نسخه آزمایشی

دفتر پنجاه و هفتم پرسش ها و پاسخ ها «قسمت» و «قضا و قدر» ۱۳۹۵/۲/۱۸ - ۳۰۶۶ بازدید

دفتر پنجاه و هفتم پرسش ها و پاسخ ها «قسمت» و «قضا و قدر»



 



 


پرسش ها و پاسخ های دانشجویی


دفتر پنجاه و هفتم



«قسمت» و «قضا و قدر»

 

 

 
 
 


 نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها



معاونت آموزشی و پژوهشی


 اداره مشاوره و پاسخ

 

 

 



مراکز پخش:




مدیریت پخش دفتر نشر معارف:


قم، خیابان شهدا، کوچه ۳۲، پلاک ۳، تلفن و نمابر: ۳۷۷۴۰۰۰۴

 



پاتوق کتاب قم (شعبه ۱):


خیابان شهدا، روبه روى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن ۳۷۷۳۵۴۵۱

 



پاتوق کتاب قم (شعبه ۲):


بلوار جمهورى اسلامى، نهاد رهبرى در دانشگاه ها، تلفن ۳۲۹۰۴۴۴۰

 



پاتوق کتاب تهران:


خیابان انقلاب، چهار راه کالج، پ ۷۱۵، تلفن ۸۸۹۱۱۲۱۲

 


قم، مؤسسه فرهنگى و اطلاع رسانى طلوع طاها، تلفن ۳۷۷۴۸۳۴۵

 


نشانى اینترنت:

www.Ketabroom.ir - www.porseman.org -

www.porsemani.ir


 


پست الکترونیک:

info@Ketabroom.ir   -   info@porseman.org

 


 







شناسنامه:

 سرشناسه:
حیدرزاده، علیرضا، ‏&#۸۲۳۵;&#۱۷۷۷;&#۱۷۷۹;&#۱۷۸۱;&#۱۷۸۱;


 عنوان
و نام پدیدآور: قسمت و قضا و قدر/ تدوین و تالیف حیدرزاده و گروه مولفان؛ تنظیم و
نظارت نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، معاونت آموزشی و پژوهشی، اداره
مشاوره و پاسخ.

 مشخصات
نشر: قم: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها، دفتر نشر معارف‏&#۸۲۳۵;،
&#۱۷۷۷;&#۱۷۷۹;&#۱۷۸۵;&#۱۷۸۰;.


 مشخصات ظاهری: ‏&#۸۲۳۵;&#۱۷۷۷;&#۱۷۸۲;&#۱۷۸۴; ص.


 فروست: پرسش‌ها و پاسخ‌های
دانشجویی؛ دفتر پنجاه و هفتم. کلام و دین‌پژوهی؛
&#۱۷۷۷;&#۱۷۸۲;.


 شابک: ۹۷۸-۹۶۴-۵۳۱-۷۳۴-۶


 وضعیت فهرست نویسی: فیپا


 یادداشت: کتابنامه: ص. &#۱۷۷۷;&#۱۷۸۲;&#۱۷۸۳; -
&#۱۷۷۷;&#۱۷۸۲;&#۱۷۸۴;؛ همچنین به صورت زیرنویس.



 موضوع: جبر و اختیار -- پرسش‌ها و پاسخ‌ها


 موضوع: قضا و قدر -- پرسش‌ها و پاسخ‌ها


 شناسه افزوده: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها‏&#۸۲۳۵;. معاونت آموزشی-
پژوهشی. اداره مشاوره و پاسخ


 شناسه افزوده: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها‏&#۸۲۳۵;. دفتر نشر معارف

 رده
بندی کنگره: ‏&#۸۲۳۵;BP&#۱۷۷۸;&#۱۷۷۷;&#۱۷۸۵;/&#۱۷۸۲;/ح&#۱۷۸۵;الف&#۱۷۷۹;
&#۱۷۷۷;&#۱۷۷۹;&#۱۷۸۵;&#۱۷۸۰;

 رده
بندی دیویی: ‏&#۸۲۳۵;&#۱۷۷۸;&#۱۷۸۵;&#۱۷۸۳;/&#۱۷۸۰;&#۱۷۸۲;&#۱۷۸۱;


 شماره کتابشناسی ملی: &#۱۷۸۰;&#۱۷۷۶;&#۱۷۸۲;&#۱۷۸۱;&#۱۷۸۴;&#۱۷۷۸;&#۱۷۸۴;

 تدوین
و تألیف: علیرضا حیدرزاده و گروه مؤلفان

 ناشر:
دفتر نشر معارف

 تایپ
و صفحه آرایی: طالب بخشایش

 نوبت
چاپ: اول، پاییز ۱۳۹۴

 تیراژ:
۲۰۰۰ نسخه

 شابک:
۶-۷۳۴-۵۳۱-۹۶۴-۹۷۸



 

 


فهرست
موضوعات
 (برای
دسترسی سریع به متن روی موضوع مورد نظر کلیک کنید.)


 


 مقدمه

 


پیشگفتار

 


فصل اول-
چیستی قسمت و تقدیر



معنای قضا و قدر
-
معنای تقدیر و قسمت
- معنای «لاحول ولاقوة الا بالله العلی
العظیم»


 


فصل دوم -
اختیار انسان و تقدیر الهی



اختیار انسان و علم خدا -
همه چیز به دست اوست! -
تقدیر خدا و تغییر سرنوشت -
گر می‌نخورم
علم خدا جهل بود
-
سعادت اختیاری یا اجباری
-
اختیار انسان و شب قدر
-
عصمت امامان و تقدیر الهی


 


فصل سوم -
آفرینش انسان و تقدیر الهی



عالم ذر و سرنوشت -
نامه سرنوشت
-
پدر و مادر غیرانتخابی
-
آفرینش گناهکار
-
آفرینش بدی
-
خدا و بدی
‌ها
- انسان‌ها
و بدی‌ها


 


فصل چهارم-
کار و ازدواج و «قسمت»



قسمت و ازدواج -
قسمت و کار
-
تقدیر الهی و روزی انسان
-
رزق الهی و تلاش انسان


 


فصل پنجم -
حوادث و تقدیر الهی



حادثه و تقدیر -
مجازات یا تقدیر
-
شانس و قضا و قدر


 


فصل ششم -
تغییر تقدیر الهی



تقدیر و گناه -
تقدیر و دعا
-
دعا و رفع مشکلات
-
تقدیر و صدقه
-
تقدیر و صله رحم
-
تقدیر و اجل
-
تقدیر قاتل و مقتول
-
راضی به رضای خدا!


 


کتابنامه

 


 

مقـدمـه

«پرسش‌گری»
از آغاز آفرینش انسان، رخ‌نمایی کرده؛ بر بال سبز خود،
فرشتگان را فرانشانده، بر برگ زرد خود، شیطان را فرونشانده و در این میان، مقام
آدمیت را نشان داده است. آفتاب کوفه چه زیبا فرموده است:


«مَن اَحسَنَ السؤال عَلِمَ» و «من عَلِمَ اَحسَنَ السؤال».


هم سؤال از علم خیزد هم جواب             
همچنان‌که خار و گُل از خاک و آب

آری! هر
که سؤال‌هایش آسمانی است، دانش و بینش پاسخش خواهد بود.
پویایی و پایایی «جامعه» و «فرهنگ»، در گرو پرسش‌های حقیقت‌طلبانه
و پاسخ‌های خِردورزانه است.

از
افتخارات ایران اسلامی‌، آن است که از سویی، سرشار از
جوانانی پاک دل، کمال خواه و پرسش گر می‌ باشد و از دیگر
سوی، از مکتبی غنی برخوردار است که معارف بلند آن، گوارا نوش دل های عطشناک پرسش گر
و دانش جوست.

اداره
مشاوره و پاسخ معاونت آموزشی و پژوهشی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه
ها، محفل انسی فراهم آورده است، تا «ابر رحمت» پرسش ها را به «زمین اجابت» پذیرا
باشد و نهال سبز دانش را بارور سازد. ما اگر بتوانیم سنگ صبور جوانان اندیشمند و
بالنده ایران پرگهرمان باشیم، به خود خواهیم بالید.

شایان
ذکر است در راستای ترویج فرهنگ دینی، اداره مشاوره و پاسخ نهاد، تاکنون بیش از
چهارصد هزار پرسش دانشجویی را در موضوعات مختلف اندیشه دینی، مشاوره، احکام و...
پاسخ داده است. این اداره دارای گروه های علمی
‌و تخصصی، به شرح زیر است:


- قرآن و حدیث؛ 


- تربیتی و روان شناسی ؛


- احکام؛   


- اندیشه سیاسی ؛


- فلسفه، کلام و دین پژوهی ؛  


- فرهنگی و اجتماعی ؛


- حقوق و فلسفه احکام؛       


- تاریخ و سیره؛


- اخلاق و عرفان؛    


- ادیان و مذاهب.

آن چه
پیش رو دارید، بخشی از پرسش ها و پاسخ های دانشجویی پیرامون «اختیار» و «قضا و قدر»
است که توسط محقق ارجمند
حجت الاسلام والمسلمین علی حیدرزاده و کارشناسان گروه کلام و دین‌پژوهی،
پاسخ دهی شده و توسط صاحبان اندیشه و قلم حجج اسلام قدردان
قراملکی و احد ایمانی ارزیابی شده است.

بر آنیم
تا با توفیق خداوند، به تدریج ادامه این مجموعه را تقدیم شما خوبان کنیم. پیشنهادها
و انتقادهای سازنده شما، راهنمای ما در ارائه شایسته و پربارِ مجموعه هایی از این
دست خواهد بود.

در پایان
از همه همکاران اداره مشاوره و پاسخ، به‌خصوص حجت الاسلام
والمسلمین صالح قنادی که در بازپژوهی و اضافات این اثر تلاش کرده اند، تشکر و
قدردانی می‌ شود و دوام توفیقات این عزیزان را در جهت خدمت
بیشتر به مکتب اهل‌بیت(علیهم
السلام) و ارتقاء فرهنگ دینی جامعه - به ویژه دانشگاهیان -
از خداوند متعال مسألت داریم.

 


الله ولی التوفیق


معاونت آموزشی و پژوهشی نهاد

 

 



 

پیشگفتار

یکی از
پرسش‌هایی که همیشه برای انسان‌های
کنجکاو و هوشمند مطرح بوده و دغدغه آن، هم‌چنان ذهن بشر را
به خود جلب کرده است، این است که آیا آنچه در جهان رخ می‌‌دهد
طبق یک برنامه از قبل پیش‌بینی شده صورت می‌گیرد
و انسان به عنوان ابزاری جهت اجرایی شدن آن برنامه می‌باشد
و هیچ اراده‌ای درخصوص تغییر یا تعیین آن ندارد و یا این‌که
این جهان بدون برنامه قبلی بوده است و این انسان است که مختارانه هر فعلی که بخواهد
انجام می‌دهد و یا این‌که علاوه بر
برنامه داشتن جهان، انسان نیز مختارانه در زندگی خود مؤثر است.

این همان
موضوع «قضا و قدر» است که از دیرباز مورد پرسش و پاسخ افراد فراوانی قرار گرفته است
و از قرن اول هجری در میان متفکران اسلام به‌طور ویژه مطرح
گردیده است.

این بحث
علاوه بر این‌که دارای جنبه‌های
فلسفی و کلامی‌می‌باشد، دارای جنبه‌های
روان‌شناختی نیز می‌باشد. از این‌رو
فردی که برداشت صحیح و همه‌جانبه از قضا و قدر داشته باشد و
رضایت به قضا و قدر الهی داشته باشد، ناملایمات دنیا او را از پا درنخواهد آورد و
با اعتماد به خالق هستی و بدون آن‌که از معنای قضا و قدر،
تفسیر جبرگرایانه داشته باشد، در زندگی اجتماعی خود فردی پیروز و سربلند خواهد بود.
چنان‌که شخصیت بزرگ اسلام مانند پیامبر(صلی
الله علیه و آله و سلم) و امام علی(علیه
السلام) این چنین بودند.

اما برخی
دیگر؛ به معنای عمیق این آموزه دینی پی نبرده‌اند و از آن
به عنوان حربه‌ای در دست حاکمان جهت سلطه و تسلط هرچه
بیشتر، سوءاستفاده کرده‌اند و مانع پیشرفت مسلمانان شده‌اند.

ویل
دورانت در کتاب خود می‌آورد: «این اعتقاد به قضا و قدر،
جبری‌گری را از لوازم تفکر اسلامی‌کرده
است و پیامبر(صلی
الله علیه و آله و سلم) و دیگر پیشوایان برای آن که به
هنگام جنگ شجاعت را در دل مؤمنان برانگیزند از آن کمک می‌گرفته‌اند
زیرا خطر، ساعت مرگ را جلو نمی‌آورد و احتیاط، آن را به عقب
نمی‌برد در نتیجه این اعتقاد، مؤمنان سخت‌ترین
مشکلات زندگی را با قلب مطمئن تحمل می‌کردند ولی همین عقیده
در قرون اخیر مانع پیشرفت مسلمین شد و اندیشه آنها را از کار انداخت».[۱]

چه
زیباست بیان علی(علیه
السلام) در توضیح این‌که انسان در
انتخاب تقدیراتی که برای او در طول زندگانی نوشته شده است. کاملاً دخیل می‌باشد:


«روزی
ایشان از کنار دیوار شکسته کجی برخاستند شخصی از ایشان پرسید آیا از قضای الهی فرار
می‌کنی؟ حضرت فرمودند از قضای الهی به قدر الهی پناه می‌برم.»[۲]


حضرت در
این بیان کوتاه، دریایی از مطالب را عنوان می‌نمایند ایشان
می‌فرماید: اعتقاد به قضای الهی به معنای جبر نیست تقدیر
الهی این است که زیر دیوار کج نشستن احتمال ریزش روی سر افراد را دارد و چنان‌چه
کسی کنار این دیوار بنشیند، چه بسا این تقدیر و اندازه به قضا و نتیجه بیانجامد و
دیوار فرو ریزد اما می‌توانم تقدیر را با اختیار خود تغییر
دهم و از زیر دیوار برخیزم و تقدیر دیگری را برای خود رقم زنم و نتیجه دیگری را
داشته باشم.

با این
حکایت حکیمانه می‌توان به این نتیجه رسید که قوانین و سنت‌ها
بر جهان حاکم است و هر حادثه دارای علتی است و هر پدیده و پیامدی دارای زمینه‌ها
و مراحل قبلی است و نقش اراده واختیار انسان آن است که کدام مسیر را انتخاب کند و
یا در کدام مسیر پیش آمده و ناخواسته، هم‌چنان با خواسته
خود بماند و نتیجه و پیامد خوب یا بد آن نیز دامن‌گیر او
شود.

درباره
جایگاه «قضا و قدر» الهی و رابطه آن با اختیار و تلاش انسان لازم است به چند اصل
اساسی توجه داشت که به‌طور مختصر در این پیشگفتار به آن
اشاره می‌شود:


۱. درک صحیح و مفاهیم

لازم به
ذکر است؛ بسیاری از ابهامات و کج اندیشی‌ها برخاسته از
تعریف، تفسیر و برداشت نامناسب از «قضا و قدر» است. در حالی‌که
با دقت در معنای لغت و اصطلاح می‌توان گفت: «قدر» به معنای
فرایند اندازه‌ها و طی مراحل است و «قضا» به معنای حکم
پایانی و نتیجه است و در مجموعه به این معناست که فرایند اندازه‌ها
هر کار و فکری و طی مراحل هر مسیری ما را به نتیجه و فرجام خاص آن می‌رساند.
به‌طور مثال؛ خواندن مطالب ریاضی و تسلط بر آن علم ما را به
تخصص در ریاضیات می‌رساند و خواندن و طی مراحل آشنایی با
فیزیک ما را به تخصص در فیزیک می‌رساند. چنان‌که
در طبیعت نیز کشت گندم و فرایند داشت و برداشت آن ما را به محصول گندم می‌رساند
و کشت جو و طی فرایند آن ما را به محصول جو می‌رساند و در
امور اجتماعی نیز طی مسیر و سلسله تحول همراه با احتیاط و همکاری و هم‌افزایی
ما را به نتیجه مطلوب می‌رساند و سوء مدیریت و اختلاف و
پراکندگی ما را به انحطاط می‌کشاند. و این همان نظام‌مندی
جهان هستی است و نقش اختیار و انتخاب و تلاش انسان آن است که هر مسیری را انتخاب
کند و هر چه بکارد همان را درو خواهد کرد، ‌و نمی‌شود
جو بکارد اما انتظار داشته باشد گندم درو کند!!


۲. جامع نگری

لازم است
به این واقعیت و حقیقت نیز باور داشته باشیم که عوامل تأثیرگذار در فرایند طی مراحل
«قدر» و رسیدن به نتیجه «قضا» تنها به عوامل مادی و ظاهری خلاصه نمی‌شود؛
بلکه عوامل معنوی و باطنی نیز تأثیرگذار است. بنابراین عامل باطنی بدبینی در انجام
کارها اختلال ایجاد می‌کند،‌ چنان‌که
خوش‌بینی در روان‌سازی کارها مؤثر
است. هم‌چنین عوامل معنوی مانند دعا و صدقه در فراهم‌سازی
شرایط و مصونیت از خطرها مؤثر است. چنان‌که آزار دیگران و
غصب اموال دیگران در گرفتاری‌ها مؤثر است و در جلب و بهره‌مندی
از عوامل معنوی خود انسان و اطرافیان او مانند پدر و مادر و فرزند و حتی اجداد
گذشته و دیگر افراد مرتبط نقش دارند. بنابراین اختیار و تلاش انسان فراهم‌کننده
بخشی از شرایط است و عوامل باطنی و معنوی دیگر و دیگران نیز در وقوع یا عدم وقوع
خواسته ما نقش دارند. این نشانه نظام‌مندی و همه‌جانبه
بدان نظام هستی است.


۳. رقابت

باید
دانست دنیا محل رقابت و گاهی مزاحمت است. به‌طور مثال اگرچه
برای قبولی در کنکور و یا رسیدن به یک امتیاز و خواسته ما تلاش می‌کنیم
و از عوامل معنوی مانند دعا استفاده می‌کنیم. اما دیگران
نیز با کوشش و دعای خود برای دست‌یابی به همین خواسته در
حال تلاش هستند. بدیهی است هر کس از استعداد بیشتر و تلاش بیشتر و فراهم کردن شرایط
مادی و معنوی بیشتر برخوردار باشد درصد اطمینان او برای رسیدن به خواسته بیشتر
خواهد بود و این اصل نیز نشانه نظام‌مندی و واقع‌بینی
در جهان هستی و زندگی انسان است.

مجموعه
این‌گونه اصول و قوانین نظام‌مند که
از سوی خداوند در جهان هستی و زندگی انسان برقرار شده در فرهنگ و ادبیات دینی به
عنوان «قضا و قدر الهی» از آن یاد می‌شود، بنابراین می‌توان
گفت قضا و قدر الهی گزاف و غیرقابل پیش‌بینی نیست، بلکه
عوامل متعدد مادی و ظاهری و باطنی و معنوی به علاوه اختیار و تلاش آدمی‌در
انجام یک کار و یا رسیدن به یک خواسته نقش دارند که احتمال دارد برخی از دیده و دقت
ما پنهان مانده باشد، به همین جهت نام «قسمت» روی آن می‌گذاریم.

نکته
پایانی این‌که در هر صورت اگرچه عوامل متعدد نقش دارند، اما
اختیار و تلاش خود انسان نقش اساسی و مهم دارد و به مقداری که اختیار و تلاش انسان
می‌توانست نقش داشته باشد، آدمی‌سزاوار
تشویق و تنبیه و یا ثواب و عذاب می‌باشد.

آنچه در
این کتاب در پی آنیم، بررسی ابعاد گوناگون این موضوع و کشف راز و رمزهای موفقیت
انسان و نقش اختیار و تلاش انسان در نظام قضا و قدر الهی می‌باشند،
به‌گونه‌ای که از جهت اعتقادی به یک
هندسه فکری استوار برسیم و از جهت رفتاری به یک واقع‌بینی و
مسئولیت‌پذیری شایسته دست یابیم.
 
 

 


فصل اول- چیستی قسمت و تقدیر

 


معنای قضا و قدر


معنای قضا و قدر چیست؟

«قدر»
در معنای لغوی به معنای اندازه و اندازه‌گیری می‌باشد
و تقدیر نیز به معنای اندازه‌گیری و تعیین است.[۳]
مانند استادی که برای ارائه درس در چهارده جلسه طراحی و اندازه‌گیری
می‌کند، آن‌گاه طبق آن در نیم‌سال
تدریس می‌کند و معنای اصطلاحی آن عبارت است از ویژگی
هستی و وجود هر چیز و چگونگی آفرینش[۴]
و یا اندازه و محدوده وجودی هر چیز قدر نامیده می‌شود.[۵]

حوادث
جهان نیز از آن جهت که حدود و اندازه و موقعیت مکانی و زمانی آنها تعیین گردیده
مقدر به تقدیر الهی می‌باشند. به عبارت دیگر، تمام
خصوصیاتی که یک شیء از علل خود برای موجود شدن در خارج دریافت می‌نماید
تقدیر الهی گویند مثلاً یک گل برای موجود شدن نیازمند به آب، خاک، خورشید و... دارد
که هر یک از این علل یک تأثیر در تحقق خارجی گل دارد که از آن به طی مراحل، اندازه‌ها
و یا «تقدیر» و «قدر»‌ها یاد می‌شود؛
زمانی که تمام این علل کامل گردد گل به وجود می‌آید که
به آن فرجام، پایان، حکم و یا «قضا» گفته می‌شود.

«قضا»
در لغت به معنای آن امر محکم و متقن که در آن هیچ تغییری رخ نمی‌دهد.[۶]
به عنوان مثال برای اشیای مادّی چنانچه تمام علت‌ها از
جمله: علت فاعلی، علت مادّی، علت صوری، علت غایی شیء موجود شدند آن‌گاه
علت تامّه حاصل می‌گردد و آن حادثه یا پدیده به‌طور
حتمی‌واقعیت پیدا می‌کند و
تحقق می‌یابد.

 

 


معنای تقدیر و قسمت


تفاوت تقدیر و قسمت و رابطه آنها چگونه می‌باشد؟

آنچه
در اصطلاح فارسی مشهور می‌باشد منظور از «قسمت» همان
قضای الهی است.

سعدی
شیرازی می‌فرماید:

قسمت خود
می‌خورند منعم و درویش      
روزی خـــود می‌بـرنــد پـشّـــــه و عنــقـــا[۷]



و یا
صائب تبریزی می‌گوید:

هرکه در
دنیای فانی زاد عقبی جمع کرد       
قسمت امروز خورد و دل ز فردا جمع کرد[۸]

منظور
از «قضا» ضروری شدن وجود خارجی یک شیء با آمدن علت تامه شیء را گویند که
تغییرناپذیر می‌باشد. در فلسفه اسلامی‌اثبات
گردیده است که زمانی علت تامه یک معلول موجود باشد ضرورتاً معلول موجود خواهد شد
زیرا تمام علل و شرایطی که برای به وجود آمدن معلول نیاز می‌باشد،
موجود شده‌اند و دلیلی ندارد که معلول موجود نگردد.

البته
باید توجه داشت برخی عوامل شخصی و مربوط به فرد است و برخی عوامل اجتماعی و مربوط
به دیگران است. هم‌چنین برخی عوامل مادی، آشکار و مربوط
به فعالیت ظاهری است و برخی عوامل معنوی، پنهان و مربوط به روحیات درونی است. به‌طور
مثال: شخصی تلاش فراوان می‌کند اما حس برتربینی و حسادت
دارد و یا برای ازدواج اقدام می‌کند اما مغرور است و یا
پول و امکانات دارد اما دل دیگران را می‌شکند. در نتیجه
شاید از نظر ظاهری و عوامل آشکار دلیلی نبیند که چرا در تحصیل، ازدواج یا اشتغال
موفق نشده است و عدم موفقیت خود را «قسمت» بداند، اما اگر مجموعه عوامل پیدا و
پنهان را در نظر بگیرد و به عوامل مادی و معنوی توجه داشته باشد و علاوه بر خود،
دیگران را نیز ببیند، به خوبی نتیجه خواهد گرفت که اتفاقات «اتفاقی» نیست!! و
«قسمت» به معنای باری به هر جهت بودن و بی‌اختیار بودن
معنا دارد.

 

 


معنای «لاحول ولاقوة الا بالله العلی العظیم»


سؤال بنده درباره عبارت شریفه «لاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم» می‌باشد.
اول این‌که معنی این عبارت و تفسیرش چیست؟ دوم این‌که
معنی دو واژه «حول» و «قوه» به چه معنا می‌باشد؟ سوم این‌که
چند تا منبع معرفی کنید تا تحقیقی پیرامون این عبارت شریفه داشته باشم و جواب خودم
را بگیرم.

در پاسخ
به این پرسش به نکاتی اشاره می‌شود:

عالمان
شیعی با الهام از آیات قرآن و احادیث، قائل به اختیار، یعنی حد فاصل میان جبر و
تفویض هستند. ادعای آنان این است که: افعال اختیاری انسان همان‌گونه
که بر سبیل حقیقت (و نه مجازی) به خود انسان به عنوان فاعلی مباشر منسوب است، به
نحو حقیقی به خداوند انتساب دارد:

الف.
منسوب به انسان است، زیرا براساس قدرت و اراده او تحت تأثیر عزم و تصمیم و گزینش او
انجام می‌پذیرد.

ب. منسوب
به خداست، چرا که هستی انسان و تمام آثار وجودی او معلول خداوند و وابسته به اوست.
حقیقت این دو انتساب، بسیار عمیق است و درک آن کار چندان ساده‌ای
نیست اما اندیشمندان شیعه با الهام از آیات و روایات و با استعانت از حکمت شیعی،
این مسئله را با تحلیل منطقی، موجه و معقول، فراروی اذهان جستجوگر و حق جو قرار
داده‌اند. در پاسخ به پرسش مذکور باید گفت:

همه
حوادث جهان حتی اعمال و افعال ما خواه حسنه باشد یا سیئته، خوب باشد یا بد، از یک
نظر مربوط به خداست زیرا اوست که به ما قدرت داده و اختیار و آزادی و اراده بخشیده
است، پس همه قدرت‌ها و نیروها منسوب به خداست ولی در عین
حال اعمال ما به ما نسبت دارد و از جمله ما سرچشمه می‌گیرد
زیرا عامل تعیین کننده عمل، اراده و اختیار ماست و به همین دلیل ما در برابر
اعمالمان مسئولیم و استناد اعمال ما به خدا آن چنان‌که
اشاره شد از ما سلب مسؤلیت نمی‌کند. به بیان دیگر: مسئله
جبر و اختیار سه عنصر وجود دارد: ۱.اراده خدا، ۲. اراده انسان، ۳. فعل انسان.

اگر
اراده خداوند مستقیماً به فعل انسان تعلق گیرد و فاعل مباشر فعل خداوند باشد (بدون
دخالت اراده انسان) این مستلزم جبر است. اما اگر اراده خداوند بر اختیار و اراده
انسان تعلق گیرد و اراده انسان به فعل خارجی، این مستلزم جبر نیست، یعنی خداوند
اراده کرده که من افعالم را از روی اراده و اختیار انجام دهم. به بیان دیگر، خداوند
اراده می‌کند که افعال اختیاری بندگانش با دخالت و تأثیر
اختیار آنان انجام پذیرد. پس از آنجاکه فاعلیت انسان و اراده او در طول اراده و
فاعلیت خداست، هیچ گونه جبری لازم نمی‌آید.

بنابراین
آموزه «امر بین الامرین» به این معناست که در عین این که فعل مستند به انسان است،
مستند به اراده و اختیار انسان در عرض اراده الهی نیست تا شریک در اراده الهی شود،
بلکه به بیانی که عرض شد، در طول اراده الهی است؛ یعنی اراده و اختیار و قدرت
انسان، یکی از اجزا علت تامه افعال اختیاری اوست. پس انسان مجبور نیست زیرا ملاک
اختیار یعنی قدرت و اراده در او موجود است و در عین حال او مختار علی الاطلاق است
بر تمام افعال صادره از انسان حاکم است.[۹]

بنا بر
آنچه گفته شد این‌که هیچ جنبشی نیست مگر به نیروی خداوند
مطلب درستی است و مقتضای توحید در فاعلیت و عمومیت اراده و قدرت حق این است که هر
فعل در عالم هستی محقق می‌ شود به اراده و قدرت خداوند و
فعل خداوند است:


«وَاللَّهُ خَلَقَکُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ»[۱۰]؛«خداوند
شما را و هر عملی را که انجام می‌ دهید آفریده است»

«بَل
لِّلّهِ الأَمْرُ جَمِیعً
»[۱۱]؛
«تدبیر همه امور به دست خداوند است»

و خداوند
هرگز انسان‌ها را به حال خود واگذار ننموده لکن خداوند از
بین موجودات به انسان عقل و اختیار داده و راه هدایت و ضلالت را برای او تببین
نموده حال برخی انسان‌ها به اختیار خود راه صواب را انتخاب
و بعضی راه خطا را انتخاب می‌ کنند:

«إِنَّا
هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورً
»[۱۲]؛
«ما راه را به او (انسان) نشان دادیم خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد) یاناسپاس»

لکن یک
شبهه مهم که در اینجا مطرح می‌ شود این است که با توجه به
عمومیت اراده و قدرت و فاعلیت خداوند پس تمام افعال انسان هم به قدرت و اراده و
فاعلیت خداوند است و دیگر جای برای اختیار انسان باقی نمی‌
ماند و باید گفت که انسان مجبور است و یا این‌که بگویم
افعال اختیاری انسان از دائره اراده و قدرت و فاعلیت حق بیرون است و انسان در افعال
اختیاری‌اش به خود واگذار شده (تفویض) و مسلمانانی که
دستشان از خرمن علم ائمه(علیهم السلام) کوتاه بوده نتوانسته اند این شبهه را به
روشنی حل کنند لهذا بعضی از آنها مثل اشاعره قائل شدند که انسان در افعال خود مجبور
است و در این زمینه با یکسونگری به بعضی آیات تمسک جستند. و از آیات مقابل که برای
انسان اثبات اختیار می‌ کنند و افعال را به انسان نسبت می‌
دهد غافل شدند که این نظریه بالوجدان باطل است. به قول مولوی :

این که
گویی این کنم یا آن کنم              
خود دلیل اختیار است ای صنم

و مستلزم
تعالی فسادهایی است که هیچ مسلمانی حتی خود این‌ها قائل نمی‌
شوند. چون یا مجبور بودن انسان دیگر بعثت انبیاء کتاب‌های
آسمانی -هدایت - ثواب و عقاب و تکلیف و... معنایی نخواهد داشت و انسان می‌
شود یک عروسک خیمه شب بازی که هیچ کاره است و گروه معتزله از اهل‌سنت
چون دیدند عواقب جبر بسیار وخیم است به چاه تفویض افتادند و قائل شدند ما انسان‌ها
در افعال اختیاری به خود واگذار شده ایم و در این حیطه خداوند هیچ نقشی ندارد. که
علامه طباطبایی می‌ فرماید: «اشتباه این‌ها
(اهل تفویض) کمتر از اشتباه جبر بودن نبود چون درباره افعال اختیاری انسان قائل
شدند خداوند هیچ نقشی ندارد انسان در این افعال مستقل است غافل از این‌که
این عقیده نوعی ثنویت و دو خدایی است»[۱۳]

و
ثانیاً محدود کردن اراده و قدرت و فاعلیت خداوند است و در حقیقت جبر بودن اسناد
افعال اختیاری را به بندگان و اینها اسناد این افعال را به خداوند انکار کردند. و
در حقیقت برای فرار از چاله به‌چاه افتادند اما علماء شیعه به
خاطر بهره‌مندی از منبع علم که ائمه(علیهم السلام) باشند
این مسئله را با استفاده از کلمات آنها به صورتی بسیار زیبا حل کردند که نه جبر و
نه تفویض بلکه امری است بین جبر و تفویض که جوابی است بسیار دقیق که به صورت فشرده
و مختصر از دو جهت که منشأ شبیهه می‌ شود همراه با جواب
اشاره می‌ کنم:

الف. جهت
علم و اراده الهی - که وقتی علم و اراده الهی به تحقق فعلی از انسان تعلق می‌
گیرد. صدور این فعل از انسان ضرورت و جوب پیدا می‌ کند که
دیگر جای برای اختیار انسان باقی نخواهد ماند در جواب این قسمت عرض می‌
کنم که خداوند متعال وقتی علم و اراده اش به تحقق چیزی تعلق می‌
گیرد و به آن ضرورت می‌ بخشد به‌صورت
گزافه (که فعلی بدون تحقق تمام اجزاء علتیش محقق شود) تعلق نمی‌
گیرد بلکه با توجه به تحقق تمام اجزاء و شرایط علت به تحقق یک پدیده ضرورت می‌
بخشد و در افعال اختیاری انسان خداوند به افعال انسان با توجه به تحقق تمام اجزاء و
شرایط ضرورت می‌ بخشد که یکی از اجزاء علت اختیار انسان است
که اگر این جزء العله نباشد (یعنی انسان فعل را اختیار نکند) خداوند ضرورت نمی‌
بخشد چون تمام اجزاء علت محقق نشده و سنت الهی این است که بدون تحقق تمام اجزاء علت
معلول محقق نمی‌ شود پس ضرورت و تعیین دادن خداوند به افعال
به هیچ نحو منافاتی با اختیاری بودن آن برای انسان ندارد.[۱۴]

ب. منشأ
دوم شبهه چنانچه در مقدمه اول بحث اشاره کردم مسئله توحید افعالی است که با توجه به
این‌که هر آنچه فعل در هستی محقق می‌
شود فعل الله است و هیچ موجودی جز او فاعلیت تام ندارد (لاحول و لا قوة الا بالله)
پس انسان نقشی در افعال خود ندارد این شبهه را چنانچه اشاره شد علما امامیه با
فاعلیت طولی حل کرده‌اند به این بیان که اگر فاعلیت موجودات
دیگر به عنوان فاعل مستقل و در عرض فاعلیت خداوند مطرح شود ناقض عمومیت فاعلیت
خداوند متعال بوده و مخالف با توحید افعالی است لکن اگر فاعلیت انسان‌ها
در طول فاعلیت حق و به خواست و اراده حق باشند نه ناقض فاعلیت خداوند می‌
شود نه باعث سلب اختیار از انسان در این زمینه استاد مصباح یزدی مثالی زیبا از
علامه طباطبایی نقل می‌ فرمایند که: «در ذهن خود انسانی را
فرض کنید که با اختیار خود شراب می‌ خورد این که این انسان
ذهنی با اختیار خود شراب می‌ خود درست است در عین حال وجودش
و اختیارش و فعلش همه قائم به شما است نسبت اختیار و فاعلیت ما هم به خداوند متعال
همین‌گونه است».[۱۵]

پس افعال
انسان یک نسبت با خود آدمی‌دارند و یک نسبت با خداوند و
نسبت دوم باعث نمی‌ شود که نسبت اول باطل باشد چون دو نسبت
در طول هم هستند.

قرآن
کریم این مطلب را به صورت بسیار زیبا بیان فرموده که:

«وَمَا
رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَکِنَّ اللّهَ رَمَی
»[۱۶]؛
«تو تیر نینداختی وقتی که تیر انداختی لکن خدا تیر انداخت»

یک فعل
را هم به انسان نسبت می‌ دهد و هم به خدا پس به خاطر اسناد
به انسان باید گفت لا جبر به‌خاطر اسناد به خداوند باید گفت
لاتفویض چنانچه امام صادق(علیه السلام) فرمود:


«لا
جبر و لا تفویض بل امر و بین الأمرین
»[۱۷]

بعد از
این تفصیل روشن شد که هر جنبشی در عالم هستی به نیروی خداوند است و انسان‌ها
هم به‌حال خود واگذار نشده اند و این منافاتی با اختیار
انسان ندارد و انسان‌ها در انتخاب طریق هذیب و ضلالت آزادند
و بعضی با اختیار خود به خطا می‌ روند و بعضی هم راه هدایت
و سعادت را می‌ پیماند.

از جمله
معانی این کلام آن است که هیچ حائلی از معصیت نیست وهیچ نیرویی وقوتی نیست مگر به
امر الهی. معنای دیگر «لاحول ولا قوة الا بالله»، آن است که هیچ تحوّل و تغییری در
عالم مشاهده نمی‌شود وقوه‌ای ظهور و
تأثیر نمی‌کند مگر با امر خدا.[۱۸]

 

 


 فصل
دوم - اختیار انسان و تقدیر الهی


 


اختیار انسان و علم خدا


رابطه اختیار انسان با اراده و علم الهی چگونه است؟ این‌که
خدا همه چیز را از قبل می‌ داند و یا نمی‌
توان بر خلاف تقدیر کاری کرد مستلزم جبر نیست؟ قضای الهی چیست؟ اگر قضا به معنای
اتمام کار باشد، چگونه با اختیار انسان سازگار است؟

این چهار
پرسش از اساسی  ترین پرسش ها درباره اختیار انسان است. نخست به مسئله «تقدیر»
خدا و نسبت آن با اختیار انسان می‌ پردازیم. تقدیر دارای دو
معنا و دو نوع است: ۱. تقدیر علمی، ۲. تقدیر عینی.

