غزلیات حافظ ۱۳۹۰/۹/۸ - ۲۴۵ بازدید



غزل شماره ۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

الا یا ایها الساقى ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نموداول ولى افتاد مشکلها

> به بوى نافه اى کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم جرس فریاد مى دارد که بر بندید محملها
به مى سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بى خبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خودکامى به بدنامى کشید آخر نهان کى ماند آن رازى کزو سازند محفلها
حضورى گر همى خواهى ازو غایب مشو حافظ
متى ما تلق من تهوى دع الدنیا و اهملها



غزل شماره ۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

الا یا ایها الساقى ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نموداول ولى افتاد مشکلها

> به بوى نافه اى کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم جرس فریاد مى دارد که بر بندید محملها
به مى سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بى خبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابى چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خودکامى به بدنامى کشید آخر نهان کى ماند آن رازى کزو سازند محفلها
حضورى گر همى خواهى ازو غایب مشو حافظ
متى ما تلق من تهوى دع الدنیا و اهملها

غزل شماره ۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا(۱)
چه نسبت است به رندى صلاح و تقوى را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راهست کجا همى روى اى دل بدین شتاب کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه ء سالوس کجاست دیرمغان و شراب ناب کجا
ز روى دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما ازین جناب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اى دوست
قرار چیست صبورى کدام و خواب کجا

غزل شماره ۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

اگر آن ترک شیرازى به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقى مى باقى که در جنت نخواهى یافت کنار آب رکناباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنى است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده ء عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمائى و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ مى زیبد لب لعل شکر خارا
نصیجت گوش کن جاناکه از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و مى گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتى و در سفتى بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

غزل شماره ۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهى ز نظر مران گدا را
ز رقیب دیوسیرت به خداى خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددى دهد خدا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودى دل و جان فداى رویت بنما عذار ما را
مژه ء سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
دل عالمى بسوزى چو عذار بر فروزى تو ازین چه سود دارى که نمى کنى مدارا
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهى به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
به خدا که جرعه اى ده تو به حافظ سحرخیر
که دعاى صبحگاهى اثرى کند شما را

غزل شماره ۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۳

دل مى رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتى شکستگانیم اى باد شرطه برخیز باشد که باز بینم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکى به جاى یاران فرصت شمار یارا
اى صاحب کرامت شکرانه ء سلامت روزى تفقدى کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتى تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آئینه ء سکندر جام مى است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
در حلقه ء گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
آن تلخوش که صوفى ام الخبائثش خواند اشهى لنا و احلى من قبله العذارا
هنگام تنگدستى در عیش کوش و مستى کاین کیمیاى هستى قارون کند گدا را
خوبان پارسى گو بخشندگان عمرند ساقى بده بشارت رندان پارسا را
در کوى نیکنامى ما را گذر ندادند گر تو نمى پسندى تغییرکن قضا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه ء مى آلود
اى شیخ پاک دامن معذور دار ما را

غزل شماره ۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده اى ما را
شکر فروش که عمرش دراز باد چرا تفقدى نکند طوطى شکرخارا
غرور حسنت اجازت مگر نداد اى گل که پرسشى نکنى عندلیب شیدا را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنائى نیست سهى قدان سیه چشم ماه سیما را
چو با حبیب نشینى و باده پیمائى به یاد دار محبان باد پیما را
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب که وضع مهر و وفا نیست روى زیبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته ء حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

غزل شماره ۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

ساقیا برخیز و در ده جام را خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر مى بر کفم نه تا ز بر بر کشم این دلق ارزق فام را
گر چه بدنامى است نزد عاقلان ما نمى خواهیم ننگ و نام را
باده در ده چند ازین باد غرور خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه ء نالان من سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیداى خود کس نمى بینم ز خاص و عام را
با دلارامى مرا خاطر خوشست کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختى روز و شب
عاقبت روزى بیابى کام را

غزل شماره ۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

صوفى بیا که آینه صافیست جام را تا بنگرى صفاى مى لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالى مقام را
عنقا شکار کس نشود دام باز چین کانجا همیشه باد به دست است دام را
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو یعنى طمع مدار وصال دوام را
اى دل شباب رفت و نچیدى گلى ز عیش پیرانه سر مکن هنرى ننگ و نام را
در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند آدم بهشت روضه ء دارالسلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است اى خواجه بازبین به ترحم غلام را
حافظ مرید جام مى است اى صبا برو
وز بنده بندگى برسان شیخ جام را

غزل شماره ۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

رونق عهد شبابست دگر بستان را مى رسد مژده ءگل بلبل خوش الحان را
اى صبا گر به جوانان چمن باز رسى خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه ء باده فروش خاکروب در میخانه کنم مژگان را
اى که بر مه کشى از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر دردکشان مى خندند در سر کار خرابات کنند ایمان را
یار مردان خدا باش که در کشتى نوح هست خاکى که به آبى نخرد طوفان را(۲)
برو از خانه ء گردون بدر و نان مطلب کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتى خاکست گو چه حاجت که بر افلاک کشى ایوان را
ماه کنعانى من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنى زندان را
حافظا مى خور و رندى کن و خوش باش ولى
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

غزل شماره ۱۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

دوش از مسجد سوى میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما
ما مریدان روى سوى قبله چون آریم چون روى سوى خانه ء خمار دارد پیر ما
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما
عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوشست عاقلان دیوانه گردند از پى زنجیر ما
روى خوبت آیتى از لطف بر ما کشف کرد زان زمان جز لطف و خوبى نیست در تفسیر ما
با دل سنگینت آیا هیچ در گیرد شبى آه آتشناک و سوز سینه ء شبگیر ما(۳)
تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما

غزل شماره ۱۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۳

اى فروغ ماه حسن از روى رخشان شما آب روى خوبى از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده باز گردد یا برآید چیست فرمان شما
کى دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
کس به دور نرگست طرفى نبست از عافیت به که نفروشند مستورى به مستان شما
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر؟ زانکه زد بر دیده آبى روى رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته اى بو که بوئى بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد اى ساقیان بزم جم گر چه جام ما نشد پر مى به دوران شما
دل خرابى مى کند دلدار را آگه کنید زینهار اى دوستان جان من و جان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذرى کاندرین ره کشته بسیارند قربان شما
مى کند حافظ دعائى بشنو آمینى بگو روزى ما باد لعل شکر افشان شما
اى صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کاى سر حق ناشناسان گوى چوگان شما
گر چه دوریم از بساط قرب ، همت دور نیست بنده ء شاه شمائیم و ثناخوان شما
اى شهنشاه بلند اختر خدا را همتى
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما

غزل شماره ۱۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

ساقى به نور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم اى بى خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ء عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهى قدان کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما
مستى به چشم شاهد دلبند ما خوش است زانرو سپرده اند به مستى زمام ما
ترسم که صرفه اى نبرد روز بازخواست (۴)
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
اى باد اگر به گلشن احباب بگذرى زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما زیاد به عمدا چه مى برى خود آید آن که یاد نیارى ز نام ما
حافظ ز دیده دانه ء اشکى همى فشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریاى اخضر فلک و کشتى هلال
هستند غرق نعمت حاجى قوام ما

غزل شماره ۱۳ تعداد ابیات ۱ - ۸

مى دمد صبح و کله بست سحاب الصبوح الصبوح یا اصحاب
مى چکد ژاله بر رخ لاله المدام المدام یا احباب
مى وزد از چمن نسیم بهشت هان بنوشید دم به دم مى ناب
تخت زمرد ز دست گل به چمن راح چون لعل آتشین دریاب
در میخانه بسته اند دگر افتتح یا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک هست بر جان و سینه هاى کباب
این چنین موسمى عجب باشد(۵)
که ببندند میکده به شتاب
بر رخ ساقى پرى پیکر
همچو حافظ بنوش باده ء ناب

غزل شماره ۱۴ تعداد ابیات ۱ - ۸

گفتم اى سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانى گفت معذورم بدار خانه پروردى چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهى نازنینى را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر بالین غریب
اى که در زنجیر زلفت جاى چندین آشناست خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
مى نماید عکس مى در رنگ روى مهوشت همچو برگ ارغوان بر صفحه ء نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم اى شام غریبان طره ء شبرنگ تو در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

غزل شماره ۱۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

اى شاهد قدسى که کشد بند نقابت وى مرغ بهشتى که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده درین فکر جگرسوز کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
درویش نمى پرسى و ترسم که نباشد اندیشه ء آمرزش و پرواى ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خمارى پیداست ازین شیوه که مستست شرابت
تیرى که زدى بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه اندیشه کند راى صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدى پیداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب ازین بادیه هشدار تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیرى به چه آئین روى اى دل بارى به غلط صرف شد ایام شبابت
اى قصر دلفروز که منزلگه انسى یارب مکناد آفت ایام خرابت
حافظ نه غلامى است که از خواجه گریزد
صلحى کن و بازآ که خرابم ز عتابت

غزل شماره ۱۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

خمى که ابروى شوخ تو در کمان انداخت به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشى کرد فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوى کرده مى روى به چمن که آب روى تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول خود گره مى زد صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
ز شرم آن که به روى تو نسبتش کردم سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
من از ورع مى و مطرب ندیدمى زین پیش هواى مغبچگانم در این و آن انداخت
کنون به آب مى لعل خرقه مى شویم نصیبه ء ازل از خود نمى توان انداخت
مگر گشایش حافظ در این خرابى بود که بخشش ازلش در مى مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگى خواجه ء جهان انداخت

غزل شماره ۱۷ تعداد ابیات ۱ - ۸

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشى بود درین خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه ء دورى دلبر بگداخت جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
آشنائى نه غریبست که دلسوز منست چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه ء زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت (۶)

غزل شماره ۱۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردى مرواد از یادت
شادى مجلسیان در قدم و مقدم توست جاى غم باد هر آن دل که نخواهد شادت (۷)
برسان بندگى دختر رز گو بدر آى که دم همت ما کرد ز بند آزادت
چشم بد دور کز آن تفرقه ات باز آورد طالع نامور و دولت مادرزادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
در شگفتم که درین مدت ایام فراق برگرفتى ز حریفان دل و دل مى دادت
حافظ از دست مده دولت این کشتى نوح
ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت

غزل شماره ۱۹ تعداد ابیات ۱ - ۸

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست که مونس دم صبح مدعاى دولت تست
سر شک من که ز طوفان نوح دست برد ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
بکن معامله اى وین دل شکسته بخر که با شکستگى ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست که خواجه خاتم جم یاوه کرد و باز نجست
دلا طمع مبر از لطف بى نهایت دوست چو لاف عشق زدى سر بباز چابک و چست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست که از دروغ سیه روى گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شیداى کوه و دشت و هنوز نمى کنى به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوى
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست

غزل شماره ۲۰ تعداد ابیات ۱ - ۶

در دیر مغان آمد یارم قدحى در دست مست از مى و میخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالاى صنوبر پست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست (۸) و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غالیه خوشبو شد در گیسوى او پیچید ور وسمه کمان کش گشت در ابروى او پیوست
آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست وز بهر چه گویم نیست با وى نظرم چون هست
باز آى که باز آید عمر شده حافظ
هر چند که ناید باز تیرى که بشد از شست

غزل شماره ۴۰ - ۲۱
غزل شماره ۲۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

زلف آشفته و خوى کرده و خندان لب و مست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحى در دست
نرگسش عربده جوى و لبش افسوس کنان نیم شب دوش ببالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت اى عاشق دیرینه من خوابت هست ؟
عاشقى را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو اى زاهد و بر درد کشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشتست و گر از باده ء مست (۹)
خنده ء جام مى و زلف گره گیر نگار
اى بسا توبه که چون توبه ء حافظ بشکست

غزل شماره ۲۲ تعداد ابیات ۱ - ۹

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست صلاى سر خوشى اى صوفیان باده پرست (۱۰)
اساس توبه که در محکمى چو سنگ نمود ببین که جام زجاجى چه طرفه اش بشکست
بیار باده که در بارگاه استغناء چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
درین رباط دو در، چون ضرورتست رحیل (۱۱)
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
مقام عیش میسر نمى شود بى رنج بلى به حکم بلا بسته اند عهد الست
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش که نیستى است سرانجام هر کمال که هست
شکوه آصفى و اسب باد و منطق طیر بباد رفت و از و خواجه هیچ طرف نبست
به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابى هوا گرفت زمانى ولى به خاک نشست
زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید
که گفته ء سخنت مى برند دست بدست (۱۲)

غزل شماره ۲۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست که به پیمانه کشى شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه ء عشق چار تکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست
مى بده تا دهمت آگهى از سر قضا که به روى که شدم عاشق و از بوى که مست
به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد زیر این تارم فیروزه کسى خوش ننشست
جان فداى دهنش باد که در باغ نظر چمن آراى جهان خوشتر ازین غنچه نبست
کمر کوه کم است از کمر مور اینجا ناامید از در رحمت مشو اى باده پرست
حافظ از دولت عشق تو سلیمانى شد
یعنى از وصل تواش نیست به جز باد بدست

غزل شماره ۲۴ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

چو بشنوى سخن اهلدل مگو که خطاست سخن شناس نه یى جان من خطا این جاست(۱۳)
سرم به دنیى و عقبى فرو نمى آید تبارک اللّه از این فتنه ها که در سرماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجائى اى مطرب بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفته ام بخیالى که مى پزد دل من خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم گرم به باده بشوئید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز مى دارند که آتشى که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده مى زد آن مطرب که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
نداى عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضاى سینه ء حافظ هنوز پر ز صداست

غزل شماره ۲۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست مى ز خمخانه به جوش آمد و مى باید خواست
توبه زهد فروشان گران جان بگذشت وقت رندى و طرب کردن رندان پیداست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد این چه عیبست بدین بى خردى وین چه خطاست
باده نوشى که درو روى و ریائى نبود بهتر از زهد فروشى که درو روى و ریاست
ما نه رندان ریائیم و حریفان نفاق (۱۴)
آن که او عالم سرّست بدینحال گواست
فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم و آن چه گویند روا نیست نگوئیم رواست (۱۵)
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم باده از خون رزانست نه از خون شماست
این چه عیبست کز آن عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بى عیب کجاست (۱۶)

غزل شماره ۲۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

اى نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادى ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابى دارد در خرابات بگوئید که هشیار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسى محرم اسرار کجاست
هر سر موى مرا با تو هزاران کار است ما کجائیم و ملامتگر بیکار کجاست
باز پرسید ز گیسوى شکن در شکنش کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل دیوانه شد آن سلسله ء مشکین کو دل ز ما گوشه گرفت ابروى دلدار کجاست
ساقى و مطرب و مى جمله مهیاست ولى عیش بى یار مهیا نشود یار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بى خار کجاست

غزل شماره ۲۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدى که درین بزم دمى خوش بنشست که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع گر زان لب خندان به زبان لافى زد پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
در چمن باد بهارى ز کنار گل و سرو به هوا دارى آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتى و از خلوتیان ملکوت به تماشاى تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا بر نگرفت از خجلت سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظا این خرقه بینداز مگر جان ببرى
کاتش از خرقه ء سالوس و کرامت برخاست (۱۷)

غزل شماره ۲۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

خیال روى تو در هر طریق همره ماست نسیم موى تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانى که منع عشق کنند جمال چهره ء تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه مى گوید هزار یوسف مصرى فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوتسراى خاص بگو فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالى حافظ درى زند بگشاى که سالهاست که مشتاق روى چون مه ماست
غزل شماره ۲۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

آن شب قدرى که گویند اهل خلوت امشب است یا رب این تاءثیر دولت در کدامین کوکبست
تا بگیسوى تو دست ناسزایان کم رسد هر دلى از حلقه اى در ذکر یا رب یار بست
کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف صد هزارش کردن جان زیر طوق غبغبست
شهسوار من که مه آیینه دار روى اوست تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکبست
تاب خوى بر عارضش بین کافتاب گرم رو(۱۸) در هواى آن عرق تا هست هر روزش تبست
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام مى زاهدان معذور داریدم که اینم مذهبست
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین با سلیمان چون برانم من که مورم مرکبست
آب حیوانش ز منقار بلاغت مى چکد زاغ کلک من بنا میزد چه عالى مشربست
آنکه ناوک بر دل من زیر چشمى مى زند
قوت جان حافظش در خنده زیر لبست

غزل شماره ۳۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

ما را ز خیال تو چه پرواى شرابست خم گو سر خود گیر که خمخانه خرابست
گر خمر بهشت است بریزید که بى دوست هر شربت عذبم که دهى عین عذابست
افسوس که شد دلبر و در دیده ء گریان تحریر خیال خط او نقش بر آبست
بیدار شو اى دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که درین منزل خوابست
معشوق عیان مى گذرد بر تو ولیکن اغیار همى بیند از آن بسته نقابست
گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید در آتش شوق از غم دل غرق گلابست
در کنج دماغم مطلب جاى نصیحت کاین گوشه پر از زمزمه ء چنگ و ربابست
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم دست از سر آبى که جهان جمله سرابست
حافظ چه شد ار عاشق و رندست و نظر باز
بس طور عجب لازم ایام شبابست

غزل شماره ۳۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

زلفت هزار دل به یکى تار مو ببست راه هزار چاره گر از چارسو ببست
تا عاشقان به بوى نسیمش دهند جان (۱۹)
بگشود نافه اى و در آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو ابرو نمود و جلوه گرى کرد و رو ببست
ساقى به چند رنگ مى اندر پیاله ریخت این نقشها نگر که چه خوش در کدو ببست
یارب چه غمزه کرد صراحى که خون خم با نعره هاى غلغلش اندر گلو ببست (۲۰)
مطرب چه پرده ساخت که در پرده ء سماع (۲۱) بر اهل وجد و حال در هاى و هو ببست
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه ء دل بى وضو ببست

غزل شماره ۳۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست گشاد کار من اندر کرشمه هاى تو بست
مرا و مرغ چمن را ز دل ببرد آرام (۲۲)
زمانه تا قصب نرگس قباى تو بست (۲۳)
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود نسیم گل چو دل اندر پى هواى تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضى کرد ولى چه سود که سر رشته در فضاى تو بست
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن که عهد با سر زلف گره گشاى تو بست
تو خود حیات دگر بودى اى نسیم وصال (۲۴) خطا نگیر که دل امید در وفاى تو بست (۲۵)
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پاى تو بست

غزل شماره ۳۳ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست چون کوى دوست هست به صحرا چه حاجتست
جانا به حاجتى که ترا هست با خداى کاخر دمى بپرس که ما را چه حاجتست (۲۶)
اى پادشاه حسن خدا را بسوختیم آخر سوال کن که گدا را چه حاجتست
ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست در حضرت کریم تمنا چه حاجتست
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجتست
محتاج غمزه نیست گرت قصد خون ماست (۲۷)
چون رخت از آن تست به یغما چه حاجتست
آن شد که بار منت ملاح بردمى گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست
اى مدعى برو که مرا با تو کار نیست احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست
اى عاشق گدا چو لب روح بخش یار مى داندت وظیفه تقاضا چه حاجتست
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعى نزاع و محاکا چه حاجتست

غزل شماره ۳۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

رواق منظر چشم من آشیانه ء تست (۲۸)
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ء تست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت ولى خلاصه ء جان خاک آستانه ء تست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن (۲۹)
که این مفرح یاقوت در خزانه ء تست
به لطف خال و خط از عارفان ربودى دل لطیفه هاى عجب زیر دام و دانه ء تست
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخى در خزانه به مهر تو و نشانه ء تست
تو خود چه لعبتى اى شهسوار شیرین کار که تو سنى چو فلک رام تازیانه ء تست
دلت به وصل گل اى بلبل صبا خوش باد(۳۰)
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه ء تست
چه جاى من که به لغزد سپهر شعبده باز ازین حیل که در انبانه ء بهانه ء تست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه ء تست

غزل شماره ۳۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

برو به کار خود اى واعظ این چه فریادست مرا فتاده دل از ره ترا چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون ناى نصیحت همه عالم به گوش من با دست
گداى کوى تو از هشت خلد مستغنى است اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستى عشقم خراب کرد ولى اساس هستى من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار ترا نصیب همین کرد و این ازو دادست (۳۱)
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کزین فسانه و افسون مرا بسى یادست (۳۲)

غزل شماره ۳۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
نصیحتى کنمت یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یادست (۳۳)
مجو درستى عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار دامادست (۳۴)
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژده ها دادست
که اى بلندنظر شاهباز سدره نشین نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
ترا ز کنگره عرش مى زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه ء عشقم ز رهروى یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشاى که بر من و تو در اختیار نگشادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل (۳۵)
بنال بلبل عاشق که جاى فریادست (۳۶)
حسد چه مى برى اى سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست

غزل شماره ۳۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
چشم جادوى تو خود عین سواد سحرست لیکن این هست که آن نسخه سقیم افتادست
در خم زلف تو آن خال سیه دانى چیست نقطه ء دوده که در حلقه ء جیم افتادست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار چیست ؟ طاووس که در باغ نعیم افتادست
دل من در هوس روى تو اى مونس جان خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
همچو گرد این تن خاکى نتواند برخاست از سر کوى تو زانرو که عظیم افتادست
سایه ء قد تو بر قالبم اى عیسى دم عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست
آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت بر در میکده دیدم که مقیم افتادست
حافظ گمشده را با غمت اى یار عزیز
اتحادیست که در عهد قدیم افتادست

غزل شماره ۳۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

بى مهر رخت روز مرا نور نماندست وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
صبر است مرا چاره ء هجران تو لیکن چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همى داشت از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید دور از رخت این خسته ء رنجور نماندست
مى رفت خیال تو ز چشم من و مى گفت هیهات از این گوشه که معمور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه ء سوز نماندست

غزل شماره ۳۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبرست شمشاد خانه پرور من از که کمترست
اى نازنین صنم تو چه مذهب گرفته اى (۳۷)
کت خون ما حلال تر از شیر مادرست
چون نقش غم ز دور ببینى شراب خواه تشخیص کرده ایم و مداوا مقررست
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم دولت درین سر او گشایش در این درست
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب کز هر کسى که مى شنوم نامکررست
دى وعده داد وصلم و در سر شراب داشت امروز تا چه گوید و بازش چه در سرست
در راه ما شکسته دلى مى خرند و بس بازار خود فروشى از آنراه دیگرست (۳۸)
شیراز و آب رکنى و این باد خوش نسیم عیبش مکن که خال رخ هفت کشورست
فرقست از آب خزر که ظلمات جاى اوست تا آب ما که منبعش اللّه اکبرست
ما آبروى فقر و قناعت نمى بریم با پادشه بگوى که روزى مقدرست
حافظ چه طرفه شاخ نباتى است کلک تو
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکرست

غزل شماره ۴۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

المنه لله که در میکده بازست زانرو که مرا بر در او روى نیازست
خمها همه در جوش و خروشند ز مستى و آن مى که در آن جاست حقیقت نه مجازست
از وى همه مستى و غرورست و تکبر و ز ما همه بیچارگى و عجز و نیازست
رازى که بر غیر نگفتیم و نگوئیم با دوست بگوئیم که او محرم رازست
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان کوته نتوان کرد که این قصه درازست
بار دل مجنون و خم طره ء لیلى رخساره ء محمود و کف پاى ایازست
بر دوخته ام دیده چو باز از همه عالم تا دیده ء من بر رخ زیباى تو بازست
در کعبه ء کوى تو هر آن کس که بیاید از قبله ء ابروى تو در عین نمازست
اى مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گدازست

غزل شماره ۶۰ - ۴۱
غزل شماره ۴۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیزست به بانگ چنگمخور مى که محتسب تیزست
در آستین مرقع پیاله پنهان کن که همچو چشم صراحى زمانه خونریزست
صراحئیى و حریفى گرت به چنگ افتد به عقل نوش که ایام فتنه انگیزست
به آب دیده بشوئیم خرقه ها از مى (۳۹)
که موسم ورع و روزگار پرهیزست
سپهر بر شده پرویز نیست خون پالاى (۴۰) که ریزه اش سر کسرى و تاج پرویزست (۴۱)
مجوى عیش خوش از دور واژگون سپهر که صاف این سر خم جمله دردى آمیزست
عراق و فارس گرفتى به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریزست

غزل شماره ۴۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

حالدل با تو گفتنم هوس است خبردل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه ء فاش از رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدرى چنین عزیز شریف با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانه اى چنین نازک در شب تار سفتنم هوس است
اى صبا امشبم مدد فرماى که سحرگه شکفتنم هوس است
از براى شرف به نوک مژه خاکراه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است

غزل شماره ۴۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوشست وقت گل خوش باد کز وى وقت مى خواران خوشست
از صبا هردم مشام جان ما خوش مى شود آرى آرى طیب انفاس هواداران خوشست
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد ناله کن بلبل که گلبانگ دل افگاران خوشست (۴۲)
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله ء شبهاى بیداران خوشست
نیست در بازار عالم خوشدلى ور زانکه هست شیوه ء رندى و خوشباشى عیاران خوشست
از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش کاندرین دیر کهن کار سبکباران خوشست
حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست
تا نپندارى که احوال جهانداران خوشست

غزل شماره ۴۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

کنون که بر کف گل جام باده صافست به صد هزار زبان بلبلش در اوصافست
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر چه وقت مدرسه و بحث کشف کشافست
فقیه مدرسه دى مست بود و فتوى داد که مى حرام ولى به ز مال اوقافست
به درد وصاف ترا حکم نیست خوش در کش که هرچه ساقى ما داد عین الطافست (۴۳)
ببر ز خلق وز عنقا قیاس کار بگیر(۴۴)
که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قافست
حدیت مدعیان و خیال همکاران همان حکایت زر دوز و بوریا بافست
خموش حافظ و این نکته هاى چون زر سرخ
نگاهدار که قلاب شهر صرافست

غزل شماره ۴۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

در این زمانه رفیقى که خالى از خللست صراحى مى صاف و سفینه ء غزلست (۴۵)
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگست پیاله گیر که عمر عزیز بى بدلست
بگیر طره ء مه چهره اى و قصه مخوان که سعد و نحس ز تاءثیر زهره و زحلست
به چشم عقل درین رهگذار پرآشوب جهان و کار جهان بى ثبات و پرخللست (۴۶)
دلم امید فراوان به وصل روى تو داشت ولى اجل به ره عمر رهزن املست
نه من در جهان ز بى عملى ملولم و بس ملالت علما هم ز علم بى عملست
به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش (۴۷)
چنین که حافظ ما مست باده ء ازلست

غزل شماره ۴۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

گل در بر و مى در کف و معشوق به کامست سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گوشم همه بر قول نى و نغمه ء چنگست چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مذهب ما باده حلالست و لیکن بى روى تو اى سرو گل اندام حرام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
از چاشنى قند نگو هیچ و ز شکر زآن رو که مرا از لب شیرین تو کام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را هر لحظه ز گیسوى تو خوشبوى مشام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است همواره مرا کوى خرابات مقام است
از ننگ چه گوئى که مرا نام ز ننگ است وز نام چه پرسى که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز وانکس که چو ما نیست درین شهر کدام است
با محتسبم عیب مگوئید که او نیز پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بى مى و معشوق زمانى
کایام گل و یاسمن و عید صیامست

غزل شماره ۴۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

به کوى میکده هر سالکى که ره دانست درى دگر زدن اندیشه ء تبه دانست
بر آستانه ء میخانه هر که یافت رهى ز فیض جام مى اسرار خانقه دانست
زمانه افسر رندى نداد جز به کسى که سرفرازى عالم درین کله دانست
هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند رموز جام جم از نقش خاک ره دانست
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
وراى طاعت دیوانگان ز ما مطلب که شیخ مذهب ما عاقلى گنه دانست
دلم ز نرگس ساقى امان نخواست به جان چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانست
حدیث حافظ و ساغر که مى زند پنهان چه جاى محتسب و شحنه پادشه دانست
بلند مرتبه شاهى که نه رواق سپهر
نمونه اى ز خم طاق بارگه دانست

غزل شماره ۴۸ تعداد ابیات ۱ - ۹

صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست گوهر هر کس ازین لعل توانى دانست
قدر مجموعه ء گل مرغ سحر داند و بس که نه هرکو ورقى خواند معانى دانست
عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده به جز از عشق تو باقى همه فانى دانست
آن شد اکنون که ز افسوس عوام اندیشم (۴۸)
محتسب نیز درین عیش نهانى دانست
دلبر آسایش ما مصحلت وقت ندید ورنه از جانب ما دل نگرانى دانست
سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق هر که قدر نفس باد یمانى دانست
اى که از دفتر عقل آیت عشق آموزى ترسم این نکته به تحقیق ندانى دانست
مى بیاور که ننازد به گل باغ جهان هر که غارتگرى باد خزانى دانست
حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت
ز اثر تربیت آصف ثانى دانست

غزل شماره ۴۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۳

روضه ء خلد برین خلوت درویشان است مایه ء محتشمى خدمت درویشان است
گنج عزلت که طلمسات عجایب دارد فتح آن در نظر رحمت درویشان است
قصر فردوس که رضوانش به دربانى رفت منظرى از چمن نزهت درویشان است
آن چه زر مى شود از پرتو آن قلب سیاه کیمیائیست که در صحبت درویشان است
آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید کبریائیست که در حشمت درویشان است
دولتى را که نباشد غم از آسیب زوال بى تکلف بشنو دولت درویشان است
خسروان قبله ء حاجات جهانند ولى سببش بندگى حضرت درویشان است
روى مقصود که شاهان به دعا مى طلبند مظهرش آینه ء طلعت درویشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولى از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
اى توانگر مفروش این همه نخوت که ترا سر و زر در کنف همت درویشان است
گنج قارون که فرو مى شود از قهر هنوز خوانده باشى که هم از غیرت درویشان است
حافظ ار آب حیات ازلى مى خواهى منبعش خاک در خلوت درویشان است
من غلام نظر آصف عهدم کو را
صورت خواجگى و سیرت درویشان است

غزل شماره ۵۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

به دام زلف تو دل مبتلاى خویشتن است بکش به غمزه که اینش سزاى خویشتن است
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما به دست باش که خیرى به جاى خویشتن است
به جانت اى بت شیرین دهن که همچون شمع شبان تیره مرادم فناى خویشتن است
چو راى عشق زدى با تو گفتم اى بلبل مکن که آن گل خندان براى خویشتن است
به مشک چین و چگل نیست بوى گل محتاج که نافه هاش ز بند قباى خویشتن است
مرو بخانه ء ارباب بى مروت دهر که گنج عافیتت در سراى خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازى ، او
هنوز بر سر عهد و وفاى خویشتن است

غزل شماره ۵۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

لعل سیراب به خون تشنه لب یار منست وز پى دیدن او دادن جان کار منست
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز هر که دل بردن او دید و در انکار منست
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو شاهراهیست که منزلگه دلدار منست
بنده ء طالع خویشم که در این قحط وفا عشق آن لولى سرمست خریدار منست
طبله ء عطر گل و زلف عبیر افشانش فیض یک شمه ز بوى خوش عطار منست
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران کاب گلزار تو از اشک چو گلنار منست
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود نرگس او که طبیب دل بیمار منست
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار منست

غزل شماره ۵۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

روزگاریست که سوداى بتان دین منست غم این کار نشاط دل غمگین منست
دیدن روى ترا دیده ء جان بین باید وین کجا مرتبه ء چشم جهان بین منست
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر از مه روى تو و اشک چو پروین منست
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد خلق را ورد زبان مدحت و تحسین منست
دولت فقر خدایا به من ارزانى دار کاین کرامت سبب حشمت و تمکین منست
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش زانکه منزلگه سلطان دل مسکین منست
یارب این کعبه ء مقصود تماشاگه کیست که مغیلان طریقش گل و نسرین منست
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو و شیرین منست

غزل شماره ۵۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

منم که گوشه ء میخانه خانقاه منست دعاى پیر مغان ورد صبحگاه منست
گرم ترانه ء چنگ صبوح نیست چه باک نواى من به سحر آه عذر خواه منست
ز پادشاه و گدا فارغم بحمد الله گداى خاک در دوست پادشاه منست
غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست جز این خیال ندارم خدا گواه منست
از آن زمان که برین آستان نهادم روى فراز مسند خورشید تکیه گاه منست
مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نه رمیدن از در دولت نه رسم و راه منست
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش گو گناه منست

غزل شماره ۵۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست ببین که در طلبت حال مردمان چونست
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت ز جام غم مى لعلى که مى خورم خونست
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو اگر طلوع کند طالعم همایونست
حکایت لب شیرین کلام فرهادست شکنج طره ء لیلى مقام مجنونست
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویست سخن بگو که کلامت لطیف و موزونست
ز دور باده به جان راحتى رسان ساقى که رنج خاطرم از جور دور گردونست
از آن دمى که ز چشمم برفت رود عزیز کنار دامن من همچو رود جیحونست
چگونه شاد شود اندرون غمگینم به اختیار که از اختیار بیرونست
ز بیخودى طلب یار مى کند حافظ
چو مفلسى که طلبکار گنج قارونست

غزل شماره ۵۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

خم زلف تو دام کفر و دین است ز کارستان او یک شمه این است
جمالت معجز حسنست لیکن حدیث غمزه ات سحر مبین است
بر آن چشم سیه صد آفرین باد که در عاشق کشى سحر آفرین است
ز چشم شوخ تو جان کى توان برد که دایم باکمان اندر کمین است
عجب علمیست علم هیات عشق که چرخ هشتمش هفتم زمین است
تو پندارى که بدگو رفت و جان برد؟ حسابش با کرام الکاتبین است
مشو حافظ ز کید زلفش ایمن که دل برد و کنون دربند دین است
غزل شماره ۵۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

دارم امید عاطفتى از جناب دوست کردم جنایتى و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او گرچه پریوشست ولیکن فرشته خوست
چندان گریستیم که هرکس که بر گذشت در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست
هى چست آن دهان و نبینم ازو نشان مویست آن میان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت از دیده ام که دم بدمش کار شست و شوست
بى گفت و گوى زلف تو دل را همى کشد با زلف دلکش تو که را روى گفت و گوست
عمریست تا ز زلف تو بوئى شنیده ام زان بوى در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بدست حال پریشان تو ولى
بر بوى زلف یار پریشانیت نکوست

غزل شماره ۵۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست که هرچه بر سر ما مىرود ارادت اوست
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست
مگر تو شانه زدى زلف عنبرافشان را که باد غالیه سا گشت و خاک عنبر بوست
نثار روى تو هر برگ گل که در چمنست فداى قد تو هر سرو بن که بر لب جوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت چرا که حال نکو در قفاى فال نکوست
زبان ناطقه در وصف شوق ما لال است (۴۹) چه جاى کلک بریده زبان بیهده گوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد که چون شکنج ورقهاى غنچه تو بر توست
نه من سبوکش این دیر رند سوزم و بس بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبوست
نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله ء خودروست

غزل شماره ۵۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

آن سیه چرده که شیرینى عالم با اوست چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست (۵۰)
گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولى او سلیمان زمانست که خاتم با اوست
خال مشکین که بدان عارض گندم گونست سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل کشت ما را و دم عیسى مریم با اوست
دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست
روى خوبست و کمال هنر و دامن پاک لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
حافظ از معتقد انست گرامى دارش
زانکه بخشایش بس روح مکرم با اوست

غزل شماره ۵۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

دل سراپرده ء محبت اوست دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر در نیاورم به دو کون گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبى و ما و قامت یار فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا پرده دار حریم حرمت اوست
بى خیالش مباد منظر چشم زانکه این گوشه جاى خلوت اوست
هر گل نو که شد چمن آراى زاثر رنگ و بوى صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسى پنج روز نوبت اوست
ملکت عاشقى و گنج طرب هر چه دارم ز یمن همت اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را
سینه گنجینه ء محبت اوست

غزل شماره ۶۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

صبا اگر گذرى افتدت به کشور دوست بیار نفحه اى از گیسوى معنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم اگر به سوى من آرى پیامى از بر دوست
و گر چنانکه در آن حضرتت نباشد بار براى دیده بیاور غبارى از در دوست
من گدا و تمناى وصل او هیهات مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست
دل صنوبریم همچو بید لرزان است ز حسرت قد و بالاى چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چیزى نمى خرد ما را به عالمى نفروشیم موئى از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست

غزل شماره ۸۰ - ۶۱
غزل شماره ۶۱ تعداد ابیات ۱ - ۹

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش مى دهد نشان جلال و جمال یار خوش مى کند حکایت عز و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همى برم زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
شکر خدا که از مدد بخت کارساز بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار در گردشند بر حسب اختیار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زند ماه و چراغ چشم و ره انتظار دوست
کحل الجواهرى به من آراى نسیم صبح زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
مائیم و آستانه ء عشق و سر نیاز تا خواب خوش کرا برد اندر کنار دوست
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
منت خداى را که نیم شرمسار دوست

غزل شماره ۶۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

مرحبا اى پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فداى نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس طوطى طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دامست و خالش دانه ء آن دام و من بر امید دانه اى افتاده ام در دام دوست
سر ز مستى برنگیرد تا به صبح روز حشر هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بس نگویم شمه اى از شرح شوق خود از آنک درد سر باشد نمودن بیش ازین ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا خاک راهى کان مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوى وصال و قصد او سوى فراق ترک کام خود گرفتم تا براید کام دوست
حافظ اندر درد او مى سوز و بى درمان بساز(۵۱)
زانکه درمانى ندارد درد بى آرام دوست (۵۲)

غزل شماره ۶۳ تعداد ابیات ۱ - ۶

روى تو کس ندید و هزارت رقیب هست در غنچه اى هنوز و صدت عندلیب هست
گر آمدم به کوى تو چندان غریب نیست چون من در آن دیار هزاران غریب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست هر جا که هست پرتو روى حبیب هست
آن جا که کار صومعه را جلوه مى دهند ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد اى خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست
فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست
هم قصه اى غریب و حدیثى عجیب هست

غزل شماره ۶۴ تعداد ابیات ۱ - ۸

اگر چه عرض هنر پیش یار بى ادبیست زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
پرى نهفته رخ و دیو در کرشمه ء حسن بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست (۵۳)
درین چمن گل بیخار کس نچید آرى چراغ مصطفوى با شرار بولهبیست
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد که کام بخشى او را بهانه بى سببیست
به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط مرا که مصطبه ایوان و پاى خم طنبیست
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر که در نقاب زجاجى و پرده ء عنبیست
هزار عقل و ادب داشتم من اى خواجه کنون که مست خرابم صلاح بى ادبیست
دواى درد دل اکنون از آن مفرح جوى که در صراحى چینى و شیشه حلبیست (۵۴)
بیار مى که چو حافظ هزارم استظهار
به گریه ء سحرى و نیاز نیم شبیست

غزل شماره ۶۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ساقى کجاست گو سبب انتظار چیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
پیوند عمر بسته به موئیست هوش دار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
معنى آب زندگى و روضه ء ارم جز طرف جویبار و مى خوشگوار چیست
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند ما دل به عشوه ء که دهیم اختیار چیست
راز درون پرده چه داند فلک ، خموش اى مدعى نزاع تو با پرده دار چیست
سهو و خطاى بنده گرش اعتبار نیست معنى عفو و رحمت آمرزگار چیست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته ء کردگار چیست

غزل شماره ۶۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

بنالبلبل اگر با منت سر یاریست که ما دو عاشق زاریم و کارما زاریست
در آن زمین که نسیمى وزد ز طره ء دوست چه جاى دم زدن نافه هاى تاتاریست
بیار باده که رنگین کنیم جامه ء زرق که مست جام غروریم و نام هشیاریست
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست
لطیفه ایست نهانى که عشق از و خیزد که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
جمال شخص نه چشمست و زلف و عارض و خال هزار نکته درین کار و بار دلداریست
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند قباى اطلس آن کس که از هنر عاریست
بر آستان تو مشکل توان رسید آرى عروج بر فلک سرورى به دشواریست
سحر کرشمه ء چشمت بخواب مى دیدم زهى مراتب خوابى که به ز بیداریست
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگارى جاوید در کم آزاریست

