حقانیت شیعه ۱۳۹۴/۱۲/۱۳ - ۳۷۵۱ بازدید

اختلاف اساسی اهل سنّت واقعی (شیعه) و اهل سنّت رایج ، در بحث خلافت رسول خدا (ص) می باشد که چنین کسی را متکلّمین هر دو مذهب ، امام می گویند. پس در چنین موردی که هر دو گروه ، استدلالاتی بر ادّعای خود دارند باید سراغ عقل رفت و از عقل خواست که بین این استدلالها قضاوت عادلانه کند.

اختلاف اساسی اهل سنّت واقعی (شیعه) و اهل سنّت رایج ، در بحث خلافت رسول خدا (ص) می باشد که چنین کسی را متکلّمین هر دو مذهب ، امام می گویند. پس در چنین موردی که هر دو گروه ، استدلالاتی بر ادّعای خود دارند باید سراغ عقل رفت و از عقل خواست که بین این استدلالها قضاوت عادلانه کند. در سطور زیر ما ابتدا محلّ اختلاف شیعه و سنّی را دقیقاً مشخّص نموده ، سپس تعریف بزرگان هر دو مذهب را از امامت بیان می کنیم و آنگاه به حکم عقل ، به قرآن مراجعه می کنیم و با بهره گیری از منطق عقلی و روایات خود اهل سنّت ، بر درستی ادّعای شیعه استدلال می کنیم ؛ که البته اینها بخشی از دلائل شیعه است نه تمام آن. حال این شما و این هم دلائل روشن ما ؛ خودتان عقلتان را قاضی کنید و ببینید که حقّ با شیعه هست یا نه؟

نقاط اشتراک و اختلاف دو مذهب در بحث امامت:
۱ـ هر دو مذهب ، تقریباً تعریف واحدی از امام دارند.
۲ـ هر دو مذهب ، وجود امام را ضروری و واجب می دانند.
۳ـ شیعه معتقد است که امام باید معصوم از گناه و خطا و سهو باشد ولی اهل سنّت تنها عدالت را در امام شرط می دانند نه عصمت را. لذا شیعه به استاندارد حدّاکثری در امام قائل است و اهل سنّت به استاندارد حدّ اقلّی.
۴ـ شیعه معتقد است که امام باید افضل مردم از حیث علم و معنویّت باشد تا بتواند دیگران را نیز ترقّی دهد ؛ ولی اهل سنّت منکر این معنا بوده قائلند که وجود شخصی عالمتر از امام و فاضلتر از او در میان امّت مشکلی ندارد. لذا با اینکه اکثرشان اعتراف دارند که امیرمومنان (ع) از حیث علم و مقام معنوی برتر از خلفای سه گانه بوده ولی بر این باورند که آنان بر علی (ع) نیز رهبری داشته اند. که این حقیقتاً جای عجب است که چگونه جاهل می تواند رهبر عالم باشد؟! و چگونه جاهل می تواند عالم را هدایت کند؟!
۵ـ شیعه معتقد است مصداق امام را باید خدا معرّفی نماید ؛ حال یا با دادن معجزه به دست او یا از زبان پیامبر یا امام قبلی. چون تنها خداست که می داند چه کسی معصوم می باشد. امّا اهل سنّت معتقدند خداوند بر مردم واجب نموده که خودشان مصداق امام را از بین خودشان برگزینند. پس مردم هر کس را به جانشینی رسول خدا (ص) برگزیدند او امام و هادی امّت و حافظ دین خدا خواهد بود. شیعه بر همین مبناست که خلافت و امامت خلفای سه گانه را نمی پذیرد و آنها را غاصب این مقام می داند. و استدلالهای فراوانی بر خلافت و امامت بلافصل امیرالمومنین (ع) اقامه می کند. به پاره ای از این استدلالها با قضاوت عقل و محوریّت قرآن کریم و شهادت روایات منقول از خود اهل سنّت اشاره می کنیم.

امامت در قرآن کریم
باید دانست که شیعه برای اثبات امامت ، ابتدا کاری با علی (ع) یا با ابوبکر و غیر آنها ندارد. شیعه ابتدا بر اساس تعریف مشترک شیعه و سنّی از امام ، با دلائل عقلی اثبات می کند که امام باید معصوم و همتای قرآن باشد. آنگاه می گوید: جز خدا هیچ کس نمی داند چه کسی معصوم و همتای قرآن است. لذا مصداق امام را باید خدا یا پیامبر او مشخّص سازند ؛ یا خود مدّعی امامت باید دارای معجزه باشد. چون معجزه همان امضای غیر قابل جعل خداست. امّا ــ برخلاف تبلیغ برخی افراد ناآگاه ــ شیعه هیچگاه از رابطه ی فامیلی علی (ع) با پیامبر (ص) برای اثبات امامت او استفاده نمی کند ؛ مگر آنجا که می خواهد ثابت کند ؛ آن حضرت جزء مصادیق آیه تطهیر و حدیث ثقلین و آیه ی مودّت است.

تعریف امام در کلام متکلّمین شیعه و سنّی
سعدالدین تفتازانی و میر سید شریف جرجانی و سیف الدین آمدی گفته اند :« الامامة رئاسة عامّة لشخص من الاشخاص ــ امامت ریاست عمومی است برای شخصی از اشخاص»[۱] قاضی عضدالدین ایجی گفته است: « الامامة خلافة الرّسول فی اقامة الدین بحیث یجب اتّباعه علی کافّة الامّة ؛ امامت خلافت (جانشینی) رسول است در اقامه ی دین ، به گونه ای که واجب است تبعیّت از او برای همه ی امّت»[۲] سیف الدین آمدی در تعریف دیگری گفته است: « انّ الامامة عبارة عن خلافة شخص من الاشخاص للرّسول فی اقامة الشّرع و حفظ حوزة الملّة علی وجه یجب اتّباعه علی کافّة الامّة ؛ همانا امامت عبارت است از خلافت شخصی از اشخاص برای رسول در اقامه ی شرع و حفظ حوزه ی ملّة (دین) به نحوی که تبعیّت از او واجب می شود بر همه ی امّت.»[۳] ابن خلدون نیز نوشته است: « الامامة خلافة عن صاحب الشّرع فی حراسة الدین و سیاسة الدّنیا؛ امامت خلافت (جانشینی ) صاحب شریعت است در حراست از دین و سیاست و مدیریّت دنیا.»[۴]

تعاریف علمای بزرگ شیعه
شیخ مفید گفته است: « الامام هو الذی له الرئاسة العامّة فی امور الدین و الدّنیا نیابةً عن النّبی (ص) ؛ امام کسی است که دارای رهبری عمومی در امور دین و دنیا به صورت نیابت از پیامبر (ص) باشد.»[۵] سیّد مرتضی گفته است: « الامامة رئاسة عامّة فی الدّین بالاصالة لا عمّن هو فی دار التّکلیف ؛ امامت رهبری عمومی در زمینه دین به صورت بالاصاله است ؛ نه به صورت نیابت از کسی که در سرای تکلیف می باشد.»[۶] علّامه حلّی گفته است: « الامامة رئاسة عامّة فی الدّین و الدّنیا لشخص من الاشخاص نیابة عن النّبی(ص) ؛ امامت رهبری عمومی در زمینه دین و دنیا برای شخصی خاصّ به عنوان نیابت از پیامبر (ص) است.»[۷] جناب فاضل مقداد نیز همین تعریف را رائه کرده ولی به جای « نیابة عن النّبی » گفته است: « خلافة عن النّبی »[۸]
از تعاریف گفته شده استفاده می شود که: اوّلاً متکلّمین شیعه و سنّی بر سر تعریف امامت اختلاف نظر عمده ای نداشته در محورهای اصلی اتّفاق نظر دارند. ثانیاً امامت اصطلاحی متکلّمین دارای مشخّصات زیر می باشد.
۱ـ امامت ریاست عمومی بر جمیع امّت می باشد نه بر محدوده ی جغرافیایی خاصّ.
۲ـ متعلّق امامت امام ، امور دین و دنیا بوده منحصر به دین تنها یا دنیای تنها نیست.
۳ـ امام ، خلیفه و جانشین رسول الله می باشد، هم در امور دینی هم در امور دنیوی.
۴ـ اطاعت و تبعیّت از امام بر همه ی امّت واجب و ضروری است. بنابراین ، امام در اصطلاح متکلّمین ، نه مثل سلطان و رئیس جمهور است نه مثل یک عالم دینی و مفتی صرف ؛ بلکه تمام مسئولیّتهای حاکمیّتی رسول الله (ص) را دارا می باشد. حال بر همین اساس شیعه مدّعی است که امام باید عالم به جمیع احکام دین و جمیع اسرار قرآن باشد ؛ و از هر گونه خطا و سهو و گناه معصوم باشد. چون طبق آیه ی « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُم » ؛ اطاعت از امام ، مثل اطاعت از خدا و رسول ، باید مطلق و بدون قید باشد. متکلّمین نیز همین معنا را در تعریفشان از امام ، منعکس ساختند. حال چگونه ممکن است خداوند متعال ما را امر به اطاعت بی چون و چرا از کسی کند که خودش هر لحظه احتمال گناه یا احتمال خطا و سهو دارد؟!! پس اگر ما به حکم قرآن مکلّفیم تا از امام بعد از رسول الله (ص) اطاعت بی چون و چرا کنیم ؛ لابد او باید مثل خود رسول خدا(ص) ، معصوم باشد. چون امر به اطاعت بی چون و چرا از غیر معصوم ، مساوی است با امر به اطاعت بی چون و چرا از گناه یا خطای دیگری. و این کاری نیست که خدا انجام دهد. لذا فرمود: « أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدى فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ؛ آیا کسى که هدایت به سوى حق مى کند براى پیروى شایسته تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى کنید؟! »[۹] آیا غیر از انسان معصوم ، که خود منزّه از خطا و هدایت کننده به خداست ، کسی هست که نیاز به امام و هدیت کننده نداشته باشد؟ آیا خلفای مورد نظر اهل سنّت نیاز به هدایت داشتند یا نداشتند؟ اگر بگویند نیاز به هدایت نداشتند گزافه گفته اند ؛ کسانی که زمانی غرق در شرک بودند چگونه به یکباره معصوم گشتند؟ و دلیل عصمتشان چیست؟ و اگر نیاز به هدایت داشتند طبق آیه ی مورد بحث ، باید از امامی اطاعت نمایند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفای سه گانه باید امامی می داشتند. حال می پرسیم که آن امام که بوده است؟ ممکن است بگویند: نبیّ اکرم (ص) یا قرآن کریم ؛ گوییم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبیّ اکرم (ص) و قرآن کریم ، همانگونه که می توانند امام آن سه نفر باشند امام دیگران نیز می توانند باشند. پس این سه تن چه رجحانی داشتند که محتاج به امام انسانی زنده نبودند؟ بنا بر این ، از بین مدّعیان امامت ، تنها آن کسی حقیقتاً حقّ امامت داشته که عین قرآن و علم او عین علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلی مثل حدیث مدینة العلم و حدیث ثقلین و ... ، آن شخص کسی نیست جز علی (ع). همچنین طبق گفته ی متکلّمین شیعه و سنّی ، اگر از وظایف امام این است که دین را اجرا کند و حافظ دین خدا باشد ، لازمه اش این است که او عالم به تمام دین باشد تا یقیناً دین را اجرا کند و دین را حفظ نماید نه نظرات شخصی خودش را. لذا امام بعد از رسول خدا ، باید همتای قرآن باشد. حال ما کاری نداریم که چه کسی دارای این مشخّصات است ؛ ما فقط آنچه را که لازمه ی تعریف امام است ، بیان می کنیم تا معلوم شود که: اوّلاً آیا غیر خدا می تواند این مشخّصات را تشخیص دهد یا نه؟ ثانیاً اگر معلوم شد که مصداق امام را خدا باید تعیین کند ، آنگاه باید بگردیم دنبال کسی که خدا و رسول ، این دو مشخّصه را برای او اثبات نموده اند. و شیعه مدّعی است بسیاری از آیات و روایات نبوی که خود اهل سنّت نیز ناقل آنها می باشند ، اثباتگر این دو ویژگی برای علی (ع) هستند. ما ذیلاً دلائل قرآن و روایی خودمان ذکر می کنیم تا ملاحظه فرمایید که شیعه چگونه استدلال می کند.