۱. تقدیر
علمی‌

یعنی،
سنجش و اندازه گیری یا اندازه‌شناسی . و مقصود این است که
او می‌ داند هر چیزی در هر زمان و هر مکان، به چه صورتی
تحقق می‌ یابد. به بیان دیگر، او به فراهم شدن مقدمات و
اسباب و شرایط پیدایش پدیده ها و در پی آن، رخ دادن آنها علم دارد.

تقدیر
علمی‌خدا، با اختیار انسان منافاتی ندارد؛ چرا که او می‌
داند مثلاً فلان شخص با اختیار و انتخاب خود، چه افعال و اعمالی را انجام می‌
دهد. در علم پیشین الهی، فعل انسان با وصف اختیاری بودن، متعلَّق علم خدا قرار می‌
گیرد و چنین علمی‌نه تنها منافی اختیار نیست؛ بلکه تأیید
کننده آن نیز هست.[۱۹]

۲. تقدیر
عینی

یعنی،
ایجاد به اندازه، چیزی را به اندازه ایجاد کردن و یا اندازه برای چیزی قرار دادن.
تقدیر عینی خداوند، عبارت است از تدبیر مخلوقات به‌گونه ای
که پدیده ها و آثار خاصی بر آنها مترتب گردد و این طبعاً به حسب قرب و بعد هر پدیده
ای، متفاوت خواهد بود؛ چنان‌که نسبت به جنس، نوع، شخص و
حالات او تفاوت خواهد داشت. به عنوان مثال تقدیر نوع انسان، این است که از مبدأ
زمانی خاص تا سرآمد معینی در کره زمین، زندگی کند و تقدیر هر فردی، این است که در
مقطع زمانی محدود و از پدر و مادری معیّن به وجود آید. همچنین تقدیر روزی و سایر
شئون زندگی و افعال اختیاری او، عبارت است از فراهم شدن شرایط خاص، برای هر یک از
آنها. در واقع خداوند هر مخلوقی را با حدود و قیود و اندازه، شرایط، خصوصیات و توان
های مخصوصی به وجود می‌ آورد.

این
تقدیر نیز با اختیار انسان منافات ندارد؛ چرا که اعمال اختیاری ما و مقدمات آن
همچون هر پدیده دیگری، از مجرا و دایره خاص خود تحقق می‌
یابد و این همان تقدیر عینی خداوند است. به عنوان مثال سخن گفتن انسان - که یک عمل
اختیاری است - باید از مجرا یا مجاری خاص خود تحقق یابد. از این‌رو
خداوند با اعطای ریه، حنجره، تارهای صوتی، زبان، دندان ها، لب ها و... این مجاری را
برای تحقّق سخن گفتن مقدر فرموده است. همچنین مقدمات افعال اختیاری را با شرایط
خاصی مقدر فرموده است؛ برای مثال او دستگاه گوارش را فراهم کرده و موادی آفریده تا
در آن تصرف شود. باید دست و پا باشد تا انسان بتواند در آنها تصرف کند. اگر اعضا و
جوارح نبود تا تصرف در مواد خارجی انجام دهد، خوردن اختیاری، تحقق نمی‌
یافت.

اموری را
که خداوند به تقدیر عینی مقدر فرموده است دو گونه است:

۲-۱.
تحقق برخی از امور را بدون دخالت اراده و اختیار انسان اراده کرده است و جای اِعمال
اختیار و توهّم اختیار انسان در آن نیست. اعضا و جوارح ما جبراً به ما داده شده
است. قدرت اختیار، تفکّر و انتخاب برای ما جبری است. مقدمات اختیار و موادی که
اعمال اختیاری ما روی آن انجام می‌ گیرد، جبری است.

به بیان
دیگر، اصل اختیار، مقدمات افعال اختیاری و موادی که افعال اختیاری روی آن انجام می‌
گیرد، همه براساس تقدیر عینی خداوند - که براساس اقتضائات عالم هستی و جهان مخلوق
بوده - جبری است.

۲-۲.
تحقق برخی از امور را مشروط به اراده آزاد انسان قرار داده است. به عبارت دیگر
اراده و تقدیر عینی خداوند، به این تعلّق گرفته است که اگر انسان با استفاده از
اختیار خود، خواستار انجام «الف» شود، فعل «الف» تحقّق یابد و اگر خواستار اجرای
«ب» شود، عمل «ب» پدید آید. بنابراین براساس تقدیر عینی الهی، این‌که
ما چگونه از اختیار خوداستفاده کنیم و آن مقدمات را به کار گیریم و از مواد چه
بسازیم، در اختیار ما خواهد بود.

ذکر این
نکته نیز بایسته است که تقدیر عینی، در حقیقت به ایجاد علل ناقصه بازگشت می‌
کند؛ یعنی، مقدماتی که پیدایش یک پدیده بر آنها متوقف است و به نحوی در تعیین حد و
اندازه آن شیء لازم است، نه کافی . اما علت تامه شیء، اگر چه مستند به خداوند است،
طبق این اصطلاح، «تقدیر» نامیده نمی‌ شود؛ بلکه «قضا» است.

براساس
این تحلیل، تقدیر عینی قابل تغییر است؛ چون وقتی مقدمات یک شیء فراهم شود، هنوز
باید چند واسطه دیگر تحقّق یابد تا به خود آن پدیده برسد و در این میان، ممکن است
موانعی پدید آید و جلوی تحقق آن شیء را بگیرد.

با توجه
به این نکته، معنای بسیاری از روایات در باب تغییر تقدیر، روشن می‌
شود. از این‌گونه روایات استفاده می‌
شود که پاره ای از کنش های انسان، تقدیرات را تغییر می‌
دهد. برای مثال صدقه موجب دفع بلای مقدر می‌ گردد و یا صله
رحم، عمر را طولانی می‌ کند. در این موارد، تقدیر عینی
اوّلی آن بود که براساس شرایط مخصوص، بلایی نازل شود و یا فردی با تصادف یا امراض
جسمانی، در سن خاصی فوت کند. اما مانعی مانند صدقه و صله رحم، به عنوان تقدیر ثانوی
جلوی تحقق بلا و فوت را گرفته و موجب تغییر آن شده است.

چـــاره
دفـع بــلا نَبْـــوَد ستـــم                   
چاره، احسان باشد و عفو و کرم


گفــــت الصَّــدْقــة
مــردّ للبــــلا                 
داوِ مَرْضــاکَ بِصَـــدْقَــة یا فتــی

[۲۰]

 


قضای الهی و اختیار انسان

«قضا» به
معنای پایان دادن و کار را یکسره کردن است و می‌ توان مرحله
نهایی یک کار را نیز قضا نامید. «قضا» نیز دو اصطلاح دارد: «قضای علمی‌»
و «قضای عینی». علم به پایان کار و مرحله نهایی یک فعل، «قضای علمی‌»
است و پایان یافتن، یکسره شدن و تحقق نهایی کار را «قضای عینی» می‌
گویند.

۱. قضای
علمی ‌خداوند؛ یعنی علم او به وقوع حتمی‌پدیده
ها. این با اختیار انسان منافات ندارد؛ زیرا او علم دارد که پدیده یا فعل و کاری با
اختیار انسان حتما به وقوع خواهد پیوست. به بیان دیگر او می‌
داند فلان فعل انسان با وصف اختیاری بودن، حتماً به وقوع خواهد پیوست؛ یعنی، او
چنان کاری را اراده کرده و با اختیار خود آن را انجام خواهد داد.

۲. قضای
عینی خداوند؛ یعنی، انتساب تحقّق عینی پدیده ها به او. مقتضای قضای عینی خداوند این
است که وجود پدیده ها را از آغاز پیدایش تا دوران شکوفایی و تا پایان عمر؛ بلکه از
هنگام فراهم شدن مقدمات بعید، تحت تدبیر حکیمانه الهی بدانیم و فراهم شدن شرایط
پیدایش و رسیدن به مرحله نهایی را مستند به اراده او بشماریم.

قضای
عینی، رسیدن هر معلولی به حد ضرورت وجودی، از راه تحقق علت تامه اش است؛ زیرا هیچ
مخلوقی استقلال در وجود و آثار وجودی ندارد. در نتیجه ایجاب و ضرورت وجودی همه
پدیده ها، مستند به خدای متعال خواهد بود که دارای غنا و استقلال مطلق است.

در واقع،
همان‌گونه که وجود هر پدیده ای، انتساب به اذن و مشیت
تکوینی خدا دارد و بدون اذن او هیچ موجودی پا به عرصه وجود نمی‌
نهد: پیدایش هر چیزی مستند به قضای عینی الهی است و بدون آن، هیچ موجودی شکل و حدود
ویژه خود را نمی‌ یابد و به سرانجام خویش نمی‌
رسد.[۲۱]

 


قضای عینی و اختیار انسان

قضای
عینی الهی، با اختیار انسان منافات ندارد. شبهه ناسازگاری قضای عینی الهی با اختیار
انسان، از این تصور غیر صحیح ناشی شده است که ضرورت وجود و تحقّق فعل - موقعی که
علت تامه اش موجود باشد - به معنای اضطرار در مقابل اختیار انگاشته شده است. در
حالی که این تلقی صحیح نیست؛ چرا که با توجه به چندگونگی استناد معلول واحد به چند
علت، مسئله عدم تعارض قضای عینی الهی، با اختیار انسان حل می‌
گردد. گفتنی است تأثیر چند علت در پیدایش یک پدیده، به چند صورت قابل تصور است:

۱. چند
علت با هم و در کنار یکدیگر تأثیر کند؛ مانند این‌که اجتماع
آب، بذر، حرارت و... موجب شکفتن بذر و روییدن گیاه می‌ شود.

۲. هر یک
از علت ها به‌طور متناوب مؤثر باشد، به‌طوری
که طول عمر پدیده، بر تعداد آنها تقسیم شود و هر بخشی از آن، معلول یکی از عوامل و
عللی باشد که به نوبت، تأثیر خود را می‌ بخشد؛ چنان‌که
چند موتور، یکی پس از دیگری روشن شود و موجب ادامه حرکت هواپیما گردد.

۳. تأثیر
آنها مترتب بر یکدیگر باشد؛ چنان‌که در برخورد چند توپ با
یکدیگر یا در تصادفات زنجیره ای ملاحظه می‌ شود. نمونه دیگر
آن، تأثیر اراده انسان در حرکت دست و تأثیر آن در حرکت قلم و تأثیر آن، در پیدایش
نوشته است.

۴. تأثیر
مترتب چند عامل طولی، به‌گونه ای که وجود هر یک از آنها
وابسته به وجود دیگری باشد؛ مانند وجود انسان و اراده او که وابسته به اراده الهی
است.

در همه
این صورت ها، اجتماع چند علت برای پیدایش معلول واحد لازم است. با توجّه به انواع
استناد معلول واحد به چند علت - و به خصوص نوع چهارم - روشن می‌
شود که استناد افعال اختیاری انسان به خدای متعال، منافاتی با استناد آنها به اراده
خود انسان ندارد؛ زیرا این استنادها در طول یکدیگر است و تزاحمی‌با
هم ندارد.

به بیان
دیگر، استناد فعل به انسان، در یک سطح و استناد وجود آن به خدای متعال، در سطح
بالاتری است که در آن سطح، وجود خود انسان و وجود ماده ای که کارش را روی آن انجام
می‌ دهد و وجود ابزارهایی که کار را به وسیله آنها انجام می‌
دهد و حتی قدرت اختیار و انتخاب او، همگی مستند به خدا است؛ زیرا انسان از خود هیچ
گونه استقلالی ندارد و همه این امور را خداوند به او عطا کرده و قدرت انتخاب و
گزینش و اختیار داده است و به او اجازه می‌ دهد که مطابق
اختیار خود عمل کند و اگر او نخواهد که انسان مختار و آزاد باشد؛ انسان قادر بر هیچ
عمل اختیاری نخواهد بود.

پس تأثیر
اراده انسان در مقام جزء آخر از علت تامه در افعال خودش، منافاتی با استناد وجود
همه اجزای علت تامه به خدای متعال ندارد. این‌که در برخی
آیات، افعال و احوال و سرنوشت ما به خدا نسبت داده می‌ شود
- مانند «وَ ما تَشاؤونَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ رَبُّ
الْعالَمِینَ
»[۲۲]برای
آن است که ما را به توحید افعالی (یکی از مراحل عالی توحید) واقف گرداند. قرآن می‌
خواهد انسان را خداشناس بار آورد و آدمی‌را با این نکته
آشنا سازد که کمالش در درک احتیاج خود به خداوند است؛ زیرا انسان سراپا نقص وجودی و
فقر محض است.

ای دهنده
عقل ها! فریادرس                 
تا نخواهی تو، نخواهد هیچ کس

هم طلب
از توست و هم آن نیکویی             
ما کی  ایم اول تویی، آخر تویی


هم بگو
تو، هم تو بشنو، هم تو باش             
 ما همه لاشیم با چندین تراش[۲۳]

بنا
بر آنچه گفته شد، معنای اختیار این است که فاعل دارای شعور، عملی را براساس خواست
خود انجام دهد، بدون آن‌که فاعل دیگری او را مجبور کند،
حال اگر در علم الهی، تحقق شیء و یا سرنوشت شخصی مشخص شده باشد.

علم
پیشین خدا دلیلی بر اجبار انسان نیست، بلکه علم پیشین الهی به فعل اختیاری انسان
تعلق می‌گیرد. مانند این‌که
مادر می‌داند و به روحیات فرزندش آگاهی دارد که فرزندش
موز و نارنگی دوست دارد و اگر از مدرسه بیاید این میوه‌ها
را می‌خورد. اما این علم قبلی و پیشین، فرزند را مجبور
نمی‌کند بلکه فرزند به اختیار خودش میوه می‌خورد.
با این تفاوت که چه بسا آگاهی و دقت مادر به میل فرزندش همیشگی نباشد. اما احاطه
علمی‌خداوند به اسرار درونی انسان‌ها
و چگونگی اختیار آنها کامل و خطاپذیر نیست، بنابراین هر فعلی که انسان می‌خواهد
انجام ‌دهد، خداوند متعال به آن علم دارد، که به آن
«قضای علمی» گفته می‌شود و از سوی دیگر قاعده مهم فلسفی
«الشیء ما لم یجب لم یوجد» [هیچ
چیزی تا آن هنگام که تحققش ضروری نگشته پدید نمی‌آید]،
نیز به این معناست که برای پیدایش هر پدیده‌ای وجود علت
تامه ضروری می‌باشد، لذا تا انسان عملی را انتخاب نکند
علت تامه آن فعل تکمیل نخواهد شد و آن گاه که تحقق پیدا کرد،‌
«قضای عینی» گفته می‌شود. بنابراین اختیار انسان نقش
اساسی در تحقق هر کاری و یا تقدم و تأخیر آن دارد.

 

 


همه چیز به دست اوست!


در برخی از آیات و روایات آمده است که عزت و ذلت همه مردم به خواست خدا است! آیا
انسان در سرنوشت خود اختیار ندارد؟

با دقت
در این‌گونه آیات و روایات به خوبی آشکار می‌شود؛
گاهی درک صحیح و برداشت منطقی از برخی آیات و روایات برای برخی از مردمان مشکل می‌شود
و گرفتار پریشانی در فکر و سرگردانی در رفتار می‌شود و گنان
می‌برند سرنوشت اجباری برای انسان رقم خورده است و همه چیز
مانند هدایت و گمراهی و عزت و خواری از سوی خداست و انسان نقشی ندارد.

از
مهمترین این‌گونه آیات به دو نمونه اشاره می‌شود،
در قرآن می‌خوانیم:


«وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء»[۲۴]؛
«[خداوندا] هر کس را که بخواهی عزت می‌دهی و هر کس را
بخواهی ذلیل و خوار می‌گردانی»

«تُضِلُّ
بِهَا مَن تَشَاء وَتَهْدِی مَن تَشَاء
»[۲۵]؛«[پروردگارا]
هر کس را بخواهی به وسیله آن [آزمایش و عذاب] گمراه می‌کنی
و هر کس را بخواهی هدایت می‌کنی».

در حالی
که با کمی‌دقت در ادامه این آیات می‌خوانیم:

«وَمَا
یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ
»[۲۶]؛
«ولی تنها فاسقان را با آن گمراه می‌کند».

چه بسا
بتوان گفت؛ خداوند متعال در این‌گونه آیات چند نکته مهم را
هدف‌گیری کرده است:

نخست آن
که؛ در برابر مدعیان مشرک و برخی سردمداران اهل کتاب که ادعای مالکیت و حاکمیت نسبت
به دیگران داشته‌اند، خداوند اعلام می‌دارد
مالکیت وحاکمیت مطلق از آن خداوند است.

نکته
دوم؛ اگرچه برخی مشرکان و فاسقان به ناحق حاکم و مالک شده‌اند،
اما تمام نیرو و توان انسان‌ها حتی مشرکان و فاسقان نیز از
آن خداست و به عبارت دیگر همه هستی به اراده تکوینی خداوند برپاست اگرچه به اراده
تشریعی خداوند و امر و نهی او، انسان‌های خطاکار و ظالم
نکوهیده و سزاوار مجازات می‌باشند.

نکته
سوم؛ این‌گونه آیات هشداری به حاکمان ظالم و امیدی است به
مستضعفان مظلوم که اگرچه براساس برخی شرایط و کوتاهی‌ها،
برخی به ناحق حاکم و مالک شده‌اند، اما این موقعیت‌ها
اعتباری و زودگذر است و مالک و حاکم حقیقی و پایدار خداوند است و در دنیا و آخرت می‌تواند
آنان را خوار و ذلیل کند و مستضعفان را عزیز گرداند.

بنا بر
آنچه گفته شد؛ عزت و ذلت وهدایت و گمراهی همگان از سوی خداست، اما به گزاف و بدون
حساب نیست بلکه از سوی خداوند دانا و حکیم است و متناسب با لیاقت‌ها
و قابلیت و شرایط می‌باشد و در ایجاد شرایط و یا سرعت و
تأخیر حوادث نقش انسان‌ها و اختیار و انتخاب آنان بسیار
مؤثر و کارساز می‌باشد.

به عبارت
دیگر این‌که خداوند عزت و ذلت را به خود نسبت داده است به
این معنا نیست که انسان برای به دست آوردن عزت و ذلت هیچ نقشی ندارد و در این خصوص
هیچ تلاشی نباید بکند، بلکه خداوند متعال راه‌های به دست
آوردن عزت و دوری از ذلت را بیان فرموده است: این آیات در بیان این موضوع می‌باشد
که به انسان راه صحیح را بیاموزد و بیان کند که عزت در شهرت، پول، ‌مقام
و... نیست اگر هم این امور عزتی بیاورند، عزتی کاذب است که در واقع ذلت و خواری
است، با نگاهی در تاریخ به خوبی می‌توان دریافت که هیچ یک
از شاهان به بزرگی و نام نیک از آنها یاد نمی‌شود گرچه در
ایام زندگانی خود عزتی توخالی و پوچ به واسطه قدرت و پول به دست آورده بودند، چه
بسیار از علمایی که نه قدرت ظاهری داشتند و نه مقام ظاهری و نه ثروت، ولی در بین
مردم از چنان عزت و قدرتی برخوردار بودند که شاهان از مقام آنها در هراس بوده‌اند.

در قرآن
کریم آیات فراوانی وجود دارد که عزت و ذلت را به عملکرد افراد منسوب کرده است مثلاً
در سوره انفال می‌خوانیم:

«این
بدان سبب است که خدا چنین نبوده است که نعمتی را که به قومی‌ارزانی
داشته تغییر دهد مگر این‌که آنان وضع خودشان را تغییر دهند
و بدان سبب است که خدا شنوا و داناست»[۲۷]

از این
نوع آیات استفاده می‌شود ذلت و عزت دادن و گرفتن خداوند
متعال همه به مشیّت اوست حساب و قانون دارد تا مردم صالحی خودشان به سوی فساد گرایش
پیدا نکنند خدا لطفش را از آنها برنمی‌گرداند.[۲۸]

خلاصه آن‌که
گرچه عزت و ذلت دست خداوند متعال می‌باشد ولی راه به دست
آوردن عزت و دوری از ذلت را به بشر آموخته است لذا در قرآن کریم می‌فرماید:


«به
درستی که گرامی‌ترین شما باتقواترین شما می‌باشد»[۲۹]

یا در
سوره منافقین می‌فرماید:

«و برای
خداست عزت و برای پیامبرش و برای مؤمنین ولی این موضوع را منافقین نمی‌فهمند.»[۳۰]

چه زیبا
نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:

«ان
الله تعالی یقول کلّ یوم:

انا ربّکم العزیز، فمن اراد عزّ الدارین فلیطع العزیز
»[۳۱]

خداوند
متعال هر روز می‌فرماید:

«من
پروردگار عزیز شما هستم پس هرکس عزت دنیا و آخرت را می‌خواهد،
اطاعت عزیز را انجام دهد».

امام
علی(علیه السلام) می‌فرماید:

«قرآن
نازل شده عزتی است که هوادارش شکست نمی‌خورند.»[۳۲]

بنابراین
انتخاب و تصمیم انسان و عمل و رفتار او نقش اساسی در عزت و یا خواری او دارد.

 

 


تقدیر خدا و تغییر سرنوشت


آیا سرنوشت و تقدیر بر زندگی انسان حاکم است؟ این تقدیر است، حتمی‌است
یا قابل تغییر می‌باشد؟

آنچه
حتمی‌ و غیرقابل تغییر است قضای الهی است، ولی تقدیر که قبل
از قضا است، قابلیت تغییر دارد، قضا در لغت به معنای حکم قطعی و تخلف‌ناپذیراست.
و گاهی از آن تعبیر به «قضای محتوم» یا «اجل حتمی» می‌کنند.
و مقصود از آنها اموری است که خداوند اراده کرده است که در هر صورت انجام پذیرد و
هیچ چیز نمی‌تواند آن را تغییر دهد. مثلاً اصل مرگ و گذشتن
از این دنیا برای همگان از قضای محتوم الهی است و هیچ‌کس
الی‌الابد دراین جهان نخواهد ماند.

اما
«قدر» به معنای اندازه و اندازه‌گیری است و اصطلاحاً به
امور تعلیقی اطلاق می‌شود یعنی چیزهایی که مشیت حتمیه برآن
تعلق نگرفته بلکه به تبع علل و عوامل مختلف قابل تغییر است. مثلاً این که الان من
در دنیا باشم یا بمیرم ممکن است از قدر (مقدرات تعلیقی = اجل معلق) باشد؛ یعنی، اگر
فرضاً من با اختیار خود فلان سم کشنده رابخورم یا خود را از ساختمان ده طبقه‌ای
پرت کنم بمیرم ولی اگر رعایت اصول بهداشتی و حفاظت بدنی خویش را بکنم زنده بمانم.

البته
همه موارداجل حتمی‌و معلق برای ما شناخته شده نیست و لذا در
بسیاری از مواردمردم گرفتار اشتباه می‌شوند و ممکن است یک
حادثه تعلیقی را اجل محتوم قلمداد کنند وبالعکس. برخی نیز تفسیرشان از قضا و قدر
همان جریان نظام علیت در هستی است.

مسئله
قضا و قدر همان مشیت الهی است که در نظام هستی هر چیز را با محاسبه دقیق و معین به‌طور
قانون‌مند و سازوار درچارچوب نظام علت و معلول قرار داده
است. شناخت صحیح مشیت خداوند و خواست انسان مبتنی برداشتن تصور صحیح از مشیت خداوند
درنظام جهان و انسان است. تردیدی نیست که هیچ رخدادی در جهان جز به مشیت خداوند
اتفاق نمی‌افتد. برگی که از درخت ساقط می‌شود
و یا کاری که از انسان سر می‌زند هر دو به مشیت خداوند است.
اما چگونگی جریان مشیت در این دو تفاوت دارد. زیرا انسان تفاوتی عمده و اساسی با
دیگرموجودات دارد و آن این‌که دارای اختیار است.


به عبارت
دیگر خداوند خواسته است که انسان مختار باشد و به اختیار خود بتواند کاری را انجام
دهد. بر این اساس اختیار انسان در طول مشیت و قضا و قدر خداوند است. یعنی خداوند
خواسته که انسان توان خواستن و انتخاب کردن را داشته باشد. از همین رو اگر شما علت‌ها
و عوامل کاری را کاملاً فراهم و بر آن اقدام نمودید آن واقعه اتفاق خواهد افتاد.
مثلاً اگر آتش و بنزین و اکسیژن را در کنارهم قرار دهید قطعاً انفجار رخ خواهد داد.
این همان نظام متقن و تخلف ناپذیر هستی است. حال زمانی که اسباب و علل کاری را
فراهم می‌سازید و آن کار صورت می‌پذیرد
آیا بدون مشیت الهی صورت گرفته؟ مسلماً این چنین نیست ولی مشیت خدا چیزی زاید بر در
دسترس قرار دادن همان اسباب و علل و تأثیر بخشی به آن نیست.

در مورد
انسان هم مشیت او بر آزاد و مختار بودن انسان است. بنابراین فعالیت‌های
ارادی انسان جبراً از او صادرنمی‌شود و مستند به خواست آزاد
خود اوست. در عین حال به مشیت الهی نیز استناد دارد به این معنا که اگر تکویناً نمی‌خواست
چنین بشود به او آزادی و اختیار نمی‌داد و مانند دیگر اجزای
طبیعی در مسیر واحدی انسان را به حرکت در می‌آورد. از این
جاست که می‌بینیم برخلاف پندار برخی از متکلمین و مستشرقین،
اسلام قایل به مشیت و تقدیر الهی است اما تقدیر به معنایی که گفتیم هرگز مستلزم جبر
نیست.

برای
توضیح این مطلب، به نکات ذیل دقت کنید:

الف.
خدای سبحان هستی بخش کاینات است و هر چیزی در اصل وجود و گرفتن فیض، به ذات اقدس او
وابسته است.

ب. هم
چنان‌که خداوند کاینات را آفریده است، به آنها نیز آگاهی و
احاطه علمی ‌دارد:

«أَلَا
یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ
»[۳۳]؛
«آیا کسی که آفریده است نمی‌داند؟»

یعنی،
خدا به دو صورت بر اشیا احاطه دارد: یکی اشراف وجودی، دوم احاطه علمی؛ ولی هیچ یک
با اختیار انسان تنافی ندارد. انسان با وصف اختیاری که خداوند به او بخشیده، در
قبضه‌ی قدرت حق قرار دارد. در این جا اگر انسان از خود
اختیاری نداشته باشد، با وصف این که مشیت پروردگار بر انسان مختار قرار گرفته است،
در آن صورت مشیت حق درباره انسان نافذ نبوده است.

به عبارت
دیگر اختیار و آزادی انسان، در طول قدرت پروردگار خواهد بود.بنابراین از جمله
اشیایی که در قبضه‌ی قدرت حق قرار دارد، «اراده انسان» است؛
ولی نه بدین‌معنا که اراده از انسان سلب گشته و او مجبور
است؛ چون «اراده» ذاتاً با اختیار همراه است و معنا ندارد که گفته شود: «به کسی
اراده داده شده است، ولی در عین حال آن‌کس اختیاری از خود
ندارد». در این صورت انسان به جبر، مختار و با اراده است. به این شعر زیبا از مولوی
دقت کنید:


می‌فشاند
او میوه رادزدانه سخت    

آن یکی بر رفت بالای درخت


از خدا شرمت بگو چه می‌کنی؟  
صاحب باغ آمد و گفت ای دنی


می‌خورد
خرما که حق کردش عطا    گفت از باغ خدا بنده‌ی
خدا


می‌زدش
بر پشت و پهلوچوب سخت    

پس به بستش سخت آن دم بر درخت


می‌کشی
این بی‌گنه
را زارزار   

گفت آخر از خدا شرمی

‌بدار


می‌زند
بر پشت دیگر بنده‌اش   
گفت کز چوب خدا این بنده‌اش


من غلام و آلت فرمان او    چوب حق و پشت و پهلو آن او


اختیار است اختیار است اختیار    گفت توبه کردم از جبر ای عیار

 


بنابراین، قدرت مطلقه پروردگار نه تنها باعث جبر نیست، بلکه باعث اختیار و اراده
انسان است.

یکی از
اقسام علل، علت‌های قریبه و بعیده است؛ مثلاً نوشته کاغذ،
معلول حرکت قلم، و حرکت قلم معلول حرکت دست، و حرکت دست معلول اراده و اراده، معلول
نفس انسان است و نفس ما نیز معلول ذات احدیت است. در این‌جا
ملاحظه می‌کنید که همه این علل حقیقی هستند و خدای سبحان
نیز علت العلل انجام این رفتار (نوشتن) است. مولوی در تمثیل زیبایی این حقیقت را
چنین بیان کرده است[۳۴]:


گفت با مور دگر این راز هم   


مورکی بر کاغذی دید او قلم


همچو ریحان و چو سوسن زار و ورد   


که عجایب نقش‌ها
آن کلک کرد


وین قلم در فعل فرع است و اثر   


گفت آن مو را صبح آن پیشه ور


کاصبع لاغر ز زورش نقش

بست    


گفت آن مور سیم کزبازواست


مهتر موران فطن بود اندکی    هم چنین می‌رفت
بالا تا یکی


کان به خواب و مرگ گردد بی‌خبر    


گفت کز صورت مبینید این هنر


جز به عقل و جان نجنبد نقش‌ها     


صورت آمد چون لباس و چون عصا


بی زتقلیب خدا باشد جماد      بی خبر بود او که آن عقل و
نژاد

گفتنی
است که خدای سبحان هر کاری را از طریق علل و اسباب خودش انجام می‌دهد.
امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید:

«ابی
الله ان یجری الاشیا الا بالاسباب
»[۳۵]؛
«خدای سبحان هر کاری را توسط اسباب ویژه خودش انجام می‌دهد».

و در
مثال مذکور خداوند از طریق عقل، اراده، بازو و انگشت این نقش را ترسیم می‌کند.
حال نقش «اراده» در این میان چه خواهد بود؟ خداوند از طریق اراده‌ی
انسان، این نقش را می‌آفریند. این عمل تحت پوشش و در طول
قدرت الهی است و در عین حال از روی اختیار انسان انجام گرفته است؛ چون ملاک در
اختیار بودن فعل، وجود «اراده» است. فیض الهی را می‌توان
نظیر جریان الکتریسیته برای یک دستگاه «رایانه» دانست. از یک طرف اگر جریان
الکتریسیته نباشد، همه چیز متوقف است. ولی از طرفی نمی‌توان
نقش دستگاه رایانه و کاری که انسان با آن انجام می‌دهد را
نادیده گرفت. خدای سبحان به همه انسان‌ها و آنچه انجام داده‌اند
و یا در حال انجام آن هستند و یا در آینده انجام خواهند داد احاطه علمی‌دارد؛
ولی نه بدین‌معنا که چون خدا می‌داند،
ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، انجام خواهد شد. خدای سبحان چه چیزی را می‌داند؟
خداوند می‌داند که افراد بشر با اراده خود، چه چیزی را
انتخاب کرده‌اند و چه چیزی را انجام می‌دهند.
در این‌جا علم الهی، نظیر دوربینی است که برای تلویزیون‌های
مداربسته نصب شده و هر آنچه در مقابل دوربین انجام می‌گیرد،
منعکس می‌کند.

علم الهی
نیز همه آنچه هست را نشان می‌دهد؛ چه از روی جبر، نظیر امور
طبیعی یا از روی آزادی و اختیار، نظیر امور انسان. استادی دانشجوی خود را می‌شناسد
و می‌داند که با وصفی که دارد، در امتحان با نمره عالی موفق
خواهد شد، حال آیا این دانستن، اختیار و اراده را از دانشجو سلب می‌کند؟
دانستن خداوند نیز چنین است.

علم الهی
به گذشته و آینده یکسان است؛ یعنی، همان‌گونه که خداوند به
رفتار اختیاری انسان در گذشته آگاه است، نسبت به رفتار اختیاری انسان در آینده نیز
عالم و آگاه است و همان‌طور که آگاهی به گذشته با اختیار
انسان منافات ندارد، آگاهی نسبت به آینده نیز با اختیار انسان منافات ندارد. در یک
گفت و شنودی، خیام سروده است:

من می
‌خورم و هر که چو من اهل بود            
می ‌خوردن من به نزد او سهل بود

می‌
خوردن من حق ز ازل می‌دانست            
گر می ‌نخورم علم خدا جهل بود

خواجه
نصیر طوسی در جواب فرموده است:

گفتم که
گنه به نزد من سهل بود                  
این کی گوید کسی که او اهل بود

علم ازلی
علت عصیان کردن            
نــزد عـقـــلا زغـایـــت جهل بــود

 

 

 


گر می نخورم علم خدا جهل بود!


اگر تقدیر خدا و قسمت درست باشد و خدا از همان ابتدا سرنوشت ما را
نوشته باشد آیا ما می‌توانیم آن را تغییر دهیم؟ و آیا این
شعر خیام می‌گوید: «می‌
خوردن من حق ز ازل می‌دانست - گر می ‌نخورم
علم خدا جهل بود!» درست است؟


درباره علم خدا و اختیار انسان، از زوایای متعدد و یا رویکردهای متفاوت بحث و گفت‌وگو
شده است. برخی به‌گونه‌ای از
احاطه علمی‌خداوند گفته‌اند
که جایگاهی برای اختیار انسان و تأثیر انتخاب او در تغییر سرنوشت باقی نگذاشته‌اند.
اینان بر این باورند که خداوند از قبل همه چیز را می‌داند
و ما نقشی در سرنوشت خود نداریم و حتی با این طرز تفکر راه خطا و انحراف را پیش
گرفته‌اند!! و گفته‌اند:

می‌
خوردن من حق ز ازل می‌دانست              
گر می‌نخورم علم خدا جهل بود[۳۶]

به‌طور
حتم این‌گونه طرز تفکر که انسان را به خطا و گناه می‌کشاند،
منطقی نیست و مورد رضایت خداوند دانا و حکیم نمی‌باشد،
زیرا به‌طور حتم خداوند کسی را مجبور به شراب خواری نمی‌کنند
و اگر از احاطه علمی‌خدا بخواهیم بگوییم: بلکه بهتر است
در این باره خیام بگوید: چون من می‌خورم
حق ز ازل می‌دانست!!!

از
سوی دیگر گروهی بیشترین نقش را به اختیار و انتخاب انسان داده‌اند
و انسان را تعیین کنند، سرنوشت خویش دانسته‌اند و کار را
تا آنجا پیش برده‌اند که برای علم پیشین خدا و احاطه
علمی‌پروردگار جایی نگذاشته‌اند
و گفته‌اند: «خدا به آنچه انجام می‌دهیم
علم دارد» یعنی بعد از تحقق کار به آن علم دارد و از قبل علم ندارد، بنابراین از
قبل سرنوشت ما نزد خداوند نوشته نشده است، بلکه بعد از انتخاب و اختیار خود انسان
سرنوشت او رقم می‌خورد و خداوند به آنچه انسان انجام می‌دهد،
احاطه علمی‌پیدا می‌کند و در
این تحلیل به نوعی احاطه علمی‌خداوند را محدود می‌کنند.

در
حالی که در تحلیل موضوعات دقیق علمی‌و اعتقادی لازم است
به‌گونه‌ای منطقی و برهانی
بحث و گفت‌وگو کرد که هم از نظر اعتقادی و علمی‌خدشه‌ای
وارد نشود و هم از جهت رفتاری و عملی تأثیر منفی و خطاآلود دامن‌گیر
ما نشود.


واقعیت آن است که علم الهی دارای مراتب است و در هر مرتبه‌ای
دارای حکمت و استواری و لطافت و زیبایی و آثار خاص خودش است.

در یک
مرتبه خداوند به آنچه در جهان تحقق پیدا می‌کند علم
دارد؛ یعنی هم‌زمان و همراه با تحقق هر اتفاقی و هر کاری
خداوند به آن علم دارد که از آن به «علم فعلی» خداوند یاد می‌شود
و حکمت و زیبایی این احاطه علمی‌خداوند به این است که
خداوند آفریننده همه موجودات است و لازمه خالقیت آگاهی است به‌گونه‌ای
که هیچ تر و خشکی و هیچ حرکت و سکونی از علم خدا پنهان نیست.

و در
یک مرتبه بالاتر خداوند به آنچه می‌خواهد اتفاق بیفتد از
جهت شرایط و چگونگی و مقدرات علم دارد. در این مرحله تا زمانی که فعل در مرحله
تقدیر است قابل تغییر است، به‌گونه‌ای
که اگر شرایط انسان و یا شرایط پیرامونی او تغییر کرد در تأخیر یا تعجیل و یا شدت و
ضعف انجام آن کار مؤثر خواهد بود. به‌طور مثال اگر انسان
صدقه داد و یا صله رحم کرد عمر او طولانی‌تر می‌شود
و یا خطر تصادف از او برطرف می‌شود و برعکس اگر گناه کرد
و آزار رساند در سرعت وقوع خطر و یا شدت آن مؤثر خواهد شد.

