نسخه آزمایشی

حدیث نهم ربیع (رفع القلم) ۱۳۸۸/۱۲/۱۲ - ۹۶۹۷ بازدید

حدیث نهم ربیع (رفع القلم)



در برخی از
کتاب های شیعه درباره روز نهم ربیع الأول روایتی وارد شده که قابل بررسی و تأمل می
باشد. این روایت تنها مستندی است که درباره این روز وجود دارد و به تفصیل بیان می
کند که در این روز یکی از دشمنان اهل بیت (ع) به هلاکت رسیده و روز خوشحالی آنان و
شیعیان ایشان است. پیش از بررسی این خبر لازم است احتمالاتی که درباره شخص مورد نظر
در روایت وجود دارد بحث شود؛ زیرا در آن تصریحی به نام آن شخص نشده و فقط در ابتدای
آن می خوانیم که راوی گفت: «ما درباره ابن خطاب اختلاف کردیم» در حالی که برخی نسخه
ها «ابی خطاب» نوشته و توضیح داده که مرادش ابوالخطاب کوفی ـ یکی از غالیان و
دشمنان ائمه ـ است. در عین حال عامّه شیعه تصور می کنند مرگ عمر بن خطاب در این روز
اتفاق افتاده است. در حالی که تمامی مورّخان سنی و غالب مورّخان شیعه اذعان دارند
خلیفه دوم در اواخر ذی الحجه سال ۲۳ هجری به دست فیروز ابو لؤلؤه (معروف به
ابولؤلؤ) به قتل رسید. بنابر قولی کشته شدن عمر بن سعد در این روز اتفاق افتاده
است. به منظور بررسی همه جانبه روایت و شخص مورد نظر آن، لازم می نماید ابتدا به
تفصیل اقوال پرداخته و سپس منشأ اختلاف بیان شود.
از میان مورّخان کهن، ابن سعد، یعقوبی، خلیفه بن خیاط، مسعودی، طبری، ابن اعثم و
بلاذری قتل عمر را روز ۲۶ یا ۲۷ ذیحجه سال ۲۳ ثبت کرده و مورخان بعدی غالباً نظر
آنان را پذیرفته و نقل کرده اند.
شیخ مفید ۲۶ ذیحجه را روز ترور و ۲۹ آن ماه را روز مرگ عمر می داند. دیگر عالمان
شیعه نیز در طول تاریخ همین نظریه را پذیرفته و گزارش کرده اند؛ چنانکه مرحوم مجلسی
می نویسد: «اینکه گفته اند قتل عمر در ماه ذیحجه بوده بین فقهای شیعه امامیه مشهور
است.» به رغم اعتبار و شهرت این قول، از حدود قرن ششم به بعد زمزمه قتل عمر بن خطاب
در روز نهم ربیع آغاز شد. ابن ادریس حلّی (۵۴۳ـ۵۹۸) در کتاب فقهی السرائر می نویسد:
در ۲۶ ذیحجه سال ۲۳ هجرت، عمر بن خطاب ضربه خورد و در ۲۹ آن ماه مرد که سزاوار است
انسان این ایام را روزه بگیرد. سپس می گوید: «این مطلب برای برخی شیعیان اشتباه شده
و تصور کرده اند نهم ربیع الاول روز مرگ اوست. اما این مطلب اشتباه و بر خلاف اجماع
مورخان است؛ چنانکه شیخ مفید نیز بر آن تاکید کرده است.» از منابع یا افرادی که ابن
ادریس در نظر داشته اند اکنون اطلاعی نداریم و روشن نیست دقیقاً از چه زمانی این
سخن مطرح شده است؛ لیکن دلیلی هم در دست نیست که مثلاً در قرن پنجم یا پیش از آن
چنین نظریه ای وجود داشته باشد. تنها معاصر ابن ادریس، قزوینی در کتاب النقض (نوشته
حدود سال ۵۶۰) به قتل خلیفه در نهم ربیع اشاره کرده اما مستندی برای آن بیان نکرده
است. همچنین گفته می شود هاشم بن محمد عالم قرن ششم در کتاب مصباح الانوار حدیث
معروف به رفع القلم را آورده که در آن قتل عمر به روز نهم ربیع نسبت داده شده است؛
بنابراین مستند اصلی این قول که همین روایت است که در قرن ششم وجود داشته است ولی
در کتب پیش از این قرن روایت دیده نشد. پس از این دوره برخی نویسندگان شیعه، مرگ
خلیفه دوم را در روز نهم ربیع الاول به عنوان یک نظریه مطرح کرده و در عین حال قول
مشهور (اواخر ذیحجه) را پذیرفته اند. از مراجعه به این کتاب ها استفاده می شود که
قول نهم ربیع مستندی غیر از روایت یاد شده ندارد؛ بنابراین لازم است آن را از لحاظ
منبع و راویان و متن بررسی نمائیم.
 

