علل مخالفت روحانیون با انقلاب سفید/ بازرگان حاضر نشد نام دولت خود را دولت انقلاب اسلامی بگذارد ۱۳۹۱/۱۱/۶

جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی مشترکاتی و اختلافاتی دارند. مشترکات این است که به حکومت دینی اعتفادی ندارند و نهایتاً به غرب بیشتر بها می‌دادند. ضمناً برای آنان مسئله‌ی آزادی یا انتخابات یا مجلس یا قانون اساسی محترم بود.


مرکز اسناد انقلاب اسلامی- محمدرضا تمری:


سخنان آقای دکتر مرادی نیا:

بسم الله الرحمن الرحیم
جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی مشترکاتی و اختلافاتی دارند. مشترکات این است که به حکومت دینی اعتفادی ندارند و نهایتاً به غرب بیشتر بها می‌دادند. ضمناً برای آنان مسئله‌ی آزادی یا انتخابات یا مجلس یا قانون اساسی محترم بود.


مرکز اسناد انقلاب اسلامی- محمدرضا تمری:


سخنان آقای دکتر مرادی نیا:

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا را شاکریم که به ما توفیق داد چهارمین نشست از سلسله نشست‌های بررسی تاریخ انقلاب را در خدمت دوستان و عزیزان باشیم. خیرمقدم عرض می‌کنم خدمت همه‌ی حضار محترم بویژه آقای دکتر منصوری که ضمناً ایشان سوگوار‌ مادرعزیزشان هستند که دیروز مرحوم شدند و به رحمت خدا رفتند. از طرف خودم و همه حضار محترم خدمت ایشان و خاندان معظم منصوری تسلیت عرض می‌کنم.

خدمت مدیران محترم و معاون پژوهشی و سایر عزیزانی که از داخل سازمان و بیرون سازمان برای استفاده از این نشست تشریف آوردند، خیر مقدم عرض می‌کنم. دوستان استحضار دارند که سه نشست قبلی با موضوع بررسی ریشه‌های انقلاب در آغاز دهه‌ی ۴۰ برگزار شد:

۱ - در جلسه‌ی اول علل و فرآیند مخالفت روحانیت با مصوبه‌ی اصلاح قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی بررسی شد که در خدمت جناب آقای دکتر محمد حسن رجبی بودیم.

۲ - در نشست دوم مواضع سیاسی مراجع تقلید در آغاز نهضت امام مورد بررسی قرار گرفت که از سخنان جناب آقایان طباطبایی و خسروشاهی استفاده کردم.

۳ - جلسه سوم بررسی علل طراحی اصول انقلاب سفید و پیامدهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی آن ، از تحلیل‌های سودمند جناب آقای دکتر منصوری استفاده کردیم و صحبت ناتمام ماند و قرار شد که در این جلسه که نشست چهارم به حساب می‌آید ، ادامه این مباحث را از زبان ایشان بشنویم. استحضار دارند کارشناسان امر که در آغاز دهه‌ی ۴۰ همه‌ی روحانیت از مواضع یکپارچه و یکدستی برخوردار نبودند و در ارتباط با اصولی که امروز آقای دکتر صحبت می‌کنند ما یک گروه از روحانیون را داشتیم که با این اصول مخالفت کردند و یک دسته سکوت پیشه کردند و اندکی هم موافقت کردند. از طرف دیگر روحانیونی که نقش مخالف را ایفا کردند و با انقلاب سفید به مبارزه برخواستند باز آنها نیز از یک موضع مشترک و یک دستی برخوردار نبودند؛ بعضی‌ها با آزادی زنان مخالفت بودند، بعضی‌ها با اصلاحات ارضی مخالف بودند و بعضی‌ها مخالف ویژه و عمیق‌تر و بزرگتری داشتند.

موضوع جلسه‌ی امروز ما این موارد است که آقای دکتر به آنها خواهند پرداخت و در پایان هم اگر حضار محترم سوالی داشته باشند به سئوالات پاسخ خواهند گفت. هدف این نشست‌ها بررسی و بازخوانی و شفاف‌ساز ریشه‌های انقلابی است که ما هم اکنون از نتایجش برخوردار هستیم و نتایجش را داریم می‌بینیم. با ذکر یک صلوات به استقبال سخنرانی آقای دکتر منصوری می‌رویم.



" علل مخالفت روحانیون با انقلاب سفید"


متن سخنرانی آقای جواد منصوری:

بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد الله رب العالمین، رب شرح‌لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.

موضوع بحث به دلایلی جالب است، امروز دقیقاً ۵۰ سال بعد از وقایعی هستیم که اتفاق افتاده است، آیا لازم است که این مسائل تجزیه و تحلیل بشود؟ و دوم اینکه این موضوع چرا؟ امروز دقیقاً پنجاهمین سالی است که شاه اصول انقلاب سفید را مطرح کرد. ۱۹ دی سال ۱۳۴۱، در یک سالن ورزشی بود اولاً چقدر اهمیت دارد و در تحولات آینده چه تأثیراتی گذاشته و چرا ما بحث مخالفت روحانیون را انتخاب کردیم؟ دیگرانی هم بودند و به عنوان مثال جبهه‌ی ملی ما جریان جدا شده‌های از حزب توده؛ آنها هم مخالفت‌هایی می‌کردند.

نکته‌ای که حائز اهمیت است؛ اولاً مخالفت‌ها به تدریج در ادامه به انقلاب منتهی شد و خود تبعاً اهمیت این قضیه را بالا می‌برد. مخالفت جبهه‌ی ملی به آن شکل در آن مقطع جدی نبود. حداکثر شعارشان این بود که ما با برنامه‌های شاه موافقیم، نهایتاً با دیکتاتوری مخالف هستیم. لذا شعارشان این بود "اصلاحات آری، دیکتاتوری نه". پس آنان با این برنامه‌ها، اصولاً مخالفت اساسی نداشتند. پس بحث به طور جدی در مورد روحانیون مطرح می‌شود.

