نسخه آزمایشی

حقیقت جاوید- ابوسجاد اسحاقی ۱۳۹۲/۳/۹

۳ ________________________________________
بسم الله الرحمن الرحیم
________________________________________ ۷ ________________________________________
پیش نوشت
انسان تشنه‌کام، در تکاپوی یافتن کوثری است تا خود را سیراب کند و چه کوثری زلال‌تر از قرآن و عترت، ناگفته پیداست که علی( علیه السلام ) در شاهراه اهل‌بیت: قرار دارد و البته از شاخص‌ترین آن‌هاست. بلند پروازترین پرنده‌های اندیشه، ناتوان از رسیدن به قله و اوج معرفت به مولا هستند. پیامبررحمت( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خطاب به ایشان می‌فرماید: علی جان! جز خدا و رسولش، کسی تو را ـ آن گونه که سزاوار شناخت توست ـ‌ نشناخت.(۱)
۳ ________________________________________
بسم الله الرحمن الرحیم
________________________________________ ۷ ________________________________________
پیش نوشت
انسان تشنه‌کام، در تکاپوی یافتن کوثری است تا خود را سیراب کند و چه کوثری زلال‌تر از قرآن و عترت، ناگفته پیداست که علی( علیه السلام ) در شاهراه اهل‌بیت: قرار دارد و البته از شاخص‌ترین آن‌هاست. بلند پروازترین پرنده‌های اندیشه، ناتوان از رسیدن به قله و اوج معرفت به مولا هستند. پیامبررحمت( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خطاب به ایشان می‌فرماید: علی جان! جز خدا و رسولش، کسی تو را ـ آن گونه که سزاوار شناخت توست ـ‌ نشناخت.(۱)
او در بین آفریدگان ممتاز و در تیررس آدمیان به جز معصومین: نیست. محدودیت ظرف ادراک آدمی، نیل به این شناخت را نا ممکن می‌سازد. امّا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . حلیة الأبرار، سید هاشم بحرانی، ج۲، ص۱۷
________________________________________ ۸ ________________________________________
آنچه تمامش دست نایافتنی است، اندکش از کف دادنی نیست: «مالا یدرک کلّه لا یترک کلّه». گاهی نسیمی از آن باغستان می‌وزد و مشام جان‌ها را می‌نوازد. از صدر اسلام تاکنون هزاران کتاب و صحیفه در ترسیم آن خورشید حقیقت نگاشته شده و خوان عشق علی( علیه السلام ) را در برابر سفالینة دیده‌ها گشوده است. از شعر، داستان، نثر و نظم و یا هر قالب دیگر، و این بار با مناظره‌ای زیبا از سوی مأمون عباسی تلألؤیی از آن انوار تابناک، تابیدن گرفته و کتاب فضل علی( علیه السلام ) را در صحیفة نگین حقیقت، به خامة فاضل ارجمند جناب باقرزاده به نظاره نشسته‌ایم. مناظره‌ای بسیار زیبا و جامع که در کتاب‌های معتبر شیعه و سنی هم آمده است.
این نوشتار، با بازنویسی و تلخیص آن اثر ارزشمند بازپروری شده است. حقیقت آن است که از زمانی که با پژوهش گرانسنگ و وزین این محقق ارجمند آشنا شدم، هماره درصدد بودم که روزی فرار رسد تا مخاطبان بیشتری با این محتوای جذاب ارتباط برقرار کنند. از این رو فرصت را مغتنم شمرده و به تحقق این آرزوی دیرینه همت گماشتم. در این راستا، آنچه حُسن و کمال است از آنِ پژوهشگر اثر و آنچه که ضعف و کاستی است متوجه نگارنده و بازنویس است.
________________________________________ ۹ ________________________________________
امّا دربارة فضل علی( علیه السلام ) چه می‌توان نوشت که:
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست
که ترکنم سرانگشت و صفحه بشمارم
شایسته است که قبل از هر چیز مروارید‌های درخشانی از آموزه‌های نورانی قرآن و سیرة معصومین( علیهم السلام ) را دربارة فضایل حضرت علی( علیه السلام ) به تصویر بکشیم. از این رو در ابتدا، سخن شیوای همسر مولا، حضرت زهرا ( علیها السلام ) را مطلع و سپیدة سخن می‌سازیم و پس از آن وجیزه‌ای از قرآن و سنت را در فضل علی( علیه السلام ) بر می‌شماریم.
حضرت زهرا ( علیها السلام ) در خطبة شیوایش می‌‌فرمایند:
«چه باعث شد که از ابوالحسن روی گردان شوید؟ به خدا سوگند! روی گردانی شما به خاطر برّندگی شمشیر او بود، او از مرگ باکی نداشت، در جنگ قوی بود و با پنجه‌های پرتوان خود، دلاوران دشمن را به خاک هلاکت می‌افکند، خشم او در راه رضای خدا بود.»
در ادامه می‌فرماید:
«اگر علی( علیه السلام ) راهبر می‌شد دنیاپرست از زاهد و راستگو از دروغگو، آشکار می‌شد، اگر کسانی که در آبادی‌ها زندگی می‌کنند ایمان اختیار می‌کردند و راستی پیشه می‌کردند، هر آینه برکات آسمان و زمین را برآن‌ها ارزانی می‌داشتیم، اما آن‌ها «حق را»
________________________________________ ۱۰ ________________________________________
تکذیب کردند و ما هم آن‌ها را به کیفر کردارشان مجازات کردیم. آن دسته‌ای که ستم پیشگی برگزیدند، دیری نمی‌پاید که به کیفر اعمال خود گرفتار آیند و هرگز نمی‌توانند از عذاب الهی در امان باشند.»(۱)
نفس علی( علیه السلام ) همانند نفس پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم )
در کریمة قرآنی آمده است:
{ فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَکُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَکُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ}(۲) «پس هرکس، با تو دربارة حضرت عیسی( علیه السلام ) در مقام مجادله بر آمد پس از آن که به وحی خدا بر احوال او آگاه شدی بگو که بیایید ما و شما، با فرزندان و زنان خود با هم به مباهله برخیزیم تا دروغ گویان و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم.»
از کلمة «أَنْفُسَنا»، استفاده می‌شود که امام علی بن ابی‌طالب( علیه السلام ) در کمالات با رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) یکسانند و از آن جا که پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به اجماع امت و روایات، افضل از جمیع انبیای الهی است پس امام علی( علیه السلام ) نیز افضل بر همة انبیای الهی است. فخر رازی از علمای اهل سنت، در قسمت «أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَکُمْ»، می‌گوید:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . جلوة ولایت، عذرا انصاری، ص۳۵۷
۲ . آل عمران: ۶۱
________________________________________ ۱۱ ________________________________________
«بی‌‌شک مراد از أَنْفُسَنا خود پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نیست؛ چون انسان خودش را دعوت به امری نمی‌کند، بلکه مراد غیر از رسول الله است و علما اجماع کرده‌‌اند که آن غیر، کسی جز علی بن ابی طالب( علیه السلام ) نیست. پس آیة شریفه دلالت دارد که نفس علی( علیه السلام ) همان نفس پیامبر ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) و مثل نفس پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) است؛ نه این که نفس علی( علیه السلام ) عین نفس پیامبر است. از این معنا بر می‌آید که علی( علیه السلام ) با پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در جمیع فضایل و کمالات، مساوی هستند و البته از این عمومیتِ مساوات، تنها نبوت استثنا می‌شود؛ زیرا به دلیل اجماع و روایات در می‌یابیم که بعد از پیامبراکرم، پیامبر دیگری نخواهد آمد.» (۱)
نور و شجرة واحده
ابن جوزی از سلمان نقل می‌کند که رسول‌خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: «کنت انا و علی بن ابی‌طالب نوراً بین یدی الله تعالی قبل ان یخلق آدم باربعة آلاف عام، فلمّا خلق آدم قسّم ذلک النور قسمین»(۲)؛ من و علی بن ابی ‌طالب نوری بودیم نزد خداوند متعال به چهار هزار سال قبل از خلقت آدم، هنگامی که خداوند آدم را خلق کرد آن نور را به دو قسم نمود، قسمتی از آن من و قسمتی دیگر علی است.»
همچنین حاکم نیشابوری نیز به نقل از جابربن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . تفسیر فخر رازی، ج۸، ص۸۱
۲ . تذکرة الخواص، ص۴۶
________________________________________ ۱۲ ________________________________________
عبدالله انصاری می‌‌گوید که شنیدم رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خطاب به علی( علیه السلام ) فرمودند:
«یا علی! الناس من شجر شتی و أنا و أنت من شجرة واحدة، ثم قرأ رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) {وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِیلٌ صِنْوانٌ وَغَیْرُ صِنْوانٍ یُسْقی بِماءٍ واحِدٍ}(۱)و(۲)؛ ای علی! مردم از درختانِ پراکنده‌اند، ولی من و تو از یک درختیم. آن‌گاه پیامبر اکرم این آیه را قرائت فرمودند: و زمینی برای زراعت و زمینی برای نخلستان، آن هم نخل‌های ‌گوناگون، با آن که همه به یک آب مشروب می‌شوند.»
حدیث اخوّت
جابربن عبدالله انصاری و سعید بن مسیّب نقل می‌کنند:
«ان رسول الله ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) آخی بین أصحابه فبقی رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) و أبو بکر و عمر و علی( علیه السلام ) فآخی بین أبی بکر و عمر و قال لعلی ( علیه السلام ): أَنْتَ أَخِی وَأَنَا أَخُوکَ؛ رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بین اصحابش عقد اخوت بست. ازمیان آنان چهار نفر باقی ماندند: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) و ابوبکر و عمر و علی( علیه السلام ) آن گاه بین ابوبکر و عمر عقد اخوت بست و سپس بین خود و علی( علیه السلام ) و خطاب به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . رعد:۴
۲ . المستدرک علی الصححین، ج۲، ص۲۴۱
________________________________________ ۱۳ ________________________________________
علی( علیه السلام ) فرمود: تو برادر من و من برادر تو خواهم بود.»
مرحوم علامه حلّی در توضیح این ماجرا می‌گوید:
پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) هنگامی که بین صحابه عقد اخوت بست و هر کس را با هم مثلش در شرف و فضیلت مقرون ساخت در چهرة علی( علیه السلام ) حالت گرفتگی مشاهده نمود. از سبب آن پرسید. علی( علیه السلام ) عرض کرد: شما بین تمام صحابه عقد اخوت بستید، ولی مرا تنها گذاشتید. رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: من تو را برای خود گذاردم، آیا راضی نمی‌شوی که تو برادر و وصی و خلیفة بعد از من باشی؟ حضرت عرض کرد: آری، ای رسول خدا!(۱) آن گاه پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بین خود و علی( علیه السلام ) عقد اخوت برقرار کرد.(۲)
دوستی علی( علیه السلام ) سبب برائت از آتش
ابن عباس گفت: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: «دوستی علی( علیه السلام ) برائت از آتش است.» (۳)
عمر بن خطاب می‌‌گفت:
«لو اجتمع الناس علی حبّ علی بن ابی‌طالب لما خلق الله النار؛(۴) اگر مردم بر دوستی علی بن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . المستدرک علی الصححین، ج۳، ص۱۶ ح۴۲۸۹؛ مسند احمد، ج۱، ص ۳۸۱، ح۲۰۴۱
۲ . شرح تجرید، ص۲۲۷ـ ۲۲۸
۳ . همان، ص۲۵۱
۴ . همان.
________________________________________ ۱۴ ________________________________________
ابی‌طالب اجتماع می‌کردند، خداوند جهنم را نمی‌آفرید.»
ابن رافع هم نقل می‌کند:
«رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در شأن علی( علیه السلام ) فرمود: کسی که علی( علیه السلام ) را دشمن بدارد، مرا به دشمنی گرفته و کسی که مرا به دشمنی بگیرد، خدا را به دشمنی گرفته، کسی که علی( علیه السلام ) را محبوب خویش قرار دهد مرا به دوستی گرفته و کسی که محبّت مرا داشته باشد، خدا را به دوستی برگزیده است.» (۱)
وجوب اطاعت از علی( علیه السلام )
رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«به راستی خدا اطاعت و پیروی از من را بر شما واجب کرد و شما را از معصیت و نافرمانی‌ام نهی فرمود و نیز اطاعت و فرمانبری از علی( علیه السلام ) را بعد از من واجب کرد و شما را از معصیت و نافرمانی او نهی فرمود. او وصیّ من است او از من و من از او هستم. محبت او ایمان و بغضش کفر است. دوستدارش، دوستدار من است وهر که بغض او را داشته باشد، بغض مرا دارد و او مولا و سرپرست کسی است که من مولا و سرپرست اویم و من سرپرست هر مرد و زن مسلمان هستم. من و علی( علیه السلام ) دو پدر این امت هستیم.» (۲)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . همان، ص۹۱
۲ . ینابیع الموده، ص۱۲۳
________________________________________ ۱۵ ________________________________________
حضرت در سخن دیگر می‌فرماید:
«حق علی علی الناس حق الوالد علی ولده(۱)؛ حق علی بر مسلمانان، چون حق پدر بر پسرش می‌باشد.»
علی دارای علم کامل
در قرآن مجید آمده است: (قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ)(۲)؛ «بگو بین من و شما، گواهی خدا و کسی که علم کتاب نزد اوست، کفایت می‌کند.»
ابی سعید خدری گفت: از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در مورد آیة (الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ)(۳) پرسیدم. حضرت( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«کسی که بعضی از کتاب پیش اوست، وزیر برادرم سلیمان بن داود بود. امّا در مورد آیة ۴۳ سورة رعد فرمود: کسی که تمام علم کتاب نزد اوست، برادرم علی بن ابی‌طالب است.» (۴)
همچنین، ابن عباس می‌گوید: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«من شهر علمم و علی( علیه السلام ) درب آن است؛ پس
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . همان
۲ . رعد:۴۳
۳ . نمل: ۴۰
۴ . همان، ص۱۰۳
________________________________________ ۱۶ ________________________________________
کسی که خواهان علم است، باید از درب آن وارد شود.» (۱)
اوّلین مؤمن
معاذبن جبل گفت: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به علی( علیه السلام ) فرمود:
«در هفت صفت، با مردم احتجاج می‌کنی و هیچ یک از افراد قریش، با تو محاجه نمی‌کند: تو اولین آنان در ایمان به خدا، با وفاترین‌شان در عهد و پیمان با خدا، با استقامت‌ترین آن‌ها در امر خدا، تقسیم کننده‌ترین‌شان به نحو تساوی، عادل‌ترین آنان در میان مردم و رعیت، بیناترین آن‌ها در قضاوت و بزرگ‌ترین‌شان نزد خدا در مزیت هستی.» (۲)
قسیم بهشت و جهنم
ابی‌سعید خدری گفت: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«زمانی که روز قیامت فرا رسد، خدای متعال به محمد( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) و علی( علیه السلام ) می‌فرماید: دوستانتان را وارد بهشت و دشمنانتان را وارد جهنم کنید. سپس علی( علیه السلام ) بر شفیر جهنم می‌نشیند و می‌فرماید: این برای تو (جهنم) و این برای من و این معنای قول خدای متعال است که هر کافر معاندی را (که به حق عناد می‌ورزد) در جهنم بیفکند.» (۳)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . المستدرک علی الصححین، ج۳، ص۱۲۶
۲ . فضائل الخمسه، ج۱، ص۱۸۹
۳ . شواهد التنزیل، ج۲، ص۱۹۰ـ۱۹۱
________________________________________ ۱۷ ________________________________________
ابن عمرگفت: رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خطاب به علی( علیه السلام ) فرمود:
«ای علی! هنگامی که قیامت فرا رسد، تختی از نور برایت می‌آورند و برسرت تاجی است که نورش درخشش خاصّی دارد و چشم‌های اهل محشر را خیره می‌کند. پس، از جانب خدا ـ‌جل جلاله‌ـ ندا می‌رسد: وصیّ محمد کجاست، تو می‌گویی: بلی منم، این جا هستم آنگاه منادی صدا می‌زند: دوستانت را وارد بهشت و دشمنانت را وارد جهنم کن. پس تو تقسیم کنندة بهشت و جهنّمی.» (۱)
از آنجا که فضایل حضرت در پی خواهد آمد، از این رو در انتهای پیش‌نوشت به سررشتة اصلی کتاب باز می‌گردیم، همان که استاد شهید مطهری دربارة این مناظرة زیبا و شاهکار مأمون عباسی می‌نویسد:
«این مرد مباحثا‌تی با علمای اهل تسنن کرده است که در متن تاریخ ضبط است من ندیده‌ام هیچ عالم شیعی اینجور منطقی مباحثه کرده باشد... به قدری این مباحثه جالب و عالمانه است که انسان کمتر می‌بیند که عالمی از علمای شیعه این جور عالمانه مباحثه کرده باشد.» (۲)
البته حُب مقام و جاه جلوی دیدگان حقیقت بین مأمون را گرفته بود و از پدرش هارون درسِ «المُلک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . ینابیع الموده، ص ۸۳ ـ‌ ۸۴
۲ . سیری در سیرة ائمة اطهار:، استاد مطهری، ص۱۷۸
________________________________________ ۱۸ ________________________________________
عقیم» را آموخته بود. از این رو با توجه به حقانیت خاندان عصمت و طهارات هیچگاه حاضر نشد، حکومت اسلامی را به دست صاحبان حق بسپارد. مأمون برای استحکام پایه‌های حکومت و سلطنت و توجه افکار عمومی، از هیچ ظلم و ستم و جنایت، حتی کشتن امام دریغ نورزید. او برای رسیدن به این منظور با سیاست‌های مزورانة خود، ولایتعهدی را به امام رضا ( علیه السلام ) پیشنهاد داد تا در پرتو این عوام‌فریبی به مقاصد شوم خود دست یابد. مأمون در زمان تصدّی حضرت به ولایتعهدی؛ جاسوسانی بر امام گماشته بود تا همة امور را زیر نظر بگیرند و به او گزارش کنند و این خود دلیل دشمنی مأمون با امام و عدم ایمان و حسن نیت او نسبت به آن بزرگوار بود.
