علم به اسماء-معنای اسماء در قرآن-تعلیم اسماء ۱۳۸۷/۱۲/۴ - ۳۷۴ بازدید

« وَعَلَّمَ آدَمَ الأسْمَاءَ کُلَّهَا ... » منظور از این اسماء در قرآن چیست؟ آیا این اسماء برای ما قابل درک است و هم اکنون نزد چه کسی است؟

آنچه خداوند به آدم القاء فرموده اسماء بود نه اسماء حسنى، همان طور که در آیه ۳۰ از سوره بقره آمده است: {/Bوَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْماءَ کُلَّها{w۱-۵w}{I۲:۳۱I}/}. نیز در آیه ۳۷ از همین سوره مى خوانیم: {/Bفَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ {w۱-۵w}{I۲:۳۷I}/} در این آیه مطرح شده است که آدم، کلماتش را از خداوند دریافت داشت. در آیات دیگرى از قرآن کریم، اسماء حسنى مطرح شده است که ارتباطى با القاء آن ها به آدم از سوى خداوند ندارد. به عنوان مثال در آیه ۱۸۰ از سوره اعراف آمده است: {/Bوَ لِلَّهِ اَلْأَسْماءُ اَلْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها{w۱-۶w}{I۷:۱۸۰I}/} حال با توجه به این که مشخص نیست کدامیک از موارد سه گانه مذکور مورد نظر سؤال کننده محترم است، به طور فشرده هر سه مورد توضیح داده مى شود: الف. تعلیم اسماء از سوى خداوند به حضرت آدم(ع): تعلیم مذکور متعاقب طلب توضیح ملائکه از خداوند در خصوص علت آفرینش انسان واقع گردید. شبهه و ابهامى که فرا روى ملائکه قرار داشت این بود که چرا خداوند، با وجود آن ها، یک موجود مادّى و خاکى را جانشین خود قرار مى دهد.
در حالى که مقتضاى جانشینى آن است که مى بایست جانشین با کسى که به جاى او مى نشیند و به اصطلاح نماینده او مى گردد، تناسب داشته باشد. این تناسب به دلایل زیر در مورد آدم منتفى بود: ۱) انسان به دلیل دارا بودن ماهیتى مادّى، ترکیبى از قواى غضبیه و شهویه است ۲) انسان واحدى جانشین خدا نخواهد بود بلکه نوع انسان با مجموعه فراوانى از افراد. حال با توجه به این که انسان در بستر یک زندگى اجتماعى به سر خواهد برد، مقتضاى یک نظام اجتماعى، تزاحم و درگیرى، تضاد و تعارض و بالاخره شرّ و فساد خواهد بود
ژاین چه خلیفه و جانشینى است که هم به موجب هویّت وجودى و هم به دلیل حیات جمعى و نظام اجتماعى خود، برپا کننده فساد است. در حالى که کسى که او از وى جانشین شده است کمال محض و منزّه از هر نقیصه و پاک و مبرّا از هر شرّ و فسادى است. به دلایل فوق ملائکه تصور مى کردند، اگر قرار است خداوند خلیفه اى را براى خود برگزیند ما، یعنى ملائکه به خلیفه گى از جانب خداوند سزاوارتریم.
چرا که وجود ما هیچ شرّ و فسادى را به دنبال ندارد بلکه همواره او را تقدیس و تسبیح مى کنیم. خداوند در پاسخ به این شبهه و سئوال ملائکه چنین پاسخ داد: {/Bإِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ * وَ عَلَّمَ آدَمَ اَلْأَسْماءَ کُلَّها{w۲۹-۳۸w}{I۲:۳۱-۳۰I}/}. پس از تعلیم اسماء به آدم(ع)، روى به ملائکه کرد و گفت اگر راست مى گوئید که آدم صلاحیت جانشینى را ندارد، این اسامى را برشمارید.
اینجا بود که ملائکه اظهار داشتند ما فقط آنچه را که به ما تعلیم داده اى مى دانیم و نه چیزى دیگر. اما وقتى همین تقاضا را از آدم کرد آدم توانست از عهده آن کار بر آید. منظور از اسمائى که به آدم تعلیم داده شد صرفاً کلمات و لغاتى نبود که براى افهام و تفهیم و توانائى برقرارى ارتباط محاوره اى با افراد بدان ها نیاز دارند و سپس آدم بتواند آن لغات و کلمات را تکلم کند. چرا که اگر چنین بود اولاً چنین چیزى فضیلتى براى آدم به حساب نمى آمد تا آنجا که او را در مقایسه با فرشتگان، در رتبه اى قرار دهد که بتواند جانشین خدا شود.
