حاکم در اسلام و دموکراسی ۱۳۹۸/۰۹/۱۹ - ۲۲۳ بازدید

در رابطه به موضوع دموکراسی در ایینه اسلام معلومات ضرورت دارم

ـ اسلام و دموکراسی دموکراسی به معنی حقیقی کلمه از فروعات اومانیسم (انسان گرایی و انسان محوری) می باشد؛ و از آن قابل انفکاک نیست. لذا صرف انتخابات و نقش داشتن مردم در امر حکومت را دموکراسی نمی گویند. لذا حضرت امام خمینی(ره) تأکید داشتند که این لفظ در مورد نظام جمهوری اسلامی ایران به کار نرود. در دورانهای اخیر برخی ها سعی کردند این حرف امام راحل را دور زده و به جای دموکراسی از معادل فارسی آن یعنی مردم سالاری استفاده کنند؛ که در مقابل خدا سالاری است؛ ولی باز چشمان تیز ولایت فقیه زمان، این تیر زهرآگین را قبل از اثابت به هدف، دفع نمود و بی آنکه اجازه دهد در کشور شکافی تولید شود، با تبدیل «مردم سالاری» به « مردم سالاری دینی» شرّ آن را دفع نمودند. چرا که مردم سالاری دینی، یعنی مردم در حکومت نقش دارند امّا در طول حاکمیّت خدا بر مردم. امّا چرا اسلام با دموکراسی غربی و اومانیستی نمی سازد؟
سرّش آن است که دموکراسی لازمه ی اومانیسم می باشد؛ و اومانیسم در حقیقت یعنی نفی خدایی خدا و قرار دادن انسان به جای خدا. لذا اومانیسم در حقیقت، مکتب انسان پرستی به جای خدا پرستی است؛ و دموکراسی ناشی از آن نیز چیزی نیست جز استبداد اکثریّت. چرا که در این سیستم حکومتی، حقّ مساوی است با نظر اکثریّت. حال آنکه اسلام، هر نوع محوریّت و پرستش غیر خدا را نفی می کند و برای کسی جز خدا حقّ قانون گذاری و حقّ صادر نمودن فرمان را قائل نیست. لذا سیستم حکومتی که اسلام پیشنهاد می دهد، دقیقاً در مقابل سیستمهای برآمده از اومانیستم همچون لیبرالیسم و کمونیسم می باشد. پس در ادامه نظریّه ی حکومتی اسلام را واکاوی می کنیم تا به فرق بین این دو سیستم و نیز نحوه ی ایفای نقش مردم در سیستم حکومت اسلامی و نقش انتخابات در آن پی ببریم.
ــ نظریّه ی حکومت اسلامی
در منطق عقل ، فقط کسی حقّ دستور دادن به بشر را دارد که صاحب و مالک تمام وجود انسان باشد؛ و جز خدا ، هیچ موجود دیگری صاحب و مالک وجود انسان نیست. لذا هیچکس جز خدا حقّ حکم و فرمان به انسان را ندارد؛ حتّی خود شخص نیز حقّ ندارد درباره ی خودش حکمی کرده، سر خود برای خود تکلیفی اختراع نماید. چرا که خود انسان نیز مالک وجود خویش نیست؛ « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ ــــ ما از آنِ خداییم؛ و به سوى او باز گردنده هستیم» (البقرة:۱۵۶)
منطق قرآن کریم نیز دقیقاً همین یافته ی عقلی را مورد تأیید قرار داده و تصریح می کند که جز خدا کسی حقّ حکم و فرمان ندارد ؛ چه انبیاء و ائمّه علیهم السلام و چه غیر ایشان. نگاهی گذرا به چند آیه ی شریفه این حقیقت را به روشنی اثبات می کند.
الف ـ « إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ـــ حکم و فرمان نیست مگر برای خدا» (الأنعام:۵۷)
ب ـ « إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ ـــ حکم و فرمان نیست مگر برای خدا ؛ فرمان داده که غیر از او را نپرستید! این است آیین پا برجا ؛ ولى بیشتر مردم نمى دانند» (یوسف:۴۰)
قسمت دوم این آیه در حقیقت تفسیر قسمت اوّل آن است. خداوند متعال ، نخست بیان داشت که « حکم و فرمان فقط برای اوست » ؛ آنگاه فرمود: « او فرمان داده که غیر از او را نپرستید! » ؛ یعنی هر کسی که فرمان می دهد ، یا خداست یا ادّعای خدایی دارد و آن کسی که از دیگری اطاعت می کند ، در حقیقت خود را بنده ی او دانسته و او را عبادت می کند. بر همین اساس بود که خداوند متعال فرمود: « أَ رَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواه ــــ آیا دیدى آن کسى را که هواى نفسش را معبود خود برگزیده است؟!» (الفرقان:۴۳) ؛ یعنی اگر کسی از دستور هوای نفس خود اطاعت کند ، نفس خود را معبود خود قرار داده است. لذا کسی حتّی حقّ ندارد خودش برای خودش تکلیف تعیین کند و الّا مشرک و هوا پرست خواهد بود ؛ و به نحو اولی اطاعت از دیگری نیز شرک می باشد. لذا خداوند متعال فرمود: « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ ـــــ (آنها) دانشمندان و راهبان خویش را ربّ و معبودهایی در برابر خدا قرار دادند » (التوبة:۳۱) ؛ « عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللَّهِ اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ مَا أَجَابُوهُمْ وَ لَکِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَیهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَیثُ لَا یشْعُرُون ــــــ ابو بصیر گوید از امام صادق علیه السلام تفسیر آیه ی « اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ » را پرسیدم ؛ امام فرمودند: به خدا سوگند یهود و نصارى براى علماء و دانشمندانشان نماز نخوانده و روزه نگرفتند (آنان را عبادت و بندگى رسمی نکردند) و لیکن علمایشان براى ایشان حرام را حلال و حلال را حرام گردانیدند و آنان هم از این راه بندگی علمایشان را کردند بدون اینکه بفهمند.» (بحار الأنوار ، ج ۲، ص۹۸)
در این آیات و روایات به وضوح دیده می شود که اسلام، اومانیسم را نوعی شرک جلی تلقّی نموده است؛ و در آیه ی « إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یعْلَمُونَ » به وضوح بیان داشت که اکثریّت ملاک حقّ نیستند ؛ چون چنین نیست که اکثریّت، عالم به حقیقت باشند.
پ ـ « ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یؤْتِیهُ اللَّهُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ یقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِباداً لی مِنْ دُونِ اللَّه ـــــ براى هیچ بشرى سزاوار نیست که خداوند ، کتاب آسمانى و حکم و نبوّت به او دهد ؛ سپس او به مردم بگوید:« غیر از خدا ، مرا پرستش کنید! » (آل عمران:۷۹)
همانطور که پیشتر گفته شد ، هر اطاعتی به معنی عبادت است ؛ لذا هیچ پیامبر یا امامی حقّ ندارد مردم را به اطاعت از خویش فرا خواند. عملاً نیز هیچگاه انبیاء و ائمه (ع) کسی را به اطاعت استقلالی از خویش فرا نخوانده اند ؛ بلکه همواره خود را رساننده و بیان کننده ی حکم خدا معرّفی نموده اند. « قالُوا رَبُّنا یعْلَمُ إِنَّا إِلَیکُمْ لَمُرْسَلُونَ ـ وَ ما عَلَینا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ ـــــ (رسولان ما) گفتند: « پروردگار ما آگاه است که ما قطعاً فرستادگان(او) به سوى شما هستیم ؛ و بر عهده ی ما چیزى جز ابلاغ آشکار نیست.» (یس:۱۶ ،۱۷)
آری در اسلام، نه استبداد اکثریّت (حاکمیّت اکثریّت بر جامعه) تجویز می شود، نه استبداد اقلّیّت ثروتمندان یا قدرتمندان و نه استبداد عالمان و متخصّصان و فرهیختگان؛ تا آنجا که حتّی انبیاء و ائمه علیهم السلام نیز مستقلّاً حقّ حاکمیّت ندارند. حقّ قانون گذاری و حاکمیّت، فقط و فقط برای خداست؛ و غیر خدا حقّ حاکمیّت استقلالی ندارند.
نتیجه اینکه :
هرگاه مقصود از حکومت مردم بر مردم این است که اراده مردم بر تمام سرنوشت آنان حاکم باشد، و به تعبیر دیگر: قدرت مردمی بر تمام خواسته آنان مشروعیت بخشد، هر چند مخالف قوانین الهی باشد، دموکراسی و حکومت مردم بر مردم به این معنی مخالف شرایع آسمانی و بالاخص آیین مقدس اسلام است، زیرا از نظر اسلام، در حاکمیت به هر شکل و نحوی صورت پذیرد، دو اصل معتبر است:الف) نفی استبداد و حاکمیت مردم.ب) سعادت و رستگاری مردم؛هر گاه میان خواسته‌های مردمی که اصل نخستین را تشکیل ‌می‌دهد با اصل دوم تضادی رخ دهد چنین حاکمیتی در غرب رسمیت و مشروعیت دارد نه در اسلام. مثلاً: هرگاه مردم خواهان بت پرستی، خرافه‌‌گرایی و حذف قید و بند در روابط جنسی باشند چون خواسته مردم است غرب آن را به رسمیت می‌شناسد، ولی اسلام چنین خواسته‌ای را مردود دانسته و می‌گوید تجاوز به حریم سعادت انسان به هیچ وجه جایز نیست از این جهت آن را مردود دانسته و سرسختانه باآن مبارزه می‌کند.
نقطه جدایی حاکمیت مردم در غرب با حاکمیت مردم در اسلام همین جا است که غرب زمام حکومت را بدست مردم سپرده و برای آن قید و شرطی قایل نیست، در حالی که اسلام زمام حکومت را به دست خدا سپرده و مردم را در چهار چوب این قوانین آزاد نهاده تا در پرتو آن سرنوشت خود را رقم زنند.
از این بحث نتیجه می‌گیریم دموکواسی مطلق و حاکمیت بی قید و شرط مردمی، در اسلام نیست ولی حاکمیت مردم در چهار چوب قوانین تابناک الهی جزو اسلام بوده و حاکمیت مردم در چنین صورت صحیح و پابرجا می‌باشد.


ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.