خدافراموشی مایه خودفراموشی ۱۳۹۴/۲/۱ - ۴۲ بازدید

خدافراموشی مایه خودفراموشی
خدافراموشی مایه خودفراموشی
یکی از موضوعاتی که مورد توجه حکیمان و علمای اخلاق و وحی الهی است ، موضوع شناخت انسان است. و هر یک از این دو گروه نخست ، از زاویه خاصی به آن نگریسته و آن را تحدید و تعریف کرده است.
حکما از آن نظر که تفکر و اندیشه علاقه خاصی داشته و رابطه وی‍ژه ای با آن دارند ، او را «حیوان ناطق» معرفی می‌کنند
و تعریف یاد شده را حد کامل انسان می اندیشند و می گویند: « "حیوان" جنس و قدر مشترک میان او و دیگر جانداران است ، و "ناطق" که به معنی متفکر است فصل او بوده و او را از دیگر انواع حیوان جدا می سازد».
در حالی که این حد و تعریف، نزد متفکران از ارزش بالایی برخوردار است، ولی از نظر علمای اخلاق تعریف ناقص است و آنان معتقدند که نیمی از شخصیت انسان را تفکر و نیم دیگر را غرائز و تمایلات درونی او تشکیل می دهد ،
و انسان در سایه کششهای درونی ، گاهی به عالیترین مقام میرسد ، و گاهی در لب پرتگاه بدبختی قرار می گیرد .
بنابراین انسان یک موجود دو شخصیتی و یا به تعبیر صحیح تر دارای شخصیت مرکبی است بخشی از آن را تفکر و بخشی دیگر را تمایلات عالی و یا دانی تشکیل می دهد .
و مسلما لفظ « حیوان» نمی تواند مغنی از چنین غرائز باشد زیرا تمایلات کوبنده انسان منحصر به غرائز حیوانی از قبیل شهوت و غصب نیست بلکه دارای غرائز خاصی از قبیل مقام خواهی ، جاه طلبی ، وثروت اندوزی می باشد که اصولا در حیوان وجود ندارد ، و لفظ حیوان نمی تواند مفهم آن باشد .
وحی آسمانی به هر دو جنبه عنایت کامل مبذول داشته است نه مانند حکیمان تنها به تفکر او اهمیت داده و نه مانند علمای اخلاق تنها به رهبری غرائز او پرداخته است
بلکه معتقد است که باید تفکر و اندیشه انسانی همراه با تعدیل غرائز او بالا برود . و اکتفا به پرورش تفکر ریا، منهای اخلاق و یا اخلاق منهای بینش علمی و فلسفی ، رهبری کامل انسان نیست .
درباره اهمیت تفکر و پرورش اندیشه می‌فرماید: «... و یتفکرون فی خلق السماوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا» ( آل عمران /۱۹۱) و در آیه دیگر ، دقت در آیات خدا را نشانه بندگان خدا می داند و می گوید :
«والذین اذا ذکروا بآیات ربهم لهم یخروا علیها صماً و عمیاناً» (فرقان /۷۲)
یعنی بندگان خدا کسانی هستند . آنگاه که به نشانه‌های وجود او برخوردند ، بسادگی از کنار آنها نمی گذرند و مانند افراد کرو لال به آنها نمی‌نگرند.
در اهمیت این بخش کافی است که قرآن به عنوان‌های مختلف ، در بالا بردن تفکر از واژه‌هائی مانند «عقل»، «فکر»، «لب» و «نُهی» کمک گرفته ، و تنها ماده عقل در قرآن بصورتهای مختلف ۴۹ بار ، و ماده فکر به همین منوال ۱۸ بار و «ألباب» که جمع «لُب» به معنی خرد است ۱۶ بار ، و «نُهی» ۲ بار وارد شده‌اند .
درباره تعدیل غرائز که رویه دیگر تهذیب اخلاق است کافی است قرآن تذکرات مهمی داده است و در آیه‌ای می‌فرماید : «و نفس و ما سواها * فالهمها فجورها و تقواها» (شمس ۹ـ ۱۰) و در آیه دیگر می‌فرماید : «و نهی النفس عن الهوی» (نازعات /۴۰) .
