رابطه اخلاق با سیاست ۱۳۹۲/۲/۱۷

براى اخلاق و سیاست، انواع مختلفى از رابطه را مى توان تصور کرد از قبیل؛ تأثیرى که سیاست بر ویژگى هاى اخلاقى مى گذارد، تأثیرى که سیاست بر ویژگى هاى اخلاقى مى تواند بگذارد، تأثیرى که سیاست بر اخلاق باید
براى اخلاق و سیاست، انواع مختلفى از رابطه را مى توان تصور کرد از قبیل؛ تأثیرى که سیاست بر ویژگى هاى اخلاقى مى گذارد، تأثیرى که سیاست بر ویژگى هاى اخلاقى مى تواند بگذارد، تأثیرى که سیاست بر اخلاق باید بگذارد، همچنین تأثیرى که اخلاق بر هنجارها و رفتارهاى سیاسى دارد و تأثیرى که اخلاق بر سیاست مى تواند داشته باشد و باید یا نباید داشته باشد. نسبتى که بین اهداف سیاسى و اخلاقى به لحاظ واقعى یا به لحاظ منطقى هست، یا نسبتى که بین وسایل سیاسى و هنجارهاى اخلاقى است، تزاحم هاى اخلاقى که در مقام اجراى هنجارى اخلاقى پیش مى آید و نقشى که سیاست در حل آنها دارد و باید یا نباید داشته باشد، نیز از نوع روابط اخلاق و سیاست است؛ مانند دروغ مصلحت آمیز، به از راست فتنه انگیز که در هنگام تزاحم اجراى گزاره هایى از قبیل گزاره هاى زیر مورد عمل یک سیاستمدار قرار مى گیرد؛ مثل راست گفتن خوب و دروغ گفتن، بد و قبیح است. قتل بد است، فتنه از قتل وکشتار بدتر است. «الفتنة اشدٌ من القتل».

اخلاق و علم سیاست

برخى از روابط اخلاق و سیاست از نوع روابط عملى و بعضى دیگر از نوع روابط نظرى است و روابط نظرى نیز برخى علمى و بعضى دیگر غیرعلمى است. هر چند که مرز علمى و غیرعلمى بودن به تناسب تعریفى که از علم مى شود تغییر مى یابد. پرسش هاى مختلفى درباره انواع مختلف روابط اخلاق و سیاست مطرح مى شود و در بین این پرسش ها، پرسش از نسبت بین اخلاق و آنچه که از آن با عنوان «علم سیاست» یاد مى شود، از محورى ترین پرسش هاست. رابطه بین اخلاق و علم سیاست، چیزى نظیر رابطه بین سیاست علمى و به بیان بهتر چیزى نظیر رابطه بین سیاست هنجارى و سیاست علمى است و نحوه پاسخى که به پرسش از نسبت سیاست هنجارى با سیاست علمى داده مى شود، با نحوه پاسخ از نسبت اخلاق و علم سیاست مشابهت دارد.

مبادى و اصول موضوعه

داورى درباره روابط سیاست و اخلاق و همچنین روابط علم سیاست، اخلاق از اصول موضوعه و مبادى هستى‌شناختى یا انتولوژیک با معرفت شناختى یا اپیستمولوژیک و انسان شناختى یا انتروپولوژیک اثر مى پذیرد، برخى از این مبادى اثرى عمیق تر و بنیادى تر در نوع داورى دارند و بعضى از آنها اثرى روشن تر و آشکارتر مى گذارند. تأثیر عوامل قریب و نزدیک روشن تر است و عوامل بعید که گاه به واسطه تأثیر مى گذارند، اغلب تأثیرى بنیادى تر و عمیق تر دارند. به نظر مى رسد مبانى معرفت شناختى در تنظیم روابط علم سیاست و اخلاق و همچنین در تبیین و تشریح روابط این دو تأثیرى قریب و آشکار دارند.