غزل شماره ۶۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

یارب این شمع دلفروز ز کاشانه ء کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه ء کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین منست تا در آغوش که مى خسبد و همخانه ء کیست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد راح روح که و پیمان ده پیمانه ء کیست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو باز پرسید خدا را که به پروانه کیست
مى دهد هرکسش افسونى و معلوم نشد که دل نازک او مایل افسانه کیست
یارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین در یک تاى که و گوهر یک دانه ء کیست
گفتم آه از دل دیوانه حافظ بى تو
زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست

غزل شماره ۶۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

ما هم این هفته شد از شهر و بچشمم سالیست (۵۵)
حال هجران تو چه دانى که چه مشکل حالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او عکس خود دید، گمان برد که مشکین خالیست
مى چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش گرچه در شیوه گرى هر مژه اش قتالیست
اى که انگشت نمائى به کرم در همه شهر وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست
بعد ازینم نبود شایبه در جوهر فرد که دهان تو درین نکته خوش استدلالیست
مژده دادند که بر ما گذرى خواهى کرد نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
کوه اندوه فراقت بچه حالت بکشد(۵۶)
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست

غزل شماره ۶۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

کس نیست که افتاده ء آن زلف دو تانیست در رهگذر کیست که دامى ز بلا نیست
چون چشم تو دل مى برد از گوشه نشینان دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست (۵۷)
روى تو مگر آینه ء لطف الهیست حقا که چنین است و درین روى و ریا نیست
نرگس طلبد شیوه ء چشم تو زهى چشم مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست
از بهر خدا زلف مپیراى که ما را شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست
باز آى که بى روى تو اى شمع دلفروز در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست
تیمار غریبان سبب ذکر جمیل است (۵۸)
جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست
دى مى شد و گفتم صنما عهد به جاى آر گفتا غلطى خواجه درین عهد وفا نیست
گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت در هیچ سرى نیست که سرى ز خدا نیست
عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست
در صومعه ء زاهد و در خلوت صوفى جز گوشه ء ابروى تو محراب دعا نیست
اى چنگ فرو برده بخون دل حافظ
فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

غزل شماره ۷۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

مردم دیده ء ما جز به رخت ناظر نیست دل سرگشته ء ما غیر ترا ذاکر نیست
اشکم احرام طواف حرمت مى بندد گرچه از خون دل ریش دمى طاهر نیست
بسته ء دام و قفس باد چو مرغ وحشى طایر سدره اگر در طلب طایر نیست
عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد هر که را در طلبت همت او قاصر نیست
از روان بخشى عیسى نزنم دم هرگز زانکه در روح فزائى چو لبت ماهر نیست
من که در آتش سوداى تو آهى نزنم کى توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست
روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم که پریشانى این سلسله را آخر نیست
سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست

غزل شماره ۷۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست در حق ماهر چه گوید جاى هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم اى دل کسى گمراه نیست
تا چه بازى رخ نماید بیدقى خواهیم راند عرصه ء شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده ء بسیار نقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمتست (۵۹)
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گوئى نمى داند حساب کاندرین طغرانشان حسبه لله نیست
بنده ء پیر خراباتم که لطفش دائمست ورنه لطف شیخ و زاهد، گاه هست و گاه نیست
هر که خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بگو کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست (۶۰)
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود خودفروشان را به کوى مِى فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالاى کس کوتاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالى مشربیست
عاشق دردى کش اندر بند مال و جاه نیست

غزل شماره ۷۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست (۶۱)
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهى خوش دمى بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را به منع عقل مترسان و مى بیار(۶۲)
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
فرصت شمر طریقه ء رندى که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که مى کشد جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جاى جلوه ء آن ماه پاره نیست
نگرفت در تو گریه ء حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

غزل شماره ۷۳ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

روشن از پرتو رویت نظرى نیست که نیست منت خاک در تبر بصرى نیست که نیست (۶۳)
ناظر روى تو صاحب نظرانند ولى (۶۴)
سر گیسوى تو در هیچ سرى نیست که نیست
تا بدامن ننشیند ز نسیمت گردى سیل خیز از نظرم رهگذرى نیست که نیست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند(۶۵)
با صبا گفت و شنیدم سحرى نیست که نیست
از حیاى لب شیرین تو اى چشمه ء نوش غرق آب و عرق اکنون شکرى نیست که نیست
اشک غماز من ار سرخ بر آمد چه عجب خجل از کرده ء خود پرده درى نیست که نیست
من ازین طالع شوریده برنجم ورنه بهره مند از سر کویت دگرى نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبرى نیست که نیست
شیر در بادیه ء عشق تو روباه شود آه ازین راه که در وى خطرى نیست که نیست
از وجودم قدرى نام و نشان هست که هست ورنه از ضعف در آنجا اثرى نیست که نیست
آب چشمم که بر دمنت خاک در تست زیر صد منت او خاک درى نیست که نیست
غیر ازین نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاى وجودت هنرى نیست که نیست

غزل شماره ۷۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
پنج روزى که درین مرحله مهلت دارى خوش بیاساى زمانى که زمان این همه نیست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرضست غرض اینست وگرنه دل و جان این همه نیست
منت سدره و طوبى ز پى سایه مکش که چو خوش بنگرى این سرور و آن این همه نیست
دولت آنست که بى خون دل آید به کنار ورنه با سعى و عمل باغ جنان این همه نیست
بر لب بحر فنا منتظریم اى ساقى فرصتى دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
زاهد ایمن مشو از بازى غیرت زنهار که ره از صومعه تا دیرمغان این همه نیست
دردمندى من سوخته ء زار و نزار ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست
نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولى
پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

غزل شماره ۷۵ تعداد ابیات ۱ - ۶

خواب آن نرگس فتان تو بى چیزى نیست تاب آن زلف پریشان تو بى چیزى نیست
از لبت شیر روان بود که من مى گفتم این شکر گرد نمکدان تو بى چیزى نیست
جان درازى تو بادا که یقین مى دانم در کمان ناوک مژگان تو بى چیزى نیست
مبتلائى به غم محنت و اندوه فراق اى دل این ناله و افغان تو بى چیزى نیست
دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت اى گل این چاک گریبان تو بى چیزى نیست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان مى دارد
حافظ این دیده ء گریان تو بى چیزى نیست

غزل شماره ۷۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

جز آستان توام در جهان پناهى نیست سر مرا به جز این در حواله گاهى نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم که تیغ ما به جز از ناله اى و آهى نیست
غلام نرگس جماش آن سهى سروم که از شراب غرورش به کس نگاهى نیست
چنین که از همه سو دام راه مى بینم به از حمایت زلفش مرا پناهى نیست
چرا ز کوى خرابات روى برتابم کزین بهم به جهان هیچ رسم و راهى نیست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر بگو بسوز که بر من به برگ کاهى نیست
عنان کشیده رو اى پادشاه کشور حسن که نیست بر سر راهى که دادخواهى نیست
مباش در پى آزار و هر چه خواهى کن که در شریعت ما غیر ازین گناهى نیست
خزینه ء دل حافظ به زلف و خال مده که کارهاى چنین حد هر سیاهى نیست
غزل شماره ۷۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

عیب رندان مکن اى زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسى آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده ها مدعى گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه ء لطف ازل تو پس پرده چه دانى که چه خوبست و که زشت (۶۶)
نه من از پرده ء تقوى بدر افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت (۶۷)
حافظا روز ازل گر به کف آرى جامى
یک سر از کوى خرابات برندت به بهشت

غزل شماره ۷۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

کنون که مى دمد از بوستان نسیم بهشت من و شراب فرحبخش و یار حور سرشت
چمن حکایت اردیبهشت مى گوید نه عاقلست که نسیه خرید و نقد بهشت
به مى عمارت دل کن که این جهان خراب بر آن سرست که از خاک ما بسازد خشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز که خیمه سایه ء ابرست و بزمگه لب کشت
وفا مجوى ز دشمن که پرتوى ندهد چو شمع صومعه افروزى از چراغ کنشت
مکن به نامه سیاهى ملامت من مست که آگهست که تقدیر بر سرش چه نوشت
قدم دریغ مدار از جنازه ء حافظ
که گر چه غرق گناهست مى رود به بهشت

غزل شماره ۷۹ تعداد ابیات ۱ - ۸

بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت و اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاى زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه ء معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جاى اعتراض پادشاهى کامران بود از گدائى عار داشت
در نمى گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقى فکر بدنامى مکن شیخ صنعان خرقه رهن خانه ء خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر(۶۸)
ذکر تسبیح ملک در حلقه ء زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حورى سرشت
شیوه ء جنات تجرى تحتها الانهار داشت

غزل شماره ۸۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

دیدى که یار جز سر جور و ستم نداشت بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت
یارب مگیرش ار چه دل چون کبوترم افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت
با این همه هر آن که نه خوارى کشید ازو هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد و گرنه یار حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
ساقى بیار باده و با مدعى بگوى (۶۹)
انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت
هر راهرو که ره به حریم درش نبرد مسکین برید وادى و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوى فصاحت که مدعى
هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت

غزل شماره ۱۰۰ - ۸۱
غزل شماره ۸۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت نازکم کن که درین باغ بسى چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولى هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع دارى از آن جام مرصع مى لعل اى بسا در که به نوک مژه ات باید سفت
تا ابد بوى محبت به مشامش نرسد هر که خاک در میخانه بر خساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا زلف سنبل بنسیم سحرى مى آشفت
گفتم اى مسند جم جام جهان بینت کو گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آنست که آید بزبان ساقیا مى ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چکند سوز غم عشق نیارست نهفت

غزل شماره ۸۲ تعداد ابیات ۱ - ۹

آن ترک پرى چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم بدم از گوشه ء چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پاى فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چون آن قبله نه این جاست در سعى چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دى گفت طبیب از سر حسرت چو مرادید هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
اى دوست بپرسیدن حافظ قدمى نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

غزل شماره ۸۳ تعداد ابیات ۱ - ۶

شربتى از لب لعلش نچشیدیم و برفت روى مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت
گوئى از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
بس که ، ما فاتحه و حرز یمانى خواندیم وز پیش سوره ء اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذرى خواهى کرد(۷۰)
دیدى آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زارى کردیم
کاى دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

غزل شماره ۸۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

گر ز دست زلف مشکینت خطائى رفت رفت ور ز هندوى شما بر ما جفائى رفت رفت
برق عشق از خرقه پشمینه پوشى سوخت سوخت جور شاه کامران گر بر گدائى رفت رفت
عشق بازى را تحمل باید اى دل پاى دار گر ملالى بود بود و گر خطائى رفت رفت
در طریقت رنجش خاطر نباشد مى بیار هر کدورت را که بینى چون صفائى رفت رفت
از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولى گر میان همنشینان ناسزائى رفت رفت
گر دلى از غمزه ء دلدار بارى برد برد ور میان جان و جانان ماجرائى رفت رفت
عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پاى آزادى چه بندى گر به جائى رفت رفت

غزل شماره ۸۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

ساقى بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت کار چراغ خلوتیان باز در گرفت
آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت وین پیر سالخورده جوانى ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتى ز ره برفت وین لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
بار غمى که خاطر ما خسته کرده بود عیسى دمى خدا بفرستاد و برگرفت
زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب گوئى که پسته ء تو سخن در شکر گرفت
هر سر و قد که بر مه و خور حسن مى فروخت چون تو در آمدى پى کارى دگر گرفت
زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
حافظ تو این سخن ز که آموختى که یار
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

غزل شماره ۸۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت آرى به اتفاق جهان مى توان گرفت
افشاى راز خلوتیان خواست کرد شمع شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
مى خواست گل که دم زند از رنگ و بوى دوست از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه ء منست خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار مى شدم دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر مى خرمنم بسوخت کاتش ز عکس عارض ساقى در آن گرفت
خواهم شدن به کوى مغان آستین فشان زین فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت
مى خور که هر که آخر کار جهان بدید از غم سبک بر آمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند کانکس که پخته شد مى چون ارغوان گرفت
فرصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتاد
حافظ بجام مى زد و از غم کران گرفت (۷۱)

غزل شماره ۸۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

ساقى بیار باده که ماه صیام رفت درده قدح که موسمناموس و نام رفت
وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم عمرى که بى حضور صراحى و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودى در عرصه ء خیال که آمد کدام رفت
بر بوى آن که جرعه ء جامت به ما رسد در مصطبه دعاى تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود حیاتى به جان رسید تا بوئى از نسیم مى اش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه رند از ره نیاز ب دارالسلام رفت
نقد دلى که بود مرا صرف باده شد قلب سیاه بود از آن در حرام رفت
در تاب تو به چند توان سوخت همچو عود مى ده که عمر در سر سوداى خام رفت
دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گم گشته اى که باده ء نابش به کام رفت

غزل شماره ۸۸ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

شنیده ام سخنى خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آنمى کند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتى است که از روزگار هجران گفت
فغان که آن مه نامهربان دشمن دوست (۷۲) بترک صحبت یاران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد ازین و شکر رقیب که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
نشان یار سفر کرده از که پرسم باز که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت
غم کهن به مى سالخورده دفع کنید که تخم خوشدلى اینست ، پیر دهقان گفت
گره بباد مزن گر چه بر مراد رود(۷۳)
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت
به مهلتى که سپهرت دهد ز راه مرو ترا که گفت که این زال ترک دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم که بنده ء مقبل قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از اندیشه ء تو آمد باز
من این نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت

غزل شماره ۸۹ تعداد ابیات ۱ - ۸

چه لطف بود که ناگاه رشحه ء قلمت حقوق خدمت ما عرضه کرد بر قلمت
به نوک خامه رقم کرده اى سلام مرا که کار خانه دوران مباد بى رقمت
نگویم از من بى دل به سهو کردى یاد که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت
بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد که گر سرم برود بر ندارم از قدمت
مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت
روان تشنه ء ما را به جرعه اى دریاب چو مى دهند زلال خضر ز جام جمت
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتى که لاله بر دمد از خاک کشتگان غمت
همیشه وقت تو اى عیسى صبا خوش باد
که جان حافظ دلخسته زنده شد بدمت

غزل شماره ۹۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

یا رب سببى ساز که یارم به سلامت باز آید و برهاند ما ز بند ملامت
خاک ره آن یار سفر کرده بیارید تا چشم جهان بین کنمش جاى اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتى کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
حاشا که من از جور و جفاى تو بنالم بیداد لطیفان همه لطفست و کرامت
اى آن که به تقریر و بیان دم زنى از عشق ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروى ساقى بر مى شکند گوشه ء محراب امامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

غزل شماره ۹۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

اى هدهد صبا به سبا مى فرستمت بنگر که از کجا به کجا مى فرستمت
حیفست طایرى چو تو در خاکدان غم ز این جا به آشیان وفا مى فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست مى بینمت عیان و دعا مى فرستمت
هر صبح و شام قافله اى از دعاى خیر در صحبت شمال و صبا مى فرستمت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب جان عزیز خود به نوا مى فرستمت
اى غایب از نظر که شدى همنشین دل مى گویمت دعا و ثنا مى فرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهى دهند قول غزل بساز و نوا مى فرستمت
در روى خود تفرج صنع خداى کن کائینه خداى نما مى فرستمت
ساقى بیا که هاتف غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا مى فرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر تست
بشتاب هان که اسب و قبا مى فرستمت (۷۴)

غزل شماره ۹۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

اى غایب از نظر به خدا مى سپارمت جانم بسوختى و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پاى خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت
صد جوى آب بسته ام از دیده بر کنار بر بوى تخم مهر که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوى خود تا به سوز دل در پاى دمبدم گهر از دیده بارمت
مى گریم و مرادم ازین اشک سیل بار(۷۵)
تخم محبت است که در دل بکارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهى دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوى هاروت بابلى صد گونه جادوى بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت اى بى وفا طبیب بیمار باز پرس که در انتظارمت
خونم بریخت و ز غم عشقم خلاص داد منت پذیر غمزه ء خنجر گذارمت
حافظ شراب و شاهد و رندى نه وضع تست
فى الجمله مى کنى و فرو مى گذارمت

غزل شماره ۹۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

میر من خوش مى روى کاندر سرا پا میرمت خوش خرامان شو که پیش قدر عنا میرمت (۷۶)
گفته بودى کى بمیرى پیش من تعجیل چیست ؟ خوش تقاضا مى کنى پیش تقاضا میرمت
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقى کجاست گو که بخرامد که پیش سرو بالا میرمت (۷۷)
آن که عمرى شد که تا بیمارم از سوداى او گو نگاهى کن که پیش چشم شهلا میرمت
گفته اى لعل لبم هم درد بخشد هم دوا گاه پیش درد و گه پیش مداوا میرمت
خوش خرامان مى روى چشم بد از روى تو دور دارم اندر سر خیال آن که در پا میرمت
گر چه جاى حافظ اندر خلوت وصل تو نیست
اى همه جاى تو خوش پیش همه جا میرمت

غزل شماره ۹۴ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقى بشنو تو این حکایت
بى مزد بود و منت هر خدمتى که کردم یارب مباد کس را مخدوم بى عنایت
رندان تشنه لب را آبى نمى دهد کس گوئى ولى شناسان رفتند ازین ولایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه اى برون آى اى کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار ازین بیابان وین راه بى نهایت
این راه رانهایت صورت کجا توان بست کش صدهزار منزل بیش است در بدایت
در زلف چون کمندش اى دل مپیچ کانجا سرها بریده بینى بى جرم و بى جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مى پسندى جانا روا نباشد خونریز را حمایت
اى آفتاب خوبان مى جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه ء عنایت
هر چند بردى آبم ، روى از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعى رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانى در چارده روایت

غزل شماره ۹۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

مدامم مست مى دارد نسیم جعد گیسویت خرابم مى کند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبائى شبى یارب توان دیدن که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم که جان را نسخه اى باشد ز لوح خال هندویت (۷۸)
تو گر خواهى که جاویدان جهان یکسر بیارائى صبا را گو که بردارد زمانى برقع از رویت
وگر رسم فنا خواهى که از عالم براندازى برافشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بى حاصل من از افسون چشمت مست و او از بوى گیسویت (۷۹)
زهى همت که حافظ راست کز دنیا و از عقبى
نیاید هیچ در چشمش به جز خاک سر کویت

غزل شماره ۹۶ تعداد ابیات ۱ - ۵

دى پیر مى فروش که ذکرش بخیر باد گفتا شراب نو شو غم دل ببر زیاد
گفتم بباد مى دهدم باده نام و ننگ (۸۰)
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
بادت بدست باشد اگر دل نهى به هیچ در معرضى که تخت سلیمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالتست
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد

غزل شماره ۹۷ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

شراب و عیش نهان چیست کار بى بنیاد زدیم بر صف رندان و هر چه باداباد
گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ ازین فسانه هزاران هزار دارد یاد
قدح به شرط ادب گیر زانکه ترکیبش ز کاسه ء سر جمشید و بهمن است و قباد
که آگهست که کاووس و کى کجا رفتند که واقفست که چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شیرین هنوز مى بینم که لاله مى دمد از خون دیده ء فرهاد
مگر که لاله بدانست بى وفائى دهر که تا بزاد و بشد جام مى ز کف ننهاد
بیا بیا که زمانى ز مى خراب شویم مگر رسیم به گنجى در این خراب آباد
نمى دهند اجازت مرا به سیر و سفر نسیم باد مصلا و آب رکناباد
قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله ء چنگ
که بسته اند بر ابریشم طرب دل شاد

غزل شماره ۹۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

دوش آگهى ز یار سفر کرده داد باد من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
کارم بدان رسید که همراز خود کنم هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چین طره ء تو دل بى حفاظ من هرگز نگفت مسکن ماءلوف یاد باد
خون شد دلم به یاد تو هرگه که در چمن بند قباى غنچه ء گل مى گشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعیف من صبحم به بوى وصل تو جان باز داد باد
امروز قدر پند عزیزان شناختم یارب روان ناصح ما از تو شاد باد
حافظ، نهاد نیک تو کامت برآورد
جانها فداى مردم نیکونهاد باد

غزل شماره ۹۹ تعداد ابیات ۱ - ۶

روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخى غم چون زهر گشت بانگ نوش شاد خواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم درین بند و بلا کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صدر و دست در چشمم مدام زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد ازین ناگفته ماند
اى دریغا رازداران یاد باد(۸۱)

غزل شماره ۱۰۰ تعداد ابیات ۱ - ۵

جمالت آفتاب هر نظر باد ز خوبى روى خوبت خوبتر باد
هماى زلف شاهین شهپرت را دل شاهان عالم زیر پر باد
کسى کو بسته ء زلفت نباشد چو زلفت درهم و زیر و زبر باد
دلى کو عاشق رویت نباشد همیشه غرقه در خون جگر باد
بتا چون غمزه ات ناوک فشاند دل مجروح من پیشش سپر باد
چو لعل شکرینت بوسه بخشد مذاق جان من زو پرشکر باد
مرا از تست هر دم تازه عشقى ترا هر ساعتى حسنى دگر باد
به جان مشتاق روى تست حافظ
ترا در حال مشتاقان نظر باد

غزل شماره ۱۲۰ - ۱۰۱
غزل شماره ۱۰۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

صوفى ار باده به اندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشهء این کار فراموشش باد
آن که یک جرعه مى از دست تواند دادن دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
شاه ترکان سخن مدعیان مى شنود شرمى از مظلمه ء خون سیاوشش باد
گر چه از کبر سخن با من درویش نگفت جان فداى شکرین پسته ء خاموشش باد
چشمم از آینه داران خط و خالش گشت لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارش خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامى تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه ء بندگى زلف تو در گوشش باد

غزل شماره ۱۰۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

تنت بناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده ء گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت تست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معنى ز امن صحت تست که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
درین چمن چو در آید خزان بیغمائى رهش به سرو سهى قامت بلند مباد
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد مجال طعنه ء بدبین و بد پسند مباد
هر آنکه روى چو ماهت بچشم بد بیند بجز بر آتش غم جان او سپند مباد
شفا ز گفته ء شکر فشان حافظ جوى
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

غزل شماره ۱۰۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

حسن تو همیشه در فزون باد رویت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خیال عشقت هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن در آید(۸۲)
در خدمت قامتت نگون باد
قد همه دلبران عالم پیش الف قدت چو نون باد
چشمى که نه فتنه ء تو باشد چون گوهر اشک غرق خون باد
هر جا که دلیست در غم تو بى صبر و قرار و بى سکون باد
چشم تو ز بهر دلربائى در کردن سحر، ذو فنون باد
هر دل که ز عشق تست خالى از حلقه ء وصل تو برون باد
لعل تو که هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد

غزل شماره ۱۰۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

دیرست که دلدار پیامى نفرستاد(۸۳)
ننوشت سلامى و کلامى نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکى ندوانید و سلامى نفرستاد
سوى من وحشى صفت عقل رمیده آهو روشى کبک خرامى نفرستاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست وز آن خط چون سلسله دامى نفرستاد
فریاد که آن ساقى شکر لب سرمست دانست که مخمورم و جامى نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات هیچم خبر از هیچ مقامى نفرستاد
حافظ بادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پیامى بغلامى نفرستاد

غزل شماره ۱۰۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

پیرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گیر اى دیده نگه کن که به دام که در افتاد
دردا که از آن آهوى مشکین سیه چشم چون نافه بسى خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوى شما بود هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
مژگان تو تا تیغ جهانگیر بر آورد بس کشته ء دل زنده که بر یکدگر افتاد
بس تجربه کردیم درین دیر مکافات با درد کشان هر که درافتاد بر افتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد باطینت اصلى چکند بد گهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد(۸۴)

غزل شماره ۱۰۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

عکس روى تو چو در آینه ء جام افتاد عارف از خنده مى در طمع خام افتاد(۸۵)
حسن روى تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آئینه اوهام افتاد
این همه عکس مى و نقش نگارین که نمود(۸۶) یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد(۸۷)
آن شد اى خواجه که در صومعه بازم بینى کار ما با رخ ساقى و لب جام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پى دوران نرود چون پرگار هر که در دایره ء گردش ایام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفى دگرست این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل از چاه ز نخ آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولى
زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

غزل شماره ۱۰۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

آن که رخسار ترا رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد
وانکه گیسوى ترا رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من غمگین داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
بعد ازین دست من و دامن سرو و لب جوى خاصه اکنون که صبا مژده ء فروردین داد
خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد
گنج زرگر نبود، کنج قناعت باقیست آن که آن داد به شاهان به گدایان این داد
در کف غصه ء دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت اى خواجه قوام الدین داد

غزل شماره ۱۰۸ تعداد ابیات ۱ - ۶

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد که تاب من به جهان طره ء فلانى داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا درش ببست و کلیدش به دلستانى داد
شکسته وار بدرگاهت آمدم که طبیب به مومیائى لطف توام نشانى داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش که دست دادش و یارى ناتوانى داد
برو معالجه ء خود کن اى نصیحت گو شراب و شاهد شیرین کرا زیانى داد
گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت
دریغ حافظ مسکین من چه جانى داد

غزل شماره ۱۰۹ تعداد ابیات ۱ - ۸

هماى اوج سعادت به دام ما افتد اگر ترا گذرى بر مقام ما افتد
حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه اگر ز روى تو عکسى به جام ما افتد
ببارگاه تو چون باد را نباشد بار کى اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فداى لبش شد خیال مى بستم که قطره اى ز زلالش به کام ما افتد
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز کزین شکار فراوان به دام ما افتد
به ناامیدى ازین در مرو بزن فالى بود که قرعه دولت به نام ما افتد
شبى که ماه مراد از افق شود طالع بود که پرتو نورى به بام ما افتد
ز خاک کوى تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

غزل شماره ۱۱۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

درخت دوستى بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنى بر کن که رنج بى شمار آرد
شب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ما بسى گردش کند گردون بسى لیل و نهار آرد
بهار عمر خواه اى دل و گر نه این چمن هر سال چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
چو مهمان خراباتى به عزت باش با رندان که درد سر کشى جانا گرت مستى خمار آرد
خدا را چون دل ریشم قرارى بست با زلفت بفرما لعل نوشین را که زودش با قرار آرد
عمارى دار لیلى را که مهد ماه در حکم است خدایا در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد
درین باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ(۸۸)
نشیند بر لب جوئى و سروى در کنار آرد

غزل شماره ۱۱۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

کسى که حسن و خط دوست در نظر دارد محقق است که او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت نهاده ایم مگر او به تیغ بردارد
کسى به وصل تو چون شمع یافت پروانه که زیر تیغ تو هر دم سرى دگر دارد
به پاى بوس تو دست کسى رسید که او چو آستانه بدین در همیشه سر دارد
ز زهد خشک ملولم کجاست باده ء ناب که بوى باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترا دمى ز وسوسه ء عقل بى خبر دارد
کسى که از ره تقوى قدم برون ننهاد به عزم میکده اکنون ره سفر دارد
دل شکسته ء حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله داغ هوائى که بر جگر دارد

غزل شماره ۱۱۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد که چو سر و پاى بندست و چو لاله داغ دارد
شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد
من و شمع صبحگاهى سزد ار بهم بگرییم که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد
به جز آن کمان ابرو نکشید دل به هیچم (۸۹) که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد
سزدم چو ابر بهمن که برین چمن بگریم طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هواى باغ دارد(۹۰)

غزل شماره ۱۱۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

دلى که غیب نمایست و جام جم دارد ز خاتمى که دمى گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه ء دل به دست شاه وشى ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفاى خزان غلام همت سروم که این قدم دارد
رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست نهد بپاى قدح هرکه شش درم دارد
زر از بهاى مى اکنون چون گل دریغ مدار که عقل کل به صدت عیب متهم دارد
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان کدام محرم دل ره درین حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدى کنون صد شغل ببوى زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم که نیست دلدارى که جلوه ء نظر و شیوه ء کرم دارد
ز جیب خرقه ء حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدم و او صنم دارد

غزل شماره ۱۱۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

آن کس که به دست جام دارد سلطانى جم مدام دارد
آبى که خضر حیات از و یافت در میکده جو که جام دارد
سر رشته ء جان به جام بگذار کاین رشته از و نظام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیست در دور کسى که کام دارد
ما و مى و زاهدان و تقوى تا یار سر کدام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلم را وردیست که صبح و شام دارد
بر سینه ریش دردمندان لعلت نمکى تمام دارد
نرگس همه شیوه هاى مستى از چشم خوشت بوام دارد
در چاه ذقن چو حافظ اى جان
حسن تو دو صد غلام دارد

غزل شماره ۱۱۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

بتى دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد بهار عارضش خطى به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یارب حیات جاودانش ده که حسن جاودان دارد(۹۱)
چو عاشق مى شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش اى بلبل که بر گل اعتمادى نیست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان ازو اى شحنه ء مجلس که مى با دیگرى خوردست و با من سر گران دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن دارى که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
به فتراک ار همى بندى خدا را زود صیدم کن که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
ز سرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبى روان دارد
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که مى بینم کمین از گوشه اى کردست و تیراندر کمان دارد
بیفشان جرعه اى بر خاک و حال اهل دل بشنو که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهر آشوب
به تلخى کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

غزل شماره ۱۱۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

جان بى جمال جانان میل جهان ندارد هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانى زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمى درین ره صد بحر آتشین است دردا که این معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن اى ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
چنگ خمیده قامت مى خواندت به عشرت بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
اى دل طریق رندى از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از و بپوشان کان شوخ سر بریده بند زبان ندارد
احوال گنج قارون کایام داد بر باد در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد
کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهى کس در جهان ندارد

غزل شماره ۱۱۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

روشنى طلعت تو ماه ندارد پیش تو گل رونق گیاه ندارد
شوخى نرگس نگر که پیش تو بشکفت چشم دریده ادب نگاه ندارد
دیدم و، آن چشم دل سیه که تو دارى جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
نى من تنها کشم تطاول زلفت کیست که او داغ آن سیاه ندارد
رطل گرانم ده اى مرید خرابات شادى شیخى که خانقاه ندارد
گو برو و آستین به خون جگر شوى هر که درین آستانه راه ندارد
خون خور و خامش نشین که آن دل نازک طاقت فریاد دادخواه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من آینه دانى که تاب آه ندارد
گوشه ء ابروى تست منزل جانم خوشتر ازین گوشه پادشاه ندارد
حافظ اگر سجده ء تو کرد مکن عیب
کافر عشق اى صنم گناه ندارد

غزل شماره ۱۱۸ تعداد ابیات ۱ - ۹

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است کسى آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
دهان تنگ شیرینش مگر مهر سلیمانست (۹۲) که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش نیست (۹۳)
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
به خوارى منگر اى منعم ضعیفان و نحیفان را که صدر مجلس عشرت گداى ره نشین دارد
چو بر روى زمین باشى توانائى غنیمت دان که دوران ناتوانیها بسى زیر زمین دارد
بلا گردان جان و تن دعاى مستمندان است که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد؟
صبا از عشق من رمزى بگو با آن شه خوبان که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد
اگر گوید نمى خواهم چو حافظ عاشق و مفلس
بگوئیدش که سلطانى گدائى همنشین دارد

غزل شماره ۱۱۹ تعداد ابیات ۱ - ۸

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پاى فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینى (۹۴)
ز روى لطف بگویش که جا نگه دارد
نگه نداشت دلم و جاى رنجش نیست (۹۵)
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سرو ز رو دل و جانم فداى آن یارى که حق صحبت و مهر و وفا نگه دارد(۹۶)
غبار راهگذارت کجاست تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد

غزل شماره ۱۲۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

آن که از سنبل او غالیه تابى دارد باز با دلشدگان ناز و عتابى دارد
از سر کشته خود مى گذرد همچون باد(۹۷)
چه توان کرد که عمرست و شتابى دارد
ماه خورشید نمایش ز پس پرده ء زلف آفتابیست که در پیش سحابى دارد
چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سر شک تا سهى سرو ترا تازه تر آبى دارد(۹۸)
آب حیوان اگر اینست که دارد لب دوست روشنست این که خضر بهره سرابى دارد
غمزه ء شوخ تو خونم به خطا مى ریزد فرصتش باد که خوش فکر صوابى دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر ترک مست است مگر میل کبابى دارد
جان بیمار مرا نیست ز تو روى سوال اى خوش آن خسته که از دوست جوابى دارد
کى کند سوى دل خسته ء حافظ نظرى
چشم مستش که به هر گوشه خرابى دارد

غزل شماره ۱۴۰ - ۱۲۱
غزل شماره ۱۲۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

شاهد آن نیست که موئى و میانى دارد بنده ء طلعت آن باش که آنى دارد
شیوه ء حور و پرى گرچه لطیف است ولى خوبى آنست و لطافت که فلانى دارد
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سراى هر بهارى که به دنباله خزانى دارد
چشمه ء چشم مرا اى گل خندان دریاب که بامید تو خوش آب روانى دارد
گوى خوبى که برد از تو که خورشید آنجا نه سواریست که در دست عنانى دارد
خم ابروى تو در صنعت تیر اندازى برده از دست هر آنکس که کمانى دارد
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردى آرى آرى سخن عشق نشانى دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز هر کسى بر حسب فکر گمانى دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن وقتى و هر نکته مکانى دارد
مدعى گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانى و بیانى دارد

غزل شماره ۱۲۲ تعداد ابیات ۱ - ۹

مطرب عشق عجب ساز و نوائى دارد نقش هر نغمه که زد راه به جائى دارد
عالم از ناله ء عشاق مبادا خالى که خوش آهنگ و فرح بخش هوائى دارد
پیر دردى کش ما گرچه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدائى دارد
محترم دار دلم کاین مگس قندپرست تا هوا خواه تو شد فر همائى دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال پادشاهى که به همسایه گدائى دارد
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق هر عمل اجرى و هر کرده جزائى دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند درد عشقست و جگر سوزد وائى دارد
نغز گفت آن بت ترسا بچه ء باده پرست شادى روى کسى خور که صفائى دارد
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
وز زبان تو تمناى دعائى دارد

غزل شماره ۱۲۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

اگر نه باده غم دل زیاد ما ببرد نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستى فرو کشد لنگر چگونه کشتى ازین ورطه ء بلا ببرد
گذار بر ظلماتست خضر راهى کو مباد کاتش محرومى آب ما ببرد
طبیب عشق منم باده ده که این معجون فراغت آرد و اندیشه ء خطا ببرد
دل ضعیفم از آن مى کشد به طرف چمن که جان ز مرگ به بیمارى صبا ببرد
فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک که کس نبود که دستى ازین دغا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت
مگر نسیم پیامى خداى را ببرد

غزل شماره ۱۲۴ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

نیست در شهر نگارى که دل ما ببرد بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد
کو حریفى کش سرمست که پیش کرمش عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
در خیال این همه لعبت به هوس مى بازم بو که صاحب نظرى نام تماشا ببرد
باغبانا ز خزان بى خبرت مى بینم آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است مشو ایمن ازو اگر امروز نبردست که فردا ببرد
علم و فضلى که به چل سال دلم جمع آورد ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
بانگ گاوى چه صدا باز دهد عشوه مخر(۹۹)
سامرى کیست که دست از ید بیضا ببرد
جام مینائى مى سدره تنگ دلى است منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمین گاه کمانداران است هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه ء مستانه یار
خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

غزل شماره ۱۲۵ تعداد ابیات ۱ - ۵

من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد(۱۰۰) که کس برند خرابات ظنّ آن نبرد
من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم مى کسى گمان نبرد(۱۰۱)
مباش غره به علم و عمل فقیه مدام که هیچکس ز قضاى خداى جان نبرد
اگر چه دیده پاسبان تو ایدل بهوش باش که نقد تو پاسبان نبرد(۱۰۲)
سخن به نزد سخندان ادا مکن حافظ
که تحفه کس در و گوهر به بحر و کان نبرد

غزل شماره ۱۲۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روى گل با ما چه ها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد(۱۰۳)
وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنینم که کار خیر بى روى و ریا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاهى که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل گره بند قباى غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان تنعم از میان باد صبا کرد(۱۰۴)
من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
وفا از خواجگان شهر با من کمال دولت و دین بوالوفا کرد
بشارت بر به کوى مى فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد

غزل شماره ۱۲۷ تعداد ابیات ۱ - ۶

به آب روشن مى عارفى طهارت کرد على الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغر زرین خور نهان گردید هلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسى که از سر درد به آب دیده و خون جگر طهارت کرد
دلم ز حلقه ء زلفش به جان خرید آشوب چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به مى طهارت کرد

غزل شماره ۱۲۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

بیا که ترک فلک خان روزه غارت کرد هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد که خاک میکده ء عشق را زیارت کرد
بهاى باده ء چون لعل چیست جوهر عقل بیا که سود کسى برد کاین تجارت کرد
مقام اصلى ما گوشه ء خراباتست خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابى کسى کند که به خون جگر طهارت کرد
به روى یار نظر کن ز دیده منت دار که کار دیده نظر از سر بصارت کرد
فغان که نرگس جماش شیخ شهر امروز نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

غزل شماره ۱۲۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

صوفى نهاد دام و سر حقه باز کرد بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازى چرخ بشکندش بیضه در کلاه زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقى بیا که شاهد رعناى صوفیان دیگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
اى دل بیا که ما به پناه خدا رویم ز آنچه آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت عشقش به روى دل در معنى فراز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید شرمنده رهروى که عمل بر مجاز کرد
اى کبک خوش خرام کجا مى روى بایست (۱۰۵)
غره مشو که گربه ء زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بى نیاز کرد

غزل شماره ۱۳۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

بلبلى خون دلى خورد و گلى حاصل کرد باد غیرت بهصدش خار پریشان دل کرد
طوطیى را به خیال شکرى دل خوش بود ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ در لحد ماه کمان ابروى من منزل کرد
قره العین من آن میوه دل یادش باد که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددى که امید کرمم همره این محمل کرد
روى خاکى و نم چشم مرا خوار مدار چرخ فیروزه طربخانه ازین کهگل کرد
نزدى شاهرخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازى ایام مرا غافل کرد

غزل شماره ۱۳۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

چو باد عزم سر کوى یار خواهم کرد نفس به بوى خوشش مشکبار خواهم کرد
هر آبروى که اندوختم ز دانش و دین نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
به هر زه بى مى و معشوق عمر مى گذرد بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل فداى نکهت گیسوى یار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بناى عهد قدیم استوار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفاى دل حافظ
طریق رندى و عشق اختیار خواهم کرد

غزل شماره ۱۳۳ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

دست در حلقه ء آن زلف دو تا نتوان کرد تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعى است من اندر طلبت بنمایم این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانى لیکن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گویم که ترا نازکى طبع لطیف تابه حدیست که آهسته دعا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد بدست به فسوسى که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت نسبت یار به هر بى سر و پا نتوان کرد(۱۰۶)
سر و بالاى من آن گه که در آید به سماع چه محل جامه ء جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان دیدن که در آئینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله ء دانش ماست حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
به جز ابروى تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

غزل شماره ۱۳۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعى دل غمدیده ء ما شاد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق که بدین راه بشد یا روز ما یاد نکرد
آن جوانبخت که مى زد رقم خیر و قبول بنده ء پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک رهنمونیم به پاى علم داد نکرد
دل به امید صدائى که مگر در تو رسد ناله ها کرد درین کوه که فرهاد نکرد
سایه تا باز گرفتى ز چمن مرغ سحر آشیان در شکن طره ء شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار زانکه چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه ء صنعش نکشد نقش مراد هر که اقرار بدین حسن خدا داد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

غزل شماره ۱۳۵ تعداد ابیات ۱ - ۶

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شه رو رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد(۱۰۷)
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
هر کس که دید روى تو بوسید چشم من کارى که کرد دیده ء من بى نظر نکرد
شوخى مکن که مرغ دل بیقرار من
سوداى دام عاشقى از سر بدر نکرد(۱۰۸)

