نسخه آزمایشی

سلوک دانشجویی ۱۳۹۲/۴/۱۵ - ۲۷۹۸ بازدید

سلوک دانشجویی


 
 
 

سلوک دانشجویى

جواد محدثى
تنظیم و نظارت: نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها
معاونت آموزش و تبلیغ ـ ماهنامه پرسمان
مؤلف: جواد محدثى
حروف چینى: واحد رایانه معاونت آموزش و تبلیغ
نوبت چاپ: چهارم ـ پاییز ۸۶
شابک: ۵-۴۹-۸۵۲۳-۹۶۴
ناشر: دفتر نشر معارف
تیراژ: ۵۰۰۰ نسخه
قیمت: ۵۰۰ تومان
همه حقوق محفوظ است
****
مراکز پخش
۱. قم: بلوار امین ـ بلوار جمهورى ـ معاونت آموزش و تبلیغ، تلفن ۲۹۰۴۴۴۰
۲. مدیریت پخش نشر معارف: قم: خیابان شهدا، کوچه ۳۲، پلاک، پلاک ۳، تلفن و نمابر:
۷۷۴۴۶۱۶
۳. فروشگاه شماره ۱: قم، خیابان شهدا، روبروى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن: ۷۷۳۵۴۵۱
۴. فروشگاه شماره ۲: تهران، خیابان انقلاب، چهارراه کالج، پلاک ۷۹۱، تلفن: ۸۹۱۱۲۱۲
نمابر: ۸۸۰۹۳۸۶
نشانى اینترنت:www.nashremaaref.com
پست الکترونیک: info@nashremaaref.com


فهرست مندرجات
با شما...··· ۷
گام اول··· ۹
حق معلمى، وظیفه شاگردى··· ۱۵
علم کافى نیست!··· ۲۱
منطقه ممنوعه··· ۲۹
به رنگ و بوى گل··· ۳۵
با این ریشه بیگانه نباشیم··· ۴۳
خانه تکانى دل··· ۵۰
رفاقت با کتاب، انس با مطالعه··· ۵۵
شریک زندگى··· ۶۳
نمى دانم؛ خلاص!··· ۶۹
بهار عمر، تابستان زندگى··· ۷۵
هنرِ گوش دادن··· ۸۳
  مقدمه ناشر
پرسش حق دانشجو است و پرسمان، نخستین ماهنامه اى بود که براى مشاوره و پاسخ دهى
به نیازهاى فکرى نسل جوان شکل گرفت و استقبال بسیار دانشجویان ما را به تداوم این
راه تشویق کرد.
کتاب هاى پرسمان مجموعه اى است که تلاش دارد صفحات ثابت نویسندگان پرسمان را به
صورت مستقل منتشر کند؛ سلوک دانشجویى دومین دفتر از این مجموعه است که مخاطبان
پرسمان، پیشتر آن را در صفحه گام به گام پى مى گرفتند. ضمن سپاس از حجه الاسلام و
المسلمین جواد محدثى، نویسنده محترم این دفتر، امید است که به لطف حضرت حق، دفترهاى
بعدى را نیز آماده و منتشر کنیم.
مدیر مسئول پرسمان


با شما...
دانستن این نکته که راز کامیابى در تجربه علم آموزى چیست و در طول عمر تحصیلى، این
راه را چگونه و با چه کسى و به چه سمت و سویى باید پیمود، مهم است.
در هر کارى، از جمله در آموختن دانش و رسیدن به قله هاى معرفت و در کنار آن، «کمال
اخلاقى» و «تهذیب نفس»، نیازمند آشنایى با رمز و رازها و شیوه ها و عوامل موفقیتیم.
پس سلوک دانشجویى هم آگاهى از هدف ها، آفت ها، روش ها، علل ناکامى یا سرخوردگى و
عوامل رشد و پیشرفت را مى طلبد.
آنچه مى خوا نید، مجموعه نوشته هایى در این زمینه هاست که مورد ابتلا و کاربرد هر
کسى است که گام در مسیر آموختن دانش نهاده و در مراکز علمى حضور مى یابد و سر سفره
دانش اساتید مى نشیند.
این مباحث، پیشتر در ۱۲ شماره در ماهنامه دانشجویى«پرسمان» نشر یافته است و به دلیل
مفید بودن آن براى عموم علم آموزان (چه دانشگاهى چه حوزوى) به نشر یکجاى آن به صورت
کتاب حاضر اقدام مى شود.
باشد که در این راه و در پیمودن این مسیر، ما را سود بخشد و راه بنماید.
قم ـ جوادمحدثى
آبان ۱۳۸۲


گام اول
«گام اوّل» تعیین کننده است.
گام هاى بعدى، معمولاً تداوم نخستین گام است، همچون خشت ها و آجرهاى بعدى که روى
«خشت اوّل» نهاده مى شود و اگر این بنیان، «کج» نهاده شود، «تا ثریّا مى رود دیوار،
کج».
دوره دانشجویى، پیمودن یک «راه» است. این که به کجا منتهى مى شود و پایانش چیست،
بستگى به همان گام هاى اولیه «کسب علم» دارد؛ یعنى این که: چه مى خوانیم؟ با چه
انگیزه دانش مى جوییم؟ استادمان کیست؟ هم اتاق مان چگونه آدمى است؟ زمانمان را
چگونه مى گذرانیم؟ چگونه درس مى خوانیم؟ جدّى یاسر سرى؟ سطحى یا عمیق؟ نگاهمان به
دانش چیست، نگاه ابزارى است یا نگاه هدفى؟
نتیجه کار، اگر براى دانشجویان مختلف متفاوت است، در سایه همین تفاوت ها در چگونه و
چراهاى درس خواندن است.
راستى... در این راه «آنچه باید داشت» چیست و «آنچه نباید داشت» کدام است؟
از آن همه موضوع که اشاره شد، اندکى به همین نکته مى پردازیم.
«غرور»، «تکبّر» و «حسد»، سه نمونه از «نباید داشت» هاست. غرور در دو مرحله ممکن
است به سراغمان آید: یکى قبل از یادگیرى، دیگرى پس از آموختن. تکبّر نیز چنین است و
در این دو مرحله اگر پاپیچ دانش آموختن ما شود، به عنوان یک «آفت» راه ما را پرخطر
مى سازد، یا به بیراهه مى کشد.
غرور و تکبّر در مرحله پیش از آموختن، «مانع فهم» مى شود. آنکه مغرور و متکبّر است،
خود را تافته جدا بافته مى پندارد، از این رو «پرسیدن» ـ که اعتراف ضمنى به ندانستن
است ـ براى او دشوار است. از طرفى مى دانیم که پرسش، «کلید گنجینه دانش» است. این
حکمتى است که اولیاى دین ما فرموده اند: «العلم خزائن و مفتاحها السؤال: دانش،
همچون خزینه هایى است که سؤال، کلید گشودن آنهاست.» کسى که خود برتربینى و غرور
داشته باشد، این «درِ دانایى» را به روى خود مى بندد و از دانستن محروم مى شود.
«تواضع» و فروتنى در یادگیرى و پرسیدن و فهمیدن، نقشى مهم در ارتقاى علمى دارد.
انسان متکبّر، همچون زمینى بلند است که در آبیارى هرگز آب بر آن سوار نمى شود، در
نتیجه از این مایه حیات محروم مى ماند. از این رو گفته اند:
افتادگى آموز، اگر طالب فیضى
هرگز نخورد آب، زمینى که بلند است
در مرحله پس از آموختن نیز، غرور سبب مى شود که دانشمند خود را برتر از دیگران
پندارد و به مردم به چشم حقارت بنگرد و آنان را آدم به شمار نیاورد، به آنان بى
اعتنایى کند، فخر بفروشد، خودرا «داناى کلّ» پنداشته، از سؤال و آموختن و ارتقاى
رتبه دانش باز بماند و در جا بزند. از این آفت گاهى با عنوانِ «غرور علمى» یاد
مى شود.
نباید داشتِ سوم، «حسد» بود. سفره دانش گسترده است و زمینه رشد براى همه فراهم.
ترقّى و تعالى علمى کسى، نه عرصه را بر دیگرى تنگ مى سازد، نه مجال رشد را از او
مى گیرد. پس چرا رقابت هاى ناسالم وتخریب دیگران؟ چرا ناراحت شدن از اوج گیرى علمى
دیگرى؟ چرا کتمان دانش از دیگران و حسد ورزى نسبت به آنان؟ و چرا «بخل علمى»؟
یا فایده گیر آنچه ندانى زدگر کس
یا فایده ده آنچه بدانى دگرى را
این که مى گویند «تهذیب نفس»، رتبه اى بالاتر و مقدم تر بر «آموزش علم» دارد از
همین جاست، چرا که اگر جان پاک و بستر سالم و زمینه تهذیب شده و پیراسته نباشد،
همین دانش که عامل امتیاز انسان هاست، سبب رکود و ضدّ ارزش مى شود.
آن گاه، علم و دانایى به جاى آن که «قاتق نان» باشد، «قاتل جان» مى گردد و به جاى
«درمان» بودن، «درد» مى آفریند و به جاى «نوش»، «نیش» مى شود. «نجات» که نمى دهد،
«گرفتار» هم مى کند. بار را سبک که نمى کند، سنگین تر هم مى سازد و به جاى «بال»
بودن، «وبال» مى شود!
از آنچه گذشت، بخشى از «داشتنى»ها هم خود به خود روشن مى شود.
مثلاً: «تواضع در فراگیرى» در این راه، یک سرمایه است و ضرورت، که باید داشت و آن
را حفظ کرد.
«ادب» در برابر استاد و خضوع در پیشگاه آن که «حق معلمى» بر ما دارد، یک ارزش اساسى
است.
مغرور نشدن به دانسته ها و حرمت نهادن به دیگران و خود را گم نکردن به خاطر مسلّط
شدن به مشتى اصطلاحات علمى و واژه هاى دهان پرکن نیز، از همین «بایسته»ها است.
نظم و برنامه ریزى و استفاده بهینه از فرصت هاى شتابان وگذران، یکى دیگر از این
«آنچه باید داشت» هاست. آمیختن علم به عمل و دانش به عرفان و معنویت هم یکى از همین
گهرهاى گرانمایه است. برجسته ترین چهره هاى علمى جامعه ما و تاریخ اسلام و تشیّع،
با آن همه دانش و فکر و آثارى که داشته اند، هرگز خود را از حریم سایه سار عبادت،
تضرع، تهجد، نوافل، توسل، اشک و زیارت کنار نکشیده و بى نیاز ندیده اند.
علامه طباطبایى، مؤلف بزرگوار تفیسر المیزان، روزه مى گرفت و افطار روزه را بوسه بر
ضریح کریمه اهل بیت حضرت معصومه علیهاالسلام قرار مى داد، آنگاه لب و دهان به خوردن
غذا مى گشود.
فیلسوف بزرگ و نامدار «ملاصدرا» که مدتى هم در یکى از بخشهاى اطراف قم به نام «کهک»
مى زیست، هر گاه با یک مشکل علمى مواجه مى شد، به زیارت حرم حضرت معصومه
علیهاالسلام مى آمد و نمازى و توسل و دعایى، آنگاه مشکلش حل مى شد.
این دو نمونه، براى این که در کنار علم، باید «بُعد معنوى» و «ارتباط ولایى» و زلال
بودن روح و عبودیت عالِم و خشوعِ دانشمندان و ادبِ ادیب فرزانه، مکمّل دانش باشد و
سیراب کننده عطش جان دانش جو.
بارى...«گام نخست» بسیار مهم است.
باشد که ورود به دانشگاه، نخستین گامهاى پربرکت دانش و دین و علم و عمل باشد.
جویاى علم، باید چشمى گشوده به آفاق داشته باشد و دلى مشتاق فهمیدن و اندوختن و
جانى آراسته به خشوع و خشیت.
ببینیم دانش، ما را به کجا مى بَرد؟!