بنیادهاى معرفت شناختى

بنیادهاى معرفت شناختى، قبل از هر چیز در تبیین علم و معرفت علمى اثر مى گذارند. بر اساس برخى از مبانى معرفت شناختى، اخلاق هنجارى از هویتى علمى برخوردار است و علم سیاست نیز به داورى هاى هنجارى مى پردازد و بر این اساس نسبت بین اخلاق و علم سیاست از نوع نسبت بین دو علم است؛ یعنى اخلاق نیز یک آگاهى و دانش علمى است و در نتیجه داد و ستدهاى اخلاق و علم سیاست از قبیل داد و ستدهاى منطقى بین دو علم مى باشد. بر اساس برخى دیگر از مبانى، گزاره هاى هنجارى اخلاقى هویت علمى ندارد و علم سیاست نیز عارى از گزاره هاى هنجارى است. ارتباط اخلاق و علم سیاست بر این اساس از نوع ارتباطات علمى نیست.

تأثیر عقل نظرى و عملى

حضور عقل عملى و عقل نظرى، اثرى تعیین کننده در تبیین ارتباط بین اخلاق و سیاست دارند، زیرا با حضور این دو منبع معرفتى، اخلاق و سیاست هنجارى نیز، هویت علمى پیدا مى کنند و به دنبال آن محورهاى ارتباطى خود را در مسیر تعاملات علمى سازمان مى دهند، نمونه گویاى این تعامل را در آثار افلاطون و ارسطو، و همچنین در آثار حکماى مسلمان نظیر فارابى، بوعلى و خواجه نصیرالدین طوسى مى توان دید. عقل نظرى مبانى متافیزیکى و هستى شناختى فراوانى را براى دانش هایى فراهم مى آورد که با تلاش عقل عملى سازمان مى یابند. مساوقت هستى و خیر و احکامى که درباره فضیلت و سعادت به وساطت عقل نظرى شناخته مى شوند، ظرفیت هاى فراوانى را براى داد و ستدهاى علمى اخلاقى و سیاست پدید مى آورند. علم سیاست با بهره ورى از توانمندى هایى که عقل عملى به کمک عقل نظرى براى آن به وجود مى آورد به صورت دانش و علمى در مى آید که از آن با عنوان تدبیر مدن یاد مى شود و رابطه اخلاق و تدبیر مدن در فرهنگى که علم به معناى پوزیتویستى آن تقلیل نیافته است، رابطه‌اى علمى و منطقى است.

روابط منطقى

روابط منطقى علم و سیاست را نه تنها در آثار متفکرین و فیلسوفان یونان و دنیاى اسلام بلکه در آثار فیلسوفان عقل‌گراى مدرن نیز مى‌توان دید، این نوع از روابط در آثار دکارت، اسپینوزا، ولف به نیکى مشهود است. کانت نیز به رغم تردیدى که در عقل نظرى دارد به دلیل توجه و اعتمادى که به عقل عملى دارد، اخلاق و سیاست را در زیر پوشش عقل عملى سازمان مى دهد و حتى مى کوشد تا بنیان هاى نظرى اخلاق و سیاست را به وساطت احکام عقل عملى تأمین کند. او خلود، نفس و خدا را اراده و به تبع آن آزادى و عدالت را پس از آن که از معرض داورى عقل نظرى خارج مى کند در حاشیه عقل عملى به بحث مى گذارد، هگل نیز فیلسوف عقل گراى دنیاى مدرن است. او در مواردى متعدد از روابط منطقى و ضرورى اخلاق و سیاست یاد کرده و دولت را عرصه خود آگاهى گوهر اخلاقى مى خواند.

