نسخه آزمایشی

فرات حیات ۱۳۹۲/۴/۱۱ - ۳۱۱۴ بازدید

فرات حیات




 
 
 

فرات حیات


تدوین و تنظیم:نهاد نمایندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاهها
حروف چینى و صفحه آرایى: واحد رایانه معاونت آموزش و تبلیغ
ناشر: دفتر نشر معارف
چاپ دوم: پاییز ۱۳۸۶
شمارگان: ۱۰۰۰۰ جلد
قیمت: ۸۰۰ تومان
شابک: ۹-۰۰۵-۵۳۱-۹۶۴
همه حقوق براى ناشر محفوظ است.
مراکز پخش
۱. قم: بلوار امین ـ بلوار جمهورى ـ معاونت آموزش و تبلیغ، تلفن ۲۹۱۷۷۲۷
۲. مدیریت پخش نشر معارف: قم: خیابان شهدا، کوچه ۳۲، پلاک، پلاک ۳، تلفن و نمابر:
۷۷۴۴۶۱۶
۳. فروشگاه شماره ۱: قم، خیابان شهدا، روبروى دفتر مقام معظم رهبرى، تلفن: ۷۷۳۵۴۵۱
۴. فروشگاه شماره ۲: تهران، خیابان انقلاب، چهارراه کالج، پلاک ۷۹۱، تلفن: ۸۹۱۱۲۱۲
نمابر: ۸۸۰۹۳۸۶
نشانى اینترنت:WWW.nashremaaref.com
پست الکترونیک:
info@nashremaaref.com


 
 
فهرست
بخش اول: گزیده اى از سخنان حضرت امام خمینى قدس سره
گزیده اى از سخنان حضرت امام خمینى قدس سره··· ۱۰
بخش دوم: بیانات مقام معظم رهبرى
بیانات مقام معظم رهبرى··· ۱۵
نقش خواص و عوام در شکل گیرى نهضت عاشورا··· ۱۶
جهاد و شرایط آن··· ۱۶
عبرت گرفتن از تاریخ عاشورا··· ۱۸
ویژگى هاى کلى خواص و عوام··· ۲۰
ویژگى هاى عوام··· ۲۳
ویژگى هاى خواص··· ۲۴
آغاز انحراف خواص در تاریخ اسلام··· ۲۶
امام حسن علیه السلام مشکل ترین راه را انتخاب کرد··· ۲۸
عظمت و مقام امام حسین علیه السلام··· ۲۹
نامه هاى کوفیان به امام حسین علیه السلام··· ۳۱
نمونه اى از تصمیمات خواص در عصر ما··· ۳۶
بخش سوم: رساله اى از علامه طباطبایى قدس سره درباره نهضت سید الشهداء علیه السلام
تاریک ترین روزگار در تاریخ اسلام··· ۴۰
درگذشت معاویه و خلافت یزید··· ۴۲
زندگى ننگین نه، مرگ سرخ آرى··· ۴۳
امام به وظیفه خود اشاره مى کند··· ۴۴
اختلاف روش امام در مدت قیام خود··· ۴۴
بخش چهارم: پرسش ها و پاسخ ها
احتمال ضرر و امر به معروف و نهى از منکر··· ۵۰
پرسش ۱. از شرایط وجوب امر به معروف و نهى از منکر «عدم وجود مفسده در انکار» است
یعنى در انجام آن گمان ورود ضرر به شخص عامل و مسلمان دیگرى وجود نداشته باشد؛
بنابراین در صورتى که به طور عقلائى گمان ضرر برود، (مفسده در انکار وجود داشته
باشد) وجوب امر به معروف و نهى از منکر بدون شک ساقط مى شود و در این مسأله بین
فقها اختلافى وجود ندارد. منظور از ضرر، اعم از ضرر جانى، مالى و آبرویى است. بدون
شک امام حسین علیه السلامنه تنها احتمال عقلائى مى دادند که در اثر قیام علیه حکومت
یزید، ضررى متوجه خود و بستگان و یارانشان خواهد شد بلکه مطابق روایات متعددى مى دانستند
که به شهادت خواهند رسید. پس چگونه با وجود این علم و لا اقل گمان به ضرر، با
استناد به فریضه امر به معروف و نهى از منکر علیه حکومت یزید قیام کردند؟··· ۵۰
پرسش۲. چرا امام حسین علیه السلام در زمان معاویه اقدام به قیام نکرد؟··· ۵۶
پرسش۳. چرا امام حسین علیه السلام در آغاز حرکت، از مدینه به مکّه رفت؟··· ۶۱
پرسش ۴. چرا امام حسین علیه السلام حجّ خود را نیمه تمام گذاشت و از مکّه در آستانه
شروع اعمال حجّ خارج شد؟··· ۶۳
پرسش ۵. آیا امام علیه السلام از دشمن براى خود درخواست آب کرد؟··· ۶۵
پرسش ۶. آیا یزید توبه کرد و آیا اصولاً توبه چنین شخصى پذیرفته مى شود؟··· ۶۶
پرسش ۷. چرا امام حسین علیه السلام با اینکه مى دانست به شهادت مى رسد، خانواده خود
را به همراه برد؟ جایگاه و نقش زنان در انقلاب عاشورایى حسین علیه السلام چه بود؟···
۷۲
پرسش ۸. آیا عزادارى براى امام حسین علیه السلام، در زمان امامان علیهم السلام
سابقه دارد؟··· ۷۹
پرسش ۹. آیا مراسم عزادارى از دوران صفویه رواج یافت؟··· ۸۲
پرسش ۱۰. آیا شیوه هاى عزادارى که در زمان صدر اسلام وجود نداشته است، یک نوع بدعت گذارى
در دین نیست؟··· ۸۴
پرسش ۱۱. چرا عزادارى سایر امامان علیهم السلام، مانند عزادارى امام حسین علیه السلام نیست؟···
۸۵
پرسش ۱۲. فلسفه سیاه پوشى در ایام عزادارى چیست؟··· ۸۶
پرسش ۱۳. آیا سیاه پوشى در میان ملل دیگر رایج است؟ آیا سیاه پوشى از سوى عباسیان
یا اعراب پس از اسلام به ایران منتقل شده است و در تمدن ایران چنین چیزى وجود ندارد؟···
۸۸
پرسش ۱۴. وجود روایاتى که ثواب عزادارى براى امام حسین علیه السلام را بى حد و مرز
ذکر مى کند تا چه اندازه صحیح است؟··· ۹۲
پرسش ۱۴. گریه در فرهنگ شیعى چه جایگاهى دارد که این همه بر آن تأکید شده است؟···
۹۴
پرسش ۱۵. آیا صرف گریه کردن و عزادارى براى امام حسین علیه السلام براى افرادى که
دچار روزمرگى و معاصى هستند، مى تواند سودمند باشد؟··· ۱۰۴
پرسش ۱۶. چرا در فرهنگ شیعه، همیشه حزن، اندوه و عزادارى حاکم است؟··· ۱۰۴
پرسش ۱۷. شادى و نشاط، چه نسبتى با دین دارد؟ آیا دین شادابى را تقویت مى کند یا
سبب رکود و خمود آن است؟··· ۱۰۵
پرسش ۱۸. اگر قبول داریم که حضرت سیدالشهداء با شهادت خویش به مقام فنا ـ که
بالاترین مرحله سلوک است ـ رسیده اند، دیگر اشک ریختن براى او چه معنا دارد؟··· ۱۱۴
پرسش ۱۹. معناى «ثارالله» چیست؟ آیا اطلاق این کلمه به امام حسین علیه السلام، ریشه
قرآنى و روایى دارد؟··· ۱۱۵
پرسش ۲۰. تعارض آموزه هاى دینى با یافته هاى علمى در پوشیدن لباس سیاه و سیاه پوش
کردن تکایا و محافل چه توجیهى دارد؟ یافته هاى علمى حکایت از تأثیر مثبت لباس هاى
روشن، در نشاط و شادى و ارتقاى فعالیت هاى انسانى و تأثیر منفى لباس سیاه در این
امور دارد که با سنت رایج دینى در محافل مذهبى در تعارض است! به این تعارض چگونه
پاسخ مى دهید؟··· ۱۱۸
پرسش ۲۱. شرایط شفاعت چیست؟ چه کسانى در روز قیامت مورد شفاعت قرار مى گیرند و چه
کسانى شفاعت شامل آنان نمى شود؟··· ۱۲۱
پرسش ۲۲. شفاعت امامان چه ضرورت دارد؟ اصلاً چه نیازى به شفاعت هست؟ مگر خداوند نمى تواند
به طور مستقیم بندگان خود را بیامرزد؟··· ۱۲۵
پرسش ۲۳. آیا اعتقاد به شفاعت، موجب جرأت افراد بر گناه و شانه خالى کردن از
مسؤولیت نمى شود؟··· ۱۲۸
پرسش ۲۴. آیا شفاعت، عدالت خدا را زیر سؤال نمى برد و به زبان امروزى «پارتى بازى»
نیست؟··· ۱۲۹
پرسش ۲۵. چرا بعضى اوقات با دعا و یا توسّل به ائمه علیهم السلام، جواب مثبت نمى گیریم؟···
۱۳۱



بخش اول


گزیده اى از بیانات امام خمینى قدس سره
درباره عزادارى و اهمیت آن


۱. فلسفه گریه و عزادارى براى سیدالشهدا چیست؟
۲. آیا امام حسین به گریه ما احتیاج دارند و آیا گریه ما آن حضرت نفعى دارد؟
۳. چگونه ممکن است یک قطره اشک آن همه ثواب داشته باشد؟
۴. این گریه ها باعث شده که برخى ما را ملت گریه بنامند چرا آن را کم نمى کنید؟!

ما تا ابد هم اگر براى سیدالشهداء گریه بکنیم، براى سیدالشهداء نفعى ندارد، براى ما
نفع دارد، همین نفع دنیائیش را شما حساب کنید آخرتش سر جاى خودش. همین نفع دنیائیش
را حساب کنید همین جهت روانى مطلب را که قلوب را چطور به هم متصل مى کند.۱
شما انگیزه این گریه و این اجتماع در مجالس روضه را خیال نکنید که فقط این است که
گریه کنیم براى سیدالشهداء، نه سید الشهداء احتیاج به این گریه ها دارد و نه این
گریه خودش فى نفسه یک کارى از آن مى آید، لکن این مجلس ها مردم را همچو مجتمع مى کند
و یک وجه مى دهند، سى و پنج میلیون جمعیت در دو ماه محرم و خصوص دهه عاشورا یک وجه،
طرف یک راه مى روند. بى خود بعضى از ائمه ما نمى فرمایند که براى من در منابر روضه
بخوانند. بیخود نمى گویند ائمه ما به اینکه هر کس که بگرید، بگریاند یا صورت گریه،
گریه کردن به خودش بگیرد اجرش فلان و فلان است. مسأله، مسأله گریه نیست، مسأله
مسأله تباکى نیست، مسأله، مسأله سیاسى است که ائمه ما با همان دید الهى که داشتند،
مى خواستند که این ملت ها را به هم بسیج کنند و یکپارچه کنند، از راه هاى مختلف،
اینها را یکپارچه کنند تا آسیب پذیر نباشند.۲
حضرت باقر علیه السلام وقتى که مى خواستند فوت کنند وصیت کردند که ده سال ظاهرا که
در مِنا اجیر کنند کسى را، کسانى را که براى من گریه کنند. این چه مبارزه اى است؟!
حضرت باقر احتیاج به گریه داشت؟! حضرت باقر مى خواست چه کند گریه را؟! آنوقت هم در
مِنا چرا؟ ایام حج و منا. این همین نقطه اساسى، سیاسى، روانى، انسانى است که ده سال
در آنجا گریه کنند. خوب مردم مى آیند مى گویند چه خبر است چیست؟ مى گویند این طور
بود، این توجه مى دهد نفوس مردم را به این مکتب و ظالم را منهدم مى کند و مظلوم را
قوى مى کند. ما جوان ها دادیم، کربلا جوان ها داده، ما این را باید حفظش کنیم. این
نمى شود اینطور باشد، شما خیال بکنید گریه است، خیر گریه نیست، یک مسأله سیاسى،
روانى، اجتماعى است. اگر قضیه گریه است تباکیش دیگر چیست؟ تباکى مى خواهد؟ تباکى
دیگر یک چیزى شد؟ اصلاً حضرت سیدالشهداء چه احتیاج به گریه دارد؟ ائمه اینقدر اصرار
کردند به اینکه مجمع داشته باشید، گریه بکنید، چه بکنید، براى اینکه این حفظ مى کند
کیان مذهب ما را.۳
عمق ارزش مجلس هاى عزادارى، کم معلوم شده است و شاید پیش بعضى هیچ معلوم نشده است.
اینکه در روایات ما براى یک قطره اشک براى مظلوم کربلا آنقدر ارزش قائلند، حتى براى
تباکى (به صورت گریه درآمدن) ارزش قائلند،۴ نه از باب این است که سید مظلومان
احتیاج به این کار دارد و نه این است که فقط براى ثواب بردن شما و مسلمین شما باشد.
گر چه همه ثواب ها هست، لکن چرا این ثواب براى این مجالس عزا آنقدر عظیم قرار داده
شده است و چرا خداوند تبارک و تعالى براى اشک و حتى یک قطره اشک و حتى تباکى، انقدر
ثواب داده است؟ کم کم این مسأله از دید سیاسى اش معلوم مى شود و ان شاءاللّه بعدها
بیشتر معلوم مى شود. اینکه براى عزادارى، براى مجالس عزا، براى نوحه خوانى، براى
اینها این همه ثواب داده شده است. علاوه بر آن امور عبادیش و روحانیش، یک مسأله مهم
سیاسى در کار بوده است. آن روزى که این روایات صادر شده است روزى بوده است که فرقه
ناجیه (شیعه) مبتلا بودند به حکومت اموى و بیشتر عباسى، و یک جمعیت بسیار کمى، یک
اقلیت کمى در مقابل قدرتهاى بزرگ. در آنوقت براى سازمان دادن به فعالیت سیاسى این
اقلیت، یک راهى درست کردند که این راه، خودش سازمانده است و آن، نقل ازمنابع وحى،
به اینکه براى این مجالس اینقدر عظمت هست و براى این اشک ها آنقدر، در حول و بر این
اشک ها و عزادارى ها شیعیان با اقلیت آن وقت اجتماع مى کردند و شاید بسیارى از آنها
هم نمى دانستند مطلب چه هست، ولى مطلب، سازماندهى به یک گروه اقلیت در مقابل آن
اکثریت ها است، در مقابل حکومت هایى که پیش مى آمدند و بناى بر این داشتند که اساس
اسلام را از بین ببرند، اساس روحانیت را از بین ببرند، آن چیزى که در ما قبل آنها،
آنها را مى ترساند، این مجالس عزا و این دستجات بود.۵
شاید غربزده ها به ما مى گویند که ملت گریه و شادى، خودى ها نمى توانند تحمل کنند
که یک قطره اشک مقابل چقدر ثواب است. یک مجلس عزا چقدر ثواب دارد، نتوانند هضم کنند.
نتوانند هضم کنند آن چیزهایى را که براى ادعیه ذکر شده است و آن ثوابهایى که براى
دو سطر دعا ذکر شده است، نمى توانند این را ادراک کنند و هضم کنند. جهت سیاسى این
دعاها و این توجه به خدا و توجه همه مردم را به یک نکته، این است که یک ملت را بسیج
مى کند براى یک مقصد اسلامى. مجلس عزا نه براى این است که گریه بکنند براى
سیدالشهداء و اجر ببرند. البته این هم هست. ودیگران را اجر اخروى نصیب کند، بلکه
مهم، آن جنبه سیاسى است که ائمه ما در صدر اسلام نقشه اش را کشیده اند که تا آخر
باشد و آن، این اجتماع تحت یک بیرق، اجتماع تحت یک ایده و هیچ چیز نمى تواند این
کار را به مقدارى که عزاى حضرت سید الشهداء در او تأثیر دارد، تأثیر بکند.۶
سایر مردم، اینهایى که مسجد مى آیند، منبر را گوش مى کنند، مطالب را گوش مى کنند،
همچو که به روضه مى رسند، رد مى شوند و مى روند. این از باب این است که ملتفت
نیستند چه هست، ان روضه است که این محراب، که این منبر راحفظ کرده، اگر آن روضه
نبود، این منبر هم نبود، این مطلب هم نبود، آن حفظ کرده. ما باید به شهیدمان گریه
کنیم، فریاد کنیم، مردم را بیدار کنیم. البته یک مطلبى هم که بین همه ما باید باشد
این است که این نکته را به مردم بفهمانیم که همه اش قضیه این نیست که مى خواهیم
ثواب ببریم، قضیه این است که ما مى خواهیم پیشرفت کنیم. سیدالشهداء هم که کشته شد،
نه اینکه رفتند یک ثوابى ببرند. ثواب براى او خیلى مطرح نبود، آن طور رفت که این
مکتب را نجاتش بدهد، اسلام را پیشرفت بدهد، اسلام را زنده کند. شما هم که دارید
نوحه خوانى مى کنید مردم را به گریه وادار مى کنید، مردم هم که گریه مى کنند همه
روى این مقصد باشد که این اسلام را مى خواهیم با همین هیاهو حفظش کنیم. با این
هیاهو با این گریه، با این نوحه خوانى، با این شعرخوانى، با این نثرخوانى ما مى خواهیم
این مکتب را حفظ کنیم چنانچه تا حالا هم حفظ شده. باید این نکته هم به مردم گفته
بشود، تذکر داده بشود که آقا قضیه روضه خوانى قضیه این نیست که من یک چیزى بگویم و
یکى هم گریه کند. قضیه این است که با گریه حفظ شده است این، با گریه این حفظ شده.
حتى تباکى! هم ثواب دارد، خوب تباکى چرا ثواب دارد؟ براى اینکه تباکى کمک مى کند به
این مکتب.۷
و اگر چنانچه واقعا بفهمند و بفمانند که مسأله چه هست و این عزادارى براى چه هست و
این گریه براى چه اینقدر ارج پیدا کرده است و اجر پیش خدا دارد، آنوقت ما را ملت
گریه نمى گویند، ما را ملت حماسه مى خوانند. اگر بفهمند آنها که حضرت سجاد علیه السلام
که همه چیزش را در کربلا از دست داد و در یک حکومتى بود که قدرت بر همه چیز داشت.
این ادعیه اى که از او باقى مانده است چه کرده است و چطور مى تواند تجهیز بکند، به
ما نمى گفتند که ادعیه براى چیست. اگر روشنفکران ما فهمیده باشند که این مجالس و
این دعاها و این ذکرها و این مجالس مصیبت جنبه سیاسى و اجتماعى اش چیست، نمى گویند
که براى چه این کار را بکنیم.۸
این مطلبى که الان القاء کرده اند به جوان هاى ما که تا کى گریه و تا کى روضه و
اینها، بیایید تظاهر کنیم، اینها نمى فهمند روضه چیست و این اساس تا حالا (چطور)
نگه داشته شده است. این را نمى دانند و نمى شود هم بهشان بفمانند.
اینها نمى فهمند که این روضه و این گریه آدم ساز است، انسان را درست مى کند این
مجالس روضه، این مجالس عزاى سیدالشهداء و آن تبلیغات بر ضد ظلم. این تبلیغ بر ضد
طاغوت است. بیان ظلمى که به مظلوم شده تا آخر باید باشد.۹


بخش دوم

نقش خواص و عوام در شکل گیرى
نهضت عاشورا


بیانات مقام معظم رهبرى
در جمع فرماندهان لشکر ۲۷ حضرت رسول صلى الله علیه و آله وسلم، ۲/۳/۷۵.

جهاد و شرایط آن
اللّهمّ سَدِّد ألْسِنَتَنا بالصَّوابِ والحِکمَة. یکى از چیزهاى برجسته در فرهنگ
اسلامى ـ که البته مصداق هاى بارزى هم بیش تر در تاریخ صدر اسلام و کم تر در طول
زمان دارد ـ عبارت است از فرهنگ رزمندگى و جهاد. جهاد هم فقط جهاد در میدان جنگ
نیست. هر چیزى که هم تلاش باشد، هم در مقابله با دشمن، این جهاد است. درست توجه
بفرمایید: بعضى ممکن است یک کارى را انجام بدهند، زحمت هم بکشند، بگویند ما داریم
جهاد مى کنیم. نه، یک شرط جهاد این است که در مقابله با دشمن باشد. البته یک وقت در
میدان جنگ مسلحانه است؛ این جهاد رزمى است. یک وقت در میدان سیاست است؛ این جهاد
سیاسى است. یک وقت در میدان فرهنگ است؛ این جهاد فرهنگى است. یک وقت در میدان
سازندگى است؛ این جهاد سازندگى است و البته میدان هاى دیگرى هم هست. شرط اول این
است که تلاش در آن باشد، کوشش باشد و شرط دوم این که در مقابل دشمن باشد.
در فرهنگ اسلامى، این چیز برجسته اى است که نمونه هایى هم در میدان هاى مختلف دارد.
امروز هم، از وقتى که نداى مقابله با رژیم منحوس پهلوى از حلقوم امام(رضوان اللّه
علیه) و همکاران ایشان، در آن روز، در سال ۱۳۴۱ بیرون آمد؛ این جهاد شروع شد. قبل
از آن هم بود؛ اما پراکنده بود، کم بود، کم اهمیت بود. از وقتى این مبارزه شروع شد،
اهمیت پیدا کرد تا به پیروزى این جهاد رسید که پیروزى انقلاب بود. بعد از آن هم تا
امروز، دایما در این کشور جهاد بوده است. چون ما دشمن داریم و چون دشمنان ما، از
لحاظ نیروى مادى قوى هستند؛ چون اطراف و جوانب ما را ـ از همه جهت ـ دشمن ها گرفته اند
و جدا در صدد دشمنى هستند، در قضیه دشمنى با ایران اسلامى هم شوخى نمى کنند؛ چون مى خواهند
از هر راهى که شد ضربه بزنند.
پس در ایران اسلامى، هر کسى که به نحوى در مقابل این دشمن ـ که از اطراف، تیرهاى
زهرآگین را به پیکر این انقلاب و این کشور اسلامى نشانه رفته است ـ تلاشى بکند؛ این،
جهاد فى سبیل اللّه کرده است و بحمداللّه شعله جهاد بوده است و هست و خواهد بود.

البته یکى از این جهادها هم، جهاد فکرى است. یعنى چون ممکن است دشمن ما را غافل کند
و فکر ما را منحرف و دچار خطا و اشتباه کند، هر کسى که در راه روشنگرى فکر مردم،
تلاش کند، از انحرافى جلوگیرى کند، از یک سوء فهمى مانع بشود، چون در مقابله با
دشمن است، جهاد است. شاید امروز، جهاد مهمى هم محسوب مى شود.
پس عزیزان من، امروز کشور ما کانون جهاد است. از این جهت هیچ نگرانى نداریم. مملکت،
مملکت جهاد فى سبیل اللّه است. از این جهت من که بیش تر سنگینى بارم این است که
نگاه کنم، ببینم کجا این شعله جهاد دارد فروکش مى کند و به کمک پروردگار نگذارم؛
کجا اشتباه کارى مى شود، جلو آن را بگیرم که مسؤولیت اصلى من این چیزها است.
من از وجود جهاد در وضع کنونى کشور، نگران نیستم. این را شما بدانید. منتها در قرآن
چیزى هست که ما را به فکر مى اندازد! قرآن به ما مى گوید که شما نگاه کنید و از
گذشته تاریخ درس بگیرید. حالا ممکن است بعضى ها بنشینند فلسفه بافى کنند که گذشته
براى امروز، نمى تواند سرمشق باشد. این حرف ها را بعضى ها مى گویند. مى خواهند این ها
را با شیوه هاى فلسفى ـ به خیال خودشان ـ درست کنند، نمى توانند! کارى به کار آن ها
نداریم.

عبرت گرفتن از تاریخ عاشورا
قرآن، صادقِ مصدَّق است و ما را به عبرت گرفتن از تاریخ دعوت میکند. عبرت گرفتن از
تاریخ، یعنى همین نگرانى که من الان عرض کردم. چون در تاریخ چیزى هست که اگر
بخواهیم از آن عبرت بگیریم، باید دغدغه داشته باشیم. این دغدغه، مربوط به آینده است.
چرا؟ و این دغدغه براى چیست؟ مگر چه اتفاقى افتاده است؟
اتفاقى که افتاده است در صدر اسلام است. من یک وقتى گفتم که جا دارد اگر ملت اسلام
فکر کند که چرا پنجاه سال بعد از وفات پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم، کار کشور
اسلامى به جایى رسیده باشد که همین مردم مسلمان، از وزیرشان، امیرشان، سردارشان،
عالمشان، قاضى شان و قارى شان، در کوفه و کربلا جمع بشوند و جگر گوشه همین پیغمبر
را با آن وضع فجیع، به خاک و خون بکشند!؟
آدم باید به فکر فرو برود که چرا این طورى شد؟ من دو سه سال پیش، این را در یک
صحبتى مطرح کردم، به عنوان عبرت هاى عاشورا؛ البته درس هاى عاشورا جداست، درس شجاعت،
درس ایثار و امثال آن. مهم تر از درسهاى عاشورا، عبرت هاى عاشورا است. من این را
قبلاً گفته ام. کار به جایى برسد که جلو چشم مردم، حرم پیغمبر را در کوچه و بازار
بیاورند و به این ها تهمت خارجى بزنند!
معناى خارجى این نیست که این ها از کشورِ خارج آمدند؛ خارجى به معناى امروز به کار
نمى رود. خارجى یعنى جزو خوارج، یعنى خروج کننده. در اسلام یک فرهنگى است که اگر
کسى علیه امام عادل خروج و قیام بکند، لعنت خدا و رسول و مؤمنین، علیه چنین کسى است.
خارجى یعنى این، یعنى کسى که علیه امام عادلى خروج مى کند.
لذا همه مردم مسلمان آن روز، از خارجى ها ـ از خروج کننده ها ـ بدشان مى آمد.
«مَنْ
خَرَجَ على إمامٍ عادِلٍ فَدَمُهُ هَدَرٌ»
در اسلام کسى که خروج کند، قیام کند علیه
یک امام عادل، خون او هدر است؛ اسلامى که این قدر به خون مردم اهمیت مى دهد.
این ها آمدند پسر پیغمبر، پسر فاطمه زهرا، پسر امیرالمؤمنین علیه السلام را به
عنوان خروج کننده بر امام عادل ـ که آن امام عادل، یزید بن معاویه است ـ معرفى
کردند و کارشان گرفت! آن ها که دستگاه حکومت ظالمند دلشان هر چه مى خواهد مى گویند.
چرا مردم باور کنند!؟ چرا مردم ساکت بمانند!؟
آن چیزى که من را دچار دغدغه مى کند، این جاى قضیه است، ملتفتید؟! من مى گویم چه شد
که کار به این جا رسید؟ چرا امت اسلامى که آن قدر نسبت به جزئیات احکام اسلامى و
آیات قرآنى دقت داشت، در یک چنین قضیه واضحى، این قدر دچار غفلت و سستى و سهل انگارى
بشود که چنین فاجعه یى به وجود بیاید؟! این مسأله، انسان را نگران مى کند. مگر ما
از جامعه زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین قرص تر و محکم تریم؟ چه کار کنیم که آن طورى
نشود؟
البته آن سؤالى که ما گفتیم چه شد، کسى جواب نداده است؛ جوابش پیش خودم هست. کسى در
این مورد صحبت نکرده است. این را عرض مى کنم، صحبت هایى شده است، اما کافى و وافى
نیست من امروز مختصرى در این باره صحبت مى کنم. البته نسبت به اصل قضیه، کوتاه
خواهد بود. من سررشته مطلب را به دست ذهن شما مى سپارم تا شما خودتان روى این قضیه
فکر کنید. کسانى که اهل اندیشه هستند، اهل مطالعه هستند، دنبال این رشته بروند.
کسانى که اهل کار و عملند، دنبال این بروند که چگونه مى شود جلوى این را گرفت؟
اگر امروز من و شما جلو این قضیه را نگیریم ـ ممکن است پنجاه سال دیگر، ممکن است
پنج سال دیگر، ممکن است ده سال دیگر ـ یک وقت دیدید جامعه اسلامى ما هم، کارش به آن
جا رسید! تعجب نکنید. مگر چشمان تیزى تا اعماق را ببیند، نگهبان امینى راه را نشان
بدهد، مردم صاحب فکرى کار را هدایت کنند و اراده هاى محکمى پشتوانه این حرکت باشد.

البته آن وقت خاکریز محکمى خواهد بود؛ دژ محکمى خواهد بود؛ کسى نخواهد توانست نفوذ
بکند. و الاّ اگر رها کردیم، باز همان وضعیت پیش مى آید! آن وقت همه این خون ها هدر
خواهد رفت.
در آن عهد، کار به جایى رسید که پسر و نوه کسانى که در جنگ بدر، به دست
امیرالمؤمنین و حمزه و بقیه سرداران اسلام، به درک رفته بودند؛ پسر همان افراد، نوه
همان افراد، جاى پیغمبر نشست و سر جگرگوشه پیغمبر را جلو خود گذاشت و با چوب خیزران
به لب و دندان او زد و گفت:
لیتَ أشیاخی بِبَدرٍ شَهِدوا
جَزَعَ الخَزْرَجِ مِن وَقْعِ الأسَل
یعنى کشته هاى ما در جنگ بدر بلند شوند؛ ببینند که ما با کشنده هاشان چه کار کردیم.
این طورى شد! این جاست که قرآن مى گوید عبرت بگیرید. این جاست که مى گوید: «قُل
سیرُوا فِى الارْضِ»۱۱ در سرزمین تاریخ سیر کنید، ببینید چه اتفاقى افتاده است؛
خودتان را بر حذر بدارید. من براى این که این معنا، ان شاءاللّه در فرهنگ کنونى
کشور ما، به وسیله انسان هاى صاحب رأى و نظر و فکر حرکت بکند و راه بیفتد، امروز یک
مختصرى براى شما صحبت مى کنم.

ویژگى هاى کلى خواص و عوام
ببینید عزیزان من، به جماعت بشرى که نگاه کنید، در هر جامعه یى، در هر شهرى، در هر
کشورى، مردم با یک دید با یک برش، به دو قسم تقسیم مى شوند. یک قسم کسانى که از روى
فکر و فهمیدگى و آگاهى و تصمیم گیرى کار مى کنند؛ یک راهى را مى شناسند و دنبال آن
راه حرکت مى کنند، خوب و بدش را کار نداریم ـ یک قسم این ها هستند ـ اسم این ها را
خواص بگذاریم.
یک قسم هم کسانى هستند که نه، دنبال این نیستند که ببینند چه راهى درست است، چه
حرکتى صحیح است؛ بفهمند؛ بسنجند؛ تحلیل کنند، درک کنند. مى بینند که جوّ این طورى
است، دنبال آن جو حرکت مى کنند. اسم این را بگذاریم عوام. پس جامعه را مى شود به
خواص و عوام تقسیم کرد.
حالا دقت کنید؛ من نکته اى را درباره این خواص و عوام بگویم که اشتباه نشود. خواص
چه کسانى هستند؟ آیا قشر خاصى هستند؟ نه، در بین این هایى که ما مى گوییم «خواص»،
آدم هاى باسواد هم هست، آدم هاى بى سواد هم هست. گاهى کسى بى سواد است؛ اما جزو
خواص است؛ مى فهمد که چه کار مى کند. از روى تصمیم گیرى و تشخیص عمل مى کند، ولو
درس نخوانده و مدرسه نرفته است؛ مدرک ندارد، لباس روحانى ندارد، اما مى فهمد که
قضیه چیست.
در دوران انقلاب ـ یعنى پیش از پیروزى انقلاب ـ من در ایرانشهر تبعید بودم. از یک
شهرى از نزدیکى هاى ما، چند نفر بودند که یکى از آنان راننده بود. آدم هاى اهل
فرهنگ و معرفت نبودند. به حسب ظاهر به این ها عامى مى گفتند، اما جزو خواص بودند.
این ها مرتب در ایرانشهر، دیدنِ ما مى آمدند و قضیه مذاکرات خودشان را با روحانى
شهرشان مى گفتند. آن روحانى شهر هم آدم خوبى بود؛ منتها عوام بود! ملاحظه مى کنید؛
راننده کمپرسى جزو خواص بود، آن روحانى محترم پیشنماز جزو عوام بود.
مثلاً آن روحانى مى گفت: چرا وقتى که اسم پیغمبر مى آید، یک صلوات مى فرستید، اسم
این آقا که مى آید، سه صلوات مى فرستید؟ نمى فهمید! آن راننده به او جواب مى داد،
مى گفت: آن روزى که دیگر مبارزه یى نداشته باشیم؛ اسلام بر همه جا فایق بشود،
انقلاب پیروز بشود، ما همان سه صلوات را هم نمى فرستیم. یک صلوات را هم نمى فرستیم.
امروز این سه صلوات، مبارزه است. او (راننده) مى فهمید ولى او (روحانى) نمى فهمید!
توجه کنید.
این مثال را زدم براى این که بدانید خواص که مى گوییم، معناى آن یک لباس خاص نیست.
ممکن است مرد باشد، ممکن است زن باشد، ممکن است تحصیل کرده باشد، ممکن است تحصیل
نکرده باشد، ممکن است ثروتمند باشد، ممکن است فقیر باشد، ممکن است یک انسانى در
دستگاه هاى دولتى باشد، ممکن است جزو مخالفین دستگاه هاى دولتى طاغوت باشد. خواص که
مى گوییم، از خوب و بد آن ـ البته خواص را باز هم تقسیم خواهیم کرد.
خواص، یعنى کسانى که وقتى عملى انجام مى دهند، موضع گیرى مى کنند، راهى را انتخاب
مى کنند، از روى فکر و تحلیل است. مى فهمند و تصمیم مى گیرند و عمل مى کنند؛ این ها
خواصند.
نقطه مقابلش هم عوام است. عوام یعنى کسانى که وقتى جوّ به یک سمتى مى رود، این ها
هم مى روند، تحلیلى ندارند. یک وقت مردم مى گویند زنده باد، این هم نگاه مى کند
مى گوید زنده باد. یک وقتى مردم مى گویند مرده باد، او هم نگاه مى کند، مى گوید
مرده باد. یک وقت جوّ این گونه است، این جا مى آید؛ یک وقت جو آن طور است، آن جا
مى آید.
فرض بفرمایید یک وقت حضرت مسلم وارد کوفه مى شود، مى گویند پسر عموى امام حسین آمد،
خاندان بنى هاشم آمدند، ببینید این ها مى خواهند قیام کنند، مى خواهند خروج کنند؛
تحریک مى شود، مى رود دور و برِ حضرت مسلم؛ هجده هزار بیعت کننده با حضرت مسلم
مى شوند. بعد از پنج شش ساعت، رؤساى قبایل داخل کوفه مى آیند و به مردم مى گویند:
آقا چه کار مى کنید؟! با چه کسى مى جنگید؟ از چه کسى دفاع مى کنید؟ پدرتان را
درمى آورند؛ این ها اول به خانه هاشان مى روند؛ بعدا که سربازهاى ابن زیاد دور خانه
طوعه را مى گیرند که مسلم را دستگیر کنند، همین افراد مى آیند و باز علیه مسلم بنا
مى کنند جنگیدن. این عوام است، از روى فکرى نیست، از روى یک تشخیصى نیست، از روى یک
تحلیل درستى نیست. هر طور که جوّ بود، حرکت مى کنند.
پس در هر جامعه، خواصى داریم و عوامى. عوام را کنار بگذارید، سراغ خواص بیاییم.
طبعا، خواص دو جبهه هستند؛ خواص جبهه حق و خواص جبهه باطل. مگر این طور نیست؟
عده یى اهل فکر و فرهنگ و معرفتند، براى جبهه حق کار مى کنند. فهمیده اند که حق با
این طرف است، حق را شناخته اند؛ براى حق حرکت مى کنند؛ کار مى کنند. بالاخره حق را
هم مى شناسند؛ اهل تشخیصند.
این ها یک دسته اند. یک دسته هم نقطه مقابل حقند، ضد حقند، اگر باز به صدر اسلام
برویم، یک عده اصحاب امیرالمؤمنین و امام حسین و بنى هاشمند، یک عده هم اصحاب
معاویه اند.
در بین آن ها هم خواص بودند. آدم هاى با فکر، آدم هاى عاقل، آدم هاى زرنگ، طرفدار
بنى امیه، آن ها هم خواصند، آن ها هم خواص دارند. پس خواص هم در یک جامعه دوگونه
شد: خواص طرفدار حق و خواص طرفدار باطل. شما از خواص طرفدار باطل چه توقع دارید؟
توقع دارید که بنشیند علیه حق و علیه شما برنامه ریزى کند. باید با او بجنگید؛ با
خواص طرفدار باطل باید جنگید. این که محل کلام نیست.
سراغ خواص طرفدار حق مى آییم. حالا من همین طور که براى شما حرف مى زنم، شما خودتان
ببینید کجایید. این که مى گوییم سررشته فکر، یعنى تاریخ را با قصه اشتباه نکنیم.
تاریخ، یعنى شرح حال ما؛ منتها در یک صحنه دیگر.
خوش تر آن باشد که وصف دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
تاریخ، یعنى من و شما، یعنى همین هایى که امروز این جا هستیم. پس اگر ما شرح تاریخ
را مى گوییم، هر کدام از ما باید نگاه کنیم ببینیم کجاى این داستانیم، کدام قسمت
قرار گرفته ایم. بعدا ببینیم آن کسى که مثل ما در این قسمت قرار گرفته بود، آن روز
چگونه عمل کرد که ضربه خورد؛ ما آن گونه عمل نکنیم.
مثل این که شما در کلاس آموزش تاکتیک، مثلاً جبهه دشمن فرضى را مشخص مى کنید، جبهه
خودى فرضى را هم مشخص مى کنید؛ بعدا تاکتیک غلط جبهه خودى را نگاه مى کنید،
مى بینید که تاکتیسین خودى، در این جا این اشتباه را کرده است. پس شما وقتى
مى خواهید تاکتیک طراحى کنید، باید آن اشتباه را نکنید؛ یا تاکتیک درست بود،
فرمانده یا بى سیم چى یا توپچى یا قاصد یا سرباز ساده در جبهه خودى این اشتباه را
کرد؛ مى فهمید که شما باید این اشتباه را نکنید. تاریخ این طورى است. حالا شما در
این صحنه یى که من از صدر اسلام مى گویم، خودتان را پیدا کنید.