او در نخستین دور مذاکرات که در آن پیشنهاد خلافت را به امام داد، خود را ولیعهد قرار داد؛ در صورتی که می‌بایست بعد از حضرت رضا ( علیه السلام ) ولایتعهدی را به امام جواد( علیه السلام ) واگذار می‌کرد و یا حداقل به اختیار امام می‌گذاشت!
به‌راستی ولایتعهدی امام( علیه السلام )، آن هم با شرط عدم دخالت در کارهای حکومتی چه مقدار واقعی بوده است؟
شایان ذکر است با توجه به عمر امام( علیه السلام ) که حدود ۲۰ سال بیش‌تر از مأمون بود و طبعاً روی حساب‌های عادی پیش بینی می‌شد که به زعم مأمون این پیشنهاد هیچگاه به حقیقت نمی‌پیوندد.
________________________________________ ۱۹ ________________________________________
اگر مأمون واقعاً می‌‌خواست خلافت را به حضرت واگذارد با همان تهدیدی که مقام ولیعهدی را به امام قبولانده بود، می‌توانست در مورد خلافت هم همین پافشاری را داشته باشد! امّا او هرگز چنین کاری نکرد.
آنگاه که مأمون می‌‌خواست پیشنهاد چنین امری را به امام( علیه السلام ) بدهد، حضرت با کمال صراحت فرمودند: اگر خداوند خلافت را به تو سپرده، تو حق نداری آن را به من بسپاری و اگر به تو نسپرده، چیزی که مال تو نیست، نمی‌توانی به دیگری بدهی.(۱)
حضرت با این بیان، روشن کردند که مقام رهبری از جانب خدا به افراد شایسته داده می‌شود و مربوط به مأمون و امثال او نیست.
این سخن حضرت رضا ( علیه السلام ) به پسر جهم نیز قابل تأمل است. در یک مجلس پرسش و پاسخ، وقتی مأمون سؤالات متعددی از حضرت رضا ( علیه السلام ) کرد و ایشان پاسخ دادند، رو به محمد بن جعفر کرد و گفت:
همانا برادرزاده‌ات حضرت رضا ( علیه السلام ) از خاندان رسالت است که پیامبر ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) دربارة آنها فرمود: آگاه باشید! همانا نیکان عترت من و پاک سرشتان اهل بیتِِ من، در کودکی بردبارترین مردم و در بزرگسالی دانشمندترین انسان‌ها هستند؛ به آنها چیزی نیاموزید، زیرا آنها از شما آگاه‌تر هستند، شما را از باب هدایت خارج نمی‌سازند و به باب گمراهی وارد نمی‌نمایند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۱۴۰
________________________________________ ۲۰ ________________________________________
شخصی که آنجا حاضر بود، این سخنان را به امام رضا ( علیه السلام ) رساند، آن بزرگوار لبخندی زد و فرمود:
«یَابْنَ جَهْمٍ لا یَغُِرَّ نَّکَ ما سَمِعْتَهُ مِنْهُ فَاِنَّهُ سَیَغْنا لنی واللهُ یَنْتَقِم ولی مِنْه؛(۱) ای پسر جهم! سخنان مأمون تو را فریب ندهد؛ چرا که به زودی او مرا به طور ناگهانی و بی‌خبر می‌کشد و خداوند انتقام مرا از او خواهد گرفت.»
از این همه برمی‌آید، با این که مأمون عباسی از حقانیت اهل بیت عصمت و طهارت آگاه بود، اما مقاصد دنیوی و حبّ حکومت و سروری، غباری غلیظ بر چشم حقیقت بین او پوشانده بود و برای حفظ موقعیت و منصب خود حاضر شد به جنایت‌های متعددی دست بزند، تا بدانجا که بعضی از متفکران و اندیشمندان، به او لقب شیعة امام‌کش داده‌اند.
پس، از باب «لاتنظروا الی من قال و انظروا الی ما قال» پای این مناظره می‌نشینیم.
شایان ذکراست که این مناظره تنها قطره‌ای از اقیانوس فضایل علوی است. مأمون، علمای اهل سنت را گرد آورده، آن‌ها در یک سو و خود نیز در سوی دیگر قرار گرفته و‌ افضلیت و ‌حقانیت امیرالمومنین( علیه السلام ) را به چالش و داوری کشیده است.(۲)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . انوار البهیّه، صص ۳۴۳-۳۴۲
۲ . این مناظره در کتاب‌های عقد الفرید، ج۳، ص ۳۵ از عالم بزرگ‌( ( اهل‌سنت، شهاب الدین ابن عبدربّه اندلسی، م ۳۲۸؛ قاضی بهلول بهجت افندی حنفی در کتاب تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد( صلی اللّه علیه و آله وسلم )؛ عیون اخبار الرّضا ( علیه السلام ) ، ج۱، ص ۱۹۰ و بحارالانوار، ج‌۴۹، ص ۱۹۰ از علّامه مجلسی آمده و از مجموع آن‌ها، نوشتار پیش‌رو فراهم آمده است.
________________________________________ ۲۱ ________________________________________
در صفحات پیش‌رو غرفة دل را به سوی این مناظرة زیبا می‌گشاییم و از خداوند می‌خواهیم که سیاهی جهالت را از دل‌های ما بزداید و انوار معرفت را برآن بتاباند و البته این نشاید جز با نفخة رحمانی و لطف الهی که:
من به سرچشمة خورشید نه خود بردم راه
ذره‌ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
________________________________________ ۲۳ ________________________________________
مناظرة مأمون با علمای اهل سنت
مدتی بود که فکر و ذهن مأمون به امر مهمی مشغول بود. از چهرة او می‌شد فهمید که نقشه‌ای در سر می‌پروراند. گاه و بیگاه از علمای اندیشمند بلاد کبیرة خود پرس و جو می‌کرد و یک‌یک آن‌ها را از جلوی دیدگان خود می‌گذرانید، به هر دانشمندی که می‌رسید از حال اندیش‌وران دیگر می‌پرسید. همه منتظر اتفاق خاصی بودند تا این‌که مأمون عباسی پرده از روی تفکر خود برداشت و با یکی از نخبگان حکومت خود، یعنی یحیی بن اکثمِ قاضی‌القضات، ماجرا را در میان گذاشت و گفت: ای یحیی! می‌خواهم بهترین و دانا‌ترین علمای اهل‌سنت را آماده کنی تا با آنان دربارة فضایل امام علی( علیه السلام ) به بحث و مناظره بنشینیم. یحیی در بهت و شگفتی فرو رفت و گفت: آیا درست می‌شنوم چه کسی می‌‌خواهد با آنان دربارة فضائل علی بن ابی‌طالب سخن بگوید. آیا در مقابل آن چهل دانشمند کسی را در نظر داری؟ تعجب یحیی زمانی فزونی یافت که مأمون گفت: من خودم می‌‌خواهم با آنان، مناظره کنم، مأموریتت این
________________________________________ ۲۴ ________________________________________
است که بهترین، زیرک‌ترین و دانا‌ترین دانشمندان را حاضر کنی و آنگاه پس از سکوتی کوتاه، گفت: این چند نفر حتماً در میانشان باشند، بقیه را با مشورت انتخاب کن، مواظب باش کسی از قلم نیفتد! یحیی ‌بن اکثم بلافاصله کسی در پی اسحاق بن ابراهیم، مشاور عالی خود فرستاد و زمانی که اسحاق به سویش آمد، گفت: ای اسحاق، مأمون به من دستور داد، حدود چهل نفر فقیه و اهل حدیث و گروهی از دانشمندان علم کلام و استدلال را حاضر کنم، می‌‌خواهم این مأموریت مهم را به تو بسپارم تا با رای‌زنی و مشورت، بهترین و تواناترین عالمان را در اسرع وقت حاضر کنی.
اسحاق سری به علامت پذیرش تکان داد و به دنبال مأموریت مهمّ خود، حرکت کرد.
وقتی این عالمان از گوشه و کنار، گرد آمدند به مأمون خبر دادیم و قرار شد صبحگاه بر او وارد شویم. فردا صبح وقتی اجازة حضور یافتیم، مشاهده کردیم که وی لباس پوشیده و منتظر است. پس از اذن دخول، علما با احترام وارد مجلس خلیفه شدند، وقتی همة آن‌ها نشستند، مأمون ساعتی با آن‌ها به ملاطفت و گفتگو پرداخت تا ترس آنان از بین رفته و احساس آسایش و راحتی کنند و بدون ترس و واهمه اعتقادات خود را بیان کنند؛ سپس رو به علما کرد و گفت: من امروز می‌خواهم خداوند را بین خود و شما حجت قرار دهم و از مسأله بسیار مهمّی سخن بگویم. سکوت
________________________________________ ۲۵ ________________________________________
سنگینی بر شنوندگان سایه افکند و مأمون ادامه داد: چون می‌‌خواهم به هنگام مباحثه کسی از مجلس خارج نشود، هر کس کار مهمی دارد یا نیاز به قضای حاجت دارد، برود و برگردد، لباس رسمی را از خود خارج سازید و با لباس آزاد بنشینید و فکر نکنید در دربار هستید، بلکه فرض کنید در یک نشست علمی به سر می‌برید؛ بنابراین با آسودگی تمام، آنچه را که به نظرتان می‌رسد، طرح نمایید.
عالمان، لحظه به لحظه کنجکاوتر می‌شدند تا بدانند به چه منظوری مهمان خلیفه شده‌اند تا اینکه پس از طی این مقدمات، مأمون این گونه آغاز سخن کرد و گفت:
ای عالمان و اندیشمندان! من شما را آورده‌ام تا با شما مناظره کنم و حجت را بر شما تمام نمایم از خدا بترسید، مواظب خود و اعتقادتان باشید. مبادا موقعیت و مقام من، شما را از بیان حقیقت و ردّ افکار مخالف باز دارد، از آتش جهنم بترسید و خود را با اطاعت، به خدا نزدیک کنید؛ زیرا هرکس به وسیلة معصیت خدا، خود را به بنده‌ای نزدیک کند، خدا همان شخص را بر او مسلط می‌نماید. از این رو با تمام نیرو و هوش و عقل خود، با من مناظره کنید. چه می‌گویید در بارة این اعتقاد من که:
بهترین انسان پس از پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) علی بن ابی‌طالب ( علیه السلام ) است؛ اگر این عقیده صحیح است، مرا تصدیق کنید و اگر نیست با دلیل و برهان، حرف مرا
________________________________________ ۲۶ ________________________________________
رد کنید، میل شماست، اگر خواستید شما از من سؤال کنید و اگر مایلید، من از شما بپرسم.
همهمه‌ای عجیب در بین حاضران پیچید. یعنی چه؟ خلیفه بر چه اساسی علی( علیه السلام ) را افضل می‌‌داند؟ یکی می‌گفت شاید به خاطر این که کسی قابل قیاس با علی( علیه السلام ) نیست، به دلیل سخنی که گنجی شافعی از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نقل کرده‌ که:
«لو أَنَّ الرّیاضَ أَقْلامٌ و الَبْحَر مدادٌ و الجَّن حُسّابٌ و الإنسَ کُتّاب ما أَحْصُوا فضائلَ علی ابن أَبی طالِب(۱) ؛ اگر تمام درختان قلم و دریاها مرکّب و جنیّان حسابگر و تمام انسان‌ها نویسنده باشند، نمی‌توانند فضایل علی ابن ابی‌طالب( علیه السلام ) را به حساب آورند.»
یکی دیگر گفت، دوستان من! روایتی پرمغز‌تر از قندوزی حنفی به یاد دارم شاید به خاطر آن، خلیفه چنین اعتقادی یافته است، همان روایتی که جابربن عبدالله انصاری از رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نقل نمود:
«یا عَلیِ! لَوْ اَحَداً عَبَدَ اللهَ حَقّ عِبادَتِهِ ثُمّ شکّ فیک وَاَهلَ بَیِتِکَ اِنّکُمْ اَفْضَلُ النّاس کانَ فِی النّارِ؛(۲) علی جان! اگر بنده‌ای، خدا را عبادت کامل نماید و در تو و اهل بیت تو شک کند ـ در این
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . کفایة الطالب، گنجی شافعی، باب۶۲، ص۲۵۱
۲ . ینابیع المودّه، قندوزی حنفی، ج۲، ص۲۹۸
________________________________________ ۲۷ ________________________________________
که افضل از همة مردم هستید ـ او در آتش جهنم خواهد بود.»
یکی دیگر از آن میان گفت: این روایات که در برابر مباهله چشمگیر نیست، بزرگان دین، از جمله خود علی( علیه السلام ) بارها به همین آیة شریفه استدلال کرده‌اند، مگر دار قطنی‌ـ از علمای بزرگ اهل سنت ـ نمی‌گوید که علی( علیه السلام ) در روز شورا، با حاضران چنین احتجاج کرد:
«شما را به خدا سوگند! آیا در میان شما کسی هست که خویشاوندانش از من به رسول خدا نزدیکتر باشند؟ و غیر از من کسی هست که پیامبر او را نفس خود قرار داده و فرزندان او را، فرزندان خود، و همسر او را، از زنان خانوادة خود قرار داده باشد؟ گفتند خدا داند که نه؛ (کسی غیر از تو نیست)(۱).»
