صفات پسندیده و نکوهیده - شیخ صدوق ره ۱۳۹۰/۳/۲۵ - ۳۹ بازدید

ترجمه شرح الاسماء الحسنی - علّامه سیّدحسین همدانی دورود آبادی

بسم الله الرّحمن الرّحیم
ترجمه: لطیف راشدى - سعید راشدى
مقدمه مترجم
بسم الله الرحمن الرحیم
ترجمه شرح الاسماء الحسنی - علّامه سیّدحسین همدانی دورود آبادی

بسم الله الرّحمن الرّحیم
ترجمه: لطیف راشدى - سعید راشدى
مقدمه مترجم
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین، بارى ء الخلائق اجمعین، باعث الانبیاء و المرسلین، رافع السموات و خافض الارضین؛ و الصلوة على من اختاره من شجرة الانبیاء و مشکوة الضیاء و مصابیح الظلمة و ینابیع الحکمة؛ مولانا و مولى الکونین؛ سیدنا و سید العالمین، الروح المجسد و الجسد المروح اعنى ابوالقاسم المصطفى محمد - صلى الله علیه و آله و سلم - و على اولاده الاطیبین الانجبین و اللعن الدائم على اعادیهم من الان الى یوم الدین.
حمد بى بدایت و سپاس بى نهایت سزاوار و شایسته ذاتى است که جهانِ تاریک را به انوار دانش روشن و صفحات قلوب را به ضیاء معرفت، مزین نمود. و درود فراوان بر سرور کائنات و خاتم انبیاء پیامبر گرامى اسلامى حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم و بر خاندان مطهر و عترت پاکش حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام و ائمه دوازده گانه علیهم السلام.
قال الله تعالى:و اءِذ قالَ ربّکَ للمَلائِکةُ اءنّى جاعِل فى الأَرضِ خَلیفَةً.(۱)
تمامى موجودات امکانى، آیینه و محل تجلى صفات و اسماء خداوند سبوح و قدوس هستند و هدف خلقت بر اساس مفاد آیه: وَ علّم آدَمَ الأسمَاءَ کُلّها،(۲) تعلیم اسماء که جلوه هایى از ذات خداوند متعال است، منتها این تجلى، به اندازه سعه وجودى و قابلیت موجودات امکانى، مراتب گوناگونى دارد و انسان که داراى مقام بالقوة خلیفة اللهى مى باشد، با ریاضت نفس مى تواند این مقام را بالفعل به دست آورد.
بنابراین یک مرتبه تجلى و کمال به حد فکانَ قَابَ قَوسَینِ أَو أَدنَى(۳) مى رسد که وجود نازنین عقل اول حضرت ختمى مرتبت محمد مصطفى صلى الله علیه و آله و سلم تجلى گاه آن است.
و یا خداى ناکرده حضیض أُولئِکَ کالأَنعامِ بَل هُم أَضَلّ(۴) تنزل مى کند.
نهایت هدف آفرینش انسان که باید معلم فرشتگان باشد، برخوردارى از مقام حى متألّه که جنس و فصل او هستند، و این انسان کامل جز با استفاده از استعداد و قابلیت خود براى قبول اسماء الهى و تجلى آن ها در وجودش، به این مقام شامخ راه نمى یابد.
انسان مالِک با طى مراتب و مراحل سلوک و ریاضت هاى معقول به بارگاه منیع معلم اسماء حسناى دوست بار مى یابد و این اسماء در وجود او تجلى مى کند.
همه انسان ها بالقوه داراى این استعداد مى باشند که آینه تمام نماى اسماى حسناى الهى مى باشند و این خود انسان است که مى تواند با تلاش هاى مداوم و ریاضت هاى سالم به این مقام دست یازد و بالفعل خلیفة الله و معلم اسماءبشود تا مصداق آیه شریفه خلیفة اللهى بشود؛ آن گاه است که مى توان به او گفت خلیفة الله است.
اینک ترجمه کتابى بس گرانسنگ و ارزشمند به نام شرح الاسماء الحسنى اثر جاودانه عالم عامل و عارف واصل مرحوم استاد علامه آیت الله سید حسین همدانى درود آبادى قدس سره جهت آشنایى با اسماء الله الحسنى تقدیم شما عزیزان مى گردد.
در این جا از حکیم متأله و استاد علامه فرزانه و عارف و اصل حضرت آیت الله آقاى حاج شیخ حسن حسن زاده آملى مد ظله العالى على رقم ضیق وقت و مشغله فراوان استدعا کردى تا نظرى بر این نبشتار کنند و ما را از عنایت هاى عارفانه، عالمانه، حکیمانه و... بهره مند فرمایند.
معظم له پذیرفتند و مقدمه اى بر این کتاب شریف مرقوم فرموده اند.
اءنّ اللهَ لا یُضیعُ اَجرَ المُحسِنینَ.(۵)
آنان که خاک را با یک نظر کیمیا کنند آیا شود گوشه چشمى به ما کنند
این کتاب با تحقیق عالمانه دانشور گرامى جناب آقاى محسن بیدارفر و با مقدمه اى ارزشمند به زبان عربى چاپ شده و این اثر سترگ و گران بها را به زبان پارسى برگردانده ایم؛ به امید آن که مقبول حضرت دوست واقع گردد و صاحب دلان را سودمند افتد.
و نیز به این امید که دل نازنین قطب عالم امکان، سید و مولایمان، حضرت صاحب الزمان، اعنى حضرت اباصالح المهدى روحى و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء از این کمترین خرسند و مسرور گردد و اءن شاء الله عنایت هاى آن بزرگوار شامل ما شود و گوشه چشمى مرحمت نماید.
دعواهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمین
قم المقدسه
العبد لطیف مطوّف راشدى
مقدمه مؤلف
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد و سپاس، خدایى را که اوهام را از تمایل به غیر وجودش، پاک کرده و عقل را از تصور ذاتش پوشانیده است. او کسى است که با شعاع نورش از دیدگان مخلوقاتش، پنهان مانده است و فکر خالىِ از او را با همه نزدیکى اش، دور کرده و با کمال ظهورش، از شناساندن خود امتناع ورزیده و آن طور که براى او ظهور و آشکار شدن است، براى غیر از او نیست. تا این که معرفى، براى او باشد. او نیازمند اسمى نیست تا با آن نامیده شود، هم چنین نیازمند، صفتى نیست تا بتوان او را با آن وصف نمود و هر که به کسى، غیر از او مشغول شد، ناامید گشت و هر که از ذکر او دور ماند، ضرر و زیان دید، و هر ذهنى که خالى از فکرش ماند، ضایع گشت.
درود و سلام بر اسم اعظم و وصف بلندمرتبه اش دَنى فَتَدَلّى * فکانَ قَابَ قَوسَینِ أَو أَدنَى؛ آن گاه نزدیک و نزدیک تر آمد، پس به اندازه دو کمان یا نزدیک تر از آن باشد.(۶)
درود و سلام بر اولاد پاک و معصوم او که داراى اسامى زیبا و امثال بلندمرتبه مى باشند و لعنت خدا بر طاغوت، کسانى که در اسم هاى او کافر شدند، پس هلاکت، برایشان خواسته شده و جزاى آن چه انجام داده اند، به زودى خواهند دید.
در مجمع البیان،(۷) از قول نبى اعظم صلى الله علیه و آله و سلم روایت شده است:
اءنّ اللهَ تسعة و تسعین اسماء مَن احصاها دَخَل الجنّةَ.(۸)
براى خداوند تبارک و تعالى را نود و نه اسم است، هر کس آن ها را بشمارد، داخل بهشت خواهد شد.
در توحید(۹) از امام صادق علیه السلام مثل این روایت آمده است و در عدة الداعى شیخ احمد بن فهد(۱۰) آمده است که امام رضا علیه السلام از پدرش علیه السلام از اجدادش روایت فرمود:
اءنّ الله تسعة و تسعین اسماء، مَن دعا بِها استجیب له (۱۱) و مَن احصاها دخل الجنةَ.
خداوند متعال را نود و نه اسم است، هر کسى خداوند را با آن ها بخواند، به او جواد داده مى شود و هر که آن ها را بشمارد، داخل بهشت خواهد شد.
اول احصاء چیست؟
مراد از این احادیث، معنى لفظى احصا (شمردن) نمى باشد؛ بلکه منظور شناخت خداوند با این اسم ها است که با آن ها وصف مى شود.
همان طور که در کافى(۱۲)
از قول امام رضا علیه السلام روایت شده است:
قال سألته عن الاسم ما هو؟ قال: صفة الموصوف.
گفت: از اسم پرسیدم، که آن چیست؟ فرمود: صفتى براى موصوف است.
یعنى اسم، مظهر صفت خداوند است، چرا که اسم هاى خداوند تعالى فراوانند و صفات خداوند تعالى عین ذات خود اوست.
بنابراین براى خداى تبارک و تعالى، نود و نه اسم است که مظهر صفات پروردگار مى باشد، هر کس با کسب - تفکر و تعقل این اسمها - را تفکر و تعقل بشناسد، داخل بهشت مى شود.
در فرهنگ لغت (۱۳) آمده است: احصاه: عدّه أو حفظه أو عَقَلَه.
احصا: یعنى: شمردن، حفظ کردن یا تعقل کردن است.
دوم: اسم چیست؟
اسم عبارت از چیزى است که از مسمى خبر مى دهد و فرقى نمى کند که گفتارى، نوشتارى، مفهومى، خیالى، وهمى، عقلى یا موجودى خارجى باشد؛ چون اسم چیزى اعم از عَلَم مى باشد؛ پس هر موجودى به این معنى، اسم خدا یا با واسطه اسم خداوند مى باشد. چرا که آن چیز، اسم و اسم خداى تعالى است.
در کافى (۱۴) از امام صادق علیه السلام آمده است:
اسم الله غیر الله، و کل شى ء وقع علیه اسم شى ء فهو مخلوق ما خلا الله، فأما ما عبّرته الألسن أو عملت الأیدى فهو مخلوق، و الله غایة من غایاته، و المغیّى غیر الغایة، و الغایة موصوفة وکل موصوف مصنوع و صانع الاشیاء غیر موصوف بحد مسمى، لم یتکوّن فتعرف کینونیة بصنع غیره، و لم یتناه الى غایة الا کانت غیره؛ لا یذل من فهم هذا الحکم أبدا، و هو التوحید الخاص، فارعوه و صدقوه و تفهموه باذن الله، من زعم انه یعرف الله بحجاب أو بصورة او بمثال فهو مشرک، لأن حجابه و مثاله و صورته غیره، و انما هو واحد موحد،(۱۵)فکیف یوحده من زعم انه عرفه بغیره و انما عرف الله من عرفه بالله، فمن لم یعرفه به فلیس یعرفه، انما یعرف غیره، لیس بین الخالق و المخلوق شى ء، و الله خلق (۱۶) الاشیاء لا من شى ء کان، و الله یسمى بأسمائه و هو غیر اسمائه و الأسماء غیره.
نام الله غیر از خداست. هر چیزى جز خداوند که نامى بر وى نهاده شود، آفریده است. ولى آن چه که زبان ها از آن تغییر مى کنند، و یا دست ها انجام مى دهند، آفریده شده است. خداوند، نهایت هر چیز نهایت پذیر است و غیر از نهایت است، نهایت موصوف است و هر موصوفى ساخته شده است و آفریننده چیزها غیر از توصیف شده به اندازه مشخص است. ایجاد نشده است تا به سازندگى دیگرى چگونه بودنش شناخته شود و به غایتى نمى رسد جز آن که غیر اوست. هر کس این حکم را بداند هرگز خوار نمى گردد، و این همان توحید ناب است، آن را پاس دارید، تصدیق کنید و به اذن خدا آن را بفهمید. هر کس بپندارد که خدا را به حجابى یا به چهره اى و یا به نمونه اى مى شناسد مشرک است زیرا حجاب، نمونه و چهره غیر از اوست، همانا او یک و یکتاست؛ چگونه به یگانگى مى شمارد آن که مى پندارد او را به غیر او شناخته است. همانا آن که خدا را شناخته است به وسیله خدا شناخته است و هرکس که خدا را به خدا نشناخته است، او را نشناخته است، بلکه دیگرى را شناخته است.
بین آفریننده و آفریده شده چیزى وجود ندارد، بنابراین خداوند آفریننده چیزهاست نه از چیزى بود. خداوند به نامهایش خوانده مى شود و او غیر از نام هایش است و نام ها غیر از او هستند.
مفاد این روایت، لفظ و نوشته الله، بلکه همه مفهوم هاى آن، مخلوق توست؛ به سبب این که تو از آن عاجز هستى، پس او پایان غایات و محدود غیر از نامحدود و غایتى که موصوفش به آن منتهى شده مى باشد. هر موصوفى ساخته شده است و آفریننده اشیا وصف شدنى نیست. پس اسم خدا و غیر خدا و هر چیزى که به چیز دیگر منتهى شود، نامى برایش گذاشته نمى شود، بلکه پوشیده و پنهان است، حجاب شى از او نیست و هر کس گمان کرده که خدا را به حجابش شناخته، مشرک است.
هر موجودى به دلیل آگاهى آن موجود از چیزى فوق آن، به خداى تعالى منتهى شود، اسم رب واسطه اى براى خداى تعالى است؛ مثل کلمه الله و... و یا اسم بدون واسطه، براى خداوند هنگامى است که آگاهى بر قدرت خداوند، به این خصوصیت و صنعتش داشته باشیم؛ در این صورت اسم خداوند بدون واسطه مى باشد. و براى همین امام على (۱۷) علیه السلام گفته است:
و بأسمائک التى ملأت ارکان کل شى ء.
و قسم به اسم هاى تو که ارکان همه اشیاء را پر کرده است.
اخبارى که در تعریف اسم هاى خداوند و تفاوت هایش وارد شده است، بیان کننده مراتب و درجاتى از آن اسم ها هستند، که اختلافى در آن نمى باشد. در جایى هزار(۱۸) و در جاى دیگر چهارهزار(۱۹) و در جاى دیگر ۳۶۰(۲۰) و در جاى دیگر ۹۹ اسم (۲۱) روایت شده است.
وقتى اسامى خداوند، مظهر صفاتش مى باشد یا منظور از مظهر این است که ذات، به خودى خود براى صفات کافى است، همان طور که امام رضا(۲۲) علیه السلام بعد از سؤال ابن سنان درباره اسم مى فرماید:
صفة الموصوف
اسم، صفتى است براى موصوف.
هنگامى که صفات بر حسب جزئیات، کلیات، مراتب و شئونش نامتناهى باشد پس جلوه ها و مظاهر صفاتش هم این گونه بى نهایت هستند.
اما این که گفتیم: اسم هاى خداى تعالى جدا از خود او است به این معنى نیست که اسم هاى خدا خالى و جدا از خداوند باشد، به طورى که خداوند تعالى بدون اسم باشد، بلکه همانطور که حضرت على علیه السلام در خطبه وسیله کافى(۲۳) بیان فرمودند:
فارَق الاشیاء لا على اختلاف الأماکن و یکون فیها لا على وجد الممازجة.
او جداى از اشیاء است نه از لحاظ دورى و اختلاف اماکن و در آن هاست نه به گونه اى که با آن ترکیب شده باشد.
هم چنین در خطبه دیگرى در کافى(۲۴) از حضرت على علیه السلام آمده است:
فى الاشیاء کلها ممتازج و لا بائن منها.
در تمام اشیاء حلول کرده، اما در آن ها ترکیب نشده و نیز جدا نمى باشد.
حَدّ الاَْشْیَاءَ کُلّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا لَمْ یَحْلُلْ فِیهَا فَیُقَالَ هُوَ فِیهَا کَائِنٌ وَ لَمْ یَنْأَ عَنْهَا فَیُقَالَ هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ وَ لَمْ یَخْلُ مِنْهَا فَیُقَالَ لَهُ أَیْنَ لَکِنّهُ سُبْحَانَهُ أَحَاطَ بِهَا عِلْمُهُ وَ أَتْقَنَهَا صُنْعُهُ وَ أَحْصَاهَا حِفْظُهُ
همه چیزها را به هنگام آفریدنشان محدود ساخته، تا از آنها از شباهت به او متمایز گردند، و او از شباهت به آنها متمایز گردد. درون چیزها جاى نگرفته تا گفته شود: او از چیزها بیگانه است؛ او از چیزها بر کنار نیست تا گفته شود: در کجاست؟ بلکه خداى متعال با علم خدا، به آنها احاطه یافته و ساخت او آنها را استوار ساخته، و پاداش آنها را شماره کرده است.
مضمون این احادیث در بسیارى از روایات و خطبه ها به طور صریح و روشن نیز نقل شده است.
سوم: پیدایش اسما
مانى که خداى تبارک و تعالى گنجى مخفى و پنهانى بود، زمانى که از چیزى خلق نشده و آن چه را که خلق کرده از چیزى خلق نکرده بود. براى خدا صفتى که او را در بر بگیرد و حدى که با آن بتوان برایش مثالى زد، نیست؛ پس تمام آن چه، غیر از صفات اوست، لغات خرد و ناچیز مى باشد و در این مقام، تعریف صفاتش گمراه کننده و عمق روش هاى تفکر در ملکوتش، حیران مانده است و علوم تفسیرى نمى توانند در علمش رسوخ کنند و حجاب از پنهانى ها بدون غیبت مکنون او محال است در رموزات امور، عقل هاى بلندنظر در پستى سقوط کرده است.(۲۵)
اول چیزى که خلق کرد یعنى حقیقت محمدیه از تمام تعینات و ظهور موجودات ممکن ها بود و اشیا را با استعداد و گستردگى اش فرا گرفت و بر آن ها جامع گشت. ذات بارى تعالى براى تمام چیزها مظهر و روشنى است؛ او به آن چه از صفات دارد کافى است.
پس به دلیل این که او، علت اولیه همه چیز مى باشد و هویت اشیا را فرا گرفته است به صورت مجمل علم نامیده مى شود و به دلیل، شمول بر تمام حدود و تعینات اشیا قدرت نامیده مى شود.
سپس به دلیل این که بر هویت اشیا، جامع است و براى او تعیین حدود آن ها بدون وقفه امرى ذاتى است علیم و قدیر نامیده مى شود و غیر از این دو اسم نیز، صفاتى هست که دلالت مى کند بر مبدأ اشتقاق و ساخت آن صفات، که امرى ذاتى، مى باشد و این براى موصوف است، بدون توجه به متعلقات صفات است.
سپس به سبب تعداد این صفات ذاتى و استعدادشان براى تعلق به متعلقشان به اسما فاعلین نامگذارى شده اند، مانند: عالم، قادر، مبصر، سامع و... و این تا زمانى است که فاعل در هیئت قرار دادن صفت بر متعلقش باشد؛ مثل بنّا که گل و آجر بر مى دارد و آنها را به ترتیب روى هم قرار مى دهد، قبل از اتمام ساختمان مى گویند که او سازنده است؛ ولى نمیگویند که او خانه و ساختمان را ساخت و نیز به واقع شدن صفت بر متعلقش خبر نمى دهند.
پس زمانى که متعلق یافت شود و امکان خبر دادن از موصوف به سبب واقع کردن صفت بر متعلقش باشد؛ مثل این که بگویند: ساختمان یا خانه را ساخت در این صورت به اعتبار وجود صفت بر آن که معلوم و مقدور یا مسموع است.
پس براى صفات پنج مرحله است:
مرحله او: مرحله عینى صفات با ذات مى باشد، پس ذات موجود است، نه با وجود؛ و زنده است، نه به نوع حیات؛ و علیم است، نه به کمک علم؛ و قدیر است، نه قدرت.
کمال توحید، نفى صفات از خداوند است، شاهد این که هر صفتى غیر از موصوفش مى باشد و هر موصوفى غیر از صفتش است و این دو سخن شاهداند بر این که تشبیه صفت و موصوف همیشه بر یکدیگر ممنوع مى باشد، پس هر کس او را وصف کند، محدودش کرده و هر که او را محدود کند، او را شمرده است، و هر که او را عدد بداند، او را زایل و باطل کرده است.(۲۶)
مرحله دوم: مرحله ظهور چیزى است که وجود ذات الهى براى آن کافى است، یعنى ظهور چیزى که بر کفایت ذات، از هر صفت دلالت مى کند؛ خلقت اول نور محمد و حقیقت محمدیه صلى الله علیه و آله و سلم است. او بسیط و خالص از هر چیزى است، به جز، هر شیى خالص و مجمل که به اعتبارات مختلف به اسم هاى متعدد نامیده مى شود. و به سبب هر اعتبارى بر صفتى از صفات دلالت مى کند، صفاتى که ذات براى آن ها کافى است و به این سبب عالَم صفات الهى است، صفاتى مثل علم، قدرت، وجود، حیات، شنوایى، بینایى و....
مرحله سوم: مرحله اعتبار احاطه صفات، بر تمام متعلقاتشان به صورت دائمى و بدون وقفه مى باشد، و به این اعتبار است که: علیم و قدیر نامیده مى شوند. امثال این دو اسم از صفاتى اند که از صیغه صفت مشبهه ساخته مى شوند و بر این دلالت مى کنند که مبدأ آن ها، ذات موصوف است.
در این مراحل سه گانه براى متعلقات صفات، نه تنها وجود نیست؛ بلکه اصلا توجهى به وجود صفات نیست؛ اگر چه در مرحله سوم به احاطه صفات، وجود دارد.
مرحله چهارم: مرحله شمارش و استعداد صفات براى حمل به متعلقاتشان مى باشد؛ به این معنا که تهیه و ایجاد متعلقات و اعمال تمام صفات براى شمولشان بر متعلقاتشان و به همین ترتیب، ساخت صفات ذات از وجود، قدرت، علم، شنوایى، بینایى و... است. که با این اعتبار، عالم، قادر و موجود نامیده مى شود.
در این مرحله براى متعلقات صفات، وجودى نیست؛ اگر چه این صفات و اسم ها، به اعتبار این که توجه آن صفات، به وجود متعلقاتشان است، براى موصوف شان مى باشند، پس اثبات علم و قدرت و شنوایى و بینایى براى ذات ممکن است، بلکه اثبات اسم هاى صفات و اسم هاى فاعلین مثل عالم و قادر همراه نفى این که عالم بوده یا خواهد بود، ممکن مى باشد، اضافه بر این که معلوم، مقدور و غیر این دو باشد؛ پس ملازمه اى بین ازلى بودن علم و وجود علم نیست.
امام صادق علیه السلام به این مراتب چهارگانه اشاره کرده است:
لم یزل الله تعالى ربنا و العلم ذاته و لا معلوم، و السمع ذاته و لا مسموع، و البصر ذاته و لا مبصر، و القدرة ذاته و لا مقدور.(۲۷)
پروردگار ما خداوند بلندمرتبه همواره بود و علم ذات او بود و در حالى که معلومى نبود، و شنیدن ذات او بود در زمانى که شنیدنى نبود، دیدن ذات او بود در حالى که دیدنى وجود نداشت و قدرت ذات او است به هنگامى که مقدورى نبود.
مولایمان امام رضا علیه السلام در روایت نفع بن یزید جرجانى مى فرماید:
... عالم اذا لا معلوم، و خالق اذ لا مخلوق و رب اذ لا مربوب و اله اذ لا مألوه... .(۲۸)
عالم و دانا بود به هنگامى که معلومى در کار نبود و خالق بود زمانى که مخلوقى در کار نبود و پروردگار بود هنگامى که پرورده اى نبود.
کافى با اسنادش از امام على علیه السلام روایت کرده که مى فرماید:
کان ربا اذ لا مربوب، و الها اذ لا مألوه، و عالما اذ لا معلوم، و سمیعا اذ لا مسموع.(۲۹)
او پروردگار و ربى است که مربوب نیست، الهى است که مألوه نیست، عالمى است که معلوم نیست و سامعى است که مسموع نیست.
در روایت دیگرى از ابى ابراهیم علیه السلام آمده است:
عالم اذ لا معلوم، و خالق اذ لا مخلوق، و رب اذ لا مربوب.(۳۰)
او عالمى است که معلوم نیست، خالقى است که مخلوق نیست و ربى است که مربوب نیست.
مرحله پنجم: مرحله اى است که صفات بر متعلقاتش واقع مى شود، به طورى که ممکن است، صدور فعل را به خداوند و وقوع فعل را بر متعلقش نسبت بدهیم.
در روایت اولى که از امام صادق علیه السلام نقل کردیم، اشاره اى به این مرحله شده که مى فرماید:
فلمّا احدث الأشیاء و کان المعلوم، وقع العلم منه على المعلوم، و السمع على المسموع، و البصر على المبصر و القدرة على المقدور.(۳۱)
زمانى که او اشیا را در حالى که معلوم هستند، ایجاد کند. علم بر معلوم، سمع بر مسموع، بصر بر مبصر و قدرت بر مقدور واقع مى شود.
در این مرحله براى وجود، معلوم و غیر معلوم، متعلق لازم است.
پس اثبات صفت براى موصوف لازم نیست، با وقوع صفت بر متعلق همانطور که مى فرمایند:
اءنّ الله تعالى قادر على ما یشاء، و لکنّه ما یشاکون الجبل الفلانى ذهبا، أو هو ممیّت کل حى و لکنّه لم یُمت کثیرا.
خداوند تعالى بر آن چه که مى خواهد قادر است، اما نمى خواهد که فلان کوه طلا باشد، یا او هر زنده اى را مى میراند، ولى زیاد نمى میراند.
بنابراین، اثبات صفت با نفى فعل جمع مى شود، چون فعل عبارت است از ایجاد مبدأ بر متعلق صفت به عمل صفت؛ و آن براى اثبات صفت لازم نیست.
آیاتى که علم را مثل قول، از خداوند تبارک و تعالى نفى مى کند:
فلیعلمن الله َالّذِینَ صدقوا و لیعلمن الکاذبین،(۳۲) خداوند دروغگویان را از راستگویان مى شناسد.
خداوند مى فرماید:
و لیعلمن َالّذِینَ آمنوا و لیعلمن المنافقین؛(۳۳) و البته خدا هم به احوال اهل ایمان داناست و هم از درون منافقان آگاهى دارد. چنین آیاتى به مرحله پنجم اشاره دارند که آن مرتبه فعل است، بر خلاف مراحل قبل، که در مرحله صفات بودند.
قدیم بودن علم خدا و حادث بودن اشیا عنوان است.
اگر کسى بگوید که لازم مى آید تا اشیا، به اعیانشان بر خداى تعالى منکشف نباشند؛ بلکه بعد از حدوث اشیا چیزى به چیز دیگر کشف گردد.
در جواب مى گوییم: خلق اول که او، مظهر تمام ذات، به آن چه که ذات هست در ذات کافى است، که به تمام تعین ها احاطه دارد. مواد و صورت تمام تعینات؛ مثل احاطه دریا بر قطره هایى که نامتناهى است؛ به طورى که اثبات قطره ها در دریا و نفى قطره ها از دریا ممکن نیست؛ پس علم خدا به تمام تعینات ازلى است، بلکه قبل از خلق اولین علت نیز، علم داشته است به علت این که، اولین علت روشنایى بخش است براى چیزى که ذات، بما هو ذات از علم و غیر علم کافى است.
بله، تمییز و تعیین معلومات که در آن فعل وقوع صفت است، حادث مى باشد و افعال خداى تعالى - به اتفاق همه ادیان، قدیم است؛ بلکه ممکن نیست که کسى بگوید: افعال خداى تعالى قدیم است، چون ملازمه قدیم بودن افعال، با قدیم بودن اشیا پیش مى آید و این قدیم بودن اشیا، خلاف ضرورت هر دینى است.
اگر کسى بگوید که از وقوع صفت علم بر معلومات، قدیم بودن معلومات لازم نمى آید، براى این که علم خداى تعالى بر همه اشیا احاطه دارد و به سبب احاطه اش بر تمام اشیا، و علمش به آن ها، چه در گذشته، چه در حال و چه در آینده متفاوت نمى باشد، بلکه خدا نسبت به همه آن ها حال و حاضر است و به کلیات و جزئیات آن ها احاطه دارد و اشیا در علم خداوند تعالى متمایز هستند و اگر ظهور اشیا در اعیان، حادث و در وقتى صورت گرفته که حادث باشند، در این صورت بین قدیم بودن و علم، به معنى وقوع صفت بر متعلقش، و بین حادث بودن و معلومات، امکان جمع وجود دارد.
در جواب مى گوییم: اول این که؛ فرق بین صفت علم و وقوع آن بر متعلقش را متوجه شدید و این که احاطه صفت علم به تمام متعلقات، مستلزم وجود متعلق نیست و وقوع صفت علم، مستلزم وجود آن است و علم، صفت است، و وقوع علم بر متعلق، فعل است. کسى که گذشته، حال و آینده برایش فرقى نمى کند، خود او صفت است و فعل نیست. وقوع صفت بر متعلق تا زمانى که نفیش از خداوند متعال صادر نشده واجب است؛ چگونه حدوث متعلق، همراه نفى صدور فعل ممکن است.
دوم این که: هر یک از این معلومات از دیگرى متمایز هستند، حال آیا آن معلومات چیزى است که بتوان با آن به وجود بودن اشاره کرد؟
اگر چه در عالم حق تعالى و به اشاره الهى الهى باشد، به طورى که در عرض حق تعالى به آن اشاره مى شود، و گفته اند: حق، و خلق است یا این، و آن است یا نه؟
اگر قابل اشاره کردن باشد، پس قدیم بودن و ازلى بودن اشاره لازم است و در این صورت خداوند و هر آن چه همراه اوست، زایل نمى شود. پس آیا در کلام چیزى هست که صفت علم بر آن واقع شود؟ پس احاطه علم خداوند تعالى به اشیا، نظیر احاطه مقدار کرّ به سلطل ها، و مثقال ها و درهم هاست، در حالى که نفى احاطه خداوند به حقیقت اشیا و نیز، اثبات احاطه خدا به اعیان اشیا، ممکن نیست.
پس بین احاطه و تمییز و بین احاطه چیزى به چیز دیگر و وجود احاطه شده، ملازمه اى نیست، به گونه اى که بتوان است به احاطه شده این و آن اشاره کنیم یعنى گفتن کلمه این و آن به احاطه شده، صدق مى کند.
همان طور که صحیح است، گفته شود کرّ دویست رطل عراقى است. امکان اشاره به کل رطل، با گفتن لفظ این و آن، نیست، پس هم چنین، در این مقام صحیح است که گفته شود: علم خداوند تعالى به تمام اشیا احاطه دارد. به طورى که ممکن است، با گفتن لفظ این و آن با عدم وجود اشیا، به اشیا اشاره کنیم.
پس با توجه به آن چه ذکر کردیم صفت علم و تمام صفات، فعل نیستند و این بدون در نظر گرفتن وقوع صفات بر متعلقاتشان است و حال آن که دومى است و چیزى که از موصوف صادر نشود، امکان سلب از آن به خلاف اولى هست؛ چون سلب شى ء از موصوف و همچنین، اثبات ضد شى بر موصوف، ممکن نیست.
اگر کسى بگوید: در خلق اول چه مى گویید که آن روشن کننده تمام صفات است، پس اگر قابل اشاره باشد، لازم است ازلى باشد؛ در غیر این صورت، اشیا براى خداوند تعالى منکشف نمى باشند.
در جواب مى گوییم: همان طور که متوجه شدید خلق اول امرى بسیط است و از امور قابل اشاره وجودیه نمى باشد، پس خلق اول، قدیم است که با لفظ این و آن به خلق اول: اشاره مى شود یا این که گفته مى شود حق و خلق، آن عبارت است از عالم غریزى، که آن عالم نفى صفات است.
امام باقر علیه السلام فرموده است:
جاء رجل من اهل الشام من علمائهم الى الباقر علیه السلام فقال: یا اباجعفر! جئت اسئلک عن مسألة أعیت على أن اجد أحدا یفسرها و قد سألت ثلاثة اصناف من الناس، فقال کل صنف منهم غیر اَلّذِى قال الصنف الآخر.
فقال له ابوجعفر علیه السلام: ما ذاک؟
فقال: انى اسئلک عن اول ما خلق الله من خلقه؛ فان بعض من سألته قال: القدر، و قال بعضهم: القلم، و بعضهم: الروح.
فقال ابوجعفر علیه السلام: و ما قالوا شیئا؛ اُخبرک، اءنّ الله تبارک و تعالى کان و لا شى ء غیره، و کان عزیزا و لا احد کان قبل عزه، و ذلک قوله: سبحان ربک رب العزة عما یصفون و کان الخالق قبل المخلوق، و لو کان اول ما خلق الله من خلقه الشى ء من الشى ء اذا لم یکن له انقطاع ابدا، و لم یزل الله اذا و معه شى ء، لیس هو یتقدمه و لکنه کان و لا شى ء غیره، و خلق الشى ء اَلّذِى جمیع الاشیاء منه، و هو الماء اَلّذِى خلق الاشیاء منه....
مردى از اهالى شام که عالم بود، نزد امام باقر علیه السلام آمد و عرض کرد:
اى اباجعفر! من آمدم از شما در مورد مسئله اى که از آن درمانده ام سؤال کنم، مى خواهم کسى را بیابم که آن را برایم تفسیر کند، من از سه گروه از مردم سؤال کردم اما هر گروه چیزى گفتند که غیر از گفته گروه دیگر بود.
امام به او فرمود: آن چیست؟
آن مرد گفت: من از اولین چیزى که خداوند از مخلوقاتش خلق کرد، سؤال کردم. بعضى از ایشان گفتند: قدر، بعضى دیگر گفتند: قلم و بعضى دیگر گفتند: روح.
امام علیه السلام فرمود: آن ها چیزى نگفتند. من تو را آگاه مى کنم که خداوند تبارک و تعالى بود و هیچ چیز غیر از او نبود. خداوند عزیز بود و احدى قبل از عزیز بودنش نبود، این فرمایش خداوند است که مى فرماید: سبحان ربک رب العزة عما یصفون؛(۳۴) پاک و منزه است پروردگار با عزت تو که خدایى مقتدر و بى همتاست و از توصیف جاهلانه خلق به دور است.
خدا خالق است، قبل از این که مخلوقى باشد؛ اگر چه اول چیزى که خداوند از خلقتش آفرید، شیئى از اشیا بود؛ وقتى که هیچ گاه بر او انقطاعى نیست، خدا از شى و همراه او جدا نمى شود. خدا آن شى را مقدم نکرده ولى شى هست و چیزى غیر از آن نیست و خداوند شى را که جمیع اشیا از آن است، خلق کرده و آن شى آب است که همه اشیاء از آن آب، خلق شده است....
چهارم: اسما جلالیه و جمالیه
اسمهاى خداوند تعالى دو قسم است:
۱ - جلالیه ۲ - جمالیه
اسمهاى جلالیه عبارت است از هر اسمى که دلالت مى کند بر تنزیه خداوند و خروج خدا از دو حد تعطیل و تشبیه. مثل عزیز، سبوح، جلیل، سرمد و...؛ و مواردى که بر بى نیازى خداوند از غیر خودش و عدم شباهت خدا به چیزى از مخلوقات دلالت دارد.
اسم هاى جلالیه آن است که بر کمالات خداوند تعالى؛ مثل علیم، قدیر، سمیع و بصیر دلالت مى کند. از چیزهایى مى باشد که بر قدر وسعت خداوند، یعنى استحقاق خدا بر چیزى از کمالات و کفایتش بر چیزى از صفات دلالت دارد.
جلال خداوند، عین جمال اوست و جمال خداوند، عین جلال اوست و هر دو، عین ذات خداوند مى باشند، ولى تعدادى در عالم اسم ها، وجود دارد؛ پس اسمهاى جلالیه، مظهر عالم عزت و اسم هاى جمالیه، مظهر عالم عظمت هستند و شما دانستید که عالم عزت در حدیث محمد بن عطیه در مرحله سوم از این نوع است و عالم عظمت، همان عالم وجودى است که ظل و سایه عالم عزت مى باشد.
امیرمؤمنان على علیه السلام میفرماید:
الهى هب لى کمال الانقطاع الیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک، حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور، فتصل الى معدن العظمة، و تصیر ارواحنا بعز قدسک.(۳۵)
خدایا! کمالى که باعث انقطاع، به سوى توست، به من عطا فرما و چشمان قلبمان را به نور نگاهت، نورانى کن تا این که چشم قلب، حجاب نورت را از بین ببرد، پس به معدن عظمت متصل کن و روحمان را به عزت قدست معلق بدار.
پس عالم عزت، بالاتر از عالم عظمت است و آن، بالاتر از عالم حجاب نورانیت است و آن نورانیت، اسماء الحسنى مى باشد. و مى فرماید:
و بعظمتک التى ملأت کل شى ء.(۳۶)
به عظمت و بزرگیت که سراسر عالم را پر کرده است.
پنجم: اسماء حسنى و غیر حسنى
بدان که خداوند متعال مى فرماید: و لله الأسماء الحسنى فادعوه بها؛(۳۷)
براى خداوند نام هاى نیکویى است پس با آن ها خدا را بخوان.
نیز مى فرماید:
فلا تدعوا الله او ادعوا الرحمن أیّا ما تدعوا فله الأسماء الحسنى؛ (۳۸)
بگو اى محمد صلى الله علیه و آله و سلم چه الله و چه رحمان، هر کدام را که بخوانید، همه براى خداوند شایسته است.
اسما حسنى براى تقید و نهى از خواندن خداوند تعالى به غیر اسما حسنى است، پس هر دو دلالت دارند بر این که خداوند تعالى اسما غیر حسنى دارد.
بیان این مطلب براى این است که اسم هاى خداوند، وسیله فیوضات خداوند تعالى است؛ همانطور که ادعیه زیادى به این مطلب تصریح کرده اند؛ مثل دعاى شب هاى جمعه و شب عرفه که اول آن این گونه است:
اللهم یا شاهد کل نجوى و موضع کل شکوى.(۳۹)
خدایا تو شاهد اسرار نهان و داناى راز پنهان و مرجع، هر شکایت ستمدیدگانى.
و مثل این دعا که آمده:
اسئلک باسمک الّذِى رفعت به السموات بلا عمد، و سطحت به الارض على وجه ماء جمد،... و باسمک اَلّذِى شققت به البحار، و قامت به الجبال، و اختلف به اللیل و النهار.
بار الها! از تو به آن نام مبارکت درخواست مى کنم که آن، آسمان ها را بدون ستون برافراشتى و زمین را بر روى آب منجمد گستراندى... و اسمى که دریاها را با آن شکافتى و با آن رفت و آمد شب و روز را برقرار کردى.
در اخبار آمده است که ملائکه اى، موکل باران ها و ملائکه دیگرى، موکل بادها و ملائکه اى، موکل آب ها و... هستند و به عبارت دیگر ارباب انواع موجودات اند.
موجودات دو قسم اند: یا سرنوشت آن ها از علیین است که در عالم طینت، ولایت دارند و یا به سبب قبول نکردن ولایت علیین، از سجین جهنمیان است، پس ولى کسانى که ایمان آوردند، اسم خدا و پیروان آن است و ولىّ کسانى که کافر شدند، طاغوت و پیروانش مى باشند، همانطور که در کلام خداوند به این مطلب تصریح شده است:
الله ولىّ الّذِینَ آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور و َالّذِینَ کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الى الظلمات؛(۴۰)
خداوند ولىّ کسانى است که ایمان آورده اند، آنان را از تاریکى ها به سوى نور مى برد و کسانى که کافر شدند، ولى شان طغیانگران شیاطین هستند که آنان را از نور به تاریکى مى برند.
خداوند مى فرماید: اءنا جعلنا الشیاطین أولیاء للذین لا یؤمنونَ؛(۴۱)
ما شیاطین را اولیاى کسانى که ایمان نیاورده اند، قرار دادیم.
همچنین میفرماید:
فاذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم، انه لیس له سلطان على َالّذِینَ آمنوا و على ربهم یتوکلون، انما سلطانه على َالّذِینَ یتولّونَه و َالّذِینَ هم به مشرکون؛(۴۲)
اى رسول ما هنگامى که مى خواهى قرآن تلاوت کنى ابتدا از شر وسوسه شیطان رانده شده، به خدا پناه ببر، که البته شیطان را هرگز بر کسى که به خدا ایمان آورده و بر او توکل و اعتماد کرده، تسلطى نخواهد بود و تنها تسلط شیطان، بر کسانى است که او را دوست گرفته اند و به گمراهى او به خدا شرک ورزیده اند.
بنابراین اسم هاى خداوند تعالى، که حجاب و واسطه اى بین خدا و خلق خدا هستند؛ یا نوراند که اولیاى مؤمنان در آن قرار مى گیرند در حالى که آنها اسم خدا و توابعش مى باشند یا ظلماتى اند که اولیاى کافران در آن قرار مى گیرند در حالى که طاغوت و پیروانشان از شیطان ها هستند. و خداوندى که خالق تاریکى و نور، مى باشد از این دو منزه است، که نه نور دارد و نه ظلمات، ولى علم خدا بر همه آن ها احاطه دارد، اگر چه علم و قدرت و سایر صفات خدا بر او تعلق نمى گیرد، مگر به نورانیت تنها. و این صفات حتما محدود و ناقص اند و کسى که آن را محدود کند لایق به الهى بودن است.
اگر چه خداوند تعالى به نور و ظلمات به طور کامل احاطه دارد، اما بندگانش را به خواندن اسمهاى حسناى خودش امر مى کند و از خوانده شدنش به غیر از این اسمهاى حسنى نهى میکند، همان طور که در این آیه مى فرماید: و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها؛(۴۳)
خدا داراى نام هاى نیکوست، پس خدا را به آن اسم ها بخوان.
اگر چه نفى و انکار اسمهاى غیر حسنى، انکارى براى نامگذارى کمال مى باشد؛ ولى توصیف و خواندن خداوند به آن اسامى، در حالى که گرامى مرتبه و عظیم مى باشد، جایز نیست؛ همانطور که فراخواندن سلاطین و پادشاهان جایز نمى باشد؛ زیرا در نظر آن ها کمال به نیروى شکم و قدرت لمس زنان زیاد، در یک شب و مزاج مناسب براى هضم غذا و تخلیه به مقدار مناسب مزاجشان مى باشد: اى کسى که نادانى را لمس کردى در حالى که فلانى در نزدیک ترین شبى که گذشت با تو بود، و اى غذاى حاجت کننده و اى باد شکم دهنده و اى صاحب ذکر و خصیتین.
همه این ها کمال است و نبودش نقص در انسان مى باشد، به همین علت در اخبار و روایات از توصیف خداوند نهى شده است، مگر به چیزى که خود خدا، خودش را با آن وصف کرده باشد.
پس مشخص شد که مراد از صفات سلبیه، صفاتى است که خواندن و نامیدن خداوند به آن صفات جایز نمى باشد. که این ها مخصوص تجسم، ترکیب، اشتراک و... نمى باشد؛ چون این ها از صفات مخلوقات است که خداوند حق تعالى و مقدس از آن ها منزه مى باشد.
ششم: معنى عینیت صفات خدا با ذاتش
بدان که هر چیزى گاهى به آن چه معتبر مى باشد و لحاظ مى شود بدون این که مفهومى از مفاهیم را با او اعتبار کنیم، بنابراین از این مرتبه، به ذات و حقیقت شى تعبیر مى شود یعنى آن چه در غرض حقیقت دیگرى قرار دارد، اعم از این که اشاره وجودى باشد، یا عدمى قابل اشاره است و لذإ؛ ممکن است هر دو را بر آن بار کنیم؛ گاهى مى گویند موجود و گاهى مى گویند، معدوم است بنابراین اگر در این مرتبه یکى از دو اعتبار، لحاظ شده باشد امکان ندارد تا به اعتبار دیگرى لحاظ شود. پس چگونه آن را لحاظ کنید؟
چاره اى نیست جز این که براى هر شى اى مرتبه اى باشد که در آن مرتبه شى از هر اعتبار، قید و صفتى خالى باشد؛ در غیر این صورت اثبات صفات متناقض و حالات متضاد به سبب تناقض ممکن نیست.
حقیقت تجرد، عبارت است از اطلاق شى، و عدم تقید آن به شى، از اعتباراتى که عارض بر آن مى شود، حتى کلمه اطلاق هم، عارض بر آن نمى شود، پس تجرد مفهومى است مشکک که به سبب اختلاف مواردش، مختلف مى شود تجرد نفس ناطقه انسان فقط نسبت به اعتباراتى است که عارض بر آن نفس ناطقه مى شود، نه این که مطلق تجرد باشد؛ اگر چه از نطق خالى باشد، چون عنوان نطق متنوع است و تجرد از آن ممکن نیست. پس هر چیزى به نسبت مراتبش مجرد و به نسبت مافوقش مقید مى باشد.
خداوند تعالى، غایت همه غایت هاست و هیچ چیز نیست، مگر این که خداوند بر او از نظر علم و قدرت احاطه دارد. پس خدا مجرد از هر حد قید و صفت مى باشد، اگر چه محدود به چیزى از حدود، یا مقید به قیدى، یا متصف به صفتى از صفات باشد، ولى امکان ندارد به صفت دیگرى توصیف شود، بنابراین نفى صفات از خدا، کمال توحید و تجرد خدا از هر صفت، قید و حد است؛ و اثبات همه صفت ها براى خداوند تعالى، به حقیقت همه صفت هاست، نه به عنوان صفت هایى که غیر از ذات مى باشد و نه از آن هایى که به تعدد موصوف، جدا مى گردد.
پس ذات مجرد از همه صفات، خود صفات است و خود صفات، اینجا متعدد نیست. بنابراین معناى عینیت صفات این است که شى واحد حقیقى، بسیط منشأ انتزاع امور متعددى است که از اشیاى متعددى انتزاع مى شود؛ پس همراه استحقاق شى بر تمام صفحات، نفى همه صفات از شى ء ممکن است، به عنوان این که صفت خاص است.
امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه اى در کافى(۴۴) مى فرماید:
بل هو اَلّذِى لم یتفاوت فى ذاته، و لم یتبعض بتجزئة العدد فى کماله، فارقَ الاشیاء لا على اختلاف الأماکن، و یکون فیها لا على وجه الممازجة، و علمها لا بأداة العلم الا بها و لیس بینه و بین معلومه علم غیره به کان عالما بمعلومه.
او چیزى است که در ذاتش تفاوتى نیست، و به تجزیه شدن عدد در کمالش بعض بعض نمى شود، بلکه از اشیا جدا است، نه به سبب اختلاف مکان ها؛ و در اشیا است، نه به صورت مخلوط؛ و بر اشیا علم داد، نه به کمک ابزار چون هر علمى به کمک ابزار، علم است.
بین او و معلوم، علمى نیست و غیر از او کسى عالم به معلوماتش نمى باشد.
امام علیه السلام تمام صفات را براى خداوند تعالى با حقیقت صفات، نه با عناوین آن اثبات کرد، آن جا که مى فرماید:
لم یتفاوت فى ذاته و لم یتبعض بتجزئة العدد فى کماله.
تفاوتى در ذات خداوند نیست و ذات وجود خداوند، قابل تجزیه و عدد نیست.
عینیت صفات همراه ذات، به شکل اتحاد و به معنى کفایت ذات از صفات نمى باشد؛ بلکه به معنى این است که ذات خود صفات، به حقایق صفات مى باشد نه به عناوین آن. پس همه علم، قدرت و وجود، این چنین مى باشند.
امام صادق علیه السلام در حدیث زندیق که در کافى(۴۵) روایت شده، مى فرماید:
فَقَالَ لَهُ السّائِل: فَتَقُولُ إِنّهُ سَمِیعٌ بَصِیرٌ؟
فَقَالَ علیه السلام: هُوَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ؛ سَمِیعٌ بِغَیْرِ جَارِحَةٍ، وَ بَصِیرٌ بِغَیْرِ آلَةٍ، بَلْ یَسْمَعُ بِنَفْسِهِ، وَ یُبْصِرُ بِنَفْسِهِ؛ لَیْسَ قَوْلِی: إِنّهُ سَمِیعٌ یَسمَعُ بِنَفْسِهِ وَ یُبصِرُ بِنَفسِهِ؛ أَنّهُ شَیْ ءٌ وَ النّفْسُ شَیْ ءٌ آخَرُ، وَ لَکِن أَرَدْتُ عِبَارَةً عَنْ نَفْسِی - إِذْ کُنْتُ مَسْئُولًا وَ إِفْهَاما یا لَکَ - إِذْ کُنْتَ سَائِلًا - فَأَقُولُ: یَسْمَعُ بِکُلّهِ، لَا أَنّ الکُلّ مِنهُ بَعْضٌ وَ لَکِنّى أَرَدْتُ إِفْهَامَکَ، وَ التّعْبِیرُ عَنْ نَفْسِی وَ لَیْسَ مَرْجِعِی فِی ذَلِکَ إِلّا أَنّهُ السّمِیعُ الْبَصِیرُ الْعَالِمُ الْخَبِیرُ، بِلَا اخْتِلَافِ الذّاتِ وَ لَا اخْتِلَافِ المَعْنًى.
پرسشگر پرسید: خدا شنوا و بیناست؟
فرمود: او شنوا و بیناست، شنوا بودن عضو و بینا بودن ابزار است، بلکه به خود مى شنود و به خود مى بیند. این که مى گویم به خود مى شنود و به خود مى بیند، به این معنا نیست که او چیزى است و خود، چیز دیگر.
بلکه مقصودم عبارت خودم است،در هنگامى که مورد پرسش قرار گیرم و به تو پاسخ بدهم.
وقتى مى پرسى، مى گویم: به تمام مى شنود نه این که تمام او جزء دارد، بلکه مقصودم بیان خودم است. وقتى که مى خواهم به تو مطلب را بفهمانم و مقصودم در این کار خبر آن نیست که او شنوایى بینا، عالم آگاه است. بدون اختلاف ذات و اختلاف در معنى.
امام زین العابدین علیه السلام در دعایش (۴۶) مى فرماید:
لک یا الهى وحدانیة العدد.
بار الها! وحدانیت در شمارش، تنها براى توست.
و در دعایى دیگر از امام علیه السلام (۴۷) آمده است:
ضلت فیک الصفات، و تفسحت دونک النعوت.
صفت ها بر تو سایه افکنده اند و نعت ها در تو پراکنده اند.
پس هر چیزى که از آن، به شى ء تعبیر شده یا اسم شى ء بر آن واقع شده، حد و صفت مى باشد پس وجود و عدم همدیگر را طرد مى کنند و علم، قدرت، حیات، موت، سمع و بصر، همه مخلوق اند، همان طور که در کافى روایات متعددى از امام جعفر صادق علیه السلام (۴۸) آمده است:
و کل مخلوق حادث، و کل حادث فلیس صفة له تعالى و انما هو فعله تعالى.
همه مخلوقات حادث اند و هیچ حادثى داراى صفت خلاء نمى باشد و فقط حادث، فعل خداوند تعالى است.
پس تقسیمات صفات بر صفت ذات و فعل صحیح نمى باشد؛ بلکه براى صفات مراتبى است و ما در فصل سوم ذکر مى کنیم که به آن رجوع شود.
هفتم: شما شناختید که ذات خداوند تعالى، مجرد از هر چیزى است، پس اسمى براى خدا نمى باشد و رسم و تعبیر و صفتى هم نیست، بنابراین کسى که مى گوید اسم الله، اسمى است براى ذات خدا، به آن چه که هست، بى شک به دلایلى خطا کرده است.
اول: اسم الله به مقتضاى آن چه که روایت شده در کافى و در غیر کافى از امام صادق علیه السلام که فرمود:
اءنّ الله تعالى خلق اسماء بالحروف غیر متصوف، و باللفظ غیر منطق، و بالشخص غیر مجسد، و بالتشبیه غیر موصوف، و باللون غیر مصبوغ، منفى عنه الاقطار، مُبعد عنه الحدود، و محجوب عنه حس کل متوهم، مستتر غیر مستور؛ فجعله کلمة تامة على اربعة أجزاء معا، لیس واحد قبل الآخر، فاظهر منها ثلاثة اسماء لفاقة الخلق الیها، و حجب واحدا منها، و هو الاسم المکنون المخزون، فهذه الاسماء التى ظهرت فالظاهر هو الله تعالى.
به راستى خداى تبارک و تعالى یک نامى آفرید به این اوصاف:
۱ - آواز حوض ندارد. ۲ - به زبان گفته نشود. ۳ - شخصیتش در جسد و کالبدى نیست. ۴ - شباهت به چیزى مطلق ندارد. ۵ - هیچ رنگ آمیزى در او نیست. ۶ - این سو و آن سو از آن منتفى است و حد و نهایت در آن نیست.
۷ - احساس هر متوهم نیز از نظرى از آن ممنوع است. ۸ - در پرده است و نهان نیست.
این نام را کلمه نامه مقدر ساخت و و از چهار جزء همزمان آن را بپرداخت و سه نام از آن را براى نیاز خلق پدیدار کرد و یکى را در پرده گذاشت و آن اسمى است مکنون، این نام ها که پدیدار شد ظاهرشان الله تبارک و تعالى است.
مرتبه پنجم از آن اسم ها مخلوق است و بالاتر از آن چهار اسم، اسمى است که در عالم شهادت ظاهر نیست، پس اسم الله در مرتبه چهارم از آن اسم ها قرار دارد.