پاره ای از دلائل قرآنی بر امامت علی (ع):
دلیل نخست: خداوند متعال می فرماید:« هُنالِکَ الْوَلایَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَواباً وَ خَیْرٌ عُقْباً؛ در آنجا ثابت شد که ولایت از آنِ خداوند بر حق است. اوست که برترین ثواب، و بهترین عاقبت را دارد.»[۱۰] و فرمود: « أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِیُّ وَ هُوَ یُحْیِ الْمَوْتى وَ هُوَ عَلى کُلِّ شَیْ ءٍ قَدیر؛ آنها غیر از خدا را ولىّ خود برگزیدند؟! در حالى که «ولىّ» فقط خداوند است و اوست که مردگان را زنده مى کند، و اوست که بر هر چیزى تواناست.»[۱۱] و فرمود:« مَثَلُ الَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِیاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ ؛ مثَل کسانى که غیر از خدا را اولیاى خود برگزیدند، مثَل عنکبوت است که خانه اى براى خود انتخاب کرده؛ در حالى که سست ترین خانه ها خانه ی عنکبوت است اگر مى دانستند.»[۱۲] نکات آیات کریمه : طبق این آیات شریفه ، ولایت به تمام مصادیق آن تنها از آنِ خداست و هیچ کس حقّ ندارد غیر خدا را بی اذن او ولیّ خود قرار دهد. پس تا ما دلیلی از جانب خدا و رسول او نداشته باشیم حقّ نداریم ولایت کسی غیر از خدا را بپذیریم ــ ولایت به همه ی معانی آن ــ . حال باید دید خدا ولایت چه کسی را همردیف ولایت خود قرار داده است. خداوند متعال می فرماید: « قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرینَ؛ بگو: از خدا و رسولش اطاعت کنید! و اگر سرپیچى کنید، خداوند کافران را دوست نمى دارد.»[۱۳] و باز فرمود: « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی شَیْ ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً؛ اى کسانى که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید رسولش را و اولو الأمر را ! و هر گاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید (و از آنها داورى بطلبید) اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید! این(کار) براى شما بهتر، و عاقبت و پایانش نیکوتر است.»[۱۴] طبق این آیات اوّلاً ولایت نبیّ اکرم(ص) عین ولایت خداست لذا اطاعت از او عین اطاعت از خداست. ثانیاً ولایت اولوالامر نیز مثل ولایت رسول الله است. لذا در عبارت « أطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ » اطیعوا را تکرار نکرد ؛ چون اطاعت از هر دو یکی است. و نیز در ادامه نفرمود: هنگام اختلاف ، آن را به خدا و رسول و اولوالامر برگردانید ؛ بلکه تنها خدا و رسول را مطرح ساخت که شاهد است بر یکی بودن حکم رسول و اولوالامر. ثالثاً در این آیه ، خدا خواسته که مسلمین هنگام نزاع و اختلاف ، به کلام خدا و پیامبر خدا رجوع کنند نه به نظر مردم. ولی برخی از مسلمین صدر اسلام که در مساله ی امامت اختلاف کردند به جای رجوع به قرآن و حدیث غدیر و حدیث ثقلین و حدیث منزلت و امثال آن ، که حکم پیامبر بود ، به نظر گروه اندکی از مردم رجوع نمودند. حال که معلوم شد ولایت امام باید عین ولایت خدا و رسول باشد ، باید دید خدا غیر از رسول ، ولایت چه کسی را تأیید نموده است. خداوند متعال می فرماید: « إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ ؛ ولىّ شما ، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آورده اند؛ همانها که نماز را برپا مى دارند ، و در حال رکوع، زکات مى دهند»[۱۵] شیعه و سنّی اتّفاق نظر دارند که این آیه ، در شأن علی (ع) نازل شده است. لکن اهل سنّت مدّعی اند که مراد از ولیّ در این آیه ، ولایت حکومت(امامت) نیست بلکه منظور ولایت به معنی دوستی ، یا نصرت و امثال آن است. امّا شیعه می گوید: لفظ ولیّ در این آیه مطلق بوده تمام معانی و مصادیق آن را شامل است که از جمله یکی از آن معانی ، ولایت تصرّف است که همان امامت و حاکمیّت باشد. افزون بر اطلاق آیه ، شاهد دیگر این ادّعا ، آن است که در این آیه ، ولایت ، ابتدا برای خدا و سپس برای پیامبر و در مرتبه ی سوم برای علی (ع) ثابت شده است ؛ و ولایت درباره ی خدا ــ به تمام معانی آن ــ ، به سلطنت ،حاکمیّت و متصرّف بودن او بر می گردد. یعنی چرا خدا را باید دوست داشت؟ چرا باید از او نصرت طلبید؟ چرا باید فقط او را دوست خود دانست؟ چرا ... ؟ ، پاسخ همه ی این چیزها یکی است. چون تنها اوست که می تواند در امور ما سلطه و حاکمیّت و تصرّف داشته باشد ؛ و غیر او تا او اراده نکند ، کاره ای نیستند. پس در این آیه ، چون واژه ی ولیّ در مورد خدا نیز به کار رفته ، مطلق بوده ، تمام معانی را می گیرد؛ و هیچ قیدی در آیه نیست که معنی آن را قید زده به قسم خاصّی از ولایت محدود کند. افزون بر اینها ، حتّی اگر نظر اهل سنّت را هم در این باره بپذیریم و مراد از ولایت در این آیه را ، ولایت نصرت یا ولایت محبّت هم بدانیم ، باز امامت برای علی (ع) ثابت می شود. چون وقتی علی (ع) با خلیفه ی اوّل بیعت نکرده و خود ادّعای امامت نمود ، طبق آیه ی مورد بحث بر همگان و از جمله بر خود خلیفه اوّل و دوم واجب بود که او را یاری و نصرت نمایند و شرط محبّت را که حمایت است به جا آورند ؛ لکن آنها نه تنها چنین نکردند بلکه با او مخالفت نموده و درگیر شدند. پس به یقین آن دو ازحکم این آیه عدول نموده اند ؛ و آنکه از حکم خدا عدول نماید فاسق و ظالم بوده به حکم « لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ »[۱۶] حقّ امامت ندارد.
دلیل دوم : « إِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً؛ خداوند فقط مى خواهد پلیدى و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد. »[۱۷] طبق این آیه ی شریفه خداوند متعال اهل بیت (ع) را از هر پلیدی و رجسی منزّه نموده است ؛ و این یعنی عصمت. و به حکم عقل ، جایی که معصوم حضور دارد ، امامت و حاکمیّت مردم به غیر معصوم نمی رسد. وقتی خداوند متعال در امور کوچکی چون قضاوت و شهادت در دادگاه ، عدالت و تقوا را شرط دانسته ، چگونه ممکن است در امر مهمّی چون امامت کلّ امّت اسلام ، عدالت شرط نباشد. و اگر عدالت در این امر شرط است پس معصوم که فوق عادل است مقدّم بر عادل خواهد بود. البته برادران اهل سنّت ما بر خلاف حکم صریح عقل ، معتقدند که امامت غیر معصوم با شخص معصوم جایز است ؛ یعنی به اعتقاد اینها ، یک غیر معصوم می تواند امام شخص معصوم شود و به او امر و نهی کند. همچنین برداران اهل سنّت ادّعا نموده اند که همه ی خاندان پیامبر (ص) اهل بیت محسوب می شوند. در پاسخ می گوییم ، اوّلاً قدر متیقّن این است که علی (ع) داخل در اهل بیت می باشد و این مطلب منکری میان مسلمین ندارد. و نیز شکّی نیست که خلفای سه گانه داخل در اهل بیت نیستند و این مطلب هم مخالفی ندارد ؛ و در میان اهل بیت تنها کسی که بعد از نبی (ص) ادّعای خلافت بلافصل داشت علی (ع) بود. پس با وجود او که طبق این آیه معصوم می باشد نوبت به دیگری نمی رسد.
دلیل سوم: « أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنی إِسْرائیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فی سَبیلِ اللَّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاَّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنا أَلاَّ نُقاتِلَ فی سَبیلِ اللَّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَلیلاً مِنْهُمْ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِالظَّالِمینَ ـ وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنَّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ؛ آیا مشاهده نکردى جمعى از بنى اسرائیل را بعد از موسى، که به پیامبر خود گفتند: « مَلِک و زمامداری براى ما انتخاب کن! تا(زیر فرمان او) در راه خدا پیکار کنیم.پیامبر آنها گفت: «شاید اگر دستور پیکار به شما داده شود، (سرپیچى کنید، و) در راه خدا، جهاد و پیکار نکنید.» گفتند: «چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم، در حالى که از خانه ها و فرزندانمان رانده شده ایم؟!» اما هنگامى که دستور پیکار به آنها داده شد، جز عدّه کمى از آنان، همه سرپیچى کردند. و خداوند از ستمکاران، آگاه است. ـ و پیامبرشان به آنها گفت: «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث کرده است.» گفتند: «چگونه او بر ما حکومت کند، با اینکه ما از او شایسته تریم، و او ثروت زیادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزیده، و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشیده است. خداوند، مُلکَش را به هر کس بخواهد، مى بخشد؛ و خداوند، وسعت دهنده و علیم است.»[۱۸]
نکات آیات :
الف ـ طبق این آیات ، بنی اسرائیل ، تعیین حاکم را حقّ مردم نمی دانستند لذا از پیامبر خود خواستند تا حاکمی برای آنها تعیین نماید. پیامبر آنها و خداوند متعال نیز این نظر آنها را نادرست معرّفی نکرده بر آن مهر تأیید زدند. پس حاکمیّت بر مردم که به نظر شیعه و سنّی از شئون امامت می باشد ، باید از طرف خدا یا نبیّ خدا جعل شود نه از طرف مردم. امامت در اسلام ، امری بسیار بزرگتر حاکمیّت سیاسی صرف است ؛ لذا وقتی طالوت که صرفاً حاکم سیاسی بود و تحت نظر پیامبر زمانش بر مردم حکومت می نمود ، از طرف خدا تعیین می شود ، چگونه ممکن است خدا تعیین امام را به مردم غیر معصوم بسپارد.
ب ـ پیامبر بنی اسرائیل ـ که ظاهراً حضرت سموئیل (ع) باشد ـ فرمود : « خداوند طالوت را براى زمامدارى شما مبعوث کرده است.» از اینجا معلوم می شود که حاکم جامعه را باید خداوند متعال تعیین نماید و حتّی خود نبی نیز سرخود حقّ چنین انتخابی را ندارد کجا رسد مردم .
ج ـ از آیات شریفه استفاده می شود که علّت حاکمیّت یافتن طالوت ، قدرت جسمی و علمی او بوده است. پس حاکم جامعه باید دارای علم و قدرت باشد. و کیست در بین اصحاب رسول خدا که در علم و قدرت با علی (ع) برابری نماید؟! اوست باب مدینه ی علم رسول خدا ؛ و اوست حیدر کرّار ؛ و اوست آنکه دروازه ی خیبر را با اعجاز الهی از جای خود برکند ؛ و اوست کشنده عمرو بن عبد ودّ و مرحب پهلوان و اوست که افضل از هارون نبی است و...
دلیل چهارم: « وَ نَجَّیْناهُ وَ لُوطاً إِلَى الْأَرْضِ الَّتی بارَکْنا فیها لِلْعالَمینَ (۷۱) وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنا صالِحینَ (۷۲) وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَ ؛ و او (ابراهیم ) و لوط را به سرزمینی که آن را براى همه ی جهانیان پربرکت ساختیم ، نجات دادیم. (۷۱) و اسحاق و یعقوب را به عنوان عطیه به او بخشیدیم و همه را شایسته قرار دادیم. (۷۲) و آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما ، هدایت مى کردند؛ و انجام کارهاى نیک و برپاداشتن نماز و اداى زکات را به آنها وحى کردیم ؛ و تنها ما را عبادت مى کردند. »[۱۹]
نکات آیات شریفه :
الف ـ به اتّفاق شیعه و سنّی ، یکی از وظائف امام ، هدایت امّت به سمت حقّ و حقیقت است. در تعاریف متکلّمین سنّی نیز همین معنا لحاظ شده است. در این آیه تصریح شد که انبیای نام برده شده در این آیه ، امامت داشتند و به امر الهی هدایت می نمودند ؛ حال چگونه کسی می تواند امام به این معنا باشد در حالی که خودش هر لحظه در معرض گمراهی است و محتاج هادی می باشد. خداوند متعال می فرماید: « أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدى فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ ؛ آیا کسى که هدایت به سوى حق مى کند براى پیروى شایسته تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى کنید؟! »[۲۰]آیا غیر از انسان معصوم ، که خود منزّه از خطا و هدایت کننده به خداست ، کسی هست که نیاز به امام و هدیت کننده نداشته باشد؟ آیا خلفای مورد نظر اهل سنّت نیاز به هدایت داشتند یا نداشتند؟ اگر بگویند نیاز به هدایت نداشتند گزافه گفته اند ؛ کسانی که زمانی غرق در شرک بودند چگونه به یکباره معصوم گشتند؟ و دلیل عصمتشان چیست؟ و اگر نیاز به هدایت داشتند طبق آیه ی مورد بحث ، باید از امامی اطاعت نمایند تا آنها را به حقّ رهنمون شود. پس خود خلفای سه گانه باید امامی می داشتند. حال می پرسیم که آن امام که بوده است؟ ممکن است بگویند: نبیّ اکرم (ص) یا قرآن کریم ؛ گوییم در آن صورت امامت خود آنان لغو است ؛ چون نبیّ اکرم (ص) و قرآن کریم ، همانگونه که می توانند امام آن سه نفر باشند امام دیگران نیز می توانند باشند. پس این سه تن چه رجحانی داشتند که محتاج به امام انسانی زنده نبودند؟ بنا بر این ، از بین مدّعیان امامت ، تنها آن کسی حقیقتاً حقّ امامت داشته که عین قرآن و علم او عین علم رسول الله بوده است ؛ و طبق دلائل نقلی مثل حدیث مدینة العلم و حدیث ثقلین و ... ، آن شخص کسی نیست جز علی (ع).
ب ـ طبق این آیات نیز جعل و نصب امام بر عهده ی خداست نه مردم. پس محصول سقیفه باطل می باشد.
پ ـ طبق این آیات ، امامت برای هدایت امّت ، شأن کسی است که لایق نبوّت نیز باشد. پس بعد از نبی اکرم (ص) کسی باید امام گردد که اگر نبوّت ختم نمی شد لیاقت نبوّت را داشت ؛ و آن علی بن ابی طالب است ، که طبق حدیث منزلت ، افضل از هارون نبی است. چون نبی اکرم (ص) فرمود:« تو نسبت به من مثل هارون هستی نسبت به موسی الّا اینکه پیامبری بعد از من نیست.»[۲۱] پس اگر پیامبر اسلام افضل از موسی است به ناچار علی (ع) نیز باید افضل از حضرت هارون باشد تا این نسبت حفظ گردد. همچنین رسول خدا در همین گفتار به طور ضمنی متذکّر شدند که اگر بعد از من نبوّت ختم نمی شد ، تو شأنیّت نبوّت را داشتی.
ت ـ طبق این آیات ، امام باید به امر و فرمان خدا امامت نماید ؛ و لازمه ی این امر آن است که امام ، عالم به تمام اوامر و نواهی خدا باشد. و در میان مدّعیان امامت هیچ کس جز علی (ع) نبود که چنین باشد. هیچ عالم سنّی هم ادّعا نکرده که خلفای سه گانه ، عالم به جمیع اوامر و نواهی خدا بوده اند. همچنین حدیث متواتر ثقلین مؤیّد است که اهل بیت (ع) همردیف کتاب خدا هستند. و نیز به اعتراف شیعه و سنّی علی (ع) باب مدینه ی علم رسول الله است. همچنین جناب حاکم نیشابوری ــ از علمای بزرگ اهل سنّت ــ نقل نمود از رسول گرامی که فرمودند: « علی مع القرآن و القرآن مع علیّ لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض ؛ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.»[۲۲] آیا همه و از جمله خلفای سه گانه باید اطاعت مطلق از قرآن داشته باشند یا نه؟ اگر بله پس باید از علی (ع) هم که متّحد با حقیقت قرآن است ، اطاعت مطلق می کردند ؛ که نکردند.
