رابطه منطقی دو مقوله اخلاق و سیاست ۱۳۹۲/۲/۲۶ - ۲۵ بازدید

در باب رابطه اخلاق و سیاست، چهار آموزه عمده وجود دارد که عبارتند از:
۱. آموزه جدایی اخلاق از سیاست
۲. آموزه تبعیت اخلاق از سیاست
۳. آموزه دوسطحیِ اخلاق و سیاست
۴. آموزه یگانگی اخلاق و سیاست
در باب رابطه اخلاق و سیاست، چهار آموزه عمده وجود دارد که عبارتند از:
۱. آموزه جدایی اخلاق از سیاست
۲. آموزه تبعیت اخلاق از سیاست
۳. آموزه دوسطحیِ اخلاق و سیاست
۴. آموزه یگانگی اخلاق و سیاست

اکنون به بررسی بسیار اجمالی مدّعاهای هر کدام از این چهار آموزه می پردازیم:
۱) آموزه جدایی اخلاق از سیاست
مدعای اصلیِ این آموزه آن است که باید میان قواعد اخلاق و الزاماتِ سیاست تفاوت قائل شد و بر اساس واقعیت و با در نظر گرفتن منافع و مصالح، دست به اقدام سیاسی زد. بر اساس این رویکرد، که واقعگرایی سیاسی نیز نامیده می شود، توجه به اخلاق در سیاست، به شکست در عرصه سیاست منجر می شود؛ زیرا مدار اخلاق، حق و حقیقت است و غرضِ سیاست، منفعت و مصلحت اخلاق از ما می خواهد تا حقیقت را گرچه بر ضد خودمان باشد بگوییم، حق کشی نکنیم با انسانها چونان ابزار رفتار نکنیم، همواره پایبند عدالت باشیم، دروغ نگوییم، از فریبکاری بپرهیزیم، حقایق را پنهان نکنیم و... حال آنکه لازمه سیاست، دست شستن از پاره ای اصول اخلاقی است و اساساً هرگونه اقدامِ سیاسی، با اخلاق ستیزی و زیر پا نهادنِ اخلاقیات آغاز می شود و هیچ فعالیتِ سیاسی بدون « دستهای آلوده » ممکن نیست.
تعبیر دستهای آلوده البته اولین بار در نمایشنامه ژان پل سارتر دیده شد، ولی جالب است بدانیم در کتاب مقدس مسیحیّت، از این مفهوم با تعبیر « دستهای چالاک در شرارت » یاد شده است؛ یکی در مزامیر داود، مزمور ۱۴۶، آیه ۳. در این آیه داود توصیه می کند هرگز بر روسا توکل نکنید و این نشان می دهد کسی که دارای قدرت سیاسی است، قابل اعتماد نیست. تنها کسی قابل اعتماد است که هنجارهای اخلاق را پذیرفته باشد. در کتاب میکاح نبی نیز چندین آیه در باب بزرگان سیاسی یک جامعه وجود دارد که بعضی از آن ها از این قرارند ( از کتاب میکاح نبی، باب هفتم، آیات دو تا پنج ) : " جمیع ایشان برای خون کمین می گذارند، برای این که خون دیگری و رقیب خودشان را بریزند، کمین می گذارند و یکدیگر را به دام، صید می کنند. دست های ایشان برای شرارت بسی چالاک است. رییس شان طلب می کند، داورشان رشوه می خواهد و مرد بزرگشان به هوای نفس خود تکلّم می کند، اما ایشان آن تکلم را به هم می بافند." در واقع چنین بدبینی ای در عهد عتیق هم وجود داشته است. از نظر واقعگرای سیاسی نیز، دل بستن به اخلاق در عرصه سیاست، نه تنها سودی ندارد که سراسر زیان است و خسارت، چرا که به تعبیر سیمون دوبوار:
« به رغم افسانه های اخلاقی که کودکان را به کار است، فضیلت بی اجر می ماند. فرمانروای واقعی زور است... و وسواسهای اخلاقی نشانه ضعف طرحها».