دوم: چون اسم شى ء عبارت است از وجود لفظى یا کتبى که ملازم اطلاق یا احساس است به سبب فهمیدن آن شى و تعمدى که در نزد جماعت دارد؛ پس تعبیر، به اسم تعبیرى از مسمى است؛ پس کسى که مى گوید: زید. گویا خود زید را آورده است، و ذات خداوند تعالى از آن تعبیر نمى شود، چون تعبیر از شى ء بعد از احاطه داشتن به آن است و آن خارج از قدرت ممکنات است. همان طور که از امیرالمؤمنان علیه السلام در خطبه اى در کافى روایت شده که در روایت اول، امر سوم گذشت و عقل و نقل بر این دلالت دارد.
سوم: اسم هاى الله در قرآن آمده و در عرض آن طاغوت ذکر شده است، براى طاغوت در عرض الله، ولایت ثابت شده، و عروة الوثقى در عرض طاغوت در آیة الکرسى آورده شده و آن را صراط مستقیم قرار داده است که خداوند تعالى مى فرماید: وَ من یَعتَصم بالله فَقد هُدىَ الى صراطٍ مستقیمٍ؛(۴۹) و هر کس به دین خدا (که اسلام است) متمسک شود و چنگ زند، به تحقیق به راه مستقیم، هدایت مى یابد.
در آیات زیادى ثابت شده که براى شیطان در عرض خدا ولایت، دعوت، حزب، عبادت، وعد و کید مى باشد. پس چگونه، آن چه در عرض شیطانى که، صاحب کید، ولایت، دعوت، حزب، عبادت، و وعد است، مى تواند با اسم ذات جل جلاله مقاومت بکند، چون آن چه در عرضش چیزى فرض شده، محدود است، امکان حکایت از غیر محدود، وجود ندارد و تعبیرى از آن نمى توان کرد.
چهارم: در کافى(۵۰) به سندى روایت شده که هشام از امام صادق علیه السلام در مورد اسم هاى خداوند و مشتقات آن سؤال کرد.
اللّهُ مِمّا هُوَ مُشْتَقّ ٌ؟
قَالَ له:
یَا هِشَامُ! اللّهُ مُشْتَقّ ٌ مِنْ إِلَهٍ وَ الاِْلَهُ یَقْتَضِی مَأْلُوها وَ الِاسْمُ غَیْرُ الْمُسَمّى، فَمَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ کَفَرَ وَ لَمْ یَعْبُدْ شَیْئا، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ کَفَرَ وَ عَبَدَ اثْنَیْنِ، وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى دُونَ الِاسْمِ فَذَاکَ التّوْحِیدُ؛ أَ فَهِمْتَ یَا هِشَامُ؟ - قَالَ: - فَقُلْتُ: زِدْنِى.
قَالَ: إِنّ لِلّهِ تِسْعَةً وَ تِسْعِینَ اسْما، فَلَوْ کَانَ الِاسْمُ هُوَ الْمُسَمّى، لَکَانَ کُلّ اسْمٍ مِنْهَا إِلَها، وَ لَکِنّ اللّهَ مَعْنًى یُدَلّ عَلَیْهِ بِهَذِهِ الاَْسْمَاءِ، وَ کُلّهَا غَیْرُهُ....
هشام پرسید: الله از چه مشتق شده است و اصلش چه بوده است؟
فرمود: اى هشام! الله باز گرفته شده از اله است و اله را حقیقت شایسته پرستش بایست است، نام جز صاحب نام است، هر که نام را بى معنى پرستند محققا کافر است و چیزى را نپرسیده، هر که نام و معنى را با هم پرستد، محققا مشرک است و دو تا را پرستیده و هر که معنى را تنها و قطع نظر از نام پرستد این خداپرستى است، اى هشام خوب فهمیدى؟
پرسید: آقا بیشتر برایم بفرمایید؟
جواب: خدا نود و نه اسم دارد، اگر هر اسم همان صاحب اسم بود در زیر هر اسمى معبودى بود، ولى خدایت حقیقى است که همه این اسمها دلیل بر آنند و همه جز آنند.
پس کلام حضرت علیه السلام که مى فرماید: الله مشتق از اله است و اله اقتضاى معبود مى کند... یعنى الله مبالغه از این ماده است و این یا از اله - به فتح لام - الهة است که یعنى عبد عبادة؛ و یا از اله یأله مثل فرحَ که الها، یعنى تحیر (سرگشته)؛ پس اله بر هر حالى که باشد معبودى را که عبادت مى شود اقتضا مى کند و تحیر در آن اقتضا مى کند.
پس اسم الله اسمى است براى خداوند به اعتبار شى ء، نه به اعتبار عدم شى ء از خصوصیات (علم و قدرت و وجود و حیات...) و بنابراین به تمام صفات متصف مى شود و به تمام اسم ها نامگذارى مى شود غیر از سایر اسم ها، پس هر اسمى براى الله اسم است و این اسم، اسم است، براى مراتب چهارگانه، از آن اسمى که آن خلق اول است نه به شى ء به اعتبار اطلاق و عدم تقیدش که از عناوین صفات است و نه به عدم شى ء. پس تمام رتق عالم امکان به آن نسبت داده مى شود، بدون این که سایر اسم ها جدا باشند. همانطور که اگر کسى در آیات و اخبار کمى دقت کند حتما شخص میشود.
پس هر اسمى که در آن صفتى از صفات (علم، قدرت و...) به همراه ذات اعتبار شده باشد براى خدا اسم مى گردد، به اعتبار این که، آن صفت به خلاف اسم الله باشد، پس آن اسمى براى خداوند تعالى، نه براى اعتبار شى ء و نه عدم شى ء؛ پس اسمى براى ذات به آن چه هست، نمى باشد؛ بلکه به اعتبار اطلاق مقسمى است نه قسمى.
هشتم: اصحاب ما - رضوان الله علیهم - بنابر آن چه کفعمى ابراهیم بن على نخعى رحمه الله در مصباح ذکر کرده است، در مورد اسم اعظم اختلاف دارند که ۶۱ قول دارد که در فصل ۳۱ کتاب (۵۱)
مى گویند: بدانید که اقوال در این مورد منحصر به کتاب مصنف و مجموع آثار مؤلف نمى باشد و ما اقوالى را از آن ذکر مى کنیم... سپس آن ها را ذکر کرده است.
مى گویم: بدانید که روشن شدن موضوع مسئله از مهم ترین نکات است و از اصحاب رحمهم الله تعجب مى کنم که قبل از این که مسئله را روشن کنند راهى را طى کرده اند که از آن ها دور است، دورتر از فاصله بین آسمان و زمین. پس مى گویم و از خدا درخواست هدایت مى کنم.
در ابتدا دانستید که اسم از مظاهر صفات، از واسطه هاى بین حق و خلق و از ارباب انواع موجودات، مى باشد، بنابراین اسم از مقوله حرف و صوت نمى باشد. علاوه بر آن چه در کافى در باب معبود و در باب اشتقاق اسما از هشام گذشت، روایت دیگرى در مورد حدوث اسما، در خصوص اسم اعظم روایت شده است که دلالت بر این مطلب دارد.
از جمله روایاتى (۵۲) که به این نکته دلالت دارند روایتى از امام باقر علیه السلام است که مى فرماید:
إِنّ اسْمَ اللّهِ الاَْعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَ سَبْعِینَ حَرْفا، وَ إِنّمَا کَانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ، فَتَکَلّمَ بِهِ فَخُسِفَ بِه الاَْرْضِ مَا بَیْنَ وَ بَیْنَ سَرِیرِ بِلْقِیسَ، حَتّى تَنَاوَلَ السّرِیرَ بِیَدِهِ ثُمّ عَادَتِ الأَرْضُ کَمَا کَانَتْ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَیْنٍ وَ عِنْدَنَا نَحنُ عَن الِاسْمِ الاَْعْظَمِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفا، وَ حَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللّهِ تَعَالَى اسْتَأْثَرَ بِهِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَهُ، وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوّةَ إِلّا بِاللّهِ الْعَلِیّ الْعَظِیمِ.
اسم اعظم خداوند ۷۳ حرف است و فقط یک حرف از آن ها نزد آصف بود؛ بنابراین به آن تکلم کرد پس زمینى که بین خودش و تخت بلقیس بود از بین رفت تا این نوبت از بین رفتن تخت رسید. طورى که آن را به دست گرفت سپس زمین برگشت؛ همانطورى که بود سریع تر از یک چشم بر هم زدن. اسم اعظم نزد ما۷۲ حرف است و یک حرف از آن ها نزد خداوند تعالى مى باشد که با آن، در علم غیب که نزد اوست، تأثیر مى گذارد و لا حول و لا قوة الا با الله العلى العظیم.
روایات از جهت دلالتشان، بر اختصاص داشتن یک حرف از آن حروف، به خداوند تعالى صریح هستند؛ البته ممکن نیست که آن یک حرف، از مقوله حروف و صوت باشد. در این که اسم اعظم حرف و صوت نمى باشد؛ بلکه آن خلق اول است که حرف، بدون صدا است و لفظى است که نطق ندارد و شخصى است که جسم ندارد و تشبیهى است که موصوف ندارد و رنگى است که رنگ نشده و قطرها، از آن نفى شده، و حدود از آن دور است، و حس هر متوهمى از آن محجوب است، مستترى است که غیر مستور است.(۵۳)
همان طور که در امر هفتم بیان شد، بر آن مراتب و شئونى است و مرتبه اى از آن مخصوص خداست، که ملک مقرب و نبى مرسل آن را نمى دانند و خداوند تعالى با آن در علم غیب که نزدش مى باشد، تأثیر مى گذارد.
نزد آصف یک حرفى از آن حروف بود؛ یعنى یک مرتبه، نزد عیسى علیه السلام دو حرف بود که به آن ها عمل مى کرد؛ نزد موسى علیه السلام چهار حرف بود؛ نزد ابراهیم علیه السلام هشت حرف؛ نزد نوح علیه السلام پانزده حرف؛ نزد آدم علیه السلام ۲۵ حرف و خداوند براى محمد صلى الله علیه و آله و سلم همه حرف ها را، به جز یک حرف جمع کرد.(۵۴)
آن یک حرف اسمى است که به سبب گستردگى اش غیب مطلق است. اسم، رسم، صفت و تعبیرى براى آن نیست؛ بنابراین چگونه تطبیق این اسم هاى لفظیه که از معانى عنوان شده محدود حکایت مى کند بر آن، ممکن است، بله عبارتش در عالم لفظ، لفظ اسم است و آن اسم از اسم هاى خداوند تعالى مى باشد، همانطور که على بن ابراهیم در واقعه جنگ حدیبیه روایت کرده است.(۵۵)
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم وقتى قریش را پذیرفت، امیرمؤمنان علیه السلام را دعوت کرد و حضرت به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: که بنویس. حضرت على علیه السلام بسم الله الرحمن الرحیم را نوشت. سهیل بن عمر گفت: ما رحمان را طبق آن چه پدرانمان مى نوشتند، نمى شناسیم. بنویس: باسمک اللهم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمودند: باسمک اللهم، را بنویس چون این هم از اسما خداوند است....
توصیف خداوند به اعظم در ادعیه زیاد است. از جمله آن ها، مصباح کفعمى (۵۶) است که از امام علیه السلام آورده: خدایا از تو به حق اسمت که گنج پنهان عظیم اعظم است درخواست مى کنم، الاجل الاکبر، البرهان الحق المهیمن القدوس، که آن نورى از نورهاست و نورى است همراه نور و نورى است بر نورها و نورى است بالاى نورها و نورى است در نورها و نورى است که همه ظلمت ها با او روشن مى شوند و هر جبار رانده شده اى با او شکسته مى شود و زمین و آسمان در برابر نور او نمى توانند مقاومت کنند و نظیر این در ادعیه زیاد هست.
پس اسم اعظم عبارت است از اسمى که به تمام اسم ها احاطه دارد و از هر حدودى منزه است و از هر قیدى رها است، چون خداوند وجودش بسیط است پس همه اسم ها بسیطش، مظاهر اسم اعظم عنوان شده اند و به سبب این، حضرت على علیه السلام خداوند را در کلامش این گونه توصیف کرده است: او نورى از نورهاست و نورى همراه نورها....
و در اخبار و روایات زیادى وارد شده است:
بسم الله الرحمن الرحیم، انه اقرب الى اسم الله الاعظم من سواد العین الى بیاضها؛ بسم الله الرحمن الرحیم اسم اعظم، نزدیک تر از سیاهى چشم به سفیدى چشم است.(۵۷)
اگر اسم به سبب گستردگى اش در هر اسمى داخل شود، ولى با آن اسم ممزوج نشود و جداى از آن اسم هم نباشد، صحیح است که بگوییم: همه اسم ها، اسم اعظم هستند. همانطور که گفته مى شود: زید انسان است و عمر انسان است.
در خصوص بعضى از اسم هاى اعظم اخبارى وارد شده، مثل آن چه در این جا آمده است: یا هو یا من لا هو الا هو. هم چنین در برهان(۵۸) به استناد روایتى از حضرت على علیه السلام آمده که فرمود:
رایت الخضر فى المنام: قبل بدر بلیلة، فقلت له: علّمنى شیئا انتصر به على الاعداء، قال: قل: یا هو یا من لا هو الا هو؛ فلما اصبحت قصصتها على رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم فقال لى: یا على، علمت الاسم الاعظم.
یک شب پیش از جنگ بدر، خضر علیه السلام را در خواب دیدم و به وى گفتم: چیزى به من بیاموز که به وسیله آن بر دشمنان پیروز شوم.
گفت: بگو یا هو، اى آن که جز او، اویى نیست.
وقتى صبح بیدار شدم داستان را به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نقل کردم. به من فرمود:
اى على! اسم اعظم را فرا گرفتى. و در روز بد همواره بر زبانم بود.
از این قبیل روایات هست.
بین روایات وارد شده اختلافى در خصوص بعضى اسم ها که اسم اعظم مى باشند، نیست؛ چون همه اسم ها به این معنى، اسم اعظم هستند؛ اما به معنایى که شما شناختید، هیچ اسمى اسم اعظم نمى باشد، مگر خلق اول، پس اختلاف معنا ندارد.
زمانى که شما این مقدمات را شناختید، ابتداى شمردن آن ها شروع مى شوند و من بر اساس حروف الفبا آن ها را منظم کردم تا استفاده از آن ها براى افراد راحت باشد؛ در این مورد ماده اصلى اسم ها نه صیغه آن ها آورده شده است.
با استعانت از خدا مى گویم:
حرف الف
۱: ابدى
کسى که براى هستى اش در آینده، پایان و نهایت وجود ندارد.
۲: احد
وحدت دو نوع است:
وحدت عددى: عبارت است از وحدتى که بر چیزى عارض مى شود، به این اعتبار که ماده اش از چیز دیگر جدا شود، همانند وحدت همه چیزهاى ممکن، جدا از این که عقلى یا حسى باشد؛ پس انتزاع وحدت از آن ها به اعتبار این که از چه نوع، گروه یا مشخصاتى باشند، آن ها را از نوع، گروه، یإ؛(( شخص دیگر جدا کند، مى باشد.
وحدت ذاتى: عبارت است از وحدتى که از جدا نشدن چیزى، انتزاع پیدا مى کند، به صورتى که این و آن گفته میشود، پس به خداوند بلندمرتبه واحد گفته مى شود، براى این که در عرض چیزى نبوده است، و واحد عبارت از واحد، از جهت وحدت ذاتى نمى باشد، مگر با عدم جزء جزء شدنش به سبب تعدد کلماتى که دارد، پس به هر کمالى براى او، جز مانند همه چیزهایى ممکن، ثابت نمى شود، پس در رابطه هر چیز ممکن، سمیع به اعتبار شنیدنش، و بصیر به اعتبار دیدنش، گفته مى شود؛ پس به غیر از آن چه با آن مى بیند یا مى شنود؛ و به غیر از آن چه با آن مى شنود مى بیند و غیر از آن چه با آن قادر است، مى داند و به غیر از آن چه مى داند، به آن قادر است و با آن مى شنود و مى بیند.
پس براى هر کمال و صفت او جزئى حسى یا عقلى ثابت مى شود؛ بر خلاف خداوند یکتاى بلندمرتبه، که دانشش، تواناییش، شنیدنش، دیدنش، هستى اش، زندگى اش و دیگر صفاتش همه یکسان است. با آن چه مى بیند، مى داند، مى تواند، مى آفریند، روزى مى دهد وسخن مى گوید، مى شنود و در آن ذات خداوند بلندمرتبه است که از هر چیزى کفایت مى کند.
و کمال توحیده نفى الصفات عنه.(۵۹)
و نهایت توحید یا دور کردن صفات از او مى باشد.
احدیت عبارت است از این که ذات خداوند بلندمرتبه، از نظر صفت و غیر آن جدا نشود. پس الله و صفت، یإ؛ الله و چیز دیگر گفته نمى شود، بلندمرتبه، و برتر و بزرگتر از آن چه قابل وصف شدن باشد است، پس منشأ انتزاع وحدت، عدم جدا شدن ذات خداوند بلندمرتبه مى باشد، منتها نه از جهت صفت، آفرینش و نه از جهت این که اله دیگرى وجود داشته باشد.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:(۶۰)
داخل: فى الاشیاء کلها غیر ممازج بها و لا بائن منها.
درون همه چیزها مى باشد، نه این که مخلوط و یا جداى از آن ها باشد.
هم چنین فرمود:(۶۱)
فارق الاشیاء لا على الاختلاف الاماکن، و یکون فیها لا على وجه الممازجة.
خود را از چیزها جدا کرده است، نه این که با آن ها اختلاف مکان داشته باشد. در آن ها مى باشد، نه از آن جهت که با آن ها مخلوط شود.
بنابراین منشأ انتزاع تمام صفات او، ذاتش مى باشد؛ او از نظر ذات یکتاست و صفاتش یگانه مى باشد؛ یعنى ترکیبى در ذات او و صفتى در آن سوى ذاتش وجود ندارد.
۳: آخر
بیانش در نام اول خواهد آمد.
۴: ازلى
در فرهنگ لغت اصل ازلى یزلى مى باشد که منسوب به لم یزل است؛ براى تخفیف ى به الف تبدیل شده است، آن چنان که در مورد نیزه منسوب به ذى یزن أزنى گفتند؛(۶۲) ازلى صفتى براى خداوند بلندمرتبه است، به اعتبار این که، هستى اش در زمان گذشته با نیستى، قطع نگشته است.
۵: اله
بر اساس آن چه در توحید(۶۳) از امام باقر علیه السلام روایت شده است، معنایش چنین مى باشد: هو المستور عن حواس الخلق.
او از حواس آفریده شدگان پوشیده است.
در روایت دیگرى از ایشان علیه السلام آمده است.(۶۴)
لأن تفسیر الاله هو اَلّذِى اله الخلق عن درک ماهیته و کیفیته بحس اوبوهم.
براى این که تفسیر اله کسى است که خلق از درک چیستى و چگونگى او با حس یا با وهم ناتوان اند.
پس نام اله نامى براى خداوند بلندمرتبه، به اعتبار ناتوانى همگى آفریده شدگان از درک چیستى و چگونگى او است؛ پس اله نامى براى خداوند بلندمرتبه به اعتبار همه جهان هستى مى باشد که چیستى او و چگونگى هایش را درک نمى کنند، جز این که آنها به درستى مى دانند که او از بین نمى رود. آن چنان که امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه وسیله فرمود:(۶۵)
الحمدلله اَلّذِى منع الاوهام تنال الّا وجوده.
ستایش براى خداوندى است، که اوهام از دستیابى به چیزى، جز هستى او منع شده اند.
یعنى اوهام نه ذات و نه چیزى از اوصافش را درک نمى کنند، و اگر چیزى را درک کنند، باطل خواهد بود و از آن استفاده اى نخواهد شد، به عبارت دیگر، آن چیز، نه ذات و نه چیزى از اوصافش خواهد بود.
۶: اله الآلهة
- در دعاى ادریس علیه السلام آمده است:(۶۶)
یا اله الالهة الرفیع جلاله.
اى اله الآلهه که جلال او بلند مرتبه است.
و در دعاى عرفه از صحیفه سجادیه نقل شده:(۶۷)
اللهم لک الحمد، بدیع السماوات و الارض ذالجلال و الاکرام، رب الارباب، و اله کل مألوه... .
خداوندا! ستایش از آن توست، پدیدآورنده آسمان ها و زمین و دارنده جلال و کرامت، پروردگار پروردگاران، و اله تمام ناتوانان از درک چیستى و چگونگى هایش... .
در ادعیه، لفظ اله الآلهه آمده است و معنى آن بر کلمه اى غیر از نیرومند مطابقت نمى کند،(۶۸) اله الآلهه آن نامى براى خداوند بلندمرتبه به اعتبار نامش که به خود اختصاص دارد، چیزى که نه فرشته مقرب و نه پیامبر فرستاده شده اى مى داند. چه مى باشد، که از او همه روشنایى ها روشن مى شوند، نامیده شده همه نام ها و شروع مرجعشان مى باشد.
۷: الله
امام باقر علیه السلام در روایت اول فرمود:(۶۹)
الله معناه المعبود اَلّذِى اله الخلق عن درک مائیته، و الاحاطة بکیفیته.
معناى الله معبودى است که مخلوقات از درک چیستى و احاطه به چگونگى اش ناتوان اند.
عرب مى گوید: هنگامى که دانش به چیزى احاطه نداشته باشد متحیر گشته، ناتوان مى شود. تا این که گفت:(۷۰)
الله یکى است یعنى هر معبودى که مخلوقات از درک و احاطه به کیفیتش ناتوان مى شوند.
نام الله مرتبه خاصى از نام اله مى باشد، از جهت این که اله نامى براى مرتبه اى از هستى است، و امکان درک از چگونگى اش، وجود ندارد، و اگر چیزى را درک کنند باطل خواهد بود؛ یعنى در حقیقت چیز دیگرى را درک کرده اند.
گفتیم که انتهاى آفرینش به الله ممکن مى شود، آن چنان که در قرآن مجید، آفرینش، روزى، زنده کردن، مرگ و دیگر تصرفاتى که در عالم امکان روى مى دهد، جز به الله نسبت داده نمى شود، نه این که به اله نسبت داده شود. و لذا امام آن را به معبودى که مخلوقات از درک چیستى و ماهیت و احاطه به چگونگى اش ناتوان اند مقید کرد.
در روایت هشام،(۷۱) امام صادق علیه السلام پس از سؤالش از او علیه السلام در مورد این که الله از چه چیزى مشتق شده است، فرمود: انه مشتق من اله، و اله یقتضى مألوها.
الله از اله مشتق شده است و اله را حقیقت شایسته ى پرستش بایسته است.
پس مرتبه اله برتر از مرتبه الله مى باشد و منظور از ایجاد معبودى که آفریده شدگان ناتوان اند... احتیاج همه نام ها به اوست، از جهت این که قائم به او مى باشند، شروع شان از آن و بازگشتشان به آن است، امام صادق علیه السلام (۷۲) تصریح کرده اند که او نامى است که از اله مشتق شده است و کسى که تنها او را عبادت کند، به راستى کفر ورزیده است و کسى که آن را با چیزى که با این نام نامیده شده، عبادت کند، به درستى که شرک ورزیده است.
آن چه کفعمى از شهید رحمهم الله نقل مى کند، جاى تعجب است او گفت:(۷۳)
شهید گفته است: الله نامى براى ذات مى باشد، براى جریان توصیفاتى که به سوى اوست. و گفت: آن نامى براى ذات یا همه صفات الهى مى باشد، پس هنگامى که الله مى گوییم، معنایش ذاتى است که به صفات خاص موصوف است و آن صفات کمال و اوصاف جلال مى باشد، نیز گفت: این مفهوم کسى است که عبادتش مى کنیم و توحیدش مى گوییم و او را از شریک، نظیر، مثل، مانند و ضد، برى مى دانیم.
در پایان سخنش که در آن نکات دقیق است؛ اول، در عنوان هفتم دانستیم که براى ذات نام و تصویرى وجود دارد.
دوم، این که فرمود: نامى براى ذات با همه صفات الهى... ذات خداوند بلندمرتبه غیر از موصوف یا وصف مى باشد، هر موصوفى ساختگى است و چیزهایى مى سازد که توصیف و معانى آن ها به طور دقیق با آن چه نامگذارى شده و آن ها، آن را وصف مى کنند، مطابقت نمى نماید؛ آن چنان که در عنوان دوم روایتش از امام صادق علیه السلام گذشت.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:(۷۴)
و کمال توحیده نفى الصفات عنه، لشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف، و شهادة کل موصوف أنه غیر الصفة، و شهادتهما جمیعا بالتثنیه الممتنع منها الأزل، فمن وصفه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه، و من عدّه فقد ابطل أزله.
نهایت توحیدش نفى همه صفات از اوست، براى این که شهادت همه صفت ها غیر از آن چیزى است که آنها مى خواهند وصف کنند، و شهادت تمامى آن چه وصف شده، غیر از صفت است، و در مجموع شهادت هر دو به دو تا کردن است که از ابتدا از او دور بوده اند؛ پس کسى که او را وصف کند، او را محدود کرده و کسى که او را محدود کند، او را به شماره در آورده است و کسى که او را به شماره در آورد، از ابتدا او را باطل کرده است.
سوم، فرمود: این مفهوم اوست، کسى که عبادتش مى کنیم. در کافى(۷۵) از امام صادق علیه السلام در بخش معبود به استناد از ایشان فرمود:
مَنْ عَبَدَ اللّهَ بِالتّوَهّمِ فَقَدْ کَفَرَ، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ کَفَرَ وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ أَشْرَکَ وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى بِإِیقَاعِ الاَْسْمَاءِ عَلَیْهِ بِصِفَاتِهِ الّتِی وَصَفَ بِهَا نَفْسَهُ فَعَقَدَ عَلَیْهِ قَلْبَهُ وَ نَطَقَ بِهِ لِسَانُهُ فِی سَرّ أَمرِهِ وَ عَلَانِیَتِهِ، فَأُولَئِکَ أَصْحَابُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام حَقّا
هر که خدا را به صرف توهم بپرستد کافر است، هر که نام او را بى مسمى بپرستد، کافر است، هر که نام و صاحب نام را همراه هم بپرستد کافر است، هرکه صرف معنى را بپرستد و به تطبیق اسماء و صفاتى که خدا را بدان ستوده و دل بدان دهد و در نهان و آشکار ورد زبان سازد همان ها به راستى اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام مى باشد.
نیز در حدیث دیگرى فرمود: اولئک هم المومنون حقا.
ان ها به یقین از مؤمنین هستند.
و این که گفت: من عبدالله بالتوهم؛ مى خواهد بگوید، چگونه ممکن است آن چیزى که با وهمش درک کرده است مفاهیم و کلماتى مى باشد که آفریده اوست و با وهمش احاطه به آن دارد، عبادت کند.
مفاهیمى آفریده شده هستند. امام صادق علیه السلام مى فرماید: اءنّ عبادة الاسماء التى هى مخلوقة له تعالى کفر بالله العظیم.
عبادت نام هایى که آفریده خداوند بلندمرتبه مى باشند، کفر به خداوند بزرگ است، بله، وسیله قرار دادن نام ها براى توجه به خداوند بلندمرتبه به عنوان وسیله اى حرفى، واجب باشد؛ مانند این که تو گفته اى: زید. منظور چیزى است که نام زید بر آن قرار گرفته و در این حال با نگاه نکردن به صورت او با گفتن کلمه زید، به غیر از این که آیینه اى براى توجه به آن چه نام زید بر آن قرار گرفته است، از گفتن کلمه زید مقصود دیگرى نداشته اى، و منظور از گفته امیرمؤمنان و من عبَد المسمى بایقاع الاسماء علیه بصفاته التى وصف بها نفسه... مى باشد.
نام الله نامى براى خداوند بلند مرتبه است، نه به اعتبار چیزى از صفات و نه به اعتبار نیستى اش؛ آن چنان که تفصیلش در عنوان هفتم آمد. پس صفتى براى ذات که بیانگر چیستى آن باشد، و صفتى که مشخص کننده ذات باشد، وجود ندارد و آن چه وصف مى کنید، با شناخت امکان پذیر است؛ پس به درستى که در آشکارى و شناخت به جایى رسیده که آن، هر چیز شناخته شده اى شناخته مى شود، و همزه اش به سبب استعمال زیاد افتاده است، نه این که از وقتى که به وجود آمده، همزه وصل نداشته باشد.
معنى لا اله الا الله این است که هیچ الهى نیست مگر این که در جایگاهى عبادت شود یا در مرتبه اى از مراتبش عبادت گردد، جز در مرتبه الله که او معبود هر نام و جایگاهى است و رساندن و باز داشتن آن ها شروع شان و بازگشتشان به اوست، پس به درستى که عبادت در غیر این مرتبه امکان ندارد.
۸: ال
در فرهنگ لغت و الالّ - به کسر - عهد و پیمان(۷۶) است.
پروردگار، نام خداوند بلندمرتبه، و هر نامى که پایان آن ال یإ؛۳۳ ایل باشد، به نام خداوند متعال اضافه مى شود.
در علل الشرایع در حدیث یعقوب (۷۷) از امام صادق علیه السلام آمده است:
هو اسرائیل، و معنى اسرائیل: عبدالله، لأن اءسرى هو العبد بو اءیل هو الله.
او اسرائیل است و اسرائیل، بنده خدا مى باشد، اسراى همان بنده، و ایل خداوند مى باشد.
و در روایت دیگرى آمده است: اءسرى هو القوة، و ایل هو الله.
اسرى همان نیرو، و ایل خداوند مى باشد.
پس اگر آن اسم، به زبان عربى و نامى براى خداوند متعال باشد به اعتبار خلق نوع خاصى از ملائکه، براى قرار گرفتن اضافه نام هاى ملائکه بر او مى باشد.
۹: مؤمن
امان نامى براى خداوند متعال است، به اعتبار این که بندگانش را در آرامش خود وارد مى کند و یا از آمن مى باشد، به معنى پذیرفتن یا تصدیق کردن، امن نام خداوند متعال است، به اعتبار پذیرفتن و تصدیق بندگانش در روز قیامت، از این جهت ادعا مى کنند که، در مورد خداوند گمان نمى کرده اند، تا آنها را عذاب کند، یا به اعتبار این که شهادتشان را براى برادرانشان امضا کنند که آنان از برادرانشان جز نیکویى نمى دانند؛ یعنى براى همدیگر شهادت بدهند با این که مى دانند که دروغ مى گویند.
۱۰: امین
نام خداوند متعال است، به اعتبار این که خداوند به بندگانش اختیارى نمى دهد، امر و نهى نمى کند، چیزى را از آنان نمى گیرد و نمى دهد، مگر براى این که سودى به آنان برساند، یا ضررى را از آن ها دفع گرداند.
۱۱: اوّاب
در فرهنگ لغت و الاوبُ...: بازگشت. و الاوب: ابر و باد.(۷۸)
اواب نامى براى خداوند متعال است، به اعتبار این که خداوند، مراقبت بسیارى از بندگانش مى کند، یا براى این که او ابر و باد را بر مى انگیزد، که به این نام خوانده شده است.
۱۲: اول
خداوند متعال فرمود: هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطل؛ او ابتدا و پایان و آشکار و نهان همه چیز است.(۷۹)
به درستى که نام الله نامى براى خداوند متعال است، نه به این شرط که چیزى از صفات در آن باشد یا نباشد؛ او از مقید شدن به چیزى از حدود صفت ها پاک است و به مجموعه همه آن ها احاطه دارد، مانند احاطه دریا به قطره هاى بى پایان آب، که امکان اثبات آن ها در او، به حدودشان وجود ندارد و نمى توان وجودشان را در او رد کرد، پس او به همه نام هایى که پدیدآورندگان همه موجودات مى باشند، احاطه دارد؛ یعنى همان باطنشان که به دست خداوند بلند مرتبه مى باشد و خداوند متعال در قرآن به آن اشاره کرده است:
فسبحان اَلّذِى بیده ملکوت کل شى ء الیه ترجعون؛ پس پاک و منزه است کسى که به دست او باطن هر چیز مى باشد و به سوى او باز مى گردید.(۸۰)
او ابتداى هر چیز است، به خاطر احاطه به باطن آن ها، که به دست اوست؛ اول و پایان هر چیزى است، به خاطر این که محل بازگشت باطن تمام چیزهاست؛ ظاهر هر چیزى است، به خاطر این که مراتبى براى آن ها وجود دارد و درجه اى از باطن مى باشد که به تدریج آشکار، و باطن و درون هر چیزى، به دلیل احاطه اش به باطن تمام چیزها است.
۱۳: مؤیّد
خداوند بلندمرتبه فرمود: و ایدهم بروح منه و به روح قدس الهى آنها را نیرومند کردى.
در فرهنگ لغت .... و ایدته...: او را نیرومند کرد.(۸۱)
حرف ب
۱۴: مبدى ء
مخالف معید، نامى براى خداوند متعال است، به دلیل شروع کردن آفرینش توسط او؛ یعنى از غیر تصویرشان بار دیگر مى آفریند.
۱۵: بدى ء
نام خداوند متعال است، به دلیل این که خلقت اولیه هر چیزى با اوست
در حقیقت آغاز رسیدن به مقدمات هستى پس از گذشت زمان ساخت آن، مقدمات چیز دیگر مى باشد؛ و این به فهمیدن دو چیز بستگى دارد:
اول: نازل شدن چیزها از جهانى که در آن چیزى نیست که از آن آفریده شده اند به جهان آشکارى که همه چیز را در آن جا مى بینند و این جز گذشتن از هفت منزل امکان ندارد:
جهان مفاتیح، که خداوند متعال در قرآن به آن اشاره مى کند:
و عنده مفاتح الغیب الا یعلمها الا هو؛
و نزد او کلیدهاى پنهانى اى وجود دارد که جز او کسى آن ها را نمى داند.(۸۲)
جهان ام الکتاب، که خداوند بلندمرتبه به آن اشاره کرده است:
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب؛
خداوند هر چه را بخواهد ناپدید مى کند و هر چه را بخواهد استوار مى سازد و نزد او اهل کتاب مى باشد(۸۳)
پس اولین جهان ها و منازل، جهان کتاب مى باشد.
پس از این جهان که حق میباشد، ابتداى جهان آفرینش، یعنى جهان مشیت است، پس از آن جهان اراده، بعد قَدَر، قضا جهان اذن یا امضا و بعد از آن جهان اجل قرار دارد که در فرمایش خداوند به آن اشاره شده است: لکل اجل کتاب؛
هر امرى را وقتى معین است.(۸۴)
پس هر امرى با رسیدن، به سوى جهان اجل، تمام مى شود و در جهان اعیان ظاهر مى گردد و در این جهان جداى از شؤون کل موجودات تمام مى شود؛ حتى مجارى تمام اسم ها تمام مى شود و به سمتى مى رود که با تمام فعلیتش در اعیان موجود، گردد.
در مورد این مطلب، بابى در کافى از امام صادق علیه السلام و امام کاظم علیه السلام در نظر گرفته شده است.(۸۵)
در این جهان، اشیا قابلیت بداء دارند، مگر جهان کتاب، که به علم خداى تعالى مختص است و مى فرماید:
یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب؛
خداوند هر چه بخواهد محو یا ثابت مى کند، و نزد او کتاب مشیت اوست.(۸۶)
یعنى محو امور و ثبوت غیر، در مکان، و آن چه او رد عالم مشیت و مادون آن نازل کرده است؛ اما جهان کتاب که در آن بداء نیست. محو و اثبات شده است؛ به تحقیق هر دو این ها - محو امور و ثبوت غیر - در جهان کتاب ثابت اند و آن لوح محفوظى مى باشد که از محو اثبات حفظ شده است، به طورى که در آن تغییر و تبدیلى نیست.
دوم،: براى انتقال امور، از جهانى به جهان دیگر شرایط و موانعى وجود دارد، اخبارى که بر خواص اشیا دلالت مى کند و تبیین کننده آن است، همان طور که صله رحم عمر را زیاد و قطع آن، عمر را کم مى کند؛ مثالى براى این قضیه مى باشد. هم چنین صدقه و دعا که رد بلاست؛ نیز انفاق که بر مال مى افزاید و امثال این موارد که براى منافع و ضررهاى افعال در روایات آمده است.
در روایتى آمده است (۸۷) که: پیامبر اعظم صلى الله علیه و آله و سلم به مرگ یک یهودى خبر داد؛ ولى آن یهودى از صحرا سالم برگشت. یهودى از حضرت پرسید، پس ایشان از یهودى پرسید: امروز چه کار کردى؟ گفت: در نزد من دو گرده نان بود، یکى را خوردم و دیگرى را صدقه دادم.
صدقه دادن او در مقابل خواست خداوند، که به مرگ او تعلق گرفته بود، جلوگیرى کردن از جهان اراده به جهان قدر نزول کرد.
علت بداء: بعد از نزول امور به جهان مشیت یا بالاتر از آن جهان هایى که عینى نمى باشند، بداء افعال، براى بندگان، از شرایط اختیارى اجرایى امور، از عالمى به عالم دیگر است و از موانع آن امور حدوث علم جدید براى خداوند تعالى که بلندمرتبه و بزرگ است نمى باشد.
جهان کتاب محفوظ است، محو و اثبات در آن نیست؛ چرا که محو و اثبات در جهان مشیت و بالاتر از آن به جهان اجل مى باشد و اگر حضرت محمد و خاندان پاکش صلى الله علیه و آله و سلم باشند آن را مشیت خداوند مى خوانند، و آن چه در عالم مشیت بر آنان ظاهر شود، از آن خبر مى دهند، به آن چه مشیت اوست، نه به آن چه در اعیان واقع است.
هم چنین بعد از انتقال امور، از جهان مشیت به جهان اراده؛ پس به هر جهان که برایشان ظاهر مى شود، و از آن چه در آن عالم است، خبر مى دهند، نه از آن چه در اعیان واقع شده است.
لذا در اخبار ائمه (۸۸) آمده است:
و الله لو لا آیة فى کتاب الله لحدثناکم بما یکون الى أن تقوم الساعة یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب. (۸۹)
به خدا قسم! اگر این آیه در کتاب خدا نبود، خبر مى دادیم از آن چه تا آخر زمان قرار است، واقع شود.
پس جز جهان کتاب، از جهان هاى هفت گانه، بداء را قبول مى کنند و اگر در اعیان یافت شود، بداء نیست.
آن چه از اخبار به دست مى آید این است که بداء در آن چه به انبیا و ائمه علیهم السلام ارتباط دارد، واقع نمى شود، همچنین در ملائکه، چرا که خداوند، انبیا، رسل و ملائکه اش را تکذیب نمى کند.(۹۰)
بداء بعد از رسیدن اشیا به جهان عینى صورت مى پذیرد، اخبار زیادى بر این دلالت دارد، که برترین علوم ائمه، رفته رفته، و یکى پس از دیگرى برایشان ایجاد مى شود.(۹۱)
۱۶: بدیع
خداوند مى فرماید: بدیع السماوات و الارض،
او آفریننده آسمان ها و زمین است.(۹۲)
در فرهنگ لغت آمده است: البدیع: المبتدیع، و المبتدع.(۹۳)
بدیع صفت از بدع است هنگامى که امر جدید مى آید؛ امر به این که آسمان و زمین را خداوند پدید آورده است شکل مى گیرد.
بدیع به مبدع تعبیر شده، به سبب این که مبدع، اشتقاق ذاتى موصوف است.
تفصیل و جدایى امکان دارد؛ زیرا وجود ممکنات نه وجود ممتد؛ بلکه وجود انقطاعى است و این به علت دگرگونى و تغییر در لحظات است.
براى مثال انسان را در حال جوانى و فرض کنید پیرى اش؛ انسان در حال جوانى، با تمام کیفیت و مشخصات گوناگونش وجود واحدى است؛ یعنى موجودات متعدد با وجود واحد؛ در حال پیرى، مریضى، سلامتى و کل حالات هم همین طورند فرض این است که حالات گوناگون تغییر مى کنند و از بین مى روند.
اگر بگوییم که وجود، معروض باقى بماند؛ این غیر ممکن است. او با هر کیفیت، وجود ابتدایى منقطع است؛ اما به سبب شدت اتصال، آن را وجود واحد ممتدى مى شماریم. خداى تعالى آفریننده آسمان ها و زمین، بلکه به وجود آورنده همه چیز است، ملکوت همه چیز به دست اوست، مى میراند و در مرحله بعد زنده مى گرداند، در شأنى مى میراند و در شأن دیگر زنده مى گرداند، همان طور که مى فرماید:
کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فأحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون؛
یعنى چگونه به خدا کافر مى شوید و حال آن که مرده بودید و زنده کرد و دیگر بار مى میراند و باز زنده کند و عاقبت به سوى او باز خواهید گشت.(۹۴)
افعال با لفظ مضارع بیان شده است که دلالت بر استمرار و تجدد دارد و مى فرماید: کل یوم هو فى شأن؛ او هر روز در کارى است.(۹۵)
بدیع اسم خداى تعالى است، به دلیل وجود بخشیدن براى کل موجودات، که وجودى جدید و لحظه به لحظه است.
۱۷: مبتدع
نام خداى تعالى است به دلیل این که همه چیز را خلق کرده است، بدون این که در گذشته الگویى داشته باشد. همان طور که حضرت امیر علیه السلام در خطبه اى در کافى مى فرماید:
فکان ابتداع ما خلق بلا مثال سبق.(۹۶)
پس خلق را بدون مثال و الگویى در گذشته آفرید.
امام باقر علیه السلام در کافى (۹۷) در تفسیر این حدیث مى فرماید:
ابتدع الاشیاء کلها بعلمه على غیر مثال کان قبله، فابتدع السماوات و الارض و لم یکن قبلهن سماوات و لا ارضون، اما تسمع لقوله تعالى: و کان عرشه على الماء.
همه اشیا را با علمش به صورتى آفرید که الگویى، قبل از آن نداشت و زمین و آسمان را خلق کرد در حالى که قبل از آن ها زمین و آسمان هایى نبود، همانطور که در فرموده خدا مى شنوى: عرش با عظمت او، بر آب قرار یافت.(۹۸)
یعنى قبل از این که کسى در ابداع این صورت سبقت بگیرد خداوند تعالى از آن تبعیت کرد. او در آفرینش نوع، تصنیف و تشخیص آن اشیاء اولین است.
۱۸: مبدّل
حقیقت تبدیل، تغییر شى ء با اعراض و کیفیت آن مى باشد، تعویض ایشان از لحاظ ماده و کیفیت شى ء را تغییر مى دهد. خداوند مى فرماید: یبدل الله سیئاتهم حسناتٍ؛ خداوند گناهانش را تبدیل به ثواب کرد.(۹۹)
و در عیون الرضا علیه السلام (۱۰۰) آمده است:
قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم: اذا کان یوم القیامة لتجلّى الله لعبده المؤمن فیقفه على ذنوبه ذنبا ذنبا، ثم یغفر له، لا یطلع الله على ذلک ملکا مقربا و لا نبیا مرسلا، و یستر علیه ما یکره أن یقف علیه احد، ثم یقول للسیئات: کونى حسنات.
رسول اعظم صلى الله علیه و آله و سلم فرمودند: اگر روز قیامت خداوند بر بنده مؤمنش تجلى کند، بر گناهانِ بدنبالِ همِ او واقف مى شود؛ سپس گناهانش را بر او مى بخشد؛ به گونه اى که به غیر از خدا، نه مَلک مقرب و نه نبى مرسلى بر آن اطلاع پیدا نمى کند. و آن چه را کراهت دارد کسى بداند، بر او مى پوشاند سپس به گناهان مى گوید که تبدیل به حسنات شوید.
پس این طور نیست که تبدیل گناهان به خوبى ها، با انجام زنا و نوشیدن شراب تبدیل به نماز شود؛ که اعضاى بدن بنده که ملک خداوند است، بدون اذن خدا مى باشد، همان اعضایى که مُلک خداست؛ بنابراین هنگامى که زنا فرض شود انگار که به اذن او واقع شده است؛ پس معصیت نیست. در آینده تحقیق این مسئله در اسم غفور مى آید.
۱۹: باذخ
در فرهنگ لغت آمده است: البذخ الکبر،... و شرف باذخ: عال. (۱۰۱)
باذخ، به دلیل بزرگى، غیر متناهى بودن اسم و شرف صفاتش نام خداى تعالى مى باشد. نیز به سبب صفات بلندمرتبه اش که بر همه ذى صفت هاى بلندمرتبه قرار دارد.
۲۰: باذل
در فرهنگ لغت آمده است: البذل بذله و یبذله و یبذله: بخشش و جدیت به چیزى. و الابتذال: عکس صیانت و نگهدارى.(۱۰۲)
باذل اسم خداى تعالى است، به دلیل سخاوت خداوند در اشیا و کثرت آن در شهرها و روستاها، به طورى که امکان تناول آن براى همه باشد، پس حمد و شکر شایسته اوست.
۲۱: برّ و بارّ
البر - به فتحه - صفت مشبهه از برّ - به کسره و به معنى صله و خیر و گشادى در احسان مى باشد.
برّ صفت خداى تعالى مى باشد. به دلیل این که نیاز همه موجودات را بر آورده مى کند و خیر خداوند تعالى براى آن ها وسیع است، احسان خداوند، امرى ذاتى است و بین گروه هاى مختلف فرقى نمى کند.
بار اسم خداى تعالى، به اعتبار تعداد و استعدادش براى خیر رساندن به خلائق و ظهورش در عالم فعل است. آن چنان که در امر سوم دانستید.
۲۳: برى ء
خداوند تعالى مى فرماید: و أذان من الله و رسوله الى الناس یوم الحج الاکبر أَن الله برى ء من المشرکین؛
در روز بزرگترین حج خدا و رسولش، به مردم اعلام مى دارند که بعد از این، از مشرکین بیزارند.(۱۰۳)
برائت از خداوند تعالى عبارت است از این که آن ها به سوى طاغوت و شیاطین کشیده شوند. همانطور که در آیه دیگرى مى فرماید: وَ الّذِینَ کَفَروا اولیائهم الطاغوت؛ کسانى که کافر شدند، یارشان طاغوت است. و در آیه دیگر آمده: انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لا یومنون؛ ما شیاطین را، دوستدار آنان که به خدا ایمان نمى آورند، قرار دادیم.
بنابراین برى ء، به دلیل مرحله چهارم از صفات، آن چنان که در امر سوم شناختید، اسم خداى تعالى است.
۲۴: بارى ء
خداوند مى فرماید: هو الله الخالق البارى ء المصور؛
اوست خداى آفریننده عالم امکان و پدید آورنده جهان و جهانیان، نگارنده صورت خلق.(۱۰۴)
بارى ء اسم فاعل از برء مانند ساخت برء، بروءا مى باشد. بارى ء اسم خداى تعالى به دلیل نزول اشیا به عالم نفوس مى باشد؛ نیز به سبب فراوانى تعلق اشیا به عالم نفوس؛ در اخبار و روایات آمده است: یا بارء النفوس.
خداوند مى فرماید: ما اصاب من مصیبة فى الارض و لا فى انفسکم الا فى کتاب من قبل أن نبرأها؛
هیچ مصیبتى در زمین و جانهایتان نمى رسد، مگر این که قبل از خلقت در لوح محفوظ موجود است.(۱۰۵)
پس تفسیر بارى ء به مطلق خلق خطاست و شاهد بر آن، تقابل با خالق، در این آیه شریفه است.(۱۰۶)
۲۵: برهان
یعنى حجت، و اسم خداى تعالى است، به اعتبار اقامه حجت لحظه اى ربوبى خداوند، آن چنان که امام صادق علیه السلام در مجادله با ابن ابى العوجا مى فرماید:(۱۰۷)
ویلک، و کیف احتجب عنک مَن أراک قدرتَه فى نفسک: نشؤک و لم تکن، و کبَرک بعد صغَرک، و قوتک بعد ضعفک، و ضعفک بعد قوتک و سقمک بعد صحتک و صحتک بعد سقمک، و رضاک بعد غضبک، و غضبک بعد رضاک، و حزنک بعد فرحک، و فرحک بعد حُزنک، و حبک بعد بغضک، و بغضک بعد حبک، و عزمک بعد أناتک، و أناتک بعد عزمک، و شهوتک بعد کراهیتک، و کراهیتک بعد شهودتک، و رغبتک بعد رهبتک، و رهبتک بعد رغبتک، و رجاءک بعد یأسک، و یأسک بعد رجائک، و خاطرک ما لم یکن فى وهمک و عزوب ما أنت معتقدة عن ذهنک.
و عزمت را بعد از ناامیدى است، و ناامیدى ات را بعد از عزمت، و شهوتت را بعد از بى میلى ات، و بى میلى ات را بعد از شهوتت، و رغبتت را بعد از بى رغبتى ات، و بى رغبتى ات را بعد از غیبتت، و آرزومندى ات را بعد از یأست، و یأست را بعد از آرزومندى ات و خاطرت را از آن چه در وهم نداشتى به خاطرت مى آورد و آن چه را که در ذهنت به آن معتقدى جدا مى کند.
ابن ابى العوجا عرض کرد: دائما قدرت او بر من متعدد مى شود، آن قدرتى که در وجود من است، قدرتى که نمى توانم از خود دورش کنم، تا آن جا که گمان مى کنم که او بین من و خدا ظاهر مى شود.
۲۶: باسط
اسم خداى تعالى است، به دلیل این که خداى تعالى در مجراى همه اسم ها جریان دارد و اظهار مراتب و شؤون خداى تعالى است.
۲۷: و ۲۸: بصیر، مبصر
البصر: قوت تمایز رنگ ها و ابعاد از لحاظ طول و عرض و عمق را گویند.
امام صادق علیه السلام مى فرماید: لم یزل الله ربنا و العلم ذاتُه و لا معلوم.
خداوندى که پروردگار ماست، و علم، ذات اوست و معلوم نیست و زایل نمى شود.
در ادامه امام صادق علیه السلام مى فرماید: البصر ذاته و لا مبصر. (۱۰۸)
بینایى ذات اوست، آن گاه که دیده نشده بود. پس براى خداى تعالى قوت نیست.
حضرت امیرمؤمنان على علیه السلام (۱۰۹)
مى فرماید: بصیر لا بأداة.
بیناست، نه با وسایل و ابزار.
ذاتش براى او از همه چیز کافى مى باشد. پس بصیر اسم خداى تعالى است، به دلیل احاطه همیشگى خلقت اولیه بر تمامى مبصرات و آن مرحله سوم از صفات است و مبصر اسم خداى تعالى است، به دلیل مرتبه چهارم از صفات، همان طور که در امر سوم گذشت.
۲۹ - ۳۰: بطّاش و باطش
خداوند در قرآن مى فرماید: اءنّ بطش ربک لشدید؛ مؤاخذه و انتقام خدا بسیار سخت است.
بطش به معنى گرفتن با درشتى و حمله غافلگیرانه است، پس بطاش اسم خداى تعالى است، به دلیل مرحله سوم از صفات و باطش به دلیل مرحله چهارم از صفات، اسم خداى تعالى است.
۳۱: باطن
حضرت على علیه السلام در خطبه اى در کافى مى فرماید: الباطن لا باجتنان. اجتنان یعنى استتار. پس باطن اسم خداى تعالى است که بیانش در اسم اول در حروف الف گذشت. به آن رجوع کنید.
۳۲: باعث
بعث، اظهار شى ء به صورت اجمالى است؛ یعنى اظهار شى ء با جوهرش بدون عوارض آن؛ بنابراین باعث اسمى براى خداوند است، به دلیل این که اول به حرکت در آورنده باطن هر چیزى، از تمام مراتب و شئون، بعد از مرگش مى باشد.
بنابراین باعث اسمى غیر از ناشر است به سبب این که تمام مراتب و شؤون آشکار مى باشد. و معید فعلیت به اعتبار رساندن او به آن چه که از فعلیت تمام مراتب و شئون بر او هست.
۳۳: بعید
حضرت امیرمؤمنان علیه السلام (۱۱۰) مى فرماید:
یا من قُرب من خواطر الظنون و بُعدَ عن ملاحظة العیون.
اى کسى که به افکار پنهان دل ها نزدیکى و اى کسى که از دیده ها دور هستى.
در دعاى افتتاح (۱۱۱) مى فرماید:
اَلّذِى بَعُدَ فلا یُرى و قرُبَ فشهد النجوى.
آن چیزى که دور است، دیده نمى شود و نزدیک است تا آن جا که راز نهان بر او آشکار شود.
اسم خداى تعالى است، به دلیل این که ذات و صفت خداوند از ادراک مخلوقاتش، که با حس ظاهرى و باطنى ادراک مى کنند، دور است.
۳۴: باقى
اسم براى خداوند تعالى است، به دلیل این که دچار فنا و نابودى نمى شود.
۳۵: بهىّ
در ادعیه آمده است:(۱۱۲)
اللهم انى اسئلک من بهائک بأبهاه، و کل بهائک بهىّ.
خدایا! من از تو روشنایى ات را که روشن ترین است و از تمام درخشندگى ات را که روشنى بخش است، در خواست مى کنم.
بدانید که بها (درخشندگى) اعلا مرتبه ظهور است؛ چون نور، مقابل ظلمت و ضیاء، مقابل نور است.