ث ـ همچنین طبق آیه ، فعل خیرات باید از جانب خدا بر امام ، وحی و الهام شود ؛ و در بین مدّعیان امامت تنها علی (ع) است که ادّعای اتّصال به غیب داشته و ملهم بودن او توسّط پیامبر (ص) نیز تأیید گردیده است.یکی از دلائلی که این شأن را برای امیر مومنان ثابت می کند ، حدیث منزلت است ؛ چون یکی از شئون حضرت هارون (ع) این بوده که بر او وحی می شده است ؛ لکن نه وحی تشریعی ؛ چون او تابع شرع موسی بود. پس علی (ع) هم که در حدیث منزلت تشبیه شده به هارون (ع) ، واجد این شأن خواهد بود ، امّا نه با عنوان نبی. و اگر گفته شود که دریافت وحی مستلزم نبوّت است ، گوییم: چنین نیست؛ چون طبق تصریح قرآن کریم حضرت مریم (س) و مادر موسی (ع) نیز دریافت وحی داشته اند ولی پیامبر هم نبوده اند.
ج ـ همچنین طبق آیات فوق ، امام اهل زکات و نماز است ؛ و تنها علی (ع) است که نماز و زکاتش مورد تأیید مستقیم خدا واقع شده ؛ در حالی که دیگران اگر چه در ظاهر اهل نماز و زکات بودند ولی هیچکس یقین ندارد که آنان در محضر خدا هم به عنوان اهل زکات و نماز ، مورد قبول واقع شوند. خداوند متعال فرمود: « إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ؛ ولىّ شما ، تنها خداست و پیامبر او و آنان که ایمان آورده اند ؛ همانها که نماز را برپا مى دارند، و در حال رکوع، زکات مى دهند. »[۲۳] مفسّرین شیعه و سنّی اتّفاق نظر دارند که شأن نزول این آیه ی شریفه جریان صدقه دادن امیر المومنین (ع) در حال رکوع بوده است.پس در میان مدّعیان امامت ، تنها اوست که نماز و زکاتش یقیناً مورد قبول خدا واقع شده ولی در مقبولیّت و عدم مقبولیّت نماز و زکات دیگر مدّعیان امامت منطقاً نمی توان یقین داشت.
دلیل پنجم: « وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَى الْکِتابَ فَلا تَکُنْ فی مِرْیَةٍ مِنْ لِقائِهِ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنی إِسْرائیلَ ؛ وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ ؛ ما به موسى کتاب آسمانى دادیم؛ و شک نداشته باش که او آیات الهى را دریافت داشت؛ و ما آن را وسیله هدایت بنى اسرائیل قرار دادیم ؛ و از آنان امامانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت مى کردند؛ چون شکیبایى نمودند، و به آیات ما یقین داشتند.»[۲۴]
نکات آیات شریفه:
الف ـ طبق این آیات نیز جعل و نصب امام بر عهده ی خداست نه مردم. لذا نتیجه انتخابات مجلس سقیفه نامشروع می باشد.
ب ـ امام باید به امر خدا امامت نماید ؛ و لازمه ی این امر آن است که امام عالم به تمام اوامر و نواهی خدا باشد. و ...
دلیل ششم: « وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ ؛ (به خاطر آورید) هنگامى را که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده ی این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم!» ابراهیم عرض کرد: «از دودمان من(نیز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ظالمین نمى رسد. »[۲۵]
نکات این آیه ی شریفه:
الف ـ امامت در این آیه مطلق به کار رفته ، لذا تمام مصادیق امامت را ، که حضرت ابراهیم (ع) شأنیّت آن را داشت ، شامل می شود ؛ و یکی از آن مصادیق ، امامت سیاسی و حاکمیّتی است که در امامت مورد نظر متکلمین اهل سنّت پر رنگتر از دیگر ابعاد امامت مطرح می شود.
ب ـ امامت مطرح در این آیه به هر کدام از مصادیق آن که گرفته شود ( اعمّ از امامت معنوی ، امامت علمی ، امامت نماز و ... ) قبل از اعطاء امامت به ابراهیم (ع) در او وجود داشته است ، جز امامت سیاسی و امامت به معنای حقّ حاکمیّت بر جامعه ؛ چرا که اوّلاً آن حضرت قبل از امامت ، پیامبر اولوالاعزم بوده ؛ و پیامبر هر قومی یقیناً در علم و عمل و معنویّت و دیگر امور ، بر قوم خود برتری و پیشوایی دارد. ثانیاً جز امامت سیاسی ، هیچکدام از مصادیق امامت ، که در مورد آن حضرت مطرح باشد ، نیاز به جعل مستقلّ ندارد ؛ بلکه با جعل آن حضرت به نبوّت ، همه ی آن معانی نیز حاصل می شوند. پس مصداق اقرب آن امامتی که در آیه مطرح شده امامت در بُعد حقّ حاکمیّت بر جامعه می باشد.
پ ـ طبق این آیه ، مقام امامت ـ به معنای حقیقی آن نه امامت اعتباری ـ مقامی است مجزا از نبوّت و برتر از آن. لذا ابراهیم (ع) با این که نبی بود امام نبود و آنگاه که امتحاناتی را پشت سر گذاشته ، قابلیّت لازم را حاصل نموده ، به مقام امامت منصوب شد. حال جای این پرسش است که چگونه در امّت اسلام کسانی ادّعای امامت نموده اند در حالی که فاقد این حدّ از صلاحیّتند ؛ و چگونه در زمان خود ، امامت علی بن ابی طالب (ع) را نپذیرفتند در حالی که طبق حدیث منزلت که مورد قبول اهل سنّت بوده ، در صحیح ترین کتب آنها نقل شده است ، شأن علی (ع) نسبت به پیامبر(ص) مثل شأن هارون پیامبر است نسبت به حضرت موسی. « حَیْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِینَةِ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِی عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْیَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی؛ زمانی که پیامبر(ص) ـ در عزیمت به جنگ ـ علی (ع) را به عنوان خلیفه ی خود در مدینه گذاشت ، علی (ع) گفت: یا رسول الله ! آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار می دهی؟! پس پیامبر (ص) فرمود: آیا راضی نیستی به اینکه نسبت به من مثل هارون باشی نسبت به موسی ، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست. »[۲۶]مگر خود علمای اهل سنّت در تعاریفشان از امام نگفتند که « الامامةُ خلافةٌ عن الرسول ... » ؟ و مگر در این حدیث معتبر تصریح نشد که پیامبر (ص) ، علی (ع) را در زمان خود خلیفه قرار داد؟! چگونه با وجود کسی که از هارون پیامبر افضل می باشد ، نوبت امامت به دیگران می رسد؟! وقتی نسبت علی (ع) به پیامبر اکرم (ص) ، مثل نسبت هارون به موسی است ، پس به همان میزان که رسول الله (ص) از موسی (ع) افضل است باید علی (ع) نیز از هارون افضل باشد تا این نسبت حفظ شود.
ت ـ خداوند متعال خودش ابراهیم (ع) را به امامت نصب نمود. پس امامت باید به نصب خدا باشد نه به انتخاب مردم. پس جریان سقیفه و محصول آن باطل است ؛ چون به نصب الهی نبود.
ث ـ طبق آیه ی مورد بحث ، امامت عهد الله است ، یعنی عهدی است بین امام و خدا ؛ پس انتخاب مردم دخلی در آن ندارد. بنا بر این ، جریان سقیفه و محصول آن باطل است. بنا بر این اگر سه خلیفه ی اهل سنّت امام نیستند ، در تمام آن مدّت امام برحقّ علی بن ابی طالب بوده است. چون از طرفی طبق دلائل عقلی امامت عامّه ، وجود امام ضرورت دارد و شیعه و سنّی بر آن اتّفاق نظر دارند. از طرف دیگر تنها علی بن ابی طالب بود که در مدّت خلافت سه خلیفه ، دعوی امامت داشت. پس اگر امامت آن سه تن باطل بوده جز امامت آن حضرت گزینه ی دیگری باقی نمی ماند.
ج ـ امامت که عهد الله است به ظالمین نمی رسد. در این تعبیر قرآنی ، درباره ی ظالم چهار احتمال است.
۱. آنکه در سراسر عمرش ظالم است.
۲. آنکه در اوّل عمر عادل ، ولی در ادامه ی آن ظالم است.
۳. آنکه در اوّل عمر ظالم ، ولی در ادامه ی آن عادل است.
۴. آنکه گاه ظالم است و گاه عادل.
بر این اساس در ذرّیـّه و نسل حضرت ابراهیم (ع) پنج صنف افراد ، احتمال وجود خواهند داشت که عبارتند از :
۱. افرادی که در سراسر عمرشان ظالم باشند.
۲. افرادی که اوّل عمر عادل ، ولی در ادامه ی آن ظالم باشند.
۳. افرادی که در اوّل عمر ظالم ، ولی در ادامه ی آن عادل باشند.
۴. افرادی که گاه ظالم و گاه عادل باشند.
۵. افرادی که هیچگاه ظالم نبوده در تمام عمر معصوم از ظلم باشند. روشن است که حضرت ابراهیم (ع) مورد اوّل و دوم را در دعای خود اراده نمی کند. چون دو گروه اوّل ظالم بالفعل بوده ، اهل جهنّم می باشند ؛ و هیچ مومن عاقلی از خدا نمی خواهد که ظالم بالفعل و اهل جهنّم را امام مردم قرار دهد کجا رسد که پیامبری اولوالعزم چنین تقاضایی از خدا بکند. پس منظور آن حضرت از « من ذرّیـّتی » سه گروه اخیر بوده اند که یکی معصوم می باشد و دو تای دیگر ، اگر چه ظلم داشته اند ، ولی معلوم نیست که اهل جهنّم باشند ؛ کما اینکه اهل بهشت بودن آنها نیز معلوم نیست. آنگاه که حضرت ابراهیم (ع) امامت را بر این سه گروه از ذرّیـّه ی خود طلب نمود ، خداوند متعال دعای او را مستجاب ساخت ، امّا نه به طور مطلق ؛ بلکه فرمود: از میان این سه گروه ، تنها آنهایی قابلیّت امامت خواهند داشت که اسم ظالم بر آن صدق نکند. و روشن است که از این سه گروه ، تنها گروه پنج هستند که هیچ گاه ظلم نداشته اند و اسم ظالم بر آنها صدق نمی کند ؛ و تنها این گروهند که اهل بهشت بودن آنها یقینی است. پس امامت تنها از آنِ کسانی است که در سراسر عمرشان معصوم از هر گونه گناهی باشند ؛ چرا که هر گناهی از مصادیق ظلم است. حال چگونه اهل سقیفه ادّعای امامت نمودند در حالی که اوّلاً قبل از اسلام سابقه ی کفر داشتند ؛ ثانیاً در زمان اسلام نیز معصوم از گناه نبودند ؛ ثالثاً در زمان خلافتشان نیز به تصریح علمای خود اهل سنّت کارهای خلافشان کم نبود.