ویژگى هاى عوام
یک عده عوامند؛ تصمیم گیرى ندارند. به شانس عوام بستگى دارد؛ اگر تصادفا در زمانى
قرار گرفتند که امامى سر کار است ـ مثل امام امیرالمؤمنین علیه السلام یا مثل امام
راحل ما، که این ها را به سمت بهشت مى برد؛ خوب، این هم به ضرب دست خوبان، رانده
خواهد شد و ان شاءاللّه به بهشت مى رود.
اگر اتفاقا طورى شد که در زمانى قرار گرفت که «وجَعَلْنا هُمْ أئمَّةً یَدْعُونَ
إلى النّارِ»
۱۲؛ «ألَم تَرَ إلى الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّه کُفْرا
وَأحَلُّوا قَوْمَهُم دارَ البَوارِ * جَهَنَّم یَصْلَونَها و بئسَ القَرارُ»
۱۳؛ اگر در یک چنین زمانى قرار گرفت، به سمت جهنم خواهد رفت.
پس باید مواظب باشید جزو عوام نباشید. نمى گوییم جزو عوام نباشید، یعنى باید حتما
بروید تحصیلات عالیه بکنید. نه، گفتم که معناى عوام، این نیست. اى بسا کسانى که
تحصیلات عالیه هم کردند و جزو عوامند، اى بسا کسانى که تحصیلات دینى هم کردند و جزو
عوامند، اى بسا کسانى که فقیرند یا غنى اند و جزو عوامند. عوام بودن، دست من و
شماست.
باید مواظب باشیم عوام نباشیم، یعنى هر کارى مى کنیم، از روى بصیرت باشد. آن کسى که
از روى بصیرت کار نمى کند، عوام است. لذا مى بینید قرآن، درباره پیغمبر مى فرماید:
«اُدْعُوا إلى اللّه على بَصیرةٍ أنا وَ منِ اتَّبَعَنِى»۱۴یعنى من و پیروانم با
بصیرت عمل میکنیم و دعوت مى کنیم و پیش مى رویم. پس اول ببینید جزو آن گروه عوامید
یا نه؟ اگر جزو گروه عوامید، به سرعت خودتان را از گروه عوام خارج کنید. سعى کنید
قدرت تحلیل پیدا کنید، تشخیص بدهید، معرفت پیدا کنید.

ویژگى هاى خواص
در گروه خواص هم ببینیم ما جزو خواصِ طرفدارِ حقیم یا خواصِ طرفدارِ باطل؟ قضیه
این جا روشن است. خواص جامعه ما، جزو خواص طرفدار حقند، تردیدى در این نیست؛ براى
خاطر این که به قرآن، به سنت، به عترت، به راه خدا، به ارزش هاى اسلامى، دعوت
مى کنند. امروز جمهورى اسلامى این است. پس حساب خواص طرفدار باطل جدا شد. فعلاً به
آن ها کارى نداریم. آمدیم سراغ خواص طرفدار حق؛ همه مشکل قضیه، از این جا به بعد
است.
عزیزان من، خواص طرفدار حق، دو دسته اند؛ یک دسته کسانى هستند که در مقابله با
دنیا، با زندگى، با مقام، با شهوت، با پول، با لذت، با راحتى، با نام، موافقند. یک
دسته موافق نیستند.
همه این ها چیزهاى خوبى است. همه این ها زیبایى هاى زندگى است. «مَتاعُ الحَیوة
الدّنیا» متاع یعنى بهره، این ها بهره هاى همین زندگى دنیوى است. این که در قرآن
مى فرماید: «مَتاعُ الحَیوةِ الدُنیا»۱۵ معنایش این نیست که این متاع بد است. نه،
متاع است؛ خدا براى شما آفریده است. منتها اگر شما در مقابل این ها ـ این متاع و
بهره هاى زندگى ـ خداى ناکرده، آن قدر مجذوب شدید که آن جایى که پاى تکلیف سخت به
میان آمد، نتوانستید از این ها دست بردارید، این مى شود یک طور؛ و اگر نه، از این
متاع بهره هم مى برید، اما آن جایى که پاى امتحان سخت پیش مى آید، مى توانید از
این ها به راحتى دست بردارید، این مى شود یک طور دیگر.
پس ما خواص طرفدار حق را باز به دو قسم تقسیم مى کنیم؛ ببینید این چیزها فکر لازم
دارد، وقت و مطالعه لازم دارد، همین طورى نمى شود انسان جامعه و نظام و انقلاب را
بیمه کند. باید مطالعه کند، دقت کند، فکر کند. در هر جامعه، این دو قسم آدم، دو قسم
خواص طرفدار حق، وجود دارد.
اگر آن قسمِ خوبِ خواصِ طرفدارِ حق ـ یعنى آن کسانى که مى توانند آن قوتى که لازم
باشد، از این متاع دنیا دست بردارند ـ بیش تر باشند، هیچ وقت جامعه اسلامى دچار
حالت دوران امام حسین علیه السلام نخواهد شد؛ مطمئن باشید. تا ابد بیمه بیمه است.
اما اگر این ها کم باشند و آن دسته خواصِ دیگر زیاد باشند ـ یعنى آن هایى که به
دنیا دل سپرده اند؛ حق را هم مى شناسند، طرفدار حقند؛ در عین حال در مقابل دنیا
پایشان مى لرزد!
دنیا یعنى چه؟ یعنى پول، خانه، شهوت، مقام، اسم و شهرت، پست و مسؤولیت و یعنى جان،
اگر کسانى که براى جانشان راه خدا را ترک مى کنند؛ آن جایى که باید حق بگویند،
نمى گویند؛ چون جانشان به خطر مى افتد یا براى مقامشان یا براى شغلشان یا براى
پولشان یا براى محبت به اولادشان، براى محبت به خانواده شان، براى محبت به نزدیکان
و دوستانشان، راه خدا را رها مى کنند؛ اگر عده این ها زیاد بود ـ آن وقت واویلاست!
آن وقت حسین بن على ها، به مسلخ کربلا خواهند رفت؛ به قتلگاه کشیده خواهند شد!
یزیدها سر کار مى آیند و بنى امیه بر کشورى که پیغمبر به وجود آورده بود هزار ماه
حکومت خواهد کرد و امامت به سلطنت تبدیل خواهد شد!
جامعه اسلامى، جامعه امامت است؛ یعنى امام در رأس جامعه است. انسانى که قدرت دارد؛
اما مردم از روى ایمان و دل از او تبعیت مى کنند؛ پیشواى مردم است. اما سلطان و
پادشاه، آن کسى است که با قهر و غلبه بر مردم حکم مى راند. مردم دوستش ندارند، مردم
قبولش ندارند، مردم به او اعتقاد ندارند ـ البته مردمى که سرشان به تنشان بیرزد ـ
در عین حال با قهر و غلبه بر مردم حکومت مى کند.
بنى امیه، امامت را در اسلام به سلطنت، به پادشاهى تبدیل کردند و هزار ماه ـ یعنى
نود سال ـ در این دولت بزرگ اسلامى حکومت کردند. تازه، بناى کجى که پایه گذارى شده
بود، آن چنان بود که بعد از آن علیه بنى امیه انقلاب شد و بنى امیه رفتند، بنى عباس
آمدند که شش قرن ـ یعنى ششصد سال ـ در دنیاى اسلام، به عنوان خلیفه و جانشینان
پیغمبر حکومت کردند!
بنى عباس که خلفایشان یا به تعبیر بهتر پادشاهانشان، اهل شرب خمر، فساد و فحشا و
خباثت و ثروت و اشرافى گرى و هزار فسق و فجور بودند ـ مثل بقیه سلاطین عالم ـ مسجد
هم مى رفتند، براى مردم نماز مى خواندند و مردم از روى ناچارى یا از روى اعتقاد غلط
ـ ناچارى هم به آن معنا نبود ـ پشت سرشان نماز هم مى خواندند! اعتقاد مردم را خراب
کرده بودند!
وقتى که خواص طرفدار حق در یک جامعه ـ یا اکثریت قاطعشان ـ آن چنان مى شوند که
دنیاى خودشان برایشان اهمیت پیدا مى کند؛ از ترس جان، از ترس از دست دادن مال و از
دست دادن مقام و پست، از ترس منفور شدن و تنها ماندن، حاضر مى شوند حاکمیت باطل را
قبول بکنند و در مقابل باطل نمى ایستند و از حق طرفدارى نمى کنند و جانشان را به
خطر نمى اندازند ـ وقتى این طور شد ـ اولش با شهادت حسین بن على علیه السلام با آن
وضع، آغاز مى شود، آخرش هم به بنى امیه و شاخه مروانى و بنى عباس، و بعد از
بنى عباس هم سلسله سلاطین در دنیاى اسلام تا امروز مى رسد!
امروز هم شما به دنیاى اسلام نگاه کنید؛ به کشورهاى مختلف اسلامى، به آن جایى که
خانه خدا و مدینه در آن است، نگاه کنید؛ ببینید چه فسّاق و فجّارى در رأس قدرت و
حکومتند! دارند حکومت مى کنند! بقیه جاها را هم با آن جا قیاس کنید. لذا شما در
زیارت عاشورا مى گویید: «اللهمّ العَن أوّلَ ظالمٍ ظَلَمَ حقَّ محمدٍ و آلِ محمد»
در درجه اول، گذارندگان خشت اول را لعنت مى کنیم. حق هم همین است.
خوب، یک مقدارى به تحلیل حادثه عبرت انگیز عاشورا نزدیک شدیم، حالا سراغ تاریخ
برویم ـ این مقدمه را شنیدید.

آغاز انحراف خواص در تاریخ اسلام
دوران لغزیدن خواصِ طرفدارِ حق، از حدود شش ـ هفت سال، هفت ـ هشت سال بعد از رحلت
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم شروع شد. اصلاً به مسأله خلافت کار ندارم ـ مسأله
خلافت جداست. کار به این جریان دارم.
این جریان، جریان بسیار خطرناکى است! همه قضایا، از هفت هشت سال بعد از رحلت پیغمبر
شروع شد. اولش هم از این جا شروع شد که گفتند: نمى شود که سابقه دارهاى اسلام ـ
کسانى که جنگ هاى زمان پیغمبر را کردند، صحابه و یاران پیغمبر ـ با مردم دیگر یکسان
باشند! این ها باید یک امتیازاتى داشته باشند! به این ها امتیازات داده شد ـ
امتیازات مالى از بیت المال ـ این، خشت اول بود. حرکت هاى انحرافى این طورى است؛ از
نقطه کمى آغاز مى شود، بعدا همین طور هر قدمى، قدم بعدى را سرعت بیش ترى مى بخشد.
انحراف ها از همین جا شروع شد تا به دوران عثمان رسید ـ اواسط دوران عثمان ـ در
دوران خلیفه سوم، وضعیت این گونه شد که برجستگان صحابه پیغمبر، جزو بزرگ ترین
سرمایه دارهاى زمان خودشان شدند! توجه مى کنید! یعنى همین صحابه عالى مقام که
اسم هایشان معروف است ـ طلحه، زبیر، سعد بن ابى وقّاص و امثال آن ها ـ این بزرگان
که هر کدامشان یک کتاب قطور سابقه افتخارات در بدر و حنین و احد و جاهاى دیگر
داشتند؛ این ها جزو سرمایه دارهاى درجه اول اسلام شدند!
وقتى که یکى از آن ها مُرد مى خواستند طلاهایى که از او مانده بود، بین ورثه تقسیم
کنند. این طلاها را که آب کرده و شمش کرده بودند، با تبر بنا کردند به شکستن ـ مثل
هیزم که شما با تبر مى شکنید ـ ببینید چقدر طلاست که با تبر مى شکنند! در صورتى که
طلا را با سنگ مثقال مى کشند. این ها را تاریخ ضبط کرده است! این ها حرف هایى هم
نیست که بگوییم شیعه در کتاب هایش نوشته، نخیر، این ها حرف هایى است که همه
نوشته اند. مقدار درهم و دینارى که از این ها به جا مى ماند، افسانه وار بود!
همین وضعیت، مسایل دوران امیرالمؤمنین علیه السلام را به بار آورد؛ یعنى در دوران
امیرالمؤمنین علیه السلام چون براى یک عده، مقام اهمیت پیدا کرد، با على علیه السلام
در افتادند. حالا ۲۵ سال هم از رحلت پیغمبر گذشته است و خیلى از خطاها و اشتباهات
شروع شده است. نفس امیرالمؤمنین علیه السلام، نفس پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم
است.
اگر این ۲۵ سال فاصله نشده بود، امیرالمؤمنین علیه السلام براى ساختن آن جامعه، هیچ
مشکلى نداشت. اما امیرالمؤمنین با این چنین جامعه یى مواجه شد. جامعه یى که
«فَیَتَّخِذوا مالَ اللّه دُوَلاً و عِبادَاللّه خَوَلاً و دینَ اللّه دَخَلاً
بَیْنَهُم»
۱۶. جامعه یى که ارزش ها در آن، تحت الشعاع دنیادارى قرار گرفته است. این
جامعه یى است که وقتى امیرالمؤمنین علیه السلام مى خواهد مردم را به جهاد ببرد،
برایش آن همه مشکلات و دردسر دارد.
اکثر خواص دوران امیرالمؤمنین علیه السلام ـ خواص طرفدار حق یعنى کسانى که حق را
مى شناختند ـ کسانى بودند که دنیا را بر آخرت ترجیح مى دادند. نتیجه این شد که
امیرالمؤمنین علیه السلام مجبور شد سه جنگ راه بیندازد! عمرِ چهار سال و نه ماه
حکومت خود را دایما در این جنگ ها بگذراند! آخرش هم به دست یکى از آن آدم هاى خبیث،
به شهادت برسد؟
خون امیرالمؤمنین علیه السلام، به قدر خون امام حسین با ارزش است. شما در زیارت
وارث مى خوانید: «السَّلامُ علیک یا ثارَاللّه وابنَ ثارِهِ»؛ یعنى خداى متعال،
صاحب خون امام حسین علیه السلام است و صاحب خون پدر او، یعنى امیرالمؤمنین
علیه السلام است. این تعبیر براى هیچ کسِ دیگر نیامده است.
بدیهى است هر خونى که بر زمین ریخته مى شود، یک صاحبى دارد ـ صاحبان خون ـ کسى که
کشته مى شود؛ پدرش صاحب خون است؛ فرزند او صاحب خون است؛ برادر او صاحب خون است؛
عرب، این را ثار مى گوید. آن خون خواهى، آن مالکیت حقّ دم ـ حق خون ـ را «ثار»
مى گوید.
ثار امام حسین علیه السلام، مال خداست یعنى حق خون امام حسین علیه السلام، متعلق به
خودِ خداست، و هم چنین امیرالمؤمنین علیه السلام؛ صاحب خون این دو نفر، ذات مقدس
پروردگار است. امیرالمؤمنین علیه السلام به خاطر همین وضعیت، به شهادت رسید و بعد
امام حسن علیه السلام آمد.

امام حسن علیه السلام مشکل ترین راه را انتخاب کرد
در همین وضعیت بود که امام حسن علیه السلام نتوانست بیش از شش ماه دوام بیاورد. او
را تنهاى تنها گذاشتند. امام حسن مجتبى علیه السلام دید که اگر الان با همین عده کم
برود با معاویه بجنگد و شهید بشود، آن قدر انحطاط اخلاقى در میان جامعه اسلامى، در
میان همین خواص، زیاد است که حتى دنبال خون او را هم نخواهند گرفت! تبلیغات معاویه،
پول معاویه، زرنگى هاى معاویه، همه را تصرف خواهد کرد. مردم بعد از یک دو سالى که
بگذرد مى گویند اصلاً امام حسن بى جا کرد در مقابل معاویه قد علم کرد! امام حسن دید
خونش هدر خواهد رفت؛ لذا با همه سختى ها ساخت و خودش را به میدان شهادت نینداخت.
مى دانید گاهى شهید شدن آسان تر از زنده ماندن است. این طورى است. آدم هاى اهل
معنا، اهل حکمت و دقت، خوب درک مى کنند. گاهى زنده ماندن و زندگى کردن و در یک
محیطى تلاش کردن، به مراتب مشکل تر از کشته شدن و شهید شدن و به لقاى خدا پیوستن
است. امام حسن علیه السلام، این راه مشکل را انتخاب کرد. وضع آن زمان این بوده است!
خواص تسلیم بودند! حاضر نبودند حرکتى بکنند! لذا وقتى یزید بر سر کار آمد و یزید
کسى بود که مى شد با او جنگید و کسى که در جنگ با یزید کشته مى شد ـ چون وضع یزید
خیلى خراب بود ـ خونش پایمال نمى شد، براى همین امام حسین علیه السلام قیام کرد.

عظمت و مقام امام حسین علیه السلام
وضع دوران یزید طورى بود که قیام، تنها انتخاب بود؛ برخلاف دوران امام حسن مجتبى
علیه السلام که دو انتخاب وجود داشت؛ شهید شدن و زنده ماندن، و زنده ماندن، ثوابش و
اثرش و زحمتش، بیش تر از کشته شدن بود. لذا امام حسن علیه السلام، این سخت تر را
انتخاب کرد. در زمان امام حسین علیه السلام این طورى نبود؛ یک انتخاب بیش تر نبود.
زنده ماندن، یعنى قیام نکردن، معنا نداشت. باید قیام مى کرد، حالا به حکومت رسید که
رسید، نرسید و کشته هم شد که شد؛ باید راه را نشان مى داد؛ پرچم را بر سر راه
مى کوبید که معلوم باشد آن وقتى که وضعیت آن طورى بشود، حرکت باید این طورى باشد.
لذا امام حسین قیام کرد.
خوب، وقتى امام حسین قیام کرد ـ با آن عظمتى که امام حسین علیه السلام در جامعه
اسلام داشت ـ خیلى از همین خواص پیش امام حسین علیه السلام نیامدند که کمک کنند!
ببینید به وسیله این خواص در یک جامعه، چقدر وضعیت خراب مى شود! به وسیله خواصى که
حاضرند دنیاى خودشان را به راحتى بر سرنوشت دنیاى اسلامى در قرن هاى آینده ترجیح
بدهند! با این که امام حسین خیلى بزرگ بود، خیلى معروف بود.
من در قضایاى قیام امام حسین و همان حرکت از مدینه و این ها نگاه مى کردم؛ خوب، شبِ
قبل آن روزى که امام حسین علیه السلام از مدینه بیرون آمد، عبداللّه بن زبیر بیرون
آمده بود. در واقع هر دو، یک وضعیت داشتند؛ اما امام حسین علیه السلام کجا، عبداللّه
بن زبیر کجا! امام حسین علیه السلام، حرف زدنش، مقابله اش، مخاطبه اش، طورى بود که
همان حاکم آن روز مدینه ـ که ولید باشد ـ جرأت نمى کرد با امام حسین درشت صحبت
بکند. مروان یک کلمه گفت؛ حضرت آن چنان تشرى به مروان زد که سر جایش نشست!
همین افراد رفتند، دور خانه عبداللّه بن زبیر را محاصره کردند. برادرش را فرستاد؛
گفت که اجازه بدهید من حالا به دارالخلافه نیایم. به او اهانت کردند؛ گفتند: پدرت
را در مى آوریم؛ مردک باید بیرون بیایى؛ اگر نیایى، تو را مى کشیم و چه مى کنیم؛ تا
این که عبداللّه بن زبیر به التماس افتاد. گفت: پس اجازه بدهید حالا برادرم را
بفرستم! فردا خودم بیایم. یکى گفت: خیلى خوب، امشب را به او مهلت بدهیم!
عبداللّه بن زبیر، که او هم یک شخصیتى بود، وضعیتش این قدر با امام حسین فرق داشت!
کسى جرأت نمى کرد چنین رفتارى با امام حسین علیه السلام داشته باشد. به خاطر حرمتش،
به خاطر عظمتش، به خاطر شخصیتش، به خاطر قدرت روحى اش کسى جرأت نمى کرد آن طور صحبت
بکند. بعدا هم در راه مکه، هر کسى که به امام حسین رسید و صحبتى با آن بزرگوار کرد،
خطابش به آن حضرت «جُعِلْتُ فِداکْ» است، قربانت گردم؛ پدرم به قربانت، مادرم به
قربانت، «عَمّى و خالى فِداک»؛ عمو و دایى ام به قربانت. با امام حسین
علیه السلام این گونه حرف مى زدند. شخصیت امام حسین علیه السلام در جامعه اسلامى، این
طور برجسته و ممتاز است.
عبداللّه بن مطیع، در مکه پیش امام حسین علیه السلام آمد؛ عرض کرد:
«یابنَ رَسولِ
اللّه، إن قُتِلْتَ لَنُسْتَرَقَنَّ بَعْدَک
؛ یعنى اگر تو قیام کنى و کشته بشوى،
بعد از تو این افرادى که بر سر کار حکومت هستند، ما را به بردگى خواهند گرفت».
امروز به احترام تو، از ترس تو و به هیبت توست که این ها راه عادى خودشان را
مى روند!
عظمت مقام امام حسین علیه السلام این گونه است. این امام حسین، با این عظمت، که ابن
عباس در مقابلش خضوع مى کند، عبداللّه بن جعفر خضوع مى کند، عبداللّه بن زبیر ـ با
این که از حضرت خوشش نمى آید ـ در مقابلش خضوع مى کند، بزرگان و همه خواص اهل حق؛
این ها خواص جبهه حقند؛ یعنى طرف حکومت نیستند، طرف بنى امیه نیستند، طرف باطل
نیستند؛ حتى در بین آنان شیعیان زیادى هستند که امیرالمؤمنین علیه السلام را قبول
دارند؛ او را خلیفه اول مى دانند؛ همه این ها، وقتى با شدت عمل دستگاه حاکم مواجه
مى شوند، مى بینند بناست که جانشان، سلامتى شان، راحتى شان، مقامشان، پولشان، به
خطر بیفتد؛ همه پس مى زنند! این ها که پس زدند؛ عوام مردم هم به آن طرف رو مى کنند.

نامه هاى کوفیان به امام حسین علیه السلام
اگر اسامى کسانى را که از کوفه، به امام حسین علیه السلام نامه نوشتند و دعوت
کردند، نگاه کنید، این هایى که نامه نوشتند، همه جزو آن طبقه خواصند؛ طبقه زبدگان و
برجستگانند. نامه ها هم زیاد است. از کوفه، صدها صفحه نامه و شاید چندین خورجین یا
بسته بزرگ نامه آمد. غالبا بزرگان و اعیان و شخصیت هاى برجسته و نام و نشان دارها و
همین خواص، این نامه ها را نوشتند!
منتها لحن نامه ها را نگاه کنید؛ معلوم مى شود که در بین خواص طرفدار حق، چه کسانى
جزو آن دسته اى هستند که حاضرند دینشان را قربانى دنیاشان بکنند و چه کسانى هستند
که حاضرند دنیاشان را قربانى دین بکنند. از خودِ نامه ها هم مى شود فهمید، و چون
کسانى که حاضرند دینشان را قربانى دنیا بکنند، بیشترند، نتیجه آن در کوفه، شهادت
مسلم بن عقیل مى شود و بعد هم از همان شهر کوفه یى که هجده هزار نفر آمدند با مسلم
بن عقیل بیعت کردند، جمعیتى حدود بیست هزار یا سى هزار یا بیشتر، بلند مى شوند و به
جنگ امام حسین علیه السلام در کربلا مى آیند.
یعنى حرکت خواص، به دنبال خود، حرکت عوام را مى آورد. نمى دانم عظمت این حقیقت که
براى همیشه گریبان انسان هاى هوشمند را مى گیرد، براى ما درست روشن مى شود یا نه؟

شما ماجراى کوفه را لابد شنیده اید. به امام حسین علیه السلام نامه نوشتند؛ حضرت هم
مسلم بن عقیل را فرستاد؛ گفت: من او را مى فرستم، اگر به من خبر داد که وضع خوب
است، من هم خواهم آمد. مسلم بن عقیل هم به کوفه تشریف برد؛ منزل بزرگان شیعه وارد
شد؛ نامه حضرت را خواند. گروه گروه مردم آمدند. همه اظهار ارادت کردند.
فرماندار کوفه هم کسى به نام نُعمان بن بشیر بود؛ آدم بسیار ضعیف و ملایمى بود.
گفت: تا کسى با من نجنگد، من جنگ نمى کنم. با مسلم بن عقیل مقابله نکرد. مردم دیدند
میدان «باز» است. آمدند و با حضرت شروع کردند به بیعت کردن.
دو سه نفر از خواص باطل ـ طرفداران بنى امیه ـ به یزید نامه نوشتند که اگر میخواهى
کوفه را داشته باشى، یک آدم حسابى به این جا بفرست. این نُعمان بن بشیر نمى تواند
در مقابل مسلم بن عقیل مقاومت کند. او هم به عبیداللّه بن زیاد ـ که فرماندار بصره
بود ـ حکم داد که ـ به قول امروز، با حفظ سمت ـ علاوه بر بصره، کوفه هم تحت حکومت
تو باشد و عبیداللّه بن زیاد، یکسره از بصره تا کوفه تاخت. در قضیه آمدن او هم، نقش
خواص معلوم مى شود، که اگر دیدم مجالى هست، ممکن است بخشى از آن جا هم عرض بکنم.
عبیداللّه بن زیاد به کوفه رسید، در حالى که شب بود. عوام کوفه ـ مردم معمولى کوفه،
از همان قبیل عوامى ها که قادر به تحلیل نبودند ـ تا دیدند یک نفرى صورتش را بسته و
با اسب و تجهیزات آمد، خیال کردند امام حسین است! راحت رفتند گفتند: «السَّلامُ
علیک یابنَ رسول اللّه!» خاصیت آدم عامى این است!
آدمى که اهل تحلیل نیست، منتظر تحقیق نمى شود، تا دید یک نفرى با اسب و تجهیزات
وارد شده، بدون این که یک کلمه حرف با او زده باشند، یکى مى گوید این امام حسین
است، همه مى گویند امام حسین، امام حسین، امام حسین! بنا مى کنند به او سلام کردن و
احترام کردن! صبر کنید ببینید او کیست!
او هم اعتنایى به مردم نکرد! به دارالاماره رفت؛ خودش را معرفى کرد و رفت داخل. از
همان جا مبارزه را با جریان مسلم بن عقیل آغاز کرد و اساس کار او عبارت بود از این
که طرفداران مسلم بن عقیل را با اشدّ فشار مورد تهدید و شکنجه قرار بدهد؛ یعنى هانى
بن عُروه را با غدر و حیله آورد؛ سر و روى هانى را مجروح کرد؛ بعدا عده اى اطراف
قصر جمع شدند؛ به دروغ و حیله مردم را متفرق کرد؛ که این جا هم، همان خواص بد ـ
خواص به اصطلاح طرفدارِ حقى که حق را هم شناختند؛ تشخیص دادند، اما دنیایشان را
ترجیح مى دهند ـ نقش دارند.
بعدا که حضرت مسلم با جمعیت زیادى، راه افتادند ـ در تاریخ ابن اثیر، نوشته است ـ
به نظرم سى هزار دور و بر حضرت مسلم آمدند، چهار هزار نفر از مردم، فقط اطراف خانه
او با شمشیر، به نفع مسلم بن عقیل ایستاده بودند ـ این ها مربوط به روز نهم ذیحجه
است ـ کارى که ابن زیاد کرد؛ یک عده از همین خواص را بین مردم فرستاد که مردم را
بترسانند ـ مادرها و پدرها را ـ تا بگویند با چه کسى مى جنگید؟ چرا مى جنگید؟
برگردید، پدرتان را درمى آورند؛ این ها یزیدند؛ این ها ابن زیادند، این ها
بنى امیه اند و این ها چه دارند، پول دارند، شمشیر دارند، تازیانه دارند ولى آن ها
چیزى ندارند! مردم را ترساندند؛ به مرور همه متفرق شدند!
آخر شب ـ وقت نماز عشا ـ هیچ کس همراه حضرت مسلم نبود! هیچ کس! و ابن زیاد، پیغام
داد که همه باید براى نماز عشا به مسجد کوفه بیایند؛ نماز را با من به جماعت
بخوانند! تاریخ مى نویسد: براى نماز عشا پشت سر ابن زیاد، مسجد کوفه پر از جمعیت
شد!
خوب، چرا چنین شد؟! من که نگاه مى کنم، مى بینم خواص مقصرند! همین خواص طرفدار حق
مقصرند. بعضى از این خواص طرفدار حق، در نهایتِ بدى عمل کردند! مثل شُریحِ قاضى!
شُریحِ قاضى که جزو بنى امیه نبود. کسى بود که مى فهمید حق با کیست! مى فهمید که
اوضاع از چه قرار است!
وقتى هانى بن عُروة را به زندان انداختند و سر و رویش را مجروح کردند؛ سربازان و
افراد قبیله اش اطراف قصر عبیداللّه بن زیاد را گرفتند. ابن زیاد ترسید! آن ها
مى گفتند که هانى را کشتید. ابن زیاد به شُریحِ قاضى گفت: برو ببین هانى زنده است؛
برو به این ها بگو زنده است.
شریح آمد، دید که هانى بن عُروه زنده است، اما مجروح است. هانى بن عُروه گفت: اى
مسلمان ها، این چه وضعى است! (خطاب به شُریح) پس قوم من چه شدند؟ مردند؟! چرا سراغ
من نیامدند؟! چرا نمى آیند مرا از این جا نجات بدهند؟! شُریح قاضى گفت: مى خواستم
بروم و این حرف هاى هانى را به همین کسانى که اطراف دارالاماره را گرفته اند بگویم،
اما افسوس که جاسوس عبیداللّه، آن جا ایستاده بود! جرأت نکردم! جرأت نکردم یعنى
چه؟! یعنى همین که ما مى گوییم: «ترجیح دنیا بر دین».
شاید اگر شُریح، همین یک کار را انجام مى داد، تاریخ عوض مى شد. اگر شُریح مى رفت
به مردم مى گفت که هانى زنده است، اما در زندان است و عبیداللّه قصد دارد او را
بکشد ـ هنوز عبیداللّه قدرت نگرفته بود ـ آن ها مى ریختند و هانى را نجات مى دادند.
با نجات هانى، قدرت پیدا مى کردند، روحیه پیدا مى کردند؛ اطراف دارالاماره
مى آمدند؛ عبیداللّه را مى گرفتند، یا مى کشتند، یا مى فرستادند مى رفت! کوفه، مال
امام حسین علیه السلام مى شد و اصلاً واقعه کربلا اتفاق نمى افتاد!
اگر واقعه کربلا اتفاق نمى افتاد؛ یعنى امام حسین علیه السلام به حکومت مى رسید و
اگر این حکومت شش ماه هم طول مى کشید ـ ممکن بود بیش تر هم طول بکشد ـ براى تاریخ
برکات زیادى داشت.
یک وقت یک حرکت بجا، تاریخ را نجات مى دهد. گاهى یک حرکت نابجا که ناشى از ترس و
ضعف و دنیاطلبى و حرص به زنده ماندن است، تاریخ را در ورطه گمراهى مى غلطاند. آقا،
چرا شما وقتى دیدى که هانى این طورى است، شهادت حق ندادى؟! نقش خواص، خواص ترجیح
دهنده دنیا بر دین، این است.
وقتى که عبیداللّه بن زیاد، به رؤساى قبایل کوفه گفت بروید مردم را از اطراف مسلم
متفرق کنید، اگر نروید پدرتان را درمى آورم، چرا این ها از عبیداللّه بن زیاد قبول
کردند؟ همه این ها که اموى نبودند، از شام نیامده بودند. بعضى از همین افراد، جزو
نویسنده هاى نامه به امام حسین علیه السلام بودند؛ مثل شَبَث بن رِبْعى که به امام
حسین علیه السلام نامه نوشته و دعوت کرده بود! خودش جزو کسانى است که وقتى عبیداللّه
گفت بروید مردم را از دور او متفرق کنید، این هم آمد و مردم را با ترساندن و با
تهدید و تطمیع، از اطراف مسلم متفرق کرد! چرا این کار را کردند؟
اگر امثال شَبَث بن رِبْعى، در یک لحظه حساس از خدا مى ترسیدند ـ به جاى این که از
ابن زیاد بترسند ـ تاریخ عوض مى شد! آن ها آمدند مردم را متفرق کردند. عوام متفرق
شدند، ولى چرا آن خواص مؤمنى که اطراف مسلم بودند، متفرق شدند! در بین آن ها کسان
خوبى بودند؛ افراد حسابى بودند.
بعدا بعضى از آنان در کربلا آمدند شهید شدند؛ اما این جا اشتباه کردند. البته
آن هایى که در کربلا شهید شدند، کفاره اشتباهشان داده شد؛ با آن ها بحثى نداریم،
اسمشان را هم نمى آوریم. اما از این ها کسانى بودند که به کربلا هم نیامدند!
نتوانستند بیایند؛ توفیق پیدا نکردند! بعدا مجبور شدند جزو توّابین بشوند!
وقتى امام حسین کشته شد؛ وقتى فرزند پیغمبر از دست رفت؛ وقتى فاجعه اتفاق افتاد؛
وقتى حرکت تاریخ به سمت سراشیب آغاز شد، دیگر چه فایده؟ به همین دلیل تعداد توابین
در تاریخ، چند برابر عده شهداى کربلاست. شهداى کربلا، همه در یک روز کشته شدند؛
توابین هم همه در یک روز کشته شدند.
اما شما ببینید اثرى که توابین در تاریخ گذاشتند، یک هزارم اثرى که شهداى کربلا
گذاشتند نیست! براى خاطر این که این ها در وقت خود نیامدند؛ کار را در لحظه خود
انجام ندادند؛ دیر تصمیم گرفتند؛ دیر تشخیص دادند. چرا مسلم بن عقیل را تنها
گذاشتید؟! دیدید که این نماینده امام آمده بود؛ با وى بیعت هم کرده بودید؛ او را هم
که قبول داشتید ـ عوام را کارى ندارم؛ به خواص مى گویم ـ شما چرا شب که شد، مسلم را
تنها گذاشتید که به خانه طوعه پناه ببرد؟!
اگر خواص، مسلم را تنها نمى گذاشتند؛ مثلاً صد نفر مى شدند؛ این صد نفر اطراف مسلم
را مى گرفتند؛ به خانه یکى از آنها مى آمدند و مى ایستادند؛ دفاع مى کردند. مسلم
تنها هم که بود، وقتى مى خواستند او را دستگیر کنند، چندین ساعت طول کشید! چندین
بار حمله کردند؛ مسلم به تنهایى همه سربازان ابن زیاد را ـ همان عده اى که آمده
بودند ـ پس زد. اگر صد نفر مرد با او بودند، مگر مى توانستند او را بگیرند؟! مردم
باز هم اطرافشان جمع مى شدند.
پس خواص، این جا کوتاهى کردند که نرفتند اطراف مسلم را بگیرند. ببینید، از هر طرف
حرکت مى کنید، به خواص مى رسید. تصمیم گیرى خواص در وقت لازم؛ تشخیص خواص در وقت
لازم؛ گذشتِ خواص از دنیا در لحظه لازم؛ اقدام خواص براى خدا در لحظه لازم؛
این هاست که تاریخ را نجات مى دهد، ارزش ها را نجات مى دهد، ارزش ها را حفظ مى کند.
باید در لحظه لازم، حرکت لازم را انجام داد. اگر وقت گذشت؛ دیگر فایده ندارد.

