خدا چرا آفرید؟ هدف خدا از خلقت انسان و جهان چه بود؟ ۱۳۹۴/۸/۲۱ - ۲۰۹۱ بازدید

پاسخ:
وقتی گفته می شود: چرا خداوند عالم یا انسان را آفرید؟ یا هدف خدا از آفرینش عالم یا انسان چیست؟ دو معنی ممکن است مورد نظر باشد:
۱ـ این که خدا به عنوان خالق و فاعل عالم و انسان چه هدفی از خلقت خود داشته است ؟ یعنی هدف خودش از آفرینش عالم یا انسان چه بود و می خواست به چه هدفی دست یابد؟
۲ـ این که خدا چه هدفی را برای موجودات عالم و از جمله انسان قرار داده است ؟ یعنی غایت مخلوقات و از جمله انسان چیست و قرار است به کدام مقصد برسند؟


پاسخ:
وقتی گفته می شود: چرا خداوند عالم یا انسان را آفرید؟ یا هدف خدا از آفرینش عالم یا انسان چیست؟ دو معنی ممکن است مورد نظر باشد:
۱ـ این که خدا به عنوان خالق و فاعل عالم و انسان چه هدفی از خلقت خود داشته است ؟ یعنی هدف خودش از آفرینش عالم یا انسان چه بود و می خواست به چه هدفی دست یابد؟
۲ـ این که خدا چه هدفی را برای موجودات عالم و از جمله انسان قرار داده است ؟ یعنی غایت مخلوقات و از جمله انسان چیست و قرار است به کدام مقصد برسند؟
حتماً به گوشتان خورده که خداوند متعال فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ ــ و من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینکه عبادتم کنند»(الذاریات:۵۶) ؛ این بیان از هدف خلقت انسان ، در حقیقت ، پاسخ پرسش دوم است ؛ امّا گاهی دیده می شود که برخی افراد ، آن را به اشتباه پاسخ سوال اوّل پنداشته و اشکالاتی بر آن وارد می کنند ؛ کما اینکه بسیاری ، عبادت را هم با مراسم عبادی خلط می کنند. پس لازم است که ما هر دو سوال را پاسخ دهیم تا حقیقت مطلب برای شما جوان گرامی نیز روشنتر شود.

بحث اجمالی:
پاسخ سوال نخست آن است که خداوند کمال محض می باشد ؛ و هدف و غایت داشتن برای او بی معنی است. لذا او خلق می کند ، چون خالقیّت اقتضای ذات اوست. یعنی خالقیّت عین ذات اوست و فرض خدای غیر خالق ، مثل فرض مربّع سه ضلعی ، فرضی است متناقض.
امّا پاسخ پرسش دوم آنکه خداوند برای هر موجود مادّی ، غایت و نقطه ی اوجی معیّن ساخته که در مسیر حرکت خود به آن می رسد. برای انسان نیز غایتی تعیین نموده که اگر با اختیار خود به آن برسد ، سعادتمند است و در غیر این صورت ، ناقص و شقاوتمند خواهد بود. و آن نقطه ی اوج ، برای انسان ، همان مقام عبودیّت و بندگی است. دقّت شود: نمی گوییم عبادت رسمی مثل نماز و روزه ، بلکه می گوییم عبادت و بندگی ؛ که نماز و روزه و امثال اینها ، ابزار رسیدن به چنان مقام وجودی می باشند.
بنا بر این ، از عبادت ما نفعی به خدا نمی رسد ؛ بلکه عبودیّت کمال خود ماست که اگر به آن برسیم کاملیم و اگر نرسیم ناقص خواهیم ماند. پس مراد از عبودیّت و بندگی ، صرفاً به جا آوردن عبادتهای شرعی نیست ؛ بلکه مقصود رسیدن به درجه ای از معرفت و خلوص قلبی و درجه ی وجودی است که در آن مرتبه ، شخص هیچ اعتباری برای خود و دیگر مخلوقات قائل نیست و جز خدا هیچ نمی بیند و همه ی موجودات و از جمله خود را بند به اراده ی خدا می یابد ؛ لذا بنده ی خدا (بند شده به خدا) نامیده می شود. در این رتبه است که بنده ی خدا ، مظهر اسماء الله می شود و اسماء الهی در وجود او ظاهر می گردند ؛ لذا خلیفة الله و نماینده ی خدا ( نمایان کننده ی خدا) نامیده می شود ؛ چون تمام وجودش خدا را می نمایاند.

ـ بحث تفصیلی
برای این که جواب این دو سؤال و ربط آنها مشخص شود به خودمان رجوع می کنیم. ما انسان ها قوّه ی خیال و تعقّل داریم ؛ قوّه ی شنوایی و بینایی داریم ، که گوش و چشم ابزار آنها می باشند ؛ حتی کمال جویی و آگاهی جویی داریم؛ و ... ؛ اینها کمالات ذاتی ما یا به تعبیری ، اوصاف ذاتی ما هستند ؛ به نحوی که اگر این قوا نباشند موجودی به نام انسان نیز نخواهد بود و نقص و ضعف در این قوا ، یک نحوه نقص و ضعف در انسان بودن ماست. ــ توجه : داشتن چشم و گوش برای دیدن کافی نیست. برای دیدن و شنیدن نیاز به قوّه ی بینایی و شنوایی هست که قوایی روحی هستند برای همین است که انسان در حالت خواب بدون چشم و گوش نیز می بیند و می شنود ــ. حال اگر کسی از ما بپرسد که شما چرا می بینید یا می شنوید؟ چه جوابی می دهیم؟ جواب می دهیم که: می شنوم و می بینیم چون انسانم و قوّه ی شنوایی و بینایی دارم. به همین صورت ما تخیّل می کنیم، تعقّل می کنیم و در پی آگاهی هستیم ؛ چون انسانیم و اینها از ذاتیّات انسان است. موجودی که قوّه ی شنوایی و بینایی ــ نه چشم و گوش ــ و تعقّل و تخیّل و علم جویی و کمال جویی ندارد ، یقینا انسان نیست ؛ چون فاقد کمالات اوّلیه انسانی است .چنین موجودی اگر زنده و از نظر ظاهری شبیه انسان باشد ، تنها یک شبه انسان است . مثل این است که میمونی را با جرّاحی پلاستیک شبیه انسان کنند. البته توجّه شود که مراد داشتن اصل این قواست نه فعلیّت یافتن آنها.
خداوند متعال نیز جامع جمیع کمالات وجودی است ؛ خلق می کند چون خالق است ؛ رزق می دهد چون رازق است ؛ زنده و حی ّ می کند چون محیی است و ... . اگر خدا خلق نمی کرد خدا نبود؛ چون اگر خلق نمی کرد خالق نبود؛ و اگر خالق نبود فاقد این صفت کمالی بود؛ و اگر فاقد یکی از کمالات بود ناقص بود و اگر ناقص بود ، واجب الوجود نبود ؛ و موجودی که واجب الوجود نیست خدا نیست. پس خدا می آفریند چون آفریدن کمال ذاتی اوست. اگر ما تخیّل نمی کردیم پس قوّه ی خیال نداشتیم اگر تعقّل نمی کردیم پس عقّل نداشتیم؛ اگر اختیار نمی کردیم مختار نبودیم ــ توجه: از نظر فلسفی عقل، عین تعقل و تعقل عین معقول بالذات است کما اینکه قوه خیال متّحد با تخیّل و متخیّل است و اختیار عین مختار و عین مورد اختیار است. اگر چه در نگاه عرفی اینها جدا از هم به نظر می رسند . چون اینها مجرّدند ؛ و صفت و فعل مجرد ، به وجهی ، عین اوست ــ آیا بنّایی که هیچ بنایی نساخته و نقّاشی که هیچ نقشی نکشیده است معنی دارد؟ خدایی که خالق نباشد یک موجود توهمّی است که اسمش را خدا گذاشته ایم. لذا معنی ندارد که بگوییم اگر خدا ما را نمی آفرید ... . معنی ندارد که بگوییم خدا اگر می خواست ما را نمی آفرید. خدا نه تنها ذاتش واجب الوجود است ، اراده و علم و اختیارش هم واجب الوجود است. عبارت «اگر می خواست» یعنی «ممکن بود» و « امکان » در مقابل « وجوب» است. اگر گفته شود که: «برای خدا ممکن بود که ما را نیافریند» ، معنایش این است که در اراده و علم و اختیار خدا امکان راه دارد. در حالی در ساحت واجب الوجود امکان راه ندارد. چون از امکان صفات ، امکان ذات لازم می آید ؛ و امکان وجود با وجوب وجود بالذات سازگار نیست.
حاصل کلام اینکه خالق بودن خدا عین ذات اوست ؛ و فرض خدای غیر خالق ، فرض موجودی غیر خداست. لذا او نمی آفریند تا کمالی کسب کند ، بلکه چون کمالی به نام خالقیّت را دارد ، پس می آفریند.
از آنچه گذشت ، معلوم می شود که : هر چه خدا آفریده است ، ظهور اسماء کمالیّه اوست که همگی عین ذات خدا می باشند. بنا براین تمام موجودات ، ظهور اسماء خدا و ظهور کمالات اویند ؛ ظهور علم و اراده و اختیار اویند. بنابراین خدا از آفرینش، هدفی جز خود نداشت. آفرید چون آفرینندگی کمال ذاتی اوست. آفرید چون خداست اگر آفرینش نبود پس خدایی نبود ؛ اگر معلول نباشد یقینا علّت تامّه ی آن هم نخواهد بود.
وقتی می گوییم خدا آفرید به این معنی نیست که مخلوقات در عرض خدا وجود دارند. آفرینش خدا مثل کار نجّار و بنّا و نقّاش و امثال آنها نیست. آفرینش خدا مثل آفرینش قوّه ی خیال ماست با این تفاوت که خدا واجب الوجود است ولی قوّه ی خیال ممکن الوجود می باشد. همان طور که قوّه ی خیال ما صور خیالی را به محض اراده کردن ظاهر می کند ، خدا نیز به محض اراده کردن ، موجودات را ظاهر می کند. صور خیالی ما از عدم نمی آیند، بلکه کمالات خود قوّه ی خیالند که ظهور می یابند ؛ یعنی اراده ی ماست که به صورت آن موجودات خیالی جلوه می کنند ؛ لذا به محض اینکه اراده ی خود را از آنها برگیریم ، در اراده ی ما فانی می شوند. مخلوقات نیز ظهور کمالات و اسماء خدا و ظهور اراده ی او هستند. صور خیالی جدا از قوّه ی خیال نیستند ؛ مخلوقات هم جدا از خدا معنی ندارند. صور خیالی جدا از قوّه ی خیال و اراده نیستند ولی عین قوّه ی خیال و اراده یا جزء آنها هم نیستند. مخلوقات هم جدا از خدا نیستند ولی عین او یا جز او هم نیستند.
موجودات از علم خدا آغاز شدند و با طی مراحلی تنزّل نمودند. از عالم ربوبی به عالم جبروت و از عالم جبروت به عالم ملکوت ، و از عالم ملکوت به عالم مادّه رسیدند. لذا در عین این که در عالم مادّه هستند در عوالم مافوق نیزحضور دارند. خداوند متعال می فرماید: «و هیچ چیزی نیست مگر این که خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن». (حجر :۲۱) ؛ یعنی هر چه در عالم مادّه است و از جمله انسان ، در ملکوت و جبروت و عالم ربوبی حقایقی غیرمادی و مجرّد دارند که فهم حقیقت آن از درک افراد تحصیل نکرده در وادی حکمت خارج است و جز با دهها سال تحصیل و تهذیب مداوم نمی توان با آن حقایق آشنا شد. آنچه در زمین و عالم مادّه است پایین ترین درجه وجود است؛ و حرکت این عالم و موجودات آن ناشی از همین ضعف وجود می باشد ؛ و مسیر این حرکت به سمت اصل موجودات است. هر کسی و هر چیزی از هر جا آمده به همانجا باز می گردد ؛ و همه، ظهور اسماء خدایند ؛ لذا به عالم اسماء نیز باز می گردند. «انا لله و انا الیه راجعون ـ ما از آنِ خداییم و به سوی او باز می گردیم» (بقره:۱۵۶) و فرمود: «و الی الله ترجع الامور ـ و همه ی امور به سوی خدا باز می گردند» (بقره:۲۱۰) ؛ و مراد از این بازگشت به سوی خدا صرفا بازگشت به بهشت و جهنم نیست ؛ بلکه مقصود ، بازگشت اشیاء ، ‌به اسماء الله است.
هر موجودی ظهور هر اسمی است به سوی همان اسم نیز محشور می شود. لذا هدف خلقت ، بازگشت به خدا و اسماء اوست. حتی خود بهشت و جهنّم نیز ظهور اسماء خدا هستند ؛ و آیه ی « و الی الله ترجع الامور ـ و امور به سوی او بازگردانده می شوند» شامل آنها هم می شود. لذا بهشت و جهنّم نیز همراه با اهل بهشت و اهل جهنّم بازگشت به خدا و اسماء او می کنند. بنابراین بهشت و جهنّم آخر سیر انسان نیست. مراد از مقام عبودیّت نیز همین است . عبد یعنی بنده و بنده از واژه «بند» به معنی« بسته شده» است. لذا بنده و عبد یعنی بسته شده به خدا ( وجود رابط ) . عبد حقیقی کسی است که به مرتبه ی اسماءالله ترقی کرده و ربط تامّ خود را به خدا مشاهده می کند. وقتی گفته می شود هدف از خلقت انسان عبادت خداست. منظور همین عبادت مرسوم (نماز و روزه و ....) نیست. بلکه منظور آن حقیقی است که در سایه ی این اعمال برای انسان حاصل می شود. لذا خداوند متعال می فرمود: « وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبیرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعینَ ؛ الَّذینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ راجِعُونَ ـ و به وسیله صبر (روزه) و نماز یاری جویید در حالی که مسلماً این کار سخت است مگر بر خاشعان، کسانی که می دانند که آنان پروردگارشان را ملاقات می کنند و این که آنان فقط به سوی او باز می گردند» (بقره: ۴۵ ، ۴۶).
بهشت غایت بدن انسان است نه غایت روح او ، روح انسان از مقام قرب خدا آمده و به سوی آن باز می گردد. خداوند متعال فرمود: «و زمانی که پروردگار به ملائکه گفت من آفریننده ی بشری هستم از گل خشکیده ای که از گل سیاه و بد بویِ شکل یافته ، گرفته شده است. پس زمانی که او را مرتّب نمودم و از روح خود در او دمیدم پس برای او سجده کنید پس همه ملائک سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد از این که با سجده کنندگان باشد». (حجر، ۲۸-۳۱) در این آیه و آیات دیگر ، خداوند متعال روح را به خود منتسب کرده و با واژه ی « روحی » از آن یاد نموده است ؛ که لطافت آن از اهلش پوشیده نیست . این تعبیرحتی از تعبیر « روح الله» هم بالاتر است.
این مرتبه، مرتبه ی خلافت الهی است که همه ی موجودات در مقابل آن سر فرود می آورند. البته به شرط این که انسان با اختیار خود به این مقام نائل شود ؛ و راه رسیدن به این مقام ، تبعیّت از قرآن کریم و انسان کامل است . چون قرآن همان علم خداست که تا حدّ یک کتاب تنزّل نموده ؛ و حقیقت آن را انسان کامل حمل می کند. لذا قرآن و ولیّ خدا از همانجایی آمده اند که روح انسان آمده است. قرآن، جامع تمام آن اسمائی است که رسیدن به حقیقت آنها غایت انسان است. لذا قرآن نقشه ی راه و نقشه وجود انسان است ؛ و انسان کامل ، تجسّم عینی قرآن کریم می باشد.
سخن در این باب زیاد است به قدری که دهها سال تحصیل برای رسیدن به کنه آن کافی نیست و اساساً به صرف درس خواندن کسی به این حقایق نمی رسد.

