عزل معاویه و نکشتن عمرو عاص ۱۳۹۴/۱۱/۱۹ - ۱۴۸۳ بازدید

حضرت علی(علیه السلام) از آغاز خلافت فرصت های برایشان فراهم شد که با کوتاه آمدن می توانستند بحران پیش رو را پشت سر بگذارند و به هدف خود دست یابند اما سیاست دیگری را برگزیدند؛ سؤالم این است که چرا امام با معاویه راه انعطاف را پیش نگرفت تا پس از تثبیت قدرت او را حذف کند و یا چرا در جنگ صفین از کشتن عمروعاص صرف نظر کرد تا نتیجه جنگ به حکمیت رسید؟

انبیای الهی و اوصیای بزرگ ایشان هرگز برای حق، از باطل استفاده نمی کردند و ازاین رو دقت در کیفیت استخدام وسیله مهم و ضروری است؛ اگر انسان برای رسیدن به هدف شخصی خویش، از هر وسیله نامشروعی استفاده کند، مورد ملامت همگان قرار می گیرد؛ حال اگر این هدف، ترویج، تبلیغ و حاکمیت دین باشد، بدیهی است که روا و جایز نمی باشد و هیچ کس چنین فردی را که به طور مثال برای کمک به یتیمی یا ساخت مسجدی، از دروغ، تهمت و غیبت استفاده می کند، نمی ستاید بلکه مورد مذمت و نکوهش نیز قرار می دهد[ مطهری، مجموعه آثار، ج 16، ص 98.].شهید مطهری، امام را اهل «مصانعه» و یا سازش کاری، ملاحظه کاری و معامله گری ندانسته، می نویسد:
«آن گاه که به علی(علیه السلام) پیشنهاد کوتاه آمدن در عزل معاویه می شد، این کار در تعبیرات علی(علیه السلام) و یارانش نوعی مصانعه تعبیر می شد. علی(علیه السلام) حتی از این که به خاطر مصلحت (از آن نوع مصلحت هایی که سیاست مداران خود را با آنها تطبیق می دهند) یک ساعت اجازه دهد معاویه سر کار خود بماند امتناع کرد و آن را مصانعه می دانست»[ همان، ج 24، ص 97.].
در سیره امیرمؤمنان(علیه السلام) اصول اولیه اخلاقی و معیار‌های اولیه انسانیت حاکم است؛ اصول حتمی که هماره مورد استفاده حضرت بود؛ امام هدفش مقدس بود و برای رسیدن به هدف اهل انعطاف یا استخدام از هر وسیله ای نبود؛ ازاین رو با این معیار می توان به دو نمونه مورد اشاره در سؤال، پاسخ گفت:

1. عزل معاویه و کارگزاران ستمگر عثمان

انتصاب عمّال و کارگزاران در عهد عثمان، بر خویشاوندسالاری استوار بود و وابستگان خلیفه بر ایالات فرمان می راندند. خلیفه، برای تثبیت جایگاه آنان، خطای آشکار و ستم های بسیارشان را نادیده می گرفت و حتی نغمه های اعتراض را خاموش می ساخت.
