رساله لبّ اللّباب(علامه طهرانی) ۱۳۹۰/۹/۸ - ۳۸ بازدید





رساله لبّ اللّباب در سیر و سلوک اولى الألباب

بسم الله الرّحمن الرّحیم

مقدمه مولف

> بهترین درودها بر روان پاک پیامبر آخر الزّمان محمّد مصطفى، و وصىّ والاتبارش صاحب ولایت کبرى علىّ مرتضى، و اولاد امجادش ائمّه طاهرین باد، خصوصا قطب دائره امکان حضرت بقیة اللّه حجّة ابن الحسن العسکرى ارواحنا له الفداء.
فطری بودن گرایش به عوالم غیب





رساله لبّ اللّباب در سیر و سلوک اولى الألباب

بسم الله الرّحمن الرّحیم

مقدمه مولف

> بهترین درودها بر روان پاک پیامبر آخر الزّمان محمّد مصطفى، و وصىّ والاتبارش صاحب ولایت کبرى علىّ مرتضى، و اولاد امجادش ائمّه طاهرین باد، خصوصا قطب دائره امکان حضرت بقیة اللّه حجّة ابن الحسن العسکرى ارواحنا له الفداء.
فطری بودن گرایش به عوالم غیب
حسّ دین دوستى و گرایش به عوالم غیب و کشف اسرار ماوراء طبیعت جزء غرائز افراد بشر است، و مى توان این غریزه را ناشى از جاذبه حضرت ربّ ودود دانست که عالم امکان بالأخصّ انسان اشرف را به مقام اطلاق و نامتناهى خود مى کشد، و مغناطیس جان، همان جان جان است که از آن به جانان و حقیقة الحقائق و اصل قدیم و منبع جمال و مبدأ الوجود و غایة الکمال تعبیر کنند.
الکلّ عبارة و أنت المعنى یا من هو للقلوب مغناطیس۱و این جذبه مغناطیسیّه حقیقیّه که نتیجه و اثرش پاره کردن قیود طبیعیّه و حدود انفسیّه و حرکت به سوى عالم تجرّد و اطلاق و بالأخره فناى در فعل و اسم و صفت و ذات مقدّس مبدأ المبادى و غایة الغایات و بقاى هستى به بقاى حضرت معبود است از هر عملى که در تصوّر آید عالى تر و راقى تر است.
جذبة من جذبات الرّحمن توازى عبادة الثّقلین.۲ انسان در کمون ذات و سرشت خود حرکت به سوى این کعبه مقصود و قبله معبود را مى یابد و به نیروى غریزى و فطرى الهى بار سفر مى بندد و با تمام شراشر وجود بدین صوب رهسپار مى شود. لذا تمام اعضاء و جوارح او باید در این سفر به کار افتد. عالم جسم و مادّه او که طبع اوست، و عالم ذهن و مثال او که برزخ اوست، و عالم عقل و نفس او که حقیقت اوست همه باید در این سفر وارد گردند و با یکدیگر تشریک مساعى کنند. بدن باید وجهه خود را رو به کعبه نموده، در حال نماز به قیام و رکوع و سجود در آید، ذهن باید از خاطرات، خود را مصون داشته و رو به سدرة المنتهى کند، و روح باید غرق انوار حریم حرم الهى گردد و درون حرم آمن حضرت احدیّت محو و مدهوش شود.

صراط مستقیم یعنی جمع میان ظاهر و باطن
و از اینجا بدست مى آید که عدّه اى که به ظاهر پرداخته و از عبادیّات و اعمال حسنه فقط به فعل قالبى اکتفا کنند و از مغز و جوهره به پوست قانع گردند چقدر از کعبه مقصود دور و از جمال و لقاى او مهجورند. و همچنین عدّه اى که به معناى فقط گرویده و از اتیان اعمال حسنه و عبادات شرعیّه شانه خالى کنند چقدر از متن واقع کناره بوده، و از حقیقت به مجاز، و از واقع به تخیّل و توهّم قناعت کرده اند.
مگر نه آنست که نور خدا در تمام مظاهر عالم امکان سارى و جارى است؟ پس چرا بدن را از عبادت معاف داریم و این عالم جزئى را از تجلّى انوار الهیّه تعطیل نمائیم؟ و به الفاظ وصول و لبّ و مغز و عبادت قلبى اکتفا کنیم؟ آیا این عبادت فقط از یکسو نیست؟ أمّا النّمط الأوسط و امّت وسط آن دسته اى هستند که جمع بین ظاهر و باطن نموده و تمام درجات و مراتب وجودى خود را به عبادت و انقیاد حضرت محبوب واداشته و در این سفر ملکوتى تجهیز مى کنند. ظاهر را عنوان باطن، و باطن را جان و حقیقت ظاهر نموده، و هر دو را با یکدیگر چون شیر و شکر بهم درآمیخته اند، از ظاهر، مرادشان وصول به باطن، و باطن را بدون ظاهر هباء منثورا شمارند. اللّهُمَّ نوّر ظاهرى بطاعتک، و باطنى بمحبّتک، و قلبى بمعرفتک، و روحى بمشاهدتک، و سرّى باستقلال اتّصال حضرتک، یا ذا الجلال و الإکرام. ۳ و۴
و از همین جا روشن مى شود که براى تکمیل نفس و طىّ مدارج و معارج کمال انسانیّت اکتفا به علوم الهیّه ذهنیّه تفکیریّه مانند تعلیم و تعلّم فلسفه به هیچ وجه من الوجوه کافى نخواهد بود، چون ترتیب قیاس و برهان بر اساس منطق صحیح و مقدّمات صحیحه نتیجه اقناعیّه براى ذهن مى دهد، ولى قلب و روح را اشباع نمى کند و روان را از تشنگى و عطش وصول به حقایق و شهود دقایق سیراب نمى سازد. گرچه علم حکمت و فلسفه داراى اصالت و متانت است، و اشرف علوم ذهنیّه و تفکیریّه است که توحید را بر پایه برهان استوار نموده و راه هرگونه شکّ و شبهه را مسدود مى کند.

دعوت قرآن به تعقل و تزکیه تواماً
و بر این اصل قرآن مجید دستور داده و روایات وارده از راسخین دانش و دین: ائمّه طاهرین که پاسداران وحى و نبوّتند نیز امر به تعقّل و تفکّر و ترتیب قیاس و برهان و مقدّمات استدلالیّه نموده اند، لیکن اکتفا نمودن به توحید فلسفى و برهانى در مکتب استدلال بدون انقیاد دل و وجدان ضمیر و شهود باطن، امرى است نارسا. گرسنه گذاردن دل و باطن را از غذاهاى روحانیّه معنویّه عالم غیب و انوار الهیّه ملکوتیّه جمالیّه و جلالیّه و قناعت کردن به سیر در کتابها و کتابخانه ها و مکتب ها و درس خواندن ها و درس دادن ها گرچه به اعلى درجه از اوج خود برسد، سیر کردن عضوى است از اعضاء و گرسنه گذاردن عضوى بالاتر و والاتر. دین قویم که بر صراط مستقیم است هر دو جنبه را رعایت مى کند و قوا و استعدادهاى نهفته انسان را از هر دو جهت تکمیل مى نماید. از سوئى ترغیب به تعقّل و تفکّر مى کند، و از سوى دیگر امر به اخلاص و تطهیر دل از زنگار کدورتهاى شهوانى، و آرامش دل و اطمینان و سکینه خاطر، و پس از یازده سوگند عظیم و جلیل: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا - وَ قَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَ۵ مى سراید.
این آیات قرآنیّه که با جان انسان گفتگو دارد و با باطن انسان تکلّم مى کند چگونه افرادى را از متفکرّین و مدرّسین و معلّمین مکتب فلسفه و استدلال دعوت به تعبّد و مراقبه و محاسبه نفس نموده تا با اخلاص در عمل براى رضاى خدا طبق کلام رسول خدا: من أخلص للّه أربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه إلى لسانه ۶ و۷، چشمه هاى جوشان معارف الهیّه از منابع دل آنها جارى و بر زبان آنها سارى شده و بالأخره سیل خروشان اندیشه ها و الهامات و واردات رحمانیّه از کانون وجودشان به حرکت درآمده است.

توصیه صدرالمتالّهین به خضوع قلب همراه با فراگیری علوم عقلی
فخر فلاسفه شرق، بلکه افتخار فلاسفه عالم، صدر المتألّهین شیرازى پس از گذراندن عمر خود را در حکمت متعالیه، در پایان، چنان انجذابى به عبودیّت و عبادت و تطهیر باطن و تزکیه سرّ پیدا مى کند که از قلم تواناى او مى گذرد:
و انّى لاستغفر اللّه کثیرا ممّا ضیّعت شطرا من عمرى فی تتبّع آراء المتفلسفة و المجادلین من اهل الکلام و تدقیقاتهم و تعلّم جربزتهم فی القول و تفنّنهم فی البحث حتّى تبیّن لی آخر الأمر بنور الإیمان و تأیید اللّه المنّان أنّ قیاسهم عقیم و صراطهم غیر مستقیم، فألقینا زمام أمرنا إلیه و إلى رسوله النّذیر المنذر، فکلّ ما بلغنا منه آمنّا به و صدّقناه و لم نحتل ان نخیّل له وجها عقلیّا و مسلکا بحثیّا بل اقتدینا بهداه و انتهینا بنهیه امتثالا لقوله تعالى: مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذوُهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُو۸، حتّى فتح اللّه على قلبنا ما فتح فأفلح ببرکة متابعته و أنجح ۹ (مقدّمه اسفار اربعه مولى صدر)

سلسله عرفای یک قرن اخیر
بهترین و عالى ترین فقیه صمدانى و حکیم الهى و عارف ربّانى در رأس قرن گذشته مرحوم آیه الحقّ آخوند مولى حسین قلى همدانى را باید نام برد. این فقیه بزرگ و متفکّر کم نظیر و فیلسوف عالیقدر که تمام این علوم حقّه را در پرتو علم عرفان و تهذیب نفس جاى داده و همه را در انوار وجه الهى ادغام نموده و درجه و مرتبه هر علم را به جاى خود و به موقع خود معیّن فرموده و مقصد اقصى را وصول به حرم امن خدا قرار داده بود شاگردانى تربیت و به مکتب عرفان تسلیم کرد که هر یک ستاره درخشانى در آسمان فضیلت و توحید بودند و تا مدّ شعاع بصر و بصیرت خویش عالمى را روشن و تابناک نمودند، از جمله عارف ربّانى آقا سیّد احمد طهرانى کربلائى و شاگرد ایشان فخر الفقهاء و جمال العرفاء حاج میرزا على آقا قاضى - اعلى اللّه مقامهما الشریف - هستند.
فخر المفسّرین و سند المحقّقین استاد گرامى ما حضرت علامه سیّد محمّد حسین طباطبائى - أمدّ اللّه ظلاله الشّارفة - با آنکه از اوّل عمر با دو بال علم و عمل حرکت داشت و هم در مکتب فلسفه و هم در مکتب عرفان نزد مرحوم قاضى طىّ طریق مى نمود و با سپرى نمودن عمرى را در قیاس و برهان و خطابه و تقویت علوم فکریّه از»اشارات«و»اسفار«و»شف«و تحشیه آنها در عین اشتغال کامل به خلوت هاى باطنى و اسرار الهى و مراقبه عرفانى، بالأخره راحله خود را در آستان مقدّس قرآن یکسره فرود آورده چنان متوغّل در آیات سبحانیّه مى گردد که بحث و تفکّر و قرائت و تلاوت و تفسیر و تحلیل و تأویل آیات قرآن براى ایشان از هر ذکرى و فکرى عالى تر و تدبّر در آنها از هر قیاس و برهانى دلپذیرتر و مسرّت بخش تر مى گردد، و کأنّه غیر از تعبّد محض در مقابل صاحب شریعت غرّاء و اوصیاى گرامش هیچ ندارد.
دوست مکرّم و سرور ارجمند مهربانتر از برادر ما مرحوم آیه اللّه شیخ مرتضى مطهّرى - رضوان اللّه علیه - که سابقه آشنائى ما با ایشان متجاوز از سى و پنجسال است، پس از یک عمر درس و بحث و تدریس و خطابه و کتابت و موعظه و تحقیق و تدقیق در امور فلسفیّه، با ذهن رشیق و نفس نقّاد خود بالأخره در این چند ساله آخر عمر خود بالعیان دریافت که بدون اتّصال به باطن و ربط با خداى منّان و اشراب دل از سرچشمه فیوضات ربّانیّه، اطمینان خاطر و آرامش سرّ نصیب انسان نمى گردد، و هیچگاه نمى تواند در حرم مطهّر خدا وارد شود یا گرداگرد آن طوف کند و به کعبه مقصود برسد. و چون شمعى که دائما بسوزد و آب شود، یا پروانه اى که خود را به آتش زند، و همانند مؤمن متعهّدى که شوریده وار دلباخته گردد و در دریاى بى کرانه ذات و صفات و اسماء حضرت معبود فانى گردد و وجودش به سعه وجود خدا متّسع شود قدم راستین در مضمار این میدان نهاد. بیدارى شب هاى تار و گریه و مناجات در خلوت سحرگاه و توغّل در ذکر و فکر و ممارست درس قرآن و دورى گزیدن از اهل دنیا و هواپرستان، و پیوستن به اهل الله و اولیاى خدا، مشهود سیر و سلوک او بود. رحمة الله علیه رحمة واسعة. لمثْلِ هَذَا فَلْیَعْمَل الْعَامِلُونَ۱۰، انَّ اللَهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ۱۱.