آموزه جدایی اخلاق از سیاست، نزد ماکیاولی، متفکر ایتالیایی، گونه صریحتری به خود می گیرد و او نه تنها بر این دوگانگی پافشاری می کند؛ بلکه در رساله مختصر و معروف خود به نام « شهریار » به حاکم یا شهریار توصیه می کند که برای تحکیم قدرتِ خویش هر محذور اخلاقی را زیر پا بگذارد.
ماکیاولی گرچه اخلاق را لازمه زندگی افراد می داند و آن را برای دوام جامعه و زندگی اجتماعی ضروری می شمارد، پایبندی به آن را برای شهریار خطرناک می داند و او را از خطر تقوا برحذر می دارد و می گوید: « هرکه بخواهد در همه حال پرهیزگار باشد، در میان اینهمه ناپرهیزگاری، سرنوشتی جز ناکامی نخواهد داشت. از این رو، شهریاری که بخواهد شهریاری را از کف ندهد، می باید شیوه های ناپرهیزگاری را بیاموزد و هرجا که نیاز باشد، به کار بندد. »
۲) آموزه تبعیت اخلاق از سیاست
این آموزه، برآمده از نظرگاه مارکسیسم، لنینیسم به جامعه، سیاست و اخلاق است. از دیدگاه مارکسیستی، تاریخ چیزی نیست جز عرصه منازعات طبقاتی؛ طبقاتی که به سبب شیوه تولید جدید زاده می شوند و پس از مدتی در دل خود، ضدِ خود را می پرورند و سپس نابود می شوند و جای خود را به طبقه بالنده ای می دهند که به نوبه خود ضدِ خویش را می پرورد. بدین ترتیب هر طبقه که همساز با تاریخ حرکت می کند، انقلابی است و طبقه ای که در برابر رشد نیروهای تولید می ایستد، ضد انقلابی. هر طبقه مناسبات خاص خود را می زایاند که روبنایِ جامعه و بازتابِ وضعیتِ تولیدِ اقتصادی است. از این منظر، هیچ چیز مطلق نیست و همه چیز طبقاتی است.. از جمله مفاهیم اخلاقی، هنر و حتی علم. آخرین مرحله تاریخ، مرحله سرمایه داری است که در آن، شیوه تولید، جمعی و مالکیتِ ابزار تولید، خصوصی است. این تعارض موجب پیدایش طبقه جدیدی به نام « پرولتاریا » یا رنجبران می شود که عامل تولید است و مالک ابزار تولید نیست؛ لذا از طریق انقلاب قدرت را به دست می گیرد و جامعه را به سوی سوسیالیسم – که مرحله گذار است – و نهایتاً کمونیسم، هدایت خواهد کرد. در اینجا دیگر، مبارزه طبقاتی به پایان می رسد، چون دیگر، جامعه منقسم به دو طبقه نیست و شیوه تولید و مالکیت ابزار تولید هر دو جمعی است.