ـ مطلب دوم در باب هدف خلقت انسان.
خداوند متعال انسان را آفرید تا خلیفة الله باشد ؛ لذا قبل از آفرینش اوّلین فرد انسانی ، خطاب به برترین موجودات آن روز ، یعنی فرشتگان و برخی جنّهایی که در صف ملائک قرار گرفته بودند ، فرمود: « من قرار دهنده ی خلیفه ای در زمین هستم. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آیا کسى را در آن قرار مى دهى که در آن فساد و خونریزى کند؟! در حالی که ما تسبیح و حمد تو را بجا مى آوریم، و تو را تقدیس مى کنیم. پروردگارت فرمود: من چیزی مى دانم که شما نمى دانید. » (بقره:۳۰)
امّا آن چه رازی بود که ملائک از آن بی خبر بودند و خدا از آن آگاه بود؟ از ادامه ی آیات سوره ی بقره چنین فهمیده می شود که آن امر مجهول و آن راز پنهان ، حقیقت خلافت الهی بوده که فرشتگان از آن بی خبر بوده اند. در ادامه ی آیات آمده است: « سپس آموخت به آدم اسماء را جملگی. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى گویید، اسامى اینها را به من خبر دهید!» فرشتگان عرض کردند: «منزّهى تو! ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم داده اى، نمى دانیم؛ تو دانا و حکیمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه کن!» هنگامى که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: «آیا به شما نگفتم که من، غیب آسمانها و زمین را می دانم؟! و نیز می دانم آنچه را شما آشکار می کنید، و آنچه را پنهان می داشتید؟»
از این آیات فهمیده می شود که حقیقت خلیفةالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء می باشد. البته باید توجّه داشت که داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ یا معانی اسماء الهی نیست ؛ بلکه مقصود این است که کسی مظهر آن اسماء گردد ؛ به این معنی که حقیقت وجودی تمام آن اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد. به تعبیر دیگر ، خلیفة الله کسی است که همچون آیینه ، که تمام خصوصیّات انسان را می نمایاند ، اسماء و کمالات حقّ تعالی را بنمایاند ؛ و از همین روست که در زبان فارسی او را نماینده ی خدا می گویند ؛ چون نماینده یعنی آنکه دیگری را می نمایاند. و هم از این رو بود که خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود که بر آدم سجده نمایند ؛ چرا که او آیینه ی خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوی الله.
پس غرض از خلقت آدمی این است که در سیر صعودی خود ، از پایین ترین رتبه ی وجود ، شروع به حرکت تکاملی نموده ، حقیقت و کمال وجودی تک تک موجودات را به دست آورد و به جایی برسد که از تمام ملائک نیز فراتر رفته جامع جمیع کمالات امکانی گردد. بلکه پا فراتر از آن نیز گذاشته به مقام آیینگی تامّ و مقام فنا می رسد ؛ که در آنجا بنده ، خودی در میان نمی بیند تا سخن از دوگانگی و یگانگی یا امکان و وجوب باشد ؛ آن سان که صورتِ نقش بسته در آیینه در مقایسه با شخص بیرون از آیینه ، خودی برای خود نمی بیند ؛ و این است آن غرض و کمالی که انسان برای آن آفریده شده و این است آن مقام عبودیّت و معرفت ؛ و این است لقاء الله ، که انسان در خود جز خدا را نبیند ، همان گونه که صورت نقش بسته در آیینه خودی جز صاحب صورت ندارد. در این حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به این نغمه می گردد که :« گر بشکافند سراپای من ـــ جز تو نیابند در اعضای من» و امتحانات الهی تماماً برای رساندن انسان به این مقصد اعلی می باشد. این همان حقیقتی است که فرشتگان و ابلیس از درک آن عاجز بودند و هستند و خواهند بود. لذا خداوند در محاجّه با ابلیس فرمود: « یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ ــ اى ابلیس! چه چیز مانع تو شد تا بر مخلوقى که با دو دست خویش او را آفریدم سجده کنى؟! آیا تکبّر کردى یا از برترینها بودى؟! » (ص:۷۵) ؛ مراد از دو دست خدا اسماء جلال و جمال او هستند که آدم بالفعل ، مظهر جمیع آنهاست. دیگر موجودات ، مظهر برخی اسماء الهی هستند ولی انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهی است. همچنین در حدیثی قدسی به انسانهای بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمی فرمود: « یا بن آدم! خلقتُ الأشیاءَ کُلّها لِأجلِک ، و خَلقتُک لِأجلی ، و أنت تَفِرّ مِنّی. ـ ای فرزند آدم ! همه ی اشیاء را برای تو آفریدم و تو را برای خویش ساختم ، در حالی که تو از من فرار می کنی.» (تحریر المواعظ العددیة ، ص۵۷۴ ) ؛ یعنی همه چیز جلوه ای از کمالات انسانند و همه در خدمت اویند تا او به کمال نهایی خویش برسد ؛ از عرش برین و جبرئیل امین گرفته تا شیطان رجیم ، خواسته یا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمینه ی رشد و ترقّی آدمی به مقام خلیفة اللّهی را فراهم نمایند.
در این گردونه ی عالم که انسان مرکز گردش آن می باشد ، گروهی از موجودات ، چون ملائک الهی مانند مربّیانی هستند که در حدّ توان خود انسان را مدد می رسانند تا به بام عالم پا نهاده ، وارد عالم اسماء الهی گردد ؛ و شیاطین و دار و دسته ی آنها ، همچون حریفانی قَدَر می باشند که انسان در مبارزه با آنها ، استعدادهای وجودی خود را شکوفا می کند. لذا جهان مادّی صرفاً میدان مسابقه است و بس ؛ و میدان مسابقه جای سبقت گرفتن و به مقصد رسیدن است نه جای اقامت و خوشی ؛ « فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعا ــ پس در نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید! بازگشت همه ی شما، به سوى خداست»(المائدة:۴۸) و فرمود: « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ـ و امّا پیشی گیرندگانِ پیشی گیرندگان ، آنهایند مقرّبان.» (الواقعة:۱۰). آنانکه در این مسابقه بازنده باشند و به سلامت از خطّ پایان نگذرند« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ـــ آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» امّا آنانکه از خطّ پایان بگذرند ، بهشت را ، که وصف آن از حد بیرون می باشد ، جایزه می برند ؛ و آنها که نفرات برگزیده باشند به فراتر از بهشت راه یافته در جنّة الاسماء به رحیق مختوم می رسند که تنها نوشندگان دانند چیست. اینان چنانند که « تَعْرِفُ فی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعیمِ ؛ یُسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ ؛ خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ ؛ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ ــ در چهره هایشان طراوت و نشاط نعمت را مى بینى و مى شناسى. آنها از شراب زلال و دست نخورده و سربسته اى سیراب مى شوند ؛ مهرى که بر آن نهاده شده از مِشک است ؛ و پیشی گیرندگان ، در این باید بر یکدیگر پیشى گیرند. این شراب آمیخته با«تسنیم» است .»(مطففین: ۲۳ ـ ۲۷ ) امّا آنانکه حتّی از برگزیدگان نیز برگزیده ترند ، فراتر از جنةالاسماء به جنّةالذات بار می یابند و از چشمه ی فنا که چشمه ی تسنیم باشد سیراب می گردند ؛ همان چشمه ای که ذرّه ای از آن در رحیق مختوم ریخته و رحیقیان را مست نموده است ؛« عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُون ـــ چشمه ای که مقرّبان از آن می نوشند.» (مطففین:۲۸)
در آخر گفتنی است که این همه گفتار نقش خیالی بیش نیست ؛ که شنیدن کی بود مانند دیدن. ملائک از درک آنچه قرار است انسان بدان راه یابد عاجزند پس چون حقیری که به فرض ترقّی وجودی ، مسیر کمال را تا سر کوی نیز نرفته است ، چگونه می تواند آن حقایق را وصف نماید. فقط همین اندازه می توان گفت که ما هم اکنون در میدان مسابقه ای بس بزرگیم ، و هدف در درجه ی اوّل به سلامت گذشتن از خطّ پایان و در درجه ی دوم جزء نفرات برگزیده شدن و در درجه ی بالاتر ، اوّل شدن و با اهل بیت (ع) همراه گشتن است ؛ آن سان که سلمان فارسی شد و مدال « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْت » را از دست مبارک رسول الله و امیر مومنان و امام صادق (ع) گرفت . و امّا قانون این مسابقه ، شریعت الهی ؛ و داور آن ، انبیاء و ائمه(ع) و داور داوران ، حضرت خاتم الانبیاء (ص) می باشند. «فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلى هؤُلاءِ شَهیدا ــ حالِ آنها چگونه است آن روزى که از هر امّتى، شاهد و گواهى مى آوریم، و تو را نیز بر آنان گواه خواهیم آورد؟ » (النساء:۴۱)
و عجبا از برخی انسانها که خیال می کنند اگر در این میدان ندوند ، زیانی به خدا می رسد ؛ حال آنگه دامن کبریایی او از گرد نیاز منزّه می باشد ؛ و هر کسی هر چه کوشد ، به حال خود کوشیده است. لذا فرمود: « لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَت ــ خداوند هیچ کس را، جز به اندازه توانان وجودی اش تکلیف نمى کند. (انسان،) هر کار(نیکى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر کار(بدى) کند، به زیان خود کرده است » (البقرة:۲۸۶) و فرمود: « ... مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمیدٌ ــ هر کس شکرگزارى کند، تنها به سود خویش شکر کرده ؛ و آن کس که کفران کند ، همانا خداوند بى نیاز و ستوده است .» (لقمان:۱۲) و فرمود: « وَ قالَ مُوسى إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمیدٌ ــ و موسى(به بنى اسرائیل) گفت: اگر شما و همه ی مردم روى زمین کافر شوید ، (به خدا زیانى نمى رسد؛ چرا که) خداوند، بى نیاز و شایسته ی ستایش است.» (إبراهیم:۸).

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
مدیر محترم سایت اگر امکان دارد نوشتار زیر را به عنوان یک یادداشت در صفحه اصلی قرار دهید.


چرا هرکس رییس جمهور می شود در توجیه ناتوانیش مدام می گوید " عده ای هستند که

نمی گذارند "

عده ای هستند که نمی گذارند. این جمله از زمان اقای خاتمی مطرح شد و مکررا" توسط
ایشان و دکتر احمدی نژاد عنوان می شد و بهانه اقای روحانی نیز همین است.

سؤال اساسی از این اقایان این است که اگر عده ای هستند که نمی گذارند پس چرا در مقام
تشریفاتی ریاست جمهوری باقی ماندید و استعفای خود را تقدیم ملت ایران نکردید.

ایا وقتی عده ای هستند که نمی گذارند باقی ماندن در مقامی که ظاهریست و در عمل هیچ
اختیاراتی ندارد نوعی ذلت و خواری برای رییس جمهور نیست.
و ایا باقی ماندن در پست ریاست جمهوری با این شرایط خیانت به رای مردم و همسویی
با همان عده ای نیست که نمی گذارند.

وقتی می گویید عده ای هستند که نمی گذارند معنی ان این است که دولت پنهان ضد مردمی
وجود دارد و قوای سه گانه قدرت ظاهری دارند و در پشت پرده افراد قدرتمندی
تصمیمات را می گیرند که تفکرات ضد بشری و غیر انسانی دارند.

وقتی می گویید عده ای هستند که نمی گذارند یعنی انتظار مردم برای مبارزه با فساد و
بهبود اوضاع اقتصادی بیهوده است.

وقتی می گویید عده ای هستند که نمی گذارند وشما هم بدون کوچکترین احساسی نسبت به
سرنوشت ملت در پست بدون قدرت ریاست جمهوری باقی مانده اید و کنار نمی روید یعنی
اینکه شما مانع از رونمایی و شناسایی این دولت پنهان توسط مردم می شوید و نقش سپر
بلا را برای انها ایفا می کنید.

وقتی می گویید عده ای هستند که نمی گذارند یعنی .................


پس یا بدون هیچ واهمه و ترسی انها را معرفی کنید و یا استعفا دهید تا دولت پنهان رخ
بگشاید و مستقیما" برای حل مشکلات وارد عمل شود و دیگر بهانه ای نداشته باشند که
بگویند عده ای هستند که نمی گذارند.
---
مخاطب گرامی، از حسن توجه تان به این مرکز سپاسگزاریم. برای پاسخ به دغدغه هایتان میتوانید از این راههای ارتباطی کمک بگیرید:
- سایت پرسمان: http://www.porseman.org/q/newq.aspx
- ایمیل: info@porseman.org
- پیامک: ۳۰۰۰۱۶۱۹
میهمان
تنها راه نجات اینه که کسی بچه دار نشه
-----

مخاطب گرامی، از حسن توجه تان به این مرکز سپاسگزاریم. برای پاسخ به دغدغه هایتان میتوانید از این راههای ارتباطی کمک بگیرید:
- سایت پرسمان: http://www.porseman.org/q/newq.aspx
- ایمیل: info@porseman.org
- پیامک: ۳۰۰۰۱۶۱۹
میهمان
سلام من از مطلب شما برای تحقیقم استفاده کردم
البته باذکر منبع
امیدوارم راضی باشید
اجرتان باخدا
میهمان
خوب بود تشکر اما من هنوز قانع نشدم که چرا انسان اختیاری خلق نشده است و اجبارا خلق شده؟!!


مخاطب گرامی، از حسن توجه تان به این مرکز سپاسگزاریم. برای اینکه امکان پاسخ به دغدغه هایتان فراهم شود، باید از راه های ارتباطی زیر کمک بگیرید و آنها را مطرح نمایید تا محققان به آنها پاسخ دهند و برایتان ارسال نمایند :
** درج سوال در همین سایت : http://www.maaref.porsemani.ir/soal
** درج سوال به وسیله پیامک : ۳۰۰۰۱۶۱۹
** درج سوال در سایت پرسمان : http://www.porseman.org/q/newq.aspx
** درج سوال به وسیله ربات تلگرام پرسمان : @porsemanbot
میهمان
خدا من راکه خیلی گناه دارم میبخشه
میهمان
گفتید خدا اگر خلق نمیکرد خدا نبود ..خب اگه خدا یی ک از ازل بوده زمانی ک چیزی خلق نکرده بود پس خدا نمیشد بهش گفت .ایا این یک نقص محسوب نمیشه برای خدایی ک از ازل بی نقص بوده .دوما سوالم اینه که با تعریفی ک شما کردید .خدا به اجبار مارو خلق کرده که عبادتش کنیم تا به سعادت برسیم .چرا باید این همه امتحان دنیوی پس بدیم تا رستگار بشیم .با این دلیل شما به نظر خدا دنبال سر گرمی بوده .شاید یکی دلش نمیخواد به این دنیا بیاد .تکلیفش چیه.این ک شد جبر .

مخاطب گرامی، از حسن توجه تان به این مرکز سپاسگزاریم. برای اینکه امکان پاسخ به دغدغه هایتان فراهم شود، باید از راه های ارتباطی زیر کمک بگیرید و آنها را مطرح نمایید تا محققان به آنها پاسخ دهند و برایتان ارسال نمایند :
** درج سوال در همین سایت : http://www.maaref.porsemani.ir/soal
** درج سوال به وسیله پیامک : ۳۰۰۰۱۶۱۹
** درج سوال در سایت پرسمان : http://www.porseman.org/q/newq.aspx
** درج سوال به وسیله ربات تلگرام پرسمان : @porsemanbot
میهمان
۱.خدا اگه به معنی واقعی توبه کنین از خق خودش میتونه بگذره ولی از حق بنده هاش نمیگزره مگر این که خودشون بخوان.
۲.ببینین پول واسه ادم خوش بختی نمیاره ولی اگه ندارین قطا بدبختین
یا وقتی سلامتین هیچ حسی ندارین ولی وقتی بیمارین تازه ارزششو میفهمین عبادتم همینه وقتی انجام ندین تاثیرش رو میفهمین
میهمان
جهت تعجیل در فرج صلوات بفرست
میهمان
برمحمد وال محمد صلوات بفرست
میهمان
سلام... ببخشید ی سوال داشتم... ایا دلیل خلقت انسان از طرف خداوند... اینه که به خدا عبادت کنیم فقط؟؟... با توضیحات لطفا...


مخاطب گرامی، از حسن توجه تان به این مرکز سپاسگزاریم. برای اینکه امکان پاسخ به دغدغه هایتان فراهم شود، باید از راه های ارتباطی زیر کمک بگیرید و آنها را مطرح نمایید تا محققان به آنها پاسخ دهند و برایتان ارسال نمایند :
** درج سوال در همین سایت : http://www.maaref.porsemani.ir/soal
** درج سوال به وسیله پیامک : ۳۰۰۰۱۶۱۹
** درج سوال در سایت پرسمان : http://www.porseman.org/q/newq.aspx
** درج سوال به وسیله ربات تلگرام پرسمان : @porsemanbot
میهمان
سلام
هر کاری عکس العملی دارد مثلا اگر در سرما لباس خوب بر تن نکنیم بیمار میشویم و نیاز به درمان داریم بهشت و جهنم هم بی شباهت به این نیست خداوند انسان را خلق کرده و می داند چه چیزی برای انسان مناسب هست و چه چیزی مناسب نیست اگر انسان کار هایی که برای روح او مناسب نیست نیاز به درمان دارد و جهنم هم همان درمان ان هست و درمان همیشه خوشایند نیست ولی بعد از درمان وارد بهشت (محل افراد سالم)شده و عبادت نوعی واکسن و درمان محسوب میشود و خداوند این را به انسان ها پیشنهاد می دهد تا از بیماری روحی که برای درمان ان نیاز به جهنم هست جلو گیری کند
زمانی که توبه می کنی و دیگر ان را انجام ندهی و کارهایی که مناسب هست انجام دهدی در واقع در حال درمان خود هستی بنابر این دیگر نیازی به جهنم درمان نیست پس این همان بخششی هست که خداوند قول داده بود
امیدوارم مفید بوده باشد.
میهمان
با تشکر از شما واقعا خیلی بهتر بیان کردید متشکر از شما
میهمان
پس میفرمایید نعوذبالله خدواند موجوی نیازمند توجه وعقده ایست !
میهمان
از خدا برایتون رحمت طلب میکنم
میهمان
مخاطب گرامی، از حسن توجه تان به این مرکز سپاسگزاریم. برای اینکه امکان پاسخ به دغدغه هایتان فراهم شود، باید از راه های ارتباطی زیر کمک بگیرید و آنها را مطرح نمایید تا محققان به آنها پاسخ دهند و برایتان ارسال نمایند :
** درج سوال در همین سایت : http://mahdaviat.porsemani.ir/soal
** درج سوال به وسیله پیامک : ۳۰۰۰۱۶۱۹
** درج سوال در سایت پرسمان : http://www.porseman.org/q/newq.aspx
** درج سوال به وسیله ایمیل : info@porseman.org
* توجه : اگر سوال تان را در سایت درج می کنید، شماره تلفن همراه یا آدرس ایمیل تان را حتماً وارد کنید تا امکان ارسال پاسخ به شما فراهم گردد.
میهمان
سلام. خیلی ممنون از سوالات و جواب های کامل و مناسب. به شخصه خیلی چیزها برایم واضح شده و سوالات دیگری برایم مطرح شد. سوالی که برای من از خواندن از متن مطرح شد این هست که اولا اینجا نوشته شده خدا بخاطر صفات خالق بودن و این که این صفات جز ذات او هست و هم اینکه باید در عمل هم اینکه باشد یعنی هم صفت خالق بودن در او هست و هم اینکه شامل صفات فعلی هم میشود. سوالی که برام ایجاد شد اینکه یکسری از انسان ها به این مرحله دست پیدا می کنند، به مرحله ی بندگی و عبودیت خداوند و یکسری هم این گونه نیستند و وارد جهنم می شوند و عذابی در پی دارند. سوالم این هست که چه می شود عده ای با وجود اختیار خود راهی انتخاب می کنند که به عبودیت برسند و عده ای هم خیر. می خواستم تاثیر عوامل زندگی را هم در این مسئله بدانم، خانواده ای که در آن متولد می شویم، کشور، شهر یا دوستانی که داریم، حتی مدرسه ای که می رویم. می دانم خداوند از هر کسی به اندازه ی توانش بازخواست می کند. مثلا کسی که در جای دور افتاده ی زندگی می کند که نه کتابی بر آن ها عرضه شده و نه آگاهی پیدا کرده اند خوب این فرد در آن دنیا آیا جز مقربان قرار می گیرد؟ اگر خیر مقصر خود اوست که مثلا همراه قبیله اش در جنگلی زندگی می کند؟ فرق او با کسی که در یک جایی بوده که همه ی شرایط برای او فراهم بوده یا خانواده ای بوده که آگاهی زیادی از طریق همین خانواده به او رسیده چیست؟
سوال دیگرم اینکه ما انسان ها یا وارد بهشت می شویم یا جهنم. کسانی که وارد بهشت می شوند یا خالد هستند و یا اینکه بعد از مدتی وارد بهشت می شوند. سوالم این هست که آنکه خالد هست، چگونه به این حد از بدی رسیده که گناهی به این بزرگی رسیده، ببنید واضحا سوالم این هست که چرا من اون طوری نیستم؟ چه می شد کسی به اینجا برسد یا مثلا چرا من انقدر عبد خدا نیستم. می دانم انسان اختیار دارد ولی اسباب و شرایط را نمی شود انکار کرد. امیدوارم جواب خوبی بگیرم و اینکه دنبال جواب سوالاتم هستم تا یقینم بیشتر شود و امیدوارم خدا کمکم کند در این راه.
در آخر این سوالم هست که خلقت انسان، یعنی منظورم نوع انسان هست، علاوه بر نشان دادن صفت خالق بودن خدا، دیگر چه صفاتی را نشان می دهد؟ صفتی که فقط برای نوع انسان مطرح باشد و با توجه به آن صفت چرا خدا انسان را آفرید؟
میهمان
بنده به این موضوع چند سال فکر کردم تا اینکه به درست ترین جواب و منطقی ترین جواب رسیدم و جوابم به این سوال (چرا ما به این دنیا آمدیم اصلا من نمیخوام بوجود بیام که بابت کارهای اشتباهم مجازات بشم) اینه:
اینو خیلی از دنیا و شما میدونین که خدا در ابتدا آدمو حوارو آفرید و در قرآن نیز بیان شده و خداوند در بهشت اونهارو قرار داده و از خوردن سیب آن درخت منع کرده چرا که صاحب همه چیز خدا و به عبارتی آدم و حوا مهمان باغ خدا بودند و حوا با پیروی نکردن از مالکیت خدا سیب رو میخوره و ... در آخر به این دنیا انداخته میشودند و بچه دار میشوند و جمعیت را گسترش میدهند پس چرا به این دنیا آدمید و نمیخواستید باید از نوادگانتان و در آخر آدم و هوا جواب بخواهید نه از خدا !
خداوند شما را بوجود نیاورده خداوند آدم و حوا را بوجود آورده و آنها باعث جمعیت میلیونی که در جهان هست هستند اما خود شما هم روزی بچه دار میشوید و بچه شما میگوید من چرا بوجود آمدم از این زندگی نارازیم و شما باید شرایط را طوری فراهم کنید که فرزندتان دنیازده نشود ! و فکر مرگ نکند ! انسان وقتی تنها و ناراحت است از خلقت خود پشمیان می شود و وقتی در خوشی است از خلقت خود بسیار راضی است و تن به مرگ نمی دهد. امیدوارم نتیجه ی تفکراتم مورد قبولتون واقع بشه و طوری بشه که یک روزی همه این مسله رو بدونن و از خلقتشون به بهترین شکل استفاده کنن همونطور که این جمله ی خدا رو همیشه به یاد میارم (هر چیزی اندازه ای داره) وقتی افراط و تفریط میکنیم وقتیه که از دنیا خسته میشیم عمق معنی این جمله خیلی بیشتر از این نگاه ساده ای هست که سریع میخونید.برای مثال تو زندگیتون اگه بیش از حد به کار برید و وقتی برای مسافرت یا تفریح نگذارید از خلقتنون پشیمون میشید و افسردگی میگیرید باید حد رو همیشه و در هر کاری حفظ کنید و به روحیه باید اهمیت بدین همونطور که وقتی گرسنه اید غذا میخورید و اگر شرایط شما بد است کار خداوند نیست کار انسان های ماقبل از شماست بر فرض مثال کودکی در فلسطین به دنیا میاید و توسط ادم کشان قطع نخا و فلج میشود و او نباید بگوید خدایا مرا چرا به این عذاب دچار کردی چرا که کار ادم کشان است و جزای خود را خواهند دید و آن بدبختی که نصیب آن کودک شده و رنج میکشد خداوند از او سخت نمی گیرد و او را حتی از خودش بهتر درک میکند و از او بسیار کم انتظار دارد و خیلی از گناهان او را می بخشد.
میلاد ۲۱ کرمانشاه
خداوند می فرماید (همانا ما سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهیم مگر خودش بخواهد)
میهمان
مخاطب گرامی، از حسن توجه تان به این مرکز سپاسگزاریم. برای اینکه امکان پاسخ به دغدغه هایتان فراهم شود، باید از راه های ارتباطی زیر کمک بگیرید و آنها را مطرح نمایید تا محققان به آنها پاسخ دهند و برایتان ارسال نمایند :
** درج سوال در همین سایت : http://www.maaref.porsemani.ir/soal
** درج سوال به وسیله پیامک : ۳۰۰۰۱۶۱۹
** درج سوال در سایت پرسمان : http://www.porseman.org/q/newq.aspx
** درج سوال به وسیله ایمیل : info@porseman.org
* توجه : اگر سوال تان را در سایت درج می کنید، شماره تلفن همراه یا آدرس ایمیل تان را حتماً وارد کنید تا امکان ارسال پاسخ به شما فراهم گردد.
میهمان
سلام
شما خالقیت را از صفات ذاتی می دانید یا فعلی ؟ چون غیرخالق بودن را مساوی نقص گرفتید در حالی که فرض اینکه خدا روزی خالق نبود باعث نقص نمی باشد ممنون پاسخ دهید
میهمان
بسم تعالی
ب نظر من برایه باسخ ب سوال اول باید ب خود شناسی برسیم