غزل شماره ۱۳۶ تعداد ابیات ۱ - ۷

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
مى خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
ماهى و مرغ دوش نخفت از فغان من (۱۰۹) وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین بدر نبرد در سنگ خاره قطره ء باران اثر نکرد
یارب تو آن جوان دلاور نگاه دار کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
جانا کدام سنگدل بى کفایتست کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بریده حافظ در انجمن (۱۱۰)
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

غزل شماره ۱۳۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

دیدى اى دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازى انگیخت واه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بى مهرى یار طالع بى شفقت بین که درین کار چه کرد
برقى از منزل لیلى بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میم ده که نگارنده ء غیب نیست معلوم که در پرده ء اسرار چه کرد
آن که پر نقش زد این دایره ء مینائى کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

غزل شماره ۱۳۸ تعداد ابیات ۱ - ۶

دوستان دختر رز توبه ز مستورى کرد شد سوى محتسب و کار به دستورى کرد(۱۱۱)
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید تانگویند حریفان که چرا دورى کرد
مژدگانى بده اى دل که دگر مطرب عشق راه مستانه زد و چاره ء مخمورى کرد
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود آن چه با خرقه زاهد مى انگورى کرد
غنچه ء گلبن و صلم ز نسیمش بشکفت مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سورى کرد
حافظ افتادگى از دست مده زانکه حسود
عرض و مال و دل و دین در سر مغرورى کرد

غزل شماره ۱۳۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

سالها دل طلب جام جم از ما مى کرد وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا مى کرد
گوهرى کز صدف کون و مکان بیرونست (۱۱۲) طلب از گم شدگان لب دریا مى کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تائید نظر حل معما مى کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده بدست واندر آن آینه صد گونه تماشا مى کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کى داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا مى کرد
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا مى کرد
آن همه شعبده ء خویش که مى کرد این جا سامرى پیش عصا و ید بیضا مى کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا مى کرد
بى دلى در همه احوال خدا با او بود او نمى دیدش و از دور خدایا مى کرد(۱۱۳)
گفتمش سلسله ء زلف بتان از پى چیست
گفت حافظ گله اى از دل شیدا مى کرد

غزل شماره ۱۴۰ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

به سر جام جم آنگه نظر توانى کرد که خاک میکده کحل بصر توانى کرد
مباش بى مى و مطرب که زیر طاق سپهر بدین ترانه غم از دل بدر توانى کرد
گدائى در میخانه طرفه اکسیرى است گر این عمل بکنى خاک زر توانى کرد
به عزم مرحله ء عشق پیش نه قدمى که سودها کنى ار این سفر توانى کرد
بیا که چاره ء ذوق حضور و نظم امور به فیض بخشى اهل نظر توانى کرد
گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید که خدمتش چو نسیم سحر توانى کرد
تو کز سراى طبیعت نمى روى بیرون کجا به کوى طریقت گذر توانى کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى کرد
دلا ز نور هدایت گر آگهى یابى چو شمع خنده زنان ترک سر توانى کرد(۱۱۴)
ولى تو طالب معشوق و جام مى خواهى طمع مدار که کار دگر توانى کرد
گر این نصیحت شاهانه بشنوى حافظ
به شاهراه حقیقت گذر توانى کرد(۱۱۵)

غزل شماره ۱۶۰ - ۱۴۱
غزل شماره ۱۴۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

چه مستى است ندانم که رو به ما آورد که بود ساقى و این باده از کجا آورد
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن که باد صبح نسیم گره گشا آورد
صبا به خوش خبرى هدهد سلیمانست که مژده ء طرب از گلشن سبا آورد
رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبى باد(۱۱۶)
بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد
چه راه مى زند این مطرب مقام شناس که در میان غزل قول آشنا آورد(۱۱۷)
علاج ضعف دل ما کرشمه ء ساقیست برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
به تنگ چشمى آن ترک لشکرى نازم که حمله بر من درویش یک قبا آورد
مرید پیر مغانم ز من مرنج اى شیخ چرا که وعده تو کردى و او به جا آورد
فلک غلامى حافظ کنون به طوع کند
که التجا به در دولت شما آورد

غزل شماره ۱۴۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

صبا وقت سحر بوئى ز زلف یار مى آورد دل شوریده ء ما را ببو در کار مى آورد
فروغ ماه مى دیدم ز بام قصر او روشن که رو از شرم آن خورشید در دیوار مى آورد
عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد به عشوه هم پیامى بر سر بیمار مى آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود اگر تسبیح مى فرمود اگر زنار مى آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم (۱۱۸)
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار مى آورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم ولى مى ریخت خون و ره بدان هنجار مى آورد
به قول مطرب و ساقى برون رفتم گه و بى گه کزان راه گران قاصد خبر دشوار مى آورد
عجب مى داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولى منعش نمى کردم که صوفى وار مى آورد

غزل شماره ۱۴۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

نسیم باد صبا دوشم آگهى آورد که روز محنت و غم رو به کو تهى آورد
به مطربان صبوحى دهیم جامه ء پاک بدین نوید که باد سحر گهى آورد
بیا بیا که تو حور بهشت را رضوان درین جهان ز براى دل رهى آورد
همى رویم به شیراز با عنایت بخت زهى رفیق که بختم به همرهى آورد
به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد بسا شکست که با افسر شهى آورد
چه ناله ها که رسید از دلم به خرمن ماه چو یاد عارض آن ماه خرگهى آورد
رساند رایت منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب شهنشهى آورد

غزل شماره ۱۴۴ تعداد ابیات ۱ - ۵

یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد
هر کس که بدید چشم او گفت کو محتسبى که مست گیرد
در بحر فتاده ام چو ماهى تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتاده ام به زارى آیا بود آن که دست گیرد
خرم دل آن که همچو حافظ
جامى ز مى الست گیرد

غزل شماره ۱۴۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۳

دلم جز مهر مهرویان طریقى برنمى گیرد ز هر در مى دهم پندش و لیکن درنمى گیرد
خدا را اى نصیحت گو حدیث ساغر و مى گو که نقشى در خیال ما ازین خوشتر نمى گیرد(۱۱۹)
صراحى مى کشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش این زرق در دفتر نمى گیرد
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزى که پیر مى فروشانش به جامى برنمى گیرد
میان گریه مى خندم که چون شمع اندرین مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمى گیرد
سخن در احتیاج ماه استغناى معشوقست چه سود افسونگرى اى دل که در دلبر نمى گیرد
نصیحت گوى رندان را که با حکم قضا جنگست دلش بس تنگ مى بینم مگر ساغر نمى گیرد
چه خوش صید دلم کردى بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشى را ازین خوشتر نمى گیرد
سر و چشمى چنین دلکش تو گوئى چشم ازو بردوز برو کاین وعظ بى معنى مرا در سر نمى گیرد
از آن رو هست یاران را صفاها با مى لعلش که غیر از راستى نقشى در آن جوهر نمى گیرد
من آن آیینه را روزى به دست آرم سکندروار اگر مى گیرد این آتش زمانى ور نمى گیرد
خدا را رحمى این منعم که درویش سر کویت درى دیگر نمى داند رهى دیگر نمى گیرد
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پاى حافظ را چرا در زر نمى گیرد

غزل شماره ۱۴۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

ساقى ار باده ازین دست به جام اندازد عارفان را همه در شرب مدام اندازد
ور چنین زیر خم زلف نهد دانه ء خال اى بسا مرغ خرد را که بدام اندازد
اى خوشا دولت آن مست که در پاى حریف سرو دستار نداند که کدام اندازد
زاهد خام که انکار مى و جام کند پخته گردد چو نظر بر مى خام اندازد
روز در کسب هنر کوش که مى خوردن روز دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت مى صبح فروغست که شب گرد خرگاه افق پرده ء شام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشى زنهار بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
حافظا سر ز کله گوشه ء خورشید برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

غزل شماره ۱۵۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

دمى با غم به سر بردن جهان یک سر نمى ارزد به مى بفروش دلق ما کزین بهتر نمى ارزد
به کوى مى فروشانش به جا مى بر نمى گیرند زهى سجاده ء تقوى که یک ساغر نمى ارزد
رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب چه افتاد این سر ما را که خاک در نمى ارزد
شکوه تاج سلطانى که بیم جان درو درج است کلاهى دلکش است اما به ترک سر نمى ارزد
چه آسان مى نمود اول غم دریا به بوى سود غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمى ارزد(۱۲۰)
ترا آن به که روى خود ز مشتاقان بپوشانى که شادى جهانگیرى غم لشگر نمى ارزد
چو حافظ در قناعت کوش وز دنیاى دون بگذر
که یک جو منت دو نان دو صد من زر نمى ارزد

غزل شماره ۱۴۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه اى کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد
عقل مى خواست کزان شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعى خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه ء نامحرم زد
جان علوى هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه ء آن زلف خم اندر خم زد
دیگران قرعه ء قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ء ما بود که هم بر غم زد
حافظ آن روز طربنامه ء عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

غزل شماره ۱۴۹ تعداد ابیات ۱۳ - ۱

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد بدست مرحمت یارم در امیدواران زد
چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست برآمد خنده اى خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس بعزم رقص چون برخاست گره بگشود از ابرو و بر دلهاى یاران زد
من از رنگ صلاح آندم بخون دل بشستم دست که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
کدام آهندلش آموخت این آیین عیارى کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خیال شهسوارى پخت و شد ناگه دل مسکین خداوندا نگهدارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم چو نقشش دست داد اول رقم بر جانسپاران زد
منش با خرقه ء پشمین کجا اندر کمند آرم زره مویى که مژگانش ره خنجر گذاران زد(۱۲۱)
نظر بر قرعه ء توفیق و یمن دولت شاه است بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور که جود بى دریغش خنده بر ابر بهاران زد(۱۲۲)
ز شمشیر سر افشانش ظفر آن روز بدرخشید که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد
از آن ساعت که جام مى به دست او مشرف شد زمانه ساغر شادى به یاد میگساران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق اى دل
که چرخ این سکه ء دولت به دور روزگاران زد

غزل شماره ۱۵۰ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

راهى بزن که آهى بر ساز آن توان زد شعرى بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندى بر آسمان توان زد
قد خمیده ء ما سهلت نماید اما بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشق بازى جام مى مغانه هم با مغان توان زد
درویش را نباشد برگ سراى سلطان مائیم و کهنه دلقى کاتش در آن توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست گر راهزن تو باشى صد کاروان توان زد
عشق و شباب و رندى مجموعه ء مراد است چون جمع شد معانى گوى بیان توان زد
گر دولت وصالت خواهد درى گشودن سرها بدین تخیل بر آستان توان زد
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند عشقست و داو اول بر نقد جان توان زد
حافظ به حق قرآن کز شید و زرق باز آى
باشد که گوى عیشى در این جهان توان زد

غزل شماره ۱۵۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

اگر روم ز پیش فتنه ها برانگیزد ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
وگر به رهگذرى یک دم از وفادارى (۱۲۳)
چو گرد در پیش افتم چو باد بگریزد
وگر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس ز حقه دهنش چون شکر فرو ریزد
من آن فریب که در نرگس تو مى بینم بس آب روى که با خاک ره برآمیزد
فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست کجاست شیردلى کز بلا نپرهیزد
تو عمر خواه و صبورى که چرخ شعبده باز هزار بازى ازین طرفه تر برانگیزد
بر آستانه ء تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنى روزگار بستیزد

غزل شماره ۱۵۲ تعداد ابیات ۱ - ۹

به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد ترا درین سخنان کار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند کسى بحسن و ملاحت به یار ما نرسد
بحق صحبت دیرین که هیچ محرم راز به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش بر آید ز کلک صنع و یکى به دلپذیرى نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کاینات آرند یکى به سکه ء صاحب عیار ما نرسد
دریغ قافله ء عمر کانچنان رفتند که گردشان به هواى دیار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
چنان بزى که اگر خاک ره شوى کس را غبار خاطرى از رهگذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
به سمع پادشه کامگار ما نرسد

غزل شماره ۱۵۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد(۱۲۴)
پاى ازین دایره بیرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم داغ سوداى توام سر سویدا باشد
تو خود اى گوهر یک دانه کجائى آخر کز غمت دیده ء مردم همه دریا باشد
از بن هر مژه ام آب روانست بیا اگرت میل لب جوى و تماشا باشد
چون گل و مى دمى از پرده برون آى و درا که دگر باره ملاقات نه پیدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد کاندرین سایه قرار دل شیدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند میل آرى
سر گرانى صفت نرگس رعنا باشد

غزل شماره ۱۵۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

من و انکار شراب این چه حکایت باشد غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد
تا به غایت ره میخانه نمى دانستم ور نه مستورى ما تا به چه غایت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستى و نیاز تا ترا خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندى نبرد معذورست عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
من که شبها ره تقوى زده ام با دف و چنگ ناگهان سر به ره آرم چه حکایت باشد(۱۲۵)
بنده ء پیر مغانم که ز جهلم برهاند پیر ما هر چه کند عین ولایت باشد(۱۲۶)
دوش ازین غصه نخفتم که فقیهى مى گفت (۱۲۷)
حافظ از باده خورد جاى شکایت باشد(۱۲۸)

غزل شماره ۱۵۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

نقد صوفى نه همه صافى بى غش باشد اى بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روى شود هر که دروغش باشد
صوفى ما که ز ورد سحرى مست شدى شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خط ساقى گر ازین گونه زند نقش بر آب اى بسا رخ که به خونابه منقش باشد
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقى شیوه ء رندان بلاکش باشد
غم دنیاى دنى چند خورى باده بخور حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده ء حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش از کف ساقى مهوش باشد(۱۲۹)

غزل شماره ۱۵۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد که در دستت به جز ساغر نباشد
زمان خوشدلى دریاب و دریاب که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و مى خور در گلستان که گل تا هفته ء دیگر نباشد
ایا پر لعل کرده جام زرین ببخشا بر کسى کش زر نباشد
بیا اى شیخ و از خمخانه ء ما شرابى خور که در کوثر نباشد
بشوى اوراق اگر همدرس مائى که علم عشق در دفتر نباشد
ز من بنیوش و دل در شاهدى بند که حسنش بسته ء زیور نباشد
شرابى بى خمارم بخش یارب که با وى هیچ درد سر نباشد
من از جان بنده ء سلطان اویسم اگر چه یادش از چاکر نباشد
به تاج عالم آرایش که خورشید چنین زیبنده ء افسر نباشد
کسى گیرد خطا بر نظم حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد

غزل شماره ۱۵۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

خوشست خلوت اگر یار یار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم که گاه گاه برو دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
هماى گو مفکن سایه شرف هرگز در آن دیار که طوطى کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل توان شناخت ز سوزى که در سخن باشد
هواى کوى تو از سر نمى رود آرى غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

غزل شماره ۱۵۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

کى شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد(۱۳۰) یک نکته ازین معنى گفتیم و همین باشد
از لعل تو گر یابم انگشترى زنهار صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود اى دل شاید که چو وا بینى خیر تو درین باشد
هر کو نکند فهمى زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورت گر چین باشد
جام مى و خون دل هر یک به کسى دادند در دایره ء قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلى این بود کاین شاهد بازارى وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندى بشد از خاطر
کاین سابقه ء پیشین تا روز پسین باشد

غزل شماره ۱۵۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگر بار هجوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقى به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سرا پرده ء گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
اى دل ار عشرت امروز به فرد افکنى مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود چند گوئى که چنین رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوى اقلیم وجود
قدمى نه به وداعش که روان خواهد شد

غزل شماره ۱۶۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضاى آسمانست این و دیگر گون نخواهد شد
مرا روز ازل کارى به جز رندى نفرمودند هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نى بخش که ساز شرع ازین افسانه بى قانون نخواهد شد
شراب لعل و جاى امن و یار مهربان ساقى دلا کى به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جاى آشتى نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوى گردون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان مهر او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد(۱۳۱)
مشوى اى دیده نقش غم ز لوح سینه ء حافظ
که زخم تیغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد

غزل شماره ۱۸۰ - ۱۶۱
غزل شماره ۱۶۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن پریشانى شبهاى دراز و غم دل همه در سایه ء گیسوى نگار آخر شد
صبح امید که بُد معتکف پرده ء غیب گو برون آى که کار شب تار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان مى فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ء گل نخوت باد دى و شوکت خار آخر شد
ساقیا لطف نمودى قدحت پر مى باد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
باورم نیست ز بد عهدى ایام هنوز قصه ء غصه که در دولت یار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسى حافظ را
شکر کان محنت بى حد و شمار آخر شد

غزل شماره ۱۶۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

ستاره اى بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ء ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوى او دل بیمار عاشقان چو صبا فداى عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه ام مى نشاند اکنون دوست گداى شهر نگه کن که میر مجلس شد
طربسراى محبت کنون شود معمور که طاق ابروى یار منش مهندس شد
لب از ترشح مى پاک کن براى خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه ء تو شرابى به عاشقان پیمود که علم بى خبر افتاد و عقل بى حس شد
چو زر عزیز وجود است نظم من آرى قبول دولتیان کیمیاى این مس شد
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو(۱۳۲)
به جرعه نوشى سلطان ابوالفوارس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ ازین راه رفت و مفلس شد

غزل شماره ۱۶۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بسوختیم درین آرزوى خام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه ء مقصود شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوى گنج حضور بسى شدم به گدائى بر کرام و نشد
بدان هوس که به مستى ببوسم آن لب لعل چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان بشد به رندى و دردى کشیم نام و نشد
بلا به گفت شبى میر مجلس تو شوم شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
رواست در بر اگر مى تپد کبوتر دل که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد
به کوى عشق منه بى دلیل راه قدم که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

غزل شماره ۱۶۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

یارى اندر کس نمى بینیم یاران را چه شد دوستى کى آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ ‌پى کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغى برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازى خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستى میگساران را چه شد
لعلى از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعى باد و باران را چه شد
کس نمى گوید که یارى داشت حق دوستى حق شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانى کى سر آمد شهر یاران را چه شد
گوى توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمى آید سواران را چه شد
حافظ اسرار الهى کس نمى داند خموش
از که مى پرسى که دور روزگاران را چه شد

غزل شماره ۱۶۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
صوفى مجلس که دى جام و قدح مى شکست باز به یک جرعه مى عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش بخواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
معبچه اى مى گذشت راهزن دین و دل در پى آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت چهره ء خندان شمع آفت پروانه شد
نرگس ساقى بخواند آیت افسونگرى حلقه ء اوراد ما مجلس افسانه شد
گریه ء شام و سحر شکر که ضایع نگشت قطره ء باران ما گوهر یک دانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد(۱۳۳)

غزل شماره ۱۶۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب دیده گل کن (۱۳۴)
ویران سراى دل را گاه عمارت آمد
این شرح بى نهایت کز زلف یار گفتند حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
عیبم بپوش زنهار اى خرقه ء مى آلود کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد
امروز جاى هر کس پیدا شود ز خوبان کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم که تاجش معراج آسمانست همت نگر که مورى با آن حقارت آمد
از چشم شوخش اى دل ایمان خود نگهدار کان جادوى کمانکش بر عزم غارت آمد
دریاست مجلس او دریاب وقت و دریاب هان اى زیان رسیده وقت تجارت آمد
آلوده اى تو حافظ فیضى ز شاه درخواه
کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد

غزل شماره ۱۶۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

عشق تو نهال حیرت آمد وصل توکمال حیرت آمد
بس غرقه ء حال وصل کاخر هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل آنجا که خیال حیرت آمد
از هر طرفى که گوش کردم آواز سؤ ال حیرت آمد
شد منهزم از کمال عزت آن را که جلال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حیرت آمد

غزل شماره ۱۶۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

در نمازم خم ابروى تو با یاد آمد حالتى رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدى همه بر باد آمد(۱۳۵)
باده صافى شد و مرغان چمن مست شدند موسم عاشقى و کار به بنیاد آمد
بوى بهبود ز اوضاع جهان مى شنوم شادى آورد گل و باد صبا شاد آمد
اى عروس هنر از بخت شکایت منما حجله ء حسن بیاراى که داماد آمد
دلفریبان نباتى همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند اى خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته ء حافظ غزلى نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

غزل شماره ۱۶۹ تعداد ابیات ۱ - ۷

مژده اى دل که دگر باد صبا باز آمد هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
برکش اى مرغ سحر نغمه ء داودى باز که سلیمان گل از باد هوا باز آمد
عارفى کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد
مردمى کرد و کرم بخت خداداد به من (۱۳۶)
کان بت ماه رخ از راه وفا باز آمد
لاله بوى مى نوشین بشنید از دم صبح داغ دل بود به امید دوا باز آمد
چشم من در ره این قافله ء راه بماند(۱۳۷)
تا به گوش دلم آواز درا باز آمد
گرچه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست
لطف او بین که به لطف از در ما باز آمد(۱۳۸)

غزل شماره ۱۷۰ تعداد ابیات ۱ - ۸

صبا به تهنیت پیر مى فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشاى درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه باز آى تا شوى مجموع به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد
چه جاى صحبت نامحرم است مجلس انس سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به میخانه مى رود حافظ
مگر ز مستى زهد ریا به هوش آمد؟

غزل شماره ۱۷۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحى درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببینى که نگارت به چه آئین آمد
مژدگانى بده اى خلوتى نافه گشاى که ز صحراى ختن آهوى مشکین آمد
گریه آبى به رخ سوختگان باز آورد ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
ساقیا مى بده و غم مخور از دشمن و دوست که به کام دل ما آن بشد و این آمد
رسم بدعهدى ایام چو دید ابر بهار گریه اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابروئى است (۱۳۹)
اى کبوتر نگران باش که شاهین آمد
چون صبا گفته ء حافظ بشنید از بلبل
عنبر افشان به تماشاى ریاحین آمد

غزل شماره ۱۷۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

اى پسته ء تو خنده زده بر حدیث قند مشتاقم از براى خدا یک شکر بخند
طوبى ز قامت تو نیارد که دم زند زین قصه بگذرم که سخن مى شود بلند
خواهى که بر نخیزدت از دیده رود خون دل در هواى صحبت رود کسان مبند(۱۴۰)
گر جلوه مى نمائى و گر طعنه مى زنى ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
ز آشفتگى حال من آگاه کى شود آن را که دل نگشت گرفتار این کمند
بازار شوق گرم شد آن سر و قد کجاست تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند
جائى که یار ما بشکر خنده دم زند اى پسته کیستى تو خدا را دگر مخند(۱۴۱)
حافظ چو ترک غمزه ترکان نمى کنى
دانى کجاست جاى تو؟ خوارزم یا خجند

غزل شماره ۱۷۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

بعد ازین دست من و دامن آن سرو بلند که به بالاى چماناز بن و بیخم بر کند
حاجت مطرب و مى نیست تو برقع بگشا که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
هیچ روئى نشود آینه ء حجله ء بخت (۱۴۲)
مگر آن روى که مالند بر آن سم سمند(۱۴۳)
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو مى باش صبر ازین بیش ندارم چه کنم تا کى و چند
مکش آن آهوى مشکین مرا اى صیاد شرم از آن چشم سیه دار و مبندش به کمند
من خاکى که ازین در نتوانم برخاست از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گیسوى مشکین حافظ
زانکه دیوانه همان به که بود اندر بند

غزل شماره ۱۷۴ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

نه هر که چهره بر افروخت دلبرى داند نه هر که آینه سازد سکندرى داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاهدارى و آیین سرورى داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست نه هر که سر بتراشد قلندرى داند(۱۴۴)
تو بندگى چو گدایان به شرط مزد مکن که دوست خود روش بنده پرورى داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گداصفتى کیمیاگرى داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزى و گرنه هر که تو بینى ستمگرى داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگسترى داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم که آدمى بچه اى شیوه ء پرى داند
مدار نقطه ء بینش ز خال تست مرا که قدر گوهر یک دانه جوهرى داند
ز شعر دلکش حافظ کسى بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن درى داند

غزل شماره ۱۷۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وانکه این کارند انست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده ء پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو مى همه رخت دلق ما بود که در خانه ء خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد(۱۴۵) قصه ء ماست که در هر سر بازار بماند
داشتم دلقى و صد عیب مرا مى پوشید خرقه رهن مى و مطرب شد و رنار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
هر مى لعل کز آن دست بلورین ستدیم آب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند
از صداى سخن عشق ندیدم خوشتر یادگارى که درین گنبد دوار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس شیوه ء او نشدش حاصل و بیمار بماند(۱۴۶)
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند(۱۴۷)
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزى
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند

غزل شماره ۱۷۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر مى زند همه را کسى مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جاى شکر و شکایت ز نقش نیک و بدست چو بر صحیفه هستى رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
برین رواق زبر جد نوشته اند به زر که جز نکوئى اهل کرم نخواهد ماند
غنیمتى شمر اى شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
ز مهربانى جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

غزل شماره ۱۷۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

حسب حالى ننوشتیم و شد ایامى چند محرمى کو که فرستم به تو پیغامى چند
ما بدان مقصد عالى نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامى چند
چون مى از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب فرصت عیش نگه دار و بزن جامى چند
قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست بوسه اى چند برآمیز به دشنامى چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر تا خرابت نکند صحبت بد نامى چند
عیب مى جمله چو گفتى هنرش نیز بگوى نفى حکمت مکن از بهر دل عامى چند
اى گدایان خرابات خدا یار شماست چشم انعام مدارید ز انعامى چند
پیر میخانه چه خوش گفت به دردى کش خویش که مگو حال دل سوخته با خامى چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظرى کن سوى ناکامى چند

غزل شماره ۱۷۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه ء پر تو ذاتم کردند باده از جام تجلى صفاتم دادند
چه مبارک سحرى بود و چه فرخنده شبى آن شب قدر که این تازه براتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و این ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده ء این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
بعد ازین روى من و آینه ء وصف جمال که در آن جا خبر از جلوه ء ذاتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم مى ریزد اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

غزل شماره ۱۷۹ تعداد ابیات ۱ - ۷

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده ء مستانه زدند(۱۴۸)
شکر آن را که میان من و او صلح افتاد(۱۴۹)
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ء کار به نام من دیوانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

غزل شماره ۱۸۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

نقدها را بود آیا که عیارى گیرند تا همه صومعه داران پى کارى گیرند
مصلحت دید من آنست که یاران همه کار بگذارند و خم طره ء یارى گیرند
خوش گرفتند حریفان سر زلف ساقى گر فلکشان بگذارد که قرارى گیرند
قوت بازوى پرهیز به خوبان مفروش که درین خیل حصارى به سوارى گیرند
یارب این بچه ء ترکان چه دلیرند به خون که به تیر مژه هر لحظه شکارى گیرند
رقص بر شعر تر و ناله ء نى خوش باشد(۱۵۰)
خاصه رقصى که در آن دست نگارى گیرند(۱۵۱)
حافظ ابناى زمان را غم مسکینان نیست
زین میان گر بتوان به که کنارى گیرند

غزل شماره ۲۰۰ - ۱۸۱
غزل شماره ۱۸۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

گر مى فروش حاجت رندان روا کند ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ما را که درد عشق و بلاى خمار کشت (۱۵۲)
یا وصل دوست یا مى صافى دوا کند
مطرب بساز عود که کس بى اجل نمرد(۱۵۳)
وانکو نه این ترانه سراید خطا کند
ساقى به جام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
حقا کزین غمان برسد مژده ء امان گر سالکى به عهد امانت وفا کند
گر رنج پیش آید و گر راحت اى حکیم (۱۵۴)
نسبت مکن به غیر که این ها خدا کند
در کارخانه اى که ره علم و عقل نیست (۱۵۵)
فهم ضعیف راى فضولى چرا کند
جان رفت در سر مى و حافظ به عشق سوخت
عیسى دمى کجاست که احیاى ما کند

غزل شماره ۱۸۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبى دفع صد بلا بکند
تو با خداى خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعى خدا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافى صد جفا بکند
طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیدارى به وقت فاتحه ء صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بوئى به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند

غزل شماره ۱۸۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

مرا به رندى و عشق آن فضول عیب کند که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال سحر محبت ببین نه نقص گناه که هر که بى هنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوى که خاک میکده ء ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ء ساقى که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دلست مباد آن که درین نکته شک و ریب کند(۱۵۶)
شبان وادى ایمن گهى رسد به مراد که چند سال به جان خدمت شعیب کند
ز دیده خون بچکاند فسانه ء حافظ
چو یاد وقت زمان شباب و شیب کند(۱۵۷)

غزل شماره ۱۸۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

طایر دولت اگر باز گذارى بکند یار باز آید و با وصل قرارى بکند
دیده را دستگه در و گهر گرچه نماند بخورد خونى و تدبیر نثارى بکند
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفى مردى از خویش برون آید و کارى بکند
کسى نیارد بر او دم زند از قصه ء ما(۱۵۸)
مگرش باد صبا گوش گذارى بکند
داده ام باز نظر را به تذورى پرواز باز خواند مگرش نقش و شکارى بکند
کو کریمى که ز بزم طربش غمزده اى جرعه اى درکشد و دفع خمارى بکند
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب بود آیا که فلک زین دو سه ، کارى بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره ء من ؟ هاتف غیب ندا داد که آرى بکند
حافظا گر نروى از در او هم روزى
گذرى بر سرت از گوشه کنارى بکند

غزل شماره ۱۸۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

کلک مشکین تو روزى که ز ما یاد کند ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمى که سلامت بادش چه شود گر به سلامى دل ما شاد کند
یارب اندر دل آن خسرو شیرین انداز که به رحمت گذرى بر سر فرهاد کند
حالیا عشوه ء ناز تو ز بنیادم برد تا دگر باره حکیمانه چه بنیاد کند
امتحان کن که بسى گنج مرادت بدهند گر خرابى چو مرا لطف تو آباد کند
شاه را به بود از طاعت صد ساله و زهد قدر یک ساعته عمرى که درو داد کند
گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنى است فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

غزل شماره ۱۸۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

آن کیست کز روى کرم با من وفادارى کند بر جاى بد کارى چو من یک دم نکوکارى کند
اول به بانگ ناى و نى آرد به دل پیغام وى وانگه به یک پیمانه مى با من وفادارى کند
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدست بو از مستیش رمزى بگو تا ترک هشیارى کند
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو نومید نتوان بود ازو باشد که دلدارى کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طرارى کند
چون من گداى بى نشان مشکل بود یارى چنان سلطان کجا عیش نهان با رند بازارى کند
زان طره ء پرپیچ و خم سهلست اگر بینم ستم از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیارى کند
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره ء شبرنگ او بسیار طرارى کند(۱۵۹)

غزل شماره ۱۸۷ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

سرو چمان من چرا میل چمن نمى کند همدم گل نمى شود یاد سمن نمى کند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمى کند
چون ز نسیم مى شود زلف بنفشه پر شکن وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمى کند
دل به امید روى او همدم جان نمى شود جان به هواى کوى او خدمت تن نمى کند
پیش کمان ابرویش لابه همى کنم ولى گوش کشیده است از آن گوش به من نمى کند
دى گله اى ز طره اش کردم و از سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمى کند
ساقى سیم ساق من گر همه درد مى دهد کیست که تن چو جام مى جمله دهن نمى کند
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب (۱۶۰) کز گذر تو خاک را مشک ختن نمى کند
کشته ء غمزه ء تو شد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درد سخن نمى کند(۱۶۱)

غزل شماره ۱۸۸ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

در نظر بازى ما بیخبران حیرانند(۱۶۲)
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولى عشق داند که درین دایره سرگردانند
گر شوند آگه از اندیشه ء ما مغبچگان بعد ازین خرفه ء صوفى به گرو نستانند
جلوه گاه رخ او دیده ء من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه مى گردانند
وصل خورشید به شب پره ء اعمى نرسد(۱۶۳)
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
مفلسانیم و هواى مى و مطرب داریم آه اگر خرقه ء پشمین به گرو بستانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند
لاف عشق و گله از یار زهى لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستورى و مستى همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوى تو باد عقل و جان گوهر هستى به نثار افشانند
زاهد ار رندى حافظ نکند فهم چه شد(۱۶۴)
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

غزل شماره ۱۸۹ تعداد ابیات ۱ - ۸

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پرى رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بر بندند بر بندند ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمرى یک نفس با ما چو بنشینند بر خیزند نهال شوق در خاطر چو بر خیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند دریابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانى چو مى خندند مى بارند ز رویم راز پنهانى چو مى بینند مى خوانند
دواى درد عاشق را کسى کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند
درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر در بند درمانند درمانند
چو منصور از مراد آنانکه بر دارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو مى خوانند مى رانند

غزل شماره ۱۹۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

غلام نرگس مست تو تاج دارانند خراب باده لعل تو هوشیارانند
بزیر زلف دو تا چون گذر کنى بنگر(۱۶۵)
که از یمین و یسارت چه بیقرارانند(۱۶۶)
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین که از تطاول زلفت چه سوگوارانند(۱۶۷)
نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس که عندلیب تو از هر طرف هزارانند
ترا صبا و مرا آب دیده شد غماز و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
تو دستگیر شو اى خضر پى خجسته که من (۱۶۸) پیاده مى روم و همرهان سوارانند
بیا به میکده و چهره ارغوانى کن مرو به صومعه کانجا سیاهکارانند
نصیب ماست بهشت اى خداشناس برو که مستحق کرامت گناهکارانند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند

غزل شماره ۱۹۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمى بما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعى باشد که از خزانه ء غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمى کشد هرکس حکایتى به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندى و زاهدیست آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بى معرفت مباش که در من یزید عشق اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالى درون پرده بسى فتنه مى رود تا آن زمان که پرده بر افتد چه ها کنند
مى خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتى که بروى ریا کنند
گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
پیراهنى که آید ازو بوى یوسفم ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوى میکده تا زمره ء حضور اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان بخودم خوان که منعمان خیر نهان براى رضاى خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمى شود
شاهان کم التفات بحال گدا کنند

غزل شماره ۱۹۲ تعداد ابیات ۱ - ۹

شاهدان گر دلبرى زینسان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد گلرخانش دیده نرگسدان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنند
پیش چشمم کمتر است از قطره اى این حکایتها که از طوفان کنند
اى جوان سرو قد گوئى ببر پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
یار ما چون گیرد آغاز سماع قدسیان بر عرش دست افشان کنند
مردم چشمم بخون آغشته شد در کجا این ظلم بر انسان کنند
خوش برآ با غصه اى دل کاهل راز(۱۶۹)
عیش خوش در بوته ء هجران کنند
سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صحبت آینه رخشان کنند(۱۷۰)

غزل شماره ۱۹۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند گفتا بچشم هر چه تو گوئى چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب مى کند لبت گفتا درین معامله کمتر زیان کنند
گفتم به نقطه ء دهنت خود که برد راه گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین گفتا بکوى عشق همین و همان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آئین مذهبست گفت این عمل بمذهب پیر مغان کنند
گفتم هواى میکده غم مى برد ز دل گفتا خوش آن کسان که دلى شادمان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود گفتا ببوسه ء شکرینش جوان کنند
گفتم که خواجه کى بسر حجله مى رود گفت آن زمان که مشترى و مه قران کنند
گفتم دعاى دولت او ورد حافظ است
گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند

غزل شماره ۱۹۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر مى کنند چون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند
مشکلى دارم ز دانشمند مجلس بازپرس تو به فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند
گوئیا باور نمى دارند روز داورى کاین همه قلب و دغل در کار داور مى کنند
بنده پیر خراباتم که درویشان او گنج را از بى نیازى خاک بر سر مى کنند(۱۷۱)
یارب این نو دولتان را با خر خودشان نشان کاین همه ناز از غلام ترک و استر مى کنند
اى گداى خانقه برجه که در دیر مغان مى دهند آبى که دلها را توانگر مى کنند
حسن بى پایان او چندان که عاشق مى کند زمره دیگر به عشق از غیب سر بر مى کنند
بر در میخانه ء عشق اى ملک تسبیح گوى کاندر آن جا طینت آدم مخمر مى کنند(۱۷۲)
صبحدم از عرش مى آمد خروشى عقل گفت
قدسیان گوئى که شعر حافظ ازبر مى کنند

غزل شماره ۱۹۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

دانى که چنگ و عود چه تقریر مى کنند؟ پنهان خورید باده که تعزیر مى کنند(۱۷۳)
ناموس عشق و رونق عشاق مى برند عیب جوان و سرزنش پیر مى کنند
تشویق وقت پیرمغان مى دهند باز این سالکان نگر که چه با پیر مى کنند
گویند رمز عشق مگوئید و مشنوید مشکل حکایتى است که تقریر مى کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز باطل درین خیال که اکسیر مى کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب تا خود درون پرده چه تدبیر مى کنند
صد ملک دل به نیم نظر مى توان خرید خوبان درین معامله تقصیر مى کنند
قومى به جد و جهد نهادند وصل دوست قومى دگر حواله به تقدیر مى کنند
فى الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر کاین کارخانه اى است که تغییر مى کنند
مى خور که شیخ و حافظ و مفتى و محتسب
چون نیک بنگرى همه تزویر مى کنند

غزل شماره ۱۹۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

شراب بى غش و ساقى خوش دو دام رهند که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه هزار شکر که یاران شهر بى گنهند
جفا نه پیشه ء درویشى است و راهروى بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم شهان بى کمر و خسروان بى کلهند
به هوش باش که هنگام باد استغناء هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
مکن که کوکبه ء دلبرى شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
غلام همت دردى کشان یک رنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب که سالکان درش محرمان پادشهند
جناب عشق بلندست همتى حافظ
که عاشقان ره بى همتان به خود ندهند

غزل شماره ۱۹۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

بود آیا که در میکده ها بگشایند گره از کار فرو بسته ءما بگشایند
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوى دار که از بهر خدا بگشایند
به صفاى دل رندان صبوحى زدگان بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند
در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه ء تزویر و ریا بگشایند
گیسوى چنگ ببرید به مرگ مى ناب تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشایند(۱۷۴)
نامه تعزیت دختر رز برخوانید تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند(۱۷۵)
حافظ این خرقه که دارى تو ببینى فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند

غزل شماره ۱۹۸ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

کنون که در چمن آمد گل از عدم بوجود بنفشه در قدم او نهاد سر بسجود
بنوش جام صبوحى بناله ء دف و چنگ ببوس غبغب ساقى به نغمه ء نى و عود
بدور گل منشین بى شراب و شاهد و چنگ که همچو دور بقا هفته اى بود معدود(۱۷۶)
شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن زمین به اختر میمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازک عذار عیسى دم شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل ولى چه سود که در وى نه ممکن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار سحر که مرغ در آید به نغمه ء داود
به باغ تازه کن آئین دین زردشتى کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحى بیاد آصف عهد وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود
بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش
هر آن چه مى طلبد جمله باشدش موجود

غزل شماره ۱۹۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

سالها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس و دعاى ما بود
نیکى پیر مغان بین که چو ما بدمستان هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان رخصت خبث نداد ار نه حکایتها بود
مطرب از درد محبت عملى مى پرداخت که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
دفتر دانش ما جمله بشوئید به مى که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسى اى دل کاین کسى گفت که در علم نظر بینا بود
دل چو پرگار به هر سو دورانى مى کرد واندران دایره سرگشته ء پا بر جا بود
مى شکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جوى بر سرم سایه ء آن سرو سهى بالا بود
قلب اندوده ء حافظ بر او خرج نشد
کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود

غزل شماره ۲۰۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

یاد باد آن که نهانت نظرى با ما بود رقم مهر تو بر چهره ء ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم مى کشت معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب مى افروخت وین دل سوخته پروانه ء ناپروا بود
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدى در میان من و لعل تو حکایتها بود
یاد باد آن که صبوحى زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب آن که او خنده ء مستانه زدى صهبا بود
یاد باد آن که نگارم چو کمر بر بستى در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست وآنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود
یاد باد آن که باصلاح شما مى شد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

غزل شماره ۲۲۰ - ۲۰۱
غزل شماره ۲۰۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