پس نور نسبت به ضیاء، و ضیاء نسبت به بهاء، ظلمت است؛ بنابراین گفته مى شود: نور ماه و ضیاء خورشید؛ بهاء فقط به خداوند تعالى نسبت داده مى شود. بنابراین بهاء براى خداوند است، به دلیل این که اولین خلقتش، نور هر شى ء است.
همانطور که در دعاى عرفه آمده (۱۱۳) امام علیه السلام مى فرماید:
و باسمک السبوح القدوس البرهان، اَلّذِى هو نور على کل نور، و نور من نور یضى ء منه کل نور. اذا بلغ الارض انشقت، و اذا بلغ السماوات فتحت و اذا بلغ العرش اهتز.
به نام مقدس و پاکت که برهان است، او نورى بر هر نور است و نور او نورى است که هر نورى را روشن مى کند؛ چون بر زمین رسد، مى شکافد و چون به آسمان ها رسد، مى گشاید و چون بر عرش رسد، بلرزد.
بنابراین بهى اسم خداى تعالى مى باشد، به دلیل این که مسماى همه اسم ها است، پس نور و ضیاء، حجابى براى اسم بهى هستند؛ بنابراین نور، براى بهى از دیدن حجاب است و ضیاء، براى بهى از اوهام حجاب است و بهاء حجاب خداوند است از ادراک عقول.
در دعایى آمده است:(۱۱۴)
حضرت امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه اى در کافى (۱۱۵) مى فرماید:
و حال دون غیبه المکنون حجب من الغیوب، و: تاهت فى أدنى ادانیها طامحات العقول فى لطیفات الامور....
پرده هایى نادیدنى برابر که ذات نهان او آویخته است و خودهاى تیزهوش و سرکش و باریک بین در پایین ترین مراتب حضرت او گمند.
۳۶: مُبیر
همانطور که در فرهنگ لغت گفته شده است، بورا یعنى هلاک، امام (۱۱۶) علیه السلام مى فرماید: الحمدلله قاصم الجبارین.... مبیر الظلمة.
سپاس خداى را که از بین برنده جبارین - و هلاک کننده ظلمت است.
مبیر اسمى براى خداوند تبارک و تعالى است، به دلیل حمله کردن بر ظالمین، اگر چه قصد ذلیل کردن یا کم کردن چیزهاى ثابت آن ها باشد. مهالک اعم از مبیر است؛ چون هلاک کردن صدق مى کند، اگر چه به مخلوط شدن چیزى باشد تا این که از بین برود. مبیر اعم از متبر است، همانطور که بعد خواهد آمد.
۳۷: بائن
امیرمؤمنان علیه السلام مى فرماید:(۱۱۷)
الحمدلله... اَلّذِى لا من شى ء کان، و لا من شى ء خَلقَ ما کان، قدرة باَن بها من الأشیاء، و بانت الأشیاء منه.
سپس خداوندى که از هیچ چیز نمى باشد، حتى از چیزهایى که در گذشته خلق کرده بود، قدرتى است که با آن، از همه اشیا جداست، و اشیاء از خدا جدا مى باشد.
امام علیه السلام مى فرماید:
داخل فى الاشیاء لا بالممازجة، و خارج عن الأشیاء لا بالمباینة. (۱۱۸)
او داخل در اشیاست، نه به صورت مخلوط، و خارج از اشیاست، نه به صورت دور و جدا بودن از آن ها.
خداوند از اشیا دور و خالى است، نه به معنى این که خداوند، مثل حد مخلوقاتش محدود است؛ پس بین خدا و خلقش، چیز سومى حاصل مى شود که به آن شى ء سوم بین مى گویند، بلکه به این معنى است که خداوند تعالى بائن از خلقش مى باشد؛ چون متصف به صفات خلقش نمى شود، پس خداوند به وجود الهى، همراه خلق است، نه به وجود امکانى؛ پس بیّن بودن خداوند، بینیت عزت است نه بینیت عُزلت.
۳۸: مبین
مبین اسم فاعل از کلمه ابانة است. مبین اسم خداى تعالى مى باشد، به دلیل جدا کردن هر یک از مخلوقاتش از خلق دیگر؛ پس مخلوقات انواع، اصناف و اشخاص گوناگون دارند، به طورى که دو فرد از هر صنف یکى نیستند و نخواهند بود، با این که از جمیع صفات متحدند و یکى به دیگرى شبیه مى باشد.
۳۹: متَبّر
خداوند تعالى مى فرماید:
و کلا ضربنا له الأمثال و کلا تبّرنا تتبیرا؛
ما براى هر یک از این طوایف - قوم عاد، ثمود و اصحاب رسّ - پندها و مثل هایى براى هدایت و اتمام حجت زدیم و همه را به کلى هلاک ساختیم.(۱۱۹)
در فرهنگ لغت آمده است: التبر - به فتحه - شکستن و هلاک کردن، مانند تتبیر....(۱۲۰) متبر اسم خداى تعالى است، به دلیل این که خدا، این سه قوم را هلاک کرد.
۴۰: متقن
اتقن الامر: احکمه، که اسم خداى تعالى است، به دلیل محکم کردن مصنوعات خودش با خلقتش، به طورى که تا انقضا زمانش نیاز به مرمت ندارد.
حرف ت
۴۲ - ۴۱: تواب، (قابل التوب)
خداوند مى فرماید:
وَاللّذَانَ یَأْتِیَانِهَا مِنکُمْ فَآذُوهُمَا فَإِن تَابَا وَ أَصْلَحَا فَأَعْرِضُواْ عَنْهُمَا إِنّ اللّهَ کَانَ تَوّابًا رّحِیمًا؛ إِنّمَا التّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلّذِینَ یَعْمَلُونَ السّوَءَ بِجَهَالَةٍ ثُمّ یَتُوبُونَ مِن قَرِیبٍ فَأُوْلَئِکَ یَتُوبُ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ کَانَ اللّهُ عَلِیما حَکِیما؛ وَ لَیْسَتِ التّوْبَةُ لِلّذِینَ یَعْمَلُونَ السّیِّئَاتِ حَتّى إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الآنَ وَ لاَ الّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفّارٌ أُوْلَئِکَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا.
هر کس از مسلمانان، چه زن و چه مرد عمل ناشایستى مرتکب شود، آنان را به سرزنش و توبیخ بیازارید، چنان چه توبه کردند، دیگر متعرض آن ها نشوید؛ زیرا که خداوند توبه خلق را مى پذیرد و نسبت به آن ها مهربان است؛ به طور یقین خدا توبه آن هایى را که عمل ناشایستى از روى جهل و نادانى انجام مى دهند، مى پذیرد و هنگامى که زشتى عملى را فهمیدند و زود توبه کنند، خدا آن ها را مى بخشد. خداوند به امور عالم، دانا و مصالح خلق، آگاه است؛ کسى که در تمام عمرش به اعمال زشت اشتغال ورزد تا آن گاه که به یقین، مرگ را مشاهده کند، در آن ساعت پشیمان شود و بگوید: اکنون توبه کردم. توبه چنین کسى پذیرفته نخواهد شد، چنان که هر کس به کفر بمیرد نیز توبه اش قبول نشود، بر این گروه عذابى دردناک مهیا ساختیم.(۱۲۱)
نیز خداوند مى فرماید:
وَ هو اَلّذِى یَقبل التوبة عن عباده و یعفوا عن السیئات؛
و اوست خدایى که توبه بندگانش را مى پذیرد و گناهانشان را مى بخشد.(۱۲۲)
پس توبه از طرف خداوند تعالى، غیر از قبول توبه از طرف بنده مى باشد و آن دو صفتى متغایر هستند.
فرق بین آن دو صفت، این است که توبه به معنى رجوع است، پس وقتى به بنده نسبت داده مى شود؛ یعنى رجوع در ادعاى شرکت به همراه خداوند، یا ادعاى استقلال در عرض خداوند، براى عبودیت خداوند تعالى و آن ملک خالص خداست، و خداوند تعالى فقط قبول مى کند و مى بخشد و شایسته نیست کسى بار دیگر در آن واسطه شود.
اما زمانى که به خداى تعالى نسبت داده مى شود، معنایش اخراج کردن بنده از سرپرستى طاغوت به سرپرستى الله مى باشد، خدایى که یاور مؤمنان است. همانطور که خداوند مى فرماید:
الله ولىّ َالّذِینَ آمَنوا مِن الظلماتِ الى النور و َالّذِینَ کَفَروا أَولیاؤُهم الطاغوتُ؛
خداوند یاورى کسانى است که ایمان آورده اند و آن ها را از ظلمات به سوى نور مى برد و کسانى که کافر شدند، اولیائشان طاغوت است.(۱۲۳)
بعد از داخل شدن بنده در ولایت اسم الله، از واقع شدن در ولایت طاغوت ایمن مى شود که لازمه این ولایت طاغوت، ادعاى شرک با خدا یا استقلال در کنارش مى باشد.
سید الساجدین علیه السلام (۱۲۴)
مى فرماید:
اللهم تب على حتى لا أعصیَک.
خدایا! بر من ببخش تا این که عصیان و گناه نکنم.
خداوند مى فرماید:
ثم تاب علیهم لیتوبوا اءنّ الله هو التوّاب الرحیم؛
خداوند آن ها را مشمول رحمت خود قرار داد و توبه آن ها را پذیرفت، خداوند بسیار توبه پذیر و مهربان است.(۱۲۵)
خداوند توبه را علتى براى برانگیختن، در بنده قرار داده است.
تواب اسمى براى خداوند تعالى است به دلیل داخل شدن بندگان مؤمن، بدون وقفه در ولایت الله که ذات خداوند است.
قابل التوب اسم خداى تعالى است، به دلیل این که کارى که خداوند با رد بى گناه انجام مى دهد همان کار را با فرد پشیمان مى کند و این اعم است از این که کسى را از ولایت طاغوت به سوى ولایت الله در آورد یا نه.
حرف ثاء
۴۳ و ۴۴: مثیب، معاقب
بدان از آن جایى که انسان جامع همه اسم هاست، عالم اکبر در او قرار نگرفته که بى محک انسان نمى تواند بر جمیع اسما اشراف داشته باشد و آن ها را در عالم اکبر یاد گرفته؛ انسان نشانه کامل خداوند سبحان است و به این علت قابلیت خلافت خدا را دارد و بعد از تنزل انسان به عالم جسم آن چه از کمال براى او بود فراموش کرد. خداوند بى شک آن ها را براى عبادت و آزمایش آفرید و از صفات خود به انسان داد، آن صفات تمام نیست، مگر با ترکیب نور و ظلمت و هدایت انسان به دو راه - راه خیر و راه شر - و توانایى او بر طى کردن بر هر کدام از آن دو راه که انتخاب مى کند، و کمک کردن به او، آن چه که از: دو راه انتخاب مى کند؛ همانطور که خداوند در کتاب محکمش مى فرماید.
مّن کَانَ یُرِیدُ الْعَاجِلَةَ عَجّلْنَا لَهُ فِیهَا مَا نَشَاءُ لِمَن نّرِیدُ ثُمّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنّمَ یَصْلاهَا مَذْمُومًا مّدْحُورًا؛ وَ مَنْ أَرَادَ الآخِرَةَ وَ سَعَى لَهَا سَعْیَهَا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئِکَ کَانَ سَعْیُهُم مّشْکُورًا کُلاّ نّمِدّ هَؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّکَ وَ مَا کَانَ عَطَاءُ رَبِّکَ مَحْظُورًا؛
هر کس قصد زودگذرى کند، به زودى آن چه را براى هر کس بخواهیم به او مى دهیم؛ سپس جهنم را براى او قرار مى دهیم که در آن وارد شود، در حالى که سرزنش شده و دور شده است، کسى که طالب آخرت باشد و براى آن به اندازه اطاعت بکوشد؛ البته به شرط ایمان به خدا، سعى آنها قبول شده و اجرا خواهد شد و ما هر دو فرقه را به لطف پروردگار کمک خواهیم کرد و بخشش پروردگار تو منع شده نیست.(۱۲۶)
بعثت انبیا و نصب اوصیا براى این است که آن چه خداوند بخشید، بشناسند و ایشان را به عاقبت اعمال عوالم نور بشارت دهند و از نتایج اعمال عوالم ظلمت کنند، و صورت هاى اسماء حسنى را از واجبات و مستحبات و صورت هاى اسماء غیر حسنى از محرمات و مکروهات را دهند، و خداوند مى فرماید:
لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تّبَیّنَ الرّشْدُ مِنَ الْغَیّ ِ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ؛ اللّهُ وَلِیّ الّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظّلُمَاتِ إِلَى النّوُرِ وَالّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النّورِ إِلَى الظّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ؛
اکراهى در دین نیست، دین آشکارکننده راه از بیراهه است، کسى که طاغوت را منکر شود، و به خدا ایمان آورد، به دستاویز محکمى چنگ زده است که گسستن در آن نیست و خداوند شنواى داناست؛ خدا یاور مؤمنان است و آن ها را از تاریکى به روشنایى مى برد، ولى طاغوت یاور کافران است، و آن ها را از روشنایى به تاریکى مى برد. آنان جاودانه در آتش هستند.(۱۲۷)
کسى که به اسماى حسن که از نشانه هاى عالم نور است عمل کند و واجبات و مستحباتى که صورت هاى اسماى حسنى در عالم عمل هستند به جا آورد، آن اعمال مانند دانه اى مى شوند براى تمام نیکى ها؛ هر عبادتى نسبت به آن اسمى که آن عبادت صورت آن است مى شود.
به همین علت روایات، گویاى این مطلب است که اگر کسى فلان عمل را انجام دهد، به او حورالعین داده مى شود و کسى که فلان کار را بکند، فلان چیز به او عطا مى شود؛ وگرنه ربط بین قول له الا الله الله، درخت یا آجر طلا و نقره چیست؟
آنچنان که رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم در حدیث معراج (۱۲۸) فرمودند: دیدم جماعتى را که مشغول ساختن بنایى بودند، که دیوارهایش از آجرهاى طلا و نقره بودند، سپس از کار ایستادند. جبرئیل پرسید: براى چه دست از کار کشیدید؟
حضرت صلى الله علیه و آله و سلم جواب دادند: سستى آن ها از عدم آذوقه آن هاست.
گفت: آذوقه آنها چیست؟ فرمودند: گفتن سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر.
اعتبار این که نازل کردن هر اسم عملى تر در عالم فعل در اطاعت به فروع و شاخه هایش که از آن ها التذاذ مى کند، مى باشد، مثل کسى که غنا را نشنیده باشد، ولى ثواب اسم شنوده اى که نغمه هاى لذت بخشى را شنیده باشد.
از این جا معلوم مى شود که معاقب اسم خداى تعالى است، به دلیل نزول همه اسم به فروع مطلوبش و همچنین با این دفع مى شود آن چه اشکال خواهد شد به این که کسى مثلا با زبانش، یا با چشمانش اشک بریزد و بمیرد، در حالى که توبه نکرده باشد، پس به سبب گریه مستحق بهشت و به سبب غیبتش مستحق آتش است؛ نیز داخل آتش مى شود آن که مستحق بهشت است و داخل بهشت مى شود آن که مستحق آتش است و هر دو خلاف عدل است.
جواب این است که عبارت است از این که دانستى براى هر فردى از انسان ها به حسب اعضاى صورى و ظاهرى آن و نیز مراتب معنوى اش بهشت و دوزخى دارد، و این همان جهان اکبر است، بنابراین منافاتى ندارد بین این که در بعضى از جهان ها مثاب در برخى دیگر معامت باشد.
همان گونه که در عالم اجسام مشاهده مى کنیم، شخصى با غذا و نوشیدن لذت مى برد و نیز در همان حال درد چشم و چیزهاى دیگر همراه التذاذ مى باشد، از این جا نتیجه مى گیریم که بهشت درجاتى دارد و جهنم درکات.
حرف جیم
۴۵: جار المستجیرین
جار یعنى کمک کننده و همسایه؛ جار اسم خداى تعالى است به دلیل پناه دادن خداوند به بى پناهان.
۴۶: الجبار
خداوند مى فرماید: هو الله اَلّذِى لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر؛
اوست خداى یکتایى که غیر از او خدایى نیست. او سلطان مقتدر، عالم، پاک از هر نقص و آلایش و منزه از هر عیب و ناشایست، ایمنى بخش، نگهبان جهان و جهانیان، غالب و قاهر بر همه خلایق، با جبروت و عظمت و بزرگوار و برتر است.(۱۲۹)
جبر خلاف شکستگى مى باشد و اسم خداى تعالى است، به دلیل جمع کارهاى پراکنده خلق به هنگام پراکندگى کار و اصلاح آن چه فاسد شده است، و آن چه شکافته شده را به هم پیوند مى دهد. او جبار دائمى هر کسى است که در آسمان و زمین مى باشد.
۴۷:جار
اسم خداى تعالى است، به دلیل عمل کردن به آن صفت.
۴۸:جزیل
در فرهنگ لغت آمده است: الجزل: هیزم خشک، بزرگ و سخت و بسیارى از هر چیز، مانند جزیل - جمع مانند جبال است - و کریم و بخشنده...(۱۳۰)
جزیل اسم خداى تعالى است، به دلیل زیادى بخشش خداوند و آن صیغه مبالغه مى باشد.
۴۹ - ۵۰: مُجزل جزیل العطاء:
اسم فاعل از باب افعال که ناظر بر بخشش هاى بسیار دارد.
مجزل نامى براى خداوند متعال است، به دلیل این که هنگام بخشش، بسیار مى بخشد.
۵۱: جاعل
نامى براى خداوند متعال مى باشد، به دلیل این که جهان وجود را به جهان ماهیات و کثرت، تنزل و مراتب وجود را به چیستى آن ها از یکدیگر مشخص نموده است و هر نوعى را از نوع دیگر با آن چه براى هر یک از آن ها آشکار نموده، اختصاص داده است، و هر نوعى را به گروه هایى و گروه ها را به اشخاص تقسیم مى کند و هر شخصى را با آن چیزى که او را از شخص دیگر مشخص مى کند، مخصوص کرده است به طورى که شبیه به غیر خودش نباشد.
۵۲: جلیل:
جلالت: عظمت از جهت صفات
امیرالمؤمنین علیه السلام (۱۳۱) فرمود:
یا من دل على ذاته بذاته، و تنزه عن مجانسته مخلوقاته، و جل عن ملائمة کیفیاته.
اى کسى که ذاتش به وسیله ذاتش دلیل آورده مى شود و از همنشینى با مخلوقاتش پاک و منزه مى باشد، و برتر است از آن که چگونگى هایش آشکار گردد.
جلیل براى خداوند بلندمرتبه به دلیل اسماء جلالیه اش، که ملاک آن دورى از شبیه نبودن او به چیزى است، مى باشد و هم چنین این که او از حد و مرز تشبیه خارج مى باشد، یعنى به چیز کسى شبیه نیست و تفاوت بین آن و بین اسماء جمال در عنوان چهارم نیز آمده است.
۵۳: جمیل
نامى براى خداوند متعال مى باشد، به دلیل این که او متصف به صفات جمال و زیبایى مى باشد و در عنوان چهارم نیز سخنش گذشت.
۵۴: مُجمل
در فرهنگ لغت آمده: ... و اجمل فى الطلب یعنى؛ معتدل و حق آن ادا شده است و زیاده روى در آن نمى شود و دچار کاستى نمى گردد.
امام سجاد علیه السلام (۱۳۲) فرمود: یا محسن یا مجمل یا منعم.
اى نیکى کننده، اى اعتدال بخشنده و اى روزى دهنده.
یعنى پیش از حاجت و نیاز به کسى نمى بخشد، تا آن که سرکشى و طغیان کند و نه کمتر از نیاز که باعث بدبختى گردد.
بنابراین، نامى براى خداوند متعال است، به دلیل اعتدالى که او در بخشیدن و امتناع از بخشش دارد، یا به دلیل جمع کردن بندگانش از تفرقه، چون بخشش به اندزاه براى دل، کیفیتى حاصل کند که توجه به او را ممکن مى گرداند، به این مضمون که انسان، قلب خود را براى طلب و درخواست چیزها و یا در نگهدارى از آن چه که بیش از اندازه کفایت اوست مشغول نماید. پس قلب براى ذکر خداوند بلندمرتبه فارغ مى ماند.
۵۵: جواد
در فرهنگ لغت آورده: ... و اجاد: یعنى به نیکویى مى بخشد.
این نام براى خداوند متعال است، به دلیل این که بخشش پروردگار، نیکوترین بخشش است، از این جهت که بخششى بدون منت است و قبل از درخواست مى بخشد و بخششى بسیار و دائمى است و قبل از بخشش، چیزى در عوض آن نگرفته و بعد از بخشش نیز چیزى درخواست نمى نماید. به اطاعت کننده و گناهکار یکسان مى بخشد، شامل مؤمن و کافر مى گردد، و شائبه دفع ضرر و یا جلب منفعت براى او، در آن وجود ندارد.
۵۶: مجیب
در ادعیه (۱۳۳) آمده است: یا مجیب الدعواة. اجابة الداعى یعنى: پاسخ درخواست، این اسم از این رو به خداوند تعلق گرفته که او پاسخ دهنده و بخشنده درخواست درخواست کنندگان است.
حرف ح
۵۷: حبیب
حقیقت حب، عبارت از در حجاب و پوشیده ماندن محبوب و معشوقه از توجه حبیب و عاشق به خودش مى باشد، و خداوند بلندمرتبه آن زمان که نور حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم را آفرید، براى نورش حجابى از عالم خودش که براى آن، نامى و یا تصویرى متصور نیست، براى عدم دسترسى دیگران و محبوبیت صرف او - هم چنان که قبل از خلقتش بود - قرار داد؛ و این حالت محجوبیت براى تمام چیزهایى که نسبت به او عشق مى ورزند، جارى و سارى ساخت.
این نام از این رو متعلق به خداوند تعالى گردیده است، زیرا عالم مخلوقات به دلیل عدم بصیرت محض و صرف، از درک او محجوب است و به هیچ وجه قادر به ادراک او نیستند.
۵۸: حسیب
باب فعیل از حسبه حسبانا و حسابا: یعنى شمارش و حساب.
این اسم براى خداوند متعال است، به دلیل احاطه اش به شماره موجودات، و شماره نفس ها و حرکات و سکناتشان و حالاتشان، تا نهایت آرزوهایشان و تمام خواسته هایشان مى باشد.
۵۹: حاسب
خداوند بلندمرتبه مى فرماید:
و اءن کان مثقال حبة من خردلٍ أَتینا بها و کفى بنا حاسبین؛
و اگر به اندازه ذره اى، دانه خردل باشد، آن را در نظر مى گیریم و براى ما این که اعمال خلق را به وزن و حساب و شمارش بیاوریم، کفایت مى کند.(۱۳۴)
از این رو این نام براى خداوند متعال است، به دلیل آن که او اعمال موجودات را براى پاداش روز قیامت، حساب و وزن مى کند.
۶۰: محسن
احسان: مخالف بدى.
این نام براى خداوند متعال است، به دلیل نیکى معامله با بندگانش، از جمله: گشودن در توبه به روى آن ها و قبول توبه شان و بخشیدن گناهانشان و پوشاندن عیبهایشان و برداشتن بار سنگین از دوششان و وضع دستورات و تکالیفى به اندازه توانشان و قبول توبه حتى از مُصر بر گناه است. اما این صفت، غیر از بخشش مى باشد.
۶۱: حاشر
حشر: یعنى جمع کردن است.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به این دلیل این که او اولین و آخرین را در محشر و در جایگاهى یکسان جمع مى نماید.
۶۲: محصى
خداوند متعال مى فرماید:
و کل شى ء احصیناه فى امامٍ مبینٍ؛
و تمام چیزها را در برابر پیشوایى آشکار، احصاء و شمارش مى نماییم.
در تفسیر قمى آمده:(۱۳۵) در کتاب آشکار است.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرموده است:(۱۳۶)
انا و الله الامام المبین، ابین الحق من الباطل، ورثته عن رسول الله.
قسم به خدا! پیشواى آشکار من هستم، حق را از باطل روشن مى نمایم، آن را از رسول خدا به ارث برده ام.
امام باقر علیه السلام فرمود:(۱۳۷)
لما نزلت هذه الآیة على رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم: و کل شى ء احصیناه فى امام مبین، قام ابوبکر و عمر من مجلسهما و قالا: یا رسول الله، هو التوراة؟ قال: لا. قالا: فهو الانجیل؟
قال: لا. قالا: فهو القرآن؟ قال: لا. فاقبل امیرالمؤمنین علیه السلام فقال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم: هو هذا، انه الامام اَلّذِى احصى الله تبارک و تعالى:فیه علم کل شى ء.
هنگامى که این آیه بر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نازل شد: و تمام چیزها را در پیشوایى آشکار، احصاء و شمارش مى کنیم ابوبکر و عمر از جایشان بر خاستند و گفتند: اى پیامبر خدا، او تورات است؟ فرمود: نه، گفتند: پس آن انجیل است؟ فرمود: نه. گفتند: پس آن قرآن است؟ فرمود: نه.
در این لحظه امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: او همین است، همانا او پیشوایى است که در او، علم تمام چیزها توسط خداوند تبارک و تعالى احصاء و شمارش مى گردد.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:(۱۳۸)
معاشر الناس، ما من علم الا علمنیه ربى، و انا علمته علیّا و قد احصاه الله فىّ و کل علم علمت فقد احصیته فى امام المتقین و ما من علم الا علمته علیا؛ و مقام علىّ علیه السلام و مرتبة هو مرتبة الفرقان اَلّذِى یتبین فیه الاشیاء بانواعها، یمیّز بمنوعاتها.
اى مردم! علمى نیست مگر آن که پروردگارم آن را به من آموخته و من آن را به على علیه السلام آموخته ام و خداوند، را در من احصاء مى کرد و هر دانشى را که آموختم، آن را در محضر تقواپیشگان، جدا کننده اى است که همه چیزها را به انواع مختلف در آن روشن شده، مى توان یافت، و به این که هر کدام از چه نوعى است از یکدیگر جدا مى گردند.
پس معنى احصاء، مشخص شدن اشیاء از یکدیگر در کتاب آشکار مى باشد و جداکنندگى درجه اى از کتاب و قرآن مى باشد که آن دو، جایگاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى باشند. پس محصى نامى براى خداوند بلندمرتبه است به دلیل جدا شدن اشیاء به انواعشان در عالم و به دلیل دیگر، نزول امور از جهان کتاب به سوى جهان مشیت است که اختیاردار آن، خاندان محمد - صلوات الله علیهم - مى باشند.
۶۳: حاضر
قال تعالى خداوند بلندمرتبه مى فرماید:
ما یکون من نحوى ثلاثة الا هو رابعهم؛
هیچ سه نفرى با یکدیگر سخن نمى گویند، جز این که او چهارمى آن هاست.(۱۳۹)
عیسى بن یونس گفت:(۱۴۰)
قَالَ ابْنُ أَبِی الْعَوْجَاءِ لاَِبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام فِی بَعْضِ مَا کَانَ یُحَاوِرُهُ:
ذَکَرْتَ اللّهَ فَأَحَلْتَ عَلَى غَائِبٍ.
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام: وَیْلَکَ کَیْفَ یَکُونُ غَائِبا مَنْ هُوَ مَعَ خَلْقِهِ شَاهِدٌ، وَ إِلَیْهِمْ أَقْرَبُ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ، یَسْمَعُ کَلَامَهُمْ، وَ یَرَى أَشْخَاصَهُمْ، وَ یَعْلَمُ أَسْرَارَهُمْ.
ابن ابى العوجاء در برخى از گفتگوهایش به امام صادق علیه السلام گفت:
خدا را یاد کردى و بر غائب درود فرستادى.
آن حضرت فرمود: واى بر تو! چگونه مى شود کسى بر مخلوقاتش شاهد نباشد و نزدیکتر از رگ گردن به آنان نباشد و سخنشان را نشنود و آن ها را نبیند و رازهایشان را نداند، چگونه مى شود که او غائب باشد.
فَقَالَ ابْنُ أَبِی الْعَوْجَاءِ: أَ هُوَ فِی کُلّ مَکَانٍ؟ أَ لَیْسَ إِذَا کَانَ فِی السّمَاءِ کَیْفَ یَکُونُ فِی الاَْرْضِ؟ وَ إِذَا کَانَ فِی الاَْرْضِ کَیْفَ یَکُونُ فِی السّمَاءِ؟.
ابن ابى العوجاء گفت: آیا او در همه مکان هاست؟ چگونه مى شود هنگامى که او در آسمان است، در زمین هم باشد و در زمانى که در زمین است، در آسمان هم باشد؟
فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام: إِنّمَا وَصَفْتَ الْمَخْلُوقَ الّذِی إِذَا انْتَقَلَ عَنْ مَکَانٍ اشْتَغَلَ بِهِ مَکَانٌ وَ خَلَا مِنْهُ مَکَانٌ فَلَا یَدْرِی فِی الْمَکَانِ الّذِی صَارَ إِلَیْهِ مَا یَحْدُثُ فِی الْمَکَانِ الّذِی کَانَ فِیهِ فَأَمّا اللّهُ الْعَظِیمُ الشّأْنِ الْمَلِکُ الدّیّانُ فَلَا یَخْلُو مِنْهُ مَکَانٌ وَ لَا یَشْتَغِلُ بِهِ مَکَانٌ وَ لَا یَکُونُ إِلَى مَکَانٍ أَقْرَبَ مِنْهُ إِلَى مَکَانٍ .
امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامى که مخلوق را وصف مى نماییم، آن کسى است که هرگاه از یک مکان به مکان دیگرى منتقل مى گردد، مکان دوم به وسیله او اشغال مى گردد و مکان اول از او خالى مى شود، پس در مکانى که به سوى آن جا حرکت نموده است و به آن رسیده است، آن چه که روایت مى شود از مکانى که در آن بوده، درک نمى شود؛ اما خداوند که منزلت او بزرگ است؛ او پادشاه و جزادهنده مخلوقات است، مکانى از او خالى نمى گردد و مکانى به وسیله او اشغال نمى شود و به مکانى نسبت به مکان دیگر نزدیکتر نمى باشد.
۶۴: حق
در فرهنگ لغت آمده است که:(۱۴۱)
حق از نام ها و صفات خداوند بلندمرتبه مى باشد، و به قرآن نیز اطلاق مى گردد و ضد باطل است.
حق، ضد باطل است، یعنى: ضد هر آن چه که از بین مى رود و به هر یک از چیزهایى که نام برده مى شود، از جهت ثبات و از بین نرفتن، اطلاق مى گردد و مشترک لفظى نیست.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل از بین نرفتن و جدا بودن او از جهت ذات و صفت، از این که مانند آفریده اش باشد.
۶۵: حکیم
خداوند متعال فرمود: لا اله الا هو العزیز الحکیم؛
خدایى نیست، جز او که منزه از صفت و ولایتدار مخلوقات مى باشد.(۱۴۲)
دانسته شد که عزیز صفتى براى خداوند متعال است، به دلیل جهان عدم که آن جهان، دور کردن صفات از اوست؛ پس حکیم نامى براى خداوند متعال است، به اعتبار جهان هستى از جهت ولایت مطلقى که شامل ولایت نورى و ولایت ظلمانى مى گردد.
پس توصیف خداوند متعال به نام حکیم، بعد از توصیفش به صفت عزت مى باشد، با دلالت به این که خداوند متعال با وجود دوریش از صفات، کسى است که سرپرستى کارهاى بندگانش را از پشت حجاب، به وسیله ذاتش بر عهده مى گیرد، با افاضه اش بر مؤمنین که از سرچشمه نام خداوند، و بر کافرین از سرچشمه هاى طاغوت مى نماید، همچنان که فرمود:
الله ولىّ الّذِینَ آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور و َالّذِینَ کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الى الظلمات؛(۱۴۳)
خداوند سرپرست کسانى که ایمان آورده اند، مى باشد: آنان را از تاریکى ها به سوى روشنایى بیرون مى آورد و کسانى که کفر ورزیدند، سرپرستهاى آنها طاغوت مى باشد، آنان را از روشنایى به سوى تاریکى مى آورند.
پس حکیم نامى براى خداوند متعال مى باشد، به دلیل سرپرستى مطلقش و به دلیل بخش سوم از صفات.
۶۶: حاکم
نامى براى خداوند متعال به دلیل بخش چهارم مى باشد و شرحش در عنوان سوم گذشت.
۶۷: حلیم
حقیقت حلم: دورى از دشنام مى باشد که ناجوانمردى است؛ بر اساس فرموده اش علیه السلام در دعاى شب نیمه شعبان در صفات حضرت حجت (عج) که فرمود:(۱۴۴) و ذوالحلم لا یصبو.
دارنده حلم کسى است که دشنام نمى گوید.
لازمه نکات و دیگر معنى هایى که گفته شد، این است که حلیم، نامى براى خداوند مى باشد، به خاطر دورى همیشگى اش از ناجوانمردى در تمام کارهایش، از جمله: در مجازات و روى برگرداندن از گناهکاران، و قطع نعمت هایش از کسانى که شکر نمى کنند، و آشکار کردن عیب کسانى که او را دوست نمى دارند، و پخش کردن نفاق منافقین، و از آن چه که افراد نادان انجام مى دهند، و از حالات بدى که دارند.
۶۸: حمید
حقیقت حمد، عبارت است از سرچشمه صفات جمال خداوند، پس حمد به خداوند تعالى اختصاص دارد و ستایش و درود براى او است؛ پس هر آن چه از موجودات که ستایش و درود بر آن ها تعلق مى گیرد، از آثاریست که خدا در آن ها به امانت گزارده است.
پس هنگامى که کسى را ستایش مى کنیم، در حقیقت خدا را ستایش کرده ایم پس ستایش براى به ودیعه گذارنده اش مى باشد، نه براى آن که نزد او به ودیعه گذاشته شده است، همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام (۱۴۵) در این مورد فرموده است:
و کم من ثناء جمیل لستُ اهلا له نشرته؛
چه بسیار ستایش زیبایى که لایق آن نبودم و تو آن را بین مردم گسترش دادى.
پس به خاطر به ودیعه نهاده شدن این صفت به شکل کامل در حقیقت خاتم پیامبران صلى الله علیه و آله و سلم او را احمد نامیده و به خاطر این که این صفت ابتداى همه ستایش ها مى باشد، براى این که هیچ ستایشى نیست، جز این که قطره اى از قطرات آن مى باشد، او را محمد نامید؛ همچنان که در زیارتنامه روز ولادت آمده است،(۱۴۶) که امام علیه السلام خطاب به آن حضرت صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
الاحمد من الاوصاف، المحمد لسائر الاشراف
احمد از صفت هاست، محمد براى دیگر شرافت ها مى باشد.
آن، پرچمى است که به محمد صلى الله علیه و آله و سلم در قیامت عطا مى گردد و او آن را به امیرالمؤمنین علیه السلام مى دهد، براى این که ولایتش صلى الله علیه و آله و سلم به او علیه السلام آشکار گردیده، و آن پرچم حمد مى باشد که درباره آن روایاتى نقل شده است.
قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم: (۱۴۷) أتانى جبرئیل و هو فرح مستبشر، فقلت: حبیبى جبرئیل مع ما أنت فیه من الفرح، ما منزلة اخى و ابن عمى علىّ بن ابى طالب عند ربه؟
فقال: و اَلّذِى بعثک بالنبوة واصطفاک بالرسالة، ما هبطت فى وقتى هذا الّا لهذا، یا محمد، العلى الاعلى یقرؤکما السلام و قال: محمد نبى رحمتى، مقیم حجتى، لا اُعذّب من والاه و اءنْ عصانى و لا ارحمن من عاداه و اءنْ اطاعنى: - قال - اذا کان یوم القیامة یأتینى جبرئیل و معه لواء الحمد - و هو سبعون شقة، الشقة منه اوسع من الشمس و القمر - و أنا على على کرسىّ من کراسىّ الرضوان، فوق منبر من منابر القدس، فآخذه و ادفعه الى على بن ابى طالب.
فوثب عمر بن الخطاب فقال: یا رسول الله! و کیف یطیق علىّ حمل اللواء و قد ذکرت أنه سبعون شقّة، الشقة منه اوسع من الشمس و القمر؟
فقال النبى صلى الله علیه و آله و سلم: اذا کان یوم القیامة یعملى الله علیّا من القوة مثل قوة جبرئیل علیه السلام...
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: جبرئیل در حالى که شاد بود، نزد من آمد، گفتم: جبرئیل دوست من! براى چه شادمانى، آیا در مورد برادر و پسر عمویم، على بن ابى طالب علیه السلام نزد پروردگارش مطلبى مى باشد؟
جبرئیل گفت: قسم به کسى که تو را به پیامبرى مبعوث نمود و به رسالت انتخاب کرد، در این زمان، جز براى این امر نازل نشدم؛ اى محمد! خداوند علىّ اعلى؛ به شما درود مى فرستد و مى فرماید:
محمد صلى الله علیه و آله و سلم پیامبر من و على علیه السلام حجت من است، هر کس او را دوست بدارد، عذاب نمى شود، حتى اگر گناه مرا انجام داده باشد و کسى که دشمن او باشد، بخشیده نمى شود حتى اگر مرا اطاعت نموده باشد.
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: هنگامى که روز قیامت مى شود، جبرئیل نزد من مى آید، در حالى که پرچم حمد همراه او مى باشد و آن هفتاد قسمت دارد که هر قسمتى از آن، وسیعتر از ماه و خورشید مى باشد و من بر تختى از تخت هاى بهشت و بر بالاى منبرى از منبرهاى قدس الهى قرار دارم، پس آن را مى گیرم و به على بن ابى طالب علیه السلام مى سپارم.
عمر بن خطاب در این لحظه وارد شد و گفت: اى پیامبر خدا! چگونه على علیه السلام حمل پرچم حمد را به عهده مى گیرد، و حال آن که تو گفتى که همانا آن هفتاد قسمت دارد که هر قسمتى از آن وسیع تر از خورشید و ماه مى باشد؟
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: هنگامى که روز قیامت مى شود، خداوند به على علیه السلام توانایى مانند توانایى جبرئیل علیه السلام مى بخشد.
پس حمید نامى براى خداوند متعال است به این خاطر که هر آن چه از ستایش لازم است، ذاتا براى اوست؛ بلکه او کسى است که ستایش تنها به او اختصاص دارد.
۶۹:حامد
نامى براى خداوند متعال است، به خاطر عمل کردن به این صفت، همچنان که در عنوان سوم معرفى گردید.
۷۰:حنان
در فرهنگ لغت آمده که: حنان (مانند شداد): کسى که بر چیزى اصرار دارد، و نامى براى خداوند متعال است، که به معناى رحیم نیز مى باشد؛ یا به معنى کسى که رو مى آورد به آن که از او دورى مى کند.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به خاطر بسیارى روى آوردنش به هر کسى که از او دورى مى کند.
۷۱: حى
حیات هر چیزى، باطن آن مى باشد که به وسیله آن همه درجاتش استوار مى گردد؛ و احیایش، ایجاد باطنش مى باشد؛ پس در تمام درجاتى که باطنش در او ایجاد مى گردد، او در آن درجه ها حى مى باشد و در تمام درجاتى که باطنش ایجاد نمى گردد، او در آن درجه ها مرده مى باشد.
پس حى، نام خداوند متعال است، به خاطر بى نیازیش از این که، باطنى غیر از ذاتش، براى او باشد.
۷۲: محیى
نام خداوند متعال است، به خاطر ایجاد باطن مخلوقاتش.
۷۳: محیط
خداوند متعال فرمود: و أنّ الله قد احاط بکل شى ء علما؛
و همانا دانش خداوند به تمام چیزها احاطه دارد.(۱۴۸)
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:(۱۴۹)
و لکنه سبحانه احاط بها علمه و اتقنها صنعه.
و لیکن او که منزه است، به وسیله دانشش احاطه به آن دارد و آن را استوار و محکم درست کرده است.
یعنى به چیزها، در مقدمه سوم دانسته شد که احاطه ددانش خداوند بلندمرتبه به تمام چیزها، به صورت گسترده و معتدل مى باشد، به این معنى که حقائق تمام چیزها و نه حدودشان، را شامل مى شود؛ به صورتى که نمى توان حقائق آن را از او نفى کرد و نمى توان به حدودشان، آن ها را در او ثابت نمود.
پس محیط، نامى براى خداوند متعال است، به این خاطر که نفى حقایق چیزها از دانش او امکان ندارد و اثباتشان در جهانى دیگر به این صورت که دانشش خالى از چیزها مى باشد، حقایق آن ها را از او نمى توان نفى کرد، هم چنان که حدودشان را از او مى توان نفى کرد.
و به عبارت دیگر؛ احاطه یعنى این که یک چیز، چیزهاى دیگر را شامل مى شود، به طورى که بتوان چیزى را که در او آخر قرار گرفته، اول قرار داد و فرق بین او و بین گشادگى و وسعت این است که گشادگى امکان شامل شدن چیزى به چیزى دیگر به دلیل از بین رفتن فشردگى اش مى باشد. پس محیط، نامى براى خداوند بلندمرتبه به این دلیل مى باشد.
حرف خ
۷۴: خبیر
خبیر: کسى است که به موضوعات خبرها و این که به چه چیزى حمل مى شوند و به نسبتشان احاطه دارد. به این مضمون که موضوعى را اشتباها به جاى موضوع دیگر و محمولى را به جاى محمول دیگر و این که نسبتى با یکدیگر داشته باشند را به جاى وقتى که نسبتى با یکدیگر ندارند، قرار ندهد.
پس خبیر، نامى براى خداوند متعال است، به این خاطر که احاطه او به تمام موضوعات و محمولات و نسبت ها براى او ذاتى است، نه این که در زمانى کمتر از زمان دیگر باشد.
۷۵: مخترع
اختراع: به چیزى شروع کردن و تفاوتش با ابتداع این است که:
اختراع، شروع به چیزى، غیر از ماده مى باشد و ابتداع، شروع به چیزى، غیر از مثال مى باشد. همچنان که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:(۱۵۰)
فکان ابتدع ما خَلَق بلا مثال سبق.
پس به آن چه که خلق نمود، آغاز کرد، بدون این که نمونه اى در گذشته داشته باشد. این روایت در مورد مُبتدع بیان شد.
عن محمد بن زید (۱۵۱) قال: جئت الى الرضا علیه السلام اسأله عن التوحید، فأملى علىّ:
الحمدلله فاطر الاشیاء انشاء، و مبتدعها، ابتداعا بقدرته و حکمته، لا من شى ء فیبطل الاختراع؛ و لا لعلة، فلا یصح الابتداع...
محمد بن زید گفت: نزد امام رضا علیه السلام رفتم و از او در مورد توحید پرسیدم؛ به من فرمود که بنویسم: ستایش خداى را سزاست که چیزها را با برانگیختن پدید مى آورد و با ابتداع به توانایى و داناییش مبتدعشان بود، نه از چیزى؛ پس در آن صورت اختراع باطل مى گردد و نه به دلیلى، که در آن صورت ابتداع درست نخواهد بود....
مراد از علت؛ علت ظاهریست، همچنان که فرموده امیرالمؤمنین علیه السلام بر آن دلالت مى کند.
۷۶: خفیر
در قاموس آمده که: خفر و یخفر و یخفر، خفرا: او را نجات داد و از او بازداشت و ایمن گردانید.(۱۵۲)
در دعاى توبه، مولاى ما امام سجاد علیه السلام فرمود: اللهم لا خفیر لى منک فلیخفرُونى عزّک.
براى من از خشم و عظمتت بازدارنده اى نیست، پس آن چه تو را باز مى دارد، عزت تو مى باشد.
آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل بازداشتنش از هر بدى، از این جهت که بازدارنده اى غیر از او در دنیا و آخرت نمى باشد.
بى شک این که از این معانى بازدارنده را اختیار کردیم، به خاطر تفاوتى است که بین آن و ایمن کننده و نجات دهنده مى باشد.
۷۷: خافض
خفض: طلب کردن و گشایش یافتن براى روزى.
آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل گشایش او در روزى مخلوقاتش، به این جهت که در خوردنى ها و نوشیدنى ها و لباس ها به یک نوع کوتاهى نکرده است، بلکه از آن ها به رنگ هاى گوناگون و گونه هاى بسیار به آن بخشیده است، همانطور که در قرآن آمده:
اءنْ تعدوا نعمت الله لا تحصوها اءنّ الانسان لظلوم کَفّار؛
همانا اگر بخواهید نعمت هاى خداوند را بشمارید، نخواهید توانست که آن ها را بشمارید، همانا که انسان بسیار ستمکار و کفر ورزنده است.(۱۵۳)
۷۸: خالق
خلق، همان نازل کردن هر چیز به مراتبش، مرتبه به مرتبه مى باشد، یا به فعلیت رساندن تمام مراتبى که دارد، به فرموده خداوند متعال که:
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِینٍ ثُمّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِى قَرَارٍ مّکِینٍ ثُمّ خَلَقْنَا النّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ
همانا ما انسان را از گِل خالص آفریدیم * سپس او را نطفه گردانیدیم و در جایگاه استوار (صلب و رحم) قرار دادیم * سپس نطفه را علقه و پاره گوشت و آن گوشت را پاره استخوان آفریدیم و سپس به استخوان ها گوشت پوشانیدیم و سپس آفرینش را برانگیختیم، پس آفرین بر خداوند که بهترین آفرینندگان است.(۱۵۴)
یعنى باطنش را نازل نمودیم و بى شک او را از گل خالص، ظاهر و آشکار نمودیم! سپس به علقه و پس از آن به پاره گوشت و سپس به استخوان نازلش کردیم.
آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل نزول هر چیزى از جهان نیستى که از آن آفریده شده اند به جهان مشیت، به جهان اراده به جهان قَدر، به جهان قضاء، به جهان اذن، به جهان اجل، به جهان نطفه، به جهان علقه، به جهان پاره گوشت، به جهان استخوان، سپس به جهان اجسام و به این دلیل خداوند متعال خود شرا به احسن الخالقین: بهترین آفرینندگان وصف کرده است، پس او چیزها را به وسیله خودش و تواناییش و جا به جاییش آفرید و غیر از آن به وسیله جابجایى و تواناییش، چیزها را از مرتبه اى به مرتبه دیگر نازل مى کند.
حرف دال
۷۹: مدبر
تدبیر: نگاه دقیق داشتن به سرانجام کارها مانند تدبّر.
پس آن نامى براى خداوند متعال مى باشد، به این خاطر که آن چنان همه چیز را مرتب کرده که نظم نیکویش تا به انتهاى سرانجامشان، ادامه یافته است.
۸۰: مُدرِک
حقیقت ادراک، عبارت از نازل شدن مدرک به منزله مدرک مى باشد، به شکلى که نسبتى بین دو چیز مخالف با یکدیگر: وجود ندارد و در خداوند بلندمرتبه، همه چیزها کلا در مرتبه اش مرتب شده اند و بنابراین در دعاى عدیله فرمود:(۱۵۵) مدرک صمدى مدرکى که بى نیاز است.
بعد از ادراک هر چیزى، همان ایجاد و مرتب شدنشان در مرتبه او مى باشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:(۱۵۶)
شاء الاشیاء لا بهمّة درّاک لا بخدیعه.
اشیاء را بدون توجه به خاطر پدید مى آورد و آنها را بدون تفکر درک مى کند.
خداوند بلند مرتبه فرمود:
انما امره اذا اراد شیئا أن یقول له کن فیکون؛
پس هنگامى که فرمانش بر پدید آوردن چیزى تعلق گیرد، چون بگوید: شو، پس مى شود.(۱۵۷)
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل نازل شدن باطن چیزها، که آن ها را در مرتبه اى نازل مى کند و این همان ادراکش مى باشد.
۸۱: داحى
در لغت نامه (۱۵۸) آمده که:
حى الله الارض، یدحوها و یدحاها، دحوا: آن را گسترش داد.
آن، نامى براى خداوند متعال است، به دلیل آن که او در زمین و سایر چیزها گسترش مى دهد، به وسیله آشکار نمودن مرتبه ها و جایگاهى که دارند و این که چه کارى را انجام مى دهند؛ بنابراین در اخبار وارد شده است:(۱۵۹) یا داحى المدحوّات.
۸۲: دارى
درایه، رساندن صفات نفسانى و نزولش به جهان آثار مى باشد؛ مثل نزول دانش به مرتبه آن چه که دانسته مى شود، و شنوا به مرتبه آن چه که شنیده مى شود و مانند آن؛ به فرموده خداوند متعال: ما کنت تدرى ما الکتاب و لا الایمان؛
تو درایت نداشتى که کتاب و ایمان چیست.(۱۶۰)
در این جا به محمد صلى الله علیه و آله و سلم خطاب شده است، کسى که از ابتداى خلقتش مؤمن بود و هر کس که مؤمن شده، نصیبى از نور محمد صلى الله علیه و آله و سلم برده است.
در آیه اى دیگر آمده: قل ما کنت بدعا من الرسل و ما أدرى ما یُفعلُ بى و لا بِکُم؛
بگو پیامبرى به من آغاز نگشته و من به این که چه عملى با من و با شما انجام خواهد شد، درایت ندارم.(۱۶۱)
همانا خداوند متعال دانش آن چه که بوده و آن چه را که هست، به او آموخت و به او قرآنى داد که در آن به روشنى، همه چیزها بیان شده و به وسیله روح القدس تاییدش نمود و به وسیله شب قدر آن را برترى بخشید؛ پس چگونه مى توان بین آن ها جمع نمود، جز این که بگوییم که درایت، رساندن صفات به جهان آثار مى باشد و براى این مطلب توضیح بیشتر در عنوان سوم گذشت.
آن، نامى براى خداوند متعال است، به دلیل نازل شدن آفرینش ابتدایى به جهان آثار و جهان جزئیات.
۸۳: داعى
دعوت: فراخواندن فردى توسط تو، یا به وسیله صدا زدنش، یا به وسیله نامه نوشتن، یا با فرستادن یک فرستاده، یا با بخشیدن چیزى، او را به خودت متوجه سازى، یا چیزى ایجاد کنى که او را به تو متوجه سازد، مثل ایجاد کردن آتش توسط خداوند متعال براى موسى علیه السلام، همانطور که خداوند بلندمرتبه فرمود:
فَلَمّا قَضَى مُوسَى الاَْجَلَ وَ سَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِن جَانِبِ الطّورِ نَارًا قَالَ لاَِهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَارًا لّعَلِّی آتِیکُم مِّنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّارِ لَعَلّکُمْ تَصْطَلُونَ * فَلَمّا أَتَاهَا نُودِی؛
آنگاه که موسى عهد خدمت به پایان رسانید و با اهل بیت خود از حضور شعیب رو به دیار خویش کرد؛ آتشى از جانب طور دید، به اهل بیت خود گفت: شما در این جا بمانید که از دور آتشى به نظرم رسید، مى روم تا شاید از آن خبرى بیاورم یا براى گرم شدن شما شعله اى برگیرم * چون موسى به آن آتش نزدیک شد، ندایى رسید.(۱۶۲)
پس خداوند متعال، با ایجاد آتش، او را به خود متوجه ساخت و به سوى خودش دعوت نمود.
داعى، نامى براى خداوند متعال است، به دلیل فرستادن پیامبران براى تبلیغ و نازل کردن کتاب ها و قرار دادن نور در قلب هر کسى که بخواهد او رإ؛حح هدایت کند؛ همچنان که فرمود: فمن یرد الله أن یهدیه یشرح صدره للاءسلام؛
پس هر کسى را که خداوند بخواهد هدایت کند، سینه او را براى این که اسلام را بپذیرد، فراخ مى گرداند.(۱۶۳)
امام صادق علیه السلام (۱۶۴) فرمود:
اءنّ الله عز و جل اذا اراد بعبد خیرا نکت فى قلبه نکتة من نور فاضاء لها سمعه و قلبه حتى یکون احرص على ما فى ایدیکم منکم.
همانا خداوند عز و جل هنگامى که براى بنده اى خیر بخواهد، پرتوى از نور در قلب او قرار مى دهد، پس به وسیله آن، گوش و قلبش را روشن مى کند تا این که حریص تر از شما براى آن چه که پیش روى شماست، باشد.
۸۴: دافع
دفع: دور کردن.
دافع، نامى براى خداوند متعال است، به این دلیل که آزار را از خلقش دور مى سازد.
۸۵ - ۸۶: دلیل، دال
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:(۱۶۵) یا من دل على ذاته بذاته.
اى کسى که بر ذاتش به وسیله ذاتش دلیل آورده شده است.
امام صادق علیه السلام فرمود:(۱۶۶)
و کیف یوحده من زعم انه عرفه بغیره، و انما عرف الله من عرفه بالله؛ فمن لم یعرفه به فلیس یعرفه، انما یعرف غیره.
کسى که گمان مى کند خدا را به غیر از خودش شناخته، چگونه توحیدش را مى گوید و همانا خدا را شناخت کسى که به وسیله خودش او را شناخت، پس کسى که او را به وسیله خودش نشناسد او را نمى شناسد، همانا غیر از او را مى شناسد.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:(۱۶۷) اعرفوا الله بالله... .
خدا را به وسیله خدا بشناسید...
امام زین العابدین علیه السلام (۱۶۸) فرمود: الهى بک عرفتک، و انت دللتنى علیک، و دعوتى الیک، و لو لا انت لم ادر ما انت.