ما انسان ها ب گونه ای هستیم ک اگر مزد نگیریم کار نمی کنیم غیر اینه؟
الان ب ی کارگر بگو بیا خونمون کار کن بعد بگو هیچیم بهت نمیدم:/
میگه امر دیگه ای نی؟جز اینه؟
خدا هم چون مارو از خودمون بیشترو بهتر میشناسه خواسته جلویه بسیاری از بهانه هایی رو بگیره ک ما انسان ها ب خیال خودمون میخوایم تو اون دنیا اماده کنیمو ازشون بهره ببره برایه مثال اگه تو اون دنیا میگفتن چرا کار خوبی نمیکردی جواب میدادیم چرا کار خوب میکردیم؟ممگه فرقیم برامون داشت؟؟

و این ک خدا ارحم الراحمینه
یعنی کارش بخشیدنه اگه بخشنده نبود ک کامل نبود اگرم کامل نبود ینی ناقص بود! در حالی ک خدا کامله
وباید ب این موضوع توجه کرد ک خدا تنها در بازه زمانی ک انسان تو این دنیا حضور داره گفته ک اگه توبه کنی میبخشم ن بعد از مرگ! خوب؟
یعنی فقط تا زمانی میتونیم توبه کنیم ک زنده ایم تو اون دنیا هر چقدرم از خدا طلب بخشش کنیم و توبه کنیم و بگیم ک مارو برگردون تا کارایه گذشتمونو جبران کنیم میگه خوب وقت داتشی جبران کنی! خوب جبران میکردی!من مگه نگفته بودم اگه توبه کنی میبخشم چرا توبه نکرده بودی؟
خدا همه همه رم نمیبخشه فقط کسایی رو میبخشه ک لیاقت بخشیده شدنو داشته باشن
برایه مثال کسی رو در نظر بگیر ک جلویه کاروان امام حسین (ع) رو گرفت و امام حسین بهش گفت چ مکنی؟مادرت ب عزات بشینه! او هم خواست توهین کنه ولی دید میخواد ب کی توهین کنه؟ب دختر رسول خدا؟بس گفت هرکی جز تو این حرف رو ب من میزد جواب سختی بهش میدادم ولی چ کنم ک مادر تو فاطمه هست! او بخاطر همین بخشیده شد ولی کسی مث عمرسعد ک امام هرچی میگفت ی بهانه ای میاورد چی؟وقتی بهانه ای براش نموند چی گفت؟گفت من دلم تو خاک ری گیر کرده و امامم گفت تو از گندم ری نخواهی چشید!

اینا فقط نظر شخصی من هستن امکان اشتباه هم وجود داره
میهمان
خدا را دوست دارم من خیلی از روزهای زندگیمو در اشتباه و اغفال بسر بردم اما الان دوست دارم فقط خدای خودمو بشناسم حتی از این دنیا برم تا در کنار معبودم باشم
میهمان
عبادت و واجباتی که دین اسلام وضع نموده و بصورت شرع می باشد فقط و فقط برای شناخت خداوند است وقتی انسان خداوند را شناخت دیگر لحظه ای تاب ماندن ندارد و دوست دارد نزد پروگارش باشد ما فقط ظاهرا میفهمیم که خدارا شناختیممثا کسی که سیگار میکشد میداند که سیگار ضرر فراوان دارد ولی نمی خواهد بپذیرد
میهمان
۲)این سوال با سوال قبلی یکی است مسائل به همن متصلند تو سوره بقره یکی از دلایلش نوشته شده است چون کتاب و حجت او به حق نازل شد. ولی:
شما آیا کوری را ببینید که میخواهد از خیابان رد شود و بتوانید به او کمک کنید، انسان خوبی باشید... آیا به او کمک نمیکنید؟؟؟؟؟
خود آن‌ها خود را مسبب این عذاب کردند و وعده خدا حق است.
میهمان
سلام در حد سواد کمم پاسخ می‌دهم.
۱) شاید مشکل اصلی برخی از ماها این است که اول از دید خودمان و علم اندکمان به مسئله نگاه میکنیم و دوم اینکه به مسائل به صورت مجزا میاندیشیم.
بزارید زنجیروار بررسی کنیم (زنجیروار بودن به معنی تقدم وتاخر زمانی از دیدگاه ما نیست) :
خداوند انسان را از روی فیاض بودن و دیگر صفاتش که عین ذاتش است آفرید.
سپس چون موجودی آفرید که اراده کرده بود از فرشتگان برتر باشد و به اوج کمال دستیابی داشته باشد به او اختیار داد تا با اختیارش اطاعت کند نه از روی عقل محض و بی اختیار.
چون دارای اختیار بود پس طبیعتا خطا وجود داشت چون انسان ناقص باید به کمال برسد نه انسان کامل و بی اختیار.
بخشش خداوند به سبب اختیار انسان و رحمان بودن خداست. بهشت جهنم منافاتی با بخشش انسان ندارد. فرض کنید الان نفری گناه میکند، باز به موجب اختیار خود تصمیم میگیرد که مجدد گناه با بلعکس توبه کند یا خیر؟؟ انکس که به موجب اختیار خود مجدد گناه کند و ادامه دهد به جهنم و آنکس که توبه کند مسیرش جدا می‌شود توبه به معنای گفتن لفظ نیست به معنی اراده بر ترک گناه و جبران آن است. در ضمن توجه داشته باشید که کسی که گناه کرده و توبه میکند با کسی که از اول درستکار بوده یکی نیست حداقل فرقشان این است که یکی زمانش را از دست داده است. خداوند ذره به کسی ظلم نمی‌کند.
میهمان
میهمان
اگه میشه به سوالاتم پاسخ بدین

۱) چرا خداوند انسان را آفرید و فرمود هر کس کار خوب انجام دهد به بهشت میرود و هر کس عمل بد انجام دهد به جهنم در صورتی که در قرآن میفرمایند اگر بنده ای خطاکار ، مرتکب خطا شود و سپس توبه کند بخشیده میشود؟ اگر قرار بر بخشش بود چرا بهشت و جهنمی به وجود اومد؟

۲) خداوند میفرماید که نیازی به عبادت کردن ما انسان ها ندارد اینجا باز این سوال مطرح میشه که چرا خداوند برای عبادت نکردن برخی انسانها اونهارو مجازات میکنه؟