امام پس از تصدی مقام خلافت، کارگزاران خاطی خلیفه پیشین را از حکومت ولایات بر کنار ساخت و به جای آنان از نیروهای کاردان و شایسته بهره جست. به گزارش یعقوبی، امام، جز استاندار کوفه که مالک اشتر تأییدش کرده بود، همه کارگزاران عثمان را از کار برکنار ساخت.[ احمد بن محمد یعقوبی: تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 179.] در دید برخی از چهره های مصلحت اندیش، سرعت عمل امام در برکناری عمال ستمگر عثمان خوشایند نبود. آنان به امام توصیه کردند در آغاز، از کارگزاران عثمان بهره گیرد و پس از آرامش نسبی آن ها را برکنار سازد. امیرمؤمنان(علیه السلام) پیشنهاد آنان را نپذیرفت و فرجام مکر، نیرنگ و پیمان شکنی را دوزخ دانست.[ «المکر و الخدیة و الغدر فی النار». شیخ مفید: الاختصاص، ص 150. ]
عزل معاویه از استانداری شام یکی از نقاط شاخص آغازین حکومت امیرمؤمنان(علیه السلام) که مخالفت ها و تبعاتی خاص و دامنه داری در پی داشت؛ به گزارش طبری در آن هنگام که امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) به خلافت رسید و مردم با او بیعت کردند معاویه از بیعت با امیرالمؤمنین امتناع کرد و گفت: اگر آن حضرت حکومت شام را همان طور که عثمان به من سپرده به من بسپارد و کاری به کار من نداشته باشد با او بیعت خواهم کرد. مغیرة بن شعبه نزد امیرالمؤمنین(علیه السلام) آمده و گفت: ای علی تو معاویه را خوب می شناسی و خلیفه پیش از تو ولایت شام را به او سپرده تو نیز اکنون که تازه به خلافت رسیده ای تا آن هنگام که کارها رونقی گیرد و اوضاع بر وفق مراد گردد او را در منصب خود باقی گذار، بعدها هر وقت دلت خواست و صلاح دانستی او را از مقامش بر کنار کن. امیرالمؤمنین به او فرمود: ای مغیره آیا ضمانت می کنی که من از هم اکنون تا آن وقت که کارها روبه راه شود زنده بمانم؟ پاسخ داد: نه. حضرت فرمود: من نمی خواهم که خداوند مرا مؤاخذه نماید و بازخواست کند که چرا او را در یک شب تاریک بر دو نفر مسلمان مسلط کرده و زمام امور آن دو را به دست او داده ام؟
(((وَ ما کنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً)))[ کهف، آیه 51.]؛
«من هرگز گمراهان را یار و مددکار خود نخواهم گرفت »[ امالی طوسی، ص 87؛ بحارالانوار، ج32، ص 386؛ الغدیر، ج2، ص 74؛ و ر.ک: مروج الذهب، ج2، ص382؛ الاستیعاب، ج 4، ص 9.].
همچنین یکی از یاران مصلحت اندیش به امام توصیه کرد معاویه را به طور موقّت در مقام استاندار شام باقی گذارَد. امیرمؤمنان(علیه السلام) این سفارش را نپذیرفت و فرمود:
«به خدا سوگند، من نیز می دانم صلاح دنیای من باقی گذاردن کارگزاران عثمان است؛ اما تکلیف من، با آن شناختی که از آنان دارم، به من امر می کند هرگز آنان را مهلت ندهم».[ ابن کثیر: البدایة و النهایة، ج 7، ص 55؛ محمدبن جریر طبری: تاریخ الطبری تاریخ الامم و الرسل و الملوک، ج 4، ص 439.]
ابقای حاکمان ستم پیشه به معنای تأیید جنایات آنان است و امام تداوم این روند را حتی برای یک روز بر نمی تابید. بدین سبب دو جنگ بزرگ جمل و صفین را به جان خرید و با ناکثان و قاسطان سازش نکرد[ ریزش ها و رویش ها، ص 40.].

2. رسوایی عمرو عاص

به گزارش نصر بن مزاحم منقری (متوفی 212) و ابن اعثم (متوفی 314ق)، عمرو بن عاص، پرچم به دست حمله کرد و در میدان رجز می خواند و مبارز می طلبید؛ امیرمؤمنان(علیه السلام) به گونه ای که او امام را نشناسد، نزدیک شد و با خواندن شعری خود را معرفی کرد؛ عمر عاص پس از مواجه با امام، فرار کرد حضرت نیز او را تعقیب کرد و ضربتی بر او زد و وی را از اسب بر خاک افکند، عمرو پای خود را فرا داشت و عورتش را عیان کرد و علی روی بگرداند و از کشتن او منصرف شد... کسان گفتند: ای امیرمؤمنان آن مرد را آسان از دست هشتی! گفت: آیا می دانید او که بود؟ گفتند: نه. گفت: او عمرو بن عاص بود، (چون) عورت خود را به من نمود من از او روی برگرداندم. عمرو نزد معاویه بازگشت و معاویه به او گفت: ای عمرو چه کردی؟ گفت: علی به مقابله من آمد و مرا به خاک افکند. گفت: به سبب عورتت (که تو را از مرگ رهانید) خدا را شکرگزار باش، به خدا اگر چنان که باید و شاید او را می شناختی به نبردش نمی رفتی.[ وقعة الصفین، ص 407؛ الفتوح، ج3، ص 47.]