سبب تدوین رساله حاضر
چندى قبل از این حقیر خواستند تا براى سالگرد شهادت ایشان چیزى بنویسم. این فقیر که حقّا خود را نالایق مى دیدم با وجود تراکم مشاغل و شواغل از قبول این عهده پوزش طلبیدم. اخیرا که مراجعه مکرّر شد، روح آن صدیق گرامى مدد نمود که این مختصر را تحریر نموده و به عنوان مقدّمه به رساله اى که در سیر و سلوک نوشته بودم ملحق نموده و براى شادى روح آن مرحوم در دسترس طالبان حقّ و پویندگان سبل سلام و راه حقیقت قرار دهم. بِیَدِهِ ازِمَّةُ الامورِ وَ بِهِ أسْتَعینُ.
اصل این رساله اسّ و مخّ اوّلین دوره از درسهاى اخلاقى و عرفانى است که حضرت استاد گرامى ما علامّه طباطبائى - روحى فداه - در سالهاى یکهزار و سیصد و شصت و هشت و شصت و نه هجریّه قمریّه در حوزه مقدّسه علمیّه قم براى بعضى از طلاب بیان فرموده و این حقیر به عنوان تقریرات درس به رشته تحریر درآورده بودم و قرائت و مرور به آن را در اوقات قبض و کدورت و خستگى موجب تنویر روح و تلطیف جان خود مى دانستم. اینک یک دوره بر آن مرور نموده با تنقیحات و اضافاتى مهیّا و پاداش و ثواب آن را به روح فقید سعید مطهّرى - أعلى اللّه مقامه الشریف - اهداء مى کنم. اللّهمّ احشره مع أولیائک المقرّبین، و اخلف على عقبه فی الغابرین، و اجعله من رفقاء محمّد و آله الطّاهرین، و ارحمه و ایّانا برحمتک یا ارحم الرّاحمین.

معرفت اجمالى و طرح کلىّ سلوک إلى اللّه

بسم الله الرحمن الرحیم
و صَلَّى اللهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ، وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَى اعْدائِهِمْ أجْمَعینَ. وَ بَعْدُ قَالَ اللهُ الْعَلِىُّ الْعَظیمُ:
سَنُرِیهِمْ آیاتِنَا فِى الْآفَاقِ وَ فِى أنْفُسِهِمْ حَتّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَىْ ءٍ شَهیدٌ - أَلا إِنَّهُمْ فِى مِرْیَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَىْ ءٍ مُحِیطٌ ۱۲
چه مبارک سحرى بود و چه فرخنده شبى آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بى خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلّىّ صفاتم دادند
گرفتاری بشر درظلمت مادیّت بشر مادّى در بیداء ظلمت مادّیّت زندگى مى کند، و در دریاى بیکران شهوات و کثرات غوطه مى زند، هر آن، موجى از علائق و وابستگى هاى مادّى او را به طرفى پرتاب مى کند، هنوز از لطمات و صدمات آن موج به حال نیامده موجى سهمگین تر و دهشت انگیزتر که از علاقه به مال و ثروت و زن و فرزند سرچشمه مى گیرد سیلى هاى متوالى به صورت او نواخته و او را در قعر امواج خروشان این بحر ژرف و دریاى هولناک فرو مى برد، به طورى که ناله و فریادش در میان نهیب امواج ناپدید مى گردد. به هر جانب که مى نگرد مى بیند که حرمان و حسرت که از آثار و لوازم لا ینفکّ مادّه فساد پذیر است، او را تهدید و ترعیب مى نماید. در این میان فقط گاهگاهى یک نسیم جانبخش و روح افزایى به نام جذبه او را نوازش مى دهد و چنین مى یابد که این نسیم مهرانگیز او را به جانبى مى کشد، و به مقصدى سوق مى دهد، این نسیم متمادى نبوده گاه و بى گاه مى وزد. وَ انَّ لِرَبِّکُمْ فِى ایّامِ دَهْرِکُمْ نَفَحَاتٍ ألا فَتَعَرَّضُوا لَهَا وَ لا تُعْرِضُوا عَنْهَا ۱۳

سیرو سلوک در اصطلاح عرفاء
در این موقع سالک به سوى خدا، جانى گرفته و از تأثیر همان جذبه الهیّه تصمیم مى گیرد که از عالم کثرت عبور کند و به هر ترتیب که میسور است بار سفر بربندد و از این غوغاى پردغدغه و مولم خود را خلاص کند. این سفر را در عرف و اصطلاح عرفاء سیر و سلوک نامند.
سلوک، یعنى پیمودن راه، و سیر، یعنى تماشاى آثار و خصوصیّات منازل و مراحل در بین راه. زاد و توشه این سفر روحانى مجاهده و ریاضت نفسانى است، زیرا قطع علائق مادّه بسیار صعب و دشوار است، بنابراین اندک اندک رشته هاى علقه عالم کثرت را پاره نموده و از عالم طبع سفر مى نماید.

صعوبت عبور از عالم برزخ و کثرات انفسیّه
هنوز از خستگى راه نیاسوده وارد عالم برزخ که کثرت انفسیّه است مى گردد. در اینجا به خوبى مشاهده مى کند که مادّه و کثرات خارجیّه در درون خانه طبع او چه ذخائرى به ودیعت نهاده بودند، این ها همان موجودات خیالیّه نفسانیّه هستند که از برخورد و علاقه به کثرات خارجیّه به وجود آمده و جزء آثار و ثمرات و موالید آن به حساب مى آیند. این خیالات مانع از سفر او مى شوند و آرامش او را مى گیرند، و چون سالک، ساعتى بخواهد در ذکر خدا بیارمد ناگهان چون سیل بر او هجوم آورده و قصد هلاک او را مى کنند.
جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود و از بیم زوال
نى صفا مى ماندش نى لطف و فرّ نى به سوى آسمان راه سفر
بدیهى است که صدمه و آزار کثرات انفسیّه قوى تر و نیرومندتر از کثرات خارجیّه مى باشد، چه انسان مى تواند با اختیار خود با عزلت و انزوا از مزاحمت و تصادم با کثرات خارجیّه دورى جوید ولى البتّه نتواند بدین وسیله از صدمه و آزار و خیالات نفسانیّه رهائى یابد، چه این ها با او قرین و همجوارند.
مسافر راه خدا و طریق خلوص و عبودیّت حقّ، از این دشمنان نمى هراسد، دامن همّت بر میان مى بندد و به یارى آن نغمه قدسیّه راه مقصد را در پیش مى گیرد و از عالم خیالات که او را "برزخ" نامند خارج مى گردد. ولى سالک باید بسیار بیدار و هوشیار باشد که در زوایاى خانه دل چیزى از این خیالات به جاى نمانده باشد، زیرا دأب این موجودات خیالیّه، اینست که در موقع بیرون کردن آنها، خود را در گوشه و زوایاى مخفیّه دل پنهان مى کنند، به طورى که سالک فریب خورده گمان مى کند از شرّ آنها خلاص شده و از بقایاى عالم برزخ چیزى با خود همراه ندارد، ولى آن هنگام که مسافر به چشمه حیات راه یافته و مى خواهد از عیون حکمت سیراب گردد ناگهان بر او تاخته و با تیغ قهر و جفا، کارش را مى سازند.
مثل این سالک مثل کسى است که در حوض خانه خود آبى وارد ساخته است و مدّتى به آن دست نزده تا تمام آلودگى ها و کثافات آن ته نشین شده آب صافى در حوض نمودار و گمان مى کند این صفا و پاکى پایدار و همیشه است، ولى به محض آنکه بخواهد در حوض فرو رود یا چیزى را در حوض بشوید ناگهان تمام آن لردها و کثافات، آب صاف را آلوده نموده لکّه هاى سیاه بر روى آب پدید مى آید. لذا باید آنقدر سالک با مجاهده و ریاضت تحصیل آرامش خیال بنماید که موالید خیالیّه او در ذهن او متحجّر شده و نتوانند قیام نموده و ذهن او را وقت توجّه به معبود مشوّش دارند.

ورود سالک به عالم روح
چون سالک از عالم طبع و برزخ گذشت به عالم روح وارد مى شود و سپس مراحلى را طىّ مى کند که ان شاء اللّه تعالى شرح آن به تفصیل خواهد آمد. اجمال آن اینست که سالک توفیق یافته، مشاهده نفس خود و صفات و اسماء الهیّه را نموده کم کم به مرحله فناء کلّى رسیده و سپس به مقام بقاء به معبود مى رسد، در این موقع حیات ابدى بر او ثابت مى گردد.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما

مقصد سالک ملازمت به وجه الله است
در اثر تأمّل و تدبّر در آیات کریمه قرآنیّه این اصل مسلّم مى گردد، و حاصل آنکه خداوند در جائى از قرآن مجید مى فرماید: مسافران کشته شده در راه خدا به طور جاوید زنده اند و هرگز نمیرند. وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فِى سَبیلِ اللّهِ امْواتا بَلْ احْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ۱۴ و در جائى دیگر مى فرماید: هر چیزى فنا و نیستى پذیر است مگر وجه پروردگار. کُلُّ شَىْ ءٍ هالِکٌ الا وَجْهَهُ۱۵ و در جاى دیگر مى فرماید: هر چه در نزد پروردگار است بقا و ثبات دارد. ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ.۱۶
از انضمام این آیات به یکدیگر معلوم مى شود آنان که زنده بوده و در نزد پروردگار روزى مى خورند عبارتند از وجه اللّه که بوار و زوال به نصّ آیه قرآن در آن راه ندارد. از طرف دیگر از آیات کریمه قرآنیّه معلوم مى شود که مراد از وجه الله تعالى که زوال پذیر نیست همانا اسماء الهیّه است. و بیان آن اینست که در آیه دیگرى همین وجه الله را که فنا و زوال در او راه ندارد تفسیر به اسماء خود نموده و صفت عزّت و جلالت را بر آن مترتّب ساخته است:
کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ - وَ یَبْقَى وَجْهُ رَبِّکَ ذُوالْجَلالِ وَ الْإکْرَامِ۱۷ به اتّفاق جمیع مفسّرین کلمه "ذو" صفت براى "وجه" مى باشد یعنى "وجه" پروردگار تو که آن وجه ذو الجلال و الاکرام است باقى است. و چون مى دانیم که وجه هر شى ء عبارتست از آن چیزى که مواجهه بدان حاصل مى شود، بنابراین وجه هر چیز مظهر آن چیز است، و مظاهر، همان اسماء خدا هستند که مواجهه خدا با تمام مخلوقات به وسیله آنها انجام مى گیرد، و نتیجه آن این مى شود که تمام موجودات فنا و زوال پذیرند مگر اسماء جلالیّه و جمالیّه، و بالنتیجه معلوم مى شود که سالکان إلى الله که به فیض سعادت بَلْ احْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ۱۸رسیده اند عبارتند از اسماء جلالیّه و جمالیّه حضرت پروردگار جلّ و عزّ.
از همین گفتار به خوبى معلوم مى شود که مراد ائمّه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین - که فرموده اند: نَحْنُ اسْمَاءُ اللّهِ،۱۹ چه بوده است، و الا مقام حکومت ظاهریّه اجتماعیّه و وساطت و مباشرت در امور شرعیّه و احکام ظاهریّه الهیّه مقامى نیست که بدین کیفیّت خود را توصیف کنند. بلکه مراد همان فناء در ذات احدیّت است که ملازم با وجه الله گردیدن و مظهر اتمّ صفات جمالیّه و جلالیّه او شدن است که قابل قیاس با هیچ مقام و منصبى نیست.

مراقبه و مراتب و آثار آن
یکى از اهمّ چیزهائى که در راه سیر و سلوک و در حکم ضروریّتى از ضروریّات آن است همانا امر مراقبه است. سالک باید از اوّلین قدم که در راه مى گذارد تا آخرین قدم، خود را از مراقبه خالى ندارد و این از لوازم حتمیّه سالک است.
باید دانست که مراقبه داراى درجات و مراتبى است، سالک در مراحل اوّلیّه یک نوع مراقبه اى دارد و در مراحل دیگر انواع دگرى. هر چه رو به کمال رود و طىّ منازل و مراحل کند مراقبه او دقیق تر و عمیق تر خواهد شد، به طورى که آن درجات از مراقبه را اگر بر سالک مبتدى تحمیل کنند از عهده آن برنیامده و یکباره بار سلوک را به زمین مى گذارد یا سوخته و هلاک مى شود، ولى رفته رفته در اثر مراقبه در درجات اوّلیّه و تقویت در سلوک مى تواند مراتب عالیه از مراقبه را در مراحل بعدى به جاى آرد، و در این حالات بسیارى از مباحات در منازل اوّلیّه بر او حرام و ممنوع مى گردد.

مقصود عرفاء از "مِی"
در اثر مراقبه شدید و اهتمام به آن، آثار حبّ و عشق در ضمیر سالک هویدا مى شود، زیرا عشق به جمال و کمال على الاطلاق فطرى بشر بوده و با نهاد او خمیر شده و در ذات او به ودیعت گذارده شده است لیکن علاقه به کثرات و حبّ به مادّیّات حجابهاى عشق فطرى مى گردند و نمى گذارند که این پرتو ازلى ظاهر گردد. به واسطه مراقبه کم کم حجابها ضعیف شده تا بالأخره از میان مى رود و آن عشق و حبّ فطرى ظهور نموده ضمیر انسان را به آن مبدأ جمال و کمال رهبرى مى کند. این مراقبه در اصطلاح عرفاء تعبیر به "مى" شده است.
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام "مى" و گفت راز پوشیدن
راه خلوتگه خاصم بنما تا پس ازین "مى" خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم

مشاهده سالک نفس خود را
چون سالک در امر مراقبه مواظبت نمود، حق تعالى از باب مهر و عطوفت انوارى را بر او به عنوان طلایع ظاهر مى گرداند. در ابتداى امر این انوار مانند برق ظاهر گشته ناگهان پنهان مى شوند، این انوار کم کم قوّت یافته مانند ستاره ریز درخشان مى گردند، و سپس نیز قوّت یافته به صورت ماه و بعدا به صورت خورشید پدید مى آیند، و گاهى مانند چراغى که افروخته باشند و یا قندیلى نمایان مى شوند، این انوار را در اصطلاح عرفاء "نوم عرفانى" نامند، این انوار از قبیل موجودات برزخیّه هستند. ولى هنگامى که از این مراتب مراقبت سالک قوى تر گشت و رعایت مراقبه را کاملا بنمود این انوار قوى تر شده سالک تمام آسمان و زمین و شرق و غرب را یکپارچه روشن مى بیند، این نور، نور نفس است که هنگام عبور از عالم برزخ هویدا مى شود لیکن در مراحل اوّلیّه عبور که مى خواهد تجلّیات نفس شروع شود سالک نفس خود را به صورت مادّى مشاهده مى کند و به عبارت دیگر چه بسا ملاحظه مى کند که خودش در برابر خودش ایستاده است. این مرحله ابتداى تجرّد نفسى است.
مرحوم استاد علامه حاج میرزا على آقاى قاضى - رضوان اللّه علیه - مى فرمودند که: روزى از اطاق بیرون آمده در دالان خانه دیدم که خودم در کنارى ساکت و صامت ایستاده ام، با دقّت تمام ترى به صورت خود نگاه کردم، دیدم در صورت، خالى دارم. چون به اطاق آمدم و در آئینه نظر انداختم دیدم که در صورت من خالى بوده و من تاکنون آن را ندیده بودم.
و گاهى سالک متوجّه مى شود که خود را گم کرده است و هر چه جستجو مى کند نمى تواند خود را پیدا نماید. گفته شد که این مشاهدات در مراحل ابتدایى تجرّد نفس بوده و مقیّد به زمان و مکان هستند و بعدا در اثر توفیقات الهى سالک مى تواند تمام حقیقت نفس خود را با تجرّد تامّ و تمامى مشاهده نماید.
از مرحوم حاج میرزا جواد آقاى ملکى تبریزى - رضوان اللّه علیه - نقل است که ایشان مدّت چهارده سال شاگرد و ملازم استاد عرفان و توحید مرحوم آخوند مولى حسین قلى همدانى - رضوان الله علیه - بوده اند، مى فرموده اند:
روزى استاد به من فرمود که: مقام تربیت فلان شاگرد به عهده شماست. آن شاگرد همّتى فراوان داشت و عزمى راسخ. مدّت شش سال در مراقبت و مجاهدت کوشش نمود تا به مقامى رسید که قابلیّت محضه بود براى ادراک و تجرّد نفس، خواستم این سالک راه سعادت به دست استاد بدین فیض نائل و به این خلعت الهیّه مخلّع گردد. او را با خود به خانه استاد بردم و پس از عرض مطلوب، استاد فرمودند: اینکه چیزى نیست و فورا با دست خود اشاره کردند و فرمودند: تجرّد مثل اینست. آن شاگرد مى گفت: فورا دیدم که من از بدنم جدا شده ام و در کنار خود موجودى را مانند خود مشاهده مى کنم.
باید دانست که شهود موجودات برزخیّه چندان شرافتى ندارد بلکه شرافت همان رؤیت نفس است در عین تجرّد تامّ و کامل. چون نفس در این موقع به تمام حقیقت مجرّده خود هویدا مى گردد، موجودى مشاهده مى شود که مقیّد به زمان و مکان نبوده بلکه مشرق و مغرب عالم را فرا مى گیرد. و این شهود بر خلاف شهود مراحل اوّلیّه جزئى نبوده بلکه از قبیل ادراک معانى کلیّه است.
از مرحوم آقا سید احمد کربلائى - رضوان الله علیه - که از شاگردان معروف و مبرّز مرحوم آخوند بوده اند نقل است که فرموده اند: روزى در جائى استراحت کرده بودم کسى مرا بیدار کرد و گفت: اگر مى خواهى نور اسفهبدیّه را تماشا کنى از جاى برخیز. وقتى چشم گشودم دیدم نورى بى حدّ و اندازه، مشرق و مغرب عالم را فرا گرفته است. اللَّهُمَّ ارْزُقْنا. این همان مرحله تجلّى نفس است که بدین صورت و به کیفیّت نور غیر محدود مشاهده مى شود.

مشاهده سالک اسماء و صفات ذات حق را
از این مرحله که مى گذرد، سالک سعادتمند، در اثر اهتمام در امر مراقبه به تناسب همان عوالم علوى و به مقتضیات آن منازل و مراحل، موفّق مى گردد که صفات بارى تعالى را مشاهده نماید و یا اسماء ذات مقدّسه او را به نحو کلّیّت دریابد. چه بسا در این موقع سالک ناگهان متوجّه مى گردد که تمام موجودات جهان یک واحد علم است، و یا غیر از یک قدرت واحده ابدا قدرتى نیست، این در مرحله شهود صفات است. و امّا در مرحله شهود اسماء که از این نیز برتر است سالک ملاحظه مى کند که در تمام عوالم، عالم یکى است، و قادر یکى است، و حىّ یکى است. و این مرحله از مرحله ادراک صفات که در مرتبه قلب پیدا مى شود اشرف و اکمل است (لانّ السّالک یصبح و لا یرى قادرا و لا عالما و لا حیّا سوى الله تعالى۲۰).

تاثیر تلاوت قرآن در مشاهده اسماء‌و صفات ذات باری تعالی
و این شهود غالبا در حال تلاوت قرآن پیدا مى شود. چه بسا خواننده قرآن درمى یابد که خواننده او نبوده کسى دیگر بوده است، و گاه مى شود که ادراک مى کند که مستمع نیز کسى دیگر بوده که استماع مى کند.
باید دانست که تلاوت قرآن را در حصول این امر تأثیر فراوانى است، و سزاوار است که سالک در حین اشتغال به نماز شب سور عزائم را تلاوت کند چه از حال قیام ناگهان براى خدا به سجده افتادن خالى از لطف نیست، و به تجربه ثابت شده است که قرائت سوره مبارکه "ص" در نماز وتیره شب جمعه بسیار مؤثّر است و خصوصیّت این سوره از روایتى که در ثواب آن وارد شده است معلوم مى گردد.

استغراق در ذات ربوبی و بقاء‌به معبود
چون سالک به توفیق الهى این مراحل را طىّ نمود و به این مشاهدات کامیاب گردید جذبات الهیّه او را احاطه نموده هر آن او را به فناء حقیقى نزدیک مى سازد تا بالأخره جذبه او را احاطه کرده متوجّه جمال و کمال على الاطلاق گشته هستى خود و غیر خود را آتش زده در برابر طلعت نازنین یار چیزى نخواهد دید، کانَ اللّهُ وَ لَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَىْ ءٌ ۲۱در این حال سالک از وادى هجران بیرون رفته و در دریاى لا یتناهى مشاهده ذات ربوبى مستغرق خواهد گردید.

مقام توجه به عالم کثرت در عین شهود عوالم ربوبی
مخفى نماند که سیر و سلوک سالک منافاتى با بود و هستى در عالم مادّه ندارد و بساط کثرت خارجیّه به حال خود باقى خواهد بود، و سالک در عین کثرت در وحدت است. بعضى فرموده اند: مدّت سى سال در میان مردم بودم و اینان گمان مى کردند که من با ایشان مراوده دارم و با ایشان معاشرم و حال آنکه در این مدّت من بجز خدا کسى را ندیده و نشناختم.
این حال بسیار مهمّ و حائز اهمیّت است چه در ابتداى امر این حال ممکن است فقط در یک لحظه پدید آید ولى کم کم شدّت مى یابد و به طول ده دقیقه یا بیشتر و سپس یک ساعت یا بیشتر و بعدا به عنایات الهیّه ممکن است از حال گذشته و مقام گردد. این حال را در لسان اخبار و بزرگان بقاء به معبود نامند. و به این مرتبه از کمال نتوان رسید مگر پس از حصول فناء کلّى از هستى موجودات در ذات حضرت احدیّت. در این حال سالک چیزى را نمى بیند مگر ذات قدس الهى.
نوشته اند: از یکى از مجذوبین که به نام بابا فرج الله مجذوب بوده و جذبه الهیّه دامنگیرش شده بود سؤال کردند که دنیا را براى ما توصیف کن. در پاسخ گفت: از آن وقت که من چشم گشودم دنیا را ندیده ام تا اکنون براى شما توصیف کنم۲۲.
از این شهود در ابتدا که هنوز قوّت نیافته است تعبیر به "حال" مى نمایند و در این موقع غیر اختیارى سالک است ولى در اثر شدّت مراقبت با توفیقات الهیّه از حال گذشته به»مقام«مى رسد و در این موقع اختیارى سالک است. بدیهى است سالک قوى آن کسى است که در عین شهود این احوال متوجّه عالم کثرات بوده و هر دو عالم را اداره نماید. و این مرتبه بسیار عالى و رفیع است و دسترسى به آن در نهایت صعوبت، و شاید اختصاص به انبیاء و اولیاء و هر کس را که خدا بخواهد، داشته باشد، چون در عین اشتغال به نعمت لى مع الله حالات لا یسعها ملک مقرّب۲۳ جلوات و ظهورات انَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ۲۴ از ایشان هویدا و ظاهر مى گردد.
اگر کسى گوید که این مناصب اختصاصى بوده و وصول به این ذروه از معارف الهیّه منحصرا راجع به انبیاء عظام و ائمّه معصومین - صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین - است و دیگران را به هیچ وجه من الوجوه بدان راه نیست؛ در جواب گوئیم: منصب نبوّت و امامت امرى است اختصاصى، ولى وصول به مقام توحید مطلق و فناء در ذات احدیّت که تعبیر از او به ولایت مى شود ابدا اختصاصى نیست و دعوت انبیاء و ائمّه علیهم السلام امّت را بدین مرحله از کمال است. حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله امّت خود را دعوت فرموده اند که به آن جائى که پاى خود را گذارده اند پا گذارند و این مستلزم امکان سیر به آن مقصد است و الا لازم مى آید دعوت لغو باشد. لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِى رَسُولِ اللهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کَانَ یَرْجُوا اللَهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَهَ کَثیر۲۵

علت عدم وصول همگان به کمالات انسانی
از طریق عامّه روایت شده است که: لو لا تکثیر فی کلامکم، و تمریج فی قلوبکم لرأیتم ما أرى، و لسمعتم ما أسمع. "اگر این گفتار بسیار در زبانها، و این اضطراب و آشوب در دل هاى شما نبود هر آینه مى دیدید آنچه را که من مى بینم و مى شنیدید آنچه را که من مى شنوم. "این گفتار حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله به خوبى حاکى است از آنکه علّت عدم وصول به کمالات انسانى همانا خیالات باطله شیطانیّه و افعال لغو و بیهوده است. و از طریق خاصّه نیز روایت است که آن حضرت فرمود: لو لا أنّ الشّیاطین یحومون حول قلوب بنى آدم لرأوا ملکوت السّماوات و الأرض. "اگر شیاطین گرداگرد دل هاى فرزندان آدم گردش نمى کردند هر آینه آنها ملکوت آسمان ها و زمین را مى دیدند. "
و از جمله آثار آن مرتبه عالى انسانى احاطه کلّیّه است به قدر استعدادات امکانیّه به عوالم الهیّه، و نتیجه این احاطه اطّلاع بر ماضى و مستقبل است و تصرّف در موادّ کائنات، چه محیط را غایت تسلّط بر محاطٌ علیه حاصل است، با همه کس مصاحب و در همه جا حاضر.
شیخ عبد الکریم جیلى که یکى از عرفاء است در کتاب خود به نام "الانسان الکامل" چنین گوید: "به یاد دارم وقتى به مقدار یک لمحه به من حالى دست داد که خود را متّحد با جمیع موجودات یافتم به طورى که حضور همه آنها را بالعیان مشهود خود مى دیدم، ولى این حال بیش از یک لحظه دوام نداشت. "
البتّه مانع از دوام و استمرار این حال همانا اشتغالات به تدابیر بدن است و حصول تمامیّت این مراتب بعد از ترک تدبیر بدن است. عارفى از عرفاء هند به نام شیخ ولىّ الله دهلوى در کتاب خود به نام "همعات" چنین گوید: به من آگاهانیدند که فراغ از آثار نشأه مادّیّه پس از گذشت پانصد سال از عبور عالم مادّه و مرگ صورت مى گیرد، و این مدّت مطابق با نصف روز از ایّام ربوبى است، لقوله عزّ من قائل: وَ انَّ یَوْما عِنْدَ رَبِّکَ کَألْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ۲۶

نارسا بودن الفاظ در بیان حقایق و انوار تجردیّه و عوالم ربوبی
البتّه معلوم است که سایر درجات و فیوضات این عالم بى حدّ و نهایت است چون پایه و اساس وضع الفاظ بر پایه احتیاجات بشرى بوده است و در اثر توسعه احتیاجات دائره وضع الفاظ وسیع تر شده است لذا بیان حقائق انوار تجرّدیّه عوالم ربوبى در قالب الفاظ غیر ممکن است و هر چه از آنجا گفته شود اشاره و کنایه بوده نمى تواند آن حقیقت عالیه را در افهام تنزّل دهد. بشر مادّى که به نصّ اخبار أنت فی أظلم العوالم در تاریک ترین عوالم از عوالم الهیّه که همین عالم مادّه است
زندگى مى نماید و هر چه با چشم خود مى بیند و با دست مادّى خود لمس مى نماید از براى آنها الفاظى در حدود احتیاجات روزمرّه خود وضع مى نماید امّا از سایر عوالم و از تعلّقات و تشعشعات و انوار و ارواح اطّلاعى ندارد تا براى آنها نیز الفاظى وضع کند، بنابر این ما در تمام لغات جهان لغتى نداریم که آن معانى عالیه را حکایت کند پس چسان مى توان آن حقایق را به زبان آورده و توصیف نمود؟
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حلّ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
دو دسته از این حقایق سخن رانده اند:
اوّل: جماعات انبیاء کرام علیهم السلام بدیهى است که آنها با عوالم ماوراء مادّه ارتباط داشته اند ولى به حکم نحن معاشر الأنبیاء امرنا أن نکلّم النّاس على قدر عقولهم۲۷ مجبور بودند از این حقایق به قسمى تعبیر نمایند که قابل فهم و ادراک عامّه مردم باشد و لهذا از بیان حقایق انوارى و غایت درخشندگى آن قطع نظر نموده و از بیان آنچه که حتّى به قلب بشر هم خطور نکرده است رفع ید نموده از حقیقت ما لا عین رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر ۲۸تعابیرى از قبیل جنّت و حور و قصور و غیره مى نمودند ولهذا خود نیز در آخر اعتراف مى نمودند که بیان حقایق آن عوالم قابل توصیف نیست.
دوّم: سلسله اى از مردم که به متابعت راه انبیاء تشرّف ادراک این حقایق و فیوضات به قدر اختلاف و استعدادات نصیبشان شده است. اینان نیز سخن در پرده استعاره و تمثیل گفته اند.

