حکومت و سیاست در سیره امام کاظم علیه السلام ۱۳۹۳/۲/۳۱ - ۲۰ بازدید

امام موسى ابن جعفر(ع) در شرایطى قرار داشت که نمى توانست مبارزات علنى و آشکارى داشته باشد، بلکه با مبارزات مخفى و در تقیه و استتار که مهم ترین اصل است براى بیشتر ضربه زدن و کمتر ضربه را متحمل شدن، دست اندرکار براندازى حکومت هارون و سایر خلفاى زمانش بود.
IMAGE634609682299353750_3.jpgامام موسى ابن جعفر(ع) در شرایطى قرار داشت که نمى توانست مبارزات علنى و آشکارى داشته باشد، بلکه با مبارزات مخفى و در تقیه و استتار که مهم ترین اصل است براى بیشتر ضربه زدن و کمتر ضربه را متحمل شدن، دست اندرکار براندازى حکومت هارون و سایر خلفاى زمانش بود. شیعیان نیز موظف بودند مطالبى را که از طرف امام و رهبرى و تشکیلات به آن ها گفته مىشد، مخفى نگه دارند و اسرار رهبرى و تشکیلاتى را افشاء نکنند.امامت حضرت امام کاظم (ع) با دوران خلافت هارون الرشید، مقارن بود. هارون کسى است که طرفدارانش را که براى استحکام پایه هاى حکومت او، سر از پا نمى شناختند و از هیچ گونه فداکاری اى دریغ نمى کردند، همین که از آینده ى آن‌ها احساس خطر مى کرد، از بین مى‌برد (چون ابومسلم خراسانى و غیره) . معلوم است که با علویان خصوصاً با حضرت موسى ابن جعفر(ع) چگونه باید رفتار نماید؟ فشار و خفقان، خوف و وحشت بر آل على (ع) در عصر هارون الرشید به مرحله اى رسید که امام موسى بن جعفر و دوستان نزدیکش در حال تقیه به سر مىبردند.

حضرت امام کاظم علیه السلام در چنین جو خفقان آمیزی، مسؤولیت عظیمى را که حداقل آن حفظ شیعیان به صورت یک جمع متشکل و هدفمند بود، به عهده داشت و محوریت آن حضرت براى شیعیان و مرتبط ساختن و شکل دادن به جمع شیعیان براى عباسیان خطر بزرگى به حساب مىآمد.

هارون الرشید که به صفت یک امپراطور درآمده بود، و به خورشید خطاب مىکرد که: بتاب، هر جا بتابى در قلمرو حاکمیت من مىتابى! و قیام‌هاى ضد دستگاه حکومت را هم سرکوب کرده بود، در عین حال از وجود موسى ابن جعفر(ع) وحشت داشت و خاطرش ناآسوده بود، و آن حضرت را بزرگ‌ ترین مانع و مزاحم حکومت خود مىدانست، ترس هارون بیشتر از دو جهت بود:

۱- خود را در برابر شخصیت انسانى امام (ع) حقیر مىدید.

۲- مىدانست که امام کاظم (ع) خود را اولى و احق به امامت مىداند و شیعیان او نیز با این عقیده با او در ارتباط و رفت و آمد هستند.


امام موسى ابن جعفر(ع) در شرایطى قرار داشت که نمى توانست مبارزات علنى و آشکارى داشته باشد، بلکه با مبارزات مخفى و در تقیه و استتار که مهم ترین اصل است براى بیشتر ضربه زدن و کمتر ضربه را متحمل شدن، دست اندرکار براندازى حکومت هارون و سایر خلفاى زمانش بود. شیعیان نیز موظف بودند مطالبى را که از طرف امام و رهبرى و تشکیلات به آن ها گفته مىشد، مخفى نگه دارند و اسرار رهبرى و تشکیلاتى را افشاء نکنند.در مورد اول، هارون مىکوشید که با توجیهات دینى، و انتساب خود به پیامبر، ضعف روحى خود را جبران کند و در نظر مردم وجهه و آبرو کسب نماید، و از این طریق پایه‌هاى حکومت خود را استحکام بخشد. امام کاظم(ع) نقشه او را نقش بر آب می کرد و ماهیت اصلى او را آشکار و بر ملا مىنمود. معروف است که هارون یک سال به جنگ مىرفت، و یک سال به حج؛ در سال ۱۹۷قمرى که نوبت حج بود، از هارون استقبال کردند. هارون در این مسافرت خود علاوه بر حج، هدف سیاسى دیگرى نیز داشت، و آن این که مىخواست از همه مردم براى فرزندان خود به عنوان ولیعهدهاى بعدى بیعت بگیرد که در راه رسیدن به این هدف از هیچ شخصیت با نفوذ جهان اسلام وحشت نداشت، فقط امام (ع) را مانع و مزاحم خود مىدید.