نمونه اى از تصمیمات خواص در عصر ما
در الجزایر، بعد از انتخاباتى که حزب جبهه اسلامى در الجزایر بردند ـ در انتخابات
برنده شدند ـ با تحریک آمریکا و دیگران، حکومت نظامى سر کار آمد؛ آن روزِ اولى که
حکومت اسلامى سر کار آمد هیچ قدرتى نداشت! اگر آن روز ـ من به آنان پیغام دادم ـ
مسؤولین جبهه اسلامى در الجزایر، همان ساعت هاى اول که هنوز حکومت نظامى عُرضه یى
نداشت، کارى نمى توانست بکند، مردم را به خیابان ها کشانده بودند، حکومت نظامى از
بین مى رفت. حکومت تشکیل مى دادند و امروز در الجزایر، حکومت اسلامى سر کار بود.
نکردند! در وقت خودش باید تصمیم مى گرفتند؛ نگرفتند، یک عده ترسیدند، یک عده ضعف
پیدا کردند، یک عده اختلاف کردند، یک عده گفتند ما رییس، او رییس، این رییس!
عصر روز بیست و یکم بهمن ماه سال ۵۷ در تهران، اعلام حکومت نظامى شد، امام به مردم
فرمود: مردم به خیابان ها بروند! اگر امام آن لحظه این تصمیم را نمى گرفت، امروز
هنوز محمدرضا در این مملکت بر سر کار بود! با حکومت نظامى مى آمدند؛ مردم در
خانه هاشان مى ماندند؛ اول امام، بعد مدرسه رفاه، بعد بقیه جاها را قتل عام
مى کردند، نابود مى کردند! یک پانصدهزار نفر را در تهران مى کشتند، قضیه تمام
مى شد! مثل این که در اندونزى یک میلیون نفر را کشتند؛ تمام شد. امروز هم آن آقا سر
کار است و خیلى شخصیت آبرومند و محترمى هم هست، آب هم از آب تکان نخورد؟ امام در
لحظه لازم، تصمیم لازم را گرفت.
اگر خواص، در هنگام خودش، کارى را که لازم است، تشخیص دادند و عمل کردند، تاریخ
نجات پیدا مى کند و حسین بن على ها به کربلاها کشانده نمى شوند. اگر خواص، بد
فهمیدند، دیر فهمیدند یا فهمیدند و با هم اختلاف کردند ـ مثل آقایان افغان ها ـ اگر
در رأس کار، افراد حسابى بودند، اما طبقه خواص منتشر در جامعه، جواب ندادند. یکى
گفت ما امروز کار داریم. یکى گفت جنگ تمام شد، بگذارید سراغ کارمان برویم، برویم
کاسبى کنیم، چند سال همه آلاف و الوف جمع کردند، ما در جبهه ها گشتیم، از این جبهه
به آن جبهه، گاهى غرب، گاهى جنوب، بس است دیگر؛ اگر این گونه عمل کردند، معلوم است
که در تاریخ، کربلاها تکرار خواهد شد!
خداى متعال وعده داده است که اگر کسى خدا را نصرت کند، خدا او را نصرت خواهد کرد.
اگر کسى براى خدا حرکت و تلاش بکند، پیروزى نصیب خواهد شد؛ نه این که به هر یک نفرى
پیروزى مى دهند. بلکه وقتى مجموعه یى حرکت مى کند؛ البته شهادت ها هست، سختى ها
هست، رنج ها هست؛ اما پیروزى هم هست. «وَلَیَنْصُرَنَّ اللّه مَن یَنْصُرُهُ»۱۷
نمى فرماید که نصرت مى دهیم، خون هم از دماغ کسى نمى آید. نه خیر،
«فَیَقْتُلونَ و
یُقْتَلُونَ»
۱۸؛ مى کشند و کشته مى شوند؛ اما پیروزى به دست مى آورند. این سنت الهى
است.
وقتى که از خون ترسیدیم؛ از آبرو ترسیدیم؛ از پول ترسیدیم؛ به خاطر خانواده
ترسیدیم؛ به خاطر دوستان ترسیدیم؛ به خاطر راحتى و عیش خودمان ترسیدیم؛ به خاطر
پیدا کردن کاسبى، براى پیدا کردن یک خانه داراى یک اتاق بیشتر از خانه قبلى، وقتى
به خاطر این چیزها حرکت کردیم؛ بله، معلوم است ده نفر مثل امام حسین هم که بیایند و
سر راه بیایند و سر راه قرار بگیرند، همه شهید خواهند شد. همه از بین خواهند رفت؛
کما این که امیرالمؤمنین علیه السلامشهید شد؛ کما این که امام حسین علیه السلامشهید
شد. خواص، خواص، طبقه خواص!
عزیزان من، ببینید شما کجایید. اگر جزو خواصید ـ که البته هستید ـ پس حواستان باشد.
عرض ما فقط این است. البته این حرفى که ما زدیم، این مطلبى که مى گوییم، خلاصه مطلب
است. در دو بخش باید روى این مطلب کار بشود؛ یکى بخش تاریخى قضیه است که اگر من وقت
داشتم، خودم کار مى کردم. متأسفانه من دیگر وقت ندارم، باید بگردند، نمونه هایى را
که در تاریخ فراوان است پیدا کنند و ذکر کنند که خواص کجاها باید عمل مى کردند و
عمل نکردند، اسم این خواص چیست؟ چه کسانى هستند؟ اگر الان مجال بود و خودم و شما
خسته نمى شدید و ممکن بود یک ساعتى در زمینه همین موضوعات و اشخاصش براى شما صحبت
بکنم؛ در ذهنم هست.
بخش دیگرى که باید کار بشود، تطبیق با وضع هر زمان است؛ نه فقط زمان ما. در هر
زمان، طبقه خواص، چگونه باید عمل بکنند که به وظیفه شان عمل کرده باشند؟ این که
گفتیم اسیر دنیا نشوند، یک کلمه است، چگونه اسیر دنیا نشوند؟ مثال ها و مصداق هایش
چیست؟ عزیزان من، حرکت در راه خدا، همیشه مخالف دارد. اگر یک نفر از همین خواصى که
گفتیم؛ بخواهد کار خوب انجام بدهد؛ کارى را که باید انجام بدهد ـ اگر بخواهد انجام
دهد ـ ممکن است چهار نفر دیگر از همین خواص پیدا بشوند، بگویند آقا مگر تو بى کارى؟
مگر دیوانه یى؟ مگر زن و بچه ندارى؟ چرا دنبال این طور کارها مى روى؟ کما این که در
دوره مبارزه مى گفتند. خواص باید بایستند؛ یکى از لوازم مجاهدت خواص، همین است که
در مقابل حرف ها و ملامت ها بایستند. بدیهى است مخالفین تخطئه مى کنند؛ بد
مى گویند؛ تهمت مى زنند.


بخش سوم

رساله اى از علامه طباطبایى قدس سره
درباره نهضت سید الشهداء علیه السلام


تاریک ترین روزگار در تاریخ اسلام
با یک سیر اجمالى در وضع عمومى آن روزگار، مى توان نسبت به تصمیم و اقدام
سیدالشهداء علیه السلامروشن شد؛ تیره ترین و تاریک ترین روزگارى که در جریان تاریخ
اسلام به خانواده رسالت و شیعیان شان گذشته، دوره حکومت بیست ساله معاویه بود.
معاویه پس از آنکه خلافت اسلامى را به هر نیرنگ بود به دست آورد و فرمانرواى بى قید
و شرط کشور پهناور اسلامى شد، همه نیروى شگرف خود را صرف تحکیم و تقویت فرمان روایى
خود و نابود ساختن اهل بیت علیهم السلام مى نمود، نه تنها در اینکه آنان را نابود
کند، بلکه مى خواست نام آنان را از زبان مردم و نشان آنان را از یاد مردم محو کند.
جماعتى از صحابه پیغمبر صلى الله علیه و آله را که مورد احترام و اعتماد مردم بودند
از هر راه بود با خود همراه و با ساختن احادیث به نفع صحابه و ضرر اهل بیت به کار
انداخت. و به دستور او در منابر سر تا سر بلاد اسلامى به امیرالمؤمنین
علیه السلام(مانند یک فریضه دینى) سبّ و لعن مى شد.
به وسیله ایادى خود مانند «زیاد بن ابیه» و «سمرة بین جندب» و «بسر بن ارطاة» و
امثال ایشان هر جا از دوستان اهل بیت علیهم السلام سراغ مى کرد به زندگیش خاتمه
مى داد و دراین راهها از زر، زور، تطمیع، ترغیب، و تهدید تا آخرین حد توانایى
استفاده مى کرد. در چنین محیطى طبعاً کار به اینجا مى کشد که عامه مردم از بردن نام
على و آل على نفرت کنند و کسانى که از دوستى اهل بیت علیهم السلام رگى در دل دارند
از ترس جان و مال و عرض خود هر گونه رابطه خود را با اهل بیت علیهم السلام قطع
کنند.
واقع امر را از اینجا مى توان به دست آورد که امامت سیدالشهداء علیه السلام تقریباً
ده سال طول کشید که در همه این مدت «جز چند ماه آخر» معاصر معاویه بود، در طول این
مدت از آن حضرت که امام وقت و مُبیّن معارف و احکام دین بود در تمام فقه اسلامى حتى
یک حدیث نقل نشده است (منظور روایتى است که مردم از آن حضرت نقل کرده باشند که شاهد
مراجعه و اقبال مردم است نه روایتى که از داخل خاندان آن حضرت مانند ائمه بعدى
رسیده باشد). و از اینجا معلوم مى شود که آن روز، درب خانه اهل بیت علیهم السلام به
کلى بسته شده، و اقبال مردم به حد صفر رسیده بوده است.
اختناق و فشار روزافزون که محیط اسلامى را فراگرفته بود، به امام حسن
علیه السلاماجازه ادامه جنگ یا قیام علیه معاویه را نداد و کمترین فائده اى هم
نداشت. زیرا اولاً معاویه از وى بیعت گرفته بود و با وجود بیعت، کسى با وى همراهى
نمى کرد.
ثانیاً معاویه خود را یکى از صحابه بزرگ پیغمبر صلى الله علیه و آله و کاتب وحى و
مورد اعتماد و دست راست سه نفر از خلفاى راشدین به مردم شناسانیده بود و نام «خال
المؤمنین» را به عنوان لقبى مقدس بر خود گذاشته بود.
ثالثاً با نیرنگ مخصوص به خودش به آسانى مى توانست امام حسن علیه السلامرا به دست
کسان خودش بکشد و بعد به خون خواهى وى برخیزد و از قاتلین وى انتقام بکشد و مجلس
عزا نیز برایش بر پاکند و عزادار شود!
معاویه وضع زندگى امام حسن علیه السلام را به جائى کشانیده بود که کمترین امنیتى
حتى در داخل خانه شخصى خودش نداشت، و بالاخره نیز وقتى که مى خواست براى یزید از
مردم، بیعت بگیرد آن حضرت را به دست همسر خودش مسموم کرده و شهید ساخت.
همان سیدالشهداء علیه السلام که پس از درگذشت معاویه بى درنگ علیه یزید قیام کرد و
خود و کسان خود حتى بچه شیرخواره خود را در این راه فدا کرد، در همه مدت امامت خود
که معاصر معاویه بود به این فداکارى نیز قادر نشد؛ زیرا در برابر نیرنگهاى ظاهراً
حق به جانب معاویه و بیعتى که از وى گرفته شده بود قیام و شهادت او کمترین اثرى
نداشت. این بود خلاصه وضع ناگوارى که معاویه در محیط اسلامى به وجود آورد و درب
خانه پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله را به کلى بسته، اهل بیت را از هر گونه اثر و
خاصیتى انداخت.

درگذشت معاویه و خلافت یزید
آخرین ضربت کارى معاویه که به پیکر اسلام و مسلمین وارد ساخت این بود که خلافت
اسلامى را به سلطنت موروثى تبدیل نمود و پسر خود یزید را به جاى خود نشانید، در
حالى که یزید هیچ گونه شخصیت دینى «حتى به طور تزویر و تظاهر» نداشت وهمه وقت خود
را علناً با ساز و نواز و باده گسارى و شاهد بازى و میمون رقصانى مى گذرانید، و
احترامى به مقررات دینى نمى گذاشت و گذشته از همه اینها اعتقادى به دین و آئین
نداشت چنانکه وقتى اسیران اهل بیت و سرهاى شهداى کربلا را وارد دمشق مى کردند و به
تماشاى آنها بیرون آمده بود بانک کلاغى به گوشش رسید گفت:
نعب الغراب فقلت صح اولاتصح
فقد اقتضیت من الرسول دیونى۱۹
و همچنین هنگامى که اسیران اهل بیت و سر مقدس سیدالشهداء را به حضورش آوردند ابیاتى
سرود که یکى از آنها این بیت بود:
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء و لا وحى نزل
زمامدارى یزید که توأم با ادامه سیاست معاویه بود تکلیف اسلام و مسلمین را روشن کرد
و از جمله وضع رابطه اهل بیت رسالت را با مسلمانان و شیعیانشان (که مى بایست به دست
فراموشى مطلق سپرده شود و بس) معلوم مى ساخت. در چنین شرائطى، یگانه وسیله و
مؤثرترین عامل براى قطعیت یافتن سقوط اهل بیت و درهم ریختن بنیان حق و حقیقت این
بود که سیدالشهداء علیه السلام با یزید بیعت کند و او را خلیفه و جانشین مفترض
الطاعه پیغمبر بشناسد.
سیدالشهداء علیه السلام نظر به پیشوایى و رهبرى واقعى که داشت نمى توانست با یزید
بیعت کند و چنین قدم مؤثرى در پایمال ساختن دین و آئین بردارد و تکلیفى جز امتناع
از بیعت نداشت و خدا نیز جز این از وى نمى خواست.
از آن طرف امتناع از بیعت اثرى تلخ و ناگوار داشت؛ زیرا قدرت هولناک و
مقاومت ناپذیر وقت؛ با تمام هستى خود بیعت مى خواست «بیعت مى خواست یا سر» و به هیچ
چیز دیگر قانع نبود، و از این رو کشته شدن امام علیه السلام در صورت امتناع از
بیعت، قطعى و لازم لاینفک امتناع بود.
سیدالشهداء علیه السلام نظر به رعایت مصلحت اسلام و مسلمین تصمیم قطعى بر امتناع از
بیعت و کشته شدن گرفت و بى محابا مرگ را به زندگى ترجیح داد و تکلیف خدایى وى نیز
امتناع از بیعت و کشته شدن بود.
و این است معنى آنچه در برخى از روایات وارد است که رسول خدا در خواب به او فرمود:
خدا مى خواهد ترا کشته ببیند و نیز آن حضرت به بعضى از کسانى که از نهضت او را منع
مى کردند فرمود: خدا مى خواهد مرا کشته ببیند. و به هر حال، مراد، مشیت تشریعى است
نه مشیت تکوینى؛ زیرا چنانکه سابقاً بیان کردیم مشیت تکوینى خدا تأثیرى در اراده و
فعل ندارد.

زندگى ننگین نه، مرگ سرخ آرى
آرى سیدالشهداء علیه السلام تصمیم بر امتناع از بیعت «و در نتیجه» کشته شدن گرفت و
مرگ را به زندگى ترجیح داد و جریان حوادث نیز استوارى نظر آن حضرت را به ثبوت
رسانید؛ زیرا شهادت وى با آن وضع دلخراش، مظلومیت و حقانیت اهل بیت را مسجل ساخت و
پس از شهادت تا دوازده سال نهضتها و خونریزیها ادامه یافت و پس از آن همان خانه اى
که در زمان حیات آن حضرت کسى درب آن را نمى شناخت با مختصر آرایشى که در زمان امام
پنجم به وجود آمد شیعه از اطراف و اکناف مانند سیل به در همان خانه مى ریختند و روز
به روز به آمار شیعیان اهل بیت افزود و حقانیت و نورانیت شان در هر گوشه و کنار
جهان به تابش و تلالؤ پرداخت و پیشتاز این میدان سیدالشهداء علیه السلام بود.
اکنون مقایسه وضع خاندان رسالت واقبال مردم به آنان در زمان حیات آن حضرت، با وضعى
که پس از شهادت وى در مدت چهارده قرن پیش آمده و سال به سال تازه تر و عمیقتر
مى شود اصابت نظر آن حضرت را آفتابى مى کند و بیتى که آن حضرت «بنا به بعضى از
روایات» انشاد فرموده اشاره به همین معنى است:
و ما ان طبنا جبن ولکن
منایانا و دولت آخرینا
و به همین نظر بود که معاویه به یزید اکیداً وصیت کرده بود که اگر حسین بن على
علیهماالسلاماز بیعت با وى خوددارى کند او را به حال خود رها کند و هیچ گونه متعرض
وى نشود. معاویه نه از راه اخلاق و محبت این وصیت را مى کرد، بلکه مى دانست که حسین
بن على علیهماالسلام بیعت کننده نیست و اگر به دست یزید کشته شود اهل بیت، مارک
مظلومیت به خود مى گیرند و این براى سلطنت اموى خطرناک و براى اهل بیت بهترین وسیله
تبلیغ و پیشرفت است.

امام به وظیفه خود اشاره مى کند
سیدالشهداء علیه السلام به وظیفه خدائى خود که امتناع از بیعت بود آشنا بود و بهتر
از همه به قدرت بى کران و مقاوت ناپذیر بنى امیه و روحیه یزید پى برده و مى دانست
که لازم لاینفک خوددارى از بیعت، کشته شدن اوست و انجام وظیفه خدائى، شهادت را در
بردارد، و این معنى را در مقامات مختلف با تعبیرات گوناگون بیان مى فرمود. در مجلس
حاکم مدینه که از وى بیعت مى خواست فرمود: «مثل من با مثل یزید بیعت نمى کند».
هنگامى که شبانه از مدینه بیرون مى رفت از جدش رسول اکرم صلى الله علیه و آله نقل
فرمود که در خواب به وى فرموده: خدا خواسته «یعنى به عنوان تکلیف» که کشته شوى.
در خطبه اى که هنگام حرکت از مکه خواند و در پاسخ کسانى که مى خواستند آن حضرت را
از حرکت به سوى عراق منصرف سازند همان مطلب را تکرار فرمود.
در پاسخ یکى از شخصیتهاى اعراب که در راه اصرار داشت که آن حضرت از رفتن به کوفه
منصرف شود و گرنه قطعاً کشته خواهد شد فرمود: «این رأى بر من پوشیده نیست ولى اینان
از من دست بردار نیستند و هر جا باشم مرا خواهند کشت».

اختلاف روش امام در مدت قیام خود
البته مراد از اینکه مى گوییم مقصد امام علیه السلام از قیام خود شهادت بود و خدا
شهادت او را خواسته بود این نیست که خدا از وى خواسته بود که از بیعت یزید خوددارى
نماید آنگاه دست روى دست گذاشته به کسان یزید اطلاع دهد که بیایید مرا بکشید! و
بدین طریق خنده دار وظیفه خود را انجام دهد و نام قیام روى آن بگذارد، بلکه وظیفه
امام علیه السلاماین بود که علیه خلافت شوم یزید قیام کرده از بیعت با او امتناع
ورزد و امتناع خود را که به شهادت منتهى خواهد شد، از هر راه ممکن به پایان رساند.
از اینجا است که مى بینیم روش امام علیه السلام در خلال مدت قیام به حسب اختلاف
اوضاع و احوال مختلف بوده است. در آغازکار که تحت فشار حاکم مدینه قرار گرفت شبانه
از مدینه حرکت کرده به مکه - که حرم خدا و مأمن دینى بود - پناهنده شد و چند ماهى
در مکه در حال پناهندگى گذرانید.
در مکه تحت مراقبت سرّى مأمورین آگاهى خلافت بود تا تصمیم گرفته شد توسط گروهى
اعزامى در موسم حج کشته شود و از طرف دیگر سیل نامه از جانب عراق به سوى آن حضرت در
صدها و هزارهانامه وعده یارى و نصرت داده، او را به عراق دعوت کردند و در آخرین
نامه که صریحاً به عنوان اتمام حجت «چنانکه بعضى از مورخین نوشته اند» از اهل کوفه
رسید، آن حضرت تصمیم به حرکت و قیام خونین گرفت. اول به عنوان اتمام حجت نماینده
خود را فرستاد و پس از چندى نامه مسلم مبنى بر مساعد بودن اوضاع نسبت به قیام، به
آن حضرت رسید.
امام علیه السلام به ملاحظه دو عامل که گفته شد یعنى ورود مأمورین سرى شام به منظور
کشتن یا گرفتن وى و حفظ حرمت خانه خدا و مهیا بودن عراق براى قیام به سوى کوفه
رهسپار شد، سپس در اثناء راه که خبر قتل فجیع مسلم وهانى رسید روش قیام و جنگ
تهاجمى را به قیام دفاعى تبدیل فرموده، به تصفیه جماعت خود پرداخت و تنها کسانى را
که تا آخرین قطره خون از یارى وى دست بردار نبودند نگهداشته و رهسپار مصرع خود شد.

پرسش و پاسخ: علم امام علیه السلام چیست و تا چه حدى مى باشد؟ آیا امام علم به مرگ
خود دارد که چگونه و به چه طریق کشته خواهد شد؟ حتى علم به ساعت و شب یا روز مرگ
خود دارد؟
امام علیه السلام به موجب اخبار کثیره، مقامى از قرب دارد که هر چه را بخواهد به
اذن خدا مى تواند بداند و از آن جمله است علم به تفصیل مرگ و شهادت خود، با جمیع
جزئیات آن. و این مسئله هیچگونه محذورى از راه عقل ندارد و از راه شرع نیز روایاتى
است که هر یک از ائمه لوحى از جانب خدا دارد که وظایف خاصه وى در آن ثبت شده است و
در عین حال به حفظ ظواهر حال و راه و رسم زندگى مأموریت دارند.
و از اینجا پاسخ شبهه اى که گاهى وارد مى کنند روشن مى شود و آن این است که اقدام
نمودن به خطر قطعى عقلائى نیست، یعنى انسان به کارى که مى داند خطر قطعى و خاصه خطر
جانى قطعى براى وى دارد به حکم عقل خود هرگز اقدام نمى کند، پس چگونه متصور است
امام علیه السلام که اعقل عقلاء است به کارى که مى داند مرگ و شهادت او را در بردارد
اقدام کند؟ اصولاً انسان به کارى که خطر قطعى او را مى داند به اختیار خود اقدام
نمى کند. علاوه بر این امام علیه السلام چگونه مى تواند راضى شود که خود را به
اختیار خود به دهان مرگ و نابودى اندازد و عالم انسانیت را از برکات وجود خود محروم
سازد؟
پاسخ: این که گفته شده است ورود اختیارى به خطر قطعى و معلوم، عقلانى نیست. براى
اینست که غالباً انسان هر کارى را براى بهره بردارى خود انجام مى دهد و در نتیجه
کارى را که مستلزم از بین رفتن و نابودى خود اوست انجام نمى دهد، ولى اگر انجام
گرفتن کار را مهمتر از بقاى زندگى خود تشخیص دهد، حتماً دست به کار زده، از نابودى
خودش باک نخواهد داشت و براى اثبات این مطلب از نهضتها و انقلاب ها، صدها مثال
مى توان پیدا کرد.
شاهد زنده این مطلب واقعه کربلا و نهضت حسینى علیه السلام است، حالا فرض کنید اقدام
سیدالشهداء علیه السلام و شهادت ایشان اختیارى نبود، ولى اقدام هر یک از شهداء کربلا
به مرگ قطعى که هیچ تردید نیست که آنان چند ساعت زنده ماندن امام علیه السلام را به
زنده ماندن خود ترجیح مى دادند و مهمتر مى دانستند و لذا یکى پس از دیگرى خود را به
دهان مرگ انداختند و کشته شدند.
و از اینجا روشن مى شود که آنچه در شبهه گفته شد (اصولاً انسان به کارى که آن را
خطر قطعى مى داند به اختیار خود اقدام نمى کند) سخنى است بى پایه.
خداى متعال در کلام خود در وصف حال فرعون و فرعونیان مى فرماید:
«وَ جَحَدُوا بِها
وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ»
۲۰ معجزات و دعوت موسى علیه السلام را انکار کردند
در حالى که یقین به صحت و حقانیت آنها داشتند، آنان به نص قرآن کریم به هلاکت قطعى
خود در صورت کفر و انکار یقین داشتند، ولى با این همه اقدام کردند.
وهم روشن مى شود که آنچه در شبهه گفته شده که «امام علیه السلام چگونه راضى مى شود
که خود را اختیاراً تسلیم مرگ کند و عالم انسانیت را از برکات وجود خود محروم
سازد؟» گفتارى است بى سر و ته، زیرا چنانچه اشاره شد امام علیه السلام اهمیت شهادت
خود را نسبت به ادامه زندگى خود مى دانست و ترجیح مى داد یک نفر شیعه بلکه یک نفر
مسلمان بلکه یک نفر انسان باشعور و با هوش نباید از آثار حیرت انگیز شهادت حسینى در
عالم اسلام و بالاخص در جهان تشیع در این مدت چهارده قرن(تقریباً) غفلت ورزد.
در سرتاسر فقه پهناور اسلامى که به موجب حدیث متواتر ثقلین، معلم مسائل آن، خاندان
پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آلهمى باشد، از حضرت سید الشهداء علیه السلام حدیثى
منقول نیست.۲۱
آرى از بعض دانشمندان نقل کردند که یک حدیث پیدا کرده است. این است محصول ده سال
امامت حضرت سیدالشهداء علیه السلام؟! و از این جا معلوم مى شود که در اثر وضعى که
حکومت بیست ساله معاویه به وجود آورده بود خاندان پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله
در چه وضع ناگوارى قرار داشتند و اعراض عامه مردم از آن حضرت به چه حد بوده و چه
روزگار تاریکى مى گذرانیده اند.
حالا بهره این زندگى چند ساله امام علیه السلام را با آثار حیرت انگیز و زنده هزار
و سیصد ساله (تقریباً) شهادت امام علیه السلام که در جهان اسلام به ظهور و بروز
پیوسته مقایسه کنید تا صحت و سقم این شبهه که (چرا امام علیه السلام با استقبال
شهادت خود عالم اسلام را از برکات وجودى خود محروم مى سازد، معلوم شود).
علاوه بر آنچه گذشت اگر این شبهه اى داشته باشد، پیش از آنکه مثلاً به سیدالشهداء
علیه السلام وارد شود، به تقدیر خداوندى وارد است که چرا خداى تعالى براى امامى که
دنیا باید از زندگیش بهره مند شود، شهادت مقدر فرمود و خون پاکش به زمین ریخته شد؟
آیا این شبهه (در صورتى که پاسخ گذشته را ندانیم یا نپسندیم) پاسخى جز این دارد که
بگوییم خداى تعالى حکیم على الاطلاق است و کار بى حکمت و مصلحت نمى کند؟ تقدیر
شهادت امام علیه السلام نیز مانند سایر تقدیرات او خالى از حکمت نیست اگر چه ما حکمت
و مصلحت آنرا ندانیم.
حالا در صورتى که شبهه را متوجه امام علیه السلام کنند باز هم این پاسخ جارى است،
زیرا امام علیه السلام مظهر حکومت خدا است و هرگز کار بى حکمت و مصلحت نمى کند.



بخش چهارم


پرسش ها و پاسخ هاى
ویژه محرم


احتمال ضرر و امر به معروف و نهى از منکر
پرسش ۱. از شرایط وجوب امر به معروف و نهى از منکر «عدم وجود مفسده در انکار» است
یعنى در انجام آن گمان ورود ضرر به شخص عامل و یا مسلمان دیگرى وجود نداشته باشد؛
بنابراین در صورتى که به طور عقلائى گمان ضرر برود، (مفسده در انکار وجود داشته
باشد) وجوب امر به معروف و نهى از منکر بدون شک ساقط مى شود و در این مسأله بین
فقها اختلافى وجود ندارد. منظور از ضرر، اعم از ضرر جانى، مالى و آبرویى است. بدون
شک امام حسین علیه السلام نه تنها احتمال عقلائى مى دادند که در اثر قیام علیه
حکومت یزید، ضررى متوجه خود و بستگان و یارانشان خواهد شد بلکه مطابق روایات متعددى
مى دانستند که به شهادت خواهند رسید. پس چگونه با وجود این علم و لا اقل گمان به
ضرر، با استناد به فریضه امر به معروف و نهى از منکر علیه حکومت یزید قیام کردند؟
پیش از پرداختن به پاسخ این سؤال باید خاطرنشان کرد که عملکرد امام حسین
علیه السلام به عنوان سنت معصوم علیه السلام خود یکى از منابع فقه مى باشد بنابراین
نباید کار امام علیه السلام را با موازین فقهى تطبیق نمود بلکه باید موازین فقهى را
با کار امام علیه السلام تطبیق کرد. در این مطلب، شکى نیست لکن مقصود ما از سؤال
فوق، بررسى رابطه علمى فعل امام حسین علیه السلام با روایات صادره از دیگر ائمه
معصومین علیه السلام در خصوص موضوع امر به معروف و نهى از منکر مى باشد، بدین معنى
که مى خواهیم ببینیم این دو دسته از ادله در خصوص موضوع مورد نظر با یکدیگر تعارض
دارند یا خیر؟
الف: بعضى از صاحب نظران به این سؤال چنین پاسخ داده اند که در فریضه امر به
معروف و نهى از منکر باید دو چیز را در نظر گرفت: ۱ - موقعیت شخص عاصى، ۲ - موقعیت
امر به معروف و نهى از منکر کننده. اگر شخص عاصى در موقعیتى قرار دارد که عمل او
براى دیگران سرمشق و الگو مى باشد و گناه او موجب پیدایش بدعتى در امر دین مى گردد
و از طرف دیگر امر به معروف و نهى از منکر کننده نیز شخصیت برجسته اى در میان
دینداران دارد و جزء اولیاء و پاسداران دین مى باشد، بر وى واجب خواهد بود براى
جلوگیرى از ورود بدعت در دین قیام کند هر چند که این قیام منجر به ضرر مالى و جانى
براى وى گردد.
اصولاً بسیارى از بزرگان دین بر همین اساس مال و جان خود و نزدیکان خود را در راه
دفاع از کیان و موجودیت اسلام و ولایت و جلوگیرى از پیدایش خط انحرافى و التقاطى
فدا کردند؛ بزرگانى همچون میثم تمارها، حجربن عدى ها و ابوذرها. سیره پیامبران بزرگ
الهى نیز چنین بوده است و اگر غیر از این بوده چه بسا هیچ یک از ادیان الهى بر روى
زمین استقرار نمى یافت. حضرت ابراهیم علیه السلام به مبارزه با بت پرستى پرداخت و
در مقابل قدرت عظیم طاغوت زمان خویش هیچ واهمه اى به خود راه نداد و نه تنها از
اموال و آسایش خانواده خود در این راه گذشت بلکه جان خود را نیز در طَبَق اخلاص
گذاشت و فرو افتادن در آتش نمرود را بر دست برداشتن از تبلیغ توحید، ترجیح داد.
حضرت یحیى علیه السلام که خود صاحب شریعت نبود در مقابل طاغوت زمان خویش با یک
ازدواج نامشروع به مخالفت برخاست و تا آنجا به این مبارزه ادامه داد که جان خود را
فدا نمود و سربریده اش در میان طشتى در مقابل آن طاغوت قرار گرفت.
امام حسین علیه السلام نیز به عنوان جانشین بر حق رسول خدا صلى الله علیه و آله و
شخصى که بسیارى از دیده ها در جهان اسلام به سوى او متوجه بود نیز بر همین اساس
وظیفه خود را قیام در برابر طاغوت اموى دانست چرا که او علناً مرتکب منکر مى شد و
معروف را ترک مى کرد و بدعت در دین مى گذاشت.۲۲
بر طبق این پاسخ شرط عدم وجود مفسده در انکار مربوط به مردم عادى است و ناظر به
موارد خاص و استثنایى نمى باشد. منظور از موارد خاص جایى است که موقعیت شخص عاصى و
شخص امر به معروف و نهى از منکر کننده به گونه اى باشد که گناه عاصى، سرمشق دیگران
واقع شده و موجب پیدایش بدعتى در دین گردد و از طرف دیگر امر به معروف و نهى از
منکر کننده جزء اولیاء و پاسداران دین باشد، به صورتى که سکوت او در برابر شخص عاصى
به معناى تأیید شرعى وى تلقى گردد و باعث بدعت در دین شود.
اما در مورد عامه مردم همچنان شرط عدم وجود مفسده در انکار به قوت خود باقى است و
لذا وظیفه آنان در برابر طاغوت هاى بدعت گذار غیر از وظیفه پیشوایان و بزرگان دین
در این خصوص مى باشد.۲۳
ب: پاسخ دیگرى که به سؤال مورد بحث مى توان داد این است که شرط عدم وجود مفسده در
انکار تا جایى اعتبار دارد که ترک انکار مفسده بزرگترى نداشته باشد چرا که اگر امر
به معروف و نهى از منکر براى عامل به آن مشتمل بر مفسده باشد و از طرف دیگر ترک امر
به معروف و نهى از منکر داراى مفسده بزرگترى باشد، بدون شک ازباب قاعده تقدیم اَهّم
بر مهم و دفع افسد به فاسد، باید مفسده کوچکتر را پذیرفت تا از مفسده بزرگتر خلاصى
یافت.
بر این اساس اگر مسأله حفظ کیان دین در میان باشد به گونه اى که ترک امر به معروف و
نهى از منکر موجب بدعت در دین یا از بین رفتن اصل واقعى دین گردد، در این صورت از
باب وجوب حفظ اهم باید هر مهمى را فداى آن کرد، حتى اگر این مهم نفس نفیس و شریف
معصوم علیه السلام باشد تا چه رسد به دیگر انسان ها.
بر طبق این بیان، هر شخصى اعم از مردم عادى و بزرگان دین وظیفه دارد که هرگاه کیان
دین را در خطر دید به امر به معروف و نهى از منکر بپردازد هر چند که انجام این
فریضه الهى براى او ضررهاى مالى و جانى و آبرویى داشته باشد چرا که هر ضررى در
مقابل حفظ دین کم اهمیت است.
در تأیید این دیدگاه مى توان به جملاتى از امام حسین علیه السلام استناد نمود که
نشان مى دهد آن حضرت، قیام علیه حکومت اموى را وظیفه خاص خود نمى دانسته بلکه آن را
تکلیف هر مسلمانى مى دانسته اند. از جمله این موارد، یکى از خطبه هایى است که امام
حسین علیه السلام در مقابل سپاهیان حرّ ایراد فرموده خطاب به آنان گفت:
«ایها الناس، ان رسول الله صلى الله علیه و آله قال من رأى سلطاناً جائراً... فلم
یغیّر علیه بفعل و لا قول کان حقاً على الله ان یدخله مدخله...»
.۲۴
خطاب «ایها الناس» و استشهاد به کلام پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله که به طور
مطلق فرموده است:
«مَن رأى سلطاناً جائراً...» بر عمومیت تکلیف قیام در برابر حکومت یزید و عدم
اختصاص آن به امام علیه السلام و اولیاى دین دلالت مى کند. همچنین امام علیه السلام
پس از آن که در دوم محرم الحرام سال ۶۱ هجرى وارد سرزمین کربلا شد خطبه اى ایراد
نمود و در ضمن آن فرمود:
«الا ترون الى الحق لا یعمل به و الى الباطل لا یتناهى عنه لیرغب المو&#۱۶۲۰;ن فى لقاء
الله...».
در این عبارت امام علیه السلام با آوردن کلمه «المومن» به صورت مطلق مى فرماید: در
چنین وضعیتى که به حق عمل نمى شود و از باطل خوددارى نمى گردد شایسته است که انسان
مو&#۱۶۲۰;ن (نه فقط اولیاء و بزرگان دین) فداکارى و جانبازى کند و خواستار دیدار
پروردگارش (و درک فیض شهادت در راه او) باشد.
دعوت امام علیه السلام از افراد مختلف براى اینکه با او همراه شوند و در قیام علیه
حکومت یزید شرکت داشته باشند نیز موید این مطلب است که امام حسین علیه السلام قیام
علیه طاغوت اموى را وظیفه همگان مى دانست نه تکلیف اختصاصى خود و اولیاء دین،
خصوصاً اینکه برخى از کسانى که امام علیه السلام آنان را به سوى خود فرا خواند نه
تنها جزو بزرگان دین نبودند بلکه داراى سوء سابقه نیز بودند همچون عبیدالله بن حرّ
جعفى که از هواداران عثمان بود و پس از کشته شدن وى به نزد معاویه رفت و در جنگ
صفین در صف لشکریان معاویه با على علیه السلام جنگید؛ علاوه بر این که سابقه غارتگرى
و راهزنى نیز داشت.۲۵
امام حسین علیه السلام خود به ملاقات عبیدالله رفت و در ضمن سخنانى به او فرمود:
«تو گناهان زیادى مرتکب شده اى، آیا مى خواهى توبه کنى وا ز آن گناهان پاک گردى؛
انّ علیک ذنوباً کثیرة فهل لک من توبة تمحو بها ذنوبک؟
»۲۶
بدین ترتیب به نظر مى رسد که دیدگاه دوم در پاسخ سؤال مورد بحث قوى تر بوده با
ظواهر ادله و روایات سازگارتر مى باشد. اگر چه ممکن است بتوان از حیث نتیجه عملى
بین هر دو دیدگاه جمع کرد، به این بیان که یکى از شرایط امر به معروف و نهى از
منکر، احتمال تأثیر امر و نهى در شخصى است که مورد امر و نهى قرار مى گیرد. در این
مورد بین فقهاى شیعه اختلاف نظرى دیده نشده۲۷ و براى اثبات آن به دلایلى تمسک
کرده اند، مانند روایت مسعدة بن صدقه که مى گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم که
درمورد معناى حدیث نبوى «انّ افضل الجهاد کلمة عدل عند امام جائر» فرمود: «هذا على
ان یأمره بعد معرفته و هو مع ذلک یقبل منه و الّا فلا.»۲۸ حدیث پیامبر اکرم
صلى الله علیه و آله ناظر به صورتى است که امر به معروف و نهى از منکر کننده، عدالت
را بشناسد و حاکم جائرى که مورد امر و نهى قرار مى گیرد، حق را بپذیرد».
بر این اساس ممکن است گفته شود وقتى حاکم ستمگرى همچون یزید بر جامعه اسلامى سلطه
دارد حاکمى که به حق عمل نمى کند و از باطل خوددارى نمى نماید (الا ترون الى الحق
لا یعمل به و الى الباطل لا یتناهى عنه)، حاکمى که در جهت از بین بردن سنت پیامبر
صلى الله علیه و آله و زنده کردن بدعت گام بر مى دارد (فانّ السنة قد امیتت و
البدعة قد احییت)، مردم عادى اطمینان پیدا مى کنند که امر و نهى آنان در برابر چنین
حاکمى بى تأثیر خواهد بود و بلکه علاوه بر آن، ضررهاى جانى و مالى نیز براى خود
آنان خواهد داشت و بدین ترتیب به دلیل فقدان یکى از شرایط وجوب امر به معروف و نهى
از منکر، این واجب الهى از عهده آنها ساقط مى باشد.
اما در مورد اولیاء و بزرگان دین وضعیت به این صورت نیست زیرا به دلیل پایگاهى که
این قبیل افراد در میان مردم دارند و الگو بودن آنان براى مردم، بدون شک قیامشان
علیه حاکمان ستمگر بى تأثیر نخواهد بود و مى توان اطمینان به تأثیر گذارى آن در
وضعیت جامعه اسلامى پیدا کرد و در بدترین شرایط کمتر از این نخواهد بود که امر به
معروف و نهى از منکر آنان احتمال تأثیر دارد و همین اندازه براى تحقق شرط وجوب امر
به معروف ونهى از منکر کافى است.
نتیجه آنکه اگر چه امر به معروف و نهى از منکر وظیفه تمامى مسلمانان است نه فقط
بزرگان دین امّا در برابر حاکمان ستمگرى همچون یزید که بر عدم پذیرش حق و عمل کردن
به باطل اصرار مى ورزند، یکى از شرایط وجوب امر به معروف و نهى از منکر که احتمال
تأثیر مى باشد، براى عامه مردم حاصل نمى گردد لذا این وظیفه در شرایط مزبور ازعهده
آنان ساقط خواهد بود ولى از آنجا که در مورد اولیاء و بزرگان دین، این شرط محقق است
لذا از این جهت، وجوب امر به معروف و نهى از منکر بر عهده آنان ثابت بوده و ساقط
نمى باشد.
بر این اساس از نظر عملى دیدگاه اول و دوم در پاسخ سؤال مورد نظر به یکدیگر نزدیک
مى شوند(اگر چه از حیث نظرى و عملى همچنان با یکدیگر فرق دارند) چرا که در شرایطى
همچون شرایط زمانى امام حسین علیه السلام در برابر حکومت یزید، غالباً فقط اولیاء و
بزرگان دین هستند که احتمال تأثیر در امر به معروف و نهى از منکر آنان وجود دارد در
حالى که براى عامه مردم به طور معمول این شرط تحقق ندارد و لذا امر و نهى بر آنان
واجب نمى باشد.۲۹

