حماسه حسینی-جلد ۲ ۱۳۹۰/۸/۱۹ - ۲۹ بازدید


بخش سوم : عنصر تبلیغ در نهضت حسینى (تبلیغ در اسلام )
جلسه اول : مفهوم تبلیغ
بسم الله الرحمن الرحیم

> الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه , سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .

بخش سوم : عنصر تبلیغ در نهضت حسینى (تبلیغ در اسلام )
جلسه اول : مفهوم تبلیغ
بسم الله الرحمن الرحیم

> الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه , سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا ( ۱ ) . همان طورى که سخن انسانها از نظر بساطت و یا پیچیدگى , یعنى از نظر اینکه غراء و ساده و تک معنى باشد و یا اینکه چند معنى و چند لایه و داراى صورت و باطن باشد , فرق مى کند , نهضتها و حرکتهاى انسانها هم عینا همین طور است . ما دو نوع سخن مى توانیم داشته باشیم : سخنى که تک معنى باشد و سخنى که چند معنى و چند پهلو باشد . بهترین مثلش آیات قرآن مجید است . قرآن مجید آیات خود را به دو دسته تقسیم مى کند : آیات محکمات و آیات متشابهات , آیات محکمات آیاتى است که از نظر لفظ و عبارت تک معنى است , یعنى یک معنى و یک مفهوم بیشتر از عبارات آن نمى توان استفاده کرد .
ولى آیات متشابهات آیاتى است که در آن واحد از آنها چند معنى مى توان استنباط کرد , و البته براى اینکه در معانى متشابه , به اشتباه نیفتیم باید آیات محکمه را مقیاس و معیار قرار بدهیم که آیات محکمه[ ( ام الکتاب] ( است .
گفتیم نهضتها و حرکتهاى انسانها هم عینا همین طور است . ممکن است نهضتى تک معنى و تک مقصد باشد و ممکن است به اصطلاح متشابه باشد , یعنى در آن واحد مقصدها و هدفهاى مختلف داشته باشد , گو اینکه همه آن هدفها بازگشتشان به یک هدف اصلى باشد . یک نهضت مى تواند در آن واحد داراى جنبه ها و ابعاد مختلف بوده باشد .
نهضت امام حسین علیه السلام یک نهضت چند مقصدى و چند جانبه اى و چند بعدى است . و علت اینکه تفاسیر و تعابیر مختلفى در مورد این نهضت شده است , محاذى بودن عناصر دخیل در آن است . ما وقتى که از جنبه بعضى عوامل و عناصر به این نهضت نگاه مى کنیم , مى بینیم صرفا جنبه تمرد و عدم تسلیم در مقابل قدرتهاى جابره و تقاضاى ناصحیح قدرت حاکم وقت دارد . از این نظر , این نهضت یک نفى , نه وعدم تسلیم است . آن جنبه این است که همه مى دانیم بعد از مردن معاویه و جانشین شدن یزید و پس از آن همه توطئه هایى که براى این کار چیدند , یزید لازم دید از چند نفر از شخصیتهاى بزرگ جهان اسلام و در راس آنها وجود مقدس حسین بن على علیه السلام کسى که از او خیلى حساب مى برد , بیعت بگیرد تا این بیعت سبب خاموشى همه مردم بشود و در واقع تعهدى از حسین بن على علیه السلام در مورد خودش بگیرد .
پس از مرگ معاویه , یزید بلافاصله نامه اى از شام به حاکم مدینه[ ( ولید بن عتبه بن ابى سفیان] ( که از بنى اعمام خودش بود نوشت و در آن , خبر درگذشت معاویه و نیز اینکه خودش در جاى پدرش نشسته است را به او رساند . و در نامه جداگانه اى نام چند نفر را نوشت و در راس آنها حسین بن على علیه السلام که حتما باید از اینها بیعت بگیرى . امام حسین علیه السلام حاضر به بیعت کردن نشد ( که داستانش را شاید مکرر شنیده اید ) و پس از چند روزى که در مدینه توقف کرد در حالیکه میدانست اینها دست بردار نیستند , با اهل بیت و خاندانش بسوى حرم امن الهى[ ( بیت الله الحرام] ( در مکه حرکت کرد و به آنجا رفت . یعنى در دهه آخر ماه رجب بود که خبر مرگ معاویه به مدینه رسید و از امام حسین علیه السلام تقاضاى بیعت کردند .
شاید در حدود بیست و هفتم ماه رجب بود که امام حسین علیه السلام به طرف مکه حرکت کرد و در سوم ماه شعبان که روز ولادت ایشان هم هست , وارد مکه شد , و تا هشتم ماه ذى الحجه در مکه اقامت کرد . به هر حال به هیچ وجه حاضر نشد آن تقاضایى را که از او شده بود تمکین کند . این ( پاسخ منفى داد ) یک گفته است , گفته اى که به این نهضت ماهیت مخصوص مى دهد , و آن ماهیت نفى و عدم تمکین و تسلیم در مقابل تقاضاهاى جابرانه قدرت حاکم زمان است .
عنصر دیگرى که در این نهضت دخالت دارد , عنصر امر به معروف و نهى از منکر است که در کلمات خود حسین بن على علیه السلام تصریح قاطع به این مطلب شده است و شواهد و دلایل زیادى دارد . یعنى اگر فرضا از او بیعت هم نمى خواستند باز او سکوت نمى کرد .
عنصر دیگر , عنصر اتمام حجت است . در آن روز , جهان اسلام سه مرکز بزرگ و م…ثر داشت : مدینه که دارالهجره پیغمبر بود , شام که دارالخلافه بود و کوفه که قبلا دارالخلافه امیرالم…منین على علیه السلام بود , و بعلاوه شهر جدیدى بود که به وسیله سربازان مسلمین در زمان عمر بن الخطاب ساخته شده بود و آن را سربازخانه اسلامى مى دانستند و از این جهت با شام برابرى مى کرد . از مردم کوفه , یعنى از سربازخانه جهان اسلام بعد از اینکه اطلاع پیدا مى کنند که امام حسین حاضر نشده است با یزید بیعت بکند , در حدود هجده هزار نامه مى رسد . نامه ها را به مرکز مى فرستند , به امام حسین علیه السلام اعلام مى کنند که شما اگر به کوفه بیائید , ما شما را یارى مى کنیم .
اینجا امام حسین بر سر دو راهى تاریخ است , اگر به تقاضاى اینها پاسخ نگوید قطعا در مقابل تاریخ محکوم است و تاریخ آینده قضاوت خواهد کرد که زمینه فوق العاده مساعد بود ولى امام حسین از این فرصت نتوانست استفاده کند یا نخواست یا ترسید و از این قبیل حرفها . امام حسین براى اینکه اتمام حجتى با مردمى که چنین دستى به سوى او دراز کرده اند کرده باشد به تقاضاى آنها پاسخ مى گوید , به تفصیلى که باز شنیده ایم . در اینجا این نهضت ماهیت و شکل و بعد ۱۸۹ و رنگ دیگرى به خود مى گیرد .
یکى دیگر از جنبه هاى این جنبش , جنبه تبلیغى آن است , یعنى این نهضت در عین اینکه امر به معروف و نهى از منکر است و در عین اینکه اتمام حجت است[ و در عین اینکه عدم تمکین در مقابل تقاضاى جابرانه قدرت حاکم زمان است] , یک تبلیغ و پیام رسانى است , یک معرفى و شناساندن اسلام است .
براى اینکه بحث خودمان را شروع بکنیم , باید معنى تبلیغ را درست توضیح بدهیم و مخصوصا فرق آن را با امر به معروف و نهى از منکر بیان بکنیم تا معلوم بشود که عنصر تبلیغ در نهضت حسینى غیر از عنصر امر به معروف و نهى از منکر در این نهضت است . تبلیغ , کلمه اى است که در قرآن مجید زیاد استعمال شده است . در قرآن کریم , از پیغمبران خدا به عنوان مبلغان رسالت الهى یاد شده است . البته منحصر به پیغمبران نیست , غیر آنها هم هست . مثلا قرآن از زبان پیغمبران نقل مى کند که : یا قوم لقد ابلغتکم رساله ربى و نصحت لکم و لکن لا تحبون الناصحین ( ۱ ) یا درباره پیغمبران مى گوید : ما على الرسول الا البلاغ ( ۲ ) غرض این است که کلمه[ ( بلاغ] ( ,[ ( تبلیغ] ( ,[ ( یبلغون] ( و آنچه که مربوط به این ماده است , در قرآن مجید زیاد استعمال شده است . معنى این کلمه چیست ؟ بدبختانه این کلمه در عرف امروز , سرنوشت شوم یعنى معنى منحوس و منفورى پیدا کرده , به طورى که امروز در عرف ما فارسى زبانها تبلیغ یعنى راست و دروغ جور کردن , و در واقع فریبکارى و اغفال براى به خورد مردم دادن یک کالا . مفهوم اغفال به خودش گرفته است و لذا گاهى اوقات که کسى درباره موضوعى صحبت مى کند , وقتى مى خواهد بگوید اینها اساسى ندارد , مى گوید آقا اینها همه تبلیغات است , همه , دروغ و فریبکارى است . بدین جهت , گاهى مى بینیم بعضیها با استعمال این کلمه در مورد امور دینى موافق نیستند . ولى من در یک جلسه دیگر این مطلب را به رفقا گفتم که اگر کلمه اى معنى صحیحى دارد و آن معنى صحیح در استعمالات قرآن مجید و[ ( نهج البلاغه] ( آمده است , ما نباید به جرم اینکه معنى تحریفى پیدا کرده است آن کلمه را مجازات بکنیم , بلکه باید همیشه معنى صحیحش را به مردم بگوئیم .
تبلیغ با وصول و با ایصال معنى نزدیک دارد . در زبان عربى در خیلى موارد , یک ظرافتها و لطافتهائى است که اینها را ما مثلا در زبان فارسى خودمان با اینکه زبان شیرین و وسیعى است , نمى بینیم . ما در زبان عربى کلمه[ ( ایصال] ( داریم , کلمه[ ( ابلاغ] ( هم داریم . معنى ایصال چیست ؟ مثلا اگر بگوئیم پارچه اى ر ا[ ( ایصال] ( کردم , یعنى آن را رساندم[ . ( ابلاغ] ( در فارسى یعنى چه ؟ اگر بگو ئیم فلان چیز را ابلاغ کردم , باز مى گوئیم یعنى رساندم . در فارسى در مورد هر دوى اینها کلمه[ ( رسیدن] ( و[ ( رساندن] ( به کار برده مى شود , ولى در زبان عربى[ ( ایصال] ( را به جاى[ ( ابلاغ] ( نمى شود به کار برد و[ ( ابلاغ] ( را هم به جاى[ ( ایصال] ( نمى توان بکار برد[ ( ایصال] ( معمولا در مورد رساندن چیزى به دست کسى یا در حوزه کسى است , یعنى در مورد امور جسمانى و ۱۹۱ مادى به کار مى رود . اگر کسى بخواهد پاکتى را به شخص دیگرى برساند , در اینجا کلمه[ ( ایصال] ( را به کار مى برند . یا اگر کسى پیش شما امانتى دارد ( امانت مادى ) و شما این امانت را به او برسانید , اینجا مى گویند امانت را به صاحبش ایصال کرد .
ولى ابلاغ , در مورد رساندن یک فکر و یا یک پیام است . یعنى در مورد رساندن چیزى به فکر و روح و ضمیر و قلب کسى به کار مى رود . و لهذا محتواى ابلاغ نمى تواند یک امر مادى و جسمانى باشد , حتما یک امر معنوى و روحى است , یک فکر و یک احساس است , و به عبارت دیگر معمولا ابلاغ را در مورد پیامها و سلامها و امثال اینها به کار مى برند . مى گویند : ابلاغ پیام کرد , ابلاغ سلام کرد . وقتى که ابلاغ پیام مى کند یعنى فکرى را , پیغامى را به دیگران مى رساند . و هنگامى که ابلاغ سلام مى کند , ابلاغ احساسات مى کند , ابلاغ عشق مى کند . در مورد چنین چیزهایى , کلمه تبلیغ و [ ( ابلاغ] ( به کار مى رود و قرآن کریم این کلمه را در مورد رسالات که عبارت است از پیامها به کار برده است .
پس تبلیغ یعنى رساندن یک پیام از کسى به کس دیگر . کلمه پیامبر و پیغامبر که در زبان فارسى آمده است , ترجمه کلمه[ ( رسول] ( است که به معنى مبلغ رسالت مى باشد . کلمه[ ( رسالت] ( از کلماتى است که سرنوشت خوبى پیدا کرده است . البته ما فارسى زبانها ( و تا اندازه اى عربى زبانها ) به چیزهایى رساله مى گوئیم که به آن مفهومى که[ ( رسالت ) ] در قرآن دارد متفاوت است . معمولا جزوه هاى کوچک , نوشته هاى کوچک که حجمشان به اندازه یک کتاب نیست را رساله مى گویند , و حال آنکه موضوع رساله به پیامى ارتباط ندارد . مثلا فرض کنید کسى کتابچه اى مى نویسد درباره ریشه فلان لغت , درباره دستور زبان فارسى یا دستور زبان عربى , مى گویند فلانى در فلان موضوع رساله اى نوشته است , در حالى که این اسم با آن موضوع ( مثلا ریشه لغت ) جور در نمىآید .
[ ( رساله] ( در جایى باید به کار رود که پیامى در کار باشد , اما کسى که یک مسئله علمى یا ادبى را حل کرده است , پیامى براى کسى نیاورده است . در این مورد استعمال این کلمه درست نیست . ولى اخیرا کلمه[ ( رسالت] ( را در لفظ فارسى به کار مى برند و مثلا مى گویند فلانى رسالتى در جامعه خودش دارد . یعنى امروز در مورد کسى که احساس مى کند براى جامعه خودش و در جامعه خودش وظیفه اى دارد که باید آن را انجام بدهد , مى گویند او رسالتى دارد , و این تعبیر , و آن تعبیرى که در قرآن براى کلمه[ ( رسالت] ( آمده است , اگر یکى نباشند خیلى به هم نزدیکند , و به عبارت دیگر , این مفهوم به مفهوم رسالت در قرآن بسیار نزدیک است . قرآن مى فرماید : الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله ( ۱ ) , آنانکه پیامهاى الهى را به مردم مى رسانند و جز از خدا از احدى بیم ندارند . این , شرط بزرگى براى پیام رسان است که بعدها اگر موفق شدیم , انشاء الله درباره اش بحث مى کنیم .
وقتى معلوم شد که[ ( ابلاغ] ( یا[ ( تبلیغ] ( رساندن پیام است , نتیجه مى گیریم تبلیغ که در قرآن آمده است , و امر به معروف و نهى از منکر که آنهم در قرآن آمده , دو مسئله جداگانه هستند . البته با یکدیگر پیوستگى دارند , ولى دو مسئله هستند .
تبلیغ , مرحله شناساندن و خوب رساندن است , پس مرحله شناخت است .
ولى امر به معروف و نهى از منکر مربوط به مرحله اجراء و عمل است .
تبلیغ خودش یک وظیفه عمومى براى همه مسلمین است , همچنان که امر به معروف و نهى از منکر یک وظیفه عمومى است . وظیفه اى که هر مسلمان از نظر تبلیغ دارد , این است که باید این احساس در او پیدا بشود که به نوبه خودش حامل پیام اسلام است . اما وظیفه اى که هر مسلمان در مورد امر به معروف و نهى از منکر دارد اینست که باید این احساس در او باشد که مجرى و جزء قوه مجریه این پیام است که باید آن را در جامعه به مرحله عمل و تحقق برساند و به آن لباس عینیت بپوشاند . این است که امر به معروف و نهى از منکر یک مطلب است و تبلیغ , مطلب دیگر . از این جهت , عرض مى کنم که نهضت حسینى علاوه بر جنبه ولایه و بعد امر به معروف و نهى از منکر , جنبه ولایه و بعد دیگرى دارد , و آن تبلیغ است . این نهضت متشابه و تو در تو و چند لایه , یکى از کارهایى که انجام داده است , این است که ماهیت اسلام را آنچنان که هست شناسانده است . پیام اسلام را به جهان بشریت شناسانده و ارائه کرده است , آنهم چقدر بلیغ ! همان طورى که عرض کردم , سخن بر دو قسم است : سخن محکم و سخن متشابه . مى دانید که سخن از نظر دیگر , باز بر دو قسم است : سخن بلیغ و سخن غیر بلیغ .
علماى اسلامى پاره اى از سخنان را سخنان فصیح و بلیغ مى گویند . به چه سخنى سخن بلیغ مى گویند ؟ به سخنى که بتواند منظور و هدف گوینده را به خوبى و شایستگى به فکر و روح و به احساس طرف برساند , سخنى که بتواند واقعا هدف گوینده را برساند . نهضت هم همین طور است , نهضت بلیغ و نهضت غیر بلیغ داریم .
نهضت بلیغ نهضتى است که پیامى را که مى خواهد به دلها و فکرها و احساسها ابلاغ بکند و برساند , به خوبى برساند . از این جنبه وقتى نگاه مى کنیم , مى بینیم که بلیغتر و رساتر و رساننده تر از نهضت حسینى , نهضتى در جهان پیدا نمى شود . نهضتى که شما از یک طرف مى بینید از نظر ابعاد مکانى جهانى شده است و از طرف دیگر از نظر زمانى بعد از حدود چهارده قرن , قدرت رسانندگى و قدرت نفوذش نه تنها کاسته نشده , بلکه افزایش یافته است . نهضتى است فوق العاده قوى .
حالا , ما باید مقدارى راجع به خود تبلیغ بحث بکنیم تا عناصر تبلیغى در نهضت امام حسین را درست بشناسیم و بیان کنیم . معنا و مفهوم تبلیغ را دانستیم , و دانستیم که قرآن مجید روى کلمه تبلیغ تکیه کرده است . در نهج البلاغه جمله معروفى است درباره فلسفه بعثت انبیاء . مى فرماید : فبعث فیهم رسله , و واتر الیهم انبیائه لیستادوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسى نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ ( ۱ ) . یعنى خدا , پیامبران را یکى پشت سر دیگرى فرستاد . براى چه ؟ اولا براى اینکه : خدا پیمانى با تکوین , در سرشت آدمیان نهاده است . ( مى خواهد بگوید دین , امرى نیست که بر بشر تحمیل شده باشد , بلکه پاسخ به نداى فطرت بشر است . پیمانى که خدا بسته است , روى کاغذ نیست , با لفظ نیست , با صوت نیست , با بیعت نیست , بلکه با قلم تقدیر است , در عمق روح و سرشت انسانهاست ) مى گوید پیغمبران آمده اند به مردم بگویند ایها الناس ! آن پیمانى که در سرشت خود با خداى خود بسته اید , ما وفاى به آن پیمان را از شما مى خواهیم نه چیز دیگر . و یذکروهم منسى نعمته ( ۱ ) , پیامبران یاد آورانند . و یحتجوا علیهم بالتبلیغ ( ۲ ) , و براى اینکه پیام خدا را به مردم ابلاغ کنند و از این راه با مردم اتمام حجت نمایند .
و یثیروا لهم دفائن العقول ( ۳ ) . ( چه جمله هاى عجیبى ! ) مى فرماید : در عقلهاى مردم , در فکر مردم , در روح مردم , در اعماق باطن مردم , گنجهایى مدفون است , گنجهایى عقلانى در عقل مردم وجود دارد , ولى روى این گنجها را خاکها و غبارها پوشانیده است . پیغمبران آمده اند تا این غبارها را , این لایه هاى خاک را بزدایند و این گنجى را که مردم در درون خود دارند به خود آنها بنمایانند . هر فردى در خانه روح و روان خود گنجى دارد و از آن بى خبر است . پیغمبران آمده اند آن گنج را بنمایانند تا هر کس با کمال شوق و شور و ابتهاج در صدد بیرون آوردن گنج خودش باشد .
پیغمبران خدا همه مبلغند به این بیان که عرض کردم , ولى همه مشرع نیستند . اینست که پیغمبران خدا دو دسته اند : پیغمبرانى که هم مشروعند و هم مبلغ , و پیغمبرانى که فقط مبلغند . پیغمبران مشرع یعنى پیغمبران قانونگزار که عده شان خیلى کم است , جمعا پنج تا مى شوند : نوح , ابراهیم , موسى , عیسى و خاتم الانبیاء صلى الله علیه و آله وسلم . ولى همه پیغمبران , مبلغ رسالات الهى هستند همچنانکه آمر به معروف و ناهى از منکر هستند . اینکه شنیده اید یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر آمده اند , هر پیغمبرى , براى بشر قانون نیاورده , آنها که قانون آورده اند محدودند .
سایر پیغمبران مبلغ پیامى بوده اند , که پیغمبران مشرع آورده اند , و آنها را پیغمبران تبلیغى باید گفت . همان طورى که بعد از پیغمبر آخرالزمان و خاتم , پیغمبر مشرعى نخواهد آمد , بعد از او پیغمبر مبلغى هم نخواهد آمد , ولى مبلغ باید باشد , چطور ؟ چون دوره ختمیه دوره کمال و بلوغ بشر است , در این دوره آن وظیفه اى را که صدوبیست و چهار هزار پیغمبر منهاى پنج تا انجام مى دادند ( و در واقع خدا خودش انجام مى داد , یعنى پیغمبرانى را براى این کار مبعوث مى کرد ) , یعنى تبلیغ را , باید مردم عادى انجام بدهند , غیر پیغمبران باید انجام بدهند , علماء و غیر علماء باید انجام بدهند . این است که مبلغین واقعى اسلام , پیامبران پیامبرند , یعنى پیام پیامبر را به مردم مى رسانند .
اما , شرط موفقیت یک پیام چیست ؟ چگونه پیامى مى تواند موفق بشود ؟ آیا اسلام خودش پیام موفقى بوده است ؟ اگر آرى , راز موفقیت اسلام در چیست ؟ شرایط موفقیت یک پیام چهار چیز است که اگر این چهار شرط در یک جا جمع بشود , موفقیت آن پیام قطعى است , ولى اگر این چهار تا جمع نشود شکلهاى مختلفى پیدا مى شود .
اولین شرط موفقیت یک پیام , عقلى بودن , قدرت و نیرومندى محتواى آن است . یعنى اینکه خود آن پیام , براى بشر چه آورده باشد , با نیازهاى بشر چگونه انطباق داشته باشد , یعنى چگونه برآورنده نیازهاى بشر باشد .
بشر صدها نیاز دارد , نیازهاى فکرى , احساسى , عملى , اجتماعى و مادى دارد . یک پیام نه تنها نباید بر ضد نیازهاى بشر باشد بلکه باید موافق و منطبق بر آنها باشد . یک پیام در درجه اول باید منطقى باشد , یعنى با عقل و فکر بشر سازگار باشد , به گونه اى باشد که جاذبه عقل انسان آن را به سوى خودش بکشد . یک پیام اگر ضد منطق و عقل باشد ولو مثلا احساسى باشد , براى مدت کمى ممکن است دوام پیدا بکند , ولى براى همیشه قابل دوام نیست . این است که در قرآن کریم دائما دم از تعقل و تفکر مى زند . قرآن هرگز عقل و منطق را ترک نکرده است , بلکه از عقل و منطق به عنوان یک پایه براى خود استفاده کرده و دعوت به تعقل نموده است .
همچنین براى اینکه محتواى یک پیام غنى و نیرومند باشد , باید با احساسات بشر انطباق داشته باشد : انسان کانونى دارد غیر از کانون عقلى و فکرى به نام کانون احساسات که آن را نمى توان نادیده گرفت . توافق و هماهنگى با احساسات و تا حدى اشباع احساسات عالى و رقیق بشر و نیز هماهنگى با نیازهاى زندگى و نیازهاى عملى و عینى بشر , از دیگر شرایط غنى بودن , محتواى یک پیام است . اگر پیامى با نیازهاى طبیعى بشر ضدیت داشته باشد , نمى تواند موفق باشد .
حدیثى داریم که در فقه هم به آن استناد مى کنند . پیغمبر اکرم فرمود : الاسلام یعلو و لا یعلى علیه ( ۱ ) یعنى اسلام علو و برترى پیدا مى کند , غلبه پید ا مى کند و چیزى بر اسلام پیروز نمى شود و غلبه پیدا نمى کند . این حدیث از آن احادیثى است که هر گروهى از علماى اسلام با یک دید به آن نگریسته و نوعى استنباط کرده اند و در واقع از آن جمله هاى متشابه پیغمبر است , به این معنى که از[ ( جوامع الکلم] ( پیغمبر است , یعنى یک لفظ است به جاى چند معنى . توضیح اینکه : علماى فقه که از دید فقهى به هر چیزى نگاه مى کنند , از این حدیث چنین استنباط کرده اند که در مقررات اجتماعى اسلام هیچ قانونى که نتیجه آن این باشد که غیر مسلمان بر مسلمان برترى پیدا کند وجود ندارد , و اسلام چنین قانونى را امضاء نمى کند . براى مثال آیا در جامعه اسلامى , یک نفر از اهل ذمه ( مانند یهودیان و مسیحیان و احیانا زرتشتیان ) مى تواند در حال و شانى قرار بگیرد که او حاکم باشد و یک مسلمان محکوم و مثلا یک بنده مسلمان را در اختیار خودش بگیرد ؟ فقهاء مى گویند : الاسلام یعلو و لا یعلى علیه , یعنى دست اسلام همیشه باید بالا باشد , اسلام دست پائین را هرگز نمى پذیرد , و از این اصل احکامى را استنباط مى کنند .
متکلمین که از جنبه دیگرى به مسائل نگاه مى کنند و به این حدیث از دید کلامى مى نگریسته اند ( متکلم , سر و کارش با منطق و استدلال و بحث و محاجه است ) , مى گویند : الاسلام یعلو و لا یعلى علیه , یعنى منطق اسلام بر هر منطق دیگرى برترى دارد . آنجا که منطقها و استدلالها با یکدیگر مواجه مى شوند , در عرصه استدلالها و در میدان احتجاجها و در سرزمین منطقها منطق اسلام بر هر منطق دیگرى برترى و غلبه دارد . این , دید و بعد دیگرى از این حدیث است . آنها که از دید اجتماعى به این حدیث نگاه کرده اند , مسئله را به شکل دیگرى طرح مى کنند , مى گویند : الاسلام یعلو و لایعلى علیه , یعنى در جریان عمل برترى با اسلام است , چرا ؟ براى اینکه قانون اسلام از هر قانون دیگرى بر نیازهاى بشر منطبقتر است و لذا راه خودش را عملا بهتر باز مى کند .
انسان وقتى نگاهى به دستگاههاى تبلیغاتى مسیحیت مى کند و آن وسعت و امکانات , آن وسائل , آن ابزارها , آن افراد , آن بودجه عظیم , آن تاکتیکها و آن همه تجهیزات و تشکیلات تبلیغاتى را مى بیند , مى گوید مگر با این همه دستگاه تبلیغاتى مسیحیت , اسلام مى تواند , مقاومت بکند ؟ ! واقعا عجیب است ! وقتى به خودمان نگاه مى کنیم , مى بینیم از نظر دستگاه تبلیغاتى واقعا در حد صفر هستیم . هیچ دینى در دنیا به اندازه اسلام از نظر دستگاه تبلیغاتى و مبلغینش ضعیف نیست . حتى وقتى به یهود که اقلیت است نگاه مى کنیم , مى بینیم این آبهاى زیر کاه بسیار مجهز هستند , لااقل به عوامل تحریف . اینها جنبه اثباتى ندارند که مردم را دعوت به یهودیگرى بکنند , ولى جنبه تخریبیشان زیاد است , یعنى تخریب مکتبهاى دیگران . شما مى بینید یک نفر یهودى یک عمر در یک رشته از رشته هاى اسلامى درس مى خواند براى اینکه یک کرسى اسلامى را در یک دانشگاه اشغال بکند و در آن کرسى کار خود را انجام بدهد , یا یک کتاب بنویسد و در آن کتاب فکر خودش را پخش کند .
هیچ مى دانید که ( این را من از اهل اطلاع مکرر شنیده ام ) بیش از ۹۰ درصد کرسیهاى اسلام شناسى جهان در اشغال یهودیهاست ؟ اسلام شناسهاى جهان یهودیها هستند ! شما ببینید , اینها چقدر قدرت ضربه زدن دارند ! شما ببینید , اینها چقدر قدرت ضربه زدن دارند ! آن , مسیحیت و این یهودیت ! شما همینهایى که اسمشان را گذاشته اید فرقه ضاله گمراه سیاسى که در کشور خودمان وجود دارند , همین حزب کوچک را ببینید چقدر دستگاه تبلیغاتیش قوى است ! در این حال , چند سال پیش بود در روزنامه اى خواندم ( از روزنامه لوموند نقل کرده بود ) که در طول چند سال اخیر , چهارده میلیون نفر از مردم دنیا مسلمان شده ا ند . با کدام تبلیغ ؟ مبلغى نبوده , شاید حد اکثر یک رادیوى مثلا ترانزیستورى داشته اند که گاهى اوقات از کشورهاى عربى برنامه هایى مى گرفته اند . با یک نفر مطلعى که از اروپا آمده بود , این موضوع را در میان گذاشتم . این شخص که سالهاى سال در اروپا بوده و الان هم در اروپاست گفت : من با فلان مقام مسیحى که صحبت کردم , گفت لوموند اشتباه کرده , در سالهاى اخیر بیست و پنج میلیون نفر مسلمان شده اند , و گفت در افریقا دو نیرو در حال پیشروى است , اسلام و کمونیسم , و مسیحیت هر چه فعالیت مى کند پیشروى قابل توجهى ندارد . در حالى که دستگاه تبلیغاتى آن قوى و وسیع و دستگاه تبلیغاتى اسلام ضعیف است . علتش این است که محتواها فرق مى کند , این محتوا قوى و منطقى است و آن محتوا به اصطلاح احساسى است , از نظر احساسى بسیار قوى است . این محتوا , عملى است و با زندگى عملى سر و کار دارد ولى آن محتوا تحمیلى است . حرف اول اسلام , مثل آب در گلوى یک تشنه , به گوارایى نفوذ مى کند . مى گوید عقل , و با عقل خدا و توحید را اثبات مى کند . ولى مسیحیت , حرف اولش این است که عقل را کنار بگذار و بگو تثلیت ! ایام , ایام محرم است و ما این بحث را طرح کرده ایم براى اینکه پیام حسینى را به مردم برسانیم و بعد بیان کنیم که نهضت حسینى چگونه پیام رسان اسلام بود , چگونه امام حسین توانست با نهضت خودش پیام اسلام را به جهان و جهانیان برساند .
امام حسین علیه السلام در هشتم ذى الحجه , در همان جوش و خروشى که حجاج وارد مکه مى شدند و در همان روزى که باید به جانب منا و عرفات حرکت کنند , پشت به مکه کرد و حرکت نمود و آن سخنان غراى معروف را که نقل از سید بن طاووس است , انشاء کرد . منزل به منزل آمد تا به نزدیکیهاى سر حد عراق رسید . در کوفه حالا چ ه خبر است و چه مى گذرد خدا عالم است .
داستان عجیب و اسف انگیز جناب مسلم در آنجا رخ داده است . امام حسین علیه السلام در بین راه شخصى را دیدند که از طرف کوفه مىآید به این طرف ( در سرزمین عربستان جاده و راه شوسه نبوده که از کنار یکدیگر رد بشوند .
بیابان بوده است , و افرادى که در جهت خلاف هم حرکت مى کردند , با فواصلى از یکدیگر رد مى شدند ) , لحظه اى توقف کردند به علامت اینکه من با تو کار دارم , و مى گویند این شخص امام حسین علیه السلام را مى شناخت و از ۲۰۲ طرف دیگر حامل خبر اسف آورى بود , فهمید که اگر برود نزدیک امام حسین , از او خواهد پرسید که از کوفه چه خبر ؟ باید خبر بدى را به ایشان بدهد . نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را کج کرد و رفت طرف دیگر . دو نفر دیگر از قبیله بنى اسد که در مکه بودند و در اعمال حج شرکت کرده بودند , بعد از آنکه کار حجشان به پایان رسید , چون قصد نصرت امام حسین را داشتند , به سرعت از پشت سر ایشان حرکت کردند تا خودشان را برسانند به قافله اباعبدالله .
اینها تقریبا یک منزل عقب بودند . برخورد کردند با همان شخصى که از کوفه مىآمد . به یکدیگر که رسیدند به رسم عرب انتساب کردند , یعنى بعد از سلام و علیک این دو نفر از او پرسیدند نسبت را بگو , از کدام قبیله هستى ؟ گفت من از قبیله بنى اسد هستم , اینها گفتند : عجب ! نحن اسدیان , ما هم که از بنى اسد هستیم , پس بگو پدرت کیست , پدر بزرگت کیست ؟ او پاسخ گفت , اینها هم گفتند تا همدیگر را شناختند . بعد , این دو نفر که از مدینه مىآمدند , گفتند از کوفه چه خبر ؟ گفت حقیقت این است که از کوفه خبر بسیار ناگوارى است و اباعبدالله که از مکه به کوفه مى رفتند وقتى مرا دیدند , توقفى کردند و من چون فهمیدم براى استخبار از کوفه است , نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم . تمام قضایاى کوفه را براى اینها تعریف کرد .
این دو نفر آمدند تا رسیدند به حضرت . به منزل اولى که رسیدند , حرفى نزدند , صبر کردند تا آنگاه که اباعبدالله در منزلى فرود آمدند که تقریبا یک شبانه روز , از آن وقت که با آن شخص ملاقات کرده بودند , فاصله زمانى داشت . حضرت , در خیمه نشسته و عده اى از اصحاب همراه ایشان بودند که آن دو نفر آمدند و عرض کردند یا اباعبدالله ! ما خبرى داریم , اجازه مى دهید آن را در همین مجلس به عرض شما برسانیم یا مى خواهید در خلوت به شما عرض کنیم ؟ فرمود من از اصحاب خودم چیزى را مخفى نمى کنم , هر چه هست در حضور اصحاب من بگوئید . یکى از آن دو نفر عرض کرد : یا ابن رسول الله ! ما با آن مردى که دیروز با شما برخورد کرد ولى توقف نکرد , ملاقات کردیم , او مرد قابل اعتمادى بود , ما او را مى شناسیم , هم قبیله ماست , از بنى اسد است . ما از او پرسیدیم در کوفه چه خبر است ؟ خبر بدى داشت , گفت من از کوفه خارج نشدم مگر اینکه به چشم خود دیدم که مسلم و هانى را شهید کرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالى که ریسمان به پاهایشان بسته بودند , در میان کوچه و بازارهاى کوفه مى کشیدند . اباعبدالله , خبر مرگ مسلم را که شنید , چشمهایش پر از اشک شد ولى فورا این آیه را تلاوت کرد : من الم…منین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا ( ۱ ) .
در چنین موقعیتى اباعبدالله نمى گوید کوفه را که گرفتند , مسلم که کشته شد , هانى که کشته شد , پس ما کارمان تمام شد , ما شکست خوردیم , از همینجا برگردیم . جمله اى گفت که رساند مطلب چیست دیگرى است . این آیه قرآن که الان خواندم , ظاهرا درباره جنگ احزاب است . یعنى بعضى مؤمنین به پیمان خودشان با خدا وفا کردند و در راه حق شهید شدند , و بعضى دیگر انتظار مى کشند که کى نوبت جانبازى آنها برسد .
فرمود : مسلم وظیفه خودش را انجام داد نوبت ماست .
کاروان شهید رفت از پیش { وان ما رفته گیر و مى اندیش او به وظیفه خودش عمل کرد , دیگر نوبت ماست . البته در اینجا هر یک سخنانى گفتند . عده اى هم بودند که در بین راه به اباعبدالله ملحق شده بودند , افراد غیر اصیل که اباعبدالله آنها را غیظ و در فواصل مختلف از خودش دور کرد . اینها همینکه فهمیدند در کوفه خبرى نیست , یعنى آش و پلوئى نیست , بلند شدند و رفتند ( مثل همه نهضتها ) .
لم یبق معه الا اهل بیته و صفوته , فقط خاندان و نیکان اصحابش با او باقى ماندند که البته عده آنها در آن وقت خیلى کم بود ( در خود کربلا عده اى از کسانى که قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشکر عمر سعد , یک یک بیدار شدند و به اباعبدالله ملحق گردیدند ) , شاید بیست نفر بیشتر همراه اباعبدالله نبودند . در چنین وضعى خبر تکان دهنده شهادت مسلم و هانى به اباعبدالله و یاران او رسید . صاحب لسان الغیب مى گوید : بعضى از مورخین نقل کرده اند امام حسین علیه السلام که چیزى را از اصحاب خودش پنهان نمى کرد , بعد از شنیدن این خبر مى بایست به خیمه زنها و بچه ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد , در حالى که در میان آنها خانواده مسلم هست , ۲۰۵ بچه هاى کوچک مسلم هستند , برادران کوچک مسلم هستند , خواهر و بعضى از دختر عموها و کسان مسلم هستند .