منبع
شناسی روایت نهم ربیع

مرحوم مجلسی
این روایت را به نقل از دو منبع در کتاب بحار آورده است: یکی زوائد الفوائد، نوشته
فرزند سید بن طاووس (قرن هفتم) و دیگر کتاب المحتضر نوشته حسن بن سلیمان حلی (قرن
هشتم). در پاورقی بحارالانوار دو منبع دیگر برای این روایت ذکر شده است: یکی مصباح
الانوار از هاشم بن محمد، عالم قرن ششم و دیگر دلائل الامامه طبری. اما در کتاب
دلائل الامامه که نوشته محمد بن جریر طبری شیعی، عالم قرن چهارم است چنین روایت یا
اشاره ای به آن یافت نشد و معلوم نیست چگونه آن را به طبری نسبت داده اند. عجیب
اینکه غروی در پاورقی المحتضر می گوید: «طبری این روایت را در بخش زندگی امیر
مؤمنان علیه السلام آورده است.» در حالی که کتاب دلائل الامامه اصلاً چنین بخشی
ندارد. البته طبری شیعی کتاب دیگری به نام المسترشد درباره امام علی علیه السلام
دارد لیکن چنین مطلبی در آن کتاب هم نیست. از طرفی راویان خبر رفع القلم با اسناد
دلائل الامامه تناسبی ندارد و طبری هیچ گاه از چنین افرادی نقل روایت نمی کند.
بنابراین استناد این خبر به کتاب دلائل درست نیست و به نظر می رسد منشأ این اشتباه،
خلط کردن نام طبری نویسنده کامل بهائی با طبری صاحب دلائل است. عمادالدین ابوجعفر
محمد بن ابی القاسم طبری نویسنده کامل بهائی که از علمای شیعی قرن هفتم است، کتابی
به نام «یوم وفات عمر» داشته و در آن قول نهم ربیع را صحیح دانسته است.
منبع دیگر روایت یعنی مصباح الانوار هم اکنون موجود نیست و در نسخه خطی باقی مانده
از این کتاب سخنی از این خبر یافت نشد؛ البته نسخه خطی مربوط به جلد اول است و
احتمال دارد جزائری ـ صاحب انوار النعمانیه ـ روایت را در جلد دوم دیده که در دست
نیست. پس آنچه درباره مستند نظریه قتل خلیفه دوم در روز نهم ربیع الاول وجود دارد
تنها دو مصدر بحارالانوار است که عبارتند از: کتاب زوائد الفوائد نوشته فرزند سید
بن طاووس و به نقلی نوشته خود سید ـ که اعمال و آداب مستحبی را بیان می کند ـ این
کتاب چاپ نشده ولی نسخه ای از آن در کتابخانه دانشگاه تهران موجود است.
کتاب محتضر نوشته حسن بن سلیمان حلی، شاگرد شهید اول است ـ که در موضوع احتضار و
روایات حضور ائمه بر بالین شخص محتضر سخن می گوید ـ در مجموع روشن شد که منابع
روایت رفع القلم که قتل خلیفه دوم را در نهم ربیع می داند از قرن ششم عقب تر نمی
رود و آنچه امروزه موجود است مربوط به قرن هفتم و هشتم است.
 