حق معلمى، وظیفه شاگردى
نه تنها در «راه رفتن»، کسانى دست ما را گرفته و پابه پا برده اند تا به ما «شیوه
راه رفتن» آموخته اند، از این گونه کسان در مسیر آموختن «دانش» نیز بسیار بوده اند
و هستند. از این رو به گردن ما «حق» پیدا مى کنند.
حق شناسى، قدرشناسى، نعمت شناسى و شناختِ «ولى نعمت» از نشانه هاى رشد فکرى و معرفت
و بصیرت است.
نخستین آموزگار ما «خداوند» است، که آن چه را نمى دانسته ایم، به ما آموخته است:
«علّم الانسانَ ما لَم یعلَم» .۱
پیامبران، گروه دیگرى از معلمان بشریت اند.
فلسفه بعثت آنان، «تعلیم» و «تزکیه» انسان هاست. این نیز نکته اى است که از صریح
قرآن بر مى آید: «یُزَکّیهم و یُعلّمُهُم الکتابَ و الحکمة» .۲
پس ما، هم مدیون خداییم، هم پیامبران، چرا که به گردن ما «حق تعلیم» دارند.
پدر و مادر نیز، در مرحله اى دیگر آموزگار مایند،
معلمان ما هم، از نخستین سال هایى که «الفبا» یمان آموخته اند، تا واپسین فرصت ها و
مجال هایى که ما توفیق فراگیرى از آنان داشته ایم و داریم و آنان بى منت، سفره دانش
خویش را در برابرمان گشوده اند و ما را میهمان علم خود ساخته اند، از «صاحبان
حق»اند و ما مکلف به حق شناسى و اداى وظیفه. و همه این ها نشانه «بلوغ انسانى»
ماست.
وقتى چنین است، «فروتنى» در برابر کسى که بر ما حق آموزش دارد، یک وظیفه مى شود، و
عمل به این وظیفه، یک منش انسانى و کمال اخلاقى.
چه زیباست رفتار سرشار از ادب آنان که وقتى به مراحل بالاى دانش و تخصّص مى رسند،
باز هم «حق استاد» را از یاد نمى برند و خودشان در هر موقعیت و شرایطى باشند و
استاد سابقشان در هر وضعى باشد، «احترام» را از یاد نمى برند و مایه کسر شأن خود به
شمار نمى آورند.
این، آموزه بزرگ حضرت رسالت است، آنجا که هم به شاگردان دستور مى دهد نسبت به معلم
خود تواضع داشته باشند، هم استادان را فرمان مى دهد که در برابر شاگردان خود رفتارى
فروتنانه داشته باشند:
«تواضَعوا لِمَن تَعَلَّمُونَ منه و تواضَعوا لِمَن تُعَلِّمونَه...» .۳
این روش و منش را، در همه فرهیختگان و فرزانگان مى یابید، آنان که علم، ایشان را به
«آدمیّت» رسانده است و هر چه بیشتر دانسته اند، متواضع تر شده اند و هر چه بار علمى
شان سنگین تر شده، فروتنى و خضوعشان افزایش یافته است، مثل شاخه هاى پرمیوه و
ساقه هاى پربار!
وقتى کسى به ما «دید» و «بینش» داده و بال پروازمان بخشیده و براى پیمودن راه،
تجهیزمان کرده و در مسیر زندگى، «هادى» ما گشته است، حق عظیمى بر ما پیدا کرده است. ما موفقیت خویش را مدیون چه کسانیم؟ آیا آنان را مى شناسیم؟ در برابرشان چه نوع
رفتارى داریم؟ اگر آنان رادر جمعى ببینیم، مراتب ادب و ارادت خود را در حضور جمع،
ابراز مى کنیم؟
اینجاست که «میزان شعور» و «سطح معرفت» روشن مى شود.
این هم یک شاخص است. معیار که همیشه نمرات و معدّل ها نیست!
در سخنان راهگشان حضرت على علیه السلام، تابلوهاى زیبا و درخشان فراوانى وجود دارد.
یکى از آن ها این سخن است:
«قُم مِن مجلِسِک لِأبیکَ و مُعلِّمِک، وَ اِنْ کنتَ امیرا» ،۴
به احترام پدرت و معلمت از جاى برخیز، هر چند که «امیر» باشى!
یعنى فرمانروایى نباید انسان را چنان از خود غافل و از پدر و معلم مغرور سازد که
وظیفه ادب و تواضع و خاکسارى را در مقابلشان از یاد ببرد.
تنها شاگردان ابتدایى نیستند که با فرمانِ «برپا»ى مبصر کلاس، به احترام معلم باید
برخیزند ،دانشجو و طلبه و استاد هم نسبت به معلم خود (در هر مرتبه اى که باشد و
باشند) باید چنین رفتار کنند.
موقعیت علمى و قدرت و ریاست، نباید مانع انجام وظیفه و رعایت ادب و خضوع شود و مقام
و منصب و رتبه و ا عتبار نباید آدم را کور و کر سازد.
این دلیل عظمت روح و خودساختگى معنوى و رهایى از غرور و تکبر است. در غیر این صورت،
سطح دانش بالا رفته، ولى سطح ارزش پایین آمده است.
گویند: یکى از استادان در جلسه اى شرکت کرد که سخنران آن، یکى از شاگردان قدیمش
بود. سخنران نه در ورود به جلسه، نه در هنگام سخن، توجهى به استاد خود نکرد و
بى اعتنا سخن گفت و هنگام خروج از مجلس که به ضرورت با استاد قدیم خود رو یا روى
شد، پرسید: استاد! کجایید؟ چه مى کنید؟ گفت: مثل گذشته مشغول تربیتِ گاو هستم!...
ادب شاگرد در برابر استاد، در نوع نگاهش، سؤالش، جوابش، نشست و برخاستش، ورود و
خروجش، گوش دادن ودرس خواندنش و حفظ حرمت استادش آشکار مى شود.
مرحوم شهید ثانى در کتاب «مُنیة المرید»، از جمله آداب شاگرد نسبت به استاد را
عبارت مى داند از: ارج نهادن به استاد، تواضع در برابر او، یادکرد محترمانه از وى،
سپاسگزارى از ارشاداتِ استاد، تحمل جفا و تندى او، آمادگى روحى و ذهنى براى درس،
جلوس مؤدّبانه در محضر او، مراقبت از حرکات و حالات خود در حضور استاد، تنظیم و
تلطیف صدا و گفتار، نادیده انگاشتن لغزش هاى گفتارى او، تمرکز حواس و استماع دقیق،
عدم تکرار سؤال هاى فرساینده، سؤال به موقع، شهامت در اعتراف به عدم درک مطلب علمى
و... بسیارى نکات و آداب دیگر. و مى افزاید:«اظهار خاکسارى در برابر استاد، خود
نوعى عزت و سرافرازى است. خضوع شاگرد در برابر استاد، افتخارى است براى او و تواضعش
موجب رفعت و بلند پایگى او مى گردد. حفظ حریم استاد و بزرگداشت مقام او، همچون شهد
و شیرینى عسل، گوارا و لذت بخش است...».۵
این گونه است که علم آموختن، ارزش مى یابد و دانشجو مقرّب و معزّز مى شود و سایه
رحمت الهى و بال فرشتگان، بر سرش مى گسترد.


علم کافى نیست!
درست است که «سؤال»، کلید گنجینه دانش است،
ولى...سؤالى که به قصد فهمیدن و شناخت باشد، نه دست انداختن طرف یا آزمودن میزان
علم او.
و درست است که بحث و گفتگو، مادر حقیقت است و حق، فرزندى است که از بحث و گفتگو
زاده مى شود (الحقیقة بنتُ البحث)، امّا بحثى که براى روشن شدن مطلب باشد، نه
اثباتِ حقانیّتِ «من»، یا به کرسى نشاندنِ حرف خویش.
بحث علمى خوب است، امّا جدال علمى ناپسند.
آن به روشن شدن حقیقت کمک مى کند و این به خاطر ردّ پاى «تفوّق طلبى»، ره به جایى
نمى برد.
نطق و منطق، براى بیان خواسته ها و تبیین دیدگاه هاست، نه براى دروغ بافى و لاف زنى
و تحریف. علم و دانش نیز، وسیله مباحثه و گفتگویى است که به حق رهنمون شود، نه براى
خودنمایى و تظاهر و فضل فروشى. اگر از دانش و معلومات خویش، چنین بهره اى ببریم،
کاربرد نادرست و سوء استفاده از یک ابزار فکرى است.
بى جهت نیست که اخلاقیّون، «جدل» را یکى از آفات علم به حساب آورده اند، چرا که
آمیخته به لجاجت مى شود و به نتیجه مطلوب نمى رساند. وقتى کسى نه به قصد فهمیدن و
فهماندن، بلکه با هدفِ شکست شخص مقابل و حاکم ساختن خویش، وارد بحثى مى شود، هدف
اصلى علم، گم مى شود، چرا که با زور و تحمیل، کسى پذیراى حرفى نخواهد شد.
دلایل قوى باید و معنوى
نه رگهاى گردن به حجّت قوى
این آفت، هم در مباحث اعتقادى پدید مى آید، هم در مجادلات سیاسى، هم در بحث هاى
علمى و فلسفى. از این رو باید ریشه یابى کرد که چه عاملى انگیزه کشیده شدن انسان به
جرّ و بحث هاى کلامى، فلسفى، سیاسى و علمى است؟ حقیقت جویى؟ یا تفوّق طلبى؟
در روایت است که مردى به حسین بن على علیه السلام پیشنهاد داد که بنشین تا درباره
دین، بحث و مناظره کنیم. امام که گویا از روحیّه جدل گرایى و مناظره خودنمایانه یا
غیر حق طلبانه او آگاه بود، فرمود:
«یا هذا، اَنا بصیرٌ بدینى، مکشوفٌ عَلىّ هُداىَ، فاِنْ کنتَ جاهلاً بدینکَ فاذَهبْ
فَاطلُبْهُ...» ۶
فلانى! من نسبت به دین خودم بصیرت و آگاهى دارم و هدایت و بر حق بودن من برایم روشن
و یقینى است، تو اگر دین خودت را نمى دانى برو و آن را بجوى!
حضرت، براى جلوگیرى از آفات این گونه مجادلات بى ثمر، چنین توضیح فرمود:
مرا با مجادله و ممارات چه کار؟ شیطان گاهى کسى را وسوسه مى کند و بیخ گوش او
مى گوید: برو و درباره مسائل دینى با مردم مناظره کن، تا خیال نکنند تو ناتوان یا
نادانى.
در ادامه، به آثار سوء و پیامدهاى خصومت آفرین و دشمنى زاى مجادله مى پردازد و ریشه
نفسانى و شیطانى آن را فاش مى سازد.
کشمکش و جرّ و بحث هاى بى ثمر که نامش «جدال» و «مراء» است، گاهى میان استاد و
شاگرد است، گاهى میان دو همدرس و همکلاس است، گاهى بین افراد خانواده یا جمع هاى
دوستانه است، یا بین طرفداران دو تفکّر، دو گرایش، دو طیف اجتماعى، دو مذهب دینى،
دو تیم ورزشى و دو جناح سیاسى است. در همه این موارد، اگر انگیزه بحث کننده، حقیقت
یابى نباشد، هرگز از این برزخ بى انتها به «دنیاى باور» نمى رسند.
هدف آموختن علم و تجهیز شدن به دانش چیست؟ برترى جویى علمى بردیگران، یا سیراب شدن
از چشمه زلال معرفت؟
پیشواى صادق، امام ششم«ع» فرمود:
هر کس دانش بجوید وعلم آموزد، تا به وسیله آن با دانشمندان به تفاخر بپردازد، یا با
سفیهان نابخرد به مجادله مشغول شود تا توجّه ها را به سوى خودش جلب کند، جایگاهش را
در دوزخ، فراهم سازد.۷ یعنى این گونه علم آموزى و دانشجویى، نه تنها نجات آور نیست،
که به آتش سوزان تبدیل مى شود.
گفتیم که سؤال، کلید گنج دانش است.
پس باید پرسید، بحث کرد، کاوش نمود، به مباحثه پرداخت، ریشه یابى و تعمّق کرد،
استدلال آورد، برهان خواست و تا رسیدن به منزلگاه «معرفت یقینى» از پاى ننشست. امّا
این، با جرّ و بحث بیهوده و خود خواهانه و برترى جویانه فرق دارد.
قرآن کریم، به «جدال احسن» فرمان مى دهد،۸ ولى جدال احسن وقتى تحقّق مى یابد که
انسان بیش از «خود» به «حق» بها دهد و بیش از نظرات و دیدگاه هاى خویش، به «حقایق
علمى» ارزش قائل شود و در مباحثات علمى، «صداقت» داشته باشد.
این ره که پر از وسوسه شیطانى است
جز با قدم صدق، نمى گردد طى
پس، گاهى اگر حرف شما حق هم باشد، وقتى احساس کردید طرف شما به جدل و نزاع پرداخته
است، شما کوتاه بیایید، تاکشمکش، کش پیدا نکند.
گاهى باید باسکوت، به میدان یک لجوج و ستیزه جو رفت، چرا که حرف در مقابل حرف، آتش
لجاجت را تیزتر مى کند. چه زیبا گفته است صائب تبریزى:
نیست درمان مردم کج بحث را جز خامشى
ماهىِ لب بسته، خون در دل کند قلاّب را
اگر به سلامت روح و تزکیه جان هم عنایت باشد، باید از چنین مجادلات که ریشه نفسانى
دارد پرهیز کرد، چون دل را تیره مى سازد و قلب را از پذیرش حق، فرارى مى دهد.
اگر رسول اکرم صلى الله علیه و آله وسلم فرموده است:
«اَوْرَع الناسِ مَنْ تَرکَ المِراءَ و اِنْ کانَ مُحِقّا» ،۹ اشاره به همین حقیقت
است یعنى پرهیزکارترین مردم کسى است که جدل را ترک کند، هر چند حق با او باشد.
اگر پرس و جو و گفتگو به نیّت کشف حقیقت باشد و پاسخ گفتن هم به قصد کمک به این هدف
باشد، جایى براى نزاع و خصومت نمى ماند. آنچه به عنوانِ «بحث طلبگى» در محیط هاى
حوزوى و مراکز علمى مطرح است، نوعى از همین «جدال احسن» است که قرآن بر آن تأکید
مى کند.
امام امت قدس سره الشریف، در بیان شیرین و لطیفى به این نکته چنین اشاره فرموده
است:
«... دو تا طلبه وقتى که با هم مى نشینند و صحبت مى کنند، گاهى مى رسد به فریاد،
این فریاد مى زند سر او، او فریاد مى زند سر او براى مطلب؛ امّا همه به دنبال اینند
که حق را پیدا کنند. بعد هم که مباحثه تمام شد، دو تا رفیق هستند، مى روند با هم
مى نشینند و چاى مى خورند. این جور اشکال، اشکال سازنده است، اشکال مدرسه اى، اشکال
طلبگى، اشکال سازنده است.»۱۰
امّا متأسفانه همه جا و همه بحث ها و مناظره ها چنین نیست و صحنه بحث و گفتگو گاهى
با میدان جنگ و رینگ بوکس اشتباه گرفته مى شود و مناظره کننده، مثل یک «گلادیاتور»
در «میدان جدل» به جان حریف مى افتد و او را خرد مى کند، بى آن که تلاشى براى یافتن
حق یا زدودن باطل صورت گیرد.
تاریخ بشر، پر از کشمکش هاى بیهوده و بى رویّه و ناسالم است که منشأ فتنه هاى
بسیارى گشته است و «جنگهاى فرقه اى» ریشه در همین گونه جدل هاى ناخالص و آلوده به
اغراض حیوانى و نفسانى دارد.
ورود به میدان «بحث آزاد»، هم تسلّط کافى لازم دارد، هم جنبه و ظرفیت مناسب. بحث
کننده، باید سخندان و قوى باشد، نه بافنده و پشت هم انداز.
ظرفیت لازم داشته باشد، نه کم عمق و بى جنبه، ونقد آراء را با نقد شخصیّت ها خلط
نکند و به جاى بحث منطقى و مستدل، انتقام جویى نکند.
خدا نکند که جدل و ستیزه جویى به صورت عادت در آید.
کلام را با سخنى ژرف و زیبا از امام ششم علیه السلام به پایان مى بریم، که فرمود: کسى که خودش را به مراء و جدال عادت دهد، این کار، خوى او مى گردد!۱۱
خدا کند که مجهّز شدن به «دانش»، دریچه حکمت و معرفت را به روى دانشجو بگشاید، نه
پرتگاهِ تفوّق طلبى و جدل و ستیزه را.