حالا اباعبدالله به چه شکل به آنها اطلاع بدهد . مسلم دختر کوچکى داشت .
امام حسین وقتى که نشست او را صدا کرد , فرمود بگوئید بیاید . دختر مسلم را آوردند , او را نشاند روى زانوى خودش و شروع کرد به نوازش کردن .
دخترک زیرک و باهوش بود , دید که این نوازش , یک نوازش فوق العاده است , پدرانه است , لذا عرض کرد یا اباعبدالله ! یا ابن رسول الله ! اگر پدرم بمیرد چقدر . . . ؟ اباعبدالله متاثر شد , فرمود , دخترکم من به جاى پدرت هستم . بعد از او , من جاى پدرت را مى گیرم . صداى گریه از خاندان اباعبدالله بلند شد . اباعبدالله رو کرد به فرزندان عقیل و فرمود : اولاد عقیل ! شما یک مسلم دادید کافى است , از بنى عقیل یک مسلم کافى است , شما اگر مى خواهید برگردید , برگردید . عرض کردند یا اباعبدالله ! یا ابن رسول الله ! ما تا حال که مسلمى را شهید نداده بودیم , در رکاب تو بودیم , حالا که طلبکار خون مسلم هستیم , رها کنیم ؟ ابدا , ما هم در خدمت شما خواهیم بود تا همان سرنوشتى که نصیب مسلم شد , نصیب ما هم بشود .
و لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
وصلى الله على محمد و آله الطاهرین .
________________________________________
۱- سوره احزاب آیه ۳۹ .
۱- سوره اعراف , آیه ۷۹ .
۲- سوره مائده , آیه ۹۹ .
۱- سوره احزاب آیه ۳۹ .
۱- نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه اول , قسمت ۳۶ , ص ۳۳ .
۱و۲و۳- نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه اول , قسمت ۳۶ , ص ۳۳ .
۱- نهج البلاغه الفصاحه ص ۲۱۴ حدیث ۱۰۵۶ .
۱- سوره احزاب , آیه ۲۳ .
۱- افتادگى از متن پیاده شده از نوار است .

جلسه دوم : وسائل و ابزار پیام رسانى
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه , سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله وسلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین . الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا ( ۱ ) . در جلسه پیش گفتیم که براى موفقیت یک پیام شروطى لازم است . موفقیت یک پیام , وابسته به چهار شرط است که اولین آنها مربوط است به ماهیت خود پیام , به غنى بودن و قدرت معنوى خود پیام و به تعبیر قرآن به حقانیت خود پیام , این یک شرط است که مربوط به پیام رسان نیست , مربوط به خود پیام است . و در اینکه حقانیت یک پیام , خود , عامل بسیار م…ثرى در موفقیت آن پیام است , نه از نظر علمى و روانى و روانشناسى جاى تردید است و نه از نظر منطق دینى و مذهبى . قرآن مجید روى این مطلب تکیه دارد که یک امر اگر حق و حقیقت باشد , خود همان حقیقت بودن عاملى است براى بقاء آن , و نیز باطل بودن , بى محتوى بودن , بى فایده و بى اثر بودن یک پیام , خود , عامل فناى آن و چیزى است که از درون آن را از بین مى برد . مثلى در قرآن مجید در این زمینه هست که مى فرماید : انزل من السماء ماء فسالت اودیه بقدرها فاحتمل السیل زبدار ابیا و مما یوقدون علیه فى النار البتغاء حلیه او متاع زبد مثله کذالک یضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فیذهب جفاء و اما ما ینفع الناس فیمکث فى الارض ذلک یضرب الله الامثال ( ۱ ) .
بطور خلاصه معنى قسمت اخیر آیه را ذکر مى کنم : بعد از اینکه موضوع آمدن باران و راه افتادن سیل را بیان مى کند , و اینکه هر جویى و هر نهرى , بزرگ یا کوچک به اندازه ظرفیت خود آب مى گیرد و در خلال حرکت سیل کفى روى آن قرار مى گیرد و کف احیانا روى آب را مى پوشاند , مى فرماید : اما کف از بین مى رود . آنچه که به حال مردم نافع و مفید است , یعنى خود آب باقى مى ماند . بعد مى گوید : این مثل , مثل حق و باطل است .
عوامل دیگرى هم براى موفقیت یک پیام هست که مربوط به ماهیت و محتواى آن نیست . یک پیام وقتى مى خواهد از روحى به روح دیگر برسد و در روحهاى مردم نفوذ بکند , جامعه اى را تحت تاثیر و نفوذ معنوى خودش قرار بدهد , بدون شک احتیاج به پیام رسان دارد . خصوصیات و شخصیت و لیاقت پیام رسان و شرایطى که باید در پیام رسان وجود داشته باشد , خود مطلبى است که باید جداگانه درباره اش بحث بکنیم .
عامل دیگر , وسائل و ابزارهایى است که براى رساندن پیام به کار برده مى شود . یک پیام رسان بدون شک احتیاج به یک سلسله وسائل و ابزارهائى دارد که بوسیله آنها پیامى را که مامور ابلاغ آن است به مردم مى رساند .
عامل چهارم متد و سبک و اسلوب پیام رسان است , کیفیت رساندن پیام .
پس چهار عاملى که در موفقیت یا شکست یک پیام مؤثرند عبارتند از :
۱- ماهیت پیام ( حقانیت و غنى بودن محتواى آن ) .
۲- شخصیت خاص پیام رسان .
۳- ابزار پیام رسانى .
۴- کیفیت و متد و اسلوب رساندن پیام .
با بحث در وسایل و ابزار پیام رسانى , بحث را ادامه مى دهیم .
یک پیام اگر بخواهد به مردم برسد , بدون شک احتیاج به وسیله و ابزار دارد . من اگر بخواهم پیامى را به شما ابلاغ بکنم , بدون وسیله براى من مقدور نیست . یعنى نمى توانم همین طور که اینجا نشسته ام به اصطلاح از طریق اشراق آن را به قلب شما القاء بکنم , بدون اینکه از هیچ وسیله اى استفاده کرده باشم . حداقل چیزى که من مى توانم از آن استفاده بکنم , خود سخن است , لفظ است , قول است , سخنرانى است , کتاب است , نوشتن است , نثر است , شعر است , والا این منبر هم که الان در اینجا قرار دارد , خودش یک وسیله و ابزار براى تبلیغ است , این میکروفن که در اینجا قرار گرفته است , خودش یک وسیله و ابزار براى گفتن و رساندن پیام است , و هزاران وسیله دیگر .
البته اولین شرط رساندن یک پیام الهى این است که از هر گونه وسیله اى نمى توان استفاده کرد . یعنى براى اینکه پیام الهى رسانده بشود و براى اینکه هدف مقدس است , نباید انسان این جور خیال بکند که از هر وسیله که شد براى رسیدن به این هدف باید استفاده بکنیم , مى خواهد این وسیله مشروع باشد و یا نامشروع . مى گویند الغایات , تبرر المبادى , یعنى نتیجه ها مقدمات را تجویز مى کنند . همین قدر که هدف , هدف درستى بود , دیگر به مقدمه نگاه نکن . چنین اصلى , مطرود است . ما اگر بخواهیم براى یک هدف مقدس قدم برداریم , از یک وسیله مقدس و حداقل از یک وسیله مشروع مى توانیم استفاده بکنیم . اگر وسیله نامشروع بود , نباید به طرف آن برویم . در اینجا ما مى بینیم که گاهى از اوقات براى هدفهائى که خود هدف , فى حد ذاته مشروع است , از وسائلى استفاده مى کنند و استفاده مى شود که این وسائل نامشروع است و خود این مى رساند که کسانى که وانمود مى کنند ما چنان هدفى داریم و اینها وسیله است , خود همان وسیله براى آنها هدف است .
براى مثال در قدیم موضوعى بود به نام شبیه خوانى ( در تهران هم خیلى زیاد بوده است ) که در واقع نوعى نمایش از حادثه کربلا بود .
نمایش قضیه کربلا فى حد ذاته بدون شک اشکال ندارد , یعنى نمایش از آن جهت که نمایش است اشکال ندارد . ولى ما مى دیدیم و همه اطلاع دارند که خود مسئله شبیه خوانى براى مردم هدف شده بود . دیگر هدف امام حسین و ارائه داستان کربلا و مجسم کردن آن حادثه مطرح نبود . هزاران چیز در شبیه خوانى داخل شده بود که آن را به هر چیزى شبیه مى کرد غیر از حادثه کربلا و قضیه امام حسین , و چه خیانتها و شهوترانیها و اکاذیب و حقه بازیها در همین شبیه خوانیها مى شد که گاهى به طور قطع مرتکب امر حرام مى شدند . به هیچ چیز پایبند نبودند . از بچگى این در یادم هست که در همین محل خودمان که فریمان است , همیشه مسئله شبیه خوانى مورد نزاع مرحوم ابوى ما رضوان الله علیه و مردم بود , گو اینکه ایشان در اثر نفوذى که داشتند تا حد زیادى در آن منطقه جلوى این مسئله را گرفته بودند , ولى همیشه یک کشمکش در این مورد وجود داشت . ایشان مى گفتند که شما کارهاى مسلم الحرامى را به نام امام حسین مرتکب مى شوید و این , کار درستى نیست .
در سالهایى که در قم بودیم یادم هست که در آنجا هم یک نمایشها و شبیه هاى خیلى مزخرفى در میان مردم بود . سالهاى اول مرجعیت مرحوم آیت الله بروجردى رضوان الله علیه بود که قدرت فوق العاده داشتند . قبل از محرم بود به ایشان گفتند که وضع شبیه خوانى ما این جور است . دعوت کردند , تمام ر…ساى هیئتها به منزل ایشان آمدند , ۲۱۴ از آنها پرسیدند شما مقلد کى هستید ؟ همه گفتند ما مقلد شما هستیم , فرمودند اگر مقلد من هستید , فتواى من این است که این شبیه هایى که شما به این شکل در مىآورید حرام است . با کمال صراحت به آقا عرض کردند که آقا ما در تمام سال مقلد شما هستیم , الا این سه چهار روز که ابدا از شما تقلید نمى کنیم ! گفتند و رفتند و به حرف مرجع تقلیدشان اعتنا نکردند .
خوب این نشان مى دهد که هدف , امام حسین نیست , هدف , اسلام نیست , نمایشى است که از آن استفاده هاى دیگرى و لااقل لذتى مى برند . این , شکل قدیمیش بود .
شکل مدرنش را ما امروز در نمایشهایى که براى عرفا و فلاسفه , هر چند وقت یک بار در خارج و داخل به عنوان کنگره اى بزرگ به نام فلان عارف بزرگ مثلا مولوى تشکیل مى دهند , مى بینیم . یک چیزى هم مى گویند که عرفا مجلس سماع دارند که در خود مجلس سماع هزار حرف است . حالا گیرم آن مرد عارف مجلس سماعى هم داشته است , آن مجلس سماع مشروع یا نامشروع بوده من کار ندارم , ولى آن مجلس سماع قدر مسلم این طور نبوده که چهار تا رقاص و مطربى که آنچه که سرشان نمى شود معانى عرفانى است , در آن شرکت مى کرده اند . بعد ما مى بینیم وقتى که جشن هفتصدمین سال مولوى را مى گیرند , ( ۱ ) یگانه کارى که شده این است که یک عده رقاص آورده اند و به اصطلاح مجلس سماع درست کرده اند , یک مجلس شهوترانى . این هم شان مولوى ! هدف اگر مشروع باشد باید از وسایل مشروع استفاده کرد . از طرف دیگر باز عده اى هستند که اینها را , حتى به استفاده از وسائل مشروع هم با هزار زحمت مى شود راضى کرد که آقا دیگر استفاده نکردن از این وسائل چرا ؟ همین بلندگو اولین بارى که پیدا شد , شما ببینید چقدر با آن مخالفت شد ! خوب , بلند گو براى صدا مثل عینک است براى چشم انسان و مثل سمعک است براى گوش انسان . حالا اگر انسان گوشش سنگین است , یک سمعک مى گذارد و معنایش این است که قبلا نمى شنید و حالا مى شنود , قرآن را قبلا نمى شنید , حالا قرآن را بهتر مى شنود , فحش را هم قبلا نمى شنید حالا فحش را هم بهتر مى شنود , این که به سمعک مربوط نیست . میکروفون هم همین طور است .
میکروفون که ابزار مخصوص فعل حرام نیست . استفاده از آن ابزارى حرام است که از آن , جز فعل حرام کار دیگرى ساخته نباشد , مثل صلیب که جز اینکه سمبل یک شرک است چیز دیگرى نیست و مثل بت . ولى بهره گیرى از ابزارى که هم در کار حرام مصرف مى شود و هم در کار حلال , چرا حرام باشد .
یکى از آقایان وعاظ خیلى معروف مى گفت , سالهاى اولى بود که بلندگو پیدا شده بود , ما هم تازه پشت بلندگو صحبت مى کردیم و به قول او تازه داشتیم راحت مى نشس تیم . ( این بلندگو , به جان وعاظ خیلى حق دارد . شما تا سى سال پیش اگر نگاه بکنید , واعظى که به سن هفتاد سالگى مى رسید خیلى کم بود . اغلب وعاظ در سنین چهل پنجاه سالگى به یک شکلى مى مردند , و این , یکى به خاطر همین نبودن بلندگو بود که اینها مى بایست زیاد فریاد بکشند . اتومبیل هم که نبود تا بعد سوار اتومبیل گرم مى شوند , سوار قاطر یا الاغ مى شدند و این در زمستان براى آنها خیلى بد بود . اغلب آنها در سن جوانى از بین مى رفتند .
بلندگو به فریاد اینها رسید ) ولى هنوز بلندگو شایع نشده بود . قرار بود من در یک مجلس معظم صحبت بکنم , بلندگو هم گذاشته بودند . قبل از من آقائى رفت منبر , همینکه رفت منبر گفت این گور شیطان را از اینجا ببرید . گور شیطان را برداشتند بردند . ما دیدیم اگر بخواهیم تحمل بکنیم و حرف نزنیم , این گور شیطان را بردند و بعد از این هم نمى شود از آن استفاده کرد . گفت تا رفتم و نشستم روى منبر گفتم آن زین شیطان را بیاورید .
غرض این است که این چنین جمود فکریها و خشک مغزیها بى مورد است , بلندگو تقصیرى ندارد . رادیو و تلویزیون و فیلم فى حد ذاته تقصیرى ندارند . محتوى چه باشد ؟ آنکه گفته مى شود در رادیو چه باشد ؟ آنچه که گفته و نشان داده مى شود در تلویزیون چه باشد ؟ آنچه که ارائه مى شود در فیلم چه باشد ؟ اینجا دیگر آدم نباید خشکى به خرج بدهد و چیزى را که فى حد ذاته حرام نیست و مشروع است , به صورت یک چیز نامشروع جلوه بدهد . حالا براى اینکه بدانید در تاریخ اسلام از همان وسائلى که در آن زمان بوده است چه استفاده هائى شده است و همان وسائل چه نقش فوق العاده مؤثرى در رساندن پیام اسلام داشته اند , به این نکته توجه بفرمائید , هیچ وقت در موضوع فصاحت و بلاغت و سلاست آیات قرآن مجید , روانى این آیات , جاذبه این آیات فکر کرده اید ؟ قرآن داراى دو خصوصیت است : یکى خصوصیت محتواى مطالب که از آن تعبیر به حقانیت مى کند و دیگر , زیبائى .
قرآن نیمى از موفقیت خودش را از این راه دارد که از مقوله زیبائى است , از مقوله هنر است . قرآن فصاحتى دارد فوق حد بشر , و نفوذ خود را مرهون زیبائیش است , فصاحت و زیبائى سخن , خودش بهترین وسیله است براى اینکه سخن بتواند محتواى خودش را به دیگران برساند . و خود قرآن کریم به این زیبائى و فصاحت خودش چقدر مى نازد و چقدر در این زمینه ها بحث مى کند و اصلا راجع به تاثیر آیات قرآن در خود قرآن چقدر بحث شده است ! این تاثیر , مربوط به اسلوب قرآن یعنى فصاحت و زیبائى آن است .
الله نزل احسن الحدیث کتابا متشابها مثانى تقشعر جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الى ذکر الله ذلک هدى الله یهدى به من یشاء ( ۱ ) این حقیقتى را که وجود داشته و دارد , قرآن بیان مى کند .
نیکوترین و زیباترین سخنان , کتابى است مثانى ( که مقصود از مثانى هر چه مى خواهد باشد ) تقشعر منه جلود الذین یخشون ربهم ) , آنهائى که یک عاطفه از خشیت پروردگار در دلشان هست , وقتى که قرآن را مى شنوند , به لرزه در مىآیند , پوست بدنشان مرتعش مى شود . ثم تلین جلودهم و قلوبهم الى ذکر الله . و در آیه دیگرى مى فرماید : انما الم…منون الذین اذا ذکرالله و جلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و على ربهم یتوکلون ( ۱ ) . یا در آیاتى از افرادى یاد مى کند که هنگام شنیدن قرآن بر روى زمین مى افتند : یخزون للاذقان سجدا ( ۲ ) . و یا درباره بعضى مسیحیان مى گوید : اذا سمعوا ما انزل الى الرسول ترى اعینهم تقیض من الدمع ( ۳ ) , وقتى که آیات قرآن را مى شنوند اشکهایشان جارى مى شود .
اصلا انقلاب حبشه چگونه رخ داد ؟ انقلاب حبشه را چه چیز آغاز کرد ؟ حبشه چرا مسلمان شد و منشا اسلام حبشه چه بود ؟ آیا غیر از قرآن و زیبائى قرآن بود ؟ این داستان مفصل که جعفر بن ابیطالب در حبشه وارد آن مجلس مى شود که با یک هیبت خیلى به اصطلاح سلطنتى به وجود آورده بودند و بعد شروع مى کند آیات قرآن ( سوره طه ) را خواندن و جلسه را یکجا منقلب مى کند , چه بود ؟ ! قرآن از نظر بیان و فصاحت , روانى و جاذبه و قدرت تاثیر به گونه اى ساخته شده است که روى دلها این چنین اثر مى گذارد .
امیرالم…منین موفقیتش در میان مردم یکى مرهون فصاحتش است . نهج البلاغه که از تالیف آن هزار سال مى گذارد , یعنى از هنگام به صورت کتاب در آمدنش هزار سال مى گذرد و از انشاء خطبه ها حدود هزار و سیصد و پنجاه سال مى گذرد ( به سال قمرى ) , چه در قدیم و چه در زمان معاصر مقام عالى خود را حفظ کرده است . یک وقت استقصا کردم از قدیم و جدید , از همان زمان امیرالم…منین تا عصر جدید ( تا امروز ) , دیدم همه ادباء و فصحاى عرب در مقابل کلمات امیرالم…منین از نظر فصاحت و بلاغت خضوع دارند .
گفته اند در مصر در سالهاى اخیر براى شکیل ارسلان که به او امیرالبیان یعنى امیر سخن مى گفتند , جلسه اى تشکیل داده بودند , جلسه اى افتخارى به نام او , به اصطلاح به عنوان تقدیر و قدردانى از او . کسى که رفته بود براى شکیل ارسلان سخن بگوید , مقایسه اى کرده بود میان او و امیرالم…منین , گفته بود که این شکیل , امیر بیان و سخن در عصر ماست , آنچنان که على بن ابیطالب در زمان خودش امیر سخن بود . وقتى خود شکیل رفت پشت تریبون , در حالى که ناراحت شده بود , گفت این مزخرفات چیست چه مى گوئید ؟ ! من را با على مقایسه مى کنید ؟ ! من بند کفش على هم نمى توانم باشم , بیان من کجا و بیان على کجا ؟ ! ما در عصر خودمان مى بینیم , افرادى با دلهاى خیلى صاف و پاک هستند که وقتى سخنان على را مى شنوند بى اختیار اشکشان جارى مى شود . این , از چیست ؟ از زیبائى سخن است . در زمان خود امیرالم…منین از این نمونه ها زیاد داریم .
راجع به خطبه الغراى ایشان که ظاهرا در صحرا انشاء کرده اند , نوشته اند وقتى سخنان على تمام شد , تمام مردم همین طور داشتند اشک مى ریختند . مردى است به نام[ ( همام] ( , از امیرالم…منین درخواست کرد که سیماى پرهیزکاران را براى من توضیح بده , رسم کن . اول حضرت امتناع کردند , دو سه جمله گفتند . گفت کافى نیست من مى خواهم شما سیماى پرهیزکاران را به طور کامل براى من بیان بکنید . على علیه السلام فى المجلس شروع مى کند سیماى متقیان را بیان کردن , متقیان شبشان این جور است , روزشان این جور است , لباس پوشیدنشان این جور است , معاشرتشان این جور است , قرآن خواندنشان این جور است . من یک دفعه شمردم , یکصد و سى وصف در چهل جمله فى المجلس براى متقیان بیان کرده است . این مرد همین طور که مى شنید التهابش بیشتر مى شد , یک مرتبه فریاد کشید و مرد , اصلا قالب تهى کرد . امیرالم…منین فرمود : هکذا تصنع المواعظ البالغه باهلها ( ۱ ) , سخن اگر رسا و دل اگر قابل باشد , چنین مى کند .
برویم سراغ دعاها , در دعا انسان با خدا حرف مى زند . از این جهت که سخن و لفظ , تاثیرى ندارد . ولى دعاهاى ما در عالیترین حد فصاحت و زیبائى است . چرا ؟ براى اینکه آن زیبائى دعا باید کمکى باشد براى اینکه محتواى دعا را به قلب انسان برساند . چرا مستحب است م…ذن صیت یعنى خوش صدا باشد ؟ این در متن فقه اسلامى آمده است . الله اکبر که معنایش فرق نمى کند که خوش صدا بگوید یابد صدا , اشهد ان لااله الاالله که معنایش فرق نمى کند که یک خوش صدا بگوید یا یک بد صدا , ولى انسان وقتى الله اکبر را از یک خوش صدا مى شنود جور دیگرى بر قلبش اثر مى گذارد تا از یک بد صدا .
در یکى از مجالس دیدم یک پیرمردى به اصطلاح شعار مى دهد , که نمى دانم بیچاره فلج بود , زبان نداشت , چطور بود که یک کلمه که مى خواست بگوید , مثلا مى خواست صلوات بفرستد , خودش هم تکان مى خورد , با یک وضع مسخره و خندهآورى . پیش خودم گفتم سبحان الله ! دیگر جز این , کس دیگرى نمى شود شعار صلوات را بدهد ؟ آیا ما باید بد صداترین افراد را در این موارد انتخاب بکنیم ؟ سعدى داستانى ذکر مى کند : مى گوید م…ذن بد صدایى بود در فلان شهر , داشت با صداى بدى اذان مى گفت , یک وقت دید یک یهودى برایش هدیه اى آورد , گفت این هدیه ناقابل را قبول مى کنى ؟ گفت چرا ؟ گفت یک خدمت بزرگى به من کردى . چه خدمتى ؟ من که خدمتى به شما نکرده ام . گفت من دخترى دارم که مدتى بود تمایل به اسلام داشت , از وقتى که تو اذان مى گویى و الله اکبر را از تو مى شنود , دیگر از اسلام بیزار شده , حال این هدیه را آورده ام براى اینکه تو خدمتى به من کردى و نگذاشتى این دختر مسلمان بشود . این خودش مسئله اى است .
بوعلى سخن بسیار عالى و لطیفى دارد در مقامات العارفین راجع به اینکه تجمع روحى به چه وسیله براى انسان پیدا مى شود , عواملى را ذکر مى کند , از آن جمله مى گوید : الکلام الواعظ من قائل زکى[ ( سخن واعظى که در درجه اول پاک باشد] ( . اینها را که مى گوئیم آن وقت شما خواهید فهمید که ما خیلى از این شرایط را واجد نیستیم . اولا خود واعظ باید پاکدل باشد . بعد مى گوید : بعباره بلیغه و نغمه رخیمه آهنگ صداى آن واعظ باید آهنگ خوبى باشد تا بهتر بر دل مستمع اثر بگذارد . سخن واعظ باید بلیغ باشد تا بر روح مستمع اثر بگذارد . خود قیافه واعظ در میزان تاثیر سخن او م…ثر است . اینها را عرض مى کنم براى اینکه بدانید که معنى رساندن خودش نقش مهمى دارد . اینها وسیله است , خصوصیات است , کیفیات است , وسائلى است که پیام را مى خواهد به اطراف و اکناف , به افراد و اشخاص برساند .
باز مسئله دیگرى عرض بکنم : خود قرآن خواندن چطور ؟ البته قرآن مثل اذان نیست . براى اذان یک نفر بالاى ماذنه مى رود و اذان مى گوید و گفته اند م…ذن باید صیت باشد , ولى قرآن را همه مى خوانند . همه کسانى که مى خوانند , موظفند آن را هر چه مى توانند زیبا بخوانند . این , هم در روح قارى بهتر اثر مى گذارد و هم در روح زیبا شنونده . این مسئله ترتیل در قرآن : و رتل القرآن ترتیلا ( ۱ ) یعنى چه ؟ یعنى وقتى که کلمات را مى خوانى آنقدر تند نخوان که چسبیده به یکدیگر باشد , آنقدر هم بین آنها فاصله نینداز که این کلمه از آن کلمه بى خبر باشد . طورى این کلمات را بخوان که حالت القائى داشته باشد . جورى بخوان که گوئى خودت دارى با خودت حرف مى زنى . به قول عرفا انسان همیشه باید قرآن را طورى بخواند که فرض کند گوینده خداست و مخاطب خودش , و خودش مستقیما دارد این سخن را از خدا مى شنود و تلقى مى کند .
اقبال لاهورى مى گوید سخنى پدرم به من گفت که در سرنوشت من فوق العاده اثر بخشید . مى گوید روزى در اطاق خود نشسته و مشغول خواندن قرآن بودم , پدرم آمد از جلوى اطاق من بگذرد , رو کرد به من و گفت : محمد ! قرآن را آنچنان بخوان که گوئى بر خودت نازل شده است . از آن وقت من هر وقت به آیات قرآن مراجعه مى کنم و آنها را مطالعه مى کنم , چنین فرض مى کنم که این خداى من است که با من که محمد اقبال هستم دارد حرف مى زند .
در حدیث داریم : تغنوا بالقرآن ( ۱ ) که چندین حدیث دیگر بدین مضمون داریم . قدر مسلم , مقصو د این است که قرآن را با آهنگهاى بسیار زیبا بخوانید , البته آن آهنگهایى که مناسب لهو و لعب و شهوت آمیز و شهوت آلود است , بالضروره حرام و نامشروع است , ولى هر آهنگى متناسب با حالتى براى انسان است .
اوایلى که ما طلبه بودیم در مشهد , پیرمردى بود که به او آقا سید محمد عرب مى گفتند و قارى قرآن بود . این مرحوم آقا سید محمد عرب مرد بسیار متدینى بود و مورد احترام همه علماى مشهد . شاگردان زیادى در قرائت قرآن تربیت کرد و قرائت را به دو معنى یعنى به دو جور تعلیم مى داد , یکى اینکه قواعد علم قرائت را مىآموخت که متاسفانه در ایران نیست و در کشورهاى عربى بالخصوص مصر رایج است , و دیگر اینکه چندین آهنگ داشت ( رسما به نام آهنگ ) که اینها را در مسجد گوهرشاد تعلیم مى داد . آن روزها , آهنگهایى بود که اسم آنها شبیه اسم آهنگهاى موسیقى بود , ولى آهنگهاى قرآنى بود . شاگردان او این آهنگهاى لطیف قرآنى را مىآموختند . این خودش یک مطلبى است و باید هم چنین باشد . و یکى از معجزات قرآن , آهنگ پذیرى آن است , آن هم آهنگهاى معنوى و روحى نه آهنگهاى شهوانى . که در این مورد یک متخصص باید اظهار نظر کند .
قرآن عبدالباسط چرا این قدر در تمام کشورهاى اسلامى توسعه پیدا کرده است ؟ براى اینکه عبدالباسط با صدا و آهنگ عالى و با دانستن انواع قرائتها و آهنگها و شناختن اینکه هر سوره اى را با چه آهنگى باید خواند مى خواند . فرض کنید خواندن سوره شمس یا والضحى با چه آهنگى مناسب است .
در حدیث , درباره بسیارى از ائمه اطهار , از جمله راجع به حضرت سجاد علیه السلام و حضرت باقر علیه السلام داریم که اینها وقتى قرآن مى خواندند آن را با صدا و آهنگ بلند و دلپذیر مى خواندند بطورى که صدایشان به درون کوچه مى رسید و هر کسى که از آن کوچه مى گذشت , همانجا مى ایستاد به طورى که در مدتى که امام در خانه خودش قرآن را با آهنگ لطیف و زیبا قرائت مى کرد پشت در خانه جمعیت جمع مى شد و راه بند مىآمد . حتى نوشته اند[ ( آبکشها] ( ( در قدیم معمول بود که اشخاص مشک به دوش مى گرفتند و مى رفتند از چاهها آب ۲۲۵ مى کشیدند و به منازل مى بردند . در مدینه فقط چاه بود و نهر نبود . هنوز هم نهر نیست ) که زیاد هم بودند در حالى که مشک به دوششان بود , وقتى مىآمدند از جلوى منزل امام عبور کنند , با شنیدن صداى امام , پاهایشان قدرت رفتن را از دست مى داد و با همان بار سنگین مشک پر از آب بر دوش مى ایستادند که صداى قرآن را بشنوند تا وقتى که قرآن امام تمام مى شد . همه اینها چه را مى رساند ؟ استفاده کردن از وسائل مشروع براى رساندن پیام الهى .
چرا امام قرآن را با آهنگ بسیار زیبا و لطیف مى خواند ؟ او مى خواست به همین وسیله تبلیغ کرده باشد , مى خواست قرآن را به این وسیله به مردم رسانده باشد . مسئله شعر را وقتى انسان در مورد اسلام مطالعه مى کند , مسائل عجیبى را مى بیند . پیغمبر اکرم هم با شعر مبارزه کرد و هم شعر را ترویج کرد . با شعرهایى مبارزه کرد که به اصطلاح امروز متعهد نیست , یعنى شعرى نیست که هدفى داشته باشد , صرفا تخیلى است , سرگرم کننده است , اکاذیب است . مثلا کسى شعر مى گفت در وصف اینکه نیزه فلان کس این طور بود یا اسبش آنطور بود یا در وصف معشوق و زلف او , یا کسى را هجو و شخصیتى را مدح مى کرد براى اینکه پول بگیرد . پیغمبر شدیدا با این نوع شعر مبارزه مى کرد . فرمود : لان یمتلى جوف رجل قبحا خیر له من ان یمتلى شعرا ( ۱ ) . اگر درون انسان پر از چرک باشد بهتر از آن است که پر از شعرهاى مزخرف باشد . ولى باز فرمود : ان من الشعر الحکمه ( ۱ ) . اما هر شعرى را نمى گویم بعضى از شعرها حکمت است , حقیقت است .
پیغمبر در دستگاه خودش چندین شاعر داشت . یکى از آنها حسان بن ثابت است . تفکیک بین دو نوع شعر نه تنها در حدیث پیغمبر آمده , بلکه خود قرآن نیز آن را بیان کرده است : و الشعراء یتبعهم الغاوون , الم ترانهم فى کل واد یهیمون , و انهم یقولون ما لا یفعلون , الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات ( ۲ ) . شعرایى بودند که پیغمبر اکرم یا ائمه اطهار آنها را تشویق مى کردند , اما چه جور شعرائى , شعرائى که پیام اسلام را , حقایق اسلام را در لباس زیباى شعر به مردم مى رساندند و بدون شک کارى که شعر مى کند , یک نثر نمى تواند انجام دهد , چون شعر زیباتر از نثر است .
شعر وزن دارد , قافیه دارد , آهنگ پذیر است , اذهان براى حفظ کردن شعر آماده است . پیغمبر اکرم به حسان بن ثابت که شاعر دستگاه حضرت بود , فرمود : لا تزال م…یدا بروح القدس , ما ذببت عنا اهل البیت ( ۳ ) , از طرف روح القدس تایید مى شوى مادامى که این راهى را که دارى , بروى و از این راه منحرف نشوى . مادامى که مدافع حقیقت باشى , مادامى که مدافع خاندان ما باشى , م…ید به روح القدس هستى . درباره یک شاعر , پیغمبر اکرم این سخنان را مى گوید.
شعراى زمان ائمه چه خدمتها کردند ! ما در تاریخ اسلام شعرهاى حماسى و توحیدى داریم در عربى و فارسى . ( البته به زبانهاى دیگر مثل ترکى و اردو هم داریم ) . شعرهاى فوق العاده اى داریم در وعظ و اندرز در عربى و فارسى . همه اینها از نتایج فرهنگ اسلامى است . اثرى که شعر دارد نثر ندارد .
اعجاب[ ( نهج البلاغه] ( این است که نثر است و این همه فصیح و زیباست بطورى که در حد شعر و بلکه والاتر از شعر است . در زبان فارسى شما نمى توانید یک صفحه نثر پیدا کنید که برابر باشد با یک صفحه شعر سعدى , با توجه به اینکه نثر عالى زیاد داریم , مثل کلمات قصار خواجه عبدالله انصارى , یا نثر سعدى .
ملاى رومى با آنهمه قدرت و توانایى وقتى که سراغ مجالس و عطش مى روى مى بینى چیزى نیست , یعنى آنها که به نثر گفته چیزى نیست . ما در عربى هم نداریم نثرى که قدرت خارق العاده[ ( نهج البلاغه] ( در آن باشد .
شعر در قالب خودش خیلى کار کرده و خیلى مى تواند کار بکند . شعر بد خیلى مى تواند بد باشد و شعر خوب هم خیلى مى تواند خوب باشد . شعرهاى حکمت , شعرهاى توحید , شعرهاى معاد , شعرهاى نبوت , شعرهاى در مدح پیغمبر , در مدح ائمه اطهار , درباره قرآن , شعرهاى به صورت رثا و مرثیه به شرط اینکه خوب باشند مثل اشعار شعراى زمان ائمه , مى توانند بسیار م…ثر باشند .
من یک وقتى در سخنرانیهایى گفتم بسیار تفاوت است میان مرثیه هایى که کمیت یا خزاعى مى گفت و مرثیه هایى که در زمانهاى اخیر امثال جوهرى و حتى محتشم مى گویند . از زمین تا آسمان مضامین تفاوت دارند . آنها خیلى آموزنده است و اینها آموزنده نیست , و بعضى از اینها اصلا مضرند .
اقبال لاهورى یا اقبال پاکستانى واقعا یک دانشمند ذى قیمت است . کسى است که رسالتى در زمینه اسلام براى خودش احساس مى کرده و از هر وسیله خوب و مشروعى براى هدف خودش استفاده کرده است . یکى از وسائلى که از آن استفاده کرده , شعر است . در شعراى فارسى زبان بخصوص در عصرهاى متاخر , از نظر داشتن هدف بدون شک ما شاعرى مثل اقبال نداریم . اگر شعر براى شاعر وسیله باشد براى هدفش , دیگر نظیر ندارد . اقبال آنجا که مى بایست سرود بگوید , سرود مى گفت . سرود فوق العاده اى را که به عربى ترجمه شده , به اردو گفته بوده است . در سالهاى اخیر آقاى سید محمد على سفیر این سرود را به فارسى ترجمه کرد که در حسینیه ارشاد اجرا مى شد .
چقدر عالى بود ! من خودم پاى این سرود مکرر گریه کردم و مکرر گریه دیگران را دیدم . ما چرا نباید از سرود استفاده بکنیم ؟ اینها همه وسیله است .
امروز از وسائل نمى شود غافل بود . در عصر جدید وسائلى پیدا شده که در قدیم نبوده , ما نباید فقط به وسائل قدیم اکتفا کنیم . ما فقط باید ببینیم چه وسیله اى مشروع است و چه وسیله اى نامشروع .
خود اباعبدالله علیه السلام در همان گرما کارها از هر وسیله اى که ممکن بود براى ابلاغ پیام خودش و براى رساندن پیام اسلام استفاده مى کرد .
خطابه هاى اباعبدالله از مکه تا کربلا و از اول ورود به کربلا تا شهادت , خطبه هاى فوق العاده پر موج و مهیج و احساسى و فوق العاده زیبا و فصیح و بلیغ بوده است . تنها کسى که خطبه هاى او توانسته است با خطبه هاى امیرالم…منین رقابت بکند , امام حسین است . حتى بعضى گفته اند خطبه هاى امام حسین در روز عاشورا برتر از خطبه هاى حضرت امیر است . وقتى که مى خواهد از مکه بیرون بیاید ببینید با چه تعبیرات عالى و با چه زیبایى و فصاحتى , هدف و مقصود خودش را بیان مى کند .
آدم باید زبان عربى را خوب بداند تا این زیبائیهایى را که در قرآن مجید , کلمات پیغمبر اکرم , کلمات ائمه اطهار , دعاها و خطبه ها وجود دارد , درک بکند . ترجمه فارسى آنطور که باید , مفهوم را نمى رساند .