دلیل هفتم: « أَ فَمَنْ کانَ عَلى بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَةً أُولئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَکُ فی مِرْیَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یُؤْمِنُونَ ؛ آیا کسى که از جانب پروردگارش بر حجّتى روشن است و شاهدى از خود او در پى اوست ، و پیش از او نیز کتاب موسى که امام و رحمتى بود [دروغ مى بافد]؟ آنها [که در پى حقیقت اند] به آن ایمان مى آورند و هر که از گروه ها به آن کافر شود آتش ، وعده گاه اوست. پس در آن تردید مکن که آن حق است و از جانب پروردگار توست ولى بیشتر مردم ایمان نمى آورند.»[۲۷] « وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسى إِماماً وَ رَحْمَةً وَ هذا کِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِیًّا لِیُنْذِرَ الَّذینَ ظَلَمُوا وَ بُشْرى لِلْمُحْسِنین؛ و پیش از آن ، کتاب موسى که امام و رحمت بود(نشانه هاى آن را بیان کرده)، و این کتاب هماهنگ با نشانه هاى تورات است در حالى که به زبان عربى و فصیح و گویاست، تا ظالمان را بیم دهد و براى نیکوکاران بشارتى باشد. »[۲۸]
نکات آیات شریفه:
در این آیات شریفه ، کتاب حضرت موسی(ع) به عنوان امام معرّفی شده ، پس قرآن کریم به نحو اولی امام مردم است ؛ بخصوص اینکه قرآن کریم به عنوان مصدّق توارات در آیه ی اخیر نیز مطرح شده است. در این که قرآن کریم پیشوای مردم است و آنان در تمام امور باید از قرآن کریم تبعیّت نمایند شکّی نیست ؛ چرا که قرآن کریم کلام خداست. لذا امام بالاصاله و اوّل و آخر کتاب خداست ، نه شخصی از اشخاص ؛ حتّی در صحنه ی حکومت نیز این قرآن کریم است که حقیقتاً امام مردم می باشد ؛ چون خداوند متعال فرمود: « إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ ؛ حقّ حاکمیّت و فرمانروایی نیست مگر برای خدا » ؛ و شکّی نیست که قرآن کریم ، فرمان و قانون خداست. پس طبق این آیات شریفه ، امام بالذّات خدا و کلام و کتاب اوست و دیگران به شرطی امام خواهند بود که عین کتاب الله باشند. اگر حضرت موسی(ع) امام بود به این سبب بود که عالم به جمیع معارف تورات بود ؛ و طبق تورات فرمان می نمود. همچنین اگر نبی اکرم (ص) به اجماع مسلمین ، امامت داشت به خاطر این بود که احاطه به کتاب الله داشت. پس امام بعد از او نیز باید کسی باشد که علم به جمیع معارف قرآن کریم داشته ، وارث علم نبی باشد. خود علمای اهل سنّت نیز در تعریف امام گفتند: « امام باید اقامه کننده ی شرع و حافظ دین خدا باشد.» و مگر دین و شرع چیزی غیر از قرآن کریم است. حال کسی که متّحد با حقیقت قرآن نبوده عالم به جمیع معارف آن نیست چگونه خواهد توانست آن را اقامه یا معارف آن را حفظ نماید؟! بنا بر این ، بی هیچ تعصّبی باید در احوال اصحاب رسول خدا تجسس نمود تا معلوم گردد که از نبیّ اکرم (ص) چه کسی عالم به جمیع معارف قرآن و وارث علم رسول الله بود؟ از مدّعیان امامت ، تنها کسی که چنین مقامی برای او ادّعا شده علی بن ابی طالب است و غیر او از مدّعیان امامت نه خود چنین ادّعایی داشتند و نه کسی چنین ادّعایی در موردشان کرده و نه شاهدی بر آن وجود دارد. بنا بر این ، طبق این آیات شریفه علی بن ابی طالب تنها گزینه ی امامت مورد نظر قرآن کریم خواهد بود. چون غیر از علی (ع) هیچکدام از اصحاب پیامبر چنین موقعیّتی را نداشته است. غیر او و اهل بیتش کیست که نبی اکرم(ص) وجودشان را در حدیث متواتر ثقلین ــ که مورد قبول شیعه و سنّی است ــ همردیف و متّحد با قرآن قرار داده باشد. از علمای اهل سنّت روایت شده که قال رسول الله(ص):« ... فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجلٌ فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم: الاکبرُ کتابُ الله ؛ سببٌ طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسّکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا ؛ و الاصغرُ عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم؛ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى کنید؟ مردی برخواست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله ای که جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید. و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى و جدایی ناپذیری را براى آنها درخواست کرده ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند»[۲۹] در نقل دیگری از این حدیث فرمودند: « ... فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسّکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه؛ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.»[۳۰] در این دو نقل حدیث ثقلین که محتوای اصلی آن متواتر و مورد اعتماد هر دو فرقه می باشد ، با صراحت تمام از عدم جدایی عترت رسول خدا و قرآن خبر داده شده و در یکی از نقلها بر نام مبارک علی بن ابی طالب (ع) تصریح شده. و بین شیعه و سنّی اختلاف و شکّی نیست که آن حضرت جزء عترت می باشد. همچنین در این روایت به صراحت امر شده که به قرآن و عترت تمسّک جویید ؛ و آیا حقیقت تمسّک جستن ، جز امام قرار دادن است. همچنین تصریح شده که بر آنان پیشی نگیرید! و آیا معنای امامت جز این است که مصداق آن پیشاپیش مردم باشد؟ همچنین فرمودند که به آنان یاد ندهید که آنها اعلم از شما هستند. پس چگونه خلیفه ی اوّل و دوم ادّعای فاطمه زهرا و شهادت علی (ع) را در باب فدک نپذیرفتند و خود را داناتر از آنها در حکم خدا دانستند؟ و ... . و چگونه ادّعای علی (ع) را در خلیفه ی رسول خدا بودن ، قبول نکردند؟ جناب حاکم نیشابوری ، از اکابر علمای اهل سنّت ، در حدیث صحیحی از نبی خدا (ص) آورده است: « علی مع القرآن و القرآن مع علیّ لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض ؛ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.»[۳۱] همانطور که گفته شد ، شکی در این نیست که قرآن امام مردم است ؛ پس شکی نیست که علی (ع) نیز امام مردم می باشد. چون آنکه همواره با قرآن است و قرآن همواره با اوست ، حکم قرآن را خواهد داشت. از این دلیل حتّی عصمت آن حضرت از خطا و سهو و نسیان نیز ثابت می شود. چون اگر خطا و سهو و نسیان بر آن حضرت جایز باشد ، در همان موارد از قرآن کریم جدا خواهد شد ؛ چرا که خطا در کلام الله مجید راه ندارد. همچنین از این استدلال ، علم آن حضرت بر تمام امور اثبات می گردد ؛ چرا که خداوند متعال ، قرآن کریم را « تبیاناً لکلّ شیء » نامیده است. پس کسی هم که متّحد با قرآن باشد « تبیاناً لکلّ شیء » خواهد بود. بر همین اساس ، امام باقر (ع) در تفسیر آیه« وَ کُلَّ شَیْ ءٍ أَحْصَیْناهُ فی إِمامٍ مُبینٍ » فرمودند:« چون این آیه نازل شد که: « و هر چیزی را در امام مبین برشمردیم » ؛ دو مرد فی المجلس برخاستند و گفتند یا رسول اللَّه! آن امام تورات است؟فرمود: نه. گفتند آن انجیل است؟ فرمود نه. گفتند آن قرآن است؟ فرمود: نه. در این هنگام امیر المؤمنین على بن ابى طالب وارد شد ، رسول خدا (ص) فرمودند: آن امام مبین ، این مرد است ؛ به راستى اوست امامى که خداى تبارک و تعالى علم هر چیز را در او بر شمرده است.»[۳۲]
دلائل عدم صلاحیّت خلفای اهل سنّت بر امامت:
عدالت خلفای اهل سنّت گفته شد که شیعه عصمت را از شرائط امام می داند ولی اهل سنّت عدالت را برای این منظور کافی دانسته اند. شیعه گذشته از اینکه با دلائلی ثابت می کند امام باید معصوم باشد ، ثابت می کند که خلفای سه گانه ی اهل سنّت حتّی عدالت هم نداشته اند ، کجا رسد عصمت. چند روایت از کتب علمای برجسته ی اهل سنّت نقل می کنیم که خود خواننده ی عاقل و فهیم به راحتی می تواند از کنار هم چیدن این روایات دریابد که این دو خلیفه نخست ابداً عدالت نداشته اند. لذا نه فقظ با مبنای شیعه که حتّی با مبنای خود اهل سنّت نیز شایسته ی امامت بر امّت نبوده اند. اهل سنّت روایت کرده اند از رسول خدا (ص) که فرمودند: « علىّ مَع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا یَفتَرقانِ حتّى یَردا عَلَىّ الحوضَ یومَ القیامةِ. ــــــ علی با حق است و حق با علی است ؛این دو از هم جدا نمی شوند تا روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.»[۳۳] و روایت کرده اند که فرمودند:« علیّ مع القرآن و القرآن مع علیّ و لن یفترقا حتّى یردا علیّ الحوض؛ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند »[۳۴] باز در حدیث متواتر ثقلین روایت نموده اند از رسول خدا (ص) که فرمودند: « ... فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم؛ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى کنید؟ مردی برخاست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله ای که جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند»[۳۵] و در نقل دیگری از این حدیث فرمودند: « ... فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسّکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه؛ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولاترم، على هم اولاتر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.»[۳۶] باز روایت کرده اند که: « حَیْثُ اسْتَخْلَفَهُ عَلَى الْمَدِینَةِ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُخْلِفُنِی عَلَى النِّسَاءِ وَ الصِّبْیَانِ فَقَالَ أَ مَا تَرْضَى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی ؛ زمانی که پیامبر(ص) ـ در عزیمت به جنگ ـ علی (ع) را به عنوان خلیفه ی خود در مدینه گذاشت ، علی (ع) گفت: یا رسول الله آیا مرا بر زنان و کودکان خلیفه قرار می دهی؟! پس پیامبر (ص) فرمودند: آیا راضی نیستی به اینکه نسبت به من مثل هارون باشی نسبت به موسی ، غیر از اینکه بعد از من پیامبری نیست. »[۳۷] اینها احادیثی است که علمای اهل سنّت خودشان در کتابهای روایی شان آورده اند. انصافاً اگر کسی در مقابل این احادیث نبوی که به روشنی حقّانیّت اهل بیت (ع) را اثبات می کنند ، مقاومت نمود و راهی غیر از راه اهل بیت را برگزید ، او را چه باید گفت؟!! حال روایات دیگری از کتب اهل سنّت ذکر می کنیم تا ببینید خلفای اهل سنّت با چنین اهل بیتی چه رفتاری کردند. بلاذرى مى گوید: « ابوبکر کسى را دنبال على فرستاد تا بیاید و بیعت کند ولى او نیامد. پس از آن عمر بن خطاب در حالى که آتش به همراه داشت، به سوى خانه على رفت. فاطمه عمر را بر در خانه ملاقات کرد و گفت: اى پسر خطاب آیا مى خواهى خانه ی ما را آتش بزنى؟ عمر بن خطاب گفت: بله. »[۳۸] ابن عبد ربّه مى گوید: « آنان که از بیعت سرباز زدند عبارتند از: على، عباس، زبیر و سعد بن عباده. على، عباس و زبیر در خانه ی فاطمه نشستند. ابوبکر عمر را فرستاد تا آنها از خانه ی فاطمه بیرون بیایند. ابوبکر به عمر گفت: اگر سرباز زدند با آنان بجنگ. عمر به همراه آتش به خانه ی فاطمه آمد تا خانه را بر سر آنان آتش بزند. فاطمه او را دید و گفت: اى پسر خطاب آیا آمده اى خانه ما را آتش بزنى؟ عمر گفت: بله، مگر این که بیعت کنید. »[۳۹]ابن قتیبه دینورى آورده است: «ابوبکر عمر را به سوى کسانى که بیعت نکردند و در خانه على تحصّن کردند، فرستاد. عمر به خانه ی على آمد و صدا زد ولى کسى بیرون نیامد. عمر هیزم خواست و گفت: قسم به آنکه جان عمر در دست اوست، یا باید بیرون بیایید و بیعت کنید و یا خانه را بر سر آنانکه در آن هستند آتش مى زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو فاطمه در آن باشد. همه بیرون آمدند ولى على بیرون نیامد. عمر نزد ابوبکر رفت و گفت: آیا نمى خواهى از على که از بیعت سرباز زده بیعت بگیرى؟ ابوبکر به قنفذ گفت: برو على را بیاور. قنفذ آمد و على به او گفت: چه کار دارى؟ قنفذ گفت: خلیفه ی رسول خدا تو را مى خواهد. على به او گفت: زود بر پیامبر دروغ بستید. قنفذ پیام على را به ابوبکر رساند. ابوبکر گریه طولانى کرد. عمر گفت: على را رها نکن. ابوبکر به قنفذ گفت: دوباره نزد على برو و بگو: با خلیفه ی رسول خدا بیعت کن. على گفت: سبحان الله، آنچه را که از آن او نیست براى خودش ادعا کرده است. قنفذ پیام على را به ابوبکر رساند. ابوبکر بازهم بسیار گریه کرد. پس از آن ، عمر برخاست و گروهى با او همراه شدند و به در خانه ی فاطمه آمدند. در زدند. وقتى فاطمه صداى آنها را شنید، با صداى بلند فریاد کرد: «یا ابتاه» « یا رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه ها که نکشیدیم. وقتى که گروه مهاجم گریه ی فاطمه را شنیدند. در حالى که گریه مى کردند برگشتند و دلشان به حضرت فاطمه سوخت ولى عمر و عدّه اى ماندند. على را بیرون آوردند و گفتند: بیعت کن ! على گفت: اگر بیعت نکنم چه مى کنید؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مى زنیم. »[۴۰] حال خواننده ی فهیم و صاحب عقل سلیم قضاوت فرماید که پیامبر خدا(ص) چه سفارشاتی درباره علی (ع) و اهل بیت نمودند و خلفا با آنها چه کردند؟!! او چه فرمان داد و برخی با فرمان او چگونه رفتار نمودند؟! اینها با اهل بیت رسول خدا(ص) این گونه رفتار نمودند ، حال آنکه خداوند متعال فرموده است:« ِ قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى؛ بگو:من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى کنم جز دوست داشتن نزدیکانم »[۴۱]آیا این بود دوست داشتن اهل بیت رسول خدا(ص)؟!! آیا آنکه این آیه و آن همه روایات نبوی را زیر پا گذاشته عادل است؟! اگر کسی با اسیر جنگی کافر چنین رفتاری می کرد در عدالتش شک بود ، کجا رسد که با اهل بیت رسول خدا (ص) چنین نماید ؛ آنهم با وجود این همه آیه و روایت در حقّ ایشان. و از همین جاست که تفرقه میان امّت اسلام آغاز گشت و خلفای اهل سنّت با زیر پا نهادن این همه آیات و روایات ، بنیانگذار این تفرقه ی عظیم گشتند. بلکه به اعتراف معتبرترین کتب روایی اهل سنّت ، اینان جریان ایجاد تفرقه را پیشتر از این نیز آغاز نموده بودند. عالم برجسته ای اهل سنّت ، جناب بخاری در معتبرترین کتاب اهل سنّت ، یعنی صحیح بخاری ، آورده است: « لما حضر رسول الله صلّى الله علیه و سلّم و فی البیت رجال فقال النبی صلّى الله علیه و سلّم: هلموا أکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده أبدا فقال بعضهم: إن رسول الله قد غلبه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب الله، فاختلف أهل البیت و اختصموا فمنهم من یقول قربوا یکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده. و منهم من یقول غیر ذلک. فلما أکثروا اللغو و الاختلاف قال: رسول الله صلّى الله علیه و سلّم قوموا ؛ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. در این هنگام بعضی گفتند: بیماری بر او غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا چیزی بنویسد که هرگز گمراه نشوید ؛ و برخی دیگر غیر این می گفتند. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)»[۴۲] بخاری در بیان دیگری از همین حدیث نقل نموده که: « لما حضر رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و فی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب، فقال النبیّ صلّى الله علیه و سلم: هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله علیه و سلم قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن، حسبنا کتاب الله، فاختلف أهل البیت، و اختصموا، فمنهم من یقول: قربوا یکتب لکم رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و منهم من یقول ما قال عمر. فلما أکثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله علیه و سلم، قال النبیّ صلّى الله علیه و سلم: قوموا ؛ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند -در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نیز در بین آنها بود- فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. پس عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا چیزی بنویسد ؛ و برخی دیگر می گفتند آنچه را که عمر گفت. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)»[۴۳] این جمله ی خلیفه دوم ، به وضوح نشان می دهد که او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلکه حتّی فتوا به زوال عقل آن جناب نیز داده است. چون منظور وی از اینکه بیماری بر رسول خدا غلبه نموده ، این است که آن حضرت معاذ الله هذیان می گوید ؛ و هذیان زمانی بر شخص عارض می شود که عقل او مخدوش شود. و این واقعاً برای هر انسان منصفی جای سوال است که چرا وی چنین نسبت زشت و ناروایی را به رسول الله داد؟ در حالی که اگر چنین نسبتی را به شخصی عادی بدهند ، اقوام او موی از سر گوینده می کنند. وی چگونه چنین نسبتی به رسول خدا (ص) می دهد در حالی خداوند در حقّ حضرتش فرمود: « وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى ؛ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى ؛ و او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گوید ؛ آنچه مى گوید چیزى جز وحى که بر او نازل شده نیست»[۴۴] همچنین جای سوال است که چگونه برادران اهل سنّت ما کسی را به خلافت برگزیدند که با ممانعت از نوشته شدن آن مکتوب ، موجب این همه اختلاف میان امّت اسلام شد؟ شما را به خدا دقّت کنید! پیامبر خدا به صراحت فرمودند که « کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من اختلاف نکنید » و عمر بن خطّاب مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام این اختلافات است ؛ و کسی که چنین جرمی را در حقّ مسلمین مرتکب شده یقیناً شأنیّت آن را نخواهد داشت که خلافت رسول الله را بر عهده بگیرد. اگر او عمداً این کار را کرده که ابداً لیاقت این مسند را ندارد ؛ چون اگر به آن برسد ، اسلام را نابود خواهد نمود ؛ که در ادامه شواهد این نابود نمودن را هم خواهیم آورد ؛ و اگر خطا نموده ، عرض می شود: کسی که این اندازه خطای فاحش می کند و منشاء مصیبتی به این عظمت می شود ، چگونه می تواند بر امّت امامت نموده ، حافظ دین اسلام باشد؟ اهل سنّت می گویند شیعیان گمراه شده اند. فرض کنیم چنین باشد. باعث این گمراهی کیست؟ خود پیامبر فرمودند: « هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا ». پس اگر شعه گمراه شده علّتش عمر بن خطّاب است که اجازه نداد آن نامه نوشته شود. شیعه نیز می گوید: اهل سنّت گمراه شده اند. اگر چنین است، باز علّتش عمر بن خطّاب بوده. شکّ نیست که یکی از این دو مذهب، بر خطا می باشند، و در هر دو حالت، مقصّر عمر بن خطّاب است که نگذاشت آن نامه نوشته شود. مطلب دیگر اینکه خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهیناً ؛ آنها که خدا و پیامبرش را آزار مى دهند، خداوند آنان را در دنیا و آخرت مورد لعنت قرار داد، و براى آنها عذاب خوارکننده اى آماده کرده است.»[۴۵] شما را به خدا! انصاف دهید! آیا طبق همین حدیث که در صحیح بخاری آمده، عمر بن خطّاب موجب آزار رسول خدا(ص) نشد؟! آن اسوه ی اخلاق به قدری از این رفتار آزرده شدند که افراد حاضر از خانه ی خود بیرون کردند. دقّت فرمایید ! رسول خدا چه اندازه باید ناراحت شده باشد تا کسی را از خانه اش بیرون کند؟! اگر انصاف دارید و تصدیق می کنید که عمر بن خطّاب موجب آزار پیامبر(ص) شد، آیا تصدیق می کنید که حکم این آیه شامل حال او نیز می شود؟! پس چگونه چنین کسی لیاقت جانشینی رسول الله (ص) را پیدا می کند؟! باز طبق همین حدیث خلیفه دوم در حقیقت رسول خدا(ص) را متّهم به جهل نموده است؟ وی در مقابل سخن رسول خدا (ص) جبهه گیری نموده و گفت: « عندکم القرآن، حسبنا کتاب الله ؛قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» ؛ یعنی معاذ الله رسول خدا(ص) صلاح امّتش را نمی داند و عمر بن خطّاب می داند. همچنین وی با این کلام که « عندکم القرآن، حسبنا کتاب الله ؛قرآن نزد شماست و کتاب خدا برای ما کافی است» در حقیقت سنّت رسول الله (ص) را هم فاقد اعتبار خوانده است ؛ و عجیب اینکه پیروانش خود را اهل سنّت می خوانند. یکی نیست به جناب عمر بگوید: باشد قبول، به کتاب خدا عمل کنیم. مگر خدا نفرمود: « ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ ؛آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید ، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید؛ و از(مخالفت) خدا بپرهیزید که خداوند کیفرش شدید است »[۴۶] و مگر نفرمود: « قُلْ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرینَ ؛ بگو: از خدا و رسول ، اطاعت کنید! و اگر سرپیچى کنید، خداوند کافران را دوست نمى دارد.»[۴۷] اگر راست می گویی که به قرآن عمل می کنی، پس چرا این دو آیه را زیر پا گذاشتی و فرمان رسول خدا را نپذیرفتی؟! اگر عمر بن خطّاب ، عمداً چنین کرده که وضعش معلوم است و اگر اجتهاد نموده ، اجتهاد در برابر نصّ رسول، باطل است. قرآن به صراحت دستور اطاعت مطلق از رسول می دهد. دیگر چه جای اجتهاد؟ و اگر از روی اشتباه چنین کرده ، لایق خلافت نیست. کسی که در حیات رسول خدا این گونه اشتباهات وحشناک کند و موجب به ضلالت افتادن امّتی شود، بعد از رسول چه اشتباهاتی خواهد کرد خدا می داند؟ و ای کاش ماجرا به همینجا ختم می شد ؛ و عاملان تفرقه و جبهه گیران در برابر رسول خدا (ص) دست به تحریف تعالیم رسول خدا (ص) نمی زدند. امّا متأسفانه دست به تحریف احکام نیز گشودند که شواهدی از آن را از کتب اهل سنّت ذکر می کنیم. امام احمد بن حنبل (رئیس مذهب حنبلی) در مسند خود ، ج۳ ، ص۳۲۵ به نقل از جابر بن عبدالله ـ صحابی رسول خدا ـ آورده است: « متعتان کانتا علی عهد النبیّ (ص) فنهانا عنهما عمر (رض) ؛ دو متعه اند که در زمان نبیّ خدا جایز بودند و عمر (رض) ما را از آن نهی نمود.» که مراد از دو متعه ، متعةالحجّ و متعةالنساء است. جناب ذهبی عالم بزرگ اهل سنّت نیز در کتاب تاریخ الاسلام ، ج۱۵ ، ص ۴۱۸ از خلیفه ی دوم نقل نموده که گفت : « دو متعه اند که در زمان رسول الله (ص) جایز بودند و من از آن دو نهی می کنم و بر آن دو مجازات می کنم و آن دو ، متعة الحج و متعة النساء است.» جناب ذهبی در میزان الاعتدال ، ج۳ ، ص۵۵۲ به نقل از جابر آورده است: « دو متعه هستند که ما در زمان رسول خدا آن دو را انجام می دادیم که عمر ما را از آن نهی نمود.» ــ ابوبکر و عمر، مغضوب فاطمه زهرا(س) « عن عائشة ان فاطمة علیها السلام بنت النبی صلى الله علیه وسلم أرسلت إلى أبی بکر تسأله میراثها من رسول الله صلى الله علیه وسلم مما أفاء الله علیه بالمدینة وفدک وما بقی من خمس خیبر فقال أبو بکر ان رسول الله صلى الله علیه وسلم قال لا نورث ما ترکنا صدقة إنما یأکل آل محمد فی هذا المال وانى والله لا أغیر شیئا من صدقة رسول الله صلى الله علیه وسلم عن حالها التی کان علیها فی عهد رسول الله صلى الله علیه وسلم ولأعملن فیها بما عمل به رسول الله صلى الله علیه وسلم فأبى أبو بکر ان یدفع إلى فاطمة منها شیئا فوجدت فاطمة على أبی بکر فی ذلک فهجرته فلم تکلمه حتى توفیت وعاشت بعد النبی صلى الله علیه وسلم ستة أشهر فلما توفیت دفنها زوجها على لیلا ولم یؤذن بها أبا بکر و صلى علیها ...»[۴۸] ترجمه: «عایشه گفت: همانا فاطمه علیها سلام دختر پیامبر صلى الله علیه وسلم کس فرستاد سوی ابوبکر و میراث خودش از رسول خدا(ص) و از آنچه خدا در مدینه به رسول خدا(ص) بخشیده بود و از فدک و آنچه از خمس خیبر مانده بود را درخواست نمود. ابوبکر گفت: رسول الله(ص) فرموده است: ما چیزی به ارث نمی گذاریم؛ آنچه ترک نماییم، صدقه است. آل محمّد نیز از این مال می خورند؛ به خدا سوگند من چیزی از صدقه ی رسول خدا(ص) را از آن حالی که در زمان خود رسول خدا(ص) بود، تغییر نمی دهم. من حتماً در این اموال چنان رفتار خواهم نمود که خود رسول خدا(ص) رفتار می نمود. پس ابا نمود ابوبکر از دادن چیزی از آن اموال به فاطمه؛ در نتیجه فاطمه بر ابوبکر غضبناک شد در این ماجرا؛ و با او قهر کرد و با او سخن نگفت تا وفات نمود. و بعد از پیامبر(ص) شش ماه زندگی کرد. پس زمانی که وفات کرد، همسرش او را دفن نمود به هنگام شب؛ و به ابوبکر خبر نداد برای دفن فاطمه و خودش بر او نماز خواند. ... » در جایی دیگر از صحیح بخاری آمده است: « عن عائشة ان فاطمة والعباس علیهما السلام اتیا أبا بکر یلتمسان میراثهما من رسول الله صلى الله علیه وسلم وهما حینئذ یطلبان أرضیهما من فدک وسهمهما من خیبر فقال لهما أبو بکر سمعت رسول الله صلى الله علیه وسلم یقول لا نورث ما ترکنا صدقة إنما یأکل آل محمد من هذا المال قال أبو بکر والله لا ادع امرا رأیت رسول الله صلى الله علیه وسلم یصنعه فیه الا صنعته قال فهجرته فاطمة فلم تکلمه حتى ماتت »[۴۹] ترجمه: عایشه گفت: همانا فاطمه و عبّاس(عموی پیامبر) علیهما سلام پیش ابوبکر آمده و میراث خودش از رسول خدا(ص) را درخواست کردند. آن دو در این هنگام زمین خودشان را از فدک و سهم خودشان را از خیبر طلب می کردند. ابوبکر گفت: شنیدم از رسول الله(ص) که می فرمود: ما چیزی به ارث نمی گذاریم؛ آنچه ترک نماییم، صدقه است. آل محمّد نیز از این مال می خورند. ابوبکر گفت: به خدا سوگند امری را که رسول خدا(ص) بر آن دیدم رها نخواهم کرد. عایشه گفت: پس فاطمه با ابوبکر قهر کرد و با او سخن نگفت تا وفات نمود.» در جایی دیگر از صحیح بخاری آمده است: «ان عائشة أم المؤمنین رضی الله عنها أخبرته ان فاطمة علیها السلام ابنة رسول الله صلى الله علیه وسلم سألت أبا بکر الصدیق بعد وفاة رسول الله صلى الله علیه وسلم ان یقسم لها میراثها ما ترک رسول الله صلى الله علیه وسلم مما أفاء الله علیه فقال لها أبو بکر ان رسول الله صلى الله علیه وسلم قال لا نورث ما ترکنا صدقة فغضبت فاطمة بنت رسول الله صلى الله علیه وسلم فهجرت أبا بکر فلم تزل مهاجرته حتى توفیت وعاشت بعد رسول الله صلى الله علیه وسلم ستة أشهر ... .»[۵۰] ترجمه: «عایشه ام المومنین رضی الله عنها خبر داد که: همانا فاطمه علیها سلام دختر پیامبر صلى الله علیه وسلم از ابوبکر درخواست نمود بعد از وفات رسول خدا(ص) که تقسیم کند( بدهد) میراثش را از آنچه رسول خدا(ص) باقی گذاشته است؛ از آنچه خدا به رسول خدا(ص) بخشیده است. ابوبکر به او گفت: همانا رسول الله(ص) فرموده است: ما چیزی به ارث نمی گذاریم؛ آنچه ترک نماییم، صدقه است. پس فاطمه دختر پیامبر صلى الله علیه وسلم بر ابوبکر غضبناک شد و با او قهر کرد و همچنان با او قهر بود تا وفات نمود. و بعد از پیامبر(ص) شش ماه زندگی کرد؛ ... .» تا اینجا از معتبرترین کتاب حدیثی اهل سنّت ثابت گشت که حضرت فاطمه زهرا(س) به مدّت شش ماه در زمان حکومت ابوبکر زندگی نمود و در این مدّت نه تنها با او بیعت نکرده، بلکه بر او غضبناک بوده و تا لحظه ی وفاتش از او راضی نگشته است. حال بر این مبنا بشنوید استدلالهای شیعه را:
استدلال نخست: طبق آیه ی تطهیر، خداوند متعال تصریح نمود که اهل بیت(ع) به دست خدا از هر پلیدی پاک شده اند. و شکّ نیست که حضرت فاطمه ی زهرا(س) جزء اهل بیت است. اگر این غضب فاطمه(س) و قهر او حقّ است؛ پس یقیناً ابوبکر باطل بوده است. و اگر بگوییم: که غضب و قهر فاطمه(س) باطل بوده، لازم می آید که آیه ی تطهیر درست نباشد؛ حال آنکه محال است کلام خدا درست نباشد. پس منطقاً باید پذیرفت که ابوبکر در این ماجرا بر باطل بوده است. و کسی که حتّی یک ظلم داشته باشد، نمی تواند امام مسلمین شود. چون حدّ اقلّ شرط امامت، عدالت است. شیعه معتقد است که امام باید معصوم باشد، ولی علمای سنّی عدالت را شرط دانسته اند.
استدلال دوم: در صحیح بخاری از رسول خدا(ص) نقل شده که فرمودند: « فاطمة بضعة منى فمن أغضبها أغضبنی ؛ فاطمه پاره ای از من است؛ پس هر کس او را به غضب آورد، مرا به غضب آورده است.»[۵۱] از طرف دیگر دیدیم که طبق نقل بخاری، حضرت زهرا(ص) بر ابوبکر غضب نموده و تا آخر عمرشان هم از ابوبکر راضی نشده است. پس نتیجه می گیریم که رسول الله(ص) نیز از ابوبکر ناراضی بوده است. از سوی سوم خداوند متعال فرمود: « إِنَّ الَّذینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهینا ؛ آنها که خدا و پیامبرش را آزار مى دهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنیا و آخرت دور ساخته، و براى آنها عذاب خوارکننده اى آماده کرده است»[۵۲]
استدلال سوم: فاطمه(س) ادّعا داشت که از رسول خدا(ص) ارث می برد؛ و ابوبکر ادّعای آن حضرت را باطل می دانست؛ و ادّعا داشت که رسول خدا(ص) از خودش ارث نمی گذارد. اگر ابوبکر درست گفته باشد، پس فاطمه(س) مال حرامی را برای خود می خواسته است. در حالی که طبق آیه ی تطهیر، خداوند متعال تصریح نموده که اهل بیت را از ناپاکی ها منزّه ساخته است. پس چگونه ممکن است فاطمه(س) مال حرامی را برای خود بخواهد؟ همچنین علی(ع) در این امر با فاطمه(س) موافق بود. طبق روایت عایشه، عبّاس عموی پیامبر(ص) نیز موافق فاطمه(س) بود. سه نفر که دو نفرشان از اهل بیت می باشند، ادّعای ابوبکر را مبنی بر ارث نگذاشتن رسول خدا(ص) تکذیب نموده اند؛ در حالی که هم علی(ع) هم فاطمه(س) اعلم از ابوبکر بوده اند به احکام اسلامی؛ بخصوص به احکام مربوط به خودشان.

