شش شبهه مهم قرآنی ۱۳۹۲/۰۶/۱۴ - ۳۲۱۶ بازدید

لطفا چند شبهه مهم قرآنی و پاسخ آنها را بفرمایید.

شش شبهه   مهم قرآنی همراه باجواب خدمت پرسشگرمحترم.
(۱). –شبهه اول .در پاسخ به این شبهه قرآنی که مى گوید: «تأکید قرآن به حجاب بانوان، مخصوص زمانى بود که بى حجابى نشانه هرزگى و فحشا شمرده مى شده است و زنانِ عفیف بدین وسیله خود را متمایز از زنان فاحشه مى کرده اند؛ پس در این عصر که این امر صدق نمى کند حجاب لازم نیست، چه پاسخى مى دهید ؟
پاسخ: باید دقت کند: چه کسى گفته است، در گذشته بى حجابى، نشانه هرزگى و فحشا شمرده مى شده است؟
همچنین چه کسى گفته است، این امر در این عصر صدق نمى کند؟
موضوع «حجاب» و پوشش زنان در فطرت زن ریشه دارد؛ پس اساس آن را باید در تاریخ و خلقت «انسان» و شرایع الهى جستجو کرد. تا انسان، انسان است تمایل به عفاف و پوشش نیز در وجودش قرار داده شده است؛ هرگاه خوى حیوانى در او پدید آمد، برهنگى نیز (که ویژگى حیوانات است) برایش امرى عادى خواهد شد. از نظر اسلام و قرآن کریم حفظ حجاب و پوشش زن به نوعى، احترام گزاردن به زن و محفوظ نگه داشتن وى از نگاه هاى شهوانى و حیوانى است و این امر به زمان رسول اکرم صلى الله علیه و آله اختصاص نداشته و ندارد؛ بلکه در هر زمان و عصرى، چنان چه هر زنى حدود را رعایت نکند و حجاب و عفّت نداشته باشد، در معرض طمع بیماردلان واقع مى شود؛ همانان که با نگاه آلوده شان حریم زن را مى شکنند و بدین وسیله به سوى گناه و شهوات پست حیوانى سوق داده مى شود.
از نظر اسلام، عظمت زن در همه زمان ها این است: «ان لایرین الرجال و لایراهنّ الرجال؛ آن ها مردان نامحرم را نبینند و مردان نیز آنان را نبینند.
وانگهى جمله «ذَ لِکَ أَدْنَى أَن یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ» (احزاب، ۵۹) بدین معناست که پوشاندن همه بدن، به شناخته شدن به این که اهل عفت و حجاب و صلاح و سدادند نزدیک تر است؛ در نتیجه وقتى به این عنوان شناخته شدند، دیگر اذیت نمى شوند و اهل فسق و فجور متعرض آنان نمى گردند؛ چرا که آنان تجسم حرمت و عفاف جامعه هستند و حرمت دارند و این دستور براى حفظ عفت آنان و در همه اعصار است.
________________________
  (۱). بحارالانوار، ج ۱۰۳، ص ۲۳۸
  (۲).زن در آینه جلال و جمال، ص ۴۳۸
  حجاب از دیدگاه قرآن و سنت، ص ۳۷
  تفسیر المیزان، ج ۱۶
(۲).:شبهه دوم چرا در شهادت، دو زن به جاى یک مرد حساب مى شود؟
پاسخ: با توجه به چند نکته پاسخ روشن مى شود:
۱. دین و شریعت اسلام یک مجموعه به هم پیوسته است. تجزیه و تحلیل و نقد و بررسى هر حکمى به تنهایى و بدون توجه به دیگر احکام، کارى ناقص و نادرست است. همانند پیکر آدمى که اگر عضوى را به تنهایى بنگریم، ممکن است زشت و نا زیبا به نظر آید، هنگامى که در مجموع پیکر به آن نگاه کنیم، آن را زیبا مى بینیم که در بهترین جایگاه قرار گرفته است.
اسلام قوانین بسیارى براى مردان و زنان نهاده است و مسئولیت هایى براى هر یک قرار داده است. برخى قوانین و مسئولیت ها میان زن و مرد مشترک است و برخى ویژه هر یک مى باشد. هنگامى مى توان درباره یک حکم اسلامى نقد و بررسى و داورى صحیحى داشت که در پیکره همه احکام آن را دید، نه به صورت عضوى جدا شده از پیکر احکام اسلامى به نقد آن نشست.