در
این مرتبه تقدیرات خداوند متعال متناسب با شرایط و چگونگی انتخاب و اختیار انسان
تغییر می‌کند و از آن به «لوح محو و اثبات» تعبیر می‌شود.
حکمت و زیبایی این مرتبه آن است که جایگاه اختیار و انتخاب انسان و شرایط و عوامل
حوادث بسیار پررنگ است و انسان از حالت اجبار خارج می‌شود.
تمامی‌احادیث و آیات مرتبط با اختیار انسان و آثار اعمال
خیر و شر در این مرتبه معنا پیدا می‌کند و تمام راز و
نیازها و اعمال شب قدر مربوط به این مرتبه می‌باشد.

چنان
چه در قرآن مجید می‌خوانیم:

«إِنْ
أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاء
وَعْدُ الآخِرَةِ لِیَسُوؤُواْ وُجُوهَکُمْ وَلِیَدْخُلُواْ الْمَسْجِدَ کَمَا
دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِیُتَبِّرُواْ مَا عَلَوْاْ تَتْبِیرًا. عَسَی
رَبُّکُمْ أَن یَرْحَمَکُمْ وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَ
»[۳۷]؛«اگر
نیکی کنید به خودتان نیکی کرده‌اید و اگر [به گناه]
بازگردید ما [نیز به کیفر شما] بازمی‌گردیم».

و در
مرتبه بالاتر از علم الهی صورت کلی و نتیجه نهایی مجموعه زندگی انسان و سرنوشت او
در آنجا ثبت شده است و خداوند احاطه علمی;‌به آن دارد.
حکمت و زیبایی این مرتبه از علم الهی به احاطه علمی‌خدا
و تدبیر امور جهان مربوط می‌شود به‌گونه‌ای
که هدفمندی و نظام‌مندی جهان معنا پیدا می‌کند
و تغییر و تحولات مرتبطه تقدیرات و لوح محو و اثبات در آن راه ندارد، بلکه از ثبات
و استحکام برخوردار است. شاید پرسیده شود با وجود این مرتبه از علم الهی که صورت
کلی و نتیجه نهایی در آن ثبت است چه نیازی به مرتبه تقدیرات و لوح محو و اثبات
است؟!

پاسخ
این است مجموعه این مراتب به حکمت و استواری و زیبایی و لطافت جهان هستی شکل می‌دهد
که از یک سو دارای ثبات و استواری در طرح کلی و جامع است و از یک سو دارای انعطاف و
نقش داشتن جایگاه اختیار و انتخاب برای انسان است و این همان نظام احسن و حکیمانه
خداوند است.

چنان‌که
در قرآن مجید می‌

«یَمْحُو
اللّهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ وَ عِندَهُ أُمُّ الْکِتَابِ
»[۳۸]؛«خداوند
آنچه را می‌خواهد محو یا اثبات می‌کند
و اصل کتاب نزد اوست».

جهت
توضیح بیشتر پاسخ دو نفر از بزرگان را در این باره ضمیمه می;‌


پاسخ شهید مطهری


معروفترین شبهه جبر همان است که با مسئله قضا و قدر به مفهوم الهی یعنی با مسئله
علم خداوند مربوط است و آن این است::

خداوند
از ازل از آنچه واقع می‌شود و آنچه واقع نمی‌شود
آگاه است و هیچ حادثه‌ای نیست که از علم ازلی الهی پنهان
باشد از طرفی علم الهی نه تغییر پذیر است و نه خلاف پذیر؛ یعنی ممکن است عوض شود و
صورت دیگر پیدا کند زیرا تغییر با تمامیت و کمال ذات واجب الوجود منافی است و نه
ممکن است آنچه او از ازل می‌داند با آنچه واقع می‌شود
مخالف و مغایر باشد زیرا لازم می‌آید علم او علم نباشد، جهل
باشد؛ این نیز با تمامیت و کمال وجود مطلق منافی است.

پس به
حکم این دو مقدمه:

الف.
خداوند از همه چیز آگاه است.

ب. علم
الهی نه تغییر پذیر است و نه خلاف پذیر.

منطقاً
باید چنین نتیجه گرفت: حوادث و کائنات جبراً و قهراً باید به نحوی واقع شوند که با
علم الهی مطابقت داشته باشند خصوصاً اگر این نکته اضافه شود که علم الهی علم فعلی و
ایجابی است یعنی علمی‌است که معلوم از علم سرچشمه می‌گیرد
نه علم انفعالی که علم از معلوم ریشه می‌گیرد نظیر علم
انسان به حوادث جهان.

علیهذا
اگر در ازل در علم الهی چنین بوده است که فلان شخص در فلان ساعت فلان معصیت را
مرتکب می‌شود جبراً و قهراً آن معصیت باید به همان کیفیت
واقع شود شخص مرتکب قادر نخواهد بود طوری دیگر رفتار کند بلکه هیچ قدرتی قادر
نخواهد بود آن را تغییر دهد والا علم خدا جهل خواهد بود خیام می‌

من می‌
خورم و هر که چو من اهل بود            
می‌ خوردن من به نزد او سهل بود

می
‌خوردن من حق ز ازل می‌دانست            
گر می‌ نخورم علم خدا جهل بود

جواب این
شبهه پس از درک صحیح مفهوم قضا و قدر آسان است این شبهه از آنجا پیدا شده که برای
هر یک از علم الهی و نظام سببی و مسببی جهان حساب جداگانهه‌ای
فرض شده است؛ یعنی چنین فرض شده که علم الهی در ازل به طور ژرف و تصادف به وقوع
حوادث و کائنات تعلق گرفته است؛ آن‌گاه برای این‌که
این علم درست از آب در آید و خلافش واقع نشود لازم است وقایع جهان کنترل شود و تحت
مراقبت قرار گیرد تا با تصور و نقشه قبلی مطابقت کند.

به عبارت
دیگر چنین فرض شده که علم الهی مستقل از نظام سببی و مسببی جهان به وقوع یا عدم
وقوع حوادث تعلق گرفته است و لازم است کاری صورت گیرد که این علم با معلوم خود
مطابقت کند از این‌رو باید نظام سببی و مسببی جهان کنترل
گردد در مواردی جلوی طبع آنچه به حکم طبع اثر می‌کند و جلوی
ارده و اختیار آن که با اراده و اختیار کار می‌کند گرفته
شود تا آنچه در علم ازلی الهی گذشته است با آنچه واقع می‌شود
مطابقت کند و با هم مغایرت نداشته باشند از این‌رو از انسان
نیز باید اختیار و آزادی و قدرت و ارده سلب گردد تا اعمالش کاملاً تحت کنترل در آید
و علم خدا جهل نشود.

این چنین
تصور درباره علم الهی منتهای جهل و بی‌خبری است مگر ممکن
است که علم حق به طور تصادف و گزاف به وقوع یا عدم وقوع حادثه‌ای
تعلق بگیرد و آن‌گاه برای این‌که
این علم با واقع مطابقت کند لازم شود دستی در نظام متقن و قطعی علی و معلولی برده
شود تغییراتی در این نظام داده شود از طبیعتی خاصیتی سلب گردد یا از فاعل مختاری
اختیار و آزادی گرفته شود؟!

لهذا
بعید به نظر می‌رسد که رباعی بالا از خیام که لااقل نیمه
فیلسوفی است، بوده باشد شاید این رباعی جزء اشعاری است که بعد به خیام نسبت داده‌اند
یا از خیام است ولی خیام نخواسته در این رباعی به زبان جد و فلسفه سخن بگوید؛
خواسته فقط خیالی را به صورتی زیبا در لباس نظم ادا کند بسیاری از اهل تحقیق آنجا
که شعر می‌سروده‌اند افکار علمی‌و
فلسفی خود را کنار گذاشته، تخیلات لطیف را جامه‌ای زیبا از
شعر پوشانیده‌اند به عبارت دیگر به زبان اهل ادب سخن گفته‌اند
نه به زبان اهل فلسفه همچنان‌که بسیاری از اشعار منسوب به
خیام از این قبیل است. خیام شهرت جهانی خود را مدیون این‌گونه
تخیلات و این طرز بیان است.

علم ازلی
الهی از نظام سببی و مسببی جهان جدا نیست علم الهی علم به نظام است آنچه علم الهی
ایجاب و اقتضا کرده و می‌کند این جهان است با همین نظاماتی
که هست علم الهی به‌طور مستقیم و بلاواسطه نه به وقوع حادثه‌ای
تعلق می‌گیرد ونه به عدم وقوع آن علم الهی که به وقوع حادثه‌ای
تعلق گرفته است به طور مطلق و غیرمربوط به اسباب و علل آن حادثه نیست بلکه تعلق
گرفته است به صدور آن حادثه از علت و فاعل خاص خودش علل و فاعل‌ها
متفاوت می‌باشند یکی علیت و فاعلیتش طبیعی است و یکی شعوری
یکی مجبور است و یکی مختار آنچه علم ازلی از فاعل شعوری اثر فاعل مجبور از فاعل
مجبور و اثر فاعل مختار از فاعل مختار صادر شود علم الهی ایجاب نمی‌کند
که اثر فاعل مختار از آن فاعل بالاجبار صادر شود علم الهی ایجاب نمی‌کند
که اثر فاعل مختار از آن فاعل بالاجبار صادر شود.

به عبارت
دیگر علم ازلی الهی علم به نظام است؛ یعنی علم به صدور معلولات است از علل خاص آنها
در نظام عینی خارجی علت‌ها و فاعل‌ها
متفاوت‌اند: یکی طبیعی است و یکی شعوری؛ یکی مختار است و
یکی محبور در نظام علمی‌نیز امر از این قرار است یعنی هر
فاعلی همان‌طور که عالم عینی هست در عالم علمی‌هست
بلکه باید گفت آن طور که در عالم علمی‌هست در عالم عینی هست
علم الهی که به صدور اثری از فاعلی تعلق گرفته است به معنی این است که تعلق گرفته
به صدور اثر فاعل مختار از فاعل مختار و به صدور اثر فاعل مجبور از فاعل مجبور.
آنچه علم الهی اقتضا دارد و ایجاب می‌کند این است که فعل
فاعل مختار از فاعل مختار و فعل فاعل مجبور از فاعل مجبور صادر شود نه این‌که
علم الهی ایجاب می‌کند که فاعل مختاری مجبور بشود یا فاعل
مجبوری مختار گردد.

انسان در
نظام هستی چنان‌که در گذشته گفته شد دارای نوعی اختیار و
آزادی است و امکاناتی در فعالیت‌های خود دارد که آن امکانات
برای موجودات دیگر حتی برای حیوان‌ها نیست و چون نظام عینی
از نظام علمی‌ ریشه می‌گیرد و
سرچشمه عالم کیانی عالم ربانی است، پس علم ازلی که به افعال و اعمال انسان تعلق
گرفته است به معنی این است که او از ازل می‌داند که چه کسی
به موجب اختیار و آزادی خود طاعت می‌کند و چه کسی معصیت می‌کند
به اراده واختیار خود معصیت کند. این است معنی سخن کسانی که گفته‌اند:
«انسان مختار و بالاجبار است»؛ یعنی نمی‌تواند مختار نباشد
پس علم ازلی دخالتی ندارد در سلب آزادی و اختیار آن‌که در
نظام علمی‌و نظام عینی مقرر است که مختار و آزاد باشد
دخالتی ندارد در سلب اختیار و آزادی انسان به این‌که او را
به معصیت یا اطاعت وادار و مجبور کند.

علیهذا
دو مقدمه‌ای که در اشکال به کار برده شده هر دو صحیح و
غیرقابل تردید است و هم آنچه در ضمن نکته اضافه شد که علم الهی علم فعلی و ایجابی
است نه علم انفعالی و تبعی نیز صحیح و غیر انکار است اما لازمه اینها همه این نیست
که انسان مجبور و مسلوب الاختیار باشد آن‌گاه که معصیت می‌کند
از طرف قوه و نیرویی مجبور بوده باشد بلکه آن موجودی که در نظام تکوینی آزاد آفریده
شده و در نظام علمی‌نیز آزاد و مختار قرار گرفته اگر کاری
را به جبر بکند «علم خدا جهل بود». لذا اشکال کننده که می‌گوید:
«می‌ خوردن من حق ز ازل می‌دانست»،
باید توضیح خواست که آیا آنچه حق ز ازل می‌دانست، می
‌خوردن اختیاری و از روی میل و اراده و انتخاب شخصی بدون اکراه و
اجبار بود یا می‌ خوردن جبری و تحمیلی به وسیله یک قوه‌ای
که خارج از وجود انسان و یا می‌ خوردن اجباری بود و نه می
‌خوردن مطلق؛ می ‌خوردن اختیاری بود
و چون علم ازلی چنین است پس اگر می‌جبر بخورد «علم خدا جهل بود». علیهذا نتیجه علم ازلی به افعال و اعمال موجودات صاحب
اراده و اختیار، جبر نیست؛ نقطه مقابل جبر است. لازمه علم ازلی این است که آن مختار
است حتما باید مختار باشد پس راست گفته آن که گفته است:

علم ازلی
علت عصیان کردن             
نزد عقلا ز غایت جهل بود

اینها
همه در صورتی است که محل بحث را علم سابق ازلی الهی قرار دهیم که در قرآن کریم به
نام کتاب و لوح محفوظ و قلم و امثال اینها یاد شده است و در اشکال هم همین علم ذکر
شده است اما باید دانست گذشته از اینن‌که موجودات جهان و
نظام سببی و مسببی معلوم حق می‌باشند به علم سابق ازلی خود
همین نظام که معلوم حق است علم حق نیز می‌همه نظامات خود هم علم باری تعالی است و هر چیزی نزد او حاضر است امکان ندارد در
تمام سراسر هستی موجودی از او پنهان بماند او همه جاست و با همه چیز است:


«فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»[۳۹]؛


«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»[۴۰]؛


«هُوَ
الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»[۴۱]؛

علیهذا
خود جهان با همه خصوصیات و نظامات از مراتب علم خداوند است. در این مرتبه از علم،
علم و معلوم یکی است نه دو تا، تا در آن انطباق و عدم انطباق علم با معلوم فرض شود
و آنگاه گفته شود اگر چنین شود علم خداوند علم و اگر چنان شود جهل خواهد بود.


پاسخ آیت الله مکارم

آنچه
در پرسش پیرامون علم خداوند گفته شد کاملاً صحیح و منطقی است، یعنی خداوند از ازل
از همه چیز آگاه بوده است ولی نتیجهه‌ای که از آن گرفته
شده (پس بشر در انجام هر نوع کار خود مجبور است) صددرصد باطل و بی‌پایه
می‌باشد.

در
این جا برای روشن شدن این حقیقت بیان دو نکته لازم است:

۱.
آزادی بشر در اراده و انتخاب هر نوع کاری که می‌خواهد
انجام دهد، مورد احترام و اتّفاق همه خردمندان جهان است حتّی آنان که سنگ مجبور
بودن بشر را به سینه می‌زنند و بشر را فاعل جبری «مختار
نما» می‌دانند عملاً به این اصل احترام گذارده، خود و
دیگران را در قسمتی از کارها فاعل آزاد و صاحب اختیار می‌‌دانند
- و لذا - هر موقع از کسی مثلاً سخنان توهین‌آمیز بشنوند
و یا فرزند خود را در انجام وظایف سست و تنبل مشاهده بنمایند، فوراً ناراحت شده و
موضوع مجبور بودن توهین کننده یا فرزند را به دست فراموشی سپرده، شروع به داد و
فریاد می‌کنند و متخلّف را به کیفر کردار خود می‌رسانند.

بنابر
این باید بپذیریم که آن فرد جانی که مثلاً با ضربه چاقو انسانی را از پای در می‌آورد
و یا می‌گساری که جام‌ها را
یکی پس از دیگری سر می‌کشد، با آزادی و اختیار، بدون جبر
و فشاری از درون خود یا خارج، دست به این کارها می‌زند و
هیچ با وجدانی نمی‌تواند بگوید که آدم‌کشی
و می‌گساری، برای این افراد مانند نفس کشیدن و هضم غذا
یک امر غیر اختیاری و اجتناب‌ناپذیر است و چنان که گفته
شد، همان افرادی که روی یک سلسله خیال‌بافی، اصل «آزادی
اراده» را منکر شده اند، هنگامی‌که خود مورد تعدّی و ستم
قرار می‌گیرند صد در صد تغییر عقیده و روش داده و از
مقامات قضایی درخواست می‌کنند که ظالم و متعدّی را به
کیفر اعمال خود برسانند.

۲.
علم خداوند همان طور که بیان شده واقع نماست و سرِ مویی از واقع تخلّف نمی‌کند،
ولی باید توجّه داشت که علم خداوند به چیزی با آن قید و صفتی که در خارج دارد و با
خصوصیّتی که تحقّق پذیرفته است تعلّق می‌گیرد.

توضیح
این که: بشر در طول زندگی مبدأ دو نوع کار است؛ یک دسته از کارها را از روی اراده و
اختیار انجام می‌دهد و بارزترین ممیّز این قسمت از کارها
این است که «کار اختیاری» اوست.

دسته
دیگر از کارهای او «افعال غیر ارادی» و به اصطلاح «اضطراری» او می‌باشد،
مانند: گردش خون در رگ‌ها، ضربان قلب، فعّالیّت دستگاه
گوارش و... و ممیّز روشن این دسته از کارها این است که فعل «غیر اختیاری» اوست.

روی
اصل مسلّمی‌که گفته شد - علم خدا واقع نماست و سرِسوزنی
از واقع تخلّف نمی‌کند - هر یک از افعال ما به آن رنگ و
خصوصیّتی که در خارج دارند برای خداوند از «ازل» معلوم بوده است، یعنی خداوند از
نخست می‌دانست که فعل معیّنی در لحظه خاصّی با کمال
اختیار و آزادی از ما سر می‌زند و همچنین قسمت دوّم از
افعال ما، خداوند از «ازل» می‌دانست که فعل خاصّی در یک
ساعت معیّن از روی اضطرار از ما صادر می‌گردد.

با در
نظر گرفتن این دو مطلب که اساس پاسخ را تشکیل می‌دهند،
به توضیح پاسخ توجّه فرمایید:

مطلب
اوّل ثابت نمود که قسمتی از افعال ما فعل ارادی و اختیاری ماست و در انجام و ترک
آنها کمال آزادی را داریم.


همچنین مطلب دوّم اثبات کرد، همان طور که خداوند از «اصل کار» ما آگاه است، همچنین
از خصوصیّت و رنگ و صفت آن که اختیاری و یا اضطراری بودن است، آگاه و مطّلع است و
به عبارت دیگر: فعل ما با آن مشخّصات و ممیّزاتی که در خارج دارد برای او معلوم می‌باشد.

روی
این دو اصل درباره افعال اختیاری خود چنین نتیجه می‌گیریم
که خداوند از ازل می‌دانست که فلان جانی در ساعت معیّنی
از فلان روز، با کمال آزادی و اختیار با ضربه چاقویی کسی را از پای در می‌آورد.

یک
چنین علم پیشین (علم ازلی خدا) هرگز موجب «جبر» و سلب آزادگی از انسان نمی‌شود
و شخص جنایتکار حق ندارد علم ازلی خدا را بهانه قرار داده و خود را در انجام جنایت
مجبور و مضطر قلمداد نماید، زیرا درست است که خداوند از ازل می‌دانست
که جانی دست به جنایت می‌زند، ولی او نه تنها از اصل عمل
آگاه بود بلکه از این هم آگاه بود که آن شخص، این جنایت را از روی اختیار و با کمال
آزادی انجام می‌دهد. (دقّت کنید)

چنین
علمی‌نه تنها موجب جبر در انسان نیست، بلکه مؤیّد و
روشنگر آزاد بودن اوست؛ زیرا از آن جا که علم خدا از هیچ جهت تخلّف پذیر نیست و از
هر نظر واقع نماست، ناچار باید آن شخص عمل خود را از روی اختیار و آزادی انجام دهد
و اگر فرض کنیم که او در انجام آن کار مجبور گردد و در انجام آن اختیار و آزادی
نداشته باشد، در این صورت علم خدا بر طبق واقع نبوده، بلکه جهل خواهد شد.

عبارت دیگر: اگر ما کار خود را - اعم از نیک و بد - به آزادی انجام دهیم، علم خدا
مطابق واقع خواهد بود و اگر در کار خود مجبور باشیم، در این صورت علم او برخلاف
واقع خواهد گشت.

بیان
سادهه‌تر: شاید این بیان فلسفی برای بعضی سنگین باشد، در
این صورت در رفع اشکال از مثال زیر کمک می‌گیریم: کسانی
که «علم ازلی خدا» را دستاویز جنایت بزهکاران قرار داده و آنان را در انواع تعدّ‌ی‌ها
و ظلم‌ها و ارتکاب زشتی‌ها و
بدی‌ها معذور می‌شمارند، آیا
حاضرند در مثال زیر نیز چنین داوری بنمایند؟


بسیاری از استادان و دبیران به خوبی می‌توانند آینده
شاگردان خود را پیش‌بینی کنند؛ معلّمی‌که
از اندازه کار و کوشش و آمادگی شاگردان برای امتحان آگاهی کامل دارد، می‌تواند
«قبول» و یا «رفوزه» شدن بسیاری از آنها را پیش بینی کرده و نظر قاطع دهد.

فرض
کنید استادی از تنبلی و سهل انگاری شاگردی که وقت گرانبهای خود را صرف کارهای
بیهوده و احیاناً مضر می‌نماید، اطلاع دارد و می‌بیند
که دلسوزی‌ها و یادآوری‌های
وی در روح و روان او اثری نگذارده و همچنان سرگرم اتلاف وقت در مراکز فساد است؛ در
این موقع استاد آگاه از وضع شاگرد، چند هفته پیش از آغاز امتحان به خوبی می‌تواند
آینده شاگرد خود پیش بینی کرده و به طور قاطع نظر صائب و صد در صد مطابق واقع بدهد،
اکنون باید دید عامل شکست وی در امتحان چه بوده است؟

آیا
اطّلاع معلّم از وضع وی سبب عدم موفّقیّت وی گردیده؟

به
طوری که اگر معلّم با همین وضع بالعکس پیش بینی می‌کرد،
آیا امکان داشت نتیجه غیر این شود و در امتحان پیروز گردد، یا این که شکست وی در
امتحال معلول سهل انگاری و تنبلی وی در ایّام تحصیلی بوده که در طول سال اساساً لای
کتاب را باز نکرده و جز هوسرانی، گرد هیچ کاری نگشته است؟

هیچ
انسانی نمی‌تواند پیش بینی و علم استاد دلسوز را موجب
شکست وی بداند بلکه باید تقصیر را متوجّه خود شاگرد نموده و سهل انگاری او را سبب
عدم موفّقیّتش دانست.

در
این مورد استاد با ذکاوت و دلسوز که با هوشیاری از سرنوشت شاگرد آگاه گردیده چه
تقصیری می‌تواند داشته باشد؟

آیا
حقیقت جز این است که محصّل سهل انگار با کمال آزادی طرّاح سرنوشت خود بوده است و با
اختیار و اراده خویش مقدّمات بدبختی و «رفوزه» شدن خود را فراهم ساخته است؟

گو
این که معلّم نیز از نتیجه کار او آگاه بوده و حتّی تذکّرات لازم را هم داده است.

آری
میان علم خدا به سرنوشت بندگان و آگاهی استاد از نتیجه امتحان شاگرد، تفاوت‌هایی
هست و علم نامتناهی خدا قابل مقایسه با علم محدود معلّم نیست، ولی این تفاوت‌ها
تأثیری در این پاسخ ندارد و هیچ یک از اطّلاعات پیشین، علّت کار ما نبوده و موجب
سلب اختیار و آزادی از ما نیست.

خلاصه
سخن این که: خداوند بشر را با یک سلسله مواهب طبیعی آفریده و به او عقل و خرد و
اراده و اختیار و حرّیّت و آزادی داده و راه سعادت و بدبختی را به او نشان داده است
و هر فردی را در انتخاب سرنوشت خود آزاد گذارده است. این ما هستیم که از روی اراده
و اختیار سرنوشت خود را تعیین کرده و جز ما کسی طرّاح و سازنده سرنوشت ما نیست و
علم و اطّلاع او از آینده ما، کوچک‌ترین لطمه‌ای
به اختیار و آزادی ما نمی‌زند و آنچه را که در شعر منسوب
به «خیّام» دلیل تصوّر شده و علم ازلی خداوند عذر برای گناه و آلودگی معرّفی گردیده
آن‌جا که می‌

من می‌
خورم و هر که چو من اهل بود           
می‌ خوردن من به نزد او سهل بود

می
‌خوردن من حق ز ازل می‌دانست           
گَر می ‌نخورم علم خدا جهل بود

سفسطهه‌ای
بیش نیست و علّت رواج این مکتب در غرب جز شکستن مرزها و کسب آزادی مطلق در گناه
چیزی نیست و در واقع برای فریب دادن وجدان است.

خواجه نصیرالدّین طوسی فیلسوف شرق در پاسخ رباعی فوق، رباعی زیر را سروده است:

آن کس
که گنه به نزد او سهل بود             
این نکته یقین بداند از اهل بود

علـم
ازلی علّت عصـیـان بــودن         
پیش عقلا ز غایت جهل بود[۴۲]

 

 


سعادت اختیاری یا اجباری!


با توجه به معنی آیه که می‌فرماید «خداوند هرکس را بخواهد
هدایت می‌کند» آیا سعادت و کمال ما در دست خودمان است یا
این‌که ما در رسیدن به کمال خود نقش نداریم؟

برای
دستت‌یابی به پاسخ مناسب، در ابتدا توجه شما را به چند
آیه جلب می‌کنیم. خداوند متعال در قرآن مجید می‌

«یُضِلُّ
مَن یَشَاءُ
»[۴۳]؛«[خداوند]
هر کس را بخواهد گمراه می‌کند».

«وَمَا
یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفَاسِقِینَ
»[۴۴]؛«[خداوند]
گمراه نمی‌کند مگر فاسقان را»

«یَهْدِی
مَن یَشَاءُ
»[۴۵]؛«[خداوند]
هر کس را بخواهد هدایت می‌کند»


«وَیَهْدِی
إِلَیْهِ مَن یُنِیبُ»[۴۶]؛«هرکسی
که اهل راز و نیاز و برگشت به خداوند باشد را هدایت می‌کند».

با
دقت در این;ن‌گونه آیات به خوبی ثابت می‌شود
که هدایت کردن و یا گمراه ساختن از سوی خداوند گزاف و بی‌منطق
نیست، بلکه قابلیت‌های لطف و یا زمینه‌های
مجازات از سوی انسان و یا اعمال اختیاری او فراهم می‌شود.
حال سوالی که در اینجا به ذهن متبادر می‌گردد این است که
به چه دلیلی خداوند این آیات را به‌گونه‌ای
بیان فرموده است که از حاکمیت مطلق خداوند حکایت می‌کند
و از اختیار انسان به صراحت یاد نشده است؟!

در
جواب باید عنوان کرد این نوع آیات اشاره به توحید افعالی دارد، توحید افعالی به این
معناست که افعال مستند به خداوند است و فاعل دیگری در عرض فاعلیت الهی همکار یا
یاور خداوند نمی‌باشد. البته وجود فاعل‌های
طولی در طول فاعلیت الهی هیچ منافاتی با توحید افعالی ندارد آنچه با توحید افعالی
منافات دارد این است که در عرض فاعلیت الهی فاعلی دیگر را در نظر بگیریم. پس معنای
صحیح این نوع آیات و آیات مشابه آن این است که خداوند هرکسی را که بخواهد هدایت می‌کند
و هیچ فاعل دیگری در عرض فاعلیت الهی مانع فعل الهی نمی‌تواند
بشود.

نکته
دیگر که باید به آن توجه ورزید آن است که هدایت الهی چند قسم است. یک نوع هدایت،
هدایت عام تکوینی است. چنان‌[۴۷]

که در
این هدایت خداوند متعال تمام موجودات را آفریده و به سوی غایتی راهنمایی می۰;‌نماید.


نوع
دیگر هدایت، هدایت تکوینی مخصوص انسان‌ها می‌باشد
که از طریق عقل و فطرت آنها را به سوی حقایقی راهنمایی می‌نماید.
این نوع هدایت برای عموم انسان‌ها می‌باشد.

هدایت
دیگری که انسان‌ها به‌طور
ویژه از آن بهره‌مندند؛ هدایت تشریعی عام می‌باشد
در این نوع هدایت هم خداوند متعال به وسیله پیامبران قوانین و بایدها و نبایدهای
خود را برای عموم مردم بیان می‌نماید.


در
این دو نوع هدایت که مخصوص انسان
می‌باشد انسان می‌تواند خلاف
عقل و فطرت و اوامر انبیاء الهی عمل نماید و همچنین می‌تواند
موافق این امور گام بردارد، حال چنانچه موافق عقل و فطرت و اوامر و نواهی تشریعی
خداوند عمل نمود هدایت دیگری نصیب او می‌گردد که به
هدایت تکوینی ثانویه و یا همان ایصال الی المطلوب، دست پیدا می‌کند.

این
نوع هدایت، مخصوص مؤمنان می‌باشد. هدایت‌های
قبلی همگی ارائه طریق به سوی راه مطلوب بود ولی درا ین نوع هدایت خداوند متعال فرد
را شامل فیض خاص تکوینی خود می‌نماید چنان‌[۴۸]

مقابل
این نوع هدایت، ضلالت قرار می۰;‌گیرد اگر فردی با اختیار خود
خلاف عقل و فطرت و فرامین انبیای الهی عمل نمود خداوند متعال هم از هدایت خاصه خود
محروم می‌نماید بلکه مجازات او را گمراهی بیشتر قرار می‌دهد.
چنان‌که در قرآن مجید می‌[۴۹]

علامه
طباطبایی از این نوع مجازات الهی به «اضلال کیفری» تعبیر نموده است که دامن‌گیر
کسانی می‌شود که از هدایت الهی رویگردان شده‌اند
و با لجاجت و حق‌ستیزی رو به سوی پلیدی هرچه بیشتر آورده‌اند.[۵۰]
بنابراین در انواع و مراتب هدایت و گمراهی، به نوعی اختیار انسان نقش دارد.

 

 


اختیار انسان و «شب قدر»


اگر سرنوشت انسان در هرسال در شب قدر رقم می‌خورد
پس نقش ما در تعیین سرنوشت‌های خود چگونه می‌باشد؟

در این
که انسان مختار است شکّی نیست؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی۰;‌ترین
یافته‌های انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه
از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می‌کند که
خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود، شادی خود، غم خود، شکّ خود، عقل
داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می‌یابد،
مختار بودن خود را هم به همین‌گونه ادراک می‌کند.
انسان به وضوح درمی‌یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به
پارکینسون (لرزش بی‌اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش
دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می‌کند.
همین‌طور می‌فهمد که تفاوت فراوانی
است بین کسی که در خواب حرف می‌زند یا در خواب راه می‌رود
با کسی که در بیداری سخن می‌گوید یا راه می‌پوید.


از طرف
دیگر مختار بودن انسان، جزء قضا و قدر الهی است؛ یعنی خداوند متعال اراده نموده که
انسان مختار باشد و کارهای واقع در محدوده‌ی اراده‌اش
را با اختیار انجام دهد؛ و اراده‌ی خدا حتماً تحقّق می‌یابد.
پس محال است افعال ارادی انسان بدون اختیار خود او تحقّق یابند. بنابراین شکّی نیست
که تقدیرات شب قدر نمی‌تواند در مقابل اختیار انسان قرار
گیرد.

پس آنچه
در شب قدر نوشته می‌شود، این نیست که هر کسی چه خواهد کرد؛
بلکه این است که او با چه اموری مواجه خواهد شد. به عبارت ساده‌تر
آنچه در شب قدر نوشته می‌شود، سوالات امتحانی است نه پاسخ‌های
آنها. پاسخ‌ها را خود شخص باید بدهد تا آینده‌ی
او ساخته شود. ولی شکّی نیست که آینده‌ی او متناسب با آن
سوالات امتحانی مقدّر شده، شکل خواهد گرفت. برای مثال، در شب قدر مقدّر می‌شود
که فلان شخص در فلان زمان پول هنگفتی پیدا کند، امّا این‌که
این شخص در مقابل این حادثه چه عکس العملی نشان خواهد داد، با خود اوست. کما این‌که
برای شخص دیگری مقدّر شده همان پول هنگفت را گم کند؛ و عکس‌العمل
او در مقابل این حادثه نیز شکل‌دهنده‌ی
وجود اوست. و در این میان کار دین و شریعت این است که نحوه‌ی
پاسخگویی به این سوالات را تعلیم می‌دهد. پس هر حادثه‌ای
که برای ما رخ می‌دهد، مثل سلامتی یا بیماری، فقیر شدن یا
ثروتمند شدن، قبولی در کنکور یا رد شدن در آن و...، همگی سوالات امتحانی هستند که
در شب قدر برای ما رقم خورده است؛ و نحوه‌ی پاسخگویی ما به
این حوادث، شکل دهنده‌ی وجود برزخی و اخروی ما خواهد بود.
بر این اساس دنیا سراسر امتحان می‌باشد و هیچ امری در دنیا
نیست که خارج از مدار امتحان الهی قرار گیرد.

امّا این‌که
فرموده‌اند با دعا و عبادت سعی کنید تقدیرات شب قدر را به
نفع خود تغییر دهید، منظور این است که ارتباط معنوی انسان با عالم غیب باعث می‌شود
که سوالات امتحانی مفیدتر و تکامل بخش‌تری برای او طرح
گردد؛ یا سوالی که از سنخ بلای دنیوی است با سوالی دیگر از سنخ نعمت دنیایی جایگزین
گردد. برای مثال اگر مقدّر است که کسی با بچّه‌دار نشدن
امتحان شود، ممکن است با دعا و عبادت، شکل امتحان او عوض شود و با بچّه‌دار
شدن امتحان گردد.

امّا این‌که
آیا می‌توان تقدیرات شب قدر را بعد از شب قدر تغییر داد یا
نه؟ در روایات ذکر شده که تنها در روز عرفه و در سرزمین عرفه چنین امکانی وجود
دارد. سرّ این مطلب نیز آن است که امام زمان(عج) همیشه در آن روز در سرزمین عرفات
شرف حضور دارند. و صاحب قدر، امام معصوم می‌باشد.


البته
طبق روایات شکّی نیست در هر زمانی با دعا و صدقه و نذر و قربانی و دیگر خیرات می‌توان
مسیر تقدیرات را عوض نمود. لکن باید توجّه داشت که خود این امکان تغییر نیز در
تقدیرات شب قدر مقدّر شده است. یعنی در تقدیرات آن شب، اجرای برخی تقدیرات مشروط به
اموری مثل دعا و صدقه و... شده است. لذا اگر شخص آن شرط را به جا آورد مشروط نیز
محقّق می‌شود و الّا محقّق نمی‌شود.
همچنین ظهور برخی سوالات مشروط به جواب سوال یا سوالات دیگر می‌باشد.
مثلاً خداوند متعال برای کسی تقدیر می‌کند که او پولی پیدا
کند؛ آن‌گاه تقدیر می‌کند که اگر او
پول پیدا شده را به صاحبش برگرداند، با بچّه‌دار شدن امتحان
شود و اگر پول را به صاحبش نداد، با بچّه‌دار نشدن امتحان
گردد. پس این‌که ما به امتحانات الهی چگونه پاسخ دهیم، در
نوع سوالات امتحانات بعدی مؤثّر می‌باشند؛ و همه‌
این برنامهی بی‌نهایت پیچیده در شب قدر معیّن و به امام
زمان(عج) تحویل می‌گردد.



 


عصمت امامان و تقدیر الهی


آیا عصمت امامان و انبیاء براساس تقدیر الهی بوده است و یا این‌که
مقام عصمت را با اختیار خود کسب کرده‌اند؟

عصمت» هم
امری موهبتی است و هم ارادی و اکتسابی . درک این مسئله در گرو شناخت چند نکته است:

یکم.
پیامبران و امامان(علیهم السلام) دارای اراده بشری  اند؛ مانند دیگر مردم
زندگی می‌>‌ کنند؛ برای تحصیل هر چه بیشتر مقامات معنوی می‌دهد:

«وَ
جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا
بِآیاتِنا یُوقِنُونَ
»[۵۱]؛«و
چون شکیبایی کردند و به آیات ما یقین داشتند، برخی از آنان را پیشوایانی قرار دادیم
که به فرمان ما [مردم را] هدایت می‌ کردند»

«اللّهُ
أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ
»[۵۲]؛«خداوند
بهتر می‌ داند رسالتش را کجا قرار دهد».