پروردگارا! به وسیله تو، تو را شناختم و تو مرا به سوى خودت راهنمایى مى کنى و به خودت دعوت مى کنى و اگر تو نبودى، نمى دانستم که تو چیستى.
خداوند متعال فرمود: سنریهم آیاتنا فى الآفاق و فى انفسهم:
نشانه هاى ما را در آفاق و در خودشان خواهند دید.(۱۶۹)
آیات آفاقى، همان آسمان و زمین و دیگر آفرینش ها هستند و هر یک از آن ها دلالت نمى کند، جز بر آن چه که آغازگرش از صفات بوده است؛ براى مثال: آسمان به این وسیله شناخته مى شود که براى او آفریننده اى توانا وجود دارد؛ پس شناخت خداوند بلندمرتبه به وسیله یکى از آن ها امکان دارد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در سخنانى که از او در نهج البلاغه روایت شده فرمود:
لا یشمل بحد و لا یحسب بعد، و انما تحد الادوات انفسها، و تشیر الآلات الى نظائرها، منتتها منذ القدمة، و حمتها قد الازیّنه، و جنبها لولا التکملة.
نه، در حدى در آید و نه در شماره آید که ادوات و افزارها خودشان را محدود کرده اند و آلت ها به همانند خود اشاره دارند، از کسى پدید گردید و به تحقیق بود، اگر چنین نبود و یا قدیم و ازلى و به کمال، درست نیاید.
پس شناخت خداوند به چیزى از نشانه هاى آفاقى امکان ندارد، براى این که همانا همه شان محدود مى باشند و جز از همانندشان امکان سخن گفتن ندارند.
آیات انفسى که شناخت خداوند با همه صفاتش از جمال و جلال به وسیله آن ها امکان پذیر است، عبارت از حقیقت انسانیت مى باشند، براى این که آن ها عبارت از نامى هستند که از مقوله صداها و حروف نمى باشند و به وسیله حدى، محدود نمى گردند، حس همه توهم کنندگان از دستیابى به آن ها ناتوان است، پوشانده شده نه این که پوشیده شده باشند و آن، کلمه تامه است.
در عنوان هفتم روایتى در این باره از امام صادق علیه السلام نقل شد. آن، آفرینش ابتدایى مى باشد که چیزى جز این که مرتبه اى از مرتبه هاى او باشد، وجود ندارد؛ پس آن، درون همه چیزهاست، بدون این که با آن ها مخلوط شده باشد و نه این که چیزى جدا از آن ها باشد و ذات هر چیز است، بدون آن که به ذات آن چیز داخل شده باشد؛ پس کسى که آن را شناخت، خداوند را به وسیله خودش شناخته است، پس شناخت خداوند به نشانه هاى آفاقى، عدم شناخت اوست و شناخت خداوند به این نام، شناختش به وسیله خودش است.
به این مطلب، مولاى ما اباعبدالله الحسین علیه السلام در دعاى عرفه (۱۷۰) اشاره کرده است:
کیف یستدلّ علیک بما هو فى وجوده مفتقر ذلک؟ ایکون لغیرک من الظّور ما لیس لک حتى یکون هو المظهر لک؟ متى غبت حتى تحتاج الى دلیل یدلّ علیک و متى بعدت حتى تکون الاثار هى التى توصل الیک؟ عمیت عین لا تراک علیها رقیبا. و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبّک نصیبا.
پروردگارا! چگونه به آن چه که او در وجودش به تو نیازمند است، براى تو دلیل آورده مى شود، آیا براى غیر از تو آشکارى از آن چه که براى تو نیست بوده تا این که او آشکار کننده اى براى تو باشد، کى غایب بوده اى تا این که محتاج به دلیلى باشى که به تو دلالت کند و کى دور بوده اى تا این که آثار آن چیزى باشند که به وسیله آن به تو برسند، کور باد چشمى که تو را مراقب خود نمى بیند و در معامله زیان کرد، بنده اى که براى او از محبت بهره اى قرار نداده اى.
پس براى ذات، مراتبى وجود دارد: مرتبه اى که نمى توان چیزى از آن را درک کرد، نه نام، نه تصویر و نه یادى براى آن وجود دارد و مرتبه صفات که در این مرتبه، تصویرى براى آن وجود ندارد، ولیکن داراى ذکر و نام مى باشد! پس خداوند که بلندمرتبه است، ستایش او به آن مرتبه به وسیله این مرتبه دلالت مى شود و او به وسیله آن شناخته مى گردد، پس به اعتبار اول، براى آن دلیل آورده مى شود و به اعتبار دوم دلیل مى باشد.
دلیل، نامى براى خداوند متعال است، که به اعتبار دوم مى باشد.
این براى خواص مى باشد و آن، شناخت خداوند به وسیله خودش و نشانه هاى انفسى است اما شناختش به وسیله نشانه هاى آفاقى براى عوام مى باشد، که آن در حقیقت، شناخت نیست؛ براى این که آن انتقال از آثار به مؤثر مى باشد، مانند انتقال از ساختمان بن بنّاء همراه با نادانى به همه چگونگى هاى بناء.
امام صادق علیه السلام فرمود:(۱۷۱)
فمن لم یعرفه به فلیس یعرفه، انما یعرف غیره.
کسى که او را به وسیله خودش نمى شناسد، او را نشناخته است؛ بى شک آن چه را که شناخته است، غیر از او مى باشد.
دلیل، نامى براى خداوند متعال است، به دلیل رساندنش به مطلوب و دال، نامى براى خداوند است، به دلیل نشان دادن راه.
به عبارت دیگر؛ دلیل، نامى براى خداوند است، به خاطر دلالت به ذاتش و دال، نامى براى خداوند متعال است، به خاطر دلالت به او، به وسیله آثارش.
۸۷: مدمَر
خداوند بلندمرتبه فرمود: و اذا اراد أن نهلک قریة أمرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیرا:
و ما چون اهل دیارى را بخواهیم، هلاک کنیم؛ پیشوایان و متنعمان آن شهر را امر کنیم که راه فسق و تبه کارى و ظلم در آن دیار پیش گیرند و آنجاست که تنبیه و عقاب لزوم خواهد یافت، آن گاه همه را هلاک سازیم، چه هلاک شدنى.(۱۷۲)
در لغت نامه (۱۷۳) آمده است که: دمور و دمار و دماره: از بین بردن (مانند تدمیر) و دمر دمورا: بدون اجازه وارد شد و حمله بد ناگهانى، حمله ور شد.
مدمر، نامى براى خداوند متعال است، به دلیل این که او نابودى برخى را پس از برخى دیگر فراهم مى آورد، مانند نازل کردن وباء و طاعون، براى این که هجومى بد، نابودى همه را شامل مى شود.
۸۸: مدمدم
در فرهنگ لغت (۱۷۴) آمده است که: دمه: پایمالش کرد، و خانه: آن را گچ اندود کرد...، و فلانى: او را عذاب کرد. به وسیله عذاب کاملى که او را نمود و سرش را شکست و آن را شکافت و در هم کوبید، با بیشترین سرعتى که ممکن بود، و مردم را نابود کرد و هلاک نمود؛ مانند: نابودى را بر آنان فرود آورد.
خداوند بلندمرتبه فرمود:
فقال لهم رسول الله ناقة الله و سقیاها فکذبوه فعقروها فدمدم علیهم ربهم بذنبهم فسواها؛
و رسول خدا صالح به آن ها گفت: این ناقه نشانه خداست، از خدا بترسید و آن را سیراب گردانید؛ آن قوم رسول را تکذیب و ناقه او را سر بریدند، خدا هم آنان را به کیفر گناهشان هلاک ساخت و شهرشان را با خاک یکسان نمود.(۱۷۵)
یعنى بر آنان عذاب را منطبق کرد و هلاکت را شامل آن ها کرد و شهرشان را با خاک یکسان نمود، پس از آن نه کوچه و نه بزرگ، رهایى نمى یابند.
على بن ابراهیم (۱۷۶) گفت: به صورت ناگهانى و غافلگیرانه، در شب آن ها را فرا گرفت.
مدمدم، نامى براى خداوند متعال است، براى فراگیر کردن شدیدترین عذاب دائم که آن، فردى از کوچک و بزرگ و مرد و زن را باقى نمى گذارد.
۸۹: دیموم
از باب فیعول براى مبالغه از دمّ فلانا.
دیموم، نامى براى خداوند متعال است، براى مبالغه در معنى دمدم.
۹۰: دانى
در دعاها(۱۷۷) آمده است که: یا من علا فى دنوه و دنى فى علوه
اى کسى که در هنگام پایین بودنش، بالا است و در هنگام بالا بودنش، پایین است.
بى شک دور، ضد نزدیک است و بالا، ضد پایین است، پس بلندمرتبه به کسى گفته مى شود که درجه اش بالا رفته و پایین تر از درجه اش درجاتى مى باشد. همانا دور، به طولانى شدن مسافت و یا زمان گفته مى شود و پایین به کسى که در مرتبه اى که پایین تر از آن مرتبه اى نیست، گفته مى شود، پس بالا بودن و پایین بودن نسبت به کسى است که مکان ها حاوى اش مى باشد و بودنش در مکانى دیگر امکان ندارد؛ اما خداوند که منزه است، دور است از هر حدى که او را وصف کنند، مکانى از او خالى نمى باشد، پس وجودش در مرتبه بالا از بودنش در مرتبه پایین منع نمى کند و الا محدود و داراى اجزاء مى بود.
پس در پایین بودنش، بالاست و در بالا بودنش، پایین است و از بالا بودن، برتر است و از پایین بودن، خارج مى باشد و از هر دو آن ها برى و دور است.
دانى، نامى براى خداوند متعال است، به دلیل این که آخرین مراتب از او خالى نمى باشد، نه به این دلیل که به مرتبه پایین تر تقید دارد؛ منزه و بلندمرتبه مى باشد از این که به بالا بودن و پایین بودن، تقید داشته باشد؛ بلکه از هر صفت که به او نسبت دهند.
۹۱: مدیل
دوله: انقلاب در زمان، ایجاد کردن.
مدیل، نامى براى خداوند متعال است، به دلیل ایجاد انقلاب؛ از این جهت که خداوند، فردى را پس از خارى با عزت دادن به او و پس از فقرش با ثروت دادن، به او توجه مى کند و طائفه اى پس از طولانى شدن برتریشان منقرض مى گردند و جایگاه و منزلت آن ها توسط دیگران گرفته مى شود.
۹۲: دیوم
باب فیعول از دوام؛ یاء در عینش قلب شده و ادغام گردیده است.
دیوم، نامى براى خداوند متعال است به دلیل این که همیشه هست و از مرتبه اى به مرتبه دیگر منتقل نمى گردد، یا جابجا به جا نمى شود؛ به این جهت که حدى براى او نیست و چیزى از او خالى نمى گردد و حرکتى براى او نمى باشد و انتقال، ذاتا براى او محال است.
۹۳: دائم
نامى براى خداوند است به دلیل عدم انتقالش در جایگاه اجرا کردن صفاتش.
۹۴: دیان
مبالغه از دِین: پاداش.
دیان، نامى براى خداوند متعال است، به این دلیل که در پاداش اطاعت کننده به وسیله عزت و جلالت دادن و در کیفر کردن گناهکار به وسیله خوار نمودن، مبالغه مى کند؛ از این جهت که صاحب روز قیامت کسى جز او نمى باشد.
حرف ذال
۹۵: ذارى ء
خداوند بلندمرتبه فرمود: و هو الّذِى ذرأَکم فى الارض و الیه تحشرون؛
اوست خدایى که شما را از خاک پدید آورد و باز در روز قیامت، رجوع و حشر شما به سوى او خواهد بود.(۱۷۸)
ذرء: نازل کردن چیزى به جهان تعین و تجسم مى باشد. نه این که آفرینش مطلق او باشد و نه این که آفرینش جهان فطرتش باشد و نه جهان طینت و جهان مرتب کردن اجزاء و پرداختنش و نه جهان تصویرش را آفریدن مى باشد.
بنابراین خداوند بلندمرتبه به دلیل آفرینش جهان اجسام است که آن جهان به فعلیت رسیدن کامل و آشکار شدن تمام توانایى ها مى باشد، پس جهان فطرت، جهان پدید آوردن و جهانى جدا مى باشد و جهان طینت، جهان رنگ مى باشد، چه به سعادت براى قبول ولایت به وسیله انجام تکلیف و چه به بدبختى براى انکار ولایت رنگ مى یابد و لذا به طینت نامیده شده است براى این که طینت، طبیعت مى باشد و در جهان فطرت، براى انسان طبیعتى وجود ندارد (نه طبیعت ایمان هست و نه طبیعت کفر) و پس از عرضه ولایت و قبولش، ولایت براى او طبیعت مى شود و پس از انکارش، انکار و نفاق براى او طبیعت مى شود؛ پس با قبول ولایت، بندگى لازم مى شود و با انکارش، گناه لزوم پیدا مى کند.
جهان اجسام، جهان آشکار شدن طبیعت ها مى باشد، که خداوند بلندمرتبه فرمود: و لقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون؛
و محققا بسیارى از جن و انس را براى جهنم واگذاردیم، چه آن که آن ها را دل هایى بى ادراک و معرفت است.(۱۷۹)
یعنى آنان را به جهان اجسام، براى آشکار کردن طبیعت هایشان آوردیم.
لیهلک من هلک عن بینة و یحیى من حى عن بینة؛
تا هر کس هلاک شدنى است، پس از اتمام حجت، هلاک شود و هر که لایق حیات ابدى است، با اتمام حجت به حیات ابد رسد.(۱۸۰)
پس در آیه، دلالت به جبر نمى شود، همچنان که هر کس که خبره به حقائق لغات و نام ها نیست، دچار سرگردانى شده و گمان کرده که ذرء، آفرینش و پدید آوردن است و آن، آن چنان است که مى بینى!
۹۶: ذاکر
حقیقت ذکر، عبارت است از حاضر کردن مذکور پس از دور شدن از او و آن. در مورد خداوند متعال، ممنوع مى باشد. چون از پروردگارت به اندازه مثقال ذره اى دور نمى ماند، پس فرموده خداوند بلندمرتبه: فاذکرونى أذکرکم: پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم(۱۸۱)
تشکیل مى شود از آن چه که ذکر آن شد و به ناتوانى آفریدگان از احضار او در جهانهایشان سخن به میان آمد، براى عدم امکان احاطه اى که به او دارند.
قسم به کسى که اشکال را مجسم مى کند، بى شک دانستى که خداوند متعال در هر نفسى، نشانه اى براى او قرار داده شده که به همه صفت هایش از جمال و جلال دلالت مى کند و به وسیله معرفت و شناخت آن، کفایت از شناخت او مى کند و ذکر آن، کفایت از ذکرش مى کند، سپس فرمود: و اذکر اسم ربک و تبتّل الیه تبتیلا:
و نام پروردگارت را یاد کن و به کلى از غیر او علاقه ببر و به او بپرداز(۱۸۲) فرمود:
و اذکر اسم ربک بکرة و اصیلا:
و نام پروردگارت را هر صبح و شام یاد کن.(۱۸۳)
آن نام، نام خداوند است؛ کسى که سرپرست مؤمنین است؛ پس منظور از ذکر کردن آفریدگان توسط خداوند بلندمرتبه، قرار دادن این نام در آن ها و آگاه کردنشان به اجراى روش و ثابت ماندنشان در او مى باشد.
منظور از ذکر کردن خداوند، توسط آفریدگان؛ برداشتن همه پوشش ها از او و رسیدن به او و ثابت ماندن در او و داخل نشدن در راه طاغوت است، طاغوتى که سرپرست کسانى است که کفر ورزیدند.
۹۷: ذوالمعارج
بى شک در عنوان سوم دانستى که خداوند، اولین چیزى را که آفرید، جدا از همه تعینات آفرید؛ به صورتى که جامع همه آن ها به گستردگى و توانایى بود: پس به دلیل این که او علت اولیه است و احاطه دارد به چیستى هاى همه چیزها، دانش نامیده مى شود؛ پس در آن، باطن همه چیز به شکل گسترده اى وجود دارد، مانند قرار گرفتن قطرات بى نهایت در دریا که امکان اثباتشان در آن وجود ندارد و حکم به وجودشان به وسیله چشمهایشان در آن نمى توان داد، و از آن نفى شان نیز نمى توان کرد.
معارج؛ جمع معرج است: نردبان.
براى خداوند متعال در آفرینش ابتدایى اش که آن فعل او مى باشد و خالى از او نیست، نردبان براى بندگانش که فرامین او را اجرا مى کنند، وجود دارد؛ بلکه براى او نردبان هایى به تعداد همه آفریدگان وجود دارد و راه هایى که به سوى او مى روند، به تعداد همه موجودات مختلف مى باشند.
معارج، نامى براى خداوند است، به این دلیل که بى شک او در آفرینش ابتدایى اش که آن، به باطن همه چیز احاطه دارد، داراى دو دسته از نردبان ها مى باشد که به وسیله گروهى از آن ها به جهان آفریدگان نزول مى یابند و به وسیله گروهى دیگر به جهان حق بالا مى روند: فسبحان اَلّذِى بیده ملکوت کل شى ء و الیه ترجعون؛
پس پاک و منزه است کسى که باطن هر چیز به دست او مى باشد و به سوى او باز مى گردید.(۱۸۴)
مولاى ما اباعبدالله الحسین علیه السلام در دعاى عرفه فرمود:(۱۸۵)
الهى، امرتنى بالرجوع الى الآثار، فارجعنى الیک بکسوة الانوار، و هدایة الاستبصار، حتى ارجع الیک منها، کما دخلت منک الیها، مصون السرّ عن النظر الیها، و مرفوع الهمّة عن الاعتماد علیها، انک على کل شى ء قدیر.
پروردگارا! مرا به رجوع آثار، فرمان دادى؛ پس مرا به لباسى از نورها به سویت بازگردان و به هدایتى که بینایى آورد، تا این که بازگردم به سویت، از آن آثارى که هستند، همانطور که وارد شده بودم، راز از نگاه آن ها مصون مى باشد، یعنى با نگاه در آن ها به حقیقت معرفت نمى توان راه یافت، و کار مهم، برتر از اعتماد به آن ها مى باشد، همانا تو بر همه چیز توانایى.
حرف الراء
۹۸: رئوف
دوستى است که شکستن قلب دوستش از فقدان امر ساده اى، یا نزول چیز حقیر و اندکى را تحمل نمى کند و برایش سخت است. پس آن، اسم خداى تعالى است به دلیل شمارش اسباب شادى بندگانش در دنیا و آخرت، به طورى که هیچگاه محزون نشوند، مگر به خاطر اصلاح کارهایشان.
در تفسیر امام عسکرى علیه السلام (۱۸۶) آمده: اما الطالبون لرضاء ربهم فیبلغهم اقصى امانیّهم و یزید هم علیها ما لم یبلغه آمالهم و اما الفاجرون فیرفق بهم فى دعوتهم الى طاعته و لا یقطع ممن علم انّه سیتوب عن ذنبه عظیم کرامته.
طالبان رضاى خدایشان پس برایشان نگهدارى امانتهاشان را خبر مى دهد و بر آن ها آن چه را که از آرزوهایشان خبر نداده مى افزاید، و اما گناهکاران: پس به واسطه دعوتشان به سوى طاعت خود با آن ها رفیق مى شود، و دعوت از آن کسى که مى داند به زودى توبه از گناه مى کند و قطع نمى شود به واسطه بزرگى کرامت حق تعالى.
۹۹: الرب
او کسى است که از اوست اصل، اجزاء، صورت، قوام و نفوذ شى ء در امرش مى باشد و اعمال آن چه بر شى، قصد آن مى رود و حراست آن چه براى آن شى ضرر دارد و آن را فاسد مى کند و در یک جمله مرجع مربوبیت است، در تمام امورات.
آن چه که گفته شده: رب همان مالک و صاحب و سید و مصلح و نعمت دهنده و مدبر و مربى است، در این عبارت غفلتى است که هر کدام از این اسم ها، شأنى از شؤون رب مى باشد، نه معناى منتقل براى آن و آن چه که به کار برده شده، استعمال شده در لوازم خودش مى باشد.
لذا مولایمان حضرت على علیه السلام مى فرمایند:(۱۸۷)
نزلونا عن الربوبیة و قولوا فى حقنا ما شئتم.
ما را از ربوبیت اش خارج کنید و هر چه در حق خودمان مى توانید از کمالات بگویید.
ابن بابویه (۱۸۸) مى گوید:
مردى نزد امام رضا علیه السلام آمد و عرض کرد:
یابن رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم اخبرنى عن قول الله سبحانه: الحمد لله رب العالمین ما تفسیره؟
فقال: لقد حدثنى ابى، عن جدى، عن البقار، عن زین العابدین علیه السلام اءنّ رجلا جاء الى امیرالمؤمنین علیه السلام فقال: اخبرنى عن قول الله تعالى: الحمد لله رب العالمین ما تفسیره؟
فقال: الحمدلله هو أن عرّف عباده بعض نعمه علیهم جملا، اذ لا یقدرون على معرفة جمیعها بالتفصیل - لانّها اکثر من أن تحصى او تعرف - فقال لهم: قولوا الحمدلله على ما انعم الله علینا رب العالمین و هو الجماعات من کل مخلوق من الجمادات و الحیوانات؛ فاما الحیوان فهو یقلبها فى قدرته و یغذوها من رزقه و یعوطها بکنفه و یدبر کلا منها بمصلحته و اما الجمادات فهو یمسکها بقدرته، یمسک المتصل منها أن یتهافت و یمسک المتهافت منها أن یتلاصق و عیسک السماء أن تقع على الارض الا باذنه و یمسک الارض اءن تنخسف الا بامره، انه بعباده رئوف رحیم.
قال: و رب العالمین مالکهم و خالفهم و سائق ارزاقهم الیهم، من حیث یعلمون و من حیث لا یعلمون.
اى پسر رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مرا از تفسیر آیه الحمد لله رب العالمین آگاه کن که چیست؟
حضرت فرمود: مردى نزد حضرت امیرمؤمنان علیه السلام آمد و عرض کرد که مرا آگاه کن که تفسیر آیه الحمدلله رب العالمین چیست؟
پس حضرت فرمود: الحمدلله که بعضى از نعمت هاى بندگانش رإ؛ژژ زیبا مى شناسد، در حالى که قدرت بر شناخت جمیع آن ها را تفصیلا ندارى - چرا که آن ها بیشتر از آن هستند که بدانى - پس به ایشان گفته مى شود: حمد خداى گویید به خاطر آن چه که پروردگار جهانیان به ما نعمت داده، و او جماعت هایى از کل خلق از جمادات و حیوانات مى باشند، و اما حیوان: خداوند او را به قدرت اش تغییر مى دهد، و او را با رزقش تغذیه مى کند و به کنف رحمتش او را در بر مى گیرد، و هر آن چه مصلحت اوست در نظر مى گیرد و اما جمادات پس خداوند نگه مى دارد او را به قدرتش و متصل به آن ها نگه مى دارد تا این که جمع گردند، و جمع آن ها را نگه مى دارد تا چسبیده شوند و آسمان را نگه مى دارد تا این که بر زمین واقع شود و زمین را نگه مى دارد تا این که به امر او غیب شود، همانا او بر بندگانش رئوف مهربان است.
رب العالمین مالک، خالق، و رساننده روزى هایشان مى باشد، چه بدانند یا ندانند.
آن اسم خداى تعالى است به خاطر ربوبیت دائمى اش، نه لحظه اى بدون لحظه دیگر.
۱۰۰: راتق
الرتق ضد فتق مى باشد و به معناى شکافته شدن است. از امام باقر علیه السلام (۱۸۹) در مورد این قول خداوند تعالى سؤال شد: أو لم یَرَ الّذِینَ کفروا أن السماوات و الارض کانت رتقا ففتقناهما؛
آیا کافران ندیدند که آسمان ها و زمین وابسته بود، آن ها را شکافتیم(۱۹۰)
پس فرمود: به این علت فکر مى کنى که این ها متلزق و چسبیده به هم اند، پس یکى از آن ها از دیگرى شکافته مى گردد.
عرض کرد: بله. حضرت فرمود: استغفار کن که منظور از این فرموده خداى عز وجل از آیه کانتا رتقا این است که مى فرمایند: آسمان بسته بود و باران نمى بارید و زمین بسته بود که دانه در آن کاشت نمى شد، پس هنگامى که خداوند خلق را آفرید و در آن حیوانات را پخش کرد، آسمان به وسیله باران شکافته شد و زمین نیز به وسیله گیاهان دانه ها شکافته گشت.
گفت: شهادت مى دهم که شما فرزندان انبیاء، هستید و همانا علم شما علم آن ها است.
راتق، اسم خداى تعالى است، به دلیل نگهدارى همه موجودات از جریان و اظهار آثارش.
۱۰۱: رحمان
دانستى که بى شک اولین چیزى که خدا آفرید، همان نور محمد صلى الله علیه و آله و سلم است و همانا او آفریده مطلق است؛ سپس به وسیله حجاب هایش به نام هایى که نمى توان به حساب آورى نامیده شد و از حجاب هایش اعتبار شد که آن ماده است و مبدأ همه موجودات و اصل نزدیکى بین همه گروه هاى خلق و بین حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم و خاندان طاهرینش مى باشد. و به آن خاطر، خداى تعالى او را در فرمایشش رحمة للعالمین خطاب کرده: و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین؛
و اى رسول ما تو را نفرستادیم مگر آن که رحمت براى اهل عالم باشى.(۱۹۱)
خداوند در این آیه به ایجاد رابطه با آن ها و عدم قطع رابطه با آن ها و عدم قطع رابطه دستور داده است: و َالّذِینَ یصلون ما امر الله به أن یوصلَ و یخشون ربهم و یخافون سوء الحساب،
و هم آن چه را خدا امر به پیوند آن کرده، اطاعت مى کند و از خدا مى ترسند و از سختى هنگام حساب مى ترسند.(۱۹۲)
در ادامه مى فرماید:
و َالّذِینَ ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به أن یوصل و یفسدون فى الارض اولئک لهم اللعنة و لهم سوء الدار:
و آنان که پس از پیمان بستن، عهد خدا را شکستند و آن چه خداوند امر به وصل آن کرده، قطع مى کنند و در روى زمین فساد مى کنند، لعن کامل مخصوص آن ها است و براى آن ها بد منزلگاهى مى باشد.(۱۹۳)
در عرض، قرار دادن ولایت ایشان بر جمیع خلقش و پیمان گرفتن ولایتشان بعد از عهد بستن به ربوبیتش.
پس حقیقت رحمت، همان نور حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم است، به دلیل این که مبدأ کل هستى است و سبب نزدیکى بین همه موجودات مى باشد و لازمه مغفرت و عطوفت است، پس حقیقت رحمت، همان جهان وجود است به دلیل این که رحمت، همه موجودات را در بر مى گیرد که خداوند فرماید: و رحمتى وسعت کل شى ء؛
و لکن رحمت من همه موجودات را فرا گرفته است.(۱۹۴)
پس به دلیل احاطه خداوند به ماده اولیه تمام موجودات است، همانند احاطه دریا به قطرات نامحدود مى باشد و بر همه چیز، آن چه که بزرگ و کوچک است، چیره است و به این اعتبار او را رحمان مى نامند.
بنابراین فرمود: الرحمان على العرش استوى؛ خداى رحمان که بر عرش استیلا یافته است.(۱۹۵)
یعنى استیلاى علم، قدرت و دسایر صفات خداوند بر همه چیز؛ لیس شى ء اقرب الیه من شى ء(۱۹۶) هى چیزى نزدیک تر به او از چیز دیگر نیست، چرا که خداوند متعال پدید آورنده ماده همه اشیاء است و نمى گوید: الله على العرش استوى چرا که اسم الله براى مرتبه و درجه سرگردانى و عجز از ادراک ذات و یا چیز دیگرى از صفات خداوند مى باشد.
بنابراین اسم الله مناسب استیلا بر هر چیز نیست. یا چیزى از کیفیات، پس همراه احاطه بر همه چیز مناسب نیست.
رحمان، اسم خداى تعالى است به دلیل احاطه رحمت خدا بر هویات تمام موجودات و موادشان به صورت دائمى.
به همین خاطر امام صادق علیه السلام (۱۹۷) فرمود: است: الرحمان اسم خاص لصفة عامة.
رحمان، اسم خاص است، براى صفت عام.
یعنى این که این معنى در غیر خداوند یافت نمى شود.
و از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام (۱۹۸) آمده:
الرحمان: العاطف على خلقه بالرزق، لا یقطع عنهم مواد رزقه و اءن انقطعوا عن طاعته، الرحیم: بنابراین ادیاننا و آخرتنا، خفف علینا الدین و جعله سهلا خفیفا و هو یرحمنا بتمییزنا من اعدائنا.
رحمان، عطف شده بر خلقش به واسطه رزق، از آن ها مواد رزقشان را قطع نمى کند، حتى اگر قطع طاعت کنند، در دین و دنیا و آخرتمان به ما رحیم و مهربان است، بر ما دین را تخویف داد و آن را آسان و خفیف قرار داد و او با شناسایى ما از دشمنانمان، به ما رحم کرد.
۱۰۲: رحیم
اسم خداى تعالى است به دلیل داشتن لوازم نزدیکى در عطوفت و معرفت به مؤمنین. همان مؤمنینى که به آن چه خدا امر کرده نماز بر پا مى دارند تا این که همیشه در حال وصل به پروردگار باشند، همان طور که خداوند مى فرماید: کان بالمؤمنین رحیما؛ او بر اهل ایمان بسیار رئوف و مهربان است.(۱۹۹)
و امام صادق علیه السلام (۲۰۰) مى فرمایند: و الرحیم اسم عام لصفة خاصة
الرحیم، اسم عام است، براى صفت خاص.
یعنى وصف به غیر خداى تعالى مى شود به طورى که لوازم آن نزدیکى در غیر خداى تعالى نیز ظاهر شود.
۱۰۳: راحم
اسم خداى تعالى است به دلیل تعدد لوازم نزدیکى به مؤمنین، همان طور که تفصیل مراتب صفات را در امر سوم دانستید.
۱۰۴: رزاق
رزق، همان آذوقه همه موجودات است، بر حسب خصوصیتش که داراى درجاتى مى باشد.
پس رزاق اسم خداى تعالى است، به دلیل مبالغه زیادى در بخشش رزق به همه موجودات، به طورى که روزى دهنده اى غیر از او نباشد.
۱۰۵: رازق
اسم خداى تعالى است به اعتبار این که خداوند، فراهم آورنده و معمد رزق و روزى همه اشیاء و رساندن این روزى به ایشان است.

۱۰۶: رشید
رشد: استقامت بر راه حق که همراه با کوشش و جدیت مى باشد.
رشید، اسم خداى متعال است به دلیل عدم امکان خروجش از استقامت و اِعمال دائمى در راه حق.
۱۰۷: مرشد
اسم خداى تعالى است به دلیل بودن رشد در قلب هاى بندگان مؤمن.
۱۰۸: راشد
اسم خداى تعالى است به دلیل اعمال رشد در کارهایش.
۱۰۹: راصد
اسم خداى تعالى است به دلیل مراقبت بر رفتار بندگانش که چه وقت مرتکب گناه مى شوند، پس اعمال آنان را محاسبه مى کند یا کفایت مى نمایند.
خداوند مى فرماید: اءنّ ربک لبالمرصاد؛
البته خداى تو در کمین گاه است.(۲۰۱)
۱۱۰: رصید
اسم خداى تعالى است به دلیل مرتبه سوم از این ماده.
۱۱۱: رضوان
خداوند مى فرماید: رضى الله عنهم و رضوا عنه؛
خدا از آن ها راضى مى باشد و آن ها از خدا راضى هستند.(۲۰۲)
رضاى بنده، آرامش نفس او در نزد وجدانش مى باشد، وجدانى که راضى از او باشد، شادمانى به افعالش مى رسد. و از خداى تعالى، اعمال اسماء حسنى اش در حق بنده مى باشد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل مبالغه خداوند در اجراء اسماء حسنى بر بندگان مؤمنش، در مقام بذل حول و قوه.
۱۱۲: رضى
اسم خداى تعالى است، به دلیل دوام این معنى بر خداى تعالى، بدون وقفه.
۱۱۳: راضى
اسم خداى تعالى است، به دلیل اعمال این صفت در مقام فعل براى مؤمنین
۱۱۴: مرضى
اسم خداى تعالى است به دلیل شادکامى مؤمنین به کردار خداوند و آن چه براى آن ها در نظر گرفته و به وسیله این آرامش پیدا کرده اند.
۱۱۵: رافد
رفد: عطایى که از آن انتظار احسان مى رود و البته معطى ناامید نمى کند کسى را که چیزى مى خواهد. پس آن اسم خدا به واسطه همین دلیل که ذکر شد.
۱۱۶: رفیق
رفق: یعنى مدارا و نرمى.
آن، اسم خداى تعالى است به دلیل آرامش بخشى به کینه ها و قلوب مؤمنین.
در کافى از قول یکى از امامان علیه السلام (۲۰۳) آمده:
اءنّ الله رفیق یحب الرفق و من رفقه بکم تسلیة اضغانکم و مضادة قلوبکم، فانه لیرید تحویل العبد عن الامر، فیترکه علیه حتى یحو بالناسخ، کراهیة تثاقل الحق علیه.
خداوند رفیقى است که نرمى کردن را دوست دارد. و از رفق او بر شما، کینه هاى قلوبتان آرامش مى یابد؛ البته خداوند مى خواهد که بنده اش از این کار روى گرداند، پس آن را دور مى کند بر او تا این که برگردانده شود به باطل کننده، کراهتى را که حق بر او سنگینى مى کرد.
۱۱۷: رفیع
آن صفتى بلندمرتبه و اشرف صفاتش مى باشد.
آن اسم خداى تعالى است، به دلیل این که صفات خداوند علت شرافت آن ها است به طورى که ادراکشان ممکن نیست و بالاتر از وصف هستند، پس هیچ گاه صاحب آن صفات، ضایع نمى شود.
۱۱۸:رفیع الدرجات
جمع درجه است. المرقاة: بالامرتبه و مراد از آن، صفات و اسماء او به درجاتشان مى باشد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل بلندى درجات صفاتش، که بى شک نفس صفاتش درک نمى شوند، آن چنان که باید درک شوند.
همان طور که امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى در کافى (۲۰۴) مى فرمایند:
و حال دون غیبه المکنون حجب من الغیوب تاهت فى ادنى ادانیها طامحات العقول فى لطیفات الامور.
میان غیب مستتر او حجاب هایى از نوع غیب، حایل شده است که عقل هاى بلندنظر در لطایف امور گمراه شده و در پست ترین پستى ها سقوط مى کنند.
۱۱۹: رافع الدرجات
اسم خداى تعالى است، به دلیل بلندى درجات بندگان مؤمن خدا به واسطه اعمال اسماء حسنى مى باشد که آن ها را طبق روایات بى شمار، وارد بهشت مى کند.
۱۲۰: مرتاح
در فرهنگ لغت آمده است:(۲۰۵) ارتیاح: شادى و رحمت.
خداوند به واسطه رحمتش به او رحم کرد و بلاها را از او گرفت.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل غلبه رحمت خداوند بر غضبش و آن نشاط خداى تعالى از صفت هاى مخلوقین مى باشد.
۱۲۱: رقیب
اسم خداى تعالى است، به دلیل مراقبت بر عطا کردن به بندگانش و عدم اشتغال از آن ها.
۱۲۲: مرید
اسم خداى تعالى است، به دلیل نزول اشیاء بر جهان اراده از جهان هاى هفت گانه که جز به وسیله او چیزى در زمین و آسمان نمى باشد. پس حقیقت اراده او انجام خصوصیات این مرحله است، و لذا امیرالمؤمنین علیه السلام (۲۰۶) مى فرمایند: مرید لا بهمة. اراده مى کند، بدون این که تلاشى داشته باشد.
حرف الزاء
۱۲۳: زارع
اسم خداى تعالى است، به دلیل رشد گیاهان.
۱۲۴: زکى
اسم خداى تعالى است، به دلیل پاک بودن خداوند از حدود صفات و خصوصیات آن.
حرف سین
۱۲۵: مسبب الاسباب
سبب، چیزى است که در مقام تأثر به آن نسبت داده مى شود، یعنى واسطه در ثبوت است. بنابراین اشکال مى شود که خداوند اگر قدرتش بر اشیاء بلاواسطه غلبه داشته باشد، پس قاعده اى براى ترتیب اسباب نمى باشد و اگر قدرتش بر اشیاء غلبه نداشته باشد مگر به وسیله اسباب، پس این سخن خلاف است، چون قدرت خداوند، نسبت به همه اشیاء مساوى است و غلبه اش بدون واسطه است.
در نتیجه قدرت خداوند احتیاج به واسطه ندارد، بلکه بر همه اشیاء غلبه دارد. خداوند در قرآن مى فرماید: انمّا أمره اذا اراد شیئا أن یقول له کن فیکون؛
فرمان او چنین است که هرگاه چیزى را اراده کند تنها به آن مى گوید موجود باش آن نیز بى درنگ موجود مى شود.
آیا آدم علیه السلام را از خاک خلق نکرد، بدون این که پدر و مادرى داشته باشد و حضرت عیسى علیه السلام را بدون پدر خلق کرد و ناقه حضرت صالح را از کوه متولد کرد و اشیاء را از طبیعت شأن جلوگیرى کرد، مثل جلوگیرى آتش از سوزاندن حضرت ابراهیم و آب از جریانش بر روى زمین براى حضرت موسى و از منع اظهار اثرى که از مقتضایش نمى باشد، مثل تبدیل شدن عصاى حضرت موسى علیه السلام به اژدها و تبدیل دستش به ید بیضاء براى نگاه کنندگان بدون هیچ ضررى و هم چنین مثال هاى دیگر.
و لکن خداوند اسباب را براى مصالح قرار داد:
از جمله: خلق را امتحان کرده، چون اگر همه امور بلاواسطه دست خداوند باشد، از کجا حال مطیع از عاصى، ظاهر و مشخص شود؟ و از کجا شر بودن باطن قاتل النفس و زناکار و مستکبر و حسود و دروغگو و منافق و مانع زکات و غیره را بدانیم. مثلا اگر طعام را واسطه اى براى سیر شدن شکم بدانیم و شکم خلق بدون واسطه طعام پر نمى شد، پس از کجا حال انفاق کننده از حال بخیل براى ما آشکار مى شد.
از جمله: اگر اسباب به ترتیب نباشند، کمالات خداوند به وسیله مراتب و شؤون کمالش ظاهر نمى شد، چون همه اشیاء به کلیات و جزئیاتشان، هر یک براى مرتبه اى از صفات خدا مظهر و آیه اى هستند یا حاکى است براى بیان مرتبه از صفات و موجود لذاته است و مطلوب بنفسه است، و براى هر یک اصل اصیل و طریق خاصى به سوى خداوند تعالى است، که واسطه اى بین موجود و بین پروردگارش نمى باشد، اگر چه اکثر مردم این را نمى داند.
خداوند مى فرماید:
فانها لا تعمى الابصار و لکن تعمى القلوب التى فى الصدور؛
چرا که چشم هاى ظاهر نابینا نمى شود، بلکه قلب هایى که در سینه ها است، کور مى شود.(۲۰۷)
و چگونگى کسى که نزدیک هست به همه چیزها از هر چیز دیگر نیاز به واسطه داشته باشد بلکه هیچ شیئى از خداوند تعالى خالى نمى باشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه الوسیله که در کتاب کافى (۲۰۸) روایت شده، مى فرماید:
فارق الاشیاء لا على اختلاف الاماکن و یکون فیها لا على وجه الممازجة.
و خداوند از همه اشیاء دور است نه به حسب اختلاف مکانى و خداوند در همه اشیاء مى باشد نه به حسب ممازجت و مخلوط شدن با اشیاء.
حضرت در خطبه اى دیگر که در کتاب کافى (۲۰۹) آمده مى فرماید:
داخل: فى الاشیاء کلها غیر ممازج بها و لا بائن منها، عمیت عین لا تراه علیها رقیبا.
خداوند داخل در همه اشیاء است، بدون این که با اشیاء مخلوط و ممازجت داشته باشد و از همه اشیاء دور نیست و چشم براى او رقیبى ندارد.
از جمله آن موارد: قدرت خداوند تعالى است، اگر چه قدرت خداوند بر همه اشیاء غلبه دارد، لکن اشیاء متفاوت اند چرا که برخى از آن ها مرتبه اند: مثل پسر، چون از غیرش متولد مى شود.
بنابراین هر آدمى که قبل از پدرش بیاید، پس او پدر نخواهد بود، چون عدم امکان ایجاد پسر، قبل از پدرش از باب قصور قدرت نمى باشد، بلکه از باب این که پسر امر اضافى و نسبى است که مرتب است بر غیر خودش، پس هر چیزى که در غیر مرتبه اش بیاید، پسر نمى باشد، همان طور که اگر شما اراده کنید که به امر، مرتبه نسبت دهید، پس حتما باید مرتبه دوم نیز آمده باشد، سپس مرتبه سوم بباید، چرا که اگر شما هزار مرتبه در غیر مرتبه سوم بیاورید، مرتبه سوم را نیاورده اید و هم چنین تمام مراتب اعدا و امثال آن.
پس آن اسم خداى تعالى است به دلیل نزول صفات به مراتبش و تنزیل هر مرتبه به شؤونش و تنزیل هر شأن به آثارش.
مثلا قدرت خداوند تعالى را که خلق اول است، به اعتبار احاطه اش به حدود اشیاء، بسیط فرض کنیم، همانطور که خداوند، علیم است به دلیل احاطه اش به مواد هر شى ء؛ سپس به اعتبار دوام آن، احاطه نازل منزله مى گیریم خدا را به دو اسم علیم و قدیر سپس به اعتبار شمرده شدنش بر وقوع اعتبار علم بر معلومات و اعتبار قدرت بر مقدورات خداوند - نازل منزله - گرفته میشود به دو اسم عالم و قادر، سپس به اعتبار آن چه که واقع شده اند بر آن خداوند، نازل منزله گرفته مى شود به عالم بودن معلومات و مقدورات که چه به صورت اجناس و اقواع و اصناف و جزئیاتشان که نامتناهى هستند که هر یک از آن ها مظهرى براى شأنى از شؤون علم و قدرت است و بر این اساس، تمام صفات را قیاس کنید و اگر اسباب نباشد، صفات خداوند ظاهر نمى شود، مگر بعضى مراتب صفات.
لذا روایتى وارد شده (۲۱۰) که مى فرماید:
ابى الله أن یجرى الامور الا باسباب.
خداوند از جریان امور اباء دارد، مگر این که به صورت اسباب باشد.
یعنى: خداوند از اظهار صفاتش اباء دارد، مگر این که به نازل منزله گرفتن صفات به مراتبشان و شئونشان باشد.
حمد و سپاس مخصوص خداوند است، همان طور که شایسته آن مى باشد.
۱۲۶: سبوح
بر وزن فعّول از کلمه سبح سبحانا مى باشد که فعّول براى مبالغه است. اسمى است براى خداى تعالى مى باشد به بالا بردن خداوند از مطلق کمالات و جمیع آن چه از صفات که وراء ذات خداوند هست.
کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ تَوْحِیدُهُ وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ نَفْیُ الصّفَاتِ عَنْهُ بِشَهَادَةِ کُلّ صِفَةٍ أَنّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهَادَةِ کلّ مَوْصُوفِ أَنّهُ غَیْرُ الصّفَةِ وَ شَهَادَتِهِمَا جَمِیعا بِالتّثْنِیَةِ الْمُمْتَنِعِ مِنْهُ الاَْزَلُ، فَمَنْ وَصَفَهُ فَقَدْ حَدّهُ وَ مَنْ حَدّهُ فَقَدْ جَزّاهُ وَ مَنْ جَزّاهُ فَقَدْ ثَنَّاهَ وَ مَنْ ثَنَّاهَ فَقَد ابطَلَ اَزَلَهُ.
چون کمال شناساییش یگانه دانستن او است و کمال یگانه دانستنش نفى صفات از او است، چون هر صفتى گواه است که جز موصوف است و هر موصوفى هم جز صفت است و به همراه هم گواه باشند که در وجود ازلى و قدیم ممتنع است هر که خدا را وصف کند او را محدود کرده و مرزبندى نموده است و هر که محدودش کند او را بر شمرده و هر که او را بر شمرد، ازلیت و قدم او را باطل دانسته.(۲۱۱)
۱۲۷: سبحان
از این ماده صادر شده است، اسمى براى خداوند تعالى است و بر آن مبالغه اطلاق مى شود.
۱۲۸:سابق
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه مشهور خودشان (۲۱۲) مى فرمایند:
لا تصحبُه الاوقات، و لا ترفده الادواتُ، سبق الاوقاتَ کونُه، و العدمَ وجوده، و الابتداءَ ازله.
با زمان همراه نبوده و از ابزار و وسائل یارى نگرفته، هستى او برتر از زمان است، وجود او بر نیستى مقدم مى باشد و ازلیت او را آغازى نیست.
پس آن اسمى است براى خداوند تعالى است، به دلیل تقدمش بر هر چیزى که به اسم نامیده مى شود.
۱۲۹:سابغ النعم
در فرهنگ لغت آمده (۲۱۳) شیخ الشى سبوغا: در زمین طولانى شده و نعمت توسعه پیدا کرده، یعنى خداوند نعمت را تمام کرده است.
پس آن اسمى است براى خداوند تعالى به دلیل این که نعمت هاى خداوند، منحصر در یک نوع نعمت نمى باشند، بلکه خداوند نعمت ها را در انواع مختلف قرار داده و هر نوع را به گروه هاى مختلف تقسیم کرده، به طورى که اگر بخواهیم بشماریم، محدود و قابل شمارش نمى باشد و هر گروه را کامل قرار داده (از جهت طعم و رنگ و خواص) و تمام نمى شوند؛ چون براى هر یک بذرى قرار داده؛ اگر کسى آن ها را بکارد، چندین برابر آن حاصل مى دهد، پس فقط حمد و سپاس براى خداوند است، همانطور که شایسته اوست.
۱۳۰: ستار
تستر و استتر: یعنى پوشاندن.
پس آن اسم خداوند متعال است، به دلیل مبالغه در پوشاندن عیوب بندگانش و گناهانى که مرتکب شده اند.
در تفسیر(۲۱۴) روایت مى کند: اى ظاهر کننده زیبایى ها و پوشاننده زشتى ها.
از امام صادق علیه السلام روایت شده:
ما من مؤمن الا و له مثال فى العرش، فاذا اشتغل بالرکوع و السجود و نحوهما، فعل مثاله مثل فعله، فعند ذلک تراه الملائکة، فیصلون یستغفرون له، و اذا اشتغل العبد بمعصیة، ارضى الله تعالى على مثاله سترا، لئلا تطلع الملائکة علیها.
هیچ مؤمنى نیست، مگر آن که برایش در عالم عرش همانندى است، پس وقتى مشغول رکوع و سجود و مانند این ها شد مثل این عمل را، همانندش انجام مى دهد.
در این هنگام ملائکه او را مى بینند؛ بنابراین ملائکه براى آن مؤمن درود مى فرستند و استغفار مى کنند و وقتى عبد مشغول معصیت است، خداوند بر مانندش پرده اى را مى گستراند تا این که ملائکه بر آن آگاهى نیابند.
پس حمد و سپاس مخصوص خداوند است که شایسته آن مى باشد.
۱۳۱: سخى
سخاء: یعنى انبساط نفس به واسطه عطا کردن و بخشیدن و نشاط آن.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل گستردگى دستش در بخشش به معنى کامل و شایسته براى خداوند تعالى.
۱۳۲: سرمَد
زمان، عبارت از مقیاس امتداد وجودهاى زمانى از جزئیات مى باشد، اعم از این که جسمیات یا خیالیات یا وهمیات باشد.
دهر، عبارت است از مقیاس امتداد وجود نفس ها؛ خداوند تعالى در قرآن مى فرماید:
هل أتى على الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا؛
آیا بر انسان، زمانى از روزگار آمد که چیز قابل ذکرى نباشد.(۲۱۵)
دهر در آن عالم چیزى است که در عالم اجسام و جسمانیات مذکور نیست.
پس نفوس اگر چه از ابهاد منزه است و از سایر کیفیات جزئیات هم منزه است مگر این که نفوس محدود به انواعش مى باشد. پس مرتبه اش بالاتر از زمانیات و پایین تر از عالم عقول است که مقیاس آن ابد مى باشد و ابد، مقیاس عقول از حیث عدم انقطاعش است، به طورى که معدوم بعد از وجودش، به همراه حدوثش شمرده مى شود و لذا به سرمدى متصف نمى شود که مقیاس است که آن به حدوث توصیف نمى گردد.
پس سرمد، اسمى است براى خداى تعالى است به دلیل عدم انقطاعش، نه از اول و نه از آخر، نه به محدود کردن اجسام، نه به محدود کردن عقول و نه به وصفى که در عرض ذات خداوند نامیده مى شود.
در دعاى عدیله گفته شده: موجودٌ سرمدىٌ یعنى نه موجودى که مقابل عدم است و به آن منقطع شود، بلکه قبل از اوقات مى باشد و ابتداء ازلش است و عدم، وجودش مى باشد، همانطور که روایت آن از امیرالمؤمنین علیه السلام در اسم سابق گذشت.
۱۳۳: سریع الحساب
همانا محاسبه مردم در روز حساب به بازگشت به عالم فعلیات، از اول تکلیف شان تا اتمام آن مى باشد؛ پس گویى که آن ها مشغول به نماز و غیره از حسنات و سیئات مى باشند، پس مى بینى آن چه عمل مى کنند، در دنیا همان طور که عمل کرده اند قادر به انکار چیزى کوچک یا بزرگ نمى باشند، پس همه نفوس را کمتر از یک چشم بر هم زدن، محاسبه مى کند.
پس آن اسم خداى تعالى است به دلیل محاسبه به این کیفیت، که به اسرع الحاسبین نامیده مى شود.
۱۳۴: سلام
مصدر سلم مى باشد از باب تفعل.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل کثرت تسلیم بودن موجودات در برابر او، پس موجودى نیست، مگر این که همه مالش تسلیم خداى تعالى مى باشد. پس خود را سلام نامید، براى مبالغه در این صفت.
۱۳۵: سلطان
یعنى: حجت و قدرت حکومت.
پس اسم خداى تعالى است به دلیل سلطنت بر جمیع مخلوقات، به هر شکل که میخواهد و آن طور که اراده مى کند. یا به دلیل این که بر بودنش حجت است، همانطور که او دلیل بر ذاتش مى باشد، به وسیله ذاتش.
۱۳۶: سَمِح
السمح و السماح: یعنى به آسانى عطا کردن که غیر از التماس سائل و لجاجتش باشد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل این صفت که ذاتى است براى او.
۱۳۷: سمُوح
اسم خداى تعالى است، به دلیل مبالغه درصفت مذکور به طورى که بدون درخواست کردن و جداى از این که اصرار کند یا لجاجت نماید، چیزى عطا کند.
۱۳۸: سمیع
سمع، قدرتى است که به وسیله آن اصوات شنیده و درک مى شوند، به آن چه که براى صدا از کیفیات مى باشد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل این که ذات او براى شنیدن همیشگى کافى است، همانطور که حضرت امیرمؤمنان علیه السلام مى فرماید: سمیع لا بآلة.
شنواست بدون وسایل شنوندگى.(۲۱۶)
۱۳۹: سامق
در فرهنگ لغت آمده:(۲۱۷) سمق سموقا: یعنى بلندمرتبه شد و طولانى گردید.
سموق، بلندمرتبگى است که باعث احاطه بر موجودات مى شود.
پس آن اسم خداى تعالى است به دلیل این که بر خلقش، بلندمرتبه است، به واسطه احاطه اش بر آن ها.
۱۴۰: سَنى
سناء: نور برق.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل شدت ظهورش، به طورى که به واسطه ظهور او همه چیز روشن مى گردد.
۱۴۱: سند من لا سند له
سند: یعنى مورد اعتماد انسان.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل این که او تکیه گاهى براى تمام ضعیفان است.
۱۴۲: سیّد
در مجمع آمده: ساد، یسود، سیادة و اسم آن: سود است و آن به معنى مجد و شرف مى باشد، پس براى مذکر لفظ سید است و براى مونث لفظ سیده.
سید: رئیس بزرگ در قومش مى باشد، که عشیره اش نسبت به او فرمانبردارند، حتى اگر هاشمى و علوى نباشد، و سید: کسى است که در خیر، سر آمد مى باشد و سید: یعنى: مالک، شریف، فاضل، کریم، حلیم و متحمل بر اذیت قوم، زوج و مقدم اطلاق مى شود.
بى شک حقیقت سیادت، همان مجد و شرف است و سایر معانى، فرع آن و یا از لوازمش مى باشند و مجد عبارت است از بزرگوارى و بلندمرتبه اى که که کنه آن درک نمى شود و فرق آن با شرف این است که در آن علو بر حسب ذات است ولى شرف علو بر حسب صفات است.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل بلندمرتبگى او در ذات و صفات به تنهایى، طورى که براى او هم شأنى در این حالت نمى باشد و به خاطر همین به سیدالسادات وصف مى گردد.