استدلال به حدیث خلفای دوازدگانه بر حقّانیّت شیعه:
این حدیث در جوامع روایی اهل سنّت به طرق مختلف و با الفاظ متفاوت نقل شده که به برخی نقلهای آن در کتب معتبر اهل سنّت اشاره می شود: « عن جابر بن سمرة قال: سمعت النبى صلى اللّه علیه (و آله) و سلم یقول: لَا یَزَالُ الْإِسْلَامُ عَزِیزاً إِلَى اثْنَیْ عَشَرَ خَلِیفَةً ثُمَّ قَالَ کَلِمَةً لَمْ افْهَمْهَا ، فقلت لأبی: ما قال؟ قال: کلّهم من قریش ؛ جابر بن سمره گوید: شنیدم از رسول الله (ص) که می فرمودند: همواره اسلام عزیز است با دوازده خلیفه. سپس کلمه ای گفتند که من نفهمیدم ؛ به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قریش می باشند»[۵۳] « عَنْ جَابِرِ بْنِ سَمُرَةَ قَال: دَخَلْتُ مَعَ أَبِی عَلَى النّبی (ص) فسمعته یقول: إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَنْ یَنْقَضِیَ حتّی یَمْضِیَ فِیهمْ اثْنَا عَشَرَ خَلِیفَةً ثُمَّ تکلّم بکلام خفیّ علیّ ؛ قال قلت لابی ما قال؟ قال قال کلّهم من قریش ؛ جابر بن سمره گوید: به اتفاق پدرم خدمت حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله رسیدیم ، شنیدم که حضرت می فرمودند: این امر منقضى (سپری) نخواهد شد تا آنگاه که دوازده نفر خلیفه در میان ایشان بگذرند ؛ سپس مطلبى خفی فرمودند. به پدرم گفتم: چه فرمودند؟ گفت: فرمودند: همه از قریش خواهند بود»[۵۴]این حدیث از طرق مختلف در منابع شیعه و سنّی نقل شده و در صحّت آن تردید نتوان نمود ؛ کما اینکه علمای اهل سنّت بر درستی آن اذعان نموده اند. این دو حدیث هم که ما ذکر نمودیم، در صحیح مسلم آمده ، که اهل سنّت ، احادیث آن را تماماً درست می دانند. این کتاب در کنار صحیح بخاری ، معتبرترین منع حدیثی اهل سنّت می باشد. امّا استدلال شیعه با این روایت چگونه است؟ شیعه می گوید: طبق این حدیث ، رسول خدا (ص) خلفای حقیقی خود را دوازده نفر از قریش معرّفی نموده است. حال دو سوال مطرح می شود:
۱ـ آیا این دوازده نفر را مسلمین باید انتخاب کنند یا به طریقی باید از سوی خدا انتخاب شوند؟
۲ـ این دوازده نفر چه کسانی هستند؟
اهل سنّت انتخاب خلیفه را به بشر واگذار کرده اند ؛ البته خودشان به غلط می گویند به مسلمین واگذار شده. حال آنکه می دانیم ابوبکر را اندکی از مردم مدینه انتخاب کردند نه مسلمین ؛ و حتّی آن اندک ، از بزرگان صحابه هم نبودند ؛ چون به نصّ تاریخ ، علی بن طالب ، اوّل مسلمان بعد از رسول خدا(ص) با این انتخاب موافق نبود ؛ و همراه او بودند در این امر کسانی چون سلمان فارسی و ابوذر غفاری و عمار یاسر و زبیر و ... . عمر بن خطاب را هم ابوبکر نصب نمود نه مسلمین. عثمان هم با شورای شش نفره انتخاب شد؛ آن هم نه با اتّفاق رأی. و جالب این بود که خلیفه ی بعد از او ـ البته از منظر اهل سنّت ـ در آن شوری با خلافت وی مخالفت کرد. پس چگونه هم با وجود عثمان اسلام حفظ می شود، هم با وجود علی (ع) حال آنکه این دو نفر ، دو برداشت مختلف از اسلام دارند ؛ و یکی ، خلافت دیگری را قبول ندارد؟!! حال اگر این شیوه برای انتخاب خلفای پیامبر(ص)درست است ؛ پس چرا رسول خدا (ص) پیشاپیش برای خلفای خود عدد و مشخّصات تعیین می نماید؟ اینکه اوّلاً باید دوازده نفر باشند نه بیش و نه کم. ثانیاً باید همگی قریشی باشند. ثالثاً باید چنان باشند که با وجودشان ، دین خدا عیناً حفظ شود. آیا با خلیفه ی انتخابی مردم ، دین خدا محفوظ می ماند؟ آیا خلیفه همان رئیس جمهور است یا جانشین رسول خدا (ص) در حفظ و تبیین و اجرای دین؟ ابوبکر و عمر و عثمان چه داشتند که دیگر مسلمین نداشتند؟ اینها چه داشتند که محتاج هادی و تبیین کننده ی دین نبودند ولی دیگران به هدایت و تبیین اینها محتاج گشتند؟ آیا غیر از این است که اینها خودشان نیز محتاج امامی هدایت کننده اند؟! و اگر کسی یادشان ندهد چیزی از حقایق قرآن نمی دانند؟! شوخی نیست ، قرآن کریم « تبیاناً لکلّ شیء » می باشد. یعنی این خلفای سه گانه ، عالم به « تبیاناً لکلّ شیء » بودند ، که محتاج امام و تبیین کننده ی دین نبودند؟ اگر چنین ادّعایی کنید یقین رسوا خواهید گشت. اگر می گویید که اینها با قرآن و سنّت هدایت می شدند ، می گوییم: قرآن و سنّت دست همه ی مسلمین بود. اگر وجود قرآن و سنّت کافی برای هدایت مردم و کافی برای اتمام حجّت خداست ، اساساً چه نیازی به خلیفه است؟ در این صورت خلیفه ، رئیس جمهوری بیش نخواهد بود. اگر می گویید: اینها به اجتهاد عمل می کردند ، می گوییم: دیگرانی هم بودند که اجتهاد داشتند. پس چرا آنها باید اجتهاد خود را وا می نهادند و به اجتهاد اینها گردن می گذاشتند؟ از این گذشته وقتی طبق حدیث مدینة العلم ، علی بن طالب (ع) باب علم نبی است ، چرا باب علم نبی را رها کرده از اجتهاد ظنّی دیگران تبعیّت کنیم؟! وقتی طبق حدیث منزلت ـ که در صحاح اهل سنّت آمده ـ علی بن طالب (ع) افضل از هارون نبی می باشد ، چرا افضل از یک پیغبر را رها نموده از اجتهاد ابوبکر تبعیّت کنیم؟! مگر عقلمان پاره سنگ برداشته؟! گیریم که تمام مسلمین صدر اسلام به ابوبکر رأی داده باشند ؛ کجای اسلام آمده که شما وظیفه دارید در امور دین خودتان تابع رأی مردم باشید؟ آنها هزار و چهار صد سال پیش برای خودشان رئیس جمهور انتخاب کردند ، ما چرا باید به انتخاب آنها گردن نهیم؟ امّا اگر خلیفه را رئیس جمهور نمی دانید و او را حافظ حقیقت دین و تبیین کننده ی اسلام و قرآن می شناسید ، بفرمایید که با وجود باب علم رسول و افضل از هارون نبی در میان امّت ، چگونه نوبت این کارها به امثال ابوبکر و عمر و عثمان رسیده است؟ به حکم عقل و با استفاده از حدیث مورد بحث ، تنها با امامت یک انسان معصوم و عالم به جمیع حقائق قرآن کریم است که اسلام با تمام حقیقتش حفظ می شود ، و تنها چنین کسی است که از هدایت دیگر افراد بشر بی نیاز می باشد ؛«أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدى فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُون ؛آیا کسى که هدایت به سوى حق مى کند براى پیروى شایسته تر است، یا آن کس که خود هدایت نمى شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه مى شود، چگونه داورى مى کنید؟! »[۵۵] لذا هر گاه یک غیر معصوم و غیر عالم به جمیع حقائق قرآن به امامت انتخاب شود ، خواهیم پرسید: امام خود او کیست؟ اگر امام داشتن لازم است ، که به اتّفاق علمای شیعه و سنّی چنین است ، چرا فقط برای ما لازم است ؛ و برای خود آن خلفای انتخابی لازم نیست؟ مگر آنها چه ویژگی خاصّی دارند که امام نمی خواهند ولی دیگران امام می خواهند؟! وقتی او معصوم نیست ، پس کسی باید باشد که راه راست را به او بنماید ؛ و اگر او عالم به جمیع حقائق قرآن نیست ، چگونه می تواند اسلام را تمام و کمال حفظ و تبیین و منتقل کند ؛ و از کجا معلوم که تبیین او از قرآن درست باشد؟ امّا اگر کسی معصوم و عالم به جمیع حقائق قرآن بود ، بدیهی است که دیگر نیازی به امام نخواهد داشت. چون جهلی به دین ندارد تا کسی آن را برطرف سازد ؛ و خطایی نمی کند تا کسی آن را هشدار دهد. پس اگر طبق حدیث مورد بحث ، خلیفه ی رسول خدا (ص) باید چنان باشد که با وجود او و در وجود او حقیقت اسلام ، حفظ گردد ، یقیناً چنین کسی باید معصوم از خطا و عالم به جمیع حقائق قرآن باشد. و در صدر اسلام ، تنها علی بن ابی طالب بود که باب علم نبی بود ؛ و منزلتش به پیامبر (ص) مثل منزلت هارون نبی بود به موسی (ع) ؛ و شک نیست که رسول خدا (ص) افضل از موسی(ع) است. پس به همان میزان علی (ع) باید از هارون(ع) افضل باشد تا این نسبت حفظ گردد. گذشته از اینها روایات چندی از خود اهل سنّت نقل شده که در آنها به صراحت از عینیّت بین علی (ع) و قرآن کریم سخن به میان آمده است. پس با وجود چنین کسی ،محال است که دین خدا در میان خلق موجود نباشد ؛ و با وجود او حجّت خدا بر خلق تمام نگردد. به نقل اهل سنّت ، رسول خدا (ص) فرمودند:« علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ لا یفترقان حتّى یردا علىّ الحوض یوم القیامة؛ علی با حق است و حق با علی است ؛ از هم جدا نمی شوند تا روز قیامت در کنار حوض بر من وارد شوند.»[۵۶] و روایت کرده اند که فرمودند:« علیّ مع القرآن و القرآن مع علیّ و لن یفترقا حتّى یردا علیّ الحوض؛ علی با قرآن است و قرآن با علی است ؛ هرگز از هم جدا نمی شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند»[۵۷] پس اگر علی (ع) حتّی یک خطای کوچک انجام دهد ، دیگر معیّت با حقّ و قرآن نخواهد داشت. چرا که در قرآن کریم خطا راه ندارد ؛ کما اینکه هر چه خطاست ، یقیناً حقّ نیست. پس اگر همواره حقّ و قرآن با علی است و علی همواره با حقّ و قرآن است ، لازمه اش آن است که حضرتش معصوم از خطا و عالم به جمیع حقّ و قرآن باشد. در غیر این صورت چنین معیّت تامّی معنا نخواهد داشت. باز روایت نموده اند: « ... فانظروا کیف تخلّفونی فی الثقلین. فقام رجل فقال یا رسول الله و ما الثقلان؟ فقال رسول الله صلی الله علیه و سلم الاکبر کتاب الله ؛ سبب طرفه بید الله و طرفه بأیدیکم فتمسکوا به لم تزالوا و لا تضلّوا. والاصغر عترتی و انّهما لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و سألت لهما ذلک ربّی فلاتقدّموهما فتهلکوا و لاتعلّموهما فانّهما اعلم منکم ؛ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى کنید؟ مردی برخاست و پرسید: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: ثقل اکبر کتاب خداست؛ وسیله ای که جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ پس به آن چنگ بزنید که نمی لغزید و گمراه نمی شوید ؛ و ثقل اصغر عترت من است؛ که همانا آن دو هرگز از همدیگر جدا نمی شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى رسید و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند»[۵۸] و در نقل دیگری از این حدیث متواتر فرمودند: « ... فانظروا کیف تخلفونى فى الثقلین . فنادی مناد: و ما الثقلان یا رسول اللّه؟ قال: کتاب اللّه طرف بید اللّه و طرف بأیدیکم فاستمسّکوا به و لا تضلوا، و الآخر عترتى، و إن اللطیف الخبیر نبأنى أنهما لن یتفرقا حتى یردا علی الحوض، و سألت ذلک لهما ربى، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا، و لا تعلموهم فانهم أعلم منکم، ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت أولى به من نفسه فعلىّ ولیه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه ؛ بنگرید که پس از من، با دو یادگار گرانبهاى من چگونه رفتار مى کنید؟ پرسیدند: یا رسول الله! دو أثر گرانبهاى شما چیست؟ فرمود: یکى کتاب خداست که جانبى از آن در دست خدا مى باشد و طرف دیگر آن در اختیار شما قرار گرفته است؛ به آن چنگ بزنید و گمراه نشوید. و دیگرى عترت من است؛ خداى لطیف و دانا ، مرا مطّلع ساخته که این دو هرگز از هم جدا نمی شوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. و من هم از پروردگارم همین اتحاد و یگانگى را براى آنها درخواست کرده ام. پس بر این دو پیشى نگیرید که به هلاکت مى رسید و در مورد آنها کوتاهى نکنید که هلاک خواهید شد. و سخنى به آنها نیاموزید که آنان از شما داناترند. سپس دست علی (ع) را گرفت و فرمود: هر که من نسبت به جان او، از خود او اولی ترم، على هم اولی تر است به جان او. پروردگارا! دوستش را دوست و دشمنش را دشمن بدار! »[۵۹]