تا ز میخانه و مى نام و نشان خواهد بود سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه ء پیرمغان از ازلم در گوش است بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذرى همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
برو اى زاهد خودبین که ز چشم من و تو راز این پرده نهانست و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
چشمم آن شب که ز شوق تو نهم سر به لحد(۱۷۷) تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر ازین گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه بدست دگران خواهد بود

غزل شماره ۲۰۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

پیش ازینت بیش ازین اندیشه ء عشاق بود مهرورزى تو با ما شهره ء آفاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان بحث سر عشق و ذکر حلقه ء عشاق بود
پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا بر کشند منظر چشم مرا ابروى جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستى و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
حسن مه رویان مجلس گرچه دل مى برد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبى اخلاق بود
سایه ء معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم او بما مشتاق بود
رشته ء تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقى سیمین ساق بود(۱۷۸)
بر در شاهم گدایى نکته اى در کار کرد گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
در شب قدر ار صبوحى کرده ام عیبم مکن سرخوش آمد یار و جامى برکنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
پیش از آن کاین نه رواق چرخ اخضر بر کشند
دور شاه کامگار و عهد بواسحاق بود(۱۷۹)

غزل شماره ۲۰۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

یاد باد آن که سر کوى توام منزل بود دیده را روشنى از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بر زبان بود مرا آنچه ترا در دل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانى مى کرد عشق مى گفت به شرح آنچه برو مشکل بود
در دلم بود که بى دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعى من و دل باطل بود
دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم خم مى دیدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتى عقل درین مسئله لایعقل بود
آه از آن جور و تطاول که درین دامگه است واه از آن سوز و نیازى که در آن محفل بود
راستى خاتم فیروزه ء بواسحاقى خوش درخشید ولى دولت مستعجل بود
دیدى آن قهقهه ء کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه ء شاهین قضا غافل بود

غزل شماره ۲۰۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود گر تو بیداد کنى شرط مروت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندى آنچه در مذهب ارباب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه ء عشق تیره آن دل که درو شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه ء او زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پیرمغان عیب مکن شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود

غزل شماره ۲۰۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها مى کردم هیچ لایقترم از حلقه ء زنجیر نبود
یا رب این آینه ء حسن چه جوهر دارد که درو آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت بدر میکده ها برکردم چون شناساى تو در صومعه یک پیر نبود
نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوى تو رسم حاصلم دوش بجز ناله ء شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو اى آتش هجران که چو شمع جز فناى خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتى بود عذاب اندُه حافظ بى تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

غزل شماره ۲۰۶ تعداد ابیات ۱ - ۷

دوش در حلقه ء ما قصه ء گیسوى تو بود تا دل شب سخن از سلسله ء موى تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون مى گشت باز مشتاق کمانخانه ء ابروى تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پیامى مى داد ور نه در کس نرسیدیم که از کوى تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت فتنه انگیز جهان غمزه ء جادوى تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره ء هندوى تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من که گشادى که مرا بود ز پهلوى تو بود
به وفاى تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان مى شد و در آرزوى روى تو بود

غزل شماره ۲۰۷ تعداد ابیات ۱ - ۸

دوش مى آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده اى سوخته بود
رسم عاشق کشى و شیوه ء شهرآشوبى جامه اى بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مى دانست وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
کفر زلفش ره دین مى زد و آن سنگین دل در پى اش مشعلى از چهره برافروخته بود(۱۸۰)
گر چه مى گفت که زارت بکشم مى دیدم که نهانش نظرى با من دلسوخته بود
دل بسى خون به کف آورد ولى دیده بریخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش بدنیا که بسى سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت : برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسى ز که آموخته بود

غزل شماره ۲۰۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

یک دو جامم دى سحرگه اتفاق افتاده بود وز لب ساقى شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستى دگر با شاهد عهد شباب رجعتى مى خواستم لیکن طلاق افتاده بود
نقش مى بستم که گیرم گوشه اى زان چشم مست طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
اى معبر مژده اى فرما که دوشم آفتاب در شکر خواب صبوحى هم وثاق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق هرکه عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر عافیت را با نظربازى فراق افتاده بود(۱۸۱)
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مى نوشت
طایر فکرش بدام اشتیاق افتاده بود

غزل شماره ۲۰۹ تعداد ابیات ۱ - ۸

گوهر مخزن اسرار همانست که بود حقه ء مهر بدان مهر و نشانست که بود
عاشقان زمره ء ارباب امانت باشند لاجرم چشم گهر بار همانست که بود
کشته ء غمزه خود را به زیارت در یاب زانکه بیچاره همان دلنگرانست که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح بوى زلف تو همان مونس جانست که بود
رنگ خون دل ما را که نهان مى دارى همچنان در لب لعل تو عیانست که بود
زلف هندوى تو گفتم که دگر ره نزند سالها رفت و بدان سیرت و سانست که بود
طالب لعل و گهر نیست و گر نه خورشید همچنان در عمل معدن و کانست که بود
حافظا باز نما قصه ء خونابه ء چشم
که برین چشم همان آب روانست که بود

غزل شماره ۲۱۰ تعداد ابیات ۱ - ۸

به کوى میکده یارب سحر چه مشغله بود؟ که جوش شاهد و ساقى و شمع و مشعله بود
حدیث عشق که از حرف وصوت مستغنى است به ناله ء دف و نى در خروش و ولوله بود
مباحثى که در آن مجلس جنون مى رفت وراى مدرسه و قال و قیل مسئله بود
دل از کرشمه ء ساقى به شکر بود ولى ز نامساعدى بختش اندکى گله بود
قیاس کردم و آن چشم جادوانه ء مست هزار ساحر چون سامریش در گله بود
بگفتمش بلبم بوسه اى حوالت کن بخنده گفت کیت با من این معامله بود
ز اخترم نظرى سعد در رهست که دوش میان ماه و رخ یار من مقابله بود
دهان یار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

غزل شماره ۲۱۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود
آن نافه ء مراد که مى خواستم ز بخت در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر(۱۸۲)
دولت مساعد آمد و مى در پیاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح آن دم که کارمرغ سحر آه و ناله بود
هر کو نکاشت مهر و ز خوبى گلى نچید در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر آستان میکده خون مى خورم مدام روزى ما ز خوان قدر این نواله بود
دیدیم شعردلکش حافظ به مدح شاه یک بیت از آن سفینه به از صد رساله بود(۱۸۳)
آن شاه تند حمله که خورشید شیر گیر
پیشش بروز معرکه کمتر غزاله بود

غزل شماره ۲۱۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

آن یار کزو خانه ء ما جاى پرى بود سر تا قدمش چون پرى از عیب برى بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش بیچاره ندانست که یارش سفرى بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد تا بود فلک شیوه ء او پرده درى بود(۱۸۴)
منظور خردمند من آن ماه که او را با حسن ادب شیوه صاحب نظرى بود
از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد آرى چه کنم دولت دور قمرى بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقى همه بیحاصلى و بى خبرى بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین افسوس که آن گنج روان رهگذرى بود
عذرى بنه اى دل که تو درویشى و او را در مملکت حسن سر تاجورى بود
خود را بکش اى بلبل ازین رشک که گل را با باد صبا وقت سحر جلوه گرى بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعاى شب و ورد سحرى بود

غزل شماره ۲۱۳ تعداد ابیات ۱ - ۸

مسلمانان مرا وقتى دلى بود که با وى گفتمى گر مشکلى بود
به گردابى چو مى افتادم از غم به تدبیرش امید ساحلى بود
دلى همدرد و یارى مصلحت بین که استظهار هر اهل دلى بود
ز من ضایع شد اندر کوى جانان چه دامن گیر یارب منزلى بود
هنر بى عیب حرمان نیست لیکن ز من محروم تر کى سائلى بود
برین مست پریشان رحمت آرید(۱۸۵)
که وقتى کاردانى کاملى بود
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد حدیثم نکته ء هر محفلى بود
مگو دیگر که حافظ نکته دان است
که ما دیدیم و محکم جاهلى بود

غزل شماره ۲۱۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانى بود تا ابد جام مرادش همدم جانى بود
من همان ساعت که از مى خواستم شد توبه کار گفتم این شاخ ار دهد بارى پشیمانى بود
خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن بدوش همچو گل بر خرقه رنگ مى مسلمانى بود؟
بى چراغ جام در خلوت نمى یارم نشست زانکه کنج اهل دل باید که نورانى بود
همت عالى طلب جام مرصع گو مباش رند را آب عنب یاقوت رمانى بود
گر چه بى سامان نماید کار ما سهلش مبین کاندرین کشور گدائى رشک سلطانى بود
نیکنامى خواهى اى دل با بدان صحبت مدار خودپسندى جان من برهان نادانى بود
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان نستدن جام مى از جانان گرانجانى بود
دى عزیزى گفت حافظ میخورد پنهان شراب
اى عزیز من نه عیب آن به که پنهانى بود

غزل شماره ۲۱۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

از دیده خون دل همه بر روى ما رود بر روى ما زدیده چگویم چه ها رود
ما در درون سینه هوائى نهفته ایم بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
بر خاک راه یار نهادیم روى خویش بر روى ما رواست اگر آشنا رود
سیل است آب دیده و هر کس که بگذرد گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب دیده شب و روز ماجراست زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود
خورشید خاورى کند از رشک جامه چاک گر ماه مهر پرور من در قبا رود
حافظ به کوى میکده دایم به صدق دل
چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

غزل شماره ۲۱۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود ور آشتى طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو، ره بیچارگان نظاره زند به گوشه ء ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم کند به بیدارى وگر به روز شکایت کنم به خواب رود
طریق عشق پرآشوب و فتنه است اى دل بیفتد آن که درین راه باشتاب رود
گدائى در جانان به سلطنت مفروش کسى ز سایه ء این در به آفتاب رود؟
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر کلاه داریش اندر سر شراب رود
سواد نامه ء موى سیاه چون طى شد بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود(۱۸۶)
حجاب راه توئى حافظ از میان برخیز
خوشا کسى که درین راه بى حجاب رود

غزل شماره ۲۱۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

از سرکوى تو هرکو بملامت برود نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانى که بود بدرقه اش حفظ خدا به تجمل بنشیند به جلالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست که به جائى نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از مى و معشوق بگیر حیف اوقات که یکسر به بطالت برود
اى دلیل دل گم گشته خدا رامددى که غریب ار نبرد ره به دلالت برود
حکم مستورى و مستى همه بر خاتم تست (۱۸۷)
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامى
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

غزل شماره ۲۱۸ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

خوشا دلى که مدام از پى نظر نرود به هر درش که بخوانند بى خبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولى ولى چگونه مگس از پى شکر نرود
دلا مباش چنین هرزه گرد و هر جائى که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست که آب روى شریعت بدین قدر نرود
من گدا هوس سرو قامتى دارم که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمى دگرى وفاى عهد من از خاطرت بدر نرود
ز من چو باد صبا بوى خود دریغ مدار چرا که بى سر زلف توام به سر نرود
سواد دیده غمدیده ام به اشک مشوى که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
سیاه نامه تر از خود کسى نمى بینم چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو باشه در پى هر صید مختصر نرود
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن بدر نرود

غزل شماره ۲۱۹ تعداد ابیات ۱ - ۷

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت که اگر سر برود از دل و از جان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفاى فلک و غصه ء دوران نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منست برود از دل من وز دل من آن نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
گر رود از پى خوبان دل من معذورست درد دارد چه کند کز پى درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وز پى ایشان نرود(۱۸۸)

غزل شماره ۲۲۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

ساقى حدیث سرو و گل و لاله مى رود وین بحث با ثلاثهء غساله مى رود
مى ده که نوعروس چمن حد حسن یافت کار این زمان ز صنعت دلاله مى رود
شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسى که به بنگاله مى رود
طى مکان ببین و زمان در سلوک شعر کاین طفل یکشبه ره یک ساله مى رود
آن چشم جادوانه ء عابد فریب بین کش کاروان سحر ز دنباله مى رود
خوى کرده مى خرامد و بر عارض سمن از شرم روى او عرق و ژاله مى رود(۱۸۹)
از ره مرو به عشوه ء دنیا که این عجوز مکاره مى نشیند و محتاله مى رود
باد بهار مى وزد از گلستان شاه وز ژاله باده در قدح لاله مى رود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین
غافل مشو که کار تو از ناله مى رود

غزل شماره ۲۴۰ - ۲۲۱
غزل شماره ۲۲۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین را ز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آرى شود و لیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و داد خواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان باشد کز آن میانه یکى کارگر شود
اى جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیاى مهر تو زر گشت روى من آرى به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگناى حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسى مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشى که کنگره ء کاخ وصل راست سرها بر آستانه ء او خاک در شود(۱۹۰)
حافظ چونافه ء سر زلفش بدست تست
دم در کش ارنه باد صبا را خبر شود

غزل شماره ۲۲۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندى آموز و کرم کن که نه چندان هنرست حیوانى که ننوشد مى و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ورنه هر سنگ و گلى لؤ لؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود اى دل خوش باش که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود(۱۹۱)
عشق مى ورزم و امید که این فن شریف چون هنرهاى دگر موجب حرمان نشود
دوش مى گفت که فردا بدهم کام دلت سببى ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقى ز خدا مى طلبم خوى ترا تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالى حافظ
طالب چشمه ء خورشید درخشان نشود

غزل شماره ۲۲۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود پیش پائى به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه ء آن سرو بلند گر من سوخته یک دم بنشینم چه شود
آخر اى خاتم جمشید همایون آثار گر فتد عکس تو بر لعل نگینم چه شود(۱۹۲)
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید من اگر مهرنگارى بگزینم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت و گر مى اینست دیدم از پیش که در خانه ء دینم چه شود
صرف شد عمر گرانمایه به معشوقه و مى تا از آنم چه به پیش آید ازینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت
حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

غزل شماره ۲۲۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

بخت از دهان دوست نشانم نمى دهد دولت خبر ز راز نهانم نمى دهد
از بهر بوسه زلبش جان همى دهم اینم همى ستاند و آنم نمى دهد
مردم درین فراق و در آن پرده راه نیست یا هست و پرده دار نشانم نمى دهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولى بد عهدى زمانه امانم نمى دهد
زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین کانجا مجال باد وزانم نمى دهد
چندانکه بر کنار چو پرگار مى شدم (۱۹۳)
دوران چو نقطه ره به میانم نمى دهد
گفتم روم به باغ و ببینم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمى دهد

غزل شماره ۲۲۵ تعداد ابیات ۱ - ۹

ابر آذارى برآمد باد نوروزى وزید وجه مى مى خواهم و مطرب که مى گوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام بار عشق و مفلسى صعب است ، مى باید کشید(۱۹۴)
قحط جودست آبروى خود نمى باید فروخت باده و گل از بهاى خرقه مى باید خرید
گوئیا خواهد گشود از دولتم کارى که دوش من همى کردم دعا و صبح صادق مى دمید
بالبى و صد هزاران خنده آمد گل به باغ از کریمى گوئیا در گوشه اى بوئى شنید
دامنى گر چاک شد در عالم رندى چه باک جامه اى در نیکنامى نیز مى باید درید
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون مى چکید

غزل شماره ۲۲۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

جهان بر ابروى عید از هلال وسمه کشید هلال عید در ابروى یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من کمان ابروى یارم چو وسمه باز کشید
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت که گل به بوى تو بر تن چو صبح جامه درید
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل چرا که بى تو ندارم مجال گفت و شنید
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود گل وجود من آغشته ء گلاب و نبید
بهاى وصل تو گر جان بود خریدارم که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
چو ماه روى تو در شام زلف مى دیدم شبم بروى تو روشن چو روز مى گردید
به لب رسید مرا جان و بر نیامد کام به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
ز شوق روى تو حافظ نوشت حرفى چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

غزل شماره ۲۲۷ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گلست و نبید
صفیر مرغ بر آمد بط شراب کجاست فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه هاى بهشتى چه ذوق در یابد هر آن که سیب زنخدان شاهدى نگزید
ز روى ساقى مهوش گلى بچین امروز که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب به راحتى نرسید آن که زحمتى نکشید
چنان کرشمه ساقى دلم ز دست ببرد که با کسى دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت که پیر باده فروشش به جرعه اى نخرید
عجایب ره عشق اى رفیق بسیار است ز پیش آهوى این دشت شیر نر برمید
بکوى عشق منه بى دلیل راه قدم که گم شد آنکه درین ره به رهبرى نرسید
خداى را مددى اى دلیل راه حرم که نیست بادیه عشقرا کرانه پدید
بهار مى گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز مى نچشید(۱۹۵)

غزل شماره ۲۲۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

اگر به باده ء مشکین دلم کشد شاید که بوى خیر ز زهد ریا نمى آید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشق من آن کنم که خداوندگار فرماید
طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید
مقیم حلقه ء ذکرست دل بدان امید که حلقه اى ز سر زلف یار بگشاید
ترا که حسن خدا داده هست و حجله ء بخت چه حاجتست که مشاطه ات بیاراید
چمن خوشست و هوا دلکش است و مى بى غش کنون به جز دل خوش هیچ در نمى آید
جمیله ایست عروس جهان ولى هشدار که این مخدره در عقد کس نمى آید(۱۹۶)
بلا به گفتمش اى ماهرخ چه باشد اگر بیک شکر ز تو دلخسته اى بیا ساید
به خنده گفت که حافظ خداى را مپسند
که بوسه ء تو رخ ماه را بیالاید

غزل شماره ۲۲۹ تعداد ابیات ۱ - ۸

بر سر آنم که گر ز دست بر آید دست به کارى زنم که غصه سر آید
خلوت دل نیست جاى صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته در آید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوى بو که بر آید
بر در ارباب بى مروت دنیا چند نشینى که خواجه کى به در آید
ترک گدائى مکن که گنج بیابى از نظر رهروى که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید(۱۹۷)
غفلت حافظ درین سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بى خبر آید

غزل شماره ۲۳۰ تعداد ابیات ۱ - ۸

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید(۱۹۸)
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبروست او از راه دیگر آید
گفتم که بوى زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانى هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوائى کز باغ عشق خیزد(۱۹۹)
گفتا خنک نسیمى کز کوى دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتاتو بندگى کن کوبنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کى عزم صلح دارد گفتا مگوى باکس تا وقت آن در آید
گفتم زمان عشرت دیدى که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

غزل شماره ۲۳۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید
بگشاى تربتم رابعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنماى رخ که خلقى واله شوند و حیران بگشاى لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان برلبست و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامى جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگدستان کى زان دهن برآید
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

غزل شماره ۲۳۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

چو آفتاب مى از مشرق پیاله بر آید ز باغ عارض ساقى هزار لاله بر آید
نسیم در سر گل بشکند کلاله ء سنبل چو از میان چمن بوى آن کلاله برآید
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست که شمه اى ز بیانش به صد رساله برآید
ز گرد خوان نگون فلک مدار توقع نتوان داشت که بى ملالت صد غصه یک نواله برآید
گرت چو نوح نبى صبر هست در غم طوفان بلا بگردد و کام هزار ساله برآید
به سعى خود نتوان برد پى بگوهر مقصود خیال باشد کاین کار بى حواله برآید
نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآید

غزل شماره ۲۳۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

زهى خجسته زمانى که یار باز آید به کام غمزدگان غمگسار باز آید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم بدان امید که آن شهسوار بازآید
مقیم بر سر راهش نشسته ام چون گرد بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآمد
دلى که با سر زلفین او قرارى داد گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دى به بوى آن که دگر نوبهار باز آید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار باز آید(۲۰۰)

غزل شماره ۲۳۴ تعداد ابیات ۱ - ۸

اگر آن طایر قدسى ز درم باز آید عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
کوس نو دولتى از بام سعادت بزنم گر ببینم که مه نو سفرم بازآید
دارم امید برین اشک چو باران که دگر برق دولت که برفت از نظرم بازآید
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود از خدا مى طلبم تا به سرم بازآید
خواهم اندر عقبش رفت ، به یاران عزیز شخصم ار باز نیاید خبرم بازآید
گر نثار قدم یار گرامى نکنم گوهر جان به چه کار دگرم بازآید
ما نعش غلغل چنگست و شکر خواب صبوح ورنه گر بشنود آه سحرم بازآید
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتى تابه سلامت ز درم بازآید

غزل شماره ۲۳۵ تعداد ابیات ۱ - ۹

مژده اى دل که مسیحا نفسى مى آید که ز انفاس خوشش بوى کسى مى آید (۲۰۱)
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالى و فریاد رسى مى آید
زاتش وادى ایمن نه منم خرم و بس موسى اینجا به امید قبسى (۲۰۲) مى آید
هیچ کس نیست که در کوى تواش راهى نیست هر کس اینجا بطریق هوسى مى آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسى مى آید
جرعه اى ده که به میخانه ارباب کرم هر حریفى ز پى ملتمسى مى آید
دوسترا گر سر پرسیدن بیمار غمست گو بران خوش که هنوزش نفسى مى آید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من ناله یى مى شنوم کز قفسى مى آید
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازى به شکار مگسى مى آید

غزل شماره ۲۳۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

نفس برآمد و کام از تو بر نمى آید فغان که بخت من از خواب در نمى آید
درین خیال به سر شد زمان عمر و هنوز بلاى زلف سیاهت به سر نمى آید
بسم حکایت دل هست با نسیم سحر ولى به بخت من امشب سحر نمى آید
قد بلند ترا تا ببر نمى گیرم درخت کام و مرادم ببر نمى آید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا ولى چه سود یکى کارگر نمى آید
مگر بروى دلاراى یار ما ورنى به هیچ وجه دگر کار بر نمى آید
صبا به چشم من انداخت خاکى از کویش که آب زندگیم در نظر نمى آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادى دید وز ان غریب بلاکش خبر نمى آید
ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقه ء زلفت بدر نمى آید

غزل شماره ۲۳۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید حقوق بندگى مخلصانه یاد آرید
به وقت سرخوشى از آه و ناله ء عشاق به صوت و نغمه ء چنگ و چغانه یاد آرید
چولطف باده کند جلوه در رخ ساقى ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
چو در میان مراد آورید دست امید ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید
نمى خورید زمانى غم وفاداران ز بى وفائى دور زمانه یاد آرید
سمند دولت اگر چند سر کشیده رود ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید
به وجه مرحمت اى ساکنان صدر جلال
ز روى حافظ و این آستانه یاد آرید

غزل شماره ۲۳۸ تعداد ابیات ۱ - ۹

بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت زروى ظفر نقاب انداخت کمال عدل به فریاد داد خواه رسید
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آید جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور ز قعر چاه بر آمد به اوج ماه رسید
کجاست صوفى دجال فعل ملحد شکل بگو بسوز که مهدى دین پناه رسید
صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
ز شوق روى تو شاها بدین اسیر فراق همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید

غزل شماره ۲۳۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

بوى خوش تو هر که ز باد صبا شنید از یار آشنا سخن آشنا شنید
اى پادشاه سایه ز درویش وامگیر(۲۰۳)
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
یا رب کجاست محرم رازى که یک زمان دل شرح آن دهد که چه گفت و چها شنید
اینش سزا نبود دل حق گزار من کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
محروم اگر شدم ز سر کوى او چه شد از گلشن زمانه که بوى وفا شنید
ساقى بیا که عشق ندا مى کند بلند کانکس که گفت قصه ء ما هم زما شنید
خوش مى کنم به باده ء مشکین مشام جان کز دلق پوش صومعه بوى ریا شنید
ما باده زیر خرقه نه امروز مى خوریم بس دور شد که گنبد چرخ این صداشنید
ما مى ببانگ چنگ نه امروز مى کشیم (۲۰۴)
صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
پند حکیم عین صواب است و محض خیر فرخنده بخت ، آنکه بسمع رضا شنید(۲۰۵)
حافظ وظیفه ء تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید

غزل شماره ۲۴۰ تعداد ابیات ۱ - ۸

معاشران گره از زلف یار باز کنید شبى خوشست بدین قصه اش دراز کنید(۲۰۶)
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند مى گویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیارست چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه ء پیر صحبت این حرفست که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسى که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوى من نماز کنید
و گر طلب کند انعامى از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید

غزل شماره ۲۶۰ - ۲۴۱
غزل شماره ۲۴۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

الا اى طوطى گویاى اسرار مبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش نقشى نمودى از خط یار
سخن سر بسته گفتى با حریفان خدا را زین معما پرده بردار
بروى ما زن از ساغر گلابى که خواب آلوده ایم اى بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب که مى رقصند باهم مست و هشیار
از آن افیون که ساقى در مى افکند حریفان را نه سر ماند نه دستار
سکندر را نمى بخشند آبى به زور و زر میسر نیست این کار
بیا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندک و معنى بسیار
بت چینى عدوى دین و دلهاست خداوندا دل و دینم نگهدار
به مستوران مگر اسرار مستى حدیث جان مگو با نقش دیوار
به یمن دولت منصورشاهى علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندى به جاى بندگان کرد
خداوندا ز آفاتش نگهدار

غزل شماره ۲۴۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

عیدست و آخر گل و یاران در انتظار(۲۰۷)
ساقى به روى شاه ببین ماه و مى بیار
دل بر گرفته بودم از ایام گل ولى کارى بکرد همت پاکان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستى سؤ ال کن از فیض جام و قصه ء جمشید کامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب کو کان نیز بر کرشمه ء ساقى کنم نثار
خوش دولتیست خرم و خوش خسروى کریم یا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
مى خور به شعر بنده که زیبى دگر دهد جام مرصع تو بدین درّ شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست از مى کنند روزه گشا طالبان یار
زانجا که پرده پوشى عفو کریم تست بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبیح شیخ و خرقه ء رند شراب خوار
حافظ چو رفت روزه و گل نیز مى رود
ناچار باده نوش که از دست رفت کار

غزل شماره ۲۴۳ تعداد ابیات ۱ - ۸

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار وزو به عاشق بى دل خبر دریغ مدار
به شکر آن که شکفتى به کام بخت اى گل نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودى کنون که ماه تمامى نظر دریغ مدار
کنون که چشمه ء قندست لعل نوشینت سخن بگوى وز طوطى شکر دریغ مدار
مکارم تو بآفاق مى برد شاعر ازو وظیفه و زاد سفر دریغ مدار(۲۰۸)
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصرست زاهل معرفت این مختصر دریغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب دیده ازین رهگذر دریغ مدار

غزل شماره ۲۴۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

اى صبا نکهتى از کوى فلانى به من آر زار و بیمار غمم راحت جانى به من آر
قلب بى حاصل ما را بزن اکسیر مراد یعنى از خاک در دوست نشانى به من آر
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگست ز ابرو و غمزه ء او تیرو کمانى به من آر
در غریبى و فراق و غم دل پیر شدم ساغر مى ز کف تازه جوانى به من آر
منکران را هم ازین مى دو سه ساغر بچشان و گر ایشان نستانند روانى به من آر
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن یا ز دیوان قضا خط امانى به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ مى گفت
کاى صبا نکهتى از کوى فلانى به من آر

غزل شماره ۲۴۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

اى صبا نکهتى از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکته روح فزا از دهن دوست بگو نامه اى خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه اى از نفحات نفس یار بیار
به وفاى تو که خاک ره آن یار عزیز بى غبارى که پدید آید از اغیار بیار
گردى از رهگذر دوست به کورى رقیب بهر آسایش این دیده ء خونبار بیار
خامى و ساده دلى شیوه ء جانبازان نیست خبرى از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتى اى مرغ چمن به اسیران قفس مژده ء گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بى دوست عشوه اى زان لب شیرین شکریار بیار
روزگاریست که دل چهره ء مقصود ندید ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به مى اش رنگین کن
وانگهش مست و خراب از سر بازار بیار

غزل شماره ۲۴۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

روى بنماى و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
سینه گو شعله آتشکده ء فارس بکش دیده گو آب رخ دجله ء بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقى سهلست دیگر گو برو و نام من از یاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات اى دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سعى نابرده درین راه به جائى نرسى (۲۰۹)
مزد اگر مى طلبى طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسى وعده ء دیدار بده (۲۱۰)
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش مى گفت به مژگان درازت بکشم یارب از خاطرش اندیشه ء بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکى خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

غزل شماره ۲۴۷ تعداد ابیات ۱ - ۶

شب وصل است و طى شد نامه ء هجر سلام فیه حتى مطلع الفجر
دلا در عاشقى ثابت قدم باش که در این ره نباشد کار بى اجر
من از رندى نخواهم کرد توبه ولو آذیتنى بالهجر والحجر
بر آى اى صبح روشن دل خدا را که بس تاریک مى بینم شب هجر
دلم رفت و ندیدم روى دلدار فغان از این تطاول آه ازین زجر
وفا خواهى جفاکش باش حافظ
فان الربح و الخسران فى التجر

غزل شماره ۲۴۸ تعداد ابیات ۱ - ۹

گر بود عمر و به میخانه رسم بار دگر(۲۱۱)
به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده ء گریان بروم تا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست درین قوم خدایا سببى تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت حاش لله که روم من ز پى یار دگر
گر مساعد شودم دایره ء چرخ کبود هم بدست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت مى طلبد خاطرم ار بگذارند غمزه ء شوخش و آن طره طرار دگر
راز سربسته ء ما بین که به دستان گفتند هر زمان با دف و نى بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم قصد دل ریش به آزار دگر
باز گویم نه درین واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر

غزل شماره ۲۴۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

اى خرم از فروغ رخت لاله زار عمر بازآ که ریخت بى گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران رود رواست (۲۱۲)
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
بى عمر زنده ام من و این بس عجب مدار روز فراق را که نهد در شمار عمر
این یکدو دم که مهلت دیدار ممکن است دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کى مى صبوح و شکر خواب بامداد هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
دى در گذار بود و نظر سوى ما نکرد بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را بر نقطه ء دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف ز خیل حوادث کمین گهیست زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
حافظ سخن بگوى که بر صفحه ء جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

غزل شماره ۲۵۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

دیگر ز شاخ سرو سهى بلبل صبور گلبانگ زد که چشم بداز روى گل بدور
اى گل به شکر آن که توئى پادشاه حسن با بلبلان بى دل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمى کنم تا نیست غیبتى نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد ما را غم نگار بود مایه ء سرور
زاهد اگر به حور و قصورست امیدوار ما را شرابخانه قصورست و یا رحور
مى خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسى گوید ترا که باده مخور گوهوالغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه مى کنى
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

غزل شماره ۲۵۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ء احزان شود روزى گلستان غم مخور
اى دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چتر گل در سرکشى اى مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نرفت دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نئى از سر غیب باشد اندر پرده بازیهاى پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهى زد قدم سر زنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
اى دل ار سیل فنابنیاد هستى بر کند چون ترا نوح است کشتى بان ز طوفان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب جمله میداند خداى حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهى نیست کانرا نیست پایان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهاى تار
تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

غزل شماره ۲۵۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

نصیحتى کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
ز وصل روى جوانان تمتعى بردار که در کمینگه عمرست مگر عالم پیر
نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوى که این متاع قلیلست و این عطاى کثیر
چو قسمت ازلى بى حضور ما کردند گر اندکى نه به وفق رضاست خرده مگیر
معاشرى خوش و رودى به ساز مى خواهم که درد خویش بگویم به ناله ء بم و زیر
بر آن سرم که ننوشم مى و گنه نکنم اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار ولى کرشمه ساقى نمى کند تقصیر
چو لاله در قدحم ریز ساقیا مى و مشک که نقش خال نگارم نمى رود ز ضمیر
بیار ساغر در خوشاب اى ساقى حسود گو کرم آصفى ببین و بمیر
مى دو ساله و محبوب چارده ساله همین بسست مرا صحبت صغیر و کبیر
دل رمیده ء ما را که پیش مى گیرد خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر(۲۱۳)
حدیث توبه درین بزمگه مگو حافظ
که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر

غزل شماره ۲۵۳ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

روى بنماى و مرا گو که زجان دل بر گیر پیش شمعآتش پروانه به جان گو در گیر
در لب تشنه ء ما بین و مدار آب دریغ بر سر کشته ء خویش آى و ز خاکش بگیر
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
میل رفتن مکن این دوست دمى با ما باش بر لب جوى طرب جوى و به کف ساغر گیر
رفته گیر از برم و ز آتش و آب دل و چشم گونه ام زرد و لبم خشک و کنارم ترگیر
چنگ بنواز و بساز، ار نبود عود چه باک آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
دوست گویا رشو و هر دو جهان دشمن باش بخت گو پشت مکن روى زمین لشگر گیر
در سماع آى و ز سر خرقه برانداز و برقص ورنه با گوشه رو و خرقه ء ما در سر گیر
صوف بر کش ز سر و باده ء صافى در کش سیم در باز و به زر سیم برى در بر گیر
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

غزل شماره ۲۵۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

اى سرو ناز حسن که خوش مى روى به ناز عشاق را به ناز تو هرلحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که درازل ببریده اند بر قد سروت قباى ناز
آن را که بوى عنبر زلف تو آرزوست چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولى بى شمع عارض تو دلم را بود گداز
از طعنه ء رقیب نگردد عیار من چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت از شوق آن حریم ندارد سر حجاز
هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست بى طاق ابروى تو نماز مرا جواز
صوفى که بى تو توبه ز مى کرده بود دوش بشکست عهد چون در میخانه دید باز
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان
حافظ که دوش از لب ساقى شنید راز

غزل شماره ۲۵۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز چه شکر گویمت اى کار ساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوى که کیمیاى مرادست خاک کوى نیاز
به یک دو قطره که ایثار کردى اى دیده بسا که بر رخ دولت کنى کرشمه و ناز(۲۱۴)
ز مشکلات طریقت عنان متاب اى دل که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق به قول مفتى عشقش درست نیست نماز
درین مقام مجازى به جز پیاله مگیر درین سراچه ء بازیچه غیر عشق مباز
به نیم بوسه دعائى بخر ز اهل دلى که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نواى بانگ غزلهاى حافظ از شیراز

غزل شماره ۲۵۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز ز روى صدق و صفا گشته با دلم دمساز
اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنى است من آن نیم که ازین عشقبازى آیم باز
چه گویمت که ز سوز درون چه مى بینم ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز
چه فتنه بود که مشاطه ء قضا انگیخت که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ء ناز
بدین سپاس که مجلس منورست به دوست گرت چو شمع جفائى رسد بسوز و بساز
روندگان طریقت ره بلا سپرند رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز
غم حبیب نهان به ز گفت و گوى رقیب که نیست سینه ء ارباب کینه محرم راز
غرض کرشمه ء حسن است ورنه حاجت نیست جمال دولت محمود را به زلف ایاز
غزلسرائى ناهید صرفه اى نبرد
در آن مقام که حافظ بر آورد آواز

غزل شماره ۲۵۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

حال خونین دلان که گوید باز وز فلک خون خم که جوید باز(۲۱۵)
جز فلاطون خم نشین شراب سر حکمت به ما که گوید باز
شرمش از چشم مى پرستان باد نرگس مست اگر بروید باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد زین جفا رخ به خون بشوید باز
نگشاید دلم چو غنچه اگر ساغرى از لبش نبوید باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن ببرش موى تا نموید باز
گرد بیت الحرام خم حافظ
گر نمیرد به سر بپوید باز

غزل شماره ۲۵۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

بیا و کششى ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتى باده در افکن اى ساقى که گفته اند نکوئى کن و در آب انداز
ز کوى میکده برگشته ام ز راه خطا مراد گر ز کرم با ره صواب انداز
بیار زان مى گلرنگ مشک بو جامى شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
به نیم شب اگرت آفتاب مى یابد ز روى دختر گل چهر رز نقاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفى کن نظر برین دل سرگشته ء خراب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند مرا به میکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سوى دیو محن ناوک شهاب انداز

غزل شماره ۲۵۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز پیشتر زانکه شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادى خاموشانست حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
ملک این مزرعه دانى که ثباتى ندهد(۲۱۶)
آتشى از جگر جام در املاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دورست بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند پاکشو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
به سر سبز تو اى سرو که گر خاک شوم (۲۱۷)
ناز از سر بنه و سایه برین خاک انداز(۲۱۸)
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست از لب خود بشفا خانه تریاک انداز
یارب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید دود آهیش در آیینه ء ادارک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز

غزل شماره ۲۶۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

برنیامد از تمناى لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردى آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد درین سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه ده زان آب آتشگون که من (۲۱۹)
در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبى زلف ترا مشک ختن مى زند هر لحظه تیغى مو بر اندامم هنوز
پرتو روى تو تا در خلوتم دید آفتاب مى رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفتست روزى بر لب جانان به سهو اهل دل رابوى جان مى آید از نامم هنوز
در ازل دادست ما را ساقى لعل لبت جرعه ء جامى که من مدهوش آن جامم هنوز
اى که گفتى جان بده تا باشدت آرام جان جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه ء لعل لبش
آب حیوان مى رود هر دم ز اقلامم هنوز

غزل شماره ۲۸۰ - ۲۶۱
غزل شماره ۲۶۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

دلم رمیده ء لولى و شیست شورانگیز دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
فداى پیرهن چاک ماهرویان باد هزار جامه تقوى و خرقه ء پرهیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست اى ساقى بخواه جام و گلابى به خاک آدم ریز(۲۲۰)
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر به مى ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمى که جز ولاى توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش وز قضا مگریز
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودى حافظ از میان برخیز

غزل شماره ۲۶۲ تعداد ابیات ۱ - ۹

اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاک آن وادى و مشکین کن نفس
منزل سلمى که بادش هر دم از ما صد سلام پرصداى ساربانان بینى و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آنگه به زارى عرضه دار کز فراقت سوختم اى مهربان فریادرس
من که قول ناصحان را خواندمى قول رباب گوشمالى دیدم از هجران که اینم پند بس
عشرت شبگیر کن مى نوش کاندر راه عشق شبروان را آشنائیهاست با میر عسس
عشقبازى کار بازى نیست اى دل سر بباز زانکه گوى عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت مى سپارد جان به چشم مست یار گرچه هشیاران ندادند اختیار خود به کس
طوطیان در شکرستان کامرانى مى کنند وز تحسر دست بر سر مى زند مسکین مگس
نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست
از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس

غزل شماره ۲۶۳ تعداد ابیات ۱ - ۸

گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس زین چمن سایه ء آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتى اهل ریا؟ دورم باد از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل مى بخشند ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوى و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوى تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله بى انصافیست (۲۲۱)
طبع چون آب و غزلهاى روان ما را بس

غزل شماره ۲۶۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس نسیم روضه ء شیراز پیک راهت بس
وگر کمین بگشاید غمى ز گوشه ء دل حریم درگه پیرمغان پناهت بس
هواى مسکن ماءلوف و عهد یار قدیم ز رهروان سفر کرده عذر خواهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوى و کنج خانقاهت بس
به صدر مصطبه بنشین و ساغر مى نوش که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
زیادتى مطلب کار بر خود آسان کن صراحى مى لعل و بتى چو ماهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد(۲۲۲)
تو اهل فضلى و دانش همین گناهت بس
به منت دگران خو مکن که در دو جهان رضاى ایزد و انعام پادشاهت بس
به هیچ ورد دگر نیست حاجت اى حافظ
دعاى نیمشب و درس صبحگاهت بس

غزل شماره ۲۶۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

جانا ترا که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس (۲۲۳)
زانجا که لطف شامل و خلق کریم تست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دارم نه مدعى آنکس که با تو گفت که درویشرا مپرس
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوى یعنى ز مفلسان سخن کیمیا مپرس (۲۲۴)
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست ایدل بدرد خو کن و نام دوا مپرس
ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس (۲۲۵)
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوى
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس

غزل شماره ۲۶۶ تعداد ابیات ۱ - ۷

درد عشقى کشیده ام که مپرس زهر هجرى چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار دلبرى برگزیده ام که مپرس
آن چنان در هواى خاک درش مى رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخنانى شنیده ام که مپرس
سوى من لب چه مى گزى که مگوى لب لعلى گزیده ام که مپرس
بى تو در کلبه گدائى خویش رنجهائى کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامى رسیده ام که مپرس