کسی به سوالات بنده پایخ منطقی نداده
لطفا پاسخ بدین
سپاسگزارم
میهمان
سلام,خدارو شاکرم که با این سایت آشنا شدم واز افاضاتتون بهره ها بردم وچه مسائل گنگی تو ذهنم بود که با فرمایشات شما مرتفع شد.امیدوارم که همیشه از فیضهای الهی بهر همند باشید وراهگشای امثال من باشید.
میهمان
خوب بود تشکر ...
میهمان
من نزدیک یک سالی میشد که جواب اکثر سوالاتی که اینجا مطرح شدن برام گنگ بود. توی این ۱۰ روز تعطیلی عید هم کل وقتمو برای پیدا کردن پاسخ منطقی توی اینترنت میگشتم و تقریبا به خاطر توضیحات مختصر و طفره رفتن های پاسخگوهای محترمی که در بقیه سایتها مشغول هستن ناامید شده بودم تا اینکه این مطلب رو پیدا کردم. واقعا عالی و جامع بود. تشکر از اینکه به همه ی سوالات با حوصله ی فراوان پاسخ کامل دادید. این کارتون واقعا ارزش داره و توی هیچ سایت ایرانی دیگه نمیشه مثالش رو پیدا کرد.
میهمان
پاسخ نسبتا مفصلی برای فرمایشتان آمده شده. می توانید آن را با شناسه: ۸۸۸۷۷۰ و گذرواژه ssdzx در صفحه پیگیری و مشاهده پاسخ مطالعه فرمایید. موفق باشید.
میهمان
در اینجا چند مساله مطرح است :
۱- هدف از خلقت چیست؟
۲- چرا تقاص گناه دیگران را ما باید بدهیم؟
۳-خدا که می دانست که ما چگونه افرادی هستیم، پس چرا ما را آفرید؟
۴-چرا خداوند به شیطان مهلت داد تا انسان ها را منحرف کند؟
۵- بهشتی که حضرت آدم در آنجا بوده چه بهشتی بوده؟
جواب سوال اول:
وقتی گفته می شود: راز خلقت انسان و عالم چیست ؟ یا هدف خدا از آفرینش عالم یا انسان چیست؟ دو معنی ممکن است مورد نظر باشد: ۱ـ این که خدا به عنوان خالق و فاعل عالم و انسان چه هدفی از خلقت خود داشته است ؟ یعنی هدف خودش از آفرینش عالم یا انسان چه بود و می خواست به چه هدفی دست یابد؟ ۲ـ این که خدا چه هدفی را برای موجودات عالم و از جمله انسان قرار داده است ؟ یعنی غایت مخلوقات و از جمله انسان چیست و قرار است به کدام مقصد برسند؟ حتماً به گوشتان خورده که خداوند متعال فرمود: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ ـــــ و من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینکه عبادتم کنند»(الذاریات:۵۶) ؛ این بیان قرآن از هدف خلقت انسان ، در حقیقت ، پاسخ پرسش دوم است ؛ امّا گاهی دیده می شود که برخی افراد ، آن را به اشتباه پاسخ سوال اوّل پنداشته و اشکالاتی بر آن وارد می کنند ؛ کما اینکه بسیاری ، عبادت را هم با مراسم عبادی خلط می کنند. پس لازم است که ما هر دو سوال را پاسخ دهیم تا حقیقت مطلب برای شما جوان گرامی نیز روشنتر شود. بحث اجمالی: پاسخ سوال نخست آن است که خداوند کمال محض می باشد ؛ و هدف و غایت داشتن برای او بی معنی است. لذا او خلق می کند ، چون خالقیّت اقتضای ذات اوست. یعنی خالقیّت عین ذات اوست و فرض خدای غیر خالق ، مثل فرض مربّع سه ضلعی ، فرضی است متناقض. امّا پاسخ پرسش دوم آنکه خداوند برای هر موجود مادّی ، غایت و نقطه ی اوجی معیّن ساخته که در مسیر حرکت خود به آن می رسد. برای انسان نیز غایتی تعیین نموده که اگر با اختیار خود به آن برسد ، سعادتمند است و در غیر این صورت ، ناقص و شقاوتمند خواهد بود. و آن نقطه ی اوج ، برای انسان ، همان مقام عبودیّت و بندگی است. دقّت شود: نمی گوییم عبادت رسمی مثل نماز و روزه ، بلکه می گوییم عبادت و بندگی ؛ که نماز و روزه و امثال اینها ، ابزار رسیدن به چنان مقام وجودی می باشند. بنا بر این ، از عبادت ما نفعی به خدا نمی رسد ؛ بلکه عبودیّت کمال خود ماست که اگر به آن برسیم کاملیم و اگر نرسیم ناقص خواهیم ماند. پس مراد از عبودیّت و بندگی ، صرفاً به جا آوردن عبادتهای شرعی نیست ؛ بلکه مقصود رسیدن به درجه ای از معرفت و خلوص قلبی و درجه ی وجودی است که در آن مرتبه ، شخص هیچ اعتباری برای خود و دیگر مخلوقات قائل نیست و جز خدا هیچ نمی بیند و همه ی موجودات و از جمله خود را بند به اراده ی خدا می یابد ؛ لذا بنده ی خدا (بند شده به خدا) نامیده می شود. در این رتبه است که بنده ی خدا ، مظهر اسماء الله می شود و اسماء الهی در وجود او ظاهر می گردند ؛ لذا خلیفة الله و نماینده ی خدا ( نمایان کننده ی خدا) نامیده می شود ؛ چون تمام وجودش خدا را می نمایاند. ــ بحث تفصیلی برای این که جواب این دو سؤال و ربط آنها مشخص شود به خودمان رجوع می کنیم. ما انسان ها قوّه ی خیال و تعقّل داریم ؛ قوّه ی شنوایی و بینایی داریم ، که گوش و چشم ابزار آنها می باشند ؛ حتی کمال جویی و آگاهی جویی داریم؛ و ... ؛ اینها کمالات ذاتی ما یا به تعبیری ، اوصاف ذاتی ما هستند ؛ به نحوی که اگر این قوا نباشند موجودی به نام انسان نیز نخواهد بود و نقص و ضعف در این قوا ، یک نحوه نقص و ضعف در انسان بودن ماست. ــ توجه : داشتن چشم و گوش برای دیدن کافی نیست. برای دیدن و شنیدن نیاز به قوّه ی بینایی و شنوایی هست که قوایی روحی هستند برای همین است که انسان در حالت خواب بدون چشم و گوش نیز می بیند و می شنود ــ. حال اگر کسی از ما بپرسد که شما چرا می بینید یا می شنوید؟ چه جوابی می دهیم؟ جواب می دهیم که: می شنوم و می بینیم چون انسانم و قوّه ی شنوایی و بینایی دارم. به همین صورت ما تخیّل می کنیم، تعقّل می کنیم و در پی آگاهی هستیم ؛ چون انسانیم و اینها از ذاتیّات انسان است. موجودی که قوّه ی شنوایی و بینایی ــ نه چشم و گوش ــ و تعقّل و تخیّل و علم جویی و کمال جویی ندارد ، یقینا انسان نیست ؛ چون فاقد کمالات اوّلیه انسانی است .چنین موجودی اگر زنده و از نظر ظاهری شبیه انسان باشد ، تنها یک شبه انسان است . مثل این است که میمونی را با جرّاحی پلاستیک شبیه انسان کنند. البته توجّه شود که مراد داشتن اصل این قواست نه فعلیّت یافتن آنها. خداوند متعال نیز جامع جمیع کمالات وجودی است ؛ خلق می کند چون خالق است ؛ رزق می دهد چون رازق است ؛ زنده و حی ّ می کند چون محیی است و ... . اگر خدا خلق نمی کرد خدا نبود؛ چون اگر خلق نمی کرد خالق نبود؛ و اگر خالق نبود فاقد این صفت کمالی بود؛ و اگر فاقد یکی از کمالات بود ناقص بود و اگر ناقص بود ، واجب الوجود نبود ؛ و موجودی که واجب الوجود نیست خدا نیست. پس خدا می آفریند چون آفریدن کمال ذاتی اوست. اگر ما تخیّل نمی کردیم پس قوّه ی خیال نداشتیم اگر تعقّل نمی کردیم پس عقّل نداشتیم؛ اگر اختیار نمی کردیم مختار نبودیم ــ توجه: از نظر فلسفی عقل، عین تعقل و تعقل عین معقول بالذات است کما اینکه قوه خیال متّحد با تخیّل و متخیّل است و اختیار عین مختار و عین مورد اختیار است. اگر چه در نگاه عرفی اینها جدا از هم به نظر می رسند . چون اینها مجرّدند ؛ و صفت و فعل مجرد ، به وجهی ، عین اوست ــــ آیا بنّایی که هیچ بنایی نساخته و نقّاشی که هیچ نقشی نکشیده است معنی دارد؟ خدایی که خالق نباشد یک موجود توهمّی است که اسمش را خدا گذاشته ایم. لذا معنی ندارد که بگوییم اگر خدا ما را نمی آفرید ... . معنی ندارد که بگوییم خدا اگر می خواست ما را نمی آفرید. خدا نه تنها ذاتش واجب الوجود است ، اراده و علم و اختیارش هم واجب الوجود است. عبارت «اگر می خواست» یعنی «ممکن بود» و « امکان » در مقابل « وجوب» است. اگر گفته شود که: «برای خدا ممکن بود که ما را نیافریند» ، معنایش این است که در اراده و علم و اختیار خدا امکان راه دارد. در حالی در ساحت واجب الوجود امکان راه ندارد. چون از امکان صفات ، امکان ذات لازم می آید ؛ و امکان وجود با وجوب وجود بالذات سازگار نیست. حاصل کلام اینکه خالق بودن خدا عین ذات اوست ؛ و فرض خدای غیر خالق ، فرض موجودی غیر خداست. لذا او نمی آفریند تا کمالی کسب کند ، بلکه چون کمالی به نام خالقیّت را دارد ، پس می آفریند. از آنچه گذشت ، معلوم می شود که : هر چه خدا آفریده است ، ظهور اسماء کمالیّه اوست که همگی عین ذات خدا می باشند. بنا براین تمام موجودات ، ظهور اسماء خدا و ظهور کمالات اویند ؛ ظهور علم و اراده و اختیار اویند. بنابراین خدا از آفرینش، هدفی جز خود نداشت. آفرید چون آفرینندگی کمال ذاتی اوست. آفرید چون خداست اگر آفرینش نبود پس خدایی نبود ؛ اگر معلول نباشد یقینا علّت تامّه ی آن هم نخواهد بود. وقتی می گوییم خدا آفرید به این معنی نیست که مخلوقات در عرض خدا وجود دارند. آفرینش خدا مثل کار نجّار و بنّا و نقّاش و امثال آنها نیست. آفرینش خدا مثل آفرینش قوّه ی خیال ماست با این تفاوت که خدا واجب الوجود است ولی قوّه ی خیال ممکن الوجود می باشد. همان طور که قوّه ی خیال ما صور خیالی را به محض اراده کردن ظاهر می کند ، خدا نیز به محض اراده کردن ، موجودات را ظاهر می کند. صور خیالی ما از عدم نمی آیند، بلکه کمالات خود قوّه ی خیالند که ظهور می یابند ؛ یعنی اراده ی ماست که به صورت آن موجودات خیالی جلوه می کنند ؛ لذا به محض اینکه اراده ی خود را از آنها برگیریم ، در اراده ی ما فانی می شوند. مخلوقات نیز ظهور کمالات و اسماء خدا و ظهور اراده ی او هستند. صور خیالی جدا از قوّه ی خیال نیستند ؛ مخلوقات هم جدا از خدا معنی ندارند. صور خیالی جدا از قوّه ی خیال و اراده نیستند ولی عین قوّه ی خیال و اراده یا جزء آنها هم نیستند. مخلوقات هم جدا از خدا نیستند ولی عین او یا جز او هم نیستند. موجودات از علم خدا آغاز شدند و با طی مراحلی تنزّل نمودند. از عالم ربوبی به عالم جبروت و از عالم جبروت به عالم ملکوت ، و از عالم ملکوت به عالم مادّه رسیدند. لذا در عین این که در عالم مادّه هستند در عوالم مافوق نیزحضور دارند. خداوند متعال می فرماید: «و هیچ چیزی نیست مگر این که خزائن آن نزد ماست و ما آن را نازل نمی کنیم مگر به اندازه ی معلوم و معیّن». (حجر :۲۱) ؛ یعنی هر چه در عالم مادّه است و از جمله انسان ، در ملکوت و جبروت و عالم ربوبی حقایقی غیرمادی و مجرّد دارند که فهم حقیقت آن از درک افراد تحصیل نکرده در وادی حکمت خارج است و جز با دهها سال تحصیل و تهذیب مداوم نمی توان با آن حقایق آشنا شد. آنچه در زمین و عالم مادّه است پایین ترین درجه وجود است؛ و حرکت این عالم و موجودات آن ناشی از همین ضعف وجود می باشد ؛ و مسیر این حرکت به سمت اصل موجودات است. هر کسی و هر چیزی از هر جا آمده به همانجا باز می گردد ؛ و همه، ظهور اسماء خدایند ؛ لذا به عالم اسماء نیز باز می گردند. «انا لله و انا الیه راجعون ــــ ما از آنِ خداییم و به سوی او باز می گردیم» (بقره:۱۵۶) و فرمود: «و الی الله ترجع الامور ـــ و همه ی امور به سوی خدا باز می گردند» (بقره:۲۱۰) ؛ و مراد از این بازگشت به سوی خدا صرفا بازگشت به بهشت و جهنم نیست ؛ بلکه مقصود ، بازگشت اشیاء ، ‌به اسماء الله است. هر موجودی ظهور هر اسمی است به سوی همان اسم نیز محشور می شود. لذا هدف خلقت ، بازگشت به خدا و اسماء اوست. حتی خود بهشت و جهنّم نیز ظهور اسماء خدا هستند ؛ و آیه ی « و الی الله ترجع الامور ــ و امور به سوی او بازگردانده می شوند» شامل آنها هم می شود. لذا بهشت و جهنّم نیز همراه با اهل بهشت و اهل جهنّم بازگشت به خدا و اسماء او می کنند. بنابراین بهشت و جهنّم آخر سیر انسان نیست. مراد از مقام عبودیّت نیز همین است . عبد یعنی بنده و بنده از واژه «بند» به معنی« بسته شده» است. لذا بنده و عبد یعنی بسته شده به خدا ( وجود رابط ) . عبد حقیقی کسی است که به مرتبه ی اسماءالله ترقی کرده و ربط تامّ خود را به خدا مشاهده می کند. وقتی گفته می شود هدف از خلقت انسان عبادت خداست. منظور همین عبادت مرسوم (نماز و روزه و ....) نیست. بلکه منظور آن حقیقی است که در سایه ی این اعمال برای انسان حاصل می شود. لذا خداوند متعال می فرمود: « وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبیرَةٌ إِلاّ عَلَى الْخاشِعینَ ؛ الَّذینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَیْهِ راجِعُونَ ـــــ و به وسیله صبر (روزه) و نماز یاری جویید در حالی که مسلماً این کار سخت است مگر بر خاشعان، کسانی که می دانند که آنان پروردگارشان را ملاقات می کنند و این که آنان فقط به سوی او باز می گردند» (بقره: ۴۵ ، ۴۶). بهشت غایت بدن انسان است نه غایت روح او ، روح انسان از مقام قرب خدا آمده و به سوی آن باز می گردد. خداوند متعال فرمود: «و زمانی که پروردگار به ملائکه گفت من آفریننده ی بشری هستم از گل خشکیده ای که از گل سیاه و بد بویِ شکل یافته ، گرفته شده است. پس زمانی که او را مرتّب نمودم و از روح خود در او دمیدم پس برای او سجده کنید پس همه ملائک سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد از این که با سجده کنندگان باشد». (حجر، ۲۸-۳۱) در این آیه و آیات دیگر ، خداوند متعال روح را به خود منتسب کرده و با واژه ی « روحی » از آن یاد نموده است ؛ که لطافت آن از اهلش پوشیده نیست . این تعبیرحتی از تعبیر « روح الله» هم بالاتر است. این مرتبه، مرتبه ی خلافت الهی است که همه ی موجودات در مقابل آن سر فرود می آورند. البته به شرط این که انسان با اختیار خود به این مقام نائل شود ؛ و راه رسیدن به این مقام ، تبعیّت از قرآن کریم و انسان کامل است . چون قرآن همان علم خداست که تا حدّ یک کتاب تنزّل نموده ؛ و حقیقت آن را انسان کامل حمل می کند. لذا قرآن و ولیّ خدا از همانجایی آمده اند که روح انسان آمده است. قرآن، جامع تمام آن اسمائی است که رسیدن به حقیقت آنها غایت انسان است. لذا قرآن نقشه ی راه و نقشه وجود انسان است ؛ و انسان کامل ، تجسّم عینی قرآن کریم می باشد. سخن در این باب زیاد است به قدری که دهها سال تحصیل برای رسیدن به کنه آن کافی نیست و اساساً به صرف درس خواندن کسی به این حقایق نمی رسد. ـــ مطلبی دیگر در باب هدف خلقت انسان. خداوند متعال انسان را آفرید تا خلیفة الله باشد ؛ لذا قبل از آفرینش اوّلین فرد انسانی ، خطاب به برترین موجودات آن روز ، یعنی فرشتگان و برخی جنّهایی که در صف ملائک قرار گرفته بودند ، فرمود: « من قرار دهنده ی خلیفه ای در زمین هستم. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آیا کسى را در آن قرار مى دهى که در آن فساد و خونریزى کند؟! در حالی که ما تسبیح و حمد تو را بجا مى آوریم، و تو را تقدیس مى کنیم. پروردگارت فرمود: من چیزی مى دانم که شما نمى دانید. » (بقره:۳۰) امّا آن چه رازی بود که ملائک از آن بی خبر بودند و خدا از آن آگاه بود؟ از ادامه ی آیات سوره ی بقره چنین فهمیده می شود که آن امر مجهول و آن راز پنهان ، حقیقت خلافت الهی بوده که فرشتگان از آن بی خبر بوده اند. در ادامه ی آیات آمده است: « سپس آموخت به آدم اسماء را جملگی. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى گویید، اسامى اینها را به من خبر دهید!» فرشتگان عرض کردند: «منزّهى تو! ما چیزى جز آنچه به ما تعلیم داده اى، نمى دانیم؛ تو دانا و حکیمى.» فرمود: «اى آدم! آنان را از اسمائشان آگاه کن!» هنگامى که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: «آیا به شما نگفتم که من، غیب آسمانها و زمین را می دانم؟! و نیز می دانم آنچه را شما آشکار می کنید، و آنچه را پنهان می داشتید؟» از این آیات فهمیده می شود که حقیقت خلیفةالله بودن ، همانا داشتن علم الاسماء می باشد. البته باید توجّه داشت که داشتن علم الاسماء دانستن الفاظ یا معانی اسماء الهی نیست ؛ بلکه مقصود این است که کسی مظهر آن اسماء گردد ؛ به این معنی که حقیقت وجودی تمام آن اسماء را بالفعل در وجود خود داشته باشد. به تعبیر دیگر ، خلیفة الله کسی است که همچون آیینه ، که تمام خصوصیّات انسان را می نمایاند ، اسماء و کمالات حقّ تعالی را بنمایاند ؛ و از همین روست که در زبان فارسی او را نماینده ی خدا می گویند ؛ چون نماینده یعنی آنکه دیگری را می نمایاند. و هم از این رو بود که خداوند متعال فرشتگان را امر فرمود که بر آدم سجده نمایند ؛ چرا که او آیینه ی خدانما بود و سجده بر او ، سجده بر اسماء الله بود نه سجده بر ماسوی الله. پس غرض از خلقت آدمی این است که در سیر صعودی خود ، از پایین ترین رتبه ی وجود ، شروع به حرکت تکاملی نموده ، حقیقت و کمال وجودی تک تک موجودات را به دست آورد و به جایی برسد که از تمام ملائک نیز فراتر رفته جامع جمیع کمالات امکانی گردد. بلکه پا فراتر از آن نیز گذاشته به مقام آیینگی تامّ و مقام فنا می رسد ؛ که در آنجا بنده ، خودی در میان نمی بیند تا سخن از دوگانگی و یگانگی یا امکان و وجوب باشد ؛ آن سان که صورتِ نقش بسته در آیینه در مقایسه با شخص بیرون از آیینه ، خودی برای خود نمی بیند ؛ و این است آن غرض و کمالی که انسان برای آن آفریده شده و این است آن مقام عبودیّت و معرفت ؛ و این است لقاء الله ، که انسان در خود جز خدا را نبیند ، همان گونه که صورت نقش بسته در آیینه خودی جز صاحب صورت ندارد. در این حالت ، تمام وجود شخص مترنّم به این نغمه می گردد که :« گر بشکافند سراپای من ـــ جز تو نیابند در اعضای من» و امتحانات الهی تماماً برای رساندن انسان به این مقصد اعلی می باشد. این همان حقیقتی است که فرشتگان و ابلیس از درک آن عاجز بودند و هستند و خواهند بود. لذا خداوند در محاجّه با ابلیس فرمود: « یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ ـــــ اى ابلیس! چه چیز مانع تو شد تا بر مخلوقى که با دو دست خویش او را آفریدم سجده کنى؟! آیا تکبّر کردى یا از برترینها بودى؟! » (ص:۷۵) ؛ مراد از دو دست خدا اسماء جلال و جمال او هستند که آدم بالفعل ، مظهر جمیع آنهاست. دیگر موجودات ، مظهر برخی اسماء الهی هستند ولی انسان بالفعل شده ، مظهر تمام اسماء الهی است. همچنین در حدیثی قدسی به انسانهای بالفعل نشده و غافل از هدف خلقت آدمی فرمود: « یا بن آدم! خلقتُ الأشیاءَ کُلّها لِأجلِک ، و خَلقتُک لِأجلی ، و أنت تَفِرّ مِنّی. ــــ ای فرزند آدم ! همه ی اشیاء را برای تو آفریدم و تو را برای خویش ساختم ، در حالی که تو از من فرار می کنی.» (تحریر المواعظ العددیة ، ص۵۷۴ ) ؛ یعنی همه چیز جلوه ای از کمالات انسانند و همه در خدمت اویند تا او به کمال نهایی خویش برسد ؛ از عرش برین و جبرئیل امین گرفته تا شیطان رجیم ، خواسته یا ناخواسته ، دست به دست هم داده اند تا زمینه ی رشد و ترقّی آدمی به مقام خلیفة اللّهی را فراهم نمایند. در این گردونه ی عالم که انسان مرکز گردش آن می باشد ، گروهی از موجودات ، چون ملائک الهی مانند مربّیانی هستند که در حدّ توان خود انسان را مدد می رسانند تا به بام عالم پا نهاده ، وارد عالم اسماء الهی گردد ؛ و شیاطین و دار و دسته ی آنها ، همچون حریفانی قَدَر می باشند که انسان در مبارزه با آنها ، استعدادهای وجودی خود را شکوفا می کند. لذا جهان مادّی صرفاً میدان مسابقه است و بس ؛ و میدان مسابقه جای سبقت گرفتن و به مقصد رسیدن است نه جای اقامت و خوشی ؛ « فَاسْتَبِقُوا الْخَیْراتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعا ــــ پس در نیکیها بر یکدیگر سبقت جویید! بازگشت همه ی شما، به سوى خداست»(المائدة:۴۸) و فرمود: « وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ ـــ و امّا پیشی گیرندگانِ پیشی گیرندگان ، آنهایند مقرّبان.» (الواقعة:۱۰). آنانکه در این مسابقه بازنده باشند و به سلامت از خطّ پایان نگذرند« إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ ـــ آنها در آن روز از پروردگارشان محجوبند.» امّا آنانکه از خطّ پایان بگذرند ، بهشت را ، که وصف آن از حد بیرون می باشد ، جایزه می برند ؛ و آنها که نفرات برگزیده باشند به فراتر از بهشت راه یافته در جنّة الاسماء به رحیق مختوم می رسند که تنها نوشندگان دانند چیست. اینان چنانند که « تَعْرِفُ فی وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعیمِ ؛ یُسْقَوْنَ مِنْ رَحیقٍ مَخْتُومٍ ؛ خِتامُهُ مِسْکٌ وَ فی ذلِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ ؛ وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنیمٍ ــــ در چهره هایشان طراوت و نشاط نعمت را مى بینى و مى شناسى. آنها از شراب زلال و دست نخورده و سربسته اى سیراب مى شوند ؛ مهرى که بر آن نهاده شده از مِشک است ؛ و پیشی گیرندگان ، در این باید بر یکدیگر پیشى گیرند. این شراب آمیخته با«تسنیم» است .»(مطففین: ۲۳ ـ ۲۷ ) امّا آنانکه حتّی از برگزیدگان نیز برگزیده ترند ، فراتر از جنةالاسماء به جنّةالذات بار می یابند و از چشمه ی فنا که چشمه ی تسنیم باشد سیراب می گردند ؛ همان چشمه ای که ذرّه ای از آن در رحیق مختوم ریخته و رحیقیان را مست نموده است ؛« عَیْناً یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُون ـــ چشمه ای که مقرّبان از آن می نوشند.» (مطففین:۲۸) در آخر گفتنی است که این همه گفتار نقش خیالی بیش نیست ؛ که شنیدن کی بود مانند دیدن. ملائک از درک آنچه قرار است انسان بدان راه یابد عاجزند پس چون حقیری که به فرض ترقّی وجودی ، مسیر کمال را تا سر کوی نیز نرفته است ، چگونه می تواند آن حقایق را وصف نماید. فقط همین اندازه می توان گفت که ما هم اکنون در میدان مسابقه ای بس بزرگیم ، و هدف در درجه ی اوّل به سلامت گذشتن از خطّ پایان و در درجه ی دوم جزء نفرات برگزیده شدن و در درجه ی بالاتر ، اوّل شدن و با اهل بیت (ع) همراه گشتن است ؛ آن سان که سلمان فارسی شد و مدال « سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْت » را از دست مبارک رسول الله و امیر مومنان و امام صادق (ع) گرفت . و امّا قانون این مسابقه ، شریعت الهی ؛ و داور آن ، انبیاء و ائمه(ع) و داور داوران ، حضرت خاتم الانبیاء (ص) می باشند. «فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلى هؤُلاءِ شَهیدا ـــــ حالِ آنها چگونه است آن روزى که از هر امّتى، شاهد و گواهى مى آوریم، و تو را نیز بر آنان گواه خواهیم آورد؟ » (النساء:۴۱) و عجبا از برخی انسانها که خیال می کنند اگر در این میدان ندوند ، زیانی به خدا می رسد ؛ حال آنگه دامن کبریایی او از گرد نیاز منزّه می باشد ؛ و هر کسی هر چه کوشد ، به حال خود کوشیده است. لذا فرمود: « لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَت ـــــ خداوند هیچ کس را، جز به اندازه توان وجودی اش تکلیف نمى کند. (انسان،) هر کار(نیکى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر کار(بدى) کند، به زیان خود کرده است » (البقرة:۲۸۶) و فرمود: « ... مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ حَمیدٌ ــــ هر کس شکرگزارى کند، تنها به سود خویش شکر کرده ؛ و آن کس که کفران کند ، همانا خداوند بى نیاز و ستوده است .» (لقمان:۱۲) و فرمود: « وَ قالَ مُوسى إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمیدٌ ــــــ و موسى(به بنى اسرائیل) گفت: اگر شما و همه ی مردم روى زمین کافر شوید ، (به خدا زیانى نمى رسد؛ چرا که) خداوند، بى نیاز و شایسته ی ستایش است.» (إبراهیم:۸).