ولی با اعتراف به نقش اساسی این دو جزء در تبیین ماهیت انسان ، قرآن آن دو را معرف کامل برای انسان نمی داند معتقد است مع این نوع تعریفها مربوط به تبیین ماهیت او است ،
ولی برای تبیین مقام و موقعیت وجودی او ، تعریف دیگری لازم است که می تواند ، نقش مهمی در تهذیب نفس ، و بازگشت او به خویش داشته باشد ، و آن اینکه :
او مانند تمام موجودات امکانی یک موجود کاملا وابسته به جهان بالا ،و فوق طبیعت است ، و این وابستگی ، واقعیت هستی او را تشکیل می دهد ، و غفلت از این واقعیت مساوی با غفلت از خویشتن ، و نسیان آن ، نسیان خویش است و در این مورد می فرماید :
«و لا تکونو کالذین نسوا الله فأنساهم أنفسهم ؛ بسان کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند سرانجام خدا آنان را به خودفراموشی مبتلا ساخت» (حشر/۱۹) و باز در آیۀ دیگر می‌فرماید: «نسوا الله فنسیهم ان المنافقین هم الفاسقون ؛ خدا را فراموش کردند پس [خدا هم] فراموششان کرد در حقیقت این منافقانند که فاسقند». (توبه/۶۷)
از آیۀ نخست استفاده می‌شود که «خدا فراموشی مایه خود فراموشی است» و نکته آن این است که واقعت وجود او وابستگی به خدا است . و این وابستگی مقوم وجود و عین هویت هستی او است ،
و اگر این وابستگی را فراموش کنیم در حقیقت از خود بیگانه شده و خویشتن را فراموش کرده این و در حقیقت «خدا فراموشی ، خود فراموشی است» .
و از آیه دوم استفاده می شود که فراموشی خدا سبب می شود که او ما را فراموش کند . و سرانجام مورد بی مهری او قرار می گیریم .
وحی آسمانی درست برخلاف نظریه «مارکسیست‌ها» داوری می‌کند. تئوریسین های این مکتب الحادی ، مسأله‌ای به نام «اومانیسم» که هدف ار آن اصالت بخشیدن به انسان و تلطیف روح مادی او است ،
مطرح می کنند و می گویند باید انسان را از هر نوع خود بیگانگی نجات داد ، و رابطه او را از غیر خود قطع نمود ،
و راتباط او را با غیر خود ، یک نوع خود بیگانگی تلقی می کنند از این جهت به حذف و مالکیت اشیاء ، پرداخته و معتقدند که تعلیق انسان به مذهب و خدا یکنوع از خود بیگانگی است و مایه همبستگی او به خارج از خیش است .
در حالی که مارکسیست‌ها از چنین نظریه دم می‌زنند، ولی داوری قرآن درباره مذهب و اعتقاد به خدا ، درست بر خلاف نظر آنها است ، او معتقد است که
مذهب و اعتقاد به خدا ، خارج از ذات ما نیست و گرایش به ماوراء طبیعت و تعلیق به مقام بالاتر ، جزو آفرینش و فطرت ماست و حس مذهبی بسان دیگر حسها مانند حس علم گرائی و یا حس اخلاق و نیکوکاری ، در ذات ما نهفته و با آفرینش ما عجین گشته اند ، و اگر ما خود را از این حس (خداگرایی) بیگانه سازیم ، از خود بیگانه می‌شویم نه این که به خود باز می‌آییم .
گذشته از این ، نسبت وجود معلول به علت (انسان نسبت به خدا) بسان نسبت معنی حرفی ، به معنی اسمی است همچنانکه تفکیک معنی حرفی از معنی اسمی ، مایؤ پوچی و تباهی معنی حرفی است تفکیک انسان از خالق مایه نابودی او است .
ما اگر بخواهیم موقعیت انسان را نسبت به خالق خود با یک مثال آنهم با تفاوت بسیار ترسیم کنیم ، باید بگوئیم که موقعیت انسان ، همان موقعیت نوری است که از مهتابی می‌تابد . انسان جاهل تصور می‌کند که این نور از آن خود مهتابی است،
در حالی که این روشنائی و درخشندگی از آن اتصال او به دستگاه مولد برق است و اگر ارتباط این دو، یک لحظه قطع گردد افسردگی و پریشانی و تاریکی فضا را فرا می‌گیرد.
البته این مثال ، با مورد بحث فاصله زیادی دارد و نیاز انسان به خدا و وابستگی آن به علت خویش به مراتب شدیدتر از وابستگی نور چراغ به مولد برق است و حقا که باید گفت :
ای بلند از وهم قال و قیل من
خاک بر فرق من و تمثیل من
قرآن برای تبیین این نوع ار موقعیت وجودی او ، او را به فقر توصیف کرده و می‌فرماید: «یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید» (فاطر/۱۵).