غزل شماره ۲۶۷ تعداد ابیات ۱ - ۸

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بى سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد که چنانم من ازین کرده پشیمان که مپرس
پارسائى و سلامت هوسم بود ولى شیوه اى مى کند آن نرگس فتان که مپرس
به یکى جرعه که آزار کسش در پى نیست (۲۲۶)
زحمتى مى کشم از مردم نادان که مپرس
گفتگوهاست درین راه که جان بگدازد هر کسى عربده ء این که مبین آن که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین مى لعل دل و دین مى برد از دست بدانسان که مپرس
گفتم از گوى فلک صورت حالى پرسم گفت آن مى کشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستى گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

غزل شماره ۲۶۸ تعداد ابیات ۱ - ۹

اگر رفیق شفیقى درست پیمان باش حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضر همنشین باشى نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
زبور عشق نوازى نه کار هر مرغى است بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش
طریق خدمت و آیین بندگى کردن خداى را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صید حرم تیغ بر مکش زنهار وزان که با دل ما کرده اى پشیمان باش
تو شمع انجمنى یک زبان و یکدل شو خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمال دلبرى و حسن در نظر بازیست به شیوه ء نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن
ترا که گفت که در روى خوب حیران باش

غزل شماره ۲۶۹ تعداد ابیات ۱ - ۷

باز آى و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده ء عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدى اى عارف سالک جهدى کن و سر حلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگرانست گو مى رسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش اى درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غبارى ننشیند اى سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس مى کندش جام جهان بین
گو در نظر آصف جمشید مکان باش

غزل شماره ۲۷۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

به دور لاله قدح گیر و بى ریا مى باش به بوى گل نفسى همدم صبا مى باش
نگویمت که همه ساله مى پرستى کن سه ماه مى خور و نه ماه پارسا مى باش
چو پیر سالک عشقت به مى حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا مى باش
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسى بیا و همدم جام جهان نما مى باش
چو غنچه گرچه فروبستگى است کار جهان تو همچو باد بهارى گره گشا مى باش
وفا مجوى ز کس ور سخن نمى شنوى به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا مى باش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولى معاشر رندان پارسا مى باش

غزل شماره ۲۷۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

صوفى گلى بچین و مرقع بخار بخش وین زهد خشک را به مى خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه تسبیح و طیلسان به مى و میگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقى نمى خرند در حلقه ء چمن به نسیم بهار بخش
راهم شراب لعل زد اى میر عاشقان خون مرابه چاه زنخدان یار بخش
یارب به وقت گل گنه بنده عفو کن وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
اى آن که ره به مشرب مقصود برده اى زین بحر قطره اى به من خاکسار بخش
شکرانه را که چشم تو روى بتان ندید ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقى چو شاه نوش کند باده ء صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش

غزل شماره ۲۷۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

باغبان گر پنج روزى صحبت گل بایدش بر جفاى خارهجران صبر بلبل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینى چه کار کار ملکست آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوى و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظربازى حرام هر که روى یاسمین و جعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
اى دل اندر بند زلفش از پریشانى منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بى آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

غزل شماره ۲۷۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربائى همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آنست که باشد غم خدمتگارش
جاى آنست که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف مى شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
اى که در کوچه ء معشوقه ما مى گذرى بر حذر باش که سر مى شکند دیوارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد اى دل جانب عشق عزیزست فرو مگذارش
صوفى سرخوش ازین دست که کج کرد کلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
ناز پرورد وصالست مجو آزارش

غزل شماره ۲۷۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

شراب تلخ مى خواهم که مرد افکن بود زورش که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش مذاق حرص و آز اى دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور مى که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن به لعب زهره ء چنگى و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامى بیفکن جام جم بردار که من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش
بیا تا در مى صافیت راز دهر بنمایم به شرط آن که ننمائى به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافى بزرگى نیست سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروى جانان نمى پیچد سر از حافظ
و لیکن خنده مى آید بدین بازوى بى زورش

غزل شماره ۲۷۵ تعداد ابیات ۱ - ۹

خوشا شیراز و وضع بى مثالش خداوندا نگه دار از زوالش
ز رکن آباد ما صد لوحش الله که عمر خضر مى بخشد زلالش
میان جعفرآباد و مصلى عبیرآمیز مى آید شمالش
به شیراز آى و فیض روح قدسى به جوى از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصرى برد آن جا؟ که شیرینان ندادند انفعالش
صبا زان لولى شنگول سرمست چه دارى آگهى چونست حالش
گر آن شیرین پسر خونم بریزد دلا چون شیر مادر کن حلالش
مکن از خواب بیدارم خدا را که دارم خلوتى خوش با خیالش
چرا حافظ چو مى ترسیدى از هجر
نکردى شکر ایام وصالش

غزل شماره ۲۷۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

یارب این نو گل خندان که سپردى به منش مى سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گرچه از کوى وفا گشت به صد مرحله دور دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمى رسى اى باد صبا چشم دارم که سلامى برسانى ز منش
به ادب نافه گشائى کن از آن زلف سیاه جاى دلهاى عزیزست بهم بر مزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طره ء عنبر شکنش
در مقامى که به یاد لب او مى نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال اندوه عشقش نه حلال سرما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

غزل شماره ۲۷۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسى تا به شرح عرضه دهم که دل چه مى کشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روى تو بست ولى ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفته اى و نشد عشق را کرانه پدید تبارک الله ازین ره که نیست پایانش
جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد که جان زنده دلان سوخت در بیابانش
برید صبح وفانامه اى که برد بدوست ز خون دیده ما بود مهر عنوانش (۲۲۷)
بدین شکسته ء بیت الحزن که مى آرد؟ نشان یوسف دل از چه زنخدانش
بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
که سوخت حافظ بى دل ز مکر و دستانش

غزل شماره ۲۷۸ تعداد ابیات ۱ - ۹

در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش حافظ قرابه کش شد و مفتى پیاله نوش
صوفى ز کنج صومعه با پاى خم نشست تادید محتسب که سبو مى کشد به دوش
احوال شیخ و قاضى و شرب الیهودشان کردم سئوال صبحدم از پیر مى فروش
گفتا نه گفتنى ست سخن گر چه محرمى در کش زبان و پرده نگه دار و مى بنوش
ساقى بهار مى رسد و وجه مى نماند فکرى بکن که خون دل آمد زغم به جوش
عشقست و مفلسى و جوانى و نوبهار عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آورى کنى پروانه ء مراد رسید اى محب خموش
اى پادشاه صورت و معنى که مثل تو نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
چندان بمان که خرقه ء ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش (۲۲۸)

غزل شماره ۲۷۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

دوش با من گفت پنهان کاردانى تیز هوش و ز شما پنهان نشاید کرد سر مى فروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روى طبع سخت مى گردد جهان بر مردمان سخت کوش (۲۲۹)
وانگهم در داد جامى کز فروغش بر فلک زهره در رقص آمد و بر بط زنان مى گفت نوش
گوش کن پند اى پسر وز بهر دنیا غم مخور گفتمت چون در حدیثى گر توانى داشت هوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام نى گرت زخمى رسد آئى چو چنگ اندر خروش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید زانکه آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
تانگردى آشنا زین پرده رمزى نشنوى گوش نامحرم نباشد جاى پیغام سروش
بر بساط نکته دانان خودفروشى شرط نیست یا سخن دانسته گوى اى مرد عاقل یا خموش
ساقیا مى ده که رندیهاى حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش (۲۳۰)

غزل شماره ۲۸۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاعست مى دلیر بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره مى رفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوئیم آن حکایتها که ازنهفتن آن دیگ سینه مى زد جوش
شراب خانگى ترس محتسب خورده به روى یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
ز کوى میکده دوشش به دوش مى بردند امام شهر که سجاده مى کشید به دوش
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
محل نور تجلیست راى انور شاه چو قرب او طلبى در صفاى نیت کوش
به جز ثناى جلالش مساز ورد ضمیر که هست گوش دلش محرم پیام سروش
رموز مصلحت ملک خسروان دانند(۲۳۱)
گداى گوشه نشینى تو حافظا مخروش

غزل شماره ۳۰۰ - ۲۸۱
غزل شماره ۲۸۱ تعداد ابیات ۱ - ۹

هاتفى از گوشه ء میخانه دوش گفت ببخشند گنه مى بنوش
لطف الهى بکند کار خویش مژده رحمت برساند سروش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته ء سربسته چه دانى خموش
این خرد خام به میخانه بر تا مى لعل آوردش خون بجوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر اى دل که توانى بکوش
گوش من و حلقه ء گیسوى یار روى من و خاک در مى فروش
رندى حافظ نه گناهیست صعب با کرم پادشه عیب پوش
داور دین شاه شجاع آن که کرد روح قدس حلقه امرش به گوش
اى ملک العرش مرادش بده
وز خطر چشم بدش دار گوش

غزل شماره ۲۸۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

اى همه شکل تو مطبوع و همه جاى تو خوش دلم از عشوه ء شیرین شکرخاى تو خوش
همچو گلبرگ طرى هست وجود تو لطیف همچو سرو چمن خلد سرا پاى تو خوش
شیوه و ناز تو شیرین خط و خال و تو ملیح چشم و ابروى تو زیبا قد و بالاى تو خوش
هم گلستان خیالم ز تو پر نقش و نگار هم مشام دلم از زلف سمن ساى تو خوش
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار کرده ام خاطر خود را به تمناى تو خوش
شکر چشم تو چه گویم که بدان بیمارى (۲۳۲)
مى کند درد مرا از رخ زیباى تو خوش
در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطریست
مى رود حافظ بى دل بتولاى تو خوش

غزل شماره ۲۸۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

کنار آب و پاى بید و طبع شعر و یارى خوش معاشر دلبرى شیرین و ساقى گلعذارى خوش
الا اى دولتى طالع که قدر وقت مى دانى گوارا بادت این عشرت که دارى روزگارى خوش
شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلى بستان که مهتابى دلفروزست و طرف لاله زارى خوش
میى در کاسه چشمست ساقى را بنامیزد که مستى مى کند با عقل و مى بخشد خمارى خوش
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبرى باریست سپندى گو بر آتش نه که دارد کار و بارى خوش
عروس طبع را زیور ز فکر بکر مى بندم بود کز دست ایامم به دست افتد نگارى خوش
به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
که شنگولان خوشباشت بیاموزند کارى خوش

غزل شماره ۲۸۴ تعداد ابیات ۱ - ۸

مجمع خوبى و لطفست عذار چو مهش لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش
دلبرم شاهد و طفلست و به بازى روزى بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به که ازو نیک نگه دارم دل که بدو نیک ندیدست و ندارد نگهش
بوى شیراز لب همچون شکرش مى آید گر چه خون مى چکد از شیوه ء چشم سیهش
چارده ساله بتى چابک و شیرین دارم که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پى آن گل نورسته دل ما یارب خود کجا شد که ندیدم درین چند گهش
یار دلدار من ار قلب بدینسان شکند ببرد زود به جاندارى خود پادشهش
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف دیده حافظ بود آرامگهش (۲۳۳)

غزل شماره ۲۸۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

دلم رمیده شد و غافلم من درویش که آن شکارى سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش مى لرزم که دل به دست کمان ابروئیست کافرکیش
خیال حوصله بحر مى پزد هیهات چهاست در سر این قطره ء محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را که موج مى زندش آب نوش بر سر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستى نهند بر دل ریش
به کوى میکده گریان و سر فکنده روم چرا که شرم همى آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیاى دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه به کف آور ز گنج قارون بیش (۲۳۴)

غزل شماره ۲۸۶ تعداد ابیات ۱ - ۷

ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش
از بس که دست مى گزم و آه مى کشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
وقتست کز فراق تو وز سوز اندرون آتش در افکنم به همه رخت و پخت خویش (۲۳۵)
دوشم ز بلبلى چه خوش آمد که مى سرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کاى دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار تند روى نشیند ز بخت خویش
خواهى که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهدسست و سخنهاى سخت خویش
اى حافظ ار مراد میسر شدى مدام
جمشید نیز دور نماندى ز تخت خویش

غزل شماره ۲۸۷ تعداد ابیات ۱ - ۸

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
بر کشد آینه از جیب افق چرخ و در آن بنماید رخ گیتى به هزاران انواع
در زوایاى طربخانه ء جمشید فلک ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر جام در قهقهه آید که کجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت بر گیر که به هر حالتى اینست بهین اوضاع
طره شاهد دنیى همه بندست و فریب عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان مى خواهى که وجودیست عطابخش و کریمى نفاع (۲۳۶)
مظهر لطف ازل روشنى چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع (۲۳۷)

غزل شماره ۲۸۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
شراب خانگیم بس مى مغانه بیار حریف باده رسید اى رفیق توبه وداع
خداى را به میم شست و شوى خرقه کنید که من نمى شنوم بوى خیر ازین اوضاع
بیا که رقص کنان مى رود به ناله ء چنگ (۲۳۸)
کسى که رخصه نفرمودى استماع سماع
به عاشقان نظرى کن به شکر این نعمت که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع
هنر نمى خرد ایام و غیر ازینم نیست کجا روم به تجارت بدین کساد متاع (۲۳۹)
به فیض جرعه جام تو تشنه ایم ولى نمى کنیم دلیرى نمى دهیم صداع
جبین و چهره ء حافظ خدا جدا مکناد
ز خاک بارگه کبریاى شاه شجاع

غزل شماره ۲۸۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوى سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمى آید به چشم غم پرست بس که در بیمارى هجر تو گریانم چو شمع
رشته ء صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سر گرم تست این دل زار نزار اشکبارانم چو شمع
بى جمال عالم آراى تو روزم چون شبست با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودى گرم رو کى شدى روشن به گیتى راز پنهانم چو شمع
همچو صبحم یکنفس باقیست با دیدار تو(۲۴۰)
چهره بنماد لبرا تا جان بر افشانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه ء وصلى فرست ورنه از دردت جهانى را بسوزانم چو شمع
سر فرازم کن شبى از وصل خود اى نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر ترا حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کى به آب دیده بنشانم چو شمع

غزل شماره ۲۹۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف گر بکشم زهى طرب ور بکشد زهى شرف
طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من گر چه سخن همى برد قصه ء من به هر طرف
از خم ابروى توام هیچ گشایشى نشد وه که درین خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروى دوست کى شود دستکش خیال من کس نزدست ازین کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل یاد پدر نمى کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدى گوشه نشین و طرفه آنک مغبچه اى زهر طرف مى زندم به چنگ و دف
بى خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل مست ریاست محتسب باده بخواه و لا تخف (۲۴۱)
صوفى شهر بین که چون لقمه ء شبهه مى خورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنى در ره خاندان به صدق
بدرقه ء رهت شود همت شحنه ء نجف

غزل شماره ۲۹۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

زبان خامه ندارد سر بیان فراق و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سرى که بر سر گردون به فخر مى سودم به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هواى وصال که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابى فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب قرین آتش هجران و همقران فراق
بسى نماند که کشتى عمر غرقه شود ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر بدست من افتد فراق را بکشم که روز هجر سیه باد و خانمان فراق
چگونه دعوى وصلت کنم به جان که شدست تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار مدام خون جگر مى خورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پاى شوق گر این ره به سر شدى حافظ
به دست هجر ندادى کسى عنان فراق

غزل شماره ۲۹۲ تعداد ابیات ۱ - ۹

مقام امن و مى بى غش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهى توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است (۲۴۲)
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم که کیمیاى سعادت رفیق بود رفیق
به ما منى رو و فرصت شمر غنیمت وقت که در کمین گه عمرند قاطعان طریق
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده ء جام تصویرى است که عقلش نمى کند تصدیق (۲۴۳)
اگر چه موى میانت به چون منى نرسد خوشست خاطرم از فکر این خیال دقیق
حلاوتى که ترا در چه ز نخدانست به کنه آن نرسد صدهزار فکر عمیق
اگر برنگ عقیقى است اشک من چه عجب (۲۴۴)
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدم همى کنى تحمیق

غزل شماره ۲۹۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

اى دل ریش مرا با لب تو حق نمک حق نگه دار که من مى روماللّه معک
توئى آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
در خلوص منت ار هست شکى تجربه کن کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودى که شوم مست و دوبوست بدهم وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
بگشا پسته خندان و شکر ریزى کن خلق را از دهن خویش مینداز به شک
چرخ بر هم زنم از غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونى کشم از چرخ فلک
چون بر حافظ خویشش نگذارى بارى
اى رقیب از بر او یک دو قدم دور ترک

غزل شماره ۲۹۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

اگر شراب خورى جرعه اى فشان بر خاک از آن گناه که نفعى رسد به غیر چه باک
برو به هر چه تو دارى بخور دریغ و مخور(۲۴۵)
که بى دریغ زند روزگار تیغ هلاک
چه دوزخى چه بهشتى چه آدمى چه پرى به مذهب همه کفر طریقت است امساک
به خاک پاى تو اى سرو ناز پرور من که روز واقعه پا وامگیرم از سر خاک
مهندس فلکى راه دیر شش جهتى چنان ببست که ره نیست زیر دام مغاک (۲۴۶)
فریب دختر رز طرفه مى زند ره عقل مباد تا به قیامت خراب طارم تاک
به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتى
دعاى اهل دلت باد مونس دل پاک

غزل شماره ۱۹۵ تعداد ابیات ۱ - ۹

هزار دشمنم ار مى کنند قصد هلاک گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
مرا امید وصال تو زنده مى دارد و گر نه هر دمم از هجر تست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
اگر تو زخم زنى به که دیگرى مرهم و گر تو زهر دهى به که د یگرى تریاک
بضرب سیفک قتلى حیاتنا ابدا لان روحى قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر مى زنى به شمشیرم سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
ترا چنانکه توئى هر نظر کجا بیند به قدر دانش خود هر کسى کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روى مسکنت بر خاک

غزل شماره ۲۹۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

داراى جهان نصرت دین خسرو کامل یحیى بن مظفر ملک عالم عادل
اى درگه اسلام پناه تو گشاده بر روى زمین روزنه ء جان و در دل
تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهى بر روى مه افتاد که شد حل مسائل
خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفت اى کاج که من بودمى آن هندوى مقبل
شاها فلک از بزم تو در رقص و سماعست دست طرب از دامن این زمزمه مگسل
مى نوش و جهان بخش که از زلف کمندت شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
دور فلکى یک سره بر منهج عدلست خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
از بهر معیشت مکن اندیشه ء باطل

غزل شماره ۲۹۷ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

خوش خبر باشى اى نسیم شمال که به ما مى رسد زمان وصال
قصه العشق لاانفصام لها فصمت هاهنا لسان القال
ما لسلمى و من بذى سلم این جیر اننا و کیف الحال
عفت الدار بعد عافیه فاسالوا حالها عن الاطلال
فى جمال الکمال نلت منى صرف الله عنک عین کمال
یا برید الحمى حماک الله مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه ء بزمگاه خالى ماند از حریفان و جام مالا مال
سایه افکند حالیا شب هجر تا چه بازند شبروان خیال
ترک ما سوى کس نمى نگرد آه از این کبریا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابرى تا چند
ناله ء عاشقان خوشست بنال

غزل شماره ۲۹۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

شممت روح و داد و شمت برق وصال بیا که بوى ترا میرم اى نسیم شمال
احادیا بجمال الجیب قف و انزل که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
حکایت شب هجران فرو گذاشته به به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بیا که پرده ء گلریز هفت خانه ء چشم کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال
چو یار بر سر صلح است عذر مى طلبد توان گذشت ز جور رقیب در همه حال
به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ که کس مباد چو من در پى خیال محال
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولى
به خاک ما گذرى کن که خون مات حلال

غزل شماره ۲۹۹ تعداد ابیات ۱ - ۷

به وقت گل شدم از توبه ء شراب خجل که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام رهست و من زین بحث نیم ز شاهد و ساقى به هیچ باب خجل
بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم که از سوال ملولیم و از جواب خجل
ز خون که رفت شب دوش از سراچه ء چشم شدیم در نظر رهروان خواب خجل
رواست نرگس مست ار فکند سر در پیش که شد ز شیوه ء آن چشم پر عتاب خجل
توئى که خوبترى ز آفتاب و شکر خدا که نیستم ز تو در روى آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست که آب خضر که گشت
ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل

غزل شماره ۳۰۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

اگر به کوى تو باشد مرا مجال وصول رسد به دولت وصل تو کار من بهاصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا فراغ برده ز من آن دو جادوى مکحول
من شکسته ء بدحال زندگى یابم در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جاى نیافت که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صیقلى دارد بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول
چه جرم کرده ام اى جان و دل به حضرت تو که طاعت من بى دل نمى شود مقبول
چو بر در تو من بى نواى بى زر و زور به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

غزل شماره ۳۲۰ - ۳۰۱
غزل شماره ۳۰۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

هر نکته اى که گفتم در وصف آن شمایل هر کو شنید گفتا لله در قایل
تحصیل عشق و رندى آسان نمود اول آخربسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سردار این نکته خوش سراید از شافعى نپرسند امثال این مسایل (۲۴۷)
گفتم که کى ببخشى بر جان ناتوانم گفت آن زمان که نبود جان در میانه حایل
دل داده ام به یارى شوخى ، کشى ، نگارى مرضیه السجایا محموده الخصایل
در عین گوشه گیرى بودم چو چشم مستت واکنون شدم به مستان چون ابروى تو مایل
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل
اى دوست دست حافظ تعویذ چشم زخمست
یارب ببینم آن را در گردنت حمایل

غزل شماره ۳۰۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

اى رخت چون خلد و لعلت سلسبیل سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشه اى همچو من افتاده دارد صد قتیل
یارب این آتش که در جان منست سرد کن زانسان که کردى بر خلیل
من نمى یابم مجال اى دوستان گر چه دارد او جمالى بس جمیل
پاى ما لنگست و منزل بس دراز دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه ء عشق نگار همچو مور افتاده شد در پاى پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چیزى که باشد زین قبیل

غزل شماره ۳۰۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

بشرى اذالسلامه حلت بذى سلم لله حمد معترف غایه النعم
آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم
از بازگشت شاه درین طرفه منزلست آهنگ خصم او به سراپرده ء عدم
مى جست از سحاب امل رحمتى ولى جز دیده اش معاینه بیرون ندادنم
در نیل غم فتاد، سپهرش به طنز گفت الان قد ندمت و ما ینفع الندم
پیمان شکن هر آینه گردد شکسته حال ان العهود عند ملیک النهى ذمم
ساقى چو یار مهرخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم

غزل شماره ۳۰۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

عشق بازى و جوانى و شراب لعل فام مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
ساقى شکردهان و مطرب شیرین سخن همنشینى نیک کردار و ندیمى نیکنام
شاهدى از لطف و پاکى رشک آب زندگى دلبرى در حسن و خوبى غیرت ماه تمام
بزمگاهى دلنشان چون قصر فردوس برین گلشنى پیرامنش چون روضه ء دارالسلام
صف نشینان نیک خواه و پیشکاران با ادب دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
باده ء گلرنگ تلخ تیز خوشخوار سبک نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
غمزه ء ساقى به یغماى خرد آهخته تیغ زلف جانان از براى صید دل گسترده دام
نکته دانى بذله گو چون حافظ شیرین سخن بخشش آموزى جهان افروز چون حاجى قوام
هر که این عشرت نخواهد خوشدلى بر وى تباه
وانکه این مجلس نجوید زندگى بر وى حرام

غزل شماره ۳۰۵ تعداد ابیات ۱ - ۹

مرحبا طایر فرخ ‌پى فرخنده پیام خیر مقدم چه خبر دوست کجا یار کدام
یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد که ازو خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجراى من و معشوق مرا پایان نیست هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسى رخ بنما سرو مى نازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همى فرماید برو اى شیخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که همى زد ز سر سدره صفیر عاقبت دانه ء خال تو فکندش در دام
چشم بیمار مرا خواب نه درخور باشد من له یقتل داء دنف کیف ینام
تو ترحم نکنى بر من مخلص گفتم ذاک دعواى وها انت و تلک الایام
حافظ ار میل به ابروى تو دارد شاید
جاى در گوشه ء محراب کنند اهل کلام

غزل شماره ۳۰۶ تعداد ابیات ۱ - ۶

عاشق روى جوانى خوش نو خاسته ام وز خدا شادى این غم به دعا خواسته ام (۲۴۸)
عاشق و رند و نظربازم و مى گویم فاش تا بدانى که به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقه ء آلوده خود مى آید که برو وصله به صد شعبده پیراسته ام
خوش بسوز از غمش اى شمع که اینک من نیز به همین کار میان بسته و برخاسته ام (۲۴۹)
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه ء کار در غم افزوده ام آنچ از دل و جان کاسته ام (۲۵۰)
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام

غزل شماره ۳۰۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

باز آى ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگى و دعاگوى دولتم
زانجا که فیض جام سعادت فروغ تست بیرون شدى نماى ز ظلمات حیرتم
دورم به صورت از در دولت سراى تو لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف اى خضر پى خجسته مدد کن به همتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت تا آشناى عشق شدم زاهل رحمتم
عیبم مکن به رندى و بدنامى اى حکیم کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
مى خور که عاشقى نه به کسب است و اختیار این موهبت رسید ز میراث فطرتم
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

غزل شماره ۳۰۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد به خاک پاى عزیرت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق که در هواى رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امن به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هشیارى اى نصیحت گو سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست که خدمتى به سزا برنیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمى بفرستم که خاطرش خستم (۲۵۱)

غزل شماره ۳۰۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

دوش بیمارى چشم تو ببرد از دستم لیکن از لطف لبت صورت جان مى بستم
عشق من با خط مشکین تو امروزى نیست دیرگاهست کزین جام هلالى مستم
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که بجور در سر کوى تو از پاى طلب ننشستم
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم
در ره عشق از آن سوى فنا صد خطر است تا نگوئى که چو عمرم به سر آمد رستم
بعد ازینم چه غم از تیر کج انداز حسود چون بمحبوب کمان ابروى خود پیوستم
بوسه بر درج عقیق تو حلالست مرا که بافسوس و جفا مهر و وفا نشکستم
صنمى لشکریم غارت دین کرد و برفت آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود
کرد غمخوارى شمشاد بلندت پستم

غزل شماره ۳۱۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنى بنیادم
مى مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنى در بندم طره را تاب مده تا ندهى بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبرى از خویشم غم اغیار مخور تا نکنى ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنى از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنى آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزى ما را یاد هر قوم مکن تا نروى از یادم
شهره ء شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنى فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرد اندر وى
من از آن روز که در بند توام آزادم

غزل شماره ۳۱۱ تعداد ابیات ۱ - ۹

فاش مى گویم و از گفته ء خود دلشادم بنده ء عشقم و از هر دو جهان آزادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار(۲۵۲)
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ء عشق هر دم آید غمى از نوبه مبارک بادم
مى خورد خون دلم مردمک دیده ، سزاست (۲۵۳)
که چرا دل به جگر گوشه ء مردم دادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که درین دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد درین دیر خراب آبادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یارب از ما در گیتى به چه طالع زادم
سایه ء طوبى و دلجوئى حور و لب حوض به هواى سر کوى تو برفت از یادم
پاک کن چهره ء حافظ به سر زلف ز اشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم

غزل شماره ۳۱۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

مرا مى بینى و هر دم زیادت مى کنى در دم ترا مى بینم و میلم زیادت مى شود هر دم
به سامانم نمى پرسى نمى دانم چه سر دارى به درمانم نمى کوشى نمى دانى مگر در دم
نه راهست این که بگذارى مرا بر خاک و بگریزى گذارى آر و بازم پرس و تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردى بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم مى دهى تا کى دمار از من برآوردى نمى گوئى بر آوردم
شبى دل را به تاریکى ز زلفت باز مى جستم رخت مى دیدم و جامى هلالى باز مى خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش مى باش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمى از تو مى بینم چه باک از خصم دم سردم

غزل شماره ۳۱۳ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

سالها پیروى مذهب رندان کردم تا به فتوى خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقانه به خود بردم راه قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
سایه اى بر دل ریشم فکن اى گنج مراد(۲۵۴)
که من این خانه به سوداى تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقى و کنون مى گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
نقش مستورى و مستى نه به دست من و تست آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع گرچه در بانى میخانه فراوان کردم
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت اجر صبریست که در کلبه ء احزان کردم
گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب سالها بندگى صاحب دیوان کردم
صبح خیزى و سلامت طلبى چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

غزل شماره ۳۱۴ تعداد ابیات ۱ - ۸

دیشب به سیل اشک ره خواب مى زدم نقشى به یاد خط تو بر آب مى زدم
ابروى یار در نظر و خرقه سوخته جامى به یاد گوشه ء محراب مى زدم
چشمم به روى ساقى و گوشم به قول چنگ فالى به چشم و گوش درین باب مى زدم
روى نگار در نظرم جلوه مى نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب مى زدم
نقش خیال روى تو تا وقت صبحدم بر کارگاه دیده ء بى خواب مى زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست بازش ز طره ء تو به مضراب مى زدم
ساقى به صوت این غزلم کاسه مى گرفت مى گفتم این سرود و مى ناب مى زدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب مى زدم

غزل شماره ۳۱۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم هرگه که یاد روى تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهاى همت خود کامران شدم
آن روز بر دلم در معنى گشوده شد کز ساکنان درگه پیرمغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت با جام مى به کام دل دوستان شدم
اى گلبن جوان بر دولت بخور که من در سایه ء تو بلبل باغ جهان شدم
از آن زمان که فتنه ء چشمت به من رسید ایمن ز شر فتنه ء آخر زمان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات مى کند هر چند کاین چنین شدم و آن چنان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بى وفاست بر من چو عمر مى گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم

غزل شماره ۳۱۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم (۲۵۵)
به صورت تو نگارى ندیدم و نشنیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت به روز عمر نبستم طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادى ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
به شوق چشمه ء نوشت چه قطرها که فشاندم ز لعل باده فروشت چه عشوه ها که خریدم
ز کوى یار بیار اى نسیم صبح غبارى که بوى خون دل ریش از آن تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه (۲۵۶)
که من چو آهوى وحشى ز آدمى برمیدم (۲۵۷)
چو غنچه بر سرم از کوى او گذشت نسیمى که پرده بر دل خونین به بوى او بدریدم
به خاک پاى تو سوگند و نور دیده ء حافظ(۲۵۸)
که بى رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

غزل شماره ۳۱۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم تبسمى کن و جان بین که چون همى سپرم
بر آستان مرادت گشاده ام در چشم که یک نظر فکنى خود فکندى از نظرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش تست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
چه شکر گویمت اى خیل غم عفاک الله که روز بى کسى آخر نمى روى ز سرم
غلام مردم چشمم که با سیاه دلى هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه مى کند لیکن کس این کرشمه نبیند که من همى نگرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

غزل شماره ۳۱۸ تعداد ابیات ۱ - ۲۵

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم یعنى غلام شاهم و سوگند مى خورم (۲۵۹)
ساقى بیا که از مدد بخت کار ساز کامى که خواستم ز خدا شد میسرم
جامى بده که باز به شادى روى شاه پیرانه سر هواى جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل مملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال کى ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمى کند از بنده این حدیث از گفته کمال دلیلى بیاورم
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم (۲۶۰)
عهد الست من همه با عشق شاه بود وز شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه من نظم در چرا نکنم از که کمترم
منصور بن مظفر غازیست حرز من وز این خجسته نام بر اعدا مظفرم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه کى باشد التفات به صید کبوترم
اى شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود در سایه تو ملک فراغت مسخرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد گوئى که تیغ تست زبان سخنورم
بر گلشنى اگر بگذشتم چو باد صبح نى عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوى تو مى شنیدم و بر یاد روى تو دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستى بآب یکدو و عنب وضع بنده نیست من سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داورى بسیست انصاف شاه باد در این قصه یاورم
شکر خدا که باز درین اوج بارگاه طاووس عرش مى شنود صیت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد گر جز محبت تو بود شغل دیگرم
شبل الاسد بصید دلم حمله کرد و من گر لاغرم و گرنه شکار غضنفرم
اى عاشقان روى تو از ذره بیشتر من کى رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست تا دیده اش بگزلک غیرت بر آورم
بر من فتاد سایه خورشید سلطنت واکنون فراغتست ز خورشید خاورم (۲۶۱)
مقصود ازین معامله بازار تیره نیست
نى جلوه مى فروشم و نى عشوه مى خرم

غزل شماره ۳۱۹ تعداد ابیات ۱ - ۷

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها مى کنى اى خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه ء راه کن اى طایر قدس که درازست ره مقصد و من نو سفرم
اى نسیم سحرى بندگى من برسان گو فراموش مکن وقت دعاى سحرم (۲۶۲)
خرم آن روز کزین مرحله بر بندم بار وز سر کوى تو پرسند رفیقان خبرم
پایه ء نظم بلندست و جهانگیر بگو تا کند پادشه بحر دهان پر گهرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در و غوطه خورم

غزل شماره ۳۲۰ تعداد ابیات ۱ - ۸

ز دست کوته خود زیر بارم که از بالا بلندان شرمسارم
مگر زنجیر موئى گیردم دست وگرنه سر به شیدائى برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون که شب تا روز اختر مى شمارم
من از بازوى خود دارم بسى شکر که زور مردم آزارى ندارم
بدین شکرانه مى بوسم لب جام که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعاى مى فروشان چه باشد حق نعمت مى گزارم
تو از خاکم نخواهى بر گرفتن به جاى اشک اگر گوهر ببارم (۲۶۳)
سرى دارم چو حافظ مست لیکن
به لطف آن سرى امیدوارم

غزل شماره ۳۴۰ - ۳۲۱
غزل شماره ۳۲۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

گر چه افتاد ز زلفش گرهى در کارم همچنان چشم گشاد از کرمش مى دارم
به طرب حمل مکن سرخى رویم که چو جام خون دل عکس برون مى دهد از رخسارم
پرده ء مطربم از دست برون خواهد برد آه اگر زانکه درین پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب تا درین پرده جز اندیشه ء او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن از نى کلک همه قند و شکر مى بارم
دیده ء بخت به افسانه ء او شد در خواب کو نسیمى ز عنایت که کند بیدارم
چون ترا در گذر اى یار نمى یارم دید با که گویم که بگوید سخنى با یارم (۲۶۴)
دوش مى گفت که حافظ همه رویست و ریا
به جز از خاک درش با که بود بازارم

غزل شماره ۳۲۲ تعداد ابیات ۱ - ۹

گر دست دهد خاک کف پاى نگارم بر لوح بصر خط غبارى بنگارم
پروانه ء او گر رسدم در طلب جان چون شمع همان دم به دمى جان بسپارم
بر بوى کنار تو شدم غرق و امیدست از موج سرشکم که رساند به کنارم
امروز مکش سر ز وفاى من و اندیش زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
دامن مفشان از من خاکى که پس از من زین در نتواند که برد باد غبارم
زلفین سیاه تو به دلدارى عشاق دادند قرارى و ببردند قرارم
اى باد از آن باده نسیمى به من آور کان بوى شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیارى من نقد روان در دمش از دیده شمارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیزست
عمرى بود آن لحظه که جان را به لب آرم

غزل شماره ۳۲۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

در نهانخانه عشرت صنمى خوش دارم کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند وین همه منصب از آن حور پرى وش دارم
گر چنین چهره گشاید خط زنگارى دوست من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر تو زین دست مرا بى سر و سامان دارى من به آه سحرت زلف مشوش دارم
ناوک غمزه بیاور ز سر لطف که من جنگها با دل مجروح بلاکش دارم
گر به کاشانه ء رندان قدمى خواهى زد نقل شعر شکرین و مى بى غش دارم
حافظا چون غم و شادى جهان در گذرست
بهتر آنست که من خاطر خود خوش دارم

غزل شماره ۳۲۴ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
به کام و آرزوى دل چو دارم خلوتى حاصل چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروى هست کاندر سایه ء قدش فراغ از سرو بستانى و شمشاد چمن دارم
صفاى خلوت خاطر از آن شمع چو گل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
گرم صد لشگراز خوبان به قصد دل کمین سازند بحمدالله و المنه بتى لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانى چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اى پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلى پیمان شکن دارم (۲۶۵)
خدا را اى رقیب امشب زمانى دیده برهم نه که من با لعل خاموشش نهانى صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
به رندى شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم (۲۶۶)

غزل شماره ۳۲۵ تعداد ابیات ۱ - ۹

به تیغم گر کشد دستش نگیرم وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر که پیش دست و بازویت بمیرم
برآى اى آفتاب صبح امید که در دست شب هجران اسیرم
غم گیتى گر از پایم درآرد به جز ساغر که باشد دستگیرم
به فریادم رس اى پیر خرابات به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوى تو خوردم دوش سوگند که من از پاى تو سر برنگیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه ز بام عرش مى آید صفیرم
چو طفلان تا کى زاهد فریبى به سیب بوستان و شهد شیرم (۲۶۷)
بسوز این خرقه ء تقوى تو حافظ
که گر آتش شوم در وى نگیرم

غزل شماره ۳۲۶ تعداد ابیات ۱ - ۷

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم که پیش چشم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حد کمال است زکاتم ده که مسکین و فقیرم
چنان پر شد فضاى سینه از دوست که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق جوانبخت جهانم گرچه پیرم
قرارى بسته ام با مى فروشان که روز غم به جز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و مى اگر نقشى کشد کلک دبیرم
درین غوغا که کس ک س را نپرسد من از پیرمغان منت پذیرم
خوشا آن دم کز استغناى مستى فراغت باشد از شاه و وزیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعى بیند حقیرم

غزل شماره ۳۲۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم حاصل خرقه و سجاده روان در بازم
حلقه ء توبه گر امروز چو زهاد زنم خازن میکده فردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالى جز بر آن عارض شمعى نبود پروازم
صحبت حور نخواهم که بود عین قصور با خیال تو اگر بادگرى پردازم
سر سوداى تو در سینه بماندى پنهان چشم تر دامن اگر فاش نکردى رازم
مرغ سان از قفس خاک هوائى گشتم به هوائى که مگر صید کند شهبازم
همچو چنگ ار به کنارى ندهى کام دلم از لب خویش چو نى یک نفسى بنوازم (۲۶۸)
ماجراى دل خون گشته نگویم با کس زانکه جز تیغ غمت نیست کسى دمسازم
گر به هر موى سرى بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم

غزل شماره ۳۲۸ تعداد ابیات ۱ - ۹

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم چون گوى چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر درازست ولى نیست در دست سر موئى از آن عمر درازم
پروانه ء راحت بده اى شمع که امشب از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم (۲۶۹)
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحى مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازى در میکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آید محراب و کمانچه ز دو ابروى تو سازم
گر خلوت ما را شبى از رخ بفروزى چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار درین راه گر سر برود در سر سوداى ایازم
حافظ غم دل با که بگویم که درین دور
جز جام نشاید که بود محرم رازم

غزل شماره ۳۲۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

نماز شام غریبان چو گریه آغازم به مویه هاى غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب مهیمنا برفیقان خود رسان بازم
خداى را مددى اى رفیق ره تا من به کوى میکده دیگر علم بر افرازم
خرد ز پیرى من کى حساب برگیرد که باز با صنمى طفل عشق مى بازم
به جز صبا و شمالم نمى شناسد کس عزیز من که به جز باد نیست دمسازم
هواى منزل یار آب زندگانى ماست صبا بیار نسیمى ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روى به روى شکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم مى گفت
غلام حافظ خوش لهجه ء خوش آوازم

غزل شماره ۳۳۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

مژده ء وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولاى تو که گر بنده ء خویشم خوانى از سر خواجگى کون و مکان برخیزم
یارب از ابر هدایت برسان بارانى پیشتر زانکه چو گردى ز میان برخیزم
بر سر تربت من با مى و مطرب بنشین (۲۷۰)
تا ببویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما اى بت شیرین حرکات کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبى تنگ در آغوشم کش تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسى مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سرجان و جهان برخیزم (۲۷۱)