جواب سوال دوم:
قبل از پرداختن به اصل پاسخ، ذکر چند مقدمه ضرورى است: ۱) از مجموع آیات مربوط به خلقت انسان، استفاده مى شود که آدم از ابتدا براى زندگى و مرگ در زمین خلق شده بود. به همین جهت، خداوند قبل از خلقت انسان، آن گاه که به ملائکه خبر از آفرینش خلیفه و جانشین خود مى دهد، محل استقرار و سکونت آن را زمین معرفى مى کند: «و اذ قال ربّک للملائکه انّى جاعل فى الارض خلیفه قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها آن گاه که پروردگارت فرشتگان را گفت: من در زمین جانشینى قرار مى دهم، گفتند: آیا در زمین کسى را مى گمارى که در آن فساد مى کند»(۱) ماجراى سکونت آدم و حوا در بهشت و خوردن از درخت ممنوع و آشکار شدن عورت آنان، مرحله اى از سیر نزولى انسان در مسیر استقرار و سکونت در زمین بوده است. یعنى آدم از ابتدا براى سکونت در زمین خلق شده و طریق استقرار او بر زمین، طى شدن مراحلى از جمله اسکان موقت در بهشت بوده است. ابتدا خداوند اسماء را به او تعلیم مى دهد و پس از اثبات خلافت و جانشینى آدم براى ملائکه، آنان را امر به سجده مى کند، آن گاه وى را در بهشت ساکن مى کند و از نزدیک شدن به درخت خاصى منع مى کند. تا آن جا که انسان با فریب شیطان از آن مى خورد و عورتش برایش آشکار مى شود و به زمین هبوط مى کند و در زمین مستقر مى شود. ۲) حقیقت و هویت اصلى انسان که همان روح است از عالمى متعالى و برتر، سیر نزولى را طى کرده تا به عالم مادى و خاکى که پائین ترین مرتبه ى وجود است، رسیده است: «ثم رددناه اسفل سافلین سپس او را به پست ترین [مراتب ] بازگرداندیم»(۲) تا بار دیگر انسان با قوس صعودى از عالم ماده اوج گرفته و به سوى خدا بازگردد: یا ایهاالانسان انّک کادح الى ربّک کدحاً فملاقیه اى انسان حقّا که تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى، پس او را ملاقات خواهى کرد»(۳) آن چه در جریان سکونت آدم در بهشت و سپس نزول و هبوط به زمین، در قرآن کریم آمده است، در حقیقت بیانگر بخشى از قوس نزولى خلقت انسان است. آدم در سیر نزولى، ابتدا در بهشت برزخى ساکن مى شود، که عالمى است پائین تر از عالم ملائکه و روح، و بالاتر از عالم ماده و خاک، تا براى نزول و استقرار در زمین مهیا گردد. ۳) آدم در مسیر استقرار بر روى زمین، در بهشت برزخى ساکن مى شود و از نزدیک شدن به آن درخت نهى مى شود. امّا به مقتضاى سرشت و طبیعت انسانى اش فریب شیطان را مى خورد و با تناول از درخت ممنوع، و آشکار شدن عورتش به زمین هبوط مى کند. خوردن از درخت ممنوع، لازمه ى انسانیت انسان و مقتضاى سرشت اوست. خداوند در داستان آدم یک واقعیت را بیان مى کند، امّا از آن حقیقتى فراتر قصد کرده است. آن چه که در مورد آدم (ع) آمده است براى نوع بشر است. بر این اساس همچنان که تعلیم اسماء به نوع آدم است و نوع بشر مى تواند این قوه را به فعلیت برساند و همچنان که مقصود از سجده، سجده بر نوع آدم نیز هست مقصود از خوردن آن درخت و برگزیدن زندگى دنیا، نوع انسان است. هر چند براى خصوص آدم رخ داده است. یعنى نوع انسان چنین است. در اینجا این سؤال خودنمایى مى کند که اگر خوردن از درخت ممنوع مقتضاى سرشت و نوع خلقت انسان است، پس چرا خداوند آدم را از نزدیک شدن به این درخت نهى مى کند؟ در پاسخ باید گفت: این نهى، نهى مولوى و به انگیزه زجر و بازداشتن نیست. بلکه این نهى براى ارشاد و تعلیم آدم است. در واقع خداوند مى فرماید: اى انسان اگر نزدیک نشوى از عالم برتر به دنیا نزول نمى کنى، هر چند سرشت تو به گونه است که به اختیار خود از درخت خواهى خورد و نزول خواهى کرد. خداوند با این نهى مى خواهد به آدم چیزهایى را نشان بدهد. آدم باید امورى را تجربه کند و یاد بگیرد تا آماده و مهیاى استقرار در زمین گردد: الف) آدم باید بفهمد، که دشمنى مکار و حیله گر دارد که خیر او را نمى خواهد. بلکه به دنبال آشکار کردن «سوؤاه» زشتى ها در اوست. ب) آدم، قبل از هبوط به زمین، آثار تلخ و رنج آور مخالفت با دستورات الهى و پیروى از شیطان را تجربه مى کند. ج) راه توبه و بازگشت را مى آموزد و آن را تجریه مى کند. د) آدم در آن مرحله از خلقت، هنوز از عالم روح و ملائکه انفصال کامل پیدا نکرده، و به همین جهت هنوز فرصت نداشته به عورت خود یعنى جنبه ى تمایلات حیوانى اش، توجه کند با سکونت در بهشت و پس از خوردن از درخت ممنوع، به این جنبه ى خود آگاه مى گردد. ۴) شاید پرسیده شود اگر نهى از خوردن از درخت، نهى مولوى نیست، پس چرا در قرآن تعبیر ظلم و عصیان آمده است: «ولاتقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود»(۴) و یا آمده: «و عصى آدم ربه فغوى آدم پروردگارش را عصیان کرد پس ارشاد نشد». در پاسخ باید گفت: مقصود از ظلم در «فتکونا من الظالمین» (طه، آیه ى ۱۲۱) ظلم به نفس است، نه ظلم به خداوند و شکستن حرمت مولا و مولویت مولا، یعنى معصیت شاهد بر این مطلب این است که وقتى آدم و حوا توبه کردند چنین گفتند: «ربنا اننا ظلمنا انفسنا خدایا ما به خودمان ستم کردیم»(۵) و ظلم به نفس، به این بود که با خوردن از آن درخت، خود را گرفتار مشقت و رنج و سختى زندگى دنیا کردند. زندگى دنیا که انسان در آن تشنه و گرسنه مى شود، نیاز به پوشش و هزاران نیاز مادى دیگر دارد. زندگى توأم با فقر و غنا، سلامتى و بیمارى، بهره مندى و محرومیت، به دست آوردن و از دست دادن و... دلیل و شاهد بر این که، مقصود از ظلم، ظلم به نفس به واسطه ى گرفتار شدن در سختى و مشقت زندگى دنیاست، آیه ى شریفه ى دیگرى است که در آن به جاى «فتکونا من الظالمین» مى فرماید: «فتشقى»: «یا آدم ان هذا عدوّ لک و لزوجک فلایخرجنّکما من الجنه فتشقى اى آدم این [ابلیس ] براى تو و همسرت دشمنى [خطرناک ] است، زنهار تا شما را از بهشت بیرون نکند که گرفتار رنج و مشقت مى شوى»(۶) «شقاء» به معنى «رنج و تعب» است و ادامه ى آیه نیز مقصود از «شقاء» را بیان مى کند: «ان لک ان لاتجوع فیها و لاتصرى و انّک لاتظمأ فیها و لاتضحى تو در آن [بهشت ] نه گرسنه مى شوى و نه برهنه، و نه تشنه مى گردى و نه در حرارت آفتاب بمانى»(۷) و به نفس خودت ظلم کنى، نتیجه و اثر این ظلم به نفس این است که به مشقت و سختى حیات دنیا، چون گرسنگى و تشنگى و سرما و گرما و هزاران مشکلاتى که لازمه ى زندگى روى زمین است، گرفتار خواهى شد. و امّا «عصیان» در لغت به معناى «عدم انفعال و تأثیر نپذیرفتن» است. به همین جهت به کسى که از اوامر و نواهى مولا، منفعل نشود، مى گوییم عصیان کرد. یعنى از امر و نهى مولا، اثر نپذیرفت و به دنیال انجام مأمور به و یا ترک منهى عنه نرفت. بنابر این عصیان، به معنى منفعل نشدن از اوامر و نواهى مولا خواهد بود و این عدم انفعال همچنان که در اوامر و نواهى مولوى محقق مى شود در اوامر و نواهى ارشادى نیز روى مى دهد. بنابر این «و عَصى آدمُ ربّه» یعنى آدم از نهى ارشادى پروردگارش منفعل نشد و تأثیر نپذیرفت. و امّا در مورد «غوایت» که در آیه بدان اشاره شده «و عصى آدم ربّه فغوى»: غى در مقابل رشد و هدى است و وقتى کلمه ى «هدى» در مقابل «غى» به کار مى رود، به معناى ارشاد است(۸) بنابر این «هدى» یعنى ارشاد کرد و «غوى» یعنى ارشاد نشد. «و عصى آدمُ ربه فغوى، ثم اجتبیه ربه فتاب علیه و هدى و آدم پروردگارش را عصیان کرد (یعنى از امر ارشادى او تأثیر نپذیرفت) پس ارشاد نشد سپس خداوند او را برگزید و او را بخشید پس او را ارشاد و هدایت کرد»(۹) یعنى، غوایت، نتیجه ى قهرى عصیانِ امر ارشادى است. کسى که از ارشاد مولا بهره نبرد، قهراً ارشاد نشده است. ۵) همان طور که در ضمن مقدمات قبل اشاره شد، بهشتى که حضرت آدم قبل از هبوط به زمین به طور موقت در آن ساکن شد، بهشت جاودان اخروى نبوده. دلیل این که آن بهشت، بهشت اخروى که به عنوان پاداش انسان هاى مطیع وعده داده اند، نبوده است: اولاً بهشت اخروى (جنه الخلد) جاودان و دائمى است. در آیات بسیارى بر جاودانه و دائمى بودن آن تأکید شده و این که کسى که وارد آن شود، هرگز خارج نخواهد شد(۱۰) ثانیاً در بهشت اخروى، ابلیس و وسوسه هاى شیطانى هرگز راه ندارد. در حالى که آدم و حوا در آن بهشت فریب شیطان را خوردند: «فوسوس لهما الشیطان شیطان آنان را وسوسه کرد»(۱۱) «فدلّیهما بغرور پس آن دو را فریب داد»(۱۲) همچنان که آن بهشت، باغ دنیوى نیز نبوده است که اولاً هم تعبیر آیات قرآنى به «هبوط به زمین پس از عصیان» بر این امر دلالت دارد(۱۳) و هم روایاتى که بر آسمانى بودن آن بهشت تأکید کرده و آن را در مقابل ویژگى هاى زندگى دنیوى قرار داده با تفسیر آن به باغ هاى دنیوى سازگار نیست «ان لک ان لاتجوع فیها و لاتصرى و انّک لاتظمأ فیها و لاتضحى» (۱۴) با توجه به مقدماتى که گذشت، پاسخ سؤال شما روشن مى شود: اولاً بهشتى که آدم و حوا ابتدا در آن ساکن شدند، بهشت اخروى که پاداش انسان هاست و در سیر صعودى به آن حرکت خواهد کرد، نبوده است. ثانیاً اصلاً از ابتدا آدم براى سکونت و زندگى و مرگ روى زمین خلق شده است. سکونت در بهشت، در حقیقت مرحله اى از مراحل خلقت انسان براى استقرار روى زمین بوده است. ثالثاً انسان موجودى است که از شعور و اراده برخوردار است و بشر اولیه از همان ابتدا که بر روى زمین مستقر شد از قدرت انتخاب و اختیار برخوردار بوده است. در داستان نزدیک شدن به درخت بهشتى و خوردن از آن، انسان به اراده و اختیار از آن درخت خورد، لکن این مقتضاى سرشت و طبیعت انسانى او بود. نوع خلقت انسان، به گونه اى است که در آن مرحله به مقتضاى طبیعت انسانى اش از آن درخت مى خورد. رابعاً چنین نیست که بشریت تقاص عمل حضرت آدم را پس مى دهند، بلکه آدم نماد نوع این موجود است. انسان از ابتدا براى زندگى و مرگ در روى زمین خلق شده است و آدم نماد نوع انسان است. انسان به مقتضاى خلقت انسانى اش و آن چه که در نهاد و ضمیرش نهاده شده، از آن درخت مى خورد و زندگى زمینى را انتخاب مى کند. (۱) (بقره، آیه ى ۳۰). (۲) (تین، آیه ى ۵). (۳) (انشقاق، آیه ى ۶). (۴) (بقره، آیه ى ۳۵). (۵) (اعراف، آیه ى ۲۳). (۶) (طه: آیه ى ۱۱۷). (۷) (طه، آیه ى ۱۱۹- ۱۱۸). (۸) (المیزان، علامه ى طباطبایى، ج ۱، ص ۲۴۰). (۹) (طه، آیه ى ۱۲۱- ۱۲۲). (۱۰) (فرقان، آیه ى ۱۵/ توبه، آیه ى ۸۹/ هود، آیه ى ۱۰۷ و فرقان، آیه ى ۱۶). (۱۱) (اعراف، آیه ى ۲۰). (۱۲) (اعراف، آیه ى ۲۲). (۱۳) (بقره، آیه ى ۳۶ و ۳۸/ اعراف، آیه ى ۲۴/ طه). (۱۴) (طه، آیات ۱۱۹- ۱۱۸).