مى فرماید مرگ به گردن انسان زینت است , آنچنان مرگ براى یک انسان زیبا و زینت و افتخار است که یک گردنبند براى یک دختر جوان . ایها الناس ! من از همه چیز گذشتم , م ن عاشق جانبازى هستم , من عاشق دیدار گذشتگان خودم هستم , آنچنان که یعقوب عاشق دیدار یوسفش بود . بعد براى ابراز اطمینان از اینکه آینده براى من روشن است و بیان اینکه خیال نکنید که من به امید کسب موفقیت ظاهرى دنیایى مى روم , بلکه نه , آینده را مى دانم و گویى دارم به چشم خودم مى بینم که در آن صحرا گرگهاى بیابان و انسانهاى گرگ صفت چگونه دارند بند از بند من جدا مى کنند , مى گوید : رضى الله , رضانا اهل البیت ( ۱ ) , ما اهل بیت راضى هستیم به آنچه که رضاى خدا در آن است .
این راه , راهى است که خدا تعیین کرده , راهى است که خدا آن را پسندیده , پس ما این راه را انتخاب مى کنیم . رضاى ما رضاى خدا است . فقط سه , چهار خط بیشتر نیست , اما بیش از یک کتاب نیرو و اثر مى بخشد . در آخر وقتى مى خواهد به مردم ابلاغ کند که چه مى خواهم بگویم و از شما چه مى خواهم , مى فرماید : هر کس که آمده است تا خون قلب خودش را در راه ما بذل کند , هر کس تصمیم گرفته است که به ملاقات با خداى خویش برود , آماده باشد , فردا صبح ما کوچ مى کنیم . شب عاشورا , صوتهاى زیبا و عالى و بلند و تلاوت قرآن را مى شنویم , صداى زمزمه و همهمه اى را مى شنویم که دل دشمن را جذب مى کند و به سوى خود مى کشد . دیشب عرض کردم اصحابى که از مدینه با حضرت آمدند خیلى کم بودند , شاید به بیست نفر نمى رسیدند , چون یک عده در بین راه جدا شدند و رفتند . بسیارى از آن هفتاد و دو نفر در کربلا ملحق شدند و باز بسیارى از آنها از لشکر عمر سعد جدا شده و به سپاه اباعبدالله ملحق شدند . از جمله , بعضى از آنها کسانى بودند که وقتى از کنار این خیمه عبور مى کردند , صداى زمزمه عالى و زیبائى را مى شنیدند : صداى تلاوت قرآن , ذکر خدا , ذکر رکوع , ذکر سجود , سوره حمد , سوره هاى دیگر . این صدا , اینها را جذب مى کرد و اثر مى بخشید . یعنى اباعبدالله و اصحابش از هر گونه وسیله اى که از آن بهتر مى شد استفاده کرد , استفاده کردند . تا برسیم به سایر وسائلى که اباعبدالله علیه السلام در صحراى کربلا استفاده کرد .
خود صحنه ها را با اباعبدالله طورى ترتیب داده است که گویى براى نمایش تاریخى درست کرده که تا قیامت به صورت یک نمایش تکان دهنده تاریخى باقى بماند .
نوشته اند تا اصحاب زنده بودند , تا یک نفرشان هم زنده بود , خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر , از خاندان امام حسین , از فرزندان , از برادرزادگان , از برادران , از عموزادگان , به میدان برود . مى گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه مان را انجام بدهیم , ما وقتى کشته شدیم خودتان مى دانید . اهل بیت پیغمبر منتظر بودند که نوبت آنها برسد .
آخرین فرد از اصحاب اباعبدالله که شهید شد یک مرتبه ولوله اى در میان جوانان خاندان پیغمبر افتاد . همه از جا حرکت کردند . نوشته اند : فجعل یودع بعضهم بعضا شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خداحافظى کردن , دست به گردن یکدیگر انداختن , صورت یکدیگر را بوسیدن .
از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسى که موفق شد از اباعبدالله کسب اجازه بکند , فرزند جوان و رشیدش على اکبر بود که خود اباعبدالله درباره اش شهادت داده است که از نظر اندام و شمایل , اخلاق , منطق و سخن گفتن , شبیه ترین مردم به پیغمبر بوده است . سخن که مى گفت گویى پیغمبر است که سخن مى گوید . آنقدر شبیه بود که خود اباعبدالله فرمود : خدایا خودت مى دانى که وقتى ما مشتاق دیدار پیغمبر مى شدیم , به این جوان نگاه مى کردیم , آیینه تمام نماى پیغمبر بود . این جوان آمد خدمت پدر , گفت پدر جان به من اجازه جهاد بده . درباره بسیارى از اصحاب , مخصوصا جوانان , روایت شده که وقتى براى اجازه گرفتن پیش حضرت مىآمدند , حضرت به نحوى تعلل مى کرد , مثل داستان قاسم که مکرر شنیده اید , ولى وقتى که على اکبر مىآید و اجازه میدان مى خواهد , فقط سرخودشان را پائین مى اندازند . جوان روانه میدان شد : نوشته اند اباعبدالله در حالى که چشمهایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود , ثم نظر الیه نظر آئس , ( ۱ ) به او نظر کرد مانند نظر شخص ناامیدى که به جوان خودش نگاه مى کند . نا امیدانه نگاهى به جوانش کرد , چند قدمى هم پشت سر او رفت , اینجا بود که گفت خدایا ! خودت گواه باش که جوانى به جنگ اینها مى رود که از همه مردم به پیغمبر تو شبیه تر است . جمله اى هم به عمر سعد گفت , فریاد زد بطورى که عمر سعد فهمید : یا بن سعد قطع الله رحمک ( ۲ ) خدا نسل ترا قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردى . بعد از همین دعاى اباعبدالله , دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار عمر سعد را کشت و حال آنکه پس از آن پسر عمر سعد در مجلس مختار شرکت کرده بود , براى شفاعت پدرش . سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالى که روى آن پارچه اى انداخته بودند , آوردند و گذاشتند جلوى مختار , حالا پسر او آمده براى شفاعت پدرش . یک وقت به پسر گفتند آیا سرى را که اینجاست مى شناسى ؟
وقتى آن پارچه را برداشت , دید سر پدرش است , بى اختیار از جا حرکت کرد , مختار گفت او را به پدرش ملحق کنید .
این طور بود که على اکبر به میدان رفت . مورخین اجماع دارند که جناب على اکبر با شهامت و از جان گذشتگى بى نظیرى مبارزه کرد . بعد از آن که مقدار زیادى مبارزه کرد , آمد خدمت پدر بزرگوارش که این جزء معماهاى تاریخ است که مقصود چه بوده و براى چه آمده است ؟ گفت پدر جان[ ( العطش] ( تشنگى دارد مرا مى کشد , سنگینى این اسلحه مرا خیلى خسته کرده است , یک ذره آب اگر به کام من برسد , نیرو مى گیرم و باز حمله مى کنم .
این سخن جان اباعبدالله را آتش مى زند . مى گوید پسر جان ! ببین دهان من از دهان تو خشکتر است , ولى من به تو وعده مى دهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهى نوشید . این جوان مى رود به میدان و باز مبارزه مى کند .
مردى است به نام حمیدبن مسلم که به اصطلاح راوى حدیث است . مثل یک خبرنگار در صحراى کربلا بوده است . البته در جنگ شرکت نداشته ولى اغلب قضایا را او نقل کرده است . مى گوید : کنار مردى بودم . وقتى على اکبر حمله مى کرد همه از جلوى او فرار مى کردند . او ناراحت شد , خودش هم مرد شجاعى بود , گفت قسم مى خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور بکند , داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت . من به او گفتم تو چکار دارى , بگذار بالاخره او را خواهند کشت . گفت خیر . على اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد , این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمى آنچنان به على اکبر زد که دیگران توان از او گرفته شد به طورى که دستهایش را انداخت به گردن اسب , چون خودش نمى توانست تعادل خود را حفظ کند . در اینجا فریاد کشید : یا ابتاه هذه اجدى رسول الله ( ۱ ) پدر جان الان دارم جد خودم را به چشم دل مى بینم و شربت آب مى نوشم . اسب , جناب على اکبر را در میان لشکر دشمن برد , اسبى که در واقع دیگر اسب سوارى نداشت . رفت در میان مردم . اینجا است که جمله عجیبى را نوشته اند . نوشته اند : فاحتمله الفرس الى عسکر الاعداء فقطعوه بسیوفهم اربا اربا ( ۲ ) .
ولا حول و لا قوه الابالله
________________________________________
۱- سوره احزاب آیه ۳۹ .
۱- سوره رعد , آیه ۱۷ .
۱- اشاره به کنگره اى است که بوسیله رژیم منحوس گذشته برگزار شد .
۱- سوره الزمر , آیه ۲۳ .
۱- سوره انفال , آیه ۲ .
۲- سوره اسراء , آیه ۱۰۷ .
۳- سوره مائده , آیه ۸۳ .
۱- نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه ۱۸۴ معروف به خطبه همام ص ۶۱۸ .
۱- سوره مزمل آیه ۴ .
۱- بحار الانوارج ۹۲ ص ۱۹۱ , جامع الاخبار فصل ۲۳ ص ۵۷ .
۱- نهج الفصاحه ص ۴۷۰ حدیث ۲۲۱۵ .
۱- الغدیرج ۲ ص ۹ .
۲- سوره شعراء آیه ۲۲۴ تا ۲۲۷ .
۳- الغدیرج ۲ ص ۳۴ ( در عبارت الغدیر جمله ما نصرتنا بلسانک را بعد از روح القدس دارد ) .
۱- بحار الانوارج ۴۴ ص ۳۶۷ , مقتل الحسین مقرم ص ۱۹۳ , اللهوف ص ۲۵ , کشف الغمه ج ۲ صفحه ۲۹ .
۱- اللهوف ص ۴۷ .
۲- اللهوف ص ۴۷ , مقتل على اکبر ( مقرم ) ص ۷۶ , مقتل الحسین مقرم ص ۳۲۱ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۳۰ , بحار الانوارج ۴۵ ص ۴۳ .
۱- بحار الانوارج ۴۵ ص ۴۴ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۳۱ , مقتل الحسین مقرم ص ۳۲۴ , مقتل العواصم ص ۹۵ .
۲- مقتل الحسین مقرم ص ۳۲۴ , مقتل العواصم ص ۹۵ , بحار الانوارج ۴۵ ص ۴۴ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۳۱ , و این عبارت با مضامین مختلف در اعلام الورى ص ۲۴۲ , فى رحاب ائمه اهل البیت ج ۳ ص ۱۲۷ , الکامل فى التاریخ ج ۴ ص ۷۴ , مناقب ابن شهر آشوب ص ۱۰۹ , اللهوف ص ۴۸ , ارشاد شیخ مفید ص ۲۳۹ نقل شده است.
جلسه سوم : روش تبلیغ
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه , سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین , الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احد الا الله و کفى بالله حسیبا ( ۱ ) . قبلا عرض کردم یک جنبه نهضت حسینى , جنبه تبلیغى آن است , تبلیغ به همان معنى واقعى نه به معناى مصطلح امروز , یعنى رساندن پیام خودش که همان پیام اسلام است به مردم , نداى اسلام را به مردم رساندن . ببینید امام در این حرکت و نهضت خودشان چه روشهاى خاصى بکار بردند که مخصوصا ارزش تبلیغى دارد , یعنى از این نظر ارزش زیادى دارد که امام حسین با این روشها هدف و مقصد خودشان و فریاد واقعى اسلام را که از حلقوم ایشان بیرون مىآمد به بهترین نحو به مردم رساندند . اول , بحث مختصرى راجع به مسئله سبک و اسلوب که امروز روش مى گویند و کلمه خارجى آن متد است , مى کنم .
یکى از شرایط موفقیت در هر کارى , انتخاب روش و اسلوب صحیح است .
شما مثلا مى بینید علم طب یک جور است , ولى گاهى اوقات , متد و اسلوب کار اطباء یا جراحان با یکدیگر متفاوت است , متد و اسلوب و روش عملى بعضى از آنها از دیگران موفقتر است .
مسئله اى مطرح است راجع به نقطه عطف در علم جدید و علم قدیم . مى بینیم دوره اى را دوره علم جدید مى نامند . البته علم , قدیم و جدید ندارد , ولى دوره اى را دوره جدید براى علم مى نامند . تفاوت دوره جدید با دوره قدیم علم در چیست ؟ در دوره جدید , علم سرعت و پیشرفت فوق العاده اى پیدا کرد . یک مرتبه مثل اینکه مانعى را از جلوى چرخ علم برداشته باشند , علم , به سرعت شروع کرد به حرکت کردن , در صورتى که حرکت علم در دوران قدیم کندتر بود . اما علت این سرعت در دوره جدید چیست ؟ آیا علماى جدید مثل پاستور , نبوغ بیشترى از علماى قدیم مثل بقراط و جالینوس و بوعلى سینا داشته اند ؟ به عبارت دیگر آیا علت این است که در دنیاى جدید اشخاص خارق العاده اى پیدا شدند که در دنیاى قدیم چنین شخصیتها و مغزهاى متفکرى نبودند ؟ نه , چنین نیست . شاید امروز احدى ادعا نکند که نبوغ پاستور یا دیگران از نبوغ ارسطو , افلاطون , بوعلى سینا , بقراط , جالینوس , و یا خواجه نصیر طوسى بیشتر بوده , ولى سرعت و موفقیت کار اینها بیشتر بوده است . سرش چیست ؟ مى گویند سرش این است که اسلوب علماء یک مرتبه تغییر کرد . از وقتى که اسلوب علماء در تحقیق عوض شد , سرعت پیشروى علم بیشتر شد . اسلوبها در موفقیتها نقش دارند . ممکن است شما یک فرد نابغه و باهوش و با استعداد و پرکارى را در راس یک مؤسسه قرار بدهید و نتواند اداره بکند .
فرد دیگرى را که به اندازه او نبوغى از نظر حافظه و هوش و استعداد و درک ندارد , در راس همان مؤسسه قرار بدهید و بهتر اداره بکند , از باب اینکه سبک و روش او بهتر است .
مثال واضحتر و روشنترى بزنیم : مکرر افرادى را دیده ایم که بسیار باهوش , با استعداد و پر حافظه هستند , اما موفقیت اینها در یادگیرى , کمتر از موفقیت کسانى است که از نظر هوش و حافظه و قدرت کار , در سطح پائینترى قرار دارند . چرا ؟ براى اینکه سبک کار اینها بهتر است . مثلا یک آدم خیلى پر حافظه ممکن است در شبانه روز شانزده ساعت یکسره کار بکند . اما چگونه ؟ یک کتاب را از اول تا آخر مطالعه مى کند . بعد فورا کتاب دیگرى را برمى دارد و مطالعه مى کند . در صورتى که این کتاب در یک رشته است و آن کتاب در یک رشته دیگر . بعد کتابى دیگر , بعد یک درس دیگر , یک بلبشوئى راه مى اندازد . ولى یک نفر ممکن است که قدرت هشت ساعت کار بیشتر نداشته باشد , ولى وقتى کتابى را مطالعه مى کند اولا با دقت مى خواند نه با تندى , ثانیا به یک دور خواندن اکتفا نمى کند , یک بار دیگر همین کتاب را مى خواند . به کتاب دیگرى دست نمى زند تا مطالبى که در این کتاب خوانده , در ذهنش وارد بشود . به این حد نیز قناعت نمى کند . در نوبت سوم مطالب خوبى را که در این کتاب تشخیص داده است و لازم مى داند , در ورقه هاى منظمى فیش بردارى مى کند , یادداشت مى کند , یعنى یک حافظه کتبى براى خودش درست مى کند که تا آخر عمر هر وقت بخواهد , بتواند فورا به آن مطالب مراجعه کند . این کتاب را که تمام کرد , کتابهاى دیگرى را که متناسب با همین موضوع هستند مطالعه مى کند . بعد از مدتى از مطالعه کردن این جور کتابها بى نیاز مى شود . بعد مى رود سراغ یک سلسله کتابهاى دیگر . اما آدمى که امروز این کتاب , فردا آن کتاب و پس فردا کتاب دیگرى را مطالعه مى کند , مثل کسى مى شود که وقتى مى خواهد غ ذا بخورد , یک لقمه از این , دو لقمه از آن , چهار لقمه از نوع دیگر و پنج لقمه از آن دیگرى مى خورد . آخر معده خودش را فاسد مى کند . کارى هم انجام نداده است . اینها مربوط است به سبک و روش و اسلوب .
مسئله تبلیغ به همان معناى صحیح و واقعى , رساندن و شناساندن یک پیام به مردم است , آگاه ساختن مردم به یک پیام و معتقد کردن و متمایل نمودن و جلب کردن نظرهاى مردم به یک پیام است . رساندن یک پیام , اسلوب و روش صحیح مى خواهد و تنها با روش صحیح است که تبلیغ موفقیت آمیز خواهد بود . اگر عکس این روش را انتخاب بکنید , نه تنها نتیجه مثبت نخواهد داشت , بلکه نتیجه معکوس خواهد داد . وقتى انسان در مطلبى دقت مى کند و به آن ۲۴۱ توجه دارد , و بعد آگاهانه سراغ آیات قرآن راجع به آن مطلب مى رود و در آنها تدبر مى کند , مى بیند چه نکاتى از آیات قرآن استفاده مى کند ! در هر موضوعى همین طور است . از آن جمله است موضوع تبلیغ .
قرآن کریم سبک و روش و متد تبلیغ را یا خودش مستقیما یا از زبان پیغمبران بیان کرده است . یکى از چیزهایى که قرآن مجید راجع به سبک و روش تبلیغ روى آن تکیه کرده است , کلمه[ ( البلاغ المبین] ( است , یعنى ابلاغ و تبلیغ واضح , روشن , آشکارا . مقصود از این واژه روشن و آشکارا چیست ؟ مقصود مطلوب بودن , سادگى , بى پیرایگى پیام است بطورى که طرف در کمال سهولت و سادگى , آن را فهم و درک نماید .
مغلق و معقد و پیچیده و در لفافه سخن گفتن و اصطلاحات خیلى زیاد به کار بردن و جملاتى از این قبیل که تو باید سالهاى زیاد درس بخوانى تا این حرف را بفهمى , در تبلیغ پیامبران نبود . آنچنان ساده و واضح بیان مى کردند که همان طورى که بزرگترین علماء مى فهمیدند و استفاده مى کردند , آن بى سوادترین افراد هم لااقل در حد خودش و به اندازه ظرفیت خودش استفاده مى کرد ( نمى خواهم بگویم همه در یک سطح استفاده مى کنند ) .
یک نفر مبلغ و پیام رسان که مى خواهد از زبان پیغمبران سخن بگوید و مانند پیغمبران حرف بزند و مى خواهد راه آنها را برود , باید بلاغش , بلاغ مبین باشد . این , یک جهت در معنى مبین . البته در اینجا احتمالات دیگرى هم هست ( و جمع میان اینها یعنى اینکه همه اینها درست باشد هم ممکن است ) . یکى از این احتمالات در معنى کلمه مبین , بى پرده سخن گفتن است . یعنى پیامبران نه فقط مغلق و پیچیده و معقد سخن نمى گفتند , بلکه با مردم بى رودربایستى و بى پرده حرف مى زدند , سخن خود را با گوشه و کنایه نمى گفتند , اگر احساس مى کردند مطلبى را باید گفت , در نهایت صراحت و روشنى به مردم مى گفتند . اتعبدون ما تنحتون ( ۱ ) ؟ آیا تراشیده هاى خودتان را دارید عبادت مى کنید ؟ مسئله دوم که قرآن مجید در مسئله تبلیغ روى آن تکیه مى کند , چیزى است که از آن به[ ( نصح] ( تعبیر مى نماید . ما معمولا نصح را به خیرخواهى ترجمه مى کنیم . البته این معنا درست است ولى ظاهرا خیرخواهى عین معنى نصح نیست , لازمه معنى نصح است[ . ( نصح] ( ظاهرا در مقابل[ ( غش ) ] است . شما اگر بخواهید به کسى شیر بفروشید , ممکن است شیر خالص به او بدهید و ممکن است خداى ناخواسته شیرى که داخلش آب کرده اید بدهید , یا اگر مى خواهید سکه طلائى را به کسى بدهید ممکن است آن را به صورت خالص بدهید ( در حد عیارهاى معمولى ) , و ممکن است به صورت مغشوش بدهید , یعنى در آن غش باشد . نصح در مقابل غش است . ناصح واقعى آن کسى است که خلوص کامل داشته باشد . توبه نصوح یعنى توبه خالص . مبلغ باید ناصح و خالص و مخلص باشد , یعنى در گفتن خودش هیچ هدف و غرضى جز رساندن پیام که خیر آن طرف است , نداشته باشد .
مسئله دیگر , مسئله اخلاق و خلوص است . الناس کلهم هالکون الا العالمون و العالمون هالکون الا العاملون والعاملون هالکون الا المخلصون و المخلصون على خطر عظیم . مردم در هلاکند مگر اینکه آگاه و عالم باشند ( جاهل , نمى تواند راهى را پیدا بکند ) , و علماء نیز در هلاکند مگر آنها که عاملند و عاملان نیز درهلاکند مگر آنها که مخلصند , و مخلصان تازه در خطرند .
این داستان را در جلساتى مکرر گفته ام : نقل کرده اند از مرحوم آیت الله بروجردى اعلى الله مقامه . در همان مرض فوتشان بود ( یکى دو روز بعد فوت کردند ) عده اى اطرافشان بودند . یکى از آنها از ایشان تقاضا کرد که هم براى یادآورى خودتان و هم براى نصیحت دیگران جمله اى بفرمایید . گفتند , آقا رفتیم ولى کارى نکردیم و اندوخته اى نزد خدا نداریم . یکى از حضار خیال مى کرد که حالا وقت تعارف کردن است , گفت : آقا شما چرا این حرفها را مى زنید ؟ الحمدلله شما چنین کردید , چنان کردید , مسجد ساختید , مدرسه ساختید , حوزه علمیه تاسیس کردید , و از این حرفها . . . همینکه حرفهایش را زد , ایشان رو کردند به حضار و با گفتن جمله اى که در حدیث است , سکوت کردند . فرمودند : خلص العمل فان الناقد بصیر بصیر ( ۱ ) , عمل را پاک تحویل بده که آنکه نقاد است , نقد مى کند , آن صرافى که به این سکه رسیدگى مى کند خیلى آگاه است . مسئله ۱ مواعظ العددیه ص ۱۲۴ .
۲۴۴ اخلاص , مسئله کوچکى نیست . قرآن هم به همین جهت است که ظاهرا از زبان همه انبیاء , این سخن را مى گوید که ما اسئلکم علیه من اجر ( ۱ ) , من مزدى براى تبلیغ خودم نمى خواهم چون ناصحم , ناصح و خیرخواه در عمل خودش باید نهایت اخلاص را داشته باشد .
مسئله دیگر , مسئله متکلف نبودن است . تکلف , در موارد مختلفى بکار مى رود و در واقع به معنى به خود بستن است که انسان چیزى را به زور به خود ببندد . این , در مورد سخن هم به کار مى رود . به افرادى که در سخن خودشان به جاى اینکه فصیح و بلیغ باشند , الفاظ قلمبه و سلمبه بکار مى برند , مى گویند متکلف .
در حدیث است که کسى در حضور پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در صحبتهاى خود کلمه پردازیهاى قلمبه و سلمبه مى کرد . پیغمبر اکرم فرمود : انا و اتقیاء امتى برآء من التکلف من و پرهیزکاران امتم از اینگونه حرف زدن و بخود بندى در سخن , برى و منزه هستیم , پرهیز مى کنیم . تکلف غیر از فصاحت است . اصلا فصاحت خودش روانى و عدم تکلف و تعقید در سخن است . از زبان پیغمبران در زمینه تبلیغ آمده است : ما انا من المتکلفین ( ۲ ) . آنطور که مفسرین گفته اند این جمله ظاهرا ناظر به این مطلب نیست که من در سخنم متکلف نیستم , بلکه منظور این است که در آنچه مى گویم متکلف نیستم یعنى چیزى را که نمى دانم و برخوردم آنطور که باید , ثابت و محقق و روشن نیست , نمى گویم . در مقابل مردم تظاهر به دانستن مطلبى که هنوز آن را براى خودم توجیه نکرده ام , نمى کنم .
در ذیل این آیه در مجمع البیان از عبدالله بن مسعود روایت شده است که ایها الناس من علم شیئا فلیقل ( ۱ ) اى مردم , کسى که چیزى را مى داند پس بگوید , و من لم یعلم ( ۲ ) و کسى که چیزى را نمى داند فلیقل الله اعلم ( ۳ ) بگوید خدا داناتر است . فان من العلم ان یقول لما لا یعلم الله اعلم ( ۴ ) یکى از علمها همین است که انسان علم به عدم علم خودش داشته باشد , جاهل بسیط باشد , لااقل بداند که نمى داند ( خود بداند که نداند ) اعتراف کردن به این مطلب , خودش یک درجه از علم است . عبدالله بن مسعود , بعد این آیه را خواند : فان الله تعالى قال لنبیه , قل ما اسئلکم علیه من اجر و ما انا من المتکلفین ( ۵ ) معلوم مى شود عبدالله بن مسعود که از صحابه بزرگوار رسول اکرم است , از جمله : ما انا من المتکلفین , این مطلب را استفاده کرده که هر کسى هر چه مى داند به مردم بگوید , و آنچه را نمى داند , بگوید که نمى دانم .
ابن جوزى که از خطباى معروف است , بالاى یک منبر سه پله اى بود .
ظاهرا زنى آمد و مسئله اى از او پرسید , گفت نمى دانم . گفت تو که نمى دانى چرا سه پله بالاتر رفته اى ؟ گفت این سه پله که بالاتر رفته ام براى آن چیزهایى است که من مى دانم و شما نمى دانید, اگر به نسبت چیزهایى که نمى دانم مى خواستند برایم منبر درست کنند , باید منبرى درست مى کردند که تا کره ماه بالا برود .
شیخ انصارى از علماى بزرگ ماست , هم از نظر علمى که در دو فن فقه و اصول واقعا از علماى محقق و طراز اول است و هم از نظر تقوى . به همین جهت وقتى که درباره ایشان حرف مى زدند , مبالغه و اغراق مى کردند و مثلا مى گفتند از آقا هر چه بپرسى مى داند , محال است که چیزى را نداند . ( شوشترى هم بوده است . مى گویند که آن لحن خوزستانى خودش را تا آخر عمر حفظ کرده بود ) . گاهى که از او مسئله اى ( مسئله شرعى ) مى پرسیدند , با اینکه مجتهد بود , یادش نبود . هر وقت که یادش نبود بلند مى گفت نمى دانم تا شنونده و شاگردان بفهمند که اعتراف به ندانستن ننگ نیست .
چیزى را که از او مى پرسیدند , اگر مى دانست براى طرف یواش مى گفت , همین قدر که طرف خودش بفهمد , و اگر نمى دانست , بلند مى گفت : ندانم , ندانم , ندانم .
مسئله دیگر که قرآن مجید در سبک و روش تبلیغى پیغمبران نقل مى کند , تواضع و فروتنى است ( نقطه مقابل استکبار ) . کسیکه مى خواهد پیامى را , آنهم پیام خدا را به مردم برساند , باید در مقابل مردم , در نهایت درجه فروتن باشد , یعنى پر مدعائى نکند , اظهار انانیت و منیت نکند , مردم را تحقیر نکند . باید در نهایت خضوع و فروتنى باشد[ . قرآن کریم از زبان نوح علیه السلام خطاب به گروهى از قومش مى فرماید] او عجبتم ان جاءکم ذکرمن ربکم على رجل منکم ( ۱ ) , آیا تعجب مى کنید که پیام پروردگار شما , ذکر پروردگار شما , مایه تنبیهى که از طرف پروردگار شماست , بر مردى از خود شما بر شما آمده است ؟ عبارت : من ربکم نشان دهنده این است که نمى خواهد خدا را بخودش اختصاص بدهد , و در چنان مقامى , بگوید خداى من , شما که قابل نیستید تا بگوید خداى شما . بعد مى گوید : على رجل منکم , بر مردى از خود شما , من هم یکى از شما هستم . شما ببینید چقدر تواضع در این آیه کریمه افتاده است که خطاب به پیغمبر اکرم مى فرماید : قل انما انا بشر مثلکم ( ۱ ) بگو به مردم من هم بشرى مثل شما هستم , یوحى الى ( ۲ ) , بر یکى از امثال خود شما وحى نازل مى شود . انما الهکم اله واحد فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعباده ربه احدا ( ۳ ) . متناسب با همین مطلب , مطلب , مسئله دیگرى در رابطه با تبلیغ مطرح است و آن , مسئله رفق و لینت و نرمش یعنى پرهیز از خشونت است . کسى که مى خواهد پیامى را , آنهم پیام خدا را به مردم برساند تا در آنها ایمان و علاقه ایجاد بشود , باید لین القول باشد , نرمش سخن داشته باشد . سخن هم درست مثل اشیاء مادى , نرم و سخت دارد . گاهى یک سخن را که انسان از دیگرى تحویل مى گیرد , گویى راحت الحلقوم گرفته , یعنى این قدر نرم و ملایم است که دل انسان مى خواهد به هر ترتیبى که شده آن را قبول بکند . گاهى اوقات , برعکس , یک سخن طورى است که گویى اطرافش میخ کوبیده اند , مثل یک سوهان است . آنقدر خار دارد , آنقدر گوشه و کنایه و تحقیر دارد , و آنقدر خشونت دارد که طرف نمى خواهد بپذیرد .
وقتى که خداوند موسى و هارون را براى دعوت فردى مثل فرعون مى فرستد , جزء دستورها در سبک و متد دعوت فرعون مى فرماید : فقولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشى ( ۱ ) با این مرد متکبر و فرعون به تمام معنا ( که دیگر کلمه فرعون نام تمام این گونه اشخاص شده ) با نرمى سخن بگویید , وقتى که شما با چنین مردم متکبرى روبرو م ى شوید , کوشش کنید که به سخن خودتان نرمش بدهید , نرم با او حرف بزنید , باشد که متذکر بشود , و از خداى خودش , از رب خودش بترسد . البته موسى علیه السلام و هارون , نرم و ملایم سخن گفتند ولى او این قدر هم لایق نبود .
قرآن کریم درباره پیغمبر اکرم مى فرماید : فبما رحمه من الله لنت لهم ولو کنت فظا غلیظ القلب لا نفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوکل على الله ان الله یحب المتوکلین ( ۲ ) . به موجب رحمت و عنایت الهى , تو با مردم نرم هستى , نرمش دارى , اخلاق و گفتار تو نرم است , از خشونت اخلاقى و خشونت در گفتار پرهیزدارى . راجع به سبک بیان پیغمبر اکرم داستانهاى زیادى هست که نشان مى دهد پیغمبر چقدر از خشونت در سخن پرهیز داشته است . قرآن خطاب به پیغمبر مى گوید اگر تو یک آدم درشتخو و سنگین دلى بودى , با همه قرآنى که در دست دارى , با همه معجزاتى که دارى و با همه مزایاى دیگرى که دارى , مردم از دور تو پراکنده مى شدند . نرمش تو عامل مؤثرى است در تبلیغ و هدایت مردم , در عرفان و ایمان مردم .
در این زمینه داستانهاى زیادى است که اگر بخواهم آنها را ذکر کنم , از بحث خودم مى مانم . سعدى مى گوید : درشتى و نرمى بهم در به است { چو رگزن که جراح و مرهم نه است البته نمى خواهم تعبیر درشتى کرده باشم . این شعر را بدین جهت خواندم که نزدیک مقصود است . آیا همراه نرمى , صلابت هم نباید باشد ؟ فرق است میان خشونت و صلابت . این ریگهایى که در کف نهرها هست , سالیان درازى آب آمده از رویشان عبور کرده و آنها را ساییده است . وقتى انسان یکى از اینها را از کف نهرى بر مى دارد , مى بیند که صلابت دارد و سفت است و از این جهت با سایر سنگها فرقى ندارد , اما آنچنان صاف است که انسان از لمس کردن آن کوچکترین احساس ناراحتى نمى کند , به طورى که از دست کشیدن روى جامه خودش بیشتر احساس ناراحتى مى کند تا از دست کشیدن روى آن سنگ . یک شمشیر صیقل داده شده , نرمش دارد , به گونه اى که مثل فنر تاب مى خورد , ولى در عین حال صلابت هم دارد . مسئله صلابت داشتن , استحکام داشتن , شجاع بودن , نترسیدن از کسى غیر از خدا , غیر از مسئله خشونت داشتن است . پیامبران در عین اینکه منتهاى تواضع و نرمش را در برخوردها و گفتارها و در اخلاق خودشان با مردم داشتند , اما در راه خودشان هم قابل انعطاف نبودند , جز خدا از احدى بیم نداشتند , از احدى نمى ترسیدند .
شهامت و شجاعت را مى توان یکى از شرایط پیام رسان و جزء کیفیتهاى تبلیغ ذکر کرد . آیه اى که آن را در اول سخنم تلاوت کردم , همین معنا را بیان مى کند : الذین یبلغون رسالات الله ( ۱ ) آنانکه رسالات و پیامهاى الهى را به مردم مى ر سانند , و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله ( ۲ ) , و از خداى خودشان مى ترسند و یک ذره خلاف نمى کنند ,[ از پیام ] کم نمى کنند[ و یا به آن] زیاد نمى کنند , از راه حق منحرف نمى شوند , و لا یخشون احدا الا الله ( ۳ ) و از احدى جز خدا بیم ندارند ( این دیگر شرطى است که خیلى جایش خالى است ) . مسئله دیگر در مورد روش تبلیغى پیامبران , این است که آنها مى گفتند ما نقشى جز رسالت نداریم .
ما خلق خدا و رسول خدا و پیام آور خدا هستیم . پیغمبران نمىآمدند سند بهشت و جهنم امضاء بکنند , همانگونه که کشیشها از این کارها مى کردند و شاید هنوز هم مى کنند , کارهایى از این قبیل که سند به دست کسى بدهند که آقا تو با این سند خیالت جمع باشد که من این قدر از بهشت را براى تو تضمین کردم ! با اینکه از نظر رسالت خودشان و کلیت آن کوچکترین تردیدى به خود راه نمى دادند و بطور کلى مسائل را مى گفتند , ولى در جواب سؤالاتى نظیر : عاقبت من چطور است ؟ مى گفتند خدا عالم است , چه مى دانم . از بواطن , خدا عالم است , اینکه عاقبت تو به کجا منتهى مى شود , خدا خودش بهتر مى داند .
درباره جناب عثمان بن مظعون صحابه بسیار بزرگوار رسول خدا , نوشته اند که بعد از آنکه رسول اکرم به مدینه هجرت کردند , او جزء مهاجرین بود .
عثمان بن مظعون اول کسى بود که در مدینه وفات کرد و رسول اکرم دستور دادند که او را در بقیع دفع کنند و بقیع را از همان روز قبرستان قرار دادند . همین جناب عثمان بن مظعون است که در سمت شرقى بقیع مدفون است و مرد بسیار بزرگوارى است و رسول اکرم به او خیلى اظهار علاقه مى کردند و همه هم این را مى دانستند .
امیرالمؤمنین در نهج البلاغه مى فرماید : کان لى فیما مضى اخ فى الله , و کان یعظمه فى عینى صغر الدنیا فى عینه ( ۱ ) یعنى در گذشته یک برادر دینى داشتم , برادرى داشتم که در راه حق بود و آنچه که او را در چشم من بزرگ مى کرد این بود که تمام دنیا در نظر او کوچک بود . شارحان نهج البلاغه گفته اند مقصود امیرالمؤمنین عثمان بن مظعون است . یکى از پسران امیرالمؤمنین اسمش عثمان است . وقتى متولد شد , امیرالمؤمنین فرمود من هم مى خواهم اسم این را به نام برادرم عثمان بن مظعون بگذارم , مى خواست یاد آور عثمان بن مظعون باشد . اینچنین مردى , از دنیا رفت . او در خانه یکى از انصار زندگى مى کرد . زنى هم در آن خانه بود و شاید زن برادر انصاریش بود به نام ام علاء که به او خدمت مى کرد . رسول اکرم آمدند براى تشییع جنازه عثمان بن مظعون , و در این مراسم طورى رفتار کردند که با اخص اصحاب رفتار مى کردند . یک دفعه ام علاء رو کرد به جنازه عثمان بن مظعون و گفت : هنیئا لک الجنه , بهشت ترا گوارا باد .
رسول اکرم رو کرد به او و با تندى فرمود : چه کسى چنین قولى به تو داد ؟ گفت یا رسول الله ! این صحابى شما است , من به خاطر این همه علاقه اى که شما به او داشتید این سخن را عرض کردم . رسول خدا این آیه را خواند : قل ما کنت بدعا من الرسل و ما ادرى ما یفعل بى ولابکم ( ۱ ) خیلى معنى دارد . همچنین در اواخر سوره مبارکه جن است : قل انى لا املک لکم ضرا و لا رشدا ( ۲ ) بگو اختیار سود و زیان شما با من نیست , قل انى لن یجیرنى من الله احد و لن اجد من دونه ملتحدا ( ۳ ) خود مرا جز خدا کسى پناه نخواهد داد .
