حضرت موسی(ع) و شبان ۱۳۹۰/۵/۲۶ - ۱۹۶ بازدید

ماجرای موسی و شبانی که میگن خدا به موسی تشر زده که چرا مانع عبادتش شدی چیه و آیا واقعیت داره؟
این ماجرا از داستانهایی که مولوی در مثنوی خود آن را به شعر در آورده و در کتب درسی نیز متن این داستان و شعر وجود دارد اما ظاهرا هیچ مدرک روایی و قرآنی برای آن وجود ندارد(مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی بدیع الزمان فروزانفر، چاپ چهارم، ص ۶۰) و معلوم نیست که مولوی این داستان را از کجا آورده است.
داستان با راز و نیاز چوپان با خدا آغاز مى شود. چوپان با عباراتى بسیار ساده و خالى از هر گونه تکلف و پیچیدگى سخنان خود را شروع مى کند; ایمان، عشق و علاقه در مناجات او هویدا است. در ایمان وى هیچ گونه ریا و ریاکارى دیده نمى شود. با کمال صداقت و اخلاص معشوق خود را مخاطب ساخته و عشق و علاقه خود را به او ابراز مى کند، چارقى، گیسویى دارد که باید شانه شود، خداى انسان وار چوپان بدنى دارد که محتاج جامه است و حتى تن او مانند تن خود چوپان شپش مى گذارد، مانند انسان غذا مى خورد و شیر مى نوشد، دست و پاى او مانند دست و پاى انسان از کار و فعالیت خسته مى شود و احتیاج به مالش دارد و به خواب و رختخواب نیازمند است.
همه این اوصاف حکایت از این دارد که چوپان معتقد به تشبیه محض حق تعالى با انسان است، و او مانند اهل تجسیم همه اوصافى را که خاص انسان است به خدا نسبت مى دهد.
موسى علیه السلام که نماینده عقل گرایى و معتقد به تنزیه حق از سایر موجودات است در چنین موقعى با چوپان روبرو مى شود و طبیعى است که اعتقاد چوپان براى موسى علیه السلام قابل قبول نیست، او باید همانند همه پیامبران به وظیفه خود که امر به معروف و نهى از منکر است عمل کند. از این رو با عتاب و خطاب با او برخورد مى کند.
سپس خداوند به موسى علیه السلام با عتاب خطاب می کند که چرا بنده ما را از ما جدا کردى و چرا به باطن و دل چوپان که سرشار از عشق و محبت به ما بود توجه نکردى و فقط به ظاهر الفاظ او خرده گرفتى. از این رو مولانا موسى را محتاج به هدایت الهى مى داند و این هدایت با عتاب خداوند به موسى آغاز مى شود.
به هر حال گرچه عین این داستان در آیات و روایات وجود ندارد ولی در روایات اسلامى به این شبیه این معنا اشاره شده است.
به طور مثال امام باقر علیه السلام مى فرماید:
«هر چیزى را که با اوهام و خیالات خود در دقیق ترین معنایش (به عنوان خدا) تصویر مى کنید، آن چیز آفریده شما است و مربوط به حق متعال نیست، خداوند حیات بخش است و زندگى و مرگ موجودات به دست او است [آنگاه امام علیه السلام با یک مثال به این اصل اشاره مى کند] شاید مورچه هاى کوچک نیز اینطور توهم کنند که خداوند نیز مانند آنها دو شاخک دارد، زیرا آنها گمان مى کنند که نداشتن شاخک براى موجود زنده نقص است ».( عن الباقر علیه السلام «کل ما میزتموه بأوهامکم فی ادق معانیه فهو مخلوق مصنوع مثلکم مردود الیکم و الباری تعالی واهب الحیاة مقدر الموت و لعل النمل الصغار تتوهم ان لله زبانیتین کما لها فانها تتصور ان عدمهما نقصان لمن لا تکونان له» جامع الاسرار و منبع الانوار، سید حیدر آملی، ص ۴۲.)
با این مثال امام علیه السلام به یک اصل کلى اشاره مى کند و آن این که هر موجودى آنچه را که دارا است و در زندگانى خود لازم مى داند، آن را کمال و ضرورت مطلق مى بیند و فقدان آن را نقص و کاهش مى پندارد، از این رو مورچه براى خداوند شاخک و انسان براى او علم و خیال و اندیشه و...