عالم خلوص و اخلاص و اقسام آن
باید دانست که وصول بدین مقامات و درجات بدون اخلاص در راه حقّ صورت نبندد و تا سالک به منزل مخلّصین نرسد کشف حقیقت چنانکه باید براى او نخواهد شد.
بدانکه اخلاص و خلوص بر دو قسم است: اول: خلوص دین و طاعت از براى خداى تعالى. دوم: خلوص خود را از براى او. و دلالت بر اوّل دارد کریمه شریفه: وَ مَا امِرُوا الا لِیَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ ۲۹و بر دوم دلالت دارد کریمه شریفه: الا عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصینَ ۳۰و حدیث نبوى مشهور: من أخلص لله أربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه إلى لسانه۳۱ دلالت بر قسم دوم دارد. یعنى کسى بدین مرحله مى رسد که خود را براى خداى تعالى خالص کند.
و توضیح این اجمال آنکه: خداوند تعالى همانطور که صلاح را در قرآن کریم در بعضى از مواضع استناد به عمل داده است کقوله تعالى: مَنْ عَمِلَ صالِح۳۲ یا: عَمِلَ عَمَلا صالِح۳۳ یا الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ۳۴ و در بعضى از مواضع آن را استناد به ذات انسان داده است کقوله تعالى: إنَّهُ مِنَ الصّالِحینَ۳۵ یا: وَ صالِحُ الْمُؤْمِنینَ۳۶ همچنین اخلاص و خلوص را گاهى مستند به عمل دانسته و نسبت به آن داده است و گاهى مستند به ذات. بدیهى است که تحقّق اخلاص در مرتبه ذات موقوف است بر اخلاص در مرتبه عمل یعنى تا کسى در یکایک از اعمال و افعال و گفتار و سکون و حرکت خود اخلاص به عمل نیاورد به مرحله اخلاص ذاتى نائل نخواهد شد. قال عزّ من قائل: الَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ۳۷ به ارجاع ضمیر مستتر فاعل «یرفع» به سوى «العمل الصالح» و معنى چنین مى شود: «العمل الصّالح یرفع الکلم الطّیّب».

خصوصیات وآثار خلوص ذاتی
و باید دانست که چون کسى به مرحله خلوص ذاتى برسد و بدین فیض عظمى نائل گردد داراى آثار و خصوصیّاتى خواهد بود که دیگران از آن بى نصیب و بهره اند:
اوّل آنکه به نصّ کریمه قرآنیّه دیگر شیطان را به هیچ وجه من الوجوه برایشان تسلّط و اقتدارى نیست: فَبِعِزَّتِکَ لاغْوِیَنَّهُمْ اجْمَعینَ - الا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ۳۸ بدیهى است که این استثناء تشریعى نیست بلکه به واسطه اقتدار ذاتى مخلصین در مقام توحید، دیگر شیطان را قدرتى نبوده و به علّت ضعف و ناتوانى خود نمى تواند در این مرحله به آنان دست یابد. بارى چون مخلصین خود را براى خدا خالص نموده به هر چیز که مى نگرند خدا را مى بینند، و شیطان به هر قسم و کیفیّتى بر ایشان ظهور کند باز با نظر الهى در آن شى ء مى نگرند و استفاده الهیّه مى کنند، لهذا شیطان از اوّل امر نزد این طایفه اعتراف به عجز و مسکنت خود نموده و سپر مى اندازد و الا شیطان ذاتش براى اغواء بنى آدم است و کسى نیست که بخواهد به کسى ترحّم نموده و دست از اضلال او بردارد.
دوّم، این گروه از محاسبه محشر آفاقى و حضور در آن عرصه معاف و فارغ هستند. در قرآن کریم وارد است که: وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ مَنْ فِى الْأرْضِ الا مَنْ شَاءَ اللهُ۳۹ از این آیه به طور حتم دستگیر مى شود که به طور اجمال جماعتى از فزع و صعقه قیامت در امانند، و چون به آیه شریفه: فَإنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ - الا عِبادَ اللَهِ الْمُخْلَصینَ ۴۰ضمیمه گردد معلوم مى شود که آن گروه که از صعقه قیامت در امانند عبارتند از:
بندگان مخلَص خدا، زیرا بندگان مخلص به یک معنى ابدا داراى اعمالى نیستند تا آنان را براى حساب آن در عرصه قیامت حاضر سازند. آنان به واسطه مراقبت و ریاضات شرعیّه در جهاد انفسیّه کشته شده و به حیات ابدى پیوسته اند و از قیامت عظماى انفسیّه عبور کرده اند، در دوران مجاهده به حساب آنان رسیدگى شده و حال به واسطه قتل فی سبیل الله در نزد خداى خود به خلعت حیات ابدى مخلّع و از روزى هاى خاصّه خزانه ربوبى متنعّمند.
قال عزّ من قائل: وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فِى سَبیلِ اللَهِ امْوَاتا بَلْ احْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ۴۱ و زیاده بر آن، آنکه احضار، فرع بر عدم حضور است و اینان قبل از پیدایش طلیعه قیامت در همه جا حاضر بوده و بر همه احوال مطّلع بوده اند لقوله تعالى: عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ۴۲.
سوّم، آنچه از ثواب و اجر به هر کس برسد و در روز قیامت به او عطا شود در مقابل عمل او خواهد بود مگر این صنف از بندگان که کرامت الهیّه بر ایشان ماوراء طور پاداش عمل است: وَ ما تُجْزَوْنَ الا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ - إلا عِبَادَ اللَهِ الْمُخْلَصینَ ۴۳و اگر گفته شود که: مفاد این آیه آنست که گروه معذّبین طبق اعمالشان به پاداش مى رسند مگر بندگان نیک خدا که براى ایشان جزا در مقابل عمل نبوده بلکه پروردگار منّان به ایشان به فضل و کرم خود جزا خواهد داد. گوئیم: مفاد آیه مطلق بوده و مخاطب آن اختصاصى به گروه معذّبین ندارد، علاوه آنکه جزاى بندگان به فضل و کرم، منافات با جزا در مقابل عمل ندارد. چه معناى فضل اینست که در مقابل عمل کوچک، پروردگار منّان جزاى بزرگ عنایت مى فرماید و در واقع عمل کوچک را بزرگ مى شمارد ولى با این همه باز جزا در قبال عمل واقع گردیده است در حالى که مفاد کریمه شریفه غیر از اینست، مفاد آیه آنست که به بندگان مخلصین خدا جزا اصلا در مقابل عمل داده نمى شود. و نیز در آیه دیگر مى فرماید: لَهُمْ ما یَشَاؤُنَ فیها وَ لَدَیْنَا مَزیدٌ ۴۴ براى این گروه هر چه اراده و مشیّت آنان تعلّق گیرد خواهد بود و در نزد ما نیز چیزى زیاده از مقدار اراده و مشیّت آنان براى آنان خواهد بود. پس معلوم مى شود که از کرامات الهیّه چیزهائى که فوق اراده و مشیّت و بالاتر از سطح فکر و میزان طیران مرغ اختیار و اراده آنهاست داده خواهد شد و این نکته شایان دقّت است و قابل توجّه.
چهارم، آنان داراى مقامى منیع و منصبى رفیع و مرتبه اى عظیمند که بتوانند حمد و سپاس ذات احدیّت و ثناى الهى را کما هو حقّه همانطور که سزاوار آن ذات اقدس است بجا آورند. قال عزّ من قائل: سُبْحَانَ اللَهِ عَمَّا یَصِفُونَ - الا عِباد اللَهِ الْمُخْلَصینَ ۴۵و این غایت کمال مخلوق و نهایت منصب ممکن است. از مجموع بیانات سابقه چنین بدست مى آید که براى آخرین مراحل سلوک که همان مقام مخلَصین باشد چه مزایائى است و چه فیوضاتى بر آنان مترتّب خواهد بود. ولى باید معلوم باشد که وصول به این کمالات و تحقّق به این حقائق وقتى میسور مى گردد که سالک در میدان مجاهده فی سبیل الله کشته و مقتول گردد، و هنگامى از آن فیوضات الهیّه سرمست خواهد بود که جام شهادت را سرکشیده باشد. و مراد از کشته شدن عبارت است از قطع علاقه روح از بدن و متعلّقات آن، و همچنانکه شهید در معرکه قتال با شمشیر و سیف ظاهرى علاقه روح خود را از بدن قطع مى کند سالک راه خدا نیز با سیف و شمشیر باطن در میدان نبرد با نفس امّاره به وسیله استمداد از قواى رحمانیّه علاقه روح خود را از بدن و متعلّقات آن سلب مى نماید.

وارستگی از عوالم کثرت از لوازم ابتدایی سلوک است
در ابتداى سلوک باید سالک إلى الله به وسیله اختیار مقام زهد و تأمّل و دقّت و تفکّر در بى اعتبارى دنیا و عدم فائده دلبستگى به آن، رشته علقه به عالم کثرات را قطع کند، چه نتیجه زهادت بى میلى و بى رغبتى است به امور، و در نتیجه از رویدادهائى که موجب نفع مادّى و صورى اوست خوشحال نمى شود، و از وقایعى که موجب ضررهاى مادّى اوست متأثّر و محزون نمى گردد. لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلَى ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتَاکُمْ ۴۶این بى رغبتى و بى میلى منافات با حزن و خوشى فی الله ندارد زیرا این خوشحالى از محبّت به مال و منال و اعتباریّات نبوده بلکه از جهت آنست که خود را غرق دریاى احسان و کرم خدا مى بیند.
پس از طىّ این مرحله، تازه سالک متوجّه خواهد شد که علاقه مفرطى به ذات خود دارد و نفس خود را تا سر حدّ عشق دوست دارد، هرچه بجا مى آورد و هر مجاهده که مى کند همه و همه ناشى از فرط حبّ به ذات خود است، زیرا که یکى از خصوصیّات انسان آنست که فطرة خودخواه بوده، حبّ به ذات خود دارد، همه چیز را فداى ذات خود مى نماید و براى بقاى وجود خود، از از بین بردن و نابود نمودن هیچ چیز دریغ نمى کند. از بین بردن این غریزه بسیار صعب و مبارزه با این حسّ خودخواهى از اشکل مشاکل است، و تا این حسّ از بین نرود و این غریزه نمیرد نور خدا در دل تجلّى نمى کند، و به عبارت دیگر تا سالک از خود نگذرد به خدا نمى پیوندد.

قطع علاقه از ذات خود
سالک باید به وسیله استمداد از الطاف الهیّه و امدادهاى پیاپى رحمانیّه رشته محبّت به ذات خود را سست و رفته رفته ضعیف نموده تا بالأخره پاره کند و به این صنم درونى که سر - رشته تمام مفاسد است کافر گردد و او را یکباره فراموش بنماید تا به طورى که عند التأمّل و التحقیق تمام کارهاى او براى ذات اقدس الهى باشد و حبّ به ذات او به حبّ به خداى خود تبدیل گردد، و این بر اساس مجاهده انجام مى گیرد. پس از طىّ این مرحله سالک دیگر علقه به بدن و آثار بدن و حتّى به روح خود را که پاره نموده ندارد، هر کار که کند براى خداست و اگر سدّ جوعى کرده و در کار تهیّه اسباب زندگى به قدر کفاف و ضرورت باشد براى آنست که محبوب ازلى خواستار حیات اوست و الا قدمى از قدم براى تحقّق حیات این نشأه برنمى داشت.
البتّه این خواست در مقابل خواست خدا طولى خواهد بود نه عرضى، و بر همین اساس دیگر سالک حقّ ندارد طالب کشف و کرامات بوده، عملى براى تحقّق آن انجام دهد یا براى طىّ الأرض و اخبار از مغیبات و اطّلاع بر ضمایر و اسرار و تصرّف در موادّ کاینات ذکرى بگوید و ریاضتى بکشد و براى استکمال و بروز قواى نفسانى به اىّ وجه و صورة عملى انجام دهد زیرا چنین کسى در راه رضاى محبوب قدم برنمى دارد، خداى را عبادت نکرده و مخلص نخواهد بود بلکه نفس خود را معبود خود ساخته و براى برآورده شدن حاجات او و تحقّق پذیرفتن استعدادات او گام مى زند گرچه لفظا بدین منکر اعتراف نکند و ظاهرا تمام عبادتش را براى خدا انجام دهد.
چنین شخصى به نصّ کریمه شریفه: ا فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَواهُ۴۷، هواى خود را معبود خود ساخته و خواسته هاى نفسانى خود را مى پرستد. سالک باید از این مرحله عبور کند و نفس خود را که دم از انانیّت مى زند ترک بگوید. و سیأتی الکلام فیه ان شاء الله تعالى.۴۸
وقتى سرانجام سالک بدین مرحله رسید کم کم خود را که براى خداى تعالى دوست مى داشت نیز فراموش مى کند و دیگر خودى نمى بیند و دیگر غیر از جمال ازلى و ابدى سیما و رخساره اى را نخواهد دید و رفته رفته در آن دریاى بیکران غرق شده اثرى از او نخواهد ماند.

لزوم عنایت خاصّه الهی در غلبه کامل در جنگ انفسی
باید دانست که سالک باید متوجّه باشد که در جنگ انفسى به طور کامل از عهده جنود شیطان برآید و آثار نفسانیّه خود را به کلّى قطع کند و اصول آنها را از زوایاى مخفیّه خانه دل برکند چه اگر ذرّه اى از حبّ مال و جاه و منصب و کبر و شخصیّت طلبى و خویشتن دوستى در او باقى باشد هرگز به کمال نخواهد رسید. لهذا بسیار دیده شده است که کثیرى از کمّلین پس از سالها ریاضت و مجاهده به کمالات نرسیده و در جنگ انفسى شکست خورده اند، و علّت آن اینست که ریشه بعضى از صفات هنوز در خانه دلشان باقى بوده لیکن پنداشته اند که آن ریشه به کلّى از بین رفته است لذا در مواقع امتحان الهى و در مظانّ بروز نفس و جلوه آثارش آن ریشه ها ناگهان جوانه داده و نموّ نموده و کار سالک را ساخته اند. توفیق غلبه بر نفس و جنود آن منوط به دستگیرى و عنایات خاصّه حضرت ربّ الأرباب است چه طىّ این مرحله بدون توفیق و دستگیرى خاصّ او صورت نبندد. گویند: روزى مرحوم سیّد بحر العلوم - رضوان اللّه علیه - را شاگردانش خندان و متبسّم یافتند، سبب پرسیدند، در پاسخ فرمود: پس از بیست و پنج سال مجاهده اکنون که در خود نگریستم دیدم دیگر اعمالم ریائى نیست و توانسته ام به رفع آن موفّق گردم. فتأمّل جیّدا.