۲. کسى احکام و قوانین اسلامى را نهاده است که آفریننده آدمى است؛ همه ویژگى هاى او را مى داند؛ از همه کس به او مهربان تر است؛ سعادت و خوش بختى واقعى او را مى خواهد. قانونِ چنین قانون گذارى بى تردید به سود انسان است و سعادت ابدى آدمى را تأمین مى کند، هر چند ما، نتوانیم به همه حکمت ها و رموز آن قانون پى ببریم.
۳. موارد شهادت یک سان نیست. در برخى جاها حتماً باید دو مرد شاهد باشد مانند شهود هنگام طلاق؛ در حقوق مالى دو زن مى تواند به جاى یک مرد گواه باشد و برخى احکام شهادت پذیرفته مى شود، حتّى اگر مردى هم گواهى ندهد و آن مواردى است که آگاهى مردان از آن مشکل است، مانند عیوب داخلى زنان. «۱»
۴. خداوند درباره این که شهادت دو زن مساوى شهادت یک مرد است، مى فرماید: «... واستشهدو شهیدین من رجالکم فان لم یکونا رجلین فرجل و امرأتان ممن ترضون من الشهداء ان تضلّ احدایهما فتذکر احدهما الاخرى ...؛ (بقره، ۲۸۲) ... و دو شاهد از مردانتان را به شهادت طلبید، پس اگر دو مرد نبودند، مردى را با دو زن، از میان گواهانى که [به عدالت آنان ] رضایت دارید [گواه بگیرید] تا [اگر] یکى از آن دو [زن ] فراموش کرد [زن ] دیگر، به وى یاد آورد ...» پس دو تا زن براى این است که هر دو در صحنه باشند تا اگر یکى فراموش کرد، دیگرى به او یادآورى کند. «۲»
__________________________
  (۱). تحریرالوسیله، امام ج ۲، ص ۴۰۴
  (۲زن در آیینه جلال و جمال، ص ۳۴۶
 
(۳)شبهه سوم قرآنی: مى گویند. که از اصل «دیه» در آیه ۹۲ سوره نساء «و دیة مسلّمة إلى أهله ...» دوبار لفظ دیه، به طور مطلق و یا با «مسلّمة إلى أهله» آمده است؛ همچنین مشخص است که در اسلام به اجماع فرق مختلف، دیه زن، نصف دیه مرد است؛ آیا «دیة مسلّمة» حکم امضایى است که در بین قبایل و اقوام عربِ عصر بعثت رسول اکرم صلى الله علیه و آله رایج بوده و یا از احکام تأسیسى است؟ اگر حکم امضایى است، گفته قرآن که فرموده: «دیه زن نصف دیه مرد است»، یک حکم عرفى مسلّم زمان بعثت است، براى عرف زمان معاصر که در آن تشکیک مى شود و شبهه مى کنند چه جوابى باید داد؟
پاسخ: الف) هر چند حکم «دیه» در عرب جاهلى نیز متداول بوده و آن را «تعقیه» (بالا افکندن) و یا «سهم الاعتذار» مى نامیدند و به این صورت بود که جمعى از بزرگان قبیله قاتل، نزد ورّاث و اولیاى مقتول رفته، از آن ها تقاضاى عفو و قبول «دیه» مى نمودند. مقدار «دیه» نیز در بسیارى از قبایل بستگى به قدرت قبیله قاتل و مقتول و شخصیت مقتول داشت؛ امّا معمولًا دیه افراد عادى صد شتر و رؤسا و ملوک هزار شتر بود؛ لذا «دیه» از این نظر، حکم امضایى محسوب مى شود؛ ولى از جهت احکامى که بر آن بار شده است با زمان عرب جاهلى متفاوت است؛ مثلًا در گرفتن دیه پس از اسلام، رئیس و مرئوس و بزرگ و کوچک و عالم و جاهل تفاوتى ندارد و مطابق سنت، قاتل باید دیه کامل هزار مثقال طلا و یا صد شتر و یا دویست گاو و ... و در صورت توافق، قیمت این حیوانات را به ورّاث مقتول پرداخت نماید. بنابراین، از جهت احکامى که د ر اسلام بر «دیه» بار شده است، مى توان گفت که حکم تأسیسى است. «۱»
ب) چه حکم آن امضایى باشد و یا تأسیسى، در هر حال، احکام اسلامى در بخش فروع دین، تعبّدى است؛ پس نمى توان در آن خدشه کرد. درباره «دیه زن» نیز هر چند نصیب زنان نصف مردان است، ولى هیچ ظلمى در حق آنان به شمار نمى آید؛ چرا که اختصاص تحمیل «دیه» بر عاقله مرد (قاتل) که بر طبق مصلحت شرع، پرداخت دیه به برادران، برادرزادگان، عموها و عموزادگان و عموهاى پدر و فرزندان ایشان واجب شده، این نقصان را جبران مى نماید.