نکته‌ دیگری که مطرح این است که ظاهر این حرکت یعنی: شعارها، انتخاب عناوین، یک ظاهر زیباست. امروز هم بعضی از آنان برای ما مثبت است. مثلاً یکی از اصول ششگانه‌ای که شاه اعلام ‌کرد. تشکیل سپاه دانش است، این کار به ظاهر خیلی کار جالبی است. در زمانی که جمعیت بی‌سواد کشور در حدود ۸۵ درصد است و تقریباً این آمار در روستاها ۹۵ درصد بودند، پس طرح سپاه دانش کار بسیار خوبی بوده است. پس چرا روحانیون مخالفت کردند.؟

اصلاحات ارضی یعنی چه؟ یعنی عده‌ای فئودال، قلدر، حاکم، هر تعبیری روی آن بگذاریم. آنان مناطق وسیعی را در اختیار خودشان گرفتند. کشاورزان عملاً تحت حاکمیت و سلطه آنان بودند و هر برنامه‌ای می‌خواستند، اجرا می‌کردند. مردم هم در بدترین شرایط زندگی می‌کردند. شاه می‌گوید: " ‌می‌خواهم آنان را آزاد کنم. یک زندگی آبرومند برایشان درست کنم. می‌خواهم آنان را صاحب زمین بکنم." چرا با اصلاحات ارضی شاه مخالفت می‌شود؟ اتفاقاً خیلی زیاد در مورد اصلاحات ارضی مانور دادند. و به همین دلیل به صراحت گفتند روحانیون به حمایت از فئودالها با طرحهای شاه مخالفت می‌کنند و در واقع از فئودالها پول می‌گیرند که علیه شاه مبارزه کنند.

راجع به اصلاحات ارضی خیلی مطالب تبلیغ کردند، چون جنبه‌ی احساسی داشت و اینکه قرار است این کشاورزهای بدبخت که عمری نسل در نسل توسط فئودال‌ها چپاول می‌شدند، آزاد شوند. و صاحب زمین شوند. واین فئودال‌ها را از داخل روستا‌ها بیرون کنند و این روحانیون مخالفت می‌کنند و اتفاقاً حزب توده در این مسئله، اطلاعیه‌های بلند بالای زیادی دادند. و خیلی مانور ‌داد؛ چون تصورشان این بود که تئوری‌های خودش مثلاً جامعه‌ی ایران از فئودالی وارد مرحله‌ی اول سرمایه داری می‌شود و در آن صورت جنبش‌های کارگری بوجود می‌آید، این تئوری که افسانه شده است. حالا باید توضیح بدهیم که چرا علما، مراجع ، روحانیون و در رأسشان امام با این برنامه‌هایی که ظاهراً خوب بوده و برای مردم مناسب بوده، مخالفت کردند. به جریان ۱۵ خرداد و قضایای بعد و الی آخر منتهی شد.

اولاً ما در قضاوتمان نسبت به عملکرد‌های افراد و مهمتر ازآن دولت‌ها، نباید به زبان ، شعارها ، کلمات باشد، این خیلی مهم است. اصلاً نباید ما به شعارها اعتنا بکنم ، کاری نداریم که آدم خوب، بدی، و یا مسلمان، غیرمسلمان است. دو مسأله باید اساس قضاوت ما را باید تشکیل بدهد:

۱. عملکرد گذشته‌ این فرد یا این دولت.

۲. اهداف واقعی این فرد، این دولت.

عنوان نمونه بحث سپاه دانش را مثال بزنم؛ چون واقعاً یکی از جالب‌ترین و بهترین طرحی بود که لازم بود در جامعه ایران اجرا شود، اصلاً شکی در آن نیست. اما چرا با آن مخالفت کردند، امروز برای خیلی از ما ممکن است این سئوال مطرح باشد و جواب خیلی قانع کننده ای نداشته باشد، ولی من با همین دو اصل توضیح می دهم که این مخالفت ها درست ، منطقی و واقع بینانه بوده است.

ماهیت رژیم پهلوی را آن روز بخشی از مردم نمی‌دانستند ؛ روحانیون خوب می‌دانستند. یعنی از اول دوره‌ی رضاخان با رژیم درگیر بودند. پس بنابر این این رژیم، این خاندان و این حکومت را صالح برای ادار‌ه‌ی مملکت نمی‌دانستند؛ و بدتر از آن، این رژیم را وابسته و عامل به دیگران می‌دانستند و آنان را ضد ملت می‌شناختند و بدتر از همه؛ می‌گفتند این خانواده، این سلطنت روی کار آمده تا در ایران با اسلام مبارزه کند؛ بنابر این اساساً به شعار، اهداف، برنامه‌، و حرکت هایش، اصلاً نباید اعتقادی داشته باشند.

ما باید از ۱۳۰۰ ببینیم که رضاخان و بعد که رضا شاه و محمد رضا و بعد رفتنش و جریانات دهه‌ی بیست و دهه‌ی سی و ببینیم آیا اصلاًشاه شخصتی بود که در جایگاهی باشد که بیاید حرفی بزند که روی حرف حساب کرد.

نکته‌ای را به شما بگویم. که در فروردین ماه ۱۳۴۱ شاه به آمریکا رفت. در کنگره آمریکا صحبت ‌کرد.آنجا خیلی کار کرد، مصاحبه کرد. با کندی ملاقات کرد. چند تا شهر را دید. با سرمایه‌دارهای آمریکایی ملاقات کرد. داستانش مفصل است . در جلسه قبل اشاره‌ای کردم. خلاصه‌اش به حکومت آمریکا تعهد داد که هر کاری که شما می‌خواهید در ایران بکنید، انجام می دهم. چرا می‌خواهید من را بردارید. من برنامه‌اش را پیاده می‌کنم. از جمله در کنگره آمریکا، صریحاً گفت: " ما تصمیم گرفته‌ایم در کنار باشیم و دقیقاً برنامه‌های شما را اجرا کنیم." این مطلب مستندات تاریخی آن موجود است. اتفاقاً در کتاب قیام ۱۵ خرداد به روایت اسنادم این موضوع را آوردم.

شاه از آمریکا برگشت. با آن سابقه‌ای که گفتم گفت: ما می‌خواهیم فرهنگ و تمدن شما را داشته باشیم، ما می‌خواهیم مثل شما باشیم . ما می‌خواهیم که دوست شما باشیم.

بعد از ملاقات شاه با کندی، کندی گفت شاه قول داد که سیاست‌های ما را اجرا کند. حالا این آدم که می‌خواهد سپاه دانش را اجرا کند، قابل اعتماد است؟ آیا این آدم اصلاً صلاحیت این را دارد، چه در مقام یک دولت و چه در مقام مجری که طرح سپاه دانش را اجرا کند؟

مطلب دوم اینکه هدف سپاه دانش چه بوده است؟ آیا می‌خواستند مردم با سواد شوند و با سپاه دانش بی‌سوادی را از کشور ریشه کن کنند. و زندگی مردم بهتر بشود.؟ ظاهر قضیه این بود که می‌خواهیم بی سوادی را ریشه کن و زندگی مردم را بهتر کنیم و جهل و نادانی را از کشور برطرف کنیم.