استاد شهید مطهری در پاسخ به این پرسش که «چرا عده ای نمی خواهند سیاست علی را بپذیرند؟» چنین پاسخ می دهد:
«چون می بینند یک سیاست انعطاف ناپذیری دارد، هدفی دارد و وسیله هایی. حق را او هدف دیده؛ وقتی می خواهد به آن حق برسد، در هر گام از وسیله ای که حق باشد استفاده می کند تا به آن هدف حق برسد. ولی دیگران اگر هم هدفشان فرض کنیم حق است، دیگر به وسایل اهمیت نمی دهند، می گویند هدف درست باشد[ مجموعه آثار، ج 16، ص 106.]... آدم هایی که برای هدف ها از هر وسیله ای استفاده می کنند تیپ عمروعاص اند. هر کس دیگر باشد می گوید: وای! ببین، چه آدمی را علی در چه فرصتی رها کرد! خوب، یک شمشیر حواله اش می کردی پدرش را در می آوردی. ولی علی مردی نبود که حتی برای کشتن عمروعاص (این مردی که برای نجات خودش به عورت خودش متوسل شده) از مسیر حق منحرف شود. رویش را برگرداند و رفت. و ما نظایر این ها را در سیره ائمه اطهار(علیهم السلام) و پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) زیاد می بینیم؛ با دشمن هم که روبه رو می شوند دست از آن مکارم اخلاق خودشان برنمی دارند. اینهاست که نشان می دهد که اینها در یک سطح دیگری بودند و در سطح دیگری فکر می کردند. آنها خودشان را پاسدار حق و حقیقت می دانند»[ همان، ص 113.].

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
سلام میشه درباره سیاست حضرت علی ع توضیح دهید چرا بعد از پیامبر ص کمتر جنگ کرد و خیلی موقعها کوتاه می امد با تشکر
پرسمان
سلام علیکم، اولا از شما می‌پرسیم بنظر شما آیا سه جنگ بزرگ و رفع فتنه‌ها جهت اصلاح جامعه برای چهارسال و نه ماه حکومت کم است؟
ثانیا به محتوای سوال شما دوجور پاسخ می‌دهیم:
الف- آنچه مربوط به خود حضرت می‌شود و تلاشی که خود کردند و نیز جایگاهی که خداوند توسط پیامبر(ص) برای ایشان در نظر گرفته بود:
ولایت امام علی علیه السلام منصبی الهی بود که مولی (ع) ذره ای در حفظ آن کوتاهی نکرد؛ آری تنها در آن جا که دید امر دائر است بین حفظ اساس اسلام و جلوگیری از بازگشت تازه مسلمانان به کفر و بین مبارزه برای بدست گرفتن حکومت اسلام، او حفظ اسلام را برگزید و مظلومانه تیرهای بلا را به جان خود و اهلبیت پاکش پذیرا گشت. اساسى ترین فلسفه سکوت آن حضرت آن گونه که از سخنان مولى استفاده مى شود «حفظ اساس دین » است. در برخى ازسخنان مولى این نکته نیز مطرح است که حضرت راز سکوت خویش را نداشتن یاران وفادار و فداکار بیان مى کند؛ یعنی در شرایطی که یار وفادار برای گرفتن حق حکومت اندک بوده است، سکوت تنها راه حفظ دین تلقی می شود.
مولى على (ع) به این باور رسید که ادامه روش اعتراض‌آمیز نه تنها تاثیر آنى خود را ندارد بلکه سبب سوء استفاده دشمنان زخم خورده اسلام مى‌شود، البته مولى على (ع) در آغاز تلاش شایسته خویش را در جهت تحقق برترین معروف یعنى «تحقق حکومت حق » به کار برد، آنگاه که از یافتن نتیجه مایوس شد بر اساس مصالح اسلام دست از روش اعتراض‌آمیز خویش کشید. و این روش الهام بخش این نکته است که انسان باید در حد توان خود در جهت تحقق معروف تلاش کند تا حد یاس!
فایده دیگرى که این رفتار مولى داشت آن بودکه جلوى تحریف تاریخ را گرفت وگرنه بى تردید سکوت مولى را علامت رضایت گرفته و مى گفتند آنچه واقع شده مطابق خواست حضرت بوده است چنانچه امروزه عده‌ای از اهل سنت می‌گویند!
لذا مولى در آغاز تلاش گسترده مقدس خویش را جهت بازگرداندن امامت در جایگاه شایسته خود به کار برد هم خود وارد صحنه شد و هم همسر فداکارش حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها و هم برخى از دوستان وفادار و فداکار حضرت! در این رابطه مولى على (ع) هم کار سیاسى داشت و هم تلاش تشکیلاتى! و البته در تمام این ها مولى کاملا مراقب بود که دشمنان اسلام که درصدد یافتن فرصت براى ضربه زدن به اسلام اند از وضعیت پیش آمده بهره نبرند!