یکى دیگر از خصوصیات بسیار بارز سبک تبلیغى پیغمبران که شاید در مورد رسول اکرم بیشتر آمده است , مسئله تفاوت نگذاشتن میان مردم در تبلیغ اسلام است . دوران جاهلیت بود , یک زندگى طبقاتى عجیبى بر آن جامعه حکومت مى کرد . گویى اصلا فقرا آدم نبودند تا چه رسد به غلامان و بردگان .
آنها که اشراف و اعیان و به تعبیر قرآن , ملا بودند , خودشان را صاحب و مستحق همه چیز مى دانستند و آنهائى که هیچ چیز نداشتند مستحق چیزى نمى شدند , حتى حرفشان هم این بود , نه اینکه بگویند ما در دنیا همه چیز داریم و شما چیزى ندارید ولى در آخرت ممکن است خلاف این باشد . بلکه مى گفتند دنیا خودش دلیل آخرت است , اینکه ما در دنیا همه چیز داریم , دلیل بر این است که ما محبوب و عزیز خدا هستیم , خدا ما را عزیز خود دانسته و همه چیز به ما داده است , پس آخرت هم همین طور است , شما هم در آخرت هم همین طور هستید . آنکه در دنیا بدبخت است , در آخرت هم بدبخت است . به پیغمبر مى گفتند یا رس ول الله آیا مى دانى عیب کار تو چیست ؟ مى دانى چرا ما حاضر نیستیم رسالت تو را بپذیریم ؟ براى اینکه تو آدمهاى پست و اراذل را اطراف خودت جمع کرده اى . اینها را جارو کن بریز دور , آن وقت ما اعیان و اشراف مىآییم دور و برت . قرآن مى گوید به اینها بگو : و ما انا بطارد المؤمنین ( ۱ ) من کسى را که ایمان داشته باشد , به جرم اینکه غلام است , برده است , فقیر است طرد نمى کنم . و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغدوه و العشى یریدون و جهه ( ۲ ) این اشخاص را هرگز از خودت دور نکن , اشراف بروند گم شوند , اگر مى خواهند اسلام اختیار کنند , باید آدم شوند .
شنیده اید که یکى از همین شخصیتها که مسلمان شده بود در مجلس رسول خدا نشسته بود . سنت و سیره رسول اکرم این بود که اولا در مجلس بالا و پائین قرار نمى دادند معمولا حلقه وار و دائره وار مى نشستند , تا مجلس بالا و پائین نداشته باشد . ثانیا نهى مى کردند که در هنگام ورود ایشان , کسى جلوى پایشان بلند شود . مى گفتند این , سنت اعاجم است , سنت ایرانیهاست . و نیز مى فرمود هر کس که وارد شد , در جایى که خالى است بنشیند , نه اینکه افراد مجبور باشند جاى خالى بکنند تا کسى بالا بنشیند . اسلام چنین چیزى ندارد . یکى از مسلمانان فقیر و ژنده پوش وارد شد , کنار آن شخص که به اصطلاح اشراف بود , جائى خالى بود . آن مرد , همانجا نشست .
همینکه نشست , او روى عادت جاهلیت فورا خودش را جمع کرد و کنار کشید . رسول اکرم متوجه شد , رو کرد به او که چرا چنین کارى کردى ؟ ! ترسیدى که چیزى از ثروتت به او بچسبد ؟ نه یا رسول الله . ترسیدى چیزى از فقر او بتو بچسبد ؟ نه یا رسول الله . پس چرا چنین کردى ؟ اشتباه کردم , غلط کردم , به جریمه اینکه چنین اشتباهى مرتکب شدم الان در مجلس شما , نیمى از دارائى خودم را به همین برادر مسلمانم بخشیدم . به آن برادر مؤمن گفتند خوب پس حالا آن را تحویل بگیر , گفت نمى گیرم , گفتند تو که ندارى , چرا نمى گیرى ؟ گفت من براى اینکه مى ترسم بگیرم و روزى دماغى مثل دماغ این شخص پیدا بکنم .
مسئله دیگرى که در روش تبلیغ مطرح است , مسئله صبر و استقامت است .
فاصبر لحکم ربک و لا تکن کصاحب الحوت ( ۱ ) . فاصبر کما صبر او لوالعزم من الرسل ( ۲ ) پایدار باش , خویشتن دار باش , استقامت داشته باش , فاستقم کما امرت ( ۳ ) همان طورى که فرمان داده شده اى استقامت داشته باش . جمله فاستقم کما امرت در دو سوره , یکى در سوره شورى و دیگر در سوره هود ذکر شده است . در سوره هود مى فرماید : فاستقم کما امرت و من تاب معک ( ۱ ) خودت و مؤمنینى که با تو هستند , همه تان استقامت داشته باشید . در سوره شورى مخاطب , شخص پیامبر است . از رسول خدا نقل کرده اند که فرمود : شیبتنى سوره هود ( ۲ ) سوره هود ریش مرا سفید کرد , آن آیه اى که مى گوید : فاستقم کما امرت و من تاب معک , استقامت داشته باش , ولى تنها به خود من نگف ته , بلکه گفته خودم و دیگران , آنها را هم به استقامت وادار کن .
باید مقدارى هم راجع به امام حسین در همین زمینه صحبت بکنیم .
اباعبدالله علیه السلام در حرکت و نهضت خودشان یک سلسله کارها کرده اند که اینها را مى شود روش و اسلوب کار تلقى کرد . بگذارید من مسئله روش و اسلوب کار امام حسین را فردا شب که شب عاشورا است , به عرض برسانم .
امشب مقدارى از مقتل برایتان عرض مى کنم . البته تقریبا یک سنتى است که در تاسوعا ذکر خیرى از وجود مقدس ابوالفضل العباس سلام الله علیه مى شود . مقام جناب ابوالفضل بسیار بالاست . ائمه ما فرموده اند : ان للعباس منزله عندالله یغبطه بها جمیع الشهداء ( ۳ ) عباس مقامى نزد خدا دارد که همه شهداء غبطه مقام او را مى برند . متاسفانه تاریخ از زندگى آن بزرگوار اطلاعات زیادى نشان نداده , یعنى اگر کسى بخواهد کتابى در مورد زندگى ایشان بنویسد , مطلب زیادى پیدا نمى کند . ولى مطلب زیاد به چه درد مى خورد , گاهى یک زندگى یک روزه یا دو روزه یا پنج روزه یک نفر که ممکن است شرح آن بیش از پنج صفحه نباشد , آنچنان درخشان است که امکان دارد به اندازه دهها کتاب ارزش آن شخص را ثابت بکند , و جناب ابوالفضل العباس چنین شخصى بود . سن ایشان در کربلا در حدود ۳۴ سال بوده است و داراى فرزندانى بوده اند که یکى از آنها به نام عبیدالله بن عباس بن على بن ابیطالب است و تا زمانهاى دور زنده بوده است . نقل مى کنند که روزى امام زین العابدین چشمشان به عبیدالله افتاد , خاطرات کربلا به یادشان افتاد و اشکشان جارى شد .
جناب ابوالفضل در وقت شهادت امیرالمؤمنین , کودکى نزدیک به حد بلوغ , یعنى در سن چهارده سالگى بوده است . من از[ ( ناسخ التواریخ] ( الان یادم هست که جناب ابوالفضل در جنگ صفین حضور داشته اند . ولى چون هنوز نابالغ و کودک بوده اند ( حدود دوازده سال داشته اند , زیرا جنگ صفین تقریبا سه سال قبل از شهادت امیرالمؤمنین است ) , امیرالمؤمنین به ایشان اجازه جنگیدن نداده اند . همین قدر یادم هست که نوشته بود ایشان در جنگ صفین در عین اینکه کودک بودند , سوار بر اسب سیاهى بودند . بیش از این چیزى ندیدم . ولى این موضوع را خیلیها نوشته اند , در مقاتل معتبر این مطلب را نوشته اند که امیرالمؤمنین على علیه السلام یک وقتى به برادرشان عقیل فرمودند براى من زنى انتخاب کن که ولدتها الفحوله یعنى نژاد از شجاعان برده باشد . عقیل که برادر امیرالمؤمنین است , نسابه است , نسب شناس و نژادشناس بوده و عجیب هم نژاد شناس بوده و قبائل و پدرها و مادرها و ۲۵۷ اینکه کى از کجا نژاد مى برد را مى شناخته است . فورا گفت : عنى لک بام البنین بنت خالد , آن زنى که تو مى خواهى ام البنین است . ام البنین یعنى مادر پسران ( مادر چند پسر ) , ولى خود این کلمه مثل ام کلثوم است که حالا ما اسم مى گذاریم . مخصوصا در تاریخ دیدم که یکى از جدات یعنى مادر بزرگهاى ام البنین اسمش ام البنین بوده و شاید هم به همین مناسبت , اسم ایشان را هم ام البنین گذاشته اند . همین دختر را براى امیرالمؤمنین خواستگارى کردند و از او چهار پسر براى امیرالمؤمنین متولد شد و ظاهرا دخترى از او به دنیا نیامده است . بعد این زن به معنى واقعى , ام البنین , یعنى مادر چند پسر شد . امیرالمؤمنین فرزندان شجاع دیگر هم داشت , اولا خود حسنین ( امام حسن و امام حسین ) شجاعتشان محرز بود , مخصوصا امام حسین که در کربلا نشان داد که چقدر شجاع بود و شجاعت پدرش را به ارث برده بود . محمد بن حنفیه از جناب ابوالفضل خیلى بزرگتر بود و در جنگ جمل شرکت کرد و فوق العاده شجاع و قوى و جلیل و زورمند بود . حدس زده مى شود که امیرالمؤمنین به او عنایت خاصى داشته است ( البته این مطلب در متن تاریخ نوشته نشده , حدس است ) .
مطابق معتبرترین نقلها اولین کسى که از خاندان پیغمبر شهید شد , جناب على اکبر و آخرینشان جناب ابوالفضل العباس بود . یعنى ایشان وقتى شهید شدند که دیگر از اصحاب و اهل بیت کسى نمانده بود , فقط ایشان بودند و حضرت سید الشهداء . آمد عرض کرد برادر جان ! به من اجازه بدهید به میدان بروم که خیلى از این زندگى ناراحت هستم . جناب ابوالفضل سه برادر کوچکترش را مخصوصا قبل از خودش فرستاد , گفت بروید برادران , من مى خواهم اجر مصیبت برادرم را برده باشم .
مى خواست مطمئن شود که برادران مادریش حتما قبل از او شهید شده اند و بعد به آنها ملحق بشود . بنابراین ام البنین است و چهار پسر , ولى ام البنین در کربلا نیست , در مدینه است . آنان که در مدینه بودند که از سرنوشت کربلا بى خبر بودند . به این زن , مادر این چند پسر که تمام زندگى و هستیش همین چهار پسر بود خبر رسید که هر چهار پسر تو در کربلا شهید شده اند . البته این زن , زن کامله اى بود , زن بیوه اى بو د که همه پسرهایش را از دست داده بود . گاهى مىآمد در سر راه کوفه به مدینه مى نشست و شروع به نوحه سرائى براى فرزندانش مى کرد .
تاریخ نوشته است که این زن , خودش یک وسیله تبلیغ علیه دستگاه بنى امیه بود . هر کس که مىآمد از آنجا عبور بکند , متوقف مى شد و اشک مى ریخت . مروان حکم که یک وقتى حاکم مدینه بوده و از آن دشمنان عجیب اهل بیت است , هر وقت مىآمد از آنجا عبور کند , بى اختیار مى نشست و با گریه این زن مى گریست . این زن , اشعارى دارد و در یکى از آنها مى گوید : لا تدعونى ویک ام البنین { تذکرینى بلیوث العرین کانت بنون لى ادعى بهم { و الیوم اصبحت و لا من بنین ( ۱ ) مخاطب را یک زن قرار داده مى گوید : اى زن , اى خواهر ! تا بحال اگر مرا ام البنین مى نامیدى بعد از این دیگر ام البنین نگو , چون این کلمه خاطرات مرا تجدید مى کند , مرا بیاد فرزندانم مى اندازد . دیگر بعد از این مرا به این اسم نخوانید . بله در گذشته من پسرانى داشتم ولى حالا که هیچیک از آنها نیستند . رشیدترین فرزندانش جناب ابوالفضل بود و بالخصوص براى جناب ابوالفضل , مرثیه بسیار جانگدازى دارد , مى گوید : یا من راى العباس کر على جماهیر النقد { و وراه من ابناء حیدر کل لیث فى لبد انبئت ان ابنى اصیب براسه مقطوع ید { ویلى على شبلى امال براسه ضرب العمد لو کان سیفک فى یدیک لمادنى منه احد ( ۱ ) پرسیده بود که پسر من , عباس شجاع و دلاور من چگونه شهید شد ؟ دلاورى حضرت ابوالفضل العباس از مسلمات و قطعیات تاریخ است . او فوق العاده زیبا بوده است که در کوچکى به او مى گفتند قمر بنى هاشم , ماه بنى هاشم , در میان بنى هاشم مى د رخشیده است . اندامش بسیار رشید بوده که بعضى از مورخین معتبر نوشته اند هنگامى که سوار بر اسب مى شد , وقتى پایش را از رکاب بیرون مىآورد , سر انگشتانش زمین را خط مى کشید . بازوها بسیار قوى و بلند , سینه بسیار پهن . مى گفت که پسرش به این مفتیها کشته نمى شد . از دیگران پرسیده بود که پسر من را چگونه کشتند ؟ به او گفته بودند که اول دستهایش را قطع کردند و بعد به چه وضعى او را کشتند . آن وقت در این مورد مرثیه اى گفت . مى گفت اى چشمى که در کربلا بودى ! اى انسانى که در صحنه کربلا بودى ! , آن زمانى که پسرم عباس را دیدى که بر جماعت شغالان حمله کرد و افراد دشمن مانند شغال از جلوى پسر من فرار مى کردند .
یا من راى العباس کر على جماهیر النقد { و وراه من ابناء حیدر کل لیث ذى لید پسران على پشت سرش ایستاده بودند و مانند شیر بعد از شیر , پشت پسرم را داشتند , واى بر من , به من گفته اند که بر شیر بچه تو , عمود آهنین فرود آوردند . عباس جانم , پسر جانم , من خودم مى دانم که اگر تو دست در بدن مى داشتى , احدى جرات نزدیک شدن به تو را نداشت .
ولا حول ولا قوه الا بالله
________________________________________
۱- سوره احزاب آیه ۳۹ .
۱- سوره صافات , آیه ۹۵ .
۱- سوره ( ص ) آیه ۸۶ .
۲- سوره ( ص ) آیه ۸۶ .
۱و۲و۳و۴و۵- مجمع البیان ج ۸ ص ۴۸۶ .
۱- سوره اعراف آیه ۶۱ .
۱و۲و۳- سوره کهف آیه ۱۱۰ .
۱- سوره طه آیه ۴۴ .
۲- سوره آل عمران آیه ۱۵۹ .
۱و۲و۳- سوره احزاب آیه ۳۹ .
۱- نهج البلاغه , حکمت ۲۸۱ , ص ۱۲۲۵ .
۱- سوره احقاف آیه ۹ .
۲- سوره جن آیه ۲۱ .
۳- سوره جن آیه ۲۲ .
۱- سوره شعراء آیه ۱۱۴ .
۲- سوره انعام آیه ۵۲ .
۱- سوره والقلم آیه ۴۸ .
۲- سوره احقاف آیه ۳۵ .
۳- سوره هود آیه ۱۱۲ .
۱- سوره هود آیه ۱۱۲ .
۲- مجمع البیان ج ۵ ص ۱۴۰ .
۳- ابصار العین فى انصار الحسین ص ۲۷ , بحار الانوارج ۴۴ ص ۲۹۸ به نقل از امالى صدوق مجلس ۷۰ رقم ۱۰ .
۱- منتهى الامال ج ۱ ص ۳۸۶ , ابصار العین فى انصار الحسین ( علیهم السلام ) ص ۳۱ .
۱- همان مدرک .
جلسه چهارم : روشهاى تبلیغى نهضت حسینى
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه , سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین , الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا ( ۱ ) . دیشب وعده دادم که امشب که شب عاشورا است , تا آنجا که براى من مقدور است و حضور ذهن دارم , درباره روشها و کیفیات تبلیغى ( به معنى صحیح آن ) نهضت حسینى , عرایضى براى شما عرض بکنم . ولى ابتداء , مقدمه کوتاهى را که زمینه اى است براى پى بردن به ارزش به اصطلاح تاکتیکهاى تبلیغاتى اى که اباعبدالله علیه السلام به کار برده اند , عرض مى کنم .
در تاریخ اسلام , در پنجاه ساله بین وفات رسول خدا و شهادت حسین بن على علیه السلام , جریانات و تحولات فوق العاده اى رخ داد . محققین امروز , آنهائى که به اصول جامعه شناسى آگاه هستند , متوجه نکته اى شده اند . مخصوصا عبدالله علائلى با اینکه سنى است , شاید بیشتر از دیگران روى این مطلب تکیه مى کند . مى گوید : بنى امیه برخلاف همه قبائل عرب ( قریش و غیر قریش ) تنها یک نژاد نبودند , نژادى بودند که طرز کار و فعالیتشان شبیه طرز کار یک حزب بود , یعنى افکار خاص اجتماعى داشتند , تقریبا نظیر یهود و در عصر ما و بلکه در طول تاریخ که نژادى هستند با یک فکر و ایده خاص که براى رسیدن به ایده خودشان گذشته از هماهنگى اى که میان همه افرادشان وجود دارد , نقشه و طرح دارند . قدماى مورخین , بنى امیه را بصورت یک نژاد زیرک و شیطان صفت معرفى کرده اند . و امروز با این تعبیر از آنها یاد مى کنند که بنى امیه همان گروهى هستند که با ظهور اسلام , بیش از هر جمعیت دیگرى احساس خطر کردند و اسلام را براى خودشان خطرى عظیم شمردند و تا آنجا که قدرت داشتند با اسلام جنگیدند , تا هنگام فتح مکه که مطمئن شدند دیگر مبارزه با اسلام فایده ندارد , لذا آمدند و اسلام ظاهرى اختیار کردند و به قول عمار یاسر : ما اسلموا و لکن .
و پیغمبر اکرم هم با آنها معامله م…لفه قلوبهم مى کرد , یعنى مردمى که اسلام ظاهرى دارند ولى اسلام در عمق روحشان نفوذ نکرده است .
پیغمبر اکرم در زمان خودش نیز هیچ کار اساسى را به بنى امیه واگذار نکرد ولى بعد از پیغمبر تدریجا بنى امیه در دستگاههاى اسلامى نفوذ کردند , و بزرگترین اشتباه تاریخى و سیاسى که در زمان عمربن خطاب رخ داد , این بود که یکى از پسران ابوسفیان به نام یزید والى شام شد و بعد از او معاویه حاکم شام شد و بیست سال یعنى تا آخر حکومت عثمان بر شامات که مشتمل بر سوریه فعلى و قسمتى از ترکیه فعلى و لبنان فعلى و فلسطین فعلى بود , حکومت مى کرد . در اینجا یک جاى پا و به اصطلاح جاى مهرى براى بنى امیه پیدا شد و چه جاى مهر اساسى اى ! عثمان که خلیفه شد گو اینکه با سایر بنى امیه از نظر روحى تفاوتهایى داشت ( آدم خاصى بود , با ابوسفیان متفاوت بود ) ولى بالاخره اموى بود .
بارى , پاى بنى امیه بطور وسیعى در دستگاه اسلامى باز شد . بسیارى از مناصب مهم اسلامى مانند حکومتهاى مهم و بزرگ مصر , کوفه و بصره , به دست بنى امیه افتاد . حتى وزارت خود عثمان به دست مروان حکم افتاد .
این , قدم بس بزرگى بود که بنى امیه به طرف مقاصد خودشان پیش رفتند .
معاویه هم روز به روز وضع خودش را تحکیم مى کرد . تا زمان عثمان اینها فقط دو نیرو در اختیار داشتند , یکى پستهاى مهم سیاسى , قدرت سیاسى و دیگر , بیت المال , قدرت اقتصادى . با کشته شدن عثمان , معاویه , نیروى دیگرى را هم در خدمت خودش گرفت و آن اینکه , یک مرتبه داستان خلیفه مقتول و مظلوم را مطرح کرد و احساس دینى و مذهبى گروه زیادى از مردم را ( لااقل در همان منطقه شامات ) در اختیار گرفت . مى گفت : خلیفه مسلمین , خلیفه اسلام , مظلوم کشته شد , من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا ( ۱ ) , انتقام خون خلیفه مظلوم واجب است , باید گرفت . احساسات دینى صدها هزار و شاید میلیونها نفر از مردم را به نفع مقاصد خویش در اختیار گرفت . خدا مى داند که معاویه در روضه عثمان خواندنهاى خود , چقدر از مردم اشک گرفته است , آن , در زمان خلفاى پیش از عثمان , آن هم دوره عثمان , این هم در قتل عثمان که تقریبا مقارن است با خلافت على علیه السلام .
بعد از شهادت على علیه السلام , معاویه خلیفه مطلق مسلمین شد و دیگر همه قدرتها در اختیار او قرار گرفت . در اینجا یک قدرت چهارم را نیز توانست استخدام بکند و آن این بود که شخصیتهاى دینى و به اصطلاح امروز روحانیت را اجیر خودش کرد . از آن روز بود که یک مرتبه شروع کردند به جعل و وضع حدیث در مدح عثمان و حتى مقدارى در مدح شیخین , چون معاویه , این را به نفع خودش مى دانست و به ضرر على علیه السلام . و چه پولها که در این راه مصرف و خرج شد . على علیه السلام در کلمات خودشان به خطر عظیم بنى امیه اشاره ها کرده اند . خطبه اى است که اول آن راجع به خوارج است و در اواخر عمرشان هم انشاء کرده اند . مى فرمایند : فانافقات عین الفتنه ( ۱ ) من بودم که چشم فتنه را در آوردم ( مقصود داستان خوارج است ) , یک مرتبه در وسط کلام گریز مى زنند به بنى امیه : الا و ان اخوف الفتن عندى علیکم , فتنه بنى امیه فانها فتنه عمیاء مظلمه ( ۲ ) ولى فتنه و داستان خوارج آنقدر خطر بزرگى نیست , یعنى بزرگ است اما از آن بزرگتر و خطرناکتر , فتنه بنى امیه است .
درباره فتنه بنى امیه ایشان کلمات زیادى دارند . یکى از خصوصیاتى که على علیه السلام براى بنى امیه ذکر مى کند این است که مى گوید مساوات اسلامى به دست اینها بکلى پایمال خواهد شد و آنچه که اسلام آورده بود که مردم همه برابر یکدیگر هستند دیگر در دوره بنى امیه وجود نخواهد داشت .
مردم تقسیم خواهند شد به آقا و بنده و شما ( مردم ) , بنده آنها در عمل خواهید بود . در جمله اى چنین مى فرماید : حتى لا یکون انتصار احدکم منهم الا کانتصار العبد من ربه ( ۱ ) که خلاصه اش این است که برخورد شما با اینها شبیه برخورد یک بنده با آقا خواهد بود , آنها همه آقا خواهند بود و شما حکم برده و بنده را خواهید داشت , که در این زمینه مطلب خیلى زیاد است .
دوم چیزى که باز در کلمات امیرالم…منین , در پیش بینى هاى ایشان آمده است که بعد رخ داد , سر به نیست شدن , به اصطلاح روشنفکران بعد از ایشان است . تعبیر حضرت چنین است : عمت خطتها و خصت بلیتها ( ۲ ) این بلیه اى است که همه جا را مى گیرد ولى گرفتاریهایش اختصاص به یک طبقه معین پیدا مى کند . تعبیر حضرت تعبیر بسیار عالى و خوبى است . این طور مى فرمایند : و اصاب البلاء من ابصر فیها , و اخطا البلاء من عمى عنها ( ۳ ) . هر کس که بصیرتى داشته باشد و به قول امروز روشنفکر باشد , هر کس که فهم و درکى داشته باشد , این بلا و فتنه , او را مى گیرد . زیرا نمى خواهند آدم چیز فهمى وجود داشته باشد . و تاریخ نشان مى دهد که بنى امیه افراد به اصطلاح روشنفکر و دراک آن زمان را درست مثل مرغى که دانه ها را جمع بکند , یکى یکى جمع مى کردند و سر به نیست مى نمودند . و چه قتلهاى فجیعى در این زمینه انجام دادند .
مسئله سوم , هتک حرمتهاى الهى است . دیگر حرامى باقى نمى ماند مگر اینکه اینها مرتکب خواهند شد و عقد و بسته اى از اسلام باقى نمى ماند جز اینکه باز مى کنند : لا یدعوا لله محرما الا استحلوه و لا عقدا الا حلوه ( ۱ ) . چهارم اینکه مسئله به این جا پایان نمى گیرد , بلکه عملا با اسلام مخالفت مى کنند و براى اینکه مردم را واژگونه کنند , اسلام را واژگونه مى کنند . و لبس الاسلام لبس الفر و مقلوبا ( ۲ ) . اسلام را مى پوشانند به تن مردم امام آنچنان که پوستینى را وارونه بپوشانند . شما مى دانید که خاصیت پوستین یعنى گرم کردن و نیز زیبایى نقش و نگارهاى آن وقتى بروز مى کند که آن را درست بپوشند . اگر پوستین را وارونه بپوشند , یک ذره گرما ندارد و بعلاوه یک امر وحشتناکى مى شود که مورد تمسخر افراد قرار مى گیرد . على علیه السلام که شهید شد برخلاف پیش بینى هاى معاویه که على با کشته شدنش تمام مى شود , به صورت یک سمبل در جامعه زنده شد , اگر چه به عنوان یک فرد کشته شد . یعنى فکر على بعد از مردنش بیشتر گسترش یافت و بعد شیعه ها در مقابل حزب اموى دور همدیگر جمع شدند , همفکریها پیدا شد و در واقع آن وقت بود که شیعه على به صورت یک جمعیت متشکل در آمد .
معاویه در دوره خودش مبارزات زیادى با فکر على علیه السلام کرد , سب و لعنها بالاى منبر براى على مى شد . بخشنامه کرده بودند که در سراسر کشور اسلامى در نماز جمعه ها على علیه السلام را لعن بکنند . و این علامت این است که على علیه السلام به صورت یک نیرو و یک سمبل و یک فکر و عقیده و ایمان در روح مردم زنده بود و وجود داشت . این مرد براى مبارزه با فکر و روح على کارها انجام داد , یکى را مسموم کرد , سر دیگرى را روى نیزه کرد , اینها به جاى خودش , ولى معاویه یک ظاهرى را براى فریب مردم حفظ مى کرد . تا دوره یزید مى رسد که دیگر تشت رسوایى , از بام مى افتد . و انصاف این است که یزید از نظر سیاست اموى هم یک غلط بود , یعنى کسى بود که نتوانست سیاست اموى را اعمال بکند , بلکه کارى کرد که پرده امویها را درید . در این شرایط است که اباعبدالله نهضت خودشان را آغاز مى کنند . حالا مقدارى راجع به نهضت ایشان براى شما عرض مى کنم . مطلبى را مى گویم , شما تامل بفرمائید , ببینید این طور هست یا نه . همان طور که کلمات و آیات قرآن از لحاظ لفظى و فصاحت و بلاغت و روانى , نوعى خاص از آهنگها را به آسانى مى پذیرد و این خود , آیت بسیار بزرگى براى نفوذ قرآن بر دلها بوده و هست , انسان وقتى تاریخ حادثه عاشورا را مى خواند , استعدادى براى شبیه سازى در آن مى بیند . همان طور که قرآن براى آهنگ پذیرى ساخته نشده ولى این طور هست , حادثه کربلا هم براى شبیه سازى ساخته نشده ولى این طور هست .
من نمى دانم , شاید شخص اباعبدالله در این مورد نظر داشته . البته این مطلب را اثبات نمى کنم ولى نفى هم نمى کنم . داستان کربلا در هزار و دویست سال پیش روى صفحه کتاب آمده , یک وقتى آمده که کسى فکر نمى کرده که این حادثه این قدر گسترش پیدا خواهد کرد . متن تاریخ این حادثه گویى اساسا براى یک نمایشنامه نوشته شده است , شبیه پذیر است , گویى دستور داده اند که آن را براى صحنه بودن بسازند . شهادتهاى فجیع ما زیاد داریم ولى این داستان به این شکل آیا مى تواند تصادف باشد و تعمد نباشد و اباعبدالله به این مطلب توجه نکرده باشد ؟ من نمى دانم , ولى بالاخره قضیه این طور است و باور هم نمى کنم که تعمدى در کار نباشد .
از امام تقاضاى بیعت مى کنند , بعد از سه روز امام حرکت مى کند و مى رود به مکه و به اصطلاح مهاجرت مى کند و در مکه که حرم امن الهى است , سکنى مى گزیند و شروع به فعالیت مى کند . چرا به مکه رفت ؟ آیا به این جهت که مکه حرم امن الهى بود و معتقد بود که بنى امیه مکه را محترم خواهند شمرد ؟ یعنى درباره بنى امیه , چنین اعتقاد داشت که اگر سیاستشان اقتضا بکند و بخواهند او را در مکه بکشند , اینکار را نمى کنند ؟ یا نه , رفتن به مکه اولا براى این بود که خود این مهاجرت , اعلام مخالفت بود . اگر در مدینه مى ماند و مى گفت من بیعت نمى کنم صدایش آنقدر به عالم اسلام نمى رسید .
بدین جهت هم گفت بیعت نمى کنم و هم اهل بیتش را حرکت داد و برد به مکه . این بود که صدایش در اطراف پیچید که حسین بن على حاضر به بیعت نشد و لذا از مدینه به مکه رفت . خود این , به اصطلاح ( اگر تعبیر درست باشد ) یک ژست تبلیغاتى بود براى رساندن هدف و پیام خودش به مردم .
از این بالاتر که عجیب و فوق العاده است اینکه امام حسین علیه السلام در سوم شعبان وارد مکه مى شود , و ماههاى رمضان , شوال , ذى القعده و ذى الحجه ( تا هشتم این ماه ) یعنى ایامى که عمره مستحب است و مردم از اطراف و اکناف به مکه مىآیند را در آنجا مى ماند .
کم کم فصل حج مى رسد , مردم از اطراف و اکناف و حتى از اقصا بلاد خراسان به مکه مىآیند . روز ترویه مى شود یعنى روز هشتم ذى الحجه , روزى که همه براى حج از نو لباس احرام مى پوشند و مى خواهند به منى و عرفات بروند و اعمال حج را انجام بدهند . ناگهان , امام حسین علیه السلام اعلام مى کند که من مى خواهم بطرف عراق بروم , من مى خواهم به طرف کوفه بروم .
یعنى در چنین شرایطى پشت مى کند به کعبه , پشت مى کند به حج , یعنى من اعتراض دارم . اعتراض و انتقاد و عدم رضایت خودش را به این وسیله و به این شکل اعلام مى کند . یعنى این کعبه دیگر در تسخیر بنى امیه است , حجى که گرداننده اش یزید باشد , براى مسلمین فایده اى نخواهد داشت . این پشت کردن به کعبه و اعمال حج در چنین روزى و اینکه بعد بگوید من براى رضاى خدا رو به جهاد مى کنم و پشت به حج , رو به امر به معروف مى کنم و پشت به حج , این , یک دنیا معنى داشت , کار کوچکى نبود . ارزش تبلیغاتى , اسلوب , روش و متدکار در اینجا به اوج خود مى رسد . سفرى را در پیش مى گیرد که همه عقلا ( یعنى عقلایى که بر اساس منافع قضاوت مى کنند ) آن را از نظر شخص امام حسین ناموفق پیش بینى مى کنند . یعنى پیش بینى مى کنند که ایشان در سفر کشته خواهند شد . و امام حسین در بسیارى از موارد , پیش بینى آنها را تصدیق مى کند , مى گوید : خودم هم مى دانم .
مى گویند پس چرا زن و بچه را همراه خودت مى برى ؟ مى گوید : آنها را هم باید ببرم . بودن اهل بیت امام حسین علیه السلام در صحنه کربلا , صحنه را بسیار بسیار داغتر کرد . و در واقع امام حسین علیه السلام یک عده مبلغ را طورى استخدام کرد که بعد از شهادتش , آنها را با دست و نیروى دشمن تا قلب حکومت دشمن یعنى شام فرستاد . این خودش یک تاکتیک عجیب و یک کار فوق العاده است . همه براى این است که این صدا هر چه بیشتر به عالم برسد , بیشتر به جهان آن روز اسلام برسد و بیشتر ابعاد تاریخ و ابعاد زمان را بشکافد و هیچ مانعى در راه آن وجود نداشته باشد . در بین راه کارهاى خود امام حسین , نمایشهایى از حقیقت اسلام است , از مروت , انسانیت , از روح و حقانیت اسلام است . اینها همه جاى خودش . ببینید ! این شوخى نیست . در یکى از منازل بین راه حضرت دستور مى دهند آب زیاد بردارید .
هر چه مشک ذخیره دارید پر از آب کنید و بر هر چه مرکب و شتر همراهتان است که آنها را یدک مى کشید , بار آب بزنید . ( پیش بینى بوده است ) . در بین راه ناگهان یکى از اصحاب فریاد مى کشد : لا حول ولا قوه الا بالله , یا : لا اله الا الله یا : انا لله و انا الیه راجعون ( ذکرى مى گوید ) مى گویند چه خبر است ؟ مى گوید من ۲۷۳ به این سرزمین آشنا هستم , سرزمینى است که در آن نخل نبوده , مثل اینکه از دور نخل دیده مى شود , شاخه نخل است , مى فرماید خوب دقت کنید .
آنهایى که چشمهایشان تیزتر است مى گویند : نه آقا نخل نیست , آنها پرچم است , انسان است , اسب است که از دور دارد مىآید , اشتباه مى کنید , خود حضرت نگاه مى کند , مى گوید راست مى گوئید , کوهى است در سمت چپ شما , آن کوه را پشت خودتان قرار بدهید . حر است با هزار نفر . حسین علیه السلام مثل پدرش على علیه السلام ( در داستان صفین ) است که از این جور فرصتها به طور ناجوانمردانه استفاده نمى کند . بلکه از نظر او , اینجا جائى است که باید مروت و جوانمردى اسلامى را نشان بدهد , فورا مى فرماید : آن آبها را بیاورید و اسبها را سیراب کنید , افراد را سیراب کنید .
حتى خودشان مراقبت مى کنند که حیوانهاى اینها کاملا سیراب شوند . یک نفر مى گوید مشکى را در اختیار من قرار داد که نتوانستم درش را باز کنم , خود حضرت آمدند و با دست خویش در مشک را باز کردند و به من دادند . حتى اسبها که آب مى خوردند , فرمود : اینها اگر خسته باشند , با یک نفس سیر نمى خورند , بگذارید با دو نفس , سه نفس آب بخورند . همچنین در کربلا در همان نهایت شدتها مراقب است که ابتداى به جنگ نکند .
مسئله دیگر این است که من با آقاى محترم نویسنده شهید جاوید که دوست قدیمى ماست صحبت مى کردم , با نظر ایشان موافق نبودم به ایشان گفتم چرا خطبه هاى امام حسین بعد از اینکه ایشان از نصرت مردم کوفه مایوس مى شوند و معلوم مى شود که دیگر کوفه در اختیار پسر زیاد قرار گرفت و مسلم کشته شد , داغتر مى شود ؟ ممکن است کسى بگوید امام حسین خودش دیگر راه برگشت نداشت , بسیار خوب , راه برگشت نداشت , ولى چرا در شب عاشورا بعد از آنکه به اصحابش فرمود من بیعتم را از شما برداشتم و آنها گفتند خیر , ما دست از دامن شما بر نمى داریم , نگفت اصلا ماندن شما در اینجا حرام است , براى اینکه آنها مى خواهند مرا بکشند , به شما کارى ندارند , اگر بمانید , خونتان بى جهت ریخته مى شود و این حرام است ؟ چرا امام حسین نگفت واجب است شما بروید ؟ بلکه وقتى آنها پایداریشان را اعلام کردند , امام حسین آنان را فوق العاده تایید کرد و از آن وقت بود که رازهایى را که قبلا به آنها نمى گفت , به آنان گفت .