عدم قیام در زمان معاویه
پرسش۲. چرا امام حسین علیه السلام در زمان معاویه اقدام به قیام نکرد؟
امام حسین علیه السلام در دوران یازده ساله امامت خود (۴۹ ـ ۶۰ ق) هم زمان با حکومت
معاویه، تنش هاى فراوانى با او داشت که مواردى از آن را مى توانیم در نامه هاى امام
حسین علیه السلام، مشاهده کنیم. امام علیه السلام در این نامه ها گوشه هایى از
جنایات معاویه (همانند کشتن بزرگان شیعه همچون حجر بن عدى و عمرو بن حمق) را متذکّر
شده و حکومت معاویه بر مسلمانان را بزرگ ترین فتنه دانسته است۳۰ و بدین ترتیب
مشروعیت حکومت او را زیر سؤال برده است. آن حضرت برترین عمل را جهاد در مقابل
معاویه دانسته و ترک آن را موجب استغفار از درگاه الهى مى داند.۳۱
اما اینکه چرا امام علیه السلام در مقابل معاویه اقدام به قیام نکرد، ریشه در امورى
دارد که تنها برخى از آنها را مى توانیم در عبارات امام علیه السلام ببینیم و براى
دستیابى به علل دیگر، ناچار باید به تحلیل هاى تاریخى روى آوریم:
یک. وجود صلحنامه
امام علیه السلام در یکى از جواب هاى خود به نامه هاى معاویه، خود را پایبند به صلح
نامه معاویه با امام حسن علیه السلام معرفى کرده و اتهام نقض آن را از خود به دور
دانسته است.۳۲
اما سؤال اینجا است که مگر معاویه پس از ورود به کوفه و در حالى که هنوز جوهر
صلح نامه خشکیده نشده بود، آن را زیر پا نگذاشت و خود را غیر ملتزم به آن معرفى
نکرد؟۳۳ پس چگونه امام حسین علیه السلام خود را پایبند به صلحنامه اى مى داند که در
همان آغاز از سوى طرف مقابل، بى اعتبار معرفى شده است؟
جواب این پرسش را مى توان از مناظر گوناگونى ارائه کرد:
۱. اگر در عبارات معاویه دقت کنیم، در عبارت نقل شده از او صریحا نقض صلح نامه
فهمیده نمى شود، بلکه مى گوید: «انى کنت منیّت الحسن اشیاء و اعطیته اشیاء»؛ یعنى،
«من به [امام ]حسن علیه السلام چیزهایى را وعده دادم.» که ممکن است این امور وعده
داده شده خارج از مفاد صلح نامه باشد که معاویه خود را به آنها پایبند نمى داند.
بنابراین خود را ناقض اصل صلح نامه به حساب نمى آورد و یا لااقل مى تواند ادّعاى
عدم نقض از سوى خود را توجیه کند.
۲. باید میان شخصیت سیاسى معاویه و امام حسین علیه السلام تفاوت اساسى قائل شد،
همچنان که این تفاوت میان شخصیت سیاسى معاویه و امام على علیه السلام وجود داشت.
معاویه اصولاً عنصرى سیاسى کار بود که حاضر است در راه رسیدن به اهداف خود، هر ننگ
و نیرنگى را به کار بَرَد؛ چنان که نمونه هاى فراوانى از این نیرنگ ها را مى توانیم
در زمان درگیرى او با امام على علیه السلام مشاهده کنیم. بهانه قرار دادن خون عثمان،
تحریک طلحه و زبیر، قرآن بر سر نیزه کردن در جنگ صفین و شبیخون به شهرهاى تحت تسلّط
حضرت على علیه السلام به منظور فشار بر حکومت علوى و ... تنها اندکى از آن موارد
است. اما در مقابل، امام حسین علیه السلام عنصرى ارزشى، مکتبى و اصولى است که حاضر
نیست از هر وسیله اى براى پیروزى و موفقیت ظاهرى خود استفاده کند؛ چنان که حضرت على
علیه السلام با جمله «و لن اطلب النصر بالجور»۳۴ (من هرگز حاضر نیستم با جور و ستم
به پیروزى دست یابم) به این اصول گرایى خود اشاره مى کند.
بنابراین طبیعى است که امام علیه السلام نتواند تعهدى را که برادرش امام حسن
علیه السلام به معاویه داده است ـ حتى با وجود نقض معاویه ـ پایمال کند.
۳. باید شرایط آن زمان را در نظر گرفت و به پیامدهاى عدم تعهد امام علیه السلام به
صلح نامه دقّت کرد. معاویه در آن زمان حاکم بلا منازع جامعه اسلامى بود که گستره
حکومت او سر تا سر مملکت اسلامى ـ از شام گرفته تا عراق و حجاز و یمن ـ را در بر
مى گرفت و در هر گوشه، عوامل او به شدّت از سیاست هاى او تبلیغ و دفاع مى کردند.
او که در زمان درگیرى اش با امام على علیه السلام، توانست کوتاهى هاى خود را در
یارى رساندن به عثمان در فتنه منجر به قتل او، پنهان کرده؛ بلکه براى شامیان خود را
تنها منتقم خون عثمان به حساب آورده، بدیهى است که در این زمان ـ که هیچ قدرتى در
مقابل او وجود ندارد ـ به راحتى مى تواند در صورت عدم پایبندى امام حسین
علیه السلام به صلح نامه، او را در سرتاسر مملکت اسلامى به عنوان عنصرى سست پیمان،
خارجى و ناقض عهد معرّفى کند و افکار عمومى جامعه را علیه امام علیه السلام شکل دهد.
در این میان آنچه به گوش جامعه نخواهد رسید، فریادهاى امام علیه السلام و یاران او
است که تلاش ناموفّقى در معرفى معاویه به عنوان اولین طرف ناقض عهد دارند.

دو. موقعیت معاویه
شخصیت معاویه در نزد مردمان آن زمان و به ویژه شامیان، به گونه اى مثبت تلقى مى شد
که همین امر قیام علیه او را مشکل مى ساخت؛ زیرا آنان او را به عنوان صحابى پیامبر
اکرم صلى الله علیه و آله، کاتب وحى و برادر همسر پیامبر صلى الله علیه و آله
مى شناختند و به نظر آنان، معاویه نقش فراوانى در رواج اسلام در منطقه شامات و به
ویژه دمشق داشته است.
همچنین تجربه حکومت دارى او و افزونى سنّش بر امام حسن علیه السلام و امام حسین
علیه السلام، دو عامل دیگرى بود که خود در نامه هایش به امام حسن علیه السلام به
عنوان عواملى براى اثبات بیشتر شایستگى اش مطرح مى کرد۳۵ و طبیعتا مى توانست در
مقابله با امام حسین علیه السلام، مانور بیشترى روى آنها بدهد.

سه. سیاست مدارى معاویه
پس از انعقاد قرارداد صلح گرچه معاویه از هر فرصتى براى ضربه زدن به بنى هاشم ـ به
ویژه خاندان علوى ـ استفاه مى کرد و در این راه حتى تا مسموم کردن و به شهادت
رساندن امام حسن علیه السلام پیش رفت؛۳۶ اما در ظاهر چنین وانمود مى کرد که به
بهترین وجه ممکن، با این خاندان ـ به ویژه شخص امام حسین علیه السلام ـ مدارا
مى کند و حرمت آنان را پاس مى دارد. در این راستا مى توانیم ارسال هدایاى فراوان
ماهانه و سالانه از سوى معاویه براى شخصیت هایى چون امام حسن علیه السلام، امام
حسین علیه السلام و عبداللّه بن جعفر را شاهد بیاوریم. آنان با توجّه به اینکه خود
را در بیت المال ذى حق مى دانستند و نیز به جهت آنکه موارد مصرف مناسبى براى خرج آن
سراغ داشتند، این هدایا را مى پذیرفتند.۳۷
این مدارا تا آنجا بود که در آستانه مرگ به فرزندش یزید، سفارش امام علیه السلام را
نموده و ضمن پیش بینى قیام او، از یزید خواست که او را به قتل نرساند.۳۸
علّت در پیش گرفتن این سیاست روشن بود؛ زیرا معاویه با انعقاد صلح با امام حسن
علیه السلام، حکومت خود را از بحران مشروعیت نجات داد و در بین مردم به عنوان خلیفه
مشروع، خود را معرفى کرده و نمى خواست با آغشته کردن دست خود به خون امام
علیه السلام، در جامعه اسلامى چهره اى منفور از خود به جا گذارد. بر عکس سعى داشت
تا با هر چه نزدیک تر نشان دادن خود به این خاندان، چهره اى وجیه براى خود فراهم
آورد. علاوه بر آنکه به خیال خود با این سیاست، آنان را وامدار خود کرده و از هر
اقدام احتمالى آنان پیشگیرى مى کند؛ چنان که در یکى از بخشش هاى کلان خود به امام
حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام، در مقام منّت گذارى بر آن دو گفت: این
اموال را بگیرید و بدانید که من پسر هند هستم و به خداوند سوگند که هیچ کس قبل از
من به شما چنین هدایایى نداده و بعد از من نیز چنین نخواهد شد».
امام حسین علیه السلام براى آنکه نشان دهد که این بخشش ها نمى تواند قابل
منّت گذارى باشد، در جواب فرمود: «به خداوند سوگند که نه قبل از تو و نه بعد از تو
هیچ کس نمى تواند چنین بخششى را به دو مردى داشته باشد که با شرافت تر و با
فضیلت تر از ما دو برادر باشد».۳۹
همچنین از سوى دیگر معاویه مى دانست که در پیش گرفتن سیاست خشونت، نتیجه عکس خواهد
داد؛ زیرا توجه مردم را به این خاندان بیشتر جلب خواهد کرد و در دراز مدّت موجبات
نفرت آنها از حکومت معاویه را فراهم خواهد آورد و به طور طبیعى یاورانى را به دور
این شخصیت ها جمع خواهد کرد. مهم تر اینکه معاویه در آن زمان، از ناحیه امام حسین
علیه السلام ـ با توجه به شرایط زمانه ـ احتمال خطر جدّى نمى دید و سعى داشت تا با
در پیش گرفتن این سیاست، ریشه هاى خطر را براى دراز مدت بخشکاند. در نقطه مقابل
امام حسین علیه السلام از هر فرصتى براى زیر سؤال بردن حکومت معاویه، بهره مى گرفت.
نمونه آشکار آن نگاشتن نامه به معاویه و یادآور شدن جنایات و بدعت هاى او۴۰ و نیز
مقابله شدید با ولایت عهدى یزید بود.۴۱ البته امام علیه السلام خود به خوبى مى دانست
که در صورت قیام علیه معاویه ـ به ویژه با توجه به این سیاست هاى معاویه ـ افکار
عمومى او را یارى نکرده و با توجه به ابزارهاى تبلیغاتى حکومت، حق را به معاویه
خواهند داد.

چهار. شرایط زمانه
هرچند عدّه اى از کوفیان بلافاصله پس از شهادت امام حسن علیه السلام، به امام حسین
علیه السلام نامه نگاشته و ضمن عرض تسلیت به او، خود را منتظر فرمان امام
علیه السلام معرفى کردند؛۴۲ اما آن حضرت مى دانست که با توجّه به عواملى همچون ثبات
و استحکام قدرت مرکزى در شام، تسلّط کامل باند اموى بر شهر کوفه، سابقه عملکرد سوء
کوفیان در برخورد با امام على علیه السلام و امام حسن علیه السلام، چهره به ظاهر
وجیه معاویه در بیشتر نقاط مملکت اسلامى و ... در صورت قیام احتمال موفقیت در حدّ
نزدیک صفر خواهد بود و چنین قیامى به جز هدر دادن نیروهاى اندک، معرفى شدن به عنوان
یاغى و خروج کننده بر حکومت به ظاهر اسلامى و شکست و کشته شدن خود نتیجه اى در بر
نخواهد داشت.
در حالى که در هنگام قیام علیه حکومت یزید، شرایط زمانه کاملاً بر عکس این شرایط
بود.

هجرت به مکّه
پرسش۳. چرا امام حسین علیه السلام در آغاز حرکت، از مدینه به مکّه رفت؟
علّت خروج امام حسین علیه السلام از مدینه آن بود که یزید در نامه خود به ولید بن
عتبه (فرماندار مدینه) خواسته بود که حتما از چند نفر مخالف خود ـ که یکى از آنها
امام حسین علیه السلام بود ـ بیعت گرفته شود و بدون بیعت رها نشوند.۴۳
ولید گرچه با خوى مسالمت جویانه خود حاضر به آغشته کردن دست خود به خون امام حسین
علیه السلام نبود؛۴۴ اما در مدینه افراد باند اموى ـ به ویژه مروان بن حکم که ولید
در موارد سخت و از جمله این مورد با او مشورت مى کرد ـ او را به شدّت تحت فشار قرار
مى دادند تا خون امام علیه السلام را بریزد؛ چنان که در همان آغاز وصول نامه، وقتى
ولید با مروان مشورت کرد، مروان گفت: نظر من آن است که در همین لحظه به دنبال این
چند نفر فرستاده و آنان را ملزم به بیعت و اطاعت از یزید کنى و اگر مخالفت کردند،
قبل از آنکه از مرگ معاویه مطلع شوند، سرهاى آنها را از تن جدا کنى؛ زیرا اگر آنان
از مرگ معاویه با خبر شوند، هر کدام به طرفى رفته و اظهار مخالفت کرده و مردم را به
سوى خود دعوت مى کنند.۴۵
بنابراین، امام حسین علیه السلام با توجه به نامناسب بودن شرایط مدینه براى اظهار
مخالفت علنى و قیام و نیز در خطر بودن جان خود در این شهر بدون امکان حرکتى مؤثر،
تصمیم به ترک آن گرفت و از آیه اى که در هنگام خروج از مدینه قرائت کرد، این نکته ـ
که ترک این شهر به علّت عدم احساس امنیت بوده است ـ آشکار مى شود.
بنا به نوشته ابو مخنف اباعبداللّه علیه السلام در شب ۲۷ یا ۲۸ رجب همراه با خاندان
خود ـ در حالى که آیه اى را که قرآن از زبان موسى علیه السلامدر هنگام خروج از مصر
به علّت عدم احساس امنیّت نقل مى کند ـ تلاوت کرد:۴۶
«فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِى مِنَ الْقَوْمِ
الظّالِمِینَ»
۴۷؛ «موسى از شهر خارج شد، در حالى که ترسان بود و هر لحظه در انتظار
حادثه اى عرض کرد: پروردگارا! مرا از این قوم ظالم نجات بده».
انتخاب مکّه، در حالى بود که هنوز مردمان شهرهاى مختلف از مرگ معاویه مطلع نشده
بودند و تلاش هاى جدى مخالفان براى اظهار مخالفت با یزید آغاز نشده بود و هنوز امام
حسین علیه السلامدعوتى از شهرهاى دیگر و از جمله کوفه نداشت. بنابراین امام
علیه السلام باید مکانى را براى هجرت خود انتخاب مى کرد که اوّلاً بتواند آزادانه و
در کمال امنیّت در آنجا دیدگاه هاى خود را ابراز کند. ثانیا بتواند آنجا را محلّى
براى انتقال دیدگاه هاى خود به سرتاسر مملکت اسلامى قرار دهد.
شهر مکّه هر دو ویژگى را داشت؛ زیرا طبق آیه صریح قرآن «وَ مَنْ دَخَلَهُ کانَ
آمِناً»
۴۸ حرم امن الهى بود و نیز با توجه به وجود کعبه در این شهر و سرازیر شدن
مسلمانان از سرتاسر مملکت اسلامى براى انجام اعمال عمره و حجّ، امام حسین
علیه السلام به خوبى مى توانست با گروه هاى مختلف دیدار کرده و علّت مخالفت خود با
دستگاه اموى و یزید را براى آنها تبیین کند و نیز گوشه هایى از معارف اسلامى را
براى آنها بیان نماید. در ضمن با گروه هاى مخلتف شهرهاى اسلامى ـ از جمله کوفه و
بصره ـ۴۹ در ارتباط باشد.
امام علیه السلام شب جمعه سوم شعبان سال ۶۰ ق وارد مکّه شد و تا هشتم ذى حجه همان
سال، در این شهر به فعالیت مشغول بود.۵۰
 
خروج از مکّه
پرسش ۴. چرا امام حسین علیه السلام حجّ خود را نیمه تمام گذاشت و از مکّه در آستانه
شروع اعمال حجّ خارج شد؟
قبل از آنکه به تحلیل تاریخى این پرسش بپردازیم، باید این نکته را متذکر شویم که از
دیدگاه فقهى، این سخن مشهور که امام حسین علیه السلام حجّ خود را نیمه تمام گذاشت،
سخن نادرستى است؛ زیرا امام علیه السلام در روز هشتم ذى حجه «یوم الترویه» از مکّه
خارج شد.۵۱ در حالى که اعمال حجّ ـ که با احرام در مکّه و وقوف در عرفات شروع
مى شود ـ از شب نهم ذى حجه آغاز مى شود. بنابراین، امام علیه السلام اصولاً وارد
اعمال حج نشده بود، تا آن را نیمه تمام گذارد.
بله، مسلما آن حضرت در هنگام ورود به مکّه، عمره مفرده انجام داده و چه بسا در طول
اقامت چند ماهه خود در مکّه و احتمالاً در فاصله هاى مختلف، اقدام به انجام اعمال
عمره کرده بود. اما انجام اعمال عمره مفرده، به معناى ورود در اعمال حجّ نمى شود.
در برخى از روایات تنها از انجام عمره مفرده از سوى امام علیه السلام سخن به میان
آمده است.۵۲
از نقطه نظر تاریخى بالاخره این پرسش باقى است که با وجود آنکه یکى از علل انتخاب
مکّه، داشتن فرصت مناسب براى تبلیغ دیدگاه خود بود؛ چرا در این شرایط زمانى ویژه ـ
که اوج حضور حاجیان از سرتاسر نقاط مختلف در مکّه، عرفات و منا است و بهترین فرصت
تبلیغى براى آن حضرت فراهم آمده است ـ نابهنگام و به صورت ناگهانى مکّه را ترک کرد؟
به طور خلاصه مى توانیم علل این تصمیم ناگهانى را چنین ذکر کنیم:

یک. احتمال خطر جانى
از برخى عبارات امام حسین علیه السلام ـ که در مقابل دیدگاه شخصیت هاى مختلفى که با
بیرون رفتن آن حضرت از مکّه و حرکت به سوى کوفه مخالف بودند، ابراز شده ـ چنین بر
مى آید که امام علیه السلام ماندن بیشتر در مکّه را مساوى با بروز خطر جانى براى خود
مى دانست؛ چنان که در جواب ابن عباس مى فرماید: «کشته شدن در مکانى دیگر براى من
دوست داشتنى تر از کشته شدن در مکّه است».۵۳
در پاسخ عبداللّه بن زبیر نیز فرمود: «به خداوند سوگند! اگر یک وجب خارج از مکّه
کشته شوم، براى من دوست داشتنى تر است تا آنکه به اندازه یک وجب در داخل مکّه کشته
شوم. به خداوند سوگند! اگر من به لانه اى از لانه جانوران پناه برم، مرا از آن
بیرون خواهند کشید تا آنچه را از من مى خواهند، به دست آورند».۵۴
امام علیه السلام در برخورد با برادر خود محمد حنفیه، به صراحت سخن از قصد ترور
یزید در محدوده حرم امن الهى نسبت به جان خود سخن به میان آورد.۵۵ بالاخره در بعضى
از متون به صراحت سخن از این مطلب به میان آمده که یزید، عده اى را همراه با
سلاح هاى فراوان براى ترور امام حسین علیه السلام در مکّه فرستاده بود.۵۶

دو. شکسته نشدن حرمت حَرَم
در ادامه برخى از عبارات پیش گفته، تذکّر این نکته از سوى امام حسین
علیه السلام وجود داشت که نمى خواهد حرمت حرم امن الهى، با ریخته شدن خون او در آن
شکسته شود؛ گرچه در این میان گناه بزرگ از آن قاتلان و جنایتکاران اموى باشد.
آن حضرت این مطلب را در برخورد با عبداللّه بن زبیر و به گونه تعریض آمیز نسبت به
او ـ که بعدها در مکّه موضع گرفته و لشکریان یزید حرمت حرم را خواهند شکست ـ به
صراحت بیان مى دارد. ایشان در جواب ابن زبیر مى فرماید:
«اِنَّ ابى حدثنى ان لها کبشا به تستحلّ حرمتها فما احبّ ان اکون انا ذالک
الکبش»
۵۷؛ «پدرم (على علیه السلام) براى من نقل کرد که در مکّه قوچى است که به
وسیله آن حرمت شهر شکسته مى شود و من دوست ندارم که مصداق آن قوچ باشم».

درخواست آب
پرسش ۵. آیا امام علیه السلام از دشمن براى خود درخواست آب کرد؟
در نیمروز اوّل عاشورا با آنکه تشنگى به شدّت به امام علیه السلام، یاران و
خانواده اش فشار مى آورد؛ اما در هیچ یک از منابع معتبر، گزارشى وجود ندارد که
مضمون آن درخواست آب از سوى امام علیه السلام از دشمن باشد.
اصولاً در هیچ یک از این منابع به محوریت و اهمیّت مسأله عطش ـ چنان که در بین
منابع متأخر و برخى مداحان مشهور شد ـ برخورد نمى کنیم. جالب آنکه با مطالعه دقیق
رجزها و اشعار حماسى امام علیه السلام و یارانش در معرکه نبرد، هیچ گونه اشاره اى
به مسأله تشنگى و فشار آن نمى بینیم.
بالعکس آنچه در این اشعار و نیز کلمات و عبارات امام علیه السلام در روز عاشورا
مى بینیم، سراسر حکایت از عزّت، حماسه و سربلندى دارد. به عنوان مثال کافى است
اشاره کنیم که این عبارت مشهور در بحبوحه نبرد روز عاشورا از امام حسین
علیه السلام صادر شده است:
«اَلا و ان الدعى بن الدعى قد رکزنى بین اثنتین بین السلّة و الذلّة و هیهات منا
الذلّة یابى اللّه ذالک لنا و رسوله و المؤمنون و حجورٌ طابت و طهرت و انوفٌ حمیّة
و نفوسٌ ابیّة من ان نؤثر طاعة اللئام على مصارع الکرام»
۵۸؛ «آگاه باشید که زنازاده
پسر زنازاده (ابن زیاد) مرا بین دو چیز مخیر ساخته است: یا با شمشیر کشیده آماده
جنگ شوم یا لباس ذلّت بپوشم و با یزید بیعت کنم؛ ولى ذلّت از ما بسیار دور است و
خدا و رسول خدا و مؤمنان و پرورده شدگان دامن هاى پاک و اشخاص با حمیّت و مردان با
غیرت، چنین کارى را بر ما روا نمى دانند که ذلّت اطاعت از مردم پست را بر کشته شدن
با عزّت ترجیح دهیم».
در برخى مجالس و محافل عزادارى، محور عزّت و حماسه و سربلندى در این نهضت کم رنگ تر
شده و در عوض رقّت و عطوفت بر امام علیه السلام به عنوان محور اصلى مورد توجه قرار
گرفته است. عده اى به منظور هر چه رقیق تر نشان دادن صحنه کربلا، برخى از گزارش هاى
غیرواقعى افزوده اند و در برخى از موارد، چهره اى ذلیلانه از امام علیه السلام به
نمایش گذاشته اند.
به عنوان مثال در بعضى از این گزارش هاى دروغین، چنین آمده است: «امام
علیه السلام به نزد عمر بن سعد رفته و از او سه درخواست کرد که درخواست دوم امام
علیه السلام چنین بود: «اسقونى شربة من الماء فقد نشفت کبدى من الظماء»۵۹؛ «مرا
مقدارى آب بنوشانید که جگرم از تشنگى مى سوزد». ابن سعد نیز وقیحانه این درخواست را
رد مى کند.
آرى گرچه این گزارش ها در آوردن اشک حتى از سنگ کارساز است؛ اما از سوى دیگر بر
چهره عزّتمندانه امام حسین علیه السلام و عاشورا خدشه وارد مى کند. و شیعیان فرهیخته
را در تحلیل ها با چالش هاى اساسى روبه رو مى سازد. بدین ترتیب با بهانه دادن به
دست دشمنان، کارى ترین ضربات بر عزت مدارى شیعه وارد مى شود.۶۰

