علت خلقت موجودات ۱۳۹۰/۰۴/۲۹ - ۹۷۷ بازدید

من نمى گویم که خدا نیست؛ ولى مگر نمى گویند که هر چیزى خالقى دارد، پس خالق خدا کیست؟

این گفته که: «هر چیز و هر کسى خالق و علت پدید آورنده اى دارد»، صحیح است؛ ولى باید ملاحظه و دقت کرد که آیا این قاعده، بدون ملاک است یا با ملاک؟ از سوى دیگر آیا خداوند متعال این ملاک را دارد تا شامل این قاعده گردد یا خیر؟ اولاً این قاعده که «هر موجود و معلولى علت مى خواهد»، با ملاک است، نه بدون ملاک؛ چنان که حکیمان اسلامى، بابى را در این خصوص مطرح و آن را به «ملاک احتیاج به علت» معنون ساخته اند. تحلیل این مسأله به طور فشرده آن است که: اگر موضوع اصل علیت موجود به طور مطلق باشد، معنایش این است که موجود - از آن جهت که موجود است - نیاز به علت دارد و لازمه اش این است که هر موجودى، نیازمند به علت باشد؛ ولى چنین مطلبى نه تنها بدیهى نیست؛ بلکه دلیلى هم ندارد و بالاتر آن که برهان بر خلاف آن داریم؛ زیرا براهینى که وجود خداى متعال را اثبات مى کند، بیانگر این مطلب است که موجود بى نیاز از علت هم وجود دارد. بنابراین موضوع این قاعده - که هر موجودى نیازمند به علت است - مقیّد است، نه مطلق. امّا قید این موضوع چیست؟ حکماى اسلامى، معتقدند: قید موضوع قضیه مزبور «ممکن» است؛ یعنى، هر موجودى که ذاتاً امکان عدم داشته باشد و فرض نبودن آن محال نباشد، نیازمند به علت خواهد بود و حال آن که خداوند متعال «واجب الوجود» است، نه «ممکن الوجود»؛ یعنى، فرض نبود آن محال است و وجود برایش ضرورت دارد و عدم براى او محال است. آنچه که نیازمند به علت است، موجودى است که بود و نبود آن مساوى است و علت مى آید و یک طرف را برطرف دیگر غالب ساخته، آن چیز را - مثلاً - موجود مى کند. چرا که آن شى ء به خودى خود، نه مى تواند موجود شود، نه معدوم. امّا خداوند متعال «واجب الوجود» است و وجود براى او ضرورى و حتمى است. بنابراین، اینکه گفته مى شود هر چیزى نیازمند به علت است، مقصود هر چیز «ممکن الوجود» است؛ نه هر وجودى تا شامل خداوند متعال - که واجب الوجود است - نیز شود. در این باب نگا: آموزش فلسفه، ج 2، ص 29 و 30.
علاوه بر آنکه اگر فرض شود خداوند - که واجب الوجود است - باز علتى دارد که او را به وجود آورده است، دچار تسلسلى باطل مى شویم؛ زیرا اگر یک سلسله از علل و معلولات، خالق و مخلوقات را فرض کنیم - خواه متناهى و خواه غیرمتناهى - که در میان آنها واجب الوجودى بالذات نباشد که دیگر او علت و خالقى نداشته باشد؛ آن سلسله به طور مجموع و هیچ یک از آحاد آن جداجدا وجوب پیدا نخواهد کرد و چون وجوب و ضرورت پیدا نمى کند، وجود نیز پیدا نخواهد کرد؛ زیرا هر معلولى آن گاه وجوب و سپس - بر حسب مرتبه نه زمان - وجود پیدا مى کند که امکان عدم به هیچ وجه در وى نباشد و به اصطلاح سدّ باب جمیع اعلام از وى شده باشد. اگر فرض کنیم وجود آن شى ء هزار و یک شرط دارد و با نبودن هر یک از آحاد سلسله و یا مجموع سلسله را اگر در نظر بگیریم، مى بینیم وجوب وجود ندارد؛ زیرا بدیهى است که خود آن واحد - به دلیل آن که ممکن بالذات است - نمى تواند ایجاب کننده خود و سدکننده ابواب عدم برخود باشد؛ علتش نیز چنین است؛ زیرا درست است که اگر فرض کنیم علت آن واحد یا علت مجموع - که جمیع آحاد است - موجود باشد، معلول وجوب و وجود پیدا مى کند؛ ولى فرض این است که خود آن علت نیز، امکان عدم دارد و راه عدم بر معلول از طریق عدم آن علت باز است. همچنان که راه عدم آن علت، از طریق عدم علتش نیز باز است و نیز الى غیر النهایة؛ یعنى، هر یک از معالیل را که در نظر بگیریم راه عدم بر او از طریق عدم جمیع علل قبلى، باز است؛ یعنى، براى این معلول، امکان عدم از راه امکان عدم بر جمیع آحاد مقدم بر وى باز است.
پس تمام سلسله در مرحله امکان است، نه در مرحله وجوب و حال آنکه تا به مرحله وجوب نرسد، وجود پیدا نمى کند تنها با وجود واجب الوجود بالذات در سلسله است که تمام امکانات عدم سدّ مى شود. امّا چون نظام هستى، موجود است پس واجب است و چون واجب است، پس واجب الوجود در رأس این نظام قرار گرفته و از ذات او است که وجوب وجود بر همه ممکنات فائض شده است. نگا: اصول فلسفه و روش رئالیزم، ج 5، صص 74 - 76.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.