پس نمى توان در آن خدشه کرد و گفت مخصوص زمان پیامبراکرم صلى الله علیه و آله بوده است. از طرف دیگر، بر حسب حکم اسلام، مرد مکلف به تأمین هزینه زندگى است و با کشته شدن یک مرد، در واقع نان آور یک خانواده از دست مى رود و ... و چون مردها در مسائل اقتصادى معمولًا بیشتر از زن ها بازدهى اقتصادى دارند، دیه آن ها نیز بیشتر است و این مطلب به این معنا نیست که در اسلام مرد ارزشمندتر از زن است؛ البته توضیح کامل فلسفه این حکم مجال دیگرى مى طلبد. «۲»
______________________________
  (۱). جاهلیت و اسلام، ، ص ۷۱۴- ۷۲
  همان.تفسیر مجمع البیان،ج ۵، ص ۳۹۲
  (۲). زن در آیینه جلال و جمال، ص ۳۴۵،
                                           
( ۴ ). شبهه چهارم تحریف قرآن که بعضی که درراس آنهاعده ای ازاهل سنت ووهابیت خدانشناس که این شبهه را مطرح می کنند.
پاسخ این شبهه اینکه قرآن کریم تنها کتاب آسمانى است که خداى متعال سلامت آن را از تحریف، تضمین کرده است و شواهد تاریخى و دلایل دیگر، تحریف ناپذیرى آن را به اثبات رسانیده است. این فصل مى کوشد تا دلایل تحریف ناپذیرى و پاسخ برخى مسائل جانبى را به اختصار بازگوید.
معناى تحریف و تحریف ناپذیرى قرآن
تحریف از ریشه «حرف» به معناى گوشه، کنار و طرف است.
چون تحریف از باب تفعیل است، به معناى کناره بردن و به گوشه کشاندن خواهد بود؛ از این رو تحریف گفتار به این معناست که با تغییر و جابه جا کردن کلمات و جملات یا تفسیر نادرست، مفهوم مورد نظر متکلم را از بستر صحیح و مطلوب خارج ساخته، به مفهومى کناره بکشاند که در حاشیه معناى اصلى جاى داشته باشد.                       
تحریف در اصطلاح به هفت معنا آمده است:
۱. تحریف معنوى: یعنى گفتار، به غیر وجه و طریق آن تفسیر شود و مدلول لفظ به معنایى که به دلالت وضعى یا بر حسب قرائن متداول در آن ظهور ندارد، تأویل گردد؛ به همین علت است که این گونه تأویل مردود است و در لسان شریعت مقدس تحت عنوان تفسیر به رأى، یاد شده و از آن نهى شده است. پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم مى فرماید:
  «هر کس قرآن را به رأى [و دیدگاه شخصى ] خود تفسیر کند، جایگاه خود را در آتش فراهم مى نماید.» «۱»
۲. تحریف موضعى: بدین معنا که ثبت آیه یا سوره بر خلاف ترتیب نزول آن باشد.
این امر در آیات به باور بیشتر مفسران و قرآن پژوهان رخ نداده و برخى در آیات انگشت شمارى به جابه جایى قائل شده اند، ولى ترتیب سوره ها به اتفاق علما بر اساس ترتیب نزول نبوده و در توقیفى بودن یا عدم توقیفى بودن ترتیب فعلى بین دانشمندان اختلاف نظر است.
۳. تحریف در قرائت قرآن: یعنى کلمه اى بر خلاف قرائت متداول بین عموم مسلمانان تلاوت گردد. این نوع تغییر رخ داده، ولى به تحریف قرآن نینجامیده است.