یعنی :
سیه‌روئی ز ممکن هر دو عالم
جدا هرگز نشد والله اعلم
نتیجه اینکه : انسان از نظر مقام ماهوی همان است که حکیمان و علمای اخلاق می گویند که واقعیت ماهوی او را تفکر و غرائز تشکیل میدهند ،
هستی که با فکر و غرائز نیز رنگ آمیزی ، و درجه بندی شده است ، باید گفت که وابستگی چنین وجود به خدا مقوم او بوده و نادیده گرفتن آن ، نادیده گرفتن اصل هستی او است .
عنصر دوم در تبیین موقعیت هستی او
تا اینجا با سه عنصر از اجزاء حد و معرف انسان آشنا شدیم و هر کسی از زاویه خاصی به انسان نگریسته است ، فلاسفه از دیده تفکر ( چون سروکار با اندیشه دارند ) علمای اخلاق از دیده فضائل اخلاقی و رزائل آن ( چون سروکار با تعدیل خواسته های نفسانی دارند ) به آن نگریسته اند
، ولی وحی الهی در مقام ترفیع انسان و آشنا ساختن او با معارف بر ارتباط او با خدا تکیه کرده ، و خداشناسی را مایه خود شناسی می داند ، ولی در عین حال به این نیز اکتفاء نمی کند ،
بلکه عنصر دیگری را نیز به آن اضافه می کند . و آن روح آینده نگری و بازگشت مجدد او به سوی خدا است در حالی که چنین روحی در حیوان وجود ندارد ،
و برای توجه انسان به آن می‌فرماید: «انالله و انا الیه راجعون» ( بقره/۱۵۶) و در آیات متعدد نیز می‌فرماید:
«الیه مرجعکم جمیعا وعدالله حقا انه یبدأ الخلق ثم یعیده» (یونس/۴ ) و در آیۀ سوم می‌فرماید: «افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لاترجعون » (مؤمنون / ۱۱۵) .
و در حدیثی آمده است: «رحم الله أمرا علم من أین و فی أین و الی أین ؛ خدا آن شخص را بیامرزد که بداند از کجا آمده و برای چه آمده و به کجا خواهد رفت».
کسانی که می خواهند انسان را بریده از مبدأ و معاد معرفی کنند ، او را به صورت کتاب مخلوطی قلمداد می کنند که آغاز و پایان آن افتاده باشد و انسان هر جه هم براین کتاب بنگرد او را نمی تواند بشناسد چون معرف کتاب دیباچه و یا فصل پایانی آن است و فرض این است که کتاب فاقد هر دو می باشد .
روی این مقدمات می‌توان به ارزش برخی از سخنان معصومان پی برد رسول گرامی می‌فرماید: «أعرفکم بنفسه أعرفکم بربه» یعنی خودشناسی کلید خداشناسی است و خداشناسی از خودشناسی سرچشمه می گیرد
و نکته آن از بحث‌های پیشین روشن گشت زیرا آن کس که خود را بشناسد طبعا تعلق خود را خواهد شناخت و شناسائی چنین تعلق ، جدا از شناسائی متعلق (خدا ) نیست.
امیر مؤمنان می‌فرماید: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» و نکته آن نیز از بیان پیشین روشن گشت زیرا مقصود از معرفت نفس ، تعلق وجودی اوست ، شناخت این بخش از نفس ، جدا از شناخت آغاز و پایان هستی او نیست .
و در برخی از احادیث مطالعه انفسی سودمندترین وسیله برای خداشناسی معرفی شده است و امیر مؤمنان (ع) می‌فرماید :
«المعرفة بالنفس انفع المعرفتین» یعنی خودشناسی و درون‌گرائی و سیر در نفس خویش ، سودمندترین دو شناخت است.
حالا که شناخت دوم کدام شناخت است که سیر انفسی از آن نافع تر است از بیانی که هم اکنون تقدیم می داریم روشن می‌گردد .