غزل شماره ۳۳۱ تعداد ابیات ۱ - ۹

من دوستدار روى خوش و موى دلکشم مدهوش چشم مست و مى صاف بى غشم
گفتى ز سر عهد ازل یک سخن بگو آنگه بگویمت که دو پیمانه در کشم
من آدم بهشتیم اما درین سفر حالى اسیر عشق جوانان مهوشم
شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم
شیراز معدن لب لعلست و کان حسن من جوهرى مفلسم از آن مشوشم (۲۷۲)
ازبس که چشم مست درین شهر دیده ام حقا که مى نمى خورم اکنون و سرخوشم
در عاشقى گریز نباشد ز ساز و سوز استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوى دوست گیسوى حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آیینه اى ندارم از آن آه مى کشم

غزل شماره ۳۳۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

چرا نه در پى عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوى یار خود باشم
غم غریبى و غربت چو بر نمى تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سرا پرده ء وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم
همیشه پیشه ء من عاشقى و رندى بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست بارى آن اولى که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بى سامان گرم بود گله اى رازدار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
و گرنه تابد شرمسار خود باشم

غزل شماره ۳۳۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

خیال روى تو چون بگذرد به گلشن چشم دل از پى نظر آید به سوى روزن چشم
سزاى تکیه گهت منظرى نمى بینم منم ز عالم و این گوشه ء معین چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو ز گنج خانه ء دل مى کشم به مخزن چشم
به بوى مژده ء وصل تو تا سحر شب دوش براه باد نهادم چراغ روشن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل مى گفت اگر رسد خللى خون من به گردن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابى داشت گرم نه خون جگر مى گرفت دامن چشم
به مردمى که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

غزل شماره ۳۳۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

من که از آتش دل چون خم مى در جوشم مهر بر لب زده خون مى خورم و خاموشم
قصد جانست طمع در لب جانان کردن تو مرا بین که درین کار به جان مى کوشم
من کى آزاد شوم از غم دل چون هر دم هندوى زلف بتى حلقه کند در گوشم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش این قدر هست که گه گه قدحى مى نوشم
هست امیدم که على رغم عدو روز جزا فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان رابه جوى نفروشم (۲۷۳)
خرقه پوشى من از غایت دین دارى نیست پرده اى بر سر صد عیب نهان مى پوشم
من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر ازین دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

غزل شماره ۳۳۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم شیوه ء مستى و رندى نرود از پیشم
زهد رندان نوآموخته راهى بد نیست من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم
شاه شوریده سران خوان من بى سامان را ز آن که در کم خردى از همه عالم بیشم
بر جبین نقش کن از خون دل من خالى تا بدانند که قربان تو کافر کیشم
اعتقادى بنما و بگذر بهر خدا تا درین خرقه ندانى که چه نادرویشم
شعر خونبار من اى باد بدان یار رسان که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
من اگر باده خورم ورنه چه کارم با کس
حافظ را ز خود و عارف وقت خویشم

غزل شماره ۳۳۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

چل سال بیش رفت که من لاف مى زنم کز چاکران پیر مغان کمترین منم
هرگز به یمن عاطفت پیر مى فروش ساغر تهى نشد ز مى صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاکباز پیوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم
در شان من به دردکشى ظن بد مبر کالوده گشت جامه ولى پاک دامنم (۲۷۴)
آب و هواى فارس عجب سفله پرورست کو همرهى که خیمه ازین خاک بر کنم
حیفست بلبلى چو من اکنون درین قفس با این لسان عذب که خامش چو سوسنم
شهباز دست پادشهم این چه حالتست کز یاد برده اند هواى نشیمنم
حافظ به زیر خرقه قدح تا به کى کشى
در بزم خواجه پرده زکارت بر افکنم (۲۷۵)

غزل شماره ۳۳۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

حجاب چهره ء جان مى شود غبار تنم خوشا دمى که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزاى چو من خوش الحانیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم (۲۷۶)
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضاى عالم قدس که در سراچه ء ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوى شوق مى آید عجب مدار که همدرد نافه ء ختنم
طراز پیرهن زر کشم مبین چون شمع که سوزهاست نهانى درون پیرهنم
بیا و هستى حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

غزل شماره ۳۳۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

عمریست تا من در طلب هر روز گامى مى زنم دست شفاعت هر زمان در نیک نامى مى زنم
بى ماه مهر افروز خود تا بگذرانم روز خود دامى براهى مى نهم مرغى بدامى مى زنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو حالى من اندر عاشقى داد تمامى مى زنم
تا بو که یابم آگهى از سایه ء سرو سهى گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامى مى زنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل نقش خیالى مى کشم فال دوامى مى زنم
دانم سر آرد غصه را رنگین بر آرد قصه را این آه خون افشان که من هر صبح و شامى مى زنم
با آن که از وى غایبم وز مى چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان گهگاه جامى مى زنم

غزل شماره ۳۳۹ تعداد ابیات ۱ - ۷

بى تو اى سرو روان با گل و گلشن چه کنم زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه ء بدخواه ندیدم رویت نیست چون آینه ام روى ز آهن چه کنم
برو اى ناصح و بر درد کشان خرده مگیر کار فرماى قدر مى کند این من چه کنم
برق غیرت چو چنین مى جهد از مکمن غیب تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددى گر به چراغى نکند آتش طور چاره ء تیره شب وادى ایمن چه کنم
حافظا خلد برین خانه موروث منست
اندرین منزل ویرانه نشیمن چه کنم

غزل شماره ۳۴۰ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها توبه از مى وقت گل دیوانه باشم گر کنم
چون صبا مجموعه ء گل را به آب لطف شست کج دلم خوان گر نظر بر صفحه ء دفتر کنم
عشق در دانه ست و من غواص و دریا میکده سر فرو بردم در آن جا تا کجا سر بر کنم
لاله ساغر گیر و نرگس مست و بر ما نام فسق داورى دارم بسى یارب کرا داور کنم
بازکش یکدم عنان اى ترک شهر آشوب من تا ز اشک و چهره راهت پر ز رو گهر کنم
من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنجها کى نظر در فیض خورشید بلند اختر کنم
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدائى گنج سلطانى به دست کى طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر چه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم گر به آب چشمه ء خورشید دامن تر کنم
عاشقان را گر در آتش مى پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه ء کوثر کنم
دوش لعلش عشوه اى مى داد حافظ را ولى
من نه آنم کز وى این افسانه ها باور کنم

غزل شماره ۳۶۰ - ۳۴۱
غزل شماره ۳۴۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کى در غم تو ناله ء شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکى نامه محالست که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانى خود کو مجالى که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کارزوى دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه در بازم و توفیر کنم
دور شو از برم اى واعظ و بیهوده مگوى من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحى ز فساد حافظ
چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

غزل شماره ۳۴۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم واندرین کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار بر آرم آهى کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم (۲۷۷)
مایه خوشدلى آن جاست که دلدار آن جاست مى کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بند برقع بگشا ایمه فرخنده لقا(۲۷۸)
تا چو زلفت سر سودا زده در پا فکنم
خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست عقده در بند کمرت ترکش جوزا فکنم
جرعه ء جام برین تخت روان افشانم غلغل چنگ درین گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهوست و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

غزل شماره ۳۴۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

دوش سوداى رخش گفتم ز سر بیرون کنم گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم دوستان از راست مى رنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار عشوه اى فرماى تا من طبع را موزون کنم
زرد روئى مى کشم زان طبع نازک بیگناه ساقیا جامى بده تا چهره را گلگون کنم
اى نسیم منزل لیلى خدا را تا به کى ربع را بر هم زنم اطلال را جیحون کنم
من که ره بردم به گنج حسن بى پایان دوست صد گداى همچو خود را بعد ازین قارون کنم
اى مه صاحبقران از بنده حافظ یاد کن (۲۷۹)
تا دعاى دولت آن حسن روز افزون کنم

غزل شماره ۳۴۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبه شکن مى رسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمى توانم دید که مى خورند حریفان و من نظاره کنم
بدور لاله دماغ مرا علاج کنید گر از میانه ء بزم طرب کناره کنم
ز روى دوست مرا چون گل مراد شکفت حواله ء سر دشمن به سنگ خاره کنم
گداى میکده ام لیک وقت مستى بین که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
به تخت گل بنشانم بتى چو سلطانى ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
مرا که از زر تمغاست ساز و برگ معاش (۲۸۰)
چرا ملامت رند شرابخواره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و نى رازش آشکاره کنم

غزل شماره ۳۴۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

حاشا که من به موسم گل ترک مى کنم من لاف عقل مى زنم این کار کى کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار بانگ بر بط و آواز نمى کنم (۲۸۱)
از قیل و قال مدرسه حالى دلم گرفت یک چند نیز خدمت معشوق و مى کنم
کى بود در زمانه وفا جام مى بیار تا من حکایت جم و کاووس کى کنم
از نامه ء سیاه نترسم که روز حشر با فیض لطف او صد ازین نامه طى کنم
کو پیک صبح تا گله هاى شب فراق با آن خجسته طالع فرخنده پى کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزى رخش ببینم و تسلیم وى کنم

غزل شماره ۳۴۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

روزگارى شد که در میخانه خدمت مى کنم در لباس فقر کار اهل دولت مى کنم
تا کى اندر دام وصل آرم تذروى خوش خرام (۲۸۲)
در کمینم و انتظار وقت فرصت مى کنم
واعظ ما بوى حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز مى گویم نه غیبت مى کنم
با صبا افتان و خیزان مى روم تا کوى دوست وز رفیقان ره استمداد همت مى کنم
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش ازین لطفها کردى بتا تخفیف زحمت مى کنم
زلف دلبر دام راه و غمزه اش تیر بلاست یاد دار اى دل که چندینت نصیحت مى کنم
دیده ء بدبین بپوشان اى کریم عیب پوش زین دلیریها که من در کنج خلوت مى کنم
حافظم در مجلسى دردى کشم در محفلى
بنگر این شوخى که چون با خلق صنعت مى کنم

غزل شماره ۳۴۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمى کنم صد بار توبه کردم و دیگر نمى کنم
باغ بهشت و سایه طوبى و قصر حور(۲۸۳)
با خاک کوى دوست برابر نمى کنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارتست گفتم کنایتى و مکرر نمى کنم
هرگز نمى شود ز سر خود خبر مرا تا در میان میکده سر بر نمى کنم
این تقویم تمام که با شاهدان شهر ناز و کرشمه بر سر منبر نمى کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن (۲۸۴)
محتاج جنگ نیست برادر نمى کنم
حافظ جناب پیر مغان جاى دولت است
من ترک خاکبوسى این در نمى کنم

غزل شماره ۳۴۸ تعداد ابیات ۱ - ۹

به مژگان سیه کردى هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم
الا اى همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزى مباد آن دم که بى یاد تو بنشینم
شب رحلت هم از بستر روم تا قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشى شمع بالینم
ز تاب آتش دورى شدم غرق عرق چون گل بیار اى باد شبگیرى نسیمى زان عرقچینم
جهان فانى و باقى فداى شاهد و ساقى که سلطانى عالم را طفیل عشق مى بینم
اگر بر جاى من غیرى گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جاى دوست بگزینم
جهان پیرست و بى بنیاد ازین فرهاد کش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
صباح الخیر زد بلبل کجائى ساقیا برخیز که غوغا مى کند در سر خیال خواب دوشینم
حدیث آرزومندى که در این نامه ثبت افتاد
همانا بى غلط باشد که حافظ داد تلقینم

غزل شماره ۳۴۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

حالیا مصلحت وقت در آن مى بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام مى گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنى از اهل جهان پاکدلى بگزینم (۲۸۵)
جز صراحى و کتابم نبود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگى از خلق بر آرم چون سرو گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح شرمسار از رخ ساقى و مى رنگینم
سینه ء تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گران نیست دل مسکینم
بنده ء آصف عهدم دلم از راه مبر که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند که مکدر شود آینه ء مهر آیینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر(۲۸۶)
این متاعم که همى بینى و کمتر زینم (۲۸۷)

غزل شماره ۳۵۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم ز جام وصل مى نوشم ز باغ عیش گل چینم
مگر دیوانه خواهم شد درین سودا که شب تا روز سخن با ماه مى گویم پرى در خواب مى بینم
شراب تلخ صوفى سوز بنیادم بخواهد برد لبم بر لب نه اى ساقى و بستان جان شیرینم
لبت شکر به مستان داد و چشمت مى به میخواران منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکى که باد آورد فیضى برد از انعامت ز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم
نه هر کو نقش نظمى زد کلامش دلپذیر افتد تذر و طرفه من گیرم که چالاکست شاهینم
اگر باور نمى دارى رو از صورتگر چین پرس که مانى نسخه میخواهد ز نوک کلک مشکینم
وفا دارى و حقگوئى نه کار هر کسى باشد غلام آصف ثانى جلال الحق والدینم
رموز مستى و رندى ز من بشنو نه از واعظ(۲۸۸)
که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم (۲۸۹)

غزل شماره ۳۵۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

در خرابات مغان نور خدا مى بینم این عجب بین که چه نورى ز کجا مى بینم
جلوه بر من مفروش اى ملک الحاج که تو خانه مى بینى و من خانه خدا مى بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشائى کردن فکر دورست همانا که خطا مى بینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله ء شب این همه از نظر لطف شما مى بینم
هر دم از روى تو نقشى زندم راه خیال با که گویم که درین پرده چه ها مى بینم
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه ء چین آن چه من هر سحر از باد صبا مى بینم
دوستان عیب نظر بازى حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما مى بینم

غزل شماره ۳۵۲ تعداد ابیات ۱ - ۹

غم زمانه که هیچش کران نمى بینم دواش جز مى چون ارغوان نمى بینم
به ترک خدمت پیرمغان نخواهم گفت چرا که مصلحت خود در آن نمى بینم
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر(۲۹۰)
چرا که طالع وقت آن چنان نمى بینم
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار که در مشایخ شهر این نشان نمى بینم
بر این دو دیده ء حیران من هزار افسوس (۲۹۱)
که بادو آینه رویش عیان نمى بینم
قد تو تا بشد از جویبار دیده من به جاى سرو جز آب روان نمى بینم
درین خمار کسم جرعه اى نمى بخشد ببین که اهل دلى در جهان نمى بینم (۲۹۲)
نشان موى میانش که دل درو بستم ز من مپرس که خود در میان نمى بینم
من و سفینه حافظ که جز درین دریا
بضاعت سخن درفشان نمى بینم (۲۹۳)

غزل شماره ۳۵۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پى جانان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بى طاقت به هوادارى آن سرو خرامان بروم
گرچه دانم که به جائى نبرد راه غریب من به بوى سر آن زلف پریشان بروم
به هوادارى او ذره صفت رقص کنان تا لب چشمه ء خورشید درخشان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت با دل زخم کش و دیده ء گریان بروم
نذر کردم گر ازین غم بدر آیم روزى تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست پارسایان مددى تا خوش و آسان بروم (۲۹۴)
ور چو حافظ نبرم ره ز بیابان بیرون
همره کوکبه ء آصف دوران بروم

غزل شماره ۳۵۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

گر ازین منزل ویران به سوى خانه روم دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد ازین سیر و سلوک به در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق ، گرم خون بخورند ناکسم گر به شکایت سوى بیگانه روم
بعد ازین دست من و زلف چو زنجیر نگار چند و چند از پى کام دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروى چو محرابش باز سجده شکر کنم وز پى شکرانه روم
خرم آن دم که چو حافظ به تولاى وزیر
سر خوش از میکده با دوست به کاشانه روم

غزل شماره ۳۵۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

آن که پامال جفا کرد چو خاک را هم خاک مى بوسم و عذر قدمش مى خواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا بنده ء معتقد و چاکر دولت خواهم
بسته ام در خم گیسوى تو امید دراز آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذره اى خاکم و در کوى توام جاى خوشست ترسم اى دوست که بادى ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم
صوفى صومعه ء عالم قدسم لیکن حالیا دیر مغانست حوالتگاهم
با من راه نشین خیز و سوى میکده آى تا در آن حلقه ببینى که چه صاحب جاهم
مست بگذشتى و از حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم (۲۹۵)

غزل شماره ۳۵۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۵

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع منست جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستى و رندى نمى کنیم لعل بتان خوشست و مى خوشگوار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زیر کیست مجموعه اى بخواه و صراحى بیار هم
اى دل بشارتى دهمت محتسب نماند وز مى جهان پراست و بت مى گسار هم
آن شد که چشم بدنگران بودى از کمین خصم از میان برفت و سرشک از کنار هم
بر خاکیان عشق فشان جرعه ء لبش (۲۹۶)
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم
چون کاینات جمله به بوى تو زنده اند اى آفتاب سایه ز ما بر مدار هم
چون آب روى لاله و گل فیض حسن تست اى ابر لطف بر من خاکى ببار هم
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس وز انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملک و دین که ز دست وزارتش ایام کان یمین شد و دریا یسار هم
گوى زمین ربوده چوگان عدل اوست وین بر کشیده گنبد نیلى حصار هم
بر یاد راى انور او آسمان به صبح جان مى کند فدا و کواکب نثار هم
تا از نتیجه ء فلک و طور دور اوست تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم (۲۹۷)
خالى مباد کاخ جلالش ز سروران
وز ساقیان سرو قد گلعذار هم

غزل شماره ۳۵۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

در دم از یارست و درمان نیز هم دل فداى او شد و جان نیز هم
این که مى گویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما زلف را بشکست و پیمان نیز هم (۲۹۸)
داستان در پرده مى گویم ولى (۲۹۹)
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شبهاى وصل بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روى اوست گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادى نیست بر کار جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضى نترسد مى بیار بلکه از یرغوى دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ مى خورد(۳۰۰)
وآصف ملک سلیمان نیز هم

غزل شماره ۳۵۸ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

فتوى پیر مغان دارم و قولیست قدیم که حرامست مى آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریائى چه کنم روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من سالها شد که منم بر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت اى نسیم سحرى یاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذرى سر بر آرد ز گلم رقص کنان عظم رمیم
دلبرا ز ما به صد امید ستد اول دل ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگدل از کار فرو بسته مباش کز دم صبح مدد یابى و انفاس نسیم
فکر بهبود خود اى دل ز درى دیگر کن درد عاشق نشود به به مداواى حکیم
گوهر معرفت آموز که با خود ببرى (۳۰۱)
که نصیب دگرانست نصاب زر و سیم
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد؟
شاکر باش چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم

غزل شماره ۳۵۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

عمریست تا براه غمت رو نهاده ایم روى و ریاى خلق به یک سو نهاده ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم در راه جام و ساقى مهرو نهاده ایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ایم هم دل بر آن دو سنبل هندو نهاده ایم
عمرى گذشت تا به امید اشارتى (۳۰۲)
چشمى بدان دو گوشه ء ابرو نهاده ایم
ماملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم
در گوشه ء امید چو نظارگان ماه چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم
بى زلف سرکشش سر سودائى از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم
تا سحر چشم یار چه بازى کند که باز بنیاد بر کرشمه ء جادو نهاده ایم
گفتى که حافظا دل سرگشته ات کجاست ؟
در حلقه هاى آن خم گیسو نهاده ایم

غزل شماره ۳۶۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

ما بى غمان مست دل از دست داده ایم همراز عشق و همنفس جام باده ایم
بر ما بسى کمان ملامت کشیده اند تا کار خود ز ابروى جانان گشاده ایم
پیر مغان ز توبه ء ما گر ملول شد گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم
کار از تو مى رود مددى اى دلیل راه کانصاف مى دهیم و ز راه اوفتاده ایم (۳۰۳)
چون لاله مى مبین و قدح در میان کار این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم
اى گل تو دوش داغ صبوحى کشیده اى ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
گفتى که حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

غزل شماره ۳۸۰ - ۳۶۱
غزل شماره ۳۶۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

ما بدین در نه پى حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
سبزه ء خط تو دیدیم و ز بستان بهشت به طلبکارى این مهر گیاه آمده ایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین به گدائى به در خانه ء شاه آمده ایم
لنگر حلم تو اى کشتى توفیق کجاست که درین بحر کرم غرق گناه آمده ایم
آبرو مى رود اى ابر خطاپوش ببار که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم
حافظ این خرقه ء پشمینه بینداز که ما
از پى قافله با آتش آه آمده ایم

غزل شماره ۳۶۲ تعداد ابیات ۱ - ۹

خیز تا از در میخانه گشادى طلبیم به ره دوست نشینیم و مرادى طلبیم
زاد راه حرم وصل نداریم مگر به گدائى ز در میکده زادى طلبیم
اشک آلوده ء ما گرچه روانست ولى به رسالت سوى او پاک نهادى طلبیم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو دادى طلبیم
نقطه ء خال تو بر لوح بصر نتوان زد مگر از مردمک دیده مدادى طلبیم
عشوه اى از لب شیرین تو دل خواست به جان به شکر خنده لبت گفت مزادى طلبیم
تا بود نسخه ء عطرى دل سودا زده را از خط غالیه ساى تو سوادى طلبیم
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ما به امید غمت خاطر شادى طلبیم
بر در مدرسه تا چند نشینى حافظ
خیز تا از در میخانه گشادى طلبیم

غزل شماره ۳۶۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

ما ز یاران چشم یارى داشتیم خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخت دوستى کى بر دهد حالیا رفتیم و تخمى کاشتیم
گفتگو آیین درویشى نبود ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه ء چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز ما دم همت بر او بگماشتیم
گفت خود دادى به ما دل حافظا
ما محصل بر کسى نگماشتیم

غزل شماره ۳۶۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

صلاح از ما چه مى جوئى که مستان را صلا گفتیم به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود گرت باور بود ورنه سخن این بود و ما گفتیم
من از چشم تو اى ساقى خراب افتاده ام لیکن بلائى کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
اگر بر من نبخشایى پشیمانى خورى آخر به خاطر دار این معنى که در خدمت کجا گفتیم
قدت گفتم که شمشادست ، بس خجلت به بار آورد که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
جگر چون نافه ام خون گشت کم زینم نمى باید جزاى آن که با زلفت سخن از چین خطا گفتیم
تو آتش گشتى اى حافظ ولى با یار در نگرفت
ز بد عهدى گل گوئى حکایت با صبا گفتیم

غزل شماره ۳۶۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد تا روى درین منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس ازین مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیم
در خرقه ازین بیش منافق نتوان بود بنیاد ازین شیوه رندانه نهادیم
چون مى رود این کشتى سرگشته که آخر جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بى دل و دین بود آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالى ز تو بودیم چو حافظ
یارب چه گداهمت و شاهانه نهادیم (۳۰۴)

غزل شماره ۳۶۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

بگذار تا بشارع میخانه بگذریم (۳۰۵)
کز بهر جرعه اى همه محتاج این دریم
روز نخست چون دم رندى زدیم و عشق شرط آن بود که جز ره این شیوه نسپریم
جائى که تخت و مسند جم مى رود به باد گر غم خوریم خوش نبود به که مى خوریم
تا بو که دست در کمر او توان زدن در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما با خاک کوى دوست به فردوس ننگریم
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا ما نیز هم به شعبده دستى برآوریم
از جرعه ء تو خاک زمین در و لعل یافت بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
حافظ چو ره به کنگره ء کاخ وصل نیست
با خاک آستانه ء این در بسر بریم

غزل شماره ۳۶۷ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

خیز تا خرقه ء صوفى به خرابات بریم شطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوى رندان قلندر به ره آورد سفر دلق بسطامى و سجاده ء طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحى گیرند چنگ صبحى به در پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادى ایمن بستیم همچو موسى ارنى گوى به میقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم علم عشق تو بر بام سموات بریم
خاک کوى تو به صحراى قیامت فردا همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد از گلستانش به زندان مکافات بریم
شرممان باد ز پشمینه ء آلوده ء خویش گر بدین فصل و هنر نام کرامات بریم (۳۰۶)
فتنه مى بارد ازین سقف مقرنس برخیز تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کارى نکند بس خجالت که ازین حاصل اوقات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کى (۳۰۷)
ره بپرسیم مگر پى به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضى حاجات بریم

غزل شماره ۳۶۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

بیا تا گل برافشانیم و مى در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحى نو در اندازیم
شراب ارغوانى را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقى به هم تازیم و بنیادش براندازیم (۳۰۸)
بهشت عدن اگر خواهى بیا با ما به میخانه که از پاى خمت روزى به حوض کوثر اندازیم (۳۰۹)
یکى از عقل مى لافد یکى طامات مى بافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
چو در دستست رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالى جناب انداز بود کان شاه خوبانرا نظر بر منظر اندازیم
سخن دانى و خوش خوانى نمى ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکى دیگر اندازیم

غزل شماره ۳۶۹ تعداد ابیات ۱ - ۸

صوفى بیا که خرقه ء سالوس برکشیم وین نقش زرق را خط بطلان به سرکشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه مى نهیم دلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه ء رضوان به ما دهند غلمان ز روضه ء حور ز جنت بدر کشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان غارت کنیم باده و شاهد به برکشیم
عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان روزى که رخت جان به جهانى دگر کشیم (۳۱۰)
کو جلوه اى ز ابروى او تا چو ماه نو گوى سپهر در خم چوگان زر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویست مستانه اش نقاب ز رخسار برکشیم
حافظ نه حد ماست چنین لاف ها زدن
پاى از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم

غزل شماره ۳۷۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم سخن اهل دلست این و به جان بنیوشیم
نیست در کس کرم و وقت طرب مى گذرد چاره آنست که سجاده به مى بفروشیم
خوش هوائیست فرحبخش خدایابفرست نازنینى که به رویش مى گلگون نوشیم
گل به جوش آمد و از مى نزدیمش آبى لاجرم زآتش حرمان و هوس مى جوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنرست چون ازین غصه ننالیم و چرا نخروشیم (۳۱۱)
مى کشیم از قدح لاله شرابى موهوم چشم بد دور که بى مطرب و مى مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

غزل شماره ۳۷۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

ما شبى دست برآریم و دعائى بکنیم غم هجران ترا چاره ز جائى بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددى تا طبیبش به سرآریم و دوائى بکنیم
آن که بى جرم برنجید و به تیغم ز دو رفت بازش آرید خدا را که صفائى بکنیم
خشک شدبیخ طرب راه خرابات کجاست تا در آن آب و هوانشو و نمائى بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب اى دل ورنه کار صعب است مبادا که خطائى بکنیم
سایه ء طایر کم حوصله کارى نکند طلب سایه ء میمون همائى بکنیم
در ره نفس کزو سینه ما بتکده شد تیر آهى بگشائیم و غزایى بکنیم (۳۱۲)
دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه کجاست (۳۱۳)
تابه قول و غزلش ساز نوائى بکنیم

غزل شماره ۳۷۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

مانگوئیم بد و میل به نا حق نکنیم جامه ء کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم
گر بدى گفت حسودى و رفیقى رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم
شاه اگر جرعه ء رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به مى صاف مروق نکنیم
آسمان کشتى ارباب هنر مى شکند تکیه آن به که برین بحر معلق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم برو
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

غزل شماره ۳۷۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

بارها گفته ام و بار دگر مى گویم که من دلشده این ره نه به خود مى پویم (۳۱۴)
در پس آینه طوطى صفتم داشته اند آن چه استاد ازل گفت بگو مى گویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرائى هست که از آن دست که مى پروریم مى رویم (۳۱۵)
دوستان عیب من بى دل حیران مکنید گوهرى دارم و صاحب نظرى مى جویم
گر چه با دلق ملمع مى گلگون عیب است مکنم عیب کزو رنگ و ریا مى شویم
خنده و گریه ء عشاق ز جائى دگر است مى سرایم به شب و وقت سحر مى مویم
حافظم گفت که خاک در میخانه مبوى
گو مکن عیب که من مشک ختن مى بویم

غزل شماره ۳۷۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

سرم خوشست و به بانگ بلند مى گویم که من نسیم حیات از پیاله مى جویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند مرید خرقه ء دردى کشان خوشخویم (۳۱۶)
ز شوق نرگس مست بلند بالائى چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
شدم فسانه به سرگشتگى چو گیسوى دوست (۳۱۷)
کشید در خم چوگان خویش چون گویم
گرم نه پیرمغان در به روى بگشاید کدام در بزنم چاره از کجا جویم
مکن درین چمنم سرزنش به خود روئى چنانکه پرورشم مى دهند مى رویم
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین خدا گواه که هر جا که هست با اویم (۳۱۸)
غبار راه طلب کیمیاى بهروزیست غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
بیار مى که به فتوى حافظ از دل پاک
غبار زرق به فیض قدح فرو شویم

غزل شماره ۳۷۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

گرچه ما بندگان پادشهیم پادشاهان ملک صبح گهیم
گنج در آستین و کیسه تهى جام گیتى نما و خاک رهیم
هوشیار حضور و مست غرور بحر توحید و غرقه ء گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کند ماش آیینه ء رخ چو مهیم
شاه بیدار بخت را هر شب ما نگهبان افسر و کلهیم
گو غنیمت شمار صحبت ما که تو در خواب و ما به دیده گهیم (۳۱۹)
شاه منصور واقفست که ما روى همت به هر کجا که نهیم
دشمنانرا ز خون کفن سازیم دوستانرا قباى فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود شیر سرخیم و افعى سیهیم
وام حافظ بگو که باز دهند
کرده اى اعتراف و ما گوهیم

غزل شماره ۳۷۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن مقدمش یارب مبارکباد بر سرو و سمن
خوش به جاى خویشتن بود این نشست خسروى تا نشیند هرکسى اکنون به جاى خویشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت کاسم اعظم کرد از و کوتاه دست اهر من
تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش هر نفس با بوى رحمن مى وزد باد یمن
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
خنگ چوگانى چرخت رام شد در زیر زین شهسوارا چون به میدان آمدى گوئى بزن
جویبار ملک را آب روان شمشیر تست تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
بعد ازین نشگفت اگر با نکهت خلق خوشت خیزد از صحراى ایذج نافه ء مشک ختن (۳۲۰)
گوشه گیران انتظار جلوه اى خوش مى کنند بر شکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ مى بنوش ساقیا مى ده به قول مستشار مؤ تمن
اى صبا بر ساقى بزم اتابک عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعه اى بخشد به من

غزل شماره ۳۷۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن به شادى رخ گل بیخ غم ز دل برکن
رسید باد صبا غنچه در وفادارى ز خود برون شد و بر خود درید پیراهن (۳۲۱)
طریق صدق بیاموز از آب صافى دل به راستى طلب آزادگى ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل گلاله نگر شکنج گیسوى سنبل ببین بروى سمن
عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعد(۳۲۲)
بعینه دل و دین مى برد به وجه حسن
صفیر بلبل شوریده و نفیر هزار براى وصل گل آمد برون ز بیت حزن
حدیث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوى پیر صاحب فن

غزل شماره ۳۷۸ تعداد ابیات ۱ - ۹

چوگل هر دم به بویت جامه بر تن (۳۲۳)
کنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت را دید گل گوئى که در باغ چو مستان جامه را بدرید بر تن
تنت در جامه چون در جام باده دلت در سینه چون در سیم آهن
من از دست غمت مشکل برم جان ولى دل را تو آسان بردى از من
به قول دشمنان برگشتى از دوست نگردد هیچکس با دوست دشمن
مکن کز سینه ام آه جگر سوز بر آید همچو دود از راه روزن
ببار اى شمع اشک از چشم خونین که شد سوز دلت بر خلق روشن
دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن
چو دل در زلف تو بسته است حافظ
بدینسان کار او در پا میفکن

غزل شماره ۳۷۹ تعداد ابیات ۱ - ۸

فاتحه اى چو آمدى بر سر خسته اى بخوان لب بگشا که مى دهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و مى رود گو نفسى که روح را مى کنم از پیش روان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت همچو تبم نمى رود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن چشمم از آن دو چشم تو خسته شدست و ناتوان (۳۲۴)
اى که طبیب خسته اى روى زبان من ببین کاین دم و دود سینه ام بار دلست بر زبان
باز نشان حرارتم ز آب دو دیده و ببین نبض مرا که مى دهد هیچ ز زندگى نشان ؟
آن که مدام شیشه ام از پى عیش داده است شیشه ام از چه مى برد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگى شعر تو داد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه ء شربتم بخوان

غزل شماره ۳۸۰ تعداد ابیات ۱ - ۶

چندانکه گفتم غم با طبیبان درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هر دم در دست خاریست گو شرم بادش از عندلیبان
یا رب امان ده تا باز بیند چشم محبان روى حبیبان
درج محبت بر مهر خود نیست یارب مبادا کام رقیبان
اى منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشیم از بى نصیبان
حافظ نگشتى رسواى گیتى (۳۲۵)
گر مى شنیدى پند ادیبان

غزل شماره ۴۰۰ - ۳۸۱
غزل شماره ۳۸۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

مى سوزم از فراغت روى از جفا بگردان هجران بلاى ما شد یارب بلا بگردان
مه جلوه مى نماید بر سبز خنگ گردون تا او به سر در آید بر رخش پا بگردان
مرغول را بر افشان یعنى برغم سنبل گرد چمن بخورى همچون صبا بگردان
یغماى عقل و دین را بیرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
اى نور چشم مستان در عین انتظارم چنگ حزین و جامى بنواز یا بگردان
دوران همى نویسد بر عارضش خط خوش یا رب نوشته ء بد از یار ما بگردان
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست
گر نیستت رضائى حکم قضا بگردان

غزل شماره ۳۸۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

یارب آن آهوى مشکین به ختن باز رسان وان سهى سرو خرامان به چمن باز رسان
دل آزرده ء ما را به نسیمى بنواز یعنى آن جان ز تن رفته به تن باز رسان
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند یار مهروى مرا نیز به من باز رسان
دیده ها در طلب لعل یمانى خون شد یا رب آن کوکب رخشان به یمن باز رسان
برو اى طایر میمون همایون آثار پیش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان
سخن اینست که ما بى تو نخواهیم حیات بشنو اى پیک خبر گیر و سخن باز رسان
آن که بودى وطنش دیده ء حافظ یا رب
به مرادش ز غریبى به وطن باز رسان

غزل شماره ۳۸۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

خدا را کم نشین با خرقه پوشان رخ از رندان بى سامان مپوشان (۳۲۶)
تو نازک طبعى و طاقت نیارى گرانیهاى مشتى دلق پوشان
درین خرقه بسى آلودگى هست خوشا وقت قباى مى فروشان
درین صوفى وشان دردى ندیدم که صافى باد عیش درد نوشان
چو مستم کرده اى مستور منشین چو نوشم داده اى زهرم منوشان
بیا وز غبن این سالوسیان بین صراحى خوندل و بربط خروشان
ز دلگرمى حافظ بر حذر باش
که دارد سینه اى چون دیگ جوشان

غزل شماره ۳۸۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت گفت اى چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کى از سیم و زرت کیسه تهى خواهد بود بنده ء من شو و برخور ز همه سیم تنان
کمتر از ذره نه اى پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسى چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحى مى دارى شادى زهره جبینان خور و نازک بدنان
دامن دوست به دست آر وز دشمن بگسل مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
با صبا در چمن لاله سحر مى گفتم که شهیدان که اند این همه خونین کفنان ؟
گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم
از مى لعل حکایت کن و شیرین دهنان

غزل شماره ۳۸۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

خوشتر از فکر مى و جام چه خواهد بودن تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند گو نه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن
مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که برو رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد منیوش اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دسترنج تو همان به که شود صرف به کام دانى آخر که به ناکام چه خواهد بودن
پیر میخانه همى خواند معمائى دوش از خط جام که فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزاى من بدنام چه خواهد بودن

غزل شماره ۳۸۶ تعداد ابیات ۱ - ۷

دانى که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوى او گدائى بر خسروى گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن از دوستان جانى مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وانجا به نیک نامى پیراهنى دریدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن گه سر عشقبازى از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کاخر ملول گردى از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گوئى برفت حافظ از پادشاه یحیى
یارب به یادش آور درویش پروریدن

غزل شماره ۳۸۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

منم که شهره ء شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
بمى پرستى از آن نقش خود بر آب زدم (۳۲۷)
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن (۳۲۸)
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام مى و گفت عیب پوشیدن (۳۲۹)
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بى عملان واجبست نشنیدن
مراد دل ز تماشاى باغ عالم چیست به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن
مبوس جز لب ساقى و جام مى حافظ(۳۳۰)
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

غزل شماره ۳۸۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

اى روى ماه منظر تو نوبهار حسن خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر در زلف بیقرار تو پیدا قرار حسن
ماهى نتافت همچو تو از برج نیکوئى سروى نخاست چون قدت از جویبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبرى فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه ء خال تو در جهان یک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن
دایم به لطف دایه ء طبع از میان جان مى پرورد به ناز ترا در کنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و ترست کاب حیات مى خورد از جویبار حسن
حافظ طمع برید که بیند نظیر تو
دیار نیست جز رخت اندر دیار حسن

غزل شماره ۳۸۹ تعداد ابیات ۱ - ۶

صبح است ساقیا قدحى پر شراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانى شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید مى ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش مى طلبى ترک خواب کن
روزى که چرخ از گل ما کوزه ها کند زنهار کاسه ء سرما پر شراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم با ما به جام باده ء صافى خطاب کن
کار صواب باده پرستى است حافظا
بر خیز و عزم جزم به کار صواب کن

غزل شماره ۳۹۰ تعداد ابیات ۱ - ۸

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن یعنى که رخ بپوش و جهانى خراب کن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را چون شیشه هاى دیده بر ما پرگلاب کن
بگشابه شیوه ، نرگس پرخواب مست را وز رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
زانجا که رسم و عادت عاشق کشى تست با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد ساقى بدور باده گلگون شتاب کن
بوى بنفشه بشنو و زلف نگار گیر بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
همچون حباب دیده بروى قدح گشاى وین خانه را قیاس اساس از حباب کن
حافظ وصال مى طلبد از ره دعا
یارب دعاى خسته دلان مستجاب کن

غزل شماره ۳۹۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

ز در در آى شبستان ما منور کن هواى مجلس روحانیان معطر کن
حجاب دیده ء ادراک شد شعاع جمال بیا و خرگه خورشید را منور کن
ستاره ء شب هجران نمى فشاند نور به بام قصر برآى و چراغ مه بر کن
چو شاهدان چمن زیر دست حسن تواند کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهى به مستان ده بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
فضول نفس حکایت بسى کند ساقى تو کار خود مده از دست و مى بساغر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز پیاله اى بدهش گو دماغ را تر کن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس به تحفه بر سوى فردوس و عود مجمر کن
ازین مزوّجه و خرقه نیک در تنگم به یک کرشمه صوفى کشم قلندر کن (۳۳۱)
بچشم و ابروى جانان سپرده ام دل و جان بیا بیا و تماشاى طاق و منظر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان
ز کارها که کنى شعر حافظ از بر کن

غزل شماره ۳۹۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

کرشمه اى کن و بازار ساحرى بشکن به غمزه رونق و ناموس ساحرى بشکن
به باد ده سرو دستار عالمى یعنى کلاه گوشه به آئین سرورى بشکن
به زلف گوى که آئین دلبرى بگذار به غمزه کوى که قلب ستمگرى بشکن
برون خرام و ببر گوى خوبى از همه کس سزاى حور بده رونق پرى بشکن
به آهوان نظر شیر آفتاب بگیر بابروان دو تا قوس مشترى بشکن
چو عطر ساى شود زلف سنبل از دم باد تو قیمتش به سر زلف عنبرى بشکن
چو عندلیب فصاحت فروشد اى حافظ
تو قدر او به سخن گفتن درى بشکن

غزل شماره ۳۹۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

اى نور چشم من سخنى هست گوش کن چون ساغرت پرست بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه ء اهرمن بسى است پیش آى و گوش دل به پیام سروش کن
تسبیح و خرقه لذت مستى نبخشدت همت درین عمل طلب از مى فروش کن
پیران سخن ز تجربه گویند، گفتمت هان اى پسر که پیر شوى پند گوش کن
بر هوشمند، سلسله ننهاد دست عشق خواهى که زلف یار کشى ترک هوش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند اى چنگ ناله برکش و اى دف خروش کن
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست صد جان فداى یار نصیحت نیوش کن
ساقى که جامت از مى صافى تهى مباد چشم عنایتى به من درد نوش کن
سرمست در قباى زر افشان چو بگذرى
یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