اما هداف چه بود؟ مهمترین اهدافی که در بخش آموزش عمومی و دانشگاه و ... در آن دوره انجام گرفت:

۱. اسلام زدایی از جامعه ایران.

۲. نفوذ فرهنگ و ارزشهای آمریکایی در ایران است.

اسناد و مدارک این اهداف رژیم موجود است. مدرکی دارم که، جالب است وزیر آموزش و پرورش به نخست وزیر می‌گوید که از زمانی که این برنامه ها را به آموزش و پرورش آوردید؛ آموزش و پرورش به هم ریختید. حال اگر قرار است که مستشاران خارجی را برای ما بفرستید، لااقل باسوادهای آنان را بفرستید. این عین نوشته وزیر آموزش و پرورش به نخست وزیر است. منظور من این است که اهدافی که عملاً و واقعاً داشتند، غیر از اهداف اعلامی آنان بود. اهداف اعلامی عبارت از این بود که بی سوادی و جهل را از بین ببرند. ولی اهداف واقعیشان:

۱. اسلام زدایی از جامعه‌ی ایران

۲. نفوذ فرهنگ و ارزشهای آمریکایی در ایران.

۳. اگر قرار است که نظام سرمایه‌داری آمریکایی در ایران مستقر شود. علاوه بر سرمایه چه چیزی لازم دارند؟ کارگر، مدیران متخصص، مهندسان و متخصصان در رشته‌های مختلف برای چرخاندن چرخهای نظام سرمایه‌داری است. بی سواد نمی‌تواند این کار را انجام دهد. پس باید مبارزه با بی سوادی و سپاه‌ دانش تشکیل شود تا بیسوادها، دوره‌ی ابتدایی را طی کنند سپس به دبیرستان و بعد دوره‌ی دانشگاه سپری کنند تا مرحله به مرحله بتوانند برای نظام سرمایه‌داری کارآمدی بیشتری داشته باشند.

در آن زمان یک گزارش دادند که هر کس ۶ سال دوره ابتدایی را بخواند، ۵۶ درصد، راندمان تولیدش بالا می‌رود. هر کس ۱۲ سال درس بخواند ۱۵۰ درصد راندمان تولیدش بالا می رود. هر کس ۱۶ سال درس بخواند یعنی لیسانس ۲۵۰ درصد و دکترا ۵۵۰ درصد. یک فرد ۶ کلاس درس خواند، نسبت به یک فرد بیسواد، راندمان کار، تولید، ارزش و کیفیت تولیدش ۵۶ درصد بالا می رود. چون می‌تواند با ماشین آلات و ابزار نسبت به یک آدم بی‌سواد بهتر می‌تواند کار کند. اگر دیپلم داشته باشد، طبعاً نسبت به نفر قبلی بهتر است و لیسانس به همین ترتیب. این آمار همان زمان است. پس به این ترتیب دست خودشان را کردند. گفتند اگر می‌خواهیم تولید داشته باشیم، باید آدم ها با‌سواد باشند. سرمایه‌دارآمریکایی که می‌خواهد برای سرمایه گذاری به ایران بیاید، می‌خواهد راندمان تولیدش بالا برود. نمی‌خواهد که با کمترین راندمان کار بکند؛ بنابراین ترجیح داده کارگرش دیپلم داشته باشد، مدیرش حداقل لیسانس داشته باشد و به هر حال گردانندگان تخصص‌های بالاتر داشته باشند.

در سال‌های بعد رسماً در ایران شعبه دانشگاهی آمریکایی را ایجاد کردند، یعنی دقیقاً مدیرانی با همان استاندارهای آمریکایی برای اداره‌ی ایران تربیت می‌کردند. دانشگاه شیراز (دانشگاه پهلوی)، دقیقاً دانشگاهی آمریکایی بود و دانشگاه ملی نیز دانشگاه آمریکایی بود و چندین دانشکده‌ی دیگر آمریکایی بود. بعد از سال ۱۳۵۰ رسماً شعبه دانشگاه‌های آمریکایی را به ایران آوردند. همین محل دانشگاه امام صادق(ع)، شعبه‌ی دانشگاه ‌هاروارد، برای تربیت مدیران در کشور بود. همان امتحان ها و همان کنکور را می‌گرفتند. به این ترتیب سپاه ‌دانش قدم اول است.

مسئله بعدی محتوای نظام آموزشی بود. آیا در این برنامه‌های آموزشی، آنان دین مردم را هم تقویت می‌کردند؟ اخلاق مردم را هم اخلاق دینی می‌کردند؟ یا درست در نقطه‌ی مقابلش بود.؟

شما اگر یک تحلیل‌گر باشید، کتاب کلاس اول ابتدایی سال ۱۳۵۰ با کتاب کلاس اول ابتدایی ۱۳۳۰ که حتی در آن موقع رژیم پهلوی سرکار است، مقایسه کنید. که بیست سال گذشته، مقایسه کنید، در کتاب ۱۳۳۰ صفحه اولش آن با بسم‌الله الرحمن الرحیم شروع شد است، ولی صفحه اول کتاب ۱۳۵۰ ، بسم الله الرحمن الرحیم را ندارد.

کتاب سال ۱۳۵۰ صفحه‌ی اولی عکس شاه بود، از همان روز اول سرکلاس واژه ها و عباراتی می‌گویند: شاه، بابا آب داد. بابا نان داد، از همان اول دنبال آب و نان بودند. در کتب از دین، و اخلاق، حتی مسائلی چون: دفاع از کشور، روح ملیت، دفاع از اعتقادات، بحث قابل توجهی نبود.