متن شعر مولوی بدین شکل است:
دید موسی یک شبانی را براه کو همی‌گفت ای گزیننده اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه‌ات شویم شپشهاات کشم شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب آید بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من ای بیادت هیهی و هیهای من
این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان گفت موسی با کی است این ای فلان
گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید
گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار پنبه‌ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو دیبای دین را ژنده کرد
چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
آتشی گر نامدست این دود چیست جان سیه گشته روان مردود چیست
گر همی‌دانی که یزدان داورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست
دوستی بی‌خرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست
با کی می‌گویی تو این با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال
شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست
ور برای بنده‌شست این گفت تو آنک حق گفت او منست و من خود او
آنک گفت انی مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد
آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست در حق آن بنده این هم بیهده‌ست
بی ادب گفتن سخن با خاص حق دل بمیراند سیه دارد ورق
گر تو مردی را بخوانی فاطمه گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه
قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست
فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گویی بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استایش است در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد لم یولد او را لایق است والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زین سوی جوست
زانک از کون و فساد است و مهین حادثست و محدثی خواهد یقین
گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت
وحی آمد سوی موسی از خدا بنده ما را چرا کردی جدا؟
تـو برای وصل کردن آمدی نی برای فصـل کردن آمـدی
تـا توانی پا منه انـدر فـراق ابغض الاشیاء عندی الطلاق
هــــــــر کسی را سیـرتی بنهاده‌ایم هر کسی را اصطلاحی داده‌ایـم
در حـق او مـدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تـو سم
در حـق او نـور و در حق تو نار در حق او ورد و در حق تـو خار
در حق او نیک و در حـق تـو بـد در حق او خوب و در حق تـو رد
مـا بـری از پاک و نـاپاکی همه از گرانجانی و چالاکی هـــمه
مـــن نـکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جـودی کنم
هـندیان را اصطلاح هـند مدح سندیان را اصطلاح سند مدح
من نـگردم پــاک از تسبیحشان پاک هم ایشان شوند و در فشان
ما بـرون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم اگـر خاشع بود گر چه لفظ و گفت ناخاضع بود
چـند از این الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز و ساز
آتشی از عشق در جان بــرفروز سر به سر فکر و عبارت را بـسوز
مـوسیا آداب دانان دیگرنـد سوخته جان و روانان دیگـرند
عاشقان را هر نفس سوزیدنی است بر ده ویران خراج و عشـر نیست
گـر خطا گـوید ورا خاطی مگـو گر شود پر خون شهید آن را مشو
خـون شهیدان را ز آب اولی‌تر اسـت این خطا از صد صواب اولی‌تر است
تـو ز سرمستان قلاووزی مجـو جامه چاکان را چه فرمایی رفـو
ملت عشق از همه دینها جـداسـت عاشقان را مذهب و ملت خداست
بعد از آن در سر موسی حق نـهفـت رازهایی کان نمی‌آید به گــفت
بر دل موسی سخنها ریختند دیدن و گفتـن به هم آمیختند
چند بیخود گشت و چند آمد به خــــود چند پرید از ازل سوی ابد
بعد از این گر شرح گویم ابلــهی است زانکه شرح آن ورای آگـهی است
چونکه موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چـوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته رانـد گرد از پره بیابان بـرفشاند
گام پای مردم شوریده خـود هم ز گـام دیگران پیدا بود
یک قدم چـون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بــــــر اریب
گاه چون مـوجی برافرازان علم گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاه حـیران ایستاده گه دوان گاه غلطان همچو گوی از صولجان
عاقبت دریـافت او را و بدید گفت: مژده ده که دستوری رسیـد
هیچ آدابی و تــرتیبی مـجو هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و دینت نور جان ایمنی وز تو جهانی در امان
ای معـاف یفعل الله ما یشاء بی محـابا رو زبان را برگشـا
گفت: ای موسی، از آن بگذشته‌ام من کنـون در خـــون دل آغشته‌ام
تـازیانه بر زدم اسبم بگشت گنبدی کرد و ز گردون برگذشت
محرم ناسوت مالاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.