خلفا در کتب اهل سنت-مذمت خلفا-مذمت ابوبکر و عمر-شیعه نشدن اهل‌سنت ۱۳۹۰/۰۶/۰۸ - ۱۷۱۸ بازدید

باسلام اگر می شود احادیثی از کتابهای سنی ها که درمورد ابوبکر و عمر بد گفته است و در کتابهایشان موجود می باشد و همه ی فرقه های سنی آنها راقبول دارند برایم بفرستید؟ولطفا بفرمایید اگر این احادیث در کتابهای خودشان موجود می باشد پس چرا شیعه نمی شوند؟و لطفا بفرمایید آیا در کتابهایی که همه ی فرقه های سنی قبول دارند ایا بدگویی هایی نسبت به امام علی(ع) موجود می باشد یا نه؟

دانشجوی گرامی از آنجایی که حق هیچگاه مخفی نمی ماند و بسیاری از اوقات خود کتمان کنندگان حقیقت بدان اعتراف می کنند در مورد این مطلبی که شما در خواست نموده اید هم موارد متعددی مشاهده می شود که بزرگان اهل سنت در لابلای کتبشان بدان اذعان کرده و نتوانسته اند آن را کتمان کنند که به بررسی برخی موارد آن می پردازیم:
۱)مذمت ابوبکر توسط خودش
حافظ ابن ابی شبیه و دیگران روایت کرده اند:ابوبکر نگاهش بر پرنده ای بر فراز درختی افتاد. پس گفت:
خوشا به حالت ای پرنده بر درخت می نشینی و میوه اش را میخوری در حالی که نه حسابی بر تو باشد و نه عذاب وگرفتاری من دوست دارم درختی در کنار راه بودم و شتر راهگذار مرا میخورد ودر لابلای سرگین خود مرا بیرون می انداخت و من هرگز بشر نبودم. (ریاض النظره. محب طبری:۱/۱۳۴؛تاریخ الخلفاء سیوطی ص ۱۴۲)
و به روایت دیگر گفت:
خوشا به حالت ای گنجشک! از میوه های درختان میخوری و بر فرازشان پرواز می کنی نه حسابی برتو باشد و نه عذابی به خدا سوگند دوست داشتم قوچی بودم و آن قدر کسانم مرا پرورش می دادند که چاق ترین قوچ می شدم آنگاه مرا ذبح میکردند پس مقداری از گوشتم را بر روی آتش سرخ میکردند و مقدار دیگرش را می پختند سپس مرا می خوردند و آنگاه...و من به صورت بشر خلق نشده بودم.( کنز العمال ۱۲/۵۲۸)
و در روایت دیگر آمده که گفت:
ای کاش من موئی بودم در پهلوی بنده مومنی.( کنز العمال ۱۲/۵۲۸ به روایت از احمد حنبل)
و در روایت ابن تیمیه آمده که گفت:
ای کاش مادرم مرا نزائیده بود. ای کاش من کاهی بودم در خشتی.( منهاج السنه ۳/۱۲۰ و ابن شبه در تاریخ مدینه ص ۹۲۱-۹۲۲ کلمه یا لیتنی کنت تبنه را به عمر نسبت داده اند(
۲ ) ابابکر: من را شیطانی هست ... !
ابوبکر بر سر منبر می گفت:إنّ لی شیطانا یعترینی، فإن استقمت فأعینونی و إن عصیت فاجتنبونی و إن زغت فقوّمونی ...
یعنی به درستی که برای من شیطانی هست که فریب می دهد. اگر کاری را درست انجام دادم یاریم کنید. و اگر کاری را اشتباه و غلط انجام دادم مرا به راه راست بیاورید!
حقیقتا چگونه ابوبکر میتواند شایسته امامت و پیشوایی باشد در حالی که خود هنوز حق و باطل را نمی تواند تشخیص بدهد. و از مردم کمک می خواهد که او را در این امر کمک کنند ! آیا کسی که خود نیاز به ارشاد و هدایت دارد می تواند کسی را ارشاد کند ؟)تاریخ الامم و الملوک ج ۲ ص ۴۶۰ دوره ۸ جلدی(
۳)بیعت ابابکر شتابزده و بی تدبیر بود !