مثالی را جلسه‌ی قبل گفتم، دوباره بازگو می‌کنم که در دانشگاه یک کلمه از اسلام ، ارزش‌های اسلامی و اصول اسلامی صحبت نمی‌کردند. به صراحت به ما گفتند که امکان ندارد که توسعه پیدا یکنم؛ زیرا ‌ژن توسعه نداریم! استاد دانشگاه تهران، سرکلاس درس توسعه اقتصادی گفت: " آمریکایی‌ها ژن توسعه دارند، و توسعه یافته هستند. ما چون ژن توسعه نداریم، توسعه پیدا نمی‌کنم" از کلاس اول ابتدایی تا آخر به ما اینطور القاء می‌کردند، هرچه خوبی و ارزش است در آنجاست، در ایران خبری از تمدن، توسعه، علم و پیشرفت نیست.

بحث محتوای آموزشی خیلی موضوع مهمی است و هنوز شاید خیلی از ما دقیقاً نمی‌دانیم که در رژیم گذشته، ما را برای چه تربیت می‌کردند. البته روحانیون و طبیعتاً مراجع تقلید و بزرگان حوزه این مسائل را می‌فهمیدند، متوجه می‌شوند اگرچه مردم عادی متوجه نمی‌شدند، آنها متوجه می‌شدند. لذا وقتی که سران رژیم شاه می‌گفتند ما می‌خواهیم جزء اصول انقلاب سفید، اصول سپاه دانش باشد، چه اهدافی در پشت این فریب بزرگ وجود دارد.

برای من و شما جالب است، سپاه دین برنامی آن چه بود؟ ترویج شاه دوستی و شاه پرستی رسماً در روستا توسط یک معمم انجام می‌گرفت. دفاع از شاه و شاه پرستی و شاه دوستی به هر شکلی و مسائل زیاد دیگری بود.

بنابراین سه محور اصلی را خلاصه کنم:

* یکی در مورد ماهیت سلطنت پهلوی

* دوم بحث اهداف این برنامه‌ها

*سوم عملکرد این رژیم

طبیعتاً این سه محور اساسی، دلیل بی اعتقادی و بی اعتمادی به این رژیم و طبیعتاً اعتراض بود.

اما مسئله‌ای که اتفاق افتاد این بود که روحانیون و مردم گفتند خیلی خوب، شما می خواهید سپاه دانش شکل بدهید. ‌ اصلاحات ارضی اجرا کنید. آیا نباید در کشور قانون باشد. در کشور هر کسی هر کار خوبی نمی‌تواند بکند. آیا شما می‌توانید زمینی را غصب کنید. و در آن مسجد بسازید؟ شما می‌خواهید سپاه دانش ایجاد آن لایحه، بودجه و تصویب می‌خواهد. حساب و کتاب می‌خواهد. مسیر قانونیش را طی بکنید. چرا مسیر غیر قانونی طی کنید. مجلس را منحل کردید. رفراندوم غیر قانونی که برگزار می‌کنید برای اینکه این اصول را راه بندازید. (روحانیون) گفتند فرضاً اگر در مقابل این اصول سکوت بکنیم در مقابل استبداد که نمی‌توانیم سکوت بکنم. این محور چهارم بود. بی‌قانونی و استبداد طبعاً قابل قبول و قابل تحمل نیست.

* پنجمین دلیل برای مخالفت علما، مراجع با این برنامه‌های معروف به انقلاب سفید. در انقلاب شاه و مردم بعضی از روحانیون و مراجع گفتند: "آیا شما این برنامه‌ها را خودتان تدوین کردید و می‌خواهید اجرا بکنید یا از خارج دیکته شده است؟ چه کسی این برنامه‌ها را به شما داده است.؟ اگر آمریکا دیکته کرده است، معلوم است که برای منافع خودش دیکته کرد ه است، اگر شما خودتان به این نتیجه رسیده‌اید، با خود مردم بنشینید، و با متخصصان و بزرگان ایرانی این کار را اجرا بکنید . حالا اگر قرار است بخواهید با تحمیل آمریکا این کار را بکنید، طبعاً ما زیر بار نمی‌رویم. اصلاً قابل قبول نیست.

در همین ایام حضرت امام نامه‌ای برای دولت در آن زمان می‌نویسند، این موارد را متذکر می‌شد البته این نامه خطاب به شاه است، علتش این است که شاه خودش به صحنه آمده بود. لذا امام خطاب به شاه می‌نویسد. تا آن زمان نامه‌ها و اعلامیه خطاب به دولت بود. اما از این به بعد دیگر خطاب به خود شاه است. : " بسم الله الرحمن الرحیم، چون دولت آقای علم باشتاب زدگی عجیب، بدون تفکر در اصول قانون اساسی و در لوازم آن مطالبی که اظهار کرده‌اند. زن ها را در انتخاب شدن و انتخاب کردن به صورت تصویب‌نامه حق وکالت داده است، لازم شد به ملت مسلمان تذکراتی داده شود، مسلمین ایران در چه شرایطی و با چه دولتهایی ادامه زندگی می‌دهند. لذا توجه عمومی را به مطالب ذیل جلب می‌نمایم."

نکته‌ای را متذکر می‌شوم من در صحبت‌ها و اعلامیه‌های امام از مهر ۴۱ تا سال‌های بعد از ۴۲ و ۴۳ و ۴۴ جستجویی کردم، جالب است که به استثنای یکی دو مورد که ایشان راجع به اصلاحات ارضی صحبت کردند. یک جا گفتند ما با اصلاحات ارضی مخالف نیستم. چون این موردی بود که رژیم خیلی دربارة آن جار و جنجال می‌کرد و تبلیغات می‌کرد. دیگر راجع به اصلاحات ارضی صحبت نمی‌کرد. اما در مورد انتخاب شدن زن‌ها و شرکت در انتخابات و دادن پست‌های بالا به زن ها بیشتر صحبت می‌کنند این از آن نکات جالب است. با توجه به صحبت‌های قبلی متوجه بشوید. یعنی بارها به ما می‌گویند چطور بعد از انقلاب خانم‌ها می‌توانند در انتقاد شرکت کنند رأی بدهند ولی در آن زمان مخالفت شد فکر کنم با صحبت‌هایی که کردم قضیه روشن می‌شد: ماهیت رژیم، اهداف رژیم و دستوری بودن و تحمیلی بودن این سیاست‌ها، علت اصلی مخالفت‌ها بود مواردی که در نامه حضرت امام به شاه نوشته شده است.

۱ـ آقای وزیر کشور می‌نویسد در مقدمه‌ی قانون اساسی صریحاً مقرر شده که هر یک از افراد اهالی مملکت در تصویب و نظارت امور عمومی محق و سهیم می‌باشد. بعد ایشان می‌گویند اگر سهیم بودن زن‌ها در انتخابات موافق قانون اساسی است، پس تصویب هیئت دولت هم بی مورد است. پس چرا از دولت کسب اجازه کردیم.