توضیح اینکه در قرآن برای شناخت خدا دو راه معرفی شده است :
۱ـ شناخت آفاتی و بررسی موجودات برون از ذات
۲ـ شناخت انفسی و سیر در نفس خویش
و به هر دو راه در دو آیه یاد شده در زیر اشاره شده است :
الف: «و فی الارض آیات للموقنین * و فی انفسکم افلا تبصرون» (ذاریات /۱۹ـ ۲۰ )
ب: « سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی لهم انه الحق اولم یکف بربک انه علی کل شی‌ء شهید» (فصلت/۵۳) .
جملۀ «و فی الارض آیات» در آیه نخست و جملۀ «آیاتنا فی الارض» در آیه دوم اشاره به خداشناسی از طریق مطالعه نشانه های وجود او در جهان خارج از وجود انسان از کهکشان تا اتم است ، همچنانکه که جمله «وفی انفسکم» در آیۀ دوم اشاره به خود شناسی از طریق معرفت نفس است .
سخن دراینجا که چرا شناخت خدا از طریق سیر انفس ، نافع تر و سودمند تر از راه نخست است که امام در باره آن می‌گوید: «المعرفة بالنفس انفع المعرفتین» شاید نکته آن این باشد که معرفت نخست معرفت به علم حصولی است که انسان در آن غرق در مفاهیم و معانی می باشد
و با چیدن صغری و کبری به نتیجه می رسد ، و در این معرفت گام از محیط معانی و مفاهیم که جایگاه همگی ذهن است فراتر نمی گذارد و از طریق یک رشته تصورات که حکم آئینه را دارند به حقیقتی نادل می آید
در حالی که طریق دوم کنکاش در پیرامون مفاهیم ومعانی نیست در آنجا از طریق شهود و تعلیق خویش به مقام واجب ، به حقیقت پی میبرد ،
و در پیمودن این طریق از الفاظ و مفاهیم تصورات کمک نمی‌گیرد بلکه هر چه هست رؤیت و شهود بادیده قلب و بینائی روح است که از نوع شک و تردید پیراسته می‌باشد .
البته پیمودن این طریق کار همگان نیست و وظیفه توده مردم همان معرفت خدا از طریق آیات آفاقی است
و فقط گروه خاصی می توانند با سیر در انفس و درون گرائی ممتد به سرچشمه هستی پی برده و وابستگی خود را مشاهده کنند ،
و این کار نفوس قوی و انسانهای فوق العاده است آنهم زیر نظر «خضر» زمان و استاد مجرب ، که دست او را بگیرد
و هر روز از مرحله ای به مرحله دیگر رهبری مند تا حضور خود را در محضر خدا مشاهده کند و در نتیجه از هر نوع عصیان و خود خواهی خودداری نماید .
سیر این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است ، بترس از خطر تنهایی !
تفاوت این دو مرحله تفاوت شنیدن و رؤیت است ، فرض کنیم انسانی آتش را ندیده و نشنیده است ،
در مرحله نخست با خصوصیات آن از طریق سمع آشنا می شود در مرحله بعد ، آتش برافروخته را مشاهده می کند . و تفاوت میان این دو مرحله فراوان است گاهی گام فراتر می نهد و از مرحله رؤیت به مرحله چشیدن می رسد و آن در جائی است که معرفت به حد کمال برسد .
قرآن کریم به پاره ای از مراحل شهود در سوره تکاثر اشاره می‌فرماید: «کلا لو تعلمون علم الیقین * لترون الجحیم * ثم لترونها عین الیقین» (تکاثر / ۵ ـ ۷)
یعنی انسان در سایه تکامل یقین به مرحله ای می رسد که از همین جهان دوزخ را مشاهده می‌کند. از اینجا است که معرفت انفسی بر معرفت آفاقی مزیت پیدا می کند مانند مزیت علم حضوری نسبت به علم حصولی .
سودمندتر بودن سیر انفسی بیان دیگری دارد و آن اینکه آفاقی جنبه علمی و آگاهی دارد و در این سیر ، انسان از نظام جهان و قوانین حاکم بر آفرینش خامه نقاش را کشف می کند
اما چه بسا نظر در این سیر ، در کشف نظام متوفق می گردد و به روی دیگر آن که این نظام مخلوق فاعل قادر و تواناست ،
توجه نمی کند در حالی که هر پدیده ای از پدیده های جهان بسان سکه دو رو.یه است یک طرف سکه نظاماتن مادی ، و رویه دیگر آن وابستگی به جهان برتر است
، کاشفان اسرار طبیعت در سیر آفاقی به یک رویه توجه می کنند و زا رویه دیگر غفلت می ورزند در حلی که سیر انفسی مستقیما با خامه نقاش بلکه با خود نقاش سرو کار دارد و آن را بگونه ای لمس می کند و پیرو راه امیر مؤمنان می‌شود که فرمود: «لم أعبد ربا لم أره».