امّا سوال دوم: این دوازده نفر ، که رسول خدا(ص) فرمودند ، چه کسانی هستند؟ اگر اهل سنّت روش خود را در انتخاب خلیفه درست می داند پس بشمارد این خلفای دوازدگانه را. اگر خلفا را محصور کنند در خلفای راشدین ، تعداد آنها به قول خودشان چهار نفر است ؛ معاویه را هم نمی توانند خلیفه بدانند ؛ چرا که: اوّلاً دو خلیفه ی حقّ باهم نمی جنگند ؛ حال آنکه معاویه با علی (ع) جنگیده است. و به یقین اگر یکی از این دو در مسیر اسلام است ، دیگری راه به خطا می رود. کدام عاقل می پذیرد که دو نفر هر دو حقّ باشند و باهم دشمنی کنند؟! و اهل اسلام اتّفاق نظر دارند که هر که با امام بجنگد مهدورالدم می باشد. ثانیاً او با امام حسن (ع) جنگیده است که به اتّفاق شیعه و سنّی و طبق حدیث نبوی ، یکی از دو سیّد جوانان اهل بهشت می باشد. پس چگونه کسی که با سیّد جوانان اهل بهشت می جنگد و می شود جانشین پیامبر؟! از معاویه که بگذریم نوبت به یزید می رسد که سبط اصغر را شهید نموده است. اگر او حقیقتاً خلیفه ی پیامبر بوده ، پس امام حسین (ع) در جنگ با او از اسلام خارج گشته است ؛ کما اینکه یزیدیان همین را قائل بودند و حضرت را خارجی (خروج کرده بر خلیفه و خارج شده از دین) می گفتند. حال آنکه چنین کسی نمی تواند سیّد جوانان بهشت باشد. پس اگر به حکم روایات صحیح از خود اهل سنّت، یقین داریم که امام حسین(ع) سیّد جوانان اهل بهشت است ، دیگر دشمن و کشنده ی او نمی تواند بر حقّ باشد. بعد از یزید نیز خلفای بعدی یکی از یکی بدتر بوده اند. پس چگونه دین با وجود آنها عزیز شده؟ تاریخ قطعی گواه است که از زمان معاویه تا زمان عمر بن عبدالعزیز تمام خلفای اموی فتوا داده بودند که بر سر منبر نماز جمعه باید علی بن ابی طالب را سبّ و لعن کنند. آیا این استنباط خلفای شما از اسلام ، حقیقتاً حفظ اسلام و تبیین درست اسلام می باشد؟ از این گذشته تعداد این خلفا بسیار بیش از دوازده تن می باشند. لذا اهل سنّت از هیچ راهی نمی تواند این دوازده خلیفه را تعیین کند. پس یا حدیث مورد بحث ، جعلی است ؛ که علما این را نمی پذیرند ؛ بخصوص که در صحاح اهل سنّت آمده است ؛ یا ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند ، که این نیز محال است ؛ یا روش اهل سنّت در انتخاب خلیفه نادرست می باشد. امّا شیعه ی اثناعشری این دوازده خلیفه را بی هیچ مشکلی معرّفی می کند. ـ بر این استدلال اشکالاتی شده که به بررسی آنها می پردازیم. ۱ـ گفته شده: « در روایت، از این داوزده تن بعنوان خلیفه نام برده شده است در حالیکه هیچکدام از ائمه شیعه بجز علی ابن ابی طالب و فرزند برومند ایشان حسن بن علی آنهم برای مدت کوتاهی به خلافت نرسیدند. پس مراد از این دوازده تن نمی تواند ائمه شیعه باشد». پاسخ: اوّلاً طبق این اشکال، ائمه ما این دوازده خلیفه نیستند. خلفای اهل سنّت هم که یا کمتر از دوازده اند یا بیشترند و اکثرشان نیز به خاطر جنایات آشکاری که کرده اند ، لیاقت خلافت ندارد. پس لابد از منظر اشکال کننده ـ معاذ الله ـ رسول خدا (ص) دروغ گفته اند. بالاخره طبق حدیث مورد بحث باید دوازده خلیفه را مشخّص نماییم. حال این گوی و این میدان. اگر ائمه ی دوازدگانه ی ما آن خلفای مورد نظر رسول خدا(ص) نیستند پس شما اهل سنّت لطف بفرمایید و بگویید که کیانند آن دوازده نفر؟ ثانیاً رسول خدا (ص) نفرمود بعد از من دوازده نفر خلیفه ، بالفعل به حاکمیّت سیاسی جامعه می رسند ؛ بلکه فرمودند: تا زمانی که دوازده خلیفه بین شما باشند ، این امر (اسلام) پایدار و عزیز می ماند. مثل اینکه کسی بگوید: هوا روشن است تا زمانی که خورشید در آسمان می باشد. پس اگر خورشید در آسمان نبود ، هوا نیز روشن نخواهد بود. بنا بر این طبق سخن رسول خدا (ص) اگر دوازده خلیفه بین مردم نباشند دین نیز پایدار نخواهد بود. و شکّ نداریم که بعد از رسول خدا (ص) دین او را وارونه ساختند. اگر وارونه نساختند پس چرا علی (ع) تا مدّتها حاضر به بیعت با ابوبکر نشد؟ و چرا حضرت فاطمه (س) هیچگاه با او بیعت نکرد تا رحلت نمود؟ بالاخره علی (ع) درست نماز می خواند که دست بر شکم نمی گذاشت یا جناب عمر بن خطّاب؟ بالاخره وضوی علی (ع) درست بود یا وضوی جناب عثمان؟ آیا تحریم نمودن دو متعه (متعة الحجّ و متعة النساء) به دست عمر بن خطّاب ، تغییر دین نبود؟ حال آنکه طبق روایات خود اهل سنّت ، هم در زمان پیامبر (ص) این امر مجاز بود هم در زمان جناب ابوبکر. و... . پس اگر از این زوایه نگاه می کنید ، عرض می شود که مردم خلیفه حقیقی رسول خدا را به رسمیّت نشناختند ، لذا دین درستی هم نداشتند ؛ و بخش عظیمی از سنّت نبوی را هم از دست دادند. تاریخ قطعی گواه است که ابوبکر و عمر اجازه ی نقل روایت نبوی را نمی دادند و هر چه اصحاب از روایات نوشته بودند ، این دو نفر گرفتند و آتش زدند. شعار حسبنا کتاب الله نیز یادمان نرفته. نتیجه ی چنین شعاری می شود همین آتش زدن احادیث نبوی. جریان کاغذ و قلم را که در صیح بخاری و مسلم آمده به خاطر آوردید! بخاری و مسلم در معتبرترین کتاب اهل سنّت آورده اند: « لما حضر رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و فی البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب، فقال النبیّ صلّى الله علیه و سلم: هلموا أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا، فقال عمر: إنّ رسول الله صلّى الله علیه و سلم قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن، حسبنا کتاب الله، فاختلف أهل البیت، و اختصموا، فمنهم من یقول: قربوا یکتب لکم رسول الله صلّى الله علیه و سلم، و منهم من یقول ما قال عمر. فلما أکثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله صلّى الله علیه و سلم، قال النبیّ صلّى الله علیه و سلم: قوموا ؛ زمانی که رسول خدا (ص) در بستر بیماری بودند ، ــ در حالی که اصحاب دور ایشان را گرفته بودند و عمر بن خطّاب نیز در بین آنها بود ــ فرمودند: کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. پس عمر گفت: بیماری بر رسول خدا غلبه نموده در حالی که کتاب خدا نزد شماست و کتاب خدا ما را کفایت می کند ؛ و اهل خانه اختلاف نمودند و تخاصم کردند. پس بعضی می گفتند: کاغذ و قلم بیاورید تا رسول خدا چیزی بنویسد ؛ و برخی دیگر می گفتند آنچه را که عمر گفت. پس زمانی که بیهوده گویی و اختلاف نزد رسول خدا بالا گرفت ، رسول خدا (ص) فرمودند: بلند شوید (بروید بیرون)»[۶۰] این جمله ی عمر بن خطّاب ، به وضوح نشان می دهد که او نه تنها عصمت مطلق رسول خدا را قبول نداشته بلکه حتّی فتوا به زوال عقل آن جناب نیز داده است. چون منظور وی از اینکه بیماری بر رسول خدا غلبه نموده ، این است که آن حضرت معاذ الله هذیان می گوید ؛ و هذیان زمانی بر شخص عارض می شود که عقل او مخدوش شود. و این واقعاً برای هرانسان منصفی جای سوال است که چرا وی چنین نسبت زشت و ناروایی را به رسول الله داد؟ در حالی که اگر چنین نسبتی را به شخصی عادی بدهند ، اقوام او موی از سر گوینده می کنند. همچنین جای سوال است که چگونه برادران اهل سنّت ما کسی را به خلافت برگزیدند که با ممانعت از نوشته شدن آن مکتوب ، موجب این همه اختلاف میان امّت اسلام شد؟ پیامبر خدا به صراحت فرمود که « کاغذ و قلمی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید » و او مانع از نوشته شدن آن مطلب شد ؛ پس او مقصّر در تمام این اختلافات است ؛ و کسی که چنین جرمی را در حقّ مسلمین مرتکب شده یقیناً شأنیّت آن را نخواهد داشت که خلافت رسول الله را بر عهده بگیرد. چگونه کسی که خود موجب اختلاف امّت شده ، می تواند دین خدا را حفظ و تبیین نماید. او این اندازه از قرآن بی خبر بود که وقتی می گفت: « عندکم القرآن، حسبنا کتاب الله » متوجّه نبود که خود همین قرآن گفته است: « ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ؛ آنچه را رسول خدا براى شما آورده بگیرید ، و از آنچه نهى کرده خوددارى نمایید»[۶۱] و فرموده: « وَ أَطیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول ــ و اطاعت کنید خدا را و اطاعت نمایید رسول را »[۶۲] وقتی کسی در زمان حیات خود پیامبر(ص) او را نافرمانی می کند ، چگونه بعد از رحلت او مدافع دین او خواهد بود؟! مطلب دیگر اینکه این دوازده نفر همواره خلیفه ی رسول الله بوده اند ؛ اگر چه بسیاری از مردم نپذیرفتند و تنها گروهی از مسلمین تابع آنها بودند و اکنون نیز تنها اندکی تابعند. خلیفه ی رسول خدا را خدا تعیین می کند ؛ با رأی مردم خلیفه درست نمی شود که با عدم پذیرش مردم ، کسی از خلافت بیفتد ؛ بلی با عدم پذیرش مردم ، او خانه نشین می شود نه اینکه از خلافت بیفتد. اگر مردم نبوّت کسی را نپذیرند او از نبوّت می افتد؟ خلیفه ی رسول خدا (ص) مسئولیّتهایی دارد مثل تبیین درست دین ، هدایت طالبان هدایت و اداره ی جامعه. حال اگر مانعی پیش آمد و او نتوانست بخشی از مسئولیّت خود را اجراء نماید ، آیا باقی کارهای او نیز معطّل می ماند؟ ما می بینیم که ائمه شیعه در تمام مدّت عمرشان وظیفه ی تبیین دین و هدایت هدایت جویان را انجام داده اند ؛ و این همه معارف از خود به جا گذاشته اند که اهل سنّت یک هزارم آن را هم ندارند. پس عملاً دوازده خلیفه در میان مردم حضور داشتند و خلافت می کردند ؛ لکن امارت نداشتند ؛ چرا که امارت منوط به پذیرش مردم است ؛ و مردم پذیرش نداشتند. و آنها که پذیرش نداشتند دین درستی هم نداشتند ؛ و آنها که این خلفای حقیقی را پذیرفته بودند به دین حقیقی هم راه یافته بودند. مطلب سوم آنکه از زمان رسول خدا (ص) تا کنون هیچگاه دین اسلام حقیقی از بین نرفته است و همواره با وجود این دوازده خلیفه ، حقّ در میان امّت وجود داشته است ؛ اگر چه فرقه های باطل نیز همواره درست شده اند و درست خواهند شد. لذا اصل دین با وجود این دوازده نفر همواره باقی است ؛ و همواره نیز پیروانی دارد. در حدیث هفتاد و سه فرقه نیز آمده که رسول الله (ص) فرمودند: امّت من هفتاد و سه فرقه خواهند شد که تنها یکی از آنها اهل نجات می باشد. پس هموراه خلفای دوازدگانه یکی بعد از دیگری در میان امّت بوده اند و فرقه ی ناجیّه مذهب ایشان بوده است.
۲ـ گفته شده: « در روایت ابی داود ذکر شده پیامبر (صلى الله علیه وسلم) در همین رابطه فرمودند: «امت اسلامی همگی فرمانبردار و مطیع اوامر آنها خواهند بود » پاسخ: این جمله یقیناً باطل است ؛ چون اگر این جمله درست باشد ـ معاذ الله ـ رسول الله (ص) دروغ گفته است ؛ که این امری است محال. چون تاکنون هیچ خلیفه ی واقعی یا غیر واقعی وجود نداشته که همه ی امّت ، فرمانبردار او باشند. پس اگر اهل سنّت ما این جمله را صحیح می دانند باید اقرار کنند که هیچکدام از خلفای گذشته ، خلیفه ی راستین رسول خدا (ص) نبوده اند. یعنی اساساً در اسلام خلیفه ای وجود نداشته است. مستشکل در ادامه ی اشکال خود آورده است: « این در حالی است که ما می دانیم حتی در دوران خلافت علی بن ابی طالب و فرزند ایشان حسن بن علی، هیچگاه همگی امت اسلامی مطیع و فرمانبردار آنها نبودند.» عرض می شود: حتّی جناب ابوبکر و عمربن خطّاب و عثمان نیز مطاع محض نبوده اند ؛ کما اینکه خود رسول خدا (ص) و بلکه حتّی خود خدا هم هیچگاه مطاع محض نبوده اند ؛ و همواره کسانی را به عنوان منکر و مخالف داشته اند. پس اگر مستشکل، این جمله را درست می داند ، باید کلّاً منکر وجود خلیفه برای رسول خدا (ص) باشد ؛ و بدتر اینکه حضرتش را دروغگو بداند. باز در ادامه گفته اند: « علاوه بر این حتی خود فرقه های مختلف شیعه نیز در مورد امامت برخی از ائمه با یکدیگر اختلافات شدیدی دارند.» این مستشکل عجب مغالطه ای نموده اند. استدلال به حدیث مورد بحث ، توسّط شیعه ی دوازده امامی انجام گرفته ، آن هم نه بر ضدّ اهل سنّت بلکه بر ضدّ تمام فرقه های اسلامی ـ اعمّ از سنّی و شیعه ـ . چون هیچکدام آنها نتوانسته اند این دوازده خلیفه را معرّفی نمایند. لذا طبق این حدیث ، حتّی بطلان شیعیان زیدی و اسماعیلی و ... نیز اثبات می شود. امّا در بین شیعیان دوازده امامی ، ابداً اختلافی در مصادیق این دوازده خلیفه وجود ندارد.