۲ـ اگر سهیم نبودن زن‌ها مغایر قانون اساسی است، پس بنابر این وزیر کشوری که مجوز قانونی تصویب نامه را تحصیل نماید، بی اساس است.

۳ـ مقدمه‌ی قانون اساسی غیر از قانون اساسی است. چون استناد کردید به مقدمه‌ی قانون اساسی که آنجا گفته هر یک از اهالی مملکت در تصویب و نظارت امور عمومی محقق و سهیم می‌باشند. امام می‌گویند که مقدمه‌ی قانون اساسی غیر از قانون اساسی است.

۴ـ مراد از قاطبه ی اهالی مملکت آن نیست که هیئت وزیران فهمیدند.

۵ـ شرح و تفسیر قوانین از مختصات مجلس است و آقایان حق تفسیر ندارند یعنی اگر قرار است از قانون اساسی شما در بیاورید که این مصوبه را الغا کنید، این شما نیستید مجلس باید نظر بدهد.

۶ـ به نظر هیئت دولت از صدر مشروطیت تا کنون تمام دوره‌های مجلس شورا بر خلاف قانون اساسی تشکیل شده است، مگر شما نمی‌گویید این حرف بر اساس قانون اساسی است، پس بنابراین در تمام طول این مدت قانون اساسی اجرا نشده است.

۷ـ حذف کردن بند اول ماده دهم، غیر قانونی است و برای دولت چنین حقی نیست. بعد امام اشاره کردند: روحانیت با حرف شاه و مضیقه و اهانتی که دولت بر آن وارد کرده است، تکلیف دینی و وجدانی خود را در این تشخیص داده که مصالح و مفاسد را به دولت‌ها و به جامعه‌ی مسلمین گوشزد کند. با این اختناق جانفرسای مطبوعات و سختگیری دستگاه انتظامی روحانیت ملاحظه می‌کند که دولت، مذهب رسمی کشور را ملعبه ‌خود قرار داده و در کنفرانس‌ها اجازه داده می‌شود که گفته شود، قدم‌هایی برای آزادی زنان و برای تساوی حقوق زن و مرد برداشته شد. به جای اینکه دولت در صدد چاره برآید سر خود، مردم را سرگرم می‌کند به امثال دخالت زنان در انتخابات. تصویب نامه‌ی اخیر دولت راجع به شرکت زنان از نظر شرع و از نظر قانون اساسی لغو است.

این متن نامه‌ای است که امام، با مقدمه و مؤخرای دارد که من نیاوردم که برای شاه می‌نویسد. البته تکثیر می‌کنند و در اختیار همه قرار می دهند. وقتی که ساواک متوجه می‌شد که این مسئله به هر حال بدون جواب نمی‌ماند. لذا دستور می‌دهد که یک مقاله مشروحی راجع به خدمات دینی شاه، در مملکت منتشر بشود، که یعنی ماهیت دینی رژیم را بالا ببرند.

در هر حال اما باز امام اکتفا نمی‌کرد وقتی که دولت گوش نمی‌کرد در این صورت اعلامیه‌ای خطاب به مردم نوشت: در این اعلامیه خطاب به علما و روحانیون هم نوشت که عنوان آن این است: مسلمین آگاه باشند که اسلام در خطر کفر است. اینجا دیگر امام اهداف پشت پرده این برنامه‌ها را می‌دانم که چیه؟ حالا خودتان با زبان قانونی صحبت کردیم، حالا شماها توجه نمی‌کنید، حالا پس به برنامه‌های پشت پرده، مسلمین آگاه باشند که اسلام در خطر کفر است، مراجع و علمای اسلام، بعضی محصور و بعضی محبوس و متروک هستند. دولت امر داد که حوزه‌های علمیه را هتک کنند و طلاب بی پناه را کتک بزنند و بازار مسلمین را غارت کنید و در و پنجره‌ی مغازه‌ها را بشکنند و ... و آخرش این جمله را دارد که به خدای متعال من این زندگی را نمی‌خواهم انی لا اری الموت الی السعاده و للحیاه مع الظالمین الی... ، این اعلامیه‌ای که امام در فروردین ۴۲ بعد از قضایای مدرسه‌ی فیضیه می‌دادند یعنی دیگر می‌گویند شاه و دولت به حرف‌های ما گوش نکرد. بعد این کارها را کرد. پس بنابراین در این شرایط گفت: من نمی‌خواهم زندگی بکنم. بعد جمله معروف خود را گفت: "من سینه‌ام را برای گلوله‌های شما آماده کرده‌ام، ولی زیر بار حرف ‌های شما نمی‌روم"، کاش مأمورین بیایند و مرابگیرند تا تکلیف نداشته باشم. فقط جرم علمای اسلام و سایر مسلمین آن است که دفاع از قرآن و ناموس اسلام و استقلال مملکت می‌نمایند و با استعمار مخالفت دارند، این هست حال ما تا آقای علم و ارسنجانی چه بگویند."

نکته‌ای اخیراً دو سه سالیه که این فرار کرده‌های از ایران به خاطرات نوشتن، شروع کردند یعنی دو سه ساله نوع خاطره با خاطراتی که قبلاً می‌نوشتند فرق کرده. خاطراتی که اخیراً دو سه ساله مردم می‌نویسند، اینطور می‌گویند که اولاً شاه مستقل بوده، اصلاً این حرف بی‌خوده که شاه آلت دست آمریکا بوده، در نمونه‌ی مشخص آن، خاطرات پرویز ثابتی است. خیلی اصرار دارد شاه مستقل بود و شاه این عبارت را همیشه تکیه می‌کرد: "سیاست مستقل ما "این را پرویز ثابتی می‌گوید. حرف شاه را به عنوان حجت می‌آورد، جالب است که ما سندی داریم که وزیر خارجه آمریکا در سال ۴۵ به شاه می‌گوید که: هر کاری که ما می‌گوییم تو اجرا می‌کنی، همیشه تو بگو من مستقلم. از همان زمان است که شاه مرتب عبارت "سیاست مستقل ما" را شروع می‌کند گفتن و جالب است که خیلی‌ها می‌گویند که قضیه گران کردن نفت که شاه با آمریکایی‌ها در افتاد چطور شاه این کار را کرد ؟ بعد معلوم شد که اصلاً شاه به دستور آمریکایی‌ها این کار را کرد. گفتند "تو نفت رو گران کن تا در آمد نفت بالا برود تا ما اسلحه به شما بفروشیم." لذا بلافاصله بعد از اینکه قیمت نفت بالا رفت یک قرارداد فروش تسلیحات با ایران بستند. هفت ممیز یک دهم میلیارد دلار درآن مقطع در سال ۱۳۵۴ یعنی همان موقع که اوج آن بود که شاه آمریکایی‌ها را تهدید می‌کرد که اروپایی‌ها باید قدر نفت را بدانند. دیگر نفت را بیخودی مصرف نکنند. آمریکایی‌ها هم بدانند ما دیگر نفت ارزان به آنان نمی‌فروشیم. همان موقع قرارداد فروش تسلیحات به این مبلغ می‌بند و آمریکایی‌ها نه تنها به ایران اسلحه بلکه، به دیگران هم می‌فروشند جالب اینکه آمریکایی‌ها می‌گفتند از این گران شدن نفت خیلی سود بردیم.