عمر در خطبه نماز جمعه گفت: کانت بیعة ابی بکر فلتة وقی الله المسلمین شرّها فمن عاد الی مثلها فاقتلوه. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید چاپ دار احیاء الکتاب العربی ج ۲ ص ۲۹ – الصواعق المحرقة ابن حجر چاپ قاهره ص۸ – الکامل فی التاریخ بیروت چاپ دار صادر ج۲ ص۳۲۶)
ای مردم! بیعت ابابکر کاری شتابزده و بی تدبیر بود که خداوند شرش را از شما دور کرد! لذا اگر از این پس کسی چنین چیزی (از نوع بیعت ابابکر) را از شما درخواست کرد بکشیدش!
و نیز گفت:
بدون شک بیعت با ابوبکر مسئله فتنه انگیز و حساب نشده ای بود، همانند کارهای فتنه انگیز و بی اساس جاهلیت. (تاریخ طبری ۳/۲۱۰، التمهید باقلانی ص۱۹۶، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ۲/۱۹.)
توجه کنید عمر همان کسی است که در سقیفه با هیاهو و سر و صدا با ابابکر بیعت کرد و او را خلیفه معرفی کرد ! و این سخن عمر دو مطلب را می رساند: اولا عدم مشروعیت خلافت ابوبکر از نظر عمر. ثانیا اظهار پشیمانی و ندامت عمر از بیعت با ابوبکر.
همچنین خود ابوبکر نیز در زمان خلافتش گفت: واقعیت آن است که بیعت با من شتابزده و بی تدبیرانه بود. (العثمانیة، جاحظ، چاپ مصر ص۲۳۱(
حال سوال اینجاست که وقتی خود ابوبکر و حتی نزدیکترین دوست وی و کسی که بیش از همه بر خلافت ابوبکر اصرار می ورزید از بیعت با ابوبکر اظهار پشیمانی می کنند آیا صحیح است که کس دیگری بیعت و خلافت ابوبکر را مشروع و صحیح بداند ؟
۴)اظهار پشیمانی ابوبکر و اقرار به جنایات
ابوبکر پیش از مرگش از کارهایش در ایام زندگی، اظهار ندامت و پشیمانی می کرد و به گناهان و جنایات خویش اقرار می کرد. ابن قتیبه در تاریخ الخلفاء نقل کرده است که ابوبکر می گفت:
اجل و الله انی لا آسی الا علی ثلاث فعلتهن لیتنی کنت ترکتهن، فلیتنی ترکت بیت علی و فی روایه فوددت انی لم اکشف بیت فاطمه عن شی ء و ان کانوا قد اعلنوا علی الحرب و لیتنی یوم سقیفه بنی ساعده کنت ضربت علی یداحد الرجلین ابی عبیده او عمر فکان هو الامیر و کنت انا الوزیر، و لیتنی حین اتیت ذی الفجاءه السلمی اسیرا انی قتلته ذبیحا او اطلقته نجیحا و لم اکن احرقته بالنار
یعنی: آری، به خدا قسم، تاسف نمی خورم جز بر سه کاری که انجام دادم و ای کاش انجام نمی دادم:
ای کاش خانه ی علی را رها می کردم و در روایتی: ای کاش به خانه فاطمه کاری نداشتم هر چند اعلان جنگ علیه من می کردند.
و ای کاش در روز سقیفه، روی دست یکی از آن دو نفر ابوعبیده یا عمر می زدم که او امیر می شد و من وزیرش می شدم.
و ای کاش روزی که ذوالفجاءه سلمی را به اسارت گرفتند و نزد من آوردند او را می کشتم یا آزاد می کردم ولی او را با آتش نمی سوزاندم. )عقد الفرید، ج ۴ ص ۲۶۸- تاریخ طبری، ج ۳ ص ۴۳۰- مروج الذهب، ج ۲ ص ۳۰۳. این روایت میان اهل سنت بسیار مشهور است و در کتب مختلف ایشان با عبارات متفاوت آمده است. بعضی از این کتب عبارتند از: ابوعبید و کتاب الاموال ،ابوعبید – المعجم الکبیر،طبرانی – کتاب کامل ،مبرّد – مختصر تاریخ دمشق ،محمد بن مکرم – تاریخ الاسلام ،شمس الدین ذهبی – مجمع الزوائد ،علی بن ابی بکر هیثمی – لسان المیزان ،ابن حجر عسقلانی – کنزالعمال ،متقی هندی)
۵)زنده زنده سوزاندن مجرمین !