بررسی راویان و متن حدیث

برای روایت یاد
شده سه سند وجود دارد:
۱. سند مصباح الانوار ـ قدیمی ترین مستند این روایت ـ بنا به آنچه در پاورقی
المحتضر آمده چنین است: اخبرنا ابومحمد الحسن بن محمد القمی، حدثنا ابوبکر محمد بن
جعدویه القزوینی ... حدثنی محمد بن علی القزوینی، حدثنا الحسن بن الحسن الخالدی
بمشهد الرضا علیه السلام، حدثنا محمد بن العلا الهمدانی الواسطی و یحیی بن محمد بن
جریح البغدادی.
۲. سند کتاب المحتضر چنین است: علی بن مظاهر الواسطی عن محمد بن العلا الهمدانی
الواسطی و یحیی بن جریح البغدادی .
۳. سندی که جزایری در انوار النعمانیه ذکر کرده چنین است: احمد بن محمد بن اردشیر
دستانی، ابوالبرکات بن محمد جرجانی، هبة الله القمی و اسمه یحیی، حدثنا احمد بن
اسحاق بن محمد البغدادی، حدثنا الحسن بن الحسن السامری، قال کنت انا و یحیی بن جریح
البغدادی... .
صرف نظر از بحث ارسال و انقطاع سند، اگر تنها راویان نام برده را در نظر بگیریم نام
هیچ یک از آنان را در کتب رجالی نمی یابیم و کسی از عالمان شیعه از این افراد نام
نبرده؛ بلکه در سند هیچ روایت دیگری واقع نشده اند. تنها راوی اصلی احمد بن اسحاق
که گفته می شود آن کلمات را از امام هادی علیه السلام شنیده، معروف است. بنابراین
روایت علاوه بر ضعف منبع، از نظر سند نیز قابل قبول و مورد اعتماد نیست.
اما از نظر متن مهم ترین اشکالی که به این خبر وارد است و آن را از درجه اعتبار
ساقط می کند مطلبی است که به نقل از پیامبر اکرم به خدای متعال چنین نسبت داده شده
است: «به فرشتگان نویسنده اعمال دستور دادم به مدت ۳ روز قلم را از همه مردم
بردارند و چیزی از گناهان آنان را ننویسند»
این مطلب با صریح آیاتی از قرآن مانند: «فمن یعمل
مثقال ذره شراً یره»
، مخالفت دارد. به علاوه آیا برداشتن تکلیف از
بندگان به معنای ایجاد هرج و مرج و بر خلاف شیوه اهل بیت در تربیت بندگان خدا و
دوستان خود برای دوری از گناه نیست؟ آیا معنای «رفع  القلم» که مرادف رفع
تکلیف است می تواند به موارد خاصی توجیه یا تفسیر شود؟ ضمن اینکه روایت، رفع تکلیف
را در مورد همه مردم دانسته و بر آن تأکید کرده است (یرفعوا القلم عن الخلق کلهم)
این در حالی است که در همین خبر، سخن از اختصاص این عید به شیعیان و دوستداران اهل
بیت به میان آمد.
نکات دیگری درباره این روایت قابل توجه است:
۱. در این خبر می خوانیم احمد بن اسحاق گفت با گروهی از دوستانم در سامرا حضور امام
هادی علیه السلام رسیدیم. آن حضرت به اعمال عید مشغول بود و خادمانش را فرموده بود
لباسهای نو بپوشند. این نکته قابل توجه است که عسکریین علیهماالسلام در سامرا چنین
موقعیتی نداشتند که حتی شیعیان به آنان سلام کنند چه رسد که گروهی به خانه آن حضرت
در آیند و آن امام توانسته باشد دور از چشم عباسیان و عامه متعصب، علیه آنان و
خلیفه شان مراسم عید برگزار کند! گویا جاعلان این خبر در قرون ششم به بعد از مشکلات
و محدودیت های امام هادی علیه السلام در سامرا اطلاع نداشته اند!
۲. در روایتی که مجلسی از کتاب المحتضر آورده می خوانیم: محمد بن علاء واسطی و یحیی
بن محمد جریح گویند ما در موضوع «ابن الخطاب» اختلاف کردیم و امر بر ما مشتبه شد پس
نزد احمد بن اسحاق رفتیم که دیدیم مشغول اعمال عید است. اما آنچه از کتاب مصباح نقل
شده چنین است: «محمد بن علاء واسطی و یحیی بن محمد بن جریح گفتند ما درباره «ابی
الخطاب محمد بن ابی زینب الکوفی» اختلاف کردیم و امر بر ما مشتبه شد پس نزد احمد بن
اسحاق رفتیم ... به نظر می رسد اگر اصل روایت منشاء صحیحی داشته درباره ابوالخطاب
کوفی غالی معروف بوده است ولی به جهت تصحیف «ابن الخطاب» نوشته شده و روایت مربوط
به عمر بن خطاب دانسته شده است.
۳. در حاشیه کتاب البلد الامین ذیل اعمال عید غدیر روایتی درباره این روز از امام
رضا علیه السلام نقل شده که شباهت زیادی به خبر احمد بن اسحاق دارد:
«من کتاب الخصائص ملخصاً ان الرضا علیه السلام قال...
هوالیوم الذی یأمرالله تعالی الکرام الکاتبین ان یرفعوا القلم عن محبّی اهل البیت و
شیعتهم ثلاثة ایام من یوم الغدیر و لا یکتبون علیهم شیئاً من الخطایا...»