۴. تحریف در نحوه اداى کلمات: مانند لهجه هاى قبایل عرب که هنگام تکلم در نحوه حرکات و اداى یک حرف یا کلمه با هم اختلاف داشتند. این اختلاف مادامى که بناى اصلى کلمه فرد نباشد و معنایش دگرگون نشود، رواست، ولى اگر موجب خطا شود و با قواعد عربى ناسازگار باشد، مجاز نیست؛ هم چنین اگر تحریف در لهجه موجب تغییر در معناى کلمه گردد، جایز نیست.
۵. تحریف به تبدیل کلمه: این نوع تحریف نیز نیست و در طول تاریخ اسلام نیز رخ نداده و اگر هم از سوى بعضى چنین تغییراتى انجام شده باشد، در حاشیه و حالت انزوا بوده و با گذر زمان به طور کلى از میان رفته است و جز خاطره، هیچ اثرى از آن باقى نمانده است.
۶. تحریف به زیادت: این نوع تحریف به اتفاق دانشمندان و مفسران رخ نداده و اگر کلمه یا عبارتى در برخى روایات نقد شده که بین آیات آمده، توضیح ها و تفسیرهایى بوده که مفسر یا راوى براى آگاهى مخاطبانش بر آیه افزوده است.
۷. تحریف به کاستى: یعنى چیزى از قرآن حذف و ساقط شده باشد. این نوع تحریف محل بحث است و به اعتقاد اکثر قریب به اتفاق علماى شیعه و سنّى و محققان قرآن پژوه و نیز به دلایل عقلى و نقلى و تاریخى رخ نداده است.
گذرى بر دلایل تحریف ناپذیرى قرآن
الف) دلایل عقلى
۱. ضرورت اتمام حجت:
ضرورت ابلاغ احکام الهى و اتمام حجت بر مردم از برنامه هاى رسالت پیامبران است که قرآن بر آن تأکید کرده است و خداوند بر اساس چنین حکمتى است که پیامبران را براى هدایت و ابلاغ پیام هاى الهى به سوى مردم گسیل داشته است و کتاب هاى آسمانى نیز چنین وظیفه اى را بر عهده دارند؛ یعنى با ابلاغ اوامر و نواهى خداوند، حجت را بر مردم تمام مى کنند. قرآن در این باره مى فرماید: «... لِیَهلِکَ مَن هَلَکَ عَن بَیّنَةٍ ویَحیى مَن حَىَّ عَن بَیّنَةٍ» انفال، آیه ۴۲
  ... تا کسى که [باید] هلاک شود، با دلیلى روشن هلاک گردد و کسى که [باید] زنده شود، با دلیلى واضح زنده بماند ...
حال اگر کسى تحریف را، هر چند به معناى کاستى در آیات قرآن، احتمال دهد، حجیت قرآن مخدوش مى شود و حیثیّت هدایت گرى آن زیر سؤال مى رود؛ زیرا احتمال تحریف به کاستى به معناى در دست رس قرار نگرفتن بخشى از پیام هاى الهى
است، و با حذف بخشى از آموزه ها همه آنها از حجیت ساقط مى گردد. حال اگر بر این استدلال بیفزاییم که معمولًا آیاتى مورد تعرض و تحریف قرار مى گیرند که از حساسیت بالایى برخوردار باشند و یا ویژگى منحصر به فردى داشته باشند که با تصور این مطلب، دلیل عقلى یاد شده بیش از پیش جلوه گرى مى کند.
خاتمیت دین اسلام و پیامبر گرامى صلى الله علیه و آله و سلم و ضرورت وجود حجت الهى و پیام آسمانى تا پایان دنیا، این دلیل را مستحکم مى نماید.
۲. اعجاز و تحریف ناپذیرى قرآن
اعجاز قرآن نظریه تحریف را هم در زیاد و هم در کاستى باطل مى گرداند. تحریف به افزودن بر قرآن به دلیل اتفاق علماى شیعى و سنى بر بطلان آن، بى نیاز از هر گونه توضیح است، ولى در خصوص تحریف به نقصان، اعجاز قرآن به دو گونه احتمال تحریف را از میان بر مى دارد:
۱- ۲. مى دانیم که قرآن به آوردن حتى سوره اى کوتاه تحدى کرده است. حال با فرض تحریف به کاستى، این هماوردطلبى ناتمام مى ماند، زیرا مبارز مى تواند ادعا کند که شاید بتوان با سوره هاى حذف شده هماوردى کرد، هر چند هماوردى با سوره هاى موجود منتفى باشد، و همین احتمال اعجاز قرآن را مخدوش مى سازد.