اولین برخورد مولى در این رابطه برخورد پرخاشگرانه حضرت، با ابوبکر در همان روز غصب خلافت بود. مسعودى مى‌نویسد:
در روز بیعت سقیفه مولى به ابوبکر فرمود:
«افسدت علینا امورنا و لم تستشر و لم ترع لنا حقا فقال ابوبکر بلى ولکنى خشیت الفتنه؛ کار ما را تباه کردى و با ما مشورت نکردى و حق ما را رعایت ننمودى ابوبکر گفت: آرى ولکن از بروز فتنه ترسیدم!» ناگفته روشن است که سخن ابوبکر بهانه اى بیش نیست، واقعیت آن است که اگر با مولى بیعت مى شد «فتنه زدایى » صورت مى گرفت؛ زیرا این على بود که «فتنه شناس » بود و بهترین شیوه را براى دفع آن داشت این بهانه همان است که بعدها عمر به ابن عباس گفت که درست است ما هم على را لایق ترین براى خلافت دانسته و مى دانیم لیکن از آن جا که على (ع) در جنگ ها بستگان کافر برخى از اینان را کشته، ترسیدم در صورت به خلافت رسیدن او، آنها فتنه به پاکنند!!
دومین تلاش مولى کوشش براى فراهم آوردن نیرو جهت برخورد با جریان انحراف بود.
به گفته مورخان امام على (ع) شب ها به همراه حضرت صدیقه طاهره به خانه مهاجر وانصار مى رفت و آنان را به یارى مى طلبید لیکن آنان با عذرهاى غیرموجهى همانند آن که کار تمام شده و بیعت با ابى بکر صورت پذیرفته و اگر مولى زودتر از ما بیعت مى خواست ما حضرت را برمى گزیدیم! شانه از انجام وظیفه امام حق خالى کردند و جز اندکى وفادار، کسى در کنار آن حضرت نبود. بدیهى است در این شرائط با این یاران اندک کارى از پیش نمى رود و قیام در این شرایط جز کشته شدن همین اندک، بدون آن که تاثیر مناسب خویش را داشته باشد، پیامد دیگرى نخواهد داشت و این حقیقتى است که مولى در سخنان خود بیان فرموده است:
«... فنظرت فاذا لیس لى معین الا اهل بیتى فضننت بهم عن الموت...؛ نگریستم و دیدم مرا یارى نیست و جز کسانم مددکارى نیست دریغ آمدم که آنان دست به یاریم گشایند مبادا که به کام مرگ درآیند...».
نیز فرمود: «... فنظرت فاذا لیس لى رافد و لا ذاب و لامساعد الا اهل بیتى فضننت بهم عن المنیه...؛... پس نگریستم و دیدم نه مرا یارى است نه مدافعى و مددکارى جز کسانم که دریغ آمدم به کام مرگشان برانم...».
و در سخنى دیگر فرمود:
«لو وجدت اربعین ذوى عزم منهم لناهضت القوم...؛اگر چهل تن که داراى عزم استوار باشند از میان ایشان بیابم با این گروه به نبرد برمى خیزم ».
و این تحرکات مولى طبق نقلى تا شش ماه ادامه یافت و اینها در شرایطى بود که مولى این اقدامات را وظیفه مى دید و ضررى براى اساس اسلام نداشت. سخنان امام در زمینه نداشتن یاران وفادار و فداکار مربوط به این دوره است.
بعد از این دوره شرایط تغییر یافت و مولى به این باور رسید که نه تنها اقدامات حضرت مؤثر نیست بلکه بیم آن مى رود که دشمنان از آب گل آلود استفاده کرده ماهى بگیرند!! اینجا بود که حضرت دست از این اقدامات نیز کشید و در حقیقت آتش بس یک طرفه از ناحیه مولى انجام گرفت.
خود مولى در این زمینه چنین مى فرماید:
«... فامسکت یدى حتى راءیت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الى محق دین محمد صلى الله علیه و آله فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فیه ثلما او هدما تکون المصیبه به على اعظم من فوت ولایتکم...؛... پس دست خود باز کشیدم تا آن که دیدم گروهى در دین خود نماندند و از اسلام روى برگرداندند و مردم را به نابود ساختن دین محمد (ص) خواندند پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یارى نکنم رخنه اى در آن بینم یا ویرانیى، که مصیبت آن بر من سخت تر از محروم ماندن از خلافت است و از دست شدن حکومت شما...».