یکی از افراد قبیله بنی سلیم به نام الیاس، ملقب به فجائة، به قتل و دزدی و راهزنی و غارت اشتغال داشت تا این که به دام افتاد. او را نزد ابوبکر آوردند. ابوبکر دستور داد در مصلای شهر مدینه آتش روشن کنند. آن‌گاه دستور داد او را، در حالی که دست و پایش را بسته بودند، در آتش انداختند. آورده‌اند فجائه در میان آتش با صدای بلند شهادتین را می‌گفت تا سوخت ! (تاریخ طبری، ج ۲، ص ۲۶۶؛ سنه ۱۱؛ کامل ابن اثیر، ج ۲، ص ۲۱۱؛ الاصابة ج ۲، ص ۳۲۲) این روایت از نظر اهل سنت از روایات صحیح به شمار می‌رود؛ در نتیجه با توجه به قرآن و سنت، این مجازات بدعتی بود که ابوبکر گذاشت.
۶)جهل ابوبکر به احکام
به روایت محدثین اهل سنت، ابوبکر تفسیر بعضی آیات قرآن را که از وی پرسیده شد، نمی‌دانست؛ مانند اَبا در فاکهة و ابّاً (عبس، ۳۱) و همچنین در مسائل فقهی؛ مانند میراث کلاله و جد و جده و حد سارق(سنن دارمی، ج ۲، ص ۳۵۹، دارالکتب العلمیة؛ تفسیر قرطبی، ج ۱، ص ۲۹.) دچار اشتباه شد.

۷)فرار ابوبکر ازجنگ در غزوه احد
فرار ابوبکر از معرکه احد بسیار مشهور است و جمع کثیری از روات و مورخین به آن تصریح کرده اند و این ننگی دیگری است از اعمال ننگین وی.)شرح نهج البلاغة لابن أبى الحدید ج ۱۵ / ۲۳ و ۲۴ ؛طبقات ابن سعد ج ۳ / ۱۵۵ وط دار صادر ج ۳ / ۲۱۸، والسیرة النبویة لابن کثیر ج ۳ / ۵۸، تاریخ الخمیس ج ۱ / ۴۳۱، البدایة والنهایة ج ۴ / ۲۹، کنز العمال ج ۱۰ / ۲۶۸ و ۲۶۹، حیاة الصحابة ج ۱ / ۲۷۲ و همچنین نصوص دیگری نیز دلالت بر فرار ابوبکر از جنگ احد می کنند. رجوع کنید به: مستدرک الحاکم ج ۳ / ۲۷، تلخیص الذهبی للمستدرک نفس الصفحة، مجمع الزوائد ج ۶ / ۱۱۲، لباب الاداب ص ۱۷۹، حیاة محمد لهیکل ص ۲۶۵، سیرة المصطفى لهاشم معروف ص ۴۱۱. )

۸)فرار از جنگ خیبر
در روز جنگ خیبر بود که پیغمبر اکرم - صلّى اللّه علیه وآله -، ابوبکر را با لشکرى براى فتح قلعه فرستاد، ابوبکر گریخت و برگشت !( مستدرک حاکم نیشابورى،ج۳، صفحه ۲۷؛ مسند أحمد ج ۶ / ۳۵۳، البدایة والنهایة ج ۴ / ۱۸۶، الغدیر ج ۱ / ۳۸، مجمع الزوائد ج ۹ / ۱۲۲ و ۱۲۴، مصنف ابن أبى شیبة ج ۶ / ۱۵۴)
ابن ابی الحدید راجع به فرار عمر و ابابکر از جنگ خیبر می‌گوید:
و ما أنس لا أنس الّلذین تقدّما ... و فرّهما و الفرُّ قد علما حوب
یعنی: آنچه را فراموش کنم، فراموش نمی‌کنم که آن دو (ابوبکر و عمر) در جنگ تقدم جستند و از جهاد فرار کردند و حال آن که می‌دانستند فرار از جهاد از گناهان بزرگ است.

۹) تخلف از لشکر اسامه و لعن رسول خدا بر آنان
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چند روز پیش از وفات، جوان لایقی را به نام اُسامه مأمور فتح اراضی بلقا و دار روم در فلسطین کرد و دستور داد افرادی چون ابوبکر، عمر، سعد بن ابی وقاص و... در سپاه او حاضر شوند.