منطقه ممنوعه
نه مثل بسیارى از کاسبان، که کالایشان وسیله «کسب درآمد» است، و نه مثل
بنگاه داران، که پیوسته در اندیشه «درآمد»، به کارچاق کنى مى پردازند، دانشجو و
فرهنگى و طالب علم و جویاى معرفت، سرمایه اى دارد فراتر از «کالاى مادّى» و هدفى
دارد برتر از پول درآوردن و به افقى مى اندیشد، زیباتر از «نقداندیشى» و
«فرصت طلبى» و «ثروت اندوزى».
علم، چراغى است که هستى را روشن مى سازد. خیمه روشنایى جهان بر عمود دانش و معرفت و
بصیرت استوار است.
حیف نیست که درون صاحب دانش، تیره باشد؟!
دانشمندى که از «روشندلى» بى بهره باشد، بادام بى مغز و گردوى پوک است.
اگر در کالبد علم، روح بصیرت و معرفت نباشد، و اگر صاحب دانش، از عاطفه و ایمان تهى
باشد، به چیزى در حدّ «ابزار صنعتى» تنزّل یافته است، یا یک ماشین حساب، یا
رایانه اى حسابگر!
هیهات که فرزانگان بِخْرد و دانا که ارزش خود و دانش را مى دانند، به این تن در
دهند و خودرا این گونه ارزان بفروشند و حرّاج کنند، آن هم زیر قیمتِ واقعى. مگر آن
که از قیمت انسانى بى خبر باشند و نرخ بازار کمال وارزش علم در دستشان نباشد!
هرگز مباد که «نفس»، بر سر«عقل»، کلاه بگذارد.
به هرحال، دانش بخشى از شخصیّت انسانى ما را مى سازد، نه همه آن را. از این رو، همه
بها را در «قیمت گذارى انسان» نباید به علم داد، یعنى دانش و معلومات، حرف اول و
اصلى را نمى زند.
«ایمان و عمل» مکمّل علم به شمار مى آیند. اگر «باور» نسبت به خدا و آخرت و روز
حساب و کیفر و پاداش و بهشت و جهنم و محکمه الهى و داورى خدا نسبت به عملکردها ضعیف
باشد یا اصلاً نباشد، علم به تنهایى قدرت نجات انسان را از اموج متلاطم و رساندن به
ساحل امن ندارد. نمى بینید که چگونه آتش، دامن دانش روز را گرفته و «انسانیت» در
شعله اش مى سوزد؟
پس «تقویت بعد ایمانى» را در کنار آموختن علم و تخصص باید در دستور کار قرار داد،
چون مهم و حیاتى است.
«یقین»، یک گوهر کمیاب و قیمتى است، مثل کیمیا، مسِ وجود را طلا مى کند.
ظرف دلها اگر با ایمان و یقین پرشود، محل نزول برکات الهى مى شود و چنین قلبى هم
وسعت مى یابد، هم قدرت، هم حکمت و هم نورانیّت.
اما... اگر دل، انبارى از شبهه ها، هوس ها، بى قیدى ها، بى اعتقادى ها، ناباورى ها
باشد، پایگاه و جایگاه شیطان خواهد شد و «معلومات» به تنهایى نمى تواند بادبانى
باشد که زورق شکسته و طوفان زده وجود ما را از گرداب ها برهاند و به دیدار ساحل
برساند.
سهم خود شما هم در بذر پاشى ایمان در مزرعه دل، مهم و مؤثر است.
چه کسى باید نفوس شما را تزکیه کند و تعقل شما را بالا ببرد و وسعت دید و عمق بینش
شما را افزایش دهد؟ خودتان یا دیگران؟
اگر خودتان به فکر نباشید و اگر کسب «گوهر باور» براى خود شما یک عشق برتر و یک هدف
اصلى نباشد، از دیگران کارى ساخته نیست.
کتاب و مطالعه، یکى از ابزار و راههاى تجهیز خویش به این «دید» و «بصیرت» است. چه
اندازه با کتابخوانى مأنوس و با کتاب، همدمید؟
دانش و ایمان مثل دو بال براى یک پرواز است. یکى پشتوانه است، دیگرى چاشنىِ تأثیر
گذارنده و پیش برنده.
و چه زیباست کلام شهید مطهرى۱۲ که: «علم، وجود انسان را به صورت افقى گسترش مى دهد
و ایمان به شکل عمودى بالا مى برد، علم طبیعت ساز است و ایمان انسان ساز. علم
زیبایى عقل است و ایمان، زیبایى احساس. علم، ابزار مى سازد و ایمان مقصد. علم، سرعت
مى دهد و ایمان، جهت....»
روشن تر بگوییم: مشکل امروز ما، ضعفِ اطلاعات مذهبى و معلومات دینى نیست، آن چه خطر
ساز گشته، «ضعف ایمان» است، نه ضعف علم. «ایمان مذهبى» وقتى سست باشد و آخرت و حساب
و کتاب و بهشت و جهنم، در چهار چوب محاسبات بشر جایى نداشته باشد، یا در حاشیه قرار
گرفته باشد، خیلى راحت سر«وجدان» کلاه گذاشته مى شود و انسان «مسخ» مى گردد و در حد
یک کالا و ابزار تنزّل مى یابد و در چشم اندازش جز«منافع شخصى» و «سود مادّى» قرار
نمى گیرد.
رهایى از تعلقات مادى یک ارزش است.
پایه را «پول» قرار ندادن هم یک اصل است.
وقتى آیین و مرام کسى تنها «سود» و «ثروت» بود، به هر قیمتى واز هر راهى و به قیمت
از دست دادن هر چیزى، فاجعه به بار مى آید. مال، مى تواند به عنوان یک لغزشگاه، سر
راه انسان کمین کند.
چه چیزى مى تواند انسان را از ورود به «منطقه ممنوع» در قلمرو مسائل اقتصادى و پول
و برخوردارى و در آمد، نگاه دارد؟ علم یا ایمان؟ مگر نه این که شیادان باچراغ دانش
و تخصص، گزیده تر کالاها را به یغما مى برند؟
کسى که بتواند زنجیره اى از «فضایل اخلاقى» را در جان خویش پدید آورد و چراغ فطرت
را روشن نگاه دارد و «انسان» بودن خود را از یاد نبرد و به یک دستگاهِ «پول درآور»
تبدیل نشود، نفس وسوسه گر نمى تواند به «قلعه قلب» او لشکرکشى کند و «پایگاه وجود»
او را که مى تواند جلوه گاه امر و فرمان خدا باشد به تسخیر شیطان درآورد.
وقتى مى توان مزرعه اى صلاح خیز شد، چرا باید کویرى توان سوز گشت؟
و...وقتى مى توان «امیر» شد، چرا باید «اسیر» ماند؟
راستى که علم به تنهایى کافى نیست!