غزل شماره ۳۹۴ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

بالا بلند عشوه گر نقش باز من کوتاه کرد قصه زهد دراز من
دیدى دلا که آخر پیرى و زهد و علم با من چه کرد دیده معشوقه باز من ؟
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق غماز بود اشک و عیان کرد را ز من
نقشى بر آب مى زنم از گریه حالیا تا کى شود قرین حقیقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گریه مى کنم تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من
مى ترسم از خرابى ایمان که مى برد محراب ابروى تو حضور نماز من
مست است یار و یاد حریفان نمى کند ذکرش به خیر ساقى مسکین نواز من
یا رب کى آن صبا بوزد کز نسیم او(۳۳۲)
گردد شمامه ء کرمش کار ساز من
زاهد چو از نماز تو کارى نمى رود هم مستى شبانه و راز و نیاز من
حافظ ز گریه سوخت بگو حالش اى صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من

غزل شماره ۳۹۵ تعداد ابیات ۱ - ۸

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
گر چو شمعش پیش مى رم بر غمم خندد چو صبح (۳۳۳)
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
روى رنگین را به هر کس مى نماید همچو گل ور بگویم باز پوشان باز پوشاند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم از و یا داد بستاند ز من
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید کو به چیزى مختصر چون باز مى ماند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین گفت مى خواهى مگر تا جوى خون راند ز من
گر چو فرهادم به تلخى جان بر آید باک نیست بس حکایتهاى شیرین باز مى ماند ز من
صبر کن حافظ که گرزیندست باشد درس عشق (۳۳۴)
خلق در هر گوشه اى افسانه اى خواند ز من

غزل شماره ۳۹۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

نکته ء دلکش بگویم خال آن مهر رو ببین عقل و جان را بسته زنجیر آن گیسو ببین
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند اى ملامت گو خدا را رو مبین آن رو ببین
حلقه ء زلفش تماشاخانه باد صباست جان صد صاحبدل آن جا بسته ء یک مو ببین
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد با هواداران رهرو حیله ء هندو ببین
آن که من در جستجوى او ز خود فارغ شدم (۳۳۵)
کس ندیدست و نبیند مثلش از هر سو ببین
عیب دل کردم که وحشى وضع و هر جائى مباش گفت چشم شیر گیر و غنج آن آهو ببین
حافظ ار در گوشه ء محراب مى نالد رواست اى نصیحت گو خدا را آن خم ابرو ببین
از مراد شاه منصور اى فلک سر بر متاب
تیزى شمشیر بنگر قوت بازو ببین

غزل شماره ۳۹۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

شراب لعل کش وروى مه جبینان بین خلاف مذهب آنان جمال اینان بین
به زیر دلق ملمع کمندها دارند دراز دستى این کوته آستینان بین
به خرمن دو جهان سر فرو نمى آرند دماغ و کبر گدایان و خوشه چینان بین
بهاى نیم کرشمه هزار جان طلبند نیاز اهل دل و ناز نازنینان بین
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت وفاى صحبت یاران و همنشینان بین
اسیر عشق شدن چاره ء خلاص من است ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین (۳۳۶)
کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفاى همت پاکان و پاک دینان بین

غزل شماره ۳۹۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

مى فکن بر صف رندان نظرى بهتر ازین بر در میکده مى کن گذرى بهتر ازین
در حق من لبت این لطف که مى فرماید سخت خوبست و لیکن قدرى بهتر ازین
آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید گو درین کار بفرما نظرى بهتر ازین (۳۳۷)
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق گفتم اى خواجه عاقل هنرى بهتر ازین (۳۳۸)
دل بدین رود گرامى چه کنم گر ندهم (۳۳۹)
مادر دهر ندارد پسرى بهتر ازین
من چه گویم که قدح نوش و لب ساقى بوس بشنو از من که نگوید دگرى بهتر ازین (۳۴۰)
کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچین
که درین باغ نبینى ثمرى بهتر ازین

غزل شماره ۳۹۹ تعداد ابیات ۱ - ۷

گفتا برون شدى به تماشاى ماه نو از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمریست تا دلت ز اسیران زلف ماست غافل ز حفظ جانب یاران خود مشو
مفروش عطر عقل به بگیسوى زلف ما کانجا هزار نافه مشکین به نیم جو
تخم وفا و مهر درین کهنه کشتزار آنگه عیان شود که بود موسم درو
ساقى بیار باده که رمزى بگویمت از سر اختران کهن سیر و ماه نو
شکل هلال هر سر مه مى دهد نشان از افسر سیامک و ترک کلاه زو(۳۴۱)
حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست
درس حدیث عشق برو خوان وزو شنو

غزل شماره ۴۰۰ تعداد ابیات ۱ - ۸

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته ء خویش آمد و هنگام درو
گفتم اى بخت بخفتیدى و خورشید دمید(۳۴۲)
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق خرمن مه بجوى خوشه ء پروین بدو جو
گر روى پاک و مجرد چو مسیحابه فلک از چراغ تو بخورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیار تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش دور خوبى گذرانست نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه ء حسن بیدقى راند که برد از مه و خورشید گرو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه ء پشمینه بینداز و برو

غزل شماره ۴۲۰ - ۳۰۱
غزل شماره ۴۰۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

به جان پیر خرابات و حق صحبت او که نیست در سر من جز هواى خدمت او
بهشت اگر چه نه جاى گناهکارانست بیار باده که مستظهرم به همت او(۳۴۳)
بیا که دوش به مستى سروش عالم غیب (۳۴۴)
نوید داد که عامست فیض رحمت او
بر آستانه ء میخانه گر سرى بینى مزن به پاى که معلوم نیست نیت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست که نیست معصیت و زهد بى مشیت او
چراغ صاعقه ء آن سحاب روشن باد که زد به خرمن ما آتش محبت او
نمى کند دل من میل زهد و توبه ولى به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرواست
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او

غزل شماره ۴۰۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

اى آفتاب آینه دار جمال تو مشک سیاه مجمره گردان خال تو
صحن سراى دیده بشستم ولى چه سود کاین گوشه نیست در خور خیل خیال تو
در اوج ناز و نعمتى اى پادشاه حسن (۳۴۵)
یارب مباد تا به قیامت زوال تو
مطبوع تر ز نقش تو صورت نبست باز طغرانویس ابروى مشکین مثال تو
در چین زلفش اى دل مسکین چگونه اى که آشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوى گل ز در آشتى در آى اى نو بهار ما، رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه بگوشان ما شود کو عشوه اى ز ابروى همچون هلال تو
تا پیش بخت باز روم تهنیت کنان کو مژده اى ز مقدم عید وصال تو
این نقطه سیاه که آمد مدار نور عکسى است در حدیقه بینش ز خال تو
در پیش شاه عرض کدامین جفا کنم شرح نیازمندى خود یا ملال تو
حافظ درین کمند سر سرکشان بسى است
سوداى کج مپز که نباشد مجال تو (۳۴۶)

غزل شماره ۴۰۳ تعداد ابیات ۱ - ۷

اى خونبهاى نافه ء چین خاک راه تو خورشید سایه پرور طرف کلاه تو
خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال از دل نیایدش که نویسد گناه تو
نرگس کرشمه مى برداز حد برون خرام اى من فداى شیوه چشم سیاه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب توئى زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو
با هر ستاره اى سر و کارست هر شبم از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
یاران همنشین همه از هم جدا شدند مائیم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو

غزل شماره ۴۰۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو زینت تاج و نگین از گوهر والاى تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعى مى دهد از کلاه خسروى رخسار مه سیماى تو
گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالمست روشنائى بخش چشم اوست خاک پاى تو
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار جرعه اى بود از زلال جام جان افزاى تو
جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا سایه اندازد هماى چتر گردون ساى تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف نکته اى هرگز نشد فوت از دل داناى تو
آب حیوانش ز منقار بلاغت مى چکد طوطى خوش لهجه یعنى کلک شکر خاى تو
عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست راز کس مخفى نماند با فروغ راى تو
خسروا پیرانه سر حافظ جوانى مى کند
بر امید عفو جان بخش گنه بخشاى تو(۳۴۷)

غزل شماره ۴۰۵ تعداد ابیات ۱ - ۹

تاب بنفشه مى دهد طره مشکساى تو پرده غنچه مى درد خنده دلگشاى تو
اى گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق مى کند شب همه شب دعاى تو
من که ملول گشتمى از نفس فرشتگان قال و مقال عالمى مى کشم از براى تو
دلق گداى عشق را گنج بود در آستین زود به سلطنت رسد هر که بود گداى تو(۳۴۸)
عشق تو سرنوشت من خاک درت بهشت من مهر رخت سرشت من راحت من رضاى تو(۳۴۹)
خرقه ء زهد و جام مى گر چه نه در خور همند این همه نقش مى زنم از جهت رضاى تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر کاین سر پر هوس شود خاک در سراى تو
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال تست جاى دعاست شاه من بى تو مباد جاى تو
خوش چمنى است عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سراى تو

غزل شماره ۴۰۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

مرا چشمسیت خون افشان ز دست آن کمان ابرو(۳۵۰)
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستى نگارین گلشنش رویست و مشکین سایبان ابرو
هلالى شد تنم زین غم که با طغراى ابرویش که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم هزاران گونه پیغامست و حاجب در میان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست که بر طرف سمنزارش همى گردد چمان ابرو
دگر حور و پرى را کس نگوید با چنین حسنى که این را این چنین چشمست و آنرا آنچنان ابرو
تو کافر دل نمى بندى نقاب زلف و مى ترسم که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هوادارى
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

غزل شماره ۴۰۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

خط عذار یار که بگرفت ماه ازو خوش حلقه ایست لیک به در نیست راه ازو
ابروى دوست گوشه ء محراب دولتست آنجا بمال چهره و حاجت بخواه ازو
اى جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار کائینه ایست جام جهان بین که آه ازو
کردار اهل صومعه ام کرد مى پرست این دودبین که نامه ء من شد سیاه ازو
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن (۳۵۱)
من برده ام به باده فروشان پناه ازو
ساقى چراغ مى بره آفتاب دار گو بر فروز مشعله ء صبحگاه ازو
آبى بروزنامه ء اعمال ما فشان بتوان مگر سترد حروف گناه ازو(۳۵۲)
آیا درین خیال که دارد گداى شهر روزى بود که یاد کند پادشاه ازو
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
خالى مباد عرصه این بزمگاه ازو

غزل شماره ۴۰۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

گلبن عیش مى دهد ساقى گلعذار کو باد بهار مى وزد باده خوشگوار کو
مجلس بزم عیش را غالیه ء مراد نیست اى دم صبح خوش نفس نافه ء زلف یار کو
هر گل نوز گلرخى یاد همى کند ولى گوش سخن شنو کجا دیده ء اعتبار کو
حسن فروشى گلم نیست تحمل اى صبا دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحر گهى اگر لاف ز عارض توزد خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه ندارى آرزو مردم ازین هوس ولى قدرت و اختیار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو

غزل شماره ۴۰۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

اى پیک راستان خبر یار ما بگو احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
بر این فقیر نامه ء آن محتشم بخوان با این گدا حکایت آن پادشا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخور با یار آشنا سخن آشنا بگو
جان پرورست قصه ء ارباب معرفت رمزى برو بپرس حدیثى بیا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاک مى فشاند بر آن غریب ما چه گذشت اى صبا بگو
بر هم چو مى زد آن سر زلفین مشکبار با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات مى کند گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود بعد از اداى خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر شاهانه ماجراى گناه گدا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه مى دهند
مى نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

غزل شماره ۴۱۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

خنک نسیم معنبر شمامه ء دلخواه که در هواى تو برخاست بامداد پگاه
دلیل راه شو اى طایر خجسته لقا که دیده آب شد از شوق خاک آن درگاه
به یاد شخص نزارم که غرق خون دلست هلال راز کنار افق کنید نگاه
ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر سپیده دم که صبا چاک زد شعار سیاه
منم که بى تو نفس مى کشم زهى خجلت مگر تو عفو کنى ورنه چیست عذر گناه
به عشق روى تو روزى که از جهان بروم ز تربتم به دمد سرخ گل به جاى گیاه
مده به خاطر نازک ملالت از من زود
که حافظ تو خود این لحظه گفت بسم اللّه

غزل شماره ۴۱۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

عیشم مدامست از لعل دلخواه کارم به کامست الحمدلله
اى بخت سرکش تنگش ببر کش گه جام زرکش گه لعل دلخواه
ما را به رندى افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه (۳۵۳)
از دست زاهد کردیم توبه وز فعل عابد استغفراللّه
جانا چه گویم شرح فراقت چشمى و صد نم جانى و صد آه
کافر مبیناد این غم که دیدست از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

غزل شماره ۴۱۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

گر تیغ بارد در کوى آن ماه گردن نهادیم الحکم لله
من رند و عاشق آن گاه توبه استغفراللّه استغفراللّه (۳۵۴)
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم یا جام باده یا قصه کوتاه
آیین تقوى ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه
مهرتو عکسى بر ما نیفکند آیینه رویا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان یا لیت شعرى حتام القاه (۳۵۵)
حافظ چه نالى گر وصل خواهى
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه

غزل شماره ۴۱۳ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

وصال او زعمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به
گلى کان پایمال سرو ما گشت بود خاکش زخون ارغوان به
به داغ بندگى مردن برین در به جان او که از ملک جهان به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به
خدا را از طبیب من بپرسید که آخر کى شود این ناتوان به
دلا دایم گداى کوى او باش به حکم آن که دولت جاودان به
به خلدم دعوت اى زاهد مفرماى که این سیب زنخ زان بوستان به
جوانا سر متاب از پند پیران که راى پیر از بخت جوان به
شبى مى گفت چشم کس ندیدست ز مروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حیاتست ولى شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر
و لیکن گفته ء حافظ از آن به

غزل شماره ۴۱۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

ناگهان پرده برانداخته اى یعنى چه مست از خانه برون تاخته اى یعنى چه
شاه خوبانى و منظور گدایان شده اى قدر این مرتبه نشناخته اى یعنى چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب این چنین با همه در ساخته اى یعنى چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادى بازم از پاى در انداخته اى یعنى چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان وز میان تیغ به ما آخته اى یعنى چه
هر کس از مهره مهر تو بنقشى مشغول عاقبت با همه کج باخته اى یعنى چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداخته اى یعنى چه

غزل شماره ۴۱۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

در سراى مغان رفته بود و آب زده نشسته پیر و صلائى به شیخ و شاب زده
سبو کشان همه در بندگیش بسته کمر ولى ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پاشیده عذار مغبچگان راه آفتاب زده
ز شور و عربده ء شاهدان شیرین کار شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته ء رحمت ز جرعه بر رخ حور و پرى گلاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده (۳۵۶)
سلام کردم و با من به روى خندان گفت که اى خمار کش مفلس شراب زده
که این کند که تو کردى به ضعف همت و راى ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند که خفته اى تو در آغوش بخت خواب زده (۳۵۷)
فلک جنیبه کش شاه نصرت الدین است بیا ببین ملکش دست در رکاب زده
خرد که ملهم غیب است بهر کسب شرف ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده
بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهاى مستجاب زده

غزل شماره ۴۱۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه ء باده فروش گفت بیدار شو اى رهر و خواب آلوده
شست و شوئى کن و آن گه به خرابات خرام تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
به طهارت گذران منزل پیرى و مکن خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافى شو و از چاه طبیعت بدر آى که صفائى ندهد آب تراب آلوده
به هواى لب شیرین پسران چند کنى جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
آشنایان ره عشق درین بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده (۳۵۸)
گفتم اى جان جهان دفتر گل عیبى نیست که شود فصل بهار از مى ناب آلوده (۳۵۹)
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه ازین لطف به انواع عتاب آلوده (۳۶۰)

غزل شماره ۴۱۷ تعداد ابیات ۱ - ۵

دامن کشان همى شد در شرب زر کشیده صد ماهرو ز رشکش جیب قصب دریده
از تاب آتش مى بر گرد عارضش خوى چون قطره هاى شبنم بر برگ گل چکیده
لفظى فصیح شیرین قدى بلند چابک روئى لطیف زیبا چشمى خوش کشیده
یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده
آن لعل دلکشش بین وان خنده ء دل آشوب وان رفتن خوشش بین وآن گام آرمیده
آن آهوى سیه چشم از دام ما برون شد یاران چه چاره سازم با این دل رمیده
زنهار تا توانى اهل نظر میازار دنیا وفا ندارد اى نور هر دو دیده
تا کى کشم عتیبت از چشم دلفریبت روزى کرشمه اى کن اى یار برگزیده
گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده
بس شکر باز گویم در بندگى خواجه
گر اوفتد به دستم آن میوه ء رسیده

غزل شماره ۴۱۸ تعداد ابیات ۱ - ۵

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه انى رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت لیست دموع عینى هذا لنا العلامه
هر چند کازمودم از وى نبود سودم من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسیدم از طبیبى احوال دوست گفتا فى بعدها عذاب فى قربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم والله ما راینا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامى به جان شیرین (۳۶۱)
حتى یذوق منه کاسا من الکرامه

غزل شماره ۴۱۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

چراغ روى ترا شمع گشت پروانه مرا ز خال تو با حال خویش پروا نه (۳۶۲)
به بوى زلف تو گر جان به باد رفت چه شد هزار جان گرامى فداى جانانه
خرد که قید مجانین عشق مى فرمود به بوى سنبل زلف تو گشت دیوانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسى ز شمع روى تواش چون رسید پروانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانى که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقشها که بر انگیختیم و سود نداشت فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زیباى او به جاى سپند به غیر خال سیاهش که دید به دانه
حدیث مدرسه و خانقه مگوى که باز
فتاد در سر حافظ هواى میخانه

غزل شماره ۴۲۰ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

سحرگاهان که مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مى ز شهر هستیش کردم روانه
نگار مى فروشم عشوه اى داد که ایمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقى کمان ابرو شنیدم که اى تیر ملامت را نشانه
نبندى زان میان طرفى کمروار اگر خود را ببینى در میانه
برو این دام بر مرغى دگر نه که عنقا را بلندست آشیانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهى که با خود عشق بازد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقى همه اوست خیال آب و گل در ره بهانه
بده کشتى مى تا خوش برآییم (۳۶۳) ازین دریاى ناپیدا کرانه
وجود ما معمائیست حافظ
که تحقیقش فسونست و فسانه

غزل شماره ۴۴۰ - ۴۲۱
غزل شماره ۴۲۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

به صوت بلبل و قمرى اگر ننوشى مى علاج کى کنمت آخر الدواءالکى
ذخیره اى بنه از رنگ و بوى فصل بهار که مى رسند ز پى رهزنان بهمن و دى
شکوه سلطنت و حسن کى ثباتى داد ز تخت جم سخنى مانده است و افسرکى
خزینه دارى میراث خوارگان کفرست به قول مطرب و ساقى به فتوى دف و نى
زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند مجو ز سفله مروت که شیئه لاشى
نوشته اند بر ایوان جنت الماوى که هر که عشوه دنیا خرید واى به وى
سخا نماند سخن طى کنم شراب کجاست بده به شادى روح و روان حاتم طى
بخیل بوى خدا نشنود بیا حافظ
پیاله گیر و کرم ورز و الضمان على

غزل شماره ۴۲۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

ساقى بیا که شد قدح لاله پر ز مى طامات تابه چند و خرافات تا به کى
مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان استاده است سرو و کمر بسته است نى
در ده به یاد حاتم طى جام یک منى تا نامه ء سیاه بخیلان کنیم طى
زان مى که داد حسن و لطافت به ارغوان بیرون فکند لطف مزاج از رخش به خوى
باد صبا ز عهد صبى یاد مى دهد جان داروئى که غم ببرد در ده اى صبى
خوش نازکانه مى چمى اى شاخ نوبهار کاشفتگى مبادت از آشوب باد دى
هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان بیدار شو که خواب عدم در پى است هى
بگذر ز کبر و ناز که دیدست روزگار چین قباى قیصر و طرف کلاه کى
بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست اى واى بر کسى که شد ایمن ز مکر وى
حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد فراش باد هر ورقش را به زیر پى
فردا شراب کوثر و حور از براى ماست و امروز نیز ساقى مهروى و جام مى
حافظ حدیث سحر فریب خوشت رسید
تا حد مصر و چین و به اطراف روم و رى

غزل شماره ۴۲۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

لبش مى بوسم و در مى کشم مى به آب زندگانى برده ام پى
نه رازش مى توانم گفت با کس نه کس را مى توانم دید با وى
لبش مى بوسد و خون مى خورد جام رخش مى بیند و گل مى کند خوى
بده جام مى و از جم مکن یاد که مى داند که جم کى بود و کى کى
بزن در پرده چنگ اى ماه مطرب رگش بخراش تا بخروشم از وى
گل از خلوت به باغ آورد مسند بساط زهد همچون غنچه کن طى
چو چشمش مست را مخمور مگذار به یاد لعلش اى ساقى بده مى
نجوید جان از آن قالب جدائى که باشد خون جامش در رگ و پى
زبانت درکش اى حافظ زمانى
حدیث بى زبانان بشنو از نى

غزل شماره ۴۲۴ تعداد ابیات ۱ - ۶

مخمور جام عشقم ساقى بده شرابى پر کن قدح که بى مى مجلس ندارد آبى
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید مطرب بزن نوائى ساقى بده شرابى
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامى بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابى
شد حلقه قامت من تا بعد ازین رقیبت زین در دگر نراند ما را به هیچ بابى (۳۶۴)
در انتظار رویت ما و امیدوارى در عشوه ء وصالت ما و خیال و خوابى
حافظ چه مى نهى دل تو در خیال خوبان
کى تشنه سیر گردد از لمعه سرابى

غزل شماره ۴۲۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۳

اى که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختى لطف کردى سایه اى بر آفتاب انداختى
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت حالیا نیرنگ نقشى خوش بر آب انداختى
هر کسى با شمع رخسارت به وجهى عشق باخت زان میان پروانه را در اضطراب انداختى
گنج عشق خود نهادى در دل ویران ما سایه ء دولت برین کنج خراب انداختى
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن تشنه لب کردى و گردان را در آب انداختى
خواب بیداران ببستى وانگه از نقش خیال تهمتى بر شبروان خیل خواب انداختى
گوى خوبى بردى از خوبان خلخ شاد باش جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختى
پرده از رخ برفکندى یک نظر در جلوه گاه وز حیا، حور و پرى را در حجاب انداختى
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختى
از فریب نرگس مخمور و لعل مى پرست حافظ خلوت نشین را در شراب انداختى
وز براى صید دل در گردنم زنجیر زلف چون کمند خسرو مالک رقاب انداختى
نصرت الدین شاه یحیى آن که خصم ملک را از دم شمشیر چون آتش در آب انداختى
داور دارا شکوه اى آن که تاج آفتاب
از سر تعظیم بر خاک جناب انداختى

غزل شماره ۴۲۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

اى دل مباش یک دم خالى ز عشق و مستى و آن گه برو که رستى از نیستى و هستى
در مذهب طریقت خامى نشان کفرست آرى طریق دولت چالاکى است و چستى
با ضعف و ناتوانى همچون نسیم خوش باش بیمارى اندرین ره بهتر ز تندرستى
تا فضل و عقل بینى بى معرفت نشینى یک نکته ات بگویم خود را مبین که رستى
گر جان به تن ببینى مشغول کار او شو(۳۶۵)
هر قبله اى که بینى بهتر ز خود پرستى
در آستان جانان از آسمان میندیش کز اوج سر بلندى افتى به خاک پستى
خار ارچه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد سهلست تلخى مى در جنب ذوق مستى
صوفى پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز(۳۶۶)
اى کوته آستینان تا کى دراز دستى

غزل شماره ۴۲۷ تعداد ابیات ۱ - ۷

با مدعى مگوئید اسرار عشق و مستى تا بى خبر بمیرد در درد خود پرستى
عاشق شو ار نه روزى کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستى
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمى پرستى
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را تا کى کند سیاهى چندین دراز دستى
در گوشه سلامت مستور چون توان بود تا نرگس تو باما گوید رموز مستى
آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست کز سرکشى زمانى با ما نمى نشستى
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق ازین کشاکش پنداشتى که جستى

غزل شماره ۴۲۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

آن غالیه خط گر سوى ما نامه نوشتى گردون ورق هستى ما در ننوشتى
هر چند که هجران ثمر وصل بر آرد دهقان جهان کاش که این تخم نکشتى
در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد چون بالش زر نیست بسازیم بخشتى
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد یک شیشه مى و نوش لبى و لب کشتى
آمرزش نقدست کسى را که در اینجا یاریست چو حورى و سرائى چو بهشتى
تا کى غم دنیاى دنى اى دل دانا حیفست ز خوبى که شود عاشق زشتى
آلودگى خرقه خرابى جهان است کو راهروى اهل دلى پاک سرشتى (۳۶۷)
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
تقدیر چنین بود چه کردى که نهشتى

غزل شماره ۴۲۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

اى قصه ء بهشت ز کویت حکایتى شرح جمال حور ز رویت روایتى
انفاس عیسى از لب لعلت لطیفه اى آب خضر ز نوش لبانت حکایتى
هر پاره از دل من و از غصه قصه اى هر سطرى از خصال تو وز رحمت آیتى
کى عطر ساى مجلس روحانیان شدى گل را اگر نه بوى تو کردى رعایتى
در آرزوى خاک در یار سوختیم یاد آور اى صبا که نکردى حمایتى
اى دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت صد مایه داشتى و نکردى کفایتى
بوى دل کباب من آفاق را گرفت این آتش درون بکند هم سرایتى
در آتش ار خیال رخش دست مى دهد ساقى بیا که نیست ز دوزخ شکایتى
دانى مراد حافظ ازین درد و غصه چیست
از تو کرشمه اى وز خسرو عنایتى

غزل شماره ۴۳۰ تعداد ابیات ۱ - ۸

سبت سلمى بصدغیها فؤ ادى و روحى کل یوم لى ینادى
نگارا بر من بى دل ببخشاى و واصلنى على رغم الاعادى
حبیبا در غم سوداى عشقت توکلنا على رب العباد
امن انکرتنى عن عشق سلمى ته زاول آن روى نهکو بوادى (۳۶۸)
بپى ماچان غرامت بسپر یمن غرت یک وى روشتى از امادى (۳۶۹)
غم این دل بواتت خورد ناچار و غرنه وابنى آنچت نشادى (۳۷۰)
که همچون مت ببوتن دل واى ره (۳۷۱)
غریق العشق فى بحرالوداد
دل حافظ شد اندر چین زلفت
بلیل مظلم والله هادى

غزل شماره ۴۳۱ تعداد ابیات ۰۱ - ۱۰

دیدم به خواب دوش که ماهى بر آمدى کز عکس روى او شب هجران سر آمدى
تعبیر رفت یار سفر کرده مى رسد اى کاج هر چه زودتر از در در آمدى
ذکرش به خیر ساقى فرخنده فال من کز در مدام با قدح و ساغر آمدى
خوش بودى ار به خواب بدیدى دیار خویش تا یاد صحبتش سوى ما رهبر آمدى
فیض ازل به زور و زر ار آمدى به دست آب خضر نصیبه اسکندر آمدى
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا هر دم پیام یار و خط دلبر آمدى
کى یافتى رقیب تو چندین مجال ظلم مظلومى ار شبى به در داور آمدى
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دریا دلى بجوى ، دلیرى ، سر آمدى
آن کو ترا به سنگدلى گشت رهنمون (۳۷۲)
اى کاشکى که پاش به سنگى بر آمدى
گر دیگرى به شیوه ء حافظ زدى رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدى

غزل شماره ۴۳۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

سحر با باد مى گفتم حدیث آرزومندى خطاب آمد که واثق شو با الطاف خداوندى
دعاى صبح و آه شب کلید گنج مقصودست بدین راه و روش مى رو که با دلدار پیوندى
جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست ز مهر او چه مى پرسى درو همت چه مى بندى
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز وراى حد تقریرست شرح آرزومندى
الا اى یوسف مصرى که کردت سلطنت مغرور پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندى
همائى چون تو عالى قدر حرص استخوان تا کى دریغ آن سایه ء همت که بر نااهل افکندى (۳۷۳)
درین بازار اگر سودیست با درویش خرسندست خدایا منعمم گردان به درویشى و خرسندى
به شعر حافظ شیراز مى رقصند و مى نازند
سیه چشمان کشمیرى و ترکان سمرقندى (۳۷۴)

غزل شماره ۴۳۳ تعداد ابیات ۱ - ۸

به جان او که گرم دسترس به جان بودى کمینه پیشکش بندگانش آن بودى
بگفتمى که بها چیست خاک پایش را اگر حیات گرانمایه جاودان بودى
به بندگى قدش سرو معترف گشتى گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودى
به خواب نیز نمى بینمش چه جاى وصال چو این نبود و ندیدیم بارى آن بودى
اگر دلم نشدى پایبند طره ء او کى اش قرار درین تیره خاکدان بودى
به رخ چو مهر فلک بى نظیر آفاق است به دل دریغ که یک ذره مهربان بودى
در آمدى ز درم کاشکى چو لمعه نور که بر دو دیده ما حکم او روان بودى
ز پرده ناله ء حافظ برون کى افتادى
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودى

غزل شماره ۴۳۴ تعداد ابیات ۱ - ۶

چه بودى اردل آن ماه مهربان بودى که حال ما نه چنین بودى ار چنان بودى
برات خوشدلى ما چه کم شدى یارب گرش نشان امان از بد زمان بودى
بگفتمى که چه ارزد نسیم طره ء دوست گرم به هر سر موئى هزار جان بودى
گرم زمانه سر افراز داشتى و عزیز سریر عزتم آن خاک آستان بودى
ز پرده کاش برون آمدى چو قطره ء اشک که بر دو دیده ء ما حکم او روان بودى
اگر نه دایره عشق راه بر بستى
چو نقطه حافظ سر گشته در میان بودى

غزل شماره ۴۳۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۵

طفیل هستى عشقند آدمى و پرى (۳۷۵)
ارادتى بنما تا سعادتى ببرى
بکوش خواجه و از عشق بى نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بى هنرى
طریق عشق طریقى عجب خطرناک است نعوذ باللّه اگر ره به مقصدى نبرى
مرا درین ظلمات آنکه رهنمایى کرد نیاز نیم شبى بود و گریه سحرى (۳۷۶)
چو مستعد نظر نیستى وصال مجوى که جام جم نکند سود وقت بى صبرى
مى صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند به عذر نیم شبى کوش و گریه سحرى
ز هجر و وصل تو در حیرتم چه چاره کنم نه در برابر چشمى نه غایب از نظرى (۳۷۷)
به بوى زلف و رخت مى روند و مى آیند صبا به غالیه سائى و گل به جلوه گرى
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگرى
دعاى گوشه نشینان بلا بگرداند چرا به گوشه چشمى به ما نمى نگرى
بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن و زین معامله غافل مشو که حیف خورى
ز من به حضرت آصف که مى برد پیغام که یاد گیرد و مصرع ز من به نظم درى
بیا که وضع جهانرا چنانکه من دیدم گر امتحان بکنى مى خورى و غم نخورى
کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن (۳۷۸)
که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سرى (۳۷۹)
به یمن همت حافظ امید هست که باز
ارى اسامر لیلاى لیله القمر

غزل شماره ۴۳۶ تعداد ابیات ۱ - ۷

چو سرو اگر بخرامى دمى به گلزارى خورد ز غیرت روى تو هر گلى خارى
ز کفر زلف تو هر حلقه اى و آشوبى ز سحر چشم تو هر گوشه اى و بیمارى
نثار خاک رهت نقد جان من هر چند که نیست نقد روان را بر تو مقدارى
سرم برفت و زمانى به سر نرفت این کار دلم گرفت و نبودت غم گرفتارى
مرو چو بخت من اى چشم مست یار به خواب که در پى است ز هر سویت آه بیدارى
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان چو تیره راى شوى کى گشایدت کارى
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آى
به خنده گفت که اى حافظ این چه پرگارى

غزل شماره ۴۳۷ تعداد ابیات ۱ - ۸

شهریست پر ظریفان و ز هر طرف نگارى یاران صلاى عشقست گر مى کنید کارى
مى بى غش است بشتاب وقتى خوشست دریاب (۳۸۰)
سال دگر که دارد امید نو بهارى
در بوستان حریفان مانند لاله و گل هر یک گرفته جامى بر یاد روى یارى
چشم فلک نبیند زین طرفه تر جوانى در دست کس نیفتد زین خوبتر نگارى
هرگز که دیده باشد جسمى ز جان مرکب بر دامنش مباد ازین خاکیان غبارى (۳۸۱)
چون من شکسته اى را از پیش خود چه رانى کم غایت توقع بوسى است یا کنارى
چون این گره گشایم وین راز چون نمایم دردى و سخت دردى کارى و صعب کارى
هر تار موى حافظ در دست زلف شوخى
مشکل توان نشستن در این چنین دیارى

غزل شماره ۴۳۸ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

ترا که هر چه مرادست در جهان دارى چه غم ز حال ضعیفان ناتوان دارى
به اختیارت اگر صدهزار تیر جفاست به قصد جان من خسته در کمان دارى
مکن عتاب ازین بیش و جور بر دل ما مکن هر آن چه توانى که جان آن دارى
بنوش مى که سبک روحى و لطیف مدام على الخصوص در آن دم که سرگران دارى
بیاض روى ترا نیست نقش در خور آنک سوادى از خط مشکین بر ارغوان دارى
میان ندارى و دارم عجب که هر ساعت میان مجمع خوبان کنى میان دارى
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان که حکم بر سر آزادگان روان دارى
بکش جفاى رقیبان مدام و جور حسود که سهل باشد اگر یار مهربان دارى
به وصل دوست گرت دست مى دهد یک دم برو که هر چه مرادست در جهان دارى
چو گل به دامن ازین باغ مى برى حافظ
چه غم ز ناله و فریاد باغبان دارى

غزل شماره ۴۳۹ تعداد ابیات ۱ - ۹

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو دارى به یادگار بمانى که بوى او دارى
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق دروست توان به دست تو دادن گرش نکو دارى
در آن شمایل مطبوع هیچ نتوان گفت جز این قدر که رقیبان تند خو دارى
نواى بلبلت اى گل کجا پسند افتد که گوش و هوش به مرغان هرزه گو دارى
به جرعه ء تو سرم مست گشت نوشت باد خود از کدام خمست این که در سبو دارى
به سرکشى خود اى سرو جویبار مناز که گر باو رسى از شرم سر فرو دارى
دم از ممالک خوبى چو آفتاب زدن ترا رسد که غلامان ماهرو دارى
قباى حسن فروشى ترا برازد و بس که همچو گل همه آئین رنگ و بو دارى
ز کنج صومعه حافظ مجوى گوهر عشق
قدم برون نه اگر میل جستجو دارى

غزل شماره ۴۴۰ تعداد ابیات ۱ - ۷

بیا با ما مور ز این کینه دارى که حق صحبت دیرینه دارى
نصیحت گوش کن کاین در بسى به از آن گوهر که در گنجینه دارى
و لیکن کى نمائى رخ به رندان تو کز خورشید و مه آئینه دارى
بد رندان مگو اى شیخ و هشدار که با حکم خدائى کینه دارى
نمى ترسى ز آه آتشینم ؟ تو دانى خرقه ء پشمینه دارى
به فریاد خمار مفلسان رس خدا را گر مى دوشینه دارى
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنى که اندر سینه دارى

غزل شماره ۴۶۰ - ۴۴۱
غزل شماره ۴۴۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

اى که در کوى خرابات مقامى دارى جم وقت خودى ار دست به جامى دارى
اى که با زلف و رخ یار گذارى شب و روز فرصتت باد که خوش صبحى و شامى دارى
اى صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن یار سفر کرده پیامى دارى
بوى جان از لب خندان قدح مى شنوم بشنو اى خواجه اگر زانکه مشامى دارى
نام ار مى طلبد از تو غریبى چه شود(۳۸۲)
توئى امروز درین شهر که نامى دارى
خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولى بر کنار چمنش وه که چه دامى دارى
چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود مى کنم شکر که بر جور دوامى دارى
بس دعاى سحرت مونس جان خواهد بود
تو که چون حافظ شبخیز غلامى دارى

غزل شماره ۴۴۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

اى که مهجورى عشاق روا مى دارى عاشقانرا ز بر خویش جدا مى دارى
تشنه ء بادیه را هم به زلالى دریاب به امیدى که درین ره به خدا مى دارى
دل ببردى و بحل کردمت اى جان لیکن به ازین دار نگاهش که مرا مى دارى
ساغر ما که حریفان دگر مى نوشند ما تحمل نکنیم ار تو روا مى دارى
اى مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه تست (۳۸۳)
عرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى
حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند سعى نابرده چه امید عطا مى دارى
تو به تقصیر خود افتادى ازین در محروم
از که مى نالى و فریاد چرا مى دارى ؟

غزل شماره ۴۴۳ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

روزگاریست که ما را نگران مى دارى مخلصانرا نه به وضع دگران مى دارى
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران مى دارى
چون توئى نرگس باغ نظر اى چشم و چراغ سر چرا بر من دلخسته گران مى دارى
گوشه چشم رضائى به منت باز نشد این چنین عزت صاحب نظران مى دارى
ساعد آن به که بپوشى تو چو از بهر نگار دست در خون دل پرهنران مى دارى
گرچه رندى و خرابى گنه ماست ولى عاشقى گفت که تو بنده بر آن مى دارى
اى که در دلق ملمع طلبى ذوق حضور(۳۸۴)
چشم سرى عجب از بى خبران مى دارى
پدر تجربه اى دل توئى آخر ز چه روى طمع مهر و وفا زین پسران مى دارى
گوهر جام جم از کان جهانى دگر است تو تمنا ز گل کوزه گران مى دارى
کیسه ء سیم و زرت پاک بباید پرداخت این طمعها که تو از سیمبران مى دارى
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران مى دارى

غزل شماره ۴۴۴ تعداد ابیات ۱ - ۹

خوش کرد یاورى فلکت روز داورى تا شکر چون کنى و چه شکرانه آورى
آن کس که او فتاد خدایش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خورى
در کوى عشق شوکت شاهى نمى خرند اقرار بندگى کن و اظهار چاکرى
ساقى به مژدگانى عیش از درم در آى تا یک دم از دلم غم دنیا بدر برى
در شاهراه جاه و بزرگى خطر بسى است آن به کزین گریوه سبکبار بگذرى
سلطان و فکر لشکر و سوداى تاج و گنج درویش و امن خاطر و کنج قلندرى
یک حرف صوفیانه بگویم اجازتست ؟ اى نور دیده صلح به از جنگ و داورى
نیل مراد بر حسب فکر و همت است از شاه نذر خیر و ز توفیق یاورى
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوى
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگرى

غزل شماره ۴۴۵ تعداد ابیات ۱ - ۵

اى که دایم به خویش مغرورى گر ترا عشق نیست معذورى
گرد دیوانگان عشق مگرد که به عقل عقیله مشهورى
مستى عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگورى
روى زردست و آه درد آلود عاشقانرا دواى رنجورى (۳۸۵)
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر مى طلب که مخمورى

غزل شماره ۴۴۶ تعداد ابیات ۱ - ۹

ز کوى یار مى آید نسیم باد نوروزى ازین باد ار مدد خواهى چراغ دل بر افروزى
چو گل گر خرده اى دارى خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلطها داد سوداى زر اندوزى
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانى به گلزار آى کز بلبل غزل گفتن بیاموزى
طریق کام بخشى چیست ترک کام خود کردن کلاه سرورى آنست کز این ترک بر دوزى
سخن در پرده مى گویم چو گل از غنچه بیرون آى که بیش از پنج روزى نیست حکم میر نوروزى
ندانم نوحه قمرى به طرف جویباران چیست مگر او نیز همچون من غمى دارد شبانروزى
میى دارم چو جان صافى و صوفى مى کند عیبش خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزى
جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین اى شمع که حکم آسمان اینست اگر سازى و گر سوزى (۳۸۶)
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا حافظ که جاهل را هنى تر مى رسد روزى