۲- ۲. یکى از مواردى که قرآن بر اعجاز خود تأکید کرده، نفى اختلاف میان آیات متعدد آن است. حال با فرض کاستى، ممکن است ادعا شود که در بخش هاى حذف شده تناقض هاى آشکار و ناهماهنگى وجود داشته است؛ بنابراین، با فرض تحریف به کاستى، این وجه اعجاز نیز مجال ظهور و تمامیت نمى یابد.
ب) دلایل نقلى
۱. قرآن: آیاتى از قرآن بر تحریف ناپذیرى قرآن دلالت دارند؛ از جمله:
۱: آیه حفظ: «انّا نَحنُ نَزَّلنَا الذّکرَ وانّا لَهُ لَحفِظون»حجر، آیه ۹
  ما قرآن را فرو فرستادیم و خود از آن نگه دارى و محافظت مى کنیم. این آیه به صراحت و با تأکیدهاى متعدد بر حفظ قرآن از هر گونه تحریف (به دلیل اطلاق آیه) دلالت دارد .
________________________________
براى آگاهى بیشتر از اقسام تحریف : محمد هادى معرفت
  تحریف ناپذیرى قرآن، ترجمه على نصیرى، ص ۲۳- ۲۷
نزاهت قرآن از تحریف، جوادى آملى، ص ۱۵- ۱۶
(۵). شبهه آکل و مأکول - توضیح این که: در رستاخیز، خدا انسان را با همین بدن مادى باز مى گرداند، و به اصطلاح هم جسم انسان و هم روح انسان بر مى گردد. که ما در علم عقاید از آن به عنوان «شبهه آکل و مأکول» نام مى بریم
, این « شبهه » پیش مى آورند که: اگر بدن انسانى خاک شد، و به وسیله ریشه درختان جزء گیاه و میوه اى گردید، و انسان دیگرى آن را خورده و جزء بدن او شد، یا فى المثل اگر در سال هاى قحطى، انسانى از گوشت بدن انسان دیگرى تغذیه کرد، به هنگام رستاخیز، اجزاى خورده شده، جزء کدام یک از دو بدن خواهد گردید؟
اگر جزء بدن اول گردد، بدن دوم ناقص مى شود و اگر به عکس جزء بدن دوم باقى بماند، اولى ناقص و یا نابود خواهد شد.
پاسخ:
از طرف فلاسفه و دانشمندان علم عقائد پاسخ هاى گوناگونى به این ایراد قدیمى داده شده است، که گفتگو درباره همه آنها در اینجا ضرورتى ندارد.
بعضى از دانشمندان که نتوانسته اند پاسخ قانع کننده اى براى آن بیابند آیات مربوط به معاد جسمانى را توجیه و تأویل کرده اند و شخصیت انسان را منحصر به روح و صفات روحى او دانسته اند، در حالى که نه شخصیت انسان تنها وابسته به روح است، و نه آیات مربوط به معاد جسمانى چنان است که بتوان آنها را تأویل کرد، بلکه همان طور که گفتیم صراحت کامل در این معنى دارد.
بعضى نیز یک نوع معاد به ظاهر جسمانى قائل شده اند که با معاد روحانى فرق چندانى ندارد. در حالى که در اینجا راه روشن ترى با توجه به متون آیات وجود دارد که با علوم روز نیز کاملًا سازگار است و توضیح آن نیاز به چند مقدمه دارد:
۱- مى دانیم: اجزاء بدن انسان بارها از زمان کودکى تا هنگام مرگ عوض مى شود، حتى سلول هاى مغزى با این که از نظر تعداد کم و زیاد نمى شوند باز از نظر اجزاء عوض مى گردند؛ زیرا از یک طرف «تغذیه» مى کنند و از سوى دیگر «تحلیل» مى روند و این خود، باعث تبدیل کامل آنها با گذشت زمان است، خلاصه این که در مدتى کمتر از ده سال تقریباً، هیچ یک از ذرات پیشین بدن انسان باقى نمى ماند.
  ولى باید توجه داشت ذرات قبلى به هنگامى که در آستانه مرگ قرار مى گیرند همه خواص و آثار خود را به سلول هاى نو و تازه مى سپارند، به همین دلیل، خصوصیات جسمى انسان از رنگ و شکل و قیافه گرفته، تا بقیه کیفیات جسمانى، با گذشت زمان ثابت هستند، و این نیست مگر به خاطر انتقال صفات به سلول هاى تازه (دقت کنید).