در این سخن مولى على(ع) دقیقا شرایط را ترسیم کرده و زیربناى سکوت خویش رادفاع از اساس اسلام بیان مى کند.
در چنین شرایطى از گوشه کنار کشور اسلامى اخبارى مى رسید که برخى از قبائل تازه مسلمان سر به شورش برآورده و پرچم ارتداد را برافراشتند و عملا در برابر اساس اسلام ایستاده اند و علاوه بر ارتداد، فتنه ظهور مدعیان نبوت همانند مسیلمه و سجاح و طلیحه مشکل دیگر آن روز جهان اسلام بود که بدون تردید اگر مولى هم چنان به مخالفت خود ادامه مى داد، این اساس اسلام بود که ضربه مى دید، و براى امام على، به هیچ وجه این امر قابل پذیرش نبود. در همین بحبوحه شخصى به مولى گفت: اگر شما همچنان به این رویه (اعتراض) ادامه دهى هیچ کس به جنگ با دشمنان اسلام نمى رود! حضرت نیز وقتى شرائط را چنان دید، دست از اعتراض کشید و نشاط فوق العاده اى براى نبرد با دشمنان مکتب در بین مسلمین پدید آمد.
امام على(ع) در سخنى شرایط آن دوره را چنین ترسیم مى کند:
«لما توفى رسول الله (ص) ارتدت العرب و اشراءیت الیهودیه و النصرانیه و نجم النفاق و صار المسلمون کالغنم المطیره فى اللیله الشاتیه؛ هنگامى که پیامبر وفات یافت عرب جاهلى بازگشت خود را شروع کرد و یهود و نصارى سر برداشتند و منافقان آشکار گشتند و وارد صحنه شدند و مسلمانان هم چون رمه بى چوپانى بودند که در یک شب سرد و بارانى زمستان در بیابان گرفتار شده اند.» اینجاست که مولى حفظ اسلام را در حفظ وحدت امت اسلامى و کنار گذاشتن اعتراض مى داند و اگر بخواهیم فلسفه سکوت مولى را در یک جمله خلاصه کنیم باید بگوییم حضرت براى حفظ اساس دین شیوه نرمش را برگزید آن چنان که به همان انگیزه در پى یارانى وفادار بود تا با همراهى آنان از اسلام ناب محمدى (ص) پاسدارى کند اما افسوس!!!...
... ارزش این رفتار شکوهمندانه مولى على (ع) اگر از جهاد مقدس مولى برتر نباشد یقینا کمتر نیست! این سیره درس آموز براى همه پیروان مولى است که همه باید فدایى دین باشیم و براى ما مصالح اساس اسلام در اولویت اول قرار داشته باشد و حتى در مواردى که حق را صد در صد در جانب خود مى دانیم ولى اگر ببینیم که تلاش دراین زمینه ضربه به اساس اسلام مى زند باید از این کار دست کشید و تنها به هدف والاى اعتلاى اسلام و مکتب اندیشید چنین باد انشاءالله.