سوم.
سپردن هر مسئولیتی با دادن امکانات لازم همراه است. امامت جامعه از این قاعده
مستثنا نیست. از این‌رو، خداوند آنان را از علم لازم، برای
بر عهده گرفتن مسئولیت امامت بهره مند می‌ گرداند. این
ویژگی هنگام عهده‌داری مسئولیت برای امامان(علیهم السلام)
محسوس می‌ شود؛ چنان‌که درباره امام
هادی(علیه السلام) آمده است: یکی از یاران ایشان به نام «هارون بن فضیل» در کنارشان
بود که ناگاه امام فرمود: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»؛ ابی جعفر
(امام جواد(علیه السلام)) در گذشت. به حضرت عرض شد: از کجا دانستید؟ فرمود: در
برابر خدا فروتنی و خضوعی در دلم افتاد که برایم سابقه نداشت.[۵۳]

در اوایل
دعای ندبه به مجموع این سه واقعیت نورانی اشاره شده است:

«وَ
لا اضْمِحْلالَ بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَیْهِمُ الزُّهْدَ فِی دَرَجَاتِ هَذِهِ
الدُّنْیَا الدَّنِیَّةِ وَ زُخْرُفِهَا وَ زِبْرِجِهَا فَشَرَطُوا لَکَ ذَلِکَ وَ
عَلِمْتَ مِنْهُمُ الْوَفَاءَ بِهِ فَقَبِلْتَهُمْ وَ قَرَّبْتَهُمْ وَ قَدَّمْتَ
لَهُمُ الذِّکْرَ الْعَلِیَّ وَ الثَّنَاءَ الْجَلِیَّ وَ أَهْبَطْتَ عَلَیْهِمْ
مَلائِکَتَکَ وَ کَرَّمْتَهُمْ بِوَحْیِکَ وَ رَفَدْتَهُمْ بِعِلْمِکَ
»؛
«[ آنان را برگزیدی ]... و این بعد از آن بود که بر ایشان شرط کردی نسبت به دنیا و
زینت زیورهای آن زهد بورزند. آنان نیز این شرط را پذیرفتند و دانستی که آنان به آن
شرط وفا دارند. پس آنها را پذیرفتی و به خود نزدیک ساختی و یاد بلند و ستایش ارجمند
را برای ایشان پیش فرستادی و فرشتگانت را بر آنان فرو فرستادی و به وحی خود، آنان
را گرامی‌داشتی و آنان را به بخشش علم خود، میهمان کردی
...»

البته
این امتیاز (علم و عصمت موهبتی)، پایه و شرط اولیه امامت است و معصومان با اراده
خویش و تلاش و عبادت، به مقامات عالی۴۰;‌ تری از علم و عصمت
دست می‌ یابند؛ چنان‌که در قرآن
مجید از زبان پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌[۵۴]؛
«و بگو: پروردگارا! بر دانشم بیفزای»

همین
عبادت ها و صبر و جهادهای بیشتر - که با اختیار و اراده انجام می۴۰;‌
شود - موجب برتری برخی از پیامبران، بر برخی دیگر می‌[۵۵]؛«برخی
از آن پیامبران را بر برخی دیگر برتری بخشیدیم...»


چهارم.
دسترسی به مقام «عصمت» و راه یابی به مقامات «علمی‌an>‌و
معنوی»، به پیامبران و امامان اختصاص ندارد و برای همگان میسر است؛ چنان‌که
حضرت زینب(سلام الله علیه) تا مرز عصمت پیش رفت و حضرت ابوالفضل العباس(سلام الله
علیه) به مقامات عالی معنوی دست یافت. بسیاری از علما و اولیا «تالی تلو معصوم»
(نزدیکان به مرز عصمت) خوانده می‌ شوند. این‌که
مسئله عصمت عمدتا در مورد پیامبران و امامان مطرح می‌ شود،
به لحاظ لزوم عصمت در آنان است. به عبارت دیگر شرط امامت و نبوت، عصمت است و خداوند
فاقدان این ویژگی را برای این دو منصب بر نمی‌ گزیند.
بنابراین هیچ غیر معصومی‌، به نبوت و امامت نمی‌
رسد، ولی این به معنای آن نیست که هر کس امام یا نبی نباشد، از هیچ درجه ای از عصمت
بهره مند نخواهد بود.

پنجم.
فیاضیت مطلقه الهی، ایجاب می‌ کند که هر کس قابلیت و
استعداد کمالی را دارد، همه شرایط لازم برای به فعلیت رسیدن آن کمال، در اختیار او
قرار داده شود. به عبارت دیگر از ناحیه خداوند، هیچ‌گونه
قصور و بخلی در این باره نیست. بنابراین اگر واقعاً ما قابلیت دریافت علم لدنی را
دارا بوده و با داشتن آن حقیقتاً از عصمت برخوردار می‌
شدیم، خداوند آن علم را به ما عطا می‌ کرد. اما اگر اندکی
دقت کنیم؛ این ادعا که اگر ما هم علم معصومان را داشتیم، معصوم می‌
شدیم، ادعایی بیش نیست. دلیل بر این مطلب آن است که، در بسیاری از موارد ما بر خلاف
علم و آگاهی خود عمل می‌[۵۶]؛
«هر کس به آنچه [از حقایق] می‌
داند عمل کند؛ خداوند دانش آنچه را که نمی‌ داند به او
خواهد آموخت»

نتیجه آنه آن‌که
عصمت در عین موهبتی بودن، با لیاقت ها و شایستگی‌ های
اکتسابی و افعال اختیاری انسان ارتباط دارد و اگر خداوند علم موجب عصمت را به
پیامبران و امامان افاضه فرموده، براساس قوانین عام و اصول کلی است؛ نه از روی گزاف
و دلبخواهی. از این‌رو هر کس لیاقت و شایستگی لازم را دارا
باشد، چنین موهبتی، بـه تناسب میــزان شایستگی‌ اش، به او
افاضــه خواهد شـد.



  


فصل سوم - آفرینش انسان و تقدیر الهی

 


عالم ذر و سرنوشت


آیا ما انسان ها قبلاً در عالم ذر بوده ایم؟ عالم ذر چیست و چگونه است؟ آیا می‌توان
گفت در عالم ذر سرنوشت ما تعیین شده است؟

خدای
سبحان در قرآن کریم می۷۴۰;‌

«...وَ
إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ
أَشْهَدَهُمْ عَلی   أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی  
شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ...
»[۵۷]؛

«به خاطر
بیاور زمانی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم «ذریّه» آنها را برگرفت، آنان را
گواه بر خودشان گرفت و از آنها پرسید: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، ما
گواهی دادیم. این برای آن است که در روز قیامت نگویید: ما از این مسئله (توحید و
معرفةاللَّه) غافل بودیم»

 در
توضیح و تبیین این آیه روایات متعددی از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه
اطهار(علیهم السلام) وارد شده است. از جمله امام باقر(علیه السلام) ضمن روایتی به
زرارة فرمود:

«خداوند
از پشت آدم، ذریه اش را تا قیامت برکشید و آنان به صورت انبوه خارج شدند. آن گاه
خداوند خود را به آنان شناساند و برایشان نمایاند و اگر چنین نمی‌
کرد، هیچ کس پروردگار خویش را نمی‌ شناخت...»[۵۸]

اکنون
سؤال می۷۴۰;‌ شود که این ظهور و بروز چگونه انجام گرفته و منظور
از عالم ذر، میثاق و یا عالم الست چیست؟

در سوره یس آیه۶۰ آمده است :

«أَلَمْ
أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ
»[۵۹]؛

در قیامت
هم خداوند به انسان می‌فرماید: من با دوحجت عقل و نقل،
ربوبیت خودو عبودیت تو را تبیین کردم. دیگر نمی‌توانید در
آن روز بگویید: ما از توحید و سایر معارف دین غافل و یا وارث شرک نیا کانمان بودیم؛
زیرا عقل از درون و انبیا از بیرون، ربوبیت الله وعبودیت شمارا، تثبیت کرده‌اند.

ایشان می‌گویند:
این معنا، تحمیلی بر ظاهر آیه مورد بحث نیست؛ زیرا برای عقل و وحی، نحوه‌ای
تقدم نسبت به مرحله‌ی تکلیف وجود دارد. لذا ظاهر کلمه «اذ»
محفوظ می‌ماند. منظور از نحوه‌ی
تقدم، این است که اول پیامبران می‌آیند و مقدمات پذیرش را
فراهم می‌کنند؛ سپس تکلیف حادث می‌شود».[۶۰]

در توضیح
بیان استادجوادی می۷۴۰;‌توان گفت: برخی از مفسرین بر این باورند
که عالم ذر یک عالم تمثیلی وغیر واقعی است؛ برخی دیگر معتقدند که عالم ذر جهانی پیش
از این دنیا می‌باشد که خداوند از انسان‌ها
در آنجا پیمان گرفته است.

استاد
جوادی برخلاف این دو دیدگاه معتقدند که اولاً عالم ذر یک واقعیت خارجی است نه
واقعیت تمثیلی؛ ثانیاً عالم ذر پیش از این دنیا نیست بلکه در همین دنیا که دار
تکلیف است واقع شده است.

ایشان بر
این نکته تأکید می‌کنند که پیمان عالم ذر به وسیله عقل که
حجت درونی است و وحی که حجت بیرونی است گرفته شده است. به بیان دیگر اقرار عقل به
ربوبیت خداوند از یک سو و بیانات وحی در مورد ربوبیت خداوند از سوی دیگر همان میثاق
الهی وجهان ذر به شمار می‌


پیمان در عالم ملکوت

علامه
طباطبایی بر آن است که موجودات دارای دوگونه وجودند: «وجودی جمعی نزد خدا (در عالم
ملکوت) و دیگری وجودات پراکنده که با گذشت زمان به تدریج ظاهر می‌
شوند. به این ترتیب عالم انسانیت دنیوی، مسبوق به عالم انسانیت دیگری است که در
آنجا هیچ موجودی محجوب از پروردگار نیست و با شهود باطنی، او را مشاهده کرده و به
واحدیت او اعتراف می‌ کند؛ سؤال و جواب در عالم «ذر» به
آنجا مربوط می‌ شود».[۶۱]

ایشان
معتقد است: مقصود آیه، بعد ملکوتی انسان ها است؛ یعنی، جایگاه شهود و میثاق جهان
ملکوت است. با توجه به ظاهر آیه که فرمود «وَ إِذْ أَخَذَ»؛ یعنی «به یاد بیاور»،
استفاده می۷۴۰;‌ شود که:

اولاً،
قبل از این جهان محسوس، عالم نامحسوس دیگری وجود داشته که در آنجا میثاق انجام
گرفته است.

ثانیاً،
صحنه اخذ میثاق بر عالم مادی و جهان طبیعت مقدم است.

ثالثاً،
چون این دو جایگاه با هم متحدند و از هم جدا نیستند، خداوند به انسان زیستنده در
جهان مادی امر می‌ کند که به یاد آن جنبه ملکوتی نیز باشند،
چرا که وقتی به یاد آن باشند، آن را حفظ می‌


پیمان فطری

برخی
مفاد آیه را حکایتی از فطرت آدمی۷۴۰;‌دانسته اند؛ یعنی، انسان
در سرشت خویش، خداشناس و خداگراست. این انگاره با نظریه تمثیل قرابت بسیاری دارد؛
چنان‌که گویی آیه شریفه بیانی تمثیلی از فطرت است.

اقبال
همین مضمون را در بیت «هزاران سال با فطرت نشستم» بیان کرده است؛ یعنی، در روز الست
که پیمان توحید از من گرفته شد، تاکنون با فطرت خویش (توحید) دم ساز بودم و در آن
دوران «بدو پیوستم و از خود گسستم»؛ به خدا متوجه و از خود فارغ بودم.

ولی
زمانی که پای به عرصه حجاب عالم ناسوت و طبیعت گذاشتم، به جای توحید، بت تراشیدم و
مدتی آن را پرستیدم؛ ولی باز متوجه فطرت شده، آن بت را شکستم و بت دیگری ساختم و...
تا آن زمان که حقیقت نهفته در فطرت خود را کاملاً بنمایاند و آدمی‌[۶۲]

بنابراین
اذعان به حقیقت توحید - که در آیه به لفظ «بلی» آمده است - یک اقرار شفاهی نیست؛
بلکه واقعیتی سرشتی و ذاتی است که در ضمیر هر انسانی - حتی منکران زبانی - به
ربوبیت پروردگار وجود دارد.


ارزیابی
:

هر یک از
انگاره های پیشین، به‌گونه های مختلفی مورد نقد قرار گرفته
است.[۶۳]
در میان انگاره های یاد شده، نظریه فطرت و دیدگاه علامه طباطبایی مستدل تر و
پذیرفتنی است. در عین حال نمی‌ توان هیچ یک را قاطعانه
مدلول آیه یاد شده دانست؛ هر چند هر دوی آنها جداگانه قابل قبول و دارای مؤیدات
دینی و فلسفی است.

شهید
بهشتی در این باره می۷۴۰;‌ نویسد: «آنچه درباره این آیه می‌
توان گفت، این است که در آن اجمالاً از یک مرحله از هستی انسان ها یاد می‌
شود که در آن، به خداوندگاری خدا اعتراف داشته اند. اعترافی نه آن قدر پُر بُرد که
همه انسان ها را برای همیشه در راه حق و حق پرستی نگه دارد؛ ولی دارای این اندازه
اثر که همواره زمینه فکری و وجدانی آنها را برای «خدایابی» آماده بدارد، به‌طوری
که در روز رستاخیز نتوانند این عذر را بیاورند که: «ما از این مطلب به کلی بی‌[۶۴]

بنابر
آنچه گفته شد، دیدگاهدگاه‌نامه سرنوشت


آیا این درست است که خداوند هر فردی را که آفریده سرنوشت او را نیز
تعیین کرده است؟ آیا همراه خلق شدن ما، نامه نوشته شده زندگی‌مان
نیز خلق شده است؟

سؤال
مطرح شده به این موضوع برمی۷۴۰;‌گردد که آیا خداوند متعال به
عاقبت امور همه بندگان خود علم دارد یا خیر؟ اگر علم دارد آیا مخلوقات او طبق علم
الهی عمل می‌کنند یا خیر؟ اگر طبق علم الهی عمل گردد این
همان جبر است و اگر مخالف علم الهی عمل گردد این نسبت دادن جهل به خداوند است و
تغییر در علم الهی می‌باشد؟ و این امر محال می‌باشد
پس بنابراین با توجه به این‌که اختیار انسان به این معناست
که ما هر طرف از فعل یا ترک فعل را بخواهیم، می‌توانیم
انجام دهیم و از طرف دیگر علم خداوند تنها به یک طرف(فعل یا ترک فعل) تعلق می‌گیرد
لذا انسان مجبور است همان طرف معلوم الهی را انجام دهد.

جواب این
سوال را با مثالی توضیح می‌دهیم: راننده‌ای
با سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت در حال حرکت درجاده می‌باشد
این جاده دارای پیچ تندی می‌باشد که تنها با سرعت ۵۰
کیلومتر بر ساعت به پایین می‌توان از این پیچ عبور کرد والا
ماشین واژگون خواهد شد، حال اگر شما از طریق علم فیزیک علم داشته باشید که این
ماشین با سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت در صورت گذشتن از پیچ دچار واژگونی می‌‌گردد،
آیا این علم شما باعث سلب اختیار از راننده می‌گردد؟
طبیعتاً جواب شما خیر است. در بحث مذکور نیز علم الهی سلب اختیار از انسان نمی‌کند،
بلکه خداوند علم دارد که انسان با اختیار خودش چه رفتاری می‌

به عبارت
دیگر علم الهی اگر قبل از حدوث فعل درنظر گرفته شود علم ذاتی است که متناسب با قضای
علمی‌الهی می‌باشد و اگر علم الهی
را بعد از حدوث فعل درنظر بگیریم علم فعلی است که متناسب با قضای عینی می‌باشد.
 لذا  کلیه  احادیثی که عنوان می‌کند  فرد 
شقی  یا  سعید  در  شکم  مادر  مشخص   است.[۶۵]
اشاره به قضا و قدر علمی‌خداوند دارد که هیچ منافاتی با
اختیار انسان ندارد.

 

 


پدر و مادر غیرانتخابی!


انسان‌ها در انتخاب والدین خود هیچ اختیاری
ندارند، برخی از آنها تحصیل‌کرده و پولدارند و برخی بی‌سواد
و ساده‌اند، چنین سرنوشتی چگونه و با چه توجیهی با اختیار
انسان سازگار است؟

این‌که
انسان به عنوان یکی از موجودات از شرایط محیطی تأثیرپذیر است سخنی غیرقابل انکار می‌باشد،
این‌که ژن‌ها در رفتار و گفتار
انسان‌ها تأثیرگذار می‌باشد کاملاً
صحیح است. اما این‌ها موجب اجبار و ناچاری در عملکرد انسان
نمی‌شود بلکه نقش نهایی را اختیار و انتخاب انسان ایفا می‌کند،
جالب این‌که قرآن کریم نمونه‌های
فراوانی را مثال می‌زند که شرایط طبیعی برای معصیت کردن
فراهم بوده است ولی فرد معصیت نکرده است. مانند داستان همسر فرعون که اگرچه در کاخ
فرعون بود، اما از زنان با ایمان بوده است و در مقابل زن نوح و لوط[۶۶]
که در خانه پیامبران بوده‌اند اما تبهکار بودند.

علاوه بر
این۴۰;ن‌که خداوند متعال انتظاری که از یک فرد با خانواده
شایسته دارد، با فردی که در یک خانواده غیر مذهبی تربیت یافته، متفاوت می‌باشد،
چنان‌که گناهی که فرد نادان انجام می‌دهد
با گناه کسی که امکانات تربیتی فراوان دارد از جهت رسیدگی متفاوت خواهد بود. لذا
روایات فراوانی را مشاهده می‌کنیم که ائمه(علیهم السلام) می‌[۶۷]

به
تجربه نیز ثابت شده نقش اساسی در موفقیت و یا ناکامی۷۴۰;‌انسان،
تلاش یا تنبلی خود انسان است، چنان‌که بیشتر دانشمندان
از خانواده‌های فقیر و روستایی برخاسته‌اند
و چه بسیار از فرزندان پولدار که مسیر خوش‌گذرانی و
انحطاط را در پیش گرفته‌اند.

بدیهی
است اگر پدر و مادر و خانواده دارای تحصیلات و امکانات باشند و با تلاش و دقت و
برنامه‌ریزی به فرزندانشان کمک کنند، رشد فرزندان چه بسا
چندبرابر شود. اما در این صورت نیز انتخاب و تلاش فرزندان نقش اساسی را ایفا می‌

 

 


آفرینش گناهکار


چرا خداوند انسان گناهکار را آفرید تا به جهنم برود؟ اگر چنین انسانی اعتراض کند که
من به اختیار خودم به دنیا نیامده‌ام چه پاسخی برای او
هست؟!



خداوند متعال تشخیص راه حق از راه باطل را بها به‌[۶۸]

حال
با توجه به این۴۰;ن‌که خداوند انسان را با اختیار آفریده است
به این معنا که انسان در وجود و نهان خود در انتخاب فعل خیر و شر، قدرت انتخاب
مشاهده می‌کند لذا خداوند به هیچ وجه بنده‌اش
گنهکار نیافریده است، بلکه خداوند انسان مختاری را آفریده که راه صحیح را از خطا
تشخیص دهد و در انتخاب راه‌های متنوع و متعدد مختار بوده
و زمانی که راه شرّی را انتخاب کرد نتایج آن را نیز متحمل خواهد شد. اگر در مورد
همسر لوط خداوند می‌


«قَدَّرْنَا إِنَّهَا لَمِنَ الْغَابِرِینَ»[۶۹]؛«مقرر
کردیم که همسر لوط از هلاک شدگان است».

و یا
در درباره حضرت موسی۷۴۰;(علیه السلام)
خداوند می‌

«ثُمَّ
جِئْتَ عَلَی قَدَرٍ یَا مُوسَی
»[۷۰]؛«ای
موسی براساس یک تقدیر به اینجا آمده‌ای»

بهE">به‌طور
حتم تبهکاری همسر لوط در سرنوشت عذاب او، و شایستگی حضرت موسی(علیه
السلام) در تقدیر پیامبری او نقش اساسی داشته است.


بنابراین این‌که خداوند راه‌های
متعددی را در پیش روی انسان گذاشته است تا او خود راه اصلی را پیدا کند و با اختیار
خود زندگی کند، از لطف‌های ویژه خداوند به انسان است و
امتیاز آدمی‌را بر سایر موجودات می‌رساند،
در حالی که اگر فقط یک راه وجود داشت دیگر اختیار برای انسان معنا پیدا نمی‌کرد.

نکته
دیگر آن که بهشت و جهنم پاداش و جزا با عمل انسان رابطه مستقیم دارد و این انسان
است که بهشت و جهنم خود را می‌سازد بنابراین تا انسان پا
به عرصه وجود نگذارد و اعمال خوب و بد خود را به فعلیت نرساند؛ از عدالت و حکمت
خداوند به دور است که او را سزاوار بهشت و جهنم کند و علم پیشین خداوند نشانه احاطه
علمی‌خداوند است و دلیلی بر اجبار و عدم اختیار انسان
نیست و اما این‌که چرا خداوند نظام جهان را این‌گونه
آفریده که برخی جهنمی‌شوند؟! و یا چرا به انسان اختیار
داده تا کار زشت انجام دهد و جهنمی‌شود؟! پاسخ کوتاه آن
است که زیبایی آفرینش انسان و امتیاز اختیار او این ارزش را دارد و اگر اختیار برای
انسان نبود، امتیازی نسبت به سایر موجودات نداشت و هم‌چون
سایر حیوانات چرخه زندگی عادی را می‌گذراند در حالی‌که
خداوند همه جهان را قبل از انسان آفرید و هم‌چنین
فرشتگان قبل از انسان آفریده شده بودند و هیچ‌کدام
امتیاز ویژه انسان را نداشته‌اند و این امتیاز همان
راهیابی تا مقام خلافت الهی با داشتن قدرت انتخاب و اختیار است و اگر کسانی با سوء
اختیار گناهکار می‌شوند، ‌نشانه
ناسپاسی و ضایع کردن نعمت خدادادی است که در این صورت سزاوار گرفتاری در دنیا و
عذاب در آخریت می‌شود. که چنین هزینه‌هایی
را به دنبال داشته باشد. اگرچه وجود گرفتاری‌ها در دنیا
و عذاب‌ها در آخرت، از یک نگاه برتر خود بستر و زمینه
پاک شدگی و جداسازی ناخالصی‌هاست. چنان‌که
با کوره ذوب آهن است که شمش آهن از سنگ‌ها و ناخالصی‌ها
جدا می‌شود و حتی گاهی برای یافتن یک فلز ارزشمند مانند
طلا، لازم است چندین تن سنگ معدن در کوره‌ها ذوب شوند
اما تحمل این هزینه‌ها و سختی‌آفرینش بدی!


آیا
خداوند بدی را آفریده است و اگر نیافریده پس این همه ظلم و بدی ناشی از چیست؟ اگر
خدا نمی‌خواست
که انسان‌ها و جهان را این طوری نمی‌آفرید؟

خداوند
متعال می‌فرماید:

«ما
أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ
نَفْسِکَ
»[۷۱]؛
«آنچه از نیکی‌ها به تو می‌ رسد، از
طرف خداست؛ و آنچه از بدی به تو می‌ رسد، از سوی خود توست».

امّا آیا
این بدان معناست که انسانانسان‌ها خودشان خالق کارهای بد خویشند
و خدا آفریننده‌ی کارهای بد آنان نیست؟ در حالی که خداوند
متعال می‌

«اللَّهُ
خالِقُ کُلِّ شَیْ ءٍ
»[۷۲]؛
«خداست خالق همه چیز».

پس
یقیناً خدا خالق کارهای بد انسانانسان‌ها نیز هست؛ امّا آیا این
بدان معناست که خدا - معاذ الله - بدی را آفریده است؟

پاسخ
اجمالی آن است که خدا خالق هر امر وجودی است؛ و وجود سراسر خیر می‌باشد.
امّا بدی چیزی نیست جز وصف عدمی‌برای امور وجودی. مثلاً سخن
دروغ از آن جهت که صوت می‌باشد، فرقی با سخن راست ندارد.
لذا خداوند خالق صوت است چه آن صوت در دروغگویی به کار رود یا در راستگویی. امّا
راست و دروغ، مساوی با صوت نیستند؛ بلکه اوصاف و عناوین صوت می‌باشند.
اگر صوتی چنان باشد که حالت جمله‌ی خبری به خود بگیرد و از
امری واقعی گزارش دهد، وصف راست بودن به خود می‌گیرد؛ و اگر
حالت جمله‌ی خبری به خود بگیرد و از امری واقعی گزارش ندهد،
نام دروغ به آن داده می‌شود. پس دروغ در حقیقت امری عدمی‌بوده
به معنی عدم مطابقت مفادّ سخن با عالم واقع می‌باشد. و عدم
مطابقت چیزی نیست که خالق بخواهد.

امّا
توضیح مطلب این‌که، خدا به همه‌ی
موجودات به یک صورت افاضه‌ی وجود می‌کند
مثل نور خورشید که به همه‌ی اشیاء به یک صورت می‌تابد.
امّا این فیض وجود، در هر موجودی به تناسب ساختار وجودی آن موجود ظاهر می‌شود.
لذا این فیض، وقتی از راه وجود مختار انسانی گذر کرده و به فعل او می‌رسد
به صورت فعل اختیاری آن شخص ظاهر می‌گردد؛ همان‌گونه
که نور سفید خورشید در گذر از شیشه‌ی آبی، آبی رنگ و در گذر
از شیشه‌ی قرمز، قرمز رنگ می‌شود.
همان‌طور که در این مثال حقیقت هر دو نور آبی و قرمز از
خورشید است امّا آبی و قرمز بودن آن ناشی از شیشه‌هاست نه
خورشید؛ افعال اختیاری انسان نیز از نظر وجودی، معلول خدا هستند ولی خوب و بد بودن
آنها ذاتاً منتسب به خدا نمی‌شود بلکه ناشی از وجود مختار
آدمی‌است. بر این اساس وقتی بچّه‌ای
زاده می‌شود خداست که به او وجود می‌دهد؛
و وجود مادر تنها مجرای فیض است؛ امّا گفته نمی‌شود خدا
زاینده‌ی نوزاد است؛ چون زاییدن اسمی‌است
که از واسطه‌ی فیض انتزاع شده است نه از افاضه کننده‌ی
وجود و خالق مادر و نوزاد.

همچنین
اگر انسانی، انسان دیگری را از باب قصاص بکشد نمی‌توان او
را قاتل یا ظالم نامید؛ بلکه او را قصاص کننده می‌گویند.
امّا اگر همین فاعل، آن شخص را به ناحق بکشد او را قاتل و ظالم می‌نامند.
همچنین اگر همین فاعل، همان شخص را به جرم تجاوز به حریم اسلام بکشد، نه تنها نمی‌شود
او را قاتل یا ظالم نامید بلکه باید او را مجاهد فی سبیل الله خواند. همچنین اگر
حیوان درنده‌ای آن شخص را به رسم شکار می‌کشت،
حقیقتاً نمی‌شد آن حیوان درنده را قاتل یا ظالم قلمداد
نمود؛ گرچه مجازاً چنین وصفی به آن حیوان داده می‌شود.


در این
چهار مثال اگر با صرف نظر از منشاء فاعلی فعل، به خود فعل نگاه شود، هر چهار حالت
از حیث وجودی یکسانند؛ یعنی در هر چهار حالت یک فعل رخ داده است و آن کشتن یک انسان
است؛ لکن وقتی این فعل واحد را نسبت به چهار منشاء فاعلی می‌سنجیم،
چهار عنوان متفاوت پیدا می‌شود. به همین ترتیب اگر همان فعل
واحد را نسبت به خدا در نظر بگیریم عنوانی برای خدا نیز انتزاع می‌گردد؛
که عبارت است از عنوان مُمیت (میراننده). همچنین اگر این فعل را نسبت به جناب
عزرائیل(علیه السلام) بسنجیم عنوان قابض الارواح برای او انتزاع خواهد شد.


بنابراین، در افعال مخلوقات آنچه به خدا نسبت داده می‌شود
خود فعل (حیثیّت وجودی فعل) است نه عناوین قیاسی آنها.

برای
توضیح بیشتر دوباره به مثال نور بر می‌گردیم. وقتی نور سفید
از شیشه‌ی آبی عبور می‌کند، نور
عبور کرده آبی می‌شود؛ و وقتی از شیشه‌ی
قرمز عبور می‌کند، نور خروجی، قرمز رنگ است. نور آبی و نور
قرمز، هر دو نور هستند، و نور بودن آنها از خورشید می‌باشد
و شیشه‌ها به هیچ وجه تولید نور نمی‌کنند.
در کار خوب و بد انسان‌ها نیز جنبه‌ی
وجودی کار مخلوق خداست و هیچ بشری به فعل خود وجود نمی‌دهد.
حال سوال این است که شیشه‌ی آبی و شیشه‌ی
قرمز - که تولید نور نمی‌کنند - آیا تولید رنگ می‌کنند
یا نه؟ یا انسان‌ها - که اصل کار را ایجاد نمی‌کنند
- آیا در تولید صفت خوبی و بدی کار نقشی دارند یا نه؟

پاسخ این
است که شیشه‌ها، نه تنها اصل نور را تولید نمی‌کنند،
بلکه حتّی در تولید رنگ آبی یا قرمز نیز حقیقتاً نقش تولید کنندگی ندارند. نور سفید
خورشید، تمـام طیف‌های هفتگانه‌ی
نور را به تنهــایی در خــود دارد؛ لــذا نور خورشید نور تامّ است، همان‌گونه
که فیض صادر شده از سوی خدا نیز به تنهایی تمام کمالات امکانی را در خود دارد. وقتی
این نور سفید خورشید به شیشه‌ی آبی می‌رسد،
شیشه‌ی آبی تمام شش رنگ را بر می‌گرداند
و تنها به طول موج رنگ آبی اجازه‌ی عبور می‌دهد؛
لذا رنگ نور عبوری آبی رنگ می‌شود. شیشه‌ی
قرمز نیز تمام رنگ‌ها را منعکس می‌کند
و تنها به طیف قرمز اجازه‌ی عبور می‌دهد.
پس کار شیشه‌ی آبی و قرمز، تولید رنگ نیست؛ بلکه آنها در
برابر نور سفید - که هفت رنگ نور را تماماً دارد - محدودیّت ایجاد می‌کنند
و تنها به بخشی از آن اجازه‌ی عبور و ظهور می‌دهند
و به این طریق نور آبی و قرمز ایجاد می‌شود که دو عنوان
برای نور هستند؛ امّا دقّت شود که آبی یا قرمز بودن نور آبی و نور قرمز، اموری زائد
بر نور بودن آنها نیستند؛ بلکه آبی بودن نور آبی عین نوریّت اوست؛ کما این‌که
قرمز بودن نور قرمز نیز عین نوریّت آن می‌باشد.


فیض کامل
خدا نیز مثل نور خورشید به وجود مختار انسانها اصابت می‌کند
و می‌خواهد تماماً از وجود آنها گذر نموده در قالب فعل آنها
ظاهر شود و بهترین فعل ممکن را ایجاد نماید. حال اگر وجود کسی مثل شیشه‌ی
بی‌رنگ باشد، تمام فیض در فعل او ظاهر می‌گردد
و چنین فعلی تماماً خیر است؛ و تمام آن از خداست. امّا اگر فیض خدا به وجودی برخورد
کند که بی‌رنگ نیست، تنها بخشی از آن عبور می‌کند
و در این حالت نور عبور نموده، تمام فیض نیست بلکه فیض ناقص می‌باشد.
لذا با این‌که تمام آن از جانب خداست، ولی نقصی دارد که
مربوط می‌شود به شیشه‌ی اختیار بشر؛
که از این نقص و عدم، عنوانی برای فعل آدمی‌انتزاع می‌شود؛
و این عنوان به مانعیّت و محدود کنندگی وجود مختار آدمی‌نسبت
داده می‌شود نه به خدا؛ همان‌گونه
که شیشه‌ی رنگی نور را محدود می‌کرد
و باعث می‌شد تمام نور عبور نکند؛ و همین ناقص عبور نمودن
نور بود که باعث می‌شد نور عبوری، رنگ و عنوان خاصّی بگیرد.


پس وجود
تمام افعال آدمی، فقط و فقط از خداست؛ و خود انسان هیچ نقش آفرینندگی و ایجادکنندگی
نسبت به آن ندارد. حال اگر وجود شخص، مانع از ظهور تمام فیض نبود، کار ظهور یافته
از او، کار خوب شمرده می‌شود؛ امّا اگر وجود شخص، مانع از
ظهور تمام فیض شد، بسته به مقدار محدودیّت اعمال شده از طرف بشر، کار ظهور یافته از
او، کار حرام یا کار مکروه یا مباح محسوب می‌گردد. لذا در
هر حال جنبه‌ی وجودی فعل که خیر می‌باشد،
از خداست و عناوین مربوط به جنبه‌ی عدمی‌و
نقصی فعل که ناشی از وجود مختار آدمی‌است، مربوط می‌شود
به انسان. و روشن است که امر عدمی‌خالق نمی‌خواهد.


در اینجا
بد نیست یک نکته‌ی ظریف نیز مورد اشاره واقع شود؛ و آن این‌که،
خیر و خوبی دو اصطلاح دارد. جنبه‌ی وجودی تمام افعال - چه
بد باشند و چه خوب - از آن جهت که وجودند خوب می‌باشند. از
طرف دیگر، اگر فیض عبوری از اختیار انسان، در حدّ مطلوب باشد، آن نیز کار خوب
نامیده می‌شود. خوب به معنای اوّل وصف اصل وجود فعل بوده و
عامّ می‌باشد؛ امّا خوب به معنای دوم، از بی‌رنگی
شیشه‌ی اختیار آدمی‌انتزاع می‌شود
و در مقابل کار بد قرار دارد. پس خوب به معنی اوّل تنها به خدا نسبت داده می‌شود؛
امّا خوب به معنای دوم هم به خدا نسبت داده می‌شود هم به
بشر. امّا کار بد، فقط به بشر اسناد داده می‌شود که ناظر به
جنبه‌ی عدمی‌و نقصی می‌لذا خداوند متعال فرمود:

«وَ
إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ
سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِکَ قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما
لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ حَدیثاً. ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ
فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِک
»[۷۳]؛
«و اگر به آنها (منافقان ) حسنه‌ای برسد، می‌
گویند: «این، از ناحیه خداست» و اگر سیّئه‌ای برسد، می‌
گویند: «این، از ناحیه توی پیامبر است» بگو: «همه‌ی اینها
از ناحیه خداست» پس چرا این گروه حاضر نیستند سخنی را درک کنند؟! (آری) آنچه از
نیکی‌ها به تو می‌ رسد، از طرف
خداست؛ و آنچه از بدی به تو می‌ رسد، از سوی خود توست»

در این
آیات، ابتدا تمام خوبی۱۷۴۰;‌ها و بدی‌ها
به خدا نسبت داده شدند؛ و بلافاصله بدی‌ها از خدا نفی شدند.
امّا این تناقض‌گویی نیست؛ بلکه در قسمت اوّل، نظر به جنبه‌ی
وجودی خوبی‌ها و بدی‌ها شد که همه
از خدا و خیر می‌باشند؛ ولی در قسمت دوم به جنبه‌ی
عنوانی خوبی‌ها و بدی‌ها نظر شد و
در نتیجه عناوین بدی‌ها از خدا نفی شدند.


نکته‌ی
ظریف دیگر در مورد مثال نور است که آن را از خود قرآن کریم استفاده کردیم و در سطح
محدودی در این مسئله به کار گرفتیم. خداوند متعال می‌

«اللَّهُ
نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
»[۷۴]؛
«خداوند نور آسمان‌ها و زمین است ».

همچنین
در جریان ملاقات حضرت موسی و حضرت خضر(علیه السلام) که در آیات ۶۰ تا ۸۲ سوره کهف
بیان شده، اشاراتی به این پاسخ وجود دارد. در آنجا حضرت خضر (علیه السلام) شکستن
کشتی را تنها به خود نسبت می۱۷۴۰;‌دهد، چون شکستن، تماماً امر
عدمی ‌است. قتل را به خود و خدا نسبت می‌دهد؛
چون جهت دنیایی آن امر عدمی‌ ولی جنبه‌ی
قبض روح آن امر وجودی است. امّا درست نمودن دیوار را تماماً به خدا نسبت می‌دهد؛
چون تمام آن امر وجودی و خیر می‌باشد. البته این‌گونه
سخن گفتن، ادب نگه داشتن با خدا را هم به نمایش می‌که اولیای الهی هر چه دارند از این گوهر تابناک دارند.

 

 


خدا و بدی‌ها


بالاخره بدی‌ها از جانب ماست یا خدا؟

در این
باره نخست توجه شما را به این آیه شریفه جلب می۱۷۴۰;‌


«أَیْنَما تَکُونُوا یُدْرِکْکُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ
کُنْتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ یَقُولُوا هذِهِ
مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِکَ
قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ
حَدِیثاً. ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ
فَمِنْ نَفْسِکَ وَ أَرْسَلْناکَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ کَفی   بِاللَّهِ
شَهِید
»[۷۵]؛

«هر کجا
باشید مرگ شما را می۱۷۴۰;‌ گیرد اگر چه در برج‌های
محکم باشید، و اگر به آنها (منافقان) حسنة (و پیروزی) برسد می‌
گویند از ناحیه خدا است و اگر سیئه (و شکستی) برسد می‌
گویند از ناحیه تو است بگو همه اینها از ناحیه خدا است پس چرا این جمعیت حاضر
نیستند حقایق را درک کنند. آنچه از نیکی‌ها به تو می‌
رسد از ناحیه خدا است و آنچه از بدی به تو می‌ رسد از ناحیه
خود تو است و ما تو را به عنوان رسول برای مردم فرستادیم و گواهی خدا در این باره
کافی است».