این جریان به لحاظ تاریخی، حتمی و اجتناب ناپذیر و بنابراین بیرون از کنترل انسانی است؛ و اخلاق و حقیقت و امثال آن صرفاً پدیده های متفرّع از منافعِ طبقاتی است و لذا تنها معنایِ علمیِ اخلاق و حقیقت و عدالت و غیره، پیشبردِ آن دسته از منافعِ طبقاتی است که علم، ثابت کرده رو به صعود و چیرگی است. عملِ خشن انقلابی، هر گونه اخلاق و صداقت و صحت و عدالت را به یگانه معنایِ علمیِ پذیرفته شده دربر می گیرد. بر اساس این آموزه، اخلاق و دیگر مظاهر اجتماعی، تابعِ بی قید و شرطِ سیاست و عملِ انقلابی هستند و ارزش خود را از آن می گیرند و به وسیله آن توجیه می گردند. حال آنکه خودِ عمل انقلابی و سیاست، نیاز به توجیه اخلاقی ندارد. لنین خود به هنگام بحث از اخلاق می گوید: « اخلاقِ ما از منافعِ مبارزه طبقاتی پرولتاریا به دست می آید »، « برای ما اخلاقی که از خارجِ جامعه برآمده باشد، وجود ندارد و یک چنین اخلاقی جز شیادی چیزی دیگر نیست. »
آموزه جدایی اخلاق از سیاست، هم اخلاق را اصیل می دانست هم سیاست را و هر دو را موجه و برای جامعه لازم می شمرد؛ اما تصریح می کرد که این دو رشته، به دو حوزه مجزا و مستقل تعلق دارند و نباید معیارهای این رشته را بر آن حوزه و یا آن رشته را بر این حوزه منطبق کرد. لیکن این آموزه، اساساً اخلاق و سیاست را و همه فرهنگ را " روبنایِ " جامعه می داند و بر آن است که هیچ اصالتی نباید به اخلاق داد و اخلاقی بودنِ رفتار یک طبقه، بستگی به موقعیت تاریخی آن دارد. پس یک عمل می تواند از طرف طبقه ای عملی اخلاقی باشد؛ اما همان عمل از سوی طبقه دیگری غیر اخلاقی و ضد انقلابی. برای مثال، سرکوب راهپیمایی آرام مردم روسیه به وسیله تزار نیکولای دوم در سال ۱۹۰۵ عملی ضد انقلابی بود؛ اما سرکوب اعتصاب کنندگان و کارگران کارخانه ها به وسیله لنین، پس از استقرار سوسیالیسم، عملی انقلابی به شمار می رفت؛ لذا عملی « اخلاقی » است که " انقلابی و بالنده " باشد و معیار بالندگی را نیز حرکت تاریخ معین می سازد و حزب کمونیست آن را تشخیص می دهد. از این رو، این آموزه هیچ عمل انقلابی را مغایرِ اخلاق نمی داند؛ بلکه بر آن است که هرچه حزبِ کمونیست، که نماینده پرولتاریاست، انجام دهد، اساساً عینِ اخلاق و فضیلت است؛ و این به معنایِ اخلاق ستیزی و سلّاخی اخلاق است.
۳) آموزه دوسطحیِ اخلاق و سیاست
این آموزه که اخلاق دوآلیستی یا دوگروانه نیز نامیده می شود، در جهت حفظ ارزشهای اخلاقی و پذیرش پاره ای از اصول اخلاقی در سیاست می کوشد. بر اساس این آموزه، اخلاق را باید در دو سطح بررسی کرد: فردی و اجتماعی
گرچه این دو سطح مشترکاتی دارد، لیکن لزوماً آنچه در سطحِ فردی، اخلاقی است، نمی توان در سطح اجتماعی نیز اخلاقی دانست. برای مثال فداکاری، از طرف فرد، حرکتی مطلوب و اخلاقی قلمداد می شود؛ حال آنکه فداکاریِ دولتی به سود دولت دیگر،چون برخلاف مصالحِ ملی است، چندان اخلاقی نیست. فرد می تواند دارایی خود را به دیگری ببخشد؛ اما دولت نمی تواند درآمد ملّیِ خود را به دولتی دیگر ببخشد. از این منظر، اخلاقِ فردی بر اساس معیارهای مطلقِ اخلاقی سنجیده می شود، در صورتی که اخلاق اجتماعی، تابع مصالح و منافع ملی است. در تایید این آموزه گفته اند که حیطه اخلاق فردی، اخلاق مهرورزانه است؛ اما حیطه اخلاقِ اجتماعی، اخلاق هدفدار و نتیجه گراست.