ثانیاً چنانچه همین تعلیم را به ملائکه مى داد، آن ها نیز توانائى تکرار آن کلمات را داشتند. چرا که آگاهى از یک لغت و اسم براى ملائکه امکان داشت
ثالثاً منظور از لغات و استفاده از آن ها، فهماندن مقاصد است و فرشتگان براى افهام و تفهیم به کلمات نیازمند نیستند، بلکه داراى کمالى فوق تکلم بوده و بدون واسطه شدن کلمات، مقاصد خود را به یکدیگر تفهیم مى کنند. اگر منظور از علم به اسماء، تنها نامهاى تعدادى از موجودات، یعنى نام و لفظى را که در لغت دارند، نبود پس چه بود؟ در پاسخ باید گفت حقیقت علمى که با تعلیم الهى براى آدم حاصل شد به گونه اى که استحقاق دریافت خلافت او گردید علمى بوده است توأم با کشف حقیقت و وجود آن ها. سماهاى اسم ها و اشیاء، حقایق خارجى و موجودات مخصوصى بوده اند که در پشت پرده غیبت مخفى بوده و علم به آن ها براى یک موجود زمینى مانند آدم امکان داشته است در حالى که براى فرشته هاى آسمانى امکان نداشته است. علم به اسماء چیزى شبیه علم لغات نبوده است بلکه مربوط به فلسفه و اسرار و کیفیات و خواص آن ها بوده است.
همان که در ادامه آیه به غیب السموات و الارض تعبیر شده است. قسمت پنهان و ناپیداى آسمان ها و زمین. همان که در سوره حجر آیه ۲۱ تحت عنوان خزائن آمده است: {/Bوَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ {w۱-۷w}{I۱۵:۲۱I}/}این اسرار آفرینش که خداوند به انسان تعلیم داد، بدان جهت بود که از مواهب مادى و معنوى این جهان در مسیر تکامل خویش بهره گیرد. ب: اسماء الحسنى: منظور اسماء الحسنى که مطابق برخى آیات، مخصوص خداوند است، (اعراف/۱۸۰، طه/۸، اسراء/۱۱۰ و...)، همان صفات کمالى است. البته اسماء حسنى خداوند داراى شرائطى است که به طور خلاصه بدان اشاره مى گردد: ۱) بدلیل وصف حسنى براى اسماء، منظور اسمائى است که صرفاً بر ذات دلالت نکند بلکه در آن ها مفهوم وصفى لحاظ شود ۲) در معناى وصفیش هم، حسنى بوده و از خصوصیات ماده و نقائص آن، خالى باشد ۳) و همین معناى وصفى؛ ذات خدایتعالى اعتبار گردد.
توضیح آن که همه صفات کمالى ناشى از ذات مقدس الهى اند. بنابراین صفاتى مانند قادر، حىّ، علم و... را که در نظر بگیریم، همه اینها از ناحیه خداوند افاضه مى شوند. البته انتساب این گونه صفات کمالى به خداوند به گونه اى است که هیچ یک از محدودیتها و نقائصى که هنگام انتساب آن ها به انسان مطرح است، متصور نیست. به عنوان مثال، مفهومى از علم را که با تأملى در نوع آگاهى هاى حاصل توسط انسان درک مى کنیم در حصار محدودیت ها و قیودى گرفتار است از جمله: ۱) حادث است؛ زیرا قبلاً نبوده، سپس به وجود آمده است، ۲) در معرض زوال و نابودى است ۳) براى تحصیل آن به ابزار و آلات یا منابع مطالعاتى نیازمندیم، ۴) احتمال خطا در آن وجود دارد. حال وقتى صفت علم را براى خداوند به کار مى بریم، ضمن حفظ گوهر معناى آن یعنى آگاهى، باید آن را از قیود فوق پیراسته کنیم. ج: کلماتى را که آدم از خداوند دریافت داشت: {/Bفَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ {w۱-۵w}{I۲:۳۷I}/}: بعد از ماجراى وسوسه شیطان و دستور خروج آدم از بهشت، آدم متوجه شد به خود ستم کرده، و از آن محیط آرام و پر نعمت بیرون رانده شده لذا به فکر جبران خطاى خویش افتاد. لذا برخى گفته اند منظور از کلمات، همان جملات سوره اعراف آیه ۲۳ مى باشد: {/Bقالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ اَلْخاسِرِینَ
گفتنی است تعلیم دو قسم است:
۱. علم رسمى که در حوزه و دانشگاه آموخته مى شود. استاد سخنى مى گوید یا کتابى مى نگارد و مخاطب مى شنود یا مطالعه مى کند. در این جا پیک انتقال علم الفاظ، مفاهیم، نقوش و مانند آن است. این علوم حرفه اى بیش نیست؛ گاه با عمل همراه است و گاه نه؛ گاه تا آخر عمر مى ماند و زمانى از یاد مى رود. این علم خودش وسیله فهم حقایق است.