به هر حال در مسائل تاریخی به قضایایی بر می‌خوریم، که جای تعجب دارد. در این مقطع که این اوضاع و احوال وجود دارد، مطبوعات شوروی مقاله ای با این عنوان می‌نویسند که "روحانیون متوجه حیثیت اجتماعی خود باشند. "خوب عنایت کنید اینکه می‌گویند شرق و غرب در ایران متحد شده بودند، اولین مورد که بعد از جنگ جهانی دوم در ایران اتفاق افتاد و شاید در هیچ جای دنیا اتفاق نیفتاد ، وحدت شرق و غرب در ایران بود، برای این که شاه سفره‌ای پهن کرده بود که همه‌ی دنیا سر سفره نشانده و همه می‌خوردند و می‌بردند.

البته رادیو پیک ایران ـ رادیوی حزب توده در آلمان شرقی ـ از قول این روزنامه روسی می‌گوید که سخنگوی سیاست‌های شوروی در یک برنامه‌ی بی سابقه ضمن حمایت تلویحی از سیاست‌های رژیم پهلوی، حملات شدیدی به علما و مراجع کرد . رادیو پیک ایران در گفتاری تحت عنوان روحانیون متوجه حیثیت خود باشند، مطالبی گفت که توضیح دادیم. در این مطالب می‌گوید:

"طبق خبری که رویتر می‌دهد در جریان تصادمی که بین اجتماعی از بانوان تبریز و عناصر وابسته به مقام روحانیت دیروز رخ داده، یک نفر از روحانیون و یکی از بانوان که خواستار تأمین حق انتخابات برای زنان بوده‌اند، کشته شده و عده‌ای قریب به ۵۰ تن از اطرافیان زخمی گردیده‌اند. البته همه‌ی جزئیات خبر و چگونگی اجتماع و جریان تصادم برای ما روشن نیست، ولی مسئله‌ای بسیار جالب توجه و قابل تأسف در این میان، روش نامساعده و نادرستی است که عده‌ای از عناصر منتسب به روحانیت در قبال مسائل مبرم اجتماعی در پیش گرفته اند."

سپس شرح می‌دهد که شاه می‌خواهد آزادی زنان داشته باشد، و به روستایی آزادی دهد که روحانیون در مقابل آن ایستاده است. مقاله‌ای در این موضوع در صفحه‌ی ۳۹۲ تا ۳۹۴ این کتاب تاریخ قیام ۱۵ خرداد؛ به روایت اسناد آمده است. و در نهایت می‌گوید: "که متأسفانه امروز روحانیونی یافت می‌شوند که نمی‌خواهند از درس‌های عبرت‌آموز تاریخ نزدیک به عصر ما، چیزی بیاموزند. دردهای رنج آور جامعه‌ی ما، این همه تلخی زهر جور و ستمی که بر کسام خلق می‌ریزید، مفاسد عظیمی که سراسر دستگاه حاکمه را در پیش گرفته، تعطیل مشروطیت ..". و می نویسد که روحانیون متوجه نیستند.

نکته‌ی مهم این که بعد از اینکه روحانیون در واقع افشا کردند، و ماهیت این برنامه‌ها را و توضیح دادند که این سپاه دانش یک فریب است یا ابزاری است برای مقاصد خودشان و همچنین اصول دیگر، حالا نتیجه جه ‌می‌شود؟ رژیم شاه در مقابل یک وضعیت جدید قرار گرفت، آن وضعیت عبارت از این بود که یا باید عقب‌نشینی کند، که یا در واقع طرح را پس می گیرد و یا اینکه برای اجرای این طرح پافشاری کند.

براساس تعهداتی که شاه به آمریکا داده بود که من آنچه را که شما می‌خواهید اجرا می‌کنم، اجازه بدهید که من باشم، من را سرنگون نکنید. حالا می‌تواند عقب‌نشینی کند.؟ دیدید که بعد از برگزاری رفراندوم شاه به صراحت گفت من تعهداتم را اجرا می‌کنم و ادامه خواهم داد. و کندی هم گفت امیدوارم که بتوانید پیش ببرید.

بنابراین روش های مسالمت آمیز یا مقداری خشن یا ظاهراً تند، دیگر پاسخگوی برنامه‌های شاه نیست. لذا در آخر اسفند سال ۱۳۴۱ دقیقاً روز ۲۹ اسفند بر اساس خاطراتی که مبصر رئیس شهربانی نوشت، همه‌ی سران کشور می‌نشینند، می‌گویند یک ضرب شستی از خودمان نشان بدهیم، یک قدرت نمایی از خود نشان بدهیم، روحانیون را سرجای خودشان قرار دهیم. لذا برنامه‌های دوم فروردین ۱۳۴۲ در مدرسه‌ی فیضیه را طراحی کردند که بر اساس این برنامه به داخل مدرسه بریزند ، بزنند و تخریب و اهانت کنند. یک سری از نیروهای گارد شاهنشاهی آورده بودند. جالب است خود مبصر نوشته که این طرح بسیار غلط و اجرای آن بسیار مفتضح و کلاً آبروی ما را برد. بعد تیمسار پاکروان رئیس ساواک در آن زمان، بعد از این قضایا می‌نویسد اصلاً چه کسی‌گفت که ما این کار را بکنیم، باید ما مسبب این برنامه را تعقیب کنیم و در آن زمان این صحبت ها شد که خلاصه این کار خود سرانه انجام گرفته است.