توبه یزید
پرسش ۶. آیا یزید توبه کرد و آیا اصولاً توبه چنین شخصى پذیرفته مى شود؟
این پرسش به دو بخش تاریخى و کلامى تقسیم مى شود. بخش دوّم پرسش متوقف است بر پاسخ
به پرسش هایى، همچون امکان توفیق چنین شخصى با این جنایات عظیم بر توبه، واقعى یا
ظاهرى بودن توبه او، استثنا یا عدم استثنا از آیات و روایاتى که به گونه اى عموم
پذیرش توبه را مى رساند و ... اما همه این پرسش ها هنگامى پدید مى آید که از نظر
تاریخى اثبات شود که یزید از جنایت خود پشیمان شده و به نحوى در صدد جبران آن
برآمده و از درگاه الهى طلب مغفرت کرده است. امّا اگر پاسخ پرسش تاریخى منفى باشد،
نوبت به بخش دوم پرسش نخواهد رسید.
در طول تاریخ اسلام، گرچه اکثر قریب به اتفاق مورخان، محدثان و دیگر دانشمندان
اسلامى، یزید را به عنوان فردى جنایتکار شناخته و او را در جنایات خود ـ بویژه پدید
آوردن حادثه عاشورا مقصّر دانسته و تخطئه کرده اند ـ اما در این میان کسانى مانند
غزالى نیز وجود داشته اند که در احیاء العلوم، سخن از نهى از لعنت یزید به علّت
امکان توبه او به میان آورده اند!
سخن غزالى ـ به رغم شخصیت عظیم او، در جهان اسلام ـ مقبولیت نیافت و در همان زمان،
بزرگان معاصر او همانند ابن جوزى (۵۹۷ ق) با این نظریه به شدت برخورد کردند و حتى
کتابى مستقل با عنوان «الرد على المتعصب العنید» را پدید آوردند.
اما در طول تاریخ، گاه گاهى زمزمه هاى تکرار گونه این گفتار، از سوى برخى از
خاورشناسان همانند «لامنس یهودى» در مقالات دایرة المعارف اسلام (چاپ اوّل) دیده
مى شود. اخیرا نیز در برخى از محافل اسلامى این سخن و شبهه به گونه دیگر بیان
مى شود که همه اینها اهمیت بحث تاریخى درباره این شبهه را روشن مى سازد. عمده
مطالبى که از نظر تاریخى براى توبه یزید آورده مى شود، مطالب زیر است:
۱. ابن قتیبه در کتاب الامامة و السیاسة۶۱ چنین آورده است: پس از رخ دادن حوادثى در
بارگاه یزید چنان شد که «فبکى یزید حتى کادت نفسه تفیض»؛ یعنى، یزید چنان گریه کرد
که نزدیک بود، روح از بدنش پرواز کند.
۲. پس از ورود سرها و اسراى کربلا به کاخ یزید، او را حالت تأثر گرفته و این جنایت
شنیع را به ابن زیاد نسبت داده و چنین گفت: «لعن اللّه ابن مرجانه لقد بَغَّضَنى
الى المسلمین و زرع لى فى قلوبهم البغضاء»
۶۲؛ یعنى، خداوند پسر مرجانه (عبیداللّه
بن زیاد) را لعنت کند که مرا نزد مسلمانان مبغوض و منفور کرد و در دل هاى آنان کینه
مرا کاشت!
در عبارت دیگر منسوب به یزید، او خود را شخصیتى حلیم در مقابل مخالفت هاى امام
علیه السلاممعرفى کرده که با کشته شدن امام علیه السلامبه جهت نسبت امام
علیه السلام با پیامبر صلى الله علیه و آله موافق نبود و این عمل را مستقیما به ابن
زیاد نسبت مى دهد.۶۳
۳. یزید هنگامى که کاروان کربلاییان را به سمت مدینه رهسپار مى کند، خطاب به امام
سجاد علیه السلام مى گوید:
«لعن اللّه ابن مرجانه، اما و اللّه لو انى صاحبه ما سألنى خصلة ابدا الا اعطیته
ایاها و لدفعت الحتف عنه بکل ما استطعت و لو بهلاک بعض ولدى»
۶۴؛ یعنى، خداوند ابن
مرجانه را لعنت کند! به خداوند سوگند اگر من در مقابل حسین علیه السلام بودم، او هر
خواسته اى داشت اجابت مى کردم و به هر طریق ممکن، مرگ را از او مى راندم؛ حتى اگر
این کار منجر به مرگ فرزندانم مى گشت!
اگر بخواهیم همه این عبارات را بپذیریم و در اسناد آنها خدشه روا نداریم، چند نکته
را مى توانیم از آنها به دست آوریم.
الف. مقصّر اصلى در جریان کربلا ابن زیاد بوده و یزید هیچ فرمانى مبنى بر کشتن امام
علیه السلام و یا حتى سخت گیرى نسبت به او نداشته است!
ب. یزید از این عمل ابن زیاد خشمگین شده و او را لعنت مى کند!
ج. یزید از کشته شدن امام علیه السلام اظهار تأسف شدید مى کند!
درباره نکته اول خوشبختانه اسناد تاریخى به جاى مانده به خوبى دروغین بودن ادعاى
یزید را اثبات مى کند؛ زیرا در گزارش هاى تاریخى چنین آمده که یزید به محض رسیدن به
حکومت و به رغم سفارش هاى پدر خود، در اولین نامه خطاب به ولید بن عتبه فرماندار
مدینه چنین نگاشت:
«... اذا اتاک کتابى هذا فاحضر الحسین بن على و عبداللّه بن الزبیر فخذهما بالبیعة
لى فان امتنعا فاضرب اعناقهما و ابعث لى برؤسهما
۶۵؛ یعنى، هنگامى که نامه من به
دستت رسید، حسین و ابن زبیر را احضار کرده و از آن دو براى من بیعت بگیر و اگر
نپذیرفتند گردن آن دو را زده و سرهایشان را به نزد من بفرست».
همچنین در بعضى از نقل ها چنین آمده است: یزید هنگام حضور امام علیه السلام در
مکّه، عده اى را مخفیانه به حجّ فرستاده بود تا در حین اعمال حج در کنار کعبه، امام
علیه السلام را به قتل برسانند؛۶۶ چنان که ابن عباس نیز در نامه خود به یزید به این
مطلب اشاره مى کند.۶۷ همچنین در گزارش هاى تاریخى آمده است: هنگام حرکت امام
علیه السلام به سمت عراق، یزید به ابن زیاد نامه نگاشته و از او خواست تا در مقابل
امام علیه السلام با شدت عمل تمام بایستد.۶۸ بعدها ابن زیاد نیز به فرمان داشتن از
یزید مبنى بر کشتن امام حسین علیه السلام اعتراف مى کند.۶۹
عبداللّه بن عباس نیز در نامه اى به یزید، صراحتا او را قاتل امام حسین
علیه السلام و جوانان بنى عبدالمطلب دانسته و با عبارت هاى زیر او را توبیخ مى کند:
«انت قتلت الحسین بن على علیه السلام و لا تحسبن لا ابا لک نسیتُ قتلک حسینا و
فتیان بنى عبدالمطّلب»
۷۰؛ یعنى، مپندار که من کشتنت حسین علیه السلام و جوانان بنى
عبدالمطلب را فراموش کرده ام!
این مطلب در آن زمان به گونه اى روشن بود که حتى بعدها فرزند او، معاویة بن یزید
نیز بر بالاى منبر مسجد جامع دمشق، پدر خود را این چنین مورد توبیخ قرار مى دهد:
«... و قد قتل عترة الرسول و ...»۷۱. به طور خلاصه شواهد تاریخى مبنى بر کشته شدن
امام علیه السلام به دستور یزید، به گونه اى است که جاى انکار را براى تحلیل گر
منصف باقى نمى گذارد.۷۲
اما درباره نکته دوم (خشمگین شدن یزید از جنایت ابن زیاد) باید بگوییم که شواهد
تاریخى گویاى آن است که یزید در آغاز از شنیدن خبر شهادت امام حسین
علیه السلام خوشحال شد و ابن زیاد را مورد تشویق قرار داد! سبط ابن جوزى سخن از
تشویق فراوان یزید نسبت به ابن زیاد، فرستادن هدایاى گران قیمت براى او،
شب نشینى هاى همراه با شرب خمر با او و برخورد با او به عنوان یکى از اعضاى خانواده
خود سخن به میان آورده است. وى اشعارى را از یزید نقل کرده که به صراحت رضایت و
قدردانى او از ابن زیاد را در مورد کشتن امام علیه السلام بیان مى دارد!۷۳
همچنین تاریخ گویاى آن است که یزید هیچ اقدامى مبنى بر عزل ابن زیاد از عراق نکرد؛
بلکه پس از رخ دادن قیام ابن زبیر در سال ۶۳ ق، از ابن زیاد خواست تا به جنگ او
برود.۷۴
بنابراین خشمگینى او از ابن زیاد را باید عملى ظاهرى دانست که تحت تأثیر واژگونه
شدن شرایط با سخنرانى هاى حضرت زینب علیهاالسلام و امام سجاد علیه السلام و در
واکنش فرافکنانه انجام پذیرفته است تا منفوریت و مبغوضیتى را که از این جنایت براى
او حاصل آمده، به گونه اى بزداید.
اما نکته سوم (اظهار تأسف یزید از کشته شدن امام علیه السلام) نیز بر خلاف شواهد
تاریخى است؛ زیرا تاریخ گویاى آن است که با ورود سرها و اسیران به دمشق و مجلس
یزید، او ابراز شادمانى کرده و با چوب بر دندان هاى سر امام علیه السلام مى زد!۷۵
همچنین اشعارى مى خواند که شعف او از انتقام گیرى بنى امیه از بنى هاشم در جنگ بدر
را نشان مى داد۷۶ که در آن جنگ، جد مادرى او «عتبه»، دایى اش «ولید» و تعدادى دیگر
از بزرگان قریش به دست یاران پیامبر صلى الله علیه و آله به قتل رسیده بودند.
در همین اشعار اساسا به تکذیب نبوت پیامبر صلى الله علیه و آله پرداخته و آن را
دستاویزى براى رسیدن به حکومت دانسته است:
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء و لا وحىٌ نزل۷۷
«بنى هاشم با حکومت بازى کردند و هیچ خبرى از آسمان نیامد و هیچ وحیى نازل نشد».
بله، چنانچه اشاره شد، اظهار تأسف او هنگامى بود که اوضاع را دگرگونه و اظهار
شادمانى بیشتر را مواجه با عکس العمل احتمالى مردم مى دید.
در پایان این بحث ذکر دو نکته لازم است:
یکم. چنان که از عبارات یزید آشکار مى شود، اظهار تأسّف او صرفا یک اظهار تأسّف
سیاسى است و در آن هیچ عبارتى که ناشى از توبه، استغفار و بازگشت به درگاه الهى
باشد، دیده نمى شود! بنابراین، این عمل نیز باید در ظرف سیاسى خود مورد ارزیابى
قرار گیرد و به مسأله توبه ربط داده نشود تا آن گاه به سراغ جواز لعن او در صورت
توبه او برویم.
دوّم. اگر بپذیریم یزید واقعا توبه نموده است، باید آثار آن را در اعمال بعدى او
مشاهده کنیم؛ در حالى که تاریخ ضدّ آن را نشان مى دهد؛ زیرا یزید پس از واقعه
عاشورا و در دو سال باقى مانده حکومت ننگین خود، دست به دو جنایت عظیم دیگر زد:
۱. قتل عام مردم مدینه و مباح کردن آن سرزمین براى سپاهیان خود به مدت سه روز، کشتن
بسیارى از صحابه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ساکن در این شهر که در تاریخ به
«واقعه حرّه» مشهور شده است.۷۸
۲. فرمان حمله به مکه که سپاهیان او با منجنیق به این شهر حمله برده و حرمت خانه
کعبه را شکستند و آن را با آتش پرتاب شده از منجنیق ها سوزانیدند.۷۹
بنابراین از نظر تاریخ این نکته مسلّم است که نه تنها هیچ نشانه اى دلالت بر توبه
یزید وجود ندارد؛ بلکه تمام نشانه ها ناشى از عدم توبه او است؛ بنابراین همچنان
جواز لعنت او نزد قاطبه مسلمانان پابرجا مى باشد.

جایگاه زنان
پرسش ۷. چرا امام حسین علیه السلام با اینکه مى دانست به شهادت مى رسد، خانواده خود
را به همراه برد؟ جایگاه و نقش زنان در انقلاب عاشورایى حسین علیه السلام چه بود؟
نهضت امام حسین علیه السلام دو چهره داشت و بر اساس هر یک از آنها، یک تقسیم کار
صورت گرفت: یکى فداکارى و جانبازى و «شهادت» و دیگرى «ابلاغ پیام». البته ابلاغ
پیام جز با فداکارى ها و زحمات طاقت فرسا ممکن نبود. جایگاه و نقش اصلى زنان در عمل
به وظیفه دوم، تبلور یافت. گرچه زنان در تربیت رزمندگان، تهییج آنان و سایر اقدامات
پشتیبانى نقش ایفاء کردند؛ اما وظیفه اصلى آنان، «پیام رسانى» بود.
براى بحث راجع به نقش زنان در تبلیغ نهضت حسینى و اسلام، ابتدا دو مقدمه را باید
بیان کرد. یکى اینکه طبق روایات، تمام کارهاى سیدالشهدا علیه السلام روى حساب بوده
است و علت اینکه به رغم آگاهى از خطرات سفر، اهل بیت را همراه خود به سوى کوفه برد،
این بود که به واسطه الهامى که از عالم معنا به اباعبدالله علیه السلام شد و پیامبر
صلى الله علیه و آله در عالم رؤیا به ایشان فرمود: «اِن الله شاء اَن یراهنّ
سبایا»؛۸۰ حضرت فهمید که اسارت اینها مورد رضاى حق است؛ یعنى، حضرت مصلحت تشخیص داد
که اهل بیت خود را همراه ببرد. در حقیقت امام علیه السلام با این کار، مبلغان خود
را به شهرهاى مختلف و حتى به قلب حکومت دشمن فرستاد و پیام خود را به گوش همگان
رساند.
مطلب دوّم بحثى درباره نقش زن در تاریخ است، هیچ کس منکر نقش زن در طول تاریخ نیست
و لااقل نقش غیرمستقیم زن را همه قبول دارند؛ بدین صورت که زن، مرد را مى سازد و
مرد تاریخ را و نقشى که زن در ساختن مرد دارد، بیشتر از نقشى است که مرد در ساختن
تاریخ دارد. به طور کلى، زنان، از نظر نقش داشتن یا نداشتن در طول تاریخ، به سه
دسته تقسیم مى شوند:
الف. زنانى که مثل شى ء گران بها، اما بدون نقش بودند؛ مثل بسیارى که زن براى آنها
یک شى ء ـ نه شخص ـ گران بها بوده که باید در حریم خود محفوظ بماند و به دلیل همان
گران بهایى اش بر مرد اثر مى گذاشت. مى توان گفت: سازنده چنین جوامعى تنها جنس مذکر
بوده است.
ب. در بعضى از جوامع، زن از حالت شى ء بودن خارج شده، وارد اجتماع مى شود؛ اما حریم
خود را گم مى کند و چون در همه جا حضور مى یابد، ارزش خود را از دست مى دهد و
بى ارزش مى شود! زن در این جوامع «شخص» است؛ اما شخصى بى ارزش. از نظر رشد برخى
استعدادهاى انسانى ـ از قبیل علم، اراده، شخصیت اجتماعى، حضور در مشاغل مختلف و ...
ـ به او شخصیت مى دهند و از شى ء بودن خارجش مى سازند؛ ولى از طرف دیگر، ارزش او را
براى مرد از بین مى برند. از طبیعت زن این است که براى مرد گران بها باشد وا گر این
را از او بگیرند، روحیه او متلاشى مى شود. سازنده این جوامع گرچه مذکر ـ مؤنث است،
اما زن، کالاى ارزان است؛ بدون اینکه در نظر هیچ مردى عزت و احترام لایق یک زن را
داشته باشد!
ج. از نظر اسلام، زن باید ارزشمند باشد؛ یعنى، از طرفى شخصیت روحى و معنوى و کمالات
انسانى، ـ مثل علم، هنر، اراده قوى، شجاعت، خلاقیت و حتى فضایل معنوى ـ را در سطح
عالى داشته باشد و از طرف دیگر مبتذل نباشد. قرآن کریم نیز به زنان چنین ارزشى داده
است؛ مثلاً حوا را در کنار آدم مخاطب قرار داده، از هر دو مى خواهد که به آن درخت
نزدیک نشوند.۸۱ ساره نیز مانند ابراهیم خلیل علیه السلامفرشته ها را مى بیند و با
آنان صحبت مى کند. مریم علیهاالسلام از خداوند رزق و روزى هایى مى گیرد که زکریا در
تعجب فرو مى رود و فاطمه زهرا علیهاالسلام کوثر (خیرکثیر) خوانده مى شود.
در تاریخ اسلام، بهترین نمونه چنین زنى حضرت زهرا علیهاالسلام است. او که خوشحال
مى شود تنها کارهاى داخل منزل از سوى پیامبر صلى الله علیه و آله به او واگذار شده،
در مسجد، چنان خطبه اى مى خواند که امثال بوعلى نیز قادر به چنین انشایى در مسائل
توحیدى نمى باشند. اما در عین حال، آن حضرت خطبه خویش را از پشت پرده مى خواند؛
یعنى، در عین حفظ حریم خود با مردان، نشان مى دهد که یک زن چقدر مى تواند مؤثر در
جامعه باشد.
با این دو مقدمه باید گفت: که تاریخ کربلا، یک تاریخ مذکر ـ مؤنث است؛ یعنى، زن و
مرد هر دو در آن نقش دارند؛ ولى هر یک در مدار خودش و بدون خارج شدن از حریم خود.
نقش مردان در حادثه عاشورا روشن است؛ اما نقش زنان به خصوص با حضرت زینب
علیهاالسلام از عصر عاشورا به بعد تجلّى پیدا مى کند و تمام کارها از این پس به او
واگذار مى شود. او در مقابل پیکر مطهر امام، کارى مى کند که دوست و دشمن به گریه در
مى آیند و در واقع اولین مجلس عزادارى امام حسین علیه السلامرا برپا مى کند. از
امام سجاد علیه السلام و دیگر زنان و کودکان، پرستارى مى کند و در مقابل دروازه کوفه
با خطبه خود، شجاعت على علیه السلام و حیاى فاطمه علیهاالسلام را در هم مى آمیزد و
خطابه هاى عالى علوى را به یاد مردم مى آورد و مردم کوفه را نسبت به کارى که انجام
داده بودند، متنبه مى سازد. این است زنى که اسلام مى خواهد. شخصیت رشد یافته
اجتماعى در عین حیا و عفت و رعایت حریم.۸۲
با توجه به آنچه گفته شد، همراهى خانواده امام حسین علیه السلام در نهضت عاشورا از
چند جهت حائز اهمیت است؛
۱. زنان و کودکان توانایى تبلیغ و پیام رسانى را دارند.
۲. علاوه بر توانایى تبلیغ، دشمنان نیز از مقابله با آنان عاجزند؛ زیرا باید حریم
آنان را حفظ کنند و در صورت آسیب رسانى به زنان و کودکان، عواطف همگان جریحه دار
مى شود و نزد افکار عمومى در طول تاریخ محکوم خواهند شد. چنان که در واقعه کربلا
دشمنان حتى نزد خانواده هاى خود، سرافکنده شدند.
دیگر آنکه از نگاه عرفانى، امام حسین علیه السلام تمام هستى خود و اطرافیان خود را
بدون هرگونه کاستى، در طبق اخلاص گذاشت و به درگاه خداوند آورد. ثمره چنین اخلاصى
آن شد که نهضت عاشورا در طول و عرض تاریخ، براى مسلمانان و غیر مسلمانان، تأثیرگذار
باشد و در قیامت نیز به درجه اى برسند که همگان غبطه آن را بخورند. براى توضیح
بیشتر در این باره، چند نکته قابل ذکر است:

یک. پیام رسانى
تکلیف اجتماعى در آیین اسلام، ویژه مردان نیست؛ بلکه زنان متعهد و مسلمان نیز در
برابر جریان حق و باطل و مسأله ولایت و رهبرى، وظیفه دارند و باید از رهبرى حق،
دفاع و پیروى کنند و از حکومت هاى فساد و مسؤولان نالایق، انتقاد نمایند و در
صحنه هاى گوناگون اجتماعى، حضورى مؤثر داشته باشند.
در تداوم مسیرى که حضرت زهرا علیهاالسلام در حمایت از امام معصوم علیه السلام و
افشاگرى علیه رویه هاى ناسالم زمامداران داشت؛ زنان به خصوص حضرت زینب علیهاالسلام
نیز در نهضت کربلا دوشادوش امام حسین علیه السلام مشارکت داشتند.
هر قیام و نهضتى، عمدتاً از دو بخش «خون» و «پیام» تشکیل مى گردد. مقصود از بخش
«خون»، مبارزات خونین و قیام مسلحانه است که مستلزم کشتن و کشته شدن و جانبازى در
راه آرمان مقدس است. مقصود از بخش «پیام» نیز، رساندن و ابلاغ خواسته هاى انقلاب و
بیان آرمان ها و اهداف آن است.
با بررسى قیام مقدس امام حسین علیه السلام، این دو بخش کاملاً در آن به چشم
مى خورد؛ زیرا انقلاب امام حسین علیه السلام تا عصر عاشورا مظهر بخش اول، یعنى (بخش
خون و شهادت)، بود و رهبرى و پرچم دارى نیز بر عهده خود ایشان قرار داشت. پس از آن،
بخش دوم به پرچم دارى امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب علیهاالسلام آغاز گردید.
آنان با سخنان آتشین خود، پیام انقلاب و شهادت سرخ حضرت سیدالشهدا و یارانش را به
آگاهى افکار عمومى رسانیدند و طبل رسوایى حکومت پلید اموى را به صدا درآوردند.
با توجه به تبلیغات بسیار گسترده و دامنه دارى که حکومت اموى از زمان معاویه، علیه
اهل بیت علیهم السلام ـ به ویژه در منطقه شام به راه انداخته بود ـ بى شک اگر
بازماندگان امام حسین علیه السلامبه افشاگرى و بیدارسازى نمى پرداختند، دشمنان
اسلام و مزدوران قدرت هاى وقت، نهضت بزرگ و جاویدان آن حضرت را در طول تاریخ، کم
ارزش و چهره آن را وارونه نشان مى دادند؛ همچنان که برخى در تهمتى درباره امام حسن
علیه السلام گفتند: «بر اثر ذات الریه و سل از دنیا رفت».
اما تبلیغات گسترده بازماندگان حضرت سیدالشهدا علیه السلام در دوران اسارت ـ که
کینه توزى سفیهانه یزید چنین فرصتى را براى آنان پیش آورده بود ـ اجازه چنین تحریف
و جنایتى را به دشمنان نداد. ضرورت حضور و نقش بازماندگان عاشورا، با بررسى و
مطالعه در حکومت امویان بر شام، بیش از پیش روشن مى شود.

دو. خنثى سازى تبلیغات بنى امیه
شام از آن روز که به تصرف مسلمانان درآمد، تحت سیطره فرمان روایانى چون خالد پسر
ولید و معاویه پسر ابوسفیان قرار گرفت. مردم این سرزمین، نه سخن پیامبر
صلى الله علیه و آله را دریافته بودند و نه روش اصحاب او را مى دانستند و نه اسلام
را دست کم آن گونه که در مدینه رواج داشت، مى شناختند؛ البته ۱۱۳ تن از صحابه
پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله یا در فتح این سرزمین شرکت داشتند، و یا به تدریج
در آنجا سکونت گزیده بودند؛ ولى بررسى زندگى نامه این افراد نیز روشن مى کند که جز
چند تن، بقیه آنان براى مدت کمى محضر پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله را
درک کرده و جز یک یا چند حدیث، روایت نکرده بودند.
گذشته از آن، بیشتر این افراد در طول خلافت عمر و عثمان تا آغاز حکومت معاویه، وفات
کردند و در زمان قیام امام حسین علیه السلامتنها یازده تن از آنان زنده بوده و در
شام به سر مى بردند.
اینان مردمانى در سنین هفتاد تا هشتاد سال بودند که گوشه نشینى را بر آمیختن با
توده ترجیح داده و در عامه مردم نفوذى نداشتند. و در نتیجه نسل جوان آن روز، از
اسلام حقیقى چیزى نمى دانستند و شاید در نظر آنان، اسلام هم حکومتى بود مانند حکومت
کسانى که پیش از ورود اسلام بر آن سرزمین فرمان مى راندند! و تجمّل دربار معاویه،
حیف و میل اموال عمومى، ساختن کاخ هاى بزرگ و تبعید و زندانى کردن و کشتن مخالفان،
براى آنان امرى طبیعى بود؛ زیرا چنین نظامى نیم قرن پیش از آن سابقه داشت و به یقین
کسانى بودند که مى پنداشتند آنچه در مدینه عصر پیامبر گذشته، نیز این چنین بوده
است.۸۳
معاویه حدود ۴۲ سال در شام حکومت کرد و در این مدت نسبتاً طولانى، مردم شام را به
گونه اى پرورش داد که فاقد بصیرت و آگاهى دینى باشند و در برابر اراده و خواست او،
بى چون و چرا تسلیم شوند.۸۴ معاویه در طى این مدت، نه تنها از نظر نظامى و سیاسى
مردم شام را تحت سلطه خود قرار داد که از نظر فکرى و مذهبى نیز مردم آن منطقه را
کور و کر و گمراه بار آورد تا آنچه او به اسم تعلیمات اسلام به آنان عرضه مى کند،
بى هیچ اعتراضى بپذیرند.
حکومت پلید بنى امیه با تبلیغات زهرآگین و کینه توزانه، خاندان پاک پیامبر را در
نظر مردم شام منفور جلوه داد و در مقابل، بنى امیه را خویشان رسول خدا و نزدیک ترین
افراد به او معرفى کرده؛ به طورى که پس از پیروزى قیام عباسیان و استقرار حکومت
ابوالعباس سفّاح، ده تن از امراى شام نزد وى رفتند و همه سوگند خوردند که ما تا
زمان قتل مروان آخرین (خلیفه اموى)، نمى دانستیم که رسول خدا صلى الله علیه و آله
جز بنى امیه خویشاوندى داشت که از او ارث ببرند، تا آنکه شما امیر شدید.۸۵
بنابراین، جاى شگفتى نیست اگر در مقاتل مى خوانیم: به هنگام آمدن اسیران کربلا به
دمشق، مردى در برابر امام زین العابدین علیه السلام ایستاد و گفت: سپاس خدایى را که
شما را کشت و نابود ساخت و مردمان را از شرّتان آسوده کرد! حضرت کمى صبر کرد تا
شامى هر چه در دل داشت بیرون ریخت؛ سپس با تلاوت آیاتى مانند:
«إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ
یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً»
.۸۶ فرمود: این آیات در حق ما نازل شده است. پس از آن بود
که مرد فهمید آنچه درباره این اسیران شنیده، درست نیست. آنان خارجى نیستند؛ بلکه
فرزندان پیامبر هستند؛ و از آنچه گفته بود، پشیمان شد و توبه کرد.۸۷
بنابراین با حرکت منزل به منزل خاندان امام حسین علیه السلام و خطبه ها و
روشنگرى هاى امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب علیهاالسلام، تحریفات چندین دهه
بنى امیه ـ حتى در «شام» به عنوان مرکز خلافت دشمنان ـ خنثى شد.

سه. افشاى چهره ظالمان
بُعد دیگر علت حضور خانواده امام حسین علیه السلام، نشان دادن چهره سفّاک، بى رحم و
غیرانسانى یزید و حکومت وى بود. یکى از عوامل مؤثر در پذیرش پیام از سوى مردم و
رساتر بودن تبلیغات از سوى پیام آوران، عنصر مظلومیت است. از این رو برخى از
جناح ها، گروه ها و احزاب سیاسى هنگام تبلیغات براى نفوذ بیشتر در اذهان مردم و
افکار عمومى، مظلوم نمایى مى کنند؛ چون انسان، فطرتا از ظلم و ظالم بیزار و متنفر
است، همچنان که مظلوم، محبوب و حداقل مورد عواطف و احساسات مثبت مردم است.
در حادثه کربلا، نه مظلوم نمایى؛ بلکه حقیقت مظلومیت با فداکارى اهل بیت آمیخته شد
و آنان پیام سالار شهیدان و اصحاب را با عالى ترین صورت به همه مردم ابلاغ کردند؛
به گونه اى که امروز نیز صداى آنان، در وجدان بشریت به گوش مى رسد.
خردسالان و زنان، که نه سلاح جنگى داشتند و نه توان رزم؛ ولى با قساوت بارترین شکل
ممکن مورد ضرب و شتم و هتک حرمت و آزردگى عواطف و احساسات قرار گرفتند. طفل شش ماهه
با لب هاى تشنه در کنار شط فرات جان داد؛ دخترک خردسال کنار پیکر خونین و قطعه قطعه
پدر کتک خورد؛ خیمه هاى آنان به آتش کشیده شد و ... این عوامل در ابلاغ پیام و
افشاى ماهیت حکومت یزید کمتر، از آن شهادت و جانبازى اصحاب نبود. همین «صداى العطش»
طفلان امام حسین و قنداقه خونین على اصغر علیه السلام است که آن شمشیرزدن ها و
خون هاى ریخته شده را زنده نگه داشته است.
امام سجاد علیه السلام در شام همین که خواست دستگاه بنى امیه را رسوا کند، فرمود:
پدرم امام حسین علیه السلام را به نحو مُثله و قطعه قطعه کردن، شهید کردند. همچون
پرنده اى در قفس، پر و بال او را شکستند تا جان داد.
اینجا اگر امام سجاد علیه السلام مى فرمود: «پدرم را شهید کردند»، در چشم مردم شام
ـ که شناخت عمیقى نسبت به اهل بیت نداشتند ـ خیلى مهم نبود؛ زیرا مى گفتند: «در
جنگ، افرادى کشته مى شوند و یکى از آنان امام حسین بوده است».
امام سجاد علیه السلام فرمود: بر فرض قصد کشتن دارید؛ اما چرا این گونه کشتید؟ چرا
مثل پرنده بدنش را پاره پاره کردید؟ چرا کنار نهر آب، او را تشنه کشتید؟ چرا او را
دفن نکردید؟ چرا به خیمه هاى او حمله کردید؟ چرا کودک او را شهید کردید؟ این کلمات
به قدرى در نزد افراد غیرقابل خدشه بود که شام را طوفانى کرد و یک جنبش فکرى و
فرهنگى، علیه رژیم اموى به راه انداخت.
نکته پایانى آنکه، یزید مى خواست با کشتن مردان و به اسارت کشیدن خاندان اهل بیت،
همه حرکت ها را در نطفه خفه کند؛ به طورى که همگان از چنین سرنوشتى ترسان و بیمناک
باشند و خود بر اریکه قدرت تکیه بزند. اما قیام با عزت امام حسین علیه السلامو پیام
رسانى افشاگرانه و مظلومانه خاندان او، هسته هاى ظلم ستیزى را براى خونخواهى امام
حسین علیه السلام و از بین بردن بنى امیه در نقاط مختلف سرزمین هاى اسلامى به وجود
آورد.

پیشینه عزادارى
پرسش ۸. آیا عزادارى براى امام حسین علیه السلام، در زمان امامان علیهم السلام
سابقه دارد؟
بلى، در اینجا تنها به ذکر نمونه هاى اندکى از آنچه که در تاریخ نقل شده، بسنده
مى کنیم:
۱. عزادارى بنى هاشم در ماتم سیدالشهدا؛ از امام صادق علیه السلام روایت شده است:
«پس از حادثه عاشورا هیچ بانویى از بانوان بنى هاشم، سرمه نکشید و خضاب ننمود و از
خانه هیچ یک از بنى هاشم دودى که نشانه پختن غذا باشد، بلند نشد تا آنکه ابن زیاد
به هلاکت رسید. ما پس از فاجعه خونین عاشورا پیوسته اشک بر چشم داشته ایم»۸۸.
۲. عزادارى امام سجاد علیه السلام؛ حزن امام سجاد علیه السلام بر آن حضرت به صورتى
بود که دوران زندگى او، همراه با اشک بود. عمده اشک آن حضرت بر مصایب سیدالشهداء
علیه السلام بود و آنچه بر عموها، برادران، عموزاده ها، عمه ها و خواهرانش گذشته بود
تا آنجا که وقتى آب مى آوردند تا حضرت میل کند، اشک مبارک شان جارى مى شد و
مى فرمود: چگونه بیاشامم در حالى که پسر پیامبر را تشنه کشتند؟!۸۹ و مى فرمودند:
«هرگاه شهادت اولاد فاطمه زهرا علیهاالسلام را به یاد مى آورم گریه ام مى گیرد».۹۰
امام صادق علیه السلام به زراره فرمود: «جدم على بن الحسین علیه السلام هرگاه حسین
بن على علیه السلام را به یاد مى آورد، آن قدر اشک مى ریخت که محاسن شریفش پر از اشک
مى شد و بر گریه او حاضران گریه مى کردند».۹۱
۳. عزادارى امام محمد باقر علیه السلام؛ امام باقر علیه السلام در روز عاشورا براى
امام حسین علیه السلام مجلس عزا برپا مى کرد و بر مصایب آن حضرت گریه مى کردند. در
یکى از مجالس عزا، با حضور امام باقر علیه السلام کمیت شعر مى خواند، وقتى به اینجا
رسید که: «قتیل بالطف ...»، امام باقر علیه السلام گریه زیاد کرده، فرمودند: «اى
کمیت! اگر سرمایه اى داشتیم در پاداش این شعرت به تو مى بخشیدیم؛ اما پاداش تو همان
دعایى است که رسول خدا صلى الله علیه و آله درباره حسان بن ثابت فرمودند که همواره
به جهت دفاع از ما اهل بیت علیهم السلام، مورد تأیید روح القدس خواهى بود».۹۲
۴. عزادارى امام صادق علیه السلام؛ امام موسى کاظم علیه السلام مى فرماید: «چون ماه
محرم فرا مى رسید، دیگر پدرم خندان نبود؛ بلکه اندوه از چهره اش نمایان مى شد و اشک
بر گونه اش جارى بود، تا آنکه روز دهم محرم فرا مى رسید. در این روز مصیبت و اندوه
امام به نهایت مى رسید. پیوسته مى گریست و مى فرمود: امروز، روزى است که جدم حسین
بن على علیه السلام به شهادت رسید».۹۳
۵. عزادارى امام موسى کاظم علیه السلام؛ از امام رضا علیه السلام نقل شده است که
فرمود: «چون ماه محرم فرا مى رسید، کسى پدرم را خندان نمى دید و این وضع ادامه داشت
تا روز عاشورا: در این روز پدرم را اندوه و حزن و مصیبت فرا مى گرفت و مى گریست و
مى گفت: در چنین روزى حسین را که درود خدا بر او باد، کشتند».۹۴
۶. عزادارى امام رضا علیه السلام؛ گریه امام رضا علیه السلام در حدى بود که
فرمودند: «همانا روز مصیبت امام حسین علیه السلام، پلک چشمان ما را مجروح نموده و
اشک ما را جارى ساخته است».۹۵
دعبل خدمت حضرت رضا علیه السلام آمد. آن حضرت درباره شعر و گریه بر سیدالشهدا
علیه السلام کلماتى چند فرمودند؛ از جمله اینکه: «اى دعبل! کسى که بر مصایب جدم حسین
علیه السلام گریه کند، خداوند گناهان او را مى آمرزد. آنگاه حضرت بین حاضران و
خانواده خود پرده اى زدند تا بر مصایب امام حسین علیه السلام اشک بریزند».
سپس به دعبل فرمودند: «براى امام حسین علیه السلام مرثیه بخوان، که تا زنده اى تو
ناصر و مادح ما هستى، تا قدرت دارى از نصرت ما کوتاهى مکن». دعبل در حالتى که اشک
از چشمانش مى ریخت، قرائت کرد:
أفاطم لوخلت الحسین مجد لا
و قد مات عطشانا بشط فرات
صداى گریه امام رضا علیه السلام و اهل بیت آن حضرت بلند شد.۹۶
۷. عزادارى امام زمان(عج)؛ بنابر روایات، امام زمان(عج) در زمان غیبت و ظهور بر
شهادت جدّشان گریه مى کنند. آن حضرت خطاب به جد بزرگوارشان سیدالشهدا
علیه السلام مى فرمایند:
«فلئن اخرتنى الدهور و عاقنى عن نصرک المقدور، و لم اکن لمن حاربک محاربا و لمن نصب
لک العداوة مناصبا فلاَنْدُبنّک صباحا و مساء و لابکین لک بدل الدموع دما، حسرة
علیک و تأسفا على ما دهاک»
۹۷؛ «اگر روزگار مرا به تأخیر انداخت و دور ماندم از یارى
تو و نبودم تا با دشمنان تو جنگ کنم و با بدخواهان تو پیکار نمایم؛ هم اکنون هر صبح
و شام بر شما اشک مى ریزم و به جاى اشک در مصیبت شما خون از دیده مى بارم و آه حسرت
از دل پر درد بر این ماجرا مى کشم».
در سوگ تو با سوز درون مى گریم
از نیل و فرات و شط، فزون مى گریم
گر چشمه چشم من، بخشکد تا حشر
از دیده به جاى اشک، خون مى گریم۹۸

سابقه عزادارى
پرسش ۹. آیا مراسم عزادارى از دوران صفویه رواج یافت؟
عزادارى بر امام حسین علیه السلام از زمان شهادت او بوده است؛ ولى تا زمان آل بویه
(در سال ۳۵۲ق) این عزادارى مخفى بود. قبل از قرن چهارم، عزادارى براى امام حسین
علیه السلام، علنى نبود و نهانى در خانه ها انجام مى گرفت؛ اما در نیمه دوم قرن
چهارم، سوگوارى در روز عاشورا آشکار و در کوچه و بازار انجام مى یافت. عموم مورخان
اسلامى ـ مخصوصا مورخانى که وقایع را به ترتیب سنواتى نوشته اند؛ از قبیل
ابن الجوزى در کتاب منتظم و ابن اثیر در کتاب الکامل و ابن کثیر در کتاب البدایة و
النهایة و یافعى در مرآت الجنان و ذهبى و دیگران ـ در ضمن ذکر وقایع سال ۳۵۲ و
سال هاى بعد از آن، کیفیت عزادارى شیعه را در روز عاشورا نوشته اند.
از جمله ابن الجوزى گفته است: در سال ۳۵۲ معزالدوله دیلمى، دستور داد مردم در روز
عاشورا جمع شوند و اظهار حزن کنند. در این روز بازارها بسته شد، خرید و فروش موقوف
گردید، قصابان گوسفند ذبح نکردند، هریسه پزها، هریسه (حلیم) نپختند، مردم آب
ننوشیدند، در بازارها خیمه به پا کردند و به رسم عزادارى بر آنها پلاس آویختند،
زنان به سر و روى خود مى زدند و بر حسین علیه السلام ندبه مى کردند.۹۹
به قول همدانى: در این روز، زنان، موى پریشان در حالى که [به رسم عزادارى ]صورت هاى
خود را سیاه کرده بودند، در کوچه ها به راه افتادند و براى عزاى امام حسین
علیه السلام سیلى به صورت خود مى زدند۱۰۰
بنا بر گفته شافعى: این نخستین روزى بود که براى شهیدان کربلا سوگوارى مى شد.۱۰۱
ابن کثیر در ضمن وقایع سال ۳۵۲ گفته است: که اهل تسنن قدرت منع شیعه را از این
اعمال نداشتند؛ زیرا شماره شیعه بسیار و نیروى حکومت نیز با ایشان بود.
از سال ۳۵۲ تا اواسط قرن پنجم ـ که آل بویه از میان رفتند ـ، در بیشتر سال ها مراسم
عاشورا به ترتیب مزبور، کم و بیش انجام مى گرفت و اگر عاشورا با عید نوروز یا
مهرگان مصادف مى گردید، انجام مراسم عید را به تأخیر مى انداختند.۱۰۲
در همین سال ها که فاطمیّه و اسماعیلیّه، تازه مصر را به تصرف آورده و شهر قاهره را
بنا نهاده بودند، مراسم عاشورا در مصر انجام مى یافت. بنا بر نوشته مقریزى: در روز
عاشوراى ۳۶۳، جمعى از شیعه مطابق معمول خود (از این جمله معلوم مى شد که مراسم
مزبور در سال هاى قبل نیز معمول بوده است)، به مشهد کلثوم، و نفیسه (از فرزندان
امام حسن علیه السلام) رفتند و در آن دو مکان، شروع به نوحه گرى و گریه بر امام
حسین علیه السلام کردند. مراسم عاشورا در زمان فاطمیان هر سال برپا مى شد: بازارها
را مى بستند و مردم دسته جمعى در حالى که با هم ابیاتى در مصیبت کربلا مى خواندند و
نوحه گرى مى کردند؛ به مسجد جامع قاهره مى رفتند.۱۰۳
بعد از آن به دلیل در انزوا قرار گرفتن تشیع، مراسم عزادارى خیلى علنى نبود، هر چند
وضعیت بهتر از قبل زمان آل بویه بود. آنچه از بعضى منابع به دست مى آید ـ خصوصا
کتاب روضة الشهداء کاشفى ـ قبل از زمان صفویه نیز مجالس سوگوارى براى اباعبدالله
علیه السلام برپا مى شده است.۱۰۴ پس از صفویه به دلیل ترویج تشیع، عزادارى شکل عام
و علنى ترى به خود گرفت.

