سکوت امام علی(ع) ۱۳۹۹/۰۱/۱۷ - ۲۰۶ بازدید

باسلام.
- درخواست داشتم اتفاقاتی که منجر شد به شهادت حضرت فاطمه را بیان فرمایید .
- چرا حضرت علی (ع) که از ان به عنوان فردی قدرتمند و غیرتی یاد می شود با وجود انکه انجا حضور داشت، هیچ عکس العملی نشان نداد بلکه بعد از شهادت با انان خویشاوندی و پیوند خانوادگی ایجاد نمود؟

سکوت حضرت علی علیه السلام و دست نبردن به شمشیر علل بسیارى دارد که به برخى از آنها اشاره مى شود:
الف) شرایط سیاسى و اجتماعى امت اسلامی پس از رحلت پیامبر(ص)
وقتى رهبر یک حرکت عظیم تاریخى که بنیان هاى جامعه آن روز را زیر و رو کرده و اندیشه و نظامى نوین برقرار نموده از میان مردم مى رود بهترین شرایط براى حرکت ارتجاعى و ضدتکاملى فراهم مى آید، حال اگر در داخل امت و در بین سران آن نیز درگیرى به وجود آید روشن است که امور آن جامعه و امت هیچ گاه به سامان نخواهد رسید و چه بسا نتایج همه حرکت هاى قبلى نیز از دست برود. در صدر اسلام نیز همین شرایط پیش آمد. دشمنان حرکت عظیم اسلام همانند روم و ایران آن زمان از یکسو، منافقان و عناصر ارتجاعى داخلى از سویى دیگر، منتظر فراهم آمدن شرایطى بودند تا نهال نورسته اسلام را از بیخ برکنند. اگر حضرت(ع) براى احقاق حق، دست به شمشیر مى برد جنگ دامنه دارى به وجود می آمد که پایان آن چیزى جز از بین رفتن زحمات پیامبر(ص) نبود.
ب ) اقدام براى یک حرکت اجتماعى آن هم به صورت نظامى نیازمند شرایط مختلف و آمادگى هاى مختلف است و به دلایل مختلفى این زمینه پس از ارتحال پیامبر(ص) وجود نداشت. حضرت على(ع) بارها بزرگان اصحاب را براى ایجاد حرکتى علیه وقایع پیش آمده فراخواند ولى جز معدودى انگشت شمار به دعوت آن حضرت پاسخ ندادند. از سوى دیگر شرایط محیط و افکار عمومى نیز آمادگى قبول نبرد داخلى در بین اصحاب پیامبر(ص) را نداشت. حضرت على(ع) براى حفظ اساس اسلام ، از حق خویش خوددارى کرد تا ریشه اسلام استحکام یابد. برای همین (ع) تا آن روزى که مردم به خانه آن حضرت هجوم آوردند و خواهان خلافت آن حضرت شدند از خلافت ظاهرى برکنار ماند. نکته دیگرى که شایان توجه است آن که در امور داخلى امت اسلامى روا نیست که هر کس براى احقاق حق خود دست به شمشیر ببرد و مسلحانه و به زور در صدد احقاق حق خود باشد، از روش على(ع) و دیگر ائمه چنین برمى آید که آنان براى احقاق حق خود در جامعه هرگز ابتداءً دست به شمشیر نبرده اند بلکه سعى آنها بر این بوده که با روشنگرى و تبلیغ حقیقت زمینه را براى یک حرکت عمومى در جامعه فراهم نمایند. از طرف دیگر سکوت آن حضرت به معناى عدم بیان حقیقت و احتجاج و روشنگرى نبود، بلکه افزون بر بیان مسأله و کمک طلبیدن از مردم به مخالفت عملى با خلافت خلفا نیز دست زدند، ولى هرگز دست به شورش نزدند، زیرا براى اسلام خطرآفرین بود و بهترین راه ممکن در آن شرایط دشوار همان بود که آن حضرت برگزیدند.