اما امام متوجه قضیه بود. لذا بعد از مدرسه فیضیه می‌بینید، که امام محکم صحبت می کند و آرام آرام لحن اعتراضی و نصیحت و قانونی را کنار می گذارد، و برعکس، براندازی را جزء برنامه‌ی خودش قرار می ‌دهد. و شما اگر سخنان امام و اعلامیه‌های امام از بعد از واقعه‌ی فیضیه ببینید تا عصر عاشورا سال ۴۲ ، این مقطع را ملاحظه کنید می‌بینید که قدم قدم امام لحنش تندتر ‌می‌شد و صراحت ایشان در بیان مسائل بیشتر می‌شد و صریحاً در عصر روز ۱۳ خرداد ۱۳۴۲ مصادف با روز عاشورا مسئله براندازی را مطرح می‌کرد. در آنجا که امام، شاه را با یزید مقایسه می‌کرد و می‌گوید که قابل تحمل نیست. آنجایی که امام می‌گوید. "که ما تا حالا می‌خواستیم که آن روزی که تو از مملکت رفتی، مثل روزی که بابات از این مملکت رفت، مردم جشن نگیرند، ولی تو کاری کردی که اینطوری می‌شود". متن آن را بخوانید؟ ۲۶ دی ۵۷، در این مملکت چه خبر بود ؟ فیلم آن را دیده‌اید؟ بزرگترین جشن ملی برقرار شد آیا نشد؟ در تاریخ این مملکت فکر نمی‌کنم روزی جشن و پایکوبی مردم ایران، مثل روز ۲۶ دی ماه سال ۵۷ بوده باشد. و اصلاً عجیب بود . لذا اعتقادم این است که روز پیروزی انقلاب روز ۲۶ دی است . چون معتقدم عوامل رژیم نگه داشت تا عواملش وسایلشون را جمع کنند و از ایران فرار کنند، و گرنه کارشان تمام شده بود. بگذریم. پس نتیجه می‌گیریم که علما مخالفت کردند، ابتدا قانونی، بعد حالت اعتراضی، سپس حالت شکایت و بعد اعتراض به شاه و در نهایت که هیچکدام از این اقدامات نتیجه نداد ، وارد فاز براندازی شدند، این فاز حدواً ۱۵ سال طول کشید تا به پیروزی رسید و لذا امام درباره ۱۵ خرداد می‌فرمایند:

"مبدأ انقلاب" فلسفه‌ی اینکه رژیم شاه به تدریج دستگیری‌ها و شکنجه‌ها را بیشتر کرد، دادگاه‌های نظامی را خشن‌تر می‌کرد، از آن طرف علت این که روحانیون بیشتری صحنه وارد می‌شوند این است که راه مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز و قانونی بعد از دوم فروردین ۴۲ بسته شد. بنابراین دیگر بحث مخالفت کردن رژیم یا انقلاب سفید دیگر معنا بی‌بود. بحث کلاً براندازی رژیم بود. این است که شما از این به بعد دیگر چنین مسئله‌ای را نمی‌بینید.

مهندس بازرگان و نهضت آزادی حاضر نشدند که نام دولت خودشان را دولت انقلابی اسلامی بگذارند

پاسخ به سئوالات:

آقای دکتر راجع به مواضع روحانیون موافق انقلاب سفید چیزی نفرمودید.؟

سوال جالبی است به لحاظ این که بتوانیم یک مقدار جزئیات بیشتر توضیح بدهیم.

اولاً در واقع من فضای عمومی جامعه و اکثریت روحانیون و بویژه بحث رهبری امام را در این حرکت دیدم. بنابراین کسانی که حالا سکوت می‌کنند ، نه در طرف شاه و رژیم و نه در طرف مبارزه بودند. تعدادی بودند حالا تعدادشان دقیقاً نمی‌توانم بگویم. آمار دقیقی نداریم. یک تعداد کمی هم بودند که طرفدار رژیم بودند. شما در مملکت اگر می‌خواستید تعداد آنان را بشمارید، رقم قابل ملاحظه‌ای نمی‌شد. این مخالفین مبارزه به نوعی طرفداران شاه و رژیم، استدلالی داشتند و استدلال‌شان مربوط به دهه بیست به بعد بود می‌گفتند قدرت کمونیسم خیلی زیاد است، ما در کنار شوروی قرار داریم، تنها مجموعه‌ای که می‌تواند این کشور را در مقابل شوروی و کمونیسم حفظ کند، سلطنت پهلوی است با حمایت خودش، حتی بعضی می‌گفتند با حمایت خارجی‌ها، بنابراین ما نگرانیم اگر سلطنت پهلوی سقوط کند، این کشور دست کمونیسم می‌افتد. استدلال‌شان هم قضایای مربوط به تجزیه قفقاز و آذربایجان در دوره‌ی قاجار بود، که بعد از اینکه آنجا به دست روسها افتاد، چقدر از مسلمانها کشته شدند و خلاصه مصیبتی برای مسلمانها شد. بعد هم که انقلاب کمونیستی شد. باز دوباره آنها یکبار دیگر قتل عام شدند. و اگر ما این کار را نکنیم شاید در ایران هم همچنین اتفاقی بیفتد. با توجه به آن جمله معروف وصیت نامه‌ی تزار که نوشت: "آرزوی ما رسیدن به آبهای گرم خلیج فارس است." لذا اینها همیشه می‌گفتند این دستگاه به هر حال در مقابل کمونیسم بود. این یک علتش بود. علت دوم آن هم غالب اینها واقعاً بینش سیاسی به معنای دقیق کلمه نداشتند. اینها آدمهای کم سواد و بی‌سواد بودند. اینها اصلاً قابل مقایسه با روحانیون مبارز و در رأسش حضرت امام نبودند. سومین مسأله بود که متأسفانه عده‌ای را رژیم خریده بود. منکر آن نمی‌توانیم بشویم. شاه برای عده‌ای حالا پول و وسایل، به نوعی امکانات فراهم کرده بودند. بعضی‌ها را رئیس مدرسه‌، رییس اوقاف، از این پست‌ها هم به آنان داده بودند. و در نتیجه آنهایی که سکوت می‌کردند دو بخش بودند که عرض کردم و آنهایی که موافق رژیم بودند و مخالف مبارزه بودند. آنها کسانی بودند که تعدادشان هم خیلی زیاد نبود. ولی منافعی هم در رژیم شاه غالباً داشتند. توجیه آنان این بود که این مملکت تنها مملکت شیعه است که فعلاً شاه اداره می‌کند. ولی اگر سقوط بکند، مملکت دست کمونیسم می‌افتد.