بعضی از صحابه از این که فرمانده آنان جوانی است که هنوز بیست سال ندارد ، گله‌مند بوده و حرف‌هایی زدند. وقتی خبر نارضایتی آنها به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید، حضرت بسیار خشمگین شد و فرمود:لعنت خدا بر آن کس که از لشکر اسامه تخلف ورزد.( الملل والنحل شهرستانی ۱/۲۳(


۱۰)سب ابوبکر در محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
ابو هریرة مى گوید : مردى در حضور پیامبر ابو بکر را سبّ و لعن مى کرد و آن حضرت متعجّبانه مى خندید . (تفسیر ابن کثیر ۴ / ۱۲۹، مسند احمد ۲ / ۴۳۶ ، الدر المنثور ۶ / ۱۱ .(
و در نقلى دیگر آمده : شخصى در حضور رسول خدا ص ابو بکر را لعنت مى کرد و آن حضرت هیچ سخنى نمى گفت.
۱۱)توطئه ابوبکر و عمر برای کشتن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
بیهقى در دلائل النبوة از عروه روایت کرده که او گفت: هنگامى که رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله با مسلمین از تبوک مراجعت می کرد و در راه مدینه بسیر خود ادامه می‌داد ، گروهى از اصحاب او اجتماعى کردند ، و تصمیم گرفتند که آن جناب را در یکى از گردنه هاى بین راه به طور مخفیانه از بین ببرند ، و در نظر داشتند که با آن حضرت از راه عقبه حرکت کنند .
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم ) از این تصمیم خائنانه مطلع شد و فرمود : هر کس میل دارد از راه بیابان برود ؛ زیرا که آن راه وسیع است و جمعیت به آسانى از آن می گذرد ، حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم ) هم از راه عقبه که منطقه کوهستانى بود به راه خود ادامه داد ، اما آن چند نفر که اراده قتل پیغمبر را داشتند براى این کار مهیا شدند ، و صورت هاى خود را پوشانیدند و جلو راه را گرفتند. حضرت رسول امر فرمود ، حذیفة بن یمان و عمار بن یاسر در خدمتش باشند ، و به عمار فرمود : مهار شتر را بگیرد و حذیفه هم او را سوق دهد ، در این هنگام که راه می‌رفتند ناگهان صداى دویدن آن جماعت را شنیدند ، که از پشت سر حرکت می‌کنند و آنان حضرت رسول را در میان گرفتند و در نظر داشتند قصد شوم خود را عملى کنند .
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) از این جهت به غضب آمد ، و به حذیفه امر کرد که آن جماعت منافق را از آن جناب دور کند ، حذیفه به طرف آن ها حمله کرد و با عصائى که در دست داشت ، بر صورت مرکب هاى آنها زد و خود آنها را هم مضروب کرد ، و آنها را شناخت ، پس از این جریان خداوند آنها را مرعوب نمود و آنها فهمیدند که حذیفه آنان را شناخته و مکرشان آشکار شده است ، و با شتاب و عجله خودشان را به مسلمین رسانیدند و در میان آنها داخل شدند .
بعد از رفتن آنها حذیفه خدمت حضرت رسول رسید ، و پیغمبر فرمود : حرکت کنید ، و با شتاب از عقبه خارج شدند ، و منتظر بودند تا مردم برسند ، پیغمبر اکرم فرمود : اى حذیفه شما این افراد را شناختید ؟ عرض کرد : مرکب فلان و فلان (ابوبکر و عمر) را شناختم ، و چون شب تاریک بود ، و آن ها هم صورت هاى خود را پوشیده بودند ، از تشخیص آنها عاجز شدم .
حضرت فرمود: فهمیدید که اینها چه قصدى داشتند و در نظر داشتند چه عملى انجام دهند ؟ گفتند : مقصود آنان را ندانستیم ، گفت : این جماعت در نظر گرفته بودند از تاریکى شب استفاده کنند و مرا از کوه بزیر اندازند ، عرض کردند :
یا رسول اللَّه ! امر کنید تا مردم گردن آنها را بزنند ، فرمود : من دوست ندارم مردم بگویند که محمد اصحاب خود را متهم می‌کند و آنها را می‌کشد ، سپس رسول خدا آن‌ها را معرفی کرد و فرمود : شما این موضوع را ندیده بگیرید و ابراز نکنید .