حرف شین
۱۴۳: شدید المحال
در فرهنگ لغت (۲۱۸) آمده: محال (بر وزن کتاب): به معنى کید، انجام امور با تدبیر و مکر.
آن اسم خداى تعالى است، به دلیل شدت کید و یا مکر او؛ به زودى توضیحاتى در این باره مى آید که بین این دو در مکان هاشان فرق است.
۱۴۴: شدید العقاب
در اسم مثیب معناى آن ذکر شد.
۱۴۵: شریف
همانا گذشت (۲۱۹) که شرف، بلندمرتبگى بر حسب صفات است.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل بلندمرتبگى صفاتش به صورتى که ادراکش ممکن نیست.
۱۴۶: اءهیا أشراهیا
در فرهنگ لغت (۲۲۰) آمده: در ماده (ش ره): اهیا (به کسر همزه) و اشراهیا (به فتح همزه و شین) یونانى است، یعنى ازلى و کسى که زایل نمى گردد. هر چند موضع آن نمى باشد(۲۲۱) و لکن مردم به غلط مى گویند: اهیا شراهیا و آن خطا است و بر خلاف نظر رهبران مذهبى یهود مى باشد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل ازلیت خداوند که در حرف الف در اسم ازل که شرح آن گذشت.
۱۴۷: شفیق
خیرخواه و ناصحى است که براى اصلاح نصیحت شنونده اش، حرص و اشتیاق دارد.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل شدت اهتمامش بر دفع ضرار از بندگانش که همراه انذار و خوف مى باشد.
۱۴۸: شفیع
خداى تعالى فرمود: قل لله الشفاعة جمیعا؛ بگو شفاعت همه خلایق با خدا است.(۲۲۲)
حقیقت شفاعت، واسطه شدن در افاضه و بخشش مى باشد، نه التماس در مغفرت و الا اختصاصش به خداى تعالى صحیح نمى باشد که خداوند در آیه اى در این مورد مى فرماید: لا تنفع الشفاعة الا لمن أذنَ له؛
و شفاعت کسى هم جز آن که خدا به او اذن شفاعت داده، سودمند نیست(۲۲۳)
همگى اتفاق نظر دارند که شفاعت کبرى هم مخصوص به حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم و خاندان پاکش مى باشد، پس چگونه است صدور شفاعت از ایشان و بهره مند نبودن خداوند از شفاعت؟
پس اگر بگوییم: منظور، عدم صدور شفاعت از آن ها است.
در جواب مى گوییم: فرق بین صدور چیزى و عدم بهره مندى اش و بین عدم صدورش مى باشد، پس آیاتى که بر عدم شهادت دلالت مى کند، غیر آن چیزى است که به عدم صدورشان دلالت مى کند، مگر این که همراه با اذن پروردگار باشد، همان طور که در این آیه مى فرماید: من ذا اَلّذِى یشفع عنده الا باءذنه؛
چه کسى است که در پیشگاه او به شفاعت برخیزد، مگر به فرمان.(۲۲۴)
پس اختلاف تغییرات بر تعدد مراد دلالت مى کند و هم چنان که دلالت آن مستقیم نیست در مثل قول خداى تعالى در ادامه همان آیه:
من ذا اَلّذِى یشفع عنده الا باءذنه یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و لا یحیطون بشى ء من علمه الا بما شاء؛
چه کسى است که در پییشگاه او به شفاعت برخیزد، مگر به فرمان او؛ عم او به آن چه پیشر نظر خلق آمده و آن چه سپس خواهد آمد، احاطه دارد و خلق به هیچ مرتبه از علم او احاطه نتواند خواهد داشت مگر آن چه او بخواهد.(۲۲۵)
و همانا مرجع همه ضمائر، شفعاء است و نه مشفع.
پس اگرشفاعت، التماس مغفرت باشد ذیل آیه و صدرش با هم مرتبط نمى باشد؛ هنگامى که خداوند تعالى مى فرماید: یعلم ما بین ایدیهم به منزله علت آوردن بر نفى شفاعت به غیر اذن اوست و معنى به این جا مى رسد که: شفاعت نمى کنند مگر به اذن خداوندگار، پس همانا پروردگار به آن چه پیش نظر شفیعان مى آید، آگاه است و آن چه بعدشان خواهد آمد، نیز آگاه است و آنها به هیچ مرتبه علم او احاطه ندارند، مگر به آن چه او بخواهد و از شفاعت کردن نیز بهره مند نخواهد بود.
آن غیر مناسب است، بلکه مناسب براى نفى عدم علم شفیعان به آن چه پیش روى مشفع است و بر ایشان نامناسب است، و آن چه بعد آن ها خواهد آمد پس ایشان بر قباحت اعمالشان آگاه نیستند، پس شفاعت نمى کنند مگر بعد از اذن خدا، به خلاف آن چه که شفاعت واسطه در بخشش است.
پس یعنى این که، شفیعان به آن چه که در پیش رو دارند و بعد آن هست، به بخشش خدا و افاضه او بر آنها محتاجند، پس چگونه مى توانند به غیر خودشان، بدون اذن خداوند افاضه و بخشش کنند، خدایى که عبارت است از اجراى حول و قوت.
پس شفلیع، اسم خداى تعالى است، به دلیل عدم واسطه اى در فیوضاتش بین او و بین خلقش.
۱۴۹: شافع
اسم خداى تعالى است، به دلیل این که تسبیب اسباب براى احکام و مصالح است و تحقیق آن در حرف سین در اسم سبب الاسباب گذشت.
اما شفاعت کبرى براى محمد و خاندان او صلى الله علیه و آله و سلم است، به دلیل این که نور محمد صلى الله علیه و آله و سلم اولین چیزى است که خلق شد، پس دانستید که همانا او بر همه اشیاء به خاطر ملکوتش بساطتت دارد. پس همه چیز (به آن چه که براى آن از مراتب است) قائم است به نور محمد صلى الله علیه و آله و سلم و خاندان پاکش در دنیا و آخرت، پس براى او شفاعت کبرى است و این در فرموده خداوند تعالى است که مى فرماید:
یوم ترى المؤمنین و المومنات یسعى نورهم بین ایدیهم و بأیمانهم بشراکم الیوم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم.
روزى که مردان و زنان مؤمن را مى بینى که نورشان (نور ایمان) پیش رو و سمت راست آن ها بشناسید و مژده باد شما را امروز که بهشتى که نهرها زیر درختانش جارى است که در او جاودانه اید، این همان پیروزى بزرگ است.(۲۲۶)
بنابراین آن نور، همان شفیع دنیا و آخرت است و علامت اذن خدا براى التماس، مغفرت است.
مراد از آیاتى که شفاعت را نفى مى کند، نفى توسل و درخواست مغفرت و طلب آمرزش براى کسانى است که پیش رو و سمت راست آن ها نورشان دیده نمى شود و آیاتى که نفى برخوردارى از شفاعت دلالت دارد، استفاده مى شود که همان منکرین شفاعت ظهور این نور، از اهل بیت علیهم السلام با انکار اولیاء امر و مسدود شدن راه آنان به سوى خدا این نور را به دست آوردند، اینجاست که شفاعت شافعانشان به آنان سودى نمى بخشد، بلکه خصم و دشمن آنان خواهد شد.
۱۵۰: شکور
حقیقت شکر از بنده عبارت است از این که بنده هر آن چه که براى او از اضافات نفسش هست، سلب کند و حقیقت شکر را فقط براى خداوند تعالى اثبات کند، به خاطر آن چه که در کتاب کافى (۲۲۷) از امام باقر علیه السلام روایت شده است:
عن الباقر علیه السلام انه سئل ما عنّى بقوله فى نوح: انه کان عبدا شکورا
قال: کلمات بالغ فیهنّ.
قال: و ما هنّ؟
قال: کان اذا اصبح.
قال: اصبحت اشهدک ما اصبحت بى من نعمة و عافیة فى دین او دنیا، فانها منک، وحدک لا شریک لک و لک الحمد على ذلک و لک الشکر کثیرا.
کان: یقولها اذا اصبح ثلاثا، و اذا امسى ثلاثا.
سؤال شده از این که منظور کلام خدا درباره حضرت نوح علیه السلام که در قرآن آمد: انه کان عبدا شکورا (۲۲۸) حضرت نوح عبدى شاکر بود، چیست؟
حضرت فرمود: کلماتى است که در مورد آن ها بیان شده است.
راوى پرسید: آن ها کیستند؟
حضرت فرمود: وقتى که صبح مى کنند، مى گویند: من صبح کردم، تو را شهادت مى دهم که آن چه من صبح کردم، براى من است، از نعمت و عافیت در دین یا دنیا، پس همه این ها از تو است، تو یکتایى و برایت شریکى نمى باشد. و حمد و سپاس به خاطر آن ها فقط براى توست و شکر زیاد فقط مخصوص توست. وقتى صبح سه مرتبه شب گفته شود.
وقتى بنده و آن چه که براى بنده است، ملک خداوند تعالى مى باشد؛ پس پاداش و اجرى براى خدا با اعمال بنده نمى باشد و شکر خداوند تعالى عبارت است از این است که خداوند، اعمال بنده را حساب کند که گویا این اعمال بنده ناشى از ملک خود بنده است و سزاوارتر از خداوند تعالى بر خودش وجود ندارد.
وقتى این چنین فرض شود، بنابراین بنده از جانب خداوند، مستحق ثواب و جزا مى گردد؛ ولى اگر چنین نباشد، بنده از جانب خداوند مستحق ثواب و جزایى نمى باشد.
به خاطر همین مولاى ما سید الساجدین علیه السلام مى فرماید:(۲۲۹)
و شکرک قَبِلَ عملى، شکر خدا، قبول کردن عمل من است.
یعنى اگر اعضا و سعى ام را فرض نکنى، گویا اعضا و سعى من ملک تو نیست؛ پس من مستحق ثواب و جزاء نیستم و لکن شکر تو قبولى عمل من است، همانطور که حضرت در دعایش براى شکر(۲۳۰) فرمود:
ثُمّ لَمْ تَسُمْهُ الْقِصَاصَ فِیمَا أَکَلَ مِنْ رِزْقِکَ الّذِى یَقْوَى بِهِ عَلَى طَاعَتِکَ، وَ لَمْ تَحْمِلْهُ عَلَى الْمُنَاقَشَاتِ فِى الآْلاتِ الّتِى تَسَبّبَ بِاسْتِعْمَالِهَا إِلَى مَغْفِرَتِکَ، وَ لَوْ فَعَلْتَ ذَلِکَ بِهِ لَذَهَبَ بِجَمِیعِ مَا کَدَحَ لَهُ وَ جُمْلَةِ مَا سَعَى فِیهِ جَزَاءً لِلصّغْرَى مِنْ أَیَادِیکَ وَ مِنَنِکَ، وَ لَبَقِىَ رَهِینا بَیْنَ یَدَیْکَ بِسَائِرِ نِعَمِکَ، فَمَتَى کَانَ یَسْتَحِقّ شَیْئا مِنْ ثَوَابِکَ؟ لا مَتَى؟!...
فراتر از این، از بنده خود که روزى تو را خورده و به آن توان طاعتت را به دست آورده، عوضى مطالبه نکرده اى؛ براى رسیدن به آمرزش تو ابزارى داشته که تو بر او تنگ نگرفتى و اگر چنین کرده بودى، بنده تو همه آن چه را که با رنج و کوشش فراهم کرده بود، در برابر کمترین انعام و احسانت از دست مى داد و خود در گرو دیگر نعمت هایت در نزد تو باقى مى ماند، پس در این حال چه وقت مستحق چیزى از ثواب تو مى بود؟ هیچگاه؟!.
پس شکور براى خداوند تعالى اسمى است، به دلیل این که آن چه خدا به خلق خودش از وجود و آن چه که وجود را تبعیت مى کند و همه آن ها براى خداوند تعالى است که خدا یکى است و شریکى ندارد، آن ها را اعطا کرده و حسابرسى نمى کند و هر لحظه از روى فضل بر آن ها مى افزاید و لذا بندگان استحقاق جزا دارند.
۱۵۱: شاکر
اسمى براى خداى تعالى است، به دلیل این که اعمال آن صفت، در مقام عمل و وعده جزا دادن بر همه عمل ها و براى هر احسانى، احسانى است.
۱۵۲: شامخ
در فرهنگ لغت (۲۳۱) شمخ الجبل: به معنى بلندمرتبه و طولانى.
پس آن اسم خداى تعالى است، به دلیل بلندمرتبگى خداوند بر همه چیزهایى که غیر خودش است.
۱۵۳: شهید
خداوند تعالى مى فرماید:
و کذلک جعلنا امة وسطا لتکونا شهداء على الناس و تکون الرسول علیکم شهیدا؛
ما هم چنان شما مسلمین را به آیین اسلام هدایت کردیم و با اخلاق معتدل و سیرت نیکو بیاراستیم، تا گواه مردم باشید، چنان چه پیغمبر را گواه شما کردیم.(۲۳۲)
یوسف بن ابى سعید مى گوید:(۲۳۳)
کنت عند ابى عبدالله علیه السلام ذات یوم، فقال لى:
اذا کان یوم القیامة و جمع الله تبارک و تعالى الخلائق، کان نوح علیه السلام اول من یدعى به، فیقال له: هل بلغت؟ فیقول: نعم. فیقال: من یشهد لک؟ فیقول: محمد بن عبدالله صلى الله علیه و آله و سلم.
فیخرج نوح علیه السلام فیتخطى الناس حتى یجى ء الى محمد صلى الله علیه و آله و سلم و هو کیثب المسک و معه على علیه السلام و هو قوله عز و جل: فلما راوه زلفةً سیئت وجوه َالّذِینَ کفروا فیقول نوح علیه السلام: یا محمد! اءنّ الله تبارک و تعالى سألنى هل بلّغت؟ فقلت: نعم، فقال: من یشهد لک؟ فقلت: محمد صلى الله علیه و آله و سلم، فیقول: یا جعفر و یا حمزة، اذهبا و اشهدا له انه قد بلّغ.
فقال ابوعبدالله علیه السلام: فجعفر و حمزة هما الشاهدان للانبیاء بما بلغوا.
فقلت: جعلت فداک فعلى علیه السلام این هو؟
فقال: هو اعظم منزلة من ذلک.
نزد امام صادق علیه السلام بودم؛ پس حضرت به من فرمودند:
وقتى روز قیامت شود و خداوند تبارک و تعالى خلائق را جمع مى کند، حضرت نوح علیه السلام اولین کسى است که او را مى خواهند، پس به نوح گفته مى شود: آیا تبلیغ کردى؟ مى گوید: بله، پس مى گویند: چه کسى براى تو شهادت مى دهد؟ حضرت نوح مى گوید: محمد بن عبدالله صلى الله علیه و آله و سلم.
پس نوح علیه السلام خارج میشود و مردم به خطا مى افتند تا این که به محمد صلى الله علیه و آله و سلم مى رسد، در حالى که آن حضرت همراه على علیه السلام بر راهى ضخیم و استوار خواهد بود و فرموده خداوند عز و جل است که مى فرماید:
فلما راوه زلفةً سیئت وجوه َالّذِینَ کفروا؛
چون کافران، عذاب سخت را نزدیک خود به چشم مشاهده کنند، رخسار آن ها از (خوف) زشت و سیاه شود.(۲۳۴)
نوح علیه السلام مى گوید: اى محمد! خداوند تبارک و تعالى از من سؤال کرد: آیا تبلیغ کردى؟ من گفتم: بله، فرمود: چه کسى به نفع تو شهادت مى دهد؟ گفتم: محمد صلى الله علیه و آله و سلم.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اى جعفر و اى حمزه بروید و شهادت دهید که حضرت نوح تبلیغ کرده است.
امام صادق علیه السلام فرمود: جعفر و حمزه، این دو نفر شاهد بر انبیاء هستند، به آن چه که تبلیغ کرده و رسانده اند.
راوى گفت: من فداى شما بشوم! پس على علیه السلام کجاست؟
حضرت فرمود: على علیه السلام جایگاهش بالاتر از آن است.
پس حقیقت شهادت، عبارت است از کشف حجاب بین شاهد و مشهود و احضار شاهد، مشهود را در عالم او و احاطه شاهد بر مشهود و الا جعفر و حمزه (بلکه امیرالمؤمنین علیه السلام و رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم) در زمان حضرت نوح علیه السلام نبودند و آن جا حاضر نبودند.
پس شهید اسمى است براى خداوند تعالى به دلیل عدم حجاب بین خود و ما دیگران.
۱۵۴: شاهد
اسمى است براى خداوند تعالى به دلیل فعلیت آن صفت به نسبت به همه موجودات.
۱۵۵: شایى
امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه اى که در کتاب کافى (۲۳۵) روایت شده، مى فرماید:
شاء الاشیاء لا بهمة، درّاک لا بخدیعة.
خداوند اشیاء را مى خواهد، ولى نه با همتش و اشیا را درک مى کند، نه با خیالش.
براى اشیاء، جهانهایى است: اولین جهان که اطلاق شى ء بر آن صحیح است، جهان مشیت است که اول ظهورش در جهان امکان است و جهان مشیت، جهان بساطت و جهان احدیت است، امکان اطلاق شى ء بر آن نیست، مگر اطلاق وجود.
این اسم خداوند متعال به اعتبار این که کلیدهاى غیبى - که در عالم امکان اطلاق شى بر آن ها وجود ندارد - شى ء بشوند و انزال به عالم مشیت.
حرف صاد
۱۵۶: صبور
حقیقت صبر: تحمل کردن سختى ها و مشکلات و فشارها؛ و لازمه آن، شکیبایى و استقامت و ناله نکردن است. در حضرت بارى تعالى صبر به صورت عدم انفعال در مقابل عصیان و سرکشى بندگان (مخلوقات) و کافر شدن بندگان و یا مشکوک شدن ایشان تجلى مى یابد.
صبور اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که این صفت از صفات ذاتى خداست و نه صفتى که گاهى بروز کند و گاهى سقوط.
۱۵۷: صبار
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که این صفت به صورتى شدید و افراطى در او بروز و ظهور مى کند.
۱۵۸: صابر
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اعمال صفت صبر و ترتیب دادن لوازم آن از جمله شکیبایى در مقابل گناهان بندگان و عدم انتقال در عین قدرتمند بودن.
۱۵۹: صادق
حقیقت صدق (راستى و درستى) عبارت است از راستى و درستى هر چیزى؛ پس راستى و درستى ناطق در خبر دادن صحیح و حقیقى است و صداقت خبر، در بردارنده حقیقت امر و واقعیت است.
در این باره حضرت حق مى فرماید: یوم ینفع الصادقین صدقهم؛
روزى که راستى و درستى درستکاران به ایشان سود رساند(۲۳۶)
مشخص است که در روز قیامت، تنها چیزى که مایه نزول برکت است، اعتقاد به وحدانیت حضرت حق و نبوت پیامبران و امامت ائمه اطهار، منتصب از سوى خداوند است و نه چیز دیگر، حتى اگر اعتقادى باشد که مطابقت زیادى با این اعتقاد داشته باشد.
صادق، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که خداوند مگر به حقیقت و راستى خبر نمى دهد.
۱۶۰: صدوق
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت شدت وجود صفت صدق در او.
۱۶۱: صریخ المستصرخین
صریخ: فریادرس.
مستصرخ: فریادخواه.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت فریادرسى از فریادخواهان.
۱۶۲: صافح
صفح: ترک عقاب و عذاب؛ که شایسته عقوبت است، البته نه به صورت جزمى و قطعى.
صافح اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که به گناهکاران، امید بخشش و عفو مى دهد، اگر بخواهد آن ها را عذاب مى کند و اگر بخواهد آن ها را مى بخشد. در این باره خداوند مى فرماید:
و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بینهما الا بالحق و اءنّ الساعة لآتیة فاصفح الصفح الجمیل؛
و ما آسمان ها و زمین و آن چه بین آن ها است را جز به حق (حکمت) خلق نکردیم و به درستى که آن زمان (قیامت) خواهد آمد. پس بگذر، گذشتنى زیبا.(۲۳۷)
از محتواى این آیه شریفه دریافت مى شود که آن ها شایسته عذاب الهى هستند، ولى عذابشان به زمانى دیگر به تأخیر مى افتد؛ به خلاف عفو، که عبارت است از بخشش گناهکار به صورت کاملا قطعى و یقینى.
۱۶۳: صمد
صمد: قصد.
صمد، صفت مشبهه اى از مصدر مذکور است؛ خداوند کسى است که در حوائج مهم به او روى مى کنند.
کفعمى در کتاب مصباحش (۲۳۸) نقل مى کند:
عن ابى عبدالله الحسین علیه السلام، اءنّ بعث اهل البصرة الیه علیه السلام یسألونه عن الصمد، فقال:
اءنّ الله قد فسرّه: لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد لم یخرج منه شى ء: کثیف کالولد، و لا لطیف کالنفس و لا ینبعث منه البدوات کالنوم و الغم و الرجاء و الرغبة و الشبع و الخوف و اضدادها و کذا هو لا یخرج من کثیف کالحیوان و النبات و لا لطیف کالبصر و سائر الآلات.
اهالى بصره، نزد امام حسین علیه السلام شرفیاب شده و در مورد صمد سؤال کردند. آن حضرت فرمود:
خداوند آن را تفسیر نموده است: نه زائیده و نه زائیده شده است و هیچ کس مثل و مانند او نیست(۲۳۹) از او چیز کثیفى مثل فرزند و چیز لطیفى مثل روح خارج نمى شود و نه چیزى همانند خواب از او سر مى زند و نه مسائلى هم چون اندوه و امیدوارى و رغبت و بى میلى و ترس و بر عکس این ها ندارد و همچنین او از چیز کثیفى مثل حیوان و گیاه و نه از چیز لطیفى مثل روح و سایر چیزهاى دیگر خارج نمى شود.
از امام حسین علیه السلام نقل شده است:
الصمدُ: الذِى انتهى الیه السؤدد، و الصمد الدائم الذى لم یزل و لا یزال، و اَلّذِى لا جوف له، و اَلّذِى لا یأکل و لا یشرب و لا ینام.
صمد: کسى است که تمام بزرگى ها به او ختم مى شود و صمد همیشگى و دائم، کسى است که نه زوال مى بخشد و نه زائل مى شود و کسى است که درونى ندارد و کسى است که نه میخورد و نه مى آشامد و نه مى خوابد.
از ابوحنیفه نقل شده که: صمد، کسى است که قائم به نفس است و بى نیاز از دیگران مى باشد.
از امام سجاد علیه السلام نقل شده است:
هو اَلّذِى لا شریک له و لا یؤده حفظ شى ء، و لا یعزب عنه شى ء.
او کسى است که شریکى ندارد و نیازى به حفظ چیزى ندارد و چیزى از او دور نمى شود.
از زید بن على علیه السلام نقل شده: او کسى است که اگر وجود چیزى را اراده کند، مى گوید باش، پس آن چیز موجود مى شود و او کسى است که چیزها را مثل هم و ضد هم و بین آن را خلق کرده است.
و از امام باقر علیه السلام نقل شده:
الصمد: السید المطاع، اَلّذِى لیس فوته ناه و لا آمر
صمد، مولاى اطاعت شونده اى است که امر کننده و نهى کننده اى فوق او نیست.
گفته شده: صمد، بلندمرتبه اى که وجودش فساد ندارد و کسى است که با شواهد عینى، قابل وصف نباشد.
نتیجه تحقیق عبارت است از این که صمد، صفتى از صمد است به معناى قصد مى باشد (قصد کردن - در واقع مقصود واقع شدن) و جز این نیست که این صفت فقط برازنده حضرت حق است، زیرا بزرگى و بى نیازى به او منتهى مى شود و هیچ امر کننده اى و نهى کننده اى فوق او وجود ندارد و او مقصد همه موجودات است و کسى است که همه عبادت شوندگان (احترام شوندگان) به عبودیت و عظمت او اقرار دارند و هیچ چیزى نیست که هنگام حاجت به او روى نیاز نکند.
آن چه به عنوان لوازم صمدیت ذکر مى شود، همانطور است که خداوند تفسیر مى کند: لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد؛
نه زائیده و نه زائیده شده است و هیچ کس مثل و مانند او نیست.(۲۴۰)
یعنى از صفات خلق خدا خارج است و براى او همانندى نیست و هیچ آمر و ناهى غیر از او وجود ندارد و به جز او هیچ کس مقصد حوائج مخلوقات نیست و او همان کسى است که از قول و گفتار امام حسین علیه السلام و امام زین العابدین علیه السلام و امام باقر علیه السلام برداشت مى شود.
۱۶۴: صانع
صنعت و صناعت: حرفه و شغل.
اگر کسى عملى را انجام دهد، گفته نمى شود که آن عمل، حرفه اوست؛ مگر این که او کاملا حاذق و ماهر باشد؛ یعنى قبل از عمل نسبت به آن چه که آن چیز نیاز دارد، عالم باشد، به نحوى که نیازى به کمى و زیادى آن علم و یا نیازى به توجه و تأمل جدیدى نباشد.
در فرهنگ لغت (۲۴۱) آمده است: ... و مردى ماهر در شکستن و حرکت دادن و بسیار ماهر و استاد و هر دو کاملا حاذق در کار... و زنى استاد و ماهر در کار (همانند ابر) حاذق و ماهر در کار کردن با دو دست.
صانع اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که او هر آن چه که انجام مى دهد و هرگونه صنعتى که به کار مى بندد، بعد از آن نیازى به کم یإ؛فف زیاد نمودن، توجه و تأمل یا تجربه جدید ندارد؛ و خداى تعالى همه چیز را به وجود آورده است، به نحوى که در ریز و درشت عالم چیزى کم نگذاشته و او به علم آن، از ازل کاملا احاطه داشته، تا این که آن را به وجود آورده است.
۱۶۵: مصور
شکل بخشیدن تصویر شى ء، عبارت است از نازل کردن آن شى ء از جهان اجمال به جهان هاى تفصیل؛ و تنظیم استعدادهاى آن براى تأثیر گذاشتن و تأثیر پذیرفتن؛ مثل نازل نمودن روح به قواى جسمانى و هماهنگ نمودن این براى نشان دادن آثار و علائمش.
مصور اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت قرار دادن وهم و خیال در روح و مشخص نمودن درجات وهم و تربیت قواى خیالى و کلا در مراتب آن، در شنوایى و بینایى و بویایى و چشایى و لامسه و از این قبیل شکل بخشیدن ها.
حرف ضاد
۱۶۶: ضارّ
ضرر: شکل دادن بدى و شر.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت خوددارى و امتناع او از اعمال عذاب هاى آسمانى و عقوبت هاى زمینى و دادن ثروت و قدرت و عزت به دشمنانش اعم از مشرکین و کافران، تا بخورند و بهره مند شوند و حیران و سرگشته آرزو و امید گردند معاصى و گناهانشان افزون شود؛ سپس عذابى دردناک در انتظار ایشان است.
۱۶۷: مضل
خداوند مى فرماید: اءنا جعلنا الشیاطین أولیاء للذین لا یومنون؛
همانا ما شیاطین را دوستان کسانى قرار دادیم که ایمان نمى آورند.(۲۴۲)
و مى فرماید: و من یعش عن ذکر الرحمن نُقیّض له شیطانا فهو له قرینٌ؛
و هر کس از ذکر و یاد خداوند رحمان رخ بتابد، شیطانى را براى او بر مى انگیزیم تا یار همیشگى او گردد.(۲۴۳)
مضل، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت مسلط نمودن شیاطین بر کسانى که ایمان نمى آورند.
حرف طاء
۱۶۸: طبیب
طب (فن شفا دادن): علم شناسایى امراض بدن و علاج آن است.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت احاطه او به مراتب همه موجودات و جایگاه و امراض آن ها و راه علاج آن ها.
۱۶۹: مطاع
حقیقت طاعت عبارت است از مطابقت اعمال و رفتار بنده با اوامر خداوند، به نحوى که در رابطه مخلوقات با خداوند دیده مى شود.
تطبیق اعمال مستأجرین به موجرین براى طلب مال الاجاره و تطبیق اعمال مظلومین با ظالمین به جهت ترس از سیاست هاى آن ها و ایمن بودن از شکنجه هایشان، طاعت تلقى نمى شود.
پس طاعت فقط به موردى اطلاق مى شود که عملى از روى علم به مولا بودن مولا و بندگى بنده سر بزند. بنده اى که ملکیتش تماما از آن مولا است و لازم است که بنده آن را در راه مالک بودن مولا صرف نماید، یعنى به لحاظ این که او مالک آن چیز و منافع آن است.
مطاع، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت شایستگى او در این که همه مخلوقات، خودشان و اموالشان را در راه او فدا کنند، به جهت این که او مولا و مالک ایشان است؛ به تنهایى و بدون این که در این مسیر کسى با او شریک باشد، خداوند، تنها خالق هستى است.
۱۷۰: متطول
در فرهنگ لغت (۲۴۴) آمده است: طول و طائل و طائلة: به معنى فضل و قدرت و بى نیازى و گشایش است. تطول علیهم: یعنى درشت کرد بر ایشان، بزرگ کرد بر ایشان، گشایش کرد در کار ایشان.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت بذل و بخشش بیش از اندازه؛ از خوردنى ها و آشامیدنى هاى لذیذ گرفته تا لباس هاى نفیس و زیبا.
۱۷۱: طهور
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت پاک نمودن بندگان صالح از آلودگى جاهلیت و نادانى، چنان که مى فرماید: انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا،
این است و جز این نیست که خدا مى خواهد از شما اهل بیت علیهم السلام هر گونه ناپاکى و آلودگى را بزداید و شما را پاک گرداند، پاک گرداندنى.(۲۴۵)
۱۷۲: طاهر
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت پاکى و تنزه او از هر گونه کمى و کاستى.
۱۷۳: طهر
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت تنزه او حتى از کمال و به درستى که کمال توحید، نفى صفات از اوست.
بلکه ذات حضرت بارى تعالى از پذیرفتن صفت، منزه است.
حرف ظاء
۱۷۴: ظاهر
شرح آن در حرف الف، در اسم اول مرور شد.
۱۷۵: ظهر اللاجین
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که او پشتیبانى کسى است که به او پناه مى برد.
حرف عین
۱۷۶: معبود
حقیقت بندگى خالصانه در مالکیت خدا با تمام اجزاء و توابع خود، بنده است و هیچگونه دخل و تصرفى در نفع و ضرر و حیات و مرگ و حیات مجدد خویش نخواهد داشت.
معبود اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که همه موجودات مملوک او محسوب مى شوند، یعنى خداوند شایسته مالک بودن است و نه از روى انفاق نمودن به خداوند.
حقیقت عبادت عبارت است از آگاه و بیدار شدن نفس و متذکر نمودن آن به این معنى، همراه با تداوم اعمال آن در مقام عمل، لحظه به لحظه و به خاطر همین خداوند تبارک و تعالى عبادت را منحصر به خود نمود.
خدایى که یگانه است و شریکى ندارد، و خداوند مى فرماید: و قضى ربک أَلّا تعبدوه الا ایّاه؛
و پروردگار تو مقرر فرمود که جز او را پرستش نکنى.(۲۴۶)
بر خلاف طاعت، که خداوند آن را براى خویش و براى فرستاده خویش پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم و براى اولوالامر (ائمه اطهار و در غیاب ایشان ولى فقیه) قرار داده است، پس در این رابطه مى فرماید:
اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم؛
از خدا و رسول و صاحبان امر اطاعت و پیروى کنید.(۲۴۷)

۱۷۷: عادل
عدل: مساوى بودن (یکسان بودن).
این صفت در خداوند به صورت تعادل در اعمال صفاتش متجلى مى گردد، به این معنى که او همانگونه که قادر بر کرم و بذل و بخشش است، همان طور قادر بر ممانعت از این امور است و همانگونه که قادر بر بسط و گشایش است، قادر بر قبض و بستگى در امور مى باشد و به عبارت دیگر تعادل او در انجام دادن و ترک نمودن است، یعنى او مختار است در فعل و ترک فعل و عدل، صفت اختیار است.
عادل اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت تعادل صفات او نسبت به تعلقش بر متعلقاتش و عدم این تعلق، و عدم نیاز ضرورى اش به چیزى از جهت تعلق و عدم تعلق.
۱۷۸: عدل
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت وجود شدید و اغراق آمیز صفت عدالت در او.
۱۷۹: عزیز
در مبحث چهارم گذشت که عزت عبارت است از عالم نفى صفات.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت عدم تقیدش به قیدى از قیود صفات و عدم محدودیتش به حدى از حدود خلقتش.
پس وجودش به لحاظ ذات و صفات عالیه اش در عالم امکان میسر نیست، زیرا عالم امکان محدود است و خداوند محدود به حدود موجوداتش نمى باشد؛ پس او عزیزى است که در عالم امکان وجود ندارد و پاک و منزه است از چیزى که وجودش نقصان یابد، البته این موضوع را باید از عدم وجود او تفکیک کرد.
به همین سبب حضرت على علیه السلام در کافى (۲۴۸) فرمود:
الحمدلله اَلّذِى لا من شى ء کان، و لا من شى ء خلَق ما کان.
حمد و سپاس مخصوص خداوندى است که از چیزى نیست و هستى را از چیزى خلق نکرد.
خداوند تبارک و تعالى مى فرماید: سبحان ربک رب العزة عما یصفون؛
پاک و منزه است پروردگار تو، پروردگارى که ما وراى آن چیزى است که وصف مى کنند.(۲۴۹)
بیان این آیه در روایات محمد بن عطیه در مبحث سوم در معناى عزت مرور شد.
لازمه عزت، غلبه بر همه چیز است (احاطه و چیرگى بر همه چیز)، به درستى که عزیز، گسترده و نامحدود است و بقیه چیزها در نهایت اختصار هستند و به واسطه وجود بسیطى چون خداوند، موجود شده اند.
۱۸۰: عطوف
عطف: میل.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت به کار بردن اسماى زیبا و لطیفش در حق بندگانش و قرار دادن صفات در عوالم ایشان به منظور اعلام این مطلب که او هرگز بندگانش را فراموش نخواهد کرد.
۱۸۱: معطى
عطا: کمک رساندن، هبه نمودن، بذل و بخشش نمودن چیزى، یعنى: دادن هدیه اى به کسى، به نحوى که بتواند به راحتى از آن استفاده کند و یا هر آن چه همانند هدیه به کسى عطا مى شود.(۲۵۰)
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت نازل نمودن مواهب و نعماتش از عالم بالا به عالم امکان (اعیان)، پس حمد و سپاس مخصوص اوست و تشکر نمودن برازنده وجود او مى باشد.
۱۸۲: عفو
عفو: ترک نمودن عذاب گناهکار.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت ترک و امتناع نمودن از عقاب گناهکاران بعد از آن که شایسته عقاب و عذاب شوند.
۱۸۳: عظیم
عظمت عبارت است از عالم وجودى که بر عالم نیستى سایه افکنده و عبارت است از عالم نفى صفات؛ به خاطر همین امیرالمؤمنین على علیه السلام فرمود: و بعظمتک التى ملأت کل شى ء
و به عظمت تو که هر چیزى را پر نمود. و شرح آن که در مبحث چهارم گذشت.
آن اسمى که از اسامى حضرت حق است، به جهت این که خداوند عالم، وجود مطلق است. عالمى که در آن عدم، جایگاهى ندارد؟
علمى که که به منزله ماده تشکیل دهنده عالم امکان است. ماده اى که در روایات (۲۵۱) از آن به آبى که از آن همه چیز زنده است، تعبیر شده است.
۱۸۴: علیم
در مبحث سوم گفتیم که صفات، مراتب پنج گانه دارند و همانا خلق اول، حقیقت محمدیه است. این خلق کاملا از تمام تعیّنات امکانى به وجود آمده و جامع جمیع استعدادها و امکانات است و به واسطه این استعدادها است که هر چیزى به وجود مى آید و مظهر تمام هستى.
۱۸۵: العالم: دانا
نامى است براى خداوند به اعتبار این که او فراهم آورنده علت اولى براى مقدماتى که هر کدام مشخص کننده معلوماتى از دیگرى مى باشند، و اگر یکى از آن ها پدید آید و مشخص شود بقیه نیز مشخص مى شوند که در این صورت مى گویند: علمَ: فهمید به اعتبار واقع شدن صفت علم بر معلوم در ماضى، یا یعلم: مى داند به اعتبار آن در آینده به مانند سایر صفات.
و به این خاطر است که خداوند در قرآن مى فرماید: آیا گمان کردید که وارد بهشت خواهید شد و آن هنگامى که خداوند خواهد شناخت از شما کسانى را که جهاد کرده اند و کسانى که صبر پیشه کردند(۲۵۲) و مانند این آیات فراوان است و همگى اشاره دارد به مرتبه واقع شدن علم، نه به صفت علم.
امام صادق علیه السلام مى فرماید: پروردگار ما، الله جاویدان است و علم ذات او مى باشد و نه معلوم و در ادامه مى فرماید: و هنگامى که اشیاء را به وجود آورد و آن ها معلوم بودند، علم او بر معلوم واقع گشت.
الحدیث.
و در این جا بایستى به نکاتى اشاره کرد:
اولا: در بین مردم رایج شده است که علم حضورى همان حضور اشیاء است در نزد عالم و علم حصولى احضار و به وجود آمدن آن علم است که قبل از آن وجود نداشته است که این یک اشتباه است.
حقیقت مى گوید که علم حضورى آن است که احتیاجى به شخص عالم نیست، به مانند علم نفس به خودش (آگاهى شخص در دیانتش) و این که براى کشف کردن خود به چیز دیگرى احتیاج ندارد، و علم و عالم و معلوم همگى یکى هستند و آن نفس است.
علم حصولى آن است که براى شناخت آن احتیاج دارى که آن را به مرتبه معلوم برسانیم، و در این جا عالم نفس مى باشد، و معلوم آن چیزى است که به آن مرتبه شناخت رسیده است، و علم آن چیزى است که این شناخت را به ما داده است.
علم، همان نفس است به اعتبار احاطه و آگاهى کاملش از جمیع معلومات، به مانند احاطه دریا بر قطرات لا متناهى، که اثبات آن به اعتبار تعیناتش غیر ممکن است، و نه حتى نفى آن به اعتبار موادش، همان صفتى، که نمى توان آن را از نفس نفى کرد و اما علم حصولى که همان صور حاصله است، یا به دست آمدن صورتى از چیزى، که اولى متعلق فعل نفس مى باشد، و دومى انفعال، و هیچ صفتى در آن نیست، و تعریف علم به صور حاصله از چیزى در نزد عقل، یا حصول چیزى در نزد عقل، اشتباه است آن طور که فهمیدى.
با این وجود نمیتواند از ورود شک و گمان و وهم در جهل در آن جلوگیرى کند؛ و فرق بین آن و بینش در درستى یا نادرستى مستلزم عدم جواز عمل به مقتضاى اعتقاد است، چرا که جایز الخطا است.
اگر بگویید: همانطور که به چیزى آگاهى دارد به عدم خطاى آن نیز آگاهى دارد.
خواهم گفت: سخن در این مورد مانند سخن در مورد نفس اول است، و به مانند آن.
اگر حقیقت علم صور حاصله یا به دست آمده صور چیزها است، اهمال تمامى صفات لازم بود.
بیان آن این است که براى حصور صور چیزى بستگى دارد به آفریدن و درست کردن و تدبیر و ایجاد و مشیت و اراده و تقدیر و فضاء و اذن و اجل و تصویر، و اعمال ذارى و بقیه اسماء حسنى؛ و اگر علم حصول صور چیزى باشد دیگر هیچ حاجتى به اسماء و اعمالشان نمى باشد، چرا که اشیاء در بالاترین اهدافشان مصور حاصل هستند در نزد تعالى و آن ها احتیاجى به مشیت و اراده و آفریدن و غیر از آن ندارند.
اگر بگویید و با این که علم داشت و اراده کرد و خواست و تقدیر کرد و قضاء کرد و آفرید و به آن شکل داد و برء و ذرء.
خواهم گفت: چگونه میتوان گفته شود: نیافرید، نخواست اراده نکرد، آن را انجام داد با این همه آیات و روایات فراوانى از نفى مشیت و مطلق صفات فعل.
اگر بگویید: که علم ازلى است و این افعال حادث هستند، این اعترافى است که علم غیر از حصول صور است یا صور حاصله.
دانست که علم علت اولیه اشیاء است و سایر صفات و اسماء دیگر شرایط آن هستند، و با اثبات علم مى توان آن را نفى تا وقتى که آن فعل صادر (انجام) نشده باشد.
سوم:
بدان که اکنون پس از این که بیان کردیم حقیقت علم و مراتب آن را مى توانى اختلافاتى را که در اخبار و روایات ائمه علیهم السلام آمده است را رفع کنى.
اخبار دلالت دارد بر این که آن ها علم گذشته و آینده را داشته اند و اشاره دارد به احاطه نفسهایشان بر همه چیز به مانند، احاطه دریا بر قطرات لا یتناهى.
اخبار دلالت دارد بر حدوث علم بر آن ها در شب هاى قدر و شب هاى جمعه و ساعت به ساعت و هر امرى پس از امر دیگرى، و آن اشاره دارد به مرتبه ایقاع آن صفات نفسانى بر معلوم و وقتى که وصول اشیاء از عالم ملکوت به عالم عیان هفت منزل است، پس نمى توان آن را به عالم عیان پایین آورد، مگر پس از سیر این هفت منزل، و خداوند براى پایین آمدن آن ها وقت هاى معینى را قرار داده است، و براى حجت هاى خود در زمین (یعنى ائمه علیهم السلام) شب هاى قدر را براى اطلاع از امورى که در یک سال روى خواهد داد در عالم مشیت قرار داده، و به عالم تقدیر، و براى اطلاع از نزول آن به عالم قضاء شب هاى جمعه را قرار داد، و براى اطلاع از نزول آن به عالم اذن، روزها را قرار داد، و براى اطلاع از عالم اجل، ساعات را قرار داد، و براى اطلاع از وصول اشیاء به عالم اعیان، لحظه ها را قرار داد، همانطور که آمده است به افزونى علوم آن ها علیه السلام در این اوقات اخبارى است که در کافى روایت شده است و آمده و براى هر یک بخش معینى را قرار داده است.
سپس بخش دیگرى را افزود چرا که بالاترین علم آنان علیه السلام آن چیزى است که لحظه به لحظه و کارى پس از کارى اتفاق مى افتد خبر داشتند: و هر کس که خواست مى تواند به آن مراجعه کند.
۱۸۶: العلى
العلو: بلندمرتبگى ضد الدنوّ: یعنى پست و بى مقدارى است، و بلندمرتبگى اسمى است براى بارى تعالى به اعتبار این که صفات او خارج هستند از تمام عوالم وجود امکانى، به طورى که هر چقدر که او را با دقیقترین اشیاء تمیز دهى باز او خارج از این دایره و هم دقیق است. و واجب است که او را از آن صفات سلب کرد.
این نامى است به اعتبار قوام عالم نفى صفات، که همان عالم عدم امکانى مى باشد، که در آن نمى توان اعتبار چیزى را داد، حتى مطلق الوجود را که اشاره دارد به مولاى ما امیرالمؤمنین علیه السلام در این کلامش:
وجود او سبقت گرفت بر اوقات، و عدم وجود اوست و ابتدا ازل اوست.
به این خاطر است که استعمال نمى شود مگر با اسم که همان عالم وجود است - آن طور که بیان کردیم در اسم عظیم - و بعضى ها ادعا کردند که اینها یک اسم هستند، و آن نام اعظم است، که برخى از اخبار نیز و همینانى را بدان داده است.
حقیقت این است که این ها دو اسمى باشند، و همانطور که على بلندمرتبگى: اسمى است براى بارى تعالى به اعتبار خروجش از عالم امکان و از حدود تشبیه آن را با نام عظیم مترادف ساخت، دلالت بر این که براى آفریده هایش قابل مشاهده نیست، و متصف نیست به عدم امکانى نیز و از حد تعطیل خارج بود همانطور که از حدى تشبیه خارج است و داخل اشیاء مى باشد نه در ممازجت و خارج از آن ها مى باشد نه در مباینت، و همان طور که بارى تعالى شبیه آفریده هایش نمى باشد، همینگونه صفات و افعال و خروج و دخول او شبیه صفات آفریده ها و خلایق و خروج و دخولشان نمى باشد. و على نامى است براى بارى تعالى به اعتبار این که ذاتش از ستم ذات هاى آفریده هایش نمى باشد.
۱۸۷: عالى
اسمى براى خداوند متعال است، به دلیل این که افعال خداوند از جنس صفات خلایق نیست.
۱۸۸: متعالى
اسمى است براى خداوند متعال، چون افعال خداوند از سنخ افعال خلایق نیست.
۱۸۹: اعلى
این اسم به آن دلیل بر خداوند اطلاق شده که خداوند برتر از آن است که بتوان او را وصف کرد

۱۹۰: معید
اسمى است براى خداوند متعال، به دلیل این که خداوند آفرینش و خلقت را به مرحله پست و پایین نازل مى کند و دوباره آن را صورت گرى مى کند.
۱۹۱: معاذ
معنى و فرق بین معاذ و ملاذ و ملجأ در حروف لام مى آید.
۱۹۲: مستعان
اسمى است براى خداوند تعالى، براى این که هیچ کس، انسان را کمک نمى کند، مگر این که او را از هدفش دور مى گرداند و فقط خداوند است که شایسته کمک گرفتن مى باشد.
۱۹۳: معین
اسمى براى خداوند است، چون هر کس را که کمک بخواهد، یارى مى کند.
حرف غین
۱۹۴: غفور
بنده و آن چه متعلق به اوست، ملک خداوند متعال است و او در مال و جان خود تصرفى نمى تواند بکند، مگر به اجازه خداوند.
حقیقت اطاعت آن است که بنده مال و جانش را با خواست و اجازه خداوند، در راه رضایت او صرف کند و حقیقت گناه این است که مال و جانش را با خواست خودش، در غیر آن چه اجازه خدا در آن است، هنگامى که عقوبت خداوند را بر مى انگیزد، صرف کند و خداوند در عقوبت او عجله نمى کند و اگر بنده عزم به ترک گناه کند، حتما خداوند او را مى بخشد.
پس غفور اسمى براى خداوند متعال است، به دلیل این که گناهان از طرف بندگانش دوام و استمرار داشته باشد، گویا که به اذن خداوند از آن ها سر زده، در این عقوبت و تبعات دیگرى بر آن مترتب نمى شود.
خداوند متعال فرمود: اءنْ تعدّوا نعمت الله لا تحصوها اءنّ الله لغفورٌ رحیم؛
و نعمت هاى خداوند آن قدر زیاد است که نمى توان آن را بر شمرد، بى شک خداوند بخشنده و مهربان است.(۲۵۳)
۱۹۵: غفار
اسمى براى خداوند است، که در آن صفت آفریننده بودن به صورت مبالغه بیان شده است.
۱۹۶: غافر
اسمى براى خداوند است، به این دلیل که او به آن صفت عمل مى کند، چون خداوند، خطاپوش است.
۱۹۷: غالب
غلبه: چیره شدن، پیروز شدن بر دشمن.
اسمى براى خداوند است، به دلیل تسلط یافتن خداوند بر دشمنانش.
۱۹۸: غنى
اسمى براى خداوند است، چون او ذاتا از هر چیزى بى نیاز است.
۱۹۹: مغنى
اسمى براى خداوند است، چون نیاز همه موجودات را بر طرف مى سازد و امور آن ها را به دیگرى واگذار نمى کند.
حرف ف
۲۰۰: فتاح
فتح: متضاد بستن.
اسمى براى خداوند است، به این دلیل که او درهاى خیر را براى بندگانش در دنیا و آخرت گشوده مى گشاید.
۲۰۱: فاتح
اسمى براى خداوند است، به واسطه این که این صفت را انجام مى دهد از آن جهت که اسباب و وسایل آسمانى از جمله ابر، خورشید، ماه، ستارگان، گیاهان، رعد و برق، خاک، کوه و غیره که آن قدر زیاد هستند که نمى شود، حساب کرد، را در جهت گشایش امور خلایق به کار برد.
۲۰۲: فاتق
فتق: شکافت.
چنانکه در حرف راء و در اسم راتق، در روایتى از امام باقر علیه السلام در معنى رتق و فتق، بیان شد.
پس فاتق اسمى براى خداوند متعال است، به این دلیل که در هر چیزى ظهور کرده و آثار او در آن جارى است.
۲۰۳: فاخر
فخر: افتخار کردن به خصائص نیکو، ستودن صفات.
اسمى براى خداوند تعالى است، به دلیل این که هر چه ستایش است، سزاوار اوست.
۲۰۴: فرد
فرد: نظیرى براى او نیست.
اسمى براى خداوند تعالى است، به دلیل این که بى نظیر است و زوجى از جنس او برایش وجود ندارد.
فرق بین او و وتر این است که وتر کسى است که دومى براى او نیست، اگر چه از غیر همجنس باشد.
و فرد: نصف زوج است مثل زوج و فرد.
۲۰۵: فارق
حضرت على علیه السلام در خطبه اى در کتاب کافى فرمود:(۲۵۴)
ضَادّ النّورَ بِالظّلْمَةِ وَ الْیُبْسَ بِالْبَلَلِ وَ الْخَشِنَ بِاللّیّنِ وَ الصّرْدَ بِالْصَرُورِ، مُؤَلّفٌ بَیْنَ مُتَعَادِیَاتِهَا، وَ مُفَرّقٌ بَیْنَ مُتَدَانِیَاتِهَا، دَالّةً بِتَفْرِیقِهَا عَلَى مُفَرّقِهَا وَ بِتَأْلِیفِهَا عَلَى مُؤَلّفِهَا، وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللّهِ تَعَالَى وَ مِنْ کُلّ شَیْ ءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ لَعَلّکُمْ تَذَکّرُونَ فَفَرّقَ بَیْنَ قَبْلٍ وَ بَعْدٍ لِیُعْلَمَ أَنْ لَا قَبْلَ لَهُ وَ لَا بَعْدَ... .
روشنى را ضد تاریکى ساخت و خشکى را ضد ترى آفرید و درشتى را در برابر هم آهنگهاى آن ها را از هم جدا ساخت تا جدا کردن این ها راهنماى جداکننده باشد و آمیختن آن ها رهنماى آمیزنده، و این است فرموده خداى تعالى از هر چیز جفت هم آفریدیم شاید شما یاد آور شوید(۲۵۵) متذکر شوید بین ما پیش و پس جدایى انداخت، تا دانسته شود براى او، پیش و پسى نیست.
پس فارق اسمى براى خداوند متعال است، به دلیل این که قید و روابط چیزها را جدا مى سازد.
۲۰۶: فاصل
فضل: حائل بین دو چیز و جدایى بین حق و باطل.
فاضل اسمى براى خداوند است، به دلیل این که دو چیز وجود ندارد، مگر این که خداوند در بین آن دو وجود دارد چنان چه خداوند فرمود: ما یکون من نجوى ثلاثة الا هو رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا ادنى من ذلک و لا اکثر الا هو معهم؛
هیچ نجوایى میان سه نفر نیست که او چهارمین آن ها نباشد و پنج نفرى نیست، مگر این که خدا ششمین آن ها باشد، نه کمتر از آن و نه بیشتر.(۲۵۶)
به دلیل آن که خداوند، جدا کننده حق و باطل در دنیا و آخرت است.
به دلیل این که خداوند متعال، جداکننده ى بین هر شخصى و شخص دیگر مى باشد، یعنى جداکننده اصناف و نوع ها و جنس ها، به گونه اى که هیچ موجودى شبیه موجودى خصوصیتى مخصوص به خود دارد که در دیگرى نیست. به دلیل این که خصوصیاتى دارد که نمى یابى در دیگرى.
۲۰۷: فاضل
در فرهنگ لغت آمده:(۲۵۷) افزودن، بر عکس کم و ناقص کردن.
این اسمى براى خداوند است، به دلیل این که داراى همه کمال به کامل ترین شکل است.
روایت شده در دعاى بعد از نماز در ماه رجب این چنین گفته شود:(۲۵۸)
فانه غیر منقوص ما اعطیت فزدنى من فضلک یا کریم.
آن چه را که ببخشد، از بین نمى رود و ناقص نمى شود؛ اى کریم! فضل و احسانت را بر ما زیاد کن.
پس دریافت شد که بعد از این که تصریح به عدم نقص شد که مراد از فضل، همان فراوانى و آثار بخشش خداوند است؛ مثلا فرض کنید دو فرد ثروتمند که هر یک هزار درهم دارند، یکى زندگى راحتى براى خود و فرزندان و همسرش فراهم مى کند و دیگرى بر خود و خانواده اش سخت مى گیرد، پس اولى فاضل است و دومى فاضل نیست.
فاضل اسمى براى خداوند است، به دلیل آشکار گشتن آثار همه صفاتش به گونه اى که به اصلاح همه هستى احاطه دارد.
۲۰۸: فاطر
در فرهنگ به معنى شکافت، آمده است:(۲۵۹) خداوند آفرید ایشان را هم در ابتدا و هم در بالندگى و رشد ایشان.
اسمى براى خداوند است، به دلیل این که خلق را به وجود آورد و بزرگ کرد و پروراند.