غزل شماره ۴۴۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

عمر بگدشت به بیحاصلى و بوالهوسى اى پسر جام میم ده که به پیرى برسى
چه شکرهاست درین شهر که قانع شده اند شاهبازان طریقت به مقام مگسى
دوش در خیل غلامان درش مى رفتم گفت اى عاشق بیچاره تو بارى چه کسى
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسى
لمع البرق من الطور و آنست به فلعلى لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش وه که بس بى خبر از غلغل چندین حرسى
بال بگشا و صفیر از شجر طوبى زن حیف باشد چو تو مرغى که اسیر قفسى
تا چو مجمر نفسى دامن جانان گیرم جان نهادیم بر آتش ز پى خوش نفسى
چند پوید به هواى تو به هر سو حافظ
یسر الله طریقا بک یا ملتمسى

غزل شماره ۴۴۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشى که بسى گل بدمد باز و تو در گل باشى
در چمن هر ورقى دفتر حالى دگرست حیف باشد که ز کار همه غافل باشى
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خوددانى اگر زیرک و عاقل باشى
چنگ در پرده همین مى دهدت پند ولى وعظت آن گاه کند سود که قابل باشى
نقد عمرت ببرد غصه ء دنیا به گزاف گر شب و روز درین قصه ء مشکل باشى
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشى
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشى

غزل شماره ۴۴۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

هزار جهد بکردم که یار من باشى مراد بخش دل بیقرار من باشى
چراغ دیده شب زنده دار من گردى انیس خاطر امیدوار من باشى
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشى
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او اگر کنم گله اى غمگسار من باشى
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست بر آید نگار من باشى
شبى به کلبه احزان عاشقان آئى دمى انیس دل سوگوار من باشى
شود غزاله ء خورشید صید لاغر من گر آهوئى چو تو یک دم شکار من باشى
سه بوسه کز دو لبت کرده اى وظیفه من اگر ادا نکنى قرض دار من باشى
من این مراد ببینم به خود که نیم شبى به جاى اشک روان در کنار من باشى
من ار چه حافظ شهرم جوى نمى ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشى

غزل شماره ۴۵۰ تعداد ابیات ۱ - ۸

اى دل آن دم که خراب از مى گلگون باشى بى زر و گنج به صد حشمت قارون باشى
در مقامى که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشى
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کى روى ره ز که پرسى چه کنى چون باشى
در ره منزل لیلى که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشى
نقطه ء عشق نمودم به تو هان سهو مکن ورنه چون بنگرى از دایره بیرون باشى
تاج شاهى طلبى گوهر ذاتى بنماى ور خود از تخمه ء جمشید و فریدون باشى (۳۸۷)
ساغرى نوش کن و جرعه بر افلاک فشان چند و چند از غم ایام جگر خون باشى
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اینست
هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشى

غزل شماره ۴۵۱ تعداد ابیات ۱ - ۸

زین خوش رقم که بر گل رخسار مى کشى خط بر صحیفه ء گل و گلزار مى کشى
اشک حرم نشین نهانخانه ء مرا زانسوى هفت پرده به بازار مى کشى
هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست از خلوتم به خانه ء خمار مى کشى
با چشم و ابروى تو چه تدبیر دل کنم وه زین کمان که بر من بیمار مى کشى
بازآ که چشم بد ز رخت دفع مى کند اى تازه گل که دامن ازین خار مى کشى
کاهل روى چو باد صبا را به بوى زلف هر دم به قید سلسله در کار مى کشى
گفتى سر تو بسته ء فتراک ما شود(۳۸۸)
سهل است اگر تو زحمت این بار مى کشى
حافظ دگر چه مى طلبى از نعیم دهر
مى مى خورى و طره ء دلدار مى کشى

غزل شماره ۴۵۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۴

سلیمى منذ حلت بالعراق الا قى من نواها ما الاقى
الا اى ساروان منزل دوست (۳۸۹) الى رکبانکم طال اشتیاقى
خرد در زنده رود انداز و مى نوش به گلبانگ جوانان عراقى
ربیع العمر فى مرعى حماکم حماک الله یا عهد التلاقى
بیا ساقى بده رطل گرانم سقاک الله من کاس دهاق
جوانى باز مى آرد به یادم سماع چنگ و دست افشان ساقى
مى باقى بده تا مست و خوشدل به یاران برفشانم عمر باقى
درونم خون شد از نادیدن دوست الا تعسا لایام الفراق
دموعى بعدکم لا تحقروها فکم بحر عمیق من سواقى
دمى با نیک خواهان متفق باش غنیمت دان امور اتفاقى
بساز اى مطرب خوش خوان خوش گو به شعر فارسى صوت عراقى
عروسى بس خوشى اى دختر رز ولى گه گه سزاوار طلاقى
مسیحاى مجرد را برازد که با خورشید سازد هم وثاقى
وصال دوستان روزى ما نیست
بخوان حافظ غزلهاى فراقى

غزل شماره ۴۵۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

کتبت قصه شوقى و مد معى باکى بیا که بى تو به جانآمدم ز غمناکى
بسا که گفته ام از شوق با دو دیده ء خود ایا منازل سلمى فاین سلماک
عجیب واقعه اى و غریب حادثه ایست انا اصطبرت قتیلا و قاتلى شاکى
کرا رسد که کند عیب دامن پاکت که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکى
ز خاک پاى تو داد آب روى لاله و گل چو کلک صنع رقم زد به آبى و خاکى
صبا عبیر فشان گشت ساقیا برخیز و هات شمسته کرم مطیب زاکى
دع التکاسل تغنم فقد جرى مثل که زاد راهروان چستى است و چالاکى
اثر نماند ز من بى شمایلت آرى ارى مآثر محیاى من محیاک
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صنع خدائى وراى ادراکى

غزل شماره ۴۵۴ تعداد ابیات ۱ - ۷

رفتم به باغ صبحدمى تا چنم گلى آمد به گوش ناگهم آواز بلبلى
مسکین چو من به عشق گلى گشته مبتلا واندر چمن فکنده ز فریاد غلغلى
چون کرد در دلم اثر آواز عندلیب گشتم چنانکه هیچ نماندم تحملى
مى گشتم اندر آن چمن و باغ دمبدم مى کردم اندر آن گل و بلبل تاءملى
گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشق آن را تفضلى و اینرا تبدلى
بس گل شکفته مى شود این باغ را ولى کس بى بلاى خار نچیدست ازو گلى
حافظ مدار امید فرج از مدار چرخ
دارد هزار عیب و ندارد تفضلى

غزل شماره ۴۵۵ تعداد ابیات ۱ - ۷

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالى خوش باش زانکه نبود این هر دو را ز والى
در وهم مى نگنجد کاندر تصور عقل آید به هیچ معنى زین خوبتر مثالى
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم ؟ کز خواب مى نبیند چشمم به جز خیالى
شد خط عمر حاصل گر زانکه با تو ما را هرگز به عمر روزى روزى شود وصالى
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزى وآن دم که بى تو باشم یک لحظه هست سالى
رحم آر بر دل من کز مهر روى خوبت شد شخص ناتوانم باریک چون هلالى
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهى
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالى

غزل شماره ۴۵۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

سلام الله ما کر اللیالى و جاوبت المثانى و المثالى
على وادى الاراک و من علیها و دار باللوى فوق الرمال
دعا گوى غریبان جهانم و ادعو بالتواتر و التوالى
به هر منزل که رو آرد خدا را نگه دارش به لطف لایزالى
منال اى دل که در زنجیر زلفش همه جمعیت است آشفته حالى
ز خطت صد جمال دیگر افزود که عمرت باد صد سال جلالى
تو مى باید که باشى ورنه سهل است زیان مایه ء جاهى و مالى
بر آن نقاش قدرت آفرین باد که گرد مه کشد خط هلالى
فحبک راحتى فى کل حین و ذکرک مونسى فى کل حالى
سویداى دل من تا قیامت مباد از شوق و سوداى تو خالى
کجا یابم وصال چون تو شاهى من بدنام رند لاابالى (۳۹۰)
خدا داند که حافظ را غرض چیست
و علم الله حبى من سوالى

غزل شماره ۴۵۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

یا مبسما یحاکى درجا من اللالى یارب چه در خور آمد گردش خط هلالى
حالى خیال وصلت خوش مى دهد فریبم تا خود چه نقش بازد این صورت خیالى
مى ده که گر چه گشتم نامه سیاه عالم نومید کى توان بود از لطف لایزالى
ساقى بیار جامى وز خلوتم برون کش تا در به در بگردم قلاش و لاابالى
از چار چیز مگذر گر عاقلى و زیرک امن و شراب بى غش معشوق و جاى خالى
چون نیست نقش دوران در هیچ حال ثابت حافظ مکن شکایت تا مى خوریم حالى
صافیست جام خاطر درد ور آصف عهد قم فاسقنى رحیقا اصفى من الزلال
الملک قد تباهى من جده و جده یارب که جاودان باد این قدر و این معالى
مسند فروز دولت کان شکوه و شوکت
برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالى (۳۹۱)

غزل شماره ۴۵۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولى وین دفتر بى معنى غرق مى ناب اولى
چون عمر تبه کردم چندانکه نگه کردم در کنج خراباتى افتاده خراب اولى
چون مصلحت اندیشى دور است ز درویشى هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولى
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولى
تا بى سرو پا باشد اوضاع فلک زین دست در سر هوس ساقى در دست شراب اولى
از همچو تو دلدارى دل برنکنم آرى چون تاب کشم بارى زان زلف به تاب اولى
چون پیر شدى حافظ از میکده بیرون آى (۳۹۲)
رندى و هوسناکى در عهد شباب اولى

غزل شماره ۴۵۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

ز دلبرم که رساند نوازش قلمى کجاست پیک صبا گر همى کند کرمى
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق چو شبنمى است که بر بحر مى کشد رقمى
بیا که خرقه ء من گر چه رهن میکده هاست ز مال وقف نبینى به نام من درمى
طبیب راه نشین درد عشق نشناسد برو به دست کن اى مرده دل مسیح دمى
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم به آنکه بر در میخانه بر کشم علمى
حدیث چون و چرا درد سر دهد اى دل پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمى
بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند به یک پیاله مى صاف و صحبت صنمى
دوام عیش و تنعم نه شیوه ء عشق است اگر معاشر مائى بنوش نیش غمى
نمى کنم گله اى لیک ابر رحمت دوست به کشتزار جگر تشنگان نداد نمى
چرا به یک نى قندش نمى خرند آن کس که کرد صد شکر افشانى از نى قلمى
سزاى قدر تو شاها به دست حافظ نیست
جز از دعاى شبى و نیاز صبحدمى

غزل شماره ۴۶۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

سینه مالا مال در دست اى دریغا مرهمى دل ز تنهایى به جان آمد خدا را همدمى
چشم آسایش که دارد از سپهر تیز رو ساقیا جامى به /من ده تا بیا سایم دمى
زیرکى را گفتم این احوال بین خندید و گفت صعب روزى بوالعجب کارى پریشان عالمى
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمى
در طریق عشقبازى امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمى
اهل کام و ناز را در کوى رندى راه نیست رهروى باید جهان سوزى نه خامى بى غمى
آدمى در عالم خاکى نمى آید به دست عالمى دیگر به باید ساخت و ز نو آدمى
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندى دهیم کز نسیمش بوى جوى مولیان آید همى
گریه ء حافظ چه سنجد پیش استغناى عشق
کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمى

غزل شماره ۴۸۰ - ۴۶۱
غزل شماره ۴۶۱ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

اتت روائح رند الحمى و زاد غرامى فداى خاک در دوست باد جان گرامى
پیام دوست شنیدن سعادتست و سلامت من المبلغ عنى الى سعاد سلامى
بیا به شام غریبان و آب دیده ء من بین به سان باده ء صافى در آبگینه ء شامى
اذا تعزد عن ذى الاراک طائر خیر فلا تفرد عن روضها انین حمامى
بسى نماند که روز فراق یار سر آید راءیت من هضبات الحمى قباب خیام
خوشا دمى که در آئى و گویمت به سلامت قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام
بعدت منک و قد صرت ذائبا کهلال اگر چه روى چو ماهت ندیده ام به تمامى
وان دعیت بخلد و صرت ناقض عهد فما تطیب نفسى و ما استطاب منامى
امید هست که زودت به بخت نیک ببینم تو شاد گشته به فرماندهى و من به غلامى
چو سلک در خوشابست شعر نغز تو حافظ
که گاه لطف سبق مى برد ز نظم نظامى

غزل شماره ۴۶۲ تعداد ابیات ۱ - ۸

زان مى عشق کزو پخته شود هر خامى گر چه ماه رمضان است بیاور جامى
روزه هر چند که مهمان عزیزست اى دل صحبتش موهبتى دان و شدن انعامى
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت زلف شمشاد قدى ساعد سیم اندامى
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد که نهادست به هر مجلس وعظى دامى
گله از زاهد بد خو نکنم رسم اینست که چو صبحى بدمد در پیش افتد شامى
یار من چون بخرامد به تماشاى چمن برسانش ز من اى پیک صبا پیغامى
آن حریفى که شب و روز مى صاف کشد بود آیا که کند یاد ز درد آشامى
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آورى از خود کامى

غزل شماره ۴۶۳ تعداد ابیات ۱ - ۹

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامى که به کوى مى فروشان دو هزار جم به جامى
شده ام خراب و بد نام و هنوز امیدوارم که به همت عزیزان برسم به نیک نامى
تو که کیمیا فروشى نظرى به قلب ما کن که بضاعتى نداریم و فکنده ایم دامى
عجب از وفاى جانان که تفقدى نفرمود(۳۹۳)
نه به نامه اى پیامى نه به خامه اى سلامى
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامى
ز رهم میفکن اى شیخ به دانه هاى تسبیح که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامى
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش که چو بنده کمتر افتد به مبارکى غلامى
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت که لبت حیات ما بود و نداشتى دوامى
بگشاى تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشنده اى را نکند کس انتقامى

غزل شماره ۴۶۴ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

دو یار زیرک و از باده ء کهن دو منى (۳۹۴)
فراغتى و کتابى و گوشه ء چمنى
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم اگر چه در پى ام افتند هر دم انجمنى (۳۹۵)
بیا که رونق این کارخانه کم نشود(۳۹۶)
به زهد همچو توئى یا به فسق همچو منى
هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصرى به کمترین ثمنى
ببین در آینه ء جام نقش بندى غیب که کس به یاد ندارد چنین عجب ز منى
ز تندباد حوادث نمى توان دیدن درین چمن که گلى بوده است یا سمنى
ازین سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوى گلى هست و رنگ نسترنى
نگار خویش به دست کسان همى بینم چنین شناخت فلک حق خدمت چو منى (۳۹۷)
به صبر کوش تو اى دل که حق رها نکند چنین عزیز نگینى به دست اهرمنى
مزاج دهر تبه شد درین بلا حافظ
کجاست فکر حکیمى وراى برهمنى

غزل شماره ۴۶۵ تعداد ابیات ۱ - ۶

صبح است و ژاله مى چکد از ابر بهمنى برگ صبوح ساز و بده جام یک منى
در بحر مائى و منى افتاده ام بیار مى تا خلاص بخشدم از مائى و منى
خون پیاله خور که حلالست خون او در کار یار باش که کاریست کردنى
ساقى به دست باش که غم در کمین ماست مطرب نگاه دار همین ره که مى زنى
مى ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت خوش بگذران و بشنو ازین پیر منحنى
ساقى به بى نیازى رندان که مى بده
تا بشنوى ز صوت مغنى هو الغنى

غزل شماره ۴۶۶ تعداد ابیات ۱ - ۶

نوش کن جام شراب یک منى تا بدان بیخ غم از دل برکنى
دل گشاده دار چون جام شراب سر گرفته چند چون خم دنى (۳۹۸)
چون ز جام بى خودى رطلى کشى کم زنى از خویشتن لاف منى
سنگ سان شو در قدم نى همچو ابر جمله رنگ آمیزى و تر دامنى
دل به مى دربند تا مردانه وار گردن سالوس و تقوى بشکنى
خیز و جهدى کن چو حافظ تا مگر
خویشتن در پاى معشوق افکنى

غزل شماره ۴۶۷ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

احمد الله على معدله السلطان احمد شیخ اویس حسن ایلخانى(۳۹۹)
خان بن خان و شهنشاه و شهنشاه نژاد آن که مى زیبد اگر جان جهانش خوانى
دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد مرحبا اى به چنین لطف خدا ارزانى
ماه اگر بى تو بر آید به دو نیمش بزنند دولت احمدى و معجزه ء سبحانى
جلوه ء بخت تو دل مى برد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانى و هم جانانى
بر شکن کاکل ترکانه که در طالع تست بخشش و کوشش خاقانى و چنگز خانى (۴۰۰)
گر چه دوریم به یاد تو قدح مى گیریم بعد منزل نبود در سفر روحانى
از گل پارسیم غنچه ء عیشى نشکفت حبذا دجله ء بغداد و مى ریحانى
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود کى خلاصش بود از محنت سر گردانى
اى نسیم سحرى خاک در یار بیار
که کند حافظ از و دیده ء دل نورانى

غزل شماره ۴۶۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

گفتند خلایق که توئى یوسف ثانى چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنى
شیرین تر از آنى به شکر خنده که گویم اى خسرو خوبان که تو شیرین زمانى
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانى
صد بار بگفتى که دهم زان دهنت کام چون سوسن آزاده چرا جمله زبانى
گوئى بدهم کامت و جانت بستانم ترسم ندهى کامم و جانم بستانى
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند بیمار که دیدست بدین سخت کمانى
چون اشک بیندازیش از دیده ء مردم (۴۰۱)
آن را که دمى از نظر خویش برانى

غزل شماره ۴۶۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانى حاصل از حیات اى جان این دمست تادانى
کام بخشى گردون عمر در عوض دارد جهد کن که از دولت داد عیش بستانى
باغبان چو من زینجا بگذرم حرامت باد گر به جاى من سروى غیر دوست بنشانى
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت عاقلا مکن کارى کاورد پشیمانى
محتسب نمى داند این قدر که صوفى را جنس خانگى باشد همچو لعل رمانى
با دعاى شبخیزان اى شکر دهان مستیز در پناه یک اسم است خاتم سلیمانى
پند عاشقان بشنو وز در طرب باز آ کاین همه نمى ارزد شغل عالم فانى
یوسف عزیزم رفت اى برادران رحمى کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانى
پیش زاهد از رندى دم مزن که نتوان گفت با طبیب نامحرم حال درد پنهانى
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن ابروى کماندارت مى برد به پیشانى
مى روى و مژگانت خون خلق مى ریزد تیز مى روى جانا ترسمت فرومانى (۴۰۲)
جمع کن باحسانى حافظ پریشان را
اى شکنج گیسویت مجمع پریشانى

غزل شماره ۴۷۰ تعداد ابیات ۱ - ۹

هوا خواه توام جانا و مى دانم که مى دانى که هم نادیده مى بینى و هم ننوشته مى خوانى
ملامت گو چه دریا بد میان عاشق و معشوق نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانى
گشاد کار مشتاقان در آن ابروى دلبندست خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانى
بیفشان زلف و صوفى را به پا بازى و رقص آور که از هر رقعه ء دلقش هزاران بت بیفشانى
ملک در سجده ء آدم زمین بوس تو نیت کرد که در حسن تو لطفى دید بیش از حد انسانى
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانانست مباد این جمع را یارب غم از باد پریشانى
دریغا عیش شبگیرى که در خواب سحر بگذشت ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى که در مانى
ملول از همرهان بودن طریق کاردانى نیست بکش دشوارى منزل به یاد عهد آسانى
خیال چنبر زلفش فریبت مى دهد حافظ
نگر تا حلقه ء اقبال ناممکن بجنبانى

غزل شماره ۴۷۱ تعداد ابیات ۱ - ۷

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانى گذر به کوى فلان کن در آن زمان که توانى
تو پیک خلوت رازى و دیده بر سر راهت به مردمى نه به فرمان چنان بران که تو دانى
بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانى
من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست تو هم ز روى کرامت چنان بخوان که تو دانى
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آبست اسیر خویش گرفتى بکش چنانکه تو دانى
امید در کمر زرکشت چگونه ببندم دقیقه ایست نگارا در آن میان که تو دانى
یکیست ترکى و تازى درین معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانى

غزل شماره ۴۷۲ تعداد ابیات ۱ - ۷

اى که در کشتن ما هیچ مدارا نکنى سود و سرمایه بسوزى و محابا نکنى
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنى
رنج ما را که توان برد به یک گوشه ء چشم شرط انصاف نباشد که مداوا نکنى
دیده ء ما چوبه امید تو دریاست چرا به تفرج گذرى بر لب دریا نکنى
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند قول صاحب غرضانست تو آنها نکنى
بر تو گر جلوه کند شاهد ما اى زاهد از خدا جز مى و معشوق تمنا نکنى
حافظا سجده به ابروى چو محرابش بر
که دعائى ز سر صدق جز آنجا نکنى

غزل شماره ۴۷۳ تعداد ابیات ۱ - ۸

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنى خون خورى گر طلب روزى ننهاده کنى
خاطرت کى رقم فیض پذیرد هیهات مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنى
آخرالامر گل کوزه گران خواهى شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنى
گر از آن آدمیانى که بهشتت هوس است عیش با آدمیى چند پرى زاده کنى
تکیه بر جاى بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگى همه آماده کنى
اجرها باشدت اى خسرو شیرین دهنان گر نگاهى سوى فرهاد دل افتاده کنى
اى صبا بندگى خواجه جلال الدین کن که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنى
کار خود گر به کرم باز گذارى حافظ(۴۰۳)
اى بسا عیش که با بخت خداداده کنى

غزل شماره ۴۷۴ تعداد ابیات ۱ - ۸

اى دل به کوى عشق گذارى نمى کنى اسباب جمع دارى و کارى نمى کنى
این خون که موج مى زند اندر جگر ترا در کار رنگ و بوى نگارى نمى کنى
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا بر خاک کوى دوست گذارى نمى کنى
ترسم کزین چمن نبرى آستین گل کز گلشنش تحمل خارى نمى کنى
در آستین جان تو صد نافه مدرجست وان را فداى طره ء یارى نمى کنى
چوگان حکم در کف و گوئى نمى زنى باز ظفر به دست و شکارى نمى کنى
ساغر لطیف و پرمى و مى افکنى به خاک (۴۰۴)
واندیشه از بلاى خمارى نمى کنى
حافظ برو که بندگى پادشاه وقت (۴۰۵)
گر جمله مى کنند تو بارى نمى کنى

غزل شماره ۴۷۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

تو مگر بر لب آبى به هوس بنشینى (۴۰۶)
ورنه هر فتنه که بینى همه از خود بینى
به خدائى که توئى بنده ء بگزیده ء او که بر این چاکر دیرینه کسى نگزینى
گر امانت به سلامت ببرم باکى نیست بى دلى سهل بود گر نبود بى دینى
ادب و شرم ترا خسرو مهرویان کرد آفرین بر تو که شایسته ء صد چندینى
عجب از لطف تو اى گل که نشستى با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن مى بینى
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم عاشقان را نبود چاره به جز مسکینى
باد صبحى به هوایت ز گلستان برخاست (۴۰۷)
که تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرینى
شیشه بازى سرشکم نگرى از چپ و راست گر برین منظر بینش نفسى بنشینى
سخنى بى غرض از بنده ء مخلص بشنو اى که منظور بزرگان حقیقت بینى
نازنینى چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشینى
سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد بلغ الطاقه یا مقله عینى بینى
تو بدین نازکى و سرکشى اى شمع چگل (۴۰۸)
لایق بندگى خواجه جلال الدینى

غزل شماره ۴۷۶ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

سحرگه رهروى در سرزمینى همى گفت این معما با قرینى
که اى صوفى شراب آنگه شود صاف که در شیشه بر آرد اربعینى
درونها تیره شد باشد که از غیب چراغى برکند خلوت نشینى
خدا زان خرقه بیزار است صد بار که باشد صد بتش در آستینى (۴۰۹)
مروت گر چه نامى بى نشان است نیازى عرضه کن بر نازنینى
گر انگشت سلیمانى نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینى
نمى بینم نشاط عیش در کس نه درمان دلى نه درد دینى
ثوابت باشد اى داراى خرمن اگر رحمى کنى بر خوشه چینى
اگر چه رسم خوبان تند خوئیست چه باشد گر بسازد با غمینى
ره میخانه بنما تا بپرسم مال خویش را از پیش بینى
نه حافظ را حضور درس و خلوت
نه دانشمند را علم الیقینى

غزل شماره ۴۷۷ تعداد ابیات ۱ - ۹

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوى مى خواند دوش درس مقامات معنوى
یعنى بیا که آتش موسى نمود گل تا از درخت نکته ء توحید بشنوى
مرغان باغ ، قافیه سنجند و بذله گوى تا خواجه مى خورد به غزلهاى پهلوى
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوى
خوش وقت بوریاى گدائى و خواب امن (۴۱۰)
کاین عیش نیست روزى اورنگ خسروى (۴۱۱)
این قصه ء عجب شنو از بخت واژگون ما را بکشت یار به انفاس عیسوى
چشمت به غمزه خانه ء مردم خراب کرد مخموریت مباد که خوش مست مى روى
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کاى نور چشم من به جز از کشته ندروى
ساقى مگر وظیفه ء حافظ زیاد داد
کاشفته گشت طره دستار مولوى

غزل شماره ۴۷۸ تعداد ابیات ۱ - ۸

ساقیا سایه ء ابرست و بهار و لب جوى من نگویم چه کنار اهل دلى خود تو بگوى
بوى یک رنگى ازین نقش نمى آید خیز دلق آلوده ء صوفى به مى ناب بشوى
سفله طبعست جهان بر کرمش تکیه مکن اى جهاندیده ثبات قدم از سفله مجوى
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش درآ و به ره عیب مپوى
شکر آن را که دگر باز رسیدى به بهار بیخ نیکى بنشان و ره تحقیق بجوى
روى جانان طلبى آینه را قابل ساز ورنه هرگز گل و نسرین ندمد زآهن و روى
گوش بگشاى که بلبل به فغان مى گوید خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوى
گفتى از حافظ ما بوى ریا مى آید
آفرین بر نفست باد که خوش بردى بوى

غزل شماره ۴۷۹ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

اى بى خبر بکوش که صاحب خبر شوى تا راهرو نباشى کى راهبر شوى
دست از مس وجود چو مردان ره بشوى تا کیمیاى عشق بیابى و زر شوى
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان اى پسر بکوش که روزى پدر شوى
خواب و خورت ز مرتبه ء خویش دور کرد آن گه رسى به خویش که بى خواب و خور شوى
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوى
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر به یک موى تر شوى
از پاى تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بى پا و سر شوى
وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکى نماند که صاحب نظر شوى (۴۱۲)
بنیاد هستى تو چو زیر و زبر شود در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوى
گر در سرت هواى وصالست حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوى

غزل شماره ۴۸۰ تعداد ابیات ۱ - ۱۵

اى در رخ تو پیدا انوار پادشاهى در فکرت تو پنهان صد حکمت الهى
کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده صد چشمه آب حیوان از قطره ء سیاهى
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم ملک آن تست و خاتم فرماى هر چه خواهى
در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهى
باز، ار چه گاهگاهى بر سر نهد کلاهى مرغان قاف دانند آئین پادشاهى
تیغى که آسمانش از فیض خود دهد آب تنها جگر بگیرد بى منت سپاهى
اى عنصر تو مخلوق از کیمیاى عزت وى دولت تو ایمن از وصمت تباهى
کلک تو خوش نویسد در شاءن یار و اغیار تعویذ جان فزائى افسون عمر کاهى
ساقى بیار آبى از چشمه ء خرابات تا خرقه ها بشوئیم از عجب خانقاهى
عمریست پادشاها کز مى تهیست جامم اینک ز بنده دعوى وز محتسب گواهى
گر پرتوى ز تیغت برکان و معدن افتد یاقوت سرخ ‌رو را بخشند رنگ کاهى
جایى که برق عصیان بر آدم صفى زد ما را چگونه زیبد دعوى بى گناهى
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان گر حال بنده پرسى از باد صبحگاهى
یا ملجاء البرایا یا واهب العطایا عطفا على مقل حلت به الدواهى
حافظ چو پادشاهت گهگاه مى برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذر خواهى

غزل شماره ۴۸۹ - ۴۸۱
غزل شماره ۴۸۱ تعداد ابیات ۱ - ۹

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهى گفت باز آى که دیرینه ء این درگاهى
همچو جم جرعه ء ماکش که ز سر دو جهان (۴۱۳)
پرتو جام جهان بین دهدت آگاهى
قطع این مرحله بى همرهى خضر مکن ظلماتست بترس از خطر گمراهى (۴۱۴)
بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهى
خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پاى دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهى
سر ما و در میخانه که طرف بامش به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهى
اگرت سلطنت فقر ببخشند اى دل کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهى (۴۱۵)
تو در فقر ندانى زدن از دست مده مسند خواجگى و مجلس توران شاهى
حافظ خام طمع شرمى ازین قصه بدار
عملت چیست که مزدش دو جهان مى خواهى (۴۱۶)

غزل شماره ۴۸۲ تعداد ابیات ۱ - ۱۲

اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى دل بى تو به جان آمد وقتست که باز آئى
دائم گل این بستان شاداب نمى ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانائى
دیشب گله ء زلفش با باد همى کردم گفتا غلطى بگذر زین فکرت سودائى
صد باد صبا اینجا با سلسله مى رقصند اینست حریف اى دل تا باد نپیمائى
مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبائى
یارب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هر جائى
ساقى چمن گل را بى روى تو رنگى نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارائى
اى درد توام درمان در بستر ناکامى وى یاد توام مونس در گوشه ء تنهائى
در دایره ء قسمت ما نقطه ء تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشى حکم آن چه تو فرمائى
فکر خود و راى خود در عالم رندى نیست کفرست درین مذهب خودبینى و خودرائى
زین دایره ء مینا خونین جگرم مى ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینائى
حافظ شب هجران شد بوى خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد اى عاشق شیدائى

غزل شماره ۴۸۳ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

به چشم کرده ام ابروى ماه سیمائى خیال سبز خطى نقش بسته ام جائى
امید هست که منشور عشقبازى من از آن کمانچه ء ابرو رسد به طغرائى
سرم زدست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوى سر و چشم مجلس آرائى
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا بیا که که را مى کند تماشائى (۴۱۷)
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که مى رویم به یاد بلند بالائى
زمام دل به کسى داده ام من درویش که نیستش به کس از تاج و تخت پروائى
در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند عجب مدار سرى اوفتاده در پائى
مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروائى
فراق و وصل چه باشد رضاى دوست طلب (۴۱۸)
که حیف باشد از او غیر او تمنائى
درر ز شوق بر آرند ماهیان به نثار
اگر سفینه ء حافظ رسد به دریائى

غزل شماره ۴۸۴ تعداد ابیات ۱ - ۱۰

در همه دیر مغان نیست چو من شیدائى خرقه جائى گرو باده و دفتر جائى
دل که آئینه ء شاهیست غبارى دارد از خدا مى طلبم صحبت روشن رائى
کشتى باده بیاور که مرا بى رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دریائى
جویها بسته ام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانند سهى بالائى
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش که دگر مى نخورم بى رخ بزم آرائى
نرگس ار لاف زد از شیوه ء چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پى نابینائى
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان و رنه پروانه ندارد به سخن پروائى
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وى و جام مى ام نیست به کس پروائى
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه مى گفت بر در میکده اى با دف و نى ترسائى
گر مسلمانى از این است که حافظ دارد
آه اگر از پى امروز بود فردائى

غزل شماره ۴۸۵ تعداد ابیات ۱ - ۱۱

سلامى چو بوى خوش آشنائى بدان مردم دیده ء روشنائى
درودى چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسائى
نمى بینم از همدمان هیچ بر جاى دلم خون شد از غصه ساقى کجائى
ز کوى مغان رخ مگردان که آنجا فروشند مفتاح مشکل گشائى
عروس جهان گرچه در حد حسن است ز حد مى برد شیوه ء بى وفائى
مرا گر تو بگذارى اى نفس طامع بسى پادشاهى کنم در گدائى
مى صوفى افکن کجا مى فروشند که در تابم از دست زهد ریائى
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گوئى نبودست خود آشنائى
بیاموزمت کیمیاى سعادت ز همصحبت بد جدائى جدائى
دل خسته ء من گرش همتى هست نخواهد ز سنگین دلان مومیائى
مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانى تو اى بنده کار خدائى

غزل شماره ۴۸۶ تعداد ابیات ۱ - ۸

اى دل گر از آن چاه زنخدان به در آئى هر جا که روى زود پشیمان به در آئى
هشدار که گر وسوسه ء عقل کنى گوش (۴۱۹)
آدم صفت از روضه ء رضوان بدر آئى
شاید که به آبى فلکت دست نگیرد گر تشنه لب از چشمه ء حیوان بدر آئى
جان مى دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان بدر آئى
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل خرم و خندان بدر آئى
در تیره شب هجر تو جانم بلب آمد وقتست که همچون مه تابان بدر آئى
بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوى تا بو که تو چون سرو خرامان بدر آئى
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو
باز آید و از کلبه ء احزان بدر آئى

غزل شماره ۴۸۷ تعداد ابیات ۱ - ۸

مى خواه و گل افشان کن از دهر چه مى جوئى این گفت سحرگه گل بلبل تو چه مى گوئى
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقى را لب گیرى و رخ بوسى مى نوشى و گل بوئى
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن تا سرو بیاموزد از قد تو دلجوئى
تا غنچه ء خندانت دولت به که خواهد داد اى شاخ گل رعنا از بهر که مى روئى
امروز که بازارت پرجوش خریدار است دریاب و بنه گنجى از مایه ء نیکوئى
چون شمع نکو رویى در رهگذر باد است طرف هنرى بر بند از شمع نکو روئى
آن طره که هر جعدش صد نافه ء چین ارزد خوش بودى اگر بودى بوئیش ز خوشخوئى
هر مرغ به دستانى در گلشن شاه آمد
بلبل به نوا سازى حافظ به غزل گوئى

غزل شماره ۴۸۸ تعداد ابیات ۱ - ۷

اى که با سلسله ء زلف دراز آمده اى فرصتت باد که دیوانه نواز آمده اى
آب و آتش به هم آمیخته اى از لب لعل چشم بد دور که بس شعبده باز آمده اى
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشته ء غمزه خود را به نماز آمده اى
زهد من با تو چه سنجد که به یغماى دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمده اى
پیش بالاى تو میرم چه به جنگ چه به صلح چون به هر حال برازنده ء ناز آمده اى
ساعتى ناز مفرما و بگردان عادت چون بپرسیدن ارباب نیاز آمده اى
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب این طایفه باز آمده اى

غزل شماره ۴۸۹ تعداد ابیات ۱ - ۵

از من جدا مشو که توام نور دیده اى آرام جان و موسم قلب رمیده اى
از دامن تو دست ندارند عاشقان پیراهن صبورى ایشان دریده اى
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنک (۴۲۰)
در دلبرى به غایت خوبى رسیده اى
منعم کنى ز عشق وى اى مفتى زمان (۴۲۱)
معذور دارمت که تو او را ندیده اى
آن سرزنش که کرد ترا دوست حافظا
بیش از گلیم خویش مگر پا کشیده اى

چند غزل کم ارزش

توضیح :
غزلهایى را که درین قسمت ملاحظه مى فرمایید در نسخه قزوینى موجودست بدون آنکه کوچکترین وجه مشابهت لفظى یا مشارکت معنوى با غزلهاى شاعر آسمانى ما داشته باشد باید بگویم که وجود آنها در نسخه یى کهنسال دلیل قوى بر صحت انتسابشان به حافظ نیست چه در همان دیوان غزل با قافیه (((فرخ ))) که از بهاءالدین زنگانى است و همچنین قطعه : (((سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت ))) که از امیر معزیست و نیز رباعیها و قطعاتى که از شاعران دیگرست دیده مى شود و برعکس غزلهایى که قطعا از خواجه است حتى در نسخه مقدم بر نسخه خلخالى هم از آنها مشاهده مى شود در حافظ قزوینى نیست .
پس وجود چنین آثارى در یک یا چند نسخه از دیوان خواجه برهان اصالت آنها نیست .
ح .پژمان
غزل شماره ۱

درد ما را نیست درمان الغیاث هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهاى بوسه یى جانى طلب مى کنند این دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافر دلان اى مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بى خویشتن
گشته ام سوزان و گریان الغیاث

غزل شماره ۲

تویى که بر سر خوبان کشورى چون تاج سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو بر هم زده خطا و حبش بچین زلف تو ما چین و هند داده خراج
بیاض روى تو روشن چون عارض رخ روز سواد زلف سیاه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
ازین مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت که از تو درد دل اى جان نمى رسد به علاج
چرا همى شکنى جان من ز سنگدلى دل ضعیف که باشد به نازکى چو ز جاج
لب تو خضر و دهان تو آب حیوانست قد تو سرو میان موى و بر به هیاءت عاج
فتاد در دل حافظ هواى چون تو شهى
کمینه ذره خاک در تو بودى کاج

غزل شماره ۳

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح صلاح ما همه آنست کان تراست صلاح
سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات بیاض روى چو ماه تو فالق الاصباح
ز چین زلف کمندت کسى نیافت خلاص از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح
ز دیده ام شده یک چشمه در کنار روان که آشنا نکند در میان آن ملاح
لب چو آب حیات تو هست قوت روح وجود خاکى ما را ازوست لذت راح
بداد لعل لبت بوسه یى بصد زارى گرفت کام دلم زو بصد هزار الحاح
دعاى جان تو ورد زبان مشتاقان همیشه تا که بود متصل مسا و صباح
صلاح و توبه و تقوى ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون کسى نیافت صلاح

غزل شماره ۴

گل بى رخ یار خوش نباشد بى باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان بى لاله عذار خوش نباشد
رقصیدن سرو و حالت گل بى صوت هزار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد جز نقش نگار خوش نباشد
با یار شکر لب گل اندام بى بوس و کنار خوش نباشد
جان نقد محقرست حافظ
از بهر نثار خوش نباشد

غزل شماره ۵

درآ که در دل خسته توان درآید باز بیا که در تن مرده روان درآید باز(۴۲۲)
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمى که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت ز خیل شادى روم رخت زداید باز
به پیش آینه دل هر آنچه مى دارم بجز خیال جمالت نمى نماید باز
بدان مثل که شب آبستن است دور از تو ستاره مى شمرم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ به بوى گلبن وصل تو مى سراید باز
ببرد از من قرار و طاقت و هوش بت سنگین دل سیمین بناگوش (۴۲۳)
نگارى چابکى شنگى کله دار ظریفى مهوشى ترکى قباپوش
ز تاب آتش سوداى عشقش بسان دیگ دایم مى زنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر گرش همچون قبا گیرم در آغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دینم ، دل و دینم ببردست برو دوشش برو دوشش برو دوش
دواى تو دواى تست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش

غزل شماره ۶

سحر به بوى گلستان دمى شدم در باغ که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سورى نگاه مى کردم که بود در شب تیره به روشنى چو چراغ
چنان به حسن و جوانى خویشتن مغرور که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
زبان کشیده چو تیغى به سرزنش سوسن دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
یکى چو باده پرستان صراحى اندر دست یکى چو ساقى مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط عیش و جوانى چو گل غنیمت دان
که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ (۴۲۴)

غزل شماره ۷

دل من در هواى روى فرخ (۴۲۵) بود آشفته همچون موى فرخ
به جز هندوى زلفش هیچ کس نیست که برخوردار شد از روى فرخ
سیاهى نیک بختست آنکه دایم بود همراز و همزانوى فرخ
شود چون بید لرزان سرو آزاد اگر بیند قد دلجوى فرخ
بده ساقى شراب ارغوانى بیاد نرگس جادوى فرخ
دو تا شد قامتم همچون کمانى ز غم پیوسته چون ابروى فرخ
غلام همت آنم که باشد
چو حافظ بنده و هندوى فرخ

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.