گویا کتاب خصائص همان خصائص یوم الغدیر نوشته جمال الدین حسینی است. از سازندگان
اینگونه روایات باید پرسید اگر قرار باشد در مناسبت های مختلف به مدت ۳ روز تکلیف
از دوستان اهلبیت برداشته شود چه پیش خواهد آمد؟ آیا اظهار محبت به اهل بیت علیهم
السلام و برائت از دشمنان ایشان مستلزم برداشته شدن تکلیف است؟ آیا خود اهل بیت در
ایام سرور و شادی اینگونه رفتار می کردند؟
۴. مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان بحثی فلسفی درباره تداوم داشتن تکلیف
مطرح کرده و می فرماید: با توجه به اصول و سنت های الهی روشن می شود که تکلیف با
انسان ملازم و همراه است تا زمانی که در دنیا باقی است... و رفع تکلیف از انسان
مستلزم سرپیچی از قوانین و سنتهاست.
همه آنچه گفته شد در صورتی است که منابع و راویان خبر نهم ربیع قابل اعتنا باشد تا
نوبت به اشکال در متن برسد اما اگر در اصل صدور آن تردید جدّی باشد، اشکالات متنی
جز برای اطمینان از ردّ نخواهد بود.
۵. این نکته هم در خاتمه لازم به ذکر است که موضوع نهم ربیع و قتل خلیفه دوم در آن
هیچ دلیل دیگری جز این خبر ندارد. حتی سید ابن طاووس که گویا از هواداران این نظریه
است می نویسد: «درباره این روز روایت مهمی یافتیم» سپس در ادامه می گوید: «در
کتابهایی که جستجو کردم تاکنون مؤیدی برای روایتی که از ابن بابویه نقل کردیم،
نیافتم» البته کلمه ابن بابویه در بیان سید مبهم و احتمالاً خطای نوشتاری است؛ زیرا
روایت نهم ربیع را ابن بابویه نقل نکرده و فرزند سید هم در کتاب زواید، آن خبر را
از احمد بن اسحاق گزارش می کند. به هر حال چنانکه سید بن طاووس نیز تصریح کرده، خبر
نهم ربیع مؤیدی در کتابهای دیگر ندارد و چون تنها دلیل کسانی که نهم ربیع را روز
قتل خلیفه دوم می دانند همین خبر است و آن هم قابل قبول نیست بنابراین نظریه مرگ
عمر بن خطاب در این روز صحت ندارد و آنچه مشهور مورخان گزارش کرده اند ـ که مرگ او
در اواخر ذی حجه رخ داده ـ و عالمان شیعه نیز آن را پذیرفته اند درست و مطابق دیگر
رویدادهای تاریخی نیز هست چون بیعت با خلیفه سوم در محرم همان سال ثبت شده است.
سخن در این قسمت را با جمله ای از آیت الله صافی گلپایگانی درباره این روایت به
پایان می بریم: «روایت علی بن مظاهر از نظر متن و سند ضعیف است و آن را در کتب
معتبر و اصیل شیعه نیافتیم.»
مناسب است به این مطلب نیز اشاره شود که روایت مربوط به نهم ربیع یکی از دلائل شیعه
بودن ابولؤلؤ قاتل عمر بن خطاب هم هست. چون در این روایت برای قاتل طلب رحمت شده
است (رحمة الله علی قاتله). دو دلیل دیگری که برای تشیع فیروز ابولؤلؤ ذکر می شود