۲۰۹: فکاک الرقاب
فک الاسیر: او را رها کرد. رقبه: او را آزاد کرد.
اسمى براى خداوند متعال است، به دلیل این که گرفتار از آتش جهنم را نجات داد و بندگان گناهکار را از عذاب آزاد کرد.
۲۱۰: فالق
در ادعیه (۲۶۰) آمده: یا فالق الحب و النوى
اى شکافنده دانه و هسته.
خداوند مى فرماید: اءنّ الله فالق الحب و النوى:
بى شک خداوند شکافنده دانه و هسته است.(۲۶۱)
امام صادق علیه السلام فرمود: الحب: طینة المؤمنین، القى الله علیه المحبة، و النوى: طینة الکافرین َالّذِینَ نادا عن کل خیر.
حب، ذات مؤمن است و این را خداوند در ذات او قرار داده است. و النوى: ذات کافر از هر چیزى خالى است. و از هر خیرى تهى مى باشد.
در فرهنگ لغت آمده است:(۲۶۲) فلقه یفلقه: و نوى جمع نواة است که گذشت. پس فالق اسمى است براى خداوند به اعتبار شکافتن دانه و تبدیل آن به گیاه.
به گونه اى که هیچ یک از صفات خداوند شبیه صفات انسان نیست.
۲۱۱: فائق
در فرهنگ لغت آمده است: برترى و فوقیت، یارانش را به مرتبه برترى رساند؛ در مجموع به دلیل داشتن شرافت آن ها را برترى داد.
این نام براى خداوند به اعتبار داشتن شرافت صفات و صفات شریفه مى باشد و برترى این صفات بر صفات مخلوقات؛ به گونه اى که هیچ کدام از این صفات شبیه یکدیگر نیستند.
۲۱۲: مفید
در فرهنگ لغت آمده است:(۲۶۳) و افدت المال: فایده رساند و عطا کرد.
اسمى براى خداوند است، به دلیل این که به همه موجودات از نعمت ظاهرى و باطنى عطا مى کند.
حرف قاف
۲۱۳: قابض
قبض: ضد بسط است.
اسمى براى خداوند است، به دلیل این که اسماء را از مجراى اصیلش مانع مى شود که خداوند فرمود: و الله یقبض و یبسط و الیه ترجعون؛ تنگى و گشایش پدید مى آورد و به سوى او باز گردانده مى شوید.(۲۶۴)
۲۱۴: قبیل
گرفته شده از قبل و به معنى جهت.
اسمى براى خداوند تعالى است، به دلیل این که دورى از هر چه غیر اوست، واجب مى باشد.
۲۱۵: قابل التوب
قبلا در اسم تواب آوردیم و فرق بین این دو بررسى شد.
۲۱۶: قدوس
در فرهنگ لغت آمده:(۲۶۵) قدس: پاک.
اسمى براى خداوند است، به دلیل این که او پاک است از این که محدود به صفات شود، صفات به طور کامل در ذات اوست. در قسمت ششم بیان شد.
۲۱۷: قدیر
حقیقت قدرت این است که ازا ابتداء خلق کرد به دلیل این که به جوانب موجودات تسلط دارد. چنان که در امر سوم گذشت.
پس قدیر اسمى براى خداوند متعال است، به دلیل دوام این احاطه براى خداوند؛ یعنى این که همیشگى است، نه این که زمانى باشد و زمانى نباشد.
۲۱۸: قادر
اسمى براى خداوند متعال است، به دلیل این که قدرت خداوند در عالم فعل و به آن چه که به آن تعلق دارد، تعلق گرفت.
۲۱۹: مقتدر
اسمى براى خداوند است، به این دلیل که آن صفت در اختیار خداوند است.
اسم فاعل از باب افتعال و اقتدار مى باشد.
۲۲۰: مقدر
اسمى براى خداوند است، چون امور عالم به ترتیب، یکى یکى از عالم اراده به عالم تقدیر فرود آورد. آن، از باب تفعیل است.
۲۲۱: قدیم
قدم: ضد حادث است.
اسمى براى خداوند است، به دلیل این که سابقه عدم ندارد؛ چنان چه حضرت على علیه السلام فرمود: او قدیم است و قبل از هر چیز حتى زمان (قدم زمانى) حادث نیست هر آغازى که برایش تصور شود او پیش از آن بوده است.
۲۲۲: قریب
خداوند فرمود: و نحن اقرب الیه من حبل الورید؛
ما از رگ گردنش به او نزدیکتریم.(۲۶۶)
اسمى براى خداوند است، به خاطر این که هیچ چیزى وجودش، خالى از خداوند نیست.
۲۲۳: مقسم
خداوند تعالى فرمود: أَ هُم یَقسمونَ رحمتَ ربکَ نحنُ قَسمنا بینهُم مَعیشَتُهم؛
مگر آن ها تقسیم کننده رحمت پروردگار هستند، حال آن که ما معاش آن ها را در زندگى دنیا میانشان تقسیم کردیم.(۲۶۷)
اسمى براى خداوند است، چون خداوند، روزى انسان ها را به تدریج تقسیم مى کند.
۲۲۴: قاصم
در فرهنگ لغت آمده است:(۲۶۸) قصمه یقصمه: شکستن در دعا آمده است که:(۲۶۹) الحمدلله قاصم الجبارین: حمد و سپاس مخصوص خداوندى که جباران را در هم شکست.
اسمى براى خداوند متعال است، به دلیل این که کبر سرکشان را مى شکند، به گونه اى که کبر ایشان را از بین مى برد، با دلیل و برهان روشن اصلاح مى کند.
۲۲۵: مقنى
در فرهنگ لغت آمده که:(۲۷۰) و القنى - کاءلى - الرضا، اقناه: ارضاه: او را بى نیاز کرد.
اسمى براى خداوند است، به دلیل این که خداوند خلق را به وسیله آن چه براى او قرار داده، آرامش بخشید.
۲۲۶: مقیت
در فرهنگ لغت آمده:(۲۷۱)
القوت و القیت و القیتة: به معناى معاش و رزق مى باشد.
مقیت: به معناى حافظ بر چیزى است، گواه و حاضر بر آن چیز.
این اسم خداى تعالى است، به دلیل حافظیت خداوند بر تمام موجودات از بابت روزى رساندن به آن ها، نه مطلق حفظ و نگاهدارى.
۲۲۷: قوى
قوى از مظاهر صفات خداوند است، یعنى واسطه اى بین خدا و بین خلقش مى باشد.
این اسم از اسماء موکلین خداوند براى انجام امور مى باشد (همان طور که در فصل پنجم مفصلا دانستید) چرا که خداوند قوى از نیاز به چیزى منزه مى باشد و اتکاء به ذاتش براى او از اتکاء به هر چیزى کفایت مى کند.
پس قوى اسم خداى تعالى است، به خاطر اتکاءاش به ذات خود و او از هر چیزى و هر قدرتى برى مى باشد و به خاطر همین به قدرتمندترین قدرت ها و ارکان ها توصیف شود. همان طور که در دعاى عدیله فرمود:(۲۷۲) کان قویا قبل وجود القوة و القدرة.
او خداى قوى و توانا است، قبل از به وجود آمدن قوت و قدرت.
۲۲۸: قهار
در فرهنگ لغت آمده است:(۲۷۳) قهر: یعنى غلبه و چیرگى.
حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام فرموده: یا من توحد بالعز و البقا، و قهر عباده بالموت و الفناء.
این تنها یگانه اى که عزت و بقا فقط از آن توست و مرگ و فنا را بر بندگان خودش چیره نمود.(۲۷۴)
این اسمى براى خداوند تبارک و تعالى است، به دلیل این که ذات مبارکش بر مخلوقاتش غلبه کرده و هم چنین او بر تمام موجوداتش چیرگى و تسلط دارد.

۲۲۹: قاهر
قاهر اسم خداى تعالى است، به خاطر این که این صفت را در عالم فعل انجام داده است.
۲۳۰: مقیل
در دعا بسیار آمده: یا مقیل العثرات. که از عثر، عثرا است: یعنى بر صورت سرازیر شد. و عثرة در این جا به معنى گناه آمده است.
سبب از مسبب اراده شده، به این معنى که گناهکار را به صورت به آتش جهنم مى اندازند. اقاله: به معنى فسخ بیع و معامله مى باشد.
پس این کلام، استعاره است از این که گویا گناهکار با خدا معامله کرده، معامله اى که گناهکار در آن با گناهش متضرر شده و از خداوند تعالى مى خواهد که معامله را اقاله و فسخ بنماید.
پس این اسم خداى تعالى است، به اعتبار این که فرض شود گناهى از گناهکار صادر نشده بعد از خواهش گناهکار براى دورى از آن گناه.
۲۳۱: قیوم
بر وزن فیعول از قام اهله آمده است. زمانى که قیام به شأن آن ها باشد (این کلمه متعدى به نفس او مى باشد).
پس این اسم خداى تعالى است، به دلیل این که خداوند براى امور مهم مخلوقاتش قیام کرده، قیام نفس به صورت هاى مختلفى که در خیال بگنجد.
خداوند مى فرماید: أَ فَمَن هوَ قائمٌ على کلّ نفس بما کسبَت و جَعلُوا للهِ شُرکاءَ؛ آیا کسى را که نگهبان همه نفوس با آثارشان است، فراموش کردند و براى خدا شریکانى قرار داده اند.(۲۷۵)
در کتاب کافى (۲۷۶)
این حدیث را امیرالمؤمنین على علیه السلام فرموده:
اءنّ جاثَلِیقُ سَأَلهُ عَنِ اللّهِ تَبارَکَ وَ تَعالى: یَحْمِلُ الْعَرْشَ، أَمِ الْعَرْشُ یَحْمِلُهُ
فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیهِ السّلامُ: اللّهُ عَزّ وَ جَلّ حَامِلُ الْعَرْشِ.
جاثلیق درباره خداوند تبارک و تعالى پرسید: او عرش را حمل مى کند یا عرش او را حمل مى کند؟
حضرت على علیه السلام فرمود: خداوند عز وجل حامل عرش است.
قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام: إِنّ الْعَرْشَ خَلَقَهُ اللّهُ تَعَالَى مِنْ أَنْوَارٍ أَرْبَعَةٍ نُورٍ أَحْمَرَ مِنْهُ احْمَرّتِ الْحُمْرَةُ، وَ نُورٍ أَخْضَرَ مِنْهُ اخْضَرّتِ الْخُضْرَةُ وَ نُورٍ أَصْفَرَ مِنْهُ اصْفَرّتِ الصّفْرَةُ وَ نُورٍ أَبْیَضَ مِنْهُ ابْیَضّ الْبَیَاضُ وَ هُوَ الْعِلْمُ الّذِی حَمّلَهُ اللّهُ الْحَمَلَةَ وَ ذَلِکَ نُورٌ مِنْ عَظَمَتِهِ فَبِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ أَبْصَرَ قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ عَادَاهُ الْجَاهِلُونَ وَ بِعَظَمَتِهِ وَ نُورِهِ ابْتَغَى مَنْ فِی السّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مِنْ جَمِیعِ خَلَائِقِهِ إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ بِالاَْعْمَالِ الْمُخْتَلِفَةِ وَ الْأَدْیَانِ الْمُشْتَبِهَةِ فَکُلّ مَحْمُولٍ یَحْمِلُهُ اللّهُ بِنُورِهِ وَ عَظَمَتِهِ وَ قُدْرَتِهِ لَا یَسْتَطِیعُ لِنَفْسِهِ ضَرّا وَ لَا نَفْعا وَ لَا مَوْتا وَ لَا حَیَاةً وَ لَا نُشُورا فَکُلّ شَیْ ءٍ مَحْمُولٌ وَ اللّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى الْمُمْسِکُ لَهُمَا أَنْ تَزُولَا وَ الْمُحِیطُ بِهِمَا مِنْ شَیْ ءٍ وَ هُوَ حَیَاةُ کُلّ شَیْ ءٍ وَ نُورُ کُلّ شَیْ ءٍ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمّا یَقُولُونَ عُلُوّا کَبِیرا.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: به راستى خداى تعالى عرش را از چهار نور آفریده است:
۱ - نور سرخ که از آن سرخى، رنگ سرخ به خود گرفته است.
۲ - نور سبز که از آن سبزى، رنگ سبز به خود گرفته است.
۳ - نور زرد که از آن زردى، رنگ زرد به خود گرفته است.
۴ - نور سپید که از آن سپیدى، رنگ سپید به خود گرفته است.
و آن دانشى است که خدا به حاملان عرش فدا داده است و آن از نور بزرگوارى اوست، به بزرگى و نورش دل هاى مؤمنان را بینا کرده و به خاطر بزرگى و نورش نادانان با او دشمن آغازند و به بزرگى و نورش هر که در آسمان ها و زمین است از همه آفریدگان درخواست دارند با کردارهاى مختلف و دین هاى مشتبه همه این ها در محل خدا هستند و خدا به وسیله نور و بزرگوارى و نیروى خود آنها را حمل مى کند و این ها براى خود قدرت به زیان و سود و مرگ و زندگى ندارند، هر چیزى از آن ها در توان خود دارد و خداى تبارک و تعالى است که آن ها را فرا گرفته است و در آن ها است و همان خدا است که آن ها را فرا گرفته است و در آن ها است و همان خدا است زندگى هر چیز و روشنى هر چیز مبرا و برتر است از آن چه به ناحق گویند بسیار بسیار.
پس او هر آن چه در آسمان و زمین است را بر پا داشت و وسیله اى براى ایشان از پایین آمد: و لئن زالتا اءنْ امسکهما من احد من بعده؛ و اگر به زوال گرایند، کسى جز او قادر نیست، آن ها را حفظ کند.(۲۷۷)
۲۳۲: قائم
اسمى براى خداوند است، به این دلیل (مرتبه چهارم) که تفصیل آن در امر سوم گذشت.
حرف کاف
۲۳۳:اکبر
عن ابى عبدالله علیه السلام (۲۷۸) قال رجل عنده: الله اکبر؛ فقال: الله اکبر من اى شى ء؟
فقال ابوعبدالله علیه السلام: حددته.
فقال الرجل: کیف اقول؟
قال: قل: الله اکبر من أن یوصف.
مردى در حضور امام صادق علیه السلام گفت: الله اکبر. امام فرمود: خدا بزرگتر از چه چیزى است؟
مرد گفت: از هر چیزى.
امام فرمود: او را محدود کردى.
مرد گفت: چه بگویم؟
امام فرمود: بگو خدا از این که وصف شود، بزرگتر است.
عن جمیع بن عمیر(۲۷۹) قال: و قال ابوعبدالله علیه السلام: اى شى ء الله اکبر؟
فقلت: الله اکبر من کل شى ء.
فقال: و کان ثم شى ء فیکون اکبر منه؟
فقلت: فما هو؟
قال: الله من أن یوصف.
جمیع بن عمیر گفت: امام صادق علیه السلام فرمود: خدا از چه چیزى بزرگ تر است؟
گفتم: خداوند از هر چیزى بزرگ تر است.
فرمود: هر چیزى که باشد، خداوند از آن بزرگتر مى باشد.
گفتم: پس چه بگویم؟ فرمود: خدا از آن چه وصف شود، بزرگتر است.
کبر دو قسم است: این که از لحاظ دایره وجود، بزرگ تر باشد، نسبت به آن چه که دایره اش کوچک تر است و این لازمه اش محدود بودن موصوف است و در این صورت وجود موصوف نمى تواند، جدا باشد، به طورى که ممکن نباشد که پایان و التهابى حاصل شود، پس بگو: او بزرگ است، به گونه اى که نهایت و پایانى براى او نیست.
امام، کبر را به معنى اول از خداوند متعال نفى مى کند، به خاطر این که در این تعریف، ممتنع از این است که اندازه و حدى براى آن از ازل قائل شویم.
فرمود: خداوند بزرگ تر از آن است که وصف شود. بزرگ است یا عظمت؛ یعنى در شرف و عظمت و تسلط بر خلق برترین است و بزرگى او دور است از این که توصیف شود یا حدى براى آن قرار داد.
پس اکبر اسمى براى خداوند تعالى است، به دلیل این که در یعنى اول منزه از محدود باشد.
۲۳۴: کبیر
اسمى براى خداوند متعال است، به دلیل معنى دوم، یعنى کبر ذاتى او است؛ نه این که گاهى باشد و گاهى نباشد.
۲۳۵: متکبر
اسمى براى خداوند متعال است، به دلیل این که از آن صفت، دست کشیده مثل این که آن را ترک کرده و حواس پنج گانه، آن را حس نمى کند.
۲۳۶: کریم
کرم و کرامت: چیزى که به خاطر رتبه و زیادتى که در آن است، تمام باشد. بر عکس پستى است و صفت خاصى نیست؛ پس براى همه اشیاء وصف مى شود، مثل: ملک کریم: فرشته کریم(۲۸۰) و رسول کریم: فرستاده کریم(۲۸۱) و زوج کریم؛ زوج کریم (۲۸۲) رزق کریم رزق کریم (۲۸۳) القى الىّ کتاب کریم:نامه پرارزشى نزد من انداخته شده است.(۲۸۴) و و زروع و مقامٍ کریمٌ: کشتزارها و جایگاه کریم(۲۸۵) و انه لقرآن کریم:این قرآنى کریم است(۲۸۶) و له اجر کریم؛ براى او اجرى کریم است.(۲۸۷)
این اسمى براى خداوند است، به دلیل این صفت کامل در وصف و عمل و ذات.
۲۳۷: کاره
خداوند متعال فرمود: وَ لو أرادُوا الخروجَ لَاَعَدّوا له عُدّة و لکن کره النبعائهم فثبطهم؛
ان ها اگر مى خواستند، خارج شوند، وسیله اش را فراهم مى کردند، ولى خدا از حرکت آن ها کراهت داشت، لذا آن ها را باز داشت.(۲۸۸)
اسمى براى خداوند است، چون خدا نمى خواهد به آنان قدرت و توانایى انجام کارهایشان را بدهد.
۲۳۸: کاسر
در فرهنگ لغت آمده است:(۲۸۹) کسر من طرفه: کمى و کم گردید مال او.
پس اسمى براى خداوند تعالى است، به دلیل این که نسبت به گناه بنده، چشم پوشى مى کند و فرض بر این مى گذارد که اصلا ندیده است.
ولى با وجود کفر مشرکین، توجه به آن ها مى شود و از متاع دنیا در اختیار آن ها است.
با وجود کفر ایشان و درویشان از قرب خدا، این بذل خدا است و منزه و چقدر کرم و رحمت او روشن و وسیع است.
۲۳۹: کافل
سرپرست و عیالوار.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که صاحب و مالک خلق است و رزق و روزى مخلوقات به دست او است و نیازهاى خلق به دست او مرتفع مى شود.

۲۴۰: کفیل
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که آن صفت ذاتى حضرت بارى تعالى است و نه کس دیگر؛ چرا که آن تعهد، از غیر خداوند ساخته نیست.
۲۴۱: کافى
اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت قدرت و تمکن و عمل نمودن او به آن تعهد (برطرف کردن نیاز مخلوقات) بدون این که کس دیگرى در این راه باشد؛ و او به راستى مخلوقاتش را کفایت مى کند.
۲۴۲: کالى ء
کلا نظره فى الشى ء: به آن توجه نمود، براى آن که از نیازهاى او آگاه شود و آن ها را برطرف کند و آن چه به او ضرر مى رساند را دفع کند و این به معناى حفظ و یا حراست نیست؛ چون حفظ یعنى به کار بستن مواردى که باعث ابقاى چیزى مى شود و دفع نمودن آن چه که آن چیز از آن ضرر مى بیند و حراست یعنى نگهبان نمودن حول و اطراف چیزى تا از جایى ضربه اى نبیند.
و به عبارت واضح تر، کلا، یعنى: نظر نمودن در امور کسى یا چیزى براى خارج نمودن آن چه که به او نفع یا ضرر مى رساند، و حفظ یعنى به کار بستن مواردى براى ابقاى آن چیز (یا کس) و حراست یعنى دفع ضرر.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت مراقبت و نظر افکندن دائم او به همه موجودات.
۲۴۳: متکلم
در مبحث سوم معلوم شد که صفات، پنج مرتبه دارند: مرتبه اول، عینیت آن در ذات است و یادآورى کردیم که آنجا مراد و هدف آن است و مرتبه دوم، مرتبه مظاهر صفات است، یعنى ظهور آن چه که ماهیتا در ذات بود و همچنین دانستید که خلق اول (یعنى نور محمد صلى الله علیه و آله و سلم و حقیقت محمدیه) مطلقا از جمیع تعینات امکانى خلق گردیده، سپس به جهات مختلف، به اسم هاى متعددى نامگذارى مى شود:
پس به جهت آشکار شدن مکنونات عالم غیب، به نحو عینى و مشهود، مثل آشکار شدن آن چه در دل است به واسطه به کار بردن کلمات نامگذارى مى شود کلمه و کلام و آن، به این دلیل، کلام عقلى است.
سپس به جهت پوشیده شدن آن به انواع زیان ها (از قبیل عبرى، سریانى، عربى، فارسى و غیره) کلام نفسى نامگذارى مى شود.
به دلیل پوشیده شدن کلى آن در معانى جزئى، کلام وهمى نامیده مى شود.
به دلیل پوشیده شدن آن به الفاظ خیالى، کلام خیالى نامیده مى شود.
به دلیل پوشیده شدن آن به نقوش کتبى، کلام کتبى نامیده مى شود.
پس نباید از کلام نفسى شعرا، انتظار شنیدن امر عقلایى واقعى محکم و استوارى را داشت که هیچگونه شک و ایرادى در آن نباشد و هر که با ایشان مخالفت کند، مراد و مقصودشان را متوجه نمى شود و احساس نمى کند.
پس متکلم، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت تعبیر نمودنش از مکنونات از عالم غیب و صفاتى که خداوند آن ها را کافى است، به موجودات امکانى که هر کدام دلالت بر مرتبه اى از مراتب صفات دارند، یا شأن از شئوناتش، مثل دلالت الفاظ و کلمات که تعبیر کننده معانى مکنون در دل است.
لذا امیرالمؤمنین على علیه السلام آن گونه که روایت شده از او به مردى فرمود:(۲۹۰)
ایاک أن تفسر القرآن برأیک، حتى تفقهه عن العلماء، فانه رب تنزیل یشبه بکلام البشر کله و هو کلام الله، و تأویله لا یشبه بکلام البشر، کما لیس شى ء من خلقه یشبهه، کذلک لا یشبه فعله تعالى شیئا من افعال البشر و لا یشبه شى ء من کلامه کلام البشر، و کلام الله تبارک و تعالى صفته، و کلام البشر افعالهم، فلا تشبّه کلام الله بکلام البشر فتهلک و تضلّ.
مبادا قرآن را تفسیر به رأى کنى، حتى اگر از دانشمندان آن را آموخته باشى، زیرا اگر چه تماما شبیه کلام بشر نازل شده، ولى به هر حال کلام خداست و به وقوع پیوستن آیاتش شباهتى به کلام بشر ندارد هم چنان که هیچ یک از مخلوقاتش شبیه او نیست و هم چنین فعل خداوند هیچ شباهتى به فعل و افعال بشر ندارد و کلامش شباهتى به کلام بشر ندارد و کلام خداوند تبارک و تعالى عین صفت اوست و کلام بشر، افعال و رفتار ایشان است، پس کلام خدا را شبیه به کلام بشر ندان که اگر چنین کنى، هلاک مى شوید و گمراه مى گردى.
و مراد آن حضرت از و کلام الله تبارک و تعالى صفته این است که:
کلام خدا مظهر صفت اوست؛ یعنى مرتبه دوم از صفات.
۲۴۴: کینون
پس از فرط وجود پوشیده شد (براى مبالغه): هنگامى که پنهان شد.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت پوشیده شدنش توسط شعاع نورش از چشم مخلوقاتش، پس از شدت ظهور و وجود، پنهان شد، پس او پنهان از دیده هاست، ولى حقیقتا آشکار است.
۲۴۵: کائن
در کافى از امام حسین علیه السلام آمده است:(۲۹۱)
قَالَ رَأْسُ الْطَالُوتِ لِلْیَهُودِ: إِنّ الْمُسْلِمِینَ یَزْعُمُونَ أَنّ عَلِیّا علیه السلام مِنْ أَجْدَلِ النّاسِ وَ أَعْلَمِهِمْ، اذْهَبُوا بِنَا إِلَیْهِ لَعَلّی أَسْأَلُهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ وَ أُخَطّئُهُ فِیهَا.
فَأَتَاهُ، فَقَالَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، إِنّی أُرِیدُ أَنْ أَسْأَلَکَ عَنْ مَسْأَلَةٍ.
قَالَ: سَلْ عَمّا شِئْتَ.
قَالَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، مَتَى کَانَ رَبّنَا؟
قَالَ لَهُ: یَا یَهُودِیّ، إِنّمَا یُقَالُ مَتَى کَانَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ، فَکَانَ مَتَى کَانَ، هُوَ کَائِنٌ بِلَا کَیْنُونِیّةٍ کَائِنٍ، کَانَ بِلَا کَیْفٍ یَکُونُ، بَلَى یَا یَهُودِیّ ثُمّ بَلَى یَا یَهُودِیّ، کَیْفَ یَکُونُ لَهُ قَبْلٌ، هُوَ قَبْلَ الْقَبْلِ بِلَا غَایَةٍ کُلّ غَایَةٍ.
فَقَالَ: أَشْهَدُ أَنّ دِینَکَ الْحَقّ وَ أَنّ مَا خَالَفَهُ بَاطِلٌ.
بزرگ جالوت یهودى گفت: همانا مسلمانان مى پندارند که على علیه السلام سخن ورترین و عالم ترین آنان است، ما را نزد او ببرید تا سوالى از او بپرسیم و او را به خطا رهنمون کنیم.
پس او را نزد امیرالمؤمنین على علیه السلام آوردند. گفت: اى امیرمؤمنان، من مى خواهم مسئله اى از شما بپرسم.
على علیه السلام فرمود: هر چه مى خواهى بپرس.
گفت: اى امیرمؤمنان علیه السلام چه موقع خدا به وجود آمد؟
حضرت فرمود: اى یهودى! این است و جز این نیست که چه موقع به وجود آمد، براى چیزى است که نبوده است پس او بود، چه موقع به وجود آمد، او وجودى است غیر موجودات دیگر، او وجود داشته و نه وجودى که به وجود آمده باشد، بله! اى یهودى، بله! اى یهودى، چگونه مى توان براى او قبلى در نظر گرفت، او قبل قبل است، بدون نهایت (تا بى نهایت) و انتهایى ندارد، او غایتى ندارد، و غایات نزد او منقطع مى شود، او غایت همه غایات است.
مرد یهودى گفت: گواهى مى دهم که دین تو حق است، و هر چه مخالف آن باشد، باطل است.
پس آن جا که حضرت مى فرماید: هو کان بلا کینونة کائن یعنى: او وجودى است غیر آن وجودى که به واسطه خودش به وجود مى آید و وجودش غیر موجودات دیگر است.
و در جاى دیگر که مى فرماید:
کائن آن صفتى است براى کینونة و نه مضاف الیه.
در حالى که حضرت مى فرماید: کان بلا کیف یکون یعنى: او کیفیتى ندارد که وجود را در عالم امکان میسر سازد، پس کیفیت امکانى در مورد او منتفى است، آن چنان که در دعاء آمده است: (۲۹۲) یا من لا یعلم کیف هو الا هو: اى کسى که هیچ کس نمى داند که چه هستى، مگر خودت.
آنجا که حضرت مى فرماید: هو قبل القبل بلا غایه: او قبل قبل است، به صورتى که حد و مرز و کیفیت ندارد که در حرکت به سوى قبل، در جایى خاتمه بیابد.
آن جا که حضرت مى فرماید: و لا منتهى غایة: او به غایتى منتهى نمى شود که آن غایت نهایت او باشد.
و آن جا که حضرت مى فرماید: لا غایة الیها انقطعت الغایات عنده، جمله الیها انقطعت الغایات صفتى براى غایة است و عنده خبر لا است و معنى عبارت این است: و غایتى، غیر از او وجود ندارد که غایات آن جا منقطع مى شود بلکه خداوند تبارک و تعالى بالذات خالق همه چیز است و بازگشت همه چیز به سوى اوست، سبحان الله بیده ملکوت کل شى ء و الیه ترجعون؛ و پاک و منزه است، کسى که پادشاهى همه چیز به دست اوست و به سوى او بر مى گردید.(۲۹۳)
پس کائن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که او قائم به ذات است، نه به خاطر این که صرفا وجود دارد؛ و بى حرکت وجود، اسمى از اسماء خداوند است که به واسطه آن، همه موجودات قوام مى یابند و به واسطه آن همه موجودات هستى مى یابند و همه موجودات در حد خودشان کیفیتى از کیفیات وجود هستند؛ یعنى وجودى که صرفا عدم نیستند، نه حقیقت وجود؛ پس وجود ظاهرى، وجودى است که بنا به فرمایش حضرت على علیه السلام در مقابل حقیقت وجود که خداوند قرار مى گیرد: هو کائن بلا کینونة کائن؛ او وجودى غیر از موجودات دیگر است.
۲۴۶: کائد
خداوند مى فرماید: و السماء ذات الرجع و الأرض ذات الصدع، انه لقول فصل و ما هو بالهزل انهم یکیدون کیدا و أکید کیدا؛ و آسمان صاحب باران * و زمین صاحب شکاف * که آن سخنى است تمیزدهنده * و آن بیهوده نیست * همانا ایشان چاره مى کنند، چاره کردنى و من چاره مى کنم، چاره کردنى.(۲۹۴)
پس ظاهر این آیه بیانگر این است که کلید حیله و مکر براى شکستن عظمت و دشمن و از بین بردن کبر و بزرگى، یا ضعیف نمودن قدرت اوست؛ و مکر: حیله و تدبیرى است براى کشتن دشمن به صورت ناگهانى و غافلگیرانه یا زندانى نمودن او، به یک باره براى رهایى از دست او، یا خارج کردن او از شهر آن چنان که از ظاهر آیه بر مى آید.
کائد اسمى از اسامى حضرت حق است، به دلایلى که ذکر شد.
حرف لام
۲۴۷: لطیف
در فرهنگ لغت چنین آمده است:(۲۹۵) لطف نمود؛ لطف نمودنى از روى لطف: مرافقت و مهربانى نمود، و یا از روى لطف و مهربانى کرم نمود: ریز و دقیق شد (لطیف شد)؛ و او لطیف است... و نسبت به بندگانش لطف بسیار دارد.
لطیف از اسامى خداوند است و او نیکى کنننده و بسیار مهربان نسبت به خلقش است در مسیر نفع رساندن به آنان یا نسبت به امور مخفى و پنهانى و ظرایف آن ها عالم و آگاه است.
لطیف، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت نفع رساندن به مخلوقاتش در نهایت لطف و مهربانى، و یا به جهت احاطه اش به دقائق و ظرائف امور عالم و نادیدنى هایش.
۲۴۸: ملاذ
در فرهنگ لغت چنین آمده است:(۲۹۶) پوشیده شدن به چیزى: مستتر و مخفى شدن و داخل حصن، حصار و یا قلعه قرار گرفتن؛ ملاذ: حصن، حصار، قلعه.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که به وجود مخفى ومحصور، راهى وجود ندارد و نمى توان به آن دست یافت. همانند چیز یا کسى که درون قلعه یا دژى محکم قرار گرفته است.
تحقیق و بررسى ها بیانگر آن است که لَوذ عبارت است از: پناه بردن به چیز یا کسى براى ایمن بودن از حمله دیگرى یا براى رسیدن به خواسته ها؛ و عَوذ عبارت است از: پناه بردن به کسى یا چیزى براى دفع ضرر از سوى دیگرى؛ و لجوء: هر دو را در بر مى گیرد.
حرف میم
۲۴۹: مجید
در فرهنگ لغت آمده است:(۲۹۷) مجد: شرف و بزرگى یافتن، مجید: بزرگ و عالى رتبه.
در دعاى ادریس بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم (۲۹۸) مى خوانیم: یا مجید فلا تبلغ الاوهام کل ثنائه و مجده
اى مجیدى که اوهام به نهایت بزرگى و عظمت او پى نخواهند برد.
مجید اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت رفعت و بزرگى صفاتش، به نحوى که احدى نمى تواند به آن برسد.
۲۵۰: ماجد
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت به کار بردن آن صفت در عالم فعل و عمل.
۲۵۱: ممحّص
در فرهنگ لغت در تبیین لغت محص آمده است:(۲۹۹) و محص: رهایى از آتش یا رها ساخت او را از آن چه که در آن گرفتار شده بود.
خداوند مى فرماید: قُل لّوْ کُنتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ وَ لِیَبْتَلِیَ اللّهُ مَا فِی صُدُورِکُمْ وَ لِیُمَحّصَ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَاللّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصّدُورِ؛
بگو: اگر در خانه هاى خود هم بودید، باز کسانى که سرنوشت آنان (در قضاى الهى) کشته شدن است (از خانه ها) با پاى خود، به قتلگاه مى آمدند، تا خدا آنچه در سینه دارید، بیازماید؛ و آنچه در دل دارید، یرون آورد (پاک و خالص گرداند) و خدا از راز درون سینه ها آگاه است.(۳۰۰)
در جاى دیگر مى فرماید:
إِن یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْکَ الأیّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللّهُ الّذِینَ آمَنُواْ وَ یَتّخِذَ مِنکُمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ یُحِبّ الظّالِمِینَ وَ لِیُمَحِّصَ اللّهُ الّذِینَ آمَنُواْ وَ یَمْحَقَ الْکَافِرِینَ؛
اگر (در احد) به شما آسیبى رسید، به دشمنان شما (در بدر) نیز آسیب رسید (پس مقاومت کنید) و این روزگار را (با اختلاف احوال) میان خلایق مى گردانیم، تا خداوند، مقام اهل ایمان را معلوم کند و از شما مؤمنان گواه دیگران گیرد. و خدا ستمکاران را دوست ندارد و تا اهل ایمان را از هر غیب رها کند (آزاد کند) و کافران را نابود گرداند.(۳۰۱)
هر دو آیه در مورد جهاد است و آن چه که ظاهرا از لغت و این دو آیه فهمیده مى شود، این است که تمحیص به معنى خبر یافتن و رها شدن و نجات یافتن در هنگام سختى ها و گرفتارى ها و خطرات است، سختى هایى مثل جهاد که مستلزم از جان گذشتن است، جانى که بعد از گذشتن از آن، همه چیز را از دست داده اى و بى شک انسان هیچ چیز را دوست ندارد، مگر براى آن (براى سازنده بودن).
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت رها ساختن بندگانش (نجات دادن بندگانش) در هنگام سختى هایى که مستلزم از جان گذشتن است. یعنى هر جا که جان بندگانش در خطر است، او به یارى بندگانش خواهد شتافت.
۲۵۲: ممتحن
در فرهنگ لغت آمده است:(۳۰۲) محنه: ضربه اى به او وارد ساخت و از او کسب خبر کرد، یا امتحان کرد او را امتحن: الله قلوبهم: یعنى خداوند دلهایشان را وسعت داد و بزرگ کرد.
و در روایات آمده است:(۳۰۳) خداوند، قلب بنده را براى ایمان، امتحان مى کند.
نتیجه این که: امتحان از سوى خداوند عبارت است از واقع نمودن بنده در محنت و رنج، براى فارغ نمودن قلب او و تخلیه نمودن آن از یاد غیر خدا، به وسیله بیمارى یا خوار شدن یا فقر، یا در قلبش غیر خدا جایى نداشته باشد.
ممتحن، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت خالص و پاک نمودن قلوب بندگان مؤمنش، از شرک و ریا.
۲۵۳: ماحى
خداوند مى فرماید: یمحُوا الله ما یشاء و یُثبتُ؛ خدا هر چه را میخواهد (از احکام یا حوادث عالم) محور هر چه را خواهد، اثبات مى کند.(۳۰۴)
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت محو نمودن امور، از عالم مشیت یا عالم اراده یا سایر عالم ها به سوى عالم اجل براى ممانعت نمودن از نزولش.
۲۵۴: ممسک
کسى که امساک و امتناع مى کند.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت جلوگیرى نمودن از زوال اشیاء.
۲۵۵: ماقِت
بغض کننده؛ و حقیقت بغض عبارت است از: نفرت درونى کسى به کس دیگر.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت سپردن دشمنانش به طاغوت، طاغوتى که دوست کسانى است که کفر ورزیدند.
۲۵۶: خیر الماکرین
خداوند سبحان مى فرماید: و اءذ یمکر بک َالّذِینَ کفروا لیثبتوک أو یقتلوک أو یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین؛
و هنگامى که کافران با تو مکر مى کردند که تو را حبس کنند یا بکشند یا بیرونت کنند و مکر مى کردند و خدا مکر مى کند (با ایشان) و خدا بهترین مکر کنندگان است.(۳۰۵)
مکر: فریب دادن؛ یعنى اراده بدى (سوء نیت) که معلوم نباشد، مثل کشتن کسى به وسیله فریب و نیرنگ.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت مهیا نمودن لوازم از بین بردن دشمنانش به نحوى که اساسا احساس نکنند.
۲۵۷: مکین
در فرهنگ لغت آمده است:(۳۰۶) نرمى و آهستگى: متانت و مهربانى.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت عدم شتاب در انتقام گرفتن، و آرامش و تأنّى که در امور دارد.
۲۵۸: ملیک
در قاموس گفته شده (از ماده م ل ک):(۳۰۷) و همانند عریض و بزرگ شد. به معناى اسمى (عالى مقام) و امیر و مالک: صاحب ملک.
نتیجه این که مالک شى ء، خالق و محتوا دهنده آن است؛ کسى که قادر است و هرگونه که مایل باشد، نسبت به آن عمل نماید و پادشاه به عنوان فرد عالى رتبه، کسى است که امور مملکت به دست اوست، و ملیک کسى است که امر کننده و نهى کننده اى مافوق او نیست.
ملیک اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت مالکیت ذاتى اش، مالکیتى که به واسطه ارث (وراثت) یا سببى و غیره به او واگذار نشده است که با این وصف در معرض زوال باشد و قابل انتقال به دیگرى باشد.
خداوند پاک و منزه و بزرگ و متعال است که این گونه باشد؛ او به سبب شایستگى اش مالک ملک است و با انفاق من و ما مالک نشده است و همینطور، نه به جهت موجبات مالکیتى که بر حسب اتفاق خداوند را مالک نموده، و هیچ آمر و ناهى مافوق او وجود ندارد.
۲۵۹: مَلِک
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت داد مُلک و فرمانروایى به هر کسى که بخواهد و گرفتن آن از هر کس که بخواهد و عزیز نمودن کسى را که بخواهد و خوار نمودن آن کس را که اراده کند و بى شک تعیین مراتب خلق به دست اوست، هیچ کس نمى تواند آن چه را که او وضع نموده، رفع کند (از بین ببرد) و هیچ کس نمى تواند آن چه را که او رفع نموده است را وضع کند، حکم او در آسمان و آسمانیان و در زمین و زمینیان نافذ است، هیچ کس نمى تواند قضاء و قدر (مقدرات) او را رد کند، هیچ کس نمى تواند حکم او را به حکمى دیگر تبدیل کند و به خاطر همین عظمت است که به او مى گویند ملک الملوک.
۲۶۰: مالک
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت یکتا بودنش در تصرف در عالم امکان، (تنها کسى که مى تواند در عالم امکان تصرف کند) هر چه که بخواهد انجام مى دهد: لا یسئل عما یفعل و هم یسئلون؛ از آن چه انجام مى دهد، پرسیده نمى شود و ایشان پرسیده مى شوند.(۳۰۸)
۲۶۱: مُملى
خداوند تبارک و تعالى مى فرماید: انما نُملى لهم لیزدادُوا اءثما؛
همانا به ایشان مهلت مى دهیم، تا گناهانشان افزون گردد.(۳۰۹)
در فرهنگ لغت آمده است:(۳۱۰) و مهلت دادم به او در انجام دادن فلان امر؛ وقت دادم یا در جاى دیگر آمده است - خدا، به او مهلت داد.
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که به دشمنانش مهلت مى دهد، تا گناهانشان زیاد و افزون شود.
۲۶۲: مَلىّ
در فرهنگ لغت آمده است:(۳۱۱) ملى: مملو از روزگار و زندگى. یعنى در زندگى آن چه از فوائد مردم نصیب او مى شود.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که او پر از فایده است، فوائدى مثل احسان و عفو و سایر کمالات.
۲۶۳: منیع
در کافى از امیرالمؤمنین على علیه السلام (۳۱۲) در خطبه وسیله آمده است:
الحمدلله اَلّذِى منع الاوهام أن تناول الا وجوده، و حجب العقول أن یتخیل ذاته.
حمد و سپاس مخصوص خداوندى است که اوهام منع نمود که بفهمند او چیست و عقل ها را پوشاند که ذات او را تصور کنند.
منیع اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که ذات مقدس او غیر قابل فهم است (یعنى خداوند آن را ممنوع نموده است) شناخت او غیر ممکن است و رسیدن به وصال او امرى محال مى باشد.
۲۶۴: مانع
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت عدم آشکار نمودن خویش یا به جهت منع نمودن خلق از توانایى ها و خواسته هایشان تا بفهمند که شکست خورده و نیازمند هستند.
۲۶۵: منان
خداوند تبارک و تعالى مى فرماید: لقد منّ الله على المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من أنفسهم؛
خدا بر اهل ایمان منت گذاشت که رسولى از خودشان در میان آنان برانگیخت.(۳۱۳)
خداوند در جاى دیگرى مى فرماید: یمنّون علیک أن أسلموا قل لا تمنوا علىّ اسلامکم بل الله یمنّ علیکم أن هداکم للاءیمان؛
از این که اسلام آورده اند، بر تو منت مى نهند، بگو به جهت اسلام آوردنتان بر من منت مگذارید، بلکه خداوند بر شما منت دارد که شما را به سوى ایمان هدایت نمود.(۳۱۴)
منت: یعنى ارشاد و راهنمایى به سوى راه هاى خیر و معنوى.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت باز شدن درهاى هدایت به سوى او و به جهت قرار دادن راه هاى شناخت خویش (خدا) و استعداد این شناخت در همه افراد و متذکر شدن آن با فرستادن پیامبران و نزول کتب آسمانى.
۲۶۶: ممیت
از امام حسن عسگرى علیه السلام درباره حقیقت مرگ سؤال شد،(۳۱۵) که ایشان فرمود: آن، تصدیق نیستى مى باشد.
پس آن عبارت است از نابودى در مرتبه چهارم و سوم و دوم صفات؛ و در مبحث سوم به تفصیل بیان شده و در مرتبه پنجم صفات که عالم ام الکتاب و عالم مفاتیح و عالم ملکوت است؛ همه چیز زنده است؛ پس حقیقت حیات نفس (روح ملکوتى) ملکوت هر چیزى است و هرگاه ملکوت هر چیزى به عالم مشیت نازل شود، به صورت زنده مجسم مى گردد.
سپس با نازل نمودن آن به سوى عالم اراده و عالم قدر و عالم قضاء و عالم اذن و عالم اجل وعالم اعیان، زندگى او با تمام مراتبش تکمیل مى شود.
سپس از بدو حیات آن را از حالتى به حالت دیگر متحول مى سازد که در واقع این تحول، خود حرکتى از مرگ به سوى حیات است، مرگ از یک شأن و حیات در شأن دیگر.
سپس بعد از ظهور تمام فعلیات (هستى) و مرگش از عالم اجسام و اعیان، نوبت رجوع به جاى اول خویش فرا مى رسد و در این رابطه خداوند مى فرماید: کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فأحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون؛
چگونه به خداوند کفر مى ورزید، در حالى که شما مرده بودید، پس شما را زنده کرد، سپس شما را میراند و بعد از آن دوباره شما را زنده کند، سپس به سوى او بر مى گردید.(۳۱۶)
همانگونه که دیدیم، خداوند، عالم اضمحلال (نابودى، مرگ) را در سه عالم بیان نمود، آن جا که فرمود: و کنتم أمواتا و از عالم مفاتیح که فرمود: فَأحیاکُم دلالت بر مرگ همه در عوالم سه گانه و حیات یک باره آن به فعل واحد دارد و نازل نمودنش، از عالمى به عالم دیگر، با مرگ از عالمى و حیات در عالم دیگر آن جا که فرمود: ثم یمیتکم ثم یحییکم دلالت بر درجه و رتبه بندى آرام آرام دارد و صعودش به عالم اولیه خود. پس از اضمحلال (نابودى) تدریجى در عوالم سه گانه آن جا که فرمود: ثم الیه ترجعون از فعل مضارع که دلالت بر تدریج دارد.
این اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت رفع جسمیت ملکوتى که آن جسمیت مانع درک مراتب مافوق آن مرتبه است و به عبارت دیگر: به جهت رفع حجاب رتبه پست از صورت مرتبه عالى، تا این که همه موجودات را به عالم مفاتیح و عالم ملکوت و عالم ام الکتاب و عالم امر وصل کند.
همین طور محیى نیز از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت اِعمال آن ملکوت و اظهار آن در همه مراتب.
ممیط:
در دعا آمده است:(۳۱۷) اللهم امط عنى الاذى: خدایا سختى (غم و غصه) را از من دور کن. یعنى رد و دور کن.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که او غم و غصه و سختى ها و ناراحتى ها و حوادث طبیعى مثل سیل و زلزله را از خلق خود دور مى کند و هم چنین صرف نظر مى کند.
حرف نون
۲۶۸: نبیل
در قاموس آمده است:(۳۱۸) نَبلُ: باهوش و نجابت. و در مورد آن گفته شده که لغت نَجب (۳۱۹) یعنى: محرک (حرکت دهنده) پوست درخت، یا پوست ریشه و بیخ درخت و در جاى دیگر مى گوید: و نجبه و ینجبه و نجّبه و اءنتجبه: یعنى پوست آن را گرفت.
سید الساجدین امام زین العابدین علیه السلام فرمود:(۳۲۰) اءنّک لا تحتجب عن خلقک، الا أن تحجبهم الآمال دونک.
همانا تو خودت را از خلق نمى پوشانى، بلکه آمال و آرزوهاى فانى (آمالى غیر از تو) ایشان را مى پوشاند.
این کلام یک نوع استعاره است و آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که او بین خود و مخلوقاتش هر حجابى را مرتفع نموده و هیچ حجابى بین خود و مخلوقاتش قرار نداده است.
۲۶۹: منشى ء
انشاء شى ء: عبارت است از ایجاد آن بدون این که یادى از آن شود، ولو در عالم دیگر؛ بر خلاف مخبر که بى شک مقید است، به لحاظ وجود شى ء در مرتبه دیگرى و آن غیر از فاطر است، چرا که فاطر خلق چیزى است، در قبال تمام کننده اى براى او. از این رو منشى ء اسمى از اسامى حضرت حق است.
۲۷۰: ناشر
نشر: یعنى جدا کردن، روان نمودن، یارى کردن براى روشن کردن مراتب چیزى و فعالیت شأنش، نه به صورت کاملا مطلق.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت جدا و روان و یارى نمودن روح هر صاحب روحى، به سوى مراتبى براى حساب و کتابش.
پاداش هر کس بر حسب چیزى است که در دنیا عمل نموده است و به عبارت دیگر: نازل نمودن همه چیز و همه کس از مرتبه واحدیه به عالم کثرت پاداش (یعنى در دنیا همه با شرایط یکسان زندگى مى کنند ولى در آخرت شرایط متنوع است) و نشر غیر از حشر و بعث است معناى این دو در حرف باء و حرف حاء مرور شد.
۲۷۱: نصیر
اسمى از اسامى حضرت حق است به جهت این که یارى رساندن به اولیاء و انبیاءش به وسیله اجراى اسباب آسمانى (آسمان ها) و زمین ها بر وفق مراد ایشان از صفات ذاتى خداوند است و نه این که گه گاه اینگونه باشد.
۲۷۲: ناصر
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اِعمال و به کار بردن آن صفت ذاتى در عالم عمل.
۲۷۳: ناطق
در فرهنگ لغت آمده است:(۳۲۱) نطق ینطق نطقا و منطقا و نُطوقا: یعنى صحبت کردن و تکلم نمودن، به وسیله صوت و حروف، صوت و حروفى که معانى از آن فهمیده مى شود.
تحقیق نشان مى دهد که حقیقت نطق عبارت است از ادراک کلیات، به معنى احاطه فرد به تمام موجودات عالم امکان از نظر استعداد، اگر چه در عمل نتواند آن را به فعلیت برساند (نتواند حرف بزند)، یا به واسطه وجود مانعى و یا به واسطه عدم وجود شرطى نتواند حرف بزند و به خاطر همین گفته اند برترى انسان بر سایر انواع حیوانات، عبارت است از: نطق (فکر و تعقل) ایشان معتقدند که انسان نشانه بزرگ خداوند است و نمونه کامل خداوند مى باشد و از میان جمیع مخلوقات براى خلافت انتخاب شده است. پس ناگزیر باید از جایگاه رفیعى در عالم اکبر برخوردار باشد و جامع جمیع اسماء باشد و الا نشانه کبرى و نمونه کامل جمیع صفات جلال و جمال خداوند نیست.
پس حقیقت نطق عبارت است از توانایى ایجاد آسمان ها و آسمانى ها و زمین و زمینى ها. به واسطه احاطه او به همه اسماء، اسمایى که خالق انواع موجودات است، اگر چه از اجراى آن در عالم فعل ممنوع باشد، یا شرطى که باید وجود داشته باشد، موجود نباشد و مانعى وجود داشته باشد و آن از بین همه انواع مخلوقات مخصوص انسان است و به خاطر همین خداوند از بین جمیع مخلوقاتش او را (انسان) براى خلافت برگزید و خداوند، ملائکه را امر نمود که براى او سجده کنند و از بین انسان ها پیامبران و امامانى برگزید و آن ها را بر همه جهانیان برترى داد و به تاج کرامت و بزرگى زینت بخشید.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت احاطه قدرت و کوشش بى نهایتش، براى تمامى اسماء با مراتبشان (کلیات و جزئیات و ترتیب آن ها) که تماما در مرتبه اوست.
۲۷۴: ناظر
خداوند تبارک و تعالى مى فرماید: ثم جعلناکم خلائف فى الأرض من بعدهم لننظر کیف تعملون؛
سپس ما بعد از آن ها شما را در زمین جانشین کردیم تا بنگریم که چگونه عمل خواهید کرد.(۳۲۲)
ناظر: نظر نمودن به چیزى، تأمل (دقت) نمودن در آن با چشم براى تشخیص خصوصیاتش.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که ذات بارى تعالى نیازى به دیدن و دقت نمودن در اشیاء با چشم ندارد.
حرف میم
۲۷۵: منعم
نعمت دهنده.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که معیشت مخلوقاتش را تأمین میکند و در زندگى و معیشت آن ها وسعت رزق و روزى ایجاد مى کند، با قرار دادن انواع و اقسام مختلف و متعدد نعمت (در عالم هستى) و مسلط نمودن مخلوقات بر تحصیل نعمات، نعماتى که محصور قدرت مخلوقات هستند و هر کس با کمترین سعى به آن ها مى رسد.
۲۷۶: نفاح
در قاموس آمده است:(۳۲۳) نفح الطیب: بوى خوش به مشام رسید.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که حس شامه (بویایى) جزء ذات اوست و او نیازى به بو نمودن (مثل ما) و همین طور گوش و چشم، براى شنیدن و دیدن ندارد (یعنى خلاصه او ذاتا بینا و شنوا و نفاح است).
۲۷۷: نفاع
نفع: رساندن خیر، چه در ابتدا و چه اعاده نموده آن.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت مبالغه او در رساندن خیر و برکت به مخلوقاتش.
۲۷۸: نافع
اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت اعمال آن صفت در عالم عمل (فعل).
۲۷۹: نور
آن چه که آشکار به نفس باشد و چیزهاى دیگر را آشکار کند.
آن اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت مشیت او که به واسطه آن، همه اشیاء را ظاهر و آشکار مى کند و اشیاء را بدون واسطه با نفس آن آشکار مى کند، آن چنان که در کافى به استناد از امام حسین علیه السلام آمده است که فرمود:(۳۲۴) خلق الله المشیة بنفسه، ثم خلق الأشیاء بالمشیة.
خدا مشیت را با (به واسطه) نفس آن خلق نمود، سپس اشیاء را با (به واسطه) مشیت خلق نمود.
۲۸۰: منوّل
نوال: عطاء کردن، آن چنان که در قاموس (۳۲۵) آمده است.
تحقیق مبین آن است که نوال همان هدیه اى است که در معرض گرفتن قرار دارد و عطا کردن عمومى تر است (آن چنان که در بیان اسم معطى مرور شد).
حرف هاء
۲۸۱: هادى
هدایت یا به تقلید است، به معنى اقرار نمودن به حقیقت از روى اعتمادى به فرد مورد وثوق خود دارد (مثل نبى یا وصى یا غیر این دو) و یا با تدبر و تفکر در آیات (نشانه ها) و تأمل در خویشتن و حرکت نمودن در سیر هدایت به واسطه تفکر، و یا به واسطه قرار دادن طریق هدایت در عالم هدایت شده توسط خداوند تبارک و تعالى.