در شب عاشورا که مطلب قطعى است , حبیب بن مظاهر را مى فرستد در میان بنى اسد که اگر باز هم مى شود عده اى را بیاورد . معلوم بود که مى خواست بر عددکشتگان افزوده شود , چرا که هر چه خون شهید بیشتر ریخته شود این ندا بیشتر به جهان و جهانیان مى رسد . در روز عاشورا , حر مىآید توبه مى کند بعد مىآید خدمت اباعبدالله , حضرت مى فرماید از اسب بیا پائین , مى گوید نه آقا اجازه بدهید من خونم را در راه شما بریزم , خونت را در راه ما بریز یعنى چه ؟ آیا یعنى اگر تو کشته شوى , من نجات پیدا مى کنم ؟ من که نجات پیدا نمى کنم . و حضرت به هیچ کس چنین چیزى نگفت . اینها نشان مى دهد که اباعبدالله علیه السلام , خونین شدن این صحنه را مى خواست و بلکه خودش آن را رنگ آمیزى مى کرد . اینجاست که مى بینیم قبل از عاشورا , صحنه هاى عجیبى به وجود مىآید که گویى آنها را عمدا به وجود آورده اند تا مطلب بیشتر نمایانده شود , بیشتر نمایش داده بشود . اینجاست که جنبه شبیه پذیرى قضیه , خیلى زیاد مى شود . خدا رحمت کند مرحوم آیتى , دوست عزیزمان را ( امشب به یاد او افتادیم ) , در کتاب بررسى تاریخ عاشورا روى نکته اى خیلى تکیه کرده است , تعبیر ایشان این است , مى گوید : رنگ خون از نظر تاریخى ثابت ترین رنگهاست , در تاریخ و در مسائل تاریخى آن رنگى که هرگز محو نمى شود رنگ قرمز است , رنگ خون است و حسین بن على علیه السلام تعمدى داشت که تاریخ خودش را با این رنگ ثابت و زایل نشدنى بنویسد , پیام خود را با خون خویش نوشت .
شنیده شده که افرادى در حال از بین رفتن با خون خودشان مطلبى نوشته اند و پیام داده اند . معلوم است که این خودش اثر دیگرى دارد که کسى با خون خود پیام و حرف خویش را بنویسد . در عرب جاهلیت رسم بود و گاهى اتفاق مى افتاد که قبائلى که مى خواستند با یکدیگر پیمان ناگسستنى ببندند , یک ظرف خون مىآوردند ( البته نه خون خودشان ) و دستشان را در آن مى کردند .
مى گفتند : این پیمان دیگر هرگز شکستنى نیست , پیمان خون است و پیمان خون شکستنى نیست . حسین بن على علیه السلام در روز عاشورا گوئى رنگ آمیزى مى کند , اما رنگ آمیزى با خون . براى اینکه رنگى که از هر رنگ دیگر ثابت تر است در تاریخ , همین رنگ است . تاریخ خودش را با خون مى نویسد .
گاهى مى شنویم یا در کتابهاى تاریخى مى خوانیم که بسیارى از سلاطین و پادشاهان , افرادى که این اشتها را داشته اند که نامشان در تاریخ ثبت شود , در صدها سال پیش , در یک لوحه فلزى یا سنگى حک کرده اند که منم فلانى , پسر فلان کس , از نژاد خدایان . منم کسى که فلان شخص آمد پیش من زانو زد و . . . حالا چرا پیام خودش را روى سنگ یا فلز ثبت مى کند ؟ براى اینکه از بین نرود , باقى بماند . به همان نشانى که ما مى بینیم , تاریخ , آنها را زیر خروارها خاک مدفون کرد و احدى از آنها اطلاع پیدا نکرد تا بعد از هزاران سال , حفاران اروپایى آمدند و آنها را از زیر خاک در آوردند , حالا که از زیر خاک در آورده اند , خوب چیزى نیست , مسئله اى نیست , کسى برایش اهمیتى قائل نمى شود سخنانى است که روى سنگ نوشته شده ولى روى دلها نوشته نشده .
امام حسین علیه السلام پیام خود را نه روى سنگى نوشت و نه حجارى کرد , آنچه او گفت در هواى لرزان و در گوش افراد طنین انداخت اما در دلها ثبت شد بطورى که از دلها گرفتنى نیست . و خودش کاملا به این حقیقت آگاه بود , آینده را درست مى دید که بعد از این , حسین کشته شدنى نیست و هرگز کشته نخواهد شد . شما ببینید اینها چیست , آیا مى تواند تصادف باشد ؟ نه , اباعبدالله در روز عاشورا در آن ساعات و لحظات آخر استغاثه مى کرد یعنى استنصار مى کرد , باز هم یارى مى خواست , یعنى یاورهایى که بیایند کشته بشوند نه یاورهایى که بیایند نجاتش بدهند . امام حسین دیگر بعد از کشته شدن اصحاب و برادران و فرزندانش بدون شک نمى خواهد زنده بماند , ولى یارى و یاور مى خواست که باز هم بیاید کشته بشود . این است که حضرت هل من ناصر ینصرنى مى فرمود . صدایشان رسید به خیمه ها , زنها گریستند , فریاد گریه شان بلند شد . امام حسین علیه السلام , برادرشان حضرت ابوالفضل و یک نفر دیگر از اهل بیت را فرستادند , فرمودند بروید زنها را ساکت کنید , آنها آمدند و ساکت کردند . بعد خودشان برگشتند به خیام حرم , اینجاست که طفل شیر خوارشان را به دست ایشان مى دهند . این طفل در بغل عمه اش زینب خواهر مقدس اباعبدالله است . حضرت این طفل را در بغل مى گیرد .
اباعبدالله نفرمود خواهرجان چرا در میان این بلوا , در فضایى که هیچ امنیتى ندارد و از آن طرف تیر پرتاب مى شود و دشمن کمین کرده این طفل را آوردى , بلکه او را در بغل گرفت و در همین حال تیرى از سوى دشمن مىآید و به گلوى طفل مقدس اصابت مى کند . اباعبدالله چه مى کند ؟ ببینید رنگ آمیزى چگونه است ؟ تا این طفل این چنین شهید مى شود , دست مى برد و یک مشت خون پر مى کند و به طرف آسمان مى پاشد که اى آسمان ببین و شاهد باش ! در آن لحظات آخر که ضربات زیادى بر بدن مقدس اباعبدالله وارد شده بود که دیگرى روى زمین افتاده بود و بر روى زانوهایش حرکت مى کرد و بعد از مقدارى حرکت , مى افتاد و دوباره بر مى خواست , ضربتى به گلوى ایشان اصابت مى کند . نوشته اند باز دست مبارکش را پر از خون کرد و به سر و صورتش مالید و گفت من مى خواهم به ملاقات پروردگار خود بروم . اینها صحنه هاى تکان دهنده صحراى کربلاست , قضایایى است که پیام امام حسین را براى همیشه در دنیا جاوید و ثابت و باقى ماندنى مى کند . در عصر تاسوعا دشمن حمله مى کند . حضرت , برادرشان ابوالفضل را مى فرستند و به او مى فرمایند : من مى خواهم امشب را با خداى خودم راز و نیاز کنم و نماز بخوانم , دعا و استغفار کنم , تو به هر زبانى که مى خواهى امشب اینها را منصرف کن تا فردا . البته با آنها خواهیم جنگید . آنها بالاخره منصرف مى شوند . اباعبدالله علیه السلام در شب عاشورا چندین کار انجام داد که تاریخ نوشته است .
یکى از کارها این بود که به اصحاب ( مخصوصا افرادى که اهل این فن بودند ) دستور داد که همین امشب , شمشیرها و نیزه هایتان را آماده کنید , و خودشان هم سرکشى مى کردند . مردى بود به نام جون که اهل این کار یعنى اصلاح اسلحه بود . حضرت مى رفتند و از کار او سرکشى مى کردند . کار دیگرى که اباعبدالله در آن شب کردند , این بود که دستور دادند که همان شبانه خیمه ها را که از هم دور بودند نزدیک یکدیگر قرار دهند , و آنچنان نزدیک آوردند که طنابهاى خیمه ها در داخل یکدیگر فرو رفت بگونه اى که عبور یک نفر از بین دو خیمه ممکن نبود . بعد هم دستور دادند خیمه ها را به شکل هلال نصب کنند و همان شبانه در پشت خیمه ها گودالى حفر کنند بطورى که اسبها نتوانند از روى آن بپرند و دشمن از پشت حمله نکند . همچنین دستور داد مقدارى از خار و خاشاکهایى که در آنجا زیاد بود را انباشته کنند تا صبح عاشورا آنها را آتش بزنند که تا اینها زنده هستند , دشمن نتواند از پشت خیمه ها بیاید یعنى فقط از روبرو و راست و چپ با دشمن مواجه باشند و از پشت سرشان اطمینان داشته باشند . کار دیگر حضرت این بود که همه اصحاب را در یک خیمه جمع کرد و براى آخرین بار اتمام حجت نمود . اول تشکر کرد , تشکر بسیار بلیغ و عمیق , هم از خاندان و هم از اصحاب خودش . فرمود : من اهل بیتى بهتر از اهل بیت خودم و اصحابى با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم .
در عین حال فرمود : همه شما مى دانید که اینها جز شخص من به کس دیگرى کارى ندارند , هدف اینها فقط من هستم , اینها اگر به من دست بیابند به هیچیک از شما کارى ندارند . شما مى توانید از تاریکى شب استفاده کنید و همه تان بروید , بعد هم فرمود هر کدام مى توانید دست یکى از این بچه ها و خاندان مرا بگیرید و ببرید . تا این جمله را فرمود , از اطراف شروع کردند به گفتن اینکه : یا اباعبدالله ما چنین کارى بکنیم ؟ ! بداهم بهذا القول العباس بن على ( ۱ ) علیه السلام اول کسى که به سخن در آمد برادر بزرگوارش ابوالفضل العباس بود . اینجا است که باز سخنانى واقعا تاریخى و نمایشنامه اى مى شنویم . هر کدام به تعبیرى حرفى مى زنند , یکى مى گوید آقا ! اگر مرا بکشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاکسترم را به باد بدهند و دو مرتبه زنده بکنند و هفتاد بار چنین کارى را تکرار بکنند , دست از تو بر نمى دارم , این جان نا قابل ما قربان تو نیست . آن یکى مى گوید اگر مرا هزار بار بکشند و زنده کنند , دست از دامن تو بر نمى دارم . حضرت هر کارى که لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند , انجام داد .
مردى بود که اتفاقا در همان ایام محرم به او خبر رسید که پسرت در فلان جنگ به دست کفار اسیر شده , خوب جوانش بود , و معلوم نبود چه بر سرش مىآید . گفت من دوست نداشتم که زنده باشم و پسرم چنین سرنوشتى پیدا بکند . خبر رسید به اباعبدالله که براى فلان صحابى شما چنین جریانى رخ داده است . حضرت او را طلب کردند , از او تشکر نمودند که تو مرد چنین و چنان هستى . پسرت گرفتار است , یک نفر لازم است برود آنجا پولى , هدیه اى ببرد و به آنها بدهد تا اسیر را آزاد بکنند . کالاهایى , لباسهایى در آنجا بود که مى شد آنها را تبدیل به پول کرد . فرمود اینها را مى گیرى و مى روى در آنجا تبدیل به پول مى کنى بعد مى دهى بچه ات را آزاد مى کنى . تا حضرت این جمله را فرمود , او عرض کرد : اکلتنى السباع حیا ان فارقتک ( ۱ ) درنده هاى بیابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنین کارى بکنم . پسرم گرفتار است , باشد , مگر پسر من از شما عزیزتر است ؟ ! در آن شب بعد از آن اتمام حجتها وقتى که همه یکجا و صریحا اعلام وفادارى کردند و گفتند ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد , یکدفعه صحنه عوض شد , امام علیه السلام فرمود حالا که این طور است , بدانید که ما کشته خواهیم شد . همه گفتند الحمدلله , خدا را شکر مى کنیم براى چنین توفیقى که به ما عنایت کرد , این براى ما مژده است , شادمانى است .
طفلى در گوشه اى از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت . این طفل پیش خودش شک کرده که آیا این کشته شدن شامل من هم مى شود یا نه .
از طرفى حضرت فرمود تمام شما که در اینجا هستید , ولى ممکن است من چون کودک و نابالغ هستم مقصود نباشم . رو کرد به اباعبدالله و گفت : یا عماه ! عمو جان ! و انا فى من قتل ؟ آیا من جزء کشته شدگان فردا خواهم بود ؟ نوشته اند اباعبدالله در اینجا رقت کرد و به این طفل که جناب قاسم بن الحسن است , جوابى نداد . از او س…الى کرد , فرمود : پسر برادر ! تو اول به س…ال من جواب بده تا بعد من به س…ال تو جواب بدهم , اول بگو : کیف الموت عندک ؟ مردن پیش تو چگونه است , چه طعم و مزه اى دارد ؟ عرض کرد : یا عماه احلى من العسل , از عسل براى من شیرینتر است . تو اگر بگویى که من فردا شهید مى شوم , مژده اى به من داده اى . فرمود بله فرزند برادر , اما بعد ان تبلو ببلاء عظیم ولى بعد از آنکه به درد سختى مبتلا خواهى شد , بعد از یک ابتلاى بسیار بسیار سخت . گفت خدا را شکر , الحمد لله که چنین حادثه اى رخ مى دهد . حالا شما ببینید با توجه به این سخن اباعبدالله , فردا چه صحنه طبیعى عجیبى به وجود مىآید . بعد از شهادت جناب على اکبر , همین طفل سیزده ساله مىآید خدمت اباعبدالله در حالى که چون اندامش کوچک است و نابالغ و بچه است , اسلحه اى به تنش راست نمىآید . زرهها را براى مردان بزرگ ساخته اند نه براى بچه هاى کوچک . کلاه خودها براى سرافراد ۲۸۲ بزرگ مناسب است نه براى بچه کوچک . عرض کرد : عموجان ! نوبت من است , اجازه بدهید به میدان بروم . ( در روز عاشورا هیچکس بدون اجازه اباعبدالله به میدان نمى رفت . هر کس وقتى مىآمد , اول سلامى عرض مى کرد : السلام علیک یا اباعبدالله , به من اجازه بدهید ) . اباعبدالله به این زودیها به او اجازه نداد . شروع کرد به گریه کردن , قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن . نوشته اند : فجعل یقبل یدیه و رجلیه ( ۱ ) یعنى قاسم شروع کرد دستها و پاهاى اباعبدالله را بوسیدن . آیا این , براى این نبوده که تاریخ بهتر قضاوت بکند ؟ او اصرار مى کند و اباعبدالله انکار . اباعبدالله مى خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر مى خواهى بروى , برو , اما با لفظ به او اجازه نداد , بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت بیا فرزند برادر , مى خواهم با تو خداحافظى بکنم . قاسم دست به گردن اباعبدالله انداخت و اباعبدالله دست به گردن جناب قاسم . نوشته ان د این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه کردند ( اصحاب و اهل بیت اباعبدالله ناظر این صحنه جانگداز بودند ) که هر دو بى حال و از یکدیگر جدا شدند . این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد .
راوى که در لشکر عمر سعد بود , مى گوید یک مرتبه ما بچه اى را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جاى کلاه خود یک عمامه بسته است , و به پایش هم چکمه اى نیست , کفش معمولى است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم هم نمى رود که پاى چپش بود , و تعبیرش این است : کانه فلقه القمر ( ۱ ) گویى این بچه پاره اى از ماه بود , این قدر زیبا بود . همان راوى مى گوید : قاسم که داشت مىآمد , هنوز دانه هاى اشکش مى ریخت .
رسم بر این بود که افراد خودشان را معرفى مى کردند که من کى هستم . همه متحیرند که این بچه کیست . همین که در مقابل مردم ایستاد فریادش بلند شد : ان تنکرونى فانا ابن الحسن { سبط النبى المصطفى الم…تمن مردم اگر مرا نمى شناسید , من پسر حسن بن على بن ابیطالبم هذا الحسین کالاسیر المرتهن { بین اناس لاسقوا صوب المزن ( ۲ ) این مردى که اینجا مى بینید و گرفتار شما است , عموى من حسین بن على بن ابیطالب است . جناب قاسم به میدان مى رود . اباعبدالله است خودشان را حاضر کرده و به دست گرفته اند و گویى منتظر فرصتى هستند که وظیفه خودشان را انجام بدهند . من نمى دانم دیگر قلب اباعبدالله در آن وقت چه حالى داشت . منتظر است , منتظر صداى قاسم که ناگهان فریاد یا عماه قاسم بلند شد . راوى مى گوید ما نفهمیدیم که حسین با چه سرعتى سوار اسب شد و اسب را تاخت کرد . تعبیر او این است که مانند یک باز شکارى خودش را به صحنه جنگ رساند . نوشته اند بعد از آنکه جناب قاسم از روى اسب به زمین افتاده بود در حدود دویست نفر دور بدن او بودند و یک نفر هم مى خواست سر قاسم را از بدن جدا بکند , ولى هنگامى که دیدند اباعبدالله آمد , همه فرار کردند و همان کسى که به قصد قتل قاسم آمده بود زیر دست و پاى اسبان پایمال شد . از بس که ترسیدند , رفیق خودشان را زیر سم اسبهاى خودشان پایمال کردند . جمعیت زیاد , اسبها حرکت کرده اند , چشم , چشم را نمى بیند , به قول فردوسى : ز سم ستوران در آن پهن دشت { زمین شد شش و آسمان گشت هشت هیچکس نمى داند که قضیه از چه قرار است . و انجلت الغبره ( ۱ ) همین که غبارها نشست , حسین را دیدند که سر قاسم را به دامن گرفته ( من این را فراموش نمى کنم : خدا رحمت کند مرحوم اشراقى واعظ معروف قم را , گفت یکبار من در حضور مرحوم آیت الله حائرى این روضه را که متن تاریخ است , عین مقتل است و یک کلمه کم و زیاد در آن نیست خواندم . به قدرى مرحوم حاج شیخ گریه کرد که بى تا ب شد . بعد به من گفت فلانى خواهش مى کنم بعد از این در هر مجلسى که من هستم , این قسمت را دیگر نخوان که من تاب شنیدنش را ندارم . ) در حالى که جناب قاسم آخرین لحظاتش را طى مى کند و از شدت درد پاهایش را به زمین مى کوبد . والغلام یفحص برجلیه ( ۱ ) آن وقت شنیدند که اباعبدالله چنین مى گوید : یعز و الله على عمک ان تدعوه فلا ینفعک صوته ( ۲ ) پسر برادرم ! چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنى یا عماه , ولى عموى تو نتواند به تو پاسخ درستى بدهد , چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم اما نتوانم کارى براى تو انجام بدهم .
و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم
و صلى الله على محمد و آله الطاهرین .
________________________________________
۱- سوره احزاب آیه ۳۹ .
۱- سوره اسراء , آیه ۳۳ .
۲ و ۱- نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه ۹۲ ص ۲۷۳ .
۱,۲,۳- نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه ۹۲ ص ۲۷۴
۱- نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه ۹۷ ص ۲۹۰ .
۲ - نهج البلاغه فیض الاسلام خطبه ۱۰۷ ص ۳۲۴ .
۱- بحار الانوارج ۴۴ ص ۳۹۳ , ارشاد شیخ مفید ص ۲۳۱ , اعلام الورى ص ۲۳۵ .
۱- بحار الانوارج ۴۴ ص ۳۹۴ .
۱- این عبارت در مقابل به این صورت است : فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه حتى اذن له . بحار الانوارج ۴۵ ص ۳۴ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۲۷ .
۱- مناقب ابن شهر آشوب ج ۴ ص ۱۰۶ , و نظیر این عبارت در اعلام الورى ص ۲۴۲ و اللهوف ص ۴۸ و بحار الانوارج ۴۵ ص ۳۵ و ارشاد شیخ مفید ص ۲۳۹ و مقتل الحسین مقرم ۳۳۱ , تاریخ طبرى ص ۲۵۶ ذکر شده است .
۲- بحار الانوارج ۴۵ ص ۳۴ .
۱- بحار الانوارج ۴۵ ص ۳۵ , ارشاد شیخ مفید ص ۲۳۹ , مقتل الحسین مقرم ص ۳۳۲ , اعلام الورى ص ۲۴۳ , اللهوف ص ۴۸ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۲۷ .
۱- مقتل الحسین مقرم ص ۳۳۲ , بحار النوارج ۴۵ ص ۳۵ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۲۸ , اللهوف ص ۴۸ , اعلام الورى ص ۲۴۳ , ارشاد شیخ مفید ص ۲۳۹ , مناقب ابن شهر آشوب ج ۴ ص ۱۰۸ .
۲- مناقب ابن شهر آشوب ج ۴ ص ۱۰۷ , اللهوف ص ۴۸ , بحار الانوارج ۴۵ ص ۳۵ , ارشاد شیخ مفید ص ۲۳۹ , اعلام الورى ص ۲۴۳ , مقتل الحسین مقرم ص ۳۳۲ , تاریخ طبرى ج ۶ ص ۲۵۷ .
جلسه پنجم : حادثه کربلا , تجسم عملى اسلام
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام و على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه , سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله وسلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین , الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا ( ۱ ) . قبلا عرض کردم که ممکن است از یک جمله , انواع استفاده ها از جنبه هاى مختلف بشود و همه هم درست باشند . حوادث هم چنینند , و عرض کردم که حادثه کربلا چنین حادثه اى است و حقیقتا وقتى خودم از روى فکر و حقیقت راجع به این حادثه تامل مى کنم , مى بینم همین طور است , و هر چه انسان بیشتر تامل و تعمق مى کند , آموزشهاى جدیدى پیدا مى شود . دیشب عرض کردم که این حادثه , حادثه اى است شبیه پذیر و نمایش پذیر , داراى سوژه هاى بسیار زیاد که گویى که آن را براى نشان دادن تهیه کرده اند . اکنون عرض مى کنم که این جنبه حادثه کربلا , راز دیگرى دارد ( اینکه من تعبیر به حادثه مى کنم نه به قیام و یا نهضت , براى این است که کلمه قیام یا نهضت , آنچنان که باید , نشان دهنده عظمت این قضیه نیست , و کلمه اى هم پیدا نکردم که بتواند این عظمت را نشان بدهد . از این جهت , مطلب را با یک تعبیر خیلى کلى بیان مى کنم .
مى گویم حادثه کربلا , نمى گویم قیام , چون بیش از قیام است , نمى گویم نهضت , چون بیش از نهضت است ) . آن راز این است که اساسا خود این حادثه , تمام این حادثه , تجسم اسلام است در همه ابعاد و جنبه ها . یعنى راز اینکه این حادثه , نمایش پذیر و شبیه پذیر است , این است که تجسم فکر و ایده چند جانبه و چند وجه و چند بعد اسلامى است . همه اصول و جنبه هاى اسلامى عملا در این حادثه تجسم پیدا کرده است , اسلام است در جریان و در عمل و در مرحله تحقق .
مى دانید که گاهى مجسمه سازیها یا نقاشیها براى یک ایده بخصوص است .
حالا اینکه گاهى اساسا هیچ ایده اى در آن نیست و به اصطلاح , هنر براى هنر و زیبایى است , هیچ , ولى گاهى براى نشان دادن یک فکر است . مثلا شخصى که از خارج برگشته بود , مى گفت از جمله چیزهایى که من در یکى از موزه هاى آنجا دیدم , این بود که بر روى یک تخت , مجسمه یک زن بسیار زیبا و جوانى بود و مجسمه جوانى هم در کنار او بود در حالى که جوان از جا حرکت کرده و یک پایش را پایین تخت و رویش را برگردانده بود . مثل اینکه داشت به سرعت از آن زن دور مى شد . معلوم بود که پهلوى او بوده است , گفت من نفهمیدم که معناى این چیست ؟ آیا قصه اى را نشان مى دهد ؟ از راهنما پرسیدم , گفت : این تجسم فکر افلاطون است , فکرى که فلاسفه دارند درباره انسان , راجع به عشقها که وصالها , مدفن عشقهاست و عشقها اگر صد در صد منجر به وصال بشوند , در نهایت امر تبدیل به بیزاریها , و معشوقها تبدیل به منفورها مى شوند . اصلى است که حکما و عرفا آن را بیان کرده اند که انسان عاشق چیزى است که آن را ندارد , و تا وقتى که آن چیز را ندارد , بدان عشق مى ورزد . همین که صددرصد به آن رسید , حرارت عشق تبدیل به سردى مى شود , و به دنبال معشوقى دیگر مى رود . مى بینیم این تجسم یک فکر است اما تجسمى بى روح . یعنى فکرى را در سنگ نمایش داده اند ولى سنگ , روح ندارد . این , واقعیت و حقیقت نیست . یا در نقاشیها ممکن است چنین چیزهایى باشد , و چقدر تفاوت است میان تجسم بى روح و تجسم زنده و جاندار که یک فکر تجسم پیدا کند , پیاده بشود در یک موضوع جاندار ذى حیات , آنهم نه هر جاندارى مثل نمایشهاى بى حقیقت و صورتسازیهایى که امروز درست مى کنند و حقیقتى در کار نیست , بلکه در عین حال , تنها نمایش نباشد , حقیقت و واقعیت باشد , یعنى پیاده شدن واقعى باشد . حادثه کربلا خودش یک نمایش از سربازان اسلام است اما نه نمایشى که صرفا نمایش یعنى صورتسازى باشد , آدمکهایى درست بکنند و صورتى بسازند ولى در واقع حقیقت نداشته باشد . مثلا فرض کنید آیه : ان الله اشترى من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه ( ۱ ) در حادثه کربلا , خودش را در عمل نشان مى دهد و همچنین آیات دیگر قرآن که بعد انشاء الله توفیق پیدا بکنم به عرض مى رسانم .
ما مى بینیم در طول تاریخ , برداشتها از حادثه کربلا خیلى متفاوت بوده است . قبلا اشاره کردم که مثلا برداشت[ ( دعبل خزاعى] ( از شعراى معاصر حضرت رضا علیه السلام , برداشت[ ( کمیت اسدى] ( از شعراى معاصر امام سجاد و امام باقر علیه السلام با برداشت مثلا محتشم کاشانى یا سامانى و یا صفى علیشاه متفاوت است . آنها یک جور برداشت کرده اند , محتشم جور دیگرى برداشت کرده است , سامانى جور دیگرى برداشت دارد , صفى علیشاه طور دیگرى و اقبال لاهورى به گونه اى دیگر . این , چگونه است ؟ و به نظر من همه اینها , برداشتهاى صحیح است ( البته برداشتهاى غلط هم وجود دارد , با برداشتهاى غلط کارى ندارم ) , ولى ناقص است . صحیح است ولى کامل نیست . صحیح است یعنى غلط و دروغ نیست ولى یک جنبه آن است .
مثل همان داستان فیل است که ملاى رومى نقل کرده است که عده اى در تاریکى مى خواستند با لمس کردن , آن را تشخیص بدهند . آنکه به پشت فیل دست زده بود یک طور قضاوت مى کرد , آنکه به گوش فیل دست زده بود طور دیگرى قضاوت مى کرد . این قضاوتها هم درست بود و هم غلط بود . غلط بودن از آن جهت که فیل به عنوان یک مجموعه , آن نبود که آنها مى گفتند و درست بود یعنى به آن نسبت که دستشان به فیل رسیده بود , درست مى گفتند . آنکه دستش به گوش فیل رسیده بود , گفت شکل بادبزن است , راست مى گفت , آن چیزى را که او لمس کرده بود , شکل بادبزن بود , اما فیل به شکل باد بزن نبود . آن کس که دستش به خرطوم فیل خورده بود , گفت فیل به شکل ناودان است . هم درست بود و هم غلط .
درست بود از آن جهت که چیزى که او لمس کرده بود , به شکل ناودان بود و غلط بود چون فیل به شکل ناودان نبود . فیل یک مجموعه است که یک عضوش مثل پشت بام است یعنى پشت فیل و یک عضوش مثل استوانه است یعنى پاى فیل , یک عضو دیگرش مثل ناودان است یعنى خرطوم فیل , اما فیل در مجموع خودش فیل است . این است که برداشتها , هم درست است و هم در عین حال غلط .
برداشت امثال[ ( دعبل خزاعى] ( از نهضت اباعبدالله , به تناسب زمان , فقط جنبه هاى پرخاشگرى آن است . برداشت[ ( محتشم کاشانى] ( جنبه هاى تاثر آمیز , رقت آور و گریه آور آن است . برداشت[ ( عمان سامانى] ( یا صفى علیشاه از این نهضت , برداشتهاى عرفانى , عشق الهى , محبت الهى و پاکبازى در راه حق است که اساسى ترین جنبه هاى قیام حسینى جنبه پاکبازى او در راه حق است . همه این برداشتها درست است ولى به عنوان یکى از جنبه ها . او که از جنبه حماسى گفته , او که از جنبه اخلاقى گفته است , او که از جنبه پند و اندرز گفته است , همه درست گفته اند , ولى برداشت هر یک , از یک جنبه و عضو این نهضت است نه از تمام اندام آن . وقتى بخواهیم به جامعیت اسلام نظر بیفکنیم باید نگاهى هم به نهضت حسینى بکنیم . مى بینیم امام حسین علیه السلام , کلیات اسلام را عملا در کربلا به مرحله عمل آورده , مجسم کرده است ولى تجسم زنده و جاندار حقیقى و واقعى , نه تجسم بى روح . انسان وقتى در حادثه کربلا تامل مى کند , امورى را مى بیند که دچار حیرت مى شود و مى گوید اینها نمى تواند تصادفى باشد , و سر اینکه ائمه اطهار , اینهمه به زنده نگه داشتن و احیاى این خاطره توصیه و تاکید کرده و نگذاشته اند حادثه کربلا فراموش شود , این است که این حادثه , یک اسلام مجسم است , نگذارید این اسلام مجسم فراموش شود .
ما در حادثه کربلا به جریان عجیبى برخورد مى کنیم و آن اینکه مى بینیم در این حادثه , مرد نقش دارد , زن نقش دارد , پیر و جوان و کودک , نقش دارند . سفید و سیاه نقش دارند , عرب و غیر عرب نقش دارند , طبقات و جنبه هاى مختلف نقش دارند . گویى اساسا در قضا و قدر الهى مقدر شده است که در این حادثه , نقشهاى مختلف از طرف طبقات مختلف ایفا بشود , یعنى اسلام نشان داده بشود . اینکه عرض مى کنم زن نقش دارد , منحصر به زینب سلام الله علیها نیست . در این زمینه داستانها داریم . ما در کربلا یک زن شهید داریم . و آن , زن جناب عبدالله بن عمیر کلبى است . دو زن دیگر داریم که رسما وارد میدان جنگ شده اند ولى اباعبدالله مانع شد و به آنها امر فرمود که برگردید و آنها برگشتند . مادرهایى , ناظر شهادت فرزندانشان بوده و این را , در راه خدا به حساب آورده اند . همچنین ما در کربلا , پانزده نفر به نام موالى ( ۱ ) مى بینیم . مخصوصا که یکى از آنها به نام مولى خوانده شده است : مولى شوذب مولى عابس بن عبید ( ۲ ) . علماى بزرگى مثل مرحوم حاجى نورى و مرحوم حاج شیخ عباس قمى , این را تایید کرده اند . اشتباه نشود , منظور از مولا عابس , این نیست که غلام یا آزاد شده عابس بوده بلکه به این معنى است که هم پیمان او بوده , و گفته اند که در جلالت قدر و شخصیت اجتماعى , از عابس بزرگتر بوده است .
من امشب , جنبه هایى از حادثه کربلا را تا اندازه اى که بتوانم , براى شما عرض مى کنم . براى نشان دادن جنبه هاى توحیدى و عرفانى , جنبه هایى پاکباختگى در راه خدا و اینکه ما سواى خدا را هیچ انگاشتن شاید همان دو جمله اباعبدالله در اولین خطبه هایى که انشاء فرمود , یعنى خطبه اى که در مکه ایراد کرد , کافى باشد . سخنش این بود : رضى الله و الله رضانا اهل البیت ( ۳ ) ما اهل بیت از خودمان پسند نداریم , ما آنچه را مى پسندیم که خدا براى ما پسندیده باشد . هر راهى را که خدا براى ما معین کرده است , ما همان راه را مى پسندیم . امام باقر علیه السلام به عیادت جابر مى رود , احوال او را مى پرسد . امام باقر , جوان است و جابر از اصحاب پیغمبر و پیر مرد است . جابر عرض مى کند : یابن رسول الله ! در حالى هستم که فقر را بر غنا , بیمارى را بر سلامت , و مردان را بر زنده ماندن ترجیح مى دهم . امام علیه السلام فرمود : ما اهل بیت این طور نیستیم , ما از خودمان پسندى نداریم , ما هر طورى که خدا مصلحت بداند , همان بر ایمان خوب است .
در آخرین جمله هاى اباعبدالله باز مى بینیم انعکاس همین مفاهیم هست .
به تعبیر مرحوم آیتى ( استنتاج خیلى لطیفى است ) , این جنگ , با یک تیر آغاز شد و با یک تیر پایان پذیرفت . در روز عاشورا , اولین تیر را عمر سعد پرتاب کرد , و بعد گفت به امیر خبر بدهید که اولین تیرانداز که به طرف حسین تیر پرتاب کرد , من بودم . بعد از آن بود که جنگ شروع شد ( امام حسین اصحابش را از اینکه آغازگر جنگ باشند , نهى فرموده بود ) .
با یک تیر هم جنگ , خاتمه پیدا کرد . اباعبدالله سوار اسب بودند و خیلى خسته و جراحات زیاد برداشته و تقریبا توانائیهایشان رو به پایان بود . تیرى مىآید و بر سینه حضرت مى نشیند و اباعبدالله از روى اسب به روى زمین مى افتد و در همانحال مى فرماید : رضا یقضائک و تسلیما لامرک , لا معبود سواک , یا غیاث المستغیثین ( ۱ )
امام صادق فرمود : سوره والفجر را در نوافل و فرائض خودتان بخوانید که سوره جدم حسین بن على است . عرض کردند به چه مناسبتى سوره جد شماست ؟ فرمود آن آیات آخر سوره والفجر مصداقش حسین است , آنجا که مى فرماید : یا ایتها النفس المطمئنه , ارجعى الى ربک راضیه مرضیه , فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى ( ۱ ) شما ببینید شب عاشوراى حسینى به چه حالى مى گذرد . این شب را اباعبدالله چقدر براى خودش نگه داشت , براى استغفار , براى دعا , براى مناجات , براى راز و نیاز با پروردگار خودش . نماز روز عاشورا را ببینید که در جنبه هاى توحیدى و عبودیت و ربوبیت و جنبه هاى عرفانى , مطلب چقدر اوج مى گیرد .
مکرر عرض کرده ایم که برخى از اصحاب و همه اهل بیت و خود اباعبدالله , بعد از ظهر عاشورا شهید شدند . مردى به نام ابوالصائدى , مىآید خدمت امام حسین علیه السلام عرض مى کند : یابن رسول الله ! وقت نماز است , ما آرزو داریم آخرین نمازمان را با شما به جماعت بخوانیم . ببینید چه نمازى بود ! نماز , آن نماز بود که تیر مثل باران مىآمد ولى حسین و اصحابش , غرق در حالت خودشان بودند , الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم , الحمد الله رب العالمین . یک فرنگى مى گوید : چه نماز شکوفائى خواند حسین بن على , نمازى که دنیا نظیر آن را سراغ ندارد . صورت مقدسش را روى خاک داغ مى گذارد و مى گوید :
بسم الله و بالله و على مله رسول الله ( ۱ )
از این به بعد که نگاه مى کنیم مى بینیم نهضت حسینى , نهضتى است عرفانى , خلوص الى الله , فقط و فقط حسین است و خداى خودش , گوئى چیز دیگرى در کار نیست . اما از یک زاویه دیگر که نگاه مى کنیم ( از دیدى که دعبل و کمیت اسدى و امثال اینها نگریسته اند ) , مرد پرخاشگرى را مى بینیم که در مقابل دستگاه جبار قیام کرده است و به هیچ نحو نمى شود او را تسلیم کرد . گویى از دهانش آتش مى بارد , همه اش دم از عزت و شرافت و آزادى مى زند : لا و الله لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید ( ۲ ) , من هرگز دست ذلت به شما نمى دهم و مانند بردگان فرار نمى کنم , محال است , هیهات منا الذله ( ۳ ) , الموت اولى من رکوب العار ( ۴ ) , لا ارى الموت الاسعاده و الحیواه مع الظالمین الا برما ( ۵ ) , هر کدام را در یک جا گفته است . اینها را که آدم نگاه مى کند , مى بیند حماسه است و شجاعت , و به تعبیر اعراب ابا , یعنى عصیان و امتناع و زیر بار نرفتن است . عرب آن مردمى را که حاضر نیستند زیر بار ظلم و زور بروند[ ( ابات] ( مى گوید , یعنى مردمى که به هیچ وجه زیر بار زور نمى روند . ابن ابى الحدید یک عالم سنى است , مى گوید : حسین بن على علیه السلام سید ابات است .
سالار کسانى که زیر بار زور نرفتند حسین بن على است . از این دید که نگاه مى کنیم , همه اش حماسه و پرخاشگرى و اعتراض و انتقاد مى بینیم . از دید دیگرى نگاه مى کنیم , یک مقام دیگر , در یک کرسى دیگر , یک خیرخواه , یک واعظ , یک اندرزگو را مى بینیم که حتى از سرنوشت شوم دشمنان خودش ناراحت است که اینها چرا باید به جهنم بروند , چرا این قدر بدبختند .