چنین است: در کتاب الهدایة الکبری سخنی از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده که به
خلیفه دوم می فرماید: «انی اراک فی الدنیا قتیلاً بجراحة من عبد ام معمر تحکم علیه
بجور فیقتلک توفیقاً یدخل بذلک الجنة علی رغم منک» این خبر را برسی در مشارق
الانوار و بحرانی در مدینة المعاجز و مجلسی در بحار به نقل از همان کتاب آورده اند.
اینجا فرصت نقد و بررسی تفصیلی این روایت نیست ولی اجمالاً با توجه به منابع،
راویان و متن روایت باید گفت هیچ اعتمادی به آن نیست.
دلیل دیگر آن است که افندی در ریاض العلماء گفته است: «فیروز (ابولؤلؤ) از بزرگان
مسلمین و مجاهدین بلکه از پیروان مخلص امیرالمؤمنین است.» سپس درباره این مطلب چنین
استدلال می کند که ذکوان برادر ابولؤلؤ از خواص امیرالمؤمنین (ع) و عبدالله بن
ذکوان از خواص یاران امام سجاد (ع) بوده است و این بهترین دلیل بر تشیع ابولؤلؤ
قاتل عمر است. با آنکه صاحب ریاض العلماء به تتبع و تحقیق شهرت دارد لیکن این سخنان
وی حاکی از مطالب دیگر است؛ زیرا اولاً برادری ذکوان و ابولؤلؤ مسلم نیست فقط برخی
رجالیون اهل سنت این سخن را نقل کرده اند، ولی دلیلی قطعی برای آن وجود ندارد.
ثانیاً و به فرض قبول برادری آن دو، ذکوان نه از خواص بلکه حتی از یاران امیر
مؤمنان علیه السلام محسوب نمی شود. ثالثاً عبدالله بن ذکوان فقط در شمار کسانی که
از امام سجاد علیه السلام روایت کرده اند ذکر شده و به عنوان یار و همراه امام
چهارم سخنی از او نیست. ذکوان و فرزندش عبدالله نه تنها از شمار شیعه نیستند که از
موالی بنی امیه و وابسته همسر عثمان خلیفه سوم قلمداد شده اند.
آخرین سخن درباره خبر نهم ربیع آنکه به نظر می رسد این روایت در دوران آل بویه یا
زمان هایی که اختلافات شیعه و سنی به اوج خود رسیده بود جعل شده و از سویی اهتمام
به نهم بدین جهت ترویج شده است که شیعیان خواسته اند ایامی را به مناسبت مرگ خلیفه
دوم به شادی بگذرانند اما چون مرگ او پیش از شهادت سالار شهیدان واقع شده و سپس
ایام سوگواری فرا می رسید تا هشتم ربیع که شهادت امام عسکری (ع) است اظهار سرور را
به تأخیر انداختند و همزمان با آغاز امامت حضرت ولی عصر (عج) در نهم ربیع و در
آستانه عید ولادت پیامبر اکرم و امام صادق (ع) به چنین مجالسی پرداختند. بنابراین
شیعه و بزرگان آن در طول تاریخ به بی اعتباری این روایت توجه داشته و اگر به ندرت
کسانی آن را پذیرفته اند رفع قلم را به معنی هر گونه خطا و گناه و حتی آنچه دون شأن
دوستدار اهل بیت (ع) است نگرفته اند.
 