۲. علمى که از نوع لفظ و مفهوم نیست. آهنگ نیست تا گوش بشنود؛ رسم و نقش نیست تا چشم ببیند؛ مفهوم نیست تا ذهن دریافت کند. این جا راه دل است. گاه انسان کلمه آفتاب را مى نویسد یاعکس خورشید را مى کشد تا به دیگرى بفهماند آفتاب یعنى چه. زمانى به کودک مى گوید به آفتاب نگاه کن و گاه یک آیینه در برابر آفتاب نگاه مى دارد تا صورت آفتاب از آینه منعکس شود و به چشم برسد.
این شخص اگر چه مستقیماً آفتاب را نمى بیند؛ ولى با انعکاس آینه نور را مى بیند. ممکن است نتواند کلمه آفتاب را بنویسد یا لفظهاى آفتاب و شمس را نشناسد؛ ولى حقیقت نور را درک کرده است. علومى که ذات اقدس اله به اولیاى خود عطا مى کند، از نوع عبرى و عربى و فارسى نیست، از نوع لفظ و مفهوم هم نیست. حقیقتى را به انسان کامل نشان مى دهد.
اگر انسان ظرفیت بالایى داشته باشد، عین حقیقت را به او ارائه مى کنند و اگر ظرفیت بالا نداشته باشد، آن حقیقت رادر آینه به او نشان مى دهند. اگر کسى توان داشته باشد، مستقیماً با چشم آفتاب را مى بیند؛ هر چند نداند در فارسى به این جرم نورانى آفتاب و در عربى شمس مى گویند. اگر نتواند، با آینه یا با عینک مخصوص به آفتاب مى نگرد و تصویر آفتاب را مى بیند. این گونه علوم را علم شهودى یا حضورى مى نامند؛ یعنى خود واقع را، از طریق شهود، به کسى نشان مى دهند. این علم در صحنه جان انسان مى ماند و از بین رفتنى نیست.
علم هاى حصولى مانند علوم حوزه و دانشگاه است. انسان مى فهمد آفتاب از چه نورهایى تشکیل شده، کلمه آفتاب را چگونه مى نویسند، طول و عرض آفتاب چقدر است ولى این علوم به انسان نور و گرما نمى دهد.
«تعلیم اسماء» از نوع علوم حصولى و لفظ نیست. ذات اقدس اله اسماى حسناى خود را به انسان کامل نشان داد. حضرت آدم - سلام الله علیه - مصداقى از انسان کامل است. امروز آدم عصر، وجود مبارک ولى عصر (عج) به شمار مى آید که متعلم به اسماى الاهى است.
«سمة» یعنى علامت و نشانه. تمام جهان اسماى الاهى و نشانه و علامت آن بى نشانند. در دعاى کمیل مى خوانید: «وَبِأَسْمائِکَ الَّتى مَلَأَتْ اَرْکانَ کُلِّ شَىْ ء». این الفاظى که ما مى گوییم «اسما»، اسماى «الاسماء» است، یعنى لفظ آفتاب اسم است براى جرم نورانى اى که ما در ذهن داریم.
مفهوم ذهنى ما اسم است براى حقیقتى که در آسمان داریم. آن حقیقت نشانه اسمى از اسماى حسناى الاهى است. مسماى این اسم ذات اقدس اله است. هویت الاهى مسما است. این هویت را با یک وصفى که مشاهده مى کنند، مى شود اسم الاهى که «مَلأَتْ اَرْکانَ کُلِّ شَىْ ء». این اسم را آفتاب خارجى به ما نشان مى دهد. آفتاب خارجى را مفهوم ذهنى براى ذهن ما ترسیم مى کندو مفهوم ذهنى را به کلمه آفتاب یا شمس منتقل مى کنیم. پس آنچه تحت عنوان آسمان، زمین، ماه، آفتاب،... مى نگاریم، اسماى اسماى اسماء الله اند.
پس «حقایق اسماء» را ذات اقدس اله به انسان کامل نشان داد. ائمه و تمام انبیاى الاهى از این امتیاز برخوردارند. البته همه یکسان و در یک درجه نیستند. با ذکر مطالب فوق چند نکته روشن شد:
۱. مقصود از «تعلیم اسماء» شهود حضورى حقایق است.
۲. «اسماء» یعنى حقایق الاهى که نشانه خداى بى نشانند.
۳. آدم یعنى انسان کامل.