این جواب اقتباسی بود از مقاله: امام على(ع) و بیست و پنج سال سکوت [۱] از دانشنامه سایت حوزه نت نمودار امام علی علیه السلام نمایه: امام علی علیه السلام در دوران صبر و سکوت
[۱]- مجله پاسدار اسلام، شماره ۱۹۵-۱۹۶
به نقل:http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/Religion_Thoughts/۲۰۰۸/۹/۲۱/۱۲۸۲۴.html ب- آنچه به مردم جامعه برمی‌گردد و به وصایا و فرمایشات پیامبر(ص) توجه نکردند:
عهدشکنی مردم با مولای متقیان علی علیه‌السلام یک یا دو علت خاص ندارد بلکه علل متعددی باعث بوجود آمدن این مسئله شده است. در این میان با استفاده از سخنان خود امیرمومنان به واکاوی برخی
از این علل خواهیم پرداخت. لازم به ذکر است که سردمداران مخالفت با حضرت علی علیه السلام از قریش و طرفداران آنان بودند. علل عهد شکنی مردم نسبت به امام علی(ع):
الف: حسادت ابن ابی‌الحدید معتزلی در کتاب شرح نهج البلاغة، در تفسیر این سخنِ خداوند متعال:«آیا مگر به آنچه خداوند از لطف خویش [ به بعضی از] مردمان بخشیده، رشک می برند؟»، آورده است که این آیه، درباره علی علیه السلام و علم و دانشی که به وی اختصاص یافته، نازل شده است.[۱] اما برخی دیگر که خداوند آنان را لایق چنین علمی ندانست به امیرالمومنین رشک بردند.امام علی علیه السلام خود در سخنانی می‌فرمایند: ما را با قریش، چه کار؟ قریش، حقّ ما را انکار نمی کنند، جز به خاطر این که خداوند بنیان ایشان را بر بنیاد ما بر افراشته و افراد ما را بر افراد آنان برتری داده و ما را بر آنان برگزیده است. از این که خداوندْ ما را بر آنان برگزیده است، از او خشمگین اند و با آنچه خداوند می پسندد و دوست دارد، دشمنی می ورزند .هنگامی که خداوند ما را بر آنان برگزید، حرمت و احترام ما را بر ایشان واجب گرداند. کتاب و نبوّت را به آنان شناساندیم و از واجبات و آیین اسلام، آگاهشان ساختیم و صحف و زبور را برایشان حفظ کردیم و آنان را به دین و آیین اسلام، پایبند ساختیم. آن گاه در برابر ما ایستادند و برتری هایمان را انکار کردند و حقّمان را از ما گرفتند و اعمال و نشان های ما را کوچک شمردند .بار الها! از تو بر ضدّ قریش، یاری می طلبم. حقّم را از ایشان بگیر و آنان را به خاطر ظلمی که بر من روا داشته اند، رها مساز. پروردگارا! حقّم را از ایشان باز ستان، که تو حاکم عادلی هستی . [۲]حضرت علی ع در بخشی از سخنرانیش که به هنگام بیرون رفتن برای جنگ بصره ایراد نموده است، با یادآوری غصب حقش توسط برخی از قریشیان به بیان علت آن پرداخته و می‌فرماید: مرا چه با قریش؟ به خدا سوگند، آن روز که کافر بودند، با آنان پیکار نمودم و اکنون که فریب خورده اند نیز آماده کارزار با آنانم. دیروزْ من هماورد آنان بودم و امروزْ نیز پای پس نمی گذارم .به خدا سوگند، قریش از ما کینه به دل نگرفتند، مگر برای آن که خدا ما را بر آنان برگزید.[۳]ابن عبّاس، در گفتگویش با عثمان به علتِ اختلافِ خلفا با بنی‌هاشم اشاره کرده و آورده است: امّا علّت این که قوم ما حکومت را از ما دور ساخت، حسدی است که به خدا سوگند آن را می دانی و ظلمی است که به خدا سوگند از آن، آگاه بودی. خداوند، میان ما و ایشان قضاوت کند.[۴] ب:‌ نادانی و انکار حق
امام علی علیه السلام در نامه ای به برادرش عقیل ضمن بیان شباهت‌های خود با پیامبر خدا صلی الله علیه وآله، دو علت از علل مخالفت خلفا و دیگران با خودش را «نادانی آنان در شناخت حق وی و انکار برتری‌هایش» معرفی نموده و می‌فرماید:
بدان که عرب، امروز برای جنگ با برادرت گرد آمده اند، همان گونه که پیش از این نیز به مبارزه با پیامبرصلی الله علیه وآله برخاسته بودند و به حقّ وی جاهل و برتری هایش را منکر شده بودند.[۵]
آنگاه در مورد آنان و عملکردشان فرمود:«آیا مایلید که از زیانبارترین انسان ها به شما خبر دهم؟ الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا؛ آنان کسانی اند که کوشش و تلاششان در راه زندگانی دنیا، نقش بر آب شده است و چنین می انگارند که نیکوکردارند.[۶] ج: کینه توزی ها نسبت به پیامبر خدا(ص)
امام علی علیه السلام فرمود : قریش، تمام کینه هایی را که با پیامبر خدا در دل داشتند، با من آشکار کردند و پس از من نیز آن را درباره فرزندانم، آشکار خواهند کرد. مرا چه با قریش؟! من فقط به امر خدا و پیامبرش به مبارزه با آنان برخاستم. اگر مسلمان بودند، آیا این، پاداش کسی است که خدا و پیامبرش را اطاعت می کند؟![۷]
امام علی علیه السلام در جایی دیگر می‌فرمایند:خداوندا! در برابر قریش از تو یاری می طلبم. آنان انواع زشتی ها و خیانت ها را علیه فرستاده ات در دل، پنهان داشتند و از انجام دادنِ آنها درماندند، که تو میان آنان و او جدایی انداختی. پس، این آزار و اذیّت ها قسمت من شد و بر من فرود آمد.[۸]
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغة آورده است: شخصی از امام علی علیه السلام پرسید:ای امیر مؤمنان! به نظر شما، اگر پیامبر خدا فرزند پسری داشت که به سنّ رشد رسیده بود، عرب، امورش را به او واگذار می کرد؟
فرمود:«خیر؛ بلکه او را می کشت، اگر چه آنچه من انجام دادم، انجام نمی داد. عرب، از کار محمّدصلی الله علیه وآله ناخرسند بود و به آنچه خداوند از فضل خویش به وی بخشیده بود، حسادت می ورزید. روزگار وی سخت گذشت، تا آن جا که به همسرش تهمت زدند و شترش را رم دادند، با این که نیکی های بسیاری به آنان کرده و نعمت های بزرگی به آنان ارزانی داشته بود .