بنابراین، آخرین اجزاى بدن هر انسانى که پس از مرگ تبدیل به خاک مى شود داراى مجموعه صفاتى است که در طول عمر کسب کرده و تاریخ گویائى است از سرگذشت جسم انسان در تمام عمر!
۲- درست است که اساس شخصیت انسان را روح انسان تشکیل مى دهد، ولى باید توجه داشت که «روح» همراه «جسم» پرورش و تکامل مى یابد، و هر دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند و لذا همان طور که دو جسم از تمام جهت با هم شبیه نیستند، دو روح نیز از تمام جهات با هم شباهت نخواهند داشت.
به همین دلیل، هیچ روحى بدون جسمى که با آن پرورش و تکامل پیدا کرده نمى تواند فعالیت کامل و وسیع داشته باشد. و لذا در رستاخیز باید همان جسم سابق باز گردد، تا روح با پیوستن به آن فعالیت خود را در یک مرحله عالى تر از سر گیرد و از نتایج اعمالى که انجام داده بهره مند شود.
۳- هر یک از ذرات بدن انسان تمام مشخصات جسمى او را در بر دارد یعنى اگر راستى هر یک از سلول هاى بدن را بتوانیم پرورش دهیم تا به صورت یک انسان کامل در آید آن انسان تمام صفات شخصى را که این جزء از او گرفته شده دارا خواهد بود (دقت کنید).
مگر روز نخست یک سلول بیشتر بود؟ همان یک «سلول نطفه» تمام صفات او را در بر داشت و تدریجاً از راه تقسیم، به دو سلول تبدیل شد، و دوسلول، به چهار سلول و به همین ترتیب تمام سلول هاى بدن انسان به وجود آمدند.
بنابراین، هر یک از سلول هاى بدن انسان، شعبه اى از سلول نخستین مى باشد که اگر همانند او پرورش بیابد، انسانى شبیه به او از هر نظر خواهد ساخت که عین صفات او را دارا باشد.
اکنون با در نظر گرفتن مقدمات سه گانه فوق، به پاسخ اصل ایراد مى پردازیم:
آیات قرآن صریحاً مى گوید: آخرین ذراتى که در بدن انسان در هنگام مرگ وجود دارد روز قیامت به همان بدن باز مى گردد.
بنابراین، اگر انسان دیگرى، از او تغذیه کرده، این اجزاء از بدن تغذیه کننده خارج شده و به بدن صاحب اصلى بر مى گردد، تنها چیزى که در اینجا خواهد بود این است که: لابد بدن دوم ناقص مى شود، ولى باید گفت در حقیقت ناقص نمى شود بلکه کوچک مى شود؛ زیرا اجزاى بدن اولى در تمام بدن دوم پراکنده شده بود، به هنگامى که از او گرفته شد به همان نسبت مجموع بدن دوم لاغر و کوچک تر مى شود، مثلًا یک انسان شصت کیلوئى چهل کیلو از وزن بدن خود را که مال دیگرى بوده از دست خواهد داد و تنها بدن کوچکى به اندازه کودکى از او باقى مى ماند.
ولى آیا این موضوع مى تواند مشکلى ایجاد کند؟ مسلماً نه؛ زیرا این بدن کوچک تمام صفات شخص دوم را بدون کم و کاست در بر دارد و به هنگام رستاخیز همچون فرزندى که کوچک است و سپس بزرگ مى شود پرورش مى یابد، و به صورت انسان کاملى محشور مى گردد، این نوع تکامل و پرورش به هنگام رستاخیز هیچ اشکال عقلى و نقلى ندارد.
آیا این پرورش هنگام رستاخیز فورى است یا تدریجى؟ بر ما روشن نیست، اما این قدر مى دانیم: هر کدام باشد هیچ اشکالى تولید نمى کند و در هر دو صورت مسأله حل شده است.
تنها در اینجا یک سؤال باقى مى ماند و آن این که اگر تمام بدن انسانى از اجزاء دیگرى تشکیل شده باشد، در آن صورت تکلیف چیست؟
پاسخ این سؤال نیز روشن است که: چنین چیزى اصولًا محال مى باشد؛ زیرا مسأله «آکل و ماکول» فرع بر این است که بدنى اول موجود باشد و از بدن دیگر تغذیه کند و پرورش یابد، و با توجه به این موضوع، چگونه ممکن است تمام ذرات بدن اول از بدن دوم تشکیل گردد؟ باید بدنى قبلًا فرض کنیم تا از بدن دیگرى بخورد، بنابراین بدن دیگر حتماً جزء او خواهد شد نه کل او (دقت کنید).