جواب سوال سوم:
یکی از مسلّمات اعتقادات مسلمین این است که خداوند علیم و قدیر، عالم و خالق مطلق بوده قبل از ایجاد اشیاء، به آنها علم داشته و همه‌ی امور را او آفریده است، و موجودات همانگونه آفریده شده‌اند که در علم پیشین خدا حضور داشته‌اند. لذا فرمودند: « ... عَالِمٌ إِذْ لَا مَعْلُومَ وَ خَالِقٌ إِذْ لَا مَخْلُوقَ وَ رَبٌّ إِذْ لَا مَرْبُوبَ وَ إِلَهٌ إِذْ لَا مَأْلُوهَ وَ کَذَلِکَ یُوصَفُ رَبُّنَا وَ هُوَ فَوْقَ مَا یَصِفُهُ الْوَاصِفُون . ـــــ عالم و دانا بود در هنگامى که هیچ معلومى نبود که علم به آن تعلق گیرد و خالق و آفریدگار بود در وقتى که هیچ مخلوق و آفریده‌ای نبود؛ و پروردگارى داشت در زمانى که هیچ پروریده‌ای نبود که قابل تربیت باشد و معبودیت داشت آنگاه که هیچ عبادت کننده‌ای نبود که عبادت کند؛ و پروردگار ما را چنین وصف باید نمود و آن جناب بالاتر است از آنچه وصف کنندگان او را وصف می کنند.» (التوحید للصدوق ،ص ۵۷) طبق این اعتقاد، اگر حقیقت علمی همه‌ی موجودات، قبل از خلقتشان، در علم خدا حضور داشته و هیچ کس جز خدا خالق آنها نیست، و همه‌ی موجودات مخلوق او هستند، پس هر موجودی همانگونه خواهد بود که در علم خدا بوده و خدا آن را به آن گونه آفریده است. حال سوال این است که تکلیف افعال ارادی انسان در این میانه چه می شود؟ آیا افعال ارادی انسان نیز قبل از خلقت انسان در علم خدا حضور داشته؟ و آیا خالق افعال ارادی انسان نیز خداوند متعال است؟ اگر گفته شود که خدا عالم به این افعال نبوده و خالق آنها نیست و انسان خود پدید آورنده‌ی افعال ارادی خود است، لازم می‌آید که خدا، عالم و خالق مطلق نباشد و انسان نیز در این میان یک نیمچه خالق باشد و اگر گفته شود که خالق افعال ارادی انسان نیز خداست و افعال انسان همانگونه آفریده شده‌اند که در علم پیشین خدا بوده‌اند، جبر لازم می‌آید. این مسأله، عدّه‌ای از مسلمین را بر آن داشت که به سمت اعتقاد به جبر کشیده شده، مختار بودن انسان را منکر شوند. در تاریخ کلام از این عدّه با نام « مُجَبّره» یاد می‌شود. این اعتقاد، بعدها توسّط ابوالحسن اشعری ــ مؤسس مذهب اشعری ــ چهره‌ای دیگر به خود گرفته با نام نظریّه‌ی «کسب» مشهور شد که در حقیقت چیزی جز همان جبر نبود. بر اساس این تفکّر، علم و خالقیّت مطلق خدا حفظ، ولی حکمت و عدل او زیر سوال می‌رود. چون طبق این مبنا، وجود بهشت و جهنّم و تکلیف و ارسال انبیاء و کتب آسمانی و وعد و وعید حقّ تعالی، همگی اموری لغو و بیهوده خواهند بود؛ و خداوند متعال به خاطر ارتکاب این امور لغو و بیهوده، دیگر حکیم نخواهد بود. همینطور به خاطر به جهنّم بردن بدکارانی که هیچ اختیاری در انجام فعل خود نداشتند ظالم خواهد بود. اشاعره برای اینکه از این لازمه‌ی باطل نیز فرار کنند، حسن و قبح عقلی را هم انکار کرده گفتند: عقل انسان به هیچ وجه قادر به درک خوب و بد نبوده، حسن و قبح، فقط و فقط شرعی است؛یعنی اگر خدا امر به خوبی چیزی کند آن چیز خوب می‌شود و اگر از چیزی نهی نماید آن چیز قبیح خواهد بود؛ لذا حسن و قبح برای خدا معنا ندارد. این نظر نیز به بداهت عقلی باطل است چرا که حتّی منکرین خدا نیز با عقلشان ادراک می کنند که برخی امور مثل دزدی، دروغگویی، خیانت، تجاوز به حریم دیگران، کشتن دیگران و ... قبیح، و در مقابل، راستگویی، وفاداری، رعایت حقوق دیگران و احترام به جان و مال مردم خوب است. لذا در ملحدترین حکومتها نیز دزد و آدم کش را زندانی و قانون شکن را مجازات می‌کنند. گروه دیگری از مسلمین که متوجّه این نقیصه‌ی بزرگ در نظریّه جبر و کسب شده بودند و آن را در تضادّ با عقل و اسلام و قرآن می‌یافتند به دفاع از عدل و حکمت خدا پرداخته گفتند خدا ما را آفریده و به ما قدرت انجام افعال ارادی را داده است امّا او خالق افعال ما انسانها نیست، خالق و پدید آورنده‌ی افعال ارادی بشر خود انسان است که با قدرت داده شده از سوی خدا دست به آفرینش افعال خود می‌زند. در تاریخ علم کلام، از این گروه با نام «مُفَوّضه» و از نظریّه‌ی آنها با عنوان «نظریّه‌ی تفویض» یاد می‌شود؛ که بارزترین مذهب معتقد به این نظریّه، مذهب معتزله بوده است، که امروزه وجود خارجی ندارند ولی افکار آنها همچنان در تراوشات اذهان برخی افراد دیده می‌شود. بر اساس نظریّه‌ی تفویض، عدل و حکمت خدا توجیه می‌شود ولی اوّلاً در مورد علم مطلق خدا سخنی نمی‌گوید و ثانیاً خالقیّت مطلق خدا زیر سوال می‌رود؛ و انسان نیز به عنوان شریک خدا در خالقیّت، مطرح، و یک نوع خالقیّت محدود برای انسان پذیرفته می‌شود؛ درحالی‌که هم براهین عقلی، خالقیّت مطلق خدا را اثبات می‌کنند، هم خداوند متعال به صراحت این حقیقت را مطرح نموده و فرموده است: «اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ ء» (الزمر:۶۲) و بی تردید «کلّ شیء»، شامل افعال ارادی انسان نیز می شود. این دو گروه از مسلمین، که همگی از اهل سنّت می‌باشند، بر این گمان بوده‌اند که جبر و تفویض، نقیض یکدیگرند و محال است دو نقیض، در آنِ واحد و از جهت واحد، در یک موضوع جمع یا هر دو باهم از یک موضوع براداشته شوند. برای مثال محال است چیزی هم وجود باشد هم عدم؛ همچنین محال است چیزی نه وجود باشد و نه عدم. یا محال است چیزی هم انسان باشد هم غیر انسان، کما اینکه محال است چیزی نه انسان باشد نه غیر انسان. مجبّره و مفوّضه بر این گمان بودند که جبر و تفویض نیز چنین حالتی دارند، لذا می‌گفتند محال است انسان در یک فعل ارادی خاصّ، نه مجبور باشد نه مَفَوّض؛ کما اینکه محال است هم مجبور باشد هم مفوّض. امّا در این میان اهل بیت(ع) با هر دو نظریّه مخالف بوده هر دو را در تضادّ با قرآن و برهان عقلی معرّفی می‌کردند؛ و معتقد بودند که جبر و تفویض نقیض هم نیستند بلکه متضادّ همند؛ و دو متضادّ اگرچه در یک موضوع جمع نمی‌شوند ولی می توان هر دو را از موضوع خاصّی برداشت؛ مثل سیاه و سفید، که محال است یک چیز، هم سیاه باشد هم سفید؛ ولی همان چیز می‌تواند نه سیاه باشد و نه سفید بلکه سبز یا قرمز یا آبی باشد. از اینرو امام صادق(ع) فرمودند:«لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِیضَ بَلْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْن . ـــــــ نه جبر و نه تفویض بلکه امری بین آن دو » (التوحید للصدوق، ص ۲۰۶) امّا در اینکه مراد از«امر بین الامرین» چیست؟ سخنهای فراوانی گفته شده و تفاسیر گوناگونی از آن ارائه شده است؛ از عوامانه‌ترین تفسیر، که می‌گوید انسان درصدی مجبور و درصدی مفوّض است، گرفته تا پیچیده‌ترین تفسیر که بر پایه‌ی وحدت شخصی وجود استوار بوده از حدّ فهم افراد عادی و غیر آشنا به عرفان نظری خارج است. در این نوشته تنها به یک تفسیر متوسّط اشاره می شود. ـ نظر متوسّط حکمت متعالیه در بحث «امر بین الامر» ۱ـ در این که انسان مختار است شکّی نیست؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی‌ترین یافتهای انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود، شادی خود، غم خود، شکّ خود، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می‌یابد، مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند. انسان به وضوح درمی‌یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به پارکینسون (لرزش بی‌اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می‌کند. همینطور می‌فهمد که تفاوت فراوانی است بین کسی که در خواب حرف می‌زند یا در خواب راه می‌رود با کسی که در بیداری سخن می‌گوید یا راه می‌پوید.۲ـ خداوند متعال خالق مطلق و دانا به همه چیز بوده و علم پیشین به همه‌ی موجودات دارد. لذا او می‌داند که فلان شخص در فلان زمان، فلان کار را با اختیار خود انجام خواهد داد. برای مثال خدا می‌داند که ابولهب به اختیار خود کافر خواهد شد. یعنی خدا به فعل ارادی انسان، با وصف اختیاری بودن آن علم دارد نه بدون آن وصف. چون فرض فعل ارادی بدون وصف اختیاری بودن، مثل فرض چهارضلعی سه گوش است که نکته‌ی اصلی نیز همین جاست. به دو جمله زیر توجّه فرمایید:الف ـ خدا هر شخصی را آفریده و از پیش می‌داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را انجام خواهد داد. ب ـ خدا هر شخصی را ذات مختار آفریده و از پیش می‌داند که فلان شخص در فلان زمان چه کاری را با اختیار ذاتی خود انجام خواهد داد.جمله اوّل نادرست است؛ امّا جمله دوم صحیح است. انسان از آن جهت که ذاتاً مختار آفریده شده است نمی‌تواند کار ارادی را بدون اختیار انجام دهد. لذا نمی‌توان وصف اختیاری بودن را از فعل ارادی او حذف نمود. علم پیشین خدا نیز به کار اختیاری او تعلّق گرفته است نه به کار او صَرف نظر از اختیارش. بنابراین، در علم پیشین خدا، چیزی به نام «ابولهبِ کافر» وجود نداشت؛ لذا چنین چیزی نیز خلق نشده و در عالم هستی وجود ندارد؛ آنچه در علم خدا وجود داشته و دارد « ابولهبِ مختاراً کافر» است؛ پس خدا هم «ابولهبِ به اختیار خود کافر» را آفریده است نه «ابولهبِ کافر» را.بنابراین، از علم پیشین خدا نسبت به کار آینده‌ی انسان جبری لازم نمی‌آید. خدا می‌دانست که ابولهب به اختیارش کافر خواهد شد، چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایات عظیمی مرتکب خواهد شد؛ لذا ابولهب طبق علم تغییر ناپذیر خدا، به اختیار خود کافر شد و چنگیزخان مغول مطابق علم خدا، همان جنایات را با اختیار خود انجام داد. امّا علم خدا باعث مجبور شدن آنها نشد؛ بلکه بر عکس، چون در علم خدا ابولهب با اختیار خود کافر بود و چنگیزخان مغول با اختیار خود جنایتکار بود، پس حتماً باید ابولهب به اختیار خود کافر می‌شد و چنگیزخان به اختیار خود جنایت می‌کرد. به عبارت دیگر انسان مجبور است که مختار باشد؛ و این جبر، جبرِ در مقابل اختیار نیست بلکه جبر علّی و معلولی است که بر وجود اختیار تأکید می‌کند. جبر در مقابل اختیار محال است با اختیار جمع شود ولی این جبر با اختیار جمع می‌شود. پس انسان مختار است چون در علم خدا مختار بود؛ و اگر کاری می‌کند به اختیار می‌کند و اگر جهنّم یا بهشت می‌رود به اختیار خود می‌رود. همچنین خدا خالق فعل انسان است؛ به این معنی که خدا به فعل انسان وجود می‌دهد؛ امّا مجرای افاضه‌ی وجود به فعل ارادی انسان وجود خود انسان است که اختیار عین آن است. چون اختیار از اوصاف وجود می‌باشد نه از اوصاف ماهیّت؛ لذا در همه‌ی موجودات عالم، و به تناسب رتبه‌ی وجودی آنها حضور دارد. و اوصاف وجودی، مصداقاً عین وجود می‌باشند؛ اگر چه مفهوماً غیر آنند؛ درست مثل اوصاف ذاتی خدا که عین ذات خدایند؛ چرا که خدا فاقد ماهیّت و وجود محض است؛ پس محال است اوصافی زائد بر ذات داشته باشد. بر این اساس، فعل ارادی انسان در عین اینکه مخلوق خداست به اختیار خود او نیز می‌باشد. خدا به همه‌ی موجودات به یک صورت افاضه‌ی وجود می‌کند مثل نور خورشید که به همه‌ی اشیاء به یک صورت می‌تابد. امّا این فیض وجود، در هر موجودی به تناسب ساختار وجودی آن موجود ظاهر می‌شود. لذا این فیض، وقتی از راه وجود مختار انسانی گذر کرده به فعل او می‌رسد به صورت فعل اختیاری آن شخص ظاهر می‌گردد. همانگونه که نور سفید خورشید در گذر از شیشه‌ی آبی، آبی رنگ و در گذر از شیشه‌ی قرمز، قرمز رنگ می‌شود. همانطور که در این مثال حقیقت هر دو نور آبی و قرمز از خورشید است امّا آبی و قرمز بودن آن منتسب به شیشه‌هاست نه خورشید؛ افعال اختیاری انسان نیز از نظر وجودی، معلول خدا هستند ولی خوب و بد بودن آنها (رنگ آنها) منتسب به خدا نمی‌شود بلکه ناشی از وجود مختار آدمی است. وقتی بچّه‌ای زاده می‌شود خداست که به او وجود می‌دهد و وجود مادر تنها مجرای فیض است امّا گفته نمی‌شود خدا زاینده‌ی نوزاد است؛ چون زاییدن اسمی است که از واسطه‌ی فیض انتزاع شده است نه از افاضه کننده‌ی آن. اگر انسانی‌، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی‌توان او را قاتل یا ظالم نامید؛ امّا اگر همین فاعل آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می‌نامند. همچنین اگر همین فاعل، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام بکشد نه تنها نمی‌شود او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر حیوان درنده‌ای آن شخص را به رسم شکار می‌کشت حقیقتاً نمی‌شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد نمود؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می‌شود. در این چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل، به آن نگاه شود، هر چهار حالت از حیث وجودی یکسانند؛ یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن کشتن یک انسان است، لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء می‌سنجیم چهار عنوان متفاوت پیدا می‌شود. به همین ترتیب اگر همان فعل واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می‌شود؛ که عبارت است از عنوان مُمیت (میراننده). همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب عزرائیل (ع) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد. بنابراین، در افعال مخلوقات آنچه به خدا نسبت داده می‌شود خود فعل ( حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین آنها. چون عناوین افعال از نسبت آن افعال به رتبه‌ی وجودی منشاء فاعلی آنها انتزاع می‌شوند. به عبارت دیگر عناوین افعال به نوعی تابع ماهیّاتند. لذا حتّی عناوینی چون قصاص کننده و قاتل در ردیف عناوینی چون ممیت و قابض الارواح نیستند؛ دو عنوان اوّل، عناوین ماهوی‌اند ولی دو عنوان اخیر عناوین وجودی‌اند. برای توضیح بیشتر دوباره به مثال نور بر می‌گردیم. وقتی نور سفید از شیشه‌ی آبی عبور می‌کند، نور عبور کرده آبی می‌شود ؛ و وقتی از شیشه‌ی قرمز عبور می‌کند، نور خروجی، قرمز رنگ است. نور آبی و نور قرمز، هر دو نور هستند، و نور بودن آنها از خورشید می‌باشد و شیشه‌ها به هیچ وجه تولید نور نمی‌کنند. در کار خوب و بد انسانها نیز جنبه‌ی وجودی کار، مخلوق خداست و هیچ بشری به فعل خود وجود نمی‌دهد. حال سوال این است که شیشه‌ی آبی و شیشه‌ی قرمز ــ که تولید نور نمی‌کنند ــ آیا تولید رنگ می‌کنند یا نه؟ یا انسانها ـ که اصل کار را ایجاد نمی‌کنند ــ آیا در تولید صفت خوبی و بدی کار نقشی دارند یا نه؟ پاسخ این است که شیشه‌ها، نه تنها اصل نور را تولید نمی‌کنند، بلکه حتّی در تولید رنگ آبی یا قرمز نیز حقیقتاً نقش تولید کنندگی ندارند. نور سفید خورشید، تمام طیفهای هفتگانه‌ی نور را به تنهایی در خود دارد؛ لذا نور خورشید نور تامّ است، همانگونه که فیض صادر شده از سوی خدا نیز به تنهایی تمام کمالات امکانی را در خود دارد. وقتی این نور سفید خورشید به شیشه‌ی آبی می‌رسد، شیشه‌ی آبی تمام شش رنگ را بر می‌گرداند و تنها به طول موج رنگ آبی اجازه‌ی عبور می‌دهد؛ لذا رنگ نور عبوری آبی رنگ می‌شود. شیشه‌ی قرمز نیز تمام رنگها را منعکس می‌کند و تنها به طیف قرمز اجازه‌ی عبور می‌دهد. پس کار شیشه‌ی آبی و قرمز، تولید رنگ نیست؛ بلکه آنها در برابر نور سفید ــ که هفت رنگ نور را تماماً دارد ــ محدودیّت ایجاد می‌کنند و تنها به بخشی از آن اجازه‌ی عبور و ظهور می‌دهند و به این طریق نور آبی و قرمز ایجاد می‌شود که دو عنوان برای نور هستند؛ امّا دقّت شود که آبی یا قرمز بودن نور آبی و نور قرمز، اموری زائد بر نور بودن آنها نیستند؛ بلکه آبی بودن نور آبی عین نوریّت اوست؛ کما اینکه قرمز بودن نور قرمز نیز عین نوریّت آن می‌باشد. فیض کامل خدا نیز مثل نور خورشید به وجود مختار انسانها اصابت می‌کند و می خواهد تماماً از وجود آنها گذر نموده در قالب فعل آنها ظاهر شود و بهترین فعل ممکن را ایجاد نماید. حال اگر وجود کسی مثل شیشه‌ی بی‌رنگ باشد، تمام فیض در فعل او ظاهر می‌گردد و چنین فعلی تماماً خیر است؛ و تمام آن از خداست. امّا اگر فیض خدا به وجودی برخورد کند که بی‌رنگ نیست، تنها بخشی از آن عبور می‌کند و در این حالت نور عبور نموده، تمام فیض نیست بلکه فیض ناقص می‌باشد. لذا با اینکه تمام آن از جانب خداست‌، ولی نقصی دارد که مربوط می‌شود به شیشه‌ی اختیار بشر؛ که از این نقص و عدم، عنوانی برای فعل آدمی انتزاع می‌شود؛ و این عنوان به مانعیّت و محدود کنندگی وجود مختار آدمی نسبت داده می‌شود نه به خدا؛ همانگونه که شیشه‌ی رنگی نور را محدود می‌کرد و باعث می‌شد تمام نور عبور نکند؛ و همین ناقص عبور نمودن نور بود که باعث می‌شد نور عبوری، رنگ و عنوان خاصّی بگیرد. پس وجود تمام افعال آدمی، فقط و فقط از خداست؛ و خود انسان هیچ نقش ایجاد کنندگی نسبت به آن ندارد. حال اگر وجود شخص، مانع از ظهور تمام فیض نبود، کار ظهور یافته از او، کار خوب شمرده می‌شود؛ امّا اگر وجود شخص، مانع از ظهور تمام فیض شد، بسته به مقدار محدودیّت اعمال شده از طرف بشر، کار ظهور یافته از او، کار حرام یا کار مکروه یا مباح محسوب می‌گردد. لذا در هر حال جنبه‌ی وجودی فعل که خیر می‌باشد، از خداست و عناوین مربوط به جنبه‌ی عدمی و نقصی فعل که ناشی از وجود مختار آدمی است، مربوط می‌شود به انسان. و روشن است که امر عدمی خالق نمی‌خواهد. در اینجا بد نیست یک نکته‌ی ظریف نیز مورد اشاره واقع شود؛ و آن اینکه، خیر و خوبی دو اصطلاح دارد. جنبه‌ی وجودی تمام افعال ــ چه بد باشند و چه خوب ــ از آن جهت که وجودند خوب می‌باشند. از طرف دیگر، اگر فیض عبوری از اختیار انسان، در حدّ مطلوب باشد، آن نیز کار خوب نامیده می‌شود. خوب به معنای اوّل وصف اصل وجود فعل بوده و عامّ می‌باشد؛ امّا خوب به معنای دوم، از بی‌رنگی شیشه‌ی اختیار آدمی انتزاع می‌شود و در مقابل کار بد قرار دارد. پس خوب به معنی اوّل تنها به خدا نسبت داده می‌شود؛ امّا خوب به معنای دوم هم به خدا نسبت داده می‌شود هم به بشر. امّا کار بد، فقط به بشر اسناد داده می‌شود که ناظر به جنبه‌ی عدمی و نقصی می‌باشد. لذا خداوند متعال فرمود: «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدیثاً؛ ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِک ــــــــ و اگر به آنها ( منافقان ) حسنه‌ای برسد، مى گویند: «این، از ناحیه خداست» و اگر سیّئه‌ای برسد، مى گویند: «این، از ناحیه توی پیامبر است» بگو: «همه‌ی اینها از ناحیه خداست» پس چرا این گروه حاضر نیستند سخنى را درک کنند؟! (آرى) آنچه از نیکیها به تو مى رسد، از طرف خداست؛ و آنچه از بدى به تو مى رسد، از سوى خود توست». (النساء:۷۸ و ۷۹) در این آیات، ابتدا تمام خوبی‌ها و بدیها به خدا نسبت داده شدند؛ و بلافاصله بدیها از خدا نفی شدند. امّا این تناقض گویی نیست؛ بلکه در قسمت اوّل، نظر به جنبه‌ی وجودی خوبیها و بدیها شد که همه از خدا و خیر می‌باشند؛ ولی در قسمت دوم به جنبه‌ی عنوانی خوبیها و بدیها نظر شد و در نتیجه عناوین بدیها از خدا نفی شدند. نکته‌ی ظریف دیگر در مورد مثال نور است که آن را از خود قرآن کریم استفاده کردیم و در سطح محدودی در این مساله به کار گرفتیم. خداوند متعال می فرماید: « اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ـــــ خداوند نور آسمانها و زمین است » (النور:۳۵) همچنین در جریان ملاقات حضرت موسی و حضرت خضر (ع) که در آیات ۶۰ تا ۸۲ سوره کهف بیان شده، اشاراتی به این پاسخ وجود دارد. در آنجا حضرت خضر (ع) شکستن کشتی را تنها به خود نسبت می‌دهد، چون شکستن، تماماً امر عدمی است. قتل را به خود و خدا نسبت می‌دهد؛ چون جهت دنیایی آن امر عدمی ولی جنبه‌ی قبض روح آن امر وجودی است. امّا درست نمودن دیوار را تماماً به خدا نسبت می‌دهد؛ چون تمام آن امر وجودی و خیر می‌باشد. البته اینگونه سخن گفتن، ادب نگه داشتن با خدا را هم به نمایش می‌گذارد؛ که اولیای الهی هر چه دارند از این گوهر تابناک دارند.