از این بیان روشن می‌شود که چرا معرفت نفس « انفع المعرفتین» است.
سیر آفاقی و انفسی ، حجاب‌ها را یکی پس از دیگری کنار می زند و پس از طی مراحلی ، انسان در خود کمالی را احساس می کند و خود را در محضر خدا مشاهده می کند و خود را در محضر خدا مشاهده می کند ،
و خدا را بالاتر و برتر از آن می داند که حجابی مانع ا زشهود او گردد ، سخنان سالار شهیدان (ع) در دعای عرفه ناظر به این گروه است
و از زبان این نوع انسانها سخن می‌گوید : خدایا تو بی‌نیاز از آن هستی که شناسایی تو ، به دلیل نیاز داشته باشد و اصلا برای تو غیبتی تصور نمی شود ،
که تا فردی برای شناسائی به دلیل و راضی باشد ؛ چنانکه می‌فرماید: «کیف یستدل علیک بما هو فی وجوده مفتقر الیک؟ أیکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتی یکون هو المظهر لک؟ متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل الیک؟ و متی بعدت حتی تکون الاثار هی التی توصل الیک؟ عمیت عین لا تراک علیها رقیبا ، و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبک نصیبا ...» .
یعنی : چگونه با چیزی که در وجود خود به تو نیاز دارد می توان بر هستی تو استدلال مرد ، آیا می توان تصور کرد غیر تو آشکار باشد اما آن ظهور برای تو نباشد ، تا آنجا که غیر تو ، آشکار کننده تو گردد ،
کی از محیط وجود ما غایب گشتی تا براهنمائی محتاج شوی که به سوی تو دلالت کند و کی دور شدی تا آثار و آفریده های تو بسوی تو رهنمون شوند ،
کور باد چشمی که تو را بر خود رقیب و ناظر نبیند . و زیانکار بنده ای است که از معر تو در دل حظی نداشته باشد .
جمله اخیر امام بسیار آموزنده و تربیت‌کننده است می‌فرماید: «وخسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبک نصیبا».
عرفا در تقسیم فاعل به فاعلی میرسند که آن را فاعل به عشق می گویند و احیانا خدا را فاعل بالعشق می نامند چونکه فاعلیت حق بر ما روشن نیست
ما این سخن در باره بنده عارف و وارسته خدا پیاده می کنیم و یاد آور می‌شویم که انسان وترسته کسی است که محرک و انگیزه او بر کار ، خدا باشد . هرگز به تحسین و تقبیح مردم ارزش قائل نشود. کار خود را با قرآن و سنت پیامبر تطبیق کند ،
هرگاه عمل او مطابق کتاب و سنت شد کار خود را دنبال کند و به استقبال و استدبار مردم اهمیت ندهد ، و اگر عنل خویش را بر خلاف این دو یافت از نیمه راه برگردد و کار خود را بر این دو اساس استوار سازد .
درست است که پشتوانه مردمی خود نوعی موفقیت است و انسان نباید این پشتوانه را از ذست بدهد و باصطلاح استقبال مردم را نادیده بگیریم ولی آنچه مهم است این است که به آن اکتفاء نکنیم و آن را اساس کار قرار ندهیم ،
اساس کار عارف را رضای خدا و تحسین او تشکیل می دهد و اکگر تحسین مردم هم بر آن ضمیمه گشت چه بهتر . امام باقر (ع) به یکی از شاگردان برجسته خود که در معارف و اخلاق در محضر امام زانو زده است چنین می‌فرماید:
« واعلم بانک لاتکون لنا ولیا حتی لو اجتمع علیک اهل مصرک انک رجل سوء لم یحزنک ذلک و لو قالوا انک رجل صالح لم یسرک ذلک ولکن أعرض نفسک علی ما فی کتاب الله فان کنت سالکا لسبیله، زاهدا فی تزهیده، راغبا فی ترغیبه، خائفا من تخویفه، فاثبت و ابشر ، فانه لایضرک ما قیل فیک، و ان کنت مبائنا للقرآن فماذا الذی یغرک من نفسک؟» (بحار الانوار ، ج۷۸ ، ص ۱۶۲ ، بخش مواعظ امام باقر علیه السلام).