نتیجه چنین رهیافتی، پذیرش دو سیستمِ اخلاقیِ مجزاست. انسان به عنوان فرد تابع یک سیستم اخلاقی است. حال آنکه نظامِ اجتماعی، سیستم اخلاقی دیگری دارد. اصولِ این دو اخلاق نیز می توانند با یک دیگر « متعارض » باشند؛ برای مثال، افلاطون دروغ گفتن را برای فرد مجاز نمی داند و دروغگویی فردی را قابل مجازات می شمارد، حال آنکه معتقد است حاکم جامعه، حقّ دروغ گفتن را دارد و می گوید: « اگر دروغ گفتن برای کسی مجاز باشد، فقط برای زمامداران شهر است که هر وقت صلاحِ شهر ایجاب کند، خواه دشمن خواه اهل شهر را فریب دهند؛ اما این رفتار برای هیچ کسِ دیگر مجاز نیست. راسل، مارتین لوتر ( بنیانگذارِ آیینِ پروتستانتیسم ) پل تیلیخ، راینهولد نیبور، ماکس وبر و هانس مورگنتا را از طرفدارانِ این آموزه دانسته اند. ماکس وبر، جامعه شناس و متفکر آلمانی قرن بیستم یکی از تاثیر گذاران بزرگ بر تفکر معاصر، طی خطابه معروفی با عنوان « سیاست به عنوان حرفه » به تفصیل، ماهیت حرفه سیاست را می کاود و می کوشد نسبت اخلاق را با سیاست در این میان روشن کند.
وبر، میان اخلاق عام و اخلاق سیاسی، تفاوت می نهد و این دو را از یکدیگر جدا می سازد. از نظر او، ما با دو نوع اخلاق، مواجه هستیم: یکی اخلاقِ عقیدتی و دیگری اخلاق مسئولیتی. اخلاق عقیدتی، برآمده از تعالیم اخلاقی مطلق گرایانه – بویژه مسیحیت – است. چنین اخلاقی از ما می خواهد تا بدون توجه به پیامد رفتارمان و بی کمترین نگاهی به شرایط بیرونی آنچه را که اخلاق حکم می کند، انجام دهیم.
یعنی اخلاقی که از ما می خواهدفقط به تکلیف خود عمل کنیم و کاری به پیامدهای آن نداشته باشیم. پس نمی توان – و نباید – اخلاق عقیدتی را در سیاست به کار برد. وبر از اخلاق دیگری سخن می گوید که از نظر او اخلاق مسئولیتی است؛ یعنی اینکه در اینجا هر آموزه ای ناظر به نتایج خاصی است و سیاستمدار مسئولانه بر اساس شرایط و اقتضائات، آنچه را که شایسته است، انجام می دهد و همواره در پی صلاح کشور و جامعه خود عمل می کند و هیچ آموزه مطلقی را به کار نمی گیرد. وبر نتیجه می گیرد که:
« سازش میان اخلاق عقیدتی و اخلاق مسئولیتی، امکان پذیر نیست. » چرا که « فعالیتهای سیاسی الزاماً به طرق خشونت آمیزمتوسل می شوند و از اصل اخلاق مسئولیتی مدد می گیرند. » بنابراین، توصیه می کند که در عرصه سیاست باید از آرمانهای مطلق اخلاقی دست شست و واقع بینانه و مسئولیت پذیرانه، اخلاقِ مناسب سیاست را به کار بست. پس اخلاق، ارجمند و شایسته است، اما هر اخلاقی مناسب سیاست نیست. باید این دو را در دو سطح بررسی کرد و هر یک را در جایگاه خود گذاشت. اگر هم کسی یکسره پایبند اخلاق عقیدتی است، بهتر است که از سیاست دست بکشد و رستگاری روح خود را به خطر نیندازد. چرا که سیاست، مستلزم آلودگیهاست؛ اما نباید از این مطلب نتیجه گرفت که سیاست، یعنی غیراخلاقی رفتار کردن و منطق خشک سود و زیان را به کار گرفتن.