شخص دیگری گفت: من سخن این عالِم را تأیید می‌کنم؛ زیرا روزی در مجلس مأمون بودم که به امام رضا ( علیه السلام ) گفت: بزرگ‌ترین فضیلت امیرالمؤمنین( علیه السلام ) که قرآن بر آن دلالت کند، کدام است؟ امام ( علیه السلام ) فرمود:
«فضیلتی که در آیة مباهله هست. (آن‌گاه پس از قرائت آیة شریفه فرمود) پس رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) دو فرزندش حسن وحسین( علیهما السلام ) را به عنوان فرزندان،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . الصواعق المحرقه، ص۱۵۷
________________________________________ ۲۸ ________________________________________
فاطمه( علیها السلام ) را به عنوان زنان خانواده و امیرالمؤمنین( علیه السلام ) را به عنوان جان و نفس خود، به حکم الهی فرا خواند و با خود برای مباهله برد. چنان چه هیچ انسانی برتر از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نیست، پس لازم است که هیچ انسانی از نفس رسول خدا هم، افضل و بالاتر نباشد ـ آنگاه امام( علیه السلام ) برای تأکید بیشتر فرمودند ـ دعوت کننده باید همیشه غیر خود را دعوت کند و شخص خود را دعوت نکند؛ چنان چه امر و فرمان نیز باید به غیر باشد و چون مردی غیر از علی( علیه السلام ) را با خود نبردند. پس مراد از نفس و جان پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) کسی جز علی( علیه السلام ) نیست.» (۱)
این زمزمه همچنان ادامه داشت و مأمون آنان را زیر نظر داشت تا اینکه مأمون گفت: ای دانشمندان! من از شما خواستم در این‌باره با من مناظره کنید، نه اینکه در بین خود به گفت‌و‌گو بپردازید.
سپس گفت: شما سؤال می‌کنید یا من!
دانشمندان مجلس گفتند: ابتدا ما از شما سؤال می‌کنیم.
مأمون برای این که مجلس به هرج و مرج کشیده نشود، گفت: شما از بین خود، یک نفر را انتخاب کنید تا طرف صحبت من باشد، اگر جایی خطا کرد، اشتباهش را اصلاح نمایید و اگر چیزی را فراموش کرد یا نمی‌دانست شما اظهارنظر کنید، در هرحال،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . بحار الانوار، ج۱۰، ص۳۵۰
________________________________________ ۲۹ ________________________________________
یکی از شما سخن بگوید. دانشمندان پس از مشورتی کوتاه،‌ اوّل اسحاق را برگزیدند. وی سخنش را اینگونه آغاز کرد: ای خلیفه! ما معتقدیم که بهترین فرد، بعد از پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ، ابوبکر است؛ زیرا بر اساس روایتی که همه به صحّت آن اعتراف دارند، پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«اِقْتَدُوا بِاللَّذین مِنْ بَعدی ابی‌بکر وَعُمر؛ به آن دو نفری که بعد از من می‌آیند، یعنی ابوبکر و عمر اقتدا کنید.»
چون پیغمبر به حال امّت رئوف و مهربان است و به اعتقاد همه، جز بر مصالح امّت سخن نمی‌گوید، از این رو می‌توان یقین داشت که ابوبکر، از همه افضل بوده که پیغمبر او را برای رهبری،‌ شایسته دانسته است. مأمون در پاسخ گفت: بطلان این روایت، روشن است؛ زیرا با این فرض که پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را پیامبر رحمت و داناترین می‌دانیم، هرگز سزاوار نمی‌بینیم که امّت را با یک جمله، دچار حیرت و سرگردانی کند و مردم را به تکلیفی، غیر ممکن مأمور نماید!
اسحاق گفت: ای امیر! چگونه ممکن است تکلیف ناممکن پیش بیاید؟
مأمون گفت: زیرا این دو نفر، یا از تمام جهات ـ چه در عمل و چه در فکر ـ یکسان بوده یا دارای اختلاف هستند. صورت اوّل ممکن نیست، چون لازم می‌آید که دو نفر، یک فرد باشند؛ پس باید پذیرفت که آن‌ها یکسان نیستند، چرا که آن‌ها، هم در طرز فکر و هم در عمل، اختلاف شدیدی داشتند. در این
________________________________________ ۳۰ ________________________________________
صورت پیروی هر دو، ناممکن است. در نتیجه به یقین می‌توان گفت: این خبر اختلاف برانگیز، از پیغمبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) صادر نشده است. توضیح بیشتر آنکه: اگر کسی بخواهد از ابابکر پیروی بکند، قهراً با عمر مخالفت کرده و اگر از عمر پیروی کند، قطعاً فرمان ابابکر را مخالفت نموده است؛ در هر صورت، از فرمان پیامبرکه پیروی از آن‌ها و اقتدا به آنان است، سرپیچی کرده است.
اما اختلاف آن‌ها در موارد مختلفی بوده است: ابابکر اهل ردّه را اسیر و عمر آن‌ها را آزاد کرد، عمر به ابابکر گفت: خالد بن ولید راعزل نماید و او را به انتقام خون مالک بن نویره، به قتل برساند، ولی ابوبکر امتناع کرد؛ عمر متعه را حرام نمود، ولی ابوبکر این کار را نکرد، عمر دفتری برای عطایای خلافت تشکیل داد، ولی ابوبکر این کار را نکرده بود؛ ابوبکر برای خود جانشین تعیین کرد، ولی عمر این کار را نکرد.
و ظریفی به سخن و استدلال مأمون می‌افزاید که ای اسحاق:
«اگر این روایت شما، موجب اثبات خلافت آن‌ها باشد، باید همة اصحاب، به مقام خلافت برسند؛ زیرا طبق حدیثی که شما آن را معتبر می‌‌دانید، پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمودند: «اَصحابی کَالنّجوم بِاَیَّهمِ اِقْتَدَیْهُمْ اِهْتَدَیْتُمْ؛ همه اصحاب من، مانند ستاره می‌باشند به هر کدام اقتدا کرده و از هر کدام پیروی کنید، هدایت می‌گردید.» همچنین باید به اسحاق
۳۱ ________________________________________
گفت: اگر این روایت صحیح باشد، چرا ابی‌بکر در جریان سقیفه، به آن استدلال نکرد با توجه به این که این حدیث، قاطع‌تر از جلمه «الائمّة من قریش» است؛ زیرا آن دو نفر اخصّ از مجموع قریش بودند.(۱)
مأمون پس از این پاسخ، به حاضران گفت: دیگر چه حرفی دارید؟
یکی از دانشمندان برخاست و گفت: پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: «لو کُنْتُ مُتِّخِذاً خَلیلاً لاَتَّخَذْتُ أَبا بَکْرَ خَلیلاً؛ اگر قرار بود برای خود دوستی بگیرم، ابوبکر را به دوستی انتخاب می‌کردم.»
مأمون گفت: این نیز صحیح نیست؛ زیرا شما به اتفاق روایت می‌کنید: پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بین هر دو نفر از اصحاب خود، عقد برادری ‌بست و علی( علیه السلام ) را همانطور تنها و بی‌برادر گذاشت، علی( علیه السلام ) از پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) پرسید: آیا کسی با من برادر نیست؟
حضرت در جواب فرمود: من امر تو را تأخیر نینداختم، مگر برای خودم؛ یعنی تو باید برادر من باشی و من تو را برای برادری با خود نگه داشته‌ام.
خوب وقتی این خبر صحیح است، قطعاً آن خبر باطل است.
دانشمند دیگری برخاست و از مأمون اجازة سخن خواست و گفت: مگر علی( علیه السلام ) بر روی منبر نگفت:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . الصراط المستقیم، ج۳، ص۱۲۸ و۱۴۵
________________________________________ ۳۲ ________________________________________
«خَیْرُ هذِهِ الأُمّةِ بَعْد نبَیِّها ابو بکر و عمر؛ بهترین مردم بعد از پیغمبر، ابوبکر و عمر هستند.»
مأمون گفت: این هم محال است؛ زیرا اگر پیامبر آن دو را بهترین مردم می‌دانست هیچگاه عمروبن عاص و اسامة بن زید را بر آن‌ها رییس نمی‌کرد. علاوه بر این، اگر این خبر صحیح بود، علی( علیه السلام ) نمی‌گفت: پیغمبر از دنیا رفت و آن اندازه که من به جانشینی او سزاوارم، به پیراهنم سزاوار نیستم؛ جز این که می‌ترسم مردم از دین برگردند، لذا صبر کردم.
و نیز اگر علی( علیه السلام ) به برتری آن‌‌ها اقرار می‌کرد، هرگز نمی‌فرمود:
چطور آنان از من بهترند، با این که من پیش از آن‌ها، و بعد از آن‌ها خدا را پرستش کردم.
[باید دانست که رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) درطول زندگی خود هرگز علی( علیه السلام ) را مأمور و زیردست کسی نساخت و این خود افتخار و امتیازی برای آن حضرت است که تحت فرمان و ریاست کسی جز پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در نیامد؛ بلکه همیشه رییس دیگران و در هر جنگی، پرچمدار رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بود.
ولی ابوبکر و عمر و بسیاری دیگر از یاران پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) همواره فرمانبردار دیگران بودند؛ مثلاً آن دو، در جنگ ذات السّلاسل، تحت فرمان عمروعاص بودند. گویند همین که به میدان جنگ رسیدند، عمروعاص دستور داد که آتش روشن نکنند. عمربن خطاب عصبانی شد و خواست با وی گلاویز شود، ولی ابوبکر او را آرام کرد و به
________________________________________ ۳۳ ________________________________________
وی فهماند که چون عمروبن‌عاص، با جنگ آشنایی دارد، پیامبر او را فرماندة لشکر نموده است؛ عمر هم دست از او برداشت.(۱)
همچنین آمده است که پیامبر عزیز اسلام در روزهای آخر عمر مبارک خود، لشکری را مهیا و فرماندهی آن را به اسامة جوان واگذار نمود، پدر اسامه (زیدبن حارثه) قبلاً در جنگ موته به دست همین رومیان، که عازم جنگ با آنها بودند، به شهادت رسیده بود و هدف پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از انتخاب اسامه، هم جبران آن مصیبت برای وی و هم بر اساس شایستگی‌های فردی‌اش بود؛ ولی گروهی از صحابه، از انتصاب اسامه به شدت انتقاد نموده و از اطاعت رسول‌الله سرپیچی کردند. پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از اعتراض آن‌ها خشمگین شدند تا جایی که در عین بیماری و در حالی که سر مبارک را از شدّت تب بسته و حوله‌ای به خود پیچیده بودند، به منبر رفته و پس از حمد و ثنای الهی فرمودند: ای مردم! این چه سخنی است که بعضی از شما، راجع به انتصاب اسامه می‌گویید؟ این که مرا در انتصاب اسامه مورد سرزنش قرار می‌دهید، تازگی ندارد! قبلاً نیز در مورد فرماندهی پدرش، مرا نکوهش نمودید! به خدا سوگند، زید لیاقت داشت که فرمانده لشکر باشد و بعداز او، پسرش هم این لیاقت را دارد.]
مأمون بار دیگر از حاضران خواست تا اگر سخن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . اجتهاد در مقابل نص، ص۳۹۴، شمارة ۵۰ (به نقل از حاکم نیشابوری)
________________________________________ ۳۴ ________________________________________
تازه‌ای دارند، بر زبان آورند و هیچ ملاحظه‌ای برای طرح عقاید خود نداشته باشند. در این هنگام نفر چهارم، از میان جمع برخاست و گفت: ابوبکر درِ خانه‌اش را بست و گفت: هرکس بیعت خود را پس بگیرد، من بیعت او را فسخ می‌کنم. علی( علیه السلام ) به او گفت: پیغمبر تو را مقدم داشت، چه کسی می‌تواند تو را از این مقام محروم سازد!؟
مأمون گفت: این سخن نیز نادرست است؛ زیرا خودتان روایت می‌کنید که علی( علیه السلام ) از بیعت با ابوبکرـ تا زمان رحلت حضرت فاطمه( علیها السلام ) ـ خودداری کرد.(۱) و آن بانو هم وصیت کرد که شبانه، کارغسل و دفنش را انجام دهند تا آن‌ها در تشییع جنازه‌اش حضور پیدا نکنند. از طرف دیگر اگر به راستی، پیامبر، ابابکر را برگزیده بود، پس وی به چه میزان و معیاری می‌‌خواست استعفا داده و بیعت را فسخ کند؟ و نیز روی چه قانونی (در سقیفه) می‌گفت: من یکی از این دو نفر (ابوعبیده و عمر) را برای بیعت پیشنهاد می‌کنم؟
[شایان ذکر است که در روز سقیفه اگر این روایت را مردم می دانستند چرا هر کدام از صحابه سعی می‌کردند که خلافت به آن‌ها یا یکی از خاندانشان برسد؟ آیا با خبر نبودند؟!
چرا عمر این قضیه را در سقیفه مطرح نکرد و تنها به جریان مصاحبت در غار اشاره کرد؟ و چرا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . الامامة و السیاسة، ابن قتیبة دینوری، ج۱،ص۲۰
________________________________________ ۳۵ ________________________________________
افرادی چون سعد بن عباده، از بیعت با ابی‌بکر ـ در سقیفه ـ خودداری و اعتراض شدید نمود و به شام رفته و در آنجا به دست عده‌ای از اجنّة تروریست! کشته شد. شگفت‌انگیزتر اینکه، اگر این روایت پیشینه‌ای داشت و انتخاب ابوبکر به توصیة رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بوده، چرا عمر، به روایت معتبرترین کتاب اهل سنت، یعنی صحیح بخاری می‌گوید: «کانَتْ بَیعَة ابی‌بکر فَلْتَةً وَقَی اللهُ الْمُسْلِمینُ شَرّها فَمَن عادَ اِلی مِثْلِها فَاقْتُلُوهُ (۱)؛ بیعت با ابی‌بکر، امری بدون تدبیر بود که خدا مسلمانان را از شرّ آن محفوظ داشت؛ پس هرکس چنین کاری را تکرار کند، او را بکشید» از این هم عجیب‌تر، سخن خود ابوبکر است که وقتی در برابر مشکلات، حضرت علی( علیه السلام ) به فریادش می‌رسید، صریحاً در بین مردم اعلام می‌کرد:
« اَقیلونی فَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ و عَلیٌّ فیکُم(۲)؛ مرا رها کنید که من بهترین شما نیستم، با آن که علی ابن ابیطالب در بین شماست.»]
مأمون پس از آن، به حاضرین اشاره کرد تا به بحث و مناظرة خود ادامه دهند، در این هنگام، دانشمند دیگری گفت:
عمروعاص، روزی به پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) گفت: کدامیک از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . صحیح بخاری، ج۸، ص۲۶
۲ . احقاق الحق، ج۸، ص۲۴۰ و الامام علی( علیه السلام ) فی آراء الخلفاء، ص۴۷ به نقل از ابوحامد غزالی و ابن روزبهان شیرازی، از متکلمان عامه و سبط ابن جوزی در تذکرة الخواص.
________________________________________ ۳۶ ________________________________________
زنان شما محبوترند؟ فرمود: عایشه؛ عرض کرد: از مردان چه کسی؟ فرمود: پدرش.(۱)
مأمون گفت: این روایت هم باطل است؛ زیرا خودتان روایت کرده‌اید: پیامبر اسلام در حالی که مرغ بریانی در مقابل خود گذارده بود، فرمود: خدایا محبوب‌ترین بندة خود را برسان تا با هم این غذا را بخوریم، در این هنگام علی( علیه السلام ) وارد شد. به من بگویید،کدام روایت صحیح است!؟
انگار مأمون عباسی، ازتعدد روایات در این رابطه، آن هم از جانب اهل سنت، دچار نوعی تناقض شده است؛ زیرا ابن ابی‌الحدید هم از ابوجعفر اسکافی نقل می‌‌کند: از عایشه دربارة محبوبترین افراد نزد پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) پرسیدند، گفت:
محبوب‌ترین مردان، علی( علیه السلام ) و محبوب‌ترین زنان، فاطمة زهرا ( علیها السلام ) است.(۲)
هم چنین از عایشه نقل شده است: به خدا سوگند؛ نزد پیامبر خدا، کسی را محبوب‌تر از علی ندیدم.(۳)
این سخن ابوبکر نیز دربارة محبوبیّت علی( علیه السلام )، نزد رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) شنیدنی است که از کتاب‌های اهل سنت روایت شده است: زمانی ابوبکر در جایی نشسته بود که علی بن ابی‌طالب از دور نمایان شد، وقتی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی، ج۳، ص۲۱۶
۲ . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۳، ص۲۵۳
۳ . الغدیر، ج۳، ص۲۳ به نقل از مستدرک حاکم؛ خصائص نسائی و ریاض النضره
________________________________________ ۳۷ ________________________________________
ابوبکر او را دید، گفت: هرکس خوش دارد به کسی که در مقام و منزلت، بزرگترین مردم و نزدیکترین مردم به پیامبر و برترین مردم به نام و نشان و بزرگترین مردم دربی‌نیازی از مردم، که از طریق رسول اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به دست آورده، بنگرد، به این کسی که از دور نمایان شده بنگرد.(۱)
راستی چگونه عایشه بر سایر همسران پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) برتری دارد، وقتی که عالم بزرگِ اهل سنت، (علامه مناوی) ابتدا حدیث معروف پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را نقل می‌کند که فرمود:
سرور زنان بهشت، چهار زن هستند: مریم، فاطمه( علیها السلام )، خدیجه( علیها السلام ) و آسیه همسر فرعون.
