخر باقی نمی‌ماند، نظیر قطار، اول خط پر است، آخر خط هیچ‌کس در آن نیست، کم در او هستند، وقتی ریشه‌یابی بکنیم و می‌بینیم که برای خاطر اینکه نمی‌تواند فارغ‌البال خودش را نگهدارد، آن افرادی که به جایی رسیده‌اند راستی فارغ‌البال‌اند، توانسته‌اند دل را از همه چیز خالی کند. مشکل است یک چیزی من می‌گویم و یک چیزی شما می‌شنوید، نه ما مرد عمل هستیم نه شما مرد عمل هستید اما بالاخره صاحب جواهر شدن، شیخ انصاری شدن، اینها فارغ‌البال می‌خواهد. با یکدنیا غم و غصه و گرفتاری و اضطراب خاطر و فکر غیر خدا، نه صاحب جواهر امکان دارد نه شیخ انصاری که نه پایین‌تر. یک قدری می‌خواند می‌بیند نمی‌شود، رها می‌کند این هم باز از سخاوت آل برامکه است، این هم باز برای این است که خدا بر دل ما حکومت ندارد، راستی این جملة اول شرح امثله، اگر ما فقط نخوانیم، آن استادی هم که می‌گوید فقط ما نگوید از همان اول با توجه به این جمله وارد طلبگی شویم. خیلی کارها ساخته می‌شود، «اول العلم معرفة الجبار و آخر العلم تفویض الامر الیه» اولش خدا را بشناسیم که جبران همة مشکلات می‌کند، رفع همة مشکلات می‌کند. به دست اوست رفع همة مشکلات، این را بشناسیم و بدانیم هر چه بخوانیم برای خاطر این است که حکومت خدا بر دل بشود، و آخر العلم تفویض الامرالیه، بدانیم اول علم اوست آخر علم اوست. بدانیم که اگر دل از صفات زشت پاک نشود، مشکلات رفع نمی‌شود، نور خدا در دل نمی‌آید، غم و غصه‌ها از دل نمی‌رود. خلاصه باید کاری کنیم که خداوند ولی و سرپرست ما باشد، در دل ما باشد و ما را از ظلمات به نور ببرد و ما از شر شیطان حفظ کند. این کار شدنی است البته به نسبت توانایی اگر انسان قلبش را پاک کند و نور خدا را در آن جای دهد. اگر انسان هر چیزی را می‌خواهد و هر کاری می‌کند به غیر از خدا نخواهد اگر کسی این را خواست خدا هم او را یاری می‌کند، توفیق می‌دهد. خداوند بنده‌اش را دوست دارد. برای پرهیز از شرک اخلاقی در توحید در حکومت، لازم است که دل را به خدا واگذار کنیم، از همه چیز و همه کس غیر از خدا دوری کنیم و به قلب خودمان وارد کنیم که غیر از خدا در دل حکومت ندارد. وقت گذشت، امیدوارم خداوند به همه ما توفیق دهد که دل را برای او مهیا و پاک کنیم و صفات رذیله را بیرون کنیم و غیر از او در دل نباشد.
خدایا به عزت و جلالت قسمت می‌دهم صفات انسانیت، حالت تنبه، نورانیت دل، توفیق عبادت و بندگی و ترک معصیت، توفیق وظیفه‌شناسی و عمل کردن به وظیفه، توفیق تهذیب نفس، توفیق توحید به همة مراتبش مخصوصاً توحید در قانون را به همة ما عنایت بفرما. خدایا به عزت و جلالت روح مطهر حضرت امام را به خاطر تقویت انقلاب شاد فرما.

پی نوشت ها:

[۱].بقره/۲۵۸
[۲].یس/۶۰
[۳]انعام/۷۵
[۴].یس/۶۰
[۵].حدید/۲۲
[۶].حدید/۲۳
[۷].آل عمران/۲۵
[۸].یونس/۶۲
[۹].نحل/۱۰۱
[۱۰].انعام/۸۲

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.