در سال ۵۷ خیلی‌ها این تهدید را می‌کردند، و حتی از اطرافیان آقای شریعتمداری خیلی زیاد می‌گفتند که اینقدر صحبت از سقوط شاه نکنید، بحث قانون و بحث مجلس و انتخابات و آزادی و اینها را ما قبول داریم، اما سقوط شاه را صحبت نکنید .


راجع به جبهه‌ی ملی و نهضت آزادی و حضور آنها در جریانات دهه‌ی چهل به چه شکلی است؟

جبهه‌ی ملی نهضت آزادی مشترکاتی و اختلافاتی دارند. مشترکات این است که به حکومت دینی اعتفادی ندارند و نهایتاً به غرب بیشتر بها می‌دادند. ضمناً بر آنان مسئله‌ی آزادی یا انتخابات یا مجلس یا قانون اساسی محترم بود. اما اختلافشان این بود که غالب‌ اعضای جبهه‌ی ملی کلاً اعتقادی به مباحث دینی نداشتند یا اگر داشتند کاملاً فردی بود. اما نهضت آزادی مقداری اعتقادات دینی و مباحث دینی داشتند. ولی برای حکومت دینی اعتقادی نداشتند. می‌گفتند ما به ارزش‌های دینی اعتقاد داریم، ولی حکومت بر اساس مصالح تصمیم گیری بکند. لذا می‌بینید که بعد از انقلاب هم آقای مهندس بازرگان و نهضت آزادی حاضر نشدند که نام دولت خودشان را دولت انقلابی اسلامی بگذارند. گفتند دولت موقت انقلاب بگذارید . این نکته به اضافه اینکه البته اگر مقداری بعضی از عوامل نفوذی درون نهضت آزادی را هم در نظر نگیریم، در واقع باید بگوییم اکثر نهضت آزادی ممکن است آدم های صالحی بودند، ولی عوامل نفوذی بودند که نهضت را به سمت جهت‌گیری‌های آمریکایی سوق می‌داد که نمونه‌اش سفر مشترک آقای مهندس بازرگان و سنجابی به پاریس است در آبان ۵۷ بود. که هر دو به نزد امام رفتند تا امام را به اجرای قانون اساسی و بودن شاه در چارچوب قانون اساسی متقاعد کنند. سنجابی به نمایندگی از جبهه‌ی ملی و آقای بازرگان از نهضت آزادی که امام هر دو را رد کرد.


برنامه‌های تلویزیون در دوران شاه چه اهدافی را دنبال می‌کرد و برنامه‌های عوام‌پسند و جالب چه نتایجی داشت؟

تلویزیون در دوره‌ی شاه مأموریتی داشت که باید آن مأموریتش را انجام می‌داد. این مأموریت مهمترین آن به نوعی مردم را سرگرم کند و به نوعی مردم را از مسائل اساسی کشور و به نوعی اهداف رژیم را مطلع کند. و به هر حال تبلیغ کند و همچنین با مظاهر سرمایه‌داری آشنا کند. در غالب‌های مختلف این مأموریت را انجام می‌داد. البته برخی مواقع برنامه خوبی اجرا می‌کرد. مثلاً فیلم دلیران تنگستان را تولید و پخش می‌کرد. اما جالب است پشت این برنامه اهداف سیاسی داشتند. دلیران تنگستان برای چه از تلویزیون پخش کرد؟ فیلمی که شما امروز ببینید لذت می‌برید. یک فیلم انقلابی و مذهبی، مردمی، علما، روحانیت، فتوا، جهاد، شهادت، خیلی جالب است. اصلاً آدم حیرت می‌کند.

سال ۵۳ چنین فیلمی در تلویزیون؟ علتش این بود که آمریکا و انگلیس بر سر حاکمیت مطلق بر ایران اختلاف داشتند. انگلیس کتاب "میراث خوار آمریکا" را سفارش داد. که یک فراماسون نوشت و چاپ شد. و حدود ۷۰۰ صفحه است. کتاب فوق‌العاده جالبی علیه آمریکا است. و یک سند مهم و یک کیفر خواست علیه آمریکا است. آمریکا بدل زد و فیلم دلیران تنگستان را درست کرد. اولاً بدانیم این موضوع را خیلی ها مانده بودند که چطور رژیم شاه چنین فیلمی نشان می‌دهند. در این فیلم عالم دینی حکم جهاد داده که مبارزه بکنند، این شهید می‌شود. چطور حکومت شاه نمی‌دانستند؟ داستان چه است؟ زمین زدن انگلیس برنامه است. یا آن سه جلد کتاب فراماسونری در ایران می‌نویسد، بعد دوباره آمریکایی‌ها بدل زدند دیگر انگلیس‌ها باز یه بدل می‌زنند بنابراین برای این که کلیتی داشته باشیم، و برای اینکه مردم را پای تلویزیون بنشانند، باید چیزهای جذابی را نشان می‌دادند. که در آن زمان جذاب بود. آن زمان سریال‌هایی پخش می‌شد که خیابان‌های تهران خلوت می‌شد. دوتا فیلم بود خیلی جذاب بود یکی از آنان مرادبرقی بود. وقتی پخش می‌شد خیابانها خلوت می‌شد. حتی می‌رفتند به خانه همسایه‌ها و آنهایی که تلویزیون نداشتند در قهوه‌خانه‌ها می‌نشستند. خداوند توفیق دهد تا بتوانیم شناخت و تحلیل‌ها و درس‌های خوبی از خدمات و مجاهدات و شهادت‌هایی که در طول این پنجاه، شصت سالی که گذشته داشته باشیم. ما به پنجاهمین سال قیام ۱۵ خرداد و شصتمین سال کودتای ۲۸ مرداد نزدیک می‌شویم. امیدواریم سال ۹۲ ،کتابخانه ملی و برادر عزیزمان آقای مرادی نیا راجع به این دو واقعه‌ی مهم و تأثیر‌گذار هم، در ادامه‌ی برنامه‌ها، نشست‌هایی داشته باشند.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



مرکز اسناد انقلاب اسلامی

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.