حاصل سخن امام این است که: تو در آن صورت پیوند ولائی با ما داری که اگر مردم شهری که در آن زندگی می کنی ، تو را مرد بدی خواندند این سخن تو را غمگین نسازد ،
و اگر مرد صالح و نیکوکار نامیدند تو را خوشحال نگرداند بلکه خویش را بر کتاب خدا عرضه کن ، هرگاه پوینده راه او بودی، و از آنچه که او بازداشته خویشتن را از آن بازداشتی ، و فرمان او را انجام دادی و از آنچه که ترسانیده است ترسیدی ،
در این صورت پابرجا باش و بشارت بده که آنچه که در حق تو بدگوئی می شود به تو ضرر نمی‌زند و اما اگر برنامه زندگی تو مخالف قرآن گشت در این صورت چرا فریب نفس خویش را می‌خوری .
آنگاه امام افراد با ایمان را به دو گروه تقسیم می‌کند :
الف :گروهی که در طول زندگی گردی بر دامن آنان ننشسته ، و خدا را نافرمانی نمی کنند ، این گروه همان طبقه شامخ از افراد با ایمان است و تعداد آنان نسبت به گروه دوم کمتر است .
ب : گروهی که گام در مسیر جهاد با نفس برداشته ، و بر نفس پیروز می شوند ، و کجیهای آن را راست می کنند ،
و اگر هم روزی گردی بر دامن آنان نشست و در مسیر خلاف قرار گرفتند ، فورا به خود می آیند و از طریق استغفار رحمت خدا را جلب می کنند آنان مصذاق گفتار خدا هستند که می‌فرماید : « ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فذا هم مبصرون ؛
‌افراد با ایمان آنگاه که گرفتار وسوسه شیطانی شوند خدا را یاد می کند ناگهان بینا و روشن می گردند». (اعراف/ ۲۰۰ )
آن سخن «امام باقر (ع)» خطاب به «جابر بن یزید جعفی» بود که افتخار شاگردی هر دو امام ( امام باقر و امام صادق علیهما السلام) را داشته و در سال ۱۲۸ ه. ق. در گذشته است و باید گفت گوش روزگار چنین پندی را پس از گفتار خدا ، کمتر شنیده است.
همه کارها برای خدا
امام در روایت دیگر خودشناسی را مقدمه اخلاص معرفی می‌کند و می‌فرماید: «الکیس من عرف نفسه و أخلص اعماله» آنکس که خود را بشناسد در اعمال خود مخلص می گردد زیرا در شناخت خود ، به وابستگی خویش پی می برد ،
و سرچشمه وجود را به دست می آورد و با هدف آفرینش آشنا می گردد ، و خود را بسان حبابی بر آب و یا پر کاهی سوار بر دریا مشاهده می‌کند.
در این گاه ، چاره‌ای جز این نمی‌بیند که به ذیل آیات الهی چنگ بزند و همه کارها را به خاطر او انجام دهد ، و انگیزه ای جز کسب رضای الهی نداشته باشد .
به خاطر دارم در آخرین روز تحصیلی سال‌های ۳۶و ۳۷ «مرحوم شهید سید محمدرضا سعیدی» از حضرت امام درخواست کرد که جمع شاگردان را با نصایح خود مستفیض فرماید ،
مرحوم امام در آن روز چندان آمادگی به سخن گفتن نداشت ولی سرانجام بخاطر اصرار او آیه زیر را خواند : و توضیحاتی در اطراف آن داد و گفت : « انما اعظکم بواحدة ان تقوموا لله مثنی و فرادی» (سبا/ ۶۶) یعنی :
رأس پندها و اندرزها این است که انسان کارها را برای خدا انجام دهد چه تنها باشد چه همراه با جمعی ،
چون تنها موجود غنی که شایستگی دارد انسان به او پناه ببرد و از او کمک بخواهد خدا است و دیگر هستی ها همه و همه حبابهایی بر روی آب است که ناپایدارند .
چون ایام ، متعلق به سرور شهیدان و آزادگان است سخن خود را با گفتاری از وی که با موضوع بحث رابطه تمام دارد ، به پایان می‌رسانم:
او شهید شد و جان سپرد در حالی که اخلاص ورضاء به تقدیر خدا ، در میان دو لب او بود. و چنین گفت: «رضیً بقضائک و تسلیماً لامرک ، لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین».
منبع:اهل بیت
________________________________________

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.