شناخت خدا و نیاز به خدا ۱۳۹۲/۰۵/۲۱ - ۵۱۹ بازدید

خدا چیست و چه نیازی به شناختش هست ؟

ما وقتی موجود را تصور می کنیم در مورد آن سه سؤال مطرح می کنیم. 1. این موجود چیست؟ 2. آیا این موجود وجود دارد؟ 3. این موجود چرا وجود دارد؟
ما وقتی سیمرغ یا اسب را تصور می کنیم، می پرسیم: سیمرغ یا اسب چیست؟(چگونه موجودی است؟) جواب این سؤال می شود تعریف یا حد یا ماهیت سیمرغ یا اسب که حد و مرز عقلی سیمرغ یا اسب را مشخص می کند. مثلا در تعریف سیمرغ می گوییم: پرنده ای است بزرگتر از همه پرندگان و فرمانروای آنها. پرنده ای است زیبا که زبان همه پرندگان را می داند و کمالات همه پرندگان در او هست. پرنده ای است بدون جفت. لانه اش بر سر کوه قاف است. این تعریف حد و مرز عقلی یا به عبارت دیگر ماهیت سیمرغ را مشخص می کند و ملعوم می کند که سیمرغ پرنده است نه غیر پرنده، بزرگ است نه کوچک، زیباترین پرنده است و ... وقتی ماهیت یک چیز مشخص شد آن گاه می پرسیم که آیا چنین ماهیتی وجود خارجی نیز دارد یا نه؟
در مورد سیمرغ جواب منفی است یعنی سیمرغ با این مشخصات که گفته شد وجود ندارد لذا سیمرغ را می گویند ماهیتد معدومه ولی ماهیت اسب وجود خارجی دارد. بنابراین در مورد سیمرغ نوبت به سؤال سوم نمی رسد ولی در مورد اسب می توان پرسید که اسب وجود دارد؟ یعنی علت اینکه اسب وجوود یافته است، چیست؟
حال در مورد خدا می پرسیم که: خدا چیست؟ یعنی خدا چه ماهیتی دارد؟ جواب این سؤال این است که خدا آن موجودی است که چیستی ندارد یعنی ماهیت با حد یا تعریف ندارد. خدا وجود صرف است، وجودی است نامحدود. حد و مرز عقلی هم ندارد. فلذا خدا ماهیت ندارد چرا که هر موجود ماهیت داری ممکن الوجود است. یعنی می تواند باشد و می تواند نباشد و خدا واجب الوجود است چون اگر واجب الوجود نباشد یقینا ممکن الوجودی نیز نخواهد بود. در حالی که ممکن الوجود در خارج وجود دارد. پس واجب الوجود یا وجود صرف و بدون ماهیت نیز وجود دارد و چون وجود صرف حدی ندارد فلذا جا برای غیرباقی نمی گذارد. بنابراین اگر وجود صرف دو تا باشد لازم می آید که هر دو محدود باشند یعنی هر کدام حد و مرز و تعریف عقلی داشته باشند تا به این واسطه از هم متمایز شوند و وقتی حد و مرز عقلی(ماهیت) پیدا کردند دیگر وجود صرف نخواهند بود پس وجود صرف یکی بیشتر نمی تواند باشد. پس از اینجا جواب سؤال دوم نیز روشن شد. همچنین در جواب این سؤال که « آیا خدا وجود دارد؟» می توان گفت نمی شود که وجود صرف موجود نباشد ولی موجود مقید موجود باشد. زیرا ممکن الوجود فقیر بالذات است یعنی به خود هیچ است و با وجود غنی بالذات است که موجود می شود « یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید.»(فاطر/15) ممکن فقیر بالذات است و خدا غنی بالذات(واجب الوجود) و فقیر بالذات محتاج غنی بالذات است و محال است فقیری بتواند نیاز فقیری دیگر را برآورده کند. «ذات نیافته از هستی بخش- کی تواند که شود هستی بخش.» اما خدا وجود محض است و وجود و موجود از اسماء الهی است و اسماء ذاتیه خدا عین ذات اوست. فلذا خدا هم وجود است هم موجود هم علم است هم عالم. هم قدرت است هم قادر، هم حیات است و هم حی و ... اما انسان موجود است ولی وجود نیست. عالم است ولی علم نیست. قادر است ولی قدرت نیست، حی است و حیات نیست. انسان موجود است به وجود، عالم است به علم، قادر است به قدرت، حی است به حیات یعنی هر کمالی که دارد به واسطه خداست، رابطه خدا با عالم هستی تقریبا شبیه رابطه انسان است با صورتهای خیالی که در ذهن خود آفریده است. انسان می تواند در خیال خود هر چه می خواهد بیافریند، کافی است اراده کند تا موجودی پدید آید. آن موجود خیالی تمام وجودش وابسته به اراده انسان و قائم به قوه آفرینش ذهن اوست خارج از وجود انسان نیست ولی جزء و بخشی از وجود انسان هم نیست و انسان بر تمام وجود او و شئون او آگاه و قادر است از این ما در هر چیز به خدا وابسته و به او نیازمندیم. « من عرف نفسه فقد عرف ربه»(بحار الانوار، ج2، ص32)وقتی ما به خودمان می نگریم می بینیم آفریده شده ایم وکسی مارا خلق کرده است حال باید دید چه موجودی می تواند خالق باشد طبعا باید موجودی باشد که خودش نیاز مند به غیر نباشد در نتیجه خدا چنان موجودی است که ما نیاز مند او هستیم.
برای مطالعه بیشتر در مورد عقائد اسلامی می توانید به کتابهای زیرا مراجعه فرمایید:
- آموزش عقاید، استاد مصباح یزدی
- معارف قرآن، استاد مصباح یزدی

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.