آن‌گاه به نقل از یکی از بزرگان خود می‌نویسد: این حدیث صراحت دارد بر این که حضرت خدیجه، برعایشه و سایر همسران پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) برتر بوده است.(۲)
با شنیدن جواب مأمون به آن عالم، دانشمند دیگری به کمک او آمده و گفت: علی( علیه السلام ) بر افضلیت عمر و ابوبکر صحّه گذاشته و فرمود:
«ألا مَنْ فَضَّلَنی عَلی أبی‌بَکر وَعُمَر بَعْدَ مَقامی هذا، فَعَلَیْهِ ما عَلی الْمُفْتَری؛ هر کس مرا برابی‌بکر و عمر فضیلت دهد، او را حدّ افترا می‌زنم.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . مناقب خوارزمی، فصل ۱۴، ص۹۸؛ نظم درر السمطین، ص۱۲۹
۲ . فیض القدیر، ج۴، ص۱۶۳
________________________________________ ۳۸ ________________________________________
سکوتی مجلس را فرا گرفت و دانشمندان فکر کردند، مأمون قادر به جواب نیست؛ امّا مأمون اجازه نداد این سکوت به درازا بکشد؛ چون بعد از تأملی گفت:
چگونه ممکن است کسی را که مستحقّ حد نیست، تازیانه بزند؟ چرا که در این صورت، فرمان خدا را مخالفت کرده است (پس مطمئناً علی( علیه السلام ) هرگز چنین سخنی را نگفته است) .
علاوه بر این، ابوبکر، رهبر و پیشوای شما گفته است:
«وَلَّیْتُکُمْ وَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ(۱)؛ بر شما حاکم گشتم، در صورتی که بهترین شماها نیستم.»
این اقرار ابوبکر و آن کلام علی( علیه السلام ) کدام درست و کدامشان راستگوترند؟ در حالی که این دو حدیث متناقض و بر خلاف یکدیگرند.
از این‌ها گذشته، ابوبکر در این گفتار یا صادق است یا غیر صادق، اگر راستگوست از کجا فهمیده؟
اگر به وحی باشد که وحی بعد از پیامبر قطع شد و اگر نظر شخصی اوست که خیال و نظر، تحیّر و سرگردانی است و اگر غیر صادق باشد، محال است چنین فردی، عهده‌دار رهبری، پیشوایی و متصدّی احکام و حدود مسلمین گردد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . کنز العمال، ج۵، ص۶۳۶ شمارة ۱۴۱۱۸؛ المعیار و الموازنه، ص۳۹؛ تفسیر قرطبی، ج۳، ص۲۶۲
________________________________________ ۳۹ ________________________________________
[باید دانست، این سخنان در حالی به حضرت امیر( علیه السلام ) نسبت داده می‌شود که خودشان بارها بر افضلیت خویش تأکید می‌کنند. کافی است نگاهی به خطبة شقشقیة حضرت بیندازیم و به درد دل علی( علیه السلام ) گوش جان فرا دهیم:
«آگاه باشید! به خدا سوگند؛ ابوبکر، جامة خلافت را برتن کرد، در حالی که می‌دانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی، چون محور آسیاب به آسیاب است که دور آن حرکت می‌‌کند. او‌ آگاه بود که سیل علوم، از دامن کوهسار من جاری است.
و شگفتا! ابوبکر که درحیات خود از مردم می‌‌خواست عذرش را بپذیرند، چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد دیگری در آورد؟! هر دو از شتر خلافت، سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره‌مند گردیدند. سرانجام اوّلی حکومت را به راهی در آورد و به دست کسی سپرد که مجموعه‌ای از خشونت، سخت‌گیری، اشتباه و پوزش طلبی بود.
سپس عمر، خلافت را در گروهی قرار داد که پنداشت، من همسنگ آنان هستم! پناه بر خدا از این شورا!»
و تأیید عمر بر افضلیت و شایستگی حضرت امیر( علیه السلام ) که به وسیله ابن ابی‌الحدید (دانشمند اهل سنت) نقل شده است نیز، نشان می‌دهد که روایت منسوب به ایشان نادرست است.
ابن‌عباس نقل می‌کند، عمر به وی گفت: «ای ابن‌عباس، آگاه باش! به خدا سوگند! این رفیق تو (اشاره به علی( علیه السلام )) بعد از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم )
________________________________________ ۴۰ ________________________________________
شایسته‌ترین فرد به امر امامت بوده است، جزآن که، از دو جهت از وی ترس داشتیم.
یکی از پایین بودن سنّ علی و دیگری علاقة وی، به فرزندان و نسل عبدالمطلب(۱)»]
در ادامة مناظره، شخص دیگری به مأمون گفت: از پیغمبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نقل شد که فرمود:
«اَبُوبَکر وَعُمَر سَیّدا کُهُولِ اَهْلِ الْجَنَّة؛ ابوبکر و عمر، سرور پیران بهشت هستند.»
مأمون گفت: صدور این روایت، غیر ممکن است؛ زیرا در بهشت، پیری وجود ندارد.
مگر این روایت را نشنیده‌اید که پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ، در حضور پیرزنی، فرمود: پیرزن‌ها داخل بهشت نمی‌شوند، اشک‌های پیرزن جاری شد؛ رسول اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: خداوند در قرآن می‌فرماید:
{ إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً * فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً * عُرُباً أَتْراباً }(۲)؛ «ما بانوان را به صورت تازه‌ای درآوریم، آن‌ها را دوشیزه و شوهر دوست و دل‌فریب قرار دهیم.»
مأمون با تلاوت این‌ آیات به وی اطمینان داد که در بهشت پیری وجود ندارد و همه جوان می‌گردند؛ بنابراین، اگر ابوبکر و عمر جزء این دسته باشند، جوان می‌گردند و خودتان روایت کرده‌اید که پیامبر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . شرح نهج البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج۲، ص۵۷۲
۲ . واقعه: ۳۵-۳۷
________________________________________ ۴۱ ________________________________________
خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) دربارة حسن و حسین فرمود:
«اِنَّهما سیّدا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ مِنَ الاوّلین و الآخرین وَأبُوهما خَیْرٌ مِنْهُما؛ آن‌ دو نفر سیّد و سرور جوانان بهشت و پدرشان از آن‌ها بهتر است.»
[در حقیقت آن روایت، برای مقابله با این خبر معروف نقل شده است و اساساً طبق خبر اهل سنت، پیری در بهشت وجود ندارد و اگر آن دو، جوان شده وارد بهشت شوند، چگونه می‌توانند با روایت دوّم که آن هم از جانب خودشان نقل شده؛ یعنی سروری امام حسن و امام حسین ( علیهما السلام ) سازگار باشد. بالاخره سرور کدامیک از آنها هستند!]
دانشمند دیگری گفت: بگذارید من روایت دیگری از رسول‌الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نقل کنم، ایشان فرمود:
«لَوْ لَمْ أُبْعَثْ لَبُعِثَ عُمَر؛ اگر من مبعوث نمی‌شدم، عمر، مبعوث به پیامبری می‌شد.»
مأمون در جواب او گفت: این نیز صحیح نیست؛ زیرا خداوند می‌فرماید:
{ إِنَّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی نُوحٍ وَالنَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ }؛(۱) «ما به سوی تو وحی نمودیم، همانطور که به نوح و سایر پیامبران پس از وی، وحی فرستادیم.»
و در آیة دیگری می‌فرماید:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . نساء: ۱۶۳
________________________________________ ۴۲ ________________________________________
{ وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِیِّینَ مِیثاقَهُمْ وَمِنْکَ وَمِنْ نُوحٍ وَإِبْراهِیمَ وَمُوسی وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ}(۱)؛ «آن زمان که از پیامبران، هم از تو و هم از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی، پیمان گرفتیم.»
(مأمون پس از قرائت این دو آیه گفت): آیا ممکن است کسی که از او پیمانی نگرفته‌‌اند، مبعوث شود و آن که از او پیمان گرفته ‌شد، برانگیخته نگردد؟‍!
[متأسفانه این روایت عجیب، به صورت‌های دیگر نیز نقل شده است. از آن جمله این که آن حضرت فرمود:
«هرگاه مدتی از نزول جبرئیل می‌گذشت و وی نازل نمی‌شد، فکر می‌کردم بر عمر نازل شده و او را به پیامبری مبعوث کرده است!»
به راستی چگونه ممکن است این سخن از سوی پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) صادرشده باشد؟! زیرا معنای آن به معنای عدم اطمینان پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به نبوّت خواهد بود. عالم اهل سنت، ابن ابی الحدید در نفی این روایت می‌نویسد: (چگونه ممکن است وحی بر غیر رسول الله نازل شود) آن هم به کسی مانند عمر که مدّتی طولانی مشرک بوده و با آن که هنگام بعثت، ظاهراً ۲۰ ساله و جوانی سالم بود، به آن حضرت ایمان نیاورد و سرانجام در ششمین سال بعثت و در ۲۶ سالگی ایمان آورد.(۲)
جالب این است که بعضی از همین افراد می‌گویند،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . احزاب:۷
۲ . ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص۱۸۲
________________________________________ ۴۳ ________________________________________
شیعیان معتقدند که قرار بود علی( علیه السلام ) به پیامبری مبعوث شود؛ ولی جبرئیل امین (نعوذ بالله) خیانت کرده و وحی را بر حضرت محمد( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نازل کرده است! در حالی که هیچ‌کس از شیعیان و در هیچ کتابی چنین حرفی نزده‌اند!]
در ادامة مناظره، یکی‌دیگر از حاضران گفت: پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در روز عرفه‌ای، نظر مبارکش به عمر افتاد و پس از یک تبسم دلنشین فرمود:
«اِنَّ اللهَ تعالی باهی بِعِبادِهِ عامّة وَبِعُمَر خاصّة(۱)؛ خداوند به (عبادت) بندگان به طور عموم و به عمر به طور خاصی، فخر و مباهات می‌‌کند.»
مأمون در پاسخ گفت: این هم محال است؛ زیرا بنابراین باید پیغمبر با سایرین یکسان باشد و تنها این خصوصیّت و برتری، به عمر داده شده باشد. چنین چیزی محال است که خداوند چنین مباهات خصوصی را ویژة عمر ساخته باشد و حتی به پیغمبرش در ضمن سایرین فخر نماید!
در اینجا مأمون دو روایت ساختگی دیگر را به رُخ آنان کشید و آنها را هم مردود دانست و گفت: البته این روایت، خنده‌دارتر از آن روایت دیگر نیست که می‌گویند:
«دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَسَمِعْتُ خَفْقَ نَعْلَین فَاِذاً بلال مَولی اَبی‌بَکْر قَدْ سَبَقَنی اِلَی الْجَنَّة(۲)؛ وقتی داخل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . کنز العمال، ج۵، ص۱۸۸؛ معجم الکبیر، ج۱۱، ص۱۴۶
۲ . مسنداحمد، ج۵، ص۲۹۵؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۲۸۲
________________________________________ ۴۴ ________________________________________
بهشت شدم، ناگاه متوجه صدای کفشی شدم، دیدم بلال، غلام ابی‌بکر، زودتر از من به بهشت رفت.»
مأمون گفت: شیعه می‌گوید علی بهتر و افضل از ابی‌بکر است؛ ولی شما می‌گویید، غلامِ ابی‌بکر، بهتر از پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) است؛ زیرا آن کس که زودتر به بهشت برود، مطمئناً بهتر خواهد بود!
مأمون ادامه داد: این خبرهم در نادرستی، مثل آن خبری است که می‌گویید:
«اِنَّ الشّیطان یَفرّ مِنْ حسّ (ظِلّ) عمر؛ شیطان از عمر می‌ترسید و از سایه‌اش فرار می‌کرد.»
در صورتی که به گفتة شما، همان شیطان به زبان پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) انداخت که بگوید: اِنَّهُنَّ الْغَرانیقُ الْعُِلی؛ آیا شیطان از عمر می‌ترسید، ولی به زبان پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ـ نعوذ بالله ـ کفر جاری می‌ساخت!؟
[متأسفانه در کتاب‌‌های اهل سنت، مشابه این روایات زیاد است که دیگران را بالاتر از پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) جلوه می‌دهد؛ مانند روایتی که به شکل گسترده نقل گردیده که پیامبر عزیز اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) می‌فرماید: «وارد بهشت شدم و کاخی زیبا و خیره کننده از طلا دیدم. گفتم: این قصر متعلّق به کیست؟ گفتند: مال یکی از جوانان قریش است. آرزو کردم‌ ای کاش مال من باشد. گفتند: خیر؛ مال تو نیست، بلکه متعلق به عمر بن خطاب است!
________________________________________ ۴۵ ________________________________________
خواستم وارد آن کاخ شوم، ولی غیرت عمر به یادم آمد و منصرف شدم.» (۱)]
دانشمند دیگری خواست فضیلتی دیگر برشمارد، از این رو با صدایی رسا گفت:
پیغمبر (در روز بدر) فرمود:
«لَوْ نَزَلَ الْعَذابُ ما نَجی اِلاّ عُمَر بن خَطّاب(۲)؛ اگر عذاب الهی فرود می‌آمد، هیچ کس از ما، جز عمر نجات نمی‌یافت!»
مأمون گفت، ای مرد! این که مخالف قرآن است، چرا که خدا می‌فرماید:
(ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ)؛ «تا وقتی که تو در میان امت باشی، خداوند آن‌ها را عذاب نخواهد نمود.»
پس اگر روایت شما را بپذیریم، باید همان موقعیتی که پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) داشت را به عمر بدهیم و او را هم قدر و هم اندازة پیامبر بدانید!؟
[نا گفته نماند، بر اساس روایات آنها، که عمر را تنها نجات یافتة نزول عذاب الهی می‌شمارد ـ نعوذبالله ـ خود پیغمبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) هم باید به هنگام عذاب، در زمرة هلاک شوندگان قرار می‌گرفت!
البته نمی‌توان از این روایت آنها هم گذشت که معتقدند، ابوبکر افضل از عمر بود و قطعاً کسی که
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . مسند احمد، ج۳، ص۱۷۹ و۱۹۱؛ سنن ترمذی، ج۵ ، ص۲۸۳
۲ . الدرالمنثور، ج۳، ص۲۰۳
________________________________________ ۴۶ ________________________________________
افضل است استحقاق بیشتری برای نجات دارد، پس چطور حتّی ابوبکر هم هلاک می‌شد و تنها جناب عمر نجات می‌یافت!؟]
مناظره که به اینجا رسید، یکی دیگر از حاضران گفت:
پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) گواهی داده که عمر یکی از ده نفر صحابه‌ای است که به بهشت می‌روند! مأمون در پاسخ این شخص گفت:
اگر این حدیث ـ آن‌گونه که می‌پنداریدـ‌ صحیح باشد(طبق گفتة خودتان) عُمر به حُذیفه نمی‌گفت: ترا به خدا سوگند می‌دهم، آیا من از منافقین هستم؟ از آن گذشته، اگر عُمر، حذیفه را به راستگویی قبول و پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را تصدیق نکرده، این خلاف دین بوده و وی کافر می‌گردد. واگر سخن پیامبر را تصدیق کرده، چرا از حذیفه می‌پرسد!؟ پس این دو روایت متناقض است و نمی‌شود هر دو را صحیح دانست.