بدعت در شیوه عزادارى
پرسش ۱۰. آیا شیوه هاى عزادارى که در زمان صدر اسلام وجود نداشته است، یک نوع
بدعت گذارى در دین نیست؟
یکم. باید توجه کرد که شیوه هاى عزادارى، غیر از ماهیت عزادارى است. در واقع
عزادارى یک اصلى است که به گونه هاى متفاوت و در شکل هاى مختلف، ظهور مى کند؛
بنابراین آنها صرفا یک ابزارند نه بیشتر.
دوم. ابزار و اظهار ماهیت باید با محتواى عزادارى و مغز پیام متناسب باشد؛ به صورتى
که بتواند با بهترین، شیواترین، نافذترین و نافع ترین وجهى، پیام و درس و آموزه را
به دیگران منتقل کند. به بیان دیگر، باید لباسى باشد که به قامت آن راست آید؛ نه
کوچک تر و نه بزرگتر. اگر کوچک باشد، که همه پیام را پوشش نمى دهد و اگر بزرگ تر
باشد، ذهن مخاطب را منحرف مى کند و او را از اصل فهم حقیقت باز مى دارد.
سوّم. مى توان براى ابلاغ محتواى پیام، از ابزارهایى که در فرهنگ و تمدن ملل
گوناگون وجود دارد سود جست و آنها را به خدمت گرفت؛ چنان که اسلام زبان اردو را در
هند به خدمت گرفت و آن را ابزارى براى صدور اسلام به شبه قاره قرار داد. یا فلسفه
را از یونان گرفت و آن را در خدمت آموزه هاى وحیانى گذاشت و ... .
چهارم. اسلام به آداب و رسوم ملل تا زمانى که با آموزه هاى اصلى و گوهر اسلام در
تضاد و تهافت نباشد، احترام گذاشته و هیچ منعى نسبت به آنها روا نمى دارد؛ مثلاً
اسلام هیچ گاه براى زبان و رنگ لباس و کیفیت غذاى ملل مختلف، فنون، صنایع و علوم ـ
مادامى که با روح اسلام منافات نداشته باشد ـ محدودیتى قائل نیست.
با توجه به آنچه گفته شد، از دیدگاه اسلام «عزادارى و سوگوارى» اهل بیت
علیهم السلام، مى تواند در قالب ها، فرم ها و ابزارى که در میان ملل و اقوام مختلف
مرسوم بوده، محقق شود و به شیوه هاى گوناگون تجلّى یابد.این تا زمانى است که
قالب ها؛ شکل ها، شیوه ها و گونه ها، به اصل پیام و محتوا لطمه وارد نسازد؛ بلکه به
بهترین نحو پیام را در ذهن و جان مخاطب جاى دهد. ازاین رو استفاده از شیوه هاى
عزادارى که در زمان صدر اسلام نبوده (مانند زنجیرزنى، سینه زنى، تعزیه و ...) نه
تنها بدعت در دین نیست؛ بلکه مددکار اسلام بوده و مى تواند در حد خود، شعارهاى
عاشورا و اهل بیت علیهم السلام را به گوش انسان معاصر رسانده و قلب او را به سمت
باور بدان ها سوق دهد.
در هر حال تأکید مى کنیم که این ها تنها ابزارند نه بیشتر و باید همواره جنبه
ابزارى آنها حفظ شود؛ نه آن که خداى ناکرده ابزار بر جان مسأله فائق آید! ابزار
تنها پلى براى گذشتن و رسیدن به بن و مایه مطلب است و هیچ گاه هدف اولى نمى باشد.
آنچه گاهى مشاهده مى شود، متأسفانه همین قصه تلخ است که عده اى از روى نادانى، به
ظاهر بیش از باطن اهمیت مى دهند و اصل موضوع را مغفول مى گذارند.

عزادارى براى سایر امامان
پرسش ۱۱. چرا عزادارى سایر امامان علیهم السلام، مانند عزادارى امام حسین
علیه السلام نیست؟
این به دلیل گستره کمى و کیفى واقعه عاشورا است. وضعیت خاص جهان اسلام و مسلمانان،
حالات حاکمان مسلمان و ظلم هاى فراوان آنان، در بند کشیده شدن انسانیت و آزادى،
تحقیر امت اسلامى، سلب امنیت، تشدید ظلم علیه شیعیان، فراموشى آموزه هایى چون امر
به معروف و نهى از منکر، شیوع بدعت ها و ورود آنها به دین، اخلال در وحدت مسلمانان،
فراموشى اخلاق اسلامى و انسانى و ... از یک سو و موقعیت ویژه اباعبدالله
علیه السلام از جهت مظلومیت و تنهایى، کیفیت برخورد مسلمانان به ظاهر دوست با حضرت،
نوع جنگ و برخورد فیزیکى با آن حضرت و اصحاب و اهل و عیالش، آموزه ها و درس هاى
تربیتى، اجتماعى، سیاسى، فرهنگى و دینى به خصوص امام حسین علیه السلاماز سوى
دیگر؛۱۰۵ همه و همه شکل خاصى به این حادثه داده است که ابعاد گوناگون، پیچیده و ژرف
آن، موضوعات و مسائل فراوانى را براى تحقیق و پژوهش فراروى محققان قرار داده است و
این با توجه به وجود هزاران کتابى است که تاکنون در زمینه این رویداد، به نگارش
درآمده است.
حضرت رسول صلى الله علیه و آله امام على علیه السلام، حضرت زهرا علیهاالسلام، امام
حسن مجتبى علیه السلام و معصومان پس از اباعبدالله علیه السلام؛ به دلیل همین
ویژگى هاى خاص و منحصر به فرد قصه کربلا، این همه بر احیاى یاد کرد آن در قالب
عزادارى تأکید فرموده اند.۱۰۶
به هر روى نفس حوادث عاشورا و ابعاد گوناگون آن، آن را واقعه اى بى نظیر در تاریخ
ساخته است؛ چنان که امام صادق علیه السلامفرمود: «لا یوم کیومک یا اباعبدالله»۱۰۷ و
روشن است که نکوداشت هر واقعه اى، به گستردگى آن بستگى دارد و چون حادثه عاشورا
چنین است، عزادارى آن نیز کما و کیفا با عزادارى براى واقعه هاى دیگر قابل مقایسه
نیست.

سیاه پوشى
پرسش ۱۲. فلسفه سیاه پوشى در ایام عزادارى چیست؟
رنگ سیاه از جهات گوناگون، آثار و خواص مختلف دارد و به اعتبار هر یک از این خواص،
در مورد یا مواردى خاص، فرد یا گروهى مخصوص براى منظور ویژه خویش از آن بهره
مى گیرند. رنگ سیاه از جهتى رنگ پوشش است؛ یعنى، رنگ تیره سبب استتار و اختفا
مى گردد و گاه براى چنین امرى به کار گرفته مى شود.۱۰۸
رنگ سیاه از جهت دیگر، رنگ هیبت و تشخص است و ازاین رو، لباس رسمى شخصیت ها نوعا
سیاه یا سرمه اى سیر است، و در نقل هاى تاریخى موارد فراوانى را مى توان یافت که
براى نشان دادن هیبت و تشخص فرد، گروه، حکومت یا مسأله اى از این رنگ استفاده
مى شده است.۱۰۹
یکى دیگر از خواص و آثار رنگ سیاه، آن است که این رنگ به صورت طبیعى، رنگى حزن آور
و دلگیر و مناسب عزا و ماتم است. از همین رو، بسیارى از مردم جهان، از این رنگ به
عنوان اظهار غم و اندوه از مرگ دوستان و عزیزان خود سود مى جویند.
امّا باید توجه داشت که انتخاب رنگ سیاه در ایام سوگوارى ـ علاوه بر نکته فوق ـ
علتى منطقى ـ عاطفى نیز دارد و آن عبارت است از این حقیقت که کسى که در ماتم عزیزان
خویش، جامه سیاه مى پوشد و در و دیوار را سیاهپوش مى کند، با این عمل مى خواهد
بگوید و بفهماند که: «تو، مایه روشنى چشم من و در حکم فروغ دیدگان من بودى و دفن
پیکر تو در دل خاک بسان افول ماه و خورشید در چاه مغرب، سینه حیات و زندگى را در
چشمم تیره و تار ساخته و زمین و زمان را در سیاهى و ظلمت فرو برده است».
چنان که حضرت زهرا علیهاالسلام در روز هشتم رحلت حضرت رسول صلى الله علیه و آلهبر
سر قبر آن حضرت رفت و فریاد برآورد: «یا ابتاه انقطعت بک الدنیا بانوارها و زوت
زهرتها و کانت ببهجتک زاهرة فقد اسودَّ نهارها، فصار یحکى حنادسها رطبها و یابسها
... و الأسى لازمنا ...»
۱۱۰؛ «اى پدر! تو رفتى و با رفتن تو، دنیا روشنى هاى خویش
را از ما برگرفت و نعمت و خوشى اش را از ما دریغ کرد. جهان، به حسن و جمال تو، روشن
و درخشان بود [ولى اکنون با رفتن تو] روز روشن آن سیاه گشته و تر و خشکش حکایت از
شب هاى بس تاریک دارد ... و حزن و اندوه، همواره، ملازم ما است ...».
بى مهر رخت، روز مرا نور نمانده است
و ز عمر، مرا جز شب دیجور نمانده است
بنابراین، سیاه پوشى، به دلیل رمز و رازى که در این رنگ نهفته است؛ به عنوان یک رسم
طبیعى و سنت منطقى نشان حزن و اندوه دارد و پیروان اهل بیت علیهم السلام در ایام
عزادارى، لباس سیاه بر تن مى کنند؛ زیرا لباس سیاه، نشانه عشق و دوستى به ساحت
آنان، اعلام جانبدارى از سرور آزادگان، در جبهه ستیز حق و باطل و اظهار تیره شدن
آفاق حیات معنوى است.۱۱۱
لباس مشکین در عزادارى امامان نور علیهم السلام ـ خصوصا سالار شهیدان ـ جسمى تیره،
ولى جانى روشن دارد. در ظاهر سیاه است ولى در باطن سپید و چه خوش گفته است شیخ
محمود شبسترى در گلشن راز:
سیاهى گر بدانى نور ذات است
به تاریکى درون، آب حیات است
چه مى گویم، که هست این نکته باریک
شب روشن میان روز تاریک

سابقه سیاه پوش
پرسش ۱۳. آیا سیاه پوشى در میان ملل دیگر رایج است؟ آیا سیاه پوشى از سوى عباسیان
یا اعراب پس از اسلام به ایران منتقل شده است و در تمدن ایران چنین چیزى وجود
ندارد؟
یکم. سیاه پوشى، سنت منطقى بشر، در طول تاریخ بوده است؛ از ایران باستان گرفته تا
یونان و اعراب جاهلیت.
دوم. سیاه پوشى از سوى عباسیان یا اعراب پس از اسلام، به ایران منتقل نشده؛ بلکه از
دیر باز این سلوک عملى و ظاهرى در فرهنگ و تمدن ملت ایران ریشه داشته است. توجه به
نکات ذیل این دو مسأله را روشن مى کند:

۱. سابقه سیاه پوشى
شواهد فراوان تاریخى و ادبى، بیانگر این حقیقت است که بسیارى از ملل و اقوام جهان،
از دیر زمان، در ایام عزا سیاه مى پوشیده اند. به دلیل مجال اندک به ذکر چند نمونه
از ایران، یونان باستان و اعراب اشاره مى شود.
الف. ایران باستان؛ شواهد فراوانى در متون کهن ایرانى وجود دارد که سیاه پوشى را
نشان ماتم و اندوه قلمداد کرده است. شاهنامه فردوسى ـ که بیانگر فرهنگ و تمدن کهن
ایران است ـ پر است از مواردى که جامه سیاه را نمود عزا و غم تلقى کرده است.
در خصوص زمانى که رستم به دست برادرش شغاد، ناجوانمردانه کشته شد، فردوسى مى سراید:
به یک سال در سیستان سوگ بود
همه جامه هاشان، سیاه و کبود
در عصر ساسانیان نیز، هنگامى که بهرام گور درگذشت ولیعهدش یزدگرد، چنین کرد:
چهل روز سوگ پدر داشت راه
بپوشید لشگر کبود و سیاه
فریدون هم که از جهان درگذشت، نواده و جانشین وى چنین کرد:
منوچهر، یک هفته با درد بود
دو چشمش پر از آب و رخ زرد بود
سپاهش همه کرده جامه سیاه
توان گشته شاه و غریوان سپاه
و این سیاه پوشى تا هم اکنون در ایران رایج است.۱۱۲
ب . یونان باستان؛ در اساطیر یونان باستان، آمده است: زمانى که تیتس از قتل
پاتروکلوس به دست هکتور، شدیدا اندوهگین شد؛ به نشانه عزا، سیاه ترین جامه هایش را
پوشید.
این امر نشانگر آن است که قدمت رسم سیاه پوشى در یونان، به عصر هومر بازمى گردد. در
میان عبرانیان (یهودیان قدیم) نیز رسم آن بود که در عزاى بستگان خویش، سرها را
مى تراشیدند و بر آن خاکستر مى پاشیدند و لباس شان در این گونه مواقع، سیاه رنگ یا
نزدیک به آن بود.۱۱۳
بستانى در دائرة المعارف خود، رنگ سیاه را براى عزا در تمدن اروپاى قرن هاى اخیر،
به عنوان مناسب ترین رنگ گزارش کرده، مى نویسد: طول دوران عزادارى ـ بر حسب درجه
نزدیکى به مرده ـ از یک هفته تا یک سال طول مى کشد و بیوه زنان، دست کم تا یک سال
عزا مى گیرند و در این مدت لباس هاى آنان سیاه رنگ و خالى از هرگونه نقش و نگار و
زیورآلات است.۱۱۴
ج . اعراب؛ تاریخ، شعر، لغت و سیره نشان مى دهد که اعراب ـ از مصر و شامات گرفته تا
عراق و حجاز ـ رنگ سیاه را رنگ عزا شناخته اند.
زمخشرى (ادیب و مفسّر قرن ششم) مى نویسد: یکى از ادیبان گوید: راهبى سیاه پوش را
دیدم و بدو گفتم: چرا سیاه پوشیده اى؟ گفت: عرب زمانى که کسى از آنها مى میرد، چه
مى پوشد؟ گفتم سیاه مى پوشد، گفت من نیز در عزاى گناهان سیاه پوشیده ام.۱۱۵
در کتاب هاى تاریخى، گزارش شده است: که عرب، در مواقع مصیبت، جامه خویش به رنگ سیاه
مى کرد۱۱۶. در عصر پیامبر صلى الله علیه و آلهپس از پایان جنگ بدر ـ که هفتاد تن از
مشرکان و قریش به دست مسلمین به خاک هلاکت افتادند ـ زنان مکه در سوگ کشتگان خویش،
جامه سیاه پوشیده اند.۱۱۷
این شواهد تاریخى و ادبى، نشان مى دهد که رنگ سیاه از دیر باز در میان بسیارى از
ملل و اقوام نشان عزا و اندوه بوده است و این امر اختصاص به ایران یا دوران اسلام
نداشته است؛ بلکه اعراب پیش از اسلام، ایرانیان و یونانیان باستان نیز به رسم عزا،
جامه سیاه یا کبود مى پوشیده اند.۱۱۸

۲. سیاه پوشى در میان اهل بیت علیهم السلام
گزارش هاى مستند بیانگر این حقیقت است که پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و ائمه
اطهار علیهم السلام نیز مهر تأیید بر این سنت منطقى و رسم طبیعى گذاشته و خود در
مقام عمل، در عزاى عزیزان خویش سیاه پوشیده اند.
به روایت ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، امام حسن علیه السلام در سوگ
امیرمؤمنان على علیه السلام، جامه هاى سیاه بر تن کرد و با همین جامه به میان مردم
آمد و براى آنان خطبه خواند.۱۱۹
بنابر حدیثى که اکثر محدثان آن را نقل کرده اند، امام باقر علیه السلام فرمودند:
زنان بنى هاشم در سوگ ابا عبد الله علیه السلام جامه سیاه بر تن کردند:
«لما قتل
الحسین بن على علیه السلاملبس نساء بنى هاشم السواد و المسوح و کن لاتشتکین من حر و
لابرد و کان على بن الحسین علیه السلامیعمل لهن الطعام للمأتم
۱۲۰؛ زمانى که امام
حسین بن على علیه السلامبه شهادت رسید، زنان بنى هاشم لباس هاى سیاه و جامه هاى خشن
مویین پوشیدند و از گرما و سرما شکایت نمى کردند. [پدرم ]على بن الحسین به علت
[اشتغال آنان به ]مراسم عزادارى، براى شان غذا درست مى کرد».

۳. فلسفه سپاه پوشى عباسیان
عباسیان، که در طول قیام، داعیه خون خواهى شهیدان اهل بیت را داشته اند و زمانى که
به قدرت رسیدند، دولت خود را دولت آل محمد صلى الله علیه و آله و ادامه خلافت على
ابن ابى طالب علیه السلام قلمداد کردند و نخست وزیر خویش ابوسلمه خلال را وزیر آل
محمد صلى الله علیه و آله و سردار مشهورشان ابومسلم خراسانى را امین یا امیر
آل محمد صلى الله علیه و آله نامیدند.
لباس سیاه در تداوم سیاه پوشى ماتم و اندوه فقدان عزّت پیامبر و مصایبى که بر
اهل بیت علیهم السلام رفته بود، انتخاب کردند؛۱۲۱ نه آنکه آنان سیاه پوشى را در
ایران و بلاد اسلامى، پایه گذارى کنند؛ زیرا سیاه پوشى در عزاى از دست رفتگان، منش
طبیعى و رایج بود؛ خصوصا سیاه پوشى در عزاى شهیدان اهل بیت علیهم السلام.
بنى عباس به بهانه خون خواهى شهیدان مظلوم کربلا و زید و یحیى، پرچم سیاه و
سیاه پوشى را به عنوان ابراز و اعلام عزاى شهیداى اهل بیت برگزیدند و با این ترفند،
دوستداران اهل بیت علیهم السلام را به دور خود گردآوردند براى آن که این تبلیغ ظاهرى
را در اذهان مردم زنده نگه دارند؛ پس از به قدرت رسیدن، در ظاهر سیاهى پرچم و لباس
را شعار همیشگى خویش ساختند۱۲۲.
به دلیل همین فریبندگى ظاهرى بود که امام صادق علیه السلام و دیگر ائمه
علیهم السلام به رنگ و لباس سیاه تعریضاتى داشتند؛ یعنى، مخالفت امام در این موارد،
ناظر به سیاه پوشى رسمى و خاصى بود که از سوى بنى عباس تحمیل شده و نماد بستگى و
اطاعت از حکومت جائرانه آنان بوده است؛ نه سیاه پوشى بر اهل عزا و ماتم بر سوگ از
دست رفتگان و خصوصا مصایب اهل بیت علیهم السلام.۱۲۳

ثواب عزادارى
پرسش ۱۴. وجود روایاتى که ثواب عزادارى براى امام حسین علیه السلامرا بى حد و مرز
ذکر مى کند تا چه اندازه صحیح است؟
عزادارى براى سالار شهیدان، آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام از بزرگ ترین اسباب
تقرب به خداوند و داراى اجر و ثواب فراوان مى باشد. روایات بسیارى در این خصوص در
کتاب هاى معتبر وارد شده که در میان آنها، احادیث داراى اعتبار کافى و قابل اعتماد
نیز فراوان است.
در این مورد چند نکته اساسى را باید در نظر گرفت:
۱. این گونه روایات نیز مشتمل بر صحیح و سقیم هستند.
۲. مقصود از روایت هایى که آثار خاصى را براى بعضى از اعمال ذکر کرده اند، این نیست
که فلان عمل «علت تامه» آن اثر است؛ بلکه مقصود اقتضاى اثر است. «علت تامه» مجموع
علل مو&#۱۶۲۰;ر بر یک چیز با رفع تمام موانع است. تأثیر چنین علتى بر معلول، حتمى و ضرورى
است و به هیچ وجه تخلّف بردار نیست. در حالى که «مقتضى»، یکى از شرایط مو&#۱۶۲۰;ر بر یک
پدیده است که در صورت نبود موانع، مى تواند اثر کند؛ ولى اگر مانعى بر سر راه آن
قرار گیرد، توان تأثیر ندارد. چنین چیزى در جهان مادیات و اسباب و مسببات طبیعى نیز
هست؛ مثلاً اگر گفته مى شود: «آتش سبب احتراق چوب است»، به نحو مقتضى است؛ یعنى، تا
دیگر شرایط مانند وجود اکسیژن پدیدار نشود و موانع بر طرف نگردد، عمل احتراق صورت
نخواهد گرفت.
بنابر این اگر کسى چوب ترى را در آتش اندازد و با گذشت چند دقیقه، از احتراق خبرى
نباشد، نباید در آن گزاره تردید کند؛ بلکه باید جست و جو کند که آیا آن گزاره مشروط
به شرایطى نیز هست یا نه؟ و آیا مانعى براى تأثیر آتش در چوب وجود دارد یا خیر؟ آن
گاه خواهد دید که این گزاره ـ ضمن دارا بودن ارزش صدق ـ مشروط به شرایط متعددى است؛
از قبیل وجود اکسیژن و نبود موانعى چون رطوبت در چوب، تناسب میزان حرارت آتش با
مقدار مقاومت چوب و ... لیکن اگر تمام شرایط و رفع موانع مفروض پدید آمد؛ یعنى، علت
تامه محقق شد، حتماً چوب آتش خواهد گرفت و تخلّف آن، به معناى کذب گزارؤ یاد شده
است. تأثیر این اعمال نیز به نحو «جزءالعلّه» و «مقتضى» است و همواره بادیگر شرایط
عمل مى کند.
اما اینکه آن شرایط دقیقاً چیست؟ سهم هر یک تا چه اندازه است؟ آیا تأثیر این عمل و
هر شرط دیگرى، در همه موارد یکسان است؟ یا ممکن است در موردى نقش اصلى ترى را ایفا
کند و در جاى دیگرعامل دیگر؟ مکانیسم تأثیر چگونه است؟ آیا دیگر ابزارها را در
اثرگذارى تقویت مى کند یا خود مستقیماً اثر مى گذارد؟ اینها و ده ها سو&#۱۶۲۰;ل دیگر،
مسائلى است که ریشه عقلى و فکرى بشر هنوز در حدى نیست که بتواند به طور کاملاً
دقیق، به آنها پاسخ دهد و یکى از خدمات بزرگ پیامبران به بشر، آگاه سازى وى از وجود
چنین عاملى است که عقل به تنهایى قادر به شناخت آن نیست.
آنچه به طور کلى مى توان با ژرف کاوى فلسفى و تحقیق در نصوص دینى دریافت، این است
که: دایره علیت، منحصر به علل و معلولات مادى نیست؛ بلکه علل طبیعى مقهور ماوراى
طبیعت هستند.
۳. گستره کمى و کیفى ثواب هایى که بر گریه، عزادارى و زیارت امام حسین علیه السلام
ذکر شده است، تعجبى ندارد؛ زیرا در مقابل آن همه ایثار، شجاعت، توکل، رضا، مردانگى،
آزادگى و ... و بالاتر مصایبى که آن حضرت متحمل شدند، این همه ثواب جا دارد. توجه و
دقت در داستان ذیل، این مطلب را روشن تر مى سازد.
علامه بحرالعلوم به سامرا مى رفت، در راه به مسأله گریه بر امام حسین علیه السلام ـ
که باعث آمرزش گناهان مى شود ـ فکر مى کرد. عربى بر مرکبى سوار، مقابلش رسید و سلام
کرد و پرسید: جناب سید، شما را متفکر مى بینم؟ اگر مسأله علمى است بفرمایید، شاید
من هم چیزى بگویم.
بحرالعلوم فرمود: در این فکر بودم که چگونه مى شود حق تعالى این همه ثواب به زائران
و گریه کنندگان حضرت سیدالشهدا علیه السلام مى دهد؛ مانند آن که: «هر قدمى که زائر
برمى دارد، ثواب یک حج و یک عمره در نامه عملش نوشته مى شود، و براى یک قطره اشک
تمام گناهان صغیره و کبیره اش آمرزیده مى شود؟»
آن سوار عرب فرمود: تعجب مکن! من براى شما مثل مى آورم تا مشکلت حل گردد. سلطانى در
شکارگاه از همراهانش دورافتاده بود. در آن بیابان وارد خیمه اى شد و پیرزنى را با
پسرش در گوشه خیمه دید. آنان بزى داشتند که زندگى شان از شیر آن بز تأمین مى شود و
غیر از آن چیز دیگرى نداشتند. آن پیرزن، بز را براى سلطان ذبح کرد و طعامى حاضر
کرد. او سلطان را نمى شناخت و فقط براى اکرام مهمان، این عمل را انجام داد. سلطان
شب را آنجا ماند و روز بعد در دیدار عمومى، واقعه دیشب خود را نقل نمود و گفت: من
در شکارگاه از غلامان دور افتادم و در حالى که شدیدا تشنه و گرسنه شده بودم و هوا
به شدت گرم بود، به خیمه آن پیرزن رفتم، او مرا نمى شناخت و در همان حال سرمایه او
و پسرش بزى بود که از شیر آن، زندگى را مى گذراندند. آن را کشتند و براى من غذا
آماده کردند. حال در عوض این محبت، به این پیرزن و پسرش چه بدهم و چگونه تلافى کنم؟
یکى از وزیران گفت: صد گوسفند به او بدهید، دیگرى گفت: صد گوسفند و صد اشرفى به او
بدهید، دیگرى گفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید.
سلطان گفت: هر چه بدهم کم است. اگر سلطنت و تاج و تختم را بدهم، مکافات به مثل
کرده ام. چون آنها هر چه داشتند به من دادند، من هم باید هر چه دارم به آنان بدهم.
حضرت سیدالشهدا علیه السلام هر چه داشت از مال، اهل و عیال، پسر، برادر، فرزند و سر
و پیکر، همه و همه را در راه خدا داد. حال اگر خداوند بر زائران و گریه کنندگان آن
حضرت، آن همه اجر و پاداش و ثواب بدهد، نباید تعجب نمود. این را فرمود و از نظر سید
بحرالعلوم غایب شد.۱۲۴

گریه و عزادارى
پرسش ۱۴. گریه در فرهنگ شیعى چه جایگاهى دارد که این همه بر آن تأکید شده است؟
ابتدا باید به این نکته توجّه کرد که در جهان هستى، بسیارى مطالب از اسرار است و
انسان ها از آنها بى خبرند. برخى نیز تنها به ظواهر پدیده ها توجّه دارند و فهم
خویش را در همان نمود، محدود مى کنند و هیچ گاه نمى اندیشند که در وراى امر ظاهرى،
امرى مهم تر و عظیم تر نهفته است.
گریه نیز از جمله همین امور است. بسیارى تخیّل مى کنند که گریه صرفا امرى است
حکایتگر و نشان دهنده تألّم و عواطف آدمى. برخى نیز کودکانه گریه را به باد استهزا
گرفته، آن را نشانه اى از ارتجاع تلقى مى کنند. عده اى دیگر منتقدانه مى گویند:
گریه جز خمودى، چیز دیگرى به ارمغان نمى آورد و حال آن که دنیاى امروز، دنیاى تحرّک
و نشاط است و انسان جدید طالب شادى است؛ نه تشنه آب چشم.
امیدواریم با توضیحى مختصر از ابعاد گوناگون این پدیده، دیدگاه تشیع در خصوص حقیقت
و جایگاه گریه مشخص شود.

الف. انواع گریه
گریه انواع و اقسامى دارد که مهم ترین آن با شرحى مختصر چنین است۱۲۵:
۱. گریه ترس و هراس: این نوع گریه غالبا در اطفال وجود دارد و در واقع کودک با این
وسیله، ترس خویش را نمایان مى کند.
۲. گریه جلب ترحّم: خود بر دو قسم است: «طبیعى» که بسیار مؤثر و برانگیزاننده است؛
مانند گریه کودکى که پدر و مادر خویش را از دست داده است. «تصنعى»؛ که در ظاهر به
دیگران مى خواهد بباوراند که ناراحت و اندوهگین است.
۳. گریه غم و اندوه: این گریه انعکاسى از ظلمتى که فضاى درون را فرا گرفته ابراز
مى کند. جنبه مثبت این نوع گریه تنها تخلیه درون است و به همین جهت است که پس از
آن، آدمى کمى احساس آرامش مى کند.
۴. گریه شوق و شادى: این نوع گریه ناشى از رقّت قلبى است که غالبا پس از دوره اى از
یأس و ناامیدى درباره موضوعى نمودار مى گردد.
۵. گریه تقوا و رشد روحانى: این نوع گریه مختص مردان و زنان الهى است و بیان سوز
درون و ابراز عجز و پشیمانى، پریشانى، توبه و عشق به معبود است. این گریه، موجب
پالایش روح و زمینه ساز قرب به خداوند است.
گریه تقوا و پرهیزگارى، همان اشکى است که اگر از سوز دل، بر گونه ها جارى گردد؛
توجه حضرت حق را به بنده خود جلب کرده، بستر رحم و فضل او را فراهم مى سازد.

تا نگرید ابر، کى خندد چمن
تا نگرید طفل، کى جوشد لبن
طفل یک روزه همى داند طریق
که بگریم تا رسد دایه شفیق
تو نمى دانى که دایه دایگان
کم دهد بى گریه شیر او را رایگان
گفت: فلیبکوا کثیرا گوش دار
تا بریزد شیر فضل کردگار۱۲۶

براى این گریه عواملى شمارش کرده اند:
۵ـ۱. ندامت از گناهان؛ گاهى اشک مردان الهى، به دلیل پشیمانى از گناهى است که مرتکب
شده اند. این اشک باعث مى شود که آدمى از عمل زشت خود پشیمان گشته، عزم خود را بر
ترک افعال ناپسند تقویت کند، چنان که امام على علیه السلام مى فرماید: «خوشا کسى که
به فرمانبردارى پروردگار روى آرد و بر گناه خود بگرید»۱۲۷.
ورنمى تانى به کعبه لطف پر
عرضه کن بیچارگى بر چاره گر
زارى و گریه قوى سرمایه اى است
رحمت کلى قوى تر دایه اى است
دایه و مادر بهانه جو بود
تا که کى آن طفل او گریان شود
طفل حاجات شما را آفرید
تا بنالید و شود شیرش پدید
گفت: ادعو الله بى زارى مباش
تا بجوشد شیرهاى مهرهاش۱۲۸
۵ـ۲. احساس ابهام در بازگشت نهایى به سوى خدا؛ مشتاقان کوى الهى همیشه خود را در
خطر مى بینند و نگران از آن که آینده چه خواهد شد؟ و آنان چگونه به منزل مقصود بار
خواهند یافت و با چه کیفیتى در محضر پروردگار حاضر خواهند شد؟! آیا تا رسیدن به
معبود ازلى، از خدعه هاى نفس و مکر شیطان در امان اند؟ این نگرانى و احساس ابهام در
رجعت به سوى خداوند، موجب گریه آنان مى شود.
فرازهایى از مناجات امام سجاد علیه السلام حکایتگر این عامل است:
«و مالى لا ابکى
ولا ادرى الى مایکون مصیرى و ارى نفسى تخادعنى و ایامى تخاتلنى و قد خفقت عند رأسى
اجنحة الموت فما لا ابکى، ابکى لخروج نفسى، ابکى لظلمة قبرى ابکى لضیق لحدى
...»
۱۲۹.
۵ـ۳. شوق و محبت؛ دوستداران حقیقى پروردگار، از آنجا که تنها محبوب را او مى دانند،
گاهى از شوق و نشاط لقاى او مى گریند و زمانى از هجران او در شکوه اند. چنین
گریه اى هم از فراق یار است و هم از شوق دیدار او.
ز دو دیده خون فشانم زغمت شب جدایى
چه کنم که هست اینها گل خیر آشنایى۱۳۰
۵ـ۴. خشیت؛ ترسى مبتنى بر بینش و فهم است و هنگامى که مردان و زنان الهى، عظمت
خداوند را درک مى کنند ـ البته به قدر فهمشان ـ خوف از حضرتش پیدا کرده، این ترس
موجب گریستن آنان مى شود. امام صادق علیه السلام مى فرماید: «هر چشمى در روز قیامت
گریان است، مگر چشمى که از محارم خدا اجتناب کند و چشمى که شب را در طاعت خدا بیدار
باشد و چشمى که در دل شب از خشیت خدا گریه کند».۱۳۱
۵ـ۵. فقدان دوستان حقیقى؛ از آنجا که از دیدگاه آیات قرآن و روایات، محبوبان الهى
در شمار دوستان حقیقى به شمار مى آیند و محبت به آنها، محبت به خدا است۱۳۲؛ در صورت
فقدان ظاهرى چنین محبوبانى، مردان الهى گریان اند و گریه آنها در واقع به دلیل
هجرانى است که در مراتب پایین تر از محبوب ازلى و انسان هاى کامل، براى آنان پیش
آمده است.
این محبت از محبت ها جداست
حبّ محبوب خدا حبّ خداست
گریه ائمه علیهم السلام بر یکدیگر، گریه رسول اکرم صلى الله علیه و آله بر از دست
دادن حمزه و همسر خود و ... همه ریشه در چنین گریه اى دارد.۱۳۳
۵ـ۶. نداشتن فضایل و اوصاف راستین؛ گاهى اشک مردان الهى بر نبود اوصافى است که باید
در وجودشان تجلى مى یافت و این گریه در هنگام اندیشه در داشته هاى انسان هاى برتر و
راه طى کرده ها و فقدان آن در گریه کننده؛ شدت مى گیرد و موجب آن مى شود که آدمى در
نیل به آن اوصاف کوشش کند.
به کنج میکده گریان و سرفکنده شدم
چرا که شرم همى آیدم زحاصل خویش۱۳۴
فرازى از دعاى امام سجاد نیز حکایتگر این عامل است: «واعنى بالبکاء على نفسى فقد
افنیت با التسویف والآمال عمرى»
۱۳۵.