لزوم متابعت کامل از جمیع احکام شرعیه در تمام مراحل سلوک
پوشیده نماند که از ابتداى سیر و سلوک تا آخرین مرحله از آن، سالک باید در تمام امور ملازم شرع انور باشد و به قدر سر سوزنى از ظاهر شریعت تجاوز ننماید. پس اگر کسى را ببینى که دعوى سلوک کند و ملازم تقوى و ورع نبوده و از جمیع احکام الهیّه شرعیّه متابعت ننماید و به قدر سر سوزنى از صراط مستقیم شریعت حقّه انحراف نماید او را منافق مى دان مگر آنچه به عذر یا خطا یا نسیان از او سر زند. و اینکه از بعضى شنیده شده است که مى گویند سالک پس از وصول به مقامات عالیه و وصول به فیوضات ربّانیّه تکلیف از او ساقط مى گردد سخنى است کذب و افترائى است بس عظیم، زیرا رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله با اینکه اشرف موجودات و اکمل خلائق بودند معهذا تا آخرین درجات حیات تابع و ملازم احکام الهیّه بوده اند. بنابراین سقوط تکلیف به این معنى دروغ و بهتان است. بلى از براى آن مى توان معناى دیگرى نمود که قائلین، آن را قصد نمى نمایند و آن اینست که اتیان اعمال عبادیّه باعث براى استکمال نفوس بشریّه است، و مراتب استعداد انسان به واسطه التزام بر سنن عبادیّه از مراحل قوّه به فعلیّت مى رسد. بنابراین براى افرادى که هنوز به مرحله فعلیّت تامّه من جمیع الجهات نرسیده اند عبادات آنان براى استکمال است.

عبادت افراد کامل و واصل به جهت تقرّب نبوده بلکه لازمه کمال آنان است
ولى براى افرادى که به مرحله فعلیّت تامّه رسیده اند دیگر عبادت به جهت حصول استکمال و تحصیل مقام قرب معنى ندارد بلکه اتیان عبادات براى چنین شخصى به عنوان دیگرى که همان مقتضاى حصول کمال است خواهد بود. لهذا عائشه از حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله پرسید که: «پس از آنکه خداوند در شأن شما فرمود: لِیَغْفِرَ لَکَ اللَهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ ۴۹پس این اندازه رنج در تحمّل عبادات براى چیست؟ فرمودند: آیا مگر نمى خواهى من عبد شاکر خداى خود بوده باشم»؟ از اینجا به خوبى معلوم مى شود که اتیان اعمال عبادیّه براى بعضى از نفوس بشریّه استکمالا للنّفس نبوده بلکه محضا براى اظهار امتنان و شکرا للّه العظیم بوده است.
حالاتى که براى سالک در اثر مراقبت و مجاهده دست مى دهد و گاه و بیگاه انوارى و آثارى بر او مشهود مى گردد همه مقدّمه تحصیل ملکه است زیرا مجرّد ترتّب آثار و تغیّر حال فى الجمله کافى نیست بلکه باید سالک سعى کند که با مجاهده بقایاى عالم سافل را که در ذاتش کامن و مخفى است به کلّى رفع کند، و تا با پاکان عالم سنخیّت پیدا نکند وصول به مراتب ایشان براى او غیر میسور است بلکه در اثر اندک لغزشى در سلوک و جهاد، او را دوباره به عالم سافل تنزّل خواهند داد، کریمه شریفه: وَ ما مُحَمَّدٌ الا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإنْ ماتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أعْقابِکُمْ۵۰ بر این دقیقه دلالت دارد. پس سالک باید ظاهر و باطن خویش را بالمرّة پاکیزه نماید و زوایا و بیغوله هاى دل خویش را کاملا پاک کند تا توفیق صحبت با ارواح طیّبه و همنشینى با پاکان ملأ اعلى نصیب او گردد. وَ ذَرُوا ظاهِرَ الْإثْمِ وَ باطِنَهُ۵۱

ذکر اجمالی عوالم مقدم بر عالم خلوص در قرآن
بنابراین باید کاملا عوالم مقدّمه بر عالم خلوص را طىّ کند، و اجمال آن را خداوند تبارک و تعالى در این آیه مبارکه فرموده است: الَّذینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فی سَبیلِ اللّهِ بِامْوالِهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ أعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اولَئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ - یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فیها نَعِیمٌ مُقِیمٌ خالِدینَ فِیها ابَدا انَّ اللَهَ عِنْدَهُ أجْرٌ عَظیمٌ ۵۲
بنابراین عوالم مقدّم بر عالم خلوص چهار است. اوّل: اسلام، دوّم: ایمان، سوّم: هجرت، چهارم: جهاد فی سبیل الله. و چون جهاد این مسافر جهاد اکبر است لقوله صلّى اللّه علیه و آله: رجعنا من الجهاد الأصغر إلى الجهاد الأکبر۵۳،پس شرط در این سفر است که اسلام و ایمان مجاهد، اسلام و ایمان اکبر باشد. و بعد از آن طالب را سزد که دامن همّت بر کمر زده با رسول باطن به معاونت رسول ظاهر یا خلیفه آن مهاجرت کرده و سپس قدم در میدان مجاهده نهد تا به فوز قتل فی سبیل الله فائز گردد.
ولى باید سالک بر این نکته واقف باشد که از ابتداى سلوک تا این مرحله از جهاد موانع انسى و شیطانى زیاد بود ولى چون به فوز این قتل نائل گردد و از عوالم اسلام و ایمان اکبر عبور نموده و در مجاهده نیز فائق و کشته شود ابتداى عوالم اسلام اعظم و ایمان اعظم و هجرت عظمى و جهاد اعظم است، و موانع آن کفر اعظم و نفاق اعظم است. و در این وادى دیگر جنود شیطان را قدرت بر غلبه و دسترسى بدانجا نیست بلکه خود شیطان که رئیس ابالسه است راه را بر سالک خواهد گرفت. بنابراین هرگز سالک نباید چنین تصوّر کند که چون از این عوالم گذشت از مخاطره رسته و گوهر مقصود را جسته است بلکه باید ملتفت باشد که پس از عوالم سابقه اگر این عوالم اعظم را طىّ نکند گرفتار ابلیس شده و شیطان او را از وصول به سر منزل مقصود منع خواهد نمود، ولى باید سالک همّتى عالى داشته و نگذارد که ابلیس او را به کفر اعظم یا به نفاق اعظم گرفتار کند بلکه پس از اسلام اعظم و ایمان اعظم هجرت عظمى نموده و با مجاهده اعظم از قیامت عظماى انفسیّه عبور و در وادى مخلصین وارد گردد. رزقنا اللّه ان شاء الله تعالى.

شرح تفصیلى عوالم مقدّم بر عالم خلوص
بنابر آنچه گفته شد چون قبل از عالم خلوص باید مسافر الى الله تعالى دوازده عالم را طىّ کند، اسلام اصغر و اکبر و اعظم، و ایمان أصغر و أکبر و أعظم، و هجرت صغرى و کبرى و عظمى، و جهاد اصغر و اکبر و اعظم، لذا باید خصوصیّات این عوالم و آثار و علائم و موانع و صوارف آنها را نیز بداند. ما در اینجا به نحو اجمال بیان کردیم و چون تفصیل آنها در کتاب مستطاب منتسب به مرحوم فخر الفقهاء و الأولیاء سیّد مهدى بحر العلوم - رضوان الله علیه - ذکر شده است طالبین شرح تفصیلى باید بدانجا مراجعه نمایند. لیکن براى روشن شدن مطلب در اینجا فى الجمله بیانى خواهد شد.

اسلام اکبر
اسلام اکبر عبارت است از تسلیم و انقیاد محض یعنى ترک اعتراض من جمیع الوجوه بر خداوند عزّ و جلّ، و اعتراف و اذعان بر آنکه آنچه هست و تحقّق یافته صلاح بوده و آنچه واقع نشده صلاح نبوده است، و به طور کلّى رفع ید از چون و چرا و عدم گلایه از حضرت ربّ العزّة. و به همین مرتبه ناظر است کلام مولى الموحّدین أمیر المؤمنین علیه السّلام در حدیث مرفوعه برقى که: انّ الاسلام هو التّسلیم، و التّسلیم هو الیقین۵۴ و علاوه بر ترک اعتراض باید در قلب او هیچ نوع گرفتگى و غبارى نسبت به احکام تشریعیّه و تکوینیّه الهیّه نباشد، کما ورد فی قوله تعالى: فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَکِّمُوکَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِى أنْفُسِهِمْ حَرَجا مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیم۵۵.. این مرحله همان مرحله ایمان اکبر است که اسلام اکبر به روح سرایت نموده و دل و جان را حقّا متصرّف شده است.

ایمان اکبر
وقتى که دل سالک به نور اسلام اکبر منوّر گردید گاه و بیگاه بر او حالى دست مى دهد که علاوه بر ادراک شعورى مشاهده مى کند که هر چه هست مستند به بارى تعالى است و به عبارت دیگر خداى را در همه احوال حاضر و ناظر مى یابد، و این همان مرحله شهود و اسلام اکبر است. و چون هنوز به سرحدّ کمال نرسیده است که به تمام ارکان بدن سرایت کند و اعضاء و جوارح را متصرّف گردد لهذا موانع مادّیّه و مشاغل و شواغل طبیعیّه او را از این حال صرف نموده و در حال اشتغال به شغلى آن شهود را از دست مى دهد و غفلت او را مى گیرد. لذا باید سالک با عزم راسخ ایستادگى نموده و آن حال را به مقام ملکه بالا برد و به کمال برساند تا شواغل خارجیّه نتوانند مسیر شهودى سالک را تغییر دهند و بر حال او غلبه کنند. لذا باید این اسلام را از مقام دل به مقام روح سرایت دهد تا آن اجمال به تفصیل پیوندد، و به امر روح آن حالت تمام قواى ظاهرى و باطنى را فرا گیرد و از حال به ملکه برسد. و این مقام همانست که عرفاء از آن تعبیر به احسان مى نمایند چه خداوند کریم در قرآن مجید مى فرماید: وَ الَّذینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَن۵۶، ولى به این اکتفا ننموده پس از آن مى فرماید: وَ إنَّ اللَهَ لَمَعَ الْمُحْسِنینَ ۵۷ بنا بر این مجاهد فی سبیل الله تا به مرتبه احسان نرسد نتواند بر سبل هدایت الهیّه دست یابد.
از حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله سؤال کردند که معنى احسان چیست؟ فرمود: ان تعبد الله کأنّک تراه، و ان لم تکن تراه فإنّه یراک.۵۸ یعنى: باید انسان چنان خداى را عبادت کند که او را ببیند و اگر بدین کیفیّت قادر بر عبادت او نباشد در مرحله متأخّر چنان خداى را عبادت کند که گوئى خداى او را مى بیند.
تا هنگامى که اسلام اکبر سالک به ایمان اکبر نرسیده فقط گاه و بیگاه بر او حال احسان دست داده و عبادات را با شوق و رغبت و میلى وافر انجام مى دهد امّا وقتى که به ایمان اکبر رسید از حال احسان به ملکه محسنین مى رسد. در این موقع جزئیّات و کلّیّات افعال سالک از سرچشمه شوق و میل و رغبت آب خورده همه را به طیب خاطر اتیان مى کند، زیرا در این موقع ایمان به روح سرایت کرده و چون روح سلطان و فرمانفرماى جمیع اعضاء و جوارح است همه را به کار خود وامى دارد و کار بر همه سهل و آسان مى گردد، همه آنها منقاد و مطیع روح بوده و دقیقه اى از آنات از اطاعت او سر باز نمى زنند. خداوند تبارک و تعالى در حقّ این طائفه مى فرماید:
قَدْ أفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ - الَّذینَ هُمْ فی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ - وَ الَّذین هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ ۵۹چون اشتغال به لهویّات متفرّع بر میل و رغبت به آنهاست و سالک مؤمن به ایمان اکبر که به مرتبه احسان رسیده و در او ملکه شده ابدا میل و رغبتى به آنها ندارد، و از طرف دیگر چون مى داند که دو محبّت و شوق در یک دل جاى نمى گیرد لقوله تعالى: ما جَعَلَ اللَهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فی جَوْفِهِ ۶۰اگر در دل سالکى میل و رغبت به امور لهویّه باشد إنّا ۶۱کشف مى کنیم که میل و رغبت الهى در او نبوده و چنین قلبى منافق خواهد بود، چه در مورد امور راجع به خداى تعالى اظهار میل مى کند و در امور لغویّه و لهویّه نیز رغبت و میل دارد. و این نفاق، نفاق اکبر است که در مقابل ایمان اکبر قرار دارد، و تسلیم و اطاعت قلبى آن متولّد از رغبت و اشتیاق باطنى نیست بلکه متولّد از عقل و زائیده خوف و ملاحظه کاریهائى است که در انسان پدید مى گردد. و اشاره به همین نفاق است قوله عزّ من قائل: وَ اذا قَامُوا الَى الصَّلاةِ قامُوا کُسالَى۶۲ سالک هنگامى به ایمان اکبر مى رسد که هیچ درجه از درجات این نفاق در او نباشد و به هیچ وجه افعال او ناشى از مدرکات عقلیّه و صلاح اندیشى و محافظه کارى و مسبّب از خوف نباشد بلکه صرفا بر اساس اشتیاق و محبّت و به داعیه عشق و میل و رغبت انجام گیرد.