سخنی درباره برائت

آنچه درباره
اهتمام به روز امامت حضرت ولی عصر (عج) و نادرست بودن روایت نهم ربیع یا رفع قلم
گفته شد هیچ گاه بدین معنا نیست که موضوع برائت ـ که از خصوصیات مهم مذهب تشیع است
ـ نادیده گرفته شود. تبرّی به اندازه ای اهمیت دارد که برخی عالمان و محققان، آن را
مهم تر از تولّی دانسته اند؛ زیرا ولایت و محبّت به اهل بیت و ائمه معصومین (ع)
اختصاص به شیعیان ندارد؛ بلکه غالب اهل سنت، به اهل بیت معصومین علاقمندند و فضائل
و مناقب ایشان را به طور گسترده نقل کرده اند.
بنابر این ولایت تنها کافی نیست؛ بلکه مهم تبرّی از دشمنان ائمه است که خط شیعه را
از دیگران جدا می کند. نکته این است که این برائت چگونه انجام شود. امامان شیعه با
روشمند کردن تقیه به پیروان خود نشان دادند که در عین اعتقاد راسخ به حقانیت ایشان
و عدم مشروعیت غاصبان خلافت، بهانه به دست دشمن ندهند و رفتاری که شایسته شیعه نیست
انجام ندهند. به خصوص که همیشه فرقه ناجیه شیعه در اقلیت بوده و امروزه وهابیت
پیوسته در صدد تضعیف و حمله به شیعه می باشد و دشمنان مشترک همة مسلمانان از این
اختلاف بهره برداری می کنند.
شایسته است مؤمنین آشکارا به جشن امامت ولی عصر (عج) بپردازند و اگر مجالسی خصوصی
به منظور اظهار برائت از دشمنان ائمه (ع) بر پا می کنند شؤون اخلاقی را در آن رعایت
کنند، که امام صادق علیه السلام فرمود : کونوا لنا
زینا و لاتکونوا علینا شینا.


ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

Mostafavi74...
اجرکم عندالله...
mohsen_mohseni...
احسنت تحقیق مختصر شما جالب بود اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد
ارزاني
افرین بسیار زیبا بو دقیق بود
نادر نوروزشاد
از لحاظ متن یک ایراد مهم دیگر هم دارد و آن این که امام هادی برای نقل موضوعی که آن را این قدر با اهمیت می داند، به جای استناد به سیره پدران معصوم خود، ماجرایی را از حذیفه بن یمان (صحابی بزرگوار ) نقل می کند و این امر با توجه به سیاق حدیث بسیار بعید و دور از ذهن است . ائمه تنها در جایی از دیگران نقل می کردند که موضوع مربوط به انان می شده ،نه مساله ای که به خودشان ربط دارد! و ظاهرا رسم متداولی بوده بین خودشان !( بنا بر ادعای روایت!)
عبدالجواد ...
بسیار عالی بود اجرکم عند الله و عند الائمة المعصومین علیهم الصلاة و السلام اجمعین
لیسیلسل
برای زحمتی که میکشید جای تشکر است ولی نیاز دارید تحقیق کاملتر انجام دهید خصوصا درمورد جناب ابولولو
سلام علیکم
از زحمات شما بسیار سپاسگزارم.
خیلی خوب بود
گرچه در روند کشف حقیقت آنچه باید رعایت شود که تقیه است و در جریان احادیث هم برای اهل فن محرز می باشد؛ شما هم رعایت کردید، که این سیره و روش عقلایی و وحیانی در بیان و انتقال معارف در قالب تقیه می باشد.
که راهی جز این نیست.
اجرکم عندالله
سلام علیکم
از زحمات شما بسیار سپاسگزارم.
خیلی خوب بود
گرچه در روند کشف حقیقت آنچه باید رعایت شود که تقیه است و در جریان احادیث هم برای اهل فن محرز می باشد؛ شما هم رعایت کردید، که این سیره و روش عقلایی و وحیانی در بیان و انتقال معارف در قالب تقیه می باشد.
که راهی جز این نیست.
اجرکم عندالله
محمد
احسنتم بسیار عالی کار شده بود و جای هیچگونه شک و شبهه ای را باقی نگذاشته بود
mohamadmirza52...
تشکر ولی هنوز جای کار دارد
پرسمان
ماهم متشکریم بابت مراجعه و مطالعه تان، کاش نظرتان را به طور مشخص می فرمویدید که از چه لحاظ بیشتر باید کار شود؟ موفق باشید.

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.