ب. گریه ارزشى
هر چند در خصوص انواع گریه هاى دیگر، منعى وارد نشده است؛ ولى آنچه که در آموزه هاى
قرآنى و روایى بر آن تأکید شده است؛ همان گریه تقوا و رشد روحانى است. گریه اى که
در این سوى پرده، «سوز دل» و در آن سوى پرده «آرامش، لذت، ابتهاج و کرامت» است.۱۳۶
این سو، «غم و پریشانى دل» است و آن طرف، «ابتهاج، شراب طهور و لذت شهود».۱۳۷
شاد از غم شو که غم دام لقاست
اندر این ره سوى پستى ارتقاست
غم یکى گنجست و رنج تو چوکان
لیک کى درگیرد این در کودکان۱۳۸
این طرف گریه روحانى، گریه کردن است و در همان حال آن سوى قضیه، به حضرت معبود
نزدیک شدن.۱۳۹
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک ود ر او غوطه خورم

از دیدگاه قرآن و روایات این گریه، داراى خصایص ذیل است:
یکم. منشأ آن فهم و شعور است؛ گریه رشد روحانى ـ باتمام عواملش ـ از فهم و شعور
سرچشمه مى گیرد و از روى تقلید و گمان جارى نمى شود.
گریه پرجهل و پرتقلید و ظن
نیست همچون گریه آن مؤتمن
تو قیاس گریه بر گریه مساز
هست زین گریه بدان راه دراز۱۴۰

قرآن مى فرماید: «اى رسول ما! به امت بگو: شما به این کتاب ایمان بیاورید یا
نیاورید (مرا یکسان است) به درستى که به آنان که پیش از این به مقام علم و دانش
رسیدند، هرگاه این آیات برایشان تلاوت شود همه با کمال خضوع و فروتنى سر طاعت بر
حکم آن فرود آورند و گویند: پروردگار ما! پاک و منزّه است. البته وعده خداى ما
محقّق واقع خواهد شد و آنها با چشم گریان همه سر به خاک عبودیت نهاده و پیوسته بر
خوف و ترسشان از خدا مى افزاید».۱۴۱
از این آیات به روشنى استفاده مى شود که: هر کس از علم بالا، فهم بالا و معرفت بالا
بهره مند باشد؛ با شنیدن آیات قرآن به حقایق پى مى برد و در این حال در محضر ربوبى،
صورت بر خاک مى نهد و با سوز دل اشک مى ریزد به امید آن که به اشک چشم او نظرى شود
و عنایتى به سراغ وى آید. بنابراین آن که نمى فهمد، نه سوزى در دل دارد و نه اشکى
در چشم.
آب در جوزان نمى گیرد قرار
زانک آن جو نیست تشنه و آب خوار۱۴۲

مثلاً شخصى که نمى فهمد حقیقت گناه چیست و گناه چه تأثیر سویى در روح آدمى
مى گذارد؛ به راحتى معصیت مى کند و همین معاصى موجب قساوت قلب او شده و قلب قسى،
هیچ گاه سوز دل ندارد تا اشکى داشته باشد. از این رو در روایات وارد شده که: خشکى
چشم به دلیل قساوت قلب است۱۴۳ و قساوت قلب تنها به واسطه کثرت گناهان ایجاد
مى شود۱۴۴ و مع الاسف این بدبختى نیز ریشه در جهل و عدم معرفت دارد.
تا نداند خویش را مجرم عنید
آب از چشمش کجا داند دوید۱۴۵

دوم. گریه سرمایه جهاد اکبر است؛ در جنگ با دشمن درونى، اسلحه انسان آه و گریه است؛
چنان که حضرت على علیه السلام در دعاى شریف کمیل فرموده است: «و سلاحه البکاء».
خداوند این اسلحه کارآمد را به همه داده است؛ ولى افسوس که قدر و منزلت آن را
نمى شناسیم.
سوم. گریه از انعام و تفضلات الهى است؛ خداوند متعال مى فرماید: «آنان کسانى از
پیامبران بودند که خداوند برایشان نعمت ارزانى داشت: از فرزندان آدم بودند و از
کسانى که همراه نوح بر کشتى سوار کردیم و از فرزندان ابراهیم و اسرائیل و از کسانى
که آنان را هدایت نمودیم و برگزیدیم و هرگاه آیات خداى رحمان برایشان خوانده مى شد،
سجده کنان و گریان به خاک مى افتادند»۱۴۶.
خداوند در این آیه، سوز دل و گریه را از خصوصیات بارز پیامبران ـ که تعلیم دهندگان
عارفان واقعى اند ـ مى شمارد.
سوز دل، اشک روان، آه سحر
این همه از نظر لطف شما مى بینم۱۴۷

چهارم. گریه از علایم الهى بودن عبد است؛ خداوند متعال مى فرماید: «و چون آیاتى که
به رسول فرستاده شد بشنوند، از دیدگان آنان اشک جارى مى شود؛ زیرا حقانیت آنچه بر
رسول نازل شده شناخته، گویند: بارالها! ما به رسول تو محمد و کتابت قرآن ایمان
آوردیم، ما را در زمره گواهان صدیق او بنویس»۱۴۸.
پنجم. باطنش خنده و شادى است؛ گریه ارزشى از جمله اسرار الهى است که در این سوى
پرده، سوز و آتش است؛ ولى در آن سوى پرده، شادى، ابتهاج، لذت و لقا است.۱۴۹
آتشى را شکل آبى داده اند
واندر آتش چشمه اى بگشاده اند۱۵۰
این طرف غم و پریشانى دل و اشک دیده ها است و آن طرف شادى دل.

غبار غم برود، حال به شود حافظ
تو آب دیده ازین رهگذر دریغ مدار

ج. گریه ارزشى در روایات
منزلت گریه ارزشى ـ که همان گریه رشد و تقواى روحانى است ـ از پاره اى روایات، از
جمله احادیث ذیل روشن مى شود:
۱. امام صادق علیه السلام مى فرماید: «نزدیک ترین حالت بنده نسبت به پروردگار
عزّوجل، حالتى است که او در سجده با گریه است».۱۵۱
۲. امام باقر علیه السلام مى فرماید: «هیچ قطره اى نیست که نزد خداى عزوجل محبوب تر
باشد از قطره اشک در ظلمت شب که از خوف خدا باشد و غیر از جانب او منظورى
نباشد».۱۵۲
۳. «واعوذ بک من قلب لایخشع و من عین لاتدمع؛ پناه مى برم به تو از قلبى که خاشع و
چشمى که اشک بار نباشد».۱۵۳
۴. «واعنى بالبکاء على نفسى؛ و مرا به گریه به حال خود یارى کن».۱۵۴
۵. امام صادق علیه السلام مى فرماید: «اگر اشک چشمى نداشتى براى گریستن، حالت تباکى
و حزن و اندوه داشته باش».۱۵۵
چو نالان آیدت آب روان پیش
مدد بخشش زآب دیده خویش

عزادارى و گناه کردن
پرسش ۱۵. آیا صرف گریه کردن و عزادارى براى امام حسین علیه السلام براى افرادى که
دچار روزمرگى و معاصى هستند، مى تواند سودمند باشد؟
با توجّه به حقیقت «شفاعت» پاسخ به این پرسش روشن مى شود. در برخى روایات، مواردى
ذکر شده که موجب مى گردد انسان ها از گناهان، آلودگى ها، تعلّقات و وابستگى ها پاک
گردند.
براساس روایات سرّ این شفاعت ـ که یکى از مصادیق آن گریه بر اهل بیت و خصوصا امام
حسین علیه السلام بوده و هم گناهکاران را فرا مى گیرد و هم غیرگناهکاران را ـ
برقرارى رابطه خاص میان انسان و معصومان علیهم السلام است؛
یعنى، هر انسانى که با انسانى در زندگى دنیوى در ارتباط روحى بوده، هر دو در یک راه
بودند، هم فکرند، هم سلیقه، هم عقیده و هم روش بودند، با هم آشنا بوده و به یکدیگر
معرفت داشتند؛ نسبت به یکدیگر محبت و مودت داشتند واز نظر واقعیت یک رابطه تکوینى
میان این دو انسان برقرار است.
بنابراین هر شخصى که به معصومان علیهم السلام معتقد بوده و مطیع آنان باشد و حتى
المقدور به گفته هایشان عمل کند، فکرش، فکر آنان و عقیده اش، عقیده آنان یا دست کم
مشابه آنان باشد و بر این اساس به ایشان محبت و معرفت داشته باشد؛ این همه، بیانگر
آن است که میان او و معصومان علیهم السلام رابطه اى هست؛ یعنى، رابطه درونى میان
وجود او و وجود معصومان در عالم ارواح و عالم باطن برقرار است. هر چه سنخیت او با
معصومان علیهم السلامبیشتر باشد، این ارتباط به همان اندازه قوى تر خواهد بود. هر
چه کامل تر باشد، رابطه اش بیشتر و هر چه ناقص تر باشد رابطه اش کم و کمتر خواهد
بود.
وقتى این رابطه تکوینى و واقعى پدید آمد؛ موجب مى شود تا وحدتى میان او و معصومان
ایجاد شود و این وحدت نتیجه خود را در قیامت به این صورت نشان مى دهد که معصومان
علیهم السلام وى را ـ که یا گناهکار و آلوده است یا دلبسته و وابسته به غیر خدا ـ با
جذبه خاص خود براساس وحدت و ارتباط تکوینى که با آنها پیدا کرده است، به سوى بالا
کشیده و در رسیدن به جایگاه بهشتى و لقاى حق و نجات از عذاب ها و رنج ها یارى
مى دهند.
با توجه به سرّ شفاعت، درخواهیم یافت که در آدمى، باید آمادگى لازم و کشش به سوى
خدا وجود داشته باشد تا با ضمیمه شفاعت آنان، از گناه و تعلّق رهایى یابد و این
آمادگى تنها در پرتو هم رنگى با روح آنان میسر مى شود؛ یعنى، این نوع شفاعت، تنها
به افرادى تعلق مى گیرد که مؤمن بوده، عمل صالح داشته باشند و خداوند تا حدى از
ایشان راضى بوده و آنان مطیع اوامر الهى و معصومان و پیرو راستین آنان باشند و خیلى
طاغى و عاصى نباشند.۱۵۶
بنابراین هر کسى، مشمول چنین شفاعتى نیست و هر کس با صرف گریه بر اباعبدالله
علیه السلام راهى بهشت نمى شود و گناهانش بخشوده نمى گردد تا هر خلافى را مرتکب شود
و با صرف محبت و رابطه و گریه، بپندارد که از عذاب ها، فشارها، ترس ها و اضطراب ها
نجات خواهد یافت. هر چند محبت حقیقى، انسان را از انجام گناه و دلبستگى ها ـ تا حد
امکان ـ بازمى دارد؛ ولى شرایطى براى این نوع شفاعت وجود دارد و آن، راضى بودن حضرت
حق از انسان، ایمان و عمل صالح است.
امام صادق علیه السلام در نامه اى که به اصحابش نوشت این مهم را متذکر گردید:
«بدانید حقیقت آن است که هیچ کس از خلق خداوند، انسان را از خداوند بى نیاز
نمى کند، نه ملک مقرب نه نبى مرسل و نه غیر از اینها؛ پس هر که مسرور [و شاد است که
]شفاعت شفاعت کنندگان براى او سودمند است، باید [صبر کند] و از خدا بخواهد که از او
راضى شود»۱۵۷.
پس باید آلودگى ها، گناه ها، تعلق ها در حدى باشد که خدا از انسان ناراضى نباشد؛
چرا که اگر خداوند از آدمى خشنود نباشد، دیگر این نوع شفاعت، شامل حال او نخواهد
شد. اگر انسان با خاطر جمع گناه کند و پشیمان نباشد و ضجّه نکشد و حتى به این فکر
نیفتد که چرا از آن گناه خلاص نمى شود و صرفا در مجالس امام حسین علیه السلام اشکى
بریزد؛ از مواردى است که خداوند از او راضى نبوده و در نتیجه مشمول شفاعت امام حسین
علیه السلام نمى شود.
اما اگر در عین آلودگى و گناه ندامتى و ضجّه اى دارد، تأمل و تفکرى در خلاصى از
آنها دارد، کوشش مى کند خود را هم رنگ او در عقیده، فکر و عمل سازد و ... چون در
سرّ وجودش تنفرى به گناه و آلودگى داشته و یک نوع ابتهاج و لذت به هم رنگى با
اباعبدالله علیه السلام؛ ممکن است اشک و عزادارى او، براى محو گناهانش سودمند افتد.
به هر حال اگر خواهان شفاعت حضرت حسین علیه السلام هستیم، باید به او محبت ورزیده،
با عقاید، افکار، اوصاف، اعمال، خصلت ها و اخلاق او موافقت کرده و مخالفت نکنیم و
مهم تر آن که از حضرت حق ـ که در حقیقت شافع اصلى است ـ بخواهیم که از ما راضى شود
تا در پرتو خشنودى او، از شفاعت امام حسین علیه السلام بهره مند گردیم.
اى خدا! آن کن که از تو مى سزد
که ز هر سوراخ مارم مى گزد
جان سنگین دارم و دل آهنین
ورنه خون گشتى در این رنج و حنین
وقت تنگ آمد مرا و یک نفس
پادشاهى کن مرا فریادرس
گر مرا این بار ستارى کنى
توبه کردم من ز هرناکردنى
توبه ام بپذیر این بار دگر
تا ببندم بهر توبه صد کمر
من اگر این بار تقصیرى کنم
پس دگر مشنو دعا و گفتنم۱۵۸

جایگاه غم در فرهنگ شیعه
پرسش ۱۶. چرا در فرهنگ شیعه، همیشه حزن، اندوه و عزادارى حاکم است؟
یکم. البته در فرهنگ شیعه اعیاد بزرگى وجود دارد مانند روز تولد چهارده معصوم، عید
سعید غدیر خم، عید قربان، عید فطر، مبعث و ... همه روزهاى شادمانى و سرور است.
دوم. اگر ملتزمان به فرهنگ شیعى، سرور و شادمانى خود را به صورت عزادارى علنى
نمى کنند، اشکال از فرهنگ نیست؛ بلکه پیروان فرهنگ، این کوتاهى را کرده اند.
سوّم. در فرهنگ اسلامى، به همان اندازه که به سوگوارى بر اهل بیت علیهم السلام
تأکید شده است، به سرور و شادمانى نیز توصیه شده است و حتى در کلمات و جملات
گوناگونى، به شادمان کردن دیگران امر شده است. رسول خدا صلى الله علیه و آله به
شادمان کردن فرزندان یتیم مؤمن، کودکان و مؤمنان دستور داده اند. آن حضرت در حدیث
زیبایى فرموده اند: «کسى که مؤمنى را شادمان کند، مرا شادمان کرده است و هر که مرا
شادمان کند، خداوند را شاد کرده است»۱۵۹.
چهارم. یکى از دلایل غالب بودن عزادارى بر سرور و شادمانى در فرهنگ شیعى، ظلمى است
که به اهل بیت علیهم السلام رفته است، ظلمى که نمى توان در تاریخ، برابرى براى آن
پیدا نمود. ازاین رو، بدیهى است که در حد ظلم عظیمى که بر امامان معصوم رفته است؛
یاد کرد مظلومیت آنان در قالب سوگوارى، مرثیه و روضه خوانى گسترده تر از شادمانى
باشد و در این میان از آنجا که ظلمى که به سیدالشهدا علیه السلامشده، از ظلم هاى
دیگر به امامان علیهم السلام برتر و عمیق تر بود، ذکر مصایب آن حضرت بیشتر و
فراگیرتر است.

نسبت شادى و نشاط در دین
پرسش ۱۷. شادى و نشاط، چه نسبتى با دین دارد؟ آیا دین شادابى را تقویت مى کند یا
سبب رکود و خمود آن است؟
با توجه به منابع دینى، یعنى قرآن و سیره پیشوایان معصوم، دین اسلام موافق نشاط و
شادى بوده، علاوه برآن که آدمى را از تنبلى رهانده و سرزنده مى سازد؛ البته؛ این
شادى، افراطى و تفریطى نبوده، بلکه درچارچوب نگاه تعدیلى قابل رهیابى است.

۱. اسلام و نیازهاى اساسى انسان؛
بهترین آیین ها، آیینى است که با طبیعت آدمى و سازمان آفرینش او سازگار بوده،
نیازمندى هاى طبیعى و فطرى اش را برآورد؛ در غیر این صورت، نه قابل عمل است و نه
مى تواند آدمى را خوشبخت و سعادت مند سازد. تعالیم اسلام به دلیل توجه به این
نیازها و متناسب بودنش با فطرت آدمى است۱۶۰ که توانست از محدودیت جزیرة العرب خارج
گشته، جهان اسلام را در اقصى نقاط دنیا شکل دهد.
به گفته علامه طباطبایى، اسلام، نه انسان را از نیروها، غرایز و خواسته هایش محروم
مى کند و نه همه توجه را به تقویت جنبه هاى مادى معطوف مى دارد؛ نه او را از جهانى
که در آن زندگى مى کند، جدا مى سازد و نه او را بى نیاز از دین و شریعت به حساب
مى آورد و این سه زاویه، مثلثى را ترسیم کرده که انسان در محدوده آن کمال مقصود خود
را به دست مى آورد و به سعادت ابدى مى رسد و اگر یکى از این زاویه ها باز شود و
نادیده تلقى گردد، انسان را دچار سقوط مى کند و از اوج انسانیت به ورطه هلاکتش
مى کشاند.۱۶۱

۲. شادى و نشاط یک ضرورت و نیاز؛
از شادى تعاریف گوناگونى شده است، مانند «احساس مثبتى که از حس ارضاى پیروزى به دست
مى آید»؛۱۶۲ «مجموع لذت هاى منهاى درد»۱۶۳ «حالتى که در فرآیند نیل به علاقه ها در
آدمى به وجود مى آید»۱۶۴ این پدیده هر چند از زوایاى گوناگونى تعریف و تشریح شده
است، ولى به اتفاق اندیشمندان یک ضرورت و نیاز اساسى انسان به شمار مى آید؛ چه کسى
را مى توان یافت که مدعى باشد نیازمند به شادى نیست؟ اصلاً اساس جهان هستى و
پدیده هاى آن به گونه اى طراحى شده اند که در آدمى شادى ایجاد کنند. بهار با طراوت،
صبح پر لطافت، طبیعت با ظرافت، آبشارهاى زیبا، گل هاى رنگارنگ، دیدار دوستان،
ازدواج و پیوند دو انسان و...، همه شادى آور و مسرّت بخش است. از آن جا که شادى،
ناکامى، ناامیدى، ترس و نگرانى را از انسان دور مى سازد، روان شناسان به ایجاد و
تثبیت آن در انسان دستور اکید داده اند و این همه حکایت گر این حقیقت است که شادى
نیاز اساسى و ضرورى مى باشد.۱۶۵
همان بهتر که دائم شاد باشیم
زهر درد و غمى آزاد باشیم
به خوش رویى و خوش خویى در ایام
همى روتا شوى خوش دل در انجام
اگر خوش دل شوى در شادمانى
بماند شادمانى، جاودانى۱۶۶

۳. عوامل شادى و نشاط؛
با کندوکاو در نظریات و گفته هاى دانشمندان و متون معتبر، مى توان موارد ذیل را در
زمره عوامل بر شمرد که حالت شادى و نشاط را در انسان پدید مى آورند: ۱. ایمان. ۲.
رضایت و تحمل. ۳. پرهیز از گناه. ۴. مبارزه با نگرانى. ۵. تبسم و خنده. ۶. مزاح و
شوخى. ۷. بوى خوش. ۸. خود آرایى. ۹. پوشیدن لباس هاى روشن. ۱. حضور در مجالس شادى.
۱۱. ورزش. ۱۲. امید به زندگى. ۱۳. کار و تلاش. ۱۴. سیر و سفر. ۱۵. تفریح. ۱۶. تلاوت
قرآن. ۱۷. تفکر در آفریده هاى خداوند. ۱۸. صدقه دادن. ۱۹. نگاه کردن به سبزه ها
و...۱۶۷
چهار چیز هر آزاده را زِ غم بخرد
تن درست و خوىِ نیک و نام نیک و خرد
هر آن که ایزدش این چهار روزى کرد
سزد که شاد زِیَد شادمان و غم نخورد۱۶۸

۴. اسلام و شادى؛
اسلام با توجه به نیازهاى اساسى انسان، شادى، نشاط را تحسین و تأیید کرده است. قرآن
که یکى از بهترین و مستحکم ترین منابع اسلام به شمار مى رود، زندگى با نشاط و شادى
را نعمت و رحمت خدا تلقى فرموده، زندگى همیشه توأم با گریه و زارى و ناله را خلاف
رحمت و نعمت خداوند دانسته است.
گواه این مطلب آیه قرآن است که مى فرماید: «فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلاً وَ لْیَبْکُوا
کَثِیراً»
؛۱۶۹ «باید کم بخندند و زیاد بگریند». شأن نزول این آیه، این بود که
پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله دستور صادر کرده بودند که باید تمام نیروهاى قابل
براى شرکت در مبارزه علیه کفار و مشرکین که به سرزمین اسلام هجوم آورده بودند، بسیج
شوند. عده اى با بهانه هاى مختلف از شرکت در این لشکر کشى خود دارى کرده بودند و از
فرمان خدا و پیغمبر صلى الله علیه و آله تخلف کرده بودند؛ خداوند در قرآن به آنها
وعده عذاب مى دهد و به دنبال آن مى فرماید: [این گروه نافرمان ]از این پس کم بخندند
و زیاد بگریند».
واضح است که نفرین به صورت کیفر و مجازاتى است که همواره بر خلاف طبیعت و فطرت آدمى
او را دچار عذاب و رنج مى سازد. این که خداوند آرزوى کم خندیدن و زیاد گریستن براى
نافرمانان مى کند، حکایت از این حقیقت دارد که خنده به عنوان یکى از عوامل نشاط،
امر طبیعى و فطرى است که خداوند مى خواهد به عنوان کیفر، نافرمانان از این امر
محروم باشند.۱۷۰
توصیفات قرآن در خصوص بهشت نیز حاکى از این واقعیت است که اسلام بر نشاط و شادى
مُهر تایید نهاده است؛ زیرا باغ هاى زیبا، آب هاى زلال و روان، زیباترین بسترها،
نرم ترین و چشم گیرترین پارچه ها، برترین دیدنى ها۱۷۱ و... که قرآن در وصف بهشت
ترسیم مى کند، همه جزء عوامل نشاط و شادى به شمار مى روند و خداوند متعال براى
شادکردن انسان ها بهشت را این چنین قرار داده است.
قرآن در فراز دیگرى، برخى عوامل شادى و نشاط را مخصوص مؤمنان دانسته است؛
«قُلْ
مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ
الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَ
الْقِیامَةِ»
؛۱۷۲ «بگو (در برابر کسانى که بسیارى از مواهب زندگى را تحریم
مى کردند) اى پیغمبر چه کسى زینت و آرایش و زیبایى هایى را که خداوند از درون طبیعت
براى بندگانش بیرون کشیده، حرام کرده است. بگو این مواهب پاک و این زیبایى ها براى
مردم با ایمان در همین زندگى دنیا و در زندگانى جاوید آخرت قرار داده شده است. با
این تفاوت که در این دنیا، زیبایى ها به زشتى ها آمیخته است؛ شادى ها به غم آلوده و
آمیخته است؛ ولى در دنیاى دیگر و در روز رستاخیز، این زیبایى ها و این مواهب پاک،
براى مردم با ایمان به صورت خالص وجود دارد»۱۷۳.
این آیه به خوبى بیان گر این حقیقت است که اسلام به بهره مند شدن از زیبایى ها و
مواهب زندگى که در زمره عوامل نشاط آورند، اهمیت مى دهد و آن را زیبنده دین داران و
مؤمنان مى داند.
از زبان معصومان علیهم السلام نیز ـ که مترجمان حقیقى وحى اند ـ مى خوانیم:
۱. رسول اکرم صلى الله علیه و آله: «مؤمن شوخ و شاداب است».۱۷۴
۲. حضرت على علیه السلام: «شادمانى، گشایش خاطر مى آورد»؛۱۷۵ «اوقات شادى، غنیمت
است»؛۱۷۶ «هرکس شادى اش اند ک باشد، آسایش او در مرگ خواهد بود»۱۷۷.
۳. امام صادق علیه السلام: «هیچ مؤمنى نیست که شوخى در طبع او نباشد»؛۱۷۸ «شوخ طبعى
بخشى از حسن خلق است».۱۷۹
۴. امام رضا علیه السلام: کوشش کنید اوقات شما چهار زمان باشد؛ وقتى براى عبادت و
خلوت با خدا، زمانى براى تأمین معاش، وسعتى براى معاشرت با برادران مورد اعتماد و
کسانى که شما را به عیب هایتان واقف مى سازند و در باطن به شما خلوص و صفا دارند و
وقتى را هم به تفریحات و لذایذ خود اختصاص دهید و از شادى ساعت هاى تفریح، نیروى
لازم براى عمل به وظایف وقت هاى دیگر را تأمین کنید».۱۸۰ در سیره معصومان، عنصر
شادى آن چنان اهمیت دارد که علاوه بر تأیید آن به بسترسازى، زمینه سازى و ایجاد آن
نیز توصیه شده است.۱۸۱
پاره اى از احادیث، علاوه بر دستورهاى کلى درباره اهمیت شادى و نشاط،
دستورالعمل هاى خاصى نیز براى حفظ و پرورش این حالت مانند، پیاده روى، سوارکارى،
شنا در آب، نگاه کردن به سبزه ها، خوردن و نوشیدن، مسواک کردن، شوخى، خنده و...۱۸۲
بیان مى دارند.
چو شادى بکاهد، بکاهد روان
خُرد گردد اندر میان، ناتوان۱۸۳

۵. مرز شادى و نشاط؛
براساس هدف و فرجام زندگى، شادى و نشاط از دیدگاه اسلام داراى حد و مرز مى باشد.
محتوا و قالب شادى و نشاط و عوامل آن نباید با روح توحیدى و انسانى که دین اسلام
مطرح کرده است، در تضاد و تنافى باشد؛ زیرا هر پدیده اى که انسان را از آرمان و
غایت اصلى خویش دور سازد، به هیچ وجه مقبول اسلام نخواهد بود.
بنابراین پدیده شادى و نشاط و عوامل آن به عنوان یک نیاز اساسى و ضرورى تا حدى روا
و مجاز مى باشد که علاوه بر آن که مانع نیل انسان به هدف اصلى اش نگردد، بلکه در
رسیدن به آن مددکار وى باشد؛ از این رو بسیارى از اندیشمندان مسلمان معتقدند: از آن
جا که انسان در انجام هر رفتار ارادى، انگیزه و هدفى را پى مى گیرد۱۸۴ شادى و نشاط
به عنوان یک رفتار، از این قاعده مستثنا نبوده، هدف و انگیزه اى در آن دنبال
مى شود.
در این پدیده، اگر انگیزه و هدف، حق و در راستاى هدف اصلى زندگى آدمى باشد، این
پدیده حق، مفید و سودمند خواهد بود و اگر انگیزه و هدف باطل در آن نهفته باشد و در
برابر هدف اساسى زندگى انسان باشد، این پدیده، باطل و مضر خواهد بود؛ بنابراین
مى توان مرز شادى و نشاط را انگیزه و هدف آن دانست.
مزاح و شوخى که یکى از عوامل برجسته شادى است، اگر به سبک سرى، بى شرمى و گستاخى
بیامیزد، «هزل» نامیده مى شود که در اسلام مطرود است و اگر به تحقیر و بدگویى و
ناسزا آمیخته گردد، آن را «هجو» مى خوانند و این نیز در اسلام نهى شده است۱۸۵ و اگر
شوخى از حد خارج شود و به بیهودگى یا زیاده روى بینجامد، باز از نظر اسلام عملى
ناپسند خواهد بود؛ همان طور که امیرمؤمنان على علیه السلاممى فرماید: «هر کس بسیار
شوخى کند، وقار و سنگینى او کم مى شود».۱۸۶
امام صادق علیه السلام مى فرماید: «زیاد شوخى کردن، آبرو را مى برد».۱۸۷
خنده و تبسم که از عوامل دیگر نشاط و شادى است، باید صادقانه بوده، شخصیت آدمى را
لکه دار نسازد. خنده از نظر اسلام، آن گاه مؤثر و مفید ا ست که به شخصیت دیگران
لطمه وارد نیاورد. خنده، با انگیزه آزردن، اهانت و تحقیر دیگرى، حکم حرمت آزار شخص
مؤمن را دارد و به شدت نکوهید شده و حرام است. وقتى براى مؤمن، احترامى برتر از
کعبه را بر شمرده اند، به خوبى روشن مى شود که اهانت و تحقیر او، چه اندازه نکوهیده
است.۱۸۸
قالب هاى نشاط و شادى و عوامل آن نیز باید در شأن مقام انسان و آرمان هاى والاى او
باشد؛ زیرا گاهى محتوایى مفید، در قالبى نامناسب نتیجه اثرگذارى را معکوس خواهد کرد
و به همین دلیل در روایات، «قهقهه» از شیطان تلقى شده۱۸۹ و «تبسم» بهترین خنده
دانسته شده است.۱۹۰ زمان و مکان نشاط و شادى نیز باید با آن متناسب باشد؛ زیرا اگر
این تناسب برقرار نباشد، بسیار ناپسند و زشت خواهد بود. مزاح و بذله گویى در مراسم
سوگوارى و مکان هاى مقدس ناپسند است۱۹۱ و در خصوص مکان و زمان خنده از رسول اکرم
صلى الله علیه و آله نقل شده است: «کسى که بر جنازه اى بخندد، خداوند در روز قیامت
پیش چشم همه، به او اهانت مى کند و دعایش اجابت نمى شود و کسى که در گورستان بخندد،
باز مى گردد، در حالیکه سختى بزرگى همانند کوه اُحد، براى اوست».۱۹۲
از آن چه در این فراز گفته شد، مشخص مى گردد که پاره اى از روایات که به صورت مطلق
یا مقید، شادى و عوامل آن را نکوهش کرده اند، ناظر به شادى، نشاط و عواملى است که
از مرز و حدود شادى خوشایند از دیدگاه اسلام پا فراتر نهاده اند به افراط و تفریط
در غلتیده اند. اسلام اصل شادى و عوامل آن را ناپسند نشمرده است، بلکه آن را تأیید
و توصیه کرده است.

۶. چند نکته؛
الف) زندگى پُر از قطع و وصل ها، شادى و رنج ها، نشاط و غم ها، امید و شکست ها و...
است در جهانى که ما زندگى مى کنیم، شادى و رنج با یکدیگر آمیخته است. زندگى
نمى تواند سراسر با شادى و سرور همراه باشد، ناملایمات در عرصه زندگى، امرى
گریزناپذیر مى باشد؛ به گفته رودکى:
خداىِ عرش، جهان را چنین نهاد نهاد
که گاه مردم، شادان و گه بُوَد ناشاد

ب) پاره اى از روایات که مؤمن را غمگین و اندوهناک معرفى کرده اند، ناظر به حزن
درونى است که نتیجه آگاهى اجتماعى و تعلق جمعى فرد است و نه پریشان حالى و پراکندگى
خاطر که منافى با نشاط و شادى است. در واقع این نوع اندوه، ریشه در توجه به احوال
دیگران و حس همدردى انسانى دارد؛۱۹۳
آن گونه که سعدى از آن چنین یاد مى کند:
بنى آدم اعضاى یک پیکرند
که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

ج) برخى از عوامل شادى، نشاط جسمانى را که اثرغیر مستقیمى نیز بر نشاط روحى دارد،
براى انسان به ارمغان مى آورد و پاره اى از عوامل شادى به صورت مستقیم، بر نشاط روح
اثر مى گذارند.
عواملى چون تلاوت قران، تفکر در آفریده هاى خداوند، ایمان و تقویت آن، صدقه دادن و
پرهیز از گناه، از جمله عواملى اند که زمینه هاى روانى و روحى شادى را فراهم
مى آورند و عواملى چون، تغذیه مناسب، ورزش، بوى خوش، خودآرایى، پوشیدن لباس هاى
روشن، پیاده روى و نگاه کردن به سبزه ها از آن دست عواملى اند که زمینه هاى مادى و
جسمانى نشاط را فراهم مى آورند؛ هر چند که پس از برخوردارى از نشاط جسمانى، شادى
روحى نیز نصیب انسان مى شود.