هادى اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت مورد سوم، و بى شک بعد از این که خداوند کسى را هدایت کند، حجابى بین هدایت شده و کسى که مسیر هدایت به او منتهى مى شود، باقى نخواهد ماند.
و لذا فرمود: اهدنَا الصراط المستقیم، ما را به راه راست هدایت فرما.(۳۲۶) یعنى هدایت نمودن به سوى (کسى که مسیر هدایت به او منتهى مى شود: خداوند) به وسیله خودش (خداوند)، بدون واسطه؛ نه هدایت به وسیله پیامبران و کتاب هاى آسمانى.
پس خداوند تبارک و تعالى اول مى فرماید: انک لتهدى الى صراط مستقیم، همانا تو (رسول) به راه راست هدایت مى کنى،(۳۲۷) یعنى هدایت مى کند به سویى که بیانگر این مطلب است که هدایت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم یا با معجزه است یا به وسیله بیان (صحبت کردن، موعظه کردن و...) که این هم فایده اى جز اقرار اضطرارى بدون درک حقیقت نخواهد داشت و حجاب بین هدایت شده و کسى که مسیر هدایت به او منتهى مى شود (مهدى الیه) بسیار است.
در جاى دیگر مى فرماید: اءنّ هذا القرآن یهدى للتى هى أقوم، همانا این قرآن به آن چه که درست تر است، هدایت مى کند.(۳۲۸)
یعنى هدایت مى کند به آن چه که، و مبین آن است که هدایت به وسیله قرآن با تدبر و تفکر در آن است، و آن درک حقیقتى است همراه اقرار، ولى فایده اى در تصدیق و معرفت و وصول به مهدى الیه ندارد، و لیکن حجاب بین مهدى و مهدى الیه کمتر از مورد اول است (هدایت به پیامبر) بر خلاف هدایت خداوند تبارک و تعالى که بعد از قرار دادن مهدى الیه (کسى یا چیزى که مسیر هدایت به او منتهى مى شود) در عالم مهدى (هدایت شده) حجابى بین آن دو باقى نمى گذارد. و به خاطر همین مى فرماید:
انک لا تهدى مَن أحببت و لکنّ الله یهدى من یشاء ۲۸ / ۵۶:
همانا تو آنان را که دوست دارى، هدایت نمى کنى ولى خداوند هر کس را که بخواهد، هدایت مى کند(۳۲۹)
و نتیجه این که هدایت پیامبر، نشان دادن و ارائه مسیر است و هدایت قرآن با حرکت کردن در مسیر است و هدایت خداوند تبارک و تعالى وصل نمودن (اتصال) به مطلوب است.
۲۸۲: یا هو
امیرالمؤمنین على علیه السلام در خطبه مرویه اش در کافى فرموده است:(۳۳۰)
و حال دون غیبه المکنون حجب من الغیوب، تاهت فى أدنى ادانیها طامحات العقول.
و حالت کوچک غیبى بودن مکنون (پنهان) و پرده اى از غیوب است، در نازل ترین حالتش سر رشته عقول، تباه خواهد شد.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت غیبت پنهانى او که پوشیده شده به پوشش غیبت، در نازل ترین حالتش عقل هاى عقلیه، تباه خواهند شد.
۲۸۳: مهیب
هیبت: ترس.
خداوند تبارک و تعالى مى فرماید: ذلک یخوّف الله به عباده یا عباد فاتقون، آن چیزى است که خداوند به وسیله آن بندگانش را مى ترساند، اى بندگان من! پس، از من بترسید (تقواى مرا پیشه خود سازید).
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت ترساندن بندگانش.(۳۳۱)
تحقیق بیانگر آن است که ترساندن عبارت است از تنبیه نمودن دیگرى به وسیله کیفر کردن و مواخذه نمودن، به خاطر اعمال و رفتار آن فرد و مجازات نمودن با ویژگى هاى یکسان (مجازات مکرر)؛ هیبت عبارت است از: مرعوب بودن شخصى به خاطر جلال (بزرگى) و قهر و قدرت او، حتى با وجود علم و امان از عذاب و عقوبت او.
حضرت على علیه السلام مى فرماید:(۳۳۲) من ذا یعرف قَدرَک فلا یخافک، و من ذا یعلم ما أنت فلا یهاب
هر کس که قدر تو را بداند، از تو نخواهد ترسید و هر کس که بداند تو کیستى از تو هراسى به دل راه نمى دهد.
۲۸۴: میهمِن
در قاموس آمده است: و مهیمن: از اسامى حضرت حق است، یعنى کسى که ایمنى مى بخشد و ناترس مى گرداند، کسى که دیگران را از ترس و خوف ایمن مى گرداند (در حاشیه امنیت قرار مى دهد)، و او مؤامن است، یا به معنى امین، یا امین کننده یا به معنى شاهد و ناظر.
خداوند تبارک و تعالى مى فرماید: المَلک القدّوس السّلام المؤمنُ المهیمنُ العزیزُ الجبّارُ المتبکبّر،
سلطان مقتدر عالم، پاک از هر نقص و آلایش، منزه از هر عیب و ناشایست، ایمنى بخش دل هاى هراسان، نگهبان جان و جهانیان، غالب و قاهر بر همه کس و همه چیز، با جبروت و عظمت، بزرگوار و برتر از حد فکرت.(۳۳۳)
پس با ملاحظه مقابل شدن اسم مهیمن با اسم مومن (در کنار هم قرار گرفتن این دو اسم)، اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که او شاهد و ناظر و مراقب جمیع مخلوقاتش است، مهربان و سخى در حوائج و نیازهاى آن ها است، کفایت کننده امور مهم و ضرورى آن ها مى باشد، برطرف کننده مشکلاتشان است، حافظ آن ها از تباه و ضایع شدن و رساننده منفعت به آن ها و دفع کننده ضرر از آنان است؛ و آن، غیر حافظ و شاهد و حقى (مهربان) است (یعنى مهیمن غیر موارد مذکور است).
حرف واو
۲۸۵: وتر
شرح آن در حرف فاء در اسم فرد مرور شد.
۲۸۶: واجد
مولا امام سجاد علیه السلام فرمود:(۳۳۴) و علیک یا واجدى عکفت همتى، و فیما عندک انبسطت رغبتى.
و بر تو همت من متوقف مى شود، اى واجد من و در آن چه که نزد تو است و رغبت و میل من شکوفا (آشکار) مى شود.
در قاموس آمده است:(۳۳۵) وجد: بى نیازى؛ و در جاى دیگر مى گوید: از عدم به وجود آمد (توانگر شد از عدم) پس او موجود است (مى شود) و گفته نمى شود: وجده الله تعالى (خداوند او را بى نیاز کرد) و فقط گفته مى شود: اوجده الله تعالى (خداوند او را به وجود آورد).
پس حمل نمودن کلام امام سجاد علیه السلام بر ایجاد غیر ممکن است، و غرض از آن بى نیازى است، غنایى که بذل و بخشش، موجب نقصان آن نمى شود، بلکه غنا از هر چیزى حتى از صفت (پذیرش صفت)؛ پس صفت واحد خاص است و غنا نسبت به آن عمومیت دارد.
عبارت عکف علیه عکوفا یعنى: قبول کرد که مواظب آن باشد، منظور این است که عزم و اراده من براى برآوردن حاجات فقط بر تو (تنها) متوقف مى شود، اى ثروتمندى که با اتفاق نمودن، فقیر نمى شود؛ بى شک من به جز تو کسى را به این صفت نمى شناسم، و لذا آن را به ضمیر متکلم (وحده) اضافه کرد.
واجد اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت شدت غناء و بى نیازیش، به نحوى که با اتفاق نمودن فقیر نمى شود و چیزى از او کم نمى گردد.
۲۸۷: موجود
وجود، دو قسم است: یا وجود مفهومى است، که آن وجودى است که چیزى را به جهت حدود و قیود تعیین کننده و تشخیص دهنده اش از غیرش مشخص مى نماید، مثل وجود کلیات و جزئیات جمیع ممکنات: مثلا، نمى توان حکم به وجود قطره داد، بلکه مادامى که آن قطره نشده است (حالت قطره نگرفته است) غیر موجود است، و هنگامى که آب حالت قطره به خود گرفت قطره نشده است (حالت قطره نگرفته است) غیر موجود است، و هنگامى که آب حالت قطره به خود گرفت قطره به وجود آمده است؛ و منشأ انتزاع این وجود صور نوعى یا صور مشخصى است، اعم است از این که وجود اصیل باشد یا ماهیت؛ و این وجود رد کننده عدم و نقیض آن است. (یعنى این وجود صرفا عدم نیست).
یا حقیقت وجود (و آن وجودى است که منشأیى جز خود ندارد) پس وجود و موجود یکى است؛ و آن چه منشأ انتزاع وجود است، همان چیزى است که منشأ انتزاع موجود است و تعددى وجود ندارد (چه حقیقى و چه اعتبارى).
این وجود نقیضى ندارد. چرا که منشأ انتزاع عدم (آن چنان که معلوم شد) عدم صورت نوعى است. همچنان که انتزاع وجود (وجودى که نقیض آن است) صورت نوعى است، در حالى که این جا، نه صورتى است و نه عرضى و نه جوهرى و نه اسم و رسمى؛ و عدم و وجود مفهومى که چیزى غیر آن هستند، اعتبارهایى غیر حقیقى مى باشند که بعدا بر آن بار مى شوند، به جهت صور نوعى و عدم صور نوعى.
و به خاطر همین امیرالمؤمنین على علیه السلام فرمود:(۳۳۶) سبق الاوقات کونه، و الابتداء ازله، و العدم وجوده.
سابق ترین اوقاتش هستى است، و ابتدائش ازل است، و عدمش وجود است.
پس موجود، اسمى از اسامى حضرت حق است، به دلیل این که او نفس (حقیقت) وجود است، وجودى که در پیدایش، نیازى به وجود مفهومى ندارد و به خاطر همین امیرالمؤمنین على علیه السلام مى فرماید:(۳۳۷) موجود لا بعد عدم.
موجودى، نه بعد از عدم.
یعنى: وجود خداوند وجودى در مقابل عدم نیست.
آن حضرت در حطبه وسیله فرمود:(۳۳۸)
اءنْ قیل: کان فعلى تأویل ازلیة الوجود، و اءنْ قیل: لم یزل فعلى تأویل نفى العدم.
اگر گفته شد: بود به معنى بى آغاز بودن وجود است، و اگر گفته شد، از بین نمى رود به معناى ابدى بودن و نفى عدم است.
یعنى: وجود و عدم هیچ کدام در او راه ندارد (وجود به معنى آفریده شدن)، و همانا او حقیقت (نفس) وجود است، او ضد و نقیض ندارد و حقیقت وجود آن است که برایش ضد و نقیضى نباشد و وجود مفهومى، وجودى است که فساد، ضد آن است.
۲۸۸: واحد
در اسم احد، در حرف الف مرور شد.
۲۸۹: ودود
در قاموس آمده است:(۳۳۹) وُد: دوست داشتن.
تحقیق (هم چنان که در حرف حاء در اسم حبیب هم مرور کردیم) بیانگر: است که حب عبارت است از پوشیده شدن محبوب از توجه حبیب به نفس او و لازمه آن، بذل جان و مال (از جان و مال گذشتن) در راه محبوب از سوى حبیب است.
وُدّ عبارت است از خواستن خیر براى خودت یا خواستن شر براى دیگرى، آن چنان که از ظاهر آیات قرآن کریم نیز این گونه استفاده مى شود، مثل آن جا که خداوند مى فرماید: وَدّوا لو تکفرون، و چقدر دوست مى دارند که شما کافر شوید.(۳۴۰)
و در جاى دیگر مى فرماید: ودّ کثیر من أهل الکتاب لو یردّونکم من بعد اءیمانِکم کفّارا حسدا، بسیارى از اهل کتاب دوست دارند (آرزو دارند) که شما را از ایمان به کفر بر گردانند، به دلیل حسدى که در نفس خود بر ایمان شما مى برند.(۳۴۱)
و در جاى دیگر مى فرماید: وَدّت طائفة من أهل الکتاب لو یضلونکم، گروهى از اهل کتاب، دوست دارند (آرزو دارند) که شما را گمراه کنند.(۳۴۲)
و در جاى دیگر مى فرماید: وَدّوا ما عنتّم، آن ها خواستار رنج و زحمت شما هستند.(۳۴۳)
و در جاى دیگر نیز مى فرماید: رُبَما یَوَدّ َالّذِینَ کفروا لَو کانُوا مُسلمینَ، کافران اى بسا آرزو کنند (دوست دارند) که کاش مسلم و خداپرست بودند.(۳۴۴)
و در جاى دیگر مى فرماید: یبصّرُونهم یودّ المجرم لو یفتدى مِن عذاب یومئذٍ ببنیه و صاحبته و أَخیه، چون حقیقت حالشان به آن ها بنماید، آن روز کافر بدکار آرزو مى کند که کاش مى توانست فرزندان و زن و برادرش را فداى خود سازد و از عذاب برهد.(۳۴۵)
و در جاى دیگر مى فرماید: وَ مِنَ َالّذِینَ أَشرَکوا یودّ أَحدهُم لو یُعمّر أَلف سنةٍ، و از مشرکان هر یک از ایشان دوست دارند (آرزو مى کنند) که هزار سال عمر کنند.(۳۴۶)
و در جاى دیگر مى فرماید: وَ ما یودّ َالّذِینَ کفروا من اهل الکتاب و لا المشرکین أن ینزّل علیکم من خیرٍ من ربّکم، کافران اهل کتاب و مشرکان هرگز دوست ندارند که بر شما (مسلمین) خیرى از جانب خدایتان نازل شود.(۳۴۷)
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت دادن خیر و برکت - مثل بهشت - به دوستان (یا مؤمنانى) که ایشان را از خود قرار داد (خودى قرار داد) و ایشان را از خویشتن برشمرد؛ و دادن شر و نقمت (مثل آتش و عذاب جهنم) به کسانى که خداوند آن ها را دشمنان خویش قرار داد (نام نهاد) و ایشان از حزب شیطانند.
۲۹۰: وارث
در قاموس آمده است:(۳۴۸) وارث: آن که بعد از فناء خلق، باقى است.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت این که او بعد از فناء تمام مخلوقات، باقى است.
۲۹۱: واسع
در دعا آمده است:(۳۴۹) یا واسع المغفرة اغفر لى؛ اى کسى که وسعت مغفرتش بى اندازه است، مرا ببخش.
در حرف غین در اسم غفار معلوم شد که همانا حقیقت غفران عبارت سات از این که مولا (خداوند) آن چه را که بنده از خود یا مالش بدون مجوز از سوى مولاى براى خود جایز دانسته (معاصى نفس و مالى) ببخشد، و سعه، ضد بسته بودن و به معناى گشایش است.
واسع اسمى از اسامى حضرت حق است، به دلیل عدم نقصان قدرت و عظمت و فرمانروایى خداوند براى بخشش گناهان بندگانش، اگر چه گناهان همه ایشان مثل کف دریاها زیاد باشد.
۲۹۲: اسم
آن اسمى از اسامى خداوند تبارک و تعالى است، هم چنان که در روایت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم در مقدمه هشتم با تحقیق مفیدى که در بیان اسم اعظم به عمل آمد، مرور شد؛ آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به دلیل خلق اولش به نحوى که آن علامتى از عالم حق تعالى است و نه به عنوان.
۲۹۳: واصل
وصل در مقابل قطع قرار مى گیرد.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به دلیل وصل نمودن لطف و مهربانى هایش به اولیاء و دوستان خویش، با اهداء آن به ایشان و یاد نمودن و مراقبت و دفع شر دشمنان از آن ها، هم چنان که مولایمان امام سجاد علیه السلام فرمود: و کیف انساک و لم تزل ذاکرى، و کیف الهو عنک و انت مراقبى. و چگونه فراموش کنم تو را در حالى که مرا فراموش نمى کنى، و چگونه از تو روى برگردانم در حالى که تو مراقب من هستى.
۲۹۴: وفىّ
خداوند تبارک و تعالى مى فرماید: وَ مَن أوفى بعَهدِه مِن اللهِ، و از خدا باوفاتر به عهد کیست؟(۳۵۰)
آن اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به دلیل این که وفاى به عهد از سوى او نسبت به بندگان مؤمنش، براى او صفتى ذاتى است و نه این که بعضى اوقات این گونه باشد.
۲۹۵: وافى
در قاموس در این ماده آمده است:(۳۵۱) و اوفى: فلانا حقه: یعنى به صورت تمام و کمال به او عطا نمودم.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت عدم کاهش پاداش بندگان مؤمنش، آن چنان که مى فرماید: وَ أَن سعیَه سوفَ یُرى ثمَ یُجزاهُ الجزاءَ الأَوفى، و همانا سعى و عمل او را به وى بنایند، سپس پاداش کامل آن را به او بدهند(۳۵۲) یعنى هفتصد برابر، بلکه بیشتر به ایشان عطا خواهد کرد، و حمد و سپاس مخصوص اوست.
۲۹۶: متوفى
در قاموس آمده است:(۳۵۳) وفات: مرگ؛ توفّاه الله: یعنى روحش را قبض نمود.
فرق بین آن و موت با تقدیم مقدمه اى بیان مى شود:
عالم جسم در انسان، پست ترین عوالم و محدودترین مراتب اوست، و به خاطر همین به زندگى دنیا معروف است؛ آن به منزله زندانى است نسبت به جهان برزخ و جهان خیالى که احاطه کننده آسمان و آن چه در آن است و زمین و هر که بر آن است.
آن نسبت به جهان نفس، مثل جهان حیات دنیا است، نسبت به جهان خیال.
و همین طور نسبت آن به جهان عقل، و همین طور نسبت آن به جهان وجود، و همین طور نسبت آن به جهان عدم و هم چنین نسبت آن به جهان حیرت.
هر کدام از این عوالم خصوصیتى دارد که در واقع همان روح آثار منبعث شده در آن عالم است، و آن خصوصیتى کیفیتى است براى جهان فوق آن که محیط بر آن است، احاطه دریا بر قطرات نامتناهى است، پس قطره اى که به وجود مى آید (قطره اى که از آب کاسه به وجود مى آید، از جوى آب گرفته شده، از نهرى جدا شده، از رودى گرفته شده، یا از دریایى جدا شده) کیفیتى است از کیفیات دریا که قطره، قائم به آن است و همین طور در سایر مراتب.
پس قطره مادامى که عمل تقطّر انجام مى شود، به زندگى قطره اى زنده است و بعد از این که متصل شد و در آب کاسه فنا شد (و بقایش به بقاى اوست) متوفى است؛ به عبارت دیگر: محو شدن جهان ادنى (پایین تر) در جهان اعلى (بالاتر) توفى نامیده مى شود، به جهت این که ادنى در اعلى فنا مى شود؛ و به جهت این که جهان ادنى را از عالم خود جهان نابود مى کند و اماته نامیده مى شود.
حقیقت توفى عبارت است از بخشیدن حیات باقى، و اماته عبارت است از گرفتن حیات پست تر و پایین تر؛ و به همین جهت حضرت بارى تعالى مى فرماید: یا عیسى انّى متوفّیک و رافعُکَ الىّ، اى عیسى! همانا من، روح تو را قبض نموده و به سوى خود بالا مى برم(۳۵۴) و همچنین فرمود: الله یتوفى الانفس حین موتها خداوند هنگام مرگ، ارواح خلق را مى گیرد.(۳۵۵)
پس متوفى اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت اعطاء (بخشیدن) زندگى باقى تر و بادوام تر، و گرفتن زندگى دنیاى پست و کوچک.
حمد و سپاس مخصوص خداوند است (به خاطر آن چه که از رموزاتش به ما فهماند، رموزاتى که خیلى ها را از آن محروم نموده است) آن چنان که این سپاس شایسته و در خور او باشد.
۲۹۷: وافى
اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت دفع نمودن شر و بدى از خلقش، علیرغم این که انتظار واقع شدن شر و بدى مى رود.
خداوند مى فرماید: وَ قِنا عذابَ النارِ، و ما را از عذاب آتش حفظ کن(۳۵۶) و فَوَقاهُم اللهُ شرّ ذلکَ الیومِ، پس خداوند ایشان را از شر آن روز حفظ نمود.(۳۵۷)
۲۹۸: وکیل
وکیل کسى است که به خاطر درایت و تدبیرش در آن چه که به نفع موکل است، کارى به او واگذار مى شود.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به دلیل شایستگى او براى واگذاردن امور به آن حضرت.
۲۹۹: ولىّ
خداوند تبارک و تعالى مى فرماید: الله ولىّ َالّذِینَ آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور، خداوند ولىّ و سرپرست کسانى است که ایمان آوردند، ایشان را از تاریکى ها به سوى نور خارج مى کند.(۳۵۸)
حقیقت ولایت: عبارت است از رتق و فتق امور کسى که ولایت بر او اعمال مى شود، به وسیله نهى نمودن از آن چه که به ضرر اوست و امر نمودن به آن چه به نفع اوست؛ و به عبارت دیگر: شایستگى تربیت نمودن مملوک توسط ولىّ، زیرا او از خود مملوک به او نزدیک تر است و نسبت به نفس او اولویت دارد.
آن اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت اولویت او نسبت به مخلوقاتش، در رابطه با خود ایشان (یعنى از خود مخلوقات نسبت به ایشان اولویت دارد) سپس لازم به ذکر است که این ولایت نشأت گرفته از خود مولا به مولاست، که قادر بر استبداد (خود رأیى) نسبت به اوست، که آن در واقع حقیقت فرمانروایى است و ولایت حقیقى مى باشد.
یا منشأ آن خلافت (جانشینى) از سوى مولاى حقیقى است، زیرا او بزرگتر از آن است که هم جنس مخلوقاتش باشد و بزرگوارتر از آن است که همرنگ مخلوقاتش شود (کیفیتى هم چون مخلوقاتش بیاید)؛ پس براى خویش جانشین تعیین مى کند، تا در مورد صلاحیتش امور مملوکین را مرتب و رتق و فتق کند، و این تعیین جانشین براى حفظ شدن علو شأن اوست و به منظور صیانت از ارزش هایى مى باشد که بر عهده مملوک ها است.
مثلا از لوازم ولایت حضرت بارى تعالى بر بندگان، مى توان از بذل مال و وقف نمودن خویش (بندگان) براى او (خداوند) نام برد و هم چنین از فدا نمودن خود و فرزندانش (نام برد)، پس هنگامى که او بى نیاز است از آن و منزه است از آن چه که صفت مخلوقات است، و بى شک صداقت بندگان و حقیقت بندگى ایشان آشکار نمى شود مگر به وسیله امثال مذکور از لوازم بندگى، پس جانشینى را قرار داد، براى این چنین مواردى که سامان دادن به آن توسط او (شخص او) ممکن نیست و بندگان ملتزم به انجام آن هستند، پس فرمود: اءنّما وَلِیّکُمُ الله و رَسُولُهُ و الّذِینَ آمَنُوا الّذِینَ یقیمون َ الصلاة و یُؤتُونَ الزکاةَ و هُم راکِعُونَ، همانا ولىّ شما، خداوند و رسولش و مؤمنینى هستند که نماز را به پا مى دارند و در حالى که راکعند، زکات مى دهند.(۳۵۹)
پس رسول و مؤمنان، جانشینان حضرت بارى تعالى در ولایت (اعمال ولایت) هستند، نه شرکاء خداوند، شریکانى که (نعوذ بالله) خداوند بزرگ و بلندمرتبه از روى ذلالت براى خود، برگزیده باشد.
۳۰۰: وهاب
اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت بخشیدن بلاعوض نعمتى که ذاتى براى اوست.
حرف لام الف
۳۰۱: لا اله الا الله
در حرف الف، در اسم اله معلوم شد که آن اسمى براى حضرت بارى تعالى است، به جهت حیرت و ناتوانى خلق از درک چیستى و چگونگى خداوند. اسم الله به جهت این که امور خلق به او منتهى مى شوند و رتق و فتق امور ایشان به دست اوست، معروف و شناخته شده است.
معنى لا اله الا الله این است که او خدایى (اله) (که ادراک چیستى و چیزى از صفاتش ممکن نیست) نیست که اثبات چیزى از صفات براى او مطلقا امکان داشته باشد، مگر در مظهر (الله) که انتهاى خلق و رتق و فتقشان به سوى اوست.
پس لا اله الا الله اسمى براى حضرت بارى تعالى است، به جهت این که رتق و فتق جهان امکان منحصرا در اوست و آن اسمى براى اوست، به دلیل نفى شریک از او در مقام فعل و به خاطر همین گفته شده: همانا لا اله الا الله توحید عامه است به جهت عدم وصول به وسیله آن به توحید صفات.
۳۰۲: لا اله الا هو
معنایش این است که او خدایى (اله) نیست (که ادراک ماهیت و چیزى از صفاتش ممکن نیست) که موصوف به صفتى باشد مگر به وصف هویت، یعنى پنهان بودن از ادراک خلق و براى او وصف محدودى وجود ندارد (مثل علم و شنوایى و بینایى و قدرت و حیات) بلکه او بسیط حقیقت است (یعنى شعاع حقیقت از او متجلى مى شود).
لذا همین صفات با حقیقتشان براى او اثبات مى شوند (در او به اثبات مى رسند) و نه با حدود و عناوینشان. پس مرجع تمام صفات، گاه آن یکى خواهد بود. او (اله) است، به خاطر عظمت و خالق بودنش، و مدلول لا اله الا هو توحید صفات است؛ و لذا گفته شده همانا لا اله الا هو، توحید خواص است.
پس لا اله الا هو اسمى از اسامى حضرت حق است، به جهت نفى صفات از او، با عناوین و حدودشان و اثبات صفات براى او با حقایقشان.
۳۰۳: یا هو یا من لا هو الا هو
در تفسیر برهان (۳۶۰) آمده است که حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام فرمود:
رایت الخضر علیه السلام قبل بدر بلیلة، فقلت له: علّمنى شیئا انتصر به على الاعداء؛ قال: قل یا هو یا من لا هو الا هو.
فلما اصبحت قصصتها على رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم فقال لى: یا على، علمت الاسم الاعظم فکان على لسانى یوم بدر.
و اءنّ امیرالمؤمنین علیه السلام قرء قل هو الله احد... فلما فرغ قال:
یا هو یا من لا هو الا هو، اغفرلى و انصرنى على القوم الکافرین.
حضرت خضرع را قبل از بدردر شبى (در خواب) دیدم، پس به او گفتم: چیزى به من بیاموزد تا به وسیله آن بر دشمنان پیروز شوم.
گفت: بگو یا هو یا من لا هو الا هو.
پس هنگامى که صبح نمودم، قضیه را براى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم تعریف کردم، ایشان به من فرمود: اى على اسم اعظم خداوند را فرا گرفتى. پس این اسم در روز بدر بر زبانم جارى بود.
همانا امیرالمؤمنین علیه السلام خواند: قل هو الله احد... پس هنگامى که فارغ شد، فرمود:
یا هو یا من لا هو الا هو، مرا مورد غفران خود قرار ده و بر قوم کافر پیروز نما.
کلمه هو یا براى غایب به کار مى رود، که از اسم هو مورد بررسى قرار گرفت و یا به وسیله آن حقیقت وجودى خواسته مى شود، یعنى چیزى که قائم به نفس است، نه به عنوان؛ پس ماده صورت، جوهر و عرض ندارد، و هویت آن قائم به نفس است، همراه سلب نمودن از او هر آن چه که با دقیق ترین اوهام تان به او نسبت دادید براى او تشخیص مى دهید (برایش در نظر مى گیرید)، چیزى است که مى توان با کلمه هو از او یاد نمود، بر خلاف موجودات امکانى دیگر، پس هنگامى که سلب شد از او هر چه که به او نسبت دادید او چیزى نیست.
پس معنى هو یعنى: آن چه که هویت او قائم به نفس است، نه به عنوان؛ پس معنى: یا هو یا من لا هو الا هو عبارت است از انحصار شیئیت (چیزى بودن) حقیقى در حضرت بارى تعالى؛ یعنى به جز حضرت بارى تعالى حقیقتا چیزى شایستگى شیئیت و اطلاق اسم شى ء بر آن را ندارد و به جز او چیزى نیستند مگر به اعتبار (اشیاء اعتبارى).
ممکنات امورى اعتبارى هستند و این مطلب با تعمقى کوچک قابل فهم است، زیرا ممکنات آثار فعل حضرت بارى تعالى هستند، و آثار کیفیت فعل و عوارض آن است.
مثلا فرض کن خودت را در حالتى که ایستاده (راست) یا خمیده یا دراز کشیده یا به صورت قفا خوابیده و یا روى به زمین باشى؛ پس آیا راست و صاف ایستادن یا خمیدگى تو امرى اصیل است و راه قیام (ایستادن) تو در عرض قیام تو قرار مى گیرد، و آیا قیام تو در قبال بدن تو امرى اصیل است به هنگامى که فکر مى کنى، مى فهمى که چیزى وراء بدن تو نیست، مگر اعتبارى که در بدنت معتبر شده است (یعنى بدن اصیل و حرکات و... اعتبارى) اعتباراتى که تغییر مى کند (بلکه نابود مى شود) به اعتبار دیگرى و همین طور است نشستن تو با کیفیات مختلفش و همین طور به صورت قفا خوابیدن و سایر حالات تو.
اما هنگامى که در مورد بدنت تعمق کنى، در مى یابى که آن هم کیفیتى براى امر دیگر است و همین طور تا برسى به عناصر اربعه (عناصر چهارگانه) و از آن هم بررسى به خلق اول که عبارت است از فعل حضرت بارى تعالى و نسبت افعالش به او، مثل نسبت فعل تو به تو است.
پس همان گونه که اعتبارت تو، نسبت به تو غیر اصیل هستند، افعال خداوند نیز همین گونه است؛ بله، همه اعتبارات تو در عوالمشان مادامى که معتبرند، آثار و احکامى در مرتبه اعتبارشان دارند پس حقیقتا به جز حضرت بارى تعالى چیزى وجود ندارد که شایسته اسم شیئیت (چیزى بودن) باشد، و هیچ هویتى به جز هویت خداوند تبارک و تعالى وجود ندارد.
خداوند مى فرماید: أَفَمَن هُوَ قائِمٌ عَلى کُلّ نَفسٍ بَما کَسَبَت وَ جَعَلَوُا لِلّهِ شُرِکاء،
آیا خدایى که نگهبان همه نفوس عالم با آثارشان است (را فراموش کردند)؛ و براى خدا شریکانى قرار دادند(۳۶۱) و شرح این آیه با روایتى از امیرالمؤمنین على علیه السلام در حرف قاف در اسم قیوم مرور شد.
پس یا هو یا من لا هو الا هو اسمى براى حضرت بارى تعالى است، به دلیل انحصار شیئیت در او (شیئیت حقیقى) و همانا به غیر از او، اعتبار محض هستند که شایسته اسم (شى ء) نمى باشند مگر به اعتبار (شى ء اعتبارى)؛ پس نسبت همه اشیاء به او (خداوند) همانند نسبت صور ذهنى به تو است، که آن صور ذهنى به اعتبار تو وجود دارند.
و به خاطر همین امیرالمؤمنین على علیه السلام فرمود:(۳۶۲)
حَدّ الاَْشْیَاءَ کُلّهَا عِنْدَ خَلْقِهِ إِبَانَةً لَهَا مِنْ شِبْهِهِ، وَ إِبَانَةً لَهُ مِنْ شِبْهِهَا، فَلَمْ یَحْلُلْ فِیهَا فَیُقَالَ: هُوَ فِیهَا کَائِنٌ، وَ لَمْ یَنْأَ عَنْهَا فَیُقَالَ: هُوَ مِنْهَا بَائِنٌ، وَ لَمْ یَخْلُ مِنْهَا فَیُقَالَ لَهُ: أَیْنَ... - الخ.
حد همه اشیائش نزد خلق او، جدا کردن آن ها از این که شبیه او باشند و جدا کردن او از این که شبیه آن ها باشد، است. پس در آن ها حل نمى شود که گفته شود: او موجودى در آن ها است (یا موجودى از موجودات است) و از آن ها دور نمى شود که گفته شود: او از آن ها فاصله دارد و از آن ها خالى نمى شود که گفته شود: کجاست... الى آخر.
و اما خبر لا این است، اگر مى خواهى بگویى: هو، یعنى شى ء حقیقى و حاصل معنى: هیچ چیزى چیز حقیقى نیست، مگر خداوند تبارک و تعالى و اگر خواستى بگویى مبتدایى که خبر نداشته باشد، او (خدا) کسى است که بى نیاز از خبر است، زیرا هنگامى که تو شى ء حقیقى را نفى به جنس مى کنى (کردى) پس بعد از آن، خبر دادن این موضوع که شى ءى حقیقى وجود ندارد و توجه نمودن نفى به نسبت، فایده اى ندارد.
این همان هدف است، به قول ایشان که مى گویند: مبتدایى که خبر ندارد مثل این که بگویى ذاتا باطل است یعنى آن چه که قابل اشاره در عالمى از عوالم نیست، پس خبر دادن از او به چیزى نفیا و اثباتا فایده اى ندارد.
حرف یاء
۳۰۴: یقین
کفعمى آن را در شمار اسماء حضرت بارى تعالى در حرف باء یاد آورى نموده است.(۳۶۳)
در کافى از امام رضا علیه السلام نقل شده است که فرمود:(۳۶۴)
فقال - یعنى الزّندِیق - رَحِمَکَ اللّه، اوجدنى کَیفَ هُو؟ وِ اَینَ هُو؟
فقال علیه السلام: ویلک، اءنّ اَلّذِى ذَهبت اِلَیهِ غَلَط، هُوَ ایّن الاین بِلا اَین وَ کَیّف الیکف بلا کیف، فلا یعرف بِالکَیفُوفِیَةِ وَ لا بِانیونِیَةِ وَ لا یُدرک بِحاسّةِ وَ لا یُقَاسُ بِشَى ءٍ.
فقال الرجل: فاذا انه لا شى ء، اذا لم یدرک بحاسة من الحواسّ.
فقال ابوالحسن علیه السلام: ویلک لما عجزت حواسّک عن ادراکه انکرت ربوبیّته و نحن اذا عجزت حواسنا عن ادراکه ایقنّا انه ربنا، بخلاف شى ء من الاشیاء...
گفت: - یعنى زندیق - خدا تو را بیامرزد، به من بگو که او چگونه است و کجاست؟.
آن حضرت علیه السلام فرمود: واى بر تو، همانا این که قصدش نمودى، مرتکب کار غلطى شدى؛ او خالق مکان است، بدون این که مکانى داشته باشد و خالق چگونگى است، بدون این که کیفیتى داشته باشد، پس با کیفیت و مکانیت (مکان خاص داشتن) خاصى شناخته نمى شود و با حواس درک نمى شود و او را با چیزى نمى توان مقایسه نمود.
آن مرد گفت: پس در این صورت بى شک او چیزى نیست، هنگامى که به وسیله حسى از حواس درک نمى شود.
امام رضا علیه السلام فرمود: واى بر تو، به خاطر این که چون حواس از ادراک او عاجز شد (است) ربوبیت او را انکار کردى و ما چون حواسمان از ادراک او عاجز است، یقین آوردیم که او پروردگار ماست، بر خلاف چیزى از این چیزها (که قابل حس است).
پس امام رضا علیه السلام از عالم ناتوانى حواس، از ادراک شى ء، به یقین تعبیر نمود و یقین اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است، به جهت خروج او از حد تشبیه و نفى این که او همچون شى یى از اشیاء باشد.
در این جا بخش اسماء مرکبى را ذکر مى کنیم که تحت حرف خاصى درج نشده اند.
۳۰۵: یا من هو اقرب الىّ من حبل الورید
حبل: رگ. وریدان: رگهاى (دو رگ) موجود در کناره هاى گردن در ورودى آن، که متصل به رتین (رگ دل) هستند، و از سر وارد آن مى شوند. حبل الورید: مثالى است در نزدیکى.
در کافى به استناد از عیسى بن یونس آمده است که گفت:(۳۶۵)
ابن ابى العوجاء در گوشه اى از محاوراتش به امام صادق علیه السلام گفت:
ذکر خدا گفتى (یاد خدا کردى) و بر آن چه که ندیدى، خوش بودى.
مام صادق علیه السلام فرمود: واى بر تو! چگونه کسى که با خلقش به چشم مى آید (و شاهد است) غائب مى شود، او به آن ها از رگ گردن نزدیک تر است، کلام آنان را مى شنود و تک تک آن ها را مى بیند و اسرار آن ها را مى داند؟!
ابن ابى العوجاء گفت: آیا او همه جا هست؟ چگونه وقتى که در آسمان هست، در زمین هم هست؟ و چگونه وقتى که در زمین است در آسمان است؟.
حضرت فرمود: تو، مخلوقى را وصف کردى که هرگاه از مکانى به مکان دیگر منتقل شود، مکان دوم از او پر مى شود و مکان اول از او خالى مى گردد، پس آن چه که در مکان سابق حادث مى شود را در مکان بعدى (مکانى که به سویش رفته) در نمى یابد؛ ولى خداوند بزرگ و عظیم الشأن و متعال، مکانى از او خالى نمى شود، و مکانى او را در بر نمى گیرد و نیست به مکان، نزدیک تر از او به مکان و او از همه به هر مکانى نزدیک تر است (یعنى او از همه به هر مکانى نزدیک تر است).
در کافى نیز در خطبه اى از امیرالمؤمنین على علیه السلام آمده است:(۳۶۶)
فى الاشیاء کلها غیر متمازج بها و لا بائن منها.
در همه اشیاء بدون آمیختگى با آن ها وجود دارد و این در حالى است که از آن ها دور نیست و با ایشان فاصله اى ندارد.
در خطبه دیگرى مى فرماید:(۳۶۷) و من قال: أین فقد غیّاه، و من قال على ما فقد اخلى منه.
کسى که گفت: کجاست همانا (بقیه مکان ها را) او را در جاى خاصى فرض کرده (قرار داده) و کسى که گفت: فلان جا همانا از او خالى نموده است. و این مضمون در خطبه آن حضرت بسیار است.
و در کافى نقل شده که احمد بن محمد البرقى روایت نموده است که:(۳۶۸)
جاثلیق از امیرالمؤمنین على علیه السلام پرسید: به من بگو که خداوند عز و جل کجاست؟
حضرت على علیه السلام فرمود: او همین جا و همین جا و بالاى ما و در میان ما و محیط بر ما (احاطه دارد بر ما) و همراه ماست. و این، در کلام حضرت بارى تعالى منعکس شده است که فرمود: هیچ رازى سه کس با هم نگویند، جز آن که خدا چهارم آن ها و نه پنج کس، جز آن که خدا ششم آن ها و نه کمتر از آن و نه بیشتر، جز آن که هر کجا باشند او با آن ها است.(۳۶۹)
پس یا من هو اقرب الىّ من حبل الورید اسمى براى حضرت بارى تعالى است، به جهت عدم خالى بودن چیزى از وجود او، على رغم این که وجود الهى او از سنخ وجود امکان نیست، پس حواسى از ممکنات او را درک نخواهد کرد (زیرا از جنس او نیستند) و به خاطر همین خداوند در همه چیز وجود دارد و نه به صورت آمیخته شدن، و خارج شدن از همه چیز است، نه به صورت مطلق (نه به صورتى که فاصله اى بین او و اشیاء باشد).
۳۰۶: یا من هو بکل مکان
معناى آن را از آن چه که گذشت، فهمیدى.
۳۰۷: یا من لا یشغله شأن عن شأن
هرگاه در خودت تأمل نمایى، در مى یابى که به تمام اجزاى بدنت احاطه دارى (از سر تا پا) به نحوى که چیزى از آن، از تو جدا نمى شود.
ولذا ظاهر و باطن خویش را از اجزاء محسوس و مراتب باطنت را مجموعه منظمى که نمى توان از آن ها غافل شد، مى پندارى، که باید مواد غذایى لازم به آن برسد، سلامتى آن حفظ شود و تمام آثارش ظاهر شود، پس تو (نفس) به خاطر احاطه اى که به تمام اجزائت دارى، داخل آن هستى و نه به صورت آمیخته شدن و خارج از آن هستى، نه به صورتى که فاصله اى بین تو و اجزائت باشد.
پس على رغم احاطه اش به همه اجزائت، نه چشم، نه گوش، نه گوشت، نه استخوان، نه خون، نه رگ ها، نه صورت، و نه چیز دیگرى است.
نه داخل اجزاست و نه خارج از آن ها، و این در حالى است که به همه آن ها احاطه دارد (نفس) و با وجود نفسانى همراه همه آن ها است، نه با وجود بصرى، نه با وجود سمعى، نه گوشتى و نه استخوانى. در هر جزئى آثار جزء را آشکار مى کند (در شنیدن شنیدنى ها و در دیدن دینى ها و...) هیچ عملى او را (نفس را) از عمل دیگر منع نمى کند، دیدن از شنیدن، شنیدن از چشیدن، و چشیدن از بو کردن و بو کردن از لمس نمودن.
نفس خلقى از مخلوقات حضرت بارى تعالى است و اثرى از آثار آفرینش او؛ پس خالق آن (نفس)، داراى اولویت و سابق تر و کامل تر است؛ بنابراین لا یشغله شأن عن شأن (پرداختن به امرى، او را از امر دیگر منع نمى کند) پرداختن به زمین او را از آسمان، و آسمان او را از زمین و چیزى او را از چیز دیگر منع نمى کند. آن، به دلایل فوق اسمى از اسامى حضرت بارى تعالى است.
۳۰۸: یا من هو کل یوم فى شأن
نام هاى خداوند بلندمرتبه، از جهت عناوین محدود مى باشند، براى مثال: علیم و قدیر، نام هایى به دلایل مختلف دانش و توانایى هستند و لیکن آن ها از جهت دانستنى ها و توانستنى ها نامتناهى مى باشند، به این معنى که دانش و توانایى پایانى ندارند، به این جهت که به دانشش برترى نمى توان یافت و به توانایى اش دست اندازى نمى توان کرد.
پس براى هر نامى، جایگاههایى بى نهایت وجود دارد و جهان موجودات با همه مراتبش چه به صورت فردى، و چه به صورت مرکب، از مظاهر نام هاى خداوند بلندمرتبه مى باشد؛ و هنگامى که به ترکیب برخى، یا برخى دیگر، یا با مرتبه اى، مرتبه هاى نام دیگر، یا جایگاهى از جایگاه هایش لحاظ کردیم به آن چه که نهایتى براى آن وجود ندارد، دست نخواهیم یافت.
و آن فرموده خداوند منزه و بلندمرتبه است که:
وَ لَوْ أَنّمَا فِی الاَْرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدّهُ مِن بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مّإ؛غغ نَفِدَتْ کَلِمَاتُ اللّهِ إِنّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ،
و اگر هر درخت روى زمین قلم شود و آب دریا به اضافه هفت دریاى دیگر مداد گردد، باز نگارش کلمات خدا ناتمام بماند که همانا خدا داراى اقتدار و حکمت است.(۳۷۰)
و فرموده خداوند بلند مرتبه:
قُل لّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا،
(اى رسول ما به امت) بگو که: اگر دریا براى نوشتن کلمات پروردگار من مرکب شود، پیش از آن که کلمات الهى به آخر رسد دریا خشک خواهد شد، هر چند دریایى دیگر باز ضمیمه آن ها کنند.(۳۷۱)
هر روزى که مى آید، ارزاق تبدیل مى شوند و زندگان در آن مى میرند و متولدین در آن به دنیا مى آید و افراد سالم در آن بیمار مى گردند و بیماران شفا مى یابند و مانند آن در هر روز دیگر اتفاق مى افتد، همانا آن چه آن براى تبدیل نام هاى عمل کننده در رسیدگى به جهان موجودات و بازداشتن از آن مى باشد.
پس هیچ روزى نیست، مگر این که آن مظهر جدیدى براى نام ها مى باشد، بلکه هر لحظه، جایگاهى غیر از جایگاه لحظه دیگر دارد، پس هر روزى، او در جایگاهى است، بله در هر لحظه براى او جایگاهى است و براى همین به بدیع البدایع نامیده شده (تحقیقش در حرف ب در نام بدیع گذشت) و از این دانسته مى شود که در جهان، تکرار وجود ندارد، بلکه هر روز او در جایگاهى است.
پس آن نامى براى خداوند بلندمرتبه به این دلیل مى باشد، پس اى صاحبان بصیرت عبرت بگیرید.
۳۰۹: یا من هو بالمنظر الاعلى و بالافق المبین
خداوند بلندمرتبه فرمود: و لقد رآهُ بالأُفق المبین، و او این وحى جبرئیل را در افق اعلاى مشرق درست مشاهده کرد(۳۷۲) و خداوند فرمود: و هو بالأفق الأَعلى ثم دنا فتدلّى، و آن رسول، در افق اعلاى کمال دو مشرق انسانیت بود و آن گاه نزدیک آمد و بر او (وحى نازل) گردید.(۳۷۳)
در خصال از امام صادق علیه السلام سؤال شد:(۳۷۴)
عن الصادق علیه السلام سئل: ما الافق المبین؟ قال: قاع بین یدى العرش، فیه انهار تطرد فیه من القدحان عدد النجوم.
افق مبین چیست؟
فرمود: جاى هموارى است که در جلوى عرش واقع شده است، در آن رودهایى است که در آن از جام ها به شماره ستارگان عبور مى کند.
در فرهنگ لغت آمده است که:(۳۷۵) افق: ناحیه. و در آن: نظره: به او نگاه کرد، به وسیله چشمش به دقت به او نگاه مى کند.
پس منظور از منظر الاعلى: جایى است که در آن احوال هیچ چیزى فراموش نمى گردد، براى اشرافى که بر غیر خودش دارد، پس آن، کنایه از اولین تجلى خداوند ستوده شده و بلندمرتبه مى باشد؛ یعنى حقیقت محمدیه که احاطه به همه چیز به صورت گسترده و به اندازه دارد، بزرگترین تجلى اوست، آن چنان که در دعاى شب مبعث آمده است: (۳۷۶) که اولش این است:
اللهم انى اسئلک بالتجلى الاعظم فى هذه الللیة من الشهر المکرم
پروردگارا! همانا من به بزرگترین تجلیت در این شب، از ماه باکرامت، از تو درخواست مى کنم.
منظور از افق مبین: ناحیه اى است که در آن هم چیزها آشکار هستند. برخى از برخى دیگر، آشکار مى گردند، به نحوى که هیچ چیزى به چیز دیگر شبیه نیست. پس آن، کنایه از تجلى ابتدائى اش به دلیل مرتبه ولایتش مى باشد، آن چنان که این روایت از امام صادق علیه السلام به این مطلب اشاره مى کند:
عن الصادق علیه السلام فالمراد بالعرش: هو الحقیقة المحمدیة و المراد بالقاع: هو مرتبة و لایتها و المراد بالانهار: مراتب الولایة و المراد بالقدحان: شؤونها.
پس منظور از عرش: حقیقت محمدیه است، و منظور از جایگاه هموار: مرتبه ولایتش مى باشد، و منظور از رودها: مراتب ولایتش مى باشد، و منظور از جام ها: جایگاههایش است.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل احاطه اش به همه چیز و عدم خفاى آن ها از او. مانند کسى که اشراف به چیزى دارد، به وسیله چشمش به دقت در آن مى نگرد، و در ناحیه اى که همه چیزهایى که پایین تر از اوست آشکار مى باشد وجود دارد.
پس به وسیله حقیقت محمدیه به موادش احاطه دارد، مانند کسى که پس از دیدن سیاهى چیزى از دور، آن را تشخیص مى دهد: به این وسیله صورتش براى او مشخص شد، و در مرتبه ولایت صورتش به دقت آشکار مى گردد، و بنابراین براى هر دو فقره نام یکسانى قرار داد با این که همانا آن دو به منزله دو اسم هستند.
۳۱۰: یا من احاط بکل شى ء علمه
در نام محیط در گذشته تفسیر این نام را آوردیم.
۳۱۱: یا من وسعت کل شى ء رحمته
فرق بین احاطه و گشایش در نام محیط گذشت. حقیقت دانش و حقیقت رحمت از آن ها با مراجعه به نام علیم و رحمان پرده برداشته مى شود.
۳۱۲: یا من یعلم خائنة الاعین و ما تخفى الصدور
در لغت نامه آمده است: خائنة الاعین: آن چه به وسیله نگاه دزدیده مى شود، در آن چه که حلال نیست یا این که با شک نگاه در چیزى بنماییم. و در آن: صدر اعلى، پیش از هر چیز و اولش مى باشد.
حقیقت دانش آفرینش، همان خلق اول مى باشد به این دلیل که آن، علت ابتدایى براى همه چیزهاست، پس معنى یعلم همان جدا کردن چیزها به وسیله علت هاى اولیه شان مى باشد، یعنى کدام در مواد تشکیل دهنده یک چیز وجود دارد پس آن یک چیز مشخص مى شود، سپس به دیگر نام ها دیگر جایگاههایش کامل مى گردد، و به درستى که شناخته شد همانا آن فعلیست که انجام مى گیرد، نه این که صفت باشد و به عبارت دیگر قرار گرفتن صفت، بر چیزى که صفت به آن تعلق دارد که آن غیر از صفت است.
منظور از صدر اول مراتب انسانى است که چه به اسلام و چه به کفر گشوده مى شود.منظور از ما یخفى آن چه به مراتب او به صورت گسترده احاطه دارد، مى باشد.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل تشخیص مراتب دیدن و شؤون آن، به وسیله ماده هاى خاص هر کدام، سپس جدا کردن آن چه به همه صدور احاطه دارند به تدریج به ماده هایشان و علت هاى اولیه اش همگى در محله ایشان و ابتداى فعلیت شان مى باشد.
۳۱۳: یا من لا یخفى علیه خافیة
خافیه: متضاد آشکار و علنى است.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل نبود امکان پوشیده ماندن چیزى از او؛ براى این که او با همه چیز است، و به وسیله دانش و توانایى و خواست و اراده اوست که به چیزها پنهان شده اند، پس چگونه مى شود که براى او پنهان باشند.
۳۱۴: یا من یحول بین المرء و قلبه
(۳۷۷)
خداوند بلند مرتبه فرمود:
یَا أَیّهَا الّذِینَ آمَنُواْ اسْتَجِیبُواْ لِلّهِ وَ لِلرّسُولِ إِذَا دَعَاکُم لِمَا یُحْیِیکُمْ وَاعْلَمُواْ أَنّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ،
اى اهل ایمان! چون خدا و رسول شما را به ایمان دعوت کنند، اجابت کنید تا به حیات ابد رسید و بدانید که خدا در میان شخص و قلب او حایل است و همه به سوى او محشور خواهید شد.(۳۷۸)
امام باقر علیه السلام (۳۷۹) فرمود: یحول بین المؤمن و معصیته أن تقوده الى النار، و بین الکافر و طاعته أن یستکمل به الایمان.
قال: واعلموا اءنّ الأعمال بخواتیمها.
او، بین مؤمن و گناهش حائل مى شود از این که در آتش جاى گیرد و بین کافر و فرمانبردارى اش حائل مى شود از این که به وسیله آن ها ایمانش کامل شود.
فرمود: و بدانید که همانا کارها، به پایانشان سنجیده مى شوند.
امام صادق علیه السلام فرمود: یحول بینه و بین أن یعلم اءنّ الباطل حق.
میان او و میان این که بداند که همانا باطل حق است حائل مى شود.
در مجمع البیان و تفسیر عیاشى آمده که:(۳۸۰) تا به ابد یقین پیدا نکند که همانا حق، باطل مى باشد و تا به ابد قلب یقین پیدا نکند که همانا باطل، حق مى باشد.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل مهیا کردن کسى که قلبش براى نیکى ها پاسخ دهد و متوجه ساختن او به سوى حق و نابینا ساختن قلب کسى که به او و به فرستاده اش صلى الله علیه و آله و سلم از نیکى هإ؛کک پاسخ نمى دهد و منصرف کردنش از آن.
۳۱۵: یا من لا یعزب عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الارض
خداوند بلندمرتبه فرمود:
عالم الغیب لا یعزب عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الارض و لا أصغر من ذلک و لا أکبر الا فى کتاب مبین.
داناى نهان است، چیزى از او به اندازه مثقال ذره اى و نه کوچک تر از آن و نه بزرگتر در آسمان ها و نه در زمین پنهان نمى باشد جز این که در کتاب آشکار موجود است.
در فرهنگ لغت آمده است که:(۳۸۱) غروب: پنهانى و رفتن. و در آن همچنین: ذر: مورچه کوچک، و صد عدد از آن به وزن دانه جوى مى باشد، و یک عدد از آن ها را ذره مى گویند.
در بخش سوم دانستى که عالِم و مانند آن از اسم هاى فاعل مى باشند. نامى براى خداوند متعال است، به دلیل مهیا کردن صفات براى واقع شدنشان بر متعلقاتشان. پس منظور از عالم غیب کسى است که در تهیه نزول علت ابتدایى بر مراتب پایین تر و آشکار کردن جایگاه هایش به صورت جزئى تر و مرتب کردن آن بر مراتبش به شکلى که هر جزء معلومى در کنار جزء معلوم دیگر در نظر گرفته شود، دست داشته باشد و هنگامى که این چنین باشد، چگونه میشود که چیزى از خداوند بلندمرتبه پنهان بماند و آن به فعل او چیزى مى شود.