به رنگ و بوى گل
در «راه زندگى»، نیازمند همراهیم.
دوستان، مى توانند بعضى از همراهان ما باشند و «دوستى» مى تواند کمکى براى بهتر
پیمودن این مسیر باشد، چه در زمینه دانشجویى و علم آموزى، چه زندگى و معیشت، چه
بُعد فکرى، روحى و اخلاقى.
آنان که نمى توانند با کسى «طرح دوستى» بریزند و دیگران دوست ندارند با آنان همدم و
همنشین و همراه شوند، اغلب به نقطه ضعف ها و خصلت هاى اخلاقى ایشان برمى گردد که
عامل گریز یانفرت یا جذب نشدن دیگران است. شاید نوع رفتار و اخلاق خوب یابد، یکى از
این عوامل باشد.
از قدیم گفته اند که دکانِ عسل فروش بداخلاق، خلوت و بى مشترى است و دکانِ سرکه
فروش خوش اخلاق، پرمشترى. یعنى فقط نوع کالاى مورد عرضه نیست که عامل جذب یا دفع
است، بلکه کیفیت عرضه و نوع برخورد و اخلاق هم موثر است.
چه قدر شیرین است این سخن حکیمانه مولا على علیه السلام که فرمود:
« اَعجزُ الناسِ مَن عَجَزَ عَن اکتسابِ الإخوانِ وَ اَعْجَزُ مِنهُ مَنْ ضَیَّعَ
مَنْ ظَفِرَبهِ مِنهم ؛ ناتوان ترین مردم کسى است که از دوست یابى ناتوان باشد و
ناتوان تر از او کسى است که دوستانش رانتواند نگه دارد.»۱۳
و چقدر زیبا سعدى این مفهوم را چنین بازگو کرده است که: «دوستى را که به عمرى فرا
چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند.»۱۴
پس، هم یافتن دوست و داشتن روحیه جمعى و همکارى و همراهى و همدلى و همدردى مهم است
و یک «هنر» محسوب مى شود، هم حفظ دوستان و دوستى ها و تحکیم رابطه ها و تقویت
پیوندها. به خصوص، دوستان خوب و با کمال دوران دانشجویى را نباید به این سادگى
فراموش کرد و از دست داد.
این هم از حرف هاى کهنه و در عین حال نو و به روز است که دوستى با هر کس نشاید و
دوستى با بدان نباید و دوستى هاى بر سر هوس نپاید و این که دوستِ خوب و بد داریم و: همنشین تو از تو به باید
تا تو را عقل و دین بیفزاید
ضرورى است که «دوست» را از «دوست نما» بشناسیم و از آنان که اهل تملّق و ریا و
دورویى و نقش بازى کردن و چاپلوسى و اهل بردنِ دل و دین اند، بپرهیزیم و به دوستى
تکیه و اعتماد کنیم که بتواند تکیه گاه ما باشد، نه آن که خودش هم بى ریشه و پوک و
سست و بسته به جاى دیگر باشد!
دوست، همدم تنهایى هاى انسانى و شریک غم ها و شادى هاى او و بازوى یارى رسان در
نیازمندى ها و تکیه گاهى مناسب در مشکلات و گرفتارى ها و مشاورى خیرخواه در لحظاتِ
تردید و ابهام است، و در واقع، یک «سرمایه معنوى» است، نامش دوست.
و اگر چنین نبود، دوست نیست، رهزنى در نقاب دوست است.
چه کسى شایسته عنوان قشنگ و دوست داشتنىِ «دوست» است؟
چه ملاک هایى مى تواند مورد نظر در انتخاب دوست یا ادامه یک دوستى باشد؟
چه بخواهیم چه نخواهیم، از دوستان و همنشینانمان رنگ و اثر مى پذیریم و خصلتهاى ما
به شکل خُلق و خوى آنان در مى آید، گاهى هم (البته اگر ما قوى تر و اثرگذارتر
باشیم) مى توانیم خصلت هاى دوستان خود را تغییر دهیم.
باز هم یک حرف قدیمى، امّا همیشه تازه:
تو اول بگو با کیان زیستى
پس آنگه بگویم که تو کیستى
این، یعنى این که معیار دیگران در قضاوت نسبت به ما، دوستانمانند،
یعنى این که خوبى و بدى و صلاح و فساد ما را از دوستان و معاشرانمان مى شناسند،
سخنى زیبا از پیامبر خوبى ها و زیبایى ها، حضرت رسول اکرم
صلى الله علیه و آله وسلم:
مَثَلِ همنشین خوب و شایسته، مثل عطّار است، که اگر از عطر خودش هم به تو ندهد، ولى
از بوى خوش او به تو مى رسد و معطّر مى شوى. و مثل همنشین بد، همچون کوره آهنگرى
است، که اگر لباس تو را هم نسوزاند و جرقه هاى آتش بر جامه ات نیفتد، بوى کوره و
دود و دم آهنگرى تو را هم مى گیرد.۱۵
و چه خوب این نکته حکیمانه در کلام سعدى و در شعر «گِلى خوشبوى در حمام، روزى...»
انعکاس یافته و گِل ناچیز، در اثر همنشینى با گُل، خوشبو مى شود و دیگران را از بوى
دلاویز خویش سرمست مى کند و سبب آن را هم مصاحبت چند روزه با گُل معرفى مى کند.
تمثیل زیباى دیگرى در اثر گذارى دوست یا تأثیرپذیرى از دوست، کلام مولا على«ع» است
که مى فرماید:
«همنشینى با نیکان، براى انسان نیکى به همراه مى آورد، مثل بادى که بر بوستان معطر
مى گذرد، با خودش بوى خوش به همراه مى برد. همنشینى با بدان، براى انسان شرّ و بدى
مى آورد، مثل بادى که بر لجنزار و فضاى متعفّن مى گذرد، با خودش عفونت و بوى بد
مى برد.»۱۶
شگفت از برخى ساده لوحان است که مغرورانه مى پندارند خود ساخته اند و خطر از آنان
گذشته و اگر با هر کس و هر گروه و جمعى رفاقت و همنشینى کنند، رنگ نمى گیرند. شاید
هم از تعبیر«ساده لوح» برآشوبند و برنجند، ولى رنجش آنان واقعیت را تغییر نمى دهد. چه بسیار کسانى که به قصد نجاتِ غریق رفته اند، اما خودشان طعمه امواج شده اند. چه
بسیار کسانى که به قصد اصلاح یک معتاد، جلو رفته اند، ولى خودشان هم دچار اعتیاد
شده اند.
وسوسه هاى ابلیس، بسیار رنگارنگ و جذاب است.
بعضى هم دوست دارند هر چیز را «تجربه» کنند و گاهى همین تجربه ها آنان را از هستى
ساقط مى کند و گرفتار ندامت جبران ناپذیر مى شوند. مگر مى شود «زهر» را خورد، به
انگیزه این که «ببینیم چه مى شود»؟
نگاه به اطراف و دوروبرى ها سازنده و مفید است، ارزیابى دوستان هم لازم.
یک دم به خود آ و ببین چه کسى؟
به که بسته دل و به که همنفسى؟
حال که از «دوستى» گفتیم و از دوستان، چند نکته سودمند هم از سالکان و رهپویان و
راهنمایان بشنویم و بخوانیم:
ـ از هر چیز تازه اش را انتخاب کن و از دوست، قدیمى اش را.
ـ از نشانه هاى بزرگوارى انسان، حفظ دوستان قدیمى است.
ـ دوست خود را زیاد عتاب و سرزنش نکنید، که «کینه» مى آورد.
ـ دوست واقعى کسى است که عیب دوست خود را در نهان و به خود او بگوید، نه آشکارا و
نزد دیگران.
ـ خداوند، تداوم دوستى ها را دوست دارد، پس بر دوستى هاى خود استمرار بخشید.
ـ محبت و دوستى خود را بى جا و بى مورد مصرف نکنید، که این گونه دوستى ها در معرض
گسستن است.
ـ حق دوستان خود را به بهانه دوستى و رفاقت، ضایع نکنید.
ـ افراد را بیازمایید، آن گاه از آنان دوست برگزینید.
ـ حسن خلق، موجب افزایش دوستان مى شود و بداخلاقى انسان را تنها مى سازد.
ـ با فرومایگان دوست نشوید، چون بر خوشیها و نعمت هاى شما حسد مى ورزند و در
گرفتارى ها زبان به ملامت مى گشایند.
ـ همنشینى و دوستى با احمق، عذاب روح است.
ـ از دوستى با کسى که فکرش خوب، ولى عملش بد است بپرهیز، چرا که انسان را با همنشین
مى شناسند.
ـ کسى که به فرومایگان و شروران و بدان نزدیک شود، مورد اتّهام قرار مى گیرد.
همه این نکته هاى نغز و رهنمودهاى کاربردى، از سخنان امام سالکان، حضرت على
علیه السلام است.
بارى...ناگفته نماند که همه این دوستى ها و رفاقت ها وقتى ارزشمند است و قابل تحسین
و تقدیس، که مبناى صحیح و عقلایى و دینى داشته باشد و آلوده به گناه و بیرون از
دایره آیین وحى و رضاى خدا نباشد و تا هست، چنین باد!


با این ریشه بیگانه نباشیم
اگر کسى ما را«وابسته» و «طُفیلى» معرفى کند بدمان مى آید. درست هم هست، چون
استقلال و شخصیت و هویت، ارزشى دوست داشتنى است و نشان مى دهد که ریشه ما به جایى
وصل است و همان «جا»، هویت ما راشکل مى دهد و به ما اعتبار مى بخشد.
اما یادمان نرود که زمانه ما «عصر طوفان ها» ست و جریان هاى قوى و پیدا و پنهان که
گاهى یک نسل، یک تاریخ، یک جامعه و یک فرهنگ را در هم مى پیچد و با خود مى برد، از
شرق گرفته تا غرب، از جریان هاى سیاسى گرفته تاگرایش هاى فلسفى، فکرى، توفان هایى
در «جغرافیاى اندیشه ها» و در دشت باورها و اذهان مى وزد و بسیارى از قرار و مدارها
را در هم مى ریزد.
«موج هاى سهمگین مى خیزد از دریا
بادهاى سخت و سنگین مى وزد در راه
«کوه» اگر باشى،توانى ماند،
روى در روى هزاران موج
سینه اندر سینه هر باد، هر طوفان
«کاه» اگر باشى چه؟مى دانى؟
خرمنى را در مسیر بادها بنگر،
آنچه مانَد، «گندم» است و آنچه بادش مى رباید، «کاه»!۱۷
این «گندم»، همان هویت وفکر و باور و شخصیت فرهنگى و«خودى» است که در چنین
توفان ها، مى ماند و سود مى بخشد و نگه مى دارد. و «کاه»، بى هویّت ها و بى شخصیت
هایى اند که نه باورهاى روشن و ریشه دار دارند، نه با ریشه هاى فرهنگى خویش
آشنایند، نه برخوردار از اعتماد به نفس و احساس شخصیت و عظمت در رابطه با سنن و
آداب خویشند، نتیجه اش هم ملعبه پنجه بادها گشتن و به این سو و آن سو در نوسان و
چرخش بودن است.
چگونه مى توان به این ریشه ها رسید؟
و چگونه مى توان این ریشه هارا تقویت کرد؟
واقعیت این است که هر قوم و جامعه اى، به اندیشه ها و معارف مکتبى خویش مى نازند،
همچنین به شخصیّت هاى علمى و ادبى و هنرى، یابه تمدّن باستانى و پیشینه کشور و میهن
شان، یا به فرهنگ و آثار و کتب و کتابخانه ها و میراث هاى علمى نسل هاى گذشته که به
دست آنان رسیده و مایه سربلندى و اعتبارشان گشته است.
اینهاست ریشه هاى هر ملّت، که هر چه عمیق تر، کهن تر و قوى تر و بى آفت تر باشد،
دیر پایى و صلابت آن ملّت و نستوهى و استوارى آن قوم، تضمین شده تر است.
بعضى ها با مفاخر و مآثر و پیشینه فرهنگ غنى خویش آشنا و مرتبط اند، در نتیجه نسبت
به آن، پاى بند و وفادار و حسّاس.
بعضى هم یا از آن «بى خبر» ند، یا به آن «غیرمعتقد»ند، یا برترى و اصالت آن را نسبت
به آثار و فرهنگ و شخصیت ها و اندیشه هاى «بیگانه» نشناخته اند.
اینان، روشن است که خیلى زود، رنگ مى بازند و رنگ فرهنگ بیگانه را به خود مى گیرند
و بازیچه مى شوند، آنان هم طبیعى است که غیرتمندانه و آگاهانه بر سر آنچه که دارند
پافشارى کنند و بایستند و به آن افتخار کنندو «آنچه خود داشت، زبیگانه تمنا» نکنند! دانشجو با ورود جدّى تر به عرصه دانش و فرهنگ و اندیشه، بر سر این چند راهى ها قرار
مى گیردو گاهى نسنجیده انتخابى مى کند که «آینده» او را براى همیشه تاریک مى سازد. بازنگرى عمیق به «فرهنگ خودى»، سبب مصونیت و مقاومت در برابر این هجوم ها و توفان
هاست.
چه کسانى «مجذوب»، یا «مرعوب» یا «منکوب» یک فرهنگ مهاجم مى شوند؟
آنان که ضعیف باشند. این ضعف، به احساس بى ریشگى و احساس حقارت بر مى گردد. در
مقابل، آن کوه بلند مغرور و باصلابت که ایستادگى اش ضرب المثل مى شود، کسى است که
«احساس ریشه» مى کند و «اعتماد به نفس» دارد و فرهنگ خود و مکتب الهى و مترقى خویش
را ارزشمند، پایا، پویاو پاسخگو مى شناسد.
مکتبى که ریشه در وحى و رسالت دارد، چنین است و این توانایى و سرشارى را دارد. اگر
ما به ریشه هاى این گنجینه دست نیافته باشیم و ارزش «آنچه داریم» را نشناخته باشیم.
این مشکل ماست، نه مکتب و مذهب.
اگر فهرستى از نام چهره هاى عظیم و نورانى بزرگان مکتب و مفاخر ملّى فراهم آید،
چندین جلد کتاب مى شود.
اگر آثار تألیفى اندیشمندان برجسته مسلمان را در طول قرن هاى گذشته یکجا گردآورى
کنند، کتابخانه اى بس عظیم خواهد شد. این «اگر» تحقق یافته است. کافى است به
کتابخانه هاى بزرگ سرى بزنید. از دیدن این همه آثار، که هر کدام مایه فخر و مباهات
است، احساس قشنگ و اعتماد بخشى به انسان دست مى دهد.
بسیارى از نوابغ و فرزانگان علمى وادبى ما،در غرب و درمیان غیر مسلمانان ولى اهل
مطالعه، آشناتر و معروف ترند. دریغ از ما که گاهى کمتر از آنان، مى شناسیمشان و با
آثار و اندیشه هاى آن چهره هاى پر جاذبه، بیگانه ایم.
کسانى چون حافظ و مولانا، حکیم عمر خیام و بوعلى سینا، خواجه نصیر و زکریّاى رازى،
ابوریحان بیرونى و جابر بن حیّان، ملاّ صدرا وفارابى، میرداماد و شیخ بهایى، سید
جمال الدین، امام خمینى قدس سره، علامه طباطبایى، پرفسور حسابى و استاد جعفرى و...
در جهان غرب، شناخته شده اند و درباره آنها صدها کتاب تألیف شده است.
همه اینها یعنى چه؟... یعنى ریشه هاى فرهنگى استوار و غنى و افتخاراتى بى نظیر و
ستودنى.
وقتى یک جوان مسلمان دانشجو، آن قدر افتخارات مکتبى و سرمایه هاى علمى داردکه
مى تواند در سطح جهان، به مسلمانى و به ایرانى بودن خویش مباهات کند، چرا این همه
«بیگانگى از خویش»؟ جوان امروزى در جهان اسلام، نهال بى ریشه اى نیست که در مقابل
توفان هاى فکرى و جریان هاى فرهنگى وارداتى، خود را ببازد، بلرزد، خم شود، کنده شود
و بر باد برود! مگر اینکه این ریشه ها را نشناسد، یا آنها را قطع کرده باشد.
بگذار روشن تر بگویم: تناورترین درخت کهنسال «باغ معارف بشرى» در سرزمین ما، در
کوهپایه هاى مکتب و فرهنگ دینى ما، از دامن نوابغ شرقى و تفکّر اسلامى روییده و سر
برآورده است.
ما، اکنون در سایه سار آن آرمیده ایم و از میوه ها و ثمراتش که بسى شیرین است، بهره
مى گیریم.
چرا از خود درخت و ریشه هایش غافل باشیم؟
آیا اگر کسى قداست «کعبه» و حرمت «مدینه» و الهام بخشى «کربلا» را بشناسد، آیا
دلباخته «پاریس و لندن» و مفتون «مسکو» و «واشنگتن» و مجذوب «ژاپن» و «سوئد»
مى شود؟ منظور، معمارى و ساختمان و صنعت و تکنولوژى نیست، محتواى فرهنگى و غناى
اندیشه است.
از خاک پربرکتِ «ایمان»، شجره طیبّه اى مى روید که ریشه در خاک دارد و شاخه در
آسمان، و سایه و میوه اش نیز گسترده است و سالم و شیرین.
با این ریشه و شاخه و ثمر، بیگانه نباشیم!...