جواب سوال چهارم:
۱ـ خدا شیطان رو با چه هدفی آفرید؟ الف ـ خداوند متعال می فرماید: « وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ ... . ـــــــ (به یاد آرید) زمانى را که به فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده کنید! آنها همگى سجده کردند جز ابلیس ، که از جنّ بود ، و از فرمان پروردگارش بیرون شد ... . » (الکهف:۵۰) در روایات نیز تصریح شده که ابلیس فرشته نبود بلکه جنّ بود ، لکن خدا او را در میان فرشتگان قرار داده بود به گونه ای که فرشتگان او را از خودشان می شمردند. البته مراد از این فرشتگان ، ملائکة الارض می باشند نه ملائک مقرّب الهی. « عن جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ إِبْلِیسَ أَ کَانَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ أَوْ هَلْ کَانَ یَلِی شَیْئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ قَالَ لَمْ یَکُنْ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ لَمْ یَکُنْ یَلِی شَیْئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ وَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ وَ کَانَ مَعَ الْمَلَائِکَةِ وَ کَانَتِ الْمَلَائِکَةُ تَرَى أَنَّهُ مِنْهَا وَ کَانَ اللَّهُ یَعْلَمُ أَنَّهُ لَیْسَ مِنْهَا فَلَمَّا أُمِرَ بِالسُّجُودِ کَانَ مِنْهُ الَّذِی کَان ـــــــ جمیل بن درّاج گوید: از امام صادق علیه السّلام درباره ی ابلیس پرسیدم ، که آیا فرشته بود و یا متصدّی امری از امور آسمان بود؟ امام فرمودند: او فرشته نبود و متصدى هیچ کارى در آسمان نبود. او از جنّ و همراه ملائک بود و فرشته ها او را از خود می دیدند امّا خدا می دانست که او از فرشتگان نیست. پس چون امر به سجده بر آدم نمود ، سر زد از او آنچه که سر زد.» ( بحار الأنوار ، ج ۶۰ ،ص۲۱۸) ب ـ خداوند متعال می فرماید: « وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون ـــــــ من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینکه عبادتم کنند»(الذاریات:۵۶) ؛ یعنی جنّها و انسانها ، که هر دو موجوداتی مادّی و ملکّف می باشند ، برای آن آفریده شده اند که به مقام عبودیّت برسند ؛ به مقامی که در آن مقام وجودی ، خود را در اسماء الهی فانی بیابند. پس هدف از خلقت شیطان نیز مثل خلقت بنده و جناب عالی و دیگر انسانها و دیگر جنّها ، رسیدن به مقام عبودیّت بوده است. و شیطان نیز صرفاً فردی از افراد جنّ می باشد و تافته ی جدا بافته ای نیست ؛ تا خلقت او هدفی غیر از هدف جنّهای دیگر داشته باشد. ۲ـ شیطان که مقام بالایی در درگاه الهی داشت چرا رانده ی درگاه شد؟ امّا این ادّعا که شیطان ، معروف و مشهور درگاه خدا و بهترین فرشته ی خدا بوده ، ادّعایی است که نه قرآن کریم آن را تأیید می کند نه روایات اهل بیت(ع). ابلیس صرفاً شخصی از جنّ است که نامش در اصل حارث یا عزازیل بوده ، و در ردیف ملائک سطوح پایین قرار داشته و یقیناً در ردیف ملائک مقرّب نبوده است. « أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَدِیدٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (ع) عَنْ إِبْلِیسَ أَ کَانَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ أَمْ کَانَ یَلِی شَیْئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ فَقَالَ لَمْ یَکُنْ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ لَمْ یَکُنْ یَلِی شَیْئاً مِنْ أَمْرِ السَّمَاءِ وَ لَا کَرَامَةَ . ــــــــ جمیل بن درّاج مى گوید: از امام صادق علیه السّلام پرسیدم که آیا شیطان از فرشتگان بود یا امرى از امور آسمان را مى گرداند؟ امام علیه السّلام فرمود: نه از فرشتگان بود و نه امرى را مى گرداند و نه عزت و احترامى داشت.»(الکافی،ج ۸ ،ص۲۷۴ ) «و روی عن طاوس و مجاهد ان إبلیس کان قبل أن یرتکب المعصیة ملکا من الملائکة اسمه عزرائیل و کان من سکان الأرض و کان سکان الأرض من الملائکة یسمون الجن و لم یکن من الملائکة أشد اجتهادا و لا أکثر علما منه فلما عصى الله لعنه و جعله شیطانا و سماه إبلیس وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ فی علم الله . ــــــ روایت شده از طاوس و مجاهد که ابلیس قبل از اینکه مرتکب معصیت شود ملکى از ملائکه بوده و نامش عزازیل و از ساکنان زمین بود و ملائکه اى که ساکن زمین بودند، جنّ نامیده مى شدند و از میان ملائکه ، هیچ کس از نظر اجتهاد و علم بالاتر از او نبود، امّا وقتى که در برابر فرمان خدا عصیان کرد، خداوند او را لعنت نمود و او را شیطان قرار داد و وى را ابلیس نامید و او در علم الهى از کافران بود. »(النور المبین فی قصص الأنبیاء و المرسلین ،ص۳۲ ، الفصل الثانی فی سجود الملائکة) از روایت اخیر معلوم می شود که او جنّ بوده لکن لفظ ملک عامّ بوده بر جنّ هم اطلاق می شده است. لذا مطرح شدن ابلیس در جمع ملائک به این معنی نیست که او حقیقتاً ملک مقرّب بوده است. او اعلم جنّها و کوشاترین آنها در عبادت بوده است ؛ امّا فرشته ی اصطلاحی نبوده است ؛ بلکه از باب عمومیّت لفظ ملک داخل در جمع ملائکةالارض بوده است. بر اساس مطلب فوق معلوم می شود که اطلاع او از خدا و قدرت و علم و دیگر صفات الهی نیز در حدّ جنّها بوده است. علم جنّها نیز چندان نیست و قابلیّت بشر برای کسب علم به مراتب از جنّها بالاتر است. ابلیس و ما بقی جنّها اگرچه در علوم خیالی بسیار قوی هستند ولی درک عقلی چندان بالایی ندارند. نادانی ابلیس در علوم عقلی ، از استدلالهایی هم که کرده روشن است. «قالَ ما مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ . ـــــــــ (خداوند به او) فرمود: در آن هنگام که به تو فرمان دادم، چه چیز تو را مانع شد که سجده کنى؟ گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده اى و او را از گل .»(الأعراف:۱۲) آیا این استدلال یک موجود فهمیده است. دو مطلب در سوال خداوند متعال وجود دارد. اوّل اینکه چرا به آدم سجده نکردی؟ و دوم اینکه چرا امر مرا اطاعت نکردی؟ ابلیس در جواب ، سوال اوّل را جواب داد ؛ ولی سوال دوم را که اساسی تر بود بی پاسخ گذاشت. در حالی که سوال اوّل نیز مبتنی بر سوال دوم است. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ذیل آیه ۱۲ اعراف فرمود: «... و أهمل أمر تکبره على ربه کما أنه فی هذه السورة سئل عن سبب تکبره على ربه إذ قیل له: «ما مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ» فتعلق بقوله: «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ» إلخ، و لم یعتن بما سئل عنه أعنی السبب فی تکبره على ربه إذ لم یأتمر بأمره. »( المیزان فی تفسیر القرآن،ج ۸ ،ص۲۶ ) ابلیس گفت من از آتشم و او از خاک ؛ و آتش از خاک بهتر است ؛ پس من از او بهترم. در حالی که اوّلاً آدم از خاک خالص نبود بلکه از گل بود که ترکیبی است از آب و خاک. بلکه به تصریح برخی روایات اهل بیت (ع) مادّه ی انسان مرکّب از آب و خاک و هوا و آتش و نور است ، لکن جنبه ی خاکی آن غالب است. ثانیاً از کجا که آتش بهتر از خاک است. ثالثاً به فرض که آتش از خاک بهتر باشد ، چه ربطی به این دارد که ابلیس هم از آدم بهتر باشد ؛ شیئیّت یک شیء از نظر عقل و برهان ، به صورت آن است نه به مادّه ی آن. و صورت آدم چنان جامع است که مظهر جمیع اسماء الله بوده خلیفة الله است. این استدلال ابلیس که به خیال خودش برهان بود از نظر منطقی تمثیل و از نظر علم اصول قیاس گفته می شود ؛ که فاقد هر گونه ارزش منطقی و شیوه ی استدلال افراد غیر منطقی است. « قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِأَبِی حَنِیفَةَ وَیْحَکَ إِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ فَلَمَّا أَمَرَهُ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ قَالَ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِین . ــــــــ امام صادق(ع) به ابوحنیفه ــ که اهل قیاس بود ــ فرمود: وای بر تو اوّلین کسی که قیاس کرد ابلیس بود. پس زمانی که خدا او را امر به سجده بر آدم نمود گفت: مرا از آتش آفریدی و او را از خاک.»(بحار الأنوار ، ج ۲ ،ص ۳۱۵) رابعاً این چگونه موجود فهمیده ای است که خدا و ملائک را جاهل و خود را عالم می پندارد؟ چگونه موجود عاقل ، به خود اجازه می دهد که خدا را متّهم به نادانی نموده با خدا به مجادله برخیزد و برای محکوم نمودن خدا استدلال کند. ابلیس در سخن دیگری گفته است:«قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ . ــــــ گفت: پروردگارا ! چون مرا گمراه ساختى، من(نعمتهاى مادّى را) در زمین در نظر آنها زینت مى دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت.»(الحجر:۳۹) در این تعابیر نیز میزان فهم و درک عقلی شیطان از خدا روشن است.او خدا را گمراه کننده می پندارد. در حالی که از نظر عقلی خدا رحمت مطلق است و گمراه کنندگی برای او بالعرض اطلاق می شود. در حالی که از ظاهر آیه و از حسّ انتقامجویی که در ادامه ی کلام ابلیس نمودار است معلوم می شود که اضلال الهی ابتدایی است. به عبارتی او خود را در طرد شدنش از درگاه الهی مقصّر نمی داند بلکه خدا را مقصّر این امر می شناسد ؛ و به خیال خود در مقابل این اضلال الهی می خواهد از خدا و بنی آدم انتقام بگیرد. اطلاعات او از جهنّم و عذاب نیز در حدّ جنّها بوده است نه بیشتر. پس او سرپیچی نمود به همان دلیل که انسانها سرپیچی می کنند. یعنی به خاطر نادانی و هوای نفس و خود خواهی. پس ابلیس آن چنان هم که عوام مردم خیال کرده اند ، مقام بالایی نداشته و مقرّب درگاه الهی هم نبوده است. ابلیس گرچه به ظاهر سالیان درازی عبادت کرده بود ولی عبادت او عبادت حقیقی و خالصانه نبوده است. او در ظاهر اهل عبادت ولی در باطن کافر بود لذا خداوند متعال فرمود: « وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ أَبى وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ . ـــــــ و(یاد کن) هنگامى را که به فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده کنید! همگى سجده کردند؛ جز ابلیس که سر باز زد، و بزرگی طلبید ، در حالی که از کافران بود.»(بقره:۳۴) در برخی ترجمه های قرآن کریم ، مترجمین بزرگوار متأسفانه از ظاهر آیه عدول کرد « کانَ مِنَ الْکافِرینَ » را « از کافران شد» معنی نموده اند. در حالی که « کان» به معنی «بود» است. این در حالی است که مفسّرین بزرگواری چون علّامه طباطبایی ( قدس سرّه) کان را به معنی «بود » گرفته و آن را ارحج دانسته اند. روایات فراوانی از اهل بیت(ع) نیز کفر درونی ابلیس را تصدیق نموده اند. لذا ابلیس شش هزار سال نفاق درونی داشته و عبادتش همراه با نفاق بوده است. علّت سقوطش نیز همین نفاق و کفر درونی او بود. ۳ـ آیا خداوند ابلیس را برای وسوسه ی انسان آفریده است؟ از آنچه گفته شد ، معلوم گشت که خداوند متعال شیطان را نیافرید که سرپیچی کرده و وسوسه گر شود ؛ بلکه او را آفرید و به او اختیار داد تا مثل دیگر جنّها خود به اختیار خود راه راست را برگزیند. همانگونه که خدا انسان را آفرید و او را مختار ساخت و راه حقّ و باطل را به او نشان داد تا خود انتخاب کند. « إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً ـــــ همانا ما او را به سوی راه هدایت نمودیم خواه شاکر باشد یا کفران کند »(الإنسان:۳) شیطان همان گونه که به اختیار خود گمراه شد ، می توانست به اختیار خود راه هدایت را هم برگزیند ؛ امّا چنین نکرد. هم اکنون نیز اگر توبه کند توبه اش پذیرفته می شود امّا استکبار و خود برتر بینی چنین اجازه ای به او نمی دهد. خداوند متعال نیز با اینکه می تواند او را وادار به اطاعت کند امّا چنین کاری نمی کند چون سنّت خدا این است که موجودات مختار را به کاری اجبار نمی کند. اگر بنا بود خدا اختیار بدهد و بعد سلب اختیار کند ، اساساً از اوّل اختیار نمی داد. ۴ـ شیطان یک گناه بیش نکرد ، پس چرا با یک گناه تا ابد از رحمت خدا محروم شد؟ ثانیاً او گفت من به آدم سجده نمی کنم ولی از سجده به خدا که ابایی نداشت. درست است که ابلیس تنها یک گناه نمود ؛ امّا گناه او مثل گناه اکثر انسانها یا جنّها ، از روی غفلت نبود ؛ بلکه او از روی گردن کشی و حسادت نسبت به خلیفة الله و ولیّ الله از سجده ابا کرد ؛ و این گناهی است که هر که یکبار مرتکب آن شود ، به سرنوشت ابلیس مبتلا می گردد ؛ مانند فرعون و قارون و نمرود و امثال آنها که مرتکب همان گناه نابخشودنی شدند. او در حقیقت با خدایی خدا به مخالفت برخاسته بود و نظر خود را برتر از نظر خدا می دانست و معاذ الله خدا را متّهم به نادانی می نمود. برخی از جهّال صوفیّه چنین بافته اند که ابلیس موحّد محض بود لذا حاضر نشد برای غیر خدا سجده کند. یا برخی گفته اند ابلیس می دانست که خلقت انسان شگفت انگیزترین پدیده ی عالم خواهد بود لذا سجده نکرد تا خلقت او را ببیند ، در حالی که ملائک در سجده بودند و شاهد این امر شگفت نشدند. اگر کسی اندک اطّلاعی از آیات قرآن حکیم داشته باشد بیهوده بودن اینگونه سخنان را به روشنی خواهد یافت. وقتی خداوند متعال خود ، علّت تمرّد شیطان از سجده را تکبّر و کفر پنهان او معرّفی می کند چگونه می توان برای آن دنبال علّت دیگری گشت. این گونه توجیهات یقیناً از القائات خود ابلیس است. خداوند متعال در سوره ی ص ، تفصیل جریان ابلیس را به این گونه بیان می فرماید: « إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طینٍ (۷۱) فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ (۷۲) فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (۷۳) إِلاَّ إِبْلیسَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ (۷۴) قالَ یا إِبْلیسُ ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ (۷۵) قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ (۷۶) قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجیمٌ . ــــــــــــــ [یاد کن ] آنگاه که پروردگار تو به فرشتگان گفت: من آفریننده ی بشری از گِل هستم. پس چون او را راست و تمام گردانیدم و در وى از روح خود دمیدم، او را سجده کنان درافتید. پس فرشتگان همه با هم سجده کردند ، مگر ابلیس که بزرگی طلبید در حالی که از کافران بود. [خداى ] گفت: اى ابلیس، چه چیزی تو را باز داشت از آنکه سجده کنى بر آن که با دو دست خویش آفریدم؟ آیا خود را بزرگ دیدى یا از بلندمرتبگان بودی؟ گفت: من از وى بهترم، مرا از آتش آفریدى و او را از گِل. گفت: پس، از آنجا بیرون شو، که همانا تو رانده شده اى.» ازاین آیات شریفه به وضوح پیداست که سجده نکردن شیطان از روی خود بزرگ بینی بوده که خود نیز به این امر اعتراف نموده و گفت: « أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ » ؛ در حالی که آدم (ع) با به نمایش گذاشتن علم خود به اسماء ، نشان داده بود که از جمیع ملائک برتر است. بلکه بالاتر از آن ، شیطان با سجده نکردن خود ، خدا را متّهم به جهل و بی حکمتی کرده است. وقتی خداوند متعال او و ملائک را امر به سجده کرد یقیناً می دانست که آدم(ع) اشرف از همه ی موجودات بوده لایق کرنش همگان است. امّا شیطان بر این اعتقاد بود که اوّلاً خودش بهتر و برتر از آدم است و ثانیاً امر خداوند متعال در سجده به آدم غیر حکیمانه است. تازه شیطان به این مقدار بسنده نکرده خدا را متّهم به ظلم و اضلال نموده در پیشگاه خدا ، او را تهدید نمود که بندگانش را گمراه خواهد ساخت. و شاید مقصودش این بود که نشان دهد معاذ الله خدا در برتر دانستن آدم (ع) اشتباه کرده است. « (خداوند به او) فرمود: در آن هنگام که به تو فرمان کردم ، چه چیز تو را مانع شد که سجده کنى؟ گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده اى و او را از گل. گفت: از آن جایگاه فرود آى! تو را نرسد که در آن جایگاه تکبّر کنى! بیرون رو، که تو از افراد پست و کوچکى! گفت: مرا تا روزى که(مردم) برانگیخته مى شوند مهلت ده(و زنده بگذار!) فرمود: تو از مهلت داده شدگانى. گفت:اکنون که مرا گمراه ساختى، من بر سر راه مستقیم تو، در برابر آنها کمین مى کنم. سپس از پیش رو و از پشت سر، و از طرف راست و از طرف چپ آنها، به سراغشان مى روم؛ و بیشتر آنها را شکرگزار نخواهى یافت. فرمود: از آن جایگاه ، با ننگ و عار و خوارى، بیرون رو! و سوگند که هر کس از آنها از تو پیروى کند، جهنم را از همگى شما پر مى کنم .»(اعراف:۱۲ ـ ۱۸) ۵ ـ شیطان پس از اظهار کفر ، برای همیشه رانده ی درگاه شد ؛ پس راه خود به سوی عبودیّت را با دست خود بسته است ؛ با این احوال چرا خداوند متعال به او مهلت زندگی داده است؟ هدف این کار خدا چه بود؟ گرچه ابلیس برای خود و پیروانش موجودی شرّ می باشد ، امّا وجود او برکات فراوانی برای بشریّت دارد که با نبود او آن برکات نیز حاصل نمی شوند. شیطان مانند حریفی قوی برای انسانهاست که مقابله با فریبهای او باعث رشد قوای وجودی انسان می شود. مانند کشتی گیری که در اثر کشتی گرفتن با حریف قوی ، خودش نیز قویتر می شود. کشتی گیری که با یک آدمک مصنوعی تمرین می کند فرق بسیاری دارد با کشتی گیری که با یک قهرمان کشتی تمرین می کند. اساساً آمدن انسان به دنیا برای این است که در اثر درگیر شدن با وساوس شیطان ، مشکلات زندگی ، اتّفاقات گوناگون خوب و بد و... قوای نهفته در وجود خود را شکوفا نماید. در این میان انبیاء و ائمه(ع) به عنوان انسانهای کامل نقش مربّی گری انسانها را به عهده دارند. دین نیز برنامه عملی شکوفا نمودن استعدادهای درونی آدمی است. و ابلیس و پیروان جنّی و انسانی او ، از ابزارهای تمرین عبودیّت می باشند ؛ همانگونه که بلایا و مصائب و عبادتهای متداول (واجبات و محرّمات و مستحبّات و مکروهات ) نیز جزء ابزارهای رسیدن به مقام عبودیّت می باشند. پس اصل خلقت ابلیس برای این بوده که او نیز مثل دیگر جنّها راه عبودیّت را در پیش بگیرد ؛ امّا وقتی از این مقصد باز ماند و راه خود را کج نمود ، خداوند متعال او را باقی نگه داشت تا وجودش موجب رشد بندگان مومنش باشد. کما اینکه خداوند متعال به شیاطین انس فرصت وسوسه می دهد تا انسانهای طالب کمال در مواجهه با آنها استعدادهای الهی خویش را شکوفا نمایند. ۶ـ چرا خداوند متعال به شیطان امکان تسلّط بر انسان را داد؟ خداوند متعال می فرماید:« وَ ما کانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ . ــــ او (ابلیس) سلطه ای بر آنان نداشت» در آیات دیگر نیز خداوند متعال تصریح می کند که شیطان قادر به گمراه کردن هیچ کس نیست ؛ کار شیطان فقط ترساندن و تشویق نمودن است ؛ و انسان موجود مختاری است که می تواند تحت تأثیر کار شیطان قرار بگیرد یا نگیرد. آیات ناظر به میزان سلطه شیطان: ۱) « إِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوین. همانا تو را بر بندگان من تسلّطی نیست ؛ مگر گمراهانى که از تو پیروى مى کنند.»( الحجر:۴۲) ۲) « إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذینَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ همانا چنین است که او (شیطان) ، بر کسانى که ایمان دارند و به پروردگارشان توکّل مى کنند، تسلّطى ندارد.»( النحل:۹۹) ۳) « إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُون تسلّط او (شیطان) فقط و فقط بر کسانى است که او را به سرپرستى خود برگزیده اند، و بر آنها که نسبت به او (خدا) شرک مى ورزند.»( النحل:۱۰۰) از این سه آیه شریفه به وضوح استفاده می شود که اگر کسی با اختیار خود ، مهار خود را به دست شیطان ندهد ، شیطان هیچ تسلّطی بر او ندارد. اعتراف خود شیطان نیز در روز قیامت شنیدنی است ؛ خداوند متعال می فرماید:« وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی فَلا تَلُومُونی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ و شیطان، هنگامى که کار تمام مى شود(بعد از حساب رسی آخرت ) ، مى گوید:خداوند به شما وعده حق داد؛ و من به شما وعده دادم، و تخلّف کردم. من بر شما تسلّطى نداشتم ، جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید.بنا بر این ، مرا سرزنش نکنید؛ خود را سرزنش کنید! نه من فریادرس شما هستم، و نه شما فریادرس من. ... »( إبراهیم:۲۲) خدا نه تنها شیطان را مأمور گمراه نمودن مردم قرار نداده ؛ بلکه به او اجازه گمراه نمودن هم نداده است. اگر شیطان مردم را وسوسه می کند به اجازه و موافقت خدا نیست بلکه از سر عصیان است همانطور که دیگر کفّار و فاسدان ، مردم را از روی عصیان ، به تباهی دعوت می کنند. لذا آنگاه که شیطان با اختیار خود تصمیم به وسوسه مردم گرفت خداوند متعال او را تهدید نمود که اگر چنین کنی در جهنّم معذّب خواهی شد و نیز هر که از تو اطاعت کند با تو در جهنّم خواهد بود.خداوند متعال همانطور که انسان را مختار آفریده است ابلیس را هم ، که یکی از افراد جنّ است ، مختار آفریده ؛ و او به اختیار خود کافر شده است و به اختیار خود ، دست به وسوسه دیگران می زند ؛ همانطور که انسانهای کافر و مشرک و فاسد نیز با اختیار خود گمراه شده اند و با اختیار خود دیگران را وسوسه می کنند. اگر بنا بود که خدا جلوی کار شیطان را بگیرد پس باید جلوی کار کفّار و مشرکان و فاسقان و ظالمان و فاسدان را هم می گرفت ؛ که در آن صورت دیگر اختیار معنایی نداشت. برخی چنین پنداشته اند که شیطان علّت تامّه معصیت است و اگر شیطان نبود کسی گمراه نمی شد ؛ در حالی که چنین نیست ، شیطان تنها وسوسه کننده است ؛ اگر شیطان نبود باز عدّه ای گمراه می شدند و دیگران را وسوسه می نمودند ؛ همانطور که خود شیطان را کسی گمراه نکرد بلکه خودش از سر حسادت نسبت به آدم(ع) راه طغیان پیش گرفت. و خداوند متعال او را از صف ملائک بیرون نمود ؛ و او در مقابل سالها عبادتش از خدا طلب عمر طولانی نمود و خداوند متعال که منبع کرم است خواسته او را اجابت نمود ؛ چرا که خدا اجر هیچ کس را ضایع نمی کند اگرچه کافر باشد. امّا شیطان از این عمر طولانی سوء استفاده کرده و از سر دشمنی با خدا و آدم ، اظهار داشت که بنی آدم را فریب خواهد داد و خدا او را تهدید به جهنّم نمود همانگونه که همه موجودات مختار فساد پیشه را تهدید به جهنّم کرده است. « قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجیمٌ (۳۴)وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلى یَوْمِ الدِّینِ (۳۵)قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنی إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ (۳۶)قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ (۳۷)إِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (۳۸)قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ (۳۹)إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ (۴۰)قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقیمٌ (۴۱)إِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلاَّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ (۴۲)وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعین فرمود: از صف آنها[ فرشتگان ] بیرون رو، که رانده شده اى(از درگاه ما!). (۳۴) و لعنت(و دورى از رحمت حق) تا روز قیامت بر تو خواهد بود! (۳۵) گفت: پروردگارا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده(و زنده بگذار!)» (۳۶) فرمود:تو از مهلت یافتگانى! (۳۷) تا روز وقت معیّنى(نه تا روز رستاخیز) (۳۸) گفت: پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من(نعمتهاى مادّى را) در زمین در نظر آنها زینت مى دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت، (۳۹) مگر بندگان مخلصت را. (۴۰) فرمود: این راه مستقیمى است که بر عهده من است (۴۱) همانا تو بر بندگانم تسلّط نخواهى یافت؛ مگر گمراهانى که از تو پیروى مى کنند؛ (۴۲) و دوزخ، میعادگاه همه آنهاست.»(الحجر) بنا بر این ، وجود شیطان نمی تواند توجیه کننده گناهان مردم شود ؛ همانطور که وجود قاچاقچیان موادّ مخدّر و وجود سایتهای اینترنتی مبتذل و وجود اسلحه موجب نمی شود که ما اعتیاد و ابتذال و جنایت برخی افراد را توجیه کرده آنها را بی تقصیر بدانیم. اگر وجود ابلیس کافی برای گمراه شدن انسانها بود در آن صورت همه انسانها باید گمراه می شدند. اینکه برخی انسانها گمراهند و برخی دیگر گمراه نیستند دلیل روشنی است بر اینکه وجود شیطان علّت تامّه برای گمراهی نیست.