مطالعه
این دو آیه که در قرآن پشت سر هم قرار گرفته است سؤالی را در ذهن ترسیم می‌
کند که چرا در آیه اول، همه نیکی‌ها و بدی‌ها
(حسنات و سیئات) به خدا نسبت داده شده، در حالی که آیه دوم فقط نیکی‌ها
را به خدا نسبت می‌ دهد و بدی‌ها و
سیئات را به مردم؟! قطعاً در اینجا نکته ای نهفته است وگرنه چگونه ممکن است دو آیه
پشت سر همدیگر اختلاف به این روشنی داشته باشد؟

با
مطالعه و دقت در مضمون دو آیه به چند نکته برخورد می‌ کنیم
که هر کدام می‌ تواند پاسخ جداگانه ای به این سؤال بوده
باشد:

۱. اگر
سیئات و بدی‌ها را تجزیه و تحلیل کنیم دارای دو جنبه هستند
یکی جنبه مثبت، دیگری جنبه منفی، و همین جنبه منفی آن است که قیافه سیئه به آن می‌
دهد و به شکل زیان نسبی در می‌ آورد.

برای
مثال: انسانی که به وسیله سلاح گرم یا سرد بی‌ گناهی را به
قتل می‌ رساند مسلماً مرتکب کار زشتی شده است، اکنون عوامل
وجود این کار بد را بررسی می‌ کنیم در میان این عوامل قدرت
انسان، فکر انسان، قدرت یک اسلحه سرد یا گرم، نشانه گیری صحیح، استفاده از فرصت
مناسب، تأثیر و قدرت گلوله دیده می‌ شود که تمام اینها جنبه
های مثبت قضیه است، زیرا همه آنها می‌ توانند مفید و سودمند
واقع شوند و اگر در مورد خود به کار گرفته شوند مشکلات بزرگی را حل می‌
کنند، تنها جنبه منفی قضیه آن است که تمام این قدرت‌ها و
نیروها در غیر مورد خود به کار گرفته شده است مثلا به جای این‌که
به وسیله آنها دفع خطر حیوان درنده و یا یک قاتل جانی و خطرناک شده باشد در مورد
انسان بی‌ گناهی به کار رفته است، همین جنبه منفی اخیر است
که آن را به صورت گناه در می‌ آورد، و اگر نه قدرت نشانه
گیری انسان چیز بدی است و نیروی باروت و نفوذ گلوله، همه اینها منابع قدرتند و در
جای خود قابل استفاده فراوان می‌باشند.

بنابراین
اگر ملاحظه می‌ کنیم در آیه اول تمام حسنات و سیئات به
خداوند نسبت داده شده است به خاطر آن است که تمام منابع قدرت حتی قدرت هایی که از
آن سوء استفاده می‌ شود، از ناحیه خدا است و سرچشمه قسمت‌های
سازنده و مثبت او است، و اگر در آیه دوم سیئات به مردم نسبت داده شده است اشاره به
همان جنبه های منفی قضیه و سوء استفاده از مواهب و قدرت‌های
خدادادی است، و این درست به آن می‌ ماند که پدری سرمایه ای
به فرزند خود برای ساختن خانه خوبی بدهد، ولی او آن را در راه مواد مخدر و فساد و
تبهکاری و یا دائر کردن خانه و مرکز فساد به کار اندازد، شکی نیست که او از نظر اصل
سرمایه مدیون پدر است ولی از نظر سوء استفاده، مستند به خود او است.

برای
تکمیل بحث راویتی را از امیرالمؤمنین(علیه السلام) می‌حضرت فرمودند:

«اعمال
انسان سه حالت دارد، واجبات، ‌مستحبات، معاصی. اما «فرائض و
واجبات» به دستور خدا و رضایت خدا و مشیت خدا و علم خدا می‌باشد
و اما «مستحبات» به دستور خدا نیست ولی به رضایت خدا و مشیّت خدا و علم خدا می‌باشد.
و اما «معاصی و گناهان» به دستور خدا نیست و به رضایت خدا نیست ولی به مشیت خدا و
علم خدا می‌باشد و انجام دهنده گناه را مجازات می‌کند»[۷۶]

بنا بر
آنچه گفته شد؛ خداوند هیچ۷۴۰;چ‌گاه به گناهان و زشتی‌ها
دستور نداده و هیچ‌گاه به آنها رضایت ندارد و حتی نسبت به
آنها هشدار داده است و مجازات تعیین کرده است اما حکمت و زیبایی نظام‌مندی
جان به این است که انسان‌ها اختیار داشته باشند و انجام
زشتی‌ها و زیبایی‌ها امکان داشته
باشند وانسان‌ها با اختیار خود زیبایی‌ها
و خوبی‌ها را انتخاب کنند و از پاداش آن بهره‌مند
شوند و اگر با سوء اختیار خود به فساد و نابودی زیبایی‌اقدام کنند به مجازات الهی گرفتار شوند.

 

 


انسان‌ها و بدی‌ها


 میگن خدا هیچوقت برای بنده‌اش بد نمیخواد پس بالاخره اتفاق
بدی که برای یه نفر می‌افته از خداست یا تقصیر خودش؟ (با
توجه به این‌که میگن خدا سختی‌ها را
برای کسانی قرار میده که دوستشون داره)

۱ـ
خلط فرموده‌pan>‌اید بین بد و سخت. مگر هر سختی، بد هم هست؟ یا مگر
هر خوشی، خوب هم هست؟ بد یعنی آنچه که سعادت حقیقی و ابدی انسان را تهدید می‌کند؛
و خوب یعنی آنچه که در مسیر سعادت ابدی انسان است. لذا چه بسیار امور که از نظر
مردم بد هستند ولی در حقیقت خوب و مفید می‌باشند؛ و چه
بسیار امور که از نظر مردم خوب تلقی می‌شوند ولی از نظر
افراد حقیقت بین، بد هستند. لذا ببینید وقایع را با کدام خط‌کش
اندازه‌گیری می‌کنید؟ با خط‌کش
خدا یا با خط‌کش نفس امّاره و ابلیس؟!

خداوند
متعال می‌

«ما
أَصابَ مِنْ مُصیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فی  أَنْفُسِکُمْ إِلاَّ فی 
کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسیرٌ . لِکَیْلا
تَأْسَوْا عَلی   ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ وَ اللَّهُ
لایُحِبُّ کُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ
»[۷۷]؛

«هیچ
مصیبتی در زمین و نه در خود شما روی نمی۱۷۴۰;‌ دهد مگر این‌که
همه‌ی آنها قبل از آن‌که زمین را
بیافرینیم در لوح محفوظ ثبت است؛ و این امر برای خدا آسان است. این به خاطر آن است
که برای آنچه از دست داده اید تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده است دلبسته و
شادمان نباشید؛ و خداوند هیچ متکبّر فخرفروشی را دوست ندارد».

و این
یعنی امتحان الهی. این یعنی این‌که در دنیا هیچ حادثه‌ای
خوب یا بد نیست؛ بلکه هر حادثه‌ای فقط و فقط سوال امتحانی
است؛ و خوب و بد، وصف حوادث نیستند بلکه وصف عکس‌العمل‌های
ما هستند در مقابل آن حوادث.  به عبارت دیگر، حوادث سؤال امتحانی‌اند
و خوب و بد ندارند؛ بلی این سوالات، برخی آسانند و برخی دشوار؛ برخی ساده‌اند
و برخی پیچیده؛ امّا خوب و بد ندارند. این جواب ماست که یا خوب (درست و مطابق
شریعت) است یا بد (نادرست و خلاف شریعت). لذا چه بسا یک حادثه برای دو نفر واقع شود
و برای یکی خوب باشد ولی برای دیگری بد. چرا که اوّلی طبق شریعت با آن حادثه برخورد
می‌کند ولی دومی‌خلاف شریعت با آن
مواجه می‌


 ۲ـ اقسام سختی‌ها

در یک
تقسیم۷۴۰;م‌بندی، سختی‌ها متناسب با
افراد، چهارگونه‌اند:

برای
ظالم، تنبیه هستند؛ برای مؤمن امتحان خاصّ می‌باشند؛ برای
انبیاء درجه‌اند؛ و برای اولیاء کرامت.

(علیه السلام) فرمودند:

«إِنَّ
الْبَلَاءَ لِلظَّالِمِ أَدَبٌ وَ لِلْمُؤْمِنِ امْتِحَانٌ وَ لِلْأَنْبِیَاءِ
دَرَجَةٌ وَ لِلْأَوْلِیَاءِ کَرَامَة
»[۷۸]؛
«بلا و گرفتاری برای ستمگر ادب است، و برای مؤمن امتحان، و برای پیامبران درجه و
برای اولیاء کرامت می‌باشد».

یعنی
خداوند متعال با مصائب و بلایا ستمگران را مجازات می۱۷۴۰;‌کند تا
شاید ادب شوند و از ظلم خود باز گردند. مؤمنان را گرفتار بلایا می‌کند
تا امتحانشان نماید؛ و امتحان نیز برای شکوفا ساختن استعدادهای الهی است. امّا
انبیاء که ظلمی‌ندارند و استعدادات الهی آنها نیز شکوفاست،
به سبب بلایا، اوصاف کمال موجودشان قویتر و شدیدتر می‌گردد؛
لذا بلا برای آن بزرگواران موجب ارتقاء درجه است. بر همین اساس بود که خداوند متعال
حضرت ابراهیم را در انواع سختی‌امامت نائل گردد.

«وَ
إِذِ ابْتَلی إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ
لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی  قالَ لا یَنالُ عَهْدِی
الظَّالِمینَ
»[۷۹]؛
«و (به خاطر آورید) هنگامی‌را که خداوند، ابراهیم را با امور
گوناگونی آزمود. و او به خوبی از عهده‌ی این آزمایش‌ها
برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم» ابراهیم عرض
کرد: «از دودمان من نیز» خداوند فرمود: «پیمان من، به ستمکاران نمی‌
رسد».

امّا
برای اولیاء الهی، بلا و گرفتاری نشان بزرگواری آنهاست؛ یعنی موجب می۱۷۴۰;‌شود
که بزرگواری آنها ظهور خارجی یابد و مردم، بزرگواری و عظمت روحی آنها را در بلایا
مشاهده نمایند؛ یا گرفتاری در بلایای عظیم نشان می‌دهد که
آنها مورد توجّه خاصّ خدا هستند؛ چرا که در پیشگاه خداوند متعال هر که مقرّب‌تر
است، جام بلا بیشترش می‌دهند.

صادق (علیه السلام) خطاب به سدیر صیرفی فرمودند:

«إِذَا
أَحَبَّ عَبْداً غَتَّهُ بِالْبَلَاءِ غَتّاً وَ إِنَّا وَ إِیَّاکُمْ یَا سَدِیرُ
لَنُصْبِحُ بِهِ وَ نُمْسِی
»[۸۰]؛
«چون خدا بنده ای را دوست بدارد او را به یکباره در بلا فرو برد. و ای سدیر! ما و
شماها با بلا صبح و شب می‌کنیم».

البته
دقّت شود که این۷۴۰;ن‌گونه مصائب از سنخ نتایج عملکرد بد شخص
نیستند.

پس باید
توجه داشت که هر مشکل و نارحتی که در دنیا عارض انسان می‌شود،
چه خود باعث آن باشد و چه خود نقشی در آن نداشته باشد، در هر حال امتحان الهی است،
و عکس‌العمل صحیح انسان را می‌طلبد
و عکس‌العمل صحیح را دین (عقل و نقل) مشخص می‌کند.
لذا در مواجهه با هر مشکل و درد و رنج و ناراحتی بلافاصله باید دید وظیفه‌ی
دینی ما در مقابل آن چیست؟ اگر کسی توانست وظیفه‌ی خود را
به درستی بداند و به آن عمل کند یقیناً از اجر الهی و رشد روحی برخوردار خواهد شد و
خود را برای ابدیّت خواهد ساخت؛ در غیر این صورت، دنیای خود را خراب و آخرتش را
خراب‌عزادار بود، علی(علیه السلام) جهت تسلیت او به وی فرمودند:

«یَا
أَشْعَثُ إِنْ تَحْزَنْ عَلَی ابْنِکَ فَقَدِ اسْتَحَقَّتْ مِنْکَ ذَلِکَ الرَّحِمُ
وَ إِنْ تَصْبِرْ  فَفِی اللَّهِ مِنْ کُلِّ مُصِیبَةٍ خَلَفٌ یَا أَشْعَثُ إِنْ
صَبَرْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَی
عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْزُورٌ یَا أَشْعَثُ ابْنُکَ سَرَّکَ وَ هُوَ
بَلَاءٌ وَ فِتْنَةٌ وَ حَزَنَکَ وَ هُوَ ثَوَابٌ وَ رَحْمَةٌ
»[۸۱]؛
«ای اشعث! اگر برای پسرت اندوهناکی، به خاطر پیوند خویشاوندی سزاواری که اندوهناک
باشی، امّا اگر شکیبا باشی هر مصیبتی را نزد خدا پاداشی است. ای اشعث! اگر شکیبا
باشی تقدیر الهی بر تو جاری می‌
شود و تو پاداش داده خواهی شد و اگر بی‌تابی کنی باز تقدیر
الهی بر تو جاری می‌
شود و تو گناهکاری. ای اشعث! پسرت تو را شاد می‌ ساخت و
برای تو گرفتاری و آزمایش بود، و مرگ او تو را اندوهگین کرد در حالی که برای تو
پاداش و رحمت است»

 

 

 

 


فصل چهارم - کار و ازدواج و «قسمت»

 


قسمت و ازدواج


این که می‌گویند قسمت آدم به هرکس که باشد
با همان ازدواج می‌کنی! درست است؟ آیا ازدواج همه‌اش
از روی قسمت است؟

«قسمت»
به معانی مختلفی به کار برده می۱۷۴۰;‌ شود که اعتقاد به برخی از
آنها، قابل پذیرش است. قسمت به این معنا که: «یک رویداد، معلول یک سری عوامل است که
با تحقق آن عوامل، قطعاً آن رویداد به وقوع خواهد پیوست». این معنا کاملاً منطقی و
صحیح است؛ مثلاً اگر کسی هر روز ورزش کند، عضلاتش قوی خواهد شد و یا اگر در عبور از
خیابان دقت نکند، تصادف رخ خواهد داد. کاربرد معنایی دیگر برای قسمت، آن است که:
«نقش فرد در حوادث کاملاً نادیده گرفته شده، همه چیز به مقدرات واگذار گردد». این
برداشت از قسمت برداشتی نادرست و توجیه خوبی برای اهمال و ناتوانی‌
ها است. در مورد ازدواج نیز، مسلماً قسمت به معنای اول صحیح و به معنای دوم نادرست
است؛ زیرا ازدواج رویدادی است که برخواست دو طرف و شرایطی که در نظر می‌
گیرند، بستگی دارد و نمی‌ توان نقش اختیار را در این زمینه
نادیده گرفت.

لذا با
توجه به این نوع روایات که صفات همسر خوب و یا بد را معرفی می‌کند،
معلوم می‌گردد انسان با اختیار خود باید همسر آینده خود را
انتخاب نماید و خداوند متعال به این انتخاب آگاهانه انسان علم دارد و این امر موجب
جبر نمی‌گردد.

تمام
روایاتی که ویژگی‌های یک همسر نیک را معرفی می‌کند
همه دلیل بر این است که ما اختیار داریم و لازم است در انتخابمان دقت داشته باشیم.
به عنوان مثال به چند روایت اشاره می‌کنیم:

حضرت صادق(علیه السلام) در مورد ازدواج مشورت خواست حضرت فرمود:

«دقت کن
خودت را کجا قرار می‌دهی و چه کسی را شریک مال خود قرار
داده و او را بر دین و اسرار و امانت‌های خودت مطلع می‌نمایی.
اگر باید ازدواج کنی پس با دوشیزه‌ای که به خوبی و خوش‌اخلاقی
شناخته شده باشد ازدواج کن»[۸۲]

پیامبر
اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:


«با زنانی که اعتقاداتشان
خوب نیست به جهت زیبایی یا ثروت آنان ازدواج نکن»[۸۳]

اگر
تصویر صحیحی از موضوع قضا و قدر داشته باشیم، همه این ابهامات به کنار خواهد رفت.
مسئله قضا و قدر همان مشیت الهی است که در نظام هستی هر چیز را با محاسبه دقیق و
معین به;ن به‌طور قانون مند و سازوار در چارچوب نظام علت و معلول
قرار داده است. شناخت صحیح مشیت خداوند و خواست انسان مبتنی برداشتن تصور صحیح از
مشیت خداوند در نظام جهان و انسان است.

به عبارت
دقیق‌تر اختیار و اراده انسان تجلی و جلوه مشیت و اراده
خداست. و به عبارتی دیگر خدا اراده نموده که بشر، فعل ارادی خود را با اختیار خویش
انجام دهد. پس محال است فعل ارادی بشر بدون اختیار خود او تحقّق یابد. بر این اساس،
ازدواج یک شخص، هم به خواست و اراده‌ی خداست، هم به اختیار
خود اوست یعنی خدا اراده کرده که شخص اختیار داشته باشد و با اراده خود ازدواج کند،
البته از طرف دیگر اراده نموده که طرف مقابل این شخص نیز با اختیار خود جواب مثبت
یا منفی دهد.

پس چه یک
خواستگاری به نتیجه‌ی مثبت برسد و چه به نتیجه‌ی
منفی، در هر حال از تقدیر خدا خارج نیست. چون تقدیر خدا در امور ارادی بشر، به این
است که آنها خودشان راه خود را انتخاب نمایند و یقیناً نیز این تقدیر خدا تحقّق
خواهد یافت.

پس موقعی
که در زبان عموم گفته می‌شود: ازدواج با فلانی قسمت فلان
شخص بود، اگر منظور از قسمت آن امری است که ما هیچ نقشی در آن نداریم، معلوم است که
ازدواج به این معنی قسمت نیست، چون شکّی نیست که ازدواج عملی اختیاری است و تا
طرفین نخواهد ازدواجی رخ نمی‌دهد.

البته
ناگفته نماند که عوامل مؤثر در انتخاب ما گاهی ظاهری و مادی است مانند شرایط مالی و
سطح تحصیلات و گاهی عوامل معنوی است مانند ویژگی‌های اخلاقی
و هم‌چنین عوامل مؤثر بیرونی گاهی مربوط به اظهار نظر
اطرافیان است و گاهی مربوط به دعا و راز و نیاز است. که گاهی دعای ما یا اطرافیان
ما و یا دعای طرف مقابل و اطرافیان او در انجام ازدواج و یا عدم انجام آن مؤثر است.
از این‌رو گاهی مجموعه عوامل ظاهری و باطنی و فردی و
خانوادگی به‌گونه‌ای پیش می‌آید
که فرد احساس می‌کند نقش اختیار او کم‌رنگ
شده است و از آن به «قسمت» تعبیر می‌کند، در حالی‌که
می‌توانست با تصمیم قاطع خود، شرایط را تغییر دهد. بنابراین
می‌توان گفت نقش اصلی در اتفاقات با اختیار و اراده فرد است
اما عوامل دیگر نیز مؤثر می‌باشند. چنان‌که
ذکر این نکته نیز خالی از فایده نیست که گاه خداوند متعال عواملی را پیش می‌آورد
تا ما اموری خاصّ را اختیار نماییم یعنی ما را به سمت اختیار نمودن اموری خاصّ
رهنمون می‌شود ولی اختیار را از ما سلب نمی‌کند.
حکما و متکلّمین از این کار خدا تعبیر می‌کنند به لطف و
عنایت الهی چرا که خداوند متعال با این کار می‌خواهد ما
اموری را اختیار نماییم که نفع حقیقی ما را در پی دارند اگر چه به ظاهر ممکن است به
نفع ما نباشند. لذا خداوند متعال می‌

«...
وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی أَنْ تُحِبُّوا
شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون
»[۸۴]؛
«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است و چه بسا چیزی را
دوست داشته باشید، حال آن‌که شرِّ شما در آن است در حالی که خدا
می‌‌داند، و شما نمی‌‌دانید».

و در
خصوص موضوع زناشویی فرمود:

«یا
أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّساءَ کَرْهاً وَ
لا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ ما آتَیْتُمُوهُنَّ إِلاَّ أَنْ یَأْتینَ
بِفاحِشَهٍ مُبَیِّنَهٍ وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ کَرِهْتُمُوهُنَّ
فَعَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اللَّهُ فیهِ خَیْراً کَثیر
»[۸۵]؛
«ای کسانی که ایمان آورده‌اید ! برای شما حلال نیست که از
زنان، از روی اکراه (و ایجاد ناراحتی برای آنها) ارث ببرید! و آنان را تحت فشار
قرار ندهید که قسمتی از آنچه را به آنها داده‌اید (از مهر)،
تملّک کنید! مگر این‌که آنها عمل زشت آشکاری انجام دهند. و
با آنان، به‌طور شایسته رفتار کنید ! و امّا اگر از آنها
کراهت داشتید و خوشتان نمی‌آمد، پس چه بسا چیزی خوشایند شما
نباشد، و خداوند خیر فراوانی در آن قرار می‌‌دهد».

یعنی چه
بسا شخصی چه مرد و چه زن از همسر خودش خوشش نمی۱۷۴۰;‌آید، و خیال
می‌کند که در ازدواج شکست خورده است غافل از این‌که
خیر حقیقی او در همان زندگی است و در همان شرایط است که اگر بخواهد می‌رضایت خدا را جلب کرده و به مقامات عالی برسد.

 

 


قسمت و کار


آیا هرکس هرچه بخواهد انجام دهد و یا تنبلی و بی‌حوصلگی کند
و بعد بگوید قسمت این‌گونه رقم خورده بود، درست است؟

نخست
باید دانست؛ اعتقاد به وحدانیت خداوند دارای دو جنبه می۱۷۴۰;‌باشد:

الف. در
اعتقادات؛‌ ب. در اعمال و افعال.

توحید در
خالقیت، ربوبیت و الوهیت از مصادیق توحید اعتقادی می‌باشد.
توحید در توکل از مصادیق توحید در افعال و اعمال می‌باشد،
مثلاً در توحید در الوهیت فرد در مقام عقیده و نظر معتقد می‌باشد
که جز ذات خداوند متعال هیچ موجودی شایستگی مقام الوهیت را ندارد و تنها معبود
حقیقی او می‌باشد، ولی توحید در توکل به این معناست که
انسان تنها خداوند را نقطه اتکاء و اتکال خود بداند. آیات قرآن کریم می‌

«عَلَی
اللّهِ فَتَوَکَّلُواْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ
»[۸۶]؛


و یا می۱۷۴۰;‌

«قُلْ
حَسْبِیَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ
»[۸۷]؛

باید دقت
داشت توکل(بر وزن تفعل) با توکیل(بر وزن تفعیل) از حیث معنایی کاملاًکاملاً‌
متفاوت است. توکیل یعنی انسان عملی را تمام و کمال به دیگری بسپارد و خود هیچ
دخالتی در آن کار نکند و همه امور را به دیگری واگذارد ولی مفهوم توکل به معنای سلب
مسئولیت نیست. بلکه به معنای قبول تعهدات لازم همراه با اعتقاد به این‌که
قادر مطلق خداوند متعال است لذا در سوره آل‌عمران خداوند
متعال می‌

«فَإِذَا
عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ
»[۸۸]؛

زمانی که
عزم به کاری کردی توکلت به خداوند باشد یعنی تلاشت همواره همراه با اعتقاد قلبی بر
قدرت لایزال الهی باشد، بنابراین توحید در توکل به معنای عدم تلاش نمی#۱۷۴۰;‌باشد
و اصولاً از لوازمات عالم ماده استفاده کردن از امکانات جهت برآورده شدن نیازهایی
مادی می‌باشد. البته لازم به ذکر است تمام انواع توحیدهای
عملی برگشت به توحید اعتقادی پیدا می‌کند مثلاً توحید در
توکل بازگشت به توحید در ربوبیت پیدا می‌کند با این فرق که
در توحید در ربوبیت انسان کل هستی را وابسته به خداوند می‌داند
اما در توحید در توکل، ‌انسان در هر فعلی که انجام می‌دهد
معتقد است تنها قدرت الهی است که اگر به این فعل تعلق گیرد، انجام می‌شود.

روایات
فراوانی در بحث توکل ذکر شده است که همه اشاره به این امر دارد که توکل یک صفت قلبی
است که جلوه و اثرش در خارج بروز و ظهور می‌مثال از حضرت صادق(علیه السلام) از حدّ توکل سوال شد فرمودند:


«ان
لا تخاف مع الله شیئاً
» به غیر از خدا از کسی نهراسد.[۸۹]

و یا
امیرالمؤمنین می#۱۷۴۰;‌

«ایمان
دارای چهار رکن می‌باشد: رضا به قضای الهی، توکل به خداوند،
واگذاری و تفویض امور به خداوند و تسلیم امر الهی شدن[۹۰]

با دقت
در این روایت می#۱۷۴۰;‌توان بیان داشت تمام این چهار رکن برگشت به
توحید در ربوبیت می‌کند، لذا زمانی‌که
انسان دریافت که در وجودش محتاج به خداوند است و ممکن‌الوجود
است و کل هستی به‌طور دائمی‌
وجودشان را از خداوند دریافت می‌نماید، در این حالت تمام
امور خود را به خداوند واگذار می‌نماید و اگر کاری انجام
دهد به این معناست که زمینه و شرایط بهره‌مندی از لطف
خداوند را فراهم می‌کند.

به
عبارتی می‌توان گفت؛ «توکل» یک صفت کمالی و ممدوح می‌باشد
که مربوط به قلب است و بین شخص متوکل و غیرمتوکل، تفاوتی در ظاهر اعمال دیده نمی‌شود،
شخص متوکل از تمام نعمات الهی استفاده می‌نماید، شخص
غیرمتوکل نیز همین‌طور، شخص متوکل از تمام اسبابی که خداوند
برای رسیدن به اهداف تنظیم فرموده است استفاده می‌کند، شخص
غیرمتوکل نیز همین‌طور، تنها فرقی که بین این دو وجود دارد
این است که شخص متوکل تمام این اسباب را از جانب خداوند متعال می‌و شخص غیرمتوکل به این حقیقت توجه ندارد. چه زیبا مولوی سروده است:

گر توکل
می‌کنی در کار کن                
کشت کن پس تکیه بر جبار کن[۹۱]


پیامبر گرامی(صلی الله علیه و آله و سلم)
گروهی را مشاهده کرد که به دنبال کشت و کار نمی‌روند،
فرمود: چه می‌کنید؟ گفتند ما متوکلین هستیم، پیامبر
فرمودند: «شما متوکل نیستید بلکه سربار جامعه هستید»[۹۲]

البته
شخص متوکل علاوه بر امکانات مادی و ظاهری از عوامل معنوی نیز بهره می#۱۷۴۰;‌شود
و از امدادهای ویژه خداوند نیز کمک می‌تقدیر الهی و روزی انسان


چرا خداوند روزی شخص فقیر را این‌قدر کم
قرار داده که باعث آسیب به دین او گردد آیا روزی هر شخص ثابت است یا این‌که
روزی هرکس بستگی به فعالیت او دارد؟

این سوال
از چند بخش تشکیل می#۱۷۴۰;‌شود که به‌طور
جداگانه به آنها می‌پردازیم.

روزی‌رسان
کیست؟

روزی‌رسان
همه آفریده‌

«إِنَّ
اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ
»[۹۳]؛«همانا
تنها خداست که رزّاق می‌باشد؛ خدایی که صاحب قوّت و
قدرت است».

مقدم شدن
«هو» دلیل حصر است؛ یعنی روزی دهنده منحصراً خداست . و هم. و هم‌خداوند فرموده است:

«وَ
ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَّ عَلَی اللَّهِ رِزْقُها وَ یَعْلَمُ
مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها کُلٌّ فی  کِتابٍ مُبین
»[۹۴]؛
«هیچ جنبنده ای در زمین نیست مگر این‌که روزی او بر خداست.
او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را می‌ داند؛ همه‌ی
اینها در کتاب آشکاری ثبت است»

تمام رزقام رزق‌های
مادی و معنوی از جانب حق‌تعالی می‌باشد
از آنجایی که خداوند خالق هستی و جهان پیرامون ماست پس مخازن و معادن هستی از آن
اوست و قطعاً مخلوقات در همه جوانب نیازمند او می‌باشند که
برای ادامه حیات، رزق خود را از خزائن پایان ناپذیر خداوند دریافت می‌کنند.
چه کسی جز خداوند می‌تواند شایسته مقام رازقیت تمام موجودات
هستی باشد. زیرا که تمام موجودات خود نیازمندند و نیازمند به روزی دهنده‌ای
بالاتر از خود می‌باشد.

بنا بر
این، غیر خدا فقط در حدّ واسطه‌ی فیض در روزی رساندن به
مخلوقات، نقش دارند و روزی دهنده‌ی حقیقی فقط و فقط خداست.
البته در این باره چند موضوع قابل توجه وجود دارد که به‌طور
مختصر به آنها اشاره می‌


انواع رزق

ما دو
گونه رزق و روزی داریم. رزقی که به که به‌سراغش می‌
رویم. و رزقی که به‌سراغمان می‌
آید. امام علی (علیه السلام) می‌

«اِن
الرزق رزقان رزق تطلبه و رزق یطلبک فان انت لم تأته اتاک
»[۹۵]؛
«رزق طالب (که به سراغ ما می‌ آید) رزقی است که همواره ما
را تعقیب می‌ کند حتی اگر از آن فرار کنیم ما را رها نمی‌
سازد همان‌طور که رهایی از چنگال مرگ ممکن نیست».

حضرت
رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودهفرموده‌

«لو
اَنَّ ابن آدم فَرَّ من رِزقِه کما یفِرُّمن الموتَ لادرکه کما یدرکه الموت
»[۹۶]

این‌گونه
رزق ریشه در قضای الهی دارد و هیچ گونه تغییر و تحولی در آن صورت نمی‌
گیرد. در این زمینه مرحوم علامه طباطبایی می‌ فرماید: «روزی
و روزی  خوار متلازم همند و معنی ندارد که روزی  خوار در مسیر زندگی طالب
بقاء باشد اما رزقی برایش نباشد همین طور ممکن نیست رزقی محقق باشد و روزی 
خواری در بین نباشد و نیز رزق از مایحتاج روزی  خوار افزون باشد و لذا رزق
داخل در قضای الهی است»[۹۷]

اما قسم
دیگر روزی (رزق مطلوب) رزقی است که برای طالب آن مقدّر شده است. اگر آناگر آن‌را
طلب نماییم و مشروط و علل لازم وصول به آنرا مراعات نماییم چنین رزقی را به دست می‌
آوریم و در واقع تلاش ما در جهت رسیدن به این گونه روزی، جزءالعلّة است و اگر در
کنار دیگر علل مهیای عالم غیب قرار گیرد مسلماً دستیابی به آن حتمی‌است.
در این باره مولی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می‌فرماید:

«اطلبوا
الرّزق فانّه مضمون لطالبِه
»[۹۸]؛
«طلب نمایید روزی را که مضمون و مقدر است اما برای طلب کننده آن».

همان">همان‌طور
که طلب بدون ضمانت بی‌ معنی است تضمین رزق بدون طلب نیز در
این قسم (روزی مطلوب) ناممکن است.

بنابراین
تمام موجودات این عالم دارای سهم خاصی از روزی مقدّر می‌باشند
و سهم دیگری هم از روزی مطلوب دارند که باید شرایط حصول آن را فراهم سازد. در
اینجاست که ممکن است تفاوت در ارزاق به چشم ما آید و گرسنه‌ها
و فقرا در ذهن ما سوال ایجاد نمایند. امّا همان‌گونه که شما
نیز مستحضرید عوامل متعددی در این زمینه وجود دارند که باعث کم و زیاد شدن رزق و
روزی می‌گردند.

در
روایات و سخنان اهل‌بیت(علیهم السلام) به آنها اشاره شده
است. مثلاً اموری مانند صله‌رحم، صدقه دادن، نیّت خیر و
طهارت داشتن از اسباب ازدیاد رزق است و مواردی مثل گناه و معصیت، قطع صله رحم و...
سبب کم شدن روزی است. البته عوامل بیرونی مانند ظالمانی که بر اثر ظلمشان فرد، گروه
و یا ملّت‌هایی به استثمار کشیده می‌شوند
و رزق مظلومان، غاصبانه در اختیار آنان قرار می‌گیرد. پس
گرسنگی عدّه‌موردی شود.


حکمت تفاوت در میزان ارزاق

۱. تفاوت
در رزق باعث می#۱۷۴۰;‌شود که عدّه‌ای
کارفرما و عدّه‌ای کارگزار و کارگر شوند؛ و به این وسیله
چرخ زندگی اجتماعی می‌چرخد. در واقع خداوند به هر کسی
استعدادهای خاصّی را روزی کرده است. یکی از روزی سلامتی و قدرت بدنی برخوردار است و
دیگری از روزی هوش و ابتکار و سومی‌از مال و منال دنیوی
بهره‌ی بیشتر برده است، و چهارمی‌حس
هنری خوبی دارد و... و همه اینها از سنخ روزی است. لذا همه از روزی برخوردارند لکن
سنخ روزی‌ها متفاوت است؛ و همین امر باعث می‌شود
که همه‌ی مردم به همدیگر محتاج باشند. و این احتیاج‌های
متقابل، باعث پدید آمدن اجتماع و بقاء آن می‌شود. خداوند
متعال می‌

«أَ
هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعیشَتَهُمْ فِی
الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِیَتَّخِذَ
بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ
»[۹۹]؛
«آیا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم می‌ کنند؟! ما معیشت آنها را
در حیات دنیا در میانشان تقسیم کردیم و بعضی را بر بعضی برتری دادیم تا برخی، بعضی
دیگر را به خدمت گیرند؛ و رحمت پروردگارت از تمام آنچه جمع آوری می‌
کنند بهتر است».

۲. گاه
تفاوت در رزق برای امتحان برخی بندگان است؛ تا از این راه استعدادهای فطری افراد
شکوفا شود. خداوند متعال می#۱۷۴۰;‌

«امّا
انسان هنگامی‌که پروردگارش او را برای آزمایش، اکرام می‌
کند و نعمت می‌ بخشد (مغرور می‌ شود
و) می‌ گوید: پروردگارم مرا گرامی‌داشته
است. و امّا هنگامی‌که برای امتحان، روزیش را بر او تنگ می‌
گیرد، می‌ گوید: پروردگارم مرا خوار کرده است»[۱۰۰]

۳. گاه
تفاوت رزق برای این است که خداوند متعال حضور خویش را در تدبیر عالم به بندگانش
نشان دهد؛ و بفهماند که کثرت مال دنیا، ارزش نبوده و علامت عنایت خاصّ خدا به کسی
نیست. خداوند متعال می#۱۷۴۰;‌

«[روزی
قارون] با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها که خواهان زندگی دنیا بودند
گفتند: ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم. به راستی که او
بهره عظیمی‌دارد. - اما کسانی ‌که
علم و دانش به آنها داده شده بود گفتند: وای بر شما ثواب الهی برای کسانی ‌که
ایمان آورده اند و عمل صالح انجام می‌ دهند بهتر است، اما
جز صابران آن را دریافت نمی‌ کنند. - سپس ما، او (قارون) و
خانه اش را در زمین فرو بردیم، و گروهی نداشت که او را در برابر عذاب الهی یاری
کنند، و خود نیز نمی‌ توانست خویشتن را یاری دهد. - و آنها
که دیروز آرزو می‌ کردند به‌جای او
باشند (هنگامی‌‌که این صحنه را دیدند) گفتند: وای بر ما!
گویی خدا روزی را بر هر کس از بندگانش بخواهد گسترش می‌ دهد
یا تنگ می‌ گیرد! اگر خدا بر ما منّت ننهاده بود، ما را نیز
به قعر زمین فرومی‌‌برد. ای وای گویی کافران هرگز رستگار
نمی‌ شوند»[۱۰۱]

«و
هنگامی‌که رحمتی به مردم بچشانیم، از آن خوشحال می‌
شوند؛ و هرگاه رنج و مصیبتی به خاطر اعمالی که انجام داده اند به آنان رسد، ناگهان
مأیوس می‌ شوند. آیا ندیدند که خداوند روزی را برای هر کس
بخواهد گسترده یا تنگ می‌ سازد؟! در این نشانه هایی است
برای گروهی که ایمان می‌ آورند. پس حقّ نزدیکان و مسکینان و
در راه ماندگان را ادا کن! این برای آنها که رضای خدا را می‌
طلبند بهتر است، و چنین کسانی رستگارانند»[۱۰۲]

۴. روزی
افزون، گاه از باب مجازات الهی است. یعنی خداوند متعال کسانی را که خدا را فراموش
کرده و به دنیا چسبیده۷۴۰;ده‌اند، با امور دنیایی مشغول می‌کند
تا بدون این‌که خود بدانند ناگهان خود را در آتش جهنّم
ببینند. خداوند متعال می‌

«خدا
روزی را برای هر کس بخواهد وسیع، و برای هر کس بخواهد تنگ قرار می‌
دهد؛ ولی آنها (کافران) به زندگی دنیا، شاد و خوشحال شدند؛ در حالی که زندگی دنیا
در برابر آخرت، متاع ناچیزی است»[۱۰۳]

«آن کس
که(تنها) زندگی زودگذر(دنیا) را می‌ طلبد، آن مقدار از آن
را که بخواهیم، و به هر کس اراده کنیم، می‌ دهیم؛ سپس دوزخ
را برای او قرار خواهیم داد، که در آتش سوزانش می‌ سوزد در
حالی که نکوهیده و رانده شده است. و آن کس که سرای آخرت را بطلبد، و برای آن سعی و
کوشش کند-در حالی که ایمان داشته باشد- سعی و تلاش او، (از سوی خدا) پاداش داده
خواهد شد»[۱۰۴]

۵. گاه
تنگ نمودن روزی برای این است که بندهه بنده‌ی خدا طغیان نکند.
یعنی همان‌طور که خدا روزی برخی افراد فاسق را از باب
مجازات افزایش می‌دهد، روزی برخی افراد مؤمن را هم کاهش می‌دهد
تا همواره خود را محتاج خدا ببیند و راه طغیان پیش نگیرد. همچنین اگر همه در یک سطح
بودند به استخدام همدیگر در نمی‌آمد، لذا افراد برای این که
از داشته‌های دیگران استفاده نمایند متوسل به زور می‌شدند،
همان‌گونه که کشورهای ثروتمند سعی می‌کنند
با افزایش قدرت نظامی‌خود دیگر کشورهای ثروتمند را مطیع خود
کنند یا خود را از تجاوز آنها در امان نگه دارند. بین کمپانی‌های
ثروت و سرمایه‌داران نیز چنین رقابت‌های
سخت و بعضاً خونبار وجود دارد.