هارون رشید براى آن که کسب وجهه کند و به حکومت خود مشروعیت دهد، وقتى که وارد مسجد پیغمبر شد، گفت: «السلام علیک یابن عم !» و قرابت خود را به رسول الله (ص) به رخ مردم کشید، امام موسى ابن جعفر(ع) که آن جا حضور داشت بلادرنگ فرمود: «السلام علیک یا اباه ! » هارون که رنگش متغیر شده بود، در عین حال گفت: واقعاً این فخر از تو است اى ابوالحسن(ع)؛ و رو کرد به یحیى ابن جعفر و چنین گفت: اشهد انه ابوه کان حقا. همین بود که هارون در حضور مردم به قبر پیامبر خطاب کرد که یا رسول الله درباره تصمیمى که دارم از شما عذر مىخواهم، و آن این که موسى ابن جعفر(ع) را دستگیر کرده و به زندان مى افکنم، زیرا او سبب تفرقه امت شده است؛ و در همان مسجد پیامبر حضرت را که در حال نماز بود، دستگیر کرد. هارون با آن همه قدرت و عظمت سیاسى، تحمل وجود امام را نداشت و براى خاموش کردن شعله هاى خشم مردم، به چنین توجیهاتى دست مى زد، و تفرقه افکنى میان امت را بهانه و تمسک قرار مى داد تا مورد سرزنش مردم قرار نگیرد. این سیره همیشگى حکام جور و عناصر ضد مردمى است که سعى مىکنند با اتهام و ترور(۵) شخصیت، چهره‌هاى مردان حق را مخدوش و لکه دار نشان دهند.

قرآن مىفرماید: فرعون، حضرت موسى را به بى دینى و فساد متهم مى کرد تا از چشم مردم بیفتد: "انى اخاف ان یبدل دینکم او ان یظهر فى الارض الفساد."

هارون اعتقاد شیعیان را به امامت امام کاظم (ع) و رفت و آمد شبانه و پنهانى آن‌ها را به نزد آن حضرت مىدانست، و این را براى بقاى حکومت خود خطر جدى تلقى مى کرد، از این رو هارون براى آن که از رمز و راز، و اسرار تشکیلاتى امام کاظم (ع) اطلاع یابد، پرسید کسى را از نزدیکان موسى ابن جعفر(ع) که خیلى فقیر و دست تنگ باشد معرفى کنید. على ابن اسماعیل پسر برادر آن حضرت را معرفى کردند. هارون با دادن مال‌هاى هنگفت او را از مدینه به پایتخت خود دعوت کرد و او هم براى این کار حاضر شد، امام(ع) براى انصراف او از این کار، زیاد تلاش کرد و پول هاى زیادى به او داد، ولى او به خانه هارون رفت و از امام موسى بن جعفر(ع) سعایت مى کرد.


مبارزه با علماى خود فروخته و فاسدى که خود را به دربار فروخته بودند، نمونه دیگرى از مبارزات آن حضرت بود، زیرا وجود چنین اشخاصى در دستگاه، مشروعیت دادن به آن بود. از این رو چنین اشخاصى محبوبیت خاصى در دستگاه خلافت داشتند. و امام فرمود:علما امانتداران پیامبرانند، تا زمانی که خود را به دنیا نفروخته باشند. گفتند: دخول در دنیا چیست؟ فرمود: متابعت دربار؛ وقتى که چنین کنند، در مورد دینتان از آنان بترسید.امام موسى ابن جعفر(ع) در شرایطى قرار داشت که نمى توانست مبارزات علنى و آشکارى داشته باشد، بلکه با مبارزات مخفى و در تقیه و استتار که مهم ترین اصل است براى بیشتر ضربه زدن و کمتر ضربه را متحمل شدن، دست اندرکار براندازى حکومت هارون و سایر خلفاى زمانش بود. شیعیان نیز موظف بودند مطالبى را که از طرف امام و رهبرى و تشکیلات به آن ها گفته مىشد، مخفى نگه دارند و اسرار رهبرى و تشکیلاتى را افشاء نکنند.