جواب سوال پنجم:
۱ـ در مورد بهشت آدم(ع) سه نظر عمده وجود دارد عده ای معتقدند که آن بهشت ، بهشت اخروی بوده و عده ای دیگر گفته اند آن بهشت ، باغی از باغات همین دنیای مادّی بوده است ؛ و عده ی سومی معتقدند آن بهشت، بهشت برزخی بوده. قول اوّل به نظر ضعیف می رسد چون اگر کسی وارد بهشت اخروی شود دیگر از آن خارج نخواهد شد و شیطان را هم در آن راه نیست. قول دوم نیز بعید است که درست باشد چون اوّلاً برخی از اوصافی که برای بهشت آدم(ع) در قرآن آمده است با باغهای دنیوی سازگار نیست.بهشت مذکور بهشتی بوده است که در آن گرسنگی و تشنگی و گرما و سرما نبوده است.(ر.ک:سوره طه / ۱۱۸ و ۱۱۹ ) ثانیاً بنا به آنچه از روایات استفاده می شود ، هبوط از بهشت برای حضرت آدم(ع) بسیار ناگوار بوده است. لذا مدام از آن یاد می کرده و آرزوی آن را داشته است. در حالی که حضرت آدم (ع) پیامبر خدا بود ؛ و از پیامبر خدا بعید است به خاطر از دست دادن باغی دنیایی ــ هر چند بسیار زیبا ــ این همه ابراز اندوه کند ؛ تا آنجا که گفته اند آن حضرت در فراق بهشت بسیار گریه می کرد و اندک می خندید. افراد مومنی که مادون انبیاء هستند منزّه از این هستند که دل در گرو زیبایی های دنیا داشته باشند چه رسد به انبیاء(ع). بنا بر این ، به نظر می رسد که این بهشت ، بهشت عالم برزخ بوده است. در روایات نیز به کرّات گفته شده که این بهشت ، بهشت دنیایی بوده است نه بهشت اخروی ؛ ولی از این روایات نمی توان استفاده نمود که آن بهشت ، باغی از باغهای دنیای مادّی بوده است ؛ چون در بسیاری از آیات و روایات ، کلمه ی دنیا ، در مقابل آخرت قرار گرفته و به مجموع عالم برزخ و عالم مادّه اطلاق شده است. چرا که انسان بعد از مردن ، ارتباط خود را به طور کامل از دنیا قطع نمی کند ؛ بلکه همچنان نتایج اعمال افراد متوفی و خیراتی که دیگران برای وی می کنند به او می رسد. همچنین طبق روایات ، افراد متوفی با اجازه ی مأمورین الهی به عالم مادّه رفت و آمد کرده ، و از بازماندگان خود دیدن می کنند. بنا بر این ، عالم برزخ ، مثل عالم آخرت ، کاملاً از دنیا منفک نیست ؛ لذا کلمه ی دنیا در بسیاری از آیات و روایات به صورت اعمّ به کار رفته و شامل عالم مادّه و عالم برزخ است. پس اینکه اهل بیت (ع) گفته اند بهشت حضرت آدم ، بهشت دنیایی بوده است ، منافاتی با این ندارد که آن را بهشت برزخی بدانیم. وقتی حضرات معصومین(ع) می گفته اند آن بهشت ، بهشت دنیایی بوده ، در واقع اخروی بودن آن را نفی می کرده اند. قرینه ی این ادّعا آن است که در برخی از این روایات تصریح شده که آن بهشت ، بهشت اخروی نبوده بلکه دنیوی بوده است ؛ و سخنی از بهشت برزخی به میان نیامده است. یعنی اگر می خواستند بفرمایند آن بهشت ، باغی مادّی بوده است ، در آن صورت باید برزخی بودن آن را هم نفی می نمودند ؛ در حالی که نفی نکرده اند. همچنین طبق روایات ، خروج از بهشت برزخی امکان پذیر است. چون روایات رجعت که فراوان هم هستند تصریح دارند که در زمان ظهور قائم آل محمّد( عج) عدّه ای از اهل بهشت برای یاری آن حضرت خواهند آمد. البته توجّه شود که حضرت آدم و حوّا (ع) در همان حال که با ابدان برزخی خود در بهشت برزخی بودند ، بدن مادّی نیز داشتند ؛ لکن ابداً توجّهی به بدن مادّی خود نداشتند ؛ چون آنها از همان بدو خلقتشان چشم برزخی داشتند و آنکه برزخ را ببیند توجّهی به دنیا نمی کند ؛ چرا که نسبت برزخ به دنیا نسبت اصل و فرع است. مجنون در فراق لیلی نام او را بر خاک می نوشت و می گفت:« چون میسّر نیست بر من کام او ــ عشقبازی می کنم با نام او » ؛ ما نیز در فراق بهشت برزخی است که به لذّات این دنیا توجّه داریم و الّا دنیا در نزد برزخ ابداً قابل توجّه نیست. لذا هبوط آن دو بزرگوار در حقیقت محدود شدن چشم برزخی آنها بود که باعث شد آنها در اثر ندیدن نعمات برزخی و جسم برزخی خودشان تا مرز عالم مادّه تنزّل کنند و وجود مادّی خودشان را ملاحظه نمایند. در این هنگام بود که بدن مادّی خود را برهنه دیدند و پس از آن خود را موجوداتی زمینی یافتند. مشابه این امر برای عرفا نیز رخ می دهد ؛ یعنی آنها گاه چنان غرق در عالم مثال (برزخ و ملکوت) می شوند که به کلّی از عالم مادّه غافل می گردند. مشایخ عرفا نیز تصریح دارند که در چنین حالی ، انسان از دار تکلیف خارج می شود ؛ لکن اگر در عالم ملکوت نیز کاری خلاف ادب بندگی از عارف صادر شود ، هنگام بازگشت به دنیا باز ناراحت می شود و بنای توبه می گذارد ؛ یعنی سعی می کند نقص خود را جبران نماید. کما اینکه ما نیز اگر در عالم خواب ، امری ناگوار را مشاهده کنیم ، بعد از بیداری شکر می کنیم که واقعیّت نداشته است ؛ یا برخی که در عالم خواب خود را در حال انجام کاری خلاف شرع می بینند ، بعد از بیدار شدن ، حقیقتاً ناراحت شده و چه بسا دچار عذاب وجدان می شوند. چرا که احساس می کنند نقصی در وجود آنهاست که به این صورت خود را نمایان ساخته است. آدم (ع) نیز به همین سبب بعد از هبوط توبه نمود ؛ با اینکه برزخ دار تکلیف نیست و گناه شرعی در آن معنی ندارد. پس حضرت آدم و حوّا(ع) هم بدن مادّی داشتند هم بدن برزخی ؛ لکن مدّتی از بدن مادّی خود غفلت داشتند ، نظیر اولیای مجذوب که از بدن خود غافلند و ابدان آنها به اذن خدا تا مدّتی معیّن بین مردم در حرکت است. لذا هر چه از آنها سر می زند فعل الله است و هر چه بگویند کلام خداست. امیرمومنان (ع) در وصف اینگونه افراد فرمودند: « کَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْیَا وَ لَیْسُوا مِنْ أَهْلِهَا فَکَانُوا فِیهَا کَمَنْ لَیْسَ مِنْهَا عَمِلُوا فِیهَا بِمَا یُبْصِرُونَ وَ بَادَرُوا فِیهَا مَا یَحْذَرُونَ تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَیْنَ ظَهْرَانَیْ أَهْلِ الْآخِرَةِ وَ یَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْیَا یُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادِهِمْ وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوبِ أَحْیَائِهِم ــــ مردمى از اهل دنیا بودند در حالی که از اهل دنیا نبودند ؛ پس در میان اهل دنیا چون کسى بودند که از مردم دنیا نیست. کار از روى بصیرت کردند و در آنچه از آن پرهیزشان باید سبقت جستند. بدن هایشان به گونه اى در تلاش و حرکت بود که گویا میان مردم آخرتند.اهل دنیا را مى نگرند که مرگ بدن ها را بزرگ مى شمارند، امّا آنها مرگ دل هاى زندگان را بزرگ تر مى دانند.» (نهج البلاغة ـ خ۲۳۰) باز در وصفشان فرمود: « هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَى أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِینِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْیَتِهِم ــــــ علم به آنها هجوم آورده با حقیقت بصیرت ، و روح یقین را دریافته اند، و آنچه را خوشگذاران ها دشوار مى شمارند، آسان گرفتند، و با آنچه که ناآگاهان از آن هراس داشتند أنس گرفتند. در دنیا با بدن هایى زندگى مى کنند، که ارواحشان به عالم بالا پیوند خورده است، آنان جانشینان خدا در زمین، و دعوت کنندگان مردم به دین خدایند. آه، آه، چقدر مشتاق دیدارشان هستم! » (نهج البلاغه ـ حکمت ۱۴۴)
موفق باشید.
میهمان
خدا نیاز به خلق انسان همچنین سایر موجودات ندارد او غنی مطلق است
میهمان
علت خلق انسان با توجه به وجود فرشته ها این است که انسان دارای قدرت اراده واختیار است اما فرشتگان فاقد این قدرت هستند،خداوند انسان را خلق کرد که او با اراده و اختیار خود خداوند را عبادت کند.
ممنون از مقالتون.
میهمان
اگر بگوییم ما نخواسته بدنیا امدیم و اختیاری نداشتیم پس چرا برای نرسیدن ب کمال باید مجازات شویم جواب چیست؟!
میهمان
یک چیزی که برای من گنگ واقع شد اینست که اینجور که شما گفتید خدا در مورد خلق انسان دچار یک جبر شده ـ ـ ـ یعنی از روی اجبار و برای اینکه صفت خالق بودنش خدشه دار نشود ما رو آفریده ـ ـ ـ که این البته با اون قسمت از قرآن که می فرماید *می خواهم*در زمین برای خودم خلیفه ای انتخاب کنم منافات دارد ـ ـــ نظر شما چیست ؟
میهمان
سلام
یک سوْال پیش اومد برام با خواندن این مطلب :
اینکه خدا به فرشتگان میفرماید : (( قبل از خلقت آدم )) من قراردهنده خلیفه ای در روی زمین هستم !!
با این بحث که حضرت آدم گناه کرد و از بهشت به زمین نزول پیدا کرد منافات دارد !!!!
این یعنی خدا میدانسته و هدف اول و اصلی اش قرار دادن آدم در زمین بوده و بحث گناه در بهشت و نافرمانی حضرت آدم یک تله و یا یک توجیه بوده برای ساقط کردنش از بهشت !!
خدا چرا از اول به جناب آدم نفرمود تورا خلق کردم برای زمین و یا از ابتدا او را درزمین خلق نکرد و در بهشت خلق کرد و بعد بواسطه گناه از بهشت بیرون و به زمین آورد ؟!
وقتی از قبل از خلقت میفرماید من قراردهنده خلیفه ای روی زمین هستم ! چرا گناه جناب آدم را توجیه نزول وی میکند ؟!
یعنی اگر جناب آدم گناه نمیکرد به زمین تنزل نمیکرد ؟!
آن وقت فرموده خدا چه میشد ؟!
اگر خدا قرارش برایم بوده که خلیفه ای در زمین داشته باشد و به همین دلیل آدم را خلق میکند چرا از ابتدا در زمین نیافرید وی را ؟


میهمان
تصاویر یا صداهایی که ما در خواب می بینیم و میشنویم در بیداری توسط چشم و گوش ما به کمک قوه ی بینایی و شنوایی در ذهن ما ثبت گردیده اند یعنی می شود گفت که برای هر نوع فعلی که توسط ما در عالم ماده انجام می شود نیاز به همکاری روح و جسمی که تحت اختیار روح است می باشد.
میهمان
تاکنون خلیفه درمعنای جانشین قابل هضم برای اینجانب نبود.تعبیرشما ازائینه بعنوان حقیقت خلیفه بودن انسان مجب تسکین وبازشدن دریچه هایی ازمعرفت گردید.بینهایت ازشماسپاسگزارم.جزاک الله.
میهمان
دستت درد نکنه خیلی ممنون(در حد فهم من)
میهمان
از همه کسانی که به این سایت زحمت می کشن دست بوسشون هستم و اینو هم بگم که ممنون از این مطلب زیباتون سپاس گزارم مرسی.

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.