[باید دانست عشرة مبشره، همان ده نفر صحابه‌ای هستند که برادران اهل سنت معتقدند که پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به آنان وعدة بهشت داده است و آنها عبارتند از: علی( علیه السلام )، ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن مالک، سعید ابن زید بن عمرو بن نفیل، عبدالله بن مسعود یا سعدبن ابی وقاص.
بررسی‌ها نشان می‌دهد، این روایت در دورة معاویه در کوفه بیان شده و تا آن زمان کسی این روایت را نشنیده است. در آن زمان توسط سعید بن زید که
________________________________________ ۴۷ ________________________________________
خود را هم از عشره مبشره شمرده است، نقل شده است و کسی از این صحابه نپرسید چه سرّی در کارش بوده که این روایت را تا کنون مکتوم و مخفی نموده است! چگونه است که در این روایت هم علی( علیه السلام ) اهل بهشت می‌شود و هم کسانی که از بیعتش سرپیچی کرده‌اند؛ مانند سعدبن ابی‌وقاص و یا کسانی که علیه خلافتش قیام مسلحانه کرده‌‌اند؛ مانند طلحه و زبیر! از همه اینها گذشته، پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) درموارد گوناگونی، مؤمنین زیادی را به بهشت وعده فرموده‌اند؛ مانند اینکه بارها و بارها به علی( علیه السلام ) فرمودند: «تو و شیعیانت با من در بهشت خواهید بود.»
و یا براساس روایات دیگر فرمود: «بهشت مشتاق چهار نفر است، علی بن ابی ‌طالب، عمّار، سلمان و مقداد.» (۱) این در حالی است که در روایت عشرة مبشره، هیچ نامی از نیکانی که پیرامون علی( علیه السلام ) بودند، به میان نیاورده و نام علی( علیه السلام ) نیز به خاطر آن همه افتخار و درخشندگی، غیر قابل انکار بوده و همچنین، می‌‌خواستند با آوردن نام علی( علیه السلام ) این حدیث را درست جلوه دهند! و چه جمع اضدادی در کنار هم ساخته‌اند! مگر کسی که ستمگرانه با علی( علیه السلام ) بجنگد، جای او در بهشت است؟ در حالی که می‌دانیم رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: «من با کسی که با او (یعنی علی( علیه السلام )) بجنگد در جنگم.» این زبیر همان کسی است که عمر درباره‌اش می‌گوید: «اما تو ای زبیر! بدخوی و آزمند هستی، درحال
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . ر.ک: الغدیر، ج۱۰، ص۱۲۱
________________________________________ ۴۸ ________________________________________
خشنودی مؤمن و در حال خشم کافر، روزی انسان و دیگر روز شیطان، شاید اگر حکومت به چنگت آید، در روزگار تو و در ریگزار مکه، برای یک پیمانه جو، کتک کاری در‌گیرد، امّا اگر حکومت به عهده‌ات واگذار شود، کاش می‌دانستم آن روز که توشیطان می‌شوی، چه کسی عهده دار مردم خواهد گشت و روزی که به خشم آیی، چه کسی؟ هان! خداوند تا وقتی تو چنین صفتی داری، حکومت این امّت را به تو واگذار نخواهد نمود.» (۱)
همچنین طلحه، همان کسی که در اثنای جنگ جمل و در پی سوگند امیرالمؤمنین که آیا حدیث ولایت را شنیدی یا خیر؟ به بهانة فراموشی حدیث غدیر، خود را توجیه کرد و سرانجام با تیری ازسوی مروان (به انتقام خون عثمان) به خاک هلاکت افتاد، درحالی که از اطاعت امام، سرپیچی کرده بود به راستی آیا امام و کسی که علیه او شوریده بود، هر دو با هم در بهشت‌اند!؟
مگر خود عمر نگفته است که پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به هنگام رحلت، از وی خشمگین بود و آن جریان این است که عمر وقتی زخم برداشت به طلحه گفت: حرفی با تو دارم. بزنم یا نه؟ گفت بگو، ولی می‌دانم تو سخن خیر نمی‌گویی! گفت: من تو را از آن روز که انگشتت در جنگ احد آسیب دید، می‌شناسم و می‌‌دانم که چه در سرداری. و پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در حالی در گذشت که از سخنی که روز نزول آیة حجاب گفتی، از دستت خشمگین بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۸۶
________________________________________ ۴۹ ________________________________________
ابوعثمان جاحظ می‌گوید: «روزی که آیة حجاب نازل شد طلحه در جمعی گفت: حجاب امروزشان برایش چه فایده‌ای دارد، فردا می‌میرد و زنانش را به ازدواج خویش در می‌آوریم.» (۱)
با این همه چطور می‌توان گفت، عشرة مبشره، صاحب پروندة درخشان! و اهل بهشت باشند!]
مناظره همچنان ادامه داشت و علما هر یک به ترتیب اظهار فضل می‌کردند که در این هنگام، دانشمند دیگری لب به سخن گشود و گفت: پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود:
«من در یک کفّة ترازو و امّت من در کفّة دیگر ترازو قرار گرفتند، کفّة من از آن‌ها سنگین‌تر بود، سپس ابوبکر به جای من نشست، او نیز مثل من بود، بعد از او عمر قرار گرفت، او نیز به همین افتخار نائل شد، سپس ترازو برداشته شد.» (۲)
مأمون با لبخندی گفت: ابوبکر و عمر، یا از نظر جسم و هیکل سنگین‌تر بود‌‌ند، این که مسلماً دروغ است و یا از نظر اعمالشان بر تمام امت سنگینی داشته‌اند. این‌ها چگونه با نداشتن عمل، فضیلت می‌یابند!
[به نظر می‌رسد این روایت در برابر حدیث معروف: ضربة علی( علیه السلام ) در روز خندق، افضل از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . تفسیر قرطبی، ج۱۴، ص۲۲۸
۲ . مجمع الزواید، ج۵، ص۵۹ ؛ مسند احمد، ج۵، ص۲۵۹
________________________________________ ۵۰ ________________________________________
عبادت ثقلین است، وضع شده باشد. بالاخره برتری خلفای اول و دوم بر علی( علیه السلام ) باید به خاطر یکی از کارها باشد: قوت ایمان، سبقت در اسلام، سنگینی عبادت، سابقة خدمت به اسلام از راه جنگ و جهاد و رشادت و شجاعت و یا در اثر علم و دانش. چگونه چنین است در حالی که عمر بارها گفته است: لَوْ لا عَلیٌ لَهَلَکَ عُمَر؛ اگر علی( علیه السلام ) نبود، هر آینه عمر هلاک می‌شد. عثمان هم از گفتن این جمله ابایی نداشت: «آورده‌اند که در زمان عثمان، مردی به عنوان اعتراض به معاد و عذاب قبر، جمجمه کافری را از قبر بیرون آورد و آن را نزد خلیفه آورد و گفت: اگر کافر پس از مرگ در آتش می‌سوزد، باید این جمجمه داغ باشد در حالی که من به آن دست می‌زنم و احساس حرارت نمی‌کنم! خلیفه برای پاسخ در پی علی( علیه السلام ) فرستاد. امام( علیه السلام ) با ایجاد صحنه‌ای، پاسخی شایسته و در خور توجه، به معترض داد و فرمود: آهن (آتش زنه) و سنگ آتش زایی بیاورند و سپس آن دو را برهم زد تا جرقه‌ای از آن جستن کرد و روشن شد. آن‌گاه فرمود: به آهن و سنگ دست می‌زنیم و احساس حرارت نمی‌کنیم در حالی که هر دو دارای حرارتی هستند که در شرایط خاصی برای ما ملموس می‌‌شود. چه مانعی دارد که عذاب کافر در قبر نیز چنین باشد؟ خلیفه از پاسخ امام( علیه السلام ) خوشحال شد و گفت: لَوْ لا عَلیٌ لَهَلَکَ عُثمانٌ؛ اگر علی( علیه السلام ) نبود، عثمان هلاک می‌شد.(۱)]
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . الغدیر، ج۸، ص۲۱۴
________________________________________ ۵۱ ________________________________________
به اینجا که رسیدند، مأمون سکّان سخن را به دست گرفت و از آنان (علمای اهل سنت) اقرار گرفت که اولاً: میزان برتری در اسلام، عمل صالح و نیکوکاری بوده و ثانیاً: زمان رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خصوصیتی داشت که اگر کسی در آن زمان با این میزان، بر دیگران برتری یافت، دیگر پس از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ، سایرین هر چه هم در نیکوکاری بکوشند،‌ به بلندپایگی آن شخص نخواهند رسید.
مأمون اضافه کرد: اینک به فضایل علی( علیه السلام ) که از زبان پیشوایانتان نقل شده، بنگرید و آن را با تمام آنچه دربارة آن ده نفر نقل شد، مقایسه کنید، اگر به اندازة‌ یک جزء از فضایل بسیار زیاد علی( علیه السلام ) بود، حرف شما درست است و چنان چه، فضایل علی ( علیه السلام ) بیشتر شد، پس از بزرگانتان پیروی کنید و دیگر چنین سخنانی نگویید.
آنان همگی سر به زیر انداخته و عملاً (با سکوت) پاسخ وی را دادند. مأمون که آن‌ها را سربه زیر و ساکت دید، پرسید: چرا ساکت شدید، گفتند: ما تا آن جایی که توانایی داشتیم، کوتاهی نکردیم و هر چه خواستیم پرسیدیم. مأمون گفت: حال من از شما سئوال می‌‌کنم، به من بگویید، پس از بعثت خاتم الانبیاء ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نیکوترین اعمال چه بود؟
همه گفتند: سبقت در ایمان و گرویدن به آن حضرت، بهترین عمل بود.
________________________________________ ۵۲ ________________________________________
زیرا خداوند می‌فرماید:
{ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ}(۱)؛ «وسبقت گیرندگان مقدّم‌اند، آنانند همان مقرّبان (خدا).»
مأمون گفت: آیا کسی زودتر از علی( علیه السلام ) ایمان آورد؟
یکی جواب داد: علی( علیه السلام ) زمانی ایمان آورد که کودکی نابالغ بود و به ایمانش چیزی حکم نمی‌شود (حکمی نداشته) و ابوبکر در سنّ پیری ایمان آورد و این نوع ایمان مورد تأمّل بوده و بین این دو فرق است.
مأمون گفت: اول بگو، کدامیک زودتر ایمان آوردند تا بعداً دربارة سنّ آن‌ها، سخن بگوییم.
گفت: طبق این شرایط علی( علیه السلام ) قبل از ابی‌بکر و اوّل کسی است که اسلام آورد.
[در این باره، احمد بن حنبل از ائمة چهار گانه اهل سنّت، در کتاب معروف مسند نقل می‌‌کند که ابن عباس گفته: «من و ابوبکر و ابوعبیدة بن جراح و جمعی دیگر از صحابه، خدمت پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بودیم که آن حضرت، دست مبارک برکتف علی بن ابی‌طالب زد و فرمود:
اَنْتَ اوّل الْمُسْلِمین اِسلاماً وَأَنْتَ اوّل المؤمنینَ ایماناً وَأَنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَة هارُونَ مِنْ مُوسی کَذِبَ یا علیّ مَنْ زَعَمَ أنَّهُ یُحِبّنی وَ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . واقعه: ۱۰-۱۱
________________________________________ ۵۳ ________________________________________
یُبْغِضُکَ(۱) ؛ «تو از نظر اسلام و ایمان، اولین مسلمان و مؤمن هستی و تو برای من به منزلة‌ هارون نسبت به موسای پیامبر هستی، علی‌جان! دروغ می‌گوید، کسی که فکر کند مرا دوست ‌‌دارد ولی با تو دشمن است.»
و عدّة زیادی از علمای اهل سنت، از انس بن مالک نقل می‌کنند که گفت:
«استنبیء النبی( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) یوم الإثنین و اسلم علی( علیه السلام ) یوم الثلاثاء(۲)؛ «پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در روز دوشنبه مبعوث شد و علی( علیه السلام )، روز سه شنبه ایمان آورد.»
سخن رسول الله به دخترش فاطمه( علیها السلام ) نیز شنیدنی است، آن‌گاه که فرمودند:
«أما تَرضینَ اِنّی زَوّجْتُکِ اَوّل الْمُسْلِمین اِسلاماً وَاَعْلَمُهُمْ عِِلْما ( علیها السلام )(۳)؛ آیا از آن خشنود نیستی که من، تو را به همسری نخستین مسلمان و داناترین آن‌ها در آوردم؟»
این جریان آنقدر بین صحابه معروف و مشهور است که ابوذر غفاری، یار صادق نبی مکرم اسلام می‌گوید: از آن حضرت شنیدم که به علی( علیه السلام ) می‌فرمود:
«تو اوّل کسی هستی که به من ایمان آورده و اوّل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . نظم درر السمطین، جلال الدین محمد زرندی حنفی، ص۱۰۳
۲ . تاریخ بغداد، ج۱، ص۱۳۴؛ الاستیعاب،ج۳، ص۲۰۰؛ جامع الاصول فی احادیث الرسول، ابن اثیر، ج۸، ص۶۴۱، ح۶۴۸۴
۳ . الغدیر، ج۳، ص۹۵
________________________________________ ۵۴ ________________________________________
کسی که در قیامت با من مصافحه می‌نمایی و تو صدّیق اکبر و فاروقی که بین حق و باطل را جدایی می‌اندازی و تویی یعسوب مؤمنین، هم چنان که یعسوب کفار، مال من است.» (۱)
شخص امام علی( علیه السلام ) نیز این امر را از فضایل خویش می‌شمارد و در خطبة۱۳۱ نهج البلاغه می‌فرماید:
«اَللّهُمَّ اِنّی اَوّلُ مَنْ أَنابَ وَسَمِعَ وَأَجابَ لَمْ یَسْبِقنی الاّ رَسُولُ الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بِالصّلاة؛ خدایا! من نخستین کسی هستم که به تو روی آورد و دعوت تو را شنید و اجابت کرد، در نماز کسی از من، به جز رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) پیشی و سبقت نگرفت.»]
می‌گویند: از سؤال اولین مسلمان به بعد، اسحاق بن ابراهیم، عالم برجستة بغداد طرف خطاب مأمون بوده است. از این رو مأمون به اسحاق گفت: آیا ایمان علی( علیه السلام ) به الهام خداوند بوده است یا به دعوت پیامبر اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم )؛ اگر بگویید الهام بوده است، او را بر پیامبر اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ترجیح داده‌اید؛ چون به آن حضرت الهام نشد، بلکه جبرئیل بر او نازل شد و دین اسلام را به او آموخت.
اسحاق گفت: بله! پیامبر او را دعوت به پذیرش اسلام کرد.
مأمون گفت: اگر پیامبر او را دعوت کرده، یا از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . مسند احمد، ج۴، ص۳۶۸، مناقب ابن مغازلی، ص۱۴، ح۱۸
________________________________________ ۵۵ ________________________________________
طرف خودش بوده یا به امر الهی بوده، اگر بگویید ازجانب خودش بود، این برخلاف گفتار الهی است که می‌فرماید: (وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ )(۱) و آنجا که می‌فرماید: { وَما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحی}.(۲)
و از سر هوس سخن نمی‌گوید این سخن به جز وحی‌ای که وحی می‌شود نیست.