هجرت کبرى
چون سالک به مرتبه ایمان اکبر رسید باید مهیّاى هجرت کبرى گردد، و آن هجرت به تن است از مخالطه اهل عصیان و مجالست اهل بغى و طغیان و أبناء روزگار خوّان، و هجرت به دل است از مودّت و میل به ایشان، و هجرت به تن و دل است معا از عادات و رسوم متعارفه و اعتباریّات و مقرّراتى که سالک را از راه خدا باز مى دارد و مانع و عائق سفر او مى گردد، چه عادات و رسوم از مهمّات بلاد کفر است.
در اجتماع مادّى، انسان مقیّد به رسوم و عادات وهمى و خیالى است که اهل دنیا به آن عادت دارند و سود و زیان و محاورات و معاشرتها و ردّ و بدلهاى خود را بر آن اساس استوار مى کنند. مثلا عادت بر آن جارى شده که در مجلس مذاکره و مباحثه علمى اگر کسى زبان در دهان نهاد و مهر خاموشى بر دهان زده سخنى نگوید او را به نادانى منسوب مى کنند. یا مثلا عادت بر این جارى شده که در نشستن در صدر مجلس، تهافت به عمل مى آورند و قعود و جلوس در صدر را علامت بزرگى، و تقدّم در ورود و خروج از مجلس را نشانه عظمت مى گیرند، و چرب زبانى و تملّق را دلیل بر مردم دارى و حسن خلق تلقّى مى کنند، و خلاف این ها را نشانه حقارت و کم ارزشى و نبود موقعیّت و شخصیّت و سوء خلق.
سالک باید به توفیق الهى و امداد رحمانى از تمام این ها چشم بپوشد و از این عالم خیال و وهم هجرت کند و این عجوزه را سه طلاقه نماید. در این متارکه باید سالک از هیچ نیروئى بیم و هراس نداشته باشد، و از مذمّت مردم نهراسد، و از ملامت و نکوهش افرادى که خود را اهل فضل و دانش قلمداد مى کنند باک نداشته باشد، چنانکه در جامع کلینى در روایت سکونى از حضرت صادق علیه السّلام از حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله روایت است که: ارکان الکفر أربعة: الرّغبة و الرّهبة و السّخط و الغضب۶۳.و رهبت در آن به رهبت از مردم تفسیر شده است در مخالفت عادات و نوامیس و همیّه آنها. و محصّل کلام آنکه باید سالک از جمیع آداب و عادات و رسوم اعتباریّه اجتماعیّه که سدّ راه خدا هستند دست بردارد. و این را عرفاء تعبیر به جنون مى نمایند زیرا مجنون به رسوم و عادات مردم آشنائى ندارد و به آنها وقع نمى گذارد و مدح و ذمّ آنها را به دیده بى اعتنائى مى نگرد و از حرکت و قیام آنها بر علیه او خوف و وحشتى به خود راه نمى دهد و تغییر روش در خود نمى دهد.
اى دل آن به که خراب از مى گلگون باشى بى زر و گنج به صد حشمت قارون باشى
در مقامى که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشى
تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنما ار خود از گوهر جمشید و فریدون باشى
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کى روى ره ز که پرسى چکنى چون باشى
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن ور نه چون بنگرى از دائره بیرون باشى
ساغرى نوش کن و جرعه بر افلاک نشان تا به چند از غم ایّام جگر خون باشى؟

جهاد اکبر
چون سالک به توفیق حضرت ربّانى موفّق به هجرت گردید و از عادات و رسوم پاى درکشید قدم در میدان جهاد اکبر مى نهد و آن عبارتست از محاربه با جنود شیطان، زیرا در این موقع سالک در عالم طبیعت گرفتار و اسیر وهم و غضب و شهوت و مغلوب أ هویه متضادّه، لجّه آمال و امانى او را محیط، و هموم و غموم بر او مستولى، و به منافیات طبع و منافرات خاطر متألّم، و مخاویف عدیده را منتظر، هر زاویه از کانون سینه اش آتشى، انواع فقر و احتیاج، و اصناف آلام و انتقام در درونش، گاهى در کشاکش اهل و عیال، و زمانى در خوف تلف مال و منال، گاه جاه مى خواهد و نمى رسد، و گاه منصب مى جوید و نمى یابد، خار حسد و غضب و کبر و امل او را دامنگیر، و در چنگ حیّات و عقارب و سباع عالم طبیعت و مادّیّت زبون و حقیر، خانه دلش از ظلمات وهم تیره و تار، و فزون از حدّ و شمار، از هر طرف روى گرداند سیلى روزگار خورد، و به هر جا پا نهد خارى به پایش خلد.
این آلام و اسقام در سینه سالک انباشته است، و پس از تأمّل و تدبّر به کثرت آنها پى مى برد. سالک باید با توفیق الهى بر جنود وهم و غضب و شهوت فاتح آمده و در این مجاهده کبرى پیروز گردد و در این جهاد فتح و ظفر نصیبش گردد و از چنگ عوائق و علائق مستخلص شده عالم طبیعت را بدرود کند.

اسلام اعظم
در این حال وارد عالم اسلام اعظم مى گردد. در اینجا خود را جوهرى مى بیند یکتا و گوهرى بى همتا، بر عالم طبیعت محیط و از موت و فنا مصون و از کشاکش متضادّات فارغ، در خود صفا و بهاء و ضیائى مشاهده مى نماید که فوق ادراک عالم طبیعت است چون در این حال، سالک از عالم طبیعت مرده و حیات تازه اى یافته است و با اینکه به ظاهر در عالم ملک و ناسوت است ولى موجودات ناسوتى را با صورتهاى ملکوتى خواهد دید و هر چه از مادّه بر او روى نماید او را به صورت ملکوتى مشاهده مى کند، و به حال او ضررى نمى رساند چون به قیامت انفسیّه وسطى رسیده پرده بر کنار رفته و بسى از امور خفیّه بر او ظاهر گردیده و بسیارى از احوال عجیبه او را حاصل شده است. این مرتبه همان مقام اسلام اعظم است که در آیات قرآنیّه به طور روشن از آن ذکر شده است. ا وَ مَنْ کانَ مَیْتا فَأحْیَیْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورا یَمْشى بِهِ فِى النّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها کَذَلِکَ زُیِّنَ لِلْکافِرینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ ۶۴ و هکذا قوله تعالى: مَنْ عَمِلَ صَالِحا مِنْ ذَکَرٍ اوْ انْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنُ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ اجْرَهُمْ بِاحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ ۶۵
مخفى نماند که در این موقع سالک به واسطه آنچه از خود مشاهده مى کند ممکن است او را اعجاب و انانیّت درگیرد و بزرگترین دشمن جانى و قتّال او که نفس خود اوست با او روبرو گردد چنانکه در حدیث وارد است که: اعدى عدوّک نفسک التّى بین جنبیک.۶۶ و اگر در این حال عنایت ربّانیّه او را انقاذ نکند به کفر اعظم مبتلا مى شود. و به همین کفر اشاره فرموده اند که: النّفس هی الصّنم الأکبر۶۷این بت پرستى بود که حضرت إبراهیم علیه السّلام از آن به خدا التجاء نموده و دورى آن را از خدا طلبید: وَ اجْنُبْنى وَ بَنِىَّ انْ نَعْبُدَ الْأصْنامَ۶۸ چه پرظاهر است که در حقّ حضرت خلیل - الرحمن پرستش اصنام مصنوعه غیر متصوّر است. و همین شرک است که حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله از آن به خدا پناه برد و عرض کرد اللّهمَّ انّى اعوذ بک من الشّرک الخفىّ.۶۹
پس باید سالک به یارى و مدد الهى تصدیق به نیستى خود نموده و اذعان به عجز و ذلّت و عبودیّت و مملوکیّت خود نموده انانیّت را بدرود کند تا کفر اعظم دامن او را درنگیرد و به اسلام اعظم موفّق آید. بعض از بزرگان عرفاء در دوران عمر خود تلفّظ به کلمه «ما» و «من» نکردند و همیشه مى گفتند: بنده آمد و رفت، و بعض دیگر تفصیل مى دادند، آنچه را که از حسن و جمال، و مستند به ذات حقّ بود به او نسبت مى دادند، و هر چه راجع به آنان بوده و ساحت قدس الهى از آن برى بود به خود نسبت مى دادند، و آنچه ممکن بود استنادش به خود آنها و به خدا، به صیغه جمع مثل ما و نحن مى آوردند و این طریقه را از داستان حضرت خضر و موسى علیهما السلام استفاده نموده اند آنجا که خضر فرمود:
امَّا السَّفینَةُ فَکانَتْ لِمَساکینَ یَعْمَلُونَ فِى الْبَحْرِ فَأرَدْتُ أنْ أعیبَه۷۰ چون عیب به ذات الهى استناد نپذیرد لهذا به صیغه مفرد آورده و به خود نسبت داده است.
وَ امَّا الْغُلامُ فَکَانَ ابَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا انْ یُرْهِقَهُمَا طُغْیانا وَ کُفْرا - فَأَرَدْنا انْ یُبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیْرا مِنْهُ زَکَاةً وَ أقْرَبَ رُحْما ۷۱ چون قتل، ممکن الاستناد به حضرت خضر و به خداست لهذا به صیغه جمع آورده شده است.
وَ امَّا الْجِدارُ فَکَانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِى الْمَدِینَةِ وَ کَانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کان ابُوهُمَا صَالِحا فَأرَادَ رَبُّکَ انْ یَبْلُغا أشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنْزَهُم۷۲ چون توجّه به خیر و اراده کمال و نفع، مستند به ذات الهى است لهذا نسبت به پروردگار داده شده است. و همچنین از سخنان حضرت إبراهیم علیه السّلام این طریقه از تکلّم مشهود است آنجا که گفت:
الَّذِى خَلَقَنى فَهُوَ یَهْدِینِ - وَ الَّذِى هُوَ یُطْعِمُنِى وَ یَسْقِینِ - وَ اذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ۷۳ در اینجا مرض را به خود و شفا را به خدا نسبت داده است.
رسیدن به مقام اسلام اعظم و رفض انانیّت نفس که محلّ بروز و ظهور شیطان است باید به توفیق الهى صورت گیرد.
حاج امام قلى نخجوانى که استاد معارف مرحوم آقا سیّد حسن آقا قاضى والد مرحوم آقا حاج میرزا على آقا قاضى - رضوان الله تعالى علیهم - بود و در نزد مرحوم آقا سیّد قریش قزوینى - رضوان الله علیه - در اخلاقیّات و معارف الهیّه مراتب استکمال را طىّ مى نمود گوید: «پس از آنکه به سنّ پیرى و کهولت رسیدم شیطان را دیدم که هر دوى ما در بالاى کوهى ایستاده ایم. من دست خود را بر محاسن خود گذارده و به او گفتم: مرا سنّ پیرى و کهولت فرا گرفته اگر ممکنست از من درگذر. شیطان گفت: این طرف را نگاه کن. وقتى نظر کردم درّه اى را بسیار عمیق دیدم که از شدّت خوف و هراس عقل انسان مبهوت مى ماند. شیطان گفت: در دل من رحم و مروّت و مهر قرار نگرفته اگر چنگال من بر تو بند گردد جاى تو در ته این درّه خواهد بود که تماشا مى کنى».

ایمان اعظم
مرحله عالیتر از اسلام اعظم مرحله ایمان اعظم است و آن عبارتست از شدّت ظهور و وضوح اسلام اعظم به طورى که از علم و باور تجاوز نموده به مرتبه مشاهده و عیان برسد، و در این هنگام سالک از عالم ملکوت ارتحال نموده و قیامت کبراى انفسیّه بر او قائم و به عالم جبروت داخل مى شود و از مشاهدات ملکوتیّه به معاینات جبروتیّه فائز مى گردد.

هجرت عظمى
و بعد از این باید سالک از وجود خود مهاجرت نموده و آن را بالمرّة رفض کند و آن مسافرت به عالم وجود مطلق است. و به این مرحله ناظر است گفتار بعضى از بزرگان که: دع نفسک و تعال.۷۴ و نیز اشاره به این مرحله است قوله تعالى: فَادْخُلى فی عِبَادى - وَ ادْخُلى جَنَّتى ۷۵چه «و ادخلى جنّتى» بعد از «فادخلى فی عبادى» آمده است، و خطاب یا ایّتها النّفس المطمئنّة خطاب به نفسى است که از جهاد اکبر فارغ و به عالم فتح و ظفر که مقرّ اطمینان است داخل شده است. و چون هنوز از مجاهده عظمى فارغ نشده است و آثار وجودى او باقى است و غایت اضمحلال آن موقوف بر تحقّق جهاد اعظم است لهذا هنوز از تحت تسلّط و قهر خارج نشده و در مضمار «ملیک» و «مقتدر» که دو اسم خداوند عظیم است جاى دارد: فى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِرٍ ۷۶و پس از این مرحله باید سالک با آثار ضعیف وجود خود در مجادله برآمده و بقایاى آن را که خود را مخفى داشته اند بالمرّة نابود و ریشه کن سازد تا بتواند در بساط توحید مطلق قدم گذارد. و این عالم، عالم فتح و ظفر است. و بدین وسیله عوالم دوازده گانه طىّ شده و چنین کسى که از هجرت عظمى و جهاد اعظم گذشته و فاتح و مظفّر شده است وارد عالم خلوص خواهد شد و در مضمار انّا لِلّهِ وَ انّا الَیْهِ راجِعُونَ۷۷ وارد شده قیامت عظماى انفسیّه بر او قائم، از اجسام و ارواح و جمیع تعیّنات گذشته و از همه فانى شده و قدم در عالم لاهوت نهاده و از تحت کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ۷۸ بیرون مى رود.

موت ارادی
چنین شخصى به موت ارادى، میّت خواهد بود، لهذا حضرت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله فرمودند: من أراد ان ینظر إلى میّت یمشى فلینظر إلى علىّ بن أبی طالب. ۷۹
توضیح و تبیین:
کمالاتى که تاکنون ذکر شد و کم و بیش آثار و علائم آن بیان شد فیوضاتى است از جانب حضرت ربّ العزّة که اختصاص به امّت حضرت خاتم الأنبیاء و المرسلین محمّد بن عبد الله صلّى اللّه علیه و آله دارد. سالکین امم سالفه و شرایع ماضیه کمالاتشان محدود بوده، پس از حصول فناء و نیستى خود فقط مى توانستند مشاهده اسماء و صفات پروردگار را بنمایند و بالاتر از این مرحله را گمان نمى بردند. و سرّ آن این بود که نهایت معرفت آنان منتهى به کلمه لا اله الا الله ۸۰مى شد که حاصل آن شهود ذات مستجمع جمیع صفات کمالیّه و جمالیّه است.