در اینجا آن تحرک حماسه , جاى خودش را مى دهد به سکون اندرز . ببینید در همان روز عاشورا و غیر عاشورا چه اندرزها به مردم داده است . اصحابش چقدر اندرز داده اند , حنظله بن اسعد الشبامى چه اندرزها داده , زهیر بن قین چه اندرزها داده , حبیب بن مظاهر چه اندرزها داده است ! وجود مبارک اباعبدالله از بدبختى اینها متاثر بود , نمى خواست حتى یک نفرشان به این حال بماند , با مردم لج نمى کرد بلکه به هر زبانى بود مى خواست یک نفر هم که شده از آنها کم بشود . او نمونه جدش بود , لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم , حریص علیکم بالم…منین ر…ف رحیم ( ۱ ) . آیا مى دانید معنى عزیز علیه ما عنتم , چیست ؟ یعنى بدبختى شما بر او گران است . بدبختى دشمنان پیغمبر بر پیغمبر گران بود . آنها خودشان که نمى فهمیدند , این بدبختیها بر اباعبدالله گران بود . یکدفعه سوار شتر مى شود و مى رود , باز برمى گردد , عمامه پیغمبر را بسر مى گذارد , لباس پیغمبر را مى پوشد , سوار اسب مى شود و به سوى آنها مى رود بلکه بتواند از این گروه شقاوت کاران کسى را کم کند . در اینجا مى بینیم حسین یکپارچه محبت است , یکپارچه دوستى است که حتى دشمن خودش را هم واقعا دوست دارد .
مىآئیم سراغ آنچه که آن را اخلاق مى گویند ( اخلاق اسلامى ) . وقتى از این دید به حادثه کربلا مى نگریم , مى بینیم یک صحنه نمایش اخلاق اسلامى است .
بطور مختصر سه ارزش اخلاقى مروت , ایثار و وفا را که در این حادثه وجود داشته اند , برایتان توضیح مى دهم : مروت , مفهوم خاصى دارد و غیر از شجاعت است . گو اینکه معنایش مردانگى است ولى مفهوم خاصى دارد . ملاى رومى از همه بهتر آن را مجسم کرده است , آنجا که داستان مبارزه على علیه السلام با عمروبن عبدود را نقل مى کند که على علیه السلام روى سینه عمرو مى نشیند و او روى صورت حضرت آب دهان مى اندازد , بعد حضرت از جا حرکت مى کند و مى رود و بعد مىآید . اینجاست که ملاى رومى شروع مى کند به مدیحه سرایى و یک شعرش که راجع به على علیه السلام است چنین است : در شجاعت شیر ربا نیستى { در مروت خود که داند کیستى در شجاعت , تو شیر خدا هستى , در مروت کسى نمى تواند تو را توصیف بکند که چقدر جوانمرد و آقا هستى . مروت این است که انسان به دشمنان خودش هم محبت بورزد . حافظ مى گوید : آسایش دو گیتى تفسیر این دو حرف است { با دوستان مروت با دشمنان مدارا ولى فرمان اسلام از این بالاتر است , اگر نزدیکتر مى شد به اسلام چنین مى گفت : با دوستان مروت , با دشمنان هم مروت و مردانگى .
اینکه اباعبدالله در وقتى که دشمنش تشنه است , به او آب مى دهد , معنایش مروت است . این بالاتر از شجاعت است همان طور که على علیه السلام این کار را کرد .
صبح عاشورا بود , اول کسى که دوید بطرف خیمه هاى حسین بن على علیه السلام تا ببیند اوضاع از چه قرار است , شمر بن ذى الجوشن بود . وقتى از پشت خیمه ها آمد دید خیمه ها را جمع کرده و خندقى هم کنده اند و خار جمع کرده و آتش زده اند . خیلى ناراحت شد که از پشت نمیشود حمله کرد , شروع کرد به فحاشى . یکى از اصحاب گفت آقا ! اجازه بدهید همینجا[ یک تیر] حرامش کنم , فرمود : نه ! گفت آقا من او را مى شناسم که چه جنس کثیفى دارد , چقدر فاسق و فاجر است . فرمود مى دانم ولى ما هرگز شروع به جنگ نمى کنیم , ولو اینکه به نفع ما باشد .
این دستور اسلام بود . در این زمینه داستانها داریم , از جمله داستان و بلکه داستانهاى امیرالم…منین در صفین است که یکى از آنها را برایتان نقل مى کنم , مردى است به نام کریب بن صباح از لشکر معاویه . آمد و مبارزه طلبید . یکى از شجاعان لشکر امیرالم…منین که جلو بود رفت به میدان ولى طولى نکشید که کریب این مرد صحابى امیرالم…منین را کشت و جنازه اش را انداخت به یک طرف و دوباره مبارز طلبید . یک نفر دیگر آمد , او را هم کشت . بعد از اینکه کشت فورا از اسب پرید پائین و جنازه اش را انداخت روى جنازه اولى . باز گفت مبارز مى خواهم . چهار نفر از اصحاب على علیه السلام را به همین ترتیب کشت . مورخین نوشته اند بازو و انگشتان این مرد , بقدرى قوى بود که سکه را با دستش مى مالید و اثر سکه محو مى شد . همچنین نوشته اند این مرد آن قدر از خود چابکى و سرعت نشان داد و در شجاعت و زورمندى هنرنمایى کرد که افرادى از اصحاب على که در صفوف جلو بودند , به عقب رفتند تا در رو دربایستى گیر نکنند . اینجا بود که على علیه السلام خودش آمد و با یک گردش , او را کشت و جنازه اش را انداخت به یک طرف . الا رجل , دومى آمد , دومى را هم کشت و فورا جنازه اش را انداخت روى اولى . دوباره گفت الا رجل , تا چهار نفر . دیگر کسى جرات نکرد بیاید , آن وقت على علیه السلام آیه قرآن را خواند : فمن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى علیکم و اتقواالله ( ۱ ) بعد گفت اى اهل شام ! شما اگر شروع نکرده بودید , ما هم شروع نمى کردیم . چون شما چنین کردید , ما هم این کار را کردیم ( ۲ ) . اباعبدالله هم چنین بود . در تمام روز عاشورا , مقید بود که جنگ را , آنها که به ظاهر مسلمان و گوینده شهادتین بودند شروع کنند . گفت بگذارید آنها شروع بکنند , ما هرگز شروع نمى کنیم .
مىآئیم سراغ ایثار , یکى دیگر از عناصر اخلاقى موجود در این حادثه . چه نمایشگاه ایثارى بوده است کربلا ! شما ببینید آیا براى ایثار , تجسمى بهتر از داستان جناب ابوالفضل العباس مى توان پیدا کرد ؟ یک نمونه از صدر اسلام برایتان عرض مى کنم ولى آنجا قهرمان چند نفرند نه یک نفر . شخصى مى گوید در یکى از جنگهاى اسلامى , از میان مجروحین عبور مى کردم , آدمى را دیدم که افتاده و لحظات آخرش را طى مى کند , و مجروح چون معمولا خون زیاد از بدنش مى آید , بیشتر تشنه مى شود .
مى گوید من فورا فهمیدم که این شخص به آب احتیاج دارد . رفتم یک ظرف آب آوردم که به او بدهم , اشاره کرد که آن برادرم مثل من تشنه است آب را به او بدهید . رفتم سراغ او , او هم اشاره کرد به یک نفر دیگر که آب را به او بدهید . رفتم سراغ او ( بعضى نوشته اند سه نفر بوده اند و بعضى نوشته اند ده نفر ) , تا سراغ آخرى رفتم دیدم تمام کرده است , برگشتم به ماقبل آخر دیدم او هم تمام کرده , ما قبل او هم تمام کرده , به اولى که رسیدم دیدم او هم تمام کرده است . بالاخره من موفق نشدم به یک نفر از اینها آب بدهم , چون به سراغ هر کدام که رفتم گفت برو به سراغ دیگرى .
این را مى گویند ایثار که یکى از باشکوهترین تجلیات عاطفى روح انسان است .
چرا سوره هل اتى نازل مى شود که در آن مى فرماید : و یطعمون الطعام على حبه مسکینا و یتیما و اسیرا , انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء و لا شکورا ( ۱ ) . براى ارج نهادن به ایثار . تجلى دادن این عاطفه انسانى و اسلامى , یکى از وظایف حادثه کربلا بوده است و گویى این نقش به عهده ابوالفضل العباس گذاشته شده بود . ابوالفضل بعد از آنکه چهار هزار مامور شریعه فرات را دریده است . وارد آن شده و اسب را داخل آب برده است به طورى که آب به زیر شکم اسب رسیده و ابوالفضل مى تواند بدون اینکه پیاده شود , مشکش را پر از آب بکند .
همینکه مشک را پر از آب کرد , با دستش مقدارى آب برداشت و آورد جلوى دهانش که بنوشد , دیگران از دور ناظر بودند , آنها همین قدر گفته اند ما دیدیم که ننوشید و آب را ریخت . ابتدا کسى نفهمید که چرا چنین کارى کرد . تاریخ مى گوید : فذکر العطش الحسین ( ۱ ) علیه السلام یادش افتاد که برادرش تشنه است , گفت شایسته نیست حسین در خیمه تشنه باشد و من آب بنوشم . حالا تاریخ از کجا مى گوید ؟ از اشعار ابوالفضل , چون وقتى که بیرون آمد , شروع کرد به رجز خواندن , از رجزش فهمیدند که چرا ابوالفضل تشنه آب نخورد , رجزش این بود : یا نفس من بعد الحسین هونى { فبعده لا کنت ان تکونى خودش با خودش حرف مى زند , خودش را مخاطب قرار داده مى گوید : اى نفس عباس مى خواهم بعد از حسین زنده نمانى , تو مى خواهى آب بخورى و زنده بمانى ؟ عباس ! حسین در خیمه اش تشنه است و تو مى خواهى آب گوارا بنوشى ؟ به خدا قسم , رسم نوکرى آقایى , رسم برادرى , رسم امام داشتن , رسم وفادارى چنین نیست . همه اش سراسر وفا بود . مردى است به نام عمروبن قرضه بن کعب انصارى که از اولاد انصار مدینه است . او از آن کسانى است که ظاهرا در وقت نماز اباعبدالله بوده و خودش را سپر اباعبدالله کرده بود . آنقدر تیر به بدن این مرد خورد که دیگر افتاد . لحظات آخرش را طى مى کرد , اباعبدالله خودشان را رساندند به بالینش , تازه شک مى کند درباره خودش که به وظیفه خود عمل کرده یا خیر , مى گوید : اوفیت یا اباعبدالله ؟ آیا من توانستم وفا بکنم یا نه ؟ .
مى رویم سراغ مساوات اسلامى , برادرى و برابرى اسلامى . کسانى که اباعبدالله , خود را به بالین آنها رسانده است , عده معدودى هستند . دو نفر از آنها افرادى هستند که ظاهرا مسلم است که قبلا برده بوده اند , یعنى برده هاى آزاد شده بوده اند . اسم یکى از آنها جون است که مى گویند مولى ابى ذر غفارى , یعنى آزاد شده جناب ابى ذر غفارى . این شخص سیاه است و ظاهرا از بعد از آزادیش از در خانه اهل بیت پیغمبر دور نشده است .
یعنى حکم یک خدمتکار را در آن خانه داشته است . در روز عاشورا همین جون سیاه , مىآید پیش اباعبدالله مى گوید به من هم اجازه جنگ بدهید , حضرت مى فرماید : نه , براى تو الان وقت این است که بروى بعد از این در دنیا آقاباشى , اینهمه خدمت که به خانواده ما کرده اى بس است , ما از تو راضى هستیم . او باز التماس و خواهش مى کند , حضرت امتناع مى کند . بعد این مرد افتاد به پاهاى اباعبدالله و شروع کرد به بوسیدن که آقا مرا محروم نفرمائید , و بعد جمله اى گفت که اباعبدالله جایز ندانست که به او اجازه ندهد . عرض کرد : آقا فهمیدم که چرا به من اجازه نمى دهید , من کجا و چنین سعادتى کجا , من با این رنگ سیاه و با این خون کثیف و با این بدن متعفن شایسته چنین مقامى نیستم . فرمود : نه , چنین چیزى نیست , به خاطر این نیست , برو .
مى رود و رجز مى خواند , کشته مى شود . اباعبدالله رفت به بالین این مرد , در آنجا دعا کرد , گفت خدایا در آن جهان چهره او را سفید و بوى او را خوش گردان , خدایا او را با ابرار محشور کن ( ابرار , مافوق متقین هستند , ان کتاب الابرار لفى علیین ( ۱ ) خدایا در آن جهان بین او و آل محمد , شناسایى کامل برقرار کن . آن یکى دیگر , رومى است ( ترک هم گفته اند ) وقتى از روى اسب افتاد , اباعبدالله خودشان را رساندند به بالین او . اینجا دیگر منظره فوق العاده عجیب است . در حالى که این غلام در حال بى هوشى بود , یا روى چشمهایش را خون گرفته بود , اباعبدالله سر او را روى زانوى خودشان قرار دادند و بعد با دست خود خونها را از صورتش , از جلوى چشمانش پاک کردند . و در این بین که حال آمد , نگاهى به اباعبدالله کرد و تبسمى نمود . اباعبدالله صورتشان را بر صورت این غلام گذاشتند که این دیگر منحصر به همین غلام است و على اکبر , درباره کس دیگرى , تاریخ , چنین چیزى را ننوشته است , و وضع خده على خده ( ۲ ) یعنى صورت خودش را بر صورت او گذاشت . او آنچنان خوشحال شد که تبسم کرد : فتبسم ثم صار الى ربه ( رضى الله عنه ) ( ۳ ) .
گر طبیبانه بیایى بسر بالینم { به دو عالم ندهم لذت بیمارى را سرش به دامن حسین بود که جان به جان آفرین تسلیم کرد .
گفت : این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست { روزى رخش ببینم و تسلیم وى کنم ما در حادثه عاشورا , از تمام جنبه هاى اسلامى , اخلاقى , اجتماعى , اندرزى , پرخاشگرى , توحیدى , عرفانى , اعتقادى تجسمهایى مى بینیم , و افرادى که به اصطلاح این نقشها را به عهده گرفته اند , یعنى انجام داده اند , از طفل شیرخوار تا پیر مرد هفتاد و بلکه هشتاد ساله و تا پیر زن جناب عبدالله بن عمیر کلبى هستند . سه نفر هستند که با زن و بچه آمده اند خدمت اباعبدالله که بعد زن و بچه هایشان رفتند در حرم اباعبدالله و با آنها بودند . بقیه زن و بچه هایشان همراهشان نبودند . یکى مسلم بن عوسجه است , دیگرى عبدالله بن عمیر کلبى است و یکى دیگر , مردى است به نام جناده بن حرث الانصارى .
درباره عبدالله بن عمیر نوشته اند که این مرد در خارج کوفه بود که اطلاع پیدا کرد جریانهایى در کوفه رخ داده و لشکر فراهم مى کنند براى اینکه بروند به جنگ اباعبدالله . او از مجاهدین اسلام بود , با خودش گفت به خدا قسم , من سالها با کفار به خاطر اسلام جنگیده ام و هرگز آن جهادها به پاى این جهاد نمى رسد که من از اهل بیت پیغمبر دفاع بکنم . آمد به خانه , به زنش گفت من چنین فکرى کرده ام , گفت بارک الله , فکر بسیار خوبى کرده اى ولى به یک شرط , گفت چه شرطى ؟ گفت باید مرا با خودت ببرى .
زن را که با خودش برد , مادرش را هم برد , و اینها چه زنهایى هستند ! این مرد خیلى شجاع بود و با دو نفر از غلامان عمر سعد و عبیدالله زیاد که خودشان داوطلب شدند , جنگید و هر دوى آنها را که افراد بسیار قوى اى بودند , از بین برد , به این ترتیب که بعد از داوطلب شدن آن دو نفر , اباعبدالله وقتى نگاه کردند به اندام و شانه ها و بازوهاى این مرد , فرمودند این , مرد میدان آنهاست و رفت و مرد میدانشان هم بود .
اول , یسار نامى آمد که غلام عمر سعد بود . عبدالله بن عمیر او را از پاى در آورد ولى قبلا کسى از پشت سر به جناب عبدالله حمله کرد و اصحاب اباعبدالله فریاد کشیدند : از پشت سر مواظب باش ولى تا به خود آمد او شمشیرش را فرود آورد و پنجه هاى دست عبدالله قطع شد اما با دست دیگرش او را هم از بین برد . در همان حال آمد خدمت اباعبدالله در حالى که رجز مى خواند . به مادرش گفت مادر ! آیا خوب عمل کردم ؟ گفت نه , من از تو راضى نیستم , من تا تو را کشته نبینم , از تو راضى نمى شوم . زنش هم بود , البته زنش جوان بود , به دامن عبدالله بن عمیر آویخت . مادر گفت که مادر , مبادا اینجا به حرف زن گوش بکنى , اینجا جاى گوش کردن به حرف زن نیست . تو اگر مى خواهى که من از تو راضى باشم , جز اینکه شهید بشوى راه دیگرى ندارد . این مرد مى رود تا شهید مى شود . بعد سر او را مى برند و مى اندازند به طرف خیام حرم ( چند نفر هستند که سرهایشان پرتاب شده به طرف خیام حرم , یکى از آنها , این مرد است ) . این مادر , سر پسر خود را مى گیرد و به سینه مى چسباند , مى بوسد و مى گوید پسرم حالا از تو راضى شدم , به وظیفه خودت عمل کردى . بعد مى گوید ولى ما چیزى را که در راه خدا دادیم , پس نمى گیریم , همان سر را پرت مى کند به سوى یکى از افراد دشمن و بعد عمود خیمه اى را بر مى دارد و شروع مى کند به حمله کردن , انا عجوز سیدى ضعیفه ( ۱ ) , من پیرزن ضعیفه اى هستم , پیرزن ناتوانم , اما جان دارم از خاندان فاطمه دفاع مى کنم .
در کربلا , ده یا نه طفل غیر بالغ شهید شدند . در مورد یکى از آنها , تاریخ مى نو یسد : و خرج شاب قتل ابوه فى المعرکه ( ۲ ) جوانى که پدرش در معرکه شهید شده بود ( ولى نگفته اند که پدرش چه کسى بود , یعنى براى ما مشخص نیست ) , آمد خدمت اباعبدالله و گفت اجازه بدهید من بروم به میدان , فرمود : نه . همچنین فرمود : به این جوان اجازه ندهید به میدان , برود که پدرش کشته شده است , همین بس است و مادرش هم در اینجا حاضر است , شاید او راضى نباشد . عرض کردم یا اباعبدالله اصلا این شمشیر را مادرم به کمر من بسته است و او مرا فرستاده و به من گفته تو هم برو به راه پدر و جان خودت را به قربان جان اباعبدالله کن . شروع کرد به خواهش و التماس کردن تا اباعبدالله به او اجازه داد و سر اینکه معلوم نشد که او پسر مسلم بن عوسجه بوده یا پسر حرث بن جناده این است که این هر دو , با خاندانشان در کربلا بوده اند . البته عبدالله بن عمیر هم با خاندانش در کربلا بوده , ولى این قدر معلوم است که او فرزند عبدالله بن عمیر نبوده است . وقتى این بچه آمد به میدان , بر خلاف اغلب افراد که خودشان را به پدر و جدشان معرفى مى کردند که من فلانى هستم , پسر فلانى , این کار را نکرد , بلکه طور دیگرى حرف زد که در منطق , گوى سبقت را از همه ربود . وسط میدان که رسید , فریاد زد : امیرى حسین و نعم الامیر { سرور فؤاد البشیر النذیر ( ۱ ) اى مردم اگر مى خواهید مرا بشناسید , من آن کسى هستم که آقاى او حسین است , من آن کسى هستم که او مایه خوشحالى قلب پیغمبر است , سرور فؤاد البشیر النذیر . مى بینید بچه , بزرگ , شیرخوار , هر کدام در این حادثه , مقامى دارند ( مقام عجیبى ) , حالا مقام اهل بیت پیغمبر , وظیفه و رسالتى که زنها از نظر تبلیغ داشتند , به جاى خود ( و در همه اینها خاندان اباعبدالله , خودشان از همه پیش هستند ) .
اینجا مرثیه اى از یکى از فرزندان امام حسین علیه السلام مى گویم , جناب قاسم برادرى دارد به نام عبدالله ( امام حسن ده سال قبل از امام حسین شهید شد , مسموم شد و از دنیا رفت . سن این طفل را هم ده سال نوشته اند . یعنى وقتى که پدر بزرگوار از دنیا رفته , او تازه بدنیا آمده و شاید بعد از آن هم بوده . به هر حال از پدر چیزى یادش نبود . و در خانه اباعبدالله بزرگ شده بود و اباعبدالله , هم براى او عمو بود و هم به منزله پدر ) . ابا عبدالله به عمه این طفل , به خواهر بزرگوارش زینب سپرده بود که مراقب این بچه ها بالخصوص باشند . این پسر بچه ها مرتب تلاش مى کردند که خودشان را به وسط معرکه برسانند ولى مانع مى شدند .
نمى دانم در آن لحظات آخر که اباعبدالله در گودال قتلگاه افتاده بودند , چطور شد که یک مرتبه این طفل ده ساله از خیمه بیرون زد و تا زینب سلام الله علیها دوید که او را بگیرد , خودش را از دست زینب رها کرد و گفت والله لا افارق عمى ( ۱ ) به خدا قسم من از عمویم جدا نمى شوم . به سرعت خودش را رساند به اباعبدالله در حالى که ایشان در همان قتلگاه بودند و قدرت حرکت برایشان خیلى کم بود . این طفل آمد و آمد تا خودش را به دامن عموى بزرگوار انداخت . اباعبدالله او را در دامن گرفت . شروع کرد به صحبت کردن با عمو , در همان حال یکى از دشمنان آمد براى اینکه ضربتى به اباعبدالله بزند . این بچه دید که کسى آمده به قصد کشتن اباعبدالله , شروع کرد به بدگویى کردن : اى پسر زناکار ! تو آمده اى عموى مرا بکشى ؟ به خدا قسم من نمى گذارم . او که شمشیرش را بلند کرد , این
طفل دست خودش را سپر قرار داد , در نتیجه بعد از فرود آمدن شمشیر , دستش به پوست آویخته شد . در این موقع فریاد زد : یا عماه ! عمو جان ! دیدى با من چه کردند ؟ ! و لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
________________________________________
۱- سوره احزاب آیه ۳۹ .
۱- سوره توبه , آیه ۱۱۱ .
۱- مولى از لغاتى است که در زبان عربى , معانى متعددى دارد . گاهى به معنى آزاد شده و بسیارى اوقات به معنى کسى است که با شخص یا قوم دیگر عقد ولا داشته باشد , یعنى هم پیمان شده که مجاور آنها باشد یا از یکدیگر دفاع کنند . اگر مى گفتند فلان کس از موالى است , یعنى از کسانى است که هم پیمان است . اینکه مى گویند مولى یعنى برده , درست نیست . وقتى مى گویند اعراب ایرانیان را موالى مى خواندند , مسلما منظور بردگان نبوده است , به ایرانیان که برده نمى گفتند .
۲ در زیارت ناحیه مقدسه شوذب مولى شاکر نام برده شده است .
۳ بحار الانوارج ۴۴ ص ۳۶۷ , مقتل الحسین مقرم ص ۱۹۳ , اللهوف ص ۲۵ , کشف الغمه ج ۲ ص ۲۹ .
۱- نظیر این عبارت در مقتل مقرم ص ۳۵۷ و قمام زخار ص ۲۶۲ مى باشد .
۱- سوره فجر آیه ۲۷ تا ۳۰ .
۱- بحار الانوارج ۴۵ ص ۵۳ .
۲- ارشاد شیخ مفید ص ۲۳۵ , مقتل الحسین مقرم ص ۲۸۰ .
۳- به مدارک ص ۴۷ رجوع شود .
۴- به مدارک ص ۱۵۵ رجوع شود .
۵- به مدارک ص ۴۷ رجوع شود .
۱- سوره توبه آیه ۱۲۸ .
۱- سوره بقره آیه ۱۹۴ .
۲- وقعه الصفین تالیف نصر بن مزاحم المنقرى ص ۳۱۵ .
۱- سوره الدهر , آیه ۸ .
۲ و ۱- ینابیع الموده ج ۲ ص ۱۶۵ , بحارالانوارج ۴۵ ص ۴۱ .
۱- سوره مطففین آیه ۱۸ .
۳ و ۲- بحار الانوارج ۴۵ ص ۳۰ .
۱- تمامى بیت این است : انا عجوز سیدى ضعیفه { خاویه بالیه نحیفه بحار الانوارج ۴۵ ص ۲۸ , مناقب ابن شهر آشوب ج ۴ ص ۱۰۴ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۲۲ , مقتل مقرم ص ۳۱۵ .
۲- بحار الانوارج ۴۵ ص ۲۷ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۲۲ .
۱- بحار الانوارج ۴۵ صفحه ۲۷ , مناقب ابن شهر آشوب ج ۴ صفحه ۱۰۴ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ صفحه ۲۲ .
۱- بحار الانوارج ۴۵ صفحه ۵۳ , اعلام الورى صفحه ۲۴۳ , ارشاد شیخ مفید صفحه ۲۴۱ .
جلسه ششم : نقش اهل بیت سیدالشهدا در تبلیغ نهضت حسینى
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه , سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین , الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا ( ۱ ) براى بحث راجع به نقش اهل بیت مکرم سیدالشهداء در تبلیغ نهضت حسینى و اسلام , ابتدا باید دو مقدمه را به عرض شما برسانم . یکى اینکه طبق روایات و همچنین براساس معتقدات ما که معتقد به امامت حضرت سیدالشهداء هستیم , تمام کارهاى ایشان از روز اول حساب شده بوده است , و ایشان بى حساب و منطق و بدون دلیل , کارى نکرده اند . یعنى نمى توانیم بگوئیم که فلان قضیه , اتفاقا و تصادفا رخ داده , بلکه همه اینها روى حساب بوده است . و این مطلب گذشته از اینکه از نظر قرائن تاریخى روشن است , از نظر منطق و روایات و براساس اعتقاد ما مبنى بر امامت حضرت سیدالشهداء نیز تایید مى شود .
یکى از مسائلى که هم تاریخ درباره آن صحبت کرده و هم اخبار و احادیث از آن سخن گفته اند , این است که چرا اباعبدالله در این سفر پر خطر , اهل بیتش را همراه خود برد ؟ خطر این سفر را همه پیش بینى مى کردند , یعنى یک امر غیر قابل پیش بینى حتى براى افراد عادى نبود . لهذا قبل از آنکه ایشان حرکت بکنند تقریبا مى شود گفت تمام کسانى که آمدند و مصلحت اندیشى کردند , حرکت دادن اهل بیت به همراه ایشان را کارى بر خلاف مصلحت تشخیص دادند , یعنى آنها با حساب و منطق خودشان که در سطح عادى بود و به مقیاس و معیار حفظ جان اباعبدالله و خاندانش , تقریبا به اتفاق آراء به ایشان مى گفتند آقا ! رفتن خودتان خطرناک است و مصلحت نیست یعنى جانتان در خطر است , تا چه رسد که بخواهید اهل بیتتان را هم با خودتان ببرید . اباعبدالله جواب داد نه , من باید آنها را ببرم . به آنها جوابى مى داد که دیگر نتوانند در این زمینه حرف بزنند . به این ترتیب که جنبه معنوى مطلب را بیان مى کرد , که مکرر شنیده اید که ایشان استناد کردند و به ر…یایى که البته در حکم یک وحى قاطع است . فرمود : در عالم ر…یا جدم به من فرموده است : ان الله شاء ان یراک قتیلا ( ۱ ) گفتند پس اگر این طور است , چرا اهل بیت و بچه ها را همراهتان مى برید ؟ پاسخ دادند این را هم جدم فرمود : ان الله شاء ان یرهن سبایا ( ۱ ) , اینجا یک توضیح مختصر برایتان عرض بکنم : این جمله ان الله شاء ان یرک قتیلا یا ان الله شاء ان یراهن سبایا یعنى چه ؟ این مفهومى که الان من عرض مى کنم , معنایى است که همه کسانى که آنجا مخاطب اباعبدالله بودند , آن را مى فهمیدند , نه یک معمایى که امروز گاهى در السنه شایع است . کلمه مشیت خدا , یا اراده خدا که در خود قرآن بکار برده شده است در دو مورد بکار مى رود که یکى را اصطلاحا اراده تکوینى و دیگرى را اراده تشریعى مى گویند . اراده تکوینى یعنى قضاء و قدر الهى است که اگر چیزى قضا و قدر حتمى الهى به آن تعلق گرفت , معنایش این است که در مقابل قضا و قدر الهى دیگر کارى نمى شود کرد .
معناى اراده تشریعى این است که خدا این طور راضى است , خدا این چنین مى خواهد . مثلا اگر در مورد روزه مى فرماید : یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر ( ۲ ) یا در مورد دیگرى که ظاهرا زکات است , مى فرماید : یرید لیطهرکم ( ۳ ) مقصود این است که خدا که این چنین دستورى داده است , این طور مى خواهد یعنى رضاى حق در این است . خدا خواسته است تو شهید باشى , جدم به من گفته است که رضاى خدا در شهادت توست . جدم به من گفته است که خدا خواسته است اینها اسیر باشند , یعنى اسارت اینها رضاى حق است , مصلحت است و رضاى حق همیشه در مصلحت است و مصلحت یعنى آن جهت کمال فرد و بشریت .
در مقابل این سخن , دیگر کسى چیزى نگفت , یعنى نمى توانست حرفى بزند , پس اگر چنین است که جد شما در عالم معنى به شما تفهیم کرده اند که مصلحت در این است که شما کشته بشوید , ما دیگر در مقابل ایشان حرفى نداریم . همه کسانى هم که از اباعبدالله این جمله ها را مى شنیدند , این جور نمى شنیدند که آقا این مقدر است و من نمى توانم سرپیچى بکنم .
اباعبدالله , هیچوقت به این شکل تلقى نمى کرد . این طور نبود که وقتى از ایشان مى پرسیدند چرا زنها را مى برید , بفرماید اصلا من در این قضیه بى اختیارم , و عجیب هم بى اختیارم . بلکه به این صورت مى شنیدند که با الهامى که از عالم معنا به من شده است , من چنین تشخیص داده ام که مصلحت در این است , و این کارى است که من از روى اختیار انجام مى دهم ولى براساس آن چیزى که آن را مصلحت تشخیص مى دهم . لذا مى بینیم که در موارد مهمى , همه یک جور عقیده داشتند , اباعبدالله عقیده دیگرى در سطح عالى داشت , همه یک جور قضاوت مى کردند , امام حسین علیه السلام مى گفت : این جور نه , من طور دیگرى عمل مى کنم . معلوم است که کار اباعبدالله یک کار حساب شده است , یک رسالت و یک ماموریت است . اهل بیتش را به عنوان طفیلى همراه خود نمى برد که خوب , من که مى روم , زن و بچه ام هم همراهم باشند . غیر از سه نفر که دیشب اسم بردم , هیچیک از همراهان اباعبدالله , زن و بچه اش همراهش نبود . آدم که به یک سفر خطرناک مى رود , زن و بچه اش را که نمى برد . اما اباعبدالله , زن و بچه اش را برد , نه به اعتبار اینکه خودم مى روم , پس زن و بچه ام را هم ببرم ( خانه و زندگى و همه چیز امام حسین علیه السلام در مدینه بود ) , بلکه آنها را به این جهت برد که رسالتى در این سفر انجام بدهند . این یک مقدمه .
مقدمه دوم : بحثى درباره[ ( نقش زن در تاریخ] ( مطرح است که آیا اساسا زن در ساختن تاریخ نقشى دارد یا ندارد و اصلا نقشى مى تواند داشته باشد یا نه ؟ باید داشته باشد یا نباید داشته باشد ؟ همچنین از نظر اسلام این قضیه را چگونه باید بر آورد کرد ؟ زن یک نقش در تاریخ داشته و دارد که کسى منکر این نقش نیست و آن نقش غیر مستقیم زن در ساختن تاریخ است . مى گویند زن , مرد را مى سازد و مرد تاریخ را , یعنى بیش از مقدارى که مرد در ساختن زن مى تواند تاثیر داشته باشد , زن در ساختن مرد تاثیر دارد . این خودش مسئله اى است که نمى خواهم امشب درباره آن بحث بکنم . آیا مرد روح و شخصیت زن را مى سازد , اعم از اینکه زن به عنوان مادر باشد یا به عنوان همسر , یا نه , این زن است که فرزند و حتى شوهر را مى سازد ؟ ( مخصوصا در مورد شوهر ) آیا زن بیشتر شوهر را مى سازد یا شوهر بیشتر زن را ؟ حتما تعجب خواهید کرد که عرض بکنم آنچه که تحقیقات تاریخى و ملاحظات روانى ثابت کرده است این است که زن در ساختن شخصیت مرد بیشتر م…ثر است تا مرد در ساختن شخصیت زن بدین جهت است که تاثیر غیر مستقیم زن در ساختن تاریخ , لامنکر و غیر قابل انکار است . اینکه زن , مرد را ساخته است و مرد , تاریخ را , خودش داستانى است و یک مبحث خیلى مفصل .
حال ببینیم نقش مستقیم زن در ساختن تاریخ چگونه است و چگونه باید باشد و چگونه مى تواند باشد ؟ به سه شکل مى تواند باشد . یکى اینکه اساسا زن , نقش مستقیم در ساختن تاریخ نداشته باشد , یعنى نقش زن , منفى محض باشد . در بسیارى از اجتماعات براى زن جز زائیدن و بچه درست کردن و اداره داخل خانه , نقشى قائل نبوده اند , یعنى زن در اجتماع بزرگ , نقش مستقیم نداشته , نقش غیر مستقیم داشته است , به این ترتیب که او در خانواده م…ثر بوده و فرد ساخته خانواده در اجتماع م…ثر بوده است . یعنى زن , مستقیما بدون اینکه از راه مرد تاثیرى داشته باشد , به هیچ شکل تاثیرى در بسیارى از اجتماعات نداشته است . ولى در این اجتماعات زن على رغم اینکه نقشى در ساختن تاریخ و اجتماع نداشته است . بدون شک و برخلاف تبلیغاتى که در این زمینه مى کنند , به عنوان یک شىء گرانبها زندگى مى کرده است . یعنى به عنوان یک شخص , کمتر م…ثر بوده , ولى یک شىء بسیار گرانبها بوده و به دلیل همان گرانبهائیش , بر مرد اثر مى گذاشته است . ارزان نبوده که توى خیابانها پخش باشد و هزاران اماکن عمومى براى بهره گیرى از او وجود داشته باشد , بلکه فقط در دائره زندگى خانوادگى مورد بهره بردارى قرار مى گرفته است . لذا قهرا براى مرد خانواده یک موجود بسیار گرانبها بوده , چون تنها موجودى بوده که احساسات جنسى و عاطفى او را اشباع مى کرده است و طبعا و بدون شک مرد , عملا در خدمت زن بوده است , ولى زن شىء بوده , شىء گرانبها , مثل الماس که یک گوهر گرانبهاست , شخص نیست , شىء است ولى شىء گرانبها .
شکل دیگر تاثیر زن در تاریخ که این شکل در جوامع قدیم زیاد بوده , این است که زن عامل م…ثر در تاریخ باشد , نقش مستقیم در تاریخ داشته باشد و به عنوان شخص م…ثر باشد نه به عنوان شىء , اما شخص بى بهاء , شخص بى ارزش , شخصى که حریم میان او و مرد برداشته شده است . دقایق روانشناسى ثابت کرده است که ملاحظات بسیار دقیقى یعنى طرحى در خلقت بوده براى عزیز نگه داشتن زن . هر وقت این حریم بکلى شکسته و این حصار خرد شده است , شخصیت زن از نظر احترام و عزت پائین آمده است . البته از جنبه هاى دیگرى ممکن است شخصیتش بالا رفته باشد مثلا با سواد شده باشد , عالمه شده باشد , ولى دیگر آن موجود گرانبها براى مرد نیست . از طرف دیگر زن نمى تواند زن نباشد . جزء طبیعت زن این است که براى مرد گرانبها باشد . و این را هم اگر از زن بگیرید , تمام روحیه او متلاشى مى شود . آنچه براى مرد در رابطه جنسى ملحوظ است , در اختیار داشتن زن به عنوان یک موجود گرانبهاست , نه در اختیار یک زن بودن به عنوان یک موجود گرانبها براى او . ولى آنچه در طبیعت زن وجود دارد این نیست که یک مرد او را به عنوان یک شىء گرانبها داشته باشد , بلکه این است که خودش به عنوان یک شىء گرانبها مرد را در تسخیر داشته باشد .