خانه تکانى دل
سال تقویمى مى گذرد،
اما سال تحصیلى ادامه دارد.
حتى اگر در روزهاى آغازین بهار، درس ها و کلاس ها تعطیل باشد، هرگز «اندیشه» و
«معرفت» و «دانش» تعطیل نیست.
این، روشى براى «مبارک» ساختن سال نوست، یعنى برکت آفرینى در عمر و زمان و فرصت هاى
زندگى.
حال، تا اینجاى کار را پیش آمده ایم.
شاید اگر دقت و برنامه ریزى بهترى داشتیم، مى توانستیم زمان را امتداد بخشیم و
فرصت هاى درسى و آموزشى را بیشتر و بهتر برویانیم و بشکوفانیم.
کارمندى تعطیل بردار است، اما دانش پژوهى هرگز.
«میاساى زآموختن یک زمان...»
آغاز سال نو را به خیلى ها «تبریک» مى گوییم، خیلى ها هم به ما تبریک مى گویند.
مفهوم این «تبریک» چیست؟ یعنى خیر و برکت یافتن سال و ماه و عمر و زندگى و نیرو و
تلاش.
خیلى ها پول دارند، اما پولهایشان بى برکت است.
خیلى ها اولاد دارند، اما خیرى از فرزندانشان نمى بینند.
خیلى ها درس مى خوانند، اما تحصیلاتشان به کار خودشان و جامعه نمى آید.
خیلى ها تلاش مى کنند، اما همان جاى نخستین اند.
خیلى ها زحمت مى کشند، اما همچنان دستشان از «بهره زحمات» خالى است و کوشش هاى
مستمر آنان بیهوده و بى ثمر مى شود. اینها همان «بى برکتى» در زندگى و دانش و
دارایى است.
چه کنیم که سال جدید برایمان «برکت» داشته باشد و تبریک گفتن ها و شنیدن ها مفهوم و
مصداق پیدا کند؟
آینده، در گرو گذشته ما و تلاش کنونى ماست.
آنچه خجستگى روزها و سال هاى آتیه را براى ما رقم مى زند، تصمیم هاى جدى، اراده هاى
استوار، برنامه ریزى هاى حساب شده، پیگیرى هاى دقیق، محاسبه ها و مراقبت هاى ویژه
است.
ما مسؤل عمر، زمان، فرصت ها و استعدادهاى خویشیم.
هرگز مباد که گذشته ما به امید «آینده» و آینده ما به حسرت «گذشته» سپرى شود و
عمرما بین این گذشته پر حسرت و آینده رؤایى تقسیم شود و هیچ خورده نیاورد!
این تقسیم، هیچ جالب و زیبا نیست.
زمان، امانتى در دست ماست. هم مى توان این عنصر پربها را سوزاند و دود کرد، هم
مى توان آن را سرسبز و با طراوت ساخت. تعیین کننده این دو وضع هم نحوه عمل ماست. باید از هر دقیقه قرنى ساخت
قرن را در دقیقه گنجانید
یا که با شیوه مهار زمان
جبر را هم به زیر بال کشید
هر چه هست در این «مهار زمان» نهفته است. اگر قدرت آن را داشته باشیم، هم دقیقه هاى
ما استمرار و وسعت مى یابد و سرشار مى شود، هم قرنى را مى توانیم در دقیقه اى
بگنجانیم و لحظه لحظه عمر خود را غنى سازیم، آرى، غنى سازى زمان!
بارى... در سال نو، همه چیز نو مى شود. ما چرا نو نشویم؟
تقویم ها عوض مى شود، خانه ها گردگیرى مى شود، دیدارها تازه مى گردد، طراوت را در
چهره طبیعت تماشا مى کنیم، دشت و دمن عطر جانبخش و رایحه بهارى را نثار و ایثار
مى کند، ما که نباید کمتر از درخت و صحرا باشیم!
اگر ما هم عوض شدیم، اگر اخلاق ما هم نوتر و بهارترى شد، پابه پاى بهار، آمده ایم. در سال جدید، هم دفتر عمر ما ورق مى خورد، هم تقویم سال جدید را مى گشاییم. چه خوب
است که در برگ برگ این دفتر و کتاب، با ایمان و عمل، با خوبى ها و تلاش ها، با
صداقت ها و مهرورزى هاى صادقانه، خطوطى از «هنر انسان زیستن» بنگاریم و نقشى از
«رشد» ترسیم کنیم.
«عید» در بیرون از وجود ما حضور دارد،
در وجود خود هم عیدى پدید آوریم و به «خانه تکانى دل» بپردازیم.
چه زیباست که در کنار «تحویل سال»، شاهد«تحول حال» هم باشیم، چه نیکوست که «امروز»
ما بهتر از دیروز و «فردا»ى ما بهتر و روشن تر از امروز و «فرجام» کار ما بهتر از
«آغاز» آن و «آخرت» ما بهتر و آبادتر از «دنیا»ى ما باشد.
و... این، شدنى است، تنها «خواستن» مى خواهد. ما در کجاى زمان ایستاده ایم؟ از چه
قلّه و فرازى به حیات مى نگریم؟ چه افقى پیش چشم ماست؟
یک حرفِ کاملاً جدّى:
عده اى سال گذشته، در همین ایّام، بودند و امروز نیستند، یعنى از نعمت «وجود»
بهره مند بودند و امروز محروم اند. این، یعنى فرصت ها را پایانى است و مهلت ها را
باید مغتنم شمرد و «پاس فرصت ها» را نباید خراب کرد.
بگذشت زمان، دست به کارى نزدى
برگردن لحظه ها مهارى نزدى
صد توپ زدى، تمام را کردى «اوت»
صد «پاس» گرفته، آبشارى نزدى!
و اگر در طلیعه سال نو و سپرى شدن سال گذشته این حرف را نزنیم و به این حقیقت که در
آینه «تحویل سال» دیده مى شود ننگریم، پس کى و کجا و چگونه؟
و... بالاخره، یک حرف جدّى دیگر:
اینکه عمر مى گذرد و سال، نو مى شود، چنان نیست که بر سن و عمر ما افزوده شود، بلکه
از آن کاسته مى شود. مثل سیگار که هر چه بکشند کوتاهتر مى شود، ما هم هر چه بیشتر
عمر مى کنیم، از عمرمان کاسته مى شود و به «خط پایان» نزدیک تر مى شویم.
البته نباید با جوانان اینگونه حرف زد، ولى چه مى توان کرد؟ فرصت ها به شتاب ابرهاى
آسمان مى گذرد. باید دید چه کاشته ایم و چه برداشت خواهیم کرد؟!
پروین اعتصامى، مى گوید:
گوهر وقت بدین خیرگى از دست مده
آخر، این درّ گرانمایه بهایى دارد
دوران تحصیل، بهار عمرماست.
تعطیلات را هم چون ایام تحصیل، پربار و سرشار سازیم. این است برکت عمر!