پس از رحلتش نیز برای این که رهبری را از خاندانش باز ستانند، با هم همراه شدند و اگر قریش، نام وی را وسیله ای برای ریاستْ و نردبانی برای عزّت و حکومت نمی یافت، پس از رحلت او هرگز یک روز هم خدا را عبادت نمی کرد و به خوی های پیشین خود برمی گشت.
سپس حضرت با تکرار سوال آن شخص ادامه دادند: اگر پیامبرصلی الله علیه وآله را فرزندی بود، چه می شد؟! شما آگاهید که پیامبرصلی الله علیه وآله مرا به خاطر نژاد و خویشاوندی، به خود نزدیک نکرد؛ بلکه به خاطر جهاد و خیرخواهی من چنین کرد. آیا فکر می کنید که اگر او پسری داشت، آنچه را من انجام داده ام، انجام می داد؟! یقیناً به اندازه ای که من نزدیک شدم، نزدیک نمی شد. افزون بر آن، این نزدیکی، نزد قریش، دلیلی برای برخورداری از شأن و مقام نبود؛ بلکه خود، وسیله ای بود برای محرومیّت و مظلومیّت.
بار الها! تو آگاهی که نه خواهان حکومت بودم و نه خواهان بهره مندی از جاه و مقام. به درستی که خواهان برپایی فرمان های تو، اجرای دستورهایت، قرار دادن امور در جایگاهش، باز گرداندن حق به صاحبانش، گام نهادن بر روش پیامبرت، و راهنمایی گمگشتگان بر راه های رستگاری ات بوده ام».[۹] د:‌ کینه های برجا مانده از جنگ های بدر و حنین و ...
امام صادق علیه السلام می‌فرماید:مردی به علی بن حسین علیهما السلام گفت: چرا شدّت کینه توزی قریش نسبت به پدرت این‌ قدر زیاد است؟! فرمود:«بِدان جهت که نخستین ایشان را به جهنّم فرستاد و آخرین ایشان را به ننگ، مبتلا ساخت».[۱۰]
ابن عساکر از نویسندگان اهل سنت سوال فوق را به نقل از امام سجاد علیه‌السلام آورده است:چرا قریش، علی علیه السلام را دوست نمی دارند؟ ایشان فرمود:«علی علیه السلام نخستین ایشان را به جهنّم فرستاد و آخرین ایشان را به ننگ، مبتلا ساخت».[۱۱]
شیخ صدوق در عیون أخبار الرضا به نقل از امام رضا علیه‌السلام آورده است که از ایشان پرسیده شد: چگونه مردم از علی علیه‌السلام روی گرداندند و به سوی دیگران رفتند، با وجود آن که از برتری، سبقت در مسلمانی، و جایگاه وی در نزد پیامبر خدا باخبر بودند؟
فرمود:«آنان به این جهت از علی علیه السلام روی گرداندند و به سوی دیگران رفتند - و حال آن که از برتری وی آگاه بودند - که علی علیه السلام بسیاری از پدران، بزرگان، برادران، عموها، دایی ها و نزدیکان ایشان را - که دشمن خدا و پیامبرش بودند - کشته بود . آنان کینه علی علیه السلام را در دل داشتند و مایل نبودند که علی علیه السلام بر ایشان حکومت کند. چنین کینه ای از دیگران در دل هایشان نبود؛ برای این که [ دیگران] در جهاد، مانند وی پیشاپیش پیامبر خدا نبودند. به همین دلیل، از وی روی گرداندند و به دیگرانْ روی آوردند».[۱۲]
در ادامه به نمونه‌های دیگری از کینه آنان نسبت به امیرالمومنین به صورت مختصر اشاره می‌شود:
معرفة الصحابة به نقل از ابن عبّاس:
عثمان به علی علیه السلام گفت:گناه من چیست که قریش، تو را دوست ندارند؟ تو هفتاد نفر از مردانشان را که چهره هایشان مانند شمشیرهای طلایی بود، کشته ای.[۱۳]
شرح نهج البلاغة: تمامی قریش از دشمنان سرسخت علی علیه السلام بودند. اگر علی علیه السلام عمر نوح می داشت و انواع روش ها [ی رسیدن به حکومت] را به کار می برد، برایش نتیجه ای حاصل نمی شد.