آنجا که زن از حالت اختصاص خارج شد ( لازم نیست که اختصاص به صورت ازدواج رواج داشته باشد ) , یعنى وقتى که زن ارزان شد , در اماکن عمومى بسیار پیدا شد , هزاران وسیله براى استفاده مرد از زن پیدا شد , خیابانها و کوچه ها جلوه گاه زن شد که خودش را به مرد ارائه بدهد و مرد بتواند از نظر چشم چرانى و تماشاکردن , از نظر استماع موسیقى صداى زن , از نظر لمس کردن , حداکثر بهره بردارى را از زن بکند , آنجاست که زن از ارزش خودش , از آن ارزشى که براى مرد باید داشته باشد , مى افتد . یعنى دیگر شىء گرانبها نیست ولى ممکن است مثلا باسواد باشد , درسى خوانده باشد , بتواند معلم باشد و کلاسهایى را اداره بکند , یا طبیب باشد , همه اینها را مى تواند داشته باشد ولى در این شرایط ( ارزان بودن زن ) آن ارزشى که براى یک زن در طبیعت او وجود دارد , دیگر برایش وجود ندارد . و در واقع در این وقت است که زن به شکل دیگر ملعبه جامعه مردان مى شود بدون آنکه در نظر فردى از افراد مردان , آن عزت و احترامى را که باید داشته باشد دارا باشد .
جامعه اروپائى به این سو مى رود . یعنى از یک طرف به زن از نظر رشد برخى استعدادهاى انسانى از قبیل علم و اراده شخصیت مى دهد ولى از طرف دیگر ارزش او را از بین مى برد . شکل سومى هم وجود دارد و آن این است که زن به صورت یک[ ( شخص گرانبها] ( دربیاید , هم شخص باشد و هم گرانبها . یعنى از یک طرف شخصیت روحى و معنوى داشته باشد , کمالات روحى و انسانى نظیر آگاهى داشته باشد .
( علم و آگاهى , یک پایه شخصیت زن است , مختار بودن و از خود اراده داشتن , اراده قوى داشتن , شجاع و دلیر بودن , یک رکن دیگر شخصیت زن است . خلاق بودن , رکن دیگر شخصیت معنوى هر انسانى از جمله زن است .
پرستنده بودن , با خداى خود به طور مستقیم ارتباط داشتن و مطیع خدا بودن , حتى روابط معنوى در سطح عالى , در آن سطحى که انبیاء با خدا داشته اند با خدا داشتن , از چیزهایى است که به زن شخصیت مى دهد . ) و از طرف دیگر , زن در اجتماع مبتذل نباشد . یعنى آن محدودیت نباشد و آن اختلاط هم نباشد , نه محدودیت و نه اختلاط بلکه حریم . حریم مسئله اى است بین محدودیت زن و اختلاط زن و مرد .
وقتى که ما به متن اسلام مراجعه مى کنیم , مى بینیم نتیجه آنچه که اسلام در مورد زن مى خواهد , شخصیت است و گرانبها بودن . در پرتو همین شخصیت و گرانبهائى , عفاف در جامعه مستقر مى شود , روانها سالم باقى مى مانند , کانونهاى خانوادگى در جامعه سالم مى مانند , و رشید از کار در مىآید .
گرانبها بودن زن به این است که بین او و مرد در حدودى که اسلام مشخص کرده , حریم باشد , یعنى اسلام اجازه نمى دهد که جز کانون خانوادگى , یعنى صحنه اجتماع , صحنه بهره بردارى و التذاذ جنسى مرد از زن باشد چه به صورت نگاه کردن به بدن و اندامش , چه به صورت لمس کردن بدنش , چه به صورت استشمام عطر زنانه اش و یا شنیدن صداى پایش که اگر به اصطلاح به صورت مهیج باشد , اسلام اجازه نمى دهد . ولى اگر بگوئیم علم , اختیار و اراده , ایمان و عبادت و هنر و خلاقیت چطور ؟ مى گوید بسیار خوب , مثل مرد . چیزهایى را شارع حرام کرده که به زن مربوط است , آنچه را که حرام نکرده , بر هیچکدام حرام نکرده است . اسلام براى زن , شخصیت مى خواهد , نه ابتذال .
بنابراین تاریخ از نظر اینکه در ساختن آن , تنها مرد دخالت داشته باشد یا مرد و زن با یکدیگر دخالت داشته باشند , سه گونه مى تواند باشد . یک تاریخ , تاریخ مذکر است , یعنى تاریخى که به دست جنس مذکر بطور مستقیم ساخته شده است و جنس مؤنث هیچ نقشى در آن ندارد . یک تاریخ , تاریخ مذکر مؤنث است اما مذکر مؤنث مختلط , بدون آنکه مرد در مدار خودش قرار بگیرد و زن در مدار خودش . یعنى تاریخى که در آن این منظومه بهم خورده است , مرد در مدار زن قرار مى گیرد و زن در مدار مرد که ما اگر طرز لباس پوشیدن امروز بعضى از آقا پسرها و دختر خانمها را ببینیم , مى بینیم که چطور اینها دارند جاى خودشان را با یکدیگر عوض مى کنند . نوع سوم , تاریخ مذکر م…نث است که هم به دست مرد ساخته شده است و هم به دست زن , ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . ما وقتى به قرآن کریم مراجعه مى کنیم , مى بینیم تاریخ و مذهب و دین آنطور که قرآن کریم تشریح کرده است یک تاریخ مذکر م…نث است و به تعبیر من یک تاریخ م…نث است , یعنى مذکر و م…نث هر دو , اما نه به صورت اختلاط بلکه به این صورت که مرد در مقام و مدار خودش و زن در مقام و مدار خودش .
قرآن کریم مثل اینکه عنایت خاص دارد که همین طور که صدیقین و قدیسین تاریخ را بیان مى کند , صدیقات و قدیسات تاریخ را هم بیان بکند . در داستان آدم و همسر آدم نکته اى است که من مکرر در سخنرانیهاى چند سال پیش خود گفته ام و باز یادآورى مى کنم . یک فکر بسیار غلط را مسیحیان در تاریخ مذهبى جهان وارد کردند که واقعا خیانت بود . ( در مسئله زن نداشتن عیسى و ترک ازدواج و مجرد زیستن کشیشها و کاردینالها ) . کم کم این فکر پیدا شد که اساسا زن عنصر گناه و فریب است , یعنى شیطان کوچک است .
مرد به خودى خود گناه نمى کند و این زن است , شیطان کوچک است که همیشه وسوسه مى کند و مرد را به گناه وا مى دارد . گفتند اساسا قصه آدم و شیطان و حوا , این طور شروع شد که شیطان نمى توانست در آدم نفوذ بکند لذا آمد حوا را فریب داد و حوا آدم را فریب داد , و در تمام تاریخ همیشه به این شکل است که شیطان بزرگ زن را و زن مرد را وسوسه مى کند . اصلا داستان آدم و حوا و شیطان در میان مسیحیان به این شکل درآمد , ولى قرآن درست خلاف این را مى گوید و تصریح مى کند , و این عجیب است .
قرآن , وقتى داستان آدم و شیطان را ذکر مى کند , براى آدم اصالت و براى حوا تبعیت قائل مى شود . اول کسى که مى فرماید ما گفتیم , مى گوید ما به این دو نفر گفتیم که ساکن بهشت شوید ( نه فقط به آدم ) . لا تقربا هذه الشجره ( ۱ ) به این درخت نزدیک نشوید ( حالا آن درخت هر چه هست ) بعد مى فرماید : فوسوس لهما الشیطان ( ۱ ) شیطان این دو را وسوسه کرد . نمى گوید که یکى را وسوسه کرد و او دیگرى را وسوسه کرد . فدلاهما بغرور ( ۲ ) باز[ ( هما] ( ضمیر تثنیه است و قاسمهما انى لکما لمن الناصحین ( ۳ ) آنجا که خواست فریب بدهد , جلوى هر دوى آنها قسم دروغ خورد . آدم همان مقدار لغزش کرد که حوا و حوا همان مقدار لغزش کرد که آدم . اسلام این فکر را , این دروغى را که به تاریخ مذهبها بسته بودند , زدود و بیان داشت که جریان عصیان انسان , چنین نیست که شیطان زن را وسوسه مى کند و زن مرد را و بنابراین زن یعنى عنصر گناه . و شاید براى همین است که قرآن گویى عنایت دارد که در کنار قدیسین از قدیسات بزرگ یاد کند که تمامشان در مواردى بر آن قدیسین علو و برترى داشته اند .
در داستان ابراهیم , از ساره با چه تجلیلى یاد مى کند ! در این حد که همان طور که ابراهیم با ملکوت ارتباط داشت و چشم ملکوتى داشت , فرشتگان را مى دید و صداى ملائکه را مى شنید ساره نیز صداى آنها را مى شنید .
وقتى به ابراهیم گفتند خداوند مى خواهد به شما ( ابراهیم پیر مرد و ساره پیر زن ) فرزندى بدهد , صداى ساره بلند شد , گفت : االدوانا عجوز وهذا بعلى شیخا ( ۴ ) من پیر زن با این شوهر پیر مرد ؟ ! ما سر پیرى مى خواهیم بچه دار بشویم ؟ ! ملائکه در حالى که مخاطبشان ساره است نه ابراهیم , گفتند : اتعجبین من امر الله ( ۱ ) ساره ! آیا از برکت الهى و خداوندى به خانواده شما تعجب مى کنید ؟ همچنین قرآن وقتى اسم مادر موسى را مى برد مى فرماید : و اوحینا الى ام موسى ان ارضعیه ( ۲ ) ما وحى فرستادیم به مادر موسى که خودت فرزندت را شیر بده فاذا خفت علیه فالقیمه فى الیم و لا تخافى و لا تحزنى انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین ( ۳ ) .
قرآن به داستان مریم که مى رسد , بیداد مى کند . پیغمبران در مقابل این زن مىآیند زانو مى زنند . زکریا وقتى مىآید مریم را مى بیند در حالتى مى بیند که مریم با نعمتهایى به سر مى برد که در تمام آن سرزمین وجود ندارد . تعجب مى کند . قرآن مى گوید در حالى که مریم در محراب عبادت بود , فرشتگان الهى با این زن سخن مى گفتند : اذ قالت الملائکه یا مریم ان الله یبشرک بکلمه منه اسمه المسیح عیسى بن مریم وجیها فى الدنیا و الاخره و من المقربین ( ۴ ) ملائکه مستقیما با خودش صحبت مى کردند . مریم مبعوث نبوده و این را قرآن درست نمى داند که یک زن را بفرستد توى زن و مرد . مریم , برخلاف شانس مبعو ث نبود ولى از بسیارى از مبعوثها عالیمقامتر بود . بدون شک و شبهه , مریم غیر مبعوث از خود زکریا که مبعوث بوده عالیمقامتر و والامقامتر بود .
قرآن راجع به حضرت صدیقه طاهره مى فرماید :
انا اعطیناک الکوثر ( ۱ ) دیگر کلمه اى بالاتر از کوثر نیست . در دنیائى که زن را شر مطلق , و عنصر فریب و گناه مى دانستند , قرآن مى گوید نه تنها خیر است بلکه کوثر است , یعنى خیر وسیع , یک دنیا خیر . مىآئیم در متن تاریخ اسلام . از همان روز اول دو نفر مسلمان مى شوند : على و خدیجه که ایندو نقش م…ثرى در ساختن تاریخ اسلام دارند . اگر فداکاریهاى این زن که از پیغمبر ۱۵ سال بزرگتر بود نبود , از نظر علل ظاهرى مگر پیغمبر مى توانست کارى از پیش ببرد ؟ تاریخ ابن اسحاق یک قرن و نیم بعد از هجرت راجع به مقام خدیجه و نقش او در پشتیبانى از پیغمبر اکرم و مخصوصا در تسلى بخشى به پیغمبر اکرم , مى نویسد بعد از مرگ خدیجه که ابوطالب هم در آن سال از دنیا رفت , واقعا عرصه بر پیغمبر اکرم تنگ شد به طورى که نتوانست . .
( ۲ ) بماند . تا آخر عمر پیغمبر هر گاه اسم خدیجه را مى بردند , اشک مقدسشان جارى مى شد . عایشه مى گفت یک پیرزن که دیگر این قدر ارزش نداشت , چه خبر است ؟ مى فرمود تو خیال مى کنى من به خاطر شکل خدیجه مى گریم ؟ خدیجه کجا شما و دیگران کجا ؟ اگر به تاریخ اسلام نگاه بکنید مى بینید که تاریخ اسلام یک تاریخ مذکر م…نث است ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش . پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم یاران مذکرى دارد و یاران م…نثى , هم راوى زن دارد و هم راوى مرد که در کتبى که در هزار سال پیش نوشته شده است , شاید اسم همه آنها هست و ما روایات زیادى داریم که راوى آنها زن بوده است .
کتابى است که به نام بلاغات النساء یعنى خطبه ها و خطابه هاى بلیغى که توسط زنها ایراد شده است . این کتاب از . . . بغدادى است که در حدود سال ۲۵۰ هجرى یعنى در زمان امام عسکرى علیه السلام مى زیسته است ( چنانکه مى دانید حضرت امام عسکرى علیه السلام در سنه ۲۶۰ وفات کردند ) . از جمله خطبه هایى که بغدادى در کتابش ذکر کرده است , خطبه حضرت زینب در مسجد یزید و خطبه ایشان در مجلس ابن زیاد و خطبه حضرت زهرا علیه السلام در اوائل خلافت ابوبکر است .
در این ضریح جدیدى که اخیرا براى حضرت معصومه ساخته اند , روایتى را انتخاب کرده اند که راویها همه زن هستند تا مى رسد به پیغمبر اکرم . در ضمن , اسم همه آنها فاطمه است ( حدود چهل فاطمه ) . روایت کرده فاطمه دختر . . . از فاطمه دختر . . . تا مى رسد به فاطمه دختر موسى بن جعفر .
بعد ادامه پیدا مى کند تا فاطمه دختر حسین بن على بن ابیطالب و در آخر مى رسد به فاطمه دختر پیغمبر . یعنى شرکت اینها اینقدر رایج بوده , ولى هیچوقت اختلاط نبوده . بسیارى از راویان بودند که مىآمدند روایت حدیث مى کردند . زنها مىآمدند استماع مى کردند . اما زنها در کنارى مى نشستند و مردها در کنارى . مردها در اطاقى بودند و زنها در اطاقى . دیگر نمىآمدند صندلى بگذارند که یک مرد بنشیند و یک زن , زن مینى ژوب بپوشد و تا بالاى رانش پیدا باشد که بله , خانم مى خواهند تحصیل علم بکنند . این , معلوم است که ظاهرش یک چیز است و باطنش چیز دیگر . اسلام مى گوید علم , اما نه شهوترانى , نه مسخره بازى , نه حقه بازى , مى گوید شخصیت .
حضرت زهرا سلام الله علیها و على علیه السلام بعد از ازدواجشان مى خواستند کارهاى خانه را بین یکدیگر تقسیم کنند , ولى دوست داشتند که پیغمبر در این کار دخالت بکند چون لذت مى بردند . به ایشان گفتند : یا رسول الله ! دلمان مى خواهد ب گوئید که در این خانه چه کارهایى را على بکند و چه کارهایى را فاطمه ؟ پیغمبر کارهاى بیرون را به على واگذار کرد و کارهاى درون خانه را به فاطمه . فاطمه مى گوید نمى دانید چقدر خوشحال شدم که پدرم کار بیرون را از دوش من برداشت . زن عالم یعنى این , زنى که حرص نداشته باشد , این طور است .
ولى ببینید شخصیت همین زهراى اینچنین چگونه است ؟ رشد استعدادهایش چگونه است , علمش چگونه است , اراده اش چگونه است , خطابه و بلاغتش چگونه است ؟ زهرا علیه السلام در جوانى از دنیا رفته است و از بس در آن زمان دشمنانشان زیاد بودند , از آثار ایشان کم مانده است . ولى خوشبختانه یک خطابه مفصل بسیار طولانى ( در حدود یک ساعت ) از ایشان در سن هجده سالگى ( حداکثر گفته اند بیست و هفت سالگى ) باقى مانده که این را تنها شیعه روایت نمى کند , عرض کردم بغدادى در قرن سوم این خطابه را نقل کرده است . همین یک خطابه کافى است که نشان بدهد زن مسلمان در عین اینکه حریم خودش را با مرد حفظ مى کند و خودش را به اصطلاح براى ارائه به مردان درست نمى کند , معلوماتش چقدر است ؟ ورود در اجتماع تا چه حد است .
خطبه حضرت زهرا علیه السلام , توحید دارد در سطح توحید نهج البلاغه , یعنى در سطحى که دست فلاسفه به آن نمى رسد . وقتى که درباره ذات حق و صفات حق صحبت مى کند , گویى در سطح بزرگترین فیلسوفان جهان است . از بوعلى سینا ساخته نیست که این طور خطبه بخواند . یکدفعه وارد در فلسفه احکام مى شود , خدا نماز را براى این واجب کرد , روزه را براى این واجب کرد , حج را براى این واجب کرد , امر به معروف و نهى از منکر را براى این واجب کرد , زکات را براى این واجب کرد و . . . بعد شروع مى کند به ارزیابى قوم عرب قبل از اسلام و تحولى که اسلام در این قوم به وجود آورد که شما مردم عرب چنین و چنان بودید . وضع زندگى مادى و معنوى آنها قبل از اسلام را بررسى مى کند و آنچه را که به وسیله پیغمبر از نظر زندگى مادى و معنوى به آنها ارزانى شده بود گوشزد مى نماید . بعد در مقام استدلال و محاجه برمىآید . او در مسجد مدینه در حضور هزاران نفر است , اما نمى رود بالاى منبر که العیاذ بالله خود نمایى بکند . سنت پیغمبر این بوده که زنها جدا مى نشستند و مردها جدا , و پرده اى بلند میان آنها کشیده مى شد .
زهراى اطهر از پشت پرده تمام سخنان خودش را گفت و زن و مرد مجلس را منقلب کرد . این معناى آن است که ذکر کردیم , هم شخصیت دارد و هم عفاف , هم پاکى دارد و هم حریم , هیچوقت خودش را جلوى چشمهاى گرسنه مردان قرار نمى دهد , اما یک موجود دست و پا چلفتى هم نیست که چیزى سرش نشود و از هیچ چیز خبر نداشته باشد .
تاریخ کربلا یک تاریخ و حادثه مذکر م…نث است . حادثه اى است که مرد و زن هر دو در آن نقش دارند , ولى مرد در مدار خودش و زن در مدار خودش .
معجزه اسلام اینهاست , مى خواهد دنیاى امروز بپذیرد , مى خواهد به جهنم نپذیرد , آینده خواهد پذیرفت .
اباعبدالله اهل بیت خودش را حرکت مى دهد براى اینکه در این تاریخ عظیم , رسالتى را انجام دهند , براى اینکه نقش مستقیمى در ساختن این تاریخ عظیم داشته باشند با قافله سالارى زینب , بدون آنکه از مدار خودشان خارج بشوند .
از عصر عاشورا , زینب تجلى مى کند . از آن به بعد به او واگذار شده بود . رئیس قافله اوست , چون یگانه مرد , زین العابدین سلام الله علیه است که در این وقت به شدت مریض است و احتیاج به پرستارى دارد تا آنجا که دشمن طبق دستور کلى پسر زیاد که از جنس ذکور اولاد حسین هیچکس نباید باقى بماند , چند بار حمله کردند تا امام زین العابدین را بکشند ولى بعد خودشان گفتند انه لما به ( ۱ ) این خودش دارد مى میرد . و این هم خودش یک حکمت و مصلحت خدائى بود که حضرت امام زین العابدین بدین وسیله زنده بماند و نسل مقدس حسین بن على باقى بماند . یکى از کارهاى زینب , پرستارى امام زین العابدین است .
در عصر روز یازدهم , اسراء را آوردند و سوار کردند بر مرکبهایى ( شتر یا قاطر یا هر دو ) که پالانهاى چوبین داشتند و مقید بودند که اسراء , پارچه اى روى پالانها نگذارند براى اینکه زجر بکشند . بعد اهل بیت خواهشى کردند که پذیرفته شد . آن خواهش این بود : قلن بحق الله الا مامررتم بنا على مصرع الحسین ( ۱ ) گفتند شما را به خدا حالا که ما را از اینجا مى برید , ما را از قتلگاه حسین عبور بدهید براى اینکه مى خواهیم براى آخرین بار با عزیزان خودمان خداحافظى کرده باشیم . در میان اسراء تنها امام زین العابدین بودند که به علت بیمارى پاهاى مبارکشان را زیر شکم مرکب بسته بودند , دیگران روى مرکب آزاد بودند . وقتى که به قتلگاه رسیدند , همه بى اختیار خودشان را از روى مرکبها به روى زمین انداختند . زینب سلام الله علیها خودش را مى رساند به بدن مقدس اباعبدالله , آن را به یک وضعى مى بیند که تا آن وقت ندیده بود , بدنى مى بیند بى سر و بى لباس . با این بدن معاشقه مى کند و سخن مى گوید بابى المهموم حتى قضى , بابى العطشان حتى مضى ( ۲ ) آنچنان دلسوز ناله کرد که فابکت و الله کل عدو و صدیق ( ۳ ) یعنى کارى کرد که اشک دشمن جارى شد , دوست و دشمن به گریه در آمدند .
مجلس عزاى حسین را براى اولین بار زینب ساخت . ولى در عین حال از وظایف خودش غافل نیست . پرستارى زین العابدین به عهده اوست , نگاه کرد به زین العابدین دید حضرت که چشمش افتاده به این وضع آنچنان ناراحت است کانه مى خواهد قالب تهى کند , فورا بدن اباعبدالله را گذاشت آمد سراغ زین العابدین , یابن اخى ! پسر برادر ! چرا ترا در حالى مى بینم که مى خواهد روح تو از بدنت پرواز بکند ؟ عمه جان ! چطور مى توانم بدنهاى عزیزان خودمان را ببینیم و ناراحت نباشم . زینب در همین شرایط شروع مى کند به تسلیت خاطر دادن به زین العابدین .
ام ایمن زن بسیار مجلله اى است که ظاهرا کنیز خدیجه بوده و بعدا آزاد شده و سپس در خانه پیغمبر و مورد احترام پیغمبر بوده است . کسى است که از پیغمبر حدیث روایت مى کند . این پیرزن سالها در خانه پیغمبر بود .
روایتى از پیغمبر را براى زینب نقل کرده بود ولى چون روایت خانوادگى بود یعنى مربوط به سرنوشت این خانواده در آینده بود , زینب یکروز در اواخر عمر على علیه السلام براى اینکه مطمئن بشود که آنچه ام ایمن گفته صددرصد درست است , آمد خدمت پدرش , یا ابا ! من حدیثى اینچنین از ام ایمن شنیده ام , مى خواهم یکبار هم از شما بشنوم تا ببینم آیا همین طور است ؟ همه را عرض کرد , پدرش تایید کرد و فرمود درست گفته ام ایمن , همین طور است .
زینب در آن شرایط این حدیث را براى امام زین العابدین روایت مى کند .
در این حدیث آمده است این قضیه فلسفه اى دارد مبادا در این شرایط خیال بکنید که حسین کشته شد و از بین رفت . پسر برادر ! از جد ما چنین روایت شده است که حسین علیه السلام همین جا که اکنون جسد او را مى بینى , بدون اینکه کفنى داشته باشد , دفن مى شود و همین جا , قبر حسین , مطاف خواهد شد .
بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه { که زیارتگه رندان جهان خواهد بود آینده را که اینجا کعبه اهل خلوص خواهد بود , زینب براى امام زین العابدین روایت مى کند . بعد از ظهر مثل امروزى را که یازدهم بود عمر سعد با لشکریان خودش ماند براى دفن کردن اجساد کثیف افراد خود . ولى بدنهاى اصحاب اباعبدالله , همانطور ماندند . بعد اسراء را حرکت دادند ( مثل امشب که شب دوازدهم است ) , یکسره از کربلا تا نجف که تقریبا دوازده فرسخ است . ترتیب کار را اینچنین داده بودند که روز دوازدهم , اسراء را به اصطلاح با طبل و شیپور و با دبدبه به علامت فتح وارد کنند و به خیال خودشان آخرین ضربت را به خاندان پیغمبر بزنند .
اینها را حرکت دادند و بردند در حالى که زینب شاید از روز تاسوعا اصلا خواب به چشمش نرفته . سرهاى مقدس را قبلا برده بودند . نمى دانم چه ساعتى از روز بوده ( تقریبا دو سه ساعت از طلوع آفتاب گذشته ) در حالى که اسراء را وارد کوفه مى کر دند , دستور دادند سرهاى مقدس را ببرند به استقبال آنها که با یکدیگر بیایند . وضع عجیبى است غیر قابل توصیف . دم دروازه کوفه ( دختر على , دختر فاطمه , اینجا تجلى مى کند ) این زن با شخصیت که در عین حال زن باقى ماند و گرانبها , خطابه اى مى خواند . راویان چنین نقل کرده اند که در یک موقع خاصى , زینب موقعیت را تشخیص داد و قداومات دختر على یک اشاره کرد . عبارت تاریخ این است : و قد اومات الى الناس ان اسکتوا فارتدت الانفاس , و سکنت الاجراس ( ۱ ) یعنى در آن هیاهو و غلغله که اگر دهل مى زند صدایش به جایى نمى رسید , گویى نفسها در سینه حبس شد و صداى زنگها و هیاهوها خاموش گشت , مرکبها هم ایستادند ( آدمها که مى ایستادند قهرا مرکبها هم مى ایستادند ) . خطبه اى خواند . راوى گفت : و لم ار والله خفره قط انطق منها ( ۲ ) این[ ( خفره] ( خیلى ارزش دارد[ ( خفره] ( یعنى زن باحیا . این زن , نیامد مثل یک زن بى حیا حرف بزند .
زینب آن خطابه را در نهایت عظمت القاء کرد . در عین حال دشمن مى گوید :
ولم ار والله خفره قط انطق منها یعنى آن حیاى زنانگى از او پیدا بود .
شجاعت على با حیاى زنانگى در هم آمیخته بود .
در کوفه که بیست سال پیش على علیه السلام خلیفه بود و در حدود پنج سال خلافت خود خطابه هاى زیادى خوانده بود , هنوز در میان مردم خطبه خواندن على علیه السلام ضرب المثل بود . راوى گفت گویى سخن على از دهان زینب مى ریزد , گویى که على زنده شده و سخن او از دهان زینب مى ریزد . وقتى حرفهاى زینب که مفصل هم نیست ( ده دوازده سطر بیشتر نیست ) تمام شد , مى گوید مردم را دیدم که همه , انگشتانشان را به دهان گرفته و مى گزیدند . این است نقش زن به شکلى که اسلام مى خواهد . شخصیت در عین حیا , عفاف , عفت , پاکى و حریم . تاریخ کربلا به این دلیل مذکر م…نث است که در ساختن آن هم جنس مذکر عامل م…ثرى است ولى در مدار خودش , و هم جنس م…نث در مدار خودش . این تاریخ به دست این دو جنس ساخته شد .
ولا حول ولا قوه الا بالله
________________________________________
۱- سوره اعراف آیه ۱۹ .
۲- سوره اعراف آیه ۲۱ .
۳- سوره اعراف آیه ۲۰ .
۴- سوره هود آیه ۷۲ .
۱- سوره هود آیه ۷۳ .
۲و۳- سوره قصص آیه ۷ .
۴- سوره آل عمران آیه ۴۵ .
۱- سوره کوثر آیه ۱ .
۲- افتادگى , از متن پیاده شده از نوار است .
۱- بحار الانوارج ۴۵ ص ۶۱ , اعلام الورى ص ۲۴۶ , ارشاد شیخ مفید ص ۲۴۲ .
۱- بحار الانوارج ۴۵ ص ۵۸ , اللهوف ص ۵۵ , و نظیر این عبارت در مقتل الحسین مقرم ص ۳۹۶ و مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۳۹ آمده است که تماما از حمیدبن مسلم روایت مى کنند .
۳ و ۲- بحار الانوارج ۴۵ ص ۵۹ , اللهوف ص ۵۶ , مقتل الحسین مقرم ص ۳۹۶ .
۲ و ۱- بحار الانوارج ۴۵ ص ۱۰۸ , مقتل الحسین مقرم ص ۴۰۲ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۴۰ , اللهوف ص ۶۲ .
جلسه هفتم : شرایط مبلغ و تاثیر تبلیغى اهل بیت امام حسین ع در مدت اسارتشان
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین بارى الخلائق اجمعین والصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبیبه و صفیه , سیدنا و نبینا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله و علیه و آله و سلم و على آله الطیبین الطاهرین المعصومین .
الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله و کفى بالله حسیبا . ( ۱ ) بحثى که باقى ماند دو چیز بود , یکى شرایط پیام رسان که در بحث کلى اى که راجع به تبلیغ مى کردیم , آن را یکى از شرایط چهارگانه موفقیت یک پیام شمردیم . گفتیم که یک پیام براى اینکه موفق باشد چند شرط لازم دارد , اولین شرط , قدرت محتوى و به تعبیر قرآن حقانیت آن پیام است . دوم , بکار بستن متد و روش و اسلوب صحیح پیام رسانى است . سوم استفاده کردن از وسائل و امکانات طبیعى و صنعتى هر دو ولى به صورت مشروع و با پرهیز از افراط و تفریط . افراط به معنى استفاده کردن از وسایل نامشروع که قهرا نتیجه معکوس مى دهد , و تفریط به معنى جمود ورزیدن[ در استفاده از وسائل مشروع ] که آنهم باعث ضعف نیروى تبلیغى مى شود . چهارم که باقى ماند , لیاقت و شخصیت شخص پیام رسان است . همچنین در مسئله عنصر تبلیغ در نهضت حسینى که توام بود با بحث تبلیغ , قسمتهایى از تاثیر تبلیغى اهل بیت علیه السلام در مدت اسارتشان از کربلا تا کوفه و از کوفه تا شام و در کوفه و شام و بعد در دوره به اصطلاح آزادیشان که شکل اسیر نداشتند و از شام به مدینه فرستاده شدند باقى ماند و لازم بود در این باب بحث کنیم . این دو قسمت باقیمانده قهرا به یکدیگر مربوطند .
مسئله شرائط مبلغ و پیام رسان از آن مسائلى است که درست نمى دانم به چه علتى در جامعه ما خیلى کوچک گرفته شده است . ارزش بعضى از مسائل در جامعه محفوظ است , ولى ارزش واقعى بعضى دیگر به علل خاصى از بین مى رود . مثالى برایتان عرض مى کنم : یکى از شئون دینى اجتماعى ما مقام افتاء و مرجعیت تقلید است که یک مقام عالى روحانى است . خوشبختانه جامعه ما این مقام را در حد خودش مى شناسد . هر کس که فى الجمله به امور مذهبى وارد باشد , وقتى مى شنود مرجع تقلید , فورا در ذهنش مردى که اقلا چهل پنجاه سال به اصطلاح استخوان خرد کرده , زحمت کشیده , سرش در قرآن و تفسیر و حدیث و فقه بوده , سالها پیش استادان عالیقدر درس خوانده , سالها تدریس کرده , کتابها نوشته و تالیف کرده مجسم مى شود . و این درست است و باید هم چنین باشد و خدا نکند که این مقام در ذهنها سقوط بکند , آنچنان که مقام تبلیغ و مبلغ سقوط کرده است .
در دوران گذشته اسلام , مطلب , این طور نبوده است . شما اگر به کتب رجال مراجعه بکنید مى بینید عده زیادى از علماء به نام واعظ یا خطیب معروفند : خطیب رازى , خطیب تبریزى , خطیب بغدادى , خطیب دمشقى , اینان کسانى هستند که کلمه خطیب جزء نامشان نیست . اینها چگونه اشخاصى بودند ؟ آیا در حد یک روضه خوانى بودند که ما اکنون در جامعه خودمان مى شناسیم ؟ هر کدام از کسانى که بنام خطیب معروف هستند , دریائى از علم بوده اند . مثلا خطیب رازى همین فخرالدین رازى معروف است ( امام فخر ) که یکى از کتابهایش[ ( تفسیر کبیر] ( است که در سى جزء منتشر شده است و کتاب بسیار بزرگى است ( مثل اینکه اخیرا در بیست جزء منتشر کرده اند ) , و یکى از تفاسیرى است که مزایاى بسیار زیادى دارد . این مرد در طب , نجوم , فلسفه , منطق , حدیث , فقه و وعظ و خطابه وارد بوده و کسى است که اشارات بوعلى سینا را شرح کرده و ایرادها بر بوعلى سینا گرفته است و تنها خواجه نصیرالدین طوسى بود که توانست ایرادهاى او را از بوعلى سینا رفع و برطرف کند . این شخص , یک واعظ و خطیب زبردست در تاریخ اسلام است .
آنکه به خطیب بغدادى معروف است , صاحب کتاب[ ( تاریخ بغداد] ( است که یکى از مدارک معتبر تاریخى اسلامى است . آنکه به او خطیب تبریزى مى گویند همین کسى است که در متن کتاب[ ( مطول] (که یکى از متون اصلى ادبیات عربى در علم معانى و بیان و بدیع است , از اوست . و همچنین اشخاص دیگر . مثلا مرحوم مجلسى رضوان الله علیه , از علماى بزرگ شیعه است که در عین حال یک واعظ و خطیب بوده است .
در گذشته در میان علماى اسلام مقام خطیب و مبلغ و واعظ , مقام کسى که اسلام را معرفى مى کرد , همپایه مقام مرجعیت تقلید بود , یعنى همین طور که امروز اگر کسى ادعا کند که من رساله نوشته ام و مرجع تقلیدم , محال است که شما قبول بکنید , و مى پرسید خوب آقا کجا و پیش کدام مجتهد درس خوانده ؟ و این آقا سنش هنوز مثلا چهل سال بیشتر نیست , در گذشته در مورد یک مبلغ نیز اینچنین دقیق بودند . در سن چهل سالگى ادعا مى کند که من مرجع تقلید هستم , دیگر نمى داند که نه آقا , درس خواندن خیلى لازم است , چهل , پنجاه سال درس خواندن لازم است تا کسى به این پایه برسد که بتوان او را مجتهد , فقیه , مفتى و شایسته براى استنباط و استخراج احکام فقهى و شرعى دانست . مثلا اگر مى گویند مرحوم آیت الله بروجردى , شما اجمالا و بطور سربسته مى دانید که این مرد چندین سال زحمت کشیده است , تا نزدیک سى سالگى در اصفهان بوده , در این شهر اساتید بزرگى دیده , فقه و اصول و فلسفه و منطق را تحصیل کرده است . در حالى که در اصفهان یک استاد محقق و مجتهد بوده و به مقام اجتهاد رسیده است , به نجف مى رود و در حوزه درس مرحوم آیت الله آخوند خراسانى شرکت مى کند و سالها یکى از بهترین شاگردان ایشان بوده است .
مرحوم آقا سید محمد باقر قزوینى یکى از علماى قم بود , پیر مرد بود و تقریبا سالهاى اولى که ما در قم بودیم , یعنى سى سال پیش فوت کرد .
ایشان نقل مى کرد که ما در درس مرحوم آخوند خراسانى بودیم ( آخوند خراسانى از آن مدرسهایى است که در جهان اسلام کم نظیر بوده , یعنى اولا در اصول , ملاى فوق العاده و از اساتید این علم است و ثانیا در فن استادى بى نظیر بوده , در بیان و تحقیق و تقریر , عجیب بوده , در حوزه درسش هزار و دویست نفر شرکت مى کرده اند که شاید پانصد تاى آنها مجتهد بوده اند . مى گویند صداى رسایى داشت به طورى که صدایش بدون بلند گو فضاى مسجد را پر مى کرد . یک شاگرد اگر مى خواست اعتراض بکند , حرف بزند , بلند مى شد تا بتواند حرفش را به استاد برساند ) یک وقت همین مرحوم آیت الله بروجردى که در آن وقت جوان بود , بلند شد , اعتراض به حرف استاد داشت , حرف خودش را تقریر کرد ( ایشان هم بسیار خوش تقریر بوده اند , ما در پیر مردى ایشان این را دیدیم . البته دهانشان کمى لرزش داشت ولى مى گفتند در جوانیشان عجیب بوده اند ) مرحوم آخوند گفت یکبار دیگر بگو , بار دیگر گفت , آخوند فهمید راست مى گوید , ایرادش وارد است , گفت الحمدالله نمردم و از شاگرد خودم استفاده کردم . تازه این مرد بعد از چند سال نجف ماندن بر مى گردد به ایران . مگر در این موقع به مقام مرجعیت تقلید مى رسد ؟ نه , تازه سى سال دیگر یکسره کار مى کند .