۴) آموزه یگانگی اخلاق و سیاست
بر اساس این آموزه، اخلاق و سیاست هر دو در پیِ تامین سعادتِ انسانند و نمی توانند ناقض یکدیگر باشند. از جمله وظایف سیاست، پرورش معنویِ شهروندان، اجتماعی ساختن آنان، تعلیم دیگر خواهی و رعایت حقوق دیگران است و این چیزی نیست جز قواعد اخلاقی. فردِ در حیطه زندگیِ شخصی، همان فردِ در عرصه زندگیِ اجتماعی است. گرچه می توان از اصولی که حاکم بر جمع و قواعد زندگی جمعی است نام برد؛ اما چنان نیست که این اصول بر خلافِ اصولِ حاکم بر زندگی فردی باشد.
این آموزه، تنها یک سیستمِ اخلاقی را در دو عرصه زندگی فردی و اجتماعی معتبر می شمارد و معتقد است که هرآنچه در سطحِ فردی اخلاقی است، در سطح اجتماعی و سیاسی و برای دولتمردان، اخلاقی است و هرآنچه برای یکایک شهروندان غیراخلاقی است، برای حاکمیت نیز غیراخلاقی به شمار می رود. بنابراین، اگر دروغ برای افراد بد است، برای حاکمیت نیز بد است و اگر شهروندان نیز باید صداقت پیشه کنند، حکومت نیز باید صداقت پیشه باشد؛ لذا هیچ حکومتی نمی تواند در عرصه سیاست، خود را مجاز به ارتکاب اعمال غیراخلاقی بداند و مدعی شود که این کار، لازمه سیاست و از الزاماتِ اقدام سیاسی بوده است. این قاعده هیچ استثنایی ندارد. از این منظر، اخلاق مقدمه سیاست و درآمد آن به شمار می رود و سیاست، وسیله تحقق و اجرای فضایل اخلاقی است. نگاه افلاطون و ارسطوبه دو مقوله اخلاق و سیاست، اینگونه بوده است، چراکه آنان معتقد بودند که: « بین دولت و جامعه یا اقتصاد و سیاست یا اخلاق و سیاست یا دین و سیاست و یا فرهنگ و سیاست، فرقی نیست. انسان، یعنی شهروند، هر فعالیت جامعه یا شهروندان جامعه دارای ماهیت سیاسی است. شهروند فقط از راه فعالیت سیاسی به استعدادهای خویش تحقق می بخشد و تنها به برکت سیاست به مرتبه انسانی دست می یابد.»
در سنت فلسفی ما نیز چنین رابطه ای میان اخلاق و سیاست دیده شده است، تا آنجا که خواجه نصیرالدین طوسی، سیاست را فنی می داند که « برای تحقق زندگی اخلاقی پرداخته شده است.» بنابراین، اصل اخلاق است و سیاست ابزار آن و شیوه ای برای پایدار ساختن و تعمیق اصول اخلاقی. دفاع از این آموزه در عرصه نظر بسیار آسان است و خود، خود را توجیه می کندو برخلاف آموزه های پیشگفته، نمی توان آن را نقد کرد؛ زیرا هیچ گونه تعارضی درونی در این آموزه به چشم نمی خورد و از بحران عدم مشروعیت ناشی از آموزه های پیشین نیز در امان است. به نظر می رسد برای یک محقّق و متفکر اسلامی دیدگاه سوم و چهارم احتیاج به واکاوی و بررسی جدّی دارد تا یکی یا تلفیقی از هر دو را به شرح و بسط و تبیین بنشیند.
منابع
.............................
۱- امام، اخلاق، سیاست/ سیّد حسن اسلامی/ موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)/ چاپ و نشر عروج
۲- اخلاق و سیاست/ مصطفی ملکیان/ آیین/ ماهنامه پژوهشی، سیاسی، اجتماعی/ ش ۱۵

محقق: استاد خسروجردی

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.