برخی از علمای اهل سنت همانند ابن حزم اندلسی که از استوانه‌های علمی اهل سنت به شمار می‌رود نام این افراد را آوره است . وی در کتاب المحلی می‌نویسد:
ابوبکر ، عمر ، عثمان ، طلحه ، سعد بن أبی وقاص ؛ قصد کشتن پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را داشتند و می‌خواستند آن حضرت را از گردنه‌ای در تبوک به پایین پرتاب کنند) المحلی ابن حزم اندلسی ج ۱۱ ص ۲۲۴. - تفسیر ابن کثیر ج ۲ ص ۶۰۵ چاپ دار احیائ التراث العربی بیروت.)

۱۲)خلافت ابوبکر از دیدگاه عمر بن خطاب
عمر اولین مخالفی بود که خلافت ابابکر را به طور علنی و رسمی رد کرد و او را احمق نامید. آن روزی که عمر به فرزندش گفت:آیا تو تا امروز در غفلت بودی و نمی دانستی که این احمق بی مقدار بنی تیم (ابوبکر) با ظلم از من پیشی گرفت… (شرح نهج البلاغه ج ۲ ص ۲۹-۳۴)
۱۳)شراب خواری عمر در کتب اهل سنت!
در کتب اهل سنت نقل شده که عمر تا آخر عمر دست از خوردن شراب مسکر برنداشت و حتى اتفاق افتاده که ظرف شراب او را دیگرى خورد و مست شد و عمر نیز او را تازیانه زد.
و نیز نقل شده که عمر خود دستور به خوردن نبیذ شدید مى داد و چاره آن را نیز اضافه کردن آب دانسته و صریحا مى گوید: «اگر از شدت نبیذى مى ترسید بدان آب بیفزائید». سنن البیهقی، ج ۸، ص ۲۹۹ ؛ المبسوط، ج ۲۴، ص ۱۱ ؛ جامع المسانید أبی حنیفه، ج۲، ص ۱۹۲ ؛ کنز العمال، ج ۵، ص ۵۲۲ .(
۱۴)کند ذهن بودن عمر
ذهبی در کتاب تاریخ الاسلام (الخلفاء) صفحه ۲۶۷ عمر را شخصی کند ذهن و دیر فهم معرفی می کند. به گونه ای که عنوان می کند که عمر طی ۱۲ سال سوره بقره را یاد گرفت و به شکرانه آن یک شتر قربانی کرد

۱۵) عمر، حکم تیمم را نمی دانست.
نقل شده اگر کسى از او مى پرسید در صورت جنابت و نبودن آب تکلیف چیست؟ در جواب مى گفت: نماز را ترک کن تا آب پیدا شود! و اگر تا دو ماه هم آب نمى یافت وی نماز نمى خواند!
نسائى در سنن نسائی جلد۱ صفحه ۱۶۸ چنین روایت مى کند: «کنا عند عمر فأتاه رجل، فقال: یا أمیر المؤمنین رُبّما نمکُثُ الشهر والشهرین ولا نجد الماء؟ فقال عمر: أمّا أنا فاذا لم أجد الماء لم أکن لأُصلی حتى أجدَ الماء .» بخارى همین حدیث را در صحیح بخارى جلد۱صفحه ۷۰ باب المتیمم هل ینفخ فیهما آورده ولى آنجا که عمر مى گوید: «اگر جنب باشم و آب یافت نشود نماز نمى خوانم» را به احترام آبروى عمرحذف مى کند تا مبادا متهم به ناآگاهى از احکام اسلام و سبک شمردن نماز و ترک آن بشود.
و دهها مورد دیگر که به جهت اختصار به همین موارد بسنده می شود. البته مسائلی بسیار بدتر از این هم وجود دارد که به جهت برخی مسائل از ذکر آنها معذوریم.

اما در مورد این مطلب که ذکر کردید اگر این احادیث در کتابهای خودشان موجود می باشد پس چرا شیعه نمی شوند؟
باید گفت این سوال را شما باید از خود اهل سنت که اقرار به این مسائل کرده اند بکنید و از آنان باید پرسید که چرا و به چه دلیل با وجود اقرار به این مطالب باز راه انحراف را در پیش گرفته و حقیقت را کتمان کرده اید.
واقعیت این است که بسیاری از این آقایان واقعیت را به خوبی می دانسته و می دانند ولی به همان دلایلی که اصحاب پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمایشان آن حضرت را ندیده گرفته و آن را کتمان کردند اینان نیز همان عمل را انجام می دهند.