بنابراین خداوند بلندمرتبه در ادامه فرموده اش، مى فرماید:
لا یعزب عنه تا به انتها، پس از این که فرمود: عالِم اشاره به این دارد که همانا تحقق پیدا کردن همه چیزها موقوف به این است که خداوند بلندمرتبه علت ابتدایى شان را به جهان هاى شهود نازل کند، پس چگونه ممکن است آن ها از خداوند بلندمرتبه مغفول بمانند.
پس غروب نه مطلق پنهانى و نه مطلق رفتن مى باشد؛ بلکه آن حواس پرتى و غفلت مى باشد. پس آن نام خداوند متعال است، به دلیل غافل نماندنش از جزئیات بعد از تجزیه شدن آن، پس بى شک قوامش به علل ابتدایى است که آن، کتاب و مرتبه قرآن مى باشد، سپس به دلایل ثانویه اش و کتاب آشکارى که آن، جهان ولایت و مرتبه جداکننده اى است که به روشنگرى اش هر چیزى را روشن مى کند و هر جزیى را تجزیه مى کند.
بنابراین فرمود: و لا أصغر من ذلک و لا أکبر الّا فى کتابٍ مبینٍ، و نه کوچک تر از آن و نه بزرگ تر از آن در آسمان ها و زمین پنهان نمى باشد، جز این که در کتاب آشکار موجود است، یعنى هر کوچک و بزرگى به دلایلش در جهان ولایت که آن کتاب آشکار مى باشد، هستند، پس به آشکارکنندگى اش، هر چیزى را آشکار مى کند و چیزى مى شود پس پنهان ماندنش از خداوند بلند مرتبه امکان دارد.
۳۱۶: یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد
امام باقر علیه السلام فرمود:(۳۸۲)
اءنّ اهل البصرة کتبوا الى الحسین بن على علیه السلام یسألونه عن الصمد؟
فکتب الیهم:
بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد، فلا تخوضوا فى القرآن و لا تجادلوإ؛گگ فیه و لا تتکلموا فیه بغیر علم.
فقد سمعت جدى رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول: مَن قال فى القرآن بغیر علم فیتبوّء مقعده من النار.
و اءنّ الله سبحانه قد فسّر الصمد فقال: الله احد * الله الصمد، ثم فسّره فقال: لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد لم یخرج منه شى ءٌ کثیفٌ کالولد و سائر الاشیاء الکثیفة، التى تخرج من المخلوقین، و لا شى ء لطیف کالنفس، و لا تنشعب منه البدوات، کالسنة و النوم و الخطرة و الهم و الحزن و البهجة و الضحک و البُکاء و الخوف و الرجاء، و الرغبة و السأمة و الجوع و الشبع، تعالى عن أن یخرج منه شى ء، و أن یتولد منه شى ء کثیف أو لطیف، و لم یولد، و لم یتولد من شى ء، و لم یخرج من شى ء کما یخرج الاشیاء الکثیفة عن عناصرها، کالشى ء من الشى ء، و الدابة من الدابّة، و النبات من الارض، و الماء من الینابیع، و الثمار من الاشجار؛ و لا کما تخرج الاشیاء اللطیفة من مراکزها کالبصر من العین و السمع من الاذن، و الشم من الأنف و الذوق من الغم، و الکلام من اللسان و المعرقة و التمیز من القلب، و کالنار من الحجر.
لا، بل هو الله الصمد، اَلّذِى لا من شى ء و لا فى شى ء و لا على شى ء، مبدع الاشیاء و خالقها، و منشى ء الاشیاء بقدرته یتلاشى ما خلق للنفاء بمشیته، و یبقى ما خلق للبقاء بعلمه، فذلکم الله الصمد لم یلد و لم یولد، عالم الغیب و الشهادة الکبیر المتعال، و لم یکن له کفوا احد.
اهل بصره به امام حسین علیه السلام نامه اى مى نویسند و از او در مرود معنى صمد مى پرسند؟
ایشان در جواب مى نویسند:
به نام خداوند بخشنده مهربان، پس اما، در قرآن تعمق نکنید و در آن مجادله نکنید و درباره آن سخن مگویى، بدون این که دانشش را داشته باشید. از جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنید که فرمود: هر کس درباره قرآن، بدون دانش سخن بگوید، جایگاهش آتش خواهد بود.
خداوند صمد را این چنین تفسیر کرده است: قل هو الله احد، الله الصمد، خدا یکتاست، آن خدایى که بى نیاز است،(۳۸۳) سپس تفسیرش کرد و فرمود: لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد، نه کسى فرزند او، و نه او فرزند کسى است، ونه هیچ کس مثل و همتاى اوست(۳۸۴) از او چیز مرکبى مانند فرزند خارج نمى شود و هم چنین دیگر چیزهاى مرکب، که از آفریدگان خارج مى شود، و نه چیزى لطیف همچون روح از او خارج مى شود، و حالات مختلف مانند چرت و خواب و کار مهم و اندوه و شادى و خندیدن و گریه و ترس و امیدوارى و رغبت و مرگ و گرسنگى و سیرى از او منشعب نمى گردد.
بلندمرتبه است از این که چیزى از او خارج شوند، و این که چیز لطیفى از او متولد گردد، و نه چیزى از او متولد مى شود و نه از چیزى متولد مى گردد و از چیزى خارج نمى شود، آن چنان که چیزهاى مرکب از عناصرشان خارج مى شوند، مانند خارج شدن چیزى از چیزى، و حیوان از حیوان، و نه آن چنان که چیزهاى لطیف از عناصرشان خارج مى شوند، مانند خارج شدن بینایى از چشم، شنوایى از گوش، بویایى از بینى، چشیدن از دهان، سخن از زبان و شناخت جداکنندگى از عقل، و مانند آتش از سنگ، خارج میشوند.
نه، بلکه او آن خدایى است که بى نیاز است، کسى که از چیزى و در چیزى و بر چیزى نیست، پدیدآورنده چیزها و آفریننده شان مى باشد، و چیزها به توانایى اش پدید مى آیند و آن چه که براى از بین رفتن آفریده شده، به خواستش از هم پاچیده مى گردد، و آن چه که براى بقا آفریده شده، به وسیله دانشش باقى مى ماند: الله الصمد لم یلد و لم یولد، آن خدایى که بى نیاز است، کسى که نه چیزى از او متولد مى شود و نه او از چیزى متولد مى گردد(۳۸۵) و عالم الغیب و الشهادة الکبیر المتعال، داناى پنهان و آشکار، بزرگ بلندمرتبه (۳۸۶) و و لم یکن له کفوا احد، و کسى هم شأن او نیست.(۳۸۷)
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل این است که چیزى در کنارش قرار نمى گیرد، تا این که بتوان گفت که چیزى از او متولد شده یا او از چیزى متولد گردیده است، بلکه او داناى پنهان و آشکار است و به آن ها احاطه دارد، و بلندمرتبه از جهان هایشان مى باشد، از همه بى نیاز است، دست فقر همگان به سوى او گشوده مى باشد.
۳۱۷: یا من السموات مطویّات بیمینه و الارض جمیعا قبضته
خداوند بلندمرتبه فرمود:
وَ مَا قَدَرُوا اللّهَ حَقّ قَدْرِهِ وَالاَْرْضُ جَمِیعًا قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَالسّماوَاتُ مَطْوِیّاتٌ بِیَمِینِهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمّا یُشْرِکُونَ،
و آنان که غیر خدا را طلبیدند، خدا را چنان که شاید به عظمت نشناختند و اوست که روز قیامت زمین در قبضه قدرت او و آسمان ها در پیچیده به دست سلطنت اوست، او ذات پاک یکتا منزه و متعالى از شرک مشرکان (بلکه از فکر موحدان) است.(۳۸۸)
امام صادق علیه السلام فرمود:(۳۸۹)
قبضته: یعنى دارائیش، که کسى در آن با او شریک نیست و الیمین: الید، الید: قدرت و قوت؛ مطویات بیمینه یعنى به توانایى اش و نیرویش.(۳۹۰)
در فرهنگ لغت آمده است که:(۳۹۱) طوى الصحیفة یطولها، فاطوى و انطوى: نامه را تا کرد، آن را تا مى کند، پس تا خوردن و تا شدن. و در آن هم چنین آمده: قبضته؛ ما قبضت علیه من شى ء: گرفته شده؛ چیزى در اختیار او قرار نگرفت.
پس مطوى و منطوى: متضاد گسترده. قبضه: آن چه که کف دست را پر مى کند؛ پس منظور این است که با تواناییش آسمان ها پیچیده به دست اوست و تمام زمین، به منزله یک قبضه نسبت به خداوند متعال مى باشد و این چنین گشادگى نیرویى که او دارد، پس چگونه مى توان حق شأن او را دانست.
پس آن نام خداوند متعال است، به دلیل ناتوانى از دانستن شأن او و رسیدن به حقیقت چیرگى اش.
۳۱۸: یا من هو الرحمان الرحیم على العرش استوى
ما در حرف ر در نام الرحمان الرحیم ذکر کردیم که همانا خلق اول به دلیل به وجود آمدنش که سبب نزدیکى بین حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم و خاندانش و بین هر موجودى مى گردد، رحمت نامیده شده است و به دلیل احاطه اش به ماده اصلى هر موجودى (مانند احاطه دریا به قطرات بى نهایت به صورت دائمى) رحمان نامیده شده است و به دلیل اختصاص لوازم این نزدیکى به مؤمنین، رحیم نامیده شده است.
امام صادق علیه السلام درباره فرموده خداوند بلندمرتبه که: ثم استوى على العرش، آنگاه به خلقت عرش پرداخت(۳۹۲) فرمود: استوى على کل شى ء فلیس شى ء اقرب الیه من شى ء، هر چیزى را درست کرد، پس چیزى به او، از چیز دیگر نزدیک تر نیست.(۳۹۳)
در روایت دیگر آمده است:(۳۹۴)
استوى فى کل شى ء، فلیس شى ء اقرب الیه من شى ء، لم یبعد منه بعید، و لم یقرب منه قریب، استوى فى کل شى ء.
هر چیزى را درست کرد، پس چیزى به او از چیز دیگر، نزدیک تر نیست، دور از دور نیست، و نزدیک به او نزدیک نیست، هر چیزى را درست کرد.
پس امام علیه السلام استواء را تفسیر کرده به نسبتى که او به همه موجودات دارد و عرش را به همه چیزها تفسیر کرده است، به این تضمین که استواء معنى چیرگى مى دهد، و مانند آن از آن چه که به وسیله على متعدى مى شود.
پس منظور از آیه، درستى نسبت خداوند بلندمرتبه به وسیله رحمانیتى که نسبت به همه چیز دارد، مى باشد، براى این که چیزى از رحمت خداوند بلندمرتبه خالى نمى ماند.
پس خداوند بلندمرتبه به وسیله رحمت و رحمانیتش، به مواد هر موجودى احاطه دارد و به وسیله رحمت رحیمیش به لوازم وجودش، اعم از خوبى و بدى احاطه دارد ولى در آخرت اختصاص رحمت رحیمى اش، به وسیله خوبى به مؤمنین مى باشد.
پس آن نام خداوند متعال است، به دلیل درستى نسبت خداوند به هر چیز، از جهت دور نبودن هیچ چیز از رحمتش که به رحمانى و رحیمى تقسیم شده است.
۳۱۹: یا من لیس کمثله شى ء
ک زائد است، و معنى اش تأکید کردن نسبت جمله مى باشد، پس معنى اش عدم وجود مثل و همانند براى خداوند متعال مى باشد، نه از جهت ذات و نه از جهت صفت مثل و مانندى ندارد.
۳۲۰: یا من بیده ملکوت کل شى ء
ملکوت هر چیزى عبارت است از اولین ظهورش که جهان هاى دیگر او، از فروع آن مى باشد.
در فرهنگ لغت آمده است:(۳۹۵) و ملکوت - مانند ترس و برترى - بزرگى و چیرگى آن عبارت از جهان امر مى باشد، و جهان مفاتیح را شامل مى شود و به جهان امر نامیده مى شود، براى این که امر همان: چیز مى باشد؛ آن چنان که فرمود: خود امر: و حقیقت امر، و مراد از آن دو هر چیز با قطع نظر از اضافاتى که به آن ملحق شده مى باشد.
پس منظور از امر: چیز با توجه به آن چه که او آن مى باشد است.
پس منظور از جهان امر، همان چیز بودن چیزى با قطع نظر از تمام اضافاتش مى باشد؛ و از آن وجه تسمیه اش به جهان مفاتیح و ملکوت دانسته مى شود، براى این که بى شک آن، کلید همه جهان ها است و براى آن بزرگى و چیرگى مى باشد.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل انحصار اجراء ملکوت هر چیز براى او و به وسیله تواناییش.
بنابراین خداوند فرمود: و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو، و کلیدهاى خزائن غیب نزد خداست، کسى جز خدا بر آن آگاه نیست(۳۹۶)یعنى آن کلیدهایى که آن، جهان کتاب هر موجودى مى باشد، کسى جز خداوند آن را شرح نمى دهد و به مراتب پایین ترش نازل نمى کند.
پس به درستى که در عنوان سوم تو دانستى که مرتبه دانست مرتبه وقوع دانش برداشته شده دانسته مى شود، و آن غیر از صفت دانش است، بلکه آن مرتبه فعل است؛ و افعال خداوند بلندمرتبه به اتفاق همه گروه ها حادث مى باشد.
۳۲۱: یا من امره اراد شیئا أن یقول له کن فیکون
امام رضا علیه السلام فرمود:(۳۹۷)
و کن منه صنع و ما یکون به هو المصنوع، و کن از آن ساخته شدن است و آن چه که موجود مى باشد، به وسیله آن ساخته شده است.
و در نهج البلاغه آمده است که:(۳۹۸) اءنّما کلامه سبحانه فعل منه انشأه و مثّله، لم یکن من قبل ذلک کائنا، و لو کان قدیما لکان الها ثانیا،
قبل از این موجودى نمى باشد و اگر قبل از این موجودى مى بود، خداى دومى واجب مى گشت.
به درستى آن چه که سخن خداوند است فعل او مى باشد، از آن هر چیزى را پدیدار مى کند و به تصویر مى کشد.
همچنین ایشان فرمود:(۳۹۹) یقول و لا یلفظُ... و یرید و لا یُضمِر، مى گوید و لفظى به کار نمى برد،... و مى خواهد و پنهان نمى کند.
و فرمود: یرید بلا همّه بدون کوشش مى خواهد.(۴۰۰)
امام کاظم علیه السلام فرمود:(۴۰۱)
الاِْرَادَةُ مِنَ المَخلُوقِ الضّمِیرُ وَ مَا یَبْدُو لَه بَعْدَ ذَلِکَ مِنَ الْفِعْلِ، وَ أَمّا مِنَ اللّهِ تَعَالَى فَإِرَادَتُهُ إِحْدَاثُهُ لَا غَیْرُ ذَلِکَ، لاَِنّهُ لَا یُرَوّی، وَ لَا یَهُمّ وَ لَا یَتَفَکّرُ، وَ هَذِهِ الصّفَاتُ مَنْفِیّةٌ عَنْهُ، وَ هِیَ مِن صِفَاتُ الْخَلْقِ، فَإِرَادَةُ اللّهِ هِىَ الْفِعْلُ لَا غَیْرُ ذَلِکَ، یَقُولُ لَهُ: کُنْ فَیَکُونُ. بِلَا لَفْظٍ وَ لَا نُطْقٍ بِلِسَانٍ وَ لَا هِمّةٍ وَ لَا تَفَکّرٍ وَ لَا کَیْفَ لِذَلِکَ، کَمَا أَنّهُ لَا کَیْفَ لَهُ.
خواست از طرف آفریده شده در اندرون دل او مى باشد و آن چه آغاز مى شود از او بعد از آن، فعل مى باشد، ولى از خداوند بلندمرتبه اراده اش همان فعل مى باشد و غیر از آن به گونه اى دیگر فعل اتفاق مى افتد، براى این که همانا او تأمل نمى کند، و کوشش نمى کند و فکر نمى کند، و این صفت ها از او جداست، و آن از صفت هاى آفریدگان مى باشد، پس اراده خداوند همان فعل است، و غیر آن نمى باشد، مى گوید به آن: شو، پس مى شود. بدون لفظ و بدون سخن گفتن با زبان و بدون کوشش و بدون تفکرى که باشد و چگونگى براى آن نیست، آن چنان که براى خداوند بلندمرتبه چگونگى وجود ندارد.
پس آن نام خداوند متعال است به این دلیل که همانا خواست خداوند متعال پدیدار کردن وجود آن چه که مورد نظر او بوده، مى باشد، پس به دنبال آن، آن چه که مورد نظر بوده بدون درنگ موجود مى باشد، نه این که چیزى بگوید.
۳۲۲: یا من لا شریک له فى الملک و لم یکن له ولىّ من الذل
جهان مُلک: جهان آفریدگان مى باشد که در آن دگرگونى و جدایى و گوناگونى حالات وجود دارد و در آن افعال همه گونه هاى موجودات آشکار مى شود بر خلاف جهان ملکوت و جهان امر، که آن دو جهان گستردگى مى باشند، دگرگونى و جدایى و گوناگونى و جابجایى در آن ها وجود ندارد، پس منظور از دانستن شریک از او در رسیدگى به جهان ممکنات و بازداشتن از آن مى باشد و دگرگونى و اثرگذارى، منحصرا براى خداوند متعال مى باشد.
پس آن نام خداوند متعال است، به دلیل دور دانستن شریک براى او در جهان فعل براى این که همانا شریکى که احتمال آن به اعتبار نام هاى خداوند بلندمرتبه در جهان فعل او مى باشد، نه این که در مرتبه صفات و یا در جهان ذات او باشد، براى این که صفاتش عین ذاتش مى باشد، و ذات خداوند بلندمرتبه شریک داشتن را قبول نمى کند، پس به درستى که شریک داشتن محدود کردن بنا شده است، و محدود کردن مستلزم شمردن مى باشد، و شمارش همراه با تجزیه مى باشد، و آن باطل کننده ازلیت است، و هر چه که از بین برود اله نمى باشد؛ پس خدا آن کسى است که محدود کردنش امکان ندارد و آفریدگان از درک چیستى و چگونگى اش ناتوان مى باشند؛ پس مرتبه اى که احتمال شریک داشتن در آن رود مرتبه فعل مى باشد، و مرتبه صفات و ذات نمى باشد.
بنابراین عدم شریک به جهان مُلک، مقید شده است به دلیل این که نام ها در اثر گذارى در چگونگى جهان ملک توسط خداوند نقش میانجى را بازى مى کنند، طبق فرموده خداوند: و لم یکن له ولىّ من الذّل، و نه عزت و اقتدار او را نقصى رسد که به دوست و مددکارى نیازمند شود.(۴۰۲)
روشن مى شود که میانجیگرى نام ها در اثرگذارى از باب وسیله مى باشد و نه از باب سبب؛ مانند نقشى که چاقو براى ذبح کننده دارد؛ پس براى او مددکارى نمى باشد، یعنى اثرگذارى از طرف خداوند به دلیل ذلت و نیاز او به آن چیز نمى باشد.
بله، این اثرگذارى از جهت نقص در اثر گیرنده است، به جهت عدم تناسبى که بین او و بین خداوند بلندمرتبه وجود دارد.
پس نام هایى را آفرید که آن ها واسطه بین او و بین آفریدگان مى باشند، براى تناسب و وسیله بودن و اثرگذارى که براى خداوند بلندمرتبه از پشت حجاب دارد، پس براى او دوست و مددکارى که او را از نقص برهاند، وجود ندارد.
۳۲۳: یا من لا یعلم کیف هو و لا این هو الا هو
دانستى که همانا مرتبه دانست، دانسته مى شود؛ مرتبه واقع شدن صفت دانش بر دانسته شده به وسیله جدا کردن چیزها به دلایل اولیه شان و تشخیص موادشان که وجود دارد، و چگونگى چیز عبارت از حالت هاى مختلف آن مى باشد که دگرگون مى شود براى او با تبدیلاتى که روى مى دهد و جا، مکانى است که حاوى هر چیز مى باشد، و خداوند بلندمرتبه مشخص کننده و سازنده کیفیت و چگونگى است، پس چگونگى به وسیله کیفیت سازى او چگونگى مى شود، و سازنده مکان است پس آن به وسیله او مکان مى شود.
پس چگونگى و جایگاه هاى فعلش و از نتایج فعل هاى انجام شده اش مى باشد. و خداوند متعال برتر از چگونگى و مکان مى باشد، براى این که لزوم محدود بودن از ازل از او دور بوده است، پس چگونگى و مکان براى او وجود ندارد؛ و لکن خداوند به وسیله ذاتش از هر چیزى کفایت مى کند و به وسیله خلق اولیه اش به هر چگونگى احاطه دارد و خالى نمى باشد.
در هر مکانى وجود دارد؛ درون چیزهاست، نه به صورتى که با آن ها مخلوط شود، از آن ها خارج است، نه به صورتى که آن ها را بتوان جدا از او دانست؛ همانطور که ذات و صفات و افعالش، شبیه به ذات و صفات و افعال آفریدگانش نیست و چگونگى و مکان او نیز به این صورت مى باشد.
پس همانطور که او موجود است، نه به وسیله موجودیت و زنده است، نه به وسیله زندگى که وجود دارد، و دانا است، نه به وسیله دانشى که هست و تواناست، نه به وسیله توانایى که وجود دارد، پس مانند آن داراى چگونگى است، بدون چگونگى که وجود دارد و مکانى از او خالى نمى شود نه به وسیله این که محتواى مکانى را پر کند؛ پس این که او چگونه است و کجاست را کسى جز او نمى داند، پس منزه است کسى که نه شبیه چیزى است و نه چیزى به او شبیه مى باشد.
۳۲۴: یا اهل التقوى و اهل المغفرة
خداوند بلندمرتبه فرمود:
فمن شاء ذکره و ما یذکرون الا أن یشاء الله هو اهل التقوى و اهل المغفرة:
تا هر که خواهد متذکر حق شود و متذکر نخواهد شد، جز آن که خدا بخواهد. که او اهل تقوى و آمرزش و بخشش است.(۴۰۳)
امام صادق علیه السلام درباره این آیه فرمود:(۴۰۴)
قال الله تبارک و تعالى: انا اله أن اتقى و لا یشرک بى عبدى شیئا، و انا اهل بیت علیهم السلام اءنْ لم یشرک بى عبدى شیئا أن ادخله الجنة، اءنّ الله تبارک و تعالى اقسم بعزته و جلال أن لا یعذب اهل توحیده بالنار ابدا.
خداوند ستوده شده و بلندمرتبه فرمود: من اهل آن هستم که درباره من تقوا پیشه کنند و بنده ام براى من چیزى را شریک قرار ندهد، و من اهل آن هستم که اگر بنده ام چیزى را براى من شریک قرار ندهد، او را وارد بهشت کنم.
و فرمود: به درستى که خداوند تبارک و تعالى به بزرگوارى و بلندمرتبگى اش قسم یاد کرده است که اهل توحیدش را ابدا به آتش جهنم عذاب نمى کند.
پس آن نام خداوند متعال است، به دلیل این که او شایسته آن است که از کارهاى خلاف رضایتش دورى کنند.
به دلیل شایستگى خداوند براى بخشیدن گناهان خلایق سید العابدین علیه السلام فرمود:(۴۰۵)
و اما انت - یا الهى - فاهل أن لا یغترّ بک الصدیقون و لا ییأس منک المجرمون.
و اما تو - اى خداى من - پس اهل آن هستى که افراد درستکار به تو مغرور نگردند و افراد خلافکار از تو مایوس نگردند.
۳۲۵: یا من لا تأخذه سنة و لا نوم
در فرهنگ لغت آمده است که: الوسن و الوسنه و السنة: سستى و رخوت خواب، یا اولش، یا چرت، و آن سستى است که مقدمه خواب مى باشد.
و روى العیاشى عن الصادق علیه السلام: انه رئى جالسا متورّکا برجله على فخذه، فقیل له: هذه جلسة مکروهة، فقال:
لا، اما اءنّ الیهود قالت اءنّ الرب لمّا فرغ من خلق السماوات و الارض جلس على الکرسى هذه الجلسة لیستریح، فانزل الله: الله لا اله الا هو الحى القیوم لا تأخذه سنة و لا نوم.
و روایت کرده: عیاشى (۴۰۶) از امام صادق علیه السلام که همانا او دید فردى را که لم داده و پاهایش را بر روى هم انداخته و نشسته بود، پس به او گفت: این طرز نشستن مکروه مى باشد، پس گفت:
نه، لیکن به درستى که یهود گفتند: به درستى که پروردگار هنگامى که از آفرینش آسمان ها و زمین فارغ شد بر تخت به این طرز براى استراحت نشست، پس خداوند نازل کرد: خداى یکتاست که جز او خدایى نیست زنده است و او را چرت و یا خوابى در بر نمى گیرد.(۴۰۷)
یعنى دائما به تدبیر امور حفاظت از خلایق مشغول ایستاده است و کند و خسته نمى شود تا این که به استراحتى که به وسیله چرت و خواب به دست مى آید، احتیاج پیدا کند.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل نهایت توانش، یعنى این که چیزى او را عاجز مى کند و هر بزرگى نزد او ناچیز است.
۳۲۶: یا من ختمَ النبوة بمحمد صلى الله علیه و آله و سلم
حقیقت نبوت عبارت از خلق اولیه مى باشد به این دلیل که یاد از آن، خبر از خداى متعال مى دهد. و براى آن مراتب کلى مى باشد که مظاهرش انبیاء مى باشند و مراتب جزیى دارد که مظاهرش مردم مى باشند؛ پس تمام مراتبش به محمد صلى الله علیه و آله و سلم ختم مى گردد، یعنى محمد صلى الله علیه و آله و سلم را آشکارکننده تمام مراتبش قرار داده، و هر آن چه که براى همه انبیاء است، به علاوه چیزى که کسى با او در آن شریک نیست، مى باشد و آن مرتبه اى است که برتر از آن مقام پروردگارى است؛ و لذا او را به محمد و احمد ملقب کرده و او را دوست خود در نظر گرفته و او را آقاى انبیاء قرار داده است، و هیچ پیامبرى را مبعوث نکرد مگر این که او را (بعد از ابلاغ پروردگارى خداوند بلندمرتبه) به تبلیغ پیامبرى محمد صلى الله علیه و آله و سلم و گرفتن اقرار از امت او، براى محمد صلى الله علیه و آله و سلم امر کرد.
پس آن نامى براى خداوند متعال است، به دلیل قرار دادن مقام ستایش شده براى محمد صلى الله علیه و آله و سلم، و همچنین به اعتبار رساندنش به مرتبه او ادنى که در قرآن ذکر شده، و پوشاندن خلعت شفاعت بزرگ و وسیله بزرگ به او مى باشد، پس سلام خداوند بر او و خاندانش مادامى که براى نبوت مراتبى و براى شفاعت درجاتى و براى وسیله محل صعود مى باشد.
پایان مهم
خداوند بلند مرتبه فرمود: سبح اسم ربک الاعلى، اى رسول! به نام خداى تو که برتر و بالاتر از همه موجودات است، به تسبیح و ستایش بپرداز(۴۰۸) و واذکر اسم ربک بکرة و اصیلا، و نام خدایت را صبح و شام به عظمت یاد کن(۴۰۹) و و اذکر اسم ربک و تبتّل الیه تبتیلا، و نام خدایت را یاد کن و بلکه از غیر او ببر و به او بپرداز،(۴۱۰) قل ادعوا الله أو ادعوا الرحمن ایاما تدعوا فله الاسماء الحسنى، بگو اى محمد صلى الله علیه و آله و سلم خدا رإ؛ی ی با نام الله یا نام رحمان، به هر نامى که بخوانید، نام هاى نیکو همه مخصوص اوست(۴۱۱) و بسم الله الرحمن الرحیم، به نام خداوند بخشنده مهربان.
تسبیح و یاد و روى آوردن و پرداختن و دعا و یارى جستن براى اسم، پایین تر از مسمى قرار داده شده است و در بسیارى از آیات ایمان و کفر در آن ها لحاظ شده، آن چنان که مخفى نمى ماند.
فِى الکافِى بِاءِسنادِهِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرّضَا علیه السلام:
هَلْ کَانَ اللّهُ تَعالى عَارِفا بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ الْخَلْقَ؟
قَالَ: نَعَمْ.
قُلْتُ: یَرَاهَا وَ یَسْمَعُهَا؟
قَالَ: مَا کَانَ مُحْتَاجا إِلَى ذَلِکَ، لاَِنّهُ لَمْ یَکُنْ یَسْأَلُهَا وَ لَا یَطْلُبُ مِنْهَا، هُوَ نَفْسُهُ وَ نَفْسُهُ هُوَ، قُدْرَتُهُ نَافِذَةٌ، فَلَیْسَ یَحْتَاجُ أَنْ یُسَمّیَ نَفْسَهُ وَ لَکِنّهُ اخْتَارَ لِنَفْسِهِ أَسْمَاءً لِغَیْرِهِ یَدْعُوهُ بِهَا، لاَِنّهُ إِذَا لَمْ یُدْعَ بِاسْمِهِ لَمْ یُعْرَفْ، فَأَوّلُ مَا اخْتَارَ لِنَفْسِهِ الْعَلِیّ الْعَظِیمُ، لاَِنّهُ أَعْلَى الاَْشْیَاءِ کُلّهَا، فَمَعْنَاهُ: اللّهُ وَ اسْمُهُ الْعَلِىّ الْعَظِیمُ، هُوَ أَوّلُ أَسْمَائِهِ عَلَا عَلَى کُلّ شَیْ ءٍ.
ابن سنان گفت:(۴۱۲) از امام رضا علیه السلام سؤال کردم:
آیا خداوند متعال حقیقت خودش را قبل از آن که آفریدگان را بیافریند، مى شناخت؟
فرمود: بله.
گفتم: آن را مى دید و مى شنید؟
فرمود: او محتاج به آن ها نبود، براى این که از آن چیزى نپرسیده و نخواسته شده است، او، حقیقت خودش بود و حقیقت خودش او بود، توانایى اش در کارها برّنده است، پس به این احتیاج نداشت که براى خودش نامى قرار دهد، احتیاجى نداشت، و لیکن براى خودش نام هایى براى غیر از خودش اختیار کرد، براى این که به وسیله آن ها او را بخوانند، براى این که اگر او را به اسمش صدا نکند، او را نشناخته اند. پس اولین نامى که براى خودش اختیار کرد على العظیم بود، براى این که او بالاترین چیزهاست، پس معنى اش: خدا و نامش که على العظیم است مى باشد، و آن اول نام هاى اوست که بر همه چیز برتر و بالاتر است.
پس این حدیث شریف دلالت مى کند بر این که خداوند متعال پوشیده از درک آفریدگان نیست پس براى خودش نام هایى اختیار کرده است که به وسیله آن ها او را مى خوانند و او را مى شناسند، و اگر او را به نام هایش نخوانند، شناخته نمى شود، و اگر نشناسد، عبادت نخواهند کرد.
امام صادق علیه السلام فرمود:(۴۱۳)
مَنْ عَبَدَ اللّهَ بِالتّوَهّمِ فَقَدْ کَفَرَ، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ کَفَرَ، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ أَشْرَکَ، وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى بِإِیقَاعِ الاَْسْمَاءِ عَلَیْهِ بِصِفَاتِهِ الّتِی وَصَفَ بِهَا نَفْسَهُ فَعَقَدَ عَلَیْهِ قَلْبَهُ وَ نَطَقَ بِهِ لِسَانُهُ فِی سِرِّ أَمرِهِ وَ عَلَانِیَتِهِ، فَأُولَئِکَ أَصْحَابُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام حَقّا.
هر کس خدا را به توهم عبادت کند، پس به درستى که کفر ورزیده است و هر کس که نام را بدون معنى آن عبادت کند، پس به درستى که کفر ورزیده است، و هر کس نام و معنى را با هم عبادت کند، پس به درستى که شرک ورزیده است و هر کس معنى را با وقوع نام ها بر آن، به وسیله صفاتى که خداوند بلندمرتبه به وسیله آن ها خودش را وصف کرده است عبادت کند، پس قلبش به آن ایمان بیاورد و به وسیله آن زبانش در پنهان و آشکار کارهایش، به سخن گشوده گردد، پس او حقیقتا از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام مى باشد.
و در حدیث دیگر آمده است که:(۴۱۴) اولئک هم المومنون حقا آنها حقیقتا از مؤمنین هستند.
بِهِ تَوَهّم: یعنى به آن چه که از مفهوم، لفظ توهم مى کند، ولو این که آن، چیزى غیر از چیزهاى دیگر باشد.
و پیرامون فرموده اش علیه السلام: پس به درستى که کفر ورزیده است: براى این است که آفریده اش را عبادت کرده است، پس به درستى که هر چیزى که با دقیق ترین اوهامتان بتواند تشخیص دهد، پس آن آفریده شماست و به شما باز مى گردد.
پیرامون فرموده اش علیه السلام: و کسى که نام را بدون معنى عبادت کند، پس به درستى که کفر ورزیده است؛ یعنى نامى که به وسیله آن خداوند بلندمرتبه خود را مى نامد، عبادت کند.
فرموده اش علیه السلام: با وقوع نام ها بر آن، به وسیله صفاتى که به وسیله آن ها خداوند بلندمرتبه، خودش را وصف کرده است؛ یعنى با این دو وسیله براى خواستن آن چه که نام بر روى او قرار گرفته و آن چه که صفت او را وصف کرده قرار دادن آن، مثل این که در اطلاق خود زید تنها رساندن ما به او یعنى به کسى که نام و لفظ زید بر روى او قرار گرفته منظور است، و مانند توجه به چهره زید، که منظور از توجه به چهره اش اظهار دوستى اش مى باشد، و نحوه برخورد با خود زید که هیچ راهى به آن جز بدنش و چهره گوشتى اى وجود ندارد؛ پس لفظ زید و چهره اش در صدا کردنش و توجه به او جز وسائلى که دلالت مى کند بر این که خوانده شده، زید مى باشد نیست و آن که به آن توجه مى شود ذات زید است که آن اهل هر صفت و جایگاهى مى باشد، نه بدن گوشتى او که جز چیز بى روحى نیست، و مقید شدنش به صفاتش که به وسیله آن ها خودش را وصف کرده است براى خارج کردن مفاهیمى که براى عابد آفریده شده است، تا این که برسد به آن چه که آفریده آن را خداوند بلندمرتبه از ابتداى آشکارى اش در جهان آفرینش از باطنش که جامع همه نام ها مى باشد، که به اجتماعش براى همه صفات بر صفات آفریننده اش دلالت مى کند.
پس وقتى مى گویى: یا الله به وسیله آن، مفهوم کسى را که آفریدگان از درک چیستى و چگونگى اش ناتوانند، و آن آفریده شده و درک شده مى باشد را مى خواهى، پس عبادتش کفر است، و به وسیله آن مفهوم به چیزى که در وهم ایجاد کرده اى، در وهم منتهى مى شوى (و آن خود واقعى مى باشد) سپس از آن به عقل که خود واقعى به آن پایدار است، سپس از آن به به جهان وجود صرف، سپس از آن به جهان عدم، سپس از آن به جهان حیرت، سپس از آن به جهان حق که پاکیزه از نام و تصویر و صفت مى باشد، که به حقیقت خداوند نامیده شده است و دیگر نام هاى نیکو، منتهى مى شود.
پس لفظ الله و سایر آن چه که تا جهان حیرت درک کرده اى، مخلوقاتى براى توست هنگامى که از آن چیزى را عبادت کردى، پس خداوند را به توهم عبادت کرده اى و کفر ورزیده اى و هنگامى که چیزى از آن را همراه با معنى عبادت کردى، پس به درستى که شرک ورزیده اى.
تا این که به ذات و باطن او که آن، نامى است که به وسیله آن خداوند بلندمرتبه خودش را نامیده، مى رسى؛ نه نامى که خداوند بلندمرتبه را به وسیله آن نامیده اى؛ پس آن را آینه و وسیله اى براى توجه به خداوند بلندمرتبه قرار مى دهى (مانند قرار دادن صورت زید را صورتى که به وسیله آن به ذات زید متوجه مى شوى، و آیینه و وسیله براى توجه به او و دوستى تو به او و درخواست از او باشد) پس به درستى که در این حالت، آن چه را که نام خدا بر آن قرار گرفته، حقیقتا عبادت کرده اى.
فرموده اش علیه السلام: پس قلبش بر آن ایمان بیاورد و زبانش در پنهان و آشکار به آن اقرار کند: یعنى ایمان داشتن به این که به درستى که آن چه نام الله بر آن قرار گرفته یا دیگر نام ها در پنهان کارت به آن ها صفت ها وصف شده اند، و پیامى از پنهانیت مى دهند به وسیله آن چه زبانت مى گوید و تعبیر تو از عقیده ات به وسیله لفظ الله و دیگر نام ها هستند، نه این که تنها این الفاظ را تلفظ کنى، بدون این که معنى آن ها را بدانى یا به باطن آن ها نادان باشى.
پس مقید کردن نام ها را به صفات خداوند بلندمرتبه که به وسیله آن خودش را وصف کرده براى خارج کردن مفاهیم و خارج کردن نام هاى غیر نیکو، توسط امام علیه السلام شرحش در عنوان پنجم گذشت.
بِاءسنادِهِ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ أَنّهُ سَأَلَ أَبَا عَبْدِاللّهِ عَلَیهِ السّلامُ عَنْ أَسْمَاءِ اللّهِ وَ اشْتِقَاقِهَا: اللّهُ مِمّا هُوَ مُشْتَقّ ٌ؟ قَالَ:
فَقَالَ لِی: یَا هِشَامُ اللّهُ مُشْتَقّ ٌ مِنْ إِلَهٍ، وَ الاِْلَهُ یَقْتَضِی مَأْلُوها، وَ الِاسْمُ غَیْرُ الْمُسَمّى، فَمَنْ عَبَدَ الِاسْمَ دُونَ الْمَعْنَى فَقَدْ کَفَرَ وَ لَمْ یَعْبُدْ شَیْئا، وَ مَنْ عَبَدَ الِاسْمَ وَ الْمَعْنَى فَقَدْ کَفَرَ وَ عَبَدَ اثْنَیْنِ، وَ مَنْ عَبَدَ الْمَعْنَى دُونَ الِاسْمِ فَذَاکَ التّوْحِیدُ؛ أَ فَهِمْتَ یَا هِشَامُ؟.
قَالَ: فَقُلْتُ: زِدْنِی.
قَالَ: إِنّ لِلّهِ تِسْعَةً وَ تِسْعِینَ اسْما، فَلَوْ کَانَ الِاسْمُ هُوَ الْمُسَمّى لَکَانَ کُلّ اسْمٍ مِنْهَا إِلَها؛ وَ لَکِنّ اللّهَ مَعْنًى یُدَلّ عَلَیْهِ بِهَذِهِ الاَْسْمَاءِ، وَ کُلّهَا غَیْرُهُ - یَا هِشَامُ - الْخُبْزُ اسْمٌ لِلْمَأْکُولِ، وَ الْمَاءُ اسْمٌ لِلْمَشْرُوبِ، وَ الثّوْبُ اسْمٌ لِلْمَلْبُوسِ، وَ النّارُ اسْمٌ لِلْمُحْرِقِ، أَ فَهِمْتَ یَا هِشَامُ؟ فَهْما تَدْفَعُ بِهِ وَ تُنَاضِلُ بِهِ أَعْدَاءَنَا الْمُلحِدِینَ مَعَ اللّهِ تَعَالى غَیْرَهُ؟.
قُلْتُ: نَعَمْ. - قَالَ: - فَقَالَ: - نَفَعَکَ اللّهُ بِهِ وَ ثَبّتَکَ یَا هِشَامُ.
قَالَ هِشَامٌ: فَوَ اللّهِ مَا قَهَرَنِی أَحَدٌ فِی التّوْحِیدِ حَتّى قُمْتُ مَقَامِی هَذَا.
هشام بن حکم از حضرت صادق از نام هاى خداوند و این که از چه چیزى مشتق شده اند، سؤال کرد:(۴۱۵)
الله از چه چیزى مشتق شده است؟
پس به من فرمود: اى هشام! الله از اله مشتق شده است و اله آنها را که از درک چیستى و چگونگى اش عاجزند، اقتضاء مى کند و اسم از مسمى جداست،پس کسى که نام را بدون معنى عبادت کند، کفر ورزیده است و چیزى را عبادت نمى کند، و کسى که نام و معنى را با هم عبادت کند، دو چیز را عبادت کرده و کفر ورزیده است و کسى که معنى را بدون نام عبادت کند، پس آن توحید است؛ اى هشام آیا فهمیده اى؟
گفت: زیاده از آن برایم بگو.
فرمود: به درستى که براى الله، نود و نه نام وجود دارد، پس اگر هر نام همان چیزى بود که بر آن قرار گرفته است ، هر نامى از آن ها الهى مى بود ، ولى الله معنى اى است که به وسیله این نام ها براى آن دلیل آورده مى شود و همه آن ها غیر از او هستند (اى هشام) نان، نامى براى خوردنى است و آب، نامى براى نوشیدنى و لباس، نامى براى پوشیدنى و آتش، نامى براى سوزاننده مى باشد؛ اى هشام آیا فهمیدى؟ بفهم که به وسیله آن بر دشمنان ما که کافر به خداوند بلندمرتبه هستند و غیر از آن را مى گویند، عقب برانى و غلبه کنى.
گفت: بله. فرمود: اى هشام! خداوند، به وسیله آن به تو سود برساند و به آن استوارت دارد.
هشام فرمود: قسم به خداوند! فردى در توحید مرا مغلوب نساخته بود، تا این که به این جایگاه رسیدم.
پس با توجه به این اخبار و غیر از اینها استفاده مى شود که به درستى که خداوند متعال هنگامى که گنج پنهانى بود که براى او صفتى که به آن برسد نیست و اندازه اى که برایش دلیل ها را بیان کنند وجود ندارد، براى خود نام هایى آفرید و براى صفاتش آشکار کننده هایى خلق کرد و آن ها را میانجى بین خود و بین آفریدگانش قرار داد، و آن ها را نشانه ها و درها و نمودها و جانشینان و راه ها و عهده داران کارش نامید و پیوند بین سرپرستیشان و سرپرستى اش به وجود آورد و نیز بین فرمانبردارى از آنان و فرمانبردارى از خود، پیوند ایجاد کرد و بین شناختشان و شناخت خود وصلت ایجاد کرد، و فرمود:
اءنّما وَلِیّکُمُ الله و رَسُولُهُ و الّذِینَ آمَنُوا، به درستى که سرپرست شما تنها خدا و پیامبرش و کسانى که ایمان آوردند، مى باشند(۴۱۶) و فرمود: اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولوالامر منکم، فرمان خدا و رسول و فرمانداران از خودتان (که از طرف خدا و پیامبرش انتخاب شده اند) را اطاعت کنید(۴۱۷)
و فرمود: وَ ضُربَت علَیهِم الذّلّة وَ المَسکَنَةِ وَ باؤُ بغََبٍ مِنَ اللهِ ذلِکَ بأَنّهُم کانُوا یَکفُرُونَ بِآیاتِ اللهِ، و به آن ها خوارى و مذلت ضرور و مقدر گردید و به خشم خدا گرفتار شدند، چون به آیات خدا کافر شدند.(۴۱۸)
و فرمود: اءنّ الّذِینَ کفرُوا بآیاتِ اللهِ لَهُم عذابٌ شدیدٌ و اللهُ عزیزٌ ذُو انتِقامٍ، همانا آنان که به آیات خدا با اتمام حجت این کتاب آسمانى، باز کافر شدند، بر آن ها عذاب سختى هست و خدا قوى و تواناست و انتقام ستمکاران اوست(۴۱۹) و فرمود: اءنّ الّذِینَ یَکفُرُونَ بآیات اللهِ و یَقتُلُونَ النّبیینَ بِغیرِ حَقّ تا فرموده اش: فبَشّرهُم بِعذابٍ أَلیمٍ، همانا کسانى که به آیات خدا کافر شدند و انبیا را بى جرم و به ناحق مى کشند تا فرموده اش: پس آنان را به عذاب دردناک بشارت بده(۴۲۰) و فرمود: و لا تَکونّ مِن الّذِینَ کذّبُوا بآیات اللهِ فَتکُونَ مِنَ الخاسِرینَ، و از کسانى که آیات الهى را تکذیب کردند، مباش، پس در آن صورت از زیانکاران خواهى بود(۴۲۱)و فرمود: و الّذِینَ هم بآیات ربهم یومنُونَ، کسانى که آنان به آیات پروردگارشان ایمان مى آورند.(۴۲۲)
پس آیات خداوند که به آن ها کفر و ایمان در آشکار و نهانشان تعلق مى گیرد، پس آشکارى آن ها پیامبران و دلایل و نشانه ها مى باشند که بزرگترینشان محمد صلى الله علیه و آله و سلم و خاندان پاک او مى باشند.
عن داود الجصاص، قال: سمعت اباعبدالله علیه السلام یقول:
و علاماتٍ و بالنجم هم یهتدون - قال: - النجمُ. رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم و العلاماتُ هم الائمة علیهم السلام. (۴۲۳)
امام صادق علیه السلام فرمود:
و به وسیله نشانه ها و ستاره، ایشان هدایت مى یابند(۴۲۴) و فرمود: ستاره پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم و نشانه ها ائمه علیهم السلام مى باشند.
عن داود الرقى قال: سألت اباعبدالله علیه السلام عن قول الله تبارک و تعالى:
و ما تغنى الآیات و النُذُر عن قوم لا یومنون قال:
الآیات: الائمة، و النذر: الانبیاء صلوات الله علیهم اجمعین. (۴۲۵)
داود رقى گفت: از امام صادق علیه السلام در مورد این آیه سؤال کردم:
نشانه ها و دلایل بى نیاز نمى سازد، مردمانى را که ایمان نمى آورند.(۴۲۶)
فرمود: نشانه ها، ائمه و دلایل: پیامبران صلوات الله علیهم اجمعنى هستند.
عن ابى جعفر علیه السلام فى قول الله تعالى: (۴۲۷)
کذّبوا بِآیاتِنَا کلها یعنى الاوصیاء کلهم.
همه نشانه هاى ما را تکذیب کردند.(۴۲۸)امام باقر علیه السلام فرمود: یعنى همه اوصیاء را تکذیب کردند.
عن ابى حمزه، عن ابى جعفر علیه السلام قال: قلت له:
جعلت فداک، اءنّ الشیعة یسألونک عن تفسیر هذه الآیة: عمّ یَتسائلون عن النبأ العظیم؟
قال: ذلک الىّ، اءنْ شئت اخبرتهم، و اءنْ شئت لم اخبرهم - ثُمّ قال: - لکنى اخبرک بتفسیرها.
قلت: عم یستائلون؟
- قال: - فقال: هى فى امیرالمؤمنین علیه السلام، کان امیرالمؤمنین علیه السلام یقول:
ما لله تعالى آیة هى اکبر منّى، و لا الله من نبأ اعظم منّى. (۴۲۹)
ابوحمزه گفت: به امام باقر علیه السلام گفتم: فدایت شوم، شیعه از تفسیر این آیه از شما سؤال مى کنند: مردم از چه خبر فراگیرى پرسش و گفتگو مى کنند، از خبرى بزرگ.(۴۳۰)
فرمود: آن نزد من است، اگر بخواهیم با خبرشان مى کنم و اگر بخواهم با خبرشان نخواهم ساخت.
سپس فرمود: ولى من، تو را به تفسیرش آگاه مى سازم.
گفتم: مردم از چه خبر فراگیرى پرسش و گفتگو مى کنند؟
فرمود: آن درباره امیرالمؤمنین علیه السلام است، امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرمود: براى خداوند بلندمرتبه نشانه اى که آن بزرگتر از من باشد، وجود ندارد و براى خداوند خبرى بزرگتر از من نیست.
اما به صورت خلاصه رازش در آن چه که در هر فردى از دلایل ابتدایى اش که آن جایگاه هاى حقیقت محمدى الهى مى باشد و آفرینش ابتدایى که با گسترش آن هر چیزى به وجود مى آید وجود دارد؛ و لذا رابطه رحمت را بین هر چیز و محمد صلى الله علیه و آله و سلم و خاندان پاکش استوار ساخته است، و سرپرستى ایشان را بر هر چیزى عرض کرده است، آن چنان که درباره آن روایات بسیارى وجود دارد، و فرمان به پیوند با آن به موجب آیات و خبرها داده است، و او صلى الله علیه و آله و سلم را رحمت براى جهانیان معین کرد؛ و تفصیل این در نام رحمان و رحیم گذشت.
پس همه آن چه که در اخبار وارد شده، در حق خاندان محمد صلى الله علیه و آله و سلم و برترینشان مى باشد، که آنان گواهان خداوند بر آفریدگانشان (۴۳۱) و هدایت کنندگان (۴۳۲) و عهده داران فرمان خداوند و گنجینه دانشش (۴۳۳) و جانشینانش در زمین و درهایش (۴۳۴) و نور خدا(۴۳۵) و ارکان زمین (۴۳۶) و علامت ها و نشانه هایى که خداوند بلندمرتبه یادشان کرده (۴۳۷) و امانت هایى که به آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه شده، پس آن ها از حمل آن امتناع ورزیدند و انسان آن را حمل کرد، و اهل دانش و صاحب نظران در آن (۴۳۸)و کسانى که نشانه هاى آشکار در سینه هاى آنها است (۴۳۹) و نعمتى که خداوند بلندمرتبه یادشان کرده و از آن ها سؤال مى کند(۴۴۰)
و نام هاى نیکو، در نهانشان به آن عمل شده، آن چنان که در آشکارشان به آن عمل شده است (۴۴۱) و احکامى که در قرآن از تسبیح و یاد و دعا و روى آوردن و یارى جستن براى نام خداوند وجود دارد،(۴۴۲) مى باشند.
پس براى آن ها، این اسرار جارى شده و مخصوص به آن ها مى باشند، و لیکن این مستقلا و به معنى اسم نمى باشد، بلکه به معنى حرف مى باشد، به عنوان وسیله اى که درهاى خداوند مى باشند، که از طریق آن ها مى بخشد، و هر کس خدا را بخواهد، با آن ها شروع مى کند و هر کس موحد شد، از طریق آنان توحید را پذیرفته و هر کس آهنگ او کند، به آن ها توجه مى کند، مانند این که هر کس زید را بخواهد، با نامش شروع مى کند و هر کس آهنگ او کند، به صورت او توجه مى کند با این که لفظ زى د را هیچگاه درخواست نمى کند، جز این که اعلام کند که مراد او از آن، خود زید بوده است و راهى براى رسیدن به زید، جز این که لفظ زید را بگوید، وجود ندارد.
بنابراین در توجه به صورت زید، معاشرت با او، و درخواست از او و دوستى کسى که به صورت او توجه میکند و به او و دیگر جهات توجه وجود دارد، این رفتارها همگى با خود زید صورت مى گیرد (نه این که با پوست یا گوشت یا خون یا استخوانش صورت گیرد) و لکن براى کسى که مى خواهد به او توجه کند، جز صورت گوشتى او راهى وجود ندارد. پس توجه به صورت زید لزوم پیدا میکند و از آن، جز وسیله درخواست نمى شود؛ آیا به این محترم ترین صاحب منزلت نگاه مى کنى؟ کمى بعد از این که حقیقتا پژمرده گشت و روح او را فراموش کرد، چگونه از او فرار مى کنى و به سرعت در دورى از او تلاش مى کنى و در دفنش مى کوشى، و دوستى خود را به سرعت از او قطع مى کنى، و سریعا معاشرت با او را کنار مى گذارى، براى آن چه در آن از جدا شدن عنوان وسیله وجود دارد، و به درستى که پس از پژمرده و سرد شدنش براى رسیدن به او درهایى گشوده نیست، و به درستى که پژمردگى اش بسته است.درهایى را که براى دستیابى به او قبل از آن در زمان حیات او گشوده بود، و پس از آن به وطن هایش مسافرت کرده است، و از غربت به سوى اهالیش هجرت کرده است.
پس پروردگار ما این چنین مى باشد که درهاى شناخت او بسته نیست و راه هاى رسیدن به او بسته نیست، پس با این که چیزى از او خالى نیست، به چیزى جز این که او هست، نمى رسى و ذاتش را از صفات منع کرده است و چشم ها از دیدنش منع شده اند و با این که به هر سمتى احاطه دارد و در همه جا وجود دارد، براى او صورتى که به وسیله آن، به او متوجه شوند، وجود ندارد، پس در هر روحى براى خودش، نشانه اى که به او دلالت مى کند، قرار داده است و به وسیله آن به صفاتش هدایت مى کند، و فرمود:
سنریهم آیاتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى یتبین لهم أنه الحق،
ما نشانه هاى قدرت و حکمت خود را در آفاق جهان و در جان هاى بندگان، براى آن ها کاملا هویدا و روشن مى گردانیم تا این که براى آنان، آشکار گردد به درستى که (خدا)