مزیّت سالکین امت اسلام بر سالکین امم سالفه
ولى سالکین امّت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله از این مرحله بس بالاتر رفته به مراحل بعدیّه اطّلاع پیدا نموده اند و به مراحلى که قابل شرح و بیان نیست راه یافته اند، و علّت آن اینست که جمیع دستورات اسلامیّه راجع است به کلمه «الله اکبر من أن یوصف».
و بنا بر این اساس قهرا مراحلى را که سالک مسلمان طىّ مى کند به جائى منتهى مى شود که قابل شرح و بیان و توصیف نیست، و این به مناسبت ارتباط سلوک با کلمه مبارکه «الله اکبر من ان یوصف» است. لهذا خود انبیاى سلف نیز ما فوق مقام شهود اسماء و صفات الهى چیزى را گمان نمى بردند تا با طائر همّت قصد پرواز به آن آشیان را بنمایند. از این روى در دنیا که به انواع ابتلائات دچار مى شدند متوسّل و متمسّک به ولایت معنوى و روحى رسول الله و أمیر المؤمنین و صدّیقه کبرى و اولاد طاهرینشان مى شدند آنگاه نجات مى یافتند، و این همان مقام ولایت کبراى معنویّه ایشان بود که دفع هموم و غموم از آن انبیاء مى کرد.
اجمال این مقام گرچه براى آنان مدرک بود و بر همین اساس متوسّل به مقامات عالیه طاهرین مى شدند لیکن کیفیّت و خصوصیّت آن برایشان معلوم نبود و تا آخر عمر بر آنها مجهول مى ماند. فقط از آیات کریمه قرآن استفاده مى شود که براى حضرت إبراهیم علیه السّلام یکى دو بار به طور حال نه دوام روى داد که بتواند حقائق عالیه و فیوضات کامله را شهود نماید ولى استمرارى نداشت و مقام آن در سراى دیگر براى آن حضرت محقّق خواهد بود.

پاورقی
________________________________________
۵۲ آیه ۲۰ تا ۲۲، از سوره ۹: توبه: آنانکه ایمان آورده اند و هجرت کرده اند و در راه خدا با اموال و جانهاى خود مجاهده کرده اند نزد خداوند مقام بزرگترى دارند، و اینان البتّه رستگارانند. پروردگارشان به رحمت و خشنودیى از سوى خود و به بهشتهائى که نعمتى پایدار براى آنان در آنست و در آن جاودان خواهند بود بشارتشان مى دهد، بدرستى که پاداش بزرگ نزد خداست .
۵۳ ما از جهاد کوچکتر بازگشته به سوى جهاد بزرگتر در حرکتیم .
۵۴ بدرستیکه اسلام همانا تسلیم است و تسلیم، یقین .
۵۵ «سوگند به پروردگار تو اى پیغمبر که اینان ایمان نمى آورند مگر آن هنگامى که در منازعات و مشاجرات واقعه بین خود تو را حکم قرار دهند، و سپس آن کسى که حکم بر علیه او نمودى و خود را متضرّر دید به هیچ وجه در دل خود از این حکم ضیق و تنگى نیابد بلکه شاد و خرّم باشد و از جان و دل به حقیقت مرتبه انقیاد، تسلیم و خوشنود باشد»
۵۶ آیه ۶۹، از سوره ۲۹: عنکبوت: و آنانکه در راه ما مجاهده کردند البتّه به راههاى خودمان هدایتشان مى کنیم... و مسلّما خداوند با نیکوکاران است .
۵۷ ۶۹:۲۹
۵۸ ۶۹آنچنان خدا را بپرستى که گویا او را مى بینى، و اگر این توان در تو نیست که او را ببینى، اینطور پرستش کن که او تورا مى بیند.
۵۹ آیه ۱ تا ۳، از سوره ۲۳ مؤمنون: براستى که مؤمنان رستگار شدند، آنانکه در نمازشان خشوع دارند، و آنانکه از لغو و بیهوده رو گردانند
۶۰ آیه ۴، از سوره ۳۳: احزاب: خداوند براى یک مرد دو دل در درونش ننهاده است .
۶۱ در اصطلاح، «برهان انّى»، پى بردن به علّت و مؤثّر از راه معلول و اثر را گویند.
۶۲ آیه ۱۴۲، از سوره ۴: نساء: و چون به نماز ایستند به حال کسالت ایستند.
۶۳ پایه هاى کفر چهار است: رغبت (میل و گرایش) رهبت (ترس و بیم) سخط (نارضایتى و بیزارى) و غضب (خشم).
۶۴ آیه ۱۲۲، از سوره ۶: انعام: آیا آن کس که بى جان بود و ما زنده اش کردیم و براى او نورى قرار دادیم که بدان وسیله در میان مردم راه مى رود چون کسى است که در تاریکیها بسر مى برد و از آن بیرون نمى شود؟ اینچنین اعمال کافران براى آنان جلوه داده شده است .
۶۵ آیه ۹۷، از سوره ۱۶: نحل: هرکس که کار شایسته کند مرد باشد یا زن در حالیکه مؤمن باشد، او را به زندگانى پاک و دلنشینى حیات بخشیم، و چنین کسانى را به جزائى که بهتر از عملشان است پاداش مى دهیم .
۶۶ سرسختترین دشمنانت همان نفس توست که میان دو پهلوى توست .
۶۷ نفس همانا بت بزرگتر است .
۶۸ آیه ۳۵، از سوره ۱۴: إبراهیم: و من و پسرانم را دور بدار از آنکه بت ها را پرستش کنیم .
۶۹ خداوندا من حتما از شرک خفى به تو پناه مى آورم .
۷۰ آیه ۷۹، از سوره ۱۸: کهف: اما آن کشتى از آن فقیرانى بود که در دریا کار مى کردند، من خواستم آن را معیوب سازم....
۷۱ آیه ۸۰ و ۸۱، از سوره ۱۸: کهف: امّا آن پسر بچه پدر و مادرش مؤمن بودند پس ما ترسیدیم که آن دو را به سرکشى و کفر کشاند، بنابراین خواستیم که پروردگارشان فرزندى برایشان جایگزین کند که از او پاکتر و دلسوزتر باشد و پیوند رحم را بهتر رعایت کند.
۷۲ آیه ۸۲، از سوره ۱۸: کهف: و اما آن دیوار از آن دو کودک یتیمى در شهر بود که گنجى برایشان زیر آن نهفته بود و پدرشان مرد صالح و شایسته اى بود، پس پروردگار تو خواست که آنان به رشد خود برسند و گنجشان را بیرون آورند.
۷۳ آیه ۷۸ تا ۸۰، از سوره ۲۶: شعراء: (خداى من) آن کسى (است) که مرا آفریده پس هدایتم مى کند، و آن کسى (است) که مرا خوراک مى دهد و سیرابم مى کند، و چون بیمار شوم مرا شفا مى بخشد.
۷۴ خودت را رها کن و بالا بی.
۷۵ آیه ۲۹ و ۳۰، از سوره ۸۹: فجر: پس در زمره بندگانم داخل شو و در بهشت من وارد شو.
۷۶ آیه ۵۵، از سوره ۵۴: قمر: در جایگاهى راستین نزد پادشاهى مقتدر.
۷۷ آیه ۱۵۶، از سوره ۲: بقره: ما همه ملک طلق خدائیم، و ما به سوى او باز - گشت کنندگانیم .
۷۸ آیه ۱۸۵، از سوره ۳: آل عمران: هر نفسى چشنده مرگ است .
۷۹ هر که مى خواهد به مرده اى بنگرد که راه مى رود، به علىّ بن ابى طالب نگاه کند.
۸۰ معبودى جز الله نیست .
درس دوم:
بیان اصل وراثت در عصمت
بسم الله الرحمن الرحیم
و صلى الله على محمد و آله الطاهرین و لعنة الله على اعدائهم اجمعین من الآن الى قیام یوم الدین و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم
قال الله الحکیم فى کتابه الکریم:
«ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله ذلک هو الفضل الکبیر» [۱۲]

اصل وراثت از سنن غیر قابل تبدیل الهی است
قانون وراثت، اصل مهمى است که در تمام شئون موجودات از انسان و حیوان و نباتات مورد مطالعه دقیق قرار گرفته، و آثار و نتایج مهمى از آن به دست آمده است;و مى توان گفت یکى از سنن غیر قابل تبدیل و تغییر الهى است.
دقت و بررسى در افراد انسان و انتقال خصوصیات و کیفیاتى که از نطفه پدر و مادر و تلقیح آن به صورت جنین درآمده و در طفل به ظهور مى رسد، این اصل را بطور کلى در مورد انسان به ثبوت مى رساند.
نطفه انسان ذره اى از سازمان وجودى اوست که تمام آثار و خصوصیات انسان بطور تراکم و اندماج و بطور قوه و استعداد در او موجود است، و چون در رحم مادر در ظرف مخصوص خود با شرایط خاصى جاى گرفت به مرحله فعلیت رسیده و به صورت نشر درآمده و به ظهور مى رسد، و تمام خصوصیات مادى و اخلاقى و روحى پدر و مادر خود را نشان مى دهد. نه تنها فرزند از نظر رنگ پوست و کیفیت سازمان اعضاء و جوارح و ترکیب استخوانها از پدر ارث مى برد، بلکه در هر ذره اى از خون و در هر سلول ریز ذره بینى، به تمام معنى مشابه با ذره خون پدر و با ذرات ذره بینى سلولهاى اوست، بطوریکه طفلى که پدرش مشکوک باشد از راه تجزیه خون او مى توان پدر او را معین نمود.
چون در حقیقت، طفل شاخه و فرعى است که از درخت هستى و اصل مادى و معنوى پدر منشعب شده و در تمام خواص خود حکایت از آن اصل مى نماید.
از چشم و دماغ و گوش و قلب و معده و کلیه و استخوان و هیکل گذشته در اجزاء خرد و ذره بینى نیز فرزند به عنوان توارث از پدر و مادر خود خواص و آثار هستى را اخذ مى نماید، حتى امراضى که در نیاکان وجود دارد به فرزندان خود انتقال مى یابد و اگر در نسل اول یا دوم ظهور نکند بالاخره آن اصل مرض خود را در دوره تطور و انقلاب چند نسل حفظ نموده تا دوران کمون خود را طى کند، و در چندین نسل بعد که شرائط ظهورش موجود گردد به ظهور برسد.
این آثار و خصوصیات از پدر نه فقط به نطفه او انتقال مى یابد بلکه در هر یک از سلولهاى انسان تمام آثار هستى او مشهود است، و مى توان گفت در هر ذره از بدن انسان یک انسان کامل به نحو استعداد و قوه وجود دارد که چنانچه شرائط تربیت و تکامل موجود گردد به صورت یک انسان کامل درمى آید.
و به عبارت دیگر نه تنها در نطفه، انسانى کامل وجود دارد که در ظرف مستعد و رحم به ظهور مى رسد بلکه در هر سلول یک انسان کامل به نحو توارث و انتقال مراتب هستى موجود است.
گرچه تا به حال عملا نتوانسته اند در ظرف مستعد این سلول را با سلول زن تلقیح نموده و طفلى نوزاد در خارج ظرف رحم به وجود آورند لیکن گذشته از آنکه دلیلى بر امتناع آن نیست، ادله اى بر امکان آن اقامه شده و ممکنست در طى سیر علمى، بشر روزى را به خود ببیند که از تلقیح هر یک از سلولهاى بدن مرد با هر یک از سلولهاى بدن زن و پیوند بین آندو، در ظروف مستعد و متناسب طفلى به وجود آید، و از یک مرد و یک زن در زمان کوتاهى میلیاردها کودک به ظهور رسد.
این موضوع در اثر همان اصل توارث است که تمام خاصه هاى شخص در هر یک از ذرات بدن او اثر مى گذارد، و آن ذره حکایت از تمام آثار وجودى آن شخص مى نماید، کما آنکه در نباتات دیده مى شود نه تنها از راه کاشتن تخم در زمین، بلکه از راه قلمه زدن و از راه پیوند نمودن، اصل وراثت کار خود را کرده و درختى مانند اصل خود نشو و نما مى نماید.
چون در شاخه اى که با آن قلمه مى زنند تمام خصوصیات درخت از ریشه و تنه و ساقه و برگ و میوه طبق ریشه و تنه و ساقه و برگ و میوه اصل خود موجود است.
در پیوند نیز همین طور است، جوانه پیوند، ساقه درخت دیگر را رحم براى تربیت خود قرار داده و در آنجا نشو و نما مى کند و تمام آثار اصل خود را بدون تخطى و تجاوز به ظهور مى رساند.
«ما من دابة الا هو آخذ بناصیتها ان ربى على صراط مستقیم » [۱۳]
از مادیات و مراتب ظهورات طبیعى در انسان بگذریم، در افکار و اخلاق و روحیات، نیز طفل از اصل خود به نحو توارث بهره مى گیرد، و از راه نطفه اخلاق و غرائز پدر و مادر در طفل به ظهور مى رسد، و از ترکیب آن دو نطفه مجموعه مرکب از آن دو، طفل را با اخلاقى خاص که نتیجه اخلاق و غرائز آن دو مى باشد به ظهور مى رساند
بدون هیچ تخطى و تجاوز فرزندى که پدر و مادرش شجاع باشند شجاع خواهد شد، و اگر جبان و ترسو باشند جبان خواهد شد، اگر سخى باشند سخى، و اگر لئیم باشند لئیم خواهد شد، اگر با گذشت و ایثار باشند فرزند نیز فداکار و با گذشت خواهد شد.
پدر و مادر عاقل بچه عاقل به وجود مى آورند و چنانچه کودن باشند فرزند آنان کودن خواهد شد.
خلاصه در تمام اخلاقیات و غرائز روحى، فرزند از اصل پدر و مادر خود خارج نبوده بلکه تابع و نتیجه صفات آندو و نتیجه از لقاح و فعل و انفعال قواى روحى و اخلاقى آندو خواهد بود.
ممکنست احیانا فرزند شخص عاقل، کودن یا فرزند شخص کودن و کند ذهنى، عاقل گردد البته این نیز روى شرائط و ظروف تربیت در رحم یا انتقال نطفه یکى از نیاکان او که چنین بوده اند و ظهور آن در این نسل خواهد بود مى باشد. البته آن نیز طبق اصل وراثت است.
اصل وراثت در حیوانات و نباتات نیز ملاحظه مى شود، بچه گرگ مانندگرگ و بچه گوسفند، گوسفند و بچه شیر، شیر خواهد شد، و نسلا بعد نسل از نقطه نظر کیفیت سازمان بدنى و سلولهاى جسمى و صفات روحى، آثار و کیفیات آنان به طبقات بعدى انتقال مى یابد.
و در نباتات از گل یاس، گل یاس و از گل محمدى، گل محمدى بوجود مى آید که در رنگ و شکل و بو تابع اصل خود هستند، از درخت سیب، درخت گلابى بوجود نخواهد آمد گرچه هزاران سال بگذرد و نسلهاى متعدد درخت سیب اطوارى را طى نمایند.
بارى این اصل وراثت اساس عالم هستى بوده و این ظهورات طبق این ناموس به جلو مى روند.
«فلن تجد لسنة الله تبدیلا و لن تجد لسنة الله تحویلا» [۱۴]
این اصل وراثت که در تمام شئون مذکوره بقاء و ثبات خود را حفظ نموده، از همه مهمتر و بالاتر بقاء و ثبات او در معنویات و اسرار الهى است.