به هر حال در یک جمع بندی می توان علل ذیل را مهمترین عوامل منحرف شدن این افراد از راه حق دانست:
۱، گمان: ظن و گمان از لغزشگاههای خطرناکی است که اندیشه بیشتر مردم جهان را به پرتگاه عقاید باطل و نادرست سوق داده است.
قرآن کریم در این باره می فرماید: از چیزی که به آن علم نداری پیروی مکن.( اسراء/۳۶)
یعنی، از دیدگاه قرآن، مسلمان حق ندارد، دنبال چیزی برود و یا چیزی را مورد عمل خود قرار دهد که برای او قطعی و ثابت نیست.
اگر عقاید و آراء بیشتر علماء اهل سنّت را ریشه یابی و بررسی کنیم، به سادگی خواهیم دید که اغلب عقاید، ریشة علمی ندارد و به ظن و گمان منتهی می شود. متاسفانه آنان با درگیر کردن خود به ظن و گمان در مورد خلافت و امامت امیرالمومنین علی علیه السلام دچار انحرافات اینچنینی شده اند.
۲. تمایلات نفسانی: در میان لغزشگاه خطرناک اندیشه، و یکی از مهمترین آنها از نظر قرآن تمایلات نفسانی است. اگر کسی بخواهد نقاط ضعف و قوت یک نظر را بیابد و دربارة آن درست بیندیشد، به ناچار باید خود را، در ارتباط با آن نظریه، از تمایلات نفسانی برهاند. شاید بعضی از این افراد در اثر تمایلات نفسانی نمی توانند، حق را اظهار کنند. یا بپذیرند. چون با اظهار به حق و پیروی از آن، سیادتی را که در پیش قوم خود داشتند و یا در آمدی را که از این راه نصیبشان می شد، از دست می دادند.
۳. تعصب: یکی دیگر از موانع وصول به آرای صحیح و مطابق با واقع، تعصّب است، تعصّب عبارتست از اوج پیروی از تمایلات در زمینة هواداری از فرد یا افراد و یاچیزی، بدون رعایت حق.
به گفته امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ امام و اسوه و الگوی مردم متعصب، شیطان است.
امام در این باره می فرماید: او پیشوای متعصّبان و پیشرو مستکبران است؛آن که اساس تعصّب را نهاد.( نهج البلاغه، خطبة قاصعه ، ص۳۸۰)
تعصّب، شخص متعصّب را وادار می کند، به جای اینکه به گفته بنگرد، «گوینده» را ملاک داوری قرار می دهد. تعصّب به انسان اجازه نمی دهد که فکر کند که «گفته» چیست، آیا حق است یا باطل، درست است یا غلط؟ بلکه به او می گوید: ببین «گوینده» کیست؛ اگر با تو هم خط است، نظریة او درست است و اگر همخط نیست، نظریة او خطاست.
هرگاه یکی از علمای اهل سنّت در متون دینی به نام یکی از بزرگان شیعه برخورد کند، بدون تأمل و فکر از روی تعصّب نظریه او را کنار می نهد و می گوید، این شخص رافضی است. با چنین برخورد، آیا می توان به حقیقت رسید؟ در حالیکه قرآن مجید می فرماید:
مژده بده آن بندگانم را که سخن را می شنوند و به نیکوترین آن، عمل می کنند، اینان هستند که خداوند راهنمایشان کرده است، و هم اینانند، صاحبان اندیشه.( زمر/۱۸(
۴. تقلیدکورکورانه: تقلید در عقاید، یعنی پذیرفتن نظریة دیگر و یا دیگران، بدون مطالبة دلیل و برهان. تقلید کورکورانه زنجیری است بر فکر و اندیشة انسان، تا این زنجیر هست، تصحیح عقاید امکان پذیر نیست. بسیاری از این افراد به این مانع (تقلید کورکورانه از خلفا) گرفتار هستند.
۵. لجاجت: یکی دیگر از موانع وصول به حقیقت، لجاجت است. لجاجت به صورتی مرموز و پنهان اندیشه را منحرف می کند و نظر را غیر صائب می گرداند، به گونه ای که صاحب نظر احساس انحراف نمی کند.
امیرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام ـ در این رابطه می فرمایند: لجاجت، به صورت پنهانی، اندیشه و رأی را می رباید.( نهج البلاغه، حکمت ۱۷۹).
بنابراین یکی دیگر از مشکلات این افراد، لجاجت است، که فکر و اندیشة آنها را به طور مرموزی منحرف می کند و نمی گذارد، به حقیقت راه پیدا کنند.