پس اگر خداوند امر کرده که علی را دعوت به اسلام کند، در این صورت خدا که دانای تمام اسرار است، از میان همه، علی را به این امتیاز اختصاص داده است، چون او را به خوبی می‌شناخت، علاوه بر این آیا ممکن است خداوند بنده‌ای را به کاری که توانایی ندارد، تکلیف نماید؟ اگر بگویید ممکن است، کافر می‌شوید و اگر بگویید چنین تکلیفی نمی‌‌کند، پس چطور ممکن است پیغمبر را مأمور به دعوت از علی( علیه السلام ) کند با آن که (به پندار شما) ایمان علی در کودکی پذیرفته نیست؟ علاوه بر این، آیا پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) غیر از علی( علیه السلام ) کودک دیگری را هم دعوت به اسلام کرد؟ اگر بگویید دعوت ننمود، پس این امتیاز مخصوص علی( علیه السلام ) می‌شود که از بین تمام فرزندان عرب، این فضیلت را به تنهایی دارا است.
[در حقیقت مأمون با این بیان، صحّت ایمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . ص: ۸
۲ . نجم: ۳
۵۶ ________________________________________
علی( علیه السلام ) و سبقت وی و افضلیت حضرت را ثابت کرد. به راستی اگر ایمان علی( علیه السلام ) کامل نبوده واهل سنت با خرده گیری به شیعیان، سنّ او را به هنگام ایمان ۸، ۱۰، ۱۲، ۱۳، ۱۵ و۱۶ سال روایت می‌کنند و تازه ایمان او را از روی تقلید و تلقین به حساب می‌آورند؛ پس چگونه پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) این ایمان را از فضایل و مناقب علی( علیه السلام ) می‌شمارند! آیا این تأیید رسول الله نمی‌رساند که ایمان و اسلام حضرت علی( علیه السلام ) از روی معرفت و آگاهی کامل بوده است؟ مگرنه اینکه ایمان علی( علیه السلام ) از روی دعوت رسول الله بوده، پس چگونه حضرت، علی( علیه السلام ) که طفلی نابالغ بوده را به اسلام فراخوانده است؛ بنابراین رسول گرامی اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) قطعاً علی( علیه السلام ) را لایق و آمادة دعوت می‌دانسته و لذا او را به اسلام دعوت نموده است.
جای بسی تعجب است که بعضی از اهل‌سنت، خواسته‌اند به پندار خود، ابوبکر را نخستین مسلمان قلمداد کنند؛ چنانچه ابن جوزی می‌گوید: اوّل مسلمان ابوبکر است.(۱) و ابن حجر عسقلانی ادعای اجماع می کند و می‌گوید: اجماع بر تقدم اسلام ابوبکر (درمیان مردان) می‌باشد.(۲) ابن کثیر و ابن عبدربه اندلسی نیز، قایل به تقدّم اسلام ابوبکر هستند.(۳)
بهتر است پاسخ اینها را از دانشمند معتزلی؛ یعنی ابن ابی الحدید بشنویم، وی می‌گوید:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . کشف المشکل من حدیث الصحیحین، ج۱، ص۱۱
۲ . فتح الباری، ج۷، ص۲۰۷
۳ . البدایة و النهایه، ج۳، ص۲۶؛ عقد الفرید، ج۳، ص۲۴۰
________________________________________ ۵۷ ________________________________________
اما سخن در اسلام ابوبکر، ما را نمی‌رسد پیرامون این موضوع، با وجود روایت زیر که در دسترس ماست، اظهار نظری کنیم، این روایت، صحیحة محمد بن سعد ابی وقاص است که طبری در تاریخش به اسناد از رجالی که همگان صحیح و موثق هستند، نقل کرده که ابن سعد می‌گوید: به پدرم گفتم: آیا ابوبکر اولین مسلمان بود؟ پدرم گفت: نه؛ قبل از او بیش از پنجاه نفر اسلام آورده بودند، ولی اسلامش از ما بهتر بود.(۱)
اگر این روایت درست بود، چرا ابوبکر در روز سقیفه، بدان استناد نکرد و به جای آن، دست عمر و ابی‌عبیدة بن جراح را گرفت و به مردم گفت: من یکی از این دو مرد را برای شما پسندیدم، با هر کدامشان که می‌خواهید بیعت کنید!]
مأمون بعد از اثبات درستی و سبقت آن حضرت در ایمان، پرسید: بعد از ایمان، افضل اعمال چیست؟ گفتند: جهاد در راه خدا.
مأمون گفت: مجاهدة هیچ یک از آن ده نفر (عشرة مبشّره) به پای مجاهده و جانفشانی علی( علیه السلام ) در میدان نبرد با دشمنان خدا می‌رسد؟
(به عنوان نمونه) در جنگ بدر، شصت و چند نفر از کفّار کشته شدند که ۴۰ نفر از آنان را مسلمین (با مشارکت امیرالمؤمنین( علیه السلام )) و بقیه را آن حضرت به تنهایی به درک واصل کرد.
یک نفر از آن میان گفت: اگر علی( علیه السلام ) چنین بود،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . تاریخ طبری، ج۲، ص۲۱۵
________________________________________ ۵۸ ________________________________________
ابوبکر با پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در تخت روان بود و جنگ را تدبیر می‌نمود!
مأمون پرسید: آیا ابوبکر به تنهایی جنگ را تدبیر می‌‌نمود؟ یا با پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در تدبیر جنگ، شریک بود. یا آن که حضرت رسول ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به تدبیر و دستورات وی نیازمند بود؟
گفت: به خدا پناه می‌برم! اگر هر یک از این سه قسمت را بپذیرم!
مأمون گفت: پس صرف نشستن در تخت روان، چه فضیلتی برای او خواهد بود؟
اگر تنها گوشه‌گیری از جنگ، فضیلت و افتخار باشد باید هرکس که از جنگ کناره گرفت، برتر از مجاهدین باشد، حال آن که خداوند می‌فرماید:
{ لا یَسْتَوِی الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ أُولِی الضَّرَرِ وَالْمُجاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِینَ بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَی الْقاعِدِینَ دَرَجَةً وَکُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنی وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِینَ عَلَی الْقاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً }(۱)؛ «کسانی که درخانه نشسته‌اند، غیر از آنان که به‌واسطة ضرر و عذری چون کوری و... تخلّف جسته‌اند با مجاهدان در راه خدا، مساوی نیستند. خداوند، مجاهدانِ با مال و جان را، به درجه‌ای معتبر از بازنشستگان از جنگ برتری داده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . نساء: ۹۵
________________________________________ ۵۹ ________________________________________
است و همه را وعده‌ای نیکو داده؛ ولی پیکار کنندگان را برتری بسیاری برگوشه‌گیران از جنگ عنایت فرمود.»
[نقش امام علی( علیه السلام ) در پیروزی‌های جنگ‌های صدر اسلام برکسی پوشیده نیست. در جنگ بدر بیش از نیمی از کشته‌شدگان به ضرب شمشیر علی( علیه السلام ) از پای در آمدند، مرحوم شیخ مفید=، سی‌و شش تن از کشته‌ شدگان مشرکین در جنگ بدر را نام می‌برد و می‌نویسد:
راویان شیعه و سنّی به اتفاق نوشته‌اند که این عدّه را علی بن ابی‌طالب( علیه السلام ) شخصاً کشته ‌است؛‌این غیر از کسانی است که در مورد قتل آنان اختلاف است و یا علی( علیه السلام ) درکشتن آنان با دیگران شرکت داشته است.(۱) در جنگ احد نیز، پرچمداران رشیدی از قبیلة بنی‌‌عبدالدار، نعره کشان وارد میدان شدند و همه آنها به دست افسر رشید اسلام، علی بن ابی طالب، به جهنم واصل شدند و این امر باعث تضعیف روحیة سربازان دشمن گردید (علی( علیه السلام ) در روز شورا، روی این موضوع تکیه کرده) و زمانی که غفلت یاران رسول الله باعث شکست شد، تنها انگشت شماری در میدان باقی ماندند که علی( علیه السلام ) از مهمترین آنان بود. ابن ابی الحدید به نقل از ابن‌اثیر ‌ـ ‌از علمای اهل سنت‌ـ درباره‌اش می‌نویسد: وجود پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از هر طرف مورد هجوم دسته‌هایی از ارتش قریش قرار گرفت، هر دسته‌ای که به آن حضرت حمله می‌آورد، علی( علیه السلام ) به فرمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . سیرة پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص۴۲
________________________________________ ۶۰ ________________________________________
پیامبر، به آن‌ها حمله می‌کرد و با کشتن برخی، موجبات پراکنده شدن آنان را فراهم می‌کرد. این جریان چند بار در احد تکرار شد. در برابر این فداکاری، امین وحی الهی نازل گردید و فداکاری علی( علیه السلام ) را نزد پیامبر ستود و گفت: این نهایت فداکاری است که این افسر رشید، از خود نشان می‌دهد، رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) امین وحی را تصدیق کرد و گفت: من از علی و او از من است. سپس ندایی در میان آسمان، به طور مکرّر شنیده شد که: لا‌سَیْفَ اِلاّ ذُوالْفَقار، لا فَتی اِلاّ عَلیّ، ولی گوینده دیده نمی‌شد، از پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) سؤال کردند، فرمود: گویندة این سخن جبرئیل است.(۱)
در جنگ خیبر با اینکه درب قلعة یهود باز شد؛ اما یهودیان مقاومت سرسختی کرده که حدود ده روز طول کشید. این وضعیت رسول خدا را ناراحت کرد و فرمود:
چرا بعضی‌ها با شکست مفتضحانه، از میدان جهاد فرار می‌کنند و سپس نیروی اسلام را به وحشت و زبونی تشویق می‌کنند.(۲) آن‌گاه طبق روایاتی که به اعتراف بعضی ازعلمای اهل سنت؛ مثل حاکم در مستدرک، بین شیعه و سنی به حد تواتر رسیده است، فرمودند:
«لأُعْطِیَنَّ الرَّایَةَ غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ یُفْتَح اللَّهُ عَلَی یَدَیْهِ (کَرَّارٌ) لَیْسَ بِفَرَّارٍ(۳)؛ من فردا پرچم را به دست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۰، ص۱۸۲
۲ . الخرائج و الجرائح، راوندی، ج۱، ص۱۵۹، شمارة ۲۴۹
۳ . صحیح بخاری، ج۵، ص۷۶؛ صحیح مسلم، ج۵، ص۱۹۵؛ سنن( (ابن‌ماجه، ج۵، ص۴۵؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۳۰۲؛ کنزالعمّال، ج ۸۰، ص ۴۶۳، شمارة ۳۰۱۲۱
________________________________________ ۶۱ ________________________________________
مردی می‌دهم که خدا و رسولش را دوست داشته و خدا و رسول هم او را دوست دارند، خداوند به دست او پیروزی را نصیب ما گرداند و او هرگز فرار نمی‌کند.»
و این فرد کسی جز مولا علی( علیه السلام ) نبود که با کشتن مرحب خیبری و برادرش حارث و حمله به سپاه دشمن، قلعة خیبر را فتح نمود. و اینها تنها گوشه‌ای از رشادت‌های حضرت امیر( علیه السلام ) است. بماند، لیلة المبیت، جنگ خندق و امثال آن که خارج از این نوشتار است.]
در اینجای مناظره، مأمون روش جدیدی را به کار گرفت و روی سخن را متوجه «اسحاق بن حمّاد» کرد و گفت: سورة هل اتی را بخوان!
اسحاق می‌گوید: سوره را خواندم، تا به این آیه رسیدم که می‌فرماید:
{ وَیُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیرا} تا آنجا که می‌فرماید{وَ کانَ سَعْیُکُمْ مَشْکُوراً}.
مأمون پرسید: این آیات در ستایش چه کسی نازل شده؟
اسحاق گفت: دربارة علی( علیه السلام ).
پرسید: آیا هرگز علی( علیه السلام ) به همین صورتی که
________________________________________ ۶۲ ________________________________________
خداوند در این سوره فرموده به کسی گفته است که من بیچارگان را برای خدا دستگیری می‌کنم؟ تا احتمال بدهیم که خداوند، فقط سخنان حضرت را حکایت نموده باشد، آیا اینطور است؟
اسحاق جواب داد: نه، من چنین چیزی نشنیده‌ام.
مأمون گفت: خداوند از قلب و نیت علی( علیه السلام ) آگاه بوده و برای شناساندن آن حضرت، این امر را در قرآن بیان داشته است. آیا درجایی از قرآن دیده‌ای که این گونه بهشت را توصیف کرده باشد؟
اسحاق گفت: نه ای امیر، ندیده‌ام.
مأمون گفت: ای اسحاق: این فضیلت دیگری برای علی( علیه السلام ) است که در سورة اختصاصی او، به این اندازه بهشت را توصیف نموده است.
در اینجا مأمون یکبار دیگر از اسحاق پرسید: آیا تو از آن کسانی هستی که به بهشت رفتن آن ده نفر (عشره مبشّره) شهادت می‌دهند؟
اسحاق گفت: آری!
مأمون پرسید: اگر کسی در صحیح و یا نا صحیح بودن آن حدیث، شک کند، آیا به نظر تو کافر می‌شود؟
اسحاق جواب داد: نه!
مأمون گفت: اگر کسی در این آیة از قرآن، تردید و شک کند، آیا به نظر تو کافر می‌شود؟ گفت: بلی، کافر است!
مأمون گفت: آیا این بر فضایل علی( علیه السلام )
________________________________________ ۶۳ ________________________________________
نمی‌افزاید؟
اسحاق گفت: آری؛ این فضیلت بیشتری برای آن حضرت می‌گردد.
مأمون در این فراز به یکی از افتخارات خانواده کوچک، اما عرفانی حضرت علی( علیه السلام ) توجه داده و سپس مناظره را با اسحاق، دانشمند بلند آوازة بغداد، چنین ادامه داد:
ای اسحاق! آیا حدیث مرغ بریان نزد تو صحیح است؟ گفت: آری!
مأمون گفت: ای اسحاق! اینک عناد و دشمنی تو آشکار شد؛ زیرا یکی از این چهار احتمال را باید بپذیری؛ الف: دعای پیغمبر مستجاب و خداوند علی( علیه السلام ) را چون برتر از همه و محبوب‌تر از دیگران بوده، بلافاصله حاضر کرد. ب: دعای پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) مردود شده باشد. ج: خداوند با این که کسانی برتر و محبوب‌تر از علی( علیه السلام ) را داشت، ولی با این وصف علی( علیه السلام ) را در پی دعای پیامبرش فرستاد!
د: خدا اساساً فاضل و مفضول، ما فوق و مادون را نمی شناخته، همین طور بی‌حساب علی‌( علیه السلام ) را فرستاد. اسحاق در مانده شد! مأمون ادامه داد: اگر احتمال اول را بپذیری، این همه پافشاری برای اثبات فضیلت دیگران برای چیست!؟ از احتمالات دیگر، هر کدام را که جرأت می‌کنی و از کفر نمی‌ترسی، انتخاب کن.
این حدیث در کتاب‌های مختلف اهل سنت،
________________________________________ ۶۴ ________________________________________
مشهور است(۱) با این همه معروفیت، افرادی مثل ابن‌کثیر می‌گویند: خلاصه، این حدیث با همة طرق فراوانی که دارد، در دل برای صحّت آن، جای تأمل و تردید است!
علامه امینی در جواب وی می‌گوید: دلی که هنوز در این حدیث تأمل داشته باشد، خدا بر آن مهر زده است و گرنه چرا باید با وجود همة شرائط صحت، در آن تأمل و تردید کرد؟ و گرنه، این که یک انسانی نزد پیامبرخدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از همة امّت محبوب‌تر باشد، چیز تازه‌ای نیست و کسی را نمی‌رسد که بر محبوب پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) هر که باشد، ایرادی و اعتراضی بنماید تا چه رسد که آن کس، شخصیت بزرگواری چون امیرالمؤمنین( علیه السلام ) با همة سوابق و فضایل درخشانش باشد، شخصی که نفسِ نفیس پیامبر و پسر عم و برادر او در میان همة مردم بوده؛ آن شخصیت بزرگواری که نزدیکی و مقام قرب و درجة امتیازش نزد پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) قابل انکار نیست.(۲)
امّا اصل جریان مرغ بریان، به نقل از حاکم نیشابوری به سندش از انس بن مالک چنین است: من خدمتگذاری رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را می‌کردم، وقتی جوجه‌ای بریان برای حضرتش آوردند، پیامبر فرمود:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . کنزالعمال، ج۱۳، ص۱۶۶؛ مسند ابی‌حنیفه، ص۲۳۴؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۳۰۰؛ معجم الاوسط، طبرانی، ج۲، ص۲۰۶؛ مسند ابی‌یعلی، ج۷، ص۱۰۵
۲ . الغدیر، ج۳، ص۲۱۸
________________________________________ ۶۵ ________________________________________
خداوندا! محبوب‌ترین آفریدگانت را ـ در نظر خودت‌ـ برسان که با من از این غذا بخورد!