رفاقت با کتاب، انس با مطالعه
یکى از کمبود«کتاب» مى نالد، دیگرى از کمبود «مطالعه».
گاهى کتاب و کتابخانه موجود و دم دست است، اما اشتیاق مطالعه و انگیزه کتابخوانى
نیست.
گاهى هم شوق خواندن هست، اما یا نمى دانیم« چه بخوانیم؟»، یا آن چه را مى خواهیم،
نمى یابیم، یا کتاب گران است و دسترسى به آن، مشکل.
به هرحال، «مطالعه» خوراک روح و فکر انسان است و «کتاب»، سفره اى است که غذاهاى
گوناگون را در اختیار خوانندگان مى گذارد.اگر اشتهاى ما کور شده باشد، کتابها چه
تقصیرى دارند؟ پس نباید ضعف ها را همیشه به گردن دیگران و مسؤولان فرهنگى انداخت.
گاهى بى رغبتى به مطالعه، مى تواند عامل بسیارى از نارساییهاى فکرى و ضعف بینش و
سطحى نگرى در مسایل مربوط به اندیشه و جامعه باشد.
«نویسندگان»، به صورت تولیدکنندگان فراورده هاى فکرى، یا به عنوان عوامل تهیّه و
توزیع و عرضه، سهم و نقش دارند، نقشى که گاهى بنیادین و سرنوشت ساز است.
دانشجو، باید «جویاى دانش» باشد، همیشه، همه جا و در هر شرایط.باید با کتاب، دوست
شد، انس گرفت، در سفر و حضر آن را همراه داشت و خستگى هاى روحى و عدم نشاط را با آن
درمان کرد و مطالعه را گامى براى جلوگیرى از هدر رفتن فرصت ها دانست .خوشبختانه «کتاب و مطالعه»، با همه گسترش و تنوّعى که در رسانه ها و امکانات
ارتباطى و اطلاع رسانى و فیلم و فرستنده و رایانه و ماهواره و... پدید آمده، جایگاه
خود را دارد و «کتابخوانى» بخش عمده اى از اوقات بسیارى را به خود اختصاص مى دهد.
به کتاب، باید به دید یک «داروى روح و فکر» نگریست.
کتابخانه، کمتر از داروخانه نیست. تأثیر مطالعه بر فکر و اخلاق و دیدگاهها و زندگى
انسان نیز، ناچیزتر از قرص و کپسول و گیاهان دارویى و مراقبت هاى بهداشتى
نیست.کمبود مطالعه، در هر شخص و جامعه اى که باشد، یک عارضه نامطلوب است که باید با
آن مقابله کرد و به درمانش پرداخت و افراد بى خیال را به «عارضه» بودن آن توجه داد.
این توجه و این نیاز، در حیات دانشجویى، هم ضرورى تر و هم مشهودتر است.
وقتى کتاب، درمان روح است و مطالعه هم غذاى فکر و جان، در گزینش این دارو و نسخه
گرفتن از پزشکان اندیشه(نویسندگان و صاحبان فکر و قلم) باید دقیق بود، زیرا عوارض
مطالعات نادرست و کتابخوانى غلط، یا خواندن کتاب هاى مضر و بیهوده و فرصت کش، بیش
از غذاى مسموم است و بیشتر لغزشها، معلول کم اطلاعى یا خواندن آثار سست و ضعیف یا
انحرافى است، یا پذیرش القاءات و اندیشه هاى بى بنیاد و مغالطه آمیز برخى از اهل
قلم.
پس چندان ناروا نیست اگر از طریق مطالعه، به نوعى«کتاب درمانى» روى آوریم و بیمارى
هایى همچون یأس و نومیدى، افسردگى، جهل، شک، بیخبرى، ضعف بینش، کاستى هاى اخلاقى،
گمراهى هاى سیاسى و انحرافات اعتقادى را با مطالعه آثار متقن و سودمند و جذاب،
درمان کنیم و ناتوانى خویش را در عرصه اندیشه، با خواندن آثار غنى جبران کنیم و
توانا شویم.
از هر کس هم عذر «اهل مطالعه نیستم» پذیرفته باشد، از دانشجو پذیرفته نیست، چرا که
تار و پود حیات دانشجویى، با علم و کتاب و استاد و بحث و مطالعه و پرسش و کاوش
آمیخته است و خواندن، جزو خمیرمایه زندگى جوانان ما در این مقطع از تحصیلات و زندگى
و عمر است.
از دیگرسو، براى انبوه کتاب هاى بى شمار و جدید و خواندنى هم باید فکرى کرد و
چاره اى اندیشید، چون قطعاً به خواندن همه خواندنى ها نمى رسیم. چه راهى مى ماند؟
جز انتخاب و بهْ گزینى و اولویت بندى؟! این نوعى به بهره ورى رساندن ساعات عمر و
«مدیریت زمان» است. بدون این گزینش و مدیریت، ظرفیت ذهنى ما از آنچه که ضرورى و
مفید و اولویت دار نیست پر مى شود و جا و زمینه و فرصت براى «اولویت هاى مطالعاتى»
باقى نمى ماند.
از همین جا، لزوم بهره گیرى از متد و روش آشکار مى شود، چون مطالعه روشمند، بازدهى
بیشترى دارد و کتابخوانى بدون اصول و ضوابط و روش درست، ضایعات فکرى و وقتى پیش
مى آورد و... چه بسیار انسان ها که از بیهودگى آنچه در گذشته خوانده اند، یا نادرست
بودن روش کار کتابخوانى، گله مندند و متأسف. ولى، حسرت مشکلى را حل نمى کند.
به جاى آنکه کتاب، شمار را غافلگیر کند و وقت شما را در سلطه خویش بگیرد، «قدرت
انتخاب» را از دست ندهید، مطالعه «فعال» داشته باشید نه «انفعالى»، گزینشى عمل کنید
نه از دم و کیلویى!
وقتى در هر کارى، داشتن روش، مسیر، برنامه و طرح، کارساز و مفید است،چرا در مطالعه
نباشد؟ سیر مطالعاتى و طرح مطالعاتى و راهنماى کتابخوانى و مشاوره درباره اینکه چه
باید خواند و چگونه و چه مقدار و درباره کدام موضوع و... نشانه ارزش شناسى درباره
عمر و جوانى و نعمت فرصت و فراغت است.
روشمندى، در هر کارى از جمله مطالعه، ما را به بیشترین دستاورد با کمترین تلاش و
هزینه و وقت مى رساند، یعنى نوعى پیموندن راه «میان بر» است. حتماً در این زمینه،
کتاب هاى مستقلى را که نگاشته شده و حاصل دانش و تجربه پیش کسوتان است،بخوانید.
در مطالعه، «کمیّت» و مقدار، نباید برتر از «کیفیت» تلقى شود. زیاد خواندن مهم
نیست، خوب و عمیق خواندن و خوب فهمیدن و نیکو به کار بستن مهم است.
به هر حال، «کمبود وقت» را که خیلى ها از آن مى نالند،مى توان با نظم در کتابخوانى
و تنظیم وقت مطالعه و جلوگیرى از هدر رفتن لحظات و فرصت ها حل کرد.
اگر کسى ارزش سرمایه عمر را بداند و غافل نشود که این مجال ها و میدان ها، شاید
دیگر هرگز به دست نیاید، اینگونه در خرج کردن سرمایه زمان و عمر، ولخرجى و ریخت و
پاش نمى کند و حسابگرانه مى کوشد تا این سرمایه را به سودرسانى برساند و از دست و
دل بازى پرهیز مى کند.
اما چند نکته قابل توجه:
آنچه را مى خوانید، با دیگران به بحث بگذارید،
از مطالعاتتان حتماً یادداشت بردارید،
مطالعه موضوعى را بر «پراکنده خوانى» ترجیح دهید،
موارد مبهم و نیازمند به سؤال را هنگام مطالعه، یادداشت کنید،
هنگام خواندن، تمرکز فکرى خود را حفظ کنید و کنترلى بر ذهن خویش داشته باشید،
کتاب هاى خوب و ضرورى را که باید حتماً خواند، از اساتید هر فن و کارشناسان هر
موضوع بپرسید و اگر خیلى خوب و مفید است، به یک بار خواندن آن اکتفا نکنید،
درباره آنچه مى خوانید، عمیقاً بیندیشید و در ذهن خود آنها را حلاجى و بررسى کنید، مطالعات خویش را براى دیگران بازگو کنید، تا هم در ذهن خودتان بیشتر رسوخ کند و از
یادتان نرود، هم به دیگران نیز از محصول مطالعات خود،بهره برسانید،
با کتاب، دوست باشید و اوقات فراغت خود را با کتابخوانى پرنشاط و سرشار کنید،
با خرید کتاب هاى خوب،نیاز روح و فکر خودتان را (مثل نیاز شکم) برطرف سازید،
کتاب هاى خوب و اثر گذار یا پر مطلب و غنى را به دوستانتان هم معرفى کنید،
از «محتکران کتاب» نباشید و کتاب را به دیگران هم امانت بدهید، تا خانه و اتاق شما
یک «کتابخانه امانى» گردد،
اگر پول خرید کتاب ندارید، از کتابخانه یا از دوستان و آشنایان، امانت بگیرید و پس
از خواندن و یادداشت بردارى، به همان صورت اولیه (سالم و تمیز) به صاحبش برگردانید. بارى... رفاقت با کتاب،انس با مطالعه!


شریک زندگى
کامیابى در آموختن دانش، «فراغت دل» و «آسودگى خاطر» مى خواهد.
وقتى ذهن پریشان باشد و دل ناآرام و بى قرار، نه مى توان درسى خواند، و نه
خوانده ها در یاد مى ماند.
از این رو، گاهى در برخى افراد، «ازدواج» و «انتخاب همسر»، به آرامش خاطر مى انجامد
و از تشتّت اندیشه و آشفتگى روح مى کاهد و زمینه براى پرداختن جدى تر به کسب دانش و
پیمودن راه زندگى فراهم مى سازد.
البته برخى هم، پریشان فکرتر مى شوند و دچار دردسرها و مشکلات!... که بماند.
پس باید به این مقوله، نگاهى جدى و خردمندانه داشت و انتخابى آگاهانه کرد، تا از
مشکلات بکاهد، نه آن که مشکلى بر مشکلات بیفزاید!
ازدواج، یک «برنامه» است که نیاز به فکر، تدبیر، آینده نگرى، واقع بینى و هدفدارى
دارد. آنان که بى هدف و نقشه ازدواج مى کنند، یا «غافلگیر» مى شوند، بار ندامت
خواهند کشید.
* * *
ازدواج، گزینش «شریک زندگى» براى یک عمر زیستن است. همچنان که بعضى، دوست یا خانه
یا شغل یا رشته تحصیلى را به صورت اتفاقى و تصادفى برمى گزینند و بعداً دچار عواقب
سوء آن مى شوند، برخى هم بدون شناختِ قبلى، بدون بررسى عواقب و نتایج، بدون ملاحظه
مسائل جنبى و حاشیه اى دست به ازدواج مى زنند و چه اشتباهى بزرگتر از این!
انتخاب شریک زندگى، معیار و ملاک مى خواهد، معیارى بس حساس تر و دقیق تر از آنچه
مثلاً در خریدن یک عینک و کیف، یا ماشین و موبایل، یا کفش و پیراهن لازم است.
معیار شما براى «همسر مطلوب» چیست؟
گاهى عشق و علاقه، «چشم بصیرت» را از دیدنِ واضح ترین چیزها و آشکارترین عیب ها و
کاستى ها غافل مى سازد.
«جمال» اگر معیارى است، «کمال» معیار برترى است.
اگر وضع اقتصادى و میزان درآمد یک ملاک است، سلامت اخلاقى و اعتبار خانوادگى و
فرهنگ و آداب صحیح، ملاک مهم ترى است.
اگر شریک زندگى انسان، فردى خوش اخلاق، فهمیده، نجیب، پاک، با صداقت، صبور، مؤّب،
با فرهنگ، خدا ترس، وظیفه شناس، عاقل، شریف، متعهد و سازگار باشد، به مراتب در به
وجود آوردن یک «زندگى معقول» و «خانواده پایدار» نقش بیشترى دارد، تا آن که فقط
زیبایى و ثروت و شهرت و خانه و خودرو معیار گزینش باشد.
* * *
شناخت خصلت هاى شایسته و بایسته در شریک زندگى، به یک نگاه و وعده و لبخند و تلفن
و... به دست نمى آید. تجربه و آگاهى و شناخت و مشورت و بررسى شرایط و اخلاق
خانوادگى و نجابت دودمان و اصل و تبار فامیل لازم دارد.
گاهى ممکن است «جلوه ظاهرى»، انسان را از «چهره باطنى» افراد، غافل سازد و گاهى
تعریف و تمجیدهاى دیگران، راه تعقل و تشخیص را مى بندد و آدمى را در باتلاقِ «جمال
بى کمال» مى افکند.
رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: «زیبا رویانى که فاقد دین و کمالند
(خضراء دِمَن) به گل زیبایى مى مانند که در مزبله و خاکروبه روییده اند، از آنان
پرهیز کنید.»
این یک معیار مهم از زبان پیام آور کمال و پاکى و امانت است و چه سخن سودمند و
کاربردى و مهمى!
دادگاه هاى خانواده و محکمه هاى طلاق، گواه ناپایدارى ازدواج هایى است که جنبه
تجارى دارد، یا عشق هاى اتوبوسى و شناخت هاى تلفنى و آشنایى هایى که از رهگذر
پارتى ها و جشن ها و... به دست مى آید، که عمیق و واقعى نیست، بلکه سطحى و هوس آلود
و ناقص است.
به این سؤل اساسى بسیار باید اندیشید و جواب آن را دقیق و روشن و صحیح به دست
آورد:
همسر ایده آل کیست؟
خصوصیات یک زن یا شوهر خوب کدام است؟
با کدام معیار، باید سراغ انتخاب «شریک زندگى» رفت، یا به درخواست و پیشنهاد یک
ازدواج، «آرى» گفت؟ آرى گفتنى که بار سنگین یک عمر را بر دوش انسان مى گذارد!
* * *
«اگر کسى سراغ شما آمد که اخلاق و دیانت او را مى پسندید، با او ازدواج کنید، وگرنه
دچار فتنه در روى زمین و فساد بزرگ مى شوید.»
این، مضمون کلام حضرت رسول صلى الله علیه و آله وسلم است.
درستى این سخن را هم تجربه و مشاهداتِ روزمرّه در جامعه، نشان مى دهد. وقتى
معیارهاى غلط و هوس هاى زودگذر و شناخت هاى ناقص یا انگیزه هاى مادى و سود جویانه،
در این مسأله مهم نقش اصلى را ایفا کند، کار به همان جا مى کشد که شاهدیم و افزایش
آمار طلاق، گواه آن است.
زیبایى و جمال، یک نقطه قوت و مثبت است و مى تواند یک ملاک به شمار آید، اما در
صورتى که با پاکدامنى، نجابت و تقوا در تعارض قرار نگیرد.
با غفلت از اصالت خانوادگى و تربیت و اخلاق پدر و مادر و عفافِ خود دختر، هیچ
تضمینى براى پیدایش بنیان استوار یک خانواده و کانون صلح و صفا و آبرومندى نیست. سنت هاى دینى و ملى را نباید نادیده گرفت.
به صلاح دید و مصلحت شناسى والدین و افراد دلسوز هم نباید بى اعتنایى کرد.
فرهنگ خودى ما، به اصول خوبى آمیخته وبر پایه هاى متینى استوار است، به شرط آن که
آن را در مقابل فرهنگ بیگانه و وارداتى قرار ندهیم و به «آنچه خود داریم» به دیده
حقارت نگاه نکنیم و کنار نگذاریم!
سستى بنیان خانواده ها را بیش تر در میان کسانى مى توان یافت که به اصول مکتبى و
ارزش هاى فرهنگ خودى بى اعتنا یا از آن ها بى خبر و بیگانه یا گریزان باشند.
* * *
بارى... ازدواج، تنها در آمدن از «تنهایى» نیست،
بلکه رسیدن به «همدلى» و «همراهى» و «همروحى» است.
چه کسى گفته که باید محبّت را حراج کرد و به قیمت مفت یا ارزان، آن را نثار این و
آن کرد و خانه دل را به ملکیّت یا اجاره کسى داد که «حریم دل» را پاس نمى دارد و
دلدار مناسبى نیست؟
خانه را اگر خالى نگه داریم، بهتر از آن است که آن را به یک ناشناس، دزد، کج دست،
آدم عوضى و نا لایق اجاره دهیم.
ازدواج، سپردن«خانه دل» به یک «شریک مادام العمر» است.
در انتخاب این شریک، بیشتر دقت کنیم.