به طور کلی این چند عامل از عواملی هستند که دامنگیر بسیاری از بزرگان اهل سنت شده است البته می تواند، عواملی دیگر هم دخیل باشد، ولی به طور کلی این عوامل از عوامل مهم هستند که باعث شده آنان نتوانند به راه راست اعتراف کرده و به آن بپیوندند.

اما در مورد سوال آخرتان که گفتیدآیا بدگویی هایی نسبت به امام علی(ع) موجود می باشد یا نه؟
باید عرض کنیم که عموم بزرگان اهل سنت به حضرت علی علیه السلام به دید احترام نگاه کرده و آن حضرت را خلیفه چهارم خود می دانند لذا سعی کرده اند تا آنجا که ممکن است از وی بدگویی نکنند اما متاسفانه هرجا که امر دائر شده بین مقایسه با دیگر خلفا تا آنجایی که توانسته اند در حق حضرت علی علیه السلام کوتاهی و ظلم کرده اند. اما برخی از سلفیون و متعصبین آنها پا را فراتر نهاده و متاسفانه با بی شرمی هر چه تمام به ساحت مقدس آن حضرت جسارت کرده اند که ابن تیمیه حرانی یکی از آنان است.
وی در انکار موقعیت علمی امیرالمومنین علیه السلام مى نویسد: «قوله، ابن عباس تلمیذ علیّ کلام باطل»( منهاج السنّة: ۷/۵۳۶.)
اینکه (عالم شیعه، علاّمه حلّى که )مى گوید: ابن عباس شاگرد على (علیه السلام)بوده است، دروغ محض است.
«والمعروف أنّ علیّاً أخذ العلم عن أبی بکر»( منهاج السنّة: ۵/۵۱۳.). آن چه مشهور است على علم را از ابوبکر فرا گرفته است.
و در موردى دیگر نقل شده که وی مى گفت: أخطأ فی سبعة عشر شیئاً، ثمّ خالف فیها نصّ الکتاب (الدرر الکامنة: ۱/۱۵۳ ـ ۱۵۵)
على در ۱۷ مورد دچار اشتباه شده است، و با نصّ قرآن مخالفت نموده است.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
خب رفیق محترم یا استاد بزگوار مگه میشه فقط عمر ابوکر اشتباه کردن با مدرک و شاهد و ذکر نام گفتی چطوری تا ب علی رسیدی ظلم کردن در حقش در صورتی ک علی داماد عمر بود و محمد داماد ابوبکر
پرسمان
شیعیان علی بن ابی طالب ع را جانشین بر حق پیامبر می دانند و دیگران را بر حق نمی دانند . شیعیان برای اثبات حقانیت علی بن ابی طالب ع از کتابهای اهل سنت دلیل می آورند چون اهل سنت کتابهای شیعیان را قبول ندارند . همچنین برای اثبات عدم لیاقت خلفای ثلاثه برای جانشینی پیامبر ، از کتابهای اهل سنت دلیل می آورند چون اهل سنت کتابهای شیعیان را قبول ندارند. اگر در کتابهای اهل سنت برای علی بن ابی طالب ع اشتباهاتی نوشته باشند ، برای شیعیان مشکل ایجاد نمی کند چون شیعه هم کتابهای آنها را قبول ندارد. اگر کتابهای شیعیان خلفای ثلاثه را مدح کند در این صورت اهل سنت می توانند شیعه را محکوم کنند و یا اگر کتابهای شیعه علی بن ابی طالب را نکوهش کند در این صورت به نفع اهل سنت می شود . پس هم شیعه و هم اهل سنت حقانیت علی ع را قبول دارند ولی شیعه حقانیت خلفای ثلاثه را قبول ندارد . بنا بر این علی ع را همه قبول دارند . دامادی: دامادی ربطی به حقانیت ندارد. ممکن است شما دامادکسی باشید و یکی از شما برحق و آن یکی بر باطل باشد . پیامبر داماد ابوسفیان بود .ابوسفیان با پیامبر می جنگید و در عین حال اب الزوجه پیامبر هم بود . حضرت علی داماد پیامبر باشد یا نباشد و یا عثمان بن عفان داماد پیامبر باشد یا نباشد ربطی به حقانیت ندارد.
میهمان
جزاکم الله خیر الجزاء. بسیار عالی و مفید

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.