من گفتم: خداوندا! او را مردی از انصار قرار بده. اندکی گذشت، علی( علیه السلام ) آمد، گفتم رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) سرگرم کاری است. بار دوم آمد، بازگفتم، رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) سرگرم کاری است. بارسوّم آمد، رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: در را بکشا! علی داخل شد، پیامبر خدا به او فرمود: چه چیز تو را از آمدن نزد من بازداشت؟ گفت: این سومین بار است که آمدم، انس مرا باز می‌گرداند، به بهانة این که شما سرگرم کاری هستید. پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به من فرمود: چرا چنین کاری کردی؟ گفتم: ای رسول خدا! دعای شما را شنیدم، دوست داشتم آن کس یکی از مردان قوم من باشد. فرمود: (تقصیر تو نیست، زیرا) مردم، قوم خود را دوست دارند. جالب این که حاکم می‌گوید: این حدیث بنا بر شرط بخاری و مسلم، حدیث صحیحی است، ولی آنها نیاوردند.(۱)
اسحاق که جوابی نداشت و از این همه اطلاعات و قوت استدلال مأمون، مات و مبهوت مانده بود، می‌گوید: مدّتی سربه زیر انداختم و بعد گفتم: ابوبکر یار غار پیامبر بود آنجا که خداوند فرمود:{ ثانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا}(۲)؛«و او نفر دوم از دو تن بود آنگاه که در غار (ثَور)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۳۰
۲ . توبه: ۴۰
________________________________________ ۶۶ ________________________________________
بودند وقتی به همراه خود می گفت: اندوه مدار که خدا با ماست.» خداوند با این آیه، افتخار و امتیاز مصاحبت و همنشینی با پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را به ابوبکر داد.
مأمون در جواب گفت: تعجّب می‌کنم که چقدر اطّلاع شما از لغت و قرآن سست و ضعیف است! مگر در قرآن نخوانده‌ای که کافر را همنشین و مصاحب مؤمن قرار داده و فرمود:
{ قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَهُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً}(۱)؛ «رفیقش ـ در حالی که با او گفت وگو می‌کردـ به او گفت: آیا به آن کسی که تو را از خاک، سپس از نطفه آفرید، آنگاه تو را (به صورت) مردی در آورد، کافر شدی؟»
این که ابوبکر همراه پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بوده، چه فضیلتی را برای وی ثابت می‌کند؟!
اما جمله انّ‌ الله مَعَنا نیز، فضیلتی نمی‌باشد؛ زیرا خداوند با هر خوب و بد و هر صالح و ناصالحی هست؛ مگر این آیه را نشنیدی که می‌فرماید:
{ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ وَلا خَمْسَةٍ إِلاَّ هُوَ سادِسُهُمْ وَلا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَلا أَکْثَرَ إِلاَّ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا}(۲)؛ «هرگاه سه نفر با هم نجوا کنند، خداوند، چهارمی آن‌هاست و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . کهف: ۳۷
۲ . مجادله: ۷
________________________________________ ۶۷ ________________________________________
برای هر چهار نفری، پنجمی و برای هر پنج نفری، ششمی است، کمتر یا بیشتر باشند(فرقی نمی‌کند) خداوند از راز آن‌ها با خبر است، هر کجا باشند.»
اکنون ای اسحاق! از تو سؤالی دارم، بگو ببینم، آیا ترس ابابکر طاعت الهی بود یا معصیت؟ اگر بگویی اطاعت بوده، پس چرا پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) او را نهی کرد با آن که انسان حکیم، هرگز از طاعت الهی نهی نمی‌کند و اگر معصیت بود، پس برای ابوبکر فضیلتی نمی‌‌شود.
مأمون در ادامه، رو به اسحاق کرد و گفت: بگو بدانم: خداوند در اینجا که می‌فرماید: (فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ)؛ بر چه کسی آرامش خود را نازل کرده است؟
اسحاق گفت: بر ابی‌بکر نازل کرد؛ چرا که پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از آن بی‌نیاز بود.
مأمون گفت: در این آیه که به مناسبت جنگ حنین نازل شد و خداوند فرمود:
{ وَیَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَضاقَتْ عَلَیْکُمُ الأَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ*ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَعَلَی الْمُؤْمِنِینَ}(۱)؛ «و در روز حنین، آن هنگام که شمارِ زیادتان شما را به شگفت آورده بود، ولی به هیچ وجه از شما دفع (خطر) نکرد و زمین با همه فراخی بر شما تنگ گردید. سپس در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . توبه: ۲۵-۲۶
________________________________________ ۶۸ ________________________________________
حالی که پشت (به دشمن) کرده بودید، برگشتید. آنگاه خداوند سکینه و‌آرامش خود را بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل کرد.»
صراحت دارد که سکون و آرامش الهی، بر پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نازل شد و دلیل برآن است که در آیة داستان غار هم، آرامش، فقط بر شخص آن حضرت نازل شد، نه بر دیگران.
بگو بدانم، آیا می‌دانی در روز سخت حنین، چه کسانی فرار کردند وبازماندگان که مستحقّ آرامش الهی شدند، کیانند؟
اسحاق: آری، همه پا به فرار نهاده و پیامبر عزیز( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را تنها گذاشتند، مگر هفت نفر از بنی‌هاشم که علی( علیه السلام ) یک تنه شمشیر می‌زد و عباس، مهار استر پیامبر را گرفته بود و پنج نفر دیگر، آن حضرت را در میان گرفته و پروانه‌وار به دور وجود مقدسش حلقه زدند تا آسیبی به آن حضرت نرسد و بالأخره خداوند پیروزی را عنایت کرد.
مأمون: پس در این آیه منظور از مؤمنین، علی( علیه السلام ) و بقیة بنی‌هاشم که حضور داشتند، هستند که براساس این آیة شریفه، آرامش الهی، آن‌ها را نیز فرا گرفت. حال بگو بدانم، کدامیک از این دو نفر فضیلت بیشتری دارند، کسی که در جنگ حنین با جان دفاع می‌کرد و سکون و آرامش الهی بر او و پیامبرش نازل شد، یا آن کسی که در غار همراه پیامبر مکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بود ولی شایستگی آن آرامش را نداشت؟!
________________________________________ ۶۹ ________________________________________
[باید دانست که در مناظرات مختلفی که اهل سنّت با دانشمندان شیعه داشته‌اند، همواره بر این مصاحبت به عنوان بزرگترین دلیل شایستگی ابوبکر برای خلافت تکیه می‌نمایند و با آب و تاب فراوان، آن را به رخ شیعیان می‌کشند. ابن حجر در فتح الباری می‌‌گوید:
«مصاحبت ابوبکر با پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در غار، بالاترین فضیلت از فضایل ابوبکر است که به خاطر آن، مستحق خلافت گردید.» و علامه امینی هم در پاسخش می‌نویسد: «چطور با همین مصاحبت، مستحق خلافت گشته و سزاوارترین مردم به امر حکومت بر آنان گردید، ولی علی( علیه السلام ) با آن‌ همه سابقة همراهی، به طوری که چون سایه با او همراه بوده و قرآن او را نَفْس پیامبر خوانده و ولایتش را ولایت خدا و رسول قرار داده و دوستی‌اش را اجر رسالت شمرده و... موجب استحقاق خلافت و اولویت به امور مردم نمی‌شود...!](۱)
مأمون بازهم اسحاق را به داوری فرا خواند و به او گفت:
آن سؤالم را بی‌پاسخ نهادی، بگو، بدانیم، کدامیک افضل است؟ آن که فقط در غار با حضرت بود، یا کسی که در رختخواب پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خوابید و جان خود را کف دست گرفته و سپر بلای رسول خدا نمود تا جریان هجرت، به طور کامل به وقوع بپیوندد؟
آیا کسی که پس از قبول این مأموریت (خوابیدن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . الغدیر، ج۱۰، ص۷
________________________________________ ۷۰ ________________________________________
دربستر رسول الله( صلی اللّه علیه و آله وسلم ))، باز هم نگران‌ جان پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بوده و می‌پرسد: آیا اگر من بخوابم، شما سالم می‌مانید؟ فرمود: آری. پس از آن بود که با جان و دل پذیرفته و با خاطری آسوده، در رختخواب آن حضرت خوابید و ملافه و لحاف اختصاصی پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را به دور خود پیچید، مشرکین او را محاصره کردند و همه یقین داشتند که پیامبر در آن مکان خوابیده و تصمیم داشتند تا هر کدام یک شمشیر بزنند، تا خونش بین قبائل پراکنده گردد تا بنی‌هاشم نتوانند کسی را به جای او بکشند.
علی( علیه السلام ) کاملاً متوجّه بود و می‌شنید چه تدبیری اندیشیدند و چگونه می‌خواهند او را از میان بردارند.
این موقعیت خطرناک، ولی حساس به هیچ وجه او را وادار نکرد که التماس و زاری کند و ناراحت شود، چنان چه ابوبکر در غار ناراحت شد و خداوند از آشفتگی خاطرش حکایت کرد، با آن که ابوبکر با پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بود، ولی علی( علیه السلام ) تنها در رختخواب خوابید، کوهی استوار و مردی ستبر بود. خداوند هم، با قدرت خویش او را از آسیب قریش محفوظ نگه‌ داشت. صبحگاه سر برداشت، پرسیدند: محمد کجاست؟ گفت: از کجا بدانم. گفتند: تو ما را فریب دادی! و پس از تمام شدن این جریان، خدمت پیغمبر رسید. علی( علیه السلام ) همیشه برتمام صحابه برتری داشت تا خدا او را به جوار رحمتش برد. آن مرد پسندیده، مورد مغفرت و عنایت پروردگار است. ابن ابی الحدید از
________________________________________ ۷۱ ________________________________________
ابوجعفر اسکافی نقل می‌کند که دربارة لیلة المبیت ‌گفت:
اولاً: این حدیث، به حدّ تواتر رسیده و جز انسان مجنون و... کسی آن را انکار نمی‌کند.
ثانیاً: قول جاحظ را که گفت: پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به علی( علیه السلام ) اطمینان داد که آسیبی به او نخواهد رسید، ولی به ابوبکر چنین اطمینانی برای همراهی در غار داده نشد، به شدت رد نموده است.(۱)
ثالثاً: خوابیدن علی( علیه السلام ) در رختخواب پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از مصاحبت ابوبکر با پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در غار، برتر است؛ زیرا:
الف: علی( علیه السلام ) انس دیرینه و مستحکم و الفتی شدید با پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) داشت و وقتی از آن حضرت جدا شد، آن همنشینی (موقتاً) از بین رفت و ابوبکر همنشین آن حضرت شد. پس آنچه علی( علیه السلام ) از وحشت و درد فراق، لمس و تحمّل می‌کرد، موجب ثواب بیشتری برایش می‌شد، زیرا ثواب به اندازة مشقت است.
ب: ابوبکر تمایل به خروج از مکّه داشت وقبلاً هم به تنهایی از مکّه خارج شده بود و به ماندن تمایلی نداشت؛ وقتی با پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) از مکّه خارج شد، مطابق میل و هوا و خواسته‌اش بود، سپس برای او فضیلتی آنچنانی نیست تا بتواند با فضیلت تحمّل مشقّت علی( علیه السلام ) و سینه سپرکردن در برابر شمشیرها و سنگ‌
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۳، ص۲۶۲
________________________________________ ۷۲ ________________________________________
باران‌ها، برابری کند.(۱)
مناظره که به اینجا رسید، مأمون به واقعة افتخار‌آمیز غدیرخم اشاره کرده و خطاب به اسحاق گفت: ای اسحاق! حدیث ولایت؛ یعنی حدیثی که پیغمبر در واقعة غدیرخم فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» را روایت نمی‌کنی؟
اسحاق گفت: چرا، روایت می‌کنم.
مأمون گفت: حدیث را برایم بازگوکن، اسحاق هم حدیث را خواند.
مأمون گفت: ببین، در این حدیث، پیغمبر به گردن ابوبکر و عمر، برای علی( علیه السلام ) حقی را اثبات می‌کند، که آن دو نفر هرگز چنین حقّی را بر علی نداشته‌اند (یعنی آیا بنابراین حدیث، علی( علیه السلام ) بر ابوبکر و عمر، حق ولایت پیدا نمی‌کند؟).
اسحاق گفت: مردم می‌‌گویند، این سخن را به واسطة زیدبن حارثه فرمود:
(منظور این است چون زید غلام پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) بود؛ پس علی( علیه السلام ) بعد از من، بر زید ولایت و تسلط خواهد داشت!).
مأمون پرسید: پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) در چه وقت و درکجا این سخن را فرمود؟
گفت: در حجة الوداع، بعد از مراجعت از مکّه و در غدیرخم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . همان، ج۱۳، ص۲۶۷
________________________________________ ۷۳ ________________________________________
سؤال کرد: وقت کشته شدن زید، چه زمانی بوده است؟
جواب داد: در جنگ موته.
پرسید: مگر زید قبل از غدیرخم از دنیا نرفته بود؟ گفت: آری!!
[مأمون که می‌دانست، اکنون که تیر اسحاق به سنگ خورده، ممکن است از راه دیگر پیش آمده و بگوید: مراد حضرت این بوده که هر کس من پسر عموی او هستم، علی هم پسر عموی اوست یا هر کس من دوست او هستم، علی هم دوست اوست لذا پیش دستی کرد و گفت:]
ای اسحاق! اگر تو یک پسر ۱۵ ساله داشته باشی که تازه رشد یافته، به مردم بگوید: ای مردم بدانید پسر عموی من، پسر عموی پسرعموی من هم هست (یا بگوید دوست من، دوستِ دوستِِ من هم هست) و برای قبولاندن آن دست و پاکند، آیا تو از عمل پسر۱۵ سالة خویش ناراحت نمی‌شوی!؟ گفت: بلی!
مأمون گفت: آیا مایل هستی که پسر تازه رشد یافتة تو، از کاری منزّه و دور باشد، ولی همان کار را به پیغمبر اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نسبت بدهی!؟
مأمون در این هنگام، روبه جمعیت کرد و گفت: وای برشما! اختیار خود را به دست دانشمندان‌تان داده‌اید و هر چه آن‌ها می‌گویند (چشم و گوش بسته) اطلاعت می‌کنید؟ خداوند می‌فرماید:
________________________________________ ۷۴ ________________________________________
{ اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ...}(۱)؛ «اینان دانشمند‌ان و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جای خدا به الوهیّت گرفتند.»
به خدا سوگند، آن مردم نه نمازی برای دانشمندان خود خواندند و نه روز‌ه‌ای برایشان گرفتند، بلکه آن‌ها هر چه دستور می‌دادند، مردم (بدون آن که دلیل آن را بیابند و با چشم بسته و کورکورانه) اطاعت می‌کردند.