نمى دانم؛ خلاص!
پایه قرار دادنِ «دانسته ها» براى کشف و ره بردن به «ندانسته ها»، روز به روز بر
رشد علمى انسان مى افزاید.
آنچه به عنوان یک «مانع»، این راه را مى بندد، «غرور» نسبت به دانسته ها و «کبر»
نسبت به پرسیدن و آگاه شدن است.
«احساس بى نیازى»، نه تنها در قلمرو ثروت، بلکه در گستره دانش هم فسادآور است و شخص
را به «طغیان» و «حرمان» مى کشد.
این که گفته اند: علوم بشرى با این همه رشد و شکوفایى، تنها توانسته خراشى کوچک بر
دیواره عظیم مجهولات بیندازد، سخن درستى است و قبول آن، «غرور شکن» است.
و این که گفته اند: نهایت علم و دانایى انسان آن است که به این نتیجه برسد که چیزى
نمى داند، این نیز گامى در «کبرزدایى» از دل است.
گفتنِ «نمى دانم»، از سپرهاى حفاظتى انسان در برابر کبر و غرور علمى است. آنان که
فاقد این سپر و جوشنِ ضدّ غرورند، زود آسیب مى بینند و براى حفظ وجهه موهوم و
پرستیژ خیالى، به حرف هاى بى مدرک و سخنان خام و نپخته روى مى آورند، حتى از بافتن
دروغ هاى بزرگ نیز پروا نمى کنند.
این سخن نغز از «ابن مسعود»، صحابى بزرگوار رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلمنقل
شده است که: «دیوانه کسى است که درباره هر چه از او بپرسند، نظر و فتوا دهد.
«نمى دانم» سپرِ انسانِ داناست».۱۸
اگر پیرو مکتب امام صادق«ع» هم باشیم، این کلام از آن حضرت است:« اِذا سُئل
الرَّجُلُ مِنکم عمّا لا یَعْلَمُ، فَلْیَقُلْ : لا اَدْرى؛۱۹ اگر از یکى از شما
چیزى پرسیدند که نمى داند، بگوید: نمى دانم».
این آموزه و عمل به این توصیه، «شجاعت» مى خواهد. هر کس طاقت و تابِ تحمّلِ بار
سنگین «نمى دانم» را ندارد.
این نکته از علاّمه طباطبایى که از چهره هاى پرفروغِ دانش فلسفه وعرفان و تفسیر
است، شنیدنى است.
یکى از شاگردان وى در خاطراتش از استاد، مى گوید:
«در طول سى سال که افتخار درک محضر ایشان را داشتم، هرگز کلمه «من» از ایشان
نشنیدم. در عوض، عبارتِ «نمى دانم» را بارها در پاسخ سؤلات، از ایشان شنیده ام،
همان عبارتى که افراد کم مایه، از گفتن آن عار دارند، ولى این دریاى پرتلاطم علم و
حکمت، از فرط تواضع و فروتنى به آسانى مى گفت. جالب این جاست که به دنبال آن، پاسخ
سؤل را به صورتِ احتمال و با عبارتِ «به نظر مى رسد» بیان مى کرد.»۲۰
این گونه مردان خود ساخته، الگوى سلوک علمى اند، آنان که «علم»، مغرورشان نمى سازد
و تواضع علمى زینت بخش حیات علمى آنان است.
کسى که فکر کند همه چیز را مى داند و قادر به تحلیل همه چیز است و در همه زمینه ها
آگاهى دارد و در هر موضوعى اظهار نظر مى کند و روى نظرها و دیدگاه هایش نیز جزمیّت
نشان مى دهد و هیچ گونه انعطاف پذیر نیست، علاوه بر آن که بى ظرفیتى خویش را
مى شناساند، از رشد و ارتقاء به درجات بالاتر هم محروم مى ماند.
علم زدگان مغرور، همه هستى را با متراژ دانسته هاى خویش محاسبه مى کنند. تنها چیزى
را مى پذیرند که در محدوده تنگ و در فضاى علمى ذهنشان بگنجد. ناچار، بسیارى از
حقایق عالم را تنها به این سبب که در محاسبات علمى آنان نمى گنجد، ردّ مى کنند.
غرور علمى، گاهى فرد را به رد و انکار روشن ترین حقایق و بدیهى ترین واقعیات
مى کشاند. عناد و لجاجت در بحث و زیر بار «حق» نرفتن در مناظرات و گفت وگوها، ریشه
در همین غرور دارد. از این رو، به توجیه یک خطا و اشتباه مى پردازند، چون که شهامت
پذیرش حق و اعتراف به ضعف آگاهى ندارند.
سال هاى نخست ورود به محیط هاى دانش(چه در مقطع ابتدایى، چه دانشگاه) همراه با این
«غرور» است. اگر هر چه دانش بیش تر شد، تواضع هم افزوده گشت و به موازات ارتقاء سطح
علمى، براى دانشجو روشن گشت که چیزى نمى داند و دانسته هایش بسیار بسیار ناچیز است،
این را مى توان شاهدى بر «مسیر درست» در علم آموزى دانست.
بارى، گفتنِ «نمى دانم»، هم نشانه شجاعت است، هم دلیل خود ساخته بودن.
وقتى چیزى را نمى دانیم، بى جهت آسمان و ریسمان به هم نبافیم و دیگران را هم به
اشتباه نیندازیم و اطلاعات غلط ندهیم و به «بافندگى» نپردازیم، که چنین بافته هایى
بسیار پوسیده است و زود از هم وا مى رود.
فروتنى، زمینه ساز رشد علمى و معنوى است.
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله وسلم فرموده است:« تواضَعوا لِمَن تَعَلَّمُونَ
مِنه، و تواضَعُوا لِمَنْ تُعَلِّمونه ؛۲۱ تواضع، هم نسبت به استادى داشته باشید که
از او دانش مى آموزید، هم نسبت به شاگردى که به او علم مى آموزید».
این فروتنى، در پاسخ به سؤل دیگران هم خود را نشان مى دهد، آن هم با گفتنِ
«نمى دانم».
چه بسیار کسانى که از جواب هاى بى حساب و بدون تأمّل خویش، پشیمان شده اند. جواب
گفتنِ بى درنگ هم، نوعى خودخواهى و غرور است...«مزن بى تأمّل به گفتار، دم».
نه انسان، داناى همه چیز است، نه بى نیاز از پرسیدن. اعتراف به جهل، نوعى کمال
اخلاقى است.
کسى که از گفتنِ«لا أدرى» شرم دارد، اما بدون شرم، حرف هاى حساب نکرده و نادرست
مى گوید، گرفتار نوعى احساس کاذب شخصیت و دچار غرورى است که گاهى صاحبش را با مغز
بر زمین مى کوبد.
کدام یک شرم آورتر است؟ گفتنِ «نمى دانم»، یا دروغ بافى و نظر دادن درباره مباحثى
که از حوزه علم و تخصص انسان بیرون است؟
دریغا که گاهى شیطان، چگونه از انسان سوارى مى کشد و او را به «مردم فریبى»، یا حتى
«خود فریبى» سوق مى دهد.
از حضرت على علیه السلام روایت شده است: هر گاه از کسى سؤلى شد، درباره چیزى که
نمى داند، از گفتنِ «نمى دانم» شرم نکند.۲۲
این گام سلوک را از یاد نبریم.
این، عصایى است که در مسیر طولانى علم آموزى، به شدّت به آن محتاجیم و بدون آن،
زمین مى خوریم.


بهار عمر، تابستان زندگى
یک سال تحصیلى، با فصول چهارگانه اش، با روزهاى تحصیل و تعطیلش، با ایام امتحان و
فصل استراحت و مسافرتش، الگویى براى «چهار فصل زندگى» است.
ایام تحصیل را برخى به بازیگوشى و کارهاى جنبى و اشتغالات کم اهمیت مى پردازند. در
نتیجه، سنگینى بار امتحان بر دوش هاى آن ها، به ستوهشان مى آورد.
اما آنان که هر زمان، کار همان زمان را خوب انجام داده اند، مشکل کمترى دارند.
محصول باغ «دانشجویى»، چیدن میوه هاى موفقیت در فصل برداشت است.
دانش، بذرى است که در مزرعه دل افشانده مى شود و با آب همّت و تلاش و نور امید و
عشق، رشد مى کند و به برگ و بار مى نشیند.
***
به مَثَل، عمر ما نیز چهار فصل دارد.
«جوانى»، بهار عمر ماست، پرطراوت و شاداب، زیبا و جذاب، با نشاط و شکوفا.
این بهار، تابستانى هم در پى دارد، فصل گرما و رسیدن و پختگى و ثمردهى و بلوغ
زندگى.
روزى هم پاییز عمر و خزان زندگى خواهد رسید. برف پیرى هم در فصل زمستان عمرمان بر
ارتفاعات سر و صورتمان خواهد نشست و چهره زمستانى ما تماشایى خواهد بود.
در بوستان عمر، ما هم «کِشت» و «برداشت» داریم. روزى «صیفى جات» زندگى مان قابل
استفاده خود و بهره رسانى به دیگران خواهد بود.
حافظ مى گوید:
بر لب جوى نشین و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
روزهاى اول سال تحصیلى، به سرعت به پایان سال مى انجامد، ایام تعطیلات آغاز مى شود
و باز هم به زودى، ایام دیگرى همراه با ثبت نام و کلاس جدید و درس جدید و استاد
جدید و کتاب جدید.
این روند، همچنان ادامه دارد.
البته باید بیش از «مدرک»، به «درک» اندیشید.
اگر هدف از آموختن دانش، کمال و انسانیت و فهم باشد، پس هیچ وقت «فارغ التحصیل»
نخواهیم شد، چرا که: راه، بس طولانى و سربالاست و همتى مى خواهد بس بزرگ، تا رسیدن
به «قله».
***
تابستان است و سفر و دیدار و تعطیلى و رفع خستگى.
چه کسى مى تواند از این «فرصت»، بهره و لذّت ببرد؟ آن که روزهاى تحصیل خود را به
خوبى راه سپرده و از خط پایانِ «امتحان» گذر کرده و امتیاز «قبولى» گرفته و وجدانش
راحت و اعصابش آرام است. پس مى تواند این فرصت را مغتنم شمارد. اما آن که هنوز از
«شهریور زندگى» نگذشته است، دلهره و نگرانى آن امتحان راحتش نمى گذارد.
تابستان عمر ما چگونه خواهد بود؟
دلهره مشروط شدن، نصیب چه کسى مى شود؟
تداوم نشاط بهارى در تابستانِ زندگى چگونه به دست مى آید؟
سفرِ آخر تعطیلات، به چه کسانى خوش خواهد گذشت؟ و اساسا «راه آینده» و «آینده راه»
را چگونه مى بینیم؟
دوست نداریم که خزان زده پاییزى شویم. همیشه بهارى بودن، آرزوى ماست. اما پیش شرط
آن، آشنایى با فنونِ «زراعت وجود» و به ثمر رساندن نهال عمر و به برگ و بار نشاندن
درخت استعداد در باغ زندگى است.
پس آفت ها و آسیب ها را هم باید بشناسیم.
هم علم و تحصیلات ما، آفاتى دارد، هم جوانى و شادابىِ این فصل از عمر، هم شهرت و
نام و آوازه، هم ثروت و مکنت و دارایى، هم قدرت و توانایى.
اگر «آفت شناس» نباشیم، مزرعه عمرمان را کرم هاى ساقه خوار و حشرات موذى و ملخ هاى
غارتگر و شته هاى هستى سوز، از بین خواهند برد. همیشه جوان نیستیم و همیشه در بهار
نیستیم.
کسى از روى پند و عبرت آموزى، به یکى از همین آفت زدگان مى گوید:
در فصل لاله ریز و گل افشان،
در رهگذار باد نشستى
آواى غم گرفته خود را
در گوش بادِ بادیه خواندى
پاییز هم گذشت،
اما تو از «خزان» نگذشتى!...
* * *
بارى... تجربه درسى سال گذشته، مى تواند الگویى براى سال هاى بعد باشد. فراز و
نشیب هاى مقطعى که پشت سرگذاشتى، «آینه»اى است که مى توان «آینده» را هم در آن به
تماشا نشست.
یک نکته مهم، و آن این که:
کسى که کار امروز را به فردا مى افکند، کار فردا را هم به پس فردا خواهد انداخت.
کسى که ایام هفته را به امید«جمعه» سپرى مى کند و جمعه را به انتظار ایام تعطیل، و
ایام تعطیل امسال را ـ اگر هدر رفت ـ به امید تعطیلى هاى آینده، او همیشه دچار حسرت
است و یک عمر، گرفتار باختن!
اشکال کار کجاست که تعطیلات نوروز و میان ترم و جمعه ها و تابستان ها به پایان
مى رسد، بى آن که بعضى ها به کارها و برنامه هایشان برسند و همیشه عقب ماندگى دارند
و در حسرت پیدا شدنِ یک فرصت عالى!؟
شاید اگر نظم و برنامه ریزى و تقیّد به انجام هر کارى در جاى خود و زمان خود و
تقسیم اوقات و اهم و مهم کردن امور در کار باشد، از میزان این حسرت ها و عقب
ماندن ها کاسته شود.
«تابستان هم گذشت!...» این حرفِ چه کسى است، که باتأسف و آه، بر زبان مى آورد؟ و
آیا مى شود جلوى آن را گرفت؟ هنوز دیر نشده است. جلوى ضرر را از هر جا که بگیرند،
نفع است.
تابستان در حال گذر است، مثل نوارى در حال عبور! تا در لحظه لحظه هاى آن چه ضبط
کنیم، تا در مرحله «بازشنوایى» این نوار، دچار حسرت و غصه نشویم!
* * *
و... بالاخره، رسیدن به قلّه، نفس گیر است و دشوار،
افتادن به درّه، راحت است و بى رنج، چرا که آن راه، «سربالایى» است و این راه،
«سرازیرى».
پیمودن قله هاى دانش و کمال و ادب و فرزانگى، همّت مى خواهد.
این همّت در «جوان» اگر نباشد، پس در کیست؟
عرصه هاى رشد، فراوان است و میدان براى دویدن مهیّاست.
باید صبور بود و مقاوم، باید «شرح صدر» داشت و ظرفیت و اراده، باید در مقابل
توفان ها و امواج ایستاد، چه امواج مصیبت ها، چه امواج و توفان حوادث و ناکامى ها و
شکست ها.
امید ما به نسل جوان و با ایمان امروز، امید به رود پر تب و تابى است که در بستر
تاریخ معاصر در جریان است و امید به چکه چکه آبى است که از پنجه هاى زمانه فرو
مى چکد.
چنین نیست که همه راه ها به «نمى شود» ختم گردد و همه کوچه ها «بن بست» باشد.
مى توان همیشه «بهارى» زیست و «خزان» نداشت،
اگر «امید» را احیاگر جانمان سازیم و به خودمان «ایمان» بیاوریم.
تعطیلات هم مى گذرد، مثل ایام تحصیل.
هنوز «اولین»هاى زیادى پیش رو داریم، پس خود را آماده نگاه داریم.