تأثیر حس گرایى

حس گرایى و آمپرسیسم حتى اگر به پوزیتویسم و اثبات گرایى منجر نشود. در نخستین مرتبه زمینه تفکیک بین اخلاق و علم و در مرتبه دوم جدایى بین سیاست هنجارى و علم سیاست و در مرتبه سوم فاصله بین اخلاق و علم سیاست را به دنبال مى آورد. از تفکیک اخلاق و علم با عنوان جدایى دانش از ارزش یاد مى شود و تصریح به این تفکیک را نخستین بار در آثار هیوم مى توان دید. هیوم یک فیلسوف حس گرا و آمپریست است که به سبب دقت ها و تأملات فلسفى خود، به خام انگارى پوزیتویست ها در مورد دانش علمى گرفتار نشد. و سر از شکاکیت در آورد. جدایى بین علم سیاست و سیاست عملى را در آثار ماکس وبر مى توان مشاهده کرد. ماکس وبر با آن که نگرش تفهمى به علوم انسانى داشت، از تعریف پوزیتویستى علم نتوانست فاصله گیرد و به همین دلیل دو «دانشمند و و سیاستمدار» به جدایى علم سیاست از سیاست هنجارى و عملى سیاست مداران فتوى مى دهند.

تفکیک نظرى

تفکیک بین اخلاق و علم سیاست که بر مبناى تعریف پوزیتویستى از علم در مقطعى از دنیاى مدرن پدید مى آید، تفکیک صرفاً نظرى است و این تفکیک هرگز نتوانست به حریم اخلاق و سیاست عملى و هنجاری راه پیدا کند. تفکیک نظری، تنها رابطه منطقی و علمی اخلاق و علم سیاست را نفی کرده و ماکس وبر، بر حضور هنجارهای اخلاقی و ارزشی در حاشیه معرفت علمی و از جمله علم سیاست تصریح کرد. این هنجارها اگر چه از دیدگاه او به کانون مرکزى علم سیاست و سازه هاى درونى آن راه نمى یابد و لکن منظر و رویکرد عالم را به سوى موضوعات و تحقیقات مختلف تعیین مى کند. جدایى نظرى علم سیاست و بلکه حلقه معرفتى علم و از جمله علم سیاست از حوزه هنجارهاى اخلاقى و ارزشى، در چالش هاى نظرى مباحثى که در قلمرو فلسفه علم شکل گرفت دوام نیاورد و رابطه اخلاق با علم سیاست، دیگر بار مورد توجه و اذعان کسانى قرار گرفت که چیستى علم مدرن را در معرض تأملات خود قرار دادند.

ارتباط واژه‌گونه

علم سیاست هنوز خود را به صورت یک دانش آزمون‌پذیر سازمان نداده بود که مرزهای خیالی اخلاق از آنچه که به عنوان حلقه معرفتی علم معرفی می‌شد، فروریخت و در نتیجه رابطه اخلاق و علم سیاست دیگربار پذیرفته شد. رابطه نوینی که بین علم سیاست و اخلاق پدید آمد، تابع چرخش اخلاقی وسیعی است که به سوی علم روی داده است، ارتباطی که به تبع این چرخش بین اخلاق و علم سیاست برقرار می‌شود از نوع ارتباط علمی و منطقی‌ای نیست که بین اخلاق به عنوان یک علم با علم سیاست در بستر عقل نظری و علمی وجود دارد، بلکه بیشتر از نوع ارتباطی است که بین اخلاق و سیاست عملی همواره وجود داشته و دارد. در این نوع از پیوند به جای آنکه سیاست به تعبیر هگل عرصه خودآگاهی اخلاق باشد، اخلاق عرصه غلبه قدرت می‌گردد. ریشه این نوع از پیوند را در عبارت فرعون می‌توان دید؛ آن‌گاه به ساحران گفت: «قد افلح الیوم من استعلی» امروز هرکه غالب آید رستگار است. در تاریخ اندیشه اسلامی ماکیاولی بستر نظری غلبه علم سیاست بر اخلاق را فراهم کرد و نیچه بنیان‌های نظری آن را سازمان بخشید و اینک برخی از نظریه‌پردازان پست‌مدرن نظیر فوکو، تبیین نظری آن را بر عهده گرفته‌اند.
منبع:رابطه اخلاق با سیاست، حمید پارسانیا، سایت بازتاب

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.