هر کس به انسانیت نزدیک شد، به این صحنه تعلیم نزدیک است و اسماى بیش تر و کامل تر به او تعلیم مى دهند.
۴. «تعلیم اسماء» یک قضیه تاریخى نیست که در یک زمانى تحقق و پایان یافته است. یک نشئه است که همیشه بوده، هست و خواهد بود. کلاس درسى همیشگى است که خداوند، معلم و انسان کامل، شاگرد است و اسماى حسنا برنامه درسى. این کلاس همیشه بوده، هست و خواهد بود.
اگر کسى واجد شرایط و انسان شد، در ردیف شاگردان این کلاس قرار مى گیرد و مى شنود که خدا سخن مى گوید و با فرشتگان مرتبط است. این مقام براى تمام افراد انسانى وجود دارد؛ یعنى اگر کسى از مرز حیوانیت گذشت و انسان شد، او را در کلاس «تعلیم اسماء» راه مى دهند. آن کلاس اکنون نیز دائر است. این کلاس در محدوده زمان و مکان نیست؛ یعنى زمان و مکان ندارد.
نکته دیگر این که این گونه با حقایق عالم، مثل آفتاب، آشنا شدن هم انسان را نور مى دهد هم گرما. دیگر انسان احساس پوچى نمى کند. دیگر خود را بى هدف و یله و رها نمى بیند. اگر انسان از طهارت و نیکى و خوبى و مانند این ها لذت ببرد، معلوم مى شود آفتاب را تا حدى به او نشان داده اند یا بدون آینه یا از طریق آینه.
اگر از بوى بدگناه متأثر شدیم و دورى جستیم، معلوم مى شود به کلاس «تعلیم اسماء» راه پیدا کرده ایم. اگر سراسر عالم را آهنگ و صداى داوود فرا گرفته باشد، براى کسى که گوش شنوا ندارد، فایده نخواهد داشت. چنانچه روز روشن و آسمان آفتابى براى کسى که چشم بینا ندارد، سودمند نیست. اگر سراسر عالم مشک ختن باشد، براى کسى که از شامه قوى بى بهره است سود ندارد.
تمام تلاش ها براى این است که ما چشمى، گوشى یا شامه اى مناسب آن عالم بیابیم و حقایق را درک کنیم. تمام درس و بحث ها براى این است. این که برخى بزرگان قدرت تحمل دنیا و ماندن در آن را ندارند، براى این است که حقایق و زیبایى هاى غیر عادى دیده اند؛ حقایق و زیبایى هایى که هرگز در دنیا نیست.
استاد ما مرحوم الهى قمشه اى، در شعر معروف خود، مى فرماید: شیطان که براى ابد از درگاه خدا رانده شد، به خاطر این نبود که بر آدم سجده نکرد؛ زیرا بسیارى نماز نمى خوانند و خدا را سجده نمى کنند.
جرمش این بود که در آینه عکس تو ندید     ورنه بر بوالبشرى ترک سجود این همه نیست
جرم شیطان و اصولاً شیطنت این است که انسان، به جاى آن که نور
«اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»؛ سوره نور(۱۱): آیه ۳۵. را ببیند، خود را ببیند؛ و گرنه ترک یک سجده عذاب جاودان در پى ندارد.
تمام تلاش انبیا این است که به ما بفهمانند سرمایه اى چنین عظیم داریم. بفهمانند که راه خدا را بپوییم و راه جدید احداث نکنیم. گناه، راه دیدن حقایق اسماى الاهى را مى بندد. تمام دستورها و سفارش هاى عبادى براى این است که ما راهزن نشویم و راه خود را نبندیم. اگر چنین شد، شاگرد کلاسى خواهیم شد که معلم آن خدا است. گاه مى بینید اندیشه اى در شما پیدا شد که شما را روشن مى کند، پیدا است در آن لحظه نسیمى از آن کلاس بر ما وزیده است. گاه این حالت دوام پیدا مى کند؛ «خوشا آنان که دائم در نمازند».
بیانى نورانى از رسول گرامى(صلى الله علیه وآله) نقل شده است که فرمود: شب بلند است، آن را با خواب کوتاه نکنید؛ و روز به این روشنى را با گناه تاریک نسازید. کسى که شب ۸ ساعت مى خوابد، این ۸ ساعت را به یک ربع که به عبادت مى پردازد، تبدیل مى کند.
بنابراین، هر چه مى توانید، از حرام و گناه بپرهیزید تا گاه گاهى به آن کلاس با عظمت راه یابید؛ روح نشاط و امید پیدا کنید و زندگى خود را به راحتى و سلامت پشت سرگذارید.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.