من در سال بیست و دو این توفیق را پیدا کردم که رفتم بروجرد در خدمتشان ( ایشان در زمستان بیست و سه آمدند به قم و در سال بیست و دو هنوز در بروجرد بودند ) , ماه شعبان بود , پانزدهم شعبان که شد طبق سنت , آن درسى را که مى گفتند ( خارج مکاسب بود ) تعطیل کردند , گفتند این پانزده روز را مى خواهم یک بحث کوچکى بکنیم و یادم هست بحث مسیحیت را پیش کشیدند و گفتند من این مسئله را در حدود چهل و چند سال پیش که در اصفهان بودم یکبار مطالعه کرده ام , تحقیق کرده و نوشته ام ( و نوشته ام را دارم ) , و بعد از آن دیگر به این مسئله مراجعه نکرده ام . حالا مى خواهم بعد از چهل و چند سال بار دیگر روى این مسئله مطالعه بکنم . بعد خودشان گفتند مى خواهم به نوشته هاى خودم مراجعه نکنم بلکه از نو مطالعه بکنم و سپس مراجعه کنم , ببینم آیا با آن وقت فرق کرده یا نه ؟ بعد از ده پانزده روز که بحث کردند , رفتند آن جزوه خودشان را آوردند . وقتى خواندند دیدند تمام آنچه که حالا به ذهنشان رسیده است , در چهل و چند سال پیش نیز رسیده , با این تفاوت که ذهن حالا پخته تر و ورزیده تر شده و آن وقت اصولیتر و قاعده اى تر بوده , حالا به متن اسلام واردتر است . گفتند از نظر تحقیق فرق نکرده , فقط ذهن ما فقاهتى تر شده است . حالا ببینید این , مقام یک مرجع تقلید است و باید هم چنین باشد . و من از این مى ترسم که جامعه ما این را فراموش بکند , مردم , افرادى را که صلاحیت ندارند , بپذیرند ولى این مقام محفوظ است و باید هم محفوظ باشد .
اگر بگویم مقام تبلیغ اسلام , رساندن پیام اسلام به عموم مردم , معرفى و شناساندن اسلام به صورت یک مکتب , از مرجعیت تقلید کمتر نیست , تعجب نکنید . مقامى است در همان حد . البته براى مرجعیت تقلید یک چیزهایى لازم است که براى یک مبلغ لازم نیست , ولى جامعه ما به این مسئله که مى رسد , همه چیز را فراموش مى کند . شما ببینید در جامعه ما سرمایه مبلغ شدن چیست و مبلغ شدن از کجا شروع مى شود ؟ اگر کسى آواز خوبى داشته باشد و بتواند چهار تا شعر بخواند , کم کم به صورت یک مداح در مىآید , مى ایستد پاى منبرها و شروع مى کند به مداحى و مرثیه خواندن . بعد شما مى بینید که یک شالکى هم به سر خودش بست و آمد روى پله اول منبر نشست . مدتى به این ترتیب سخن مى گوید , بعد , از کتاب جودى , جوهرى , جامع التفصیل , حکایتى , قصه اى نقل مى کند و یا به اصطلاح از صدرالواعظین نقل مى کند که وقتى از او مى پرسى از کجا نقل مى کنى ؟ مى گوید از صدرالواعظین یا لسان الواعظین . هر کس خیال مى کند کتابى است به نام صدرالواعظین , وقتى که دقت مى کنیم مى فهمیم که مى خواهد بگوید از سینه دیگران , از زبان دیگران شنیده ام . چند تا از این یاد بگیر , چند تا از دیگرى , دروغ , راست , اصلا خبر ندارد قضیه چه هست . کم کم چهار تا پا منبرى جور مى کند و از پله پائین مىآید پله بالاتر , کم کم مىآید بالاتر , و عوام مردم را جمع مى کند . و اکثر بانیان مجالس فقط روى یک مسئله تکیه مى کنند و آن جمعیت کشیدن است که چه کسى بهتر مى تواند جمعیت جمع بکند . بابا آخر این جمعیت کشیدن براى حرف حسابى گفتن است . بعد که جمعیت جمع شد , چه حرفى مى گوید ! این خیانت است به اسلام . خیانت است نسبت به اسلام که از یک آواز گرم مطلب شروع بشود . و این قاعده اى است که عمومیت دارد و در بسیارى از جاها که ما بوده ایم , معیار و ملاک همین بوده است و از امثال چنین چیزى مطلب شروع مى شده است و واى به حال ما در این عصر , در عصر علم , در عصر شک و تردید , در عصر شبهه , در عصرى که براى اسلام اینهمه مخالف خوانیها هست و روزى نیست که در روزنامه ها یا مجلات آدم یک چیزى بر علیه اسلام نبیند یا در مقالات رادیوئى یک گوشه اى نشنود .
چرا روزنامه ها درباره کلمه مهرجو درست کرده اند ؟ ! در چنین عصرى تو باید بلد باشى حرف خودت را خوب بزنى , استدلال بکنى . اگر در اعصار گذشته , مبلغ شرایط سخت و سنگینى داشت , در زمان ما آن شرایط , ده برابر و صد برابر شده است .
اولین شرط براى یک نفر مبلغ , شناسایى خود مکتب است , شناسایى ماهیت پیام است . یعنى کسى که مى خواهد پیامى را به جامعه برساند باید خودش با ماهیت آن پیام آشنا باشد . باید فهمیده باشد که هدف این مکتب چیست , اصول و پایه هاى این مکتب چیست , راه این مکتب چیست و به کجا مى رسد , اخلاق و اقتصاد و سیاست این مکتب چیست , معارف این مکتب چیست , توحید و معاد این مکتب چیست , احکام و مقررات این مکتب چیست . آخر مگر کسى مى تواند ۱ اشاره به زمان طاغوت است .
پیامى را به مردم برساند بدون آنکه خودش آن پیام را شناخته و درک کرده باشد ؟ این مثل این است که بگوئیم یک نفر مرجع تقلید باشد اما فقه نخوانده باشد . چطور مى شود کسى مرجع تقلید باشد و بخواهد بر اساس فقه فتوى بدهد و فقه نخوانده باشد . و یا مثل این است که یک نفر مى خواهد طبیب باشد اما پزشکى نخوانده باشد . از اینجا معلوم مى شود که براى یک نفر مبلغ تا چه اندازه وسعت اطلاعات علمى و شناخت اسلام آنهم به صورت یک مکتب لازم است .
اسلام خودش یک مکتب است , یک اندام است , یک مجموعه هماهنگ است . یعنى تک تک شناختى هم فایده ندارد . باید همه را در آن اندام و ترکیبى که وجود دارد , بشناسیم . ارزیابى ما درباره مسائل اسلامى باید درست باشد . براى یک اندام , یک عضو به تنهایى ارزش ندارد . در اندام انسان , دست , پا , بینى , چشم , گوش , اعضاى درونى مثل معده , روده , قلب و مغز هر کدام , یک عضو هستند . ولى آیا ارزش این اعضا در این اندام با اینکه همه لازم و واجب هستند یکجور است ؟ آیا اگر لازم شد ما یک عضو را فداى دیگرى بکنیم , کدام عضو را فداى عضو دیگر مى کن یم ؟ آیا اگر لازم شد , قلب را فداى دست مى کنیم یا دست را فداى قلب ؟ معلوم است که دست را فداى قلب مى کنیم . چون آدم بدون دست مى تواند زنده بماند ولى بدون قلب نمى تواند , بدون کبد یا بدون مغز و اعصاب نمى تواند زنده بماند . اسلام هم اینگونه است که این خودش بحثى است بنام اهم و مهم .
دومین شرط براى کسى که حامل یک پیام است , اولا مهارت در بکار بردن وسائل تبلیغ و ثانیا شناسائى آنهاست . یعنى باید بداند چه ابزارى را مورد استفاده قرار بدهد و چه ابزارى را مورد استفاده قرار ندهد و بلکه خودش از نظر ابزارهاى طبیعى , چه ابزارى را داشته باشد و چه ابزارى را نداشته باشد .
در حدود دوازده سال پیش , سخنرانیهایى کردم تحت عنوان[ ( منبر و خطابه] ( که در کتابى به نام گفتار عاشورا چاپ شده است . یک سلسله بحثها را من در آنجا ذکر کرده ام . در مورد خطبه , علماء اساسا کتاب نوشته اند . اصلا خطابه خودش یک فن است , ظاهرا اول کسى که در این فن کتاب نوشته ارسطو است , و مسلمین که آثار ارسطو را ترجمه کردند , خطابه را جزء منطق قرار دادند . بعدها درباره خطابه خیلى حرفها گفتند , بوعلى سینا کتابى حدود پانصد صفحه درباره خطابه دارد که در آن درباره شرایط خطیب مى گوید : بدون شک خطیب باید یک سلسله شرایط طبیعى هم داشته باشد مثل سخنورى و قدرت بیان . این خودش نعمتى از نعمتهاى بزرگ الهى است و براى تبلیغ , داشتن این هنر طبیعى لازم است . الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البیان ( ۱ ) .
داستان بعثت موسى بن عمران به رسالت را شنیده اید . بعد از ده سال که دوباره مى خواهد به مصر برگردد , با همسرش حرکت مى کند . شبى تاریک و بارانى است . زن حامله اش درد زایمان مى گیرد . هوا هم سرد است و باید زنش را گرم کند ولى وسیله گرم کردن هم ندارد . ناگهان در نقطه اى از آن بیابان نورى را مى بیند ( در وادى طور , وادى سینا ) . فکر مى کند آتش است . مى رود آنجا , معلوم مى شود که آتش نیست , جریان , جریان دیگرى است . در همانجا موسى بن عمران مبعوث مى شود , ندا مى رسد که از این به بعد رسول ما هستى یعنى مبلغ خدا هستى , پیام ما را باید به فرعون و فرعونیان برسانى . موسى مى فهمد که یک مبلغ , شرایطى دارد . پیغمبرى خودش را کافى نمى داند , تقاضاهایى دارد : رب اشرح لى صدرى ( ۱ ) خدایا به من حوصله فراوان بده , شرح صدر بده آنچنانکه عصبانى نشوم , ناراحت نشوم , به تنگ نیایم , دریا دلم کن که کار تبلیغ دریادلى مى خواهد , و یسرلى امرى ( ۲ ) این ماموریت سنگین را بر من آسان گردان ( ببینید کار تبل یغ را ما چقدر کوچک مى شماریم و موسى بن عمران چقدر بزرگ مى شمارد ) . م…ید این مطلب مطلبى است راجع به پیغمبر اکرم . قرآن کریم به پیغمبر اکرم راجع به ماموریتش یعنى تبلیغ اسلام و هدایت مردم مى فرماید : انا سنلقى علیک قولا ثقیلا ( ۳ ) عنقریب یک بار سنگین به دوش تو خواهیم گذاشت . بارى است که به دوش پیغمبر سنگینى مى کند ! به دوش پیغمبران سنگینى مى کند ! چه مى گوئیم ما ؟ ! موسى علیه السلام در ادامه تقاضاهاى خود گفت : و احلل عقده من لسانى ( ۴ ) خدایا گره را از زبان من باز کن , به من بیانى رسا و گوارا بده , سخنورى و ناطقه بده . یفقهوا قولى ( ۵ ) به من قدرت تفهیم بده که آن حقیقتى را که به من وحى مى کنى , به مردم القاء کنم و مردم بفهمند , درک کنند . رابطه اى بین من و مردم برقرار کن که مردم مطلب را عینا آنطورى که تو مى خواهى از من بگیرند نه اینکه من چیزى بگویم و آنها پیش خود چیز دیگرى خیال بکنند ( نه اینکه من نتوانم آنچه را که دارم بیان کنم ) . قدرت و قوه بیان یک امر طبیعى است ( البته مقدارى از آن اکتسابى است ) , ولى امور طبیعى باید با تمرین و اکتساب تقویت بشوند . مثل کارهاى ورزشى که شخص باید یک استعدادى داشته باشد و این استعداد در اثر تمرینهاى ورزشى تکمیل مى شود .
در عین حال خوشبختانه باید گفت که در جهان شیعه در اثر برکت امام حسین علیه السلام خطباى بسیار قوى و نیرومند و عالیقدر , چه از نظر بیان و چه از نظر غیر بیان ظهور کرده اند و الحمد لله الان هم چنین افرادى هستند که انصافا از نظر نطق و سخنورى آیتى هستند . من در نظر ندارم اسم کسى را ببرم , ولى چنین اشخاصى وجود دارند و جاى تشکر است و افراد زحمت کشیده اى هستند و انصاف این است که در کار خودشان به اندازه اى که شرایط برایشان مساعد بوده , زحمات زیادى کشیده اند .
موسى علیه السلام در ادامه سخنانش مى گوید : و اجعل لى وزیرا من اهلى هارون اخى ( ۱ ) خدایا من فکر مى کنم که به تنهایى از عهده کار تبلیغ و هدایت مردم بر نمىآیم , شریک و همکار مى خواهم . اما من بدبخت هنوز این طور احساس نمى کنم , هنوز خیال مى کنم که به تنهایى کافى هستم . همکار یعنى چه ؟ همفکر یعنى چه ؟ همگام یعنى چه ؟ من باید به تنهایى کار بکنم . ولى موسى مى گوید : خدایا کار تبلیغ است , کار هدایت است , کار ارشاد مردم است , من پیغمبر به تنهایى از عهده این کار برنمىآیم , خدایا براى من یک شریک , کمک و معاون بفرست . کاندید هم مى کند , برادرم هارون از هر جهت مرد لایقى است , خدایا او را به کمک من بفرست . کى نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا ( ۱ ) براى چه ؟ اخلاص خودش را ذکر مى کند : خدایا ما هیچ هدفى نداریم جز اینکه مسبح تو را در دنیا زیاد بکنیم , حق پرست را در دنیا زیاد کنیم . براى این است که من این تقاضاها را از تو دارم و این کمکها را از تو مى خواهم .
قرآن عین همینها را درباره پیغمبر اکرم ذکر مى کند ولى به صورت امور تحقق یافته . در مورد موسى به صورت خواسته او ذکر مى کند که البته مستجاب شد . معلوم مى شود که خدا پیغمبر را نیز براى همین هدف و رسالت و ایده , م…ید کرد به همان خواستهاى موسى بن عمران . مى فرماید : بسم الله الرحمن الرحیم الم نشرح لک صدرک ( ۲ ) اى پیامبر , اى حبیب ما , آیا ما سینه ترا باز نکردیم ؟ ( سینه باز در عربى کنایه از روح وسیع است ) آیا روح تو را وسیع نکردیم ؟ ترا دریا دل نکردیم ؟ و وضعنا عنک وزرک ( ۳ ) . و زر یعنى بار سنگین , به گناه هم که وزر مى گویند به خاطر این است که گناه برخلاف حسنه ( کار خوب ) که براى انسان حکم بال و نیرو را دارد و انسان را پرواز مى دهد و به او نیرو مى بخشد , بر عکس حکم بار را دارد و انسان را از حرکت باز مى دارد .
موسى گفت : یسرلى امرى ( ۱ ) کار مرا آسان کن . اینجا مى گوید : و وضعنا عنک وزرک بار سنگین را از دوش تو برداشتیم . الذى انقض ظهرک ( ۲ ) این خیلى عجیب است . براى توضیح معنى انقض مثالى ذکر مى کنم : اگر بالاى یک سقف چوبى , بار سنگینى مثلا جمعیت زیادى باشد که دیگر این سقف توانایى نگهدارى آن را نداشته باشد , یک وقت به اصطلاح عامیانه خودمان صداى جرق و جرق سقف را مى شنویم . عرب اینجا مى گوید : انقض یعنى چوبهاى سقف به صدا در آمد که اگر بار یک مقدار زیادتر باشد , سقف مى شکند . مى فرماید : اى پیغمبر ! این بار سنگین , ستون فقرات ترا مثل آن چوبها به صدا در آورده بود , کمرت را خم کرده بود , پشتت را شکسته بود . بعد پیغمبر را تسلیت مى دهد : فان مع العسر یسرا ان مع العسر یسرا , فاذا فرغت فانصب و الى ربک فارغب ( ۳ ) هرگز از سختى نترس , سستیها در سختیها است و باز سستیها در میان سختیها پایدار مى شود . باز تاکید مى کند مطمئنا از سختى نترس که سستیها همراه سختیهاست .
وقتى این آیه نازل شد , چهره پیغمبر اکرم از خوشحالى مى درخشید , متحلل شده بود , سرخ شده بود , وعده خدا است , خدا گفته از سختى نترس , دوباره به من گفته از سختى نترس . فاذا فرغت فانصب از این کارت که فارغ شدى باز خودت را به کار پرمشقت دیگرى مشغول کن که تو از سختى و مشقت ضرر ندیدى و ضرر نخواهى دید . و الى ربک فارغب این را , شیعه این طور تفسیر مى کند که : ما این بار سنگین را به وسیله على علیه السلام براى تو سبک کردیم , على را براى تو کمک فرستادیم . و شیعه حق دارد این حرف را بزند و درست هم هست , یعنى منطق , همین طور حکم مى کند .
پیغمبر اکرم در حدیثى که شیعه و سنى هر دو روایت کرده اند و متواتر است و سنى هم نمى تواند آن را انکار بکند زیرا سنیها بیشتر از شیعه روایت کرده اند , خطاب به على علیه السلام فرمود : انت منى بمنزله هارون من موسى ( ۱ ) , تو با من همان نسبت را دارى که هار ون با موسى داشت الا انه لا نبى بعدى ( ۲ ) با این تفاوت که هارون پیغمبر بود ولى چون بعد از م ن پیغمبرى نیست , تو بعد از من پیغمبر نیستى . یعنى همان طور که خدا , تقاضاى موسى بن عمران را مستجاب کرد و برایش در امر تبلیغ و هدایت مردم شریک و کمک فرستاد , على جان ! خدا تو را براى من کمک و معاون فرستاده است . پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم خطاب به على علیه السلام فرمود[ : ( انت وزیرى] ( . . . , کلمه وزیر , در اصل لغت به معناى کمک و معاون است . وزراء را که به این نام مى خواندند , چون کمکهاى پادشاهان بودند . اصلا کلمه وزیر به معنى کمک دهنده است . این است که پیغمبر اکرم خطاب به على فرمود تو وزیر من یعنى کمک من هستى همان طور که هارون وزیر موسى یعنى کمک موسى بود .
ببینید , درخواستهاى موسى علیه السلام : رب اشرح لى صدرى و یسر لى امرى و احلل عقده من لسانى یفقهوا قولى و اجعل لى وزیرا من اهلى هارون اخى ( ۱ ) صددرصد منطبق است با آنچه که درباره پیغمبر اکرم به صورت انجام یافته است : الم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک , الذى انقض ظهرک , و رفعنا لک ذکرک فان مع العسر یسرا , ان مع العسر یسرا , فاذا فرغت فانصب و الى ربک فارغب ( ۲ ) . اگر معنى انصب را از ماده[ ( نصب] ( نگیریم بلکه از ماده[ ( نصب] ( بگیریم یعنى مقصود این باشد که على علیه السلام را به خلافت نصب کن , باز مطلب صددرصد منطبق با آیات قرآن است .
از همه اینها چه نتیجه مى گیریم ؟ نتیجه مى گیریم که در منطق قرآن , کار تبلیغ , کار هدایت و ارشاد مردم , کار بسیار بسیار دشوارى تلقى شده است , در حالى که در جامعه ما اینقدر کوچک و سبک گرفته مى شود و کار به جائى رسیده که دیگر اهل علم و فضل , هر کس که سواد و معلومات داشته باشد , ننگش مىآید برود منبر . مى گویند فلانى مرد عالمى است در شانس نیست که برود منبر و تبلیغ کند . تقصیر کیست ؟ تقصیر جامعه است , جامعه این قدر مقام تبلیغ را تنزیل داده و پائین آورده که هر عالمى , ننگ و عارش مىآید , توهین به خودش مى داند که شان تبلیغ را به عهده بگیرد . الان در جامعه ما الحمد لله اشخاصى هستند که ذوفضیلتین هستند , هم امام جماعت هستند و هم خطیب ( مثل آقاى دکتر مفتح ) . ولى در جامعه ما شان پیش نماز از شان مبلغ بیشتر و بالاتر است . پیش نمازى که هنرى نیست , ایستادن و دیگران به او اقتداء کردن که هنرى نیست . چون من هر دو کار را کرده ام مى گویم . من در محراب بوده ام , پیش نمازى کرده ام , در منبر بوده ام , تبلیغ کرده ام , همیشه دیده و احساس کرده ام که وقتى که در محراب هستم در نظر مردم محترمتر هستم تا وقتى که منبر رفته ام . خدا مى داند این حقیقت است .
در یک ماه رمضان من در مسجدى منبر مى رفتم و مدتى دیگر پیش نمازى مى کردم , مى دیدم وقتى که پیش نماز هستم در نظر مردم بزرگتر و محترمتر هستم تا وقتى که حرف مى زنم . این بود که تشخیص مى دادم که این مردم , بى هنرى را بر هنر ترجیح مى دهند . چرا باید این جور باشد ؟ ما خودمان هستیم که این مقام عظیم و منیع را پایین مىآوریم . پیغمبر اکرم خودش مبلغ بود , واعظ بود , منبر مى رفت . در ابتداء منبر نبود , ستونى بود که رسول اکرم در حال ایستاده به آن تکیه مى کردند و براى مردم موعظه مى نمودند , بعد دستور دادند منبرى ساختند و از آن پس مى رفتند بالاى منبر مى نشستند ( البته منبرهاى امروز عین منبر پیغمبر نیست ) . بیشتر نهج البلاغه , منبرهاى على علیه السلام است . نهج البلاغه على علیه السلام سه قسمت است : خطبه ها , نامه ها , و کلمات قصار .
کلمات قصار جملات کوتاهى است که ایشان در مواقع مختلفى فرموده است .
مجموع نامه ها و کلمات قصار یک ثلث نهج البلاغه را تشکیل مى دهد . دو ثلث نهج البلاغه خطبه هاى مولا است و تازه اینها همه خطبه هاى مولا نیست بلکه به قول سید رضى مختار است از خطبه ها , یعنى قسمتهاى انتخاب شده است . و الا خطبه ها خیلى بیش از اینها بوده است . مسعودى که صد سال قبل از سید رضى بوده است , در کتاب بسیار معتبر مروج الذهب که از مدارک معتبر تاریخ اسلام است , مى نویسد الان در حدود چهار صد و هشتاد خطبه از على علیه السلام در دست مردم است . ( ۱ ) در صورتى که در نهج البلاغه بیش از دویست خطبه وجود دارد . تازه این تعداد را سید انتخاب کرده و قسمتهایى را نیاورده است . بنابراین خطبه هاى على علیه السلام شاید چهار برابر خطبه هاى نهج البلاغه فعلى بوده است . بیشتر نهج البلاغه چیست ؟ همان منبرهاى على علیه السلام . على علیه السلام منبر رفته است , منبرهایش را ضبط کرده و در نتیجه براى ما مانده است . و این , بیانگر عظمت و اهمیت مقام تبلیغ در اسلام است , در صورتى که در میان ما کوچک و حقیر است . نتیجه اش این است که دیگر پیام اسلام نمى رسد . خودمان مطلب را خراب کرده ایم . و قتى که به این وضع اجتماعى و به این شکل در آمد که هر عالمى براى اینکه حیثیت و مقامش محفوظ بماند ( حالا آن عذر درست است یا نه , من کار ندارم , بالاخره جریان اجتماعى کار خودش را مى کند ) , از خطابه خواندن و تبلیغ و هدایت و ارشاد مردم پرهیز داشته باشد , کار تبلیغ و هدایت و ارشاد بدست افرادى مى افتد که هیچگونه صلاحیتى ندارند و کارشان از جودى و جوهرى شروع شده است . آن وقت آیا مى توان انتظار داشت که پیام اسلام , پیام خدا , پیام پیغمبر , پیام على , این مکتب عظیم و وسیع داراى جنبه هاى مختلف دنیائى و آخرتى , سالم به دست مردم برسد ؟ چه انتظار غلطى ! مقام شامخ زینب در تبلیغ او بروز کرد . شما ببینید اهل بیت امام حسین علیه السلام چه ماهرانه تبلیغ کرده اند . دو سه نکته است که تا انسان به اینها توجه نداشته باشد , به ارزش تبلیغ اهل بیت و در واقع به ارزش سفر تبلیغاتیشان پى نمى برد . کار اباعبدالله حساب شده بود , یعنى این سفر را به دست دشمن درست کرد , دشمن , این سفر را به وجود آورد . دشمن به خیال خودش اسیر حمل مى کند اما در حقیقت دارد مبلغ مى فرستد .
نکته اى را عرض مى کنم , همیشه در جامعه بشرى هر قدرت جابره اى هر اندازه زور داشته باشد بالاخره نیاز به یک پشتوانه فکرى و فلسفى و عقیدتى دارد , یعنى یک نظام اعتقادى لازم دارد که تکیه گاه نظام اقتصادى و سیاسى و وضع موجود آن باشد . بشر بالاخره نیاز به فکر دارد , اگر جامعه اى درست به نظام فاسد حاکم بر خود فکر بکند , محال است که آن نظام بماند . این است که هر نظام موجودى خودش را نیازمند به یک نظام فکرى و عقیدتى به عنوان تکیه گاه و پشتوانه مى داند . مى خواهد آن نظام به صورت یک فلسفه باشد , یک ایسم داشته باشد یا به صورت مذهب باشد . دستگاه یزید نمى توانست بدون یک پشتوانه فکرى و اعتقادى یا لااقل بدون آنکه اعتقادات موجود مردم را توجیه کرده باشد , کارش را انجام بدهد .
خیال نکنید آنها این قدر احمق بودند که بگویند سرها سر نیزه , گور پدر مردم و افکارشان , بلکه در هر حال , در مقام اغفال افکار مردم و القاى یک سلسله افکار و اندیشه ها بودند تا فکر مردم قانع بشود که وضع موجود بهترین وضع است , باید همین طور باشد . البته در میان یک عده مردم مذهبى باید آن فکر , رنگ و صورت مذهبى داشته باشد . چرا از شریح قاضى استمداد مى کنند ؟ براى اغناى فکر مردم تا به فکر مردم رنگ بدهند , و دادند . در کربلا این برنامه تا عصر عاشورا موفق بود . امام باقر علیه السلام مى فرماید سى هزار نفر در کربلا جمع شده بودند براى کشتن پسر پیغمبر , و کل یتقربون الى الله عز و جل بدمه ( ۱ ) , و همه آنها به قصد قربت آمده بو دند , به حسین بن على شمشیر مى زدند براى اینکه به بهشت بروند . البته ر…سا به تعبیرى که فر زدق کرد , جوالشان از رشوه پر شده بود , ولى توده مردم که این حرفها سرشان نمى شد . فکر توده مردم را اغوا مى کردند . و این خودش در برنامه هاى ابن زیاد بخصوص نقش اساسى داشت . یزید در اثر شرابخوارى و اینکه کله اش داغ مى شد , افسارش پاره مى شد و باطنش را بروز مى داد ( گفت مستى و راستى ) . در حال مستى , حرف راستش را مى گفت که هیچ چیز را قبول ندارم . مستى , رسوایش مى کرد و الا خود او هم از این برنامه استفاده مى کرد .
ابن زیاد بعد از شهادت اباعبدالله وقتى که مردم را در مسجد بزرگ کوفه جمع کرد تا قضیه را به اطلاع آنها برساند , آنچنان قیافه مذهبى و مقدسى به خود گرفت که گفت : الحمدلله الذى اظهر الحق و اهله , و نصر امیرالم…منین و اشیاعه , و قتل الکذاب بن الکذاب ( ۱ ) خدا را شکر مى کنیم که حقیقت را پیروز کرد و ریشه یک دروغگو و پسر دروغگو را که مى خواست مردم را بفریبد , کند . از مردم ,[ ( الهى شکر] ( مى خواست و شاید صدها[ ( الهى شکر] ( هم گفتند . اگر یک کور بیداردل نبود , آن مجلس را خوب فریب داده بود .
مردى است به نام عبدالله بن عفیف که خدایش رحمت کند . گاهى وقتها افرادى در موقعیتهایى جانبازى مى کنند که یک دنیا ارزش دارد . این مرد از دو چشم نابینا بود . یک چشمش را در جمل در رکاب على علیه السلام و چشم دیگرش را در صفین در رکاب على علیه السلام از دست داده بود . اعمى بود , چون اعمى بود , دیگر کارى از او ساخته نبود و قهرا در جهاد هم شرکت نمى کرد و غالبا به عبادت مى پرداخت . آن روز هم در مسجد کوفه بود . این مرد وقتى که این جمله را شنید از جا حرکت کرد و گفت کذاب توئى و پدر تو است و شروع کرد به نطق کردن و خطابه انشاء کردن بطورى که همانجا ریختند او را گرفتند و بعد هم کشتند . ولى بالاخره این پرده را درید .
ابن زیاد واقعا به همان دو معنا حرامزاده است , یعنى یک مرد نابکار و شیطان . غالبا در جوامعى که مردم افکار مذهبى دارند , وقتى که دستگاههاى جبار مى خواهند خودشان را توجیه کنند , جبرگرا مى شوند , یعنى همه چیز را مستند به خدا مى کنند , کار خدا بود که این جور شد , اگر مصلحت نبود که این جور نمى شد , خدا خودش نمى گذاشت که این جور بشود . اینکه : آنچه هست همان است که باید باشد و آنچه نیست همان است که نباید باشد , خودش یک منطق است , منطق جبرگرایى . منطق ابن زیاد است که وقتى مواجه مى شود با زینب سلام الله علیها , فورا مسئله خدا را مطرح مى کند که الحمدلله الذى فضحکم و قتلکم و اکذب احدوثتکم این جمله ها خیلى معنا دارد , خدا را شکر , این خدا بود که شما را کشت , این خداخواهى بود . عجب فتنه اى براى مسلمین درست کرده بودید , شکر خدا را که شما را کشت , شکر خدا را که شما را رسوا کرد . رسوایى در منطق او چیست ؟ در منطق او هر کس که به حسب ظاهر در جبهه نظامى شکست بخورد , دیگر رسوا شده و قضیه تمام شده است . اگر او به حق مى بود که در جبهه نظامى غالب مى شد . و اکذب احدوثتکم یعنى مغلوب شدن شما دلیل بر این است که حرفتان دروغ بود .
زینب چه گفت ؟ گفت : الحمدلله الذى اکرمنا به نبیه , خدا را شکر که ما را گرامى داشت که پیغمبر را از میان ما قرار داد و ما از خاندان پیغمبر هستیم . انما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا و الحمد لله . آن کسى که در جبهه نظامى شکست مى خورد رسوا نشده است , معیار رسوایى چیز دیگرى است . معیار رسوایى , حقیقتجویى و حقیقت طلبى است . آنکه در راه خدا شهید مى شود رسوا نشده , رسوا آن کسى است که ظلم و ستم مى کند . رسوا آن کسى است که از حق منحرف مى شود . ملاک رسوائى و غیر رسوائى این است . این طور نیست که اگر کسى کشته شد , پس حرفش دروغ بوده است . معیار دروغ و راست بودن , خود انسان است , ایده انسان است , حرف و عمل انسان است . حسین من کشته هم بشود راست گفته , زنده هم بماند راست گفته . تو کشته هم بشوى دروغگو هستى , زنده هم بمانى دروغگو هستى . بعد به شدت به او حمله مى کند . جمله اى گفت که جگر ابن زیاد آتش گرفت . گفت[ ( . . . یا بن مرجانه] ( ! مرجانه مادر ابن زیاد بود . نمى خوا هد کسى اسم مادرش را بیاورد , چون مادرش زن بدنامى بود . اى پسر مرجانه آن زن بدنام ! رسوایى باید از پسر مرجانه باشد .
اینجا بود که ابن زیاد درماند و چنان مملو از خشم شد که گفت جلاد را بگوئید بیاید گردن این زن را بزند . مردى که از خوارج و دشمن مولا امیرالم…منین است و با اینها هم خوب نیست , در حاشیه مجلس ابن زیاد نشسته بود . وقتى ابن زیاد گفت بگوئید میرغضب بیاید , او از یک احساس به اصطلاح عربیت , از یک حمیت عربیت استفاده کرد . ایستاد و گفت امیر ! هیچ توجه دارى که با یک زن دارى حرف مى زنى , زنى که ۳۶۴ چندین داغ دیده است ؟ با یک زن برادرها کشته , عزیزان از دست رفته دارى سخن مى گویى .
و عرض علیه على بن الحسین یعنى بر او على بن حسین را عرض کردند .
فرعون وار صدا زد[ ( من انت ؟] ( ( باز منطق جبرگرایى را ببینید ) تو کى هستى ؟ فرمود : انا على بن الحسین , من على بن حسین هستم . گفت : الیس قد قتل الله على بن الحسین ؟ مگر على بن حسین را خدا در کربلا نکشت ؟ ( حالا دیگر باید همه چیز را به حساب خدا گذاشته شود تا معلوم شود که اینها همه بر حق هستند . ) فرمود من برادرى داشتم نام او هم على بود و مردم در کربلا او را کشتند . گفت خیر , خدا کشت . فرمود البته که قبض روح همه مردم بدست خداست , اما او را مردم کشتند . بعد گفت : على و على یعنى چه , پدر تو اسم همه بچه هایش را گذاشته بود على , اسم تو را هم گذاشته على , اسم دیگرى نبود که بگذارد ؟ گفت پدر من به پدرش ارادت داشت , او دوست داشت که اسم پسرانش را به نام پدرش بگذارد . یعنى این تو هستى که باید از پدرت زیاد ننگ داشته باشى .
ابن زیاد , انتظار داشت که على بن حسین علیه السلام اصلا حرف نزند . از نظر او یک اسیر باید حرف نزند و وقتى به او مى گوید این , کار خدا بود , باید بگوید بله , کار خدا بود , مقدر چنین بود , نمى شد که این طور نشود , کار اشتباهى بود و این حرفها . وقتى دید که على بن حسین علیه السلام , یک اسیر , اینچنین حرف مى زند , گفت : و لک جراه لجوابى . ( ۱ ) شما هنوز جان دارید , هنوز نفس دارید , هنوز در مقابل من حرف مى زنید , جلاد بیا گردن این را بزن . نوشته اند تا گفت جلاد گردن این را بزن , زینب از جا بلند شد , على بن حسین را در آغوش گرفت و گفت : به خدا قسم گردن این را نخواهید زد مگر اینکه اول گردن زینب را بزنید .
نوشته اند ابن زیاد مدتى نگاه کرد به این دو نفر و بعد گفت : به خدا قسم مى بینم که الان اگر بخواهیم این جوان را بکشیم , اول باید این زن را بکشیم . صرف نظر کرد .
این یکى از خصوصیات اهل بیت بود که با منطق جبر گرایى که در دنیا جبر است و در عین جبر , عدل است , یعنى بشر در این جهان هیچ وظیفه اى براى تغییر و تبدل و تحول ندارد و آنچه هست آن است که باید باشد و آنچه نیست همان است که نباید باشد و بنابراین بشر نقشى ندارد , مبارزه کردند .
ولا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم
________________________________________
۱- سوره احزاب آیه ۳۹ .
۱- سوره الرحمن آیه ۱۴ .
۱- سوره طه , آیه ۲۵ .
۲- سوره طه , آیه ۲۶ .
۳- سوره مزمل , آیه ۵ .
۴- سوره طه , آیه ۲۷ .
۵- سوره طه , آیه ۲۸ .
۱- سوره طه , آیات ۲۹ و ۳۰ .
۱- سوره طه , آیات ۳۲ تا ۳۴ .
۲- سوره انشراح آیه ۱ .
۳- سوره انشراح آیه ۲ .
۱- سوره طه آیه ۲۶ ۲ سوره انشراح آیه ۳ .
۳- سوره انشراح آیات ۵ تا ۸ .
۲ و ۱- ینابیع الموده ج ۱ ص ۵۶ , ذخائر العقبى ص ۶۳ , صواعق المحرقه ص ۱۱۹ , مروج الذهب ج ۲ ص ۴۲۵ , حلیه الابرارج ۱ ص ۵۸۹ , مسند الامام رضاج ۱ ص ۱۴۹ , مناقب ابن مغازلى ص ۲۷ تا ۳۱ , شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدیدج ۳ ص ۲۵۸ , احتجاج طبرسى ج ۱ ص ۱۱۸ .
۱- سوره طه , آیات ۳۰ تا ۲۵ .
۲- سوره انشراح آیه ۸ - ۱ .
۱- مروج الذهب ج ۲ ص ۴۱۹ .
۱- بحار الانوارج ۴۴ ص ۲۹۸ .
۱- بحار الانوارج ۴۵ ص ۱۱۹ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۵۲ , مقتل الحسین مقرم ص ۴۲۶ , ارشاد شیخ مفید ص ۲۴۴ , الکامل فى التاریخ ج ۴ , ص ۸۲ , اللهوف ص ۶۹ , کشف الغمه ج ۲ ص ۶۷ .
۱- ارشاد شیخ مفید ص ۲۴۴ , فى رحاب ائمه اهل البیت ج ۳ ص ۱۴۵ و ۱۴۶ , بحارالانوارج ۴۵ ص ۱۵۵ تا ۱۱۷ , الکامل فى التاریخ ج ۴ ص ۸۱ و ۸۲ , اللهوف ص ۶۷ و ۶۸ , اعلام الورى ص ۲۴۷ , مقتل الحسین خوارزمى ج ۲ ص ۴۲ , کشف الغمه ج ۲ ص ۶۶ .

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.