۳ـ اشکال شده که: « در روایت ذکر شده رسول الله (صلى الله علیه وسلم) فرمودند: «اسلام در زمان خلافت آنها همچنان عزیز و پرتوان باقی خواهد ماند». این در حالی است که بزرگان شیعه ادعا دارند اسلام در زمان ائمه ناتوان و ذلیل بوده و گروهی ظالم و کافر بر مسلمانان حکم می راندند. »
پاسخ: اوّلاً کجای حدیث چنین چیزی وجود دارد؟ حدیث به صورت جمله ی شرطی است ؛ و می گوید: اسلام عزیز است تا زمانی که دوازده خلیفه بین شما باشند. پس اگر شرط محقق نشد ، یعنی دوازده خلیفه در بین شما نبودند ، مشروط نیز منتفی خواهد بود. و البته به نطر ما همواره این دوازده خلیفه بوده اند و اسلام آنها نیز عزیز و پایدار بوده است. امّا دیگران از اسلام اصیل برگشته اند ؛ و برگشتن مردم از اسلام ، اسلام را نابود نمی کند. ثانیاً اینها خلط فرموده اند بین اسلام و روش زندگی مسلمین. حضرت نفرمودند مسلمین پرتوان خواهند بود یا امور مسلمین در مسیر درست خواهد بود ؛ بلکه فرمودند: خود دین اسلام درست و عزیز باقی خواهد ماند. و می بینید که این دوازده نفر ، دین رسول الله (ع) را عیناً و با تبیین و تفسیرش نسل به نسل منتقل نموده اند. اینکه شما برداشتهای خلفا و ائمه مورد قبول خودتان را اسلام می نامید برای خودتان ارزش دارد. از نظر شیعه ، اسلام همان است که دست به دست توسّط این دوازده تن منتقل گشته است ؛ بی هیچ انحرافی. اگر تمام مسلمین راه را کج روند و خلیفه ی راستین پیامبر (ص) در میان آنها باشد ، اسلام بر اصل خود باقی است و خللی نیافته است. چون اسلام پیش اوست ؛ و او هست. با وجود نبی و امام ، دین خدا به تمام هویّتش در بین مردم است ؛ و حجّت خدا بر خلق تمام می شود ؛ اگر چه آن نبی یا امام حتّی یک نفر پیرو هم نداشته باشد. پس مواظب باشیم که بین اسلام مردم و خود اسلام خلط نکنیم. در اعصار گذشته اسلام اکثر مردم انحراف اندر انحراف بوده ، امّا اصل اسلام با وجود خلیفه ی راستین پیامبر(ص) همواره بی هیچ انحرافی حضور داشته است. آنگاه که ابوبکر و عمر احادیث نبوی را آتش می زدند ، آن معارف برای آنها که اتّصال به علی (ع) نداشتند سوخت و خاکستر شد ، امّا تمام آن معارف در قلب علی (ع) وجود داشت ؛ و پیروانش به آن دسترسی داشتند. چرا که فرمود: « أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا ». پس احادیث نبوی برای مردم سوخت ؛ ولی در حقیقت نسوخت. عثمان حکم وضو را دستکاری نمود ؛ عمر بن خطّاب در اقامه و نماز و ... دخل و تصرّف کرد ؛ امّا حقیقت احکام اسلام نزد علی بن ابی طالب ، بی هیچ تحریفی وجود داشت. لذا با وجود او اسلام همچنان بر اصالت خویش باقی بود. حال اگر مردم به منبع اسلام رجوع نکردند ، حرف دیگری است و عدم رجوع آنها ، اسلام را نابود نمی کند بلکه خودشان را نابود می سازد. ــ مهدی موعود در روایات اهل سنّت اعتقاد به مهدی موعود نیز عقیده ای صرفاً شیعی نیست بلکه این مساله از امور مسلّم نزد علمای بزرگ اهل سنّت است. لذا انکار آن انکار یک اعتقاد مشترک بین شیعه و اهل سنّت است. ذیلاً به برخی از روایات اهل سنّت در این باره اشاره می کنیم. رسول خدا (ص) فرمودند: « یلتفت المهدى علیه السلام و قد نزل عیسى بن مریم علیه السلام کأنما یقطر من شعره الماء فیقول المهدى علیه السلام: تقدم فصلّ بالناس، فیقول: إنما أقیمت الصلاة لک ، فیصلّى خلف رجل من ولدى ؛گام ظهور مهدى (عج)، عیسى بن مریم علیهما السّلام، از آسمان فرود مى آید در حالیکه به نظر مى رسد از موهایش قطرات آب مى ریزد، سپس مهدی (عج) پیشنهاد مى کند که جلو بایستید تا مردم نماز خود را با اقتداى به شما به جاى آورند. حضرت عیسى علیه السلام مى فرماید: همانا نماز فقط برای تو برپا شده است. پس عیسى علیه السلام پشت سر مردى از فرزندان من نماز مى گزارد. »[۶۳] همچنین فرمودند: « منا الذى یصلّى عیسى بن مریم خلفه ؛ از ماست کسى که عیسى بن مریم علیهما السّلام پشت سراو نماز مى خواند و به وى اقتدا مى کند.»[۶۴] ایضاً امام أحمد بن حنبل ، یکی از ائمه چهارگانه اهل سنّت آورده: « عن جابر بن عبد اللّه قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه (و آله) و سلم: یخرج الدجال فى خفقة من الدین و إدبار من العلم (إلى أن قال) فاذا هم بعیسى بن مریم فتقام الصلاة فیقال له: تقدم یا روح اللّه فیقول: لیتقدم إمامکم فلیصل بکم ؛ «جابر بن عبد الله» روایت مى کند که رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: زمانیکه دین اسلام به حالت خفقان درآید و علم و دانش الهى بر مردم پشت کند، «دجّال» خروج مى کند (تا آنجا که مى گوید) عیسى علیه السلام نازل مى شود، در حالیکه صفهاى جماعت منعقد شده و مردم آماده ی برپایى نماز هستند، به آن حضرت مى گویند: یا روح الله! جلو بایستید تا در نماز به شما اقتدا کنیم. مى فرماید: امام شما باید جلو قرار بگیرد تا شما به او اقتدا کنید. »[۶۵] روایات اهل سنّت در باب مهدی بسیار زیاد است ؛ که روایات فوق تنها نمونه هایی از آن بود. البته در جزئیّات بحث مهدویّت بین شیعه و سنّی اختلاف است ؛ کما اینکه بین خود اهل سنّت نیز در جزئیّات این مساله اختلافاتی موجود است. ـ استدلال به حدیث سفینه نوح حاکم نیشابوری ، از اکابر علمای اهل سنّت در کتاب « مستدرک الصحیحین ، ج۲ ، ص۳۴۳ و ج۳، ص۱۵۱» حدیث سفینه را این گونه نقل نموده : « مَثَلُ أَهْلِ بَیْتِی مِثْلُ سَفِینَةِ نُوحٍ مَنْ رَکِبَ فِیهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا ــ مثل اهل بیت من مثل کشتی نوح است. هر که در آن سوار شد، نجات یافت و هر که از سوار شدن در آن تخلّف نمود، غرق شد» ؛ حاکم در ادامه گفته: « هذا حدیث صحیح على شرط مسلم ــ این حدیث ، صحیح است طبق مبنای مسلِم » یعنی این حدیث در ردیف احادیث صحیح مسلم می باشد که دومین کتاب معتبر اهل سنّت است. این حدیث عیناً در مجمع الزوائد هیثمی ، ج۹، ص۱۶۸ نیز آمده است. کتب دیگر اهل سنّت نیز این حدیث را نقل نموده اذعان بر درستی آن کرده اند.

نحوه ی استدلال شیعه
۱ـ طبق این حدیث ، شکّ نیست که هر کس از همراهی با اهل بیت رسول الله(ص) خودداری نماید، از اسلام بیرون است.
۲ـ بین شیعه و سنّی شکّ نیست که علی بن ابی طالب(ع) و فاطمه زهرا(س) جزء اهل بیت می باشند.
۳ـ طبق اعتراف علمای خود اهل سنّت، حضرت فاطمه زهرا(س) هیچگاه خلافت ابوبکر را نپذیرفت و با خشم نسبت به او از دنیا رفت. و باز طبق نقل خود اهل سنّت، عمر به دستور ابوبکر، خانه ی اینان را آتش زد یا حدّ اقلّ تهدید به آتش زدن نمود. پس شکّ نداریم که این دو تن ( ابوبکر و عمر ) از این کشتی تخلّف نموده اند. لذا طبق حدیث، جزء عرق شدگان هستند.
۴ـ طبق نقل هر دو فرقه شکّ نداریم علی (ع) تا حضرت زهرا(س) زنده بود، با ابوبکر بیعت نکرد ؛ و خودش ادّعای خلافت داشت و ابوبکر از پذیرش خلافت او تخلّف نمود ؛ و همچنین عمر ؛ کما اینکه در شورای شش نفره ی عمر نیز حضرتش به خلافت عثمان رأی موافق نداد. لذا این کشتی نوح، خلافت ابوبکر و عمر و عثمان را قبول نداشت. پس ابوبکر و عمر و عثمان جزء غرق شدگان هستند. حال اهل سنّت بفرمایند که چگونه غرق شدگان و تخلّف کنندگان از کشتی نوح، شدند خلیفه ی رسول الله (ص)؟!



پی نوشت ها:
[۱]شرح المقاصد ، ج۵ ، ص۲۳۴ ــ شرح مواقف ، ج۸ ، ص ۳۴۵ ـــ ابکارالافکار ، ج۳ ، ص ۴۱۶
[۲]شرح مواقف ، ج۸ ، ص۳۴۵
[۳]ابکارالافکار ، ج۳ ، ص۴۱۶
[۴]مقدّمه ی ابن خلدون ، ص ۱۹۱
[۵]النکت الاعتقادیّة ، شیخ مفید ، ص۵۳
[۶]رسائل الشریف المرتضی ، ج۲ ، ص۲۶۴
[۷]الباب الحادی عشر ، علّامه حلّی ، ص۶۶
[۸]ارشاد الطالبین ، فاضل مقداد ، ص۳۲۵ ـ ۳۲۶ ـــ اللوامع الالهیّة ، فاضل مقداد ، ۳۱۹ـ۳۲۰
[۹]یونس: ۳۵
[۱۰]الکهف:۴۴
[۱۱]الشورى:۹
[۱۲]العنکبوت:۴۱
[۱۳]آل عمران:۳۲
[۱۴]النساء:۵۹
[۱۵]المائدة:۵۵
[۱۶]بقره:۱۲۴
[۱۷]الأحزاب:۳۳
[۱۸]البقرة:۲۴۷
[۱۹]سوره الانبیاء
[۲۰]یونس: ۳۵
[۲۱]ر.ک: صحیح بخاری ، ج ۴ ، ۲۰۹ و ج۵ ، ص۱۲۹ ــ صحیح مسلم ، ج۷ ، ص ۱۲۰
[۲۲]المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ، ص۱۲۴
[۲۳]المائدة:۵۵
[۲۴]السجده : ۲۳، ۲۴
[۲۵]البقرة:۱۲۴
[۲۶]صحیح بخاری ، ج ۴ ، ۲۰۹ و ج۵ ، ص۱۲۹ ــ صحیح مسلم ، ج۷ ، ص ۱۲۰
[۲۷]هود:۱۷
[۲۸]الأحقاف:۱۲
[۲۹]المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۶۶
[۳۰]المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۱۶۷
[۳۱]المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ، ص۱۲۴
[۳۲]امالى شیخ صدوق ،ص۱۷۰ ،مجلس سى و دوم
[۳۳]تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج ۱۴ ،ص۳۲۲ ــ تاریخ مدینة دمشق ، ابن عساکر ، ج۴۲، ص۴۴۹۱
[۳۴]المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ،ص ۱۲۴ ـ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج۱ ، ص ۲۵۵ ــ کنزالعمال ، المتقی الهندی ، ج۱۱ ، ص ۶۰۳
[۳۵]المعجم الکبیر ، الطبرانی ، ج۳ ، ص۶۶ و با کمی اختلاف در المستدرک،حاکم نیشابوری، ج۳ ،ص۱۰۹
[۳۶]المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۱۶۷
[۳۷]صحیح بخاری ، ج ۴ ، ۲۰۹ و ج۵ ، ص۱۲۹ ــ صحیح مسلم ، ج۷ ، ص ۱۲۰
[۳۸]انساب الاشراف، ج ۲، ص ۱۲، تحقیق محمود الفردوس العظم، دار الیقظة العربیة
[۳۹]العقد الفرید، ج ۵، ص ۱۲، چاپ مصر، چاپ دوّم، تحقیق محمد سعید العربان، ۱۹۵۳ و ۱۲۷۲
[۴۰]الامامة و السیاسة، ج ۱، ص ۳۰، تحقیق استاد على شیرى، منشورات رضى
[۴۱]الشورى:۲۳
[۴۲]صحیح بخاری ، ج۵، ص۱۳۸
[۴۳]صحیح بخاری ، ج۷، ص۹ ـــ صحیح مسلم ، ج۵ ، ص۷۶
[۴۴]النجم:۳ـ ۴
[۴۵]الأحزاب:۵۷
[۴۶]الحشر:۷
[۴۷]آل عمران:۳۲
[۴۸]صحیح البخاری، ج ۵، ص ۸۲ – ۸۳
[۴۹]صحیح البخاری، ج ۸، ص ۳
[۵۰]صحیح البخاری، ج ۴، ص ۴۲
[۵۱]صحیح البخاری، ج ۴، ص ۲۱۰
[۵۲]الأحزاب:۵۷
[۵۳]صحیح مسلم ،ج۶،ص۳
[۵۴]صحیح مسلم ،ج۶ ،ص۳
[۵۵]یونس:۳۵
[۵۶]تاریخ بغداد ، خطیب بغدادی ، ج ۱۴ ،ص۳۲۲ ــ تاریخ مدینة دمشق ، ابن عساکر ، ج۴۲، ص۴۴۹۱
[۵۷]المستدرک ، حاکم نیشابوری ، ج۳ ،ص ۱۲۴ ـ المعجم الصغیر ، الطبرانی ، ج۱ ، ص ۲۵۵ ـ کنزالعمال ، المتقی الهندی ، ج۱۱ ، ص ۶۰۳
[۵۸]المعجم الکبیر ، الطبرانی ، ج۳ ، ص۶۶ و با کمی اختلاف در المستدرک،حاکم نیشابوری، ج۳ ،ص۱۰۹
[۵۹]المعجم الکبیر ،الطبرانی ، ج۳ ، ص۱۶۷
[۶۰]صحیح بخاری ، ج۷، ص۹ ـــ صحیح مسلم ، ج۵ ، ص۷۶
[۶۱]الحشر:۷
[۶۲]آل عمران:۱۳۲
[۶۳]الصواعق المحرقة ، ابن حجر عسقلانی ، ص ۹۸
[۶۴]کنز العمال ، ج۱۴ ، ص ۲۶۶
[۶۵]مسند الإمام أحمد بن حنبل ، ج ۳ ، ص ۳۶۷

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.