حضرت علی (ع) سرباز فدارکاری است که حاضر است برای حفظ مکتب هرگونه جانفشانی کند و هر نوع گذشت و ایثاری را از خود نشان دهد. او اگر احساس کند دنبال کردن امری از روی هوای نفس و دنیاطلبی است، حاضر نیست در آن راه یک قدم بردارد. در حالی که دیگران مانند اطفال گرسنه به پستان خلافت چسبیدند و آن را میان خود تقسیم کردند، او حاضر نیست برای رسیدن به آن، قدمی بردارد. اساساً هر انسان معقتد و پای بند به مکتب در هر کاری که می خواهد انجام دهد با یک سری از بایدها و نبایدهای مکتب روبرو می شود که انسان غیرمکتبی از آن جهت رها و آزاد است.
آن حضرت (ع) درباره معاویه می فرماید: «والله ما معاویه بِأَدهی مِنّی ولکنّه یَغْدِر ویَفجرُ ولو لا کِراهیّة الغَدْر لکنتُ من أدهی النّاس ولکن کُلّ غُدرَة فُجَرة وکلّ فُجرة کُفرة ولکلّ غادر لِواء یُعرف به یومَ القیامة، والله ما اُستُغْفَل بالمَکیدة ولا اُسْتُغمز بالشّدیدة؛ (نهج البلاغه، خطبه۲۰۰)
به خداوند سوگند معاویه سیاستمدارتر و زیرک تر از من نیست. لیکن او از دَرِ نیرنگ و فسق و فجور وارد می شود. اگر نبود ناپسندی و زشتی نیرنگ، من از همه مردم زیرک تر بودم. ولی هر نیرنگی گناه است و هر گناهی، مرحله ای از کفر. و در قیامت هر حیله بازی پرچمی دارد که به وسیله آن شناخته می شود.
بار دیگر تأکید کرد: به خدا سوگند که از کید و مکر غفلت زده نمی شوم و در شداید و تنگی ها ناتوان نمی گردم. لیکن انسان با تقوا نمی تواند دست به هر کاری بزند».
در گرماگرم جنگ صفین یکی از سربازان حضرت علی(ع) از او سؤال کرد: چطور تو را که شایسته تر از دیگران بودی، از این مقام منع کردند؟ آن حضرت جواب داد: «علتش این است که عدّه ای نسبت به این مقام بخل داشتند و عده ای دیگر یعنی خود آن حضرت نسبت به آن سخاوتمندانه و کریمانه برخورد کردند، در نتیجه آنها استبداد ورزیدند و آن را حق شخصی خود قلمداد کردند؛ فَأنّها کانَتْ أثرة شُحّت عَلیها نُفوس قَوم وسَخَتْ عنها نُفوس آخرین»؛ (همان، خطبه۱۶۲)
آن گاه فرمود: گذشته ها گذشت، اینجا صحبت از جنگ با پسر ابوسفیان است.
این کلام بدین معناست که اگر دعوا برای رسیدن به حکومت، جنبه شخصی پیدا کند، سخاوت و مناعت طبع علی بن ابی طالب(ع) مانع ورود او در این گونه از نزاع های دنیاطلبانه است و اگر جنبه های معنوی آن، آگاه کردن مردم، روشن کردن تاریخ و امثال آن مطرح باشد هرگز سکوت نمی کند و آن افشاگری ها و استیضاح ها را انجام می دهد.
در بیانی دیگر حرص و ولع خویش بر حفظ وحدت و اجتماع مسلمین را به رخ می کشد و خطاب به ابوموسی اشعری می نویسد: «ولیس رجل ـ فاعلم ـ أَحرص عَلی جَماعة أمّة محمّد(ص) وأُلفتها مِنّی، أَبتغی بِذلک حُسن الثَواب و کَرم المآب؛ (همان، نامه۷۸، بند۳.)