ابن ابی الحدید معتزلی یکی از نویسندگان مشهور اهل سنت بسیار صریح و بی‌پرده به بیان علل مخالفت خلفا و عرب با امیرالمومنین(ع) پرداخته و در این مورد می‌نویسد:‌
من، عرب و بویژه قریش را به خاطر دشمنی شان با علی علیه السلام و رویگردانی از وی سرزنش نمی کنم؛ چرا که علی علیه السلام به آنان ضربه زد و خون هایشان را ریخت و پرده از حیله هایشان برداشت؛ و می دانی که جان و دل عرب، -تا چه حد حسود و کینه توز- است!
اسلام، مانع وجود کینه در دل ها نیست، چنان که امروزْ آشکارا می بینیم، مردمْ همان مردم اوّل اند و نیز طینت ها یک سان. تصوّر کن که در سال دوم یا سوم جاهلی یا در روم باستان و یکی از مسلمانان، پسر یا برادرت را کشته است. سپس تو مسلمان می شوی. آیا اسلامِ تو، کینه ات را نسبت به قاتل و دشمنی ای را که با او داری، از دلت پاک می کند؟ چنین نیست. کینه، از بین رفتنی نیست. تازه، اینْ هنگامی است که اسلام و عقیده و ایمانَت استوار و درست باشد، نه به سان اسلام آوردن بسیاری از عرب ها که برخی به خاطر پیرویِ کورکورانه، اسلام آوردند و برخی از روی آز و مال دوستی و برخی از ترس کشته شدن و برخی به خاطر غیرت و [ پیمان] یاری و برخی به دلیل دشمنی با اقوامی که با اسلام، دشمن بودند .
بدان که عرب، تمام خون هایی را که پیامبر خدا با شمشیر علی علیه السلام و غیر او روان ساخت، پس از وفات پیامبر خدا، به تمامی به علی علیه السلام نسبت داد؛ چون در گروه مردانشان کسی که بر طبق روش، آداب و سننشان سزاوار باشد که این خون ها را به گردن او بیندازند، یافت نمی شد، مگر علی علیه السلام. و این، سیره عرب بود که وقتی فردی از آنان کشته می شد، خون بهای او را از قاتل، طلب می کردند و چنانچه قاتل می مرد یا خونخواهی از او ناممکن می شد، از فردی از خاندانش که نزدیک تر از همه به وی بود، طلب می نمودند . پی نوشت:
[۱] . ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۷، ص۲۲۰.
[۲] . ابن شهراشوب، مناقب آل ابی‌طالب، ج۲،‌ص۲۰۱.
[۳] . نهج البلاغه، خطبه۳۳؛ شیخ مفید، الارشاد، ج۱، ص۲۴۸.
[۴] . ابن ابی الحدید،‌ شرح نهج البلاغه، ج۹، ص۹.
[۵] . ثقفی کوفی، الغارات، ج۲، ص۴۳۱.
[۶] . کهف، ۱۰۴.
[۷] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۳۲۸.
[۸] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۲۹۸.
[۹] . ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۲۰، ص۲۹۸.
[۱۰] . نثر الدر، ج۱، ص۳۴۰؛ اربلی، کشف الغمة، ج۲، ص۳۱۹.
[۱۱] . ابن عساکر،‌تاریخ مدینه دمشق،‌ج۴۲، ص۲۹۰.
[۱۲] . عیون اخبار الرضا،‌ج۲،‌ص۸۱.
[۱۳] . معرفة‌الصحابه، ج۱، ص۸۶.

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.