ولى گاهى اتفاق مىافتاد که مطالبى پیرامون امامت موسى بن جعفر(ع) و واجب بودن پیروى از آن حضرت را افشاء مى کردند، طبیعى است که این کار اسباب دردسر براى خود امام (ع) و آن‌ها را فراهم مىآورد، و مى توان گفت یکى از اسباب زندانى شدن امام کاظم همین بود. هشام ابن حکم که یکى از تربیت یافتگان حضرت امام کاظم بود، از طرف امام مأمور بود که سکوت کند، ولی او سکوت را شکست و در نتیجه از ترس دستگاه متوارى شد،و هارون برادران او را توقیف و زندانى کرد و درباره وى گفت: در صورتى که چنین مردى زنده باشد، حکومت براى من یک ساعت هم ممکن نیست. به خدا که کاربرد زبان او از صدهزار شمشیر زن بیشتر است .

مبارزه با علماى خود فروخته و فاسدى که خود را به دربار فروخته بودند، نمونه دیگرى از مبارزات آن حضرت است، زیرا وجود چنین اشخاصى در دستگاه، مشروعیت دادن به آن است. از این رو چنین اشخاصى محبوبیت خاصى در دستگاه خلافت داشتند. و امام فرمود:

"العلماء امناء الرسل مالم یدخلوا فى الدنیا، قالوا و ما دخولهم فى الدنیا؟ قال: اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلک فاحذروا على ادیانکم"؛ علما امانتداران پیامبرانند، مادامى که خود را به دنیا نفروخته باشند، گفتند: دخول در دنیا چیست؟ فرمود: متابعت دربار؛ وقتى که چنین کنند، در مورد دینتان از آنان بترسید.

وقتى امام کاظم (ع) دید که مهدى عباسى رد مظالم مىکند، فرمود: چرا آن چه را از ما از راه ستم گرفته اید، برنمىگردانى؟ مهدى پرسید آن چیست؟ حضرت فدک را مطرح کرد، مهدى گفت: حدود آن را تعیین کن تا برگردانم، امام (ع) حدود تمام جهان اسلام را به عنوان فدک غصب شده تعیین کرد.

بنابراین امام کاظم (ع) در قبال مسئله خلافت و زعامت امت بى تفاوت نبوده و خود را از هر کس دیگر اولى و احق براى حکومت و اداره سرزمین اسلامى مىدانست .

مبارزات منفى و کناره گیرى امامان از دستگاه خلافت نیز اعتراضى بود از جانب آن‌ها بر علیه حاکمیت‌هاى زمانشان که مشروعیت و لیاقت خلفاء را زیر سؤال می برد و خبث باطنى آن‌ها را علنى مىساخت، و مردم را نسبت به آنان بدبین و خشمگین مىنمود. شیوع و رسوخ چنین نگرشى، خطر مهمی براى حکومت به شمار مىرفت، زیرا اگر اعتقاد مردم نسبت به مشروعیت یک نظام از میان برود، هر لحظه ممکن است به منظور براندازى آن به پا خیزند و یا از چنان اقداماتى حمایت کنند. اگر مبارزات منفى ائمه علیهم السلام نبود و با این کار خود ماهیت اصلى خلفاء را افشا نمىکردند، خلفاى بنى امیه و بنى عباس با همه آن فسق و فساد و ستمکارى در تاریخ جزء خوبان و قدیسین بشرى قرار مى گرفتند.