خداوند
متعال می‌

«چنین
نیست (که شما می‌ پندارید) به یقین انسان طغیان می‌
کند؛ از این‌که خود را بی‌ نیاز
ببیند»[۱۰۵]

«بخورید
از روزی‌های پاکیزه ای که به شما داده ایم؛ و در آن طغیان
نکنید، که غضب من بر شما وارد شود و هرکس غضبم بر او وارد شود، سقوط می‌
کند»[۱۰۶]

«وَ
لَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَ لکِنْ
یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما یَشاءُ إِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ
»[۱۰۷]؛
«اگر خداوند روزی را برای بندگانش وسعت بخشد، در زمین طغیان و ستم می‌
کنند؛ از این‌رو به مقداری که می‌
خواهد (و مصلحت می‌ داند) نازل می‌
کند، که نسبت به بندگانش آگاه و بیناست».

همچنین
فرمود:

«ای
کسانی که ایمان آورده اید! هنگامی‌که در راه خدا گام می‌
زنید (و به سفری برای جهاد می‌ روید)، تحقیق کنید! و به
خاطر این‌که سرمایه‌ی ناپایدار دنیا
(و غنایمی‌) به دست آورید، به کسی که اظهار صلح و اسلام می‌
کند نگویید: «مسلمان نیستی»؛ زیرا غنیمت‌های فراوانی (برای
شما) نزد خداست. شما قبلاً چنین بودید؛ و خداوند بر شما منّت نهاد (و هدایت شدید).
پس، (به شکرانه این نعمت بزرگ،) تحقیق کنید! خداوند به آنچه انجام می‌
دهید آگاه است»[۱۰۸]

اما این۱۷۴۰;ن‌که
آیا روزی هر کس از آغاز تا پایان عمر تعیین شده، و خواه ناخواه به او می‌
رسد؟ یا این‌که باید به دنبال آن رفت؟

بعضی از
افراد سست و بی‌ حال به اتکاء تعبیراتی همانند آیه فوق، یا
روایاتی که روزی را مقدر و معین معرفی می‌ کند فکر می‌
کنند لزومی‌ندارد که انسان برای تهیه معاش زیاد تلاش کند،
چرا که روزی مقدر است و به هر حال به انسان می‌ رسد، و هیچ
دهان بازی بدون روزی نمی‌ ماند! این چنین افراد نادان که
شناختشان درباره دین و مذهب فوق العاده سست و ضعیف است بهانه به دست دشمنان می‌
دهند که مذهب عاملی است برای تخدیر و رکود اقتصادی و خاموش کردن فعالیت‌های
مثبت زندگی، و تن در دادن به انواع محرومیت‌ها، به عذر این‌که
اگر فلان موهبت نصیب من نشده حتماً روزی من نبوده، اگر روزی من بود بدون چون و چرا
به من می‌ رسید و این فرصت خوبی به دست استثمارگران می‌
دهد که هر چه بیشتر مردم محروم را بدوشند و آنها را از ابتدایی ‌ترین
وسائل زندگی محروم سازند.

در حالی
که مختصر آشنایی به قرآن و احادیث اسلامی‌برای پی 
بردن به این حقیقت کافی است که اسلام پایه هر‌گونه بهره
گیری مادی و معنوی انسان را سعی و کوشش و تلاش می‌ شمرد تا
آنجا که در جمله شعارگونه قرآنی «لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعی»، بهره انسان
را منحصراً در کوشش و کارش قرار می‌ دهد.

پیشوایان
اسلامی‌برای این‌که سر مشقی به
دیگران بدهند در بسیاری از مواقع کار می‌ کردند کارهایی سخت
و توانفرسا.پیامبران پیشین نیز از این قانون مستثنی نبودند، از چوپانی گرفته، تا
خیاطی، و زره بافی و کشاورزی، اگر مفهوم تضمین روزی از طرف خدا، نشستن در خانه و
انتظار رسیدن روزی باشد، نباید پیامبران و امامان که از همه آشناتر به مفاهیم دینی
هستند این‌همه برای روزی تلاش کنند.

بنابراین
ما هم می‌ گوییم روزی هر کس مقدر و ثابت است، ولی در عین
حال مشروط به تلاش و کوشش می‌ باشد، و هر گاه این شرط حاصل
نشود مشروط نیز از میان خواهد رفت.

این درست
به آن می‌ ماند که می‌ گوییم هر کس
اجلی دارد و مقدار معینی از عمر. مسلماً مفهوم این سخن آن نیست که اگر انسان حتی
دست به انتحار و خودکشی و یا تغذیه از مواد زیانبخش بزند تا اجل معینی زنده می‌
ماند، مفهومش این است که این بدن استعداد بقاء تا یک مدت قابل ملاحظه دارد اما
مشروط به این‌که اصول بهداشت را رعایت کند و از موارد خطر
بپرهیزد و آنچه سبب مرگ زودرس می‌ شود از خود دور کند.

نکته مهم
این است که آیات و روایات مربوط به معین بودن روزی در واقع ترمزی است برای افکار
مردم حریص و دنیاپرست که برای تأمین زندگی به هر در می‌
زنند، و هر ظلم و جنایتی را مرتکب می‌ شوند، به گمان این‌که
اگر چنین نکنند زندگی‌شان تأمین نمی‌
شود.

آیات
قرآن و احادیث اسلامی‌به این‌گونه
افراد هشدار می‌ دهد که بیهوده دست و پا نکنند، و از طریق
نامعقول و نامشروع برای تهیه روزی تلاش ننمایند، همین اندازه که آنها در طریق مشروع
گام بگذارند و تلاش و کوشش کنند مطمئن باشند خداوند از این راه همه نیازمندی‌های
آنها را تامین می‌ کند. خدایی که آنها را در ظلمتکده رحم
فراموش نکرد. خدایی که به هنگام طفولیت که توانایی بر تغذیه از مواد غذایی این جهان
نداشتند روزیشان را قبل از تولد به پستان مادر مهربان حواله کرد.

خدایی که
به هنگام پایان دوران شیرخوارگی در آن حال که ناتوان بودند، روزیشان را به دست پدر
پر مهری داد که صبح تا شام جان بکند و خوشحال باشد که برای تهیه غذای فرزندانم زحمت
می‌ کشم.

آری این
خدا چگونه ممکن است به هنگامی‌که انسان بزرگ می‌
شود و توانایی و قدرت به هر گونه کار و فعالیت پیدا می‌ کند
او را فراموش نماید، آیا عقل و ایمان اجازه می‌ دهد که
انسان در چنین حالی به گمان این‌که ممکن است روزیش فراهم
نشود در وادی گناه و ظلم و ستم و تجاوز به حقوق دیگران گام بگذارد و حریصانه به غصب
حق مستضعفان پردازد.

البته
نمی‌ توان انکار کرد که بعضی از روزی‌هاست
چه انسان به دنبال آن برود، یا نرود، به سراغ او می‌ آیند.
آیا می‌ توان انکار کرد که نور آفتاب بدون تلاش ما به خانه
ما می‌ تابد و یا باران و هوا بدون کوشش و فعالیت به سراغ
ما می‌ شتابد؟ آیا می‌ توان گفت که
عقل و هوش و استعدادی که از روز نخست در وجود ما ذخیره شده به تلاش ما بوده است!؟

این را
نیز نمی‌ توان انکار کرد که در پاره ای از موارد انسان به
دنبال چیزی نمی‌ رود، ولی بر اثر یک سلسله عوامل مادی
پیرامونی و یا عوامل معنوی نصیب او می‌ شود، این‌گونه
روزی‌ها گرچه در نظر ما تصادفی است اما در واقع و از نظر
سازمان آفرینش حسابی در آن می‌ باشد. ولی به هر حال نکته
اساسی این است که تمام تعلیمات اسلامی‌به ما می‌
گوید برای تأمین زندگی بهتر چه مادی و چه معنوی، باید تلاش بیشتر کرد، و فرار از
کار به گمان مقسوم بودن روزی غلط است.

لازم به
ذکر است که گاهی خداوند رزق کسی را از همین اسباب طبیعی می‌رساند
ولی از طریق دیگری و از کانال دیگری این روزی از بین می‌رود
و یا غصب می‌شود چرا که این عالم محل تزاحم است و گاهی
پدیده‌ها همدیگر را خنثی می‌کنند.
از این‌رو اگر در جامعه، انسان‌های
ناهنجار و سارقانی وجود داشته باشد و یا حاکمان ظالم و کارگزارانی نالایق در رأس
امور باشند، چه بسا روزی‌های خدادادی را چپاول کنند و
امکانات عمومی‌را تباه سازند و این به نوعی نتیجه کوتاهی‌های
فردی و اجتماعی است و از سوی خدا کاستی نبوده است. اگر خدا رزاق و روزی‌رسان
است چرا گروه زیادی از مردم جهان در فقر به سر می‌برند؟ آیا
می‌توان گفت هر کس «قسمت» خودش را دارد و این قضا و قدر
الهی است؟

در این
باره نخست باید به این نکته مهم توجه داشته باشیم که رزق و روزی تنها به خوراک و
پوشاک نیست. برخی از جهت مادی خیلی پول‌دارند و برخی از جهت
علم و معنویت بسیار وارسته هستند، بنابراین رزق و روزی فقط به پول و امکانات مادی
نیست. چنان‌که راغب در مفرات گفته است: رزق بخشش مدام و
پیوسته است که گاهی دنیوی و زمانی اخروی است و گاهی نصیب و بهره را هم رزق گویند و
همچنین به چیزی که به معده می‌ رسد و با آن تغذیه می‌
شود. در صحاح، رزق را عطا و آنچه از آن نفع برده می‌شود
معنی کرده است. و در قاموس قرآن گفته است: رزق عطائی است که از آن منتفع می‌شوند
خواه طعام باشد یا علم و یا غیر آن.

مجید گذشته از معنای مشهور رزق به نبوت نیز رزق گفته شده است:

«یا
قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلی  بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ رَزَقَنِی
مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً...
»[۱۰۹]

همFA">هم‌به امنیّت نیز رزق گفته شده:

«آنها
گفتند: ما اگر هدایت را همراه تو پذیرا شویم، ما را از سرزمینمان می‌
ربایند. آیا ما حرم امنی در اختیار آنها قرار ندادیم که ثمرات هر چیزی (از هر شهر و
دیاری) به سوی آن آورده می‌ شود؟! رزقی است از جانب ما؛ ولی
بیشتر آنان نمی‌ دانند»[۱۱۰]

و گاهی
رزق، فقط به خوراک اطلاق شده مثل:

«...
وَ عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ کِسْوَتُهُنَّ...
»[۱۱۱]؛
«... بر آن کس که فرزند برای او متولّد شده(پدر)، لازم است رزق (خوراک) و پوشاک
مادر را به‌طور شایسته بپردازد...»

در این
آیه شریفه کسوت (پوشاک) را از رزق جدا کرده است. است.

اما چرا
روزی مردم یکسان نیست؟

شکی در
این نیست که تلاش افراد در اندازه و مقدرات روزی آنها مؤثر است. یعنی اگر افراد
دنبال روزی خود نروند در موارد بسیاری از آن محروم می‌شوند.
درست است که خداوند متعال روزی‌رسان است؛ ولی چنین نیست که
خدا روزی هر کسی را در دهانش بگذارد. بلی، افرادی هستند که خداوند متعال بی‌واسطه
یا باواسطه روزی آنها را بدون این‌که تلاشی برای کسب آن
بکنند می‌رساند. مثل کودکان شیرخوار و از کارافتادگان؛ اما
اکثر مردم روی زمین از طریق کار و تلاش و پذیرفتن مسئولیت‌های
اجتماعی روزی خود را به دست می‌آورند و اگر خدا روزی مردم
را به کار آنها گره نمی‌زد کمتر کسی حاضر می‌شد
به وظیفه خود عمل کند. بنابراین، تلاش برخی افراد برای رسیدن به روزی لازم است؛ ولی
چنین هم نیست که هر کس بیشتر تلاش نمود حتماً روزی بیشتری نیز به چنگ آورد.


اساساً
یکی از حکمت‌های تفاوت ارزاق نیز همین است که انسان‌از این راه متوجّه خدا شوند و بدانند که همه امور به دست اوست.لذا
امیرالمومنین(علیه السلام) فرمود:


«عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ
حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ
»[۱۱۲]؛
«خدا را از راه به هم خوردن تصمیم‌ها،
واماندن پیمان‌ها و نقض شدن اراده‌ها
شناختم».

به تصریح
قرآن کریم توسعه و تنگی روزی در دست خداست:

«إِنَّ
رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّهُ کانَ بِعِبادِهِ
خَبِیراً بَصِیراً
»[۱۱۳]؛
«پروردگار تو روزی را برای هر کس از بندگانش بخواهد گسترده می‌
کند، و برای هر کس بخواهد محدود می‌ سازد؛ همانا خداوند
نسبت به بندگانش خبیر و بصیر است».

از ذیل
آیه به دست می#۱۷۴۰;‌آید که قبض و بسط روزی، روی عللی بوده و بی‌حکمت
نیست، و خدا به احوال بندگان دانا و به صلاح آنها آگاه است. مشابه این آیه در سوره
های رعد: ۲۶، قصص:۸۲، عنکبوت: ۶۲، سباء: ۳۶، زمر: ۵۲، نحل: ۷۱ نیز آمده است.


بنا بر
این، طبق مفاد آیات، هیچ موجودی محروم از روزی مکفی نیست. لکن در مواردی، یکی از
شروط رسیدن به روزی تلاش خود افراد است. و مراد از تلاش نیز صرفاً کار کردن نیست؛
بلکه گاهی تلاش به این است شخص یا جامعه حقّ خود را دیگران بگیرد. مقدار غذا و
پوشاک و امکاناتی که بر روی زمین وجود دارد چندین برابر نیاز بشر موجود است. لکن
تنبلی، بی‌تدبیری، و کج فهمی، ظلم و اسراف و بی‌تقوایی
عدّه‌ای از مردم باعث شده است که درصد بالایی از ثروت روی
زمین در دست درصد کمی‌از ویژه‌خواران
قرار گیرد. آیا اگر مردم محروم برای احقاق حقّ خود قیام کنند نمی‌توانند
حقّ خود را از آنها بگیرند؟! روشن است که اگر بخواهند می‌توانند.
آیا اگر مردم فلسطین، مردم عراق، مردم افغانستان و مردم دیگر ممالک گرفتار فقر،
یکپارچه برخیزند نمی‌توانند از عهده اسرائیل و آمریکا و
دیگر کشورهای جهان‌خوار بر آیند؟! اگر بخواهند می‌توانند؛
ولی اختلافات فکری، مذهبی، تنبلی‌ها، ترس‌ها
و اندیشه‌های نادرست اجازه چنین کاری را نمی‌دهد.
انبیاء(علیهم السلام) آمده‌اند تا بشر را با هم یکرنگ کنند
تا در سایه یکرنگی، همه از مواهب خدادادی عادلانه استفاده کنند. لکن برخی مردم تن
به این تعالیم نمی‌دهند؛ و تا مردم تن به تعالیم الهی
ندهند، این بی‌عدالتی در تقسیم رزق، همواره خواهد بود. این
سنّت خداست که هر کس آخرت را رها کرده و فقط دنیا را بخواهد به مقداری از آن می‌رسد.
و هر کس برای آخرتش تلاش کند و احکام خدا را رعایت کند هم از نعمت‌های
دنیا و هم از نعمت‌های آخرت بهره‌مند
می‌

«آن‌کس
که(تنها) زندگی زودگذر(دنیا) را می‌ طلبد، آن مقدار از آن
را که بخواهیم -و به هر کس اراده کنیم- می‌ دهیم؛ سپس دوزخ
را برای او قرار خواهیم داد، که در آتش سوزانش می‌ سوزد در
حالی که نکوهیده و رانده (درگاه خدا) است. - و آن کس که سرای آخرت را بطلبد، و برای
آن سعی و کوشش کند- در حالی که ایمان داشته باشد- سعی و تلاش او، (از سوی خدا)
پاداش داده خواهد شد»[۱۱۴]

«کسی که
زراعت آخرت را بخواهد، به کشت او برکت و افزایش می‌ دهیم و
بر محصولش می‌ افزاییم؛ و کسی که فقط کشت دنیا را بطلبد،
کمی‌از آن به او می‌ دهیم امّا در
آخرت هیچ بهره ای ندارد»[۱۱۵]

این دو
آیه شریفه مربوط به فرد است؛ یعنی اگر فردی فقط به دنبال دنیا باشد، و آخرت را رها
کند دچار سنّت استدراج می#۱۷۴۰;‌شود و خدا او را غرق در خواسته‌هایش
می‌کند و در نهایت او را وارد جهنّم می‌کند.
و اگر کسی طالب آخرت باشد و در راه آن تلاش کند او نیز به آخرتش می‌رسد
و از دنیا نیز بی‌بهره نمی‌ماند.
امّا اگر یک جامعه در مسیر خدا و آخرت قرار گیرند، نه تنها آخرت مردم آن جامعه
تأمین می‌شود، در دنیا نیز غرق در نعمت می‌شوند.
و از آفات آسمان و زمین ایمن می‌شوند. خداوند متعال می‌

«و اگر
اهل شهرها و آبادی‌ها، ایمان می‌
آوردند و تقوا پیشه می‌ کردند، برکات آسمان و زمین را بر
آنها می‌ گشودیم؛ ولی (آنها حق را) تکذیب کردند؛ ما هم آنان
را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم»[۱۱۶]


بنابراین، یکی دیگر از از عوامل ازدیاد رزق دینداری یا عدم دینداری است. اگر اجتماع
متدیّنین حقیقتاً از دین تبعیّت کنند نعمات الهی به آن جامعه سرازیر می#۱۷۴۰;‌شود
و همه به اندازه کفاف از نعمات دنیایی بهره می‌برند. امّا
اگر جامعه‌ای ادّعای دینداری کند ولی دیندار واقعی نباشد،
برکت از آن جامعه برداشته می‌شود؛ و در چنین فضایی فقط
کسانی به ثروت می‌رسند که فقط طالب دنیا هستند و اگر از دین
هم حرفی می‌زنند فقط برای این است که به دنیا برسند. و این
از یک طرف مجازات خود آن شخص است که گرفتار سنّت استدارج شده است. و از طرف دیگر
مجازات جامعه مدّعی دین‌تامّ ندارند.


حاصل کلام

۱. رزق
فقط شامل خوراک و پوشاک و مسکن و امثال آن نیست. بلکه هر چیزی که بشر از آن سود می#۱۷۴۰;‌برد
جزء رزق است. لذا وجود، انسان بودن، سلامتی، دین، علم، امنیّت، انبیاء و ائمه(علیهم
السلام)، استعدادها و... همه جزء رزق محسوب می‌شوند.

۲. با
تعریف فوق از رزق، همه موجودات از رزق الهی بهره دارند؛ و موجودی نیست که از خدا دم
به دم روزی نگیرد. در بین انسان‌ها نیز همه از روزی الهی
بهره دارند. ولی روزی‌های گوناگون به صورت متفاوت بین مردم
تقسیم شده تا انسان‌ها محتاج یکدیگر باشند و در نتیجه
اجتماع انسانی شکل گیرد؛ و در متن اجتماع استعدادهای فطری انسان‌ها
شکوفا شود. امّا این مطلب را که چه چیزی به نفع شخص خاصّی است فقط خدا می‌داند
چرا که او خبیر و علیم است. چه بسا انسان با علم ناقص خود چیزی را به ضرر خود بداند
و حال آن‌که نفع او در همان است. خداوند متعال می‌

«...
وَ عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی   أَنْ
تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا
تَعْلَمُونَ
»[۱۱۷]؛
«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزی را
دوست داشته باشید، حال آن‌که شرِّ شما در آن است. و خدا می‌
داند، و شما نمی‌ دانید»

«فَعَسی
أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اللَّهُ فیهِ خَیْراً کَثیر
»[۱۱۸]؛
«چه بسا چیزی خوشایند شما نباشد، در حالی که خداوند خیر فراوانی در آن قرار می‌
دهد».

۳. تفاوت
رزق افراد دارای حکمت۰; حکمت‌های فراوانی است که انسان‌های
اهل ایمان و فکر به آنها پی می‌برند؛ در نتیجه بر قوّت
ایمانشان افزوده می‌شود.

۴. رزّاق
بودن خدا به صرف دادن یک رزق به هر موجود نیز تحقق می‌یابد.
لذا تفاوت روزی افراد خدشه‌ای به رزّاقیّت او نمی‌رساند.
بلکه خود همین تفاوت، روزی دیگری است برای همه انسان‌ها و
بلکه برای همه موجودات. چون بقاء نظام عالم و نظام اجتماع به این تفاوت‌هاست.
لذا از این تفاوت‌ها می‌توان به
حکمت خدا پی برد.

۵. روزی
فقط و فقط به دست خداست؛ و تلاش انسان فقط معدّ است. رزق از سنخ مخلوق است و هیچ
انسانی قادر به خلق روزی نیست. کار و تلاش فقط راهی است برای رسیدن به روزی که خدا
خلق نموده است. لذا ربط علّی و معلولی بین کار و تلاش و روزی وجود ندارد. ولی یک
نحوه ارتباط بین آن دو وجود دارد. و خدا به خاطر مصالحی، این دو را در موارد زیادی
به هم گره زده است.

۶. مقدار
رزقی که خدا آفریده فراتر از نیازهای بشر موجود است. لذا فقر موجود در انسان‌ها
معلول علل انسانی است. یعنی خود انسان‌ها نمی‌گذارند
روزی افراد به آنها برسد یا خود افراد دنبال گرفتن روزی خود نیستند. خداوند متعال
در این مورد نیز راه را از طریق شریعت نشان داده است لکن مردم، ایمان لازم به احکام
خدا را ندارند.



 


رزق الهی و تلاش انسان

این‌که
خداوند روزی را تکفل کرده شرح دهید. و نقش کار و تلاش انسان و یا دعا و توکل به چه
مقدار است؟



مقدمه اول

رزق و
روزی که خداوند آن را به عهده گرفته و ضمانت کرده عبارت است از سهم و نصیبی که باید
به مخلوقات برسد تا بتوانند به وجود و بقاء خود ادامه دهند. البته تعهد و ضمانت
الهی و رزاقیت و روزی  رسانی که بذات اقدس پروردگار نسبت میی‌
دهیم با تعهدات و ضمانت ها و تکفل های انسانی متفاوت است. این‌در قرآن کریم آمده:

«وَمَا
مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَی اللّهِ رِزْقُهَ
»[۱۱۹]؛
«رزق و روزی هر جنبنده ای بر عهده خداوند است»

باید در
نظر داشت که آنت که آن‌که ماجرای رزق جنبندگان را به عهده گرفته
است الله است نه یک مخلوق. الله یعنی آن‌کس که آفریننده
نظام های هستی و خالق موجودات است و لذا تعهد الهی تفاوت دارد با تعهد مخلوقی که
جزئی از همین نظام و تحت تأثیر موجودات این نظام است.

شناختن
فعل خدا و رزّاقیت خدا شناخت نظامات عالم است. ما خود جزء عالمیم و مانند سایر
اجزاء عالم وظیفه ای داریم. وظایفی هم که ما در عالم درباره ارزاق و حقوق داریم و
قانون خلقت ما را موظف به آن وظایف کرده است و یا قانون شریعت ما را به آن موظف
ساخته است از شئون رزاقیت خداوند است.

قوه جذب
و تغذّی که در گیاهان است همین‌طور جهازات تغذیه، میل ها و
غریزه هایی که در جانداران است و آنها را به‌سوی مواد غذایی
می‌ کشاند همه از مظاهر رزاقیت حضرت حق است. خداست که هر
جانداری را به وسیله یک سلسله میل ها و رغبت ها مسخر کرده که در پی مایحتاج خود
برود. و برای ارضای این میل ها همیشه در تلاش باشد. همین اندیشه و تلاش و کوشش جد و
جهد در این زمینه به موجب رزّاقیت خداوند است و رزاقیت اوست که روزی و روزی‌‌خوار.
رزق و مرزوق را عاشق یکدیگر قرار داده و در پی هم واداشته است. در متن واقع پیوستگی
خاصی بین اجزاء خلقت وجود دارد که آن ها را به یکدیگر تطبیق می‌
دهد. تا طفل طفل است و قادر به تحصیل روزی و تهیه آن نیست، روزی او را آماده و مهیا
در اختیار او قرار داده است و تدریجاً که او قدرت بیشتری پیدا می‌
کند و با کنجکاوی می‌ تواند روزی خود را به دست آورد دیگر
روزی او به آسودگی در اختیارش نیست مثل این‌که روزی او را
بر می‌ دارند و در نقطه ای دوردست می‌
گذارند تا برود و آن را پیدا کند و استفاده نماید. به‌طور
کلی یک تناسبی است میان آمادگی روزی و مقدار توانایی روزی  خوار و مقدار
هدایتی که به‌سوی روزی خود شده است.

انسان
چون نسبت به گیاهان و حیوانات موجودی عالی  تر و راقی  تر است و آنچه
برای زندگی گیاهان و حیوانات کافی است برای او کافی نمی‌
باشد مسئله تحصیل روزی او شکل و وضع دیگری دارد. فاصله بین روزی و روزی  خوار
در عرصه زندگی انسان بیشتر است. از این‌رو وسایل زیادتری در
اختیار او قرار داده شده و دستگاه هدایت در وجودش تقویت گشته به او عقل و عمل و فکر
داده شده. وحی و نبوت به یاری‌ اش آمده و برایش وظیفه و
تکلیف مقرر شده و همه این‌ها از شئون رزاقیت خداوند است. و
لذا این‌

مخور هول
ابلیس تا جان دهد             
هر آن‌کس که دندان دهد نان دهد

توانا
اسـت آخــر خداونـد روز             که روزی رساند تو چندین مسوز


نگــارنــده کـــودک اندر شکـــم           
نویسنـده عمــر و روزی اسـت هم[۱۲۰]

سخن
درستی است اما نه به این معنی که دندان داشتن کافی است که نان پخته و آماده بر سر
سفره انسان مهیا شود. بلکه به این معنی که در دستگاه خلقت بین نان و دندان رابطه
است. اگر نان نبود دندان نبود و اگر دندان و صاحب دندان نبود نان نبود. بین روزی و
روزی  خوار و وسایل خوردن و هضم و جذب روزی و وسایل هدایت و راهنمایی به سوی
روزی در متن خلقت ارتباط است. آن کس که انسان را در طبیعت آفریده و به او دندان
داده نان یعنی مواد غذایی قابل استفاده را هم در طبیعت آفریده و اندیشه و فکر و
نیروی عمل و تحصیل و حسن انجام وظیفه را هم آفریده است همه اینها توأماً مظهر
رزاقیت خداوند است.[۱۲۱]


مقدمه دوم

در واقع
ما دو گونه رزق و روزی داریم. رزقی که به سراغش میی‌ رویم و
رزقی که به‌سراغمان می‌ آید. امام
علی (علیه السلام) می‌


«اِن
الرزق رزقان رزق تطلبه و رزق یطلبک فان انت لم تأته اتاک
»[۱۲۲]؛
«رزق طالب (که به سراغ ما می‌
آید) رزقی است که همواره ما را تعقیب می‌ کند حتی اگر از آن
فرار کنیم ما را رها نمی‌
سازد همان‌طور که رهایی از چنگال مرگ ممکن نیست».

همچنین
حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز فرموده فرموده‌


«لو
اَنَّ ابنَ آدم فَرَّ من رِزقِه کما یَفِرُّمن المَوتَ لادرکه کما یدرکه الموت
»[۱۲۳]

این‌گونه
رزق ریشه در قضای الهی دارد و هیچ‌گونه تغییر و تحولی در آن
صورت نمی‌ گیرد. در این زمینه مرحوم علامه طباطبایی می‌
فرماید: «روزی و روزی  خوار متلازم هم‌اند و معنی
ندارد که روزی‌ خوار در مسیر زندگی طالب بقاء باشد اما رزقی
برایش نباشد همین‌طور ممکن نیست رزقی محقق باشد و روزی 
خواری در بین نباشد و نیز رزق از مایحتاج روزی  خوار افزون باشد و لذا رزق
داخل در قضای الهی است»[۱۲۴]

اما قسم
دیگر روزی (رزق مطلوب) رزقی است که برای طالب آن مقدّر شده است. اگر آن را طلب
نماییم و مشروط و علل لازم وصول به آن را مراعات نماییم چنین رزقی را به دست میی‌
آوریم و در واقع تلاش ما در جهت رسیدن به این گونه روزی، جزءالعلّة است و اگر در
کنار دیگر علل مهیای عالم غیب قرار گیرد مسلماً دست‌یابی به
آن حتمی‌

در این‌باره
مولی امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) می‌ فرماید: طلب نمایید
روزی را که مضمون و مقدر است اما برای طلب کننده آن «اطلبوا الرّزق فانّه مضمون
لطالبِه»[۱۲۵]
همان‌طور که طلب بدون ضمانت بی‌
معنی است تضمین رزق بدون طلب نیز در این قسم (روزی مطلوب) ناممکن است. و لذا از این
دو قسم روزی که از ناحیه خدای بزرگ برای بندگان معین گشته است قسمی‌از
آن بدون قید و شرط و به عبارتی رزق طالب و قسمی‌دیگر مشروط
است و مطلوب. روزی بی‌ قید و شرط در هر حال انسان را طلب می‌
نماید و تا پیمانه قابلیت انسان از این گونه رزق پر نگردد اجل و مرگ انسان فرا نمی‌
رسد.

حضرت
رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:


«الا
و اِنّ الرُّوحَ الاَمینَ نَفَتَ فی روعِی اَنَّه لن تَموتَنَفْسٌ حَتّی تستکمل
رزقها
»[۱۲۶]

اما روزی
مطلوب و مشروط حتمیت و ضرورتش مشروط به انجام اموری و در نظر گرفتن مسائلی است که
بدون ترتیب و انجام شرایط محقق نمیی‌ گردد.

رزق در
لغت به معنای چیزی است که از آن بهره برده می‌ شود. (الرزق
ما یُنْتَفع بِه - اقرب الموارد) حال روزی طالب و محتوم همان روزی وجود و هستی،
عمر، امکانات و محیط و خانواده و استعداد... است که از ناحیه این قسم (روزی طالب)
توان و نیروی لازم و دقت وهوشیاری برای تلاش و انجام کار پدید می‌
آید و در سایه این امور دَرِ روزی مطلوب و مشروط گشوده می‌
گردد. در باب روزی مطلوب هر کس به شکلی باید دست نیاز و در عین حال جدیت و تلاش را
به‌سوی رزاق مطلق (حضرت حق) بلند کند حتی طفل شیرخوار که
تلاشش همان گریه و ناله و فریاد اوست که در پس این گونه افعال به روزی مطلوبش (شیر
مادر) دست پیدا می‌ کند. اما چون در بستر رشد بالید و به
مقطعی بالاتر رسید تلاش و جدّیت او شکلی دیگر پیدا می‌ کند
و به صورت تفکر و اندیشه و فعل و حرکت اعضا و جوارح نمود می‌
یابد و کمیّت و کیفیت روزی نیز تغییر می‌ کند.

نتیجه
این‌که: در پی روزی طالب و محتوم و بی‌
قید و شرط، تلاش و اندیشه و کار و فعالیت آفریده می‌ شود و
در پی تلاش و فعالیت و طلب روزی مطلوب و مشروط پدیدار می‌
گردد. روزی محتوم و طالب قابل تغییر و تحول و کاهش و فزونی نیست که نه حرص انسان
حریص آن را به جریان می‌ اندازند و نه افسردگی انسان بی‌
میل آن را باز می‌آله و سلم) فرموده اند:


«ان
الرِّزقَ لا یجُرُّهُ حرص حریصٍ و لایَصْرِفُه کراهیة کارِهٍ
»[۱۲۷]

اما بر
اثر چگونگی انجام مقدماتِ روزی مطلوب و کیفیت ترکیب و نحوه ترتیب و چینش آنها میی‌
توان روزی مطلوب را کاهش یا افزایش داد. برای نمونه حسن نیت و دوام بر طهارت از
اموری است که روزی مطلوب را افزایش می‌ دهد.


الله(صلی الله علیه و آله و سلم)) لما قیل لَه:


«اُحِبُّ
ان یُوَسِّعَ عَلی َّ فی الرّزق؟ دُمْ علی الطَّهارة یُوَسَّعْ علیک فی الرزق
»[۱۲۸]

امام
علی(علیه السلام) میی‌


«من
حَسُنَت نیّته زیدَ فی رزقه
»[۱۲۹]

پس بر ما
لازم است که بعد از آند از آن‌که رابطه روزی و روزی  خوار را
دانستیم و آشنا شدیم که وسایلی برای رسیدن روزی به روزی  خوار آفریده شده و
تکلیفی هم برای تحصیل آن متوجه ما است کوشش کنیم و ببینیم بهترین و سالم ترین راه
برای رسیدن به روزی چیست و قوای خود را در آن راه به‌کار
گیریم و به خداوند که خالق این راه است توکل کنیم.

با بررسی
و ارزیابی قرآن کریم و سیره معصومان(علیهم السلام) پی می‌
بریم که اقتصاد، کار و تولید از مهم ترین دستورات دین و آیین اسلام است. اقتصادی که
دین بر آن تأکید دارد کسب درآمد از راه حلال و پرداخت حقوق شرعی آن است و کسی که
کار و تلاش می‌ کند تا روزی حلال کسب کند و در نتیجه از
دیگران بی‌ نیاز باشد، فردی با ارزش و شرافتمند است.

اقتصاد
نیکو از ارکان حفظ خانواده و جامعه و مایه عزّت و استقلال کشور اسلامی‌است.
رسول مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌


«العبادةُ
سبعون جزءاً افضلُها طلب الحلال
»[۱۳۰]؛
عبادت هفتاد جزء است، برترین آن، کسب روزی حلال است»

با نگاهی
به سیره و زندگانی چهارده معصوم پی میی‌ بریم که کار، تلاش و
تولید در عرصه های کشاورزی و دامداری جزء جدایی‌ ناپذیر
زندگی ایشان بوده است. آن بزرگواران کار و تولید را در جامعه اسلامی‌یک فرهنگ و باور عمیق تبدیل نموده اند تا جایی که امام صادق(علیه السلام) به یکی از
یاران خود فرمود:


«روش تأمین هزینه های
زندگی از طریق کار و تولید، دنیاطلبی نیست، بلکه آخرت طلبی است»[۱۳۱]

در فرهنگ
دینی برداشت مؤمن نسبت به کار و تلاش به قدری والاست که اعتقاد دارد کسی که در جهت
رفع نیازهای خود و خانواده اش تلاش میی‌ کند تا سربار جامعه
نباشد، همچون رزمنده ی در جبهه جنگ بر علیه دشمن است و برابر با او و حتی برتر از
او پاداش دریافت خواهد کرد.

اصل دیگر
کوشش در حفظ اعتدال و میانه روی در همه ی شئون زندگی است. به خصوص کسی که در کسب
روزی، در به دست آوردن نیازهای زندگی، در هزینه های مصرفی و در معیشت، در معاملات،
در اندوختن دارایی، در انفاق، در خوردن و آشامیدن، در شیوه پوشش و... اعتدال و
اقتصاد را حفظ کند، زندگی ای سرشار از خوشبختی و کامیابی خواهد داشت.