پبامبر اکرم مظهر تام و تمام تجلی آن نور الهی است که در باطن آدم ابو البشر به ودیعت نهاده شده بود
خداوند آدم بوالبشر را ایجاد نمود و او را خلیفه خود قرار داد و دل او را مرکز تجلیات انوار جمال خود نموده، عقل او را قوى و سینه او را منشرح و قلب او را وسیع نموده، بطوریکه به تمام اسرار عالم کون بتواند اطلاع یابد و از حقائق موجودات باخبر شود و پرده اوهام را پاره نموده «فى مقعد صدق عند ملیک مقتدر»[۱۵]
جاى گیرد و به مقام اطمینان برسد و از سر غیب مطلع گردد و با فرشتگان گفت و شنود داشته باشد و در حرم امن و امان الهى سکنى گزیده دل او مرکز تجلیات اسماء و صفات حضرت معبود جل شانه قرار گیرد.
احاطه قدرت و علم و حیات خدا را در جمیع مراحل عالم هستى به راى العین مشاهده نماید و با حضرت بارى تعالى مناجات نموده و از سر و باطن تکلم کند و به مقام «علمه شدید القوى ذو مرة فاستوى و هو بالافق الاعلى ثم دنا فتدلى فکان قاب قوسین او ادنى فاوحى الى عبده ما اوحى »[۱۶] فائز گردیده، و بعد از فناى از نفس به بقاى خدا باقى و اسفار اربعه خود را به پایان رسانیده، آئینه تمام نما و مظهر تام و اتم حضرت احدیت گردد. این نور در بدو پیدایش حضرت آدم، در او به ودیعت قرار داده شد و به مقتضاى «و علم آدم الاسماء کلها»[۱۷] و نیز به مفاد«و اذ قال ربک للملائکة انى جاعل فى الارض خلیفة »[۱۸] آدم یگانه گوهر عالم هستى و یگانه در شاهوار صدف عالم کون و خزینه اسرار حضرت ربوبى قرار گرفت و تا حدى در او طلوع نموده و به ظهور پیوست.
لکن به مقتضاى اصل وراثت آن سر به فرزندان آدم انتقال یافت و در پیمبران، هر یک به نوبه خود به نحوى طلوع و بروز نمود و با مراتب اختلافى که در آنان دیده مى شد هر یک مرکز تجلى آن نور به قدر استعداد و ظرفیت خود شدند.
«تلک الرسل فضلنا بعضهم على بعض، منهم من کلم الله و رفع بعضهم درجات و آتینا عیسى بن مریم البینات و ایدناه بروح القدس »[۱۹]
تا نوبت به خاتم النبیین و سید المرسلین محمد بن عبد الله صلى الله علیه و آله رسید، آن نور به نحو تام و اتم طلوع نمود و به اصل وراثت تا به حال در اصلاب پدران که دوران کمون خود را طى مى نمود، اینک به مرحله ظهور و بروز رسید و آنطور که باید و شاید بدون هیچ کمى و کاستى طلوع نمود.
لذا شریعت او ناسخ همه ادیان و دین او متمم و مکمل تمام ادیان و تا روز قیامت باقى و برقرار است.

نور الهی و حقیقت محمدی پس از پیامبر اکرم به امیر المؤمنین و بواسطه ایشان به سائر ائمه طاهرین انتقال یافت
و این آثار به واسطه سعه روح و ظرفیت قلب مبارک آن حضرت است نه امر اعتبارى تشریفاتى، و سپس در ذریه آن حضرت انتقال یافت، یعنى همان نور دو قسمت شد نیمى در نفس مبارک آن حضرت و نیمى در نفس امیرالمؤمنین علیه السلام جاى گرفت و از لقاح نور امیرالمؤمنین و حضرت صدیقه سلام اله علیها بذریه آن حضرت منتقل شد.
کما آنکه فرمود ان الله جعل ذریة کل نبى فى صلبه و جعل ذریتى فی صلب على بن ابى طالب[۲۰] خداوند ذریه هر پیغمبرى را از صلب خود آن پیغمبر قرار داد و ذریه مرا از صلب على بن ابیطالب قرار داد. از سلمان روایتست که: سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول: کنت انا و على نورا بین یدى الله تعالى قبل ان یخلق آدم باربعة عشر الف عام فلما خلق الله آدم قسم ذلک النور جزئین جزء انا و جزء على اخرجه احمد فى المناقب.[۲۱]
احمد بن حنبل که یکى از بزرگان ائمه اهل تسنن است، طبق روایت کتاب الریاض النضره از سلمان فارسى روایت کرده است که او مى گوید: از رسول خدا شنیدم که مى فرمود: من و على نور واحدى بودیم در نزد خداوند تعالى، قبل از آنکه آدم را بیافریند به فاصله چهارده هزار سال.
سپس چون خداوند آدم را آفرید آن نور را دو قسمت نمود: یکى از آن دو قسمت من هستم، و قسمت دیگر على است.
و نیز از کتاب مودة القربى در ینابیع المودة حدیث مى کند از عثمان که او از رسول خدا روایت مى کند که: خلقت انا و على من نور واحد قبل ان یخلق الله آدم باربعة آلاف عام فلما خلق الله آدم رکب ذلک النور فى صلبه فلم ینزل شیئا واحدا حتى افترقنا فى صلب عبد المطلب، ففى النبوة و فى على الوصیة[۲۲]
عثمان بن عفان از پیغمبر اکرم روایت کرده است که آن حضرت فرمود: خداوند تبارک و تعالى چهارده هزار سال پیش از آنکه آدم بوالبشر را خلق کند من و على را از نور واحد بیافرید، چون آدم را خلق کرد آن نور را در صلب او قرار داد و دائما آن نور نسلا بعد نسل واحد بود تا در صلب عبدالمطلب بدو قسمت منقسم شد نیمى به من و نیمى به على بن ابیطالب منتقل شد پس خداوند نبوت را در من قرار داد و وصایت و ولایت را در على قرار داد.
مورخ امین حسین بن على مسعودى در مروج الذهب روایت نغز و پرمحتوائى را از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره آغاز آفرینش و کیفیت خلقت نور محمد و آل محمد علیهم السلام و نحوه انتقال آن نور در نشئات مختلفه بیان مى کند، تا مى رسد به خلقت ملائکه و آفرینش آدم.
و پس از آن مى فرماید: ثم نبه آدم على مستودعه، و کشف له[عن]خطر ما ائتمنه علیه، بعد ما سماه اماما عند الملائکة،
فکان حظ آدم من الخیر ما آواه من مستودع نورنا، و لم یزل الله تعالى یخبا النور تحت الزمان الى ان فضل محمدا صلى الله علیه (و آله) و سلم فى ظاهر الفترات.
فدعا الناس ظاهرا و باطنا، و ندبهم سرا و اعلانا، و استدعى علیه السلام التنبیه على العهد الذى قدمه الى الذر قبل النسل
فمن وافقه و قبس من مصباح النور المقدم، اهتدى الى سره و استبان واضح امره، و من ابلسته الغفلة، استحق السخط
ثم انتقل النور الى غرائزنا، و لمع فى ائمتنا فنحن انوار السماء و انوار الارض، فبنا النجاة، و منا مکنون العلم، و الینا مصیر الامور،
و بمهدینا تنقطع الحجج، خاتمة الائمة، و منقذ الامة، و غایة النور، و مصدر الامور
فنحن افضل المخلوقین، و اشرف الموحدین، و حجج رب العالمین.
فلیهنا بالنعمة من تمسک بولایتنا، و قبض على عروتنا
ترجمه: و سپس خداوند آدم بوالبشر را بر آنچه در او به ودیعت نهفته شده بود آگاه و مطلع گردانید، و از عظمت و بزرگى آنچه نزدش به رسم امانت سپرده و او را بر آن امین قرار داده بود، پرده برداشت، و این بعد از آن بود که آدم را در نزد فرشتگان به عنوان «امام » نام گذارى نموده و منصب امامت و ولایت را بدو تفویض کرده بود.
بنابراین حظ و بهره آدم از خیر و رحمت، بهمان مقدارى بود که خداوند از نور نهفته و به ودیعت سپرده شده ما، در او فرود آورده و تمکین داده بود.
و بر همین منوال خداوند تعالى پیوسته آن نور را در تحت گذران زمان ها پنهان مى داشت تا اینکه محمد را که درود و سلام خدا بر او و بر اهل بیتش باد-در ظاهر زمانهاى فترت نیز-که از پیامبران خالى بود-برترى و فضیلت داد.
در اینحال مردم را از دو وجهه ظاهر و باطن به این پیامبر دعوت نمود، و درپنهان و آشکار به تبعیت و پیروى از شریعت او خواند.
و این پیامبر مردم را بر همان عهد و میثاقى که خداوند قبل از پیدایش نسل، در عالم ذر با آن نموده بود متنبه و آگاه ساخته، و بر همان اساس و بنیان انسان ها را دعوت کرد.
کسانى که با این پیامبر موافقت نموده، و از آن چراغ تابان پیشین مشعلى براى خود فروزان نموده بودند، به سر واقعیت او راه یافتند، و از امر روشن او بهره ها یافتند.
و کسانى که به غفلت دچار تحیر و سرگردانى شدند، سزاوار خشم و غضب گشتند.
تا آنکه آن نور در طبیعت هاى ما منتقل شد، و در امامان ما درخشید.
پس ما نورهاى آسمان ها و نورهاى زمین هستیم، و به وسیله ما نجات و رستگارى خواهد بود، و آن علم هاى پنهان و دانش هاى مخفى از ما ظهور و بروز خواهد نمود و بازگشت امور به سوى ماست.
و با قیام مهدى ما، حجت ها و دلیل ها منقطع گشته و خاتمه خواهد یافت و اوست خاتمه پیشوایان و امامان، و اوست نجات دهنده و رهاننده امت و اوست غایت و نهایت نور و محل صدور امور.
پس ما افضل از تمام آفریدگانیم و اعلى و اشرف از جمیع یکتاپرستانیم و حجت هاى الهیه و دلیل هاى پروردگار جهانیانیم.
پس گوارا باد به نعمت هاى الهیه کسى که به ولایت ما تمسک جوید و چنگ زند، و دستاویز ولایت ما را به دست گیرد.
سپس مسعودى گوید: این روایت از حضرت ابیعبداله جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسین از پدرش حسین بن على از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب کرم الله وجهه روایت شده است[۲۳].
و نیز مسعودى گوید: که من در بسیارى از کتب تواریخ و سیره و انساب دیده ام که چون آدم بوالبشر صداى هاتفى را شنید که از کشته شدن فرزندش هابیل به او خبر داد، و غصه و اندوهش براى جریانات گذشته و آینده رو به فزونى گذاشت، خداوند به او وحى فرستاد: فاوحى الله الیه: انى مخرج منک نورى الذى به السلوک فى القنوات الطاهره، و الارومات الشریفه، و اباهى بهالانوار، و اجعله خاتم الانبیاء.
و اجعل آله خیار الائمة الخلفاء.
و اختم الزمان بمدتهم، و اغص الارض بدعوتهم، و انشرها بشیعتهم.
فشمر، و تطهر، و قدس، و سبح و اغش زوجتک على طهارة منها.
فان ودیعتى تنتقل منکما الى الولد الکائن منکما[۲۴]
ترجمه: خداوند به آدم وحى فرستاد: که من از تو بیرون مى آورم نور خودم را، آن نورى که به واسطه آن مى توان در اصلاب متین و استوار پاکیزه اعقاب، و ریشه هاى شریف نسل هاى گرامى داشته شده انساب راه یافت.
من به آن نور بر تمام نورها مباهات و افتخار مى کنم، و آن نور را خاتم پیغمبران قرار مى دهیم.
و آل او را بهترین پیشوایان و امامان و برگزیده ترین خلیفگان قرار مى دهم.
و چرخ امتداد زمان را به مدت حکومت الهیه آنان، به پایان مى رسانم، و زمین را از دعوت و نداى آنان مالامال مى نمایم بطوریکه نقطه اى از زمین براى ندا و دعوت غیر آنها یافت نشود، و زمین را براى تردد و تمکین شیعیان آنان باز مى کنم.
اى آدم!حال کمر خود را محکم ببند و آماده شو، و تحصیل طهارت کن، خداى خود را به تقدیس و تسبیح یاد کن، و سپس برو به سوى زوجه ات و در حال طهر و پاکیزگى با او نزدیکى کن.
چون امانت و ودیعه من، از فرزندى که از شما دو تن به وجود آمد منتقل مى شود

پاورقی
________________________________________
[۱۲] سوره فاطر ۳۵: آیه ۲۳، راجع به تفسیر این آیه شریفه ابن بابویه حدیثى از حضرت رضا علیه السلام آورده است که در مجلس مامون در مرو در حضور او و علماء عراق و خراسان پس از سئوال مامون از تفسیر این آیه حضرت بیان کردند. این حدیث بسیار جالب و حاوى مطالبى است و در «غایة المرام » ص ۲۱۹ به عنوان التاسع وارد است
[۱۳] سوره هود: ۱۱ - آیه ۵۶
[۱۴] سوره فاطر: ۳۵ - آیه ۴۳
[۱۵] سوره قمر: ۵۴ - آیه ۵۵
[۱۶] سوره النجم: ۵۳ - آیه ۵ - ۱۱
[۱۷] سوره بقره: ۲ - آیه ۳۲
[۱۸] سوره بقره: ۲ - آیه ۳۱
[۱۹] سوره بقره: ۲ - آیه ۲۵۳
[۲۰] ینابیع المودة ص ۲۵۲
[۲۱] الریاض النضرة ص ۱۶۴
[۲۲] ینابیع المودة ص ۲۵۶
[۲۳] مروج الذهب جلد اول از طبع مطبعة السعادة مصر ۱۳۶۷ هجریه ص ۳۲ و ۳۳ و از طبع مطبعه دارالاندلس بیروت ۱۳۹۳ هجریه ص ۴۲ و ۴۳
[۲۴] مروج الذهب جلد اول از طبع مطبعة السعادة مصر ۱۳۶۷ هجریه ص ۳۷ و از طبع مطبعة دارالاندلس بیروت ۱۳۹۳ هجریه ص ۴۷

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.