امامان نه تنها با دور نگه داشتن خود از دستگاه خلافت، مشروعیت آن را زیر سؤال مىبردند، که یاران و دوستان خود را نیز اجازه نمىدادند به نفع دستگاه کار کنند. امام موسى بن جعفر(ع) به صفوان جمال که از دوستان آن حضرت است فرمود: همه کارهایت خوب است جز آن یکى. (یعنى چرا شترهایت را به هارون کرایه دادى؟) عرض کرد چه اشکال دارد من براى حمل و نقل اثاثیه او در سفر مکه، سفر اطاعت، کرایه دادم، نه آن که رایگان در اختیار او گذاشته باشم؟ امام (ع) فرمود:

"مگر دوست ندارى هارون زنده برگردد و کرایه تو را بدهد؟"

صفوان گفت: چرا؟ امام (ع) فرمود: "همین مقدار که به بقاى ظالم راضى هستى، گناه است." صفوان با آن که با هارون سوابق دوستى داشت، فى الفور پیش از آن که کاروان به طرف مکه حرکت نماید، همه شترهاى خود را با تمامى وسایل آن فروخت، هارون از قضیه با خبر شد و پرسید چرا فروختى؟ صفوان گفت: دیگر پیر شده ام و این کار از من ساخته نیست، هارون گفت: مىدانم که موسى بن جعفر(ع) به تو گفته: این کار را نکن که خلاف شرع است . به خدا قسم اگر سوابق زیادى که از سالیان دراز با خاندان تو داریم نبود، امر مى کردم ترا گردن زنند.

در عین حال به کسانى که مىتوانست از پست و مقامش حسن استفاده نمایند، و از مظالم و شرور بکاهند، و به نفع جامعه مسلمین همکارى نمایند، اجازه مىداد که وارد دستگاه شوند؛ چنانکه به على ابن یقطین که از تربیت شدگان آن حضرت بود و در تقوا و علم و سیاست مقام برجسته داشت، تأکید مىکرد که به عنوان وزیر در دستگاه هارون بماند و تشیع خود را کتمان نماید و تقیه را شدیداً مراعات دارد، تا شیعیان و اموال آنان حفظ شوند . و به او نوشت:

"ان لله مع کل طاغیة وزیراً من اولیائه یدفع بدعتهم"؛ خداوند با هر حاکم ستمگرى، از دوستان خود وزیرى دارد که به سبب او بدعت‌هاى آنان را دفع مى کند. یکى از ایرانىها که از شیعیان اهواز بود، مىگوید: من مشمول مالیات‌هاى خیلى سنگین شدم که اگر مىخواستم آن را بپردازم، از زندگى ساقط مىشدم . اتفاقاً والى اهواز معزول شد و والى دیگرى آمد و من خیلى نگران شدم . ولى بعضى از دوستان به من گفتند او باطناً شیعه است و تو هم شیعه هستى با این همه من جرأت نکردم نزد وى بروم و بگویم که شیعه ام، رفتم به مدینه خدمت امام موسى بن جعفر(ع) و داستان خود را شرح دادم. امام (ع) نامه اى نوشت که سه چهار سطر بیشتر نبود، جمله‌هاى آمرانه اما از آن نوع که امامى به تابع خود مىنویسد، راجع به آن که قضاى حاجت مؤمن و رفع گرفتارى ها از مؤمن در نزد خدا چنین است والسلام .

نامه را مخفیانه آوردم و شبى به خانه والى اهواز رفتم و نامه را به او سپردم، نامه را گرفت و به چشم مالید و مرا برد در منزل و مانند کودکی مقابل روى من نشست و پرسید گرفتاریت چیست؟ گفتم یک چنین مالیات سنگینى برایم بسته اند که اگر بپردازم از زندگى ساقط مىشوم، دستور داد همان شبانه دفاتر را آوردند و اصلاح کردند.


منابع:

۱- حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، رسول جعفریان، ج ۲، ص ۴۱.

۲- سیرى در سیره ائمه (ع )، مرتضی مطهرى، ص ۱۷۶.

۳- اصول کافى، ج ۴، ص ۵۵۳ .

۴- بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج ۴۸، ص ۲۳۳.

۵- اندیشه حکومت دینى، ج ۱، صص ۵۳۹ – ۵۴۶.

تبیان

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.