صادق(علیه السلام) فرمودند:


«اَربَعةٌ
لایُستجابُ لهم، دعوة... رجل کانَ له مالٌ فأفسَدَه، فیقول: اللهم ارزُقنی! فیقال
له: الَم آمُرْکَ بالاقتصاد؟!
»[۱۳۲]

چند گروه
هستند که دعایشان پذیرفته نمیی‌ شود، یکی از این گروه ها کسی
است که مال و دارائی خود را زایل می‌ کند یا به عبارتی به
درستی به مصرف نمی‌ رساند، با این حال دست به دعا بر می‌
دارد و می‌ گوید: خدایا رزق و روزیم ده! خداوند تبارک و
تعالی به او خطاب می‌ نماید: آیا تو را به اقتصاد و میانه
روی دستور ندادم؟ یعنی هر که اعتدال را در مصرف مراعات کند، عنایت خدا شامل حالش می‌
شود و روزی با برکت می‌ یابد.

بعد از
این که مقدمات و اصول کسب روزی حاصل شد پی می‌تلاش فرد برای کسب روزی به نوبه خود دعای عملی است. وقتی موانع رفع شد و شرایط برای
دعا مهیا گردید، به تعبیر دیگر وقتی قابلیت و استعداد حاصل شد، عطا و تفضّل الهی
شامل حال بنده خواهد شد:


«ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ»[۱۳۳]؛«بخوانید
مرا تا شما را اجابت کنم».

هیچ منعی
از جانب فیّاض و جواد عَلی الاطلاق نیست، کافی است بنده شرایط دریافت فیض را فراهم
کند.
کند.

بعد از
این که درباره اقتصاد و اعتدال مقدماتی را به عرض رساندیم: در باب دعا درمی‌یابیم توکل به خدا و قطع طمع از مردم از شرط های مهمّ دعا و تضرع به درگاه الهی
است. امام صادق(علیه السلام) فرمود:


«اذا
ارادَ احدکم ان یسأل ربّه شیئاً الاّ أعطاهُ، فلییأسْ من النّاس کلّهم و لایکون له
رجاء الاّ عندالله، فاذا علمَ اللّه  عز وجل ذلک من قلبه لم یسأل الله شیئاً
الاّ اعطاه
»[۱۳۴]؛
«چون کسی از شما خواهان آن باشد که هر چه از پروردگارش خواهد، بدو عطا کند، باید از
مردم ناامید شود و امیدی جز به خدا نداشته باشد، که چون خدای عزّ و جلّ این را از
قلبش بداند، هر چه خواهد بدو عطا کند»

در پایان
دعاهای خاصی برای طلب رزق و رفع فقر و رفع قرض وارد شده که ما به بعضی اشاره می‌
کنیم و شما را به کتاب های مفصل که در این باره مطالب عمیق تر و جامع تری گردآورده
اند.[۱۳۵]

۱. تلاوت
سوره واقعه در هر شب مخصوصاً در رکعت اول نافله نماز عشاء.ز عشاء.

آیات ۲ و ۳ سوره طلاق بعد از نمازهای واجب.

«و
مَن یتّق الله یَجعل له مخرجاً، و یَرزقُه من حیثُ لایحتَسِب و من یتوکّل علی الله
فهو حسَبُه انَّ الله بالغ امره قد جعل الله لکلّ شیء قدر
»[۱۳۶]؛

اساتید
اخلاق بر ذکر این آیات بعد از نمازهای واجب تأکید بسیار دارند و به تجربه آثار
شگرفی در این کار نهفته است.

۳. دعای
طلب روزی از امام صادق(علیه السلام):


«اللهمّ
انّه لیسَ علمٌ بِموضعِ رزقی و انّما اطلبُهُ...
»[۱۳۷]

۴. سلام
کردن به هنگام ورود به منزل: اگر کسی در منزل نبود این#۱۷۴۰;ن‌گونه
سلام بدهد: «السّلام علینا من ربِّنا» و بعد سوره توحید «قل هو الله احد» را
بخواند. نقل شده با این عمل، خداوند برکات خود را بر اهل آن منزل عنایت خواهد نمود.

رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:


«هر که هر روز صد مرتبه
این ذکر را بگوید «لا اله الاّ الله الملکُ الحقُّ المبین» از فقر و وحشت قبر امان
یابد و توانگر شود و درهای بهشت بر وی گشوده شود»[۱۳۸]

۶. صدقه
دادن به مقدار کم و به صورت مداوم. مداوم.



  


فصل پنجم - حوادث و تقدیر الهی

 


حادثه و تقدیر


حادثه و بیماری و یا نقص عضوی که برای انسان پیش می‌آید
تقدیر انسان است یا بی‌احتیاطی فردی، ‌مثلاً
تصادف کردن کسی که بر اثر آن می‌میرد آیا باید بگوییم پایان
عمرش بوده است و حال آن‌که اگر انحراف به چپ نداشت و یا با
حالت خواب‌آلودگی رانندگی نمی‌کرد،
نمی‌مرد؟ اگر الان خودم را بکشم می‌گویند
پایان عمرش بود و اگر هم خودم را نکشم می‌گویند عمرش باقی
است؟ قضا و قدر در این رابطه چگونه است؟

در قرآن
و روایات دو نوع اجل بیان گردیده است:ده است:

۱. اجل
معلّق و متغیر،

۲. اجل
حتمی‌ و مسمّی.

اجل
معلّق، تغییرپذیر است و اجل مسمی‌تغییرناپذیر است. خداوند
درباره اجل مسمّی می‌

«إِذَا
جَاء أَجَلُهُمْ فَلاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ
»[۱۳۹]؛
«زمانی که اجلشان برسد نه ساعتی به جلو رود و نه به تأخیر افتد»

در آیه
۴۱ سوره رعد خداوند متعال برای هر اجلی کتابی معین فرموده، با این تفاوت که اجل
معلّق و تغییرپذیر به کتاب «محو و اثبات» تعبیر میی‌شود و
اجل مسمّی به ام‌الکتاب یاد می‌شود.

به عنوان
مثال عمر طبیعی یک فرد ۱۲۰ سال می‌باشد با شرط این‌که
مانعی رخ ندهد، ولی این فرد به دلیل پرخوری و بیماری قند و فشارخون در سن ۶۰سالگی
عمرش به پایان می‌رسد. خداوند متعال می‌

«وَمَا
أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیرٍ
»[۱۴۰]؛
طبق این آیه شریفه هر مصیبتی که به انسان و یا جامعه می‌رسد به
خاطر گناهان و زشتی‌هایی است که انسان‌ها
انجام می‌دهند و خداوند متعال از بسیاری از گناهان می‌گذرد.
خداوند متعال در آیات ذیل می‌فرماید:

«ظَهَرَ
الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُم
بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ
»[۱۴۱]؛

«وَلَوْ
أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ
السَّمَاءِ وَالأَرْضِ وَلَکِن کَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا کَانُواْ
یَکْسِبُونَ
»[۱۴۲]؛

همه این
نوع آیات دلالت بر این واقعیت دارند که بین اعمال آدمیی‌و
نظام جهان ارتباطی خاص برقرار است به‌طوری که اگر مردم
عقاید و اعمال صحیحی داشته باشند خداوند متعال برکات خود را بر آنها نازل می‌فرماید
و اگر کسی بی‌احتیاطی و تصادف کند، سلامتی خود را از دست می‌دهد.

در
این باره اشاره به چند نکته دارای اهمیت است:

۱. اجل
متغیر و اجل حتمی‌هر دو براساس نظام‌مندی
است و هر دو تابعی و جلوه‌ای از قضا و قدر الهی است.

۲.
اختیار و تلاش انسان در تحقق هر کدام از دو اجل نقش اساسی دارد و انسان در هر مسیری
که قرار گیرد نتیجه آن را خواهد دید. اما از آنجا که علاوه بر اختیار و انتخاب
انسان عوامل محیطی و دیگر عوامل نیز نقش دارند در میان مردم گفته می‌شود
«قسمت» بود.

۳.
خداوند با احاطه علمی‌و آگاهی گسترده خود می‌داند
که انسان با اختیار خودش در کدام مسیر قرار می‌گیرد و چه
سرانجامی‌خواهد داشت.

۴. علم
پیشین خدا مستلزم جبر نیست، بلکه خداوند از اختیار انسان و مجموعه عوامل و شرایط
پدیدآمدن حادثه آگاهی دارد و این آگاهی بر سلسله عوامل دلیل بر نظام‌است نه اجبار انسان.

 

 


مجازات یا تقدیر؟!


آیا در این دنیا حوادث و بیماری‌ها از طرف
خداوند مقدر برای انسان‌ها می‌گردد
و می‌خواهد انسان را با آنها امتحان کند و یا مجازات کند و
یا این‌که تمام این ناملایمات اقتضای طبیعی زندگی ما می‌باشد؟

خداوند
متعال میی‌

«وَمَا
أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیرٍ
»[۱۴۳]؛

در این
آیه تصریح شده است که هر مصیبتی که به انسان میی‌رسد به خاطر
اعمال اوست، به این معنا که اعمال انسان در زندگی او تأثیر می‌گذارد.
البته ناگفته نماند این‌گونه آسیب‌ها
و مشکلات که دامن‌گیر انسان می‌شود،
نتیجه برخی از سستی‌ها و خطاهات. اگرچه خداوند نظام جهان را
به‌گونه‌ای قرار داده است که بسیاری
از خطاها نادیده گرفته می‌شود.

باید
دانست که حوادث و بیماری‌ها گاهی ناشی از کوتاهی و خطاها
است و گاهی ناشی از کوتاهی و ظلم دیگران است که در این صورت امتحانی برای همگان
خواهد بود. خداوند می‌


«وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً
وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ
»[۱۴۴]؛
«به وسیله امور خیر و شر شما را آزمایش می‌کنیم».

از
مصادیق امور شرّ میی‌توان امراض و بلایا را نام برد و از
امور خیر می‌توان امکانات مادی را نام برد.

باید دقت
داشت هر اتفاقی که برای انسان رخ می‌دهد طبق قانون علیت
است. به عنوان مثال اگر کسی منزلی با مصالح و ستون‌های
غیراستاندارد بسازد و بعد منزل بر سر او تخریب گردد این اتفاق یک اتفاق طبیعی و طبق
قانون علیت می‌باشد. پس بنابراین اتفاقاتی که برای انسان در
زندگی او از قبیل حوادث و بیماری‌ها رخ می‌دهد
نیز دارای علتی است حال این علت یا مادی است یا غیرمادی، علت مادی مانند میکروب و
ضربه و علت غیرمادی هم مانند قطع رحم، عاق والدین، صدقه ندادن می‌باشد.

بنا بر
آنچه گفته شد؛ هرگاه حادثه‌ای و مشکلی پیش می‌آید
لازم است انسان به خوبی بررسی و ریشه‌یابی کند اگر علت آن
کوتاهی و خطای خودش است، این بلا و حادثه نوعی مجازات و نتیجه اعمال خود انسان است
و اگر علت آن کوتاهی یا ظلم دیگران است این بلا و حادثه نوعی امتحان برای ایمان و
میزان پایبندی به تقوا است و تحمل و جبران آن بلا موجب ثواب و ارتقای مقامات می‌شود،
چنان‌که خداوند می‌

«مَا
أَصَابَ مِن مُّصِیبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ
قَلْبَهُ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ
»[۱۴۵]

 

 


شانس و قضا و قدر


آیا شانس ارتباطی با قضا و قدر دارد؟ گاهی اتفاق‌هایی برای
انسان می‌افتد که از اختیار خارج است به این امور چه می‌توان
گفت؟ شانس؟ خواست خدا؟ یا نتیجه کار خود؟

اصل واژه
«شانس» فرانسوی و به معنای فرصت است و در فارسی قدیم این واژه وجود نداشته است. اما
آیا شانس به معنای رایج آن حقیقت دارد یا نه؟ در توضیح آن باید گفت: هیچ چیز در
عالم از روی تصادف و اتفاق رخ نمیی‌ دهد. همه چیز در هستی
قانونمند، متکی بر سلسله علل خویش هستند. ولی ما از آن جایی که علل را نمی‌
شناسیم، نامش را تصادف و شانس می‌سلسله علل کنار رود، خواهیم دید که هیچ چیز اتفاقی وجود ندارد، گرچه برخی از این
علل از اختیار و علم ما خارج باشد. بنابراین باید کوشید تا با فراهم کردن اسباب و
عوامل در هر زمینه ای، به ایجاد بخت و شانس پرداخت؟!


«علت خوش شانسی»

۱. خوش
شانسی و بد شانسی، بیشتر از آن که معلول علت های ناشناخته باشد، دستاورد تفکر و
اندیشه هر شخص درباره درباره‌ی خویشتن و جهان است. کسی که به هر
دلیلی، خود را همواره بدشانس می‌ داند، طبیعتاً عملی متناسب
با آن بروز می‌ دهد و زمینه ساز بدشانسی خویش می‌
شود. به‌طور مثال هنگامی‌که ما
ناامید هستیم و آینده را تیره و تار برای خود ترسیم می‌کنیم،
رفتاری که از ما صادر می‌شود و صورت می‌پذیرد
با طرز تفکر ما ارتباط دارد. بنابراین رفتار ما نیز ضعیف و بی‌خواهد بود.

۲. ممکن
است رفتارهایی از ما سر بزند - که عواقب آن مدت ها بعد ظاهر می‌
گردد - ولی آدمی‌نتواند ریشه‌ی آن
را در یابد. قرآن قاعده ای کلی در این‌گونه موارد به دست می‌
دهد «ما اصابک من سیئه فمن نفسک؛ آن چه از بدی  ها به تو می‌
رسد، دستاورد عمل خودت می‌ باشد».[۱۴۶]

البته
گاهی در میان مردم، شانس به مقدرات الهی گفته شود. مثلاً به شخصی که روزیش زیاد است
و معمولاً در کارهای اقتصادی سود میی‌ کند می‌
گویند فلانی خوش شانس است. برای تحلیل این مطلب باید با نگاهی گسترده تر به عوامل
پدیده ها نگریست و علاوه بر فعالیت های ظاهری شخص، به شرایط روحی و معنوی فرد تأثیر
دعا در زندگی فرد و دیگر عوامل آشکار و پنهان در همواری یا ناهمواری زندگی توجه
نمود. به هر مقدار بتوانیم عوامل آشکار و پنهان را بیشتر درک کنیم، راز موفقیت خود
را بیشتر کشف کرده‌ایم. البته یکی از عوامل نیز امتحان الهی
است.

امام علی
(علیه السلام) می‌


«خداوند روزی  ها را
مقدر فرمود و آن گاه آنها را زیاد و کم و به تنگی و فراخی عادلانه تقسیم کرد تا هر
که را بخواهد به وسعت روزی و یا تنگی آن بیازماید و از این طریق سپاسگزاری و
شکیبایی توانگر و تهیدست را به آزمایش گذارد».[۱۴۷]

بنابراین
همه اشخاص با توجه به فاکتورهای یاد شده در بالا، در شرایط یکسان آفریده نشده اند و
مقدرات آنها نیز یکسان نیست. اما در نگاه عموم مردم که بسیاری از علل و عوامل پنهان
است و تنها به فعالیت ظاهری شخص توجه می‌ کنند از سودهای
کلان او تعبیر به خوش شانسی می‌ کنند، پس شانس به معنای
تصادف، در سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و مکتب اسلام جایگاهی ندارد. از
طرفی با اصل علیت منافات دارد. چون اصل علیت عمومی‌و نظام
اسباب و مسببات بر جهان و جمیع وقایع و حوادث جهان حکم ‌فرماست
و هر حادثی ضرورت و قطعیت وجود خود را و هم چنین شکل و خصوصیت زمانی و مکانی و سایر
خصوصیات وجودی خود را از علل متقدمه خود کسب کرده است و یک پیوند ناگسستنی میان
گذشته و حال و آینده هر موجودی و علل متقدمه او هست. اما باید دیدگاه ما نسبت به
علت ها گسترش یابد و علاوه بر علت های مادی و ظاهری به علت های روحی و معنوی نیز
توجه کنیم و حتی تأثیر نسل های گذشته در نسل آینده را نادیده نگیریم.[۱۴۸]


علت :

اگر میی‌بینید
که مشکلات در زندگیتان زیاد شده است ابتدا باید علت آن را جستجو کنید. اگر به علت
آن پی بردید که باید برای حل مشکل‌تان در صدد حل آن برآیید.
چرا که در بسیاری از موارد تنبلی، شتابزدگی و عدم مشورت باعث می‌شود
فرد در زندگی به موفقیت نرسد. اگر اهل تلاش و کوشش بوده‌اید،
اما با این حال گمان می‌کنید موفقیت‌های
لازم را کسب نکرده‌اید، چه بسا خیری در آن بوده است که ما
از آن بی‌

«چه بسا
چیزی را خوش نداشته باشید، حال آن که خیرِ شما در آن است. و یا چیزی را دوست داشته
باشید، حال آن‌که شرِّ شما در آن است. و خدا می‌
داند، و شما نمی‌ دانید»[۱۴۹]

اگر با
این دید به مشکلات نگاه کنیم که تمام آنها به نوعی آزمایش الهی است. اگر این بینش و
نگرش را خوب درک کنیم، دیگر در برخورد با مشکل روحیه مان را از دست نمیی‌دهیم
و راحت‌تر می‌تلاش کنیم.(دقت شود)


نگرش به خود

گاهی این
عدم رضایت از خود مانع موفقیت میی‌شود. این را اگر حل کنید،
مسائل شما حل می‌گردد مطمئناً خوش شانسی و بد شانسی هر کس
دستاورد اندیشه و عمل خود اوست. کسی که به هر دلیلی همواره خود را بد شانس می‌داند،
طبیعتاً عملی متناسب با آن انجام داده و زمینه عدم موفقیت خود را فراهم می‌کند.
بنابراین ایمان خود را مورد باز خواست قرار ندهید. اگر با فکر و تلاش حرکت کنید و
از تخریب خود دست بردارید، لطف و رحمت رحمانیه الهی را احساس می‌نباید نتایج عدم دوراندیشی و پشتکار را برگردن خدا انداخت، چرا که تلاش و فکر از
قوانینی است که خداوند در دنیا قرار داده است، تا به آن وسیله به موفقیت برسند و
البته نصرت الهی همواره قرین انسان در این مواقع خواهد بود.


نکات

۱.
وقایعی را که برای شما رُخ داد ه است ممکن است برای افراد زیادی اتفاق افتاده باشد،
بنابراین گمان نکنید که فراز و نشیب زندگی فقط برای شما است.ما است.

۲.
بهترین کار این است که کارهای خود را آسیب‌شنا سی کرده و
علل عدم موفقیت را شناسایی کنید، تا بتوانید اشتباهات احتمالی را حذف نمایید.

۳. برای
حذف اشتباهات می‌توانید در کارهای خود از نظر کارشناسان و
خبرگان مربوطه کمک بگیرید.

۴. در
نگاه خداوند تبعیض راهی ندارد، اگر چه عوامل و زمینه‌های
مادی و تقدیرات در نتیجه‌ی امور موثر هستند.

۵. اگر
آماری از کارهای خود بگیرید متوجه خواهید شد که بسیاری از کارهای شما به نتیجه‌ی
دلخواه شما رسیده است که نباید آن‌ها را نادیده گرفت.

۶. دقت و
برنامه‌ریزی و مشورت قبل از هر کاری نیمی ‌از
موفقیت در آن کار خواهد بود.

۷. از
این به بعد از تلقین‌های منفی دوری کرده و به خود بگویید با
تلاش و یاری خداوند موفق خواهم شد.

۸. صدقه
دادن و درخواست کمک از خداوند، از جمله عوامل موثر موفقیت می‌باشند.

۹. برای
زندگی خود برنامه‌ریزی داشته و اهداف خود را مشخص کنید.

۱۰.
زندگی نامه‌ی افراد موفق را مطالعه کنید حتماً به این نتیجه
خواهید رسید که آن‌ها با شکست‌های
زیاد، به پیروزی‌های بزرگ رسیده‌

۱۱. به
خدا اطمینان داشته و امیدوار زندگی کنید.[۱۵۰]

 

  

 


فصل ششم - تغییر تقدیر الهی

 


تقدیر و گناه


آیا انجام گناه باعث تغییر تقدیر الهی می‌شود؟

گناه هم
همانند علتنند علت‌های دیگر در تقدیرات انسان به‌طور
کامل مؤثر می‌باشد، در قرآن کریم آیات فراوانی دیده می‌شود
که خداوند متعال می‌فرمایند، علت عذاب الهی و یا مرگ زودرس
افراد و یا سقوط حکومت و تمدن‌ها را عملکرد زشت و گناه مردم
و ظلم و تجاوزگری حکومت‌ها معرفی کرده است. در سوره آل‌عمران
در جریان جنگ احد می‌

«إِنَّ
الَّذِینَ تَوَلَّوْاْ مِنکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ إِنَّمَا
اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطَانُ بِبَعْضِ مَا کَسَبُواْ وَلَقَدْ عَفَا اللّهُ
عَنْهُمْ
»[۱۵۱]؛
«کسانی از شما که روز برخورد آن دو گروه(مؤمن و مشرک) در میدان احد روی برتافتند و
گریختند تنها شیطان آنان را به سبب برخی از گناهان که مرتکب شده‌
بودند لغزانید ولی خداوند از آنها درگذشت».

چه بسا
عمر فردی به۷۴۰; به‌طور طبیعی هفتاد سال باشد، مشروط بر این‌که
عاق والدین نگردد، و چنانچه عاق والدین گردد به پنجاه سال تقلیل یابد. البته به
همین شکل اگر فردی کار حسنه‌ای انجام دهد نیز تقدیرات او
تغییر می‌پذیرد.

خداوند
می‌

«اگر
آنان تورات و انجیل و سایر کتاب‌های آسمانی را که از جانب
پروردگارشان به آنان فرو فرستاده شده است برپا می‌داشتند
قطعاً از بالای سرشان و زیر پاهایشان بهره‌های فراوانی می‌بردند.»[۱۵۲]

از این#۱۷۴۰;ن‌رو
هم اعمال نیک و هم اعمال زشت در تبدیل شدن تقدیر و قضا تأثیر مستقیم دارند.



  


تقدیر و دعا


وقتی دعا می‌کنیم که خدایا همه مریضی‌ها
را شفا بده و یا گرفتاری‌های ما را برطرف نما آیا به نوعی
به سنت‌های الهی مغایرت پیدا نمی‌کند
چرا که اگر قرار باشد این دعاها پذیرفته شود معنایش این است که هیچ‌کس
نباید از این دنیا برود و یا مشکلی داشته باشد؟

باید دقت
کرد برای ایجاد یک پدیده تنها عواملی مادی تأثیر ندارند بلکه عوامل معنوی نیز در
پدید آمدن آن پدیده موثر میی‌باشند و اگر در آیات و روایات
به دعا کردن سفارش شده است به این معناست که تنها به عوامل مادی اکتفا نکنید بلکه
عوامل معنوی مانند دعا، صدقه، توبه نیز در پدید آمدن یک شیء نقش به‌سزایی
دارند. به عبارتی،‌قدر ندارد بلکه یکی از عوامل قضا و قدر الهی است. به این آیات توجه فرمایید:

«قُلْ
مَا یَعْبَأُ بِکُمْ رَبِّی لَوْلَا دُعَاؤُکُمْ
»[۱۵۳]؛
«اگر دعای شما بندگان نبود خداوند به شما توجهی نمی‌فرمود»

«قُلْ
أَرَأَیْتُکُم إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ اللّهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ أَغَیْرَ
اللّهِ تَدْعُونَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ. بَلْ إِیَّاهُ تَدْعُونَ فَیَکْشِفُ مَا
تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِنْ شَاء
»[۱۵۴]

در این
آیه میی‌فرماید اگر عذاب الهی بیاید، او را می‌خوانید
و خداوند عذاب را از شما دور می‌

«وَقَالَ
رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ
»[۱۵۵]؛
«بخوانید مرا اجابت می‌کنم شما را».

طبق این
آیه شریفه چنانچه انسان منقطع از مسببات گردد و تنها خدا را بخواند دعای او مستجاب
می‌گردد و مشکلات او مرتفع می‌گردد.
البته طبق بعضی روایات[۱۵۶]،چگونگی
استجابت دعا متفاوت است؛ گاهی خواسته‌ای را مطرح می‌کند
ولی از آنجا که حکمت، مصلحتی در کار است خداوند نیاز دیگری را از او برطرف می‌کند.
به‌طور مثال دعا می‌کند برای ماشین
اما خداوند وسایل خانه را برای او فراهم می‌کند و گاهی دفع
بلا می‌کنند. به‌طور مثال دعامی‌کند
برای پول بیشتر، اما خداوند خطر تصادف یا بیماری را از او دور می‌کند
که از به دست آوردن پول و خرج آن در درمان بهتر است. بنابراین دعا به‌طور
حتم مستجاب می‌شود اما شکل و زمان آن متفاوت خواهد شد.

این نکته
ضرورت دارد بیان گردد که دعا باید با اصل آفرینش انسان و نظام و نظام‌مندی
جهان سازگاری داشته باشد. به‌طور مثال دعا این‌گونه
نباشد که من پرنده شوم و یا من مرگ نداشته باشم، بلکه با دعا کارهای امکان‌پذیر
تحقق پیدا می‌کند. به‌طور مثال
شرایط پرواز در آسمان‌ها فراهم شود و یا تأخیر در مرگ اتفاق
بیفتد. زیرا یکی از مواردی که در قرآن کریم تصریح گردیده است این است که هر انسانی
مرگ را می‌

«کُلُّ
نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ
»[۱۵۷]؛
خلاصه آن‌که دعا کردن سنت‌های قطعی
الهی مانند وقوع مرگ و برپایی قیامت را نمی‌تواند تغییر دهد[۱۵۸]،
اما در تأخیر یا تعجیل حوادث و یا کاهش و افزایش آثار پدیده‌ها
می‌تواند مؤثر باشد.

 

 


دعا و رفع مشکلات


آیا دعا و نماز فقط به جهت تقویت معنویت و آرامش روانی به کار می‌روند
یا این‌که در رفع مشکلات و سرنوشت دنیایی انسان هم مؤثر می‌باشند؟

یکی از
اموری که در قرآن کریم توجه ویژه به آن شده است این است که بعضی از افراد تصور میی‌کنند
چنانچه اهل دعا و نیایش و عبادات باشند نتیجه این اعمال را در قیامت مشاهده می‌کنند
و در دنیا این اعمال و کردارشان هیچ تأثیری ندارد.

البته
تمام انسان‌ها به‌طور فطری دنبال
آرامش هستند، هیچ انسانی را نمی‌توان یافت که به دنبال
آرامش نباشد حتی فردی که در حال خودکشی هم می‌باشد، در آن
لحظه فکر می‌کند خودکشی او را به آرامش می‌رساند.
حال قرآن کریم می‌فرماید:

«ای
انسانی که من تو را خلق کرده‌ام تنها با یک چیز به آرامش می‌و آن ذکر الهی است».

«أَلاَ
بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
»[۱۵۹]

هیچ راه
و کار دیگری این انسان را بهن را به‌طور مداوم آرام نمی‌کند،
مقام، ثروت و شهرت، چه بسا آرامش زودگذر را به همراه داشته باشند اما تنها کلید
آرامش واقعی و پایدار، ذکر و یاد الهی می‌

حال
خداوند متعال راه ذکر خود را نیز به انسان آموخته است، به واسطه نماز، دعا و توسل
به اولیای الهی، این آرامش حاصل می‌گردد. در قرآن کریم می‌فرماید:
اگر کسی از یاد الهی روگردان باشد، «فانّ له معیشتاً ضنکاً»[۱۶۰]،
«معیشت مادی او را تنگ و بسته می‌باشد».

ممکن است
شخصی دارای ثروت فراوان باشد ولی چون آرامش باطنی ندارد هیچ لذتی از ثروت و دارایی
خود نبرد، درحالی که فرد دیگری دارای زندگی ساده است ولی دارای باطنی پاک و آرام
است و از همین زندگی مادی محدودش لذت میی‌برد، لذا به درستی
می‌توان گفت؛‌ کسانی که با یاد الهی
دلهایشان به آرامش رسیده است. از این دنیا و تنعمات این دنیا لذت واقعی را می‌برند
و در واقع لذت واقعی در دنیا در ذکر الهی و یاد الهی می‌باشد.

علاوه بر
آرامش درونی، با یاد خدا و دعا و درخواست از او، می‌رفع مشکلات و برآوورده شدن نیازها و تغییر سرنوشت دنیایی نیز دست یافت.

چه
زیباست که حضرت زکریا(علیه السلام) در پیری از خداوند فرزندی را خواست و خداوند به
او یحیی را عطا فرمود[۱۶۱]
و یا خداوند در پیری به حضرت ابراهیم(علیه السلام)، اسماعیل را عطا فرمود، تمام این
آیات اشاره به این امر دارد که دعا به عنوان یک عامل مؤثر در زندگی و رفع مشکلات می‌تواند
نقش داشته باشد.

بنا بر
آنچه گفته شد، اگر فردی اهل یاد الهی است به این معنا نیست که نتیجه عمل خود را به
صورت نسیه و تنها در آخرت مشاهده میی‌کند، بلکه یاد الهی هم
نتیجه دنیوی و هم اخروی دارد، نتیجه دنیوی آن آرامش درونی و زندگی بدون بن بست و
تنگنا، می‌باشد و نتیجه اخروی آن بهشت رضوان می‌باشد،
در بسیاری از آیات قرآن کریم اشاره شده است که اگر انسان‌ها
ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند از آسمان‌ها و زمین برکات
به آنها نازل می‌گردد.

خداوند
متعال تمثیل زیبایی در مورد کسی که غیرخدا را می‌خواند می‌


«وَالَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِهِ لاَ یَسْتَجِیبُونَ
لَهُم بِشَیْءٍ إِلاَّ کَبَاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَی الْمَاء لِیَبْلُغَ فَاهُ وَمَا
هُوَ بِبَالِغِهِ
»[۱۶۲]؛

البته
باید توجه داشت که دعا تنها یک عامل است و تحقق خواسته ما ممکن است به عوامل
فراوانی نیاز داشته باشد یا با موانعی مواجه باشد. بنابراین انتظار اجابت دعا، با
در نظر گرفتن شرایط و رفع موانع منطقی خواهد بود، به عنوان مثال در موانع استجابت
دعا گناه کردن[۱۶۳]،
لقمه حرام[۱۶۴]،
قساوت قلب[۱۶۵]
و... نام برده شده است و یا در عوامل اجابت دعا: معرفت به خداوند[۱۶۶]،
حضور قلب[۱۶۷]،
رعایت زمان مناسب[۱۶۸]،
اصرار بر دعا کردن[۱۶۹]،
را می‌توان عنوان کرد.


بنابراین تأثیر دعا و توسل به عنوان یک عامل معنوی تأثیر مستقیم بر روند زندگی
انسان دارد و همان و همان‌گونه که عوامل مادّی بر زندگی فرد
تأثیرگذار می‌باشد این علل معنوی نیز بر آینده فرد
اثرگذار خواهد بود و با دعا آینده بسیاری به صورت جدیدی رقم می‌خورد.

 




تقدیر و صدقه


صدقه چگونه عامل دفع بلا و تغییر سرنوشت و تقدیر انسان در امور
دنیایی می‌شود؟

باید
دانست؛ عوامل متعددی در زندگی انسان تأثیرگذارند، حال این عوامل میی‌توانند
مادی و یا معنوی باشند، در قرآن کریم در سوره بقره می‌

«وَ
إِن کَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَی مَیْسَرَةٍ وَأَن تَصَدَّقُواْ خَیْرٌ
لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ
»[۱۷۰]؛

این جمله
که اگر صدقه بدهیم برای ما خیر است، لفظ خیر مطلق آمده است و شامل خیر دنیا و آخرت
میی‌شود. روایات بسیار زیادی داریم که مصادیق خیر دنیوی را
بیان فرموده‌اند که به بعضی از این‌روایات
اشاره می‌کنیم:

نبی
اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می‌


«الصدقه
تدفع البلاء
»[۱۷۱]
؛ «صدقه دادن بلاها را دفع می‌کند»

در
روایتی نبی اکرم هفتاد نوع از شرور مانند: غرق شدن، جنون، سوختن و... را نام می‌برند
که به واسطه صدقه دفع می‌گردد.[۱۷۲]

در
روایتی دیگر حضرت میی‌

«صدقه
دادن مرگ بد را از بین می‌برد»[۱۷۳]

در
روایتی دیگر نیز فرمودند:


«استنزلوا
الرزق بالصدقه
»[۱۷۴]
به واسطه صدقه دادن روزی را به سوی خود نازل کنید»

در بعضی
روایات همه نوع کار نیک، حتی تبسم کردن در صورت برادر مؤمن، دوری از اذیت کردن کسی،
امر به معروف و نهی از منکر، برداشتن سنگی از راه مؤمنین، از مصادیق صدقه عنوان
گردیده است.[۱۷۵]

روزی نبی‌اکرم(صلی
الله علیه و آله و سلم) با جمعی از اصحاب نشسته بودند مردی یهودی که برای جمع‌آوری
هیزم می‌رفت به آن حضرت رسید و گفت: «السام علیک» مرگ بر تو
باد، حضرت فرمودند: «علیک»... بعد حضرت فرمودند امروز مار زهرآگینی او را می‌گزد
و او دیگر بازنمی‌گردد، بعد از مدتی یهودی با بار هیزمی
‌برگشت و اصحاب علت عدم مرگ او را از نبی‌اکرم(صلی
الله علیه و آله و سلم) جویا شدند، حضرت به یهودی گفت: امروز چه کار نیکی انجام
دادی، او گفت: قرص نانی به فقیری دادم حضرت فرمودند به همین جهت خداوند بلا را از
تو دور داشت، بعد کوله‌بارش را به زمین گذاشت و از آن مار
زهرآگینی خارج گردید.[۱۷۶]

خلاصه آنلاصه آن‌که
باید توجه داشت قانون علیّت عنوان نمی‌کند هر معلولی دارای
علّت مادّی است بلکه علّت اعم از علّت مادّی و غیر مادی را شامل می‌گردد،
این‌که تأثیر علّت مادّی بر معلول به وسیله مشاهده و تجربه
قابل رؤیت می‌باشد، دلیل بر این نیست که عوامل غیرمادّی
تأثیری بر معلول ندارند، تأثیر عوامل غیرمادّی هم به وسیله تجربه هم به وسیله وحی
الهی، ثابت گردیده است.



 


تقدیر و صله رحم


آیا صله رحم که عمر را طولانی می‌کند،
تغییری در تقدیر محسوب می‌گردد یا خیر؟

باید
دانست؛ هیچ فعلی خارج از دامنه قضا و قدر الهی قرار ندارد، طولانی شدن عمر انسان یک
پدیده‌ می‌باشد که معلول علل متعددی
می‌تواند قرار گیرد به‌عنوان مثال
رعایت بهداشت و استفاده از تغذیه سالم و توجه به دستورات متخصصین باعث طول عمر می‌گردد،
همین‌طور که عوامل مادی مؤثر می‌باشند،
امور معنوی از قبیل صدقه، صله رحم، کمک کردن به والدین و... نیز باعث طول عمر می‌گردد
و علتی برای این پدیده می‌باشند.

خداوند
متعال در قرآن کریم از صفات اولوالالباب صله رحم را بیان میی‌


«الَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ
»[۱۷۷]؛
«و کسانی که به آنچه خداوند به پیوستن آن امر کرده‌اند می‌پیوندند».

براساس
آیات و روایات، انسان دارای دو اجل میی‌باشد:


- اجل
غیرمشخص و معلّق،

مسمّی و مشخص.