اصولاً نیاز امت به خلیفه و امام، امری عقلی و مقبول همگان است، مگر تاریخ نمی‌گوید که ابوبکر بعد از خود، عمر را به جانشینی انتخاب کرد، پس چگونه رسول خدا امّت را بدون امام و راهبر می‌گذارد. مگر نه این که عایشه به عبدالله بن عمر پیام می‌دهد که به پدرت سلام برسان و بگو: امّت محمد( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) را بی‌سرپرست رها مکن، کسی را میان آنان، جانشین خود ساز و مسلمانان را چون گله‌ای بی‌چوپان رها منما، می‌ترسم آشوب برپا شود.(۲) و عمر هم بعد از خود شورای شش نفره را انتخاب می‌کند تا مردم، بی‌امیر نمانند. تنها می‌ماند رسول الله، عقل کل و داناترین دانایان و اشرف مخلوقات که تمهیدی به اندازه خلیفة اول و دوم هم نیندیشیدند! واقعاً جای شگفتی است که حدیث غدیر یا فراموش می‌شود و یا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . توبه: ۳۱
۲ . الامامة و السیاسه، ابن قتیبه دینوری، ج۱، ص۴۲
________________________________________ ۷۵ ________________________________________
توجیه می‌گردد؛ گاهی می‌‌گویند: منظور تعیین دوست رسول الله بوده!؛ گاهی می‌‌گویند: برای ابهام زدایی، از نحوة تقسیم غنایم بوده! و حتی وقتی امین وحی نازل شد و از طرف حضرت حق فرمود:
{یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ}(۱)؛ «ای پیامبر ما! آنچه را که از سوی پروردگارت برتو نازل شده، به مردم برسان و اگر اینکار را نکنی، رسالت او را انجام نداده‌ای! و خداوند تو را از خطرات دشمنان محفوظ می‌دارد و خدا کافران (و افراد لجوج) را هدایت نمی‌کند.»
بعضی از افراد خواسته‌اند همین آیه را که در کتاب‌های متعدد اهل سنت، در امر ولایت نازل شده است۲ ؛ به علت این که بین آیات مربوط به اهل کتاب، چون یهود و نصارا آمده، مربوط به همین احکام اهل کتاب بدانند!
در حالی که در این آیه (وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ)
بر می‌آید که مأمور به تبلیغ امر مهمی شده‌اند که درآن، بیم خطر جانی رسول الله می‌رود و این در حالی است که در اواخر عمر حضرت، همة اهل کتاب، از
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . مائده: ۶۷
۲ . ر.ک: اسباب النزول، واحدی نیشابوری، ص۱۳۵؛ تفسیر کبیر، ج۳، ص۶۳۶؛‌ فصول المهمه، ص۲۷؛ شواهد التنزیل، ج۱، ص۲۵۷؛ الدرالمنثور، ج۲، ص۲۹۸
________________________________________ ۷۶ ________________________________________
قدرت و عظمت مسلمین درگوشه‌ای به کار خود مشغول بودند. بنابراین این، آیه حکایت دیگری دارد. علامه طباطبایی( رحمه الله ) می‌فرماید: بی‌هیچ شک و تردیدی، این آیه در بین آیات قبل و بعد خود، جداگانه و سیاق آن با سیاق آن‌ها، فرق دارد.(۱)
آیه شریفه که نازل شد، اتفاقی افتاد که نشان می‌دهد، منظور آیه ولایت حضرت امیرالمؤمنین بوده است. بُریده اسلمی می‌گوید پس از نزول وحی: پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به مردم فرمودند که با نام امیر المؤمنین بر علی( علیه السلام ) سلام کنند.(۲) بسیاری ازعلمای اهل تسنن می‌گویند: ابوبکر و عمر، نخستین کسانی بودند که به امیرالمؤمنین( علیه السلام ) این منصب الهی را تبریک گفتند. عمر در تبریکش گفت:
«بَخٍ بَخٍ، یَابْنَ اَبی طالِب، اَصْبَحْتَ مَوْلایَ وَمَوْلا کُلُّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ(۳)؛ «تبریک، تبریک یا علی! که امروز تو مولا و رهبر من وتمام مؤمنین و مؤمنات گردیدی.»
شخص مخالفی نزد رسول الله آمد و گفت: دستور دادی به یکتایی خدا، شهادت بدهیم، دادیم، دستور دادی به رسالت شما، شهادت بدهیم، قبول کردیم و گواهی دادیم، دستور فرمودی شبانه‌‌روز، پنج مرتبه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . المیزان، ذیل آیة۶۷ مائده
۲ . تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۳۰۳
۳ . المعیار و الموازنه، ابوجعفر اسکافی، ص۲۱۲-۲۱۳؛ شواهدالتنزیل، ج۱، ص۲۰۰
________________________________________ ۷۷ ________________________________________
نماز بخوانیم، خواندیم، دستور دادی زکات بدهیم، دادیم، دستور دادی ماه رمضان، روزه بگیریم، گرفتیم، امر کردی به حج برویم، رفتیم؛ به این همه کارها راضی نشدی، تا این که بازوهای پسرعمویت را بالا بردی و او را بر ما برتری دادی و گفتی: هرکس من مولای اویم، علی( علیه السلام ) هم مولای اوست. آیا این کار را از طرف خود انجام داده‌ای، یا به دستور خدا بود؟ رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) فرمود: به خدایی که جز او خدایی نیست، سوگند یاد می‌کنم که این عمل را به دستور خدا انجام داده‌ام.
حارث (درحال خشم و غضب) به سوی شتر خود رفت و گفت:
بارخدایا! اگر محمد( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) حرف حقّی می‌زند، از آسمان، بر ما سنگ ببار و یا عذابی دردناک متوجه ما کن! { اللَّهُمَّ إِنْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ}(۱).
هنوز حارث به حیوان خود نرسیده بود که سنگی بر مغز سرش خورد و از عقب او بیرون آمد و کشته شد. اینجا بود که آیة شریفه زیر نازل شد۲:
{سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ}.(۳)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . انفال: ۳۲
۲ . المراجعات، ترجمة زمانی، ص۳۱۵؛ المیزان، ذیل آیة ۶۷مائده.
۳ . معارج: ۱-۲
________________________________________ ۷۸ ________________________________________
کسانی هم بودند که بعدها این جریان را کتمان کردند و آنان نیز به بلاهایی دچار شدند. ابن عساکر می‌گوید: یکی از این افراد، انس بن مالک بود. علی( علیه السلام ) به وی فرمود: چرا برای شهادت به آنچه از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) شنیده بودی، مانند صحابة دیگر، برنخاستی؟
انس گفت: پیر شده‌ام و فراموش کرده‌ام.
علی( علیه السلام ) فرمود: اگر دروغ می‌گویی، خدا یک سفیدی در سرت به وجود آورد که عمامه‌ات آن را نپوشاند.(۱)
از آنجا برنخاسته بود که صورتش دراثر برص سفید شد و ازآن پس، انس می‌گفت: دعای عبد صالح در من اثر کرد.
ابن ابی‌الحدید می‌گوید: مردی در اواخر عمر انس ابن مالک، از وی دربارة علی( علیه السلام ) پرسید: وی گفت: بعد از واقعه «روز رحبه» تصمیم گرفتم، فضایل علی( علیه السلام ) را کتمان نکنم، علی( علیه السلام ) سر سلسلة متقین در روز قیامت است، به خدا سوگند، این را از پیامبر شما شنیدم.(۲)
در جنگ جمل، علی( علیه السلام ) طلحه را نزد خود فرا خواند، وقتی طلحه آمد به وی گفت:
تو را سوگند می‌دهم! آیا از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نشنیدی که فرمود: «من کُنْتُ مَولاه فعلی مولاه» طلحه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۲۰۵
۲ . ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۷۴
________________________________________ ۷۹ ________________________________________
گفت: آری، شنیدم. امام فرمود: پس چرا با من می‌جنگی؟
گفت: جمله را فراموش کرده بودم. پس از آن، چون پاسخ قانع کننده‌ای نداشت با شرمندگی از محضر حضرت خارج شد.(۱)
وقتی پای مقام و ریاست به میان می‌آید، آدمی خیلی چیزها را از یاد می‌برد، همان نکته‌ای که زهرای اطهر( علیها السلام ) در دفاع از حقّ امامت می‌فرمایند:
«آیا جریان غدیرخم را به فراموشی سپرده‌اید؟!» (۲)
مأمون برای آخرین بار، به اسحاق گفت: آیا حدیث منزلت را صحیح می‌‌دانی؟
حدیثی که در آن پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به علی( علیه السلام ) فرمود:
«اَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی؛ تو نسبت به من مانند هارون به موسی می‌باشی، مگر آن که بعد از من دیگر پیامبری نخواهد بود.»
اسحاق گفت: آری!
مأمون ادامه داد: آیا هارون، برادر پدر و مادری موسی نبود؟ گفت: آری!
مأمون گفت: آیا علی( علیه السلام ) هم، نسبت به پیامبر خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) همین طور بود؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . مناقب خوارزمی، ص۱۸۲، ح۲۲۱
۲ . الغدیر، ج۱، ص۱۹۶
________________________________________ ۸۰ ________________________________________
اسحاق گفت: نه!
مأمون گفت: هارون پیامبر بود، علی( علیه السلام ) که پیامبر نبود، پس این دو مقام برای علی نیست، دیگر چیزی جز خلافت و جانشینی باقی نمی‌ماند که هارون جانشین موسی بود، پس علی هم، جانشین پیغمبر اسلام( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) است.
وی در ادامه گفت: این سخن را پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) زمانی فرمود که منافقان گفته بودند:
علی( علیه السلام ) را در مدینه گذاشت، چون میل نداشت او را با خود ببرد.
پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) برای ردّ گفتار آنان و تنزیه ساحت قدس امیرالمؤمنین( علیه السلام )، حدیث منزلت را بیان فرمود، همان طوری که خداوند از موسی حکایت می‌کند که به برادرش گفت: { اَخلفنی فِی قَوْمِی وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ}(۱)؛ «در میان قوم من جانشینم باش. و (کار آنان را) اصلاح کن و راه فساد گران را پیروی مکن.»
اسحاق گفت: حضرت موسی، هارون را در زمان حیات، وقتی به دعوت پروردگار، به کوه‌ طور می‌رفت، جانشین خود نموده بود. پیامبر نیز وقتی به جنگ می‌رفت (با این سخن) علی را جانشین خود ـ در مدینه ـ قرار داد (پس جانشینی اختصاص به زمان حیات آن حضرت داشت).
مأمون گفت: آیا موسی هنگام رفتن به میقات،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . اعراف: ۱۴۲
________________________________________ ۸۱ ________________________________________
کسی را به همراه خود برد؟ جواب داد: آری! مأمون گفت: مگر هارون را بر همگان، حتّی بر آنانکه با خود برده بود، خلیفه قرار نداد؟
گفت: چرا، همین طور است.
مأمون گفت: پس علی هم، مثل هارون به خلافت عمومی منصوب شده و جانشین پیغمبر بر تمام مردم می‌باشد، حتی نسبت به کسانی که با پیامبر به جنگ رفته بودند.
دلیل بر این که جانشین پیامبر در زمان حیات و هنگام غیبت و هم پس از رحلت آن حضرت می‌باشد، این که پیامبر فرمود:
«عَلیٌّ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی.»
و این فرمایش صریح است در این که علی( علیه السلام ) جانشین بعد از من است، ولی پیامبر نمی‌تواند باشد، چون پیامبری به من ختم شده است. همچنین از بیان حضرت برمی‌آید که علی( علیه السلام ) وزیر پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نیز هست؛ زیرا موسی در مناجات خود فرمود:
{ وَاجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی هارُونَ أَخِی * اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی}(۱)؛ «از میان بستگانم یک نفر را وزیر من قرار بده، هارون برادرم را، به وسیلة او نیرویم را زیاد کن و او را شریک در مأموریت من بفرما.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . طه: ۲۹-۳۰
________________________________________ ۸۲ ________________________________________
وقتی علی( علیه السلام ) نسبت به پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) مانند هارون نسبت به موسی باشد، پس وزیر پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) خواهد بود، همان‌طور که هارون، وزیر موسی و جانشین او بوده است.
[این حدیث مورد اتفاق دانشمندان مسلمان است. عبدالله بن رقیم کنانی می‌گوید: وارد مدینه شدم و با سعدبن ابی‌وقّاص ملاقات کردم. گفت: از کجا می‌آیی؟ گفتم: از عراق؛ گفت: موقع خروج، علی را چگونه یافته بودی (حالش چگونه بود؟).
گفتم:‌خوب بود. گفت: آیا از او دربارة من چیزی نشنیدی؟ گفتم: نه؛ گفت: او مردی است که همواره او را دوست دارم. از وقتی که سه مطلب را از رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) درباره‌اش شنیدم. اوّل: آنکه شنیدم که آن حضرت به علی( علیه السلام ) می‌فرمود: «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِیَّ بَعْدِی.»
دوم: آن که پیامبر اکرم( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) دستور فرمود تا درهای خانه‌هایی که به مسجد باز می‌شد، بسته شود، ولی درِ خانة علی( علیه السلام ) را باز گذاشت.
یکی از عموهای حضرت به وی عرض کرد: درب خانة مرا بستی، ولی درِ خانة این جوان (یعنی علی( علیه السلام )) را بازگذاشتی؟ فرمود: این کار به دست من نبود، بلکه خدا این را خواسته و به من فرمان داد، من هم اطاعت کردم.
سوّم: آن که پیغمبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) ابابکر را برای خواندن آیات برائت، به سوی مکّه فرستاد. وقتی عازم شد، پیامبر( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) به علی( علیه السلام ) دستور داد از پی‌ابوبکر رهسپار شده و آیات را از وی گرفته و در مکّه بر
________________________________________ ۸۳ ________________________________________
مردم بخواند.
ابوبکر (برگشته و) به پیامبر عرض کرد: یا رسول الله ! دربارة من آیه‌ای نازل شده است؟
فرمود: خیر؛ ولی (جبرئیل) بر من نازل شد و فرموده که آیه را کسی جز تو یا کسی که از تو(و مانند تو) باشد، نباید ابلاغ نماید و علی( علیه السلام ) ازمن است(۱) (لذا او را فرستادم).]
مناظره که به اینجا رسید؛ یحیی‌ بن اکثم، روبه مأمون کرد وگفت:
یا امیرامؤمنین! حق را برای کسی که خداوند برایش ارادة خیر نموده باشد، روشن ساختی و مطالبی را اثبات کردی که کسی قادر به ردّ آن‌ها نیست.
و مأمون هم رو به دانشمندان عامّة حاضر در مجلس کرد و گفت:
وای برشما! آخر تا این پایه، ستم روا مدارید و تا این حد به خدا بهتان نزنید و افترا مبندید که فردا در پیشگاه پروردگار، به عذاب دردناکی گرفتار خواهید شد. و از این نظر که به رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) دروغ بسته‌اید، برای همیشه، در مکان آتش زایی مهمان خواهید بود! حال چه می‌گویید؟
گفتند: همة ما، همان چیزی را می‌‌گوییم که امیرالمؤمنین (مأمون) می‌گویند.
مأمون گفت: اگر رسول خدا ( صلی اللّه علیه و آله وسلم ) نمی‌فرمودند که
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . شرح الاخبار، قاضی نعمان مغربی، تحقیقِ محمد حسین جلالی، ج۲، ص۱۷۸
________________________________________ ۸۴ ________________________________________
سخن مردم را باور کنید، من حرف شما را باور نمی‌کردم.
سپس روی از آن‌ها گردانیده و دست خود به سوی آسمان دراز کرده و گفت: خدایا! من اینها را هدایت نمودم. من وظیفه‌ای را که بر دوش داشتم، انجام دادم و هیچ جای شکّ و تردیدی برای اینها باقی نگذاشتم و گوشة تاریکی نبود، مگر این که روشن کردم، بارالها! من با اثبات افضلیت علی( علیه السلام ) و مقدّم داشتن او بر تمام امّت، خود را به تو نزدیک ساختم.
و بدین صورت، مأمون جلسة مناظره را به پایان رسانید هرچند که:
یک دهان خواهم به پهنای فلک
تا بگوید وصف آن رشک ملک
والسلام علی من اتّبع الهدی

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.