هنرِ گوش دادن
معبر دانش هاى ما، گونه گون است.
آن چه مى آموزیم، یا از راه «نگاه و چشم» است، یا از مسیر«گوش و شنیدن»، یا اعضاى
دیگر. دریافت هاى شهودى و اشراقى هم، مرحله اى و نوعى جداست.
مى پرسیم و جواب مى گیریم.
مى شنویم و مى آموزیم.
اگر «شنوایى» نداشته باشیم، آموختن براى ما هر چند ناممکن نمى شود، اما بسیار دشوار
مى گردد. پس «نعمت شنوایى»، به عنوان یکى از معبرهاى فهمیدن و آموختن، بسیار مهم
است و توجه به آن، حالت «سپاس» پیش مى آورد و تصورِ «نبودِ» آن، کافى است که به
اهمیت و ارزش «بودِ» آن پى ببریم.
به این هشدار، توجه کنید:
«بگو، اگر خداوند، شنوایى و دیدگان شما را بگیرد، اگر بر دل هاى شما مُهر بزند،
کدام معبود دیگرى است که آن را به شما باز پس دهد؟»۲۳
این کلام خدایى است که چشم و گوش و زبان و دل و عقل داده است و ما را در برابر این
داده ها مسؤول مى شناسد.
شکرانه این نعمت، بهره گیرى خدا پسندانه از آن است. کم نیستند کسانى که از این نعمت
غافلند، یا راه استفاده بهینه از آن را نمى دانند. در یکى از دعاها خواسته ما از
خداوند این است که پروردگارا، ما را از گوش ها و چشم ها و نیروهایمان بهره مند
بگردان: «اللهم مَتِّعنا بِاَسماعِنا و ابصارِنا و قُوَّتِنا» .۲۴
دانش، گنجینه اى است که با پرسیدن به عنوان یک کلید، مى توان به آن دست یافت و نقش
گوش و شنوایى و سمع و استماع در این میان مهم است.
در برخورد با دانایان و هنگام حضور در «مجلس علم» و «محضر عالم»، گشودن این دریچه
دانش ضرورى است، یعنى کمتر حرف زدن و بیش تر شنیدن! به قول «بابا افضل کاشى»:
کم گوى و بجز مصلحت خویش مگو
وز هر چه نپرسدت کسى، پیش مگو
گوش تو دو دادند و زبان تو یکى
یعنى که دو بشنو و یکى بیش مگو
این از یک سو، از سوى دیگر گوش داشتن و نشنیدن و چشم داشتن و ندیدن و دل داشتن و
اهل فهم و بصیرت نگشتن، پرتگاهى است که برخى دچار آن مى شوند و از بهره ورى از
داشته هایشان، محروم!
به تعبیر زیباى امیرمؤمنان علیه السلام:
«... لا کُلُّ ذى سَمعٍ بسمیعٍ، و لا کُلُّ ناظرٍ مُبصِرٌ! ؛۲۵ نه هر که گوش دارد،
شنواست و نه هر که مى نگرد، بینا!»
گوش دادن یک ضرورت است و «خوب گوش کردن» یک هنر، چرا که بیش تر بهره ها را از این
رهگذر مى توان به دست آورد و اغلب خسارت ها هم به خاطر خوب گوش نکردن و بهره نبردن
از شنیده ها و گوش کردن هاى غافلانه و سهل انگارانه است. «نیوشا» به کسى مى گویند
که آن چه را مى شنود، ـ چه پند باشد، چه دانش، چه تجارب تاریخى و... ـ خوب بشنود و
با توجه گوش دهد و گوش هوش او باز باشد.
در یکى از توصیه هاى حضرت امیر علیه السلام چنین آمده است:
« عوِّد اُذُنکَ حُسْنَ الاستِماعِ ؛ گوش خود را به «خوب شنیدن» عادت بده!»
روشن است که اگر «دل»، هنگام شنیدن و آموختن غافل باشد، گیرندگى و نیوشایى گوش اندک
خواهد بود.
همین است راز فرانگرفتن درس و نفهمیدن مطالب علمى و از یاد رفتن شنیده هاى کلاس درس
یا سخنرانى هاى گویندگان، چرا که گوش به سمت و سوى سخنِ گوینده است، اما دل در جاى
دیگر است.
اگر دقت در شنیدن و عنایت در گوش دادن باشد، هم بهتر مى فهمیم و هم فهمیده ها
دقیق تر و ماندگارتر در ذهن مى ماند.
«تمرکز فکر»، نقشى مهم در بهره ورى از شنیدن دارد.
باید کوشید تا هنگام گوش دادن، خاطرى جمع و دلى آسوده و فکرى تمرکز یافته داشت و از
تشتت فکرى و حواس پرتى جلوگیرى کرد.
البته عشق و علاقه به موضوع و شیفتگى به گوینده نیز، سهمى عمده در تمرکز و توجه و
فهم دارد. استاد و گوینده هم اگر در شنونده و شاگرد، شوق و رغبت و اهتمام و «حسن
استماع» ببیند، بر سرشوق مى آید و رغبت گفتن و انگیزه براى درس دادن بیش تر خواهد
داشت.
آن چه این بهره ورى را مى افزاید، به کارگیرى شنیده ها و آموخته است. حتما تجربه
کرده اید که اگر شنیده ها را براى دیگران «بازگو» کنید، هم براى خودتان روشن تر
مى شود، هم بهتر در یادتان مى ماند، دیگران هم از این رهگذر به نوا مى رسند و علم،
گسترش مى یابد.
از این رو، شنیدن را باید از حالتِ «یک بار مصرف» در آورد و با تکرار آن، بیش تر
بهره مند شد.
توصیه اى از عالم بزرگ شیعه، مرحوم شهید ثانى در این زمینه راهگشاست. وى در کتابِ
«مُنیة المرید» مى نویسد:
«آن گاه که دانشجو به خواندن درس در حضور استاد سرگرم مى گردد، نباید دچار دل
مشغولى و ملال خاطر و ضعف و چُرت زدن و گرسنگى و تشنگى و شتابزدگى و احساس درد و
اضطراب و نگرانى و امثال حالاتى باشد که با وجود آن ها، تحقیق و کاوش هاى علمى براى
او دشوار گردد[باید دانشجو در چنین حالاتى از خواندن درس خوددارى کند، چون ممکن است
این حالات باعث تنفّر وگریز او از درس و تحقیق شود...]»۲۶
جوهر این توصیه، همان «تمرکز ذهن» هنگام آموختن هاى شنیدارى و گوش دادن به درس و
بحث است.
گاهى بى توجهى به گفتار دیگرى، نوعى تکبر و خودخواهى و خود بزرگ بینى را مى رساند،
آنان که دچار نوعى غفلت و غرور علمى مى شوند، گاهى خودرا بى نیاز از گوش دادن
مى شمارند و بى اعتنا به سخنان مى شوند. این، علاوه بر محروم ساختن شنونده از کلام
گوینده و استاد، بى حرمتى به او و بى تعهدى نسبت به ادب اجتماعى و رفتار بزرگوارانه
است. در همین زمینه هم کلام شهید ثانى جالب است:
«اگر استاد، ضمن بیان مطلب، حکمت ها و نکات دقیقى را بازگو نماید و یا در توضیح
مسأله اى به داستان و یا شعرى تمثّل جوید و شاگرد نیز به این حکمت ها و نکات و
داستان و شعر، آشنایى قبلى داشته باشد [نباید خودرا از این گونه شواهد، بى نیاز
جلوه دهد و از استاد، روى برگرداند، بلکه ]باید به عنوان یک فرد ناآگاه و خالى
الذّهن، با تمام دقت به گفتار استاد گوش فرا دهد و چنین وانمود کند که باعطش شدید و
علاقه وافرى خواهان چنان مطالبى است...»۲۷
گفتنى درباره شنیدن و گوش دادن بسیار است و آموزه هاى دینى در روایات معصومین،
فراوان و متنوع. به امید آن که از نعمت شنوایى بیش ترین بهره را بگیریم و به «هنرِ
گوش دادن» آراسته باشیم.
 
 
 

کتابنامه
۱. سوره علق، آیه۵.

۲. سوره جمعه، آیه ۲.

۳. نهج الفصاحه، سخن ۱۱۸۵.

۴. غررالحکم، ج ۲، ص ۱۹۱.

۵. آداب تعلیم و تعلم در اسلام، ص ۳۲۴.

۶. بحارلانوار، ج ۲، ص ۱۳۵.

۷. اصول کافى، ج ۱، ص ۴۷.

۸. نحل۱۶:۱۲۴(وجادلهم بالّتى هى احسن).

۹. بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۱۲۷.

۱۰. صحیفه نور، ج ۱۷، ص ۹۷.

۱۱. «مَنْ عَوَّدَ نَفْسَهُ المِراءَ صارَ دَیْدَنَهُ»؛ غررالحکم چاپ دانشگاه، ج ۷،
ص ۳۶۴.

۱۲. در کتاب «انسان و ایمان».

۱۳. نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۱۱.

۱۴. گلستان سعدى، باب هشتم.

۱۵. میزان الحکمة، ج ۹، ص ۵۰.

۱۶. غررالحکم، ج۴، ص ۲۰۲ و ۲۰۵.

۱۷. برگ و بار، ص ۲۵۰.

۱۸. محجة البیضاء، ج۱، ص۱۴۶.

۱۹. همان، ص۱۴۷.

۲۰. یادنامه علامه طباطبایى نشریه، شماره ۴۷حزب جمهورى، ص۶۱.

۲۱. نهج الفصاحه، کلام ۱۱۸۵.

۲۲. غررالحکم، ج۶، ص۲۷۷.

۲۳. سوره انعام۶: آیه۴۶.

۲۴. بحارالانوار، ج۲، ص۶۳.

۲۵. نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۸۷.

۲۶. آداب تعلیم و تعلم در اسلام، سیدمحمدباقر حجتى، ص۳۳۴.

۲۷. همان، ص۳۴۸.
 

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.