اجل
غیرمشخص همان اجل مشروط می‌باشد. به عنوان مثال در بعضی
روایات آمده است فردی سه سال از عمرش باقی است ولی صله رحم می‌کند
و عمرش به سی‌سال افزایش می‌یابد.[۱۷۸]

همین#۱۷۴۰;ن‌طور
که سفارش به صله رحم شده است قطع رحم هم بسیار سرزنش گردیده است. در قرآن کریم
«قطیع‌الرحم» مورد لعن الهی قرار گرفته است. خداوند می‌


«وَالَّذِینَ یَنقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِن بَعْدِ
مِیثَاقِهِ وَیَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ وَیُفْسِدُونَ فِی
الأَرْضِ أُوْلَئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ
»[۱۷۹]؛

«فَهَلْ
عَسَیْتُمْ إِن تَوَلَّیْتُمْ أَن تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا
أَرْحَامَکُمْ
»[۱۸۰]؛

البته
باید دقت کرد صله رحم نباید موجب مزاحمت یا به گناه افتادن گردد، از این‌رو
در روایات صله رحم را از یک سلام کردن بیان کرده است تا رفتن به خانه خویشاوندان و
غذای آنها را تناول کردن، بنابراین آنچه در صله رحم اهمیت دارد، حفظ روابط
خویشاوندی به دور از مزاحمت و همراه با رعایت حریم‌ها و
دوری از حرام‌ها است.[۱۸۱]

لازم به
ذکر است؛ قضا و قدر الهی جلوه۰; جلوه‌ای از قانون علیت است و علت‌های
تأثیرگذار بر یک پدیده مانند طول عمر، می‌تواند مادی و
معنوی ‌باشد. در صورتی که فردی صله رحم کند، باعث تغییر در
تقدیرات عمر او می‌شود. بنابراین اجل و عمر یکی از مصادیق
تقدیرات انسان می‌باشد که برای انسان در لوح محو و اثبات
نوشته شده است که مقدار عمر این فرد به عنوان مثال ۶۰ سال است درصورتی که صله رحم
نکند ولی اگر صله رحم نماید ۸۰ سال خواهد بود و هر دو تقدیر و سرنوشت تابعی از
قانون علیت و اختیار و انتخاب انسان می‌

 

 


تقدیر و اجل


آیا مرگ طبق اجل و تقدیر حتمی‌صورت می‌گیرد
یا عوامل دیگری هم در آن نقش دارند؟

خداوند
متعال در قرآن کریم می‌فرماید:

«هُوَ
الَّذِی خَلَقَکُم مِّن طِینٍ ثُمَّ قَضَی أَجَلًا وَأَجَلٌ مُّسمًّی عِندَهُ ثُمَّ
أَنتُمْ تَمْتَرُونَ
»[۱۸۲]

اجل در
این آیه به معنای پایان مدت است، البته یک نوع اجل مشروط میی‌باشد
و دیگری اجل مسمّی، قید «عنده» در «اجل مسمی» بیانگر آن است که در این اجل تغییری
پدید نمی‌آید و کم و زیاد نمی‌زیرا در آیه دیگر آمده است:

«وَمَا
عِندَ اللّهِ بَاقٍ
»[۱۸۳]؛

همین
نکته که هر کس یک اجل مسمّی دارد و یک اجل مشروط در سوره غافر[۱۸۴]
نیز اشاره شده است. و یا در سوره منافقین می‌فرماید: «وَلَن
یُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْسًا إِذَا جَاء أَجَلُهَ
»[۱۸۵]
که اشاره به همان اجل حتمی‌دارد.

در سوره
شریفه زمر نیز خداوند میی‌

«اللَّهُ
یَتَوَفَّی الْأَنفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا
فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَی عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَیُرْسِلُ الْأُخْرَی إِلَی أَجَلٍ
مُسَمًّی إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ
»[۱۸۶]؛

«خداست
که جان مردم را هنگام مرگشان به تمام و کمال میی‌گیرد و جان
کسانی را که نمرده‌اند در وقت خوابشان می‌ستاند.
پس آنهایی را که حکم مرگ بر آنان گذرانده است نگاه می‌دارد
و دیگران را تا سرآمدی معین به بدن‌ها بازمی‌فرستد
همانا در این امر برای مردمی‌که می‌اندیشند
نشانه‌هایی است بر این که تدبیر امور آدمیان در اختیار
خداست».

رعد خداوند متعال برای هر اجلی کتابی در نظر گرفته است:

«لِکُلِّ
أَجَلٍ کِتَابٌ . یَمْحُو اللّهُ مَا یَشَاءُ وَیُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ
الْکِتَابِ
».

جمله
یمحوالله ما یشاء، مطلق آمده است یعنی اختصاص به پدیده معینی ندارد، دلالت میی‌بر این که پیوسته سنت محو و اثبات یعنی تغییر و دگرگونی در جهان هستی نمودار است.

از جمله
«عنده‌ ام‌الکتاب»[۱۸۷]
استفاده می‌شود همه دگرگونی‌هایی را
که خداوند در هر زمانی پدید می‌آورد اصل و مرجعی دارد که آن
هم نزد خداست و این اصل و مرجع همواره ثابت و تغییرناپذیر است. در سوره حجر تصریح
می‌کند که: «وَمَا أَهْلَکْنَا
مِن قَرْیَةٍ إِلاَّ وَلَهَا کِتَابٌ مَّعْلُومٌ
»[۱۸۸]
که به معنای همان اجل مسمی‌می‌باشد.

از
بیاناتی که ذکر شد معلوم میی‌گردد انسان دارای دو اجل است:

«اجل
مشروط» که در کتاب محو و اثبات، ثبت گردیده است و قابل تغییر است و عوامل زیادی در
تغییر این اجل دخیل‌اند؛ مانند: صله رحم، صدقه، دعا و کمک
به والدین و «اجل حتمی»‌ که یکی از مقامات علم الهی است که
فوق مرتبه لوح محو و اثبات است، بلکه از مقامی‌بالاتر نتیجه
تمام تغییر و تحولات در آن ثبت است و به «ام الکتاب» از آن تعبیر می‌

 

 


تقدیر قاتل و مقتول


با توجه به آیات قرآن اگر ساعت و لحظه مرگ شخصی فرا رسد هیچ‌کس
قادر نیست که آن را لحظه‌ای جلو یا به تأخیر اندازد. حال
چرا قاتل را مجازات می‌کنند در صورتی که تقدیر مقتول آن
بوده که باید در آن لحظه از دنیا می‌رفته است؟

در این
باره باید توجه داشت بین قضا و قدر تکوینی و قضا و قدر تشریعی تفاوت است. قضای
تکوینی همان قطعیت و حتمیت حوادث پس از گذراندن سلسله علت‌ها
و فراهم شدن شرایط آن است. اما این‌که چه کسانی با اختیار
یا سوء اختیار خود در این سلسله عوامل دخالت داشته‌اند،
همان قضا و قدر تشریعی است. به عبارت دیگر، قضای تشریعی همان فرمان الهی در تعیین
وظایف فردی و اجتماعی انسان‌ها می‌باشد
و تقدیر تشریعی همان تعیین مقدار و حدود این وظایف فردی و اجتماعی از ناحیه
پروردگار می‌باشد.[۱۸۹]

لذا باید
مغالطه
مغالطه‌ای که در مثال رخ داده است را دقت نمود. درست است که
این فرد طبق قضا و قدر تکوینی خداوند خطا و قتل را مرتکب شده است، ولی طبق اراده
تشریعی الهی این عمل حرام و از گناهان کبیره بوده است.

به‌طور
مثال این‌که چاقو می‌برد و یا عقرب
نیش می‌زند این خاصیت اشیاء وخصوصیت تکوینی موجودات است و
براساس اراده تکوینی خداست و از آن به تکوینیات تعبیر می‌شود،
اما اگر با چاقو دست کسی را می‌برند حرام می‌باشد
و اگر میوه‌ای را پوست می‌گیرند،
جایز می‌باشد. این‌گونه حکم حرمت و
حواز براساس فرمان و اراده تشریعی خداوند می‌باشد و در این
میان تنها آنچه اختیار یا سوء اختیار انسان در آن دخالت دارد، سزاوار ثواب یا
مجازات از سوی خداوند می‌شود و از این‌گونه
امور به تشریعیات تعبیر می‌شود.

در این
باره امام رضا(علیه السلام) در یک حدیث نورانی و جامع حوادث و رفتارها را به سه
گروه تقسیم می‌فرمایند و در هر کدام جایگاه اختیار انسان و
جایگاه قضا و قدر خداوند راه مشخص می‌کنند. ایشان می‌فرمایند:


الاعمال
علی ثلاثة احوال، فرائض و فضائل و معاصی و اما الفرائض فیأثر الله عزوجل و برضی
الله و قضاءالله و تقدیره و مشیته و علمه. و ام الفضائل فلیست بامرالله ولکن برضی
الله و بضاء االله و بقدر الله و بمشیته و بعلمه. و اما المعاصی فلیست بامرالله،
لکن بقضاءالله و بمشیته و بعلمه ثم یعاقب علیها»؛ «اعمال و رفتارها بر
سه گونه‌‌اند؛
واجبات و مستحبات و معصیت‌ها و اما واجبات به دستور خداوند
و به رضایت خداوند و قضا و قدر و مشیت خداوند و به علم خداوند می‌باشد».

اما
مستحبات؛ به دستور خداوند نیست اما به رضایت خداوند و قضا و قدر و مشیت خداوند و به
علم خداوند می‌باشد. و اما گناهان و معصیت‌ها
به دستور خداوند نیست اما به قضا و قدر خداوند و مشیت و علم خداوند است و سپس
مجازات می‌شود».

از این
روایت نورانی به خوبی آشکار می‌شود اگر قتل و کارهای خطا
براساس شرایط و قانون قضا و قدر اتفاق افتاده و خداوند نیز به آن آگاه می‌باشد،
اما به دستور و رضایت خداوند نیست و سزاوار مجازات الهی است.

 




راضی به رضای خدا!


همیشه گفته می‌شود، باید راضی به رضای خدا
بود؛ چه‌طور کسی که در زندگی مشکلات دارد و سرنوشت خوبی
ندارد، راضی به رضای خدا باشد؟

به="FA">به‌طور
طبیعی هنگامی‌که زندگی با رضایت‌مندی
و موفقیت به پیش می‌رود به‌طور
طبیعی انسان از خودش و از دیگران و از خداوند راضی است و شکر و تشکر را بر زبان
جاری می‌کند و یا حداقل گله‌مند
نیست و زبان به نکوهش نمی‌گشاید. اما اگر مشکلات رو به سوی
او آورد و ناکامی‌ها دامن‌گیر او
شود به‌طور معمول زبان به شکایت می‌گشاید
و خود و دیگران را سرزنش می‌کند و گاهی با عصبانیت به زمین
و زمان بد می‌گوید! و گاهی حتی از خدا هم گلایه می‌کند
و چه بسا از عبادت و دعا هم روی گردان شود!

درحالی‌که
باید دانست مشکلات زندگی یا از بی‌احتیاطی‌ها
و تنبلی‌ها و کوتاهی‌های خود انسان
است و یا از کم‌کاری و کوتاهی اطرافیان و ظلم دیگران است.
این نگاه واقع‌بینانه انسان را به تفکر و ریشه‌یابی
مشکلات و ناکامی‌ها حساس می‌کند و
رفته رفته با برنامه‌ریزی و کمک دیگران می‌تواند
گره مشکلات را یکی پس از دیگری باز کند و خود را از حالت بحران به وضعیت عادی
برساند و در ادامه راه رشد و پیشرفت را در پیش بگیرد.

تکرار
این‌گونه تجربه‌ها در زندگی روحیه
رضایت‌مندی از خود و دیگران و در افق بالاتر رضایت الهی را
برای انسان به ارمغان می‌آورد و این خود بهترین نشانه است
که خداوند نیز از چنین بنده‌ای رضایت دارد. چنان‌که
در حکایتی از قوم حضرت موسی(علیه السلام) آمده است: «روزی پیروان حضرت موسی(علیه
السلام) خدمت ایشان رسیدند و گفتند: ای پیامبر خدا از کجا بدانیم که خداوند از ما
راضی است؟!‌ حضرت موسی(علیه السلام) به طرف کوه طور رفت و
خواسته مردم را با خدا درمیان گذاشت. ندا آمد: ای موسی به مردم بگو هرگاه آنان از
من راضی باشند من از آنان راضی هستم»!

اما
چگونه می‌توان از خدا راضی بود؟! قدم اول آن که به این باور
برسیم که آنچه از سوی خدا به ما می‌رسد خوبی است و بدی‌ها
از خود ما و یا اطرافیان ما است. چنان‌که در قرآن مجید می‌

«مَّا
أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَةٍ فَمِن
نَّفْسِکَ
»[۱۹۰]؛
«هر چه از خوبی‌ها به تو می‌ رسد از
جانب خداست و آنچه از بدی به تو می‌ رسد از خود توست»

در مرحله
بعد بدانیم که در صورت توبه و پشیمانی، خداوند بدی و خطای ما را میا می‌آمرزد؛
چنان‌که در قرآن مجید می‌

«مَن
عَمِلَ مِنکُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِن بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ
غَفُورٌ رَّحِیمٌ
»[۱۹۱]؛
«هر کس از شما به نادانی کار بدی کند و آنگاه به توبه و صلاح آید پس وی آمرزنده
مهربان است»

و در
مرحله سوم؛ بدانییم علاوه بر آمرزش خطاهای گذشته، خداوند متعال در نامه اعمال
بندگان خود، بدی بدی‌ها را تبدیل به نیکی‌ها
می‌کند. چنان‌که در قرآن می‌

«مَن
تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُوْلَئِکَ یُبَدِّلُ اللَّهُ
سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَکَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِیمً
»[۱۹۲]؛
«مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته کند پس خداوند بدی‌هایشان
را به نیکی‌ها تبدیل می‌ کند و خدا
همواره آمرزنده مهربان است»

بنا بر
آنچه گفته شد، اگر بدانیم مشکلاتی که برای ما پیش میش می‌آید از
یک سو تجربه انسان را در زندگی زیاد می‌کند و از سوی دیگر
با تحمل این مشکلات نه تنها خطاهای گذشته آمرزیده می‌شود،
بلکه خداوند پاداش‌های فراوان را به انسان عنایت می‌کند،
در این صورت راضی به رضای خدا خواهد بود و در پرتو این رضایتمندی، آرامش درون و
توکل به خدا در انسان روزافزون خواهد شد و چه بسا مشکلات قابل حل و یا قابل تحمل
شود.

چنان‌که
در قرآن مجید می‌

«وَمَن
یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجً
»[۱۹۳]؛
«و هر کس از خدا پروا کند [خدا] برای او راه بیرون شدنی قرار می‌
دهد».


 
 

 


کتابنامه :

قرآن
کریم، ترجمه الهی قمشه‌ای، الهادی، قم، سوم، ۱۳۸۲ هـ.ش.

نهجng="FA">نهج‌البلاغه،
جمع‌آوری سیدشریف رضی، ترجمه فیض‌الاسلام،‌قم، سوم، ۱۳۸۴هـ.ش.


منابع فارسی

قرشی،
سیدعلی;دعلی‌اکبر، قاموس قرآن، دارالکتب الاسلامیه، قم، چهارم،
۱۳۸۱ هـ.ش.

دورانت،
ویلیام جیمز، تاریخ تمدن، ابوطالب صارمی‌ و دیگران،
انتشارات علمی ‌و فرهنگی، تهران، سوم، ۱۳۸۳ هـ.ش.


حیدرزاده، علیرضا، قضا و قدر از دیدگاه اسلام، نشر معارف، قم، اول، ۱۳۹۰هـ.ش.

سعدی،
مصلح‌بن‌عبدا...، کلیات دیوان، نشر
مهتاب، تهران، سوم، ۱۳۸۲ هـ.ش.

تبریزی،
صائب، کلیات دیوان، انتشارات علمی‌– فرهنگی، تهران، دوم،
۱۳۸۷هـ.ش.

خیام،
عمربن‌ابراهیم، رباعیات، نشر مرکز، تهران، چهارم، ۱۳۸۷
هـ.ش.

غرویان،
محسن، آموزش عقاید، دارالعلم، دوم، ۱۳۷۵ هـ.ش.

حافظ شمس‌الدین
محمد، دیوان حافظ، مصحح محمد قزوینی، نشر آسیم، دهم، ۱۳۸۷ هـ.ش.


طباطبایی، محمدحسین، ترجمه تفسیرالمیزان، موسوی همدانی، دارالعلم، قم، پنجم، ۱۳۸۲
هـ.ش.

مصباح
یزدی، محمدتقی، معارف قرآن، مؤسسه امام خمینی، قم، دهم، ۱۳۸۵هـ.ش.

دلشاد،
جعفر، ترجمه نهج‌الفصاحه، پژوهشگاه علوم انسانی، مطالعات
فرهنگی، تهران، سوم، ۱۳۸۵ هـ.ش.

طبرسی،
فضل‌بن‌حسن، الادب الدینیّه للخزانه
المعینیّه، ترجمه احمد عابدی، انتشارات آستان قدس حضرت معصومه(س)، قم، سوم، ۱۳۸۷
هـ.ش.

واحدی،
علی‌بن‌احمد، اسباب النزول، ترجمه
علیرضا ذکاوتی، نشر نی، تهران، ۱۳۸۳ هـ.ش

مولوی،
جلال‌


منابع عربی

ابنng="FA">ابن‌بابویه
قمی، محمدبن‌علی، التوحید،‌ جامعه
مدرسین حوزه علمیه قم، چهارم،‌ ۱۳۸۸ هـ.ش.


طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، ششم، ۱۳۸۰ هـ.ش.

ابن‌فارس،
ابوالحسین، المقاییس اللغة، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، قم، اول، ۱۳۸۵ هـ.ش.


میرداماد، محمدباقربن‌‌محمد، قبسات، انتشارات قدس، تهران،
اول، بی‌تا.

قمی،
عباس، مفاتیح الجنان، انتشارات الهادی، قم، شانزدهم، ۱۳۸۳ هـ.ش.

کلینی،
محمدبن‌یعقوب، اصول کافی، انتشارات جهان آرا، تهران، پنجم،
۱۳۸۷هـ.ش.

مجلسی،
محمدباقر، بحارالانوار، مؤسسه آل‌البیت، قم، دهم، ۱۴۱۰
هـ.ق.

جرجانی،
ابوالفتح، آیات الاحکام، خانه کتاب، ترجمه و تفسیر جمشیدنژاد، دوم، ۱۳۹۱ هـ.ش.

نوری،
میرزاحسین، مستدرک‌الوسائل، آل‌البیت،
قم، ۱۴۰۸ هـ.ق.

سبحانی،
جعفر، محاضرات فی الالهیات، گردآورنده علی ربانی گلپایگانی، مؤسسه امام صادق(علیه
السلام)، قم، ۱۳۸۴ هـ.ش.

کلینی،
محمدبن‌یعقوب، هجرت، قم، سوم، ۱۳۸۰ هـ.ش.

هندی،
علاءالدین، کنزالعمال، مؤسسه الرساله، بیروت، سوم، ۱۴۱۳ هـ.ق.

قمی، علی‌بن‌ابراهیم،
تفسیر قمی، دارالحجة، قم، سوم، ۱۳۸۴ هـ.ش.

کلینی،
محمدبن‌۱۳۹۱هـ.ش.


 



 

 

 



پی نوشت ها:



[۱]
. دورانت، ویل، «تاریخ
تمدن»، ابوطالب صارمی‌و دیگران، ج۴، بخش اول عصر
ایمان، ص ۲۲۸





[۲]
. ابن بابویه، محمدبن‌علی،
التوحید، ص ۳۴۷.






[۳]
. قرشی،‌سیدعلی
اکبر، قاموس قرآن، ج ۵، ص ۲۴۷.






[۴]
. طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان، ج ۱۲، ص
۱۵۰.





[۵]
. همان، جلد ۱۹، ص ۱۰۱.





[۶]
. ابن‌فارس،
ابوالحسین، المقاییس اللغه، ج ۵، ص ۹۹.





[۷]
. سعدی، مصلح‌بن‌عبدالله،
کلیات، دیوان، قسمت غزلیات، غزل اول.





[۸]
. تبریزی، صائب، کلیات دیوان، قسمت غزلیات،
قسمت سوم، شماره ۷۶۱.





[۹]
. طباطبائی، محمد حسین، اصول فلسفه و روش
رئالیسم، پاورقی استاد مرتضی مطهری، ج ۳، ص ۱۶۱-۱۷۴.





[۱۰]
. صافات (۳۷)، آیه ۹۶.





[۱۱]
. رعد (۱۳)، آیه ۳۱.





[۱۲]
. انسان (۷۶)، آیه ۳.





[۱۳]
. ترجمه المیزان جلد ۱ ص ۱۵۵ ذیل آیه ۲۷
سوره بقره.





[۱۴]
. برای تحقیق بیشتر درباره این قسمت از
مطلب به ترجمه تفسیر المیزان ذیل آیه ۲۷ سوره بقره فرمایید).





[۱۵]
. معارف قرآن ج ۳-۱ ص ۲۲۰.





[۱۶]
. انفال (۸)، آیه ۱۷.





[۱۷]
. کتاب التوحید شیخ صدوق باب نفی جبرو
تفویض ص ۳۶ حدیث ۳.





[۱۸]
. ر.ک: حسن مصطفوی، التحقیق فی کلمات
القرآن الکریم،انتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی،ج۱-۲، ص۳۲.


برای مطالعه بیشتر در این زمینه علاوه بر آثار فوق می‌
توانید به منابع ذیل مراجعه فرمایید:


- انسان و سرنوشت، استاد مطهری


-خیر الاثر فی الجبر و القدر، آیت الله حسن زاده آملی


-الهیات، آیت الله سبحانی ج ۲.




[۱۹]
. برای آگاهی بیشتر نگا: محمد، سعیدی 
مهر، علم پیشین الهی و اختیار انسان.





[۲۰]
. مثنوی، دفتر ۶، بیت ۲۵۹۰ و ۲۵۹۱.





[۲۱]
. همان، ۴، ادبیات ۳۷۲۱ -۳۷۲۸.





[۲۲]
. و تا خدا پروردگار جهانیان نخواهد[ شما
نیز] نخواهید خواست: تکویر (۸۱)، آیه ۲۹.





[۲۳]
. مثنوی معنوی، دفتر ۶، ابیات ۱۴۳۸ - ۱۴۴۰.
برای آگاهی بیشتر ر.ک:



- محمد تقی، مصباح یزدی، ج ۱، آموزش عقاید، صص ۱۸۰ - ۱۸۷؛



- محمد تقی، مصباح یزدی، معارف قرآن، ج ۱، صص ۲۰۲ -۲۲۲؛


- مرتضی، مطهری، انسان و سرنوشت.




[۲۴]
. آل‌عمران (۳)،
‌آیه ۲۶.





[۲۵]
. اعراف (۷)، ‌آیه
۱۵۵.





[۲۶]
. بقره (۲)، ‌آیه
۲۶.





[۲۷]
. انفال(۸)، آیه ۵۳؛ رعد(۱۳)، آیه ۱۱.





[۲۸]
. رجوع گردد به: فیض‌الاسلام،
نهج‌البلاغه، خطبه قاصعه.





[۲۹]
. حجرات(۴۹)، آیه ۱۳.





[۳۰]
. منافقون(۶۳)، آیه ۸.





[۳۱]
. هندی، علاءالدین، کنزالعمال، ج ۱۵، ص
۷۸۴.





[۳۲]
. فیض الاسلام، نهج‌البلاغه،
خطبه ۱۹۸.





[۳۳]
. ملک (۶۷)، آیه ۱۴.





[۳۴]
. دیوان مولوی، دفتر چهارم، ص ۲۷۵.





[۳۵]
. بحارالانوار، ج ۲۰، ص ۹۰.





[۳۶]
. منسوب به خیام.





[۳۷]
. اسراء (۱۷)،‌
آیات ۷ و ۸.





[۳۸]
. رعد (۱۳)، ‌آیه
۳۹.





[۳۹]
. بقره (۲)، آیه ۱۱۵.





[۴۰]
. ق (۵۰)، آیه ۱۶.





[۴۱]
. حدید (۵۷)، آیه ۳.





[۴۲]
. گردآوری از کتاب: پاسخ به پرسش‌های
مذهبی، آیات عظام مکارم شیرازی و جعفر سبحانی، ناشر: مدرسة الامام علی بن
ابی طالب(ع)، چاپ دوّم، صفحه ۵۱.





[۴۳]
. رعد (۱۳)، آیه ۲۷ ؛ نحل (۱۶)، آیه ۹۳ ؛
فاطر (۳۵)، آیه ۸ .





[۴۴]
. بقره (۲)، آیه ۲۶.





[۴۵]
. نور (۲۴)، آیه ۴۶.





[۴۶]
. شوری(۴۲)، آیه ۱۳.





[۴۷]
. طه(۲۰)، آیه ۵۰.





[۴۸]
. محمد (۴۷)، آیه ۱۷.





[۴۹]
. اسراء (۱۷)،‌ آیه
۸۲.





[۵۰]
. ر.ک: طباطبائی، محمدحسین، ترجمه المیزان،
ج۶، ص ۴۶۴.





[۵۱]
. سجده ۳۲، آیه ۲۴.





[۵۲]
. انعام ۶، آیه ۱۲۴.





[۵۳]
. اصول کافی، ج ۲، ص ۲۱۸.





[۵۴]
. طه (۲۰)، آیه ۱۱۴.





[۵۵]
. بقره (۲)، آیه ۲۵۳.





[۵۶]
. الف. الفیض القاسانی، الاصول الاصلیة،
تهران، چاپ دانشگاه، ۱۳۹۰، ص ۱۶۲؛ ب. ابن حجر، العسقلانی، الاصابة فی تمییز
الصحابة، (بیروت: دارالکتب الاسلامیة، ۱۴۱۵ه)، ج۱، ص ۴۵؛ ج. سید محمد حسین،
الطباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، قم: مؤسسة النشر الاسلامی‌،
ج ۷، ص ۳۳۹.




[۵۷]
. اعراف (۷)، آیه ۱۷۲.





[۵۸]
. اصول کافی، ج ۳، کتاب الایمان والکفر،
باب فطرة الخلق علی التوحید، ح ۴، ص ۲۰، ترجمه سید جواد مصطفوی .





[۵۹]
. یس (۳۶)، آیه ۶۰.





[۶۰]
. جوادی آملی، عبدالله، فطرت در قرآن، ج
۱۲، ص ۱۳۷ - ۱۲۲، مرکز نشر اسرا.





[۶۱]
. المیزان، ج ۸، ص ۳۲۰ - ۳۳۳.





[۶۲]
. روم (۳۰)، آیه ۳۰.





[۶۳]
. جهت آگاهی بیشتر بنگرید: محمد حسن قدردان
قراملکی، کلام فلسفی، صص ۷۳ - ۹۵، قم: وثوق، چاپ اول، ۱۳۸۳.





[۶۴]
. سید محمد حسینی بهشتی، خدا در قرآن، ص
۵۳، تهران: بعثت، بی‌
چا، بی‌ تا.





[۶۵]
. دلشاد، جعفر، ترجمه نهج الفصاحه، ص ۵۳۰.





[۶۶]
. تحریم(۶۶)، آیات ۹ تا ۱۱.





[۶۷]
. کلینی، محمدبن‌یعقوب،
کافی، ج ۱، ص ۴۷.





[۶۸]
. شمس(۹۱)، آیه ۸؛ پس (به نفس انسان) خیر و
شرّ را الهام نمود.





[۶۹]
. حجر (۱۵)، آیه ۶۰.





[۷۰]
. طه (۲۰)، آیه ۴۰.





[۷۱]
. نساء (۴)، آیه ۷۹.





[۷۲]
. زمر (۳۹)، آیه ۶۲.





[۷۳]
. نساء (۴)، آیات ۷۸ و ۷۹.





[۷۴]
. نور (۲۴)، آیه ۳۵.





[۷۵]
. نساء (۴)، آیات ۷۸ و ۷۹.





[۷۶]
. ابن‌بابویه قمی،
محمدبن‌علی، التوحید، باب ۶۰، حدیث ۹، ص ۳۷۰.





[۷۷]
. حدید (۵۷)، آیات ۲۲ و ۲۳ .





[۷۸]
. بحار الأنوار، ج ۶۴، ص۲۳۵.





[۷۹]
. بقره (۲)، آیه ۱۲۴.





[۸۰]
. بحار الأنوار، ج ۶۴، ص۲۰۸.





[۸۱]
. نهج البلاغه، حکمت ۲۹۱.





[۸۲]
. طبرسی، فضل‌بن‌حسن،
الآداب‌الدینیّه، فصل دهم، ترجمه ۲۹۳.





[۸۳]
. طبرسی، فضل‌بن‌حسن،
الاداب الدنیه، فصل دهم، ص ۲۹۴.





[۸۴]
. بقره (۲)، آیه ۲۱۶.





[۸۵]
. نساء (۴)، آیه ۱۹.





[۸۶]
. مائده (۵)، آیه ۲۳.





[۸۷]
. زمر (۳۹)،‌ آیه
۱۳۸.





[۸۸]
. آل‌عمران (۳)،
آیه ۱۵۹.





[۸۹]
. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج۶۸، باب‌التوکل،
ص ۱۵۷.





[۹۰]
. همان، ج ۷۰، ص ۱۸





[۹۱]
. مولوی، جلال‌الدین
محمد، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۴۷.





[۹۲]
. نوری، میرزاحسین، مستدرک‌الوسائل،
ج ۱۱، ص ۱۲۱۷.





[۹۳]
. ذاریات (۵۱)، آیه ۵۸.





[۹۴]
. هود (۱۱)، آیه ۶.





[۹۵]
. نهج البلاغه، نامه ۳۱.





[۹۶]
. مکارم الاخلاق، ج ۲، ص ۳۷۷.





[۹۷]
. المیزان، ج ۱۸، جزء ۲۷، ص ۳۷۷، عربی .





[۹۸]
. الارشاد، ج ۱، ص۳۰۳.





[۹۹]
. زخرف (۴۳)، آیه ۳۲.





[۱۰۰]
. فجر (۸۹)، آیات ۱۵ و ۱۶ .





[۱۰۱]
. قصص (۲۸)، آیات ۸۲ - ۷۹.





[۱۰۲]
. روم (۳۰)، آیات ۳۸ - ۳۶.





[۱۰۳]
. رعد (۱۳)، آیه ۲۶.





[۱۰۴]
. اسراء (۱۷)، آیات ۱۸ و ۱۹ .





[۱۰۵]
. علق (۹۶)، آیات ۶ و ۷.





[۱۰۶]
. طه (۲۰)، آیه ۸۱.





[۱۰۷]
. شوری (۴۲)، آیه ۲۷.





[۱۰۸]
. نساء (۴)، آیه ۹۴.





[۱۰۹]
. هود (۱۱)، آیه ۸۸.





[۱۱۰]
. قصص (۲۸)، آیه ۵۷.





[۱۱۱]
. بقره (۲)، آیه ۲۳۳.





[۱۱۲]
. نهج البلاغه، حکمت ۲۵۰.





[۱۱۳]
. اسراء (۱۷)، آیه ۳۰.





[۱۱۴]
. اسراء (۱۷)، آیات ۱۸ و ۱۹.





[۱۱۵]
. شوری (۴۲)، آیه ۲۰.





[۱۱۶]
. اعراف (۷)، آیه ۹۶.





[۱۱۷]
. بقره (۲)، آیه ۲۱۶.





[۱۱۸]
. نساء (۴)، آیه ۱۹.





[۱۱۹]
. هود (۱۱)، آیه ۶.





[۱۲۰]
. سعدی .





[۱۲۱]
. ر.ک: بیست گفتار، آیت الله مطهری، گفتار
ششم، ص ۱۲۷ تا ۱۳۷.





[۱۲۲]
. نهج البلاغه، نامه ۳۱.





[۱۲۳]
. مکارم الاخلاق، ج ۲، ص۳۷۷.





[۱۲۴]
. المیزان، ج ۱۸، جزء ۲۷، ص ۳۷۷.





[۱۲۵]
. الارشاد، ۱/۳۰۳.





[۱۲۶]
. الکافی، ۲/۷۴/۲.





[۱۲۷]
. بحار، ۷۷ / ۶۸ / ۷.





[۱۲۸]
. کنزالعمال، ۴۴۱۵۴.





[۱۲۹]
. بحار، ۱۰۳ / ۲۱ / ۱۸.





[۱۳۰]
. وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۱۱.





[۱۳۱]
. ص ۱۹.





[۱۳۲]
. اصول کافی، ج ۴، ص ۲۷۵.





[۱۳۳]
. مؤمن (۴۰)، آیه ۶۰.





[۱۳۴]
. سیره نبوی «منطق عملی»، دفتر دوم، مصطفی
دلشاد تهرانی، به نقل از کافی، ج ۲، ص ۱۴۸.





[۱۳۵]
. ر.ک: مفاتیح الجنان، حاج شیخ عباس قمی‌(ره)
مفاتیح الحاجات، سید محمدرضا حسینی غیاثی .





[۱۳۶]
. طلاق (۶۵)، آیات ۲ و ۳.





[۱۳۷]
. مفاتیح الجنان، تعقیب نماز عشاء.





[۱۳۸]
. مفاتیح الجنان، ادعیه هر روز.





[۱۳۹]
. یونس (۱۰)، آیه ۴۹.





[۱۴۰]
. شوری (۴۲)، آیه ۳۰: آنچه از رنج و مصیبت
به شما رسد به خاطر اعمالی است که انجام می‌دهید.





[۱۴۱]
. روم (۳۰)، آیه ۴۱: به سبب آنچه دست‌های
مردم فراهم آورد فساد در خشکی و دریا پدیدار شده است تا کیفر برخی از
اعمالشان را به آنها بچشاند باشد که باز گردند.





[۱۴۲]
. اعراف (۷)، آیه ۹۶: و چنانچه مردم شهرها
ایمان آورند و پرهیزگار گردند همانا ما برکاتی از آسمان و زمین بر روی آنها
می‌گشودیم ولکن تکذیب کردند پس آنها را به کیفر
کردار زشتشان رسانیدیم.





[۱۴۳]
. شوری (۴۲)، آیه ۳۰.





[۱۴۴]
. نساء (۴)، آیه ۳۵.





[۱۴۵]
. تغابن (۶۴)، آیه ۱۱.





[۱۴۶]
. نساء، آیه ۷۹.





[۱۴۷]
. نهج البلاغه، خطبه ۹۱.





[۱۴۸]
. ر.ک: شهید مطهری، انسان و سرنوشت.





[۱۴۹]
. بقره (۲)، آیه ۲۱۶.





[۱۵۰]
. ر.ک؛ رضایت از زندگی، عباس پسندیده،
دارالحدیث.





[۱۵۱]
. آل‌عمران (۳)،
آیه ۱۵۵.





[۱۵۲]
. مائده (۵)، ۶۶.





[۱۵۳]
. فرقان (۲۵)، آیه ۷۷.





[۱۵۴]
. انعام (۶)، آیات ۴۰ و ۴۱.





[۱۵۵]
. غافر (۴۰)، آیه ۶۰.





[۱۵۶]
. رجوع گردد به: ری‌شهری،
محمد، میزان‌الحکمه، ج ۴، باب علل تأخیر در استجابت
دعا.





[۱۵۷]
. عنکبوت (۲۹)، آیه ۵۷.





[۱۵۸]
. فاطر (۳۵)، آیه ۴۳.





[۱۵۹]
. رعد (۱۳)، آیه ۲۸.





[۱۶۰]
. طه (۲۰)، آیه ۱۲۴.





[۱۶۱]
. آل‌عمران (۳)،
آیه ۳۵.





[۱۶۲]
. رعد (۱۳)، آیه ۱۴.





[۱۶۳]
. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج ۷۳، ص
۳۲۹.





[۱۶۴]
. همان، ج ۹۳، ص ۳۵۸.





[۱۶۵]
. ری‌شهری، محمد،
میزان الحکمه، ج ۳، ص ۸۷۵.





[۱۶۶]
. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج ۹۳، ص
۳۶۸.





[۱۶۷]
. ری‌شهری، محمد،
میزان الحکمه، حدیث ۵۶۰۶.





[۱۶۸]
. مانند شب‌های
قدر، شب جمعه و....






[۱۶۹]
. ری‌شهری، محمد،
میزان الحکمه، ج ۲، ص ۸۸۰.





[۱۷۰]
. بقره (۲)، آیه ۲۸۰.





[۱۷۱]
. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج۹۶، ص
۱۳۷.





[۱۷۲]
. همان، ج۶۲، ص ۲۶۹





[۱۷۳]
. همان، ج۹۶، ص ۱۲۶





[۱۷۴]
. همان، ج ۷۸، ص ۶۸.





[۱۷۵]
. هندی، علاءالدین، کنزالعمال، ج۶، ص ۴۱۰.





[۱۷۶]
. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج۴، ص
۱۲۳.





[۱۷۷]
. رعد (۱۳)، آیه ۱ ۲.





[۱۷۸]
. ری‌شهری، محمد،
میزان‌الحکمه، ج۴، ص ۸۵.





[۱۷۹]
. رعد (۱۳)، آیه ۲۵.





[۱۸۰]
. محمد (۴۷)، آیه ۲۲.





[۱۸۱]
. ر.ک: میزان‌الحکمه،
ج ۴، باب صله رحم.





[۱۸۲]
. انعام (۶)، آیه ۲.





[۱۸۳]
. نحل(۱۶)، آیه ۹۶.





[۱۸۴]
. غافر (۴۰)، آیه ۶۷.





[۱۸۵]
. منافقون (۶۳)، آیه ۱۱.





[۱۸۶]
. زمر(۳۹)، آیه ۴۲.





[۱۸۷]
. رعد(۱۳)، آیات ۳۸ و ۳۹.





[۱۸۸]
. حجر(۱۵)، آیه ۴.





[۱۸۹]
. قضا و قدر از دیدگاه اسلام، ص ۱۶۲





[۱۹۰]
. نساء (۴)،‌آیه
۷۹.





[۱۹۱]
. انعام (۶)،‌ آیه
۵۴.





[۱۹۲]
. فرقان (۲۵)، آیه ۷۰.





[۱۹۳]
. طلاق (۶۵)، آیه ۲. 


ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.