با توجه به آنچه گفتیم روشن مى شود: مسأله معاد جسمانى با همین بدن هیچگونه اشکالى تولید نمى کند، و نیازى به توجیه آیاتى که صریحاً این مطلب را ثابت کرده است نداریم.
_____________________
تفسیر نمونه    ج ۲    ۳۶۱  
(۶).   شبهه   ششم زیارت پیامبر-إِنَّکَ لَاتُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَآءَ إِذَا وَلَّوْاْ مُدْبِرِینَ (نمل، ۸۰)
بى شک، نمى توانى دعوت خود را به گوش مردگان برسانى، ونمى توانى کران را آنگاه که روى برمى گردانند و پشت مى کنند، فراخوانى (و حقیقت را به آنان بفهمانى).
در تفسیر نمونه مى خوانیم: فرقه ى وهّابیون، آیه ى «انّک لاتسمع الموتى» را دستاویز تفکّرانحرافى خود قرار داده،واین شبهه رامطرح می کنندو مى گویند: پیامبر اکرم از دنیا رفته و هیچ سخنى را نمى شنود، بنابراین معنا ندارد که ما پیامبر را زیارت کنیم و خطاب به او مطالبى را بیان کنیم.
پاسخ شبهه مذکور این است که آیه در مقام یک تشبیه اجمالى است؛ نظیر تشبیه قلب سنگدلان به سنگ در تأثیر ناپذیرى، «قلوبکم ... کالحجارة»   نه این که قلب آنان در همه چیز مثل سنگ است؛ زیرا قرآن، حیات برزخى را درباره ى شهدا پذیرفته ونسبت به آن، روایاتى از شیعه و سنّى نقل شده است:
۱. محمّدبن عبدالوهّاب در کتاب الهدیة السّنیه، ص ۴۱، مى گوید: پیامبر بعد از وفاتش داراى حیات برزخى، برتر از حیات شهداست و سلام کسانى را که به او سلام مى دهند، مى شنود.
۲. روایات فراوانى در کتب شیعه واهل سنّت، در این زمینه آمده است که پیامبر و امامان علیهم السلام سخن کسانى را که بر آنها از دور و نزدیک، سلام مى دهند مى شنوند و پاسخ مى دهند و حتّى اعمال مردم بر آنان عرضه مى شود. «۲»
۳. ما خود شاهد هزاران نمونه از توسلاتى هستیم که عین سخن و درخواست افراد متوسّل، لباس عمل پوشیده است.
۴. در صحیح بخارى مى خوانیم: رسول خدا صلى الله علیه و آله با کفّار هلاک شده ى جنگ بدر گفتگو مى کرد و همین که مورد سؤال عمر قرار گرفت، فرمود: «والّذى نفس محّمد بیده ما انتم باسمَع» به خدایى که جانم در دست اوست، شما از آنان شنواتر نیستید.
۵. حضرت على علیه السلام در پایان جنگ جمل فرمود: لاشه ى کعب بن سور را بنشانند، سپس به او که هلاک شده بود فرمود: واى بر تو که علم و دانش، تو را سودى نبخشید و شیطان تو را گمراه کرد و به دوزخ فرستاد! «۴»
_____________________
  تفسیر نمونه، ج ۱۵، ص ۵۴۳
(۷).شبهه هفتم نقصان دیه زن نسبت به مرد
به طور معمول، مردان اقتصاد خانواده را به عهده دارند و لذا خسارتى را که با فقدان یک مرد متوجه خانواده مى شود بیش از خسارتى است که با فقدان یک زن پیش مى آید.
در دیه جایگاه اقتصادى و تولیدى قاتل و مقتول در نظر گرفته شده نه ارزش انسانى. تساوى دیه عالم و جاهل، متّقى و فاسق، نه از مقام عالم و متقى کم مى کند و نه بر مقام جاهل و فاسق مى افزاید. هیچ تلازمى عقلى یا نقلى بین دیه و کمالات معنوى نیست.
قَالَ أَمِیرُ الْمُومِنِینَ (ع): فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَة نهج البلاغه، نامه ۴۷.