نکته اساسی دیگر این که ایثار مال و نثار جان باید حساب و کتابی داشته باشد. وقتی باید شهادت را پذیرفت که مردن و خفتن در زیر خاک باعث زنده شدن دین، بیداری مردم و افشای چهره ستم و ستمگر شود. وگرنه صِرف کشته شدن بدون هدف دینی ارزشی ندارد. یکی از علتهای صبر حضرت علی (ع) در آن شرایط و با آن مصائب این بود که مخالفین و معاندین حضرت کاری کردند که عمده دوستان و یارانش از دور او پراکنده شدند و فقط اهل بیت و ارحام نزدیک آن حضرت ماندند و آن حضرت حاضر نشد نزدیکانش کشته شوند چون اگر در مدینه جنگی می شد و آن حضرت عزیزان خود را به میدان نبرد می برد همگی کشته می شدند، دشمن هم لباس سیاه می پوشید و برای آنان مجلس سوگ و ماتم اقامه می کرد. در نتیجه اثر شهادتشان محو و خونشان بی ثمر می شد و نام و نشانی از آنها باقی نمی ماند. از این رو آن حضرت صبر کرد و اهل بیت(ع) را نگاه داشت. امیرالمؤمنین(ع) در این مورد می فرماید: «فنظرْتُ فإذا لیس لی مُعینٌ إِلّا أَهل بَیتی فَضَننتُ بهم عن المَوت وأَغضَیتُ علی القَذی وشَربتُ علی الشَجا و صبرت علی أخْذ الکظْم وعلی أمَرَّ مِن طعْم [حزن] العلْقم؛(همان، خطبه۲۶، بند۳.)
نگاه کردم، دیدم جز خاندانم یاوری برایم نمانده لذا به مرگ و کشته شدن آنان بخل ورزیدم، چشمان پر از خاشاک را با سوز و درد فروبستم. با گلوی استخوان گیر کرده، جرعه نوش حوادث شدم و بر نوشیدن جرعه های تلخ تر از حنظل صبر کردم!».
ابن ابی الحدید در شرح این خطبه مسایل دردناکی را ذکر کرده و می گوید: معاویه در نامه اش به امیرالمؤمنین(ع) نوشت: تو همسرت را سوار مرکب می کردی و دست حسن و حسینت را می گرفتی و درِ خانه انصار را می زدی و از آنها یاری می خواستی ولی جز چهار پنج نفر تو را یاری نکردند. اگر در ادّعایت راست می گفتی مردم یاریت می کردند. سپس می گوید ـ اگر همه چیز را فراموش کنم یک چیز را فراموش نمی کنم و آن این که تو به پدرم می گفتی اگر چهل نفر صادقانه یاریم کنند، قیام خواهم کرد؛ «لَوْ وَجدْتُ أَربعین ذَوی عزْمٍ مِنهم لَناهضْتُ القوم» یک روز هم مسلمانان با تو نبوده اند(شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید ۱/۲۹۱)
حضرت علی(ع) در خطبه دیگر وقتی که از ستم های قریش به درگاه خدا شکایت می کند و از نامردی های آنان می نالد، می فرماید: «فَنظرتُ فإذا لیس لی رافدٌ ولا ذابٌّ ولا مُساعدٌ إلّا أهل بیتی فَضَننتُ بِهم عن المنیّة، فأغْضیت علی القذی و جَرعت ریقی عَلی الشجا وصَبرتُ مِن کظْم الغیْظ علی أمرَّ من العلْقم وآلَم للقِلب من وَخْزِ الشَّفار؛ (نهج البلاغه، خطبه۲۱۷، بند۲.)
نگاه کردم دیدم غیر از خاندان خودم نه معینی دارم، نه مدافعی و نه مساعدت کننده و یاوری. از این رو درباره کشته شدن آنها بخل به خرج دادم و چشمان پر از خس و خاشاک را روی هم گذاشتم و استخوان در گلو، آب دهان را فرو بردم و با فرو بردن خشم بر امری که تلخ تر از حنظل و دردآورتر از نوک شمشیر برای قلب بود، صبر کردم».
نشانه آن که مردم حضرت علی(ع) را تنها گذاشتند و در ادعای یاری کردن او صادق نبودند ، مطلبی است که یعقوبی نقل می کند : بعد از ماجرای سقیفه، عدّه ای دور علی(ع) را گرفتند و گفتند: حاضریم با شما بیعت کنیم. آن حضرت فرمود: کسانی که می خواهند مرا یاری کنند، فردا صبح سرتراشیده نزد من حاضر شوند. صبح فردا دیدند از میان آن جمع فقط سه نفر با سر تراشیده، نزد آن حضرت حاضر شدند(ترجمه تاریخ یعقوبی، ۱/۵۲۷)
در این تردیدنیست که حضرت علی علیه السلام فاتح خیبر بود ولی فاتح خیبر بودن به این معنا نیست که به زور شمشیرمردم را به راه بیاورد بلکه مردم باید خودشان به راه راست بیایند و اگر به راه راست نیامدند اهل آتش می گردند.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.