اگر فردى زنى را کشت مى توانیم آن مرد را بکشیم به شرط آنکه نصف دیه، به بازماندگان قاتل دهیم. (این نصف دیه حق قاتل نیست، حق بازماندگان قاتل است. به تلافى ضربه اقتصادى که آنها مى خورند.)
بنابراین تقابل بین زن و مرد نیست و دیه علامت ارزش انسانى یا درجه قرب به خدا نیست بلکه به خاطر جبران خسارتى است که به بازماندگان قاتل خورده به همین دلیل اگر شخصى عالم، مؤمن، مجاهد را بکشد با کسى که جاهل، فاسق، ترسو را بکشد تفاوتى ندارد. با اینکه در نظر عقل و وحى مقام مؤمن و عالم و مجاهد برتر از فاسق و جاهل و ترسو است. ولى در بحث دیه، مسأله مقام و شخصیت مطرح نیست. بلکه مسأله جبران اقتصادى در نظر است.
کوتاه سخن آن که ارزش انسان به بهاى بدن او نیست تا در مقدار دیه او ارزیابى کنیم.
اسلام براى بعضى از سگ ها دیه تعیین کرده است.
دیه یک مرجع تقلید و یک مبتکر متخصص با یک کارگر ساده یکى است. پس دیه نشانه ارزش نیست و تنها جبران خسارت اقتصادى است. ارزش انسان به صفات و مراتب علمى و عملى او است.
دیه به معناى قیمت نهادن به شخص و شخصیت نیست، بلکه یک مجازاتى است که انسان حواس خود را جمع کند و دیگر از این اشتباهات نکند و خسارات اقتصادى جبران شود. دیه بهاى خون نیست. قتل انسان هم وزن قتل همه انسان ها است. مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِی الارْضِ فَکَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعاً مائده/ ۳۲.
عدالت اقتضا مى کند که به خاطر ضرر اقتصادى بیشترى که با فقدان مرد بر خانواده و اجتماع وارد مى شود، دیه بیشترى براى او در نظر گرفته شود.
_____________________
تفسیر نورج ۲    ۴۱۷    

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
سلام لطفا اگه امکانش هست بفرمایید که چی کسانی شبهه رو مطرح کردند
میهمان
چرا در برخی از ایات قران از کلمه بنین به عنوان فرزندان استفاده شده؟اگر پاسخ سوال اینست که هرچیزی که جنسیت ان مشخص نباشد مذکر میشود، پس چرا هنگامی که خدا امری را برای مسلمان ها فرمان میدهد از واژه ها المومنون و المومنات استفاده می کند ؟
منظور کلی : چرا در قران هنگامی که از یک نعمت سخن به میان می اید کلمه بنین بکار می رود ولی تا حرف فرمان و اطاعت را (خدا) میخواهد بزند از المومنون و المومنات استفاده می کند؟؟؟
پرسمان
در آیات قرآن کریم بنین در چندین مورد بکار رفته که برخی موارد در مقابل «بنات» و «اناث» بکار فته که قطعا مقصود از بنین در این موارد فرزند ذکور و پسر است و در موارد دیگر که در مقابل جنس مخالف بکار نرفته نیز نمی توان به صورت قطعی گفت مقصود از بنین مطلق فرزند است ممکن است مقصود خصوص فرزند پسر باشد از باب مثال در آیه «و امددناکم باموال و بنین» از آنجا که فرزند پسر نیروی کار است و بیشتر می تواند کمک به والدین کند لذا عنایت به فرزند ذکور بوده هر چند در برخی موارد از باب تغلیب و یا القای خصوصیت فرزندان اناث را نیز شامل می شود، اما اینکه نوشته اید « تا حرف فرمان و اطاعت (خدا) ميخواهد بزند از المومنون و المومنات استفاده مي كند؟» این سخن هم کلیت ندارد در بسیاری آیات خطاب یا ایها الذین آمنوا آمده و یا تعبیر المومنون آمده بدون المومنات که ظاهر آن خطاب به مردان است اما از باب تغلیب جانب مذکر بر مونث و یا القای خصوصیت شامل زنان هم می شود، بنا بر در خصوص اطاعت نیز موارد فراوانی هست که ضمیر مذکر آمده و یا تعبیر المومنون و تنها در برخی موارد به المومنات نیز تصریح شده .

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.