د) پاره اى از عارفان مسلمان که روحیه اى درون گرا دارند ـ نشاط و شادى را در درونِ
جان آدمیان جست وجو مى کنند. اینان شادى حاصل از وصال معنوى محبوب را برتر از
شادى هاى جسمانى و بیرونى مى دانند. سالکان معنوى، اندوه و غم را به منزله مقام و
درجه اى از تجربه هاى عرفانى مى دانند و ازاین رو، گاه، شادى و نشاط را فداى چنین
غمى مى کردند و معتقدند از طریق حزن است که مى توان به شادى دست یازید.
که را دیدى توان در جمله عالم
که یک دم شادمانى یافت بى غم۱۹۴
به اعتقاد این گروه، شادى هاى این سویى و دنیوى، همچون خود دنیا دوایى ندارند و
همواره قرین غم بوده است.
شادى بى غم در این بازار نیست
گنج بى مار وگل بى خار نیست
راه لذت از درن است نزبرون
ابلهى دان جستن از قصر و حصون۱۹۵
از آن جا که عارفان پیرو مکتب عشقند، معتقدند آن چه شادى و زندگى مى آفریند، عشق
پاک است.
مرده بدم، زنده شدم، گریه بدم، خندم شدم
دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم
از توام اى شهر قمر، در من و در خود بنگر
کز اثر خنده تو، گلشن خنده شدم۱۹۶
مهم این نکته است که عارفان نیز در جست وجوى شادى مطلق و کاملند و به دلیل ظرفیت
وجودى خاص خویش؛ براى دست یابى به آن نشاط راستین از غم استقبال مى کنند؛ ولى هرگز
براى دیگران آرزوى اندوه نمى کنند؛ علاوه بر آن که در برابر غم، در ظاهر مراقبند که
دیگران از حزن آنان آگاه نشوند.۱۹۷

چرا اشک ریختن
پرسش ۱۸. اگر قبول داریم که حضرت سیدالشهداء با شهادت خویش به مقام فنا ـ که
بالاترین مرحله سلوک است ـ رسیده اند، دیگر اشک ریختن براى او چه معنا دارد؟
این سخن از دو جهت ناصواب است: نخست آن که حکمت گریه بر اباعبدالله علیه السلام تنها
به جهت قربانى شدن، مظلومیت و به اسارت درآمدن خانواده ایشان نبود؛ ثانیا امامان
علیهم السلام پس از حضرت حسین علیه السلام ـ که در مقام حق الیقین بودند و هیچ غیبى
از آنان مستور نبود ـ علاوه بر توصیه به گریه بر اباعبدالله علیه السلام، خود نیز
بر این واقعه مى گریستند و مجالس سوگوارى برپا داشته و به دیگران نیز توصیه
مى کردند. آیا آنان از حکمت ها و باطن ماجراى کربلا بى اطلاع بودند؟ به نظر مى رسد
گریه بر اباعبدالله علیه السلام، حکمت هاى دیگرى نیز دارد، که امامان این گونه آن
را به پیروان خود آموزش مى دادند.
به بیان دیگر، حماسه عاشورا، یک رخداد دو پهلویى است و اگر این جریان را از یک سو
بررسى کنیم، به این نتیجه مى رسیم که امام حسین علیه السلام شهید شد و فرزندانش
کشته شده و اهل و عشیره اش به اسارت درآمدند و یزید بن معاویه پیروز و غالب گشت.
اگر گریه بر اباعبدالله علیه السلام، از این دید تحلیل شود، این اشک و آه صرفا بروز
یک عاطفه انسانى است بر این که فردى مورد شکنجه بدنى و روحى قرار گرفت و به طرز
ناگوارى به قتل رسید.
از این زاویه، گریه صرفا یک درد دل و همدردى با صاحبان درد است. این گریه با گریه
بر کشته شدگان حلبچه یا هیروشیما تفاوتى ندارد، تنها تفاوت در شدت درد و روش کشته
شدن است.
امّا اگر واقعه عاشورا را از زوایه دیگرى بررسى کنیم، مى بینیم که در آنجا پیروزى
از آنِ امام حسین علیه السلام است و این یزید و کارگزاران او هستند که شکست خوردند.
در واقع از این نگاه، واقعه عاشورا پیروزى صفات حسنه در درجه اعلاى خود، بر صفات
رذیله در درجه ادناى خود بود.
در این صورت گریه با این دیدگاه، دیگر گریه بر اساس عاطفه نخواهد بود و صرفا یک
تراژدى و هم دردى و هم سویى با صاحبان درد از روى احساسات نیست، تا بگوییم آن حضرت
که به مقام فنا نایل شد، دیگر گریه براى او چه حکمتى دارد؟

خون بهاى خدا
پرسش ۱۹. معناى «ثارالله» چیست؟ آیا اطلاق این کلمه به امام حسین علیه السلام، ریشه
قرآنى و روایى دارد؟
«ثار» از ریشه «ثَأر» و «ثُؤرة» به معناى انتقام و خونخواهى و نیز به معناى خون
آمده است.۱۹۸
۱. براى «ثارالله» معانى و وجوه مختلفى ذکر شده که هر یک تفسیر خاص خود را مى طلبد.
در مجموع به این معنا است که: خداوند، ولىّ دم آن حضرت است و خود او خون آن بزرگوار
را از دشمنانش طلب مى کند؛ چرا که ریختن خون سیدالشهدا در کربلا، تجاوز به حریم و
حرمت الهى و طرف شدن با خداوند است. به طور کلى از آن جهت که اهل بیت
علیهم السلام«آل الله» هستند، شهادت این امامان، ریخته شدن خونِ متعلق به خداوند
است.۱۹۹
اگر چه این واژه در قرآن نیامده است؛ لیکن مى توان آن را با آیات قرآنى این گونه
توجیه نمود. خداوند مى فرماید: «مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ
سُلْطَنًا»
۲۰۰؛ «آن کس که مظلوم کشته شده، براى ولى اش سلطه (و حق قصاص) قرار
دادیم».
هر کسى (صرف نظر از مسلک و مذهبش)، اگر مظلومانه کشته شود، اولیاى دم او، حق
خون خواهى دارند و از آنجا که اهل بیت علیهم السلام ـ به ویژه امام حسین علیه السلام
ـ مظلومانه و در راه ایمان و حق و خداوند کشته شده اند و جان به جان آفرین تسلیم
کرده اند، در واقع «ولىّ دم» و خونخواه آنان، خود خداوند است.
بنابراین «ثارالله» به این معنا است که خون بهاى امام حسین علیه السلام، متعلق به
خدا است و او کسى است که خون بهاى امام حسین علیه السلام را خواهد گرفت. این واژه
حاکى از شدت همبستگى و پیوند سیدالشهدا علیه السلام با خداوند است که شهادتش همچون
ریخته شدن خونى از قبیله خدا مى ماند که جز با انتقام گیرى و خون خواهى خدا، تقاص
نخواهد شد.۲۰۱
۲. اگر «ثار» به معناى خون باشد، قطعا مراد از «ثارالله» معناى حقیقى نیست؛ بلکه یک
نوع تشبیه، کنایه و مجاز است. چون مسلّم است که خدا موجودى مادى نیست تا داراى جسم
و خون باشد؛ پس این تعبیر از باب تشبیه معقول به محسوس است؛ یعنى، همان گونه که نقش
خون در بدن آدمى نقش حیاتى است، وجود مقدس امام حسین علیه السلام نسبت به دین خدا
چنین نقشى دارد و احیاى اسلام با نهضت عاشورا بوده است.
۳. شاید بتوان در این باره با نگاه عرفانى مستند به روایات نیز به نتیجه اى نورانى
دست یافت. از امام على علیه السلام نیز به «اسدالله الغالب» و «یدالله» تعبیر شده
است و در حدیث «قرب نوافل» از پیامبر صلى الله علیه و آله روایت شده است که خداوند
فرمود:
«ما تحبب الى عبدى بشى ء احب الىّ مما افترضته علیه و انه لیتحبب الىّ بالنافله حتى
احبه فاذا احببته کنت سمعه الذى یسمع به و بصره الذى یبصر به و لسانه الذى ینطق به
و یده التى یبطش بها و رجله التى یمشى بها اذا دعانى احببته و اذا سألتنى
اعطیته»
؛۲۰۲ «بنده من به چیزى دوست داشتنى تر از واجبات، نزد من اظهار دوستى
نمى کند و همانا او با نوافل نیز به سوى من اظهار دوستى مى کند. آن گاه که او را
دوست بدارم گوش او مى شوم که با آن مى شنود و دیده او مى شوم که با آن مى بیند و
زبان او مى شوم که با آن سخن مى گوید و دست او مى شوم که با آن ضربه مى زند و پاى
او مى شوم که با آن راه مى رود. اگر به درگاه من دعا کند، او را دوست خواهم داشت و
اگر از من درخواست کند به او عطا مى کنم».
از این روایت به خوبى آشکار مى شود که اولیاى خداوند، «خلیفه» او بر روى زمین و
مظهر افعال الهى اند. خداوند جسم نیست، اما آنچه را که اراده مى کند انجام بدهد، از
طریق دست اولیاى خود به ظهور مى رساند و کمکى را که مى خواهد به سوى بنده اى
بفرستد، با پاى اولیاى خود مى رساند. و خونى را که مى خواهد از سوى خود براى احیاى
دین خودش ریخته شود، از طریق شهادت اولیاى خودش ظاهر مى سازد. از این رو همان طور
که دست امام على علیه السلام دست قدرت خدا و «یدالله» است؛ خون امام حسین
علیه السلام نیز خون خدا و «ثارالله» است.
از این رو در زیارت عاشورا مى خوانیم: «السَّلامُ عَلَیْکَ یا ثارَ اللّهِ وَ ابْنَ
ثارِهِ وَ الوِتْرَ المَوْتُورِ»
؛ «سلام بر تو اى خون خدا و فرزند خون او! سلام بر
تو اى یگانه دوران!» همان گونه که مرحوم ابن قولویه در زیارت هفدهم و بیست و سوم
امام حسین علیه السلام این فقره را نقل مى کند: «وَ اِنَّکَ ثارُ اللّهِ فِى الأَرضِ
وَ الدَّمُ الَّذى لا یُدرِکُ تَرَتَهُ أَحَدٌ مِن أَهلِ الأَرضِ وَ لا یُدرِکُهُ
اِلاَّ اللّهُ وَحدَهُ»
.۲۰۳
همان گونه که نقش خون در بدن آدمى نقش حیاتى است و بود و نبودش، مرگ و زندگى او را
رقم مى زند، وجود مقدّس امام على و امام حسین علیه السلام نزد خدا و در دین او چنین
نقشى دارند که اگر آن حضرت نبود، اسلام نبود و اگر حسین علیه السلام نبود، اسلام و
تشیّع نبود.
آرى! تا یاد و نام سیّدالشّهدا علیه السلام زنده و بر سر زبان ها است، تا عشق حسین
علیه السلام در دل ها مى تپد، تا آتش محبت و ولایت او در قلوب انسان ها مشتعل است،
تا فریاد «یا حسین» بر بلنداى آسمان ها و زمین طنین انداز است؛ نام و یاد خدا زنده
و پایدار است؛ چون او همه هستى خود را در راه خدا انفاق و ایثار کرد، سیماى ننگین
ریاکاران و تحریف گران زمان را آشکار نمود و نقاب از چهره زشت آنها برداشت و اسلام
ناب نبوى و علوى را بر مردم نمایاند. خون او شرافت «ثارالله» را گرفت.

«لباس سیاه» مکروه یا مستحب!
پرسش ۲۰. تعارض آموزه هاى دینى با یافته هاى علمى در پوشیدن لباس سیاه و سیاه پوش
کردن تکایا و محافل چه توجیهى دارد؟ یافته هاى علمى حکایت از تأثیر مثبت لباس هاى
روشن، در نشاط و شادى و ارتقاى فعالیت هاى انسانى و تأثیر منفى لباس سیاه در این
امور دارد که با سنت رایج دینى در محافل مذهبى در تعارض است! به این تعارض چگونه
پاسخ مى دهید؟
تکیه عمده و اساسى این سؤال و ابهام ذهنى، تعارض یافته هاى علمى با آموزه هاى دینى
در پوشیدن لباس سیاه و سیاه پوش کردن است. در مقام جواب و زدودن ابهام، اولین گام
آن است که آیا چنین تعارضى واقعیت دارد و آیا یافته هاى علمى، پوشیدن لباس سیاه را
به صورت کلى و در تمام حالات و موقعیت یک پوشش نامناسب مى شمارد؟
واقعیت آن است که چنین تعارضى، بین یافته هاى علمى و روان شناسى با آموزه هاى دینى
به چشم نمى خورد ممکن است بعضى بگویند: این دو مرزهاى مطلقى است که در پشت آنها
دیگر زندگى وجود ندارد و حیات متوقف مى شود و رنگ سیاه به معناى انهدام، نیستى و
پوچى است و نفى دیگر رنگ ها مى باشد!۲۰۴ در حالى که این نظریه، تنها گوشه اى از
یافته هاى روان شناسى است.
یاد آورى این نکته لازم است که پذیرش «تأثیر رنگ ها» به این معنا نیست که رنگ ها در
انسان تأثیرى شدید دارند و سریع بر جهت گیرى ذهنى و رفتارى افراد مؤثر واقع
مى شوند؛ مثلاً اگر رنگ آبى تأثیر تسکینى و آرامش بخشى دارد، نمى توان از آن به
عنوان یک داروى مسکن براى تسکین سریع استفاده کرد و یا از رنگ قرمز در ایجاد تحریک
سریع بهره جست؛ بلکه تأثیر پذیرفته شده رنگ ها، یک تأثیر جزئى است که در مدت زمان
طولانى فرصت بروز پیدا مى کند.
گوشه اى دیگر یافته هاى روان شناسى، نشانگر این حقیقت است که آن گاه رنگ سیاه،
مفهوم نیستى و پوچى و پایان یافتن را تداعى مى کند که به عنوان انتخاب اول و یا یکى
از سه انتخاب اول باشد؛ یعنى، در تمام حالات، اولین رنگ انتخاب شده و یا یکى از سه
رنگ انتخابى اول براى زندگى (اعم از لباس ...) باشد و اگر رنگ سیاه در رتبه هشتم
قرار بگیرد؛ یعنى، آخرین رنگ انتخابى در زندگى، رنگ سیاه باشد و در موقعیت هاى نادر
و استثنایى استفاده شود، یک تمایل طبیعى بهنجار را نمایش مى دهد و نشان دهنده مهار
اعمال و تصمیم فرد بر کنترل اوضاع۲۰۵ و نشان دهنده مهار اعمال و تصمیمات فرد در
زمانى است که بروز اضطراب قطعى است. محرومیت از چیزى و یا از دست دادن شخصى و
یاموقعیتى، انسان را در لبه یک تعارض غیر قابل انکار قرار مى دهد و در این حالت، وى
براى به دست آوردن موقعیت قبلى و کنترل اوضاع، دست به اقدامات کنترلى مى زند.
پوشیدن لباس سیاه، حکایت از تدبیر انسان در چنین موقعیتى دارد؛ یعنى، از اقدامات
مناسب، طبیعى و بهنجارى است که موجب مى شود انسان بتواند بر اوضاع کنترل داشته
باشد؛ زیرا نوعى سکون، سکوت و کاهش تحریک را در پى دارد.۲۰۶
بنابر این از دیدگاه علمى، پوشیدن لباس سیاه و استفاده از رنگ سیاه ـ حتى در غیر
پوشش ـ همیشه نامناسب نمى نماید و به معناى رسیدن به پایان زندگى و خط پایان عمر و
تسلیم شدن نیست و تأثیر منفى و تخریب روانى در پى ندارد. از این رو پوشیدن لباس
سیاه در عزا دارى ها و براى شخص مصیبت زده اى که احساس غمگینى مى کند، یک نوع تسکین
است و او را در اضطراب ناشى از فقدان شخص محبوب، به سمت سکوت و سکون دعوت مى کند و
افزون بر این موجب هم سو ساختن احساسات درونى با فضاى بیرون و باعث آرامش
مى گردد.۲۰۷
شخص غم زده درآغاز قطع دل بستگى، اگر در فضاى شادى آفرین قرار بگیرد؛ بین حالت
درونى خود و وضعیت خارجى، تعارضى مشاهده مى کند و این هرگز به نفع او نیست. از این
رو باید به سمت هم سویى و هماهنگ ساختن درون و برون برآید و انتخاب رنگ سیاه در این
موقعیت هاى نادر و استثنایى زندگى (در رتبه هشتم)، چنین تأثیرى دارد. این رنگ، اگر
در رتبه هشتم و انتخاب پایانى قرار بگیرد، بر خلاف رنگ سفید، سکوت و سکون و عدم
ایجاد هر گونه تحریک روانى و جسمانى و کاهش سایر فعالیت ها و کندى و منفى را در پى
دارد۲۰۸. اینها براى انسان مبتلا به رنج فراق و فرو رفته در ورطه قطع دلبستگى مفید
است و به او آرامش و سکون مى بخشد.
پس از دیدگاه علمى، رنگ سیاه تأثیرى منفى و نامناسب بر روان و روح آدمى ندارد و در
مصایب، کاهش دهنده آلام مى باشد و این گونه نیست که علم آن را کاملا طرد مى کند؛
ولى سنت هاى دینى به آن اهمیت داده و دینداران را به استفاده از آن توصیه کند!
از جهت دیگر، درباره تعارض موهوم آموزه هاى دینى، باید بررسى کرد که آیا اسلام براى
همیشه و در تمام حالات رنگ سیاه را توصیه مى کند و به تعبیر روان شناختى، براى
اولین انتخاب ها یا سه انتخاب اول؟! چرا رنگ سیاه را برمى گزیند و مسلمانان را نیز
به این انتخاب دعوت مى نماید؟
باید گفت که نگاه آغازین اسلام به رنگ سیاه، یک نگاه منفى است و هرگز آن را در
حالات عادى و زمینه هاى روزمره زندگى، به عنوان یک رنگ برنمى گزیند و آن را رنگ
شیطان و فرعون و نماد طغیان گرى، ظلم و ظلمت معرفى مى کند و مى فرماید: «لباس سیاه
نپوشید که لباس فرعون است».۲۰۹
رنگ برگزیده و انتخاب اول اسلام، رنگ سفید است که امام باقر علیه السلام مى فرماید:
«هیچ لباسى بهتر از لباس سفید نیست».۲۱۰ بعد از رنگ سفید، رنگ هاى زرد و سبز از طرف
اولیاى دین توصیه شده و رنگ هاى برگزیده اسلام است. از نظر اسلام، رنگ زندگى، حیات،
حرکت و تلاش رنگ سفید است و آرامش بعد از تلاش و کوشش در رنگ سیاه (شب) مى باشد.
رنگ سیاه (همان رنگ شب)، موجب آرامش مى شود و انسان را از خستگى و رنج روز ـ که در
پى تلاش و کوشش به آن دچار گشته است ـ پناه مى دهد و آرام مى سازد.۲۱۱
خداوند نیز در قرآن، سیاهى شب را مایه آرامش و روشنایى روز را زمینه تلاش ذکر کرده
است.۲۱۲
رنگ سیاه در مکتب اهل بیت علیهم السلام، فقط و فقط در مصایب و سوگوارى ها مورد
استفاده قرار گرفته است؛ یعنى، یک انتخاب نادر و استثنایى بوده است و نه انتخابى
همیشگى. بنابر نقل ابن ابى الحدید، امام حسن علیه السلام در سوگ امیرالمؤمنان على
علیه السلام جامه سیاه برتن کرد و با همین جامه به میان مردم آمد و براى آنان خطبه
خواند.۲۱۳ درنگاه ابتدایى رنگ سیاه، یک رنگ مکروه و ناپسند تلقى مى شود. در نماز،
پوشیدن لباس سیاه مکروه است.۲۱۴
رنگ سیاه در رتبه هشتم و آخرین انتخاب قرار مى گیرد؛ آن هم از این جهت که به واسطه
تأثیر روانى آن، موجب سکوت و سکون و آرامش گشته، شخص مضطرب را از مصیبت و حزن به یک
آرامش روانى مى رساند و یاحداقل در این زمینه بسیار تأثیر دارد.

شرایط شفاعت شوندگان
پرسش ۲۱. شرایط شفاعت چیست؟ چه کسانى در روز قیامت مورد شفاعت قرار مى گیرند و چه
کسانى شفاعت شامل آنان نمى شود؟
شفاعت اولیاى الهى در روز قیامت براى گنه کاران، بدون حساب نیست؛ بلکه متوقف بر
شرایطى است که در همین دنیا باید آن را به دست آورد. در آیات و روایات، براى هیچ
فرد یا گروهى تضمین نشده است که حتما مورد شفاعت قرار مى گیرند؛ بلکه صفات و
ویژگى هاى کلى کسانى که از این نعمت بهره مند و یا محروم اند، بیان شده است. بر
اساس آیات و روایات، شرایط شمول شفاعت نسبت به بنده گنه کار، عبارت است از:

یک. رضایت خداوند:
۱ـ۱. رضایت از شفیع
شفیعان واسطه فیض خدا هستند. به همین جهت شرط اصلى و اساسى شفاعت، این است که مورد
رضایت و پسند خداوند باشد. شفیعان کسانى اند که خداوند آنان را براى این کار
پسندیده و به آنان اجازه شفاعت داده است. قرآن کریم مى فرماید: «در آن روز، شفاعت
کسى سودمند نیست، مگر آن کسى که خداى رحمان به او اجازه دهد».۲۱۵
۱ـ۲. رضایت از شفاعت شونده
شفاعت شوندگان باید مورد رضایت و پسند خداوند باشند؛ یعنى، شفاعت در حق کسانى مؤثر
خواهد بود که در دنیا در مسیر اطاعت، بندگى و رضایت خداوند قرار داشتند. قرآن کریم
مى فرماید: «و [ شفیعان ]شفاعت نمى کنند، مگر براى کسى که مورد رضایت و پسند خداوند
باشد».۲۱۶
در حقیقت شفاعت تجلّى اراده و خواست خداوند، مبنى بر بخشش و آمرزش بندگانى است که
در دنیا عقیده و عملشان مورد رضایت خداوند بوده است؛ هرچند دچار خطا و لغزش نیز
شده اند. شفاعت، پاداشى در حق آنان است.

دو. حفظ اصل ایمان
کسانى مورد شفاعت قرار مى گیرند که به سبب گناهان، اصل ایمانشان به خطر نیفتاده
باشد. به همین جهت، در منابع دینى آمده است: کافر، مشرک و منافق در روز قیامت مورد
شفاعت قرار نمى گیرند.
رسول اکرم صلى الله علیه و آله فرموده است: «شفاعت براى تردیدکنندگان، مشرکان و
کافران نیست؛ بلکه براى مؤمنان یکتاپرست است».۲۱۷

سه. عمل به دستورات دینى
گنه کارانى مورد شفاعت قرار مى گیرند که مطیع دستورات خدا و پیامبر
صلى الله علیه و آله و اولیاى دین باشند؛ یعنى، درست بر خلاف آنچه که برخى گمان
مى کنند که وعده به شفاعت، موجب تشویق افراد به ارتکاب گناه و سرباز زدن از مسؤولیت
مى شود! در منابع دینى شرط شفاعت، عمل به دستورات دین و اطاعت از خدا و رسول و
امامان معصوم علیهم السلام ذکر شده است. کسى که روش عملى او اطاعت از خدا و عمل به
وظایف و مسؤولیت هاى دینى بوده؛ لکن گاهى هم دچار لغزش و خطا شده است، شایستگى
دریافت رحمت الهى را در آخرت خواهد داشت.
امام صادق علیه السلام مى فرماید: «هرکس دوست دارد شفاعت در مورد او سودمند واقع
شود، باید در صدد جلب رضایت خداوند برآید. بدانید هیچ کس رضایت خداوند را جلب
نخواهد کرد؛ مگر با اطاعت از خدا و پیامبر و اولیاى الهى از آل محمد
صلى الله علیه و آله».۲۱۸ این روایت ضمن بیان شرط اساسى شفاعت (رضایت خداوند)، راه
جلب خشنودى او را عمل به دستورات دین دانسته است.
از دیدگاه قرآن کریم، علت اینکه شفاعت به حال برخى از اهل دوزخ سودى نمى بخشد، عدم
پایبندى آنان به احکام و وظایف دینى است: «از اهل دوزخ سؤال مى کنند: چه چیزى شما
را جهنمى کرد؟ گویند: ما از نمازگزاران نبودیم و بینوا را اطعام نمى کردیم، و با
اهل باطل، همراه و هم صدا بودیم، و روز پاداش را دروغ مى انگاشتیم، تا اینکه مرگ ما
فرا رسید. پس شفاعت شافعان به حال آنان سودى نمى بخشد».۲۱۹
اهمیت عمل به احکام و وظایف دینى، به حدى است که در مواردى، حتى سبک شمردن و اهمیت
ندادن به آن، موجب محرومیت از شفاعت مى شود. رسول اکرم صلى الله علیه و آله فرموده
است: «شفاعت من به کسى که نمازش را سبک بشمارد، نمى رسد».۲۲۰
چهار. رابطه معنوى شفاعت شونده و شفیعان
کسانى مورد شفاعت قرار مى گیرند که در دنیا ارتباط روحى و معنوى خاصى بین آنان و
شافعان برقرار شده باشد. کسانى که نسبت به اولیاى الهى محبت و مودّت دارند و در
دنیا تحت جذبه هدایت گرى آنان قرار گرفته و هم فکر، هم عقیده و همراه ایشان
بوده اند. به درجه اى از وحدت و سنخیت روحى با آنان رسیده اند، در آخرت نیز مورد
شفاعت آنان قرار مى گیرند.
در حقیقت، یکى از حکمت هایى که سبب شده خداوند اولیاى الهى را در روز رستاخیز،
واسطه و شفیع در فیض مغفرت و بخشش خود، به این افراد قرار دهد، همین رابطه معنوى و
سنخیتى است که در دنیا میان آنان برقرار بوده است. در روایات گوناگونى بر محبت و
دوستى پیامبر اکرم و امامان معصوم تأکید شده است۲۲۱؛ زیرا این محبت موجب تقویت
رابطه معنوى و سنخیت روحى با آنان مى شود. وحدت و سنخیت دو روح، به یگانگى عقاید،
اوصاف، روش ها و عمل ها است. محبت حقیقى، محب را شیفته محبوب کرده و موجب همگونگى
در عقاید، اخلاق و سلیقه ها مى شود. محبت و مودّت حقیقى نسبت به پیامبر اکرم و
امامان علیهم السلام، از ارتکاب گناه مى کاهد و مانع از دلبستگى ها و وابستگى هاى
کاذب مى شود.
بر این اساس «محبت اولیاى الهى»، یکى از شرایط شفاعت آنان است تا در پرتو آن محبت،
از مغفرت، رحمت و لطف الهى بهره مند گردد.۲۲۲ در منابع دینى آمده است:
ـ «عالم براى کسانى که با هدایت او ره یافته اند، شفاعت مى کند».۲۲۳
ـ «امامان معصوم علیهم السلام براى شیعیان و پیروان خود شفاعت مى کنند».۲۲۴
ـ «کسانى که حلقه ارتباط و اتصال به اولیاى الهى را گسسته و ولایت امامان را
نپذیرفته اند، مورد شفاعت آنان قرار نمى گیرند».۲۲۵
به همین جهت در روایات آمده است: کسى که ذریه و فرزندان رسول اکرم را آزار دهد،
مورد شفاعت آن حضرت نخواهد بود: «به خدا سوگند! براى کسانى که فرزندان و ذریه ام را
آزار کرده باشند، شفاعت نمى کنم»۲۲۶.

محرومان از شفاعت:
کافران، دشمنان خاندان رسالت، آزاردهندگان فرزندان و ذریه رسول اکرم و کسانى که
رشته محبت و پیوند روحى با شفاعت کنندگان را در دنیا گسسته اند، مورد شفاعت آنان
قرار نمى گیرند. منکران شفاعت و سبک شمارندگان نماز نیز از دیگر محرومان از
شفاعت اند. رسول اکرم صلى الله علیه و آله مى فرماید: «شفاعت من در روز قیامت حق
است، پس کسى که به آن ایمان نداشته باشد، مورد شفاعتم نخواهد بود»۲۲۷ و «شفاعت من
براى گنه کاران است، مگر شرک و گناه ظلم».۲۲۸
امام صادق علیه السلام مى فرماید: «کسى که نماز را سبک بشمارد، شفاعت ما هرگز شامل
حالش نمى شود».۲۲۹

فلسفه شفاعت
پرسش ۲۲. شفاعت امامان چه ضرورت دارد؟ اصلاً چه نیازى به شفاعت هست؟ مگر خداوند
نمى تواند به طور مستقیم بندگان خود را بیامرزد؟
یک. حکمت شفاعت
نخست باید دانست از ویژگى هاى انسان آن است که اگر نافرمانى کند، به طور طبیعى
احساس جدایى مى کند؛ هر چند راه توبه باز است و به طور مستقیم مى تواند از خداوند
آمرزش بخواهد. بسیارى از افراد از نافرمانى خود، شرمنده بوده و از توبه شکستن احساس
ناامیدى مى کنند؛ لذا از آنجا که تمام افعال خداوند بر اساس حکمت و مصلحت استوار
است، گشودن باب شفاعت به روى گنه کاران ـ با شرایط خاص ـ بر همین اساس است. بعضى از
حکمت ها در زمینه شفاعت عبارت است از:
۱ـ۱. روزنه امید
اعتقاد به شفاعت، پدید آورنده روزنه امید در دل گنه کاران است. به هر حال هر انسانى
در طول زندگى خود، گرفتار گناهان و لغزش هایى مى شود. اعتقاد به شفاعت، سبب مى شود
که فرد گنه کار امیدوار باشد که گناهان براى او سرنوشت قطعى و غیر قابل تغییر رقم
نزده است و او مى تواند با جلب رضایت خداوند، از طریق اجتناب از گناه و عمل به
دستورات او و هم سنخ شدن با اولیاى الهى، درِ رحمت و مغفرت الهى را تا روز قیامت به
روى خود باز نگه دارد و از شفاعت آنان بهره مند گردد. اگر انسان گنه کار معتقد باشد
که گناهان گذشته او یا لغزش هاى احتمالى، براى او سرنوشت قطعى نامطلوبى پدید
مى آورد و به هیچ وسیله اى نمى توان آن را تغییر داد؛ ممکن است دچار یأس و ناامیدى
شده و روز به روز بار گناه خود را سنگین تر کند و چنین بیندیشد: دیگر چه سود که
نیمه باقى مانده عمرم را با رنج طاعت همراه سازم و از لذت گناهان چشم بپوشم.
شفاعت، درى از رحمت الهى است که به سوى انسان گشوده شده تا او را از خطر یأس و نا
امیدى، نجات دهد و به آینده امیدوار سازد.
۱ـ۲. تشویق به انجام وظایف
نوید به شفاعت و قرار دادن شروطى براى آن، سبب مى شود انسان تلاش و سعى خود را در
جهت تحصیل آنها به کار بندد؛ زیرا شفاعت تنها شامل حال کسانى مى شود که در دنیا با
انجام دادن وظایف و دستورات الهى، رشته پیوند خود را با خدا و اولیاى الهى، محکم
کنند؛ یعنى، بر خلاف گمان عده اى ـ که اعتقاد به شفاعت را موجب جرأت افراد بر گناه
و سر باز زدن از مسؤولیت مى دانند ـ شفاعت عاملى انگیزاننده در جهت عمل به وظایف و
ترک گناهان و ایجاد رابطه با خدا و اولیاى الهى است.
۱ـ۳. شفاعت پاداش صالحان
در بیان یکى از حکمت هاى شفاعت آمده است: «شفاعت هدیه و جایزه اى است براى کسانى که
عقیده و عمل آنان در دنیا، مورد رضایت خداوند بوده است».۲۳۰ این سخن با توجه به
شرایط شفاعت روشن تر مى شود؛ زیرا میان کسى که توشه اى جز مخالفت، عصیان و کفر نسبت
به خداوند ندارد، فرق است با کسى که سعى و تلاش او در جهت جلب رضایت خدا و حرکت در
مسیر او بوده، لکن گاهى هم دچار خطا و لغزش شده است. شفاعت هدیه و جایزه اى به چنین
انسان هایى است تا به سبب عقیده و عمل نیک آنها، لغزش ها و گناهانشان بخشوده شود.

دو. حکمت وساطت اولیاى خدا
گزینش بندگان صالح به عنوان سبب و واسطه فیض، بر اساس حکمت و مصالحى است:
۲ـ۱. بزرگداشت اولیاى الهى
برگزیدن اولیاى الهى به عنوان واسطه هاى فیض مغفرت، در حقیقت نوعى تکریم و تجلیل از
کسانى است که تمام عمر خود را در مسیر عبودیت و بندگى حضرت حق و جلب رضاى او به کار
بسته اند. به همین جهت هر کس در درگاه الهى مقرب تر باشد، از شفاعت بیشترى برخوردار
خواهد بود.
همه مؤمنان، شهیدان، عالمان ربانى، اوصیا، ملائکه، امامان معصوم و پیامبر اکرم
صلى الله علیه و آله شفاعت مى کنند؛ لکن میزان شفاعت شان یکسان نیست. امام باقر
علیه السلام در مورد شفاعت مؤمنان مى فرماید: «مؤمن به اندازه عمل خود شفاعت
مى کند: براى دو نفر، یا خانواده اش و یا قومش».۲۳۱ پس تکریم اولیاى الهى به میزان
درجه عبودیت و بندگى آنان است؛ هر اندازه شفیعان از مرتبه بالاترى از قرب برخوردار
باشند، میزان شفاعت و تکریم آنان بیشتر است.
۲ـ۲. اثر سازنده در هدایت مردم
قرار دادن اسوه هاى هدایت ـ پیامبران، اوصیا، عالمان و شهیدان ـ به عنوان شفیعان
روز رستاخیز، موجب مى شود که آنان هر چه بیشتر در کانون توجه و اقبال مردم قرار
گیرند. مشروط کردن شفاعت به وجود رابطه معنوى و هم سنخى عقیدتى و عملى میان شفیعان
و شفاعت شوندگان، موجب الگوگیرى از ایشان است و نقش تربیتى مهمى را در سعادت و
رستگارى انسان ها دارد.
در روایات نیز بر محبت پیامبر اکرم و امامان معصوم علیه السلام و نقش آن در شفاعت،
تأکید شده است؛ زیرا محبت و پیوند عاطفى، سبب شیفتگى و همگونگى با آنان در عقاید و
راه و روش عملى است.
۲ـ۳. تجلى رابطه دنیوى
همان گونه که اعمال در آخرت تجسّم مى یابد، روابط نیز مجسم خواهد شد. شفاعت اولیاى
الهى، در حقیقت جلوه گرى رابطه معنوى و هم سنخى روحى شفیعان و شفاعت شوندگان است.
اینان کسانى اند که در زندگى دنیوى، تحت جذبه هدایت گرى اولیاى الهى قرار گرفته و
با آنان در مسیر اطاعت و بندگى خداوند، هم عقیده و همراه بوده و به درجه اى از
همراهى و همرازى با آنان رسیده اند.

شفاعت و گناه کار
پرسش ۲۳. آیا اعتقاد به شفاعت، موجب جرأت افراد بر گناه و شانه خالى کردن از
مسؤولیت نمى شود؟
شناخت حقیقت «شفاعت» و شرایط و ویژگى هاى آن، آشکار مى سازد که اعتقاد به شفاعت، نه
تنها موجب جرأت بر گناه و شانه خالى کردن از بار مسؤولیت نمى گردد؛ بلکه به عکس
موجب ترغیب و تشویق به اجتناب از گناه و عمل به دستورات و وظایف دینى است. به همین
جهت توجه به چند نکته بایسته است:
یکم. از آنجا که شفاعت، منوط به تحقق شرایطى است، اعتقاد به شفاعت، انسان را بر
مى انگیزد تا با به دست آوردن آنها، صلاحیت و قابلیت «شفاعت شدن» را پیدا کند. از
این رو شفاعت تنها شامل حال کسانى مى شود که از طریق ایمان و عمل و دورى از گناه،
به درجه اى از هم سنخى با شفیعان برسند.
نقش عمل به دستورات و وظایف دینى، در شمول شفاعت به حدى است که در مواردى ـ حتى سبک
شمردن و اهمیت ندادن به برخى از احکام الهى ـ موجب محروم شدن از شفاعت مى شود.۲۳۲
در حقیقت اعتقاد به شفاعت، نه تنها موجب جرأت بر گناه نمى شود؛ بلکه عاملى سازنده
در جهت ترغیب و تشویق به انجام دادن وظایف و اجتناب از گناهان است.
دوّم. با توجه به شرایط شفاعت، به هیچ فرد یا گروهى به طور مشخص در این باره تضمین
داده نشده است. لذا تردید در شفاعت، سبب مى شود که اشخاص و گروه ها، همواره در حالت
سازنده خوف و رجا بمانند.
«رجا» به باز بودن روزنه نجات و اینکه گناهان، سرنوشت قطعى و غیر قابل تغییر براى
او رقم نزده است و خوف از اینکه آیا شرایط شفاعت (مانند رضایت خداوند) را
توانسته ام تحصیل کنم یا نه. این حالت مانع مى شود که شخص با آسودگى و بى تفاوتى
مرتکب گناه گردد و او را به سوى وظایف و اجتناب از گناه سوق مى دهد.
سوّم. یکى از ویژگى هاى مسأله شفاعت، ابهام آن از نظر زمان وقوع شفاعت است. با توجه
به مرحله ها و گذرگاه هاى گوناگون و طولانى پس از مرگ، شفاعت ممکن است پس از دیدن
وحشت ها و سختى هاى برزخ و گذرگاه هاى قیامت، شامل حال بندگان شود و ممکن است حتى
پس از تحمل مدت ها عذاب، قابلیت شفاعت پیدا شود. ابهام در زمان وقوع شفاعت نیز،
عاملى در جهت بازدارندگى از ارتکاب گناه است. شفاعت حکم دارو و درمان را دارد؛ همان
طور که امکان درمان، هیچ عاقلى را تشویق به مبتلا کردن خود به بیمارى نمى کند؛
شفاعت نیز ترغیب به گرفتار شدن در دشوارى هاى گناه را نمى کند؛ بلکه تنها به
گرفتاران، امید بخشیده و راه نجات را نشان مى دهد.

شفاعت و عدل الهى
پرسش ۲۴. آیا شفاعت، عدالت خدا را زیر سؤال نمى برد و به زبان امروزى «پارتى بازى»
نیست؟
بررسى همه جانبه و نگاه به تمام ابعاد مسأله شفاعت ما را به حقایقى رهنمون مى کند
که پاسخ سؤال را به خوبى تبیین مى کند. بدین جهت توجه به نکات ذیل، ضرورى و بایسته
است:

یک. استحقاق شفاعت
شفاعت یکى از مظاهر رحمت گسترده الهى است و به اراده خدا و رضایت او، شفیعان اجازه
شفاعت دارند؛ یعنى، بر خلاف پارتى بازى است که شخص مجرم واسطه اى پیدا مى کند و از
طریق پول و قدرت، او را وادار مى کند تا بر قاضى و حاکم تأثیر بگذارد. در شفاعت،
همه چیز تنها و تنها برخاسته از اراده حکیمانه خداوند است و او به شفیع اجازه
مى دهد تا بر اساس اراده و خواست الهى، در مورد برخى بندگان ـ که استحقاق عفو الهى
را دارند ـ شفاعت کنند.
شفاعت اولیاى الهى، بى حساب و گزاف نیست. تأمّل و درنگ در شرایط شفاعت و شفاعت
شوندگان، آشکار مى سازد که شفاعت در حقیقت، پاداش و جایزه الهى به کسانى است که در
دنیا اهل ایمان و عمل صالح بوده اند؛ یعنى، بر خلاف پارتى بازى ـ که امرى ناروا و
ناحق است و بر پایه استحقاق افراد نیست ـ شفاعت بر مبناى استحقاق و قابلیت افراد
استوار است. آنان این قابلیت را به واسطه عقیده و عمل خویش در دنیا، تحصیل
کرده اند.

دو. قانون شفاعت
شفاعت قانونى حکیمانه و بر اساس رحمت و فضل الهى است و مقدم بر قانون کیفر و عذاب
مجرمان است.
به عنوان مثال در قوانین کشورها، طبق یک ماده قانونى، کسى که مرتکب جرم خاصى شود،
باید پنج سال زندانى بکشد و طبق ماده قانونى دیگر هر مجرمى که واجد شرایط عفو باشد،
قبل از تحمل دوره کامل حبس، مورد عفو قرار گرفته و آزاد مى شود.
عفو چنین مجرمى، نه تبعیض است و نه نقض قانون؛ بلکه بر اساس قانون دیگرى است که
مقدم و حاکم بر قانون اولیه کیفر مجرمان و برخاسته از قابلیت شخص مجرم است.

سه. عدم تبعیض در شفاعت
خداوند با هیچ کس رابطه قوم و خویشى ندارد و بین بندگان در امکان بهره مندى از
قانون شفاعت، تبعیضى قائل نمى شود.
هر انسانى قادر است با تحصیل شرایط، از شفاعت بهره مند شود و خود را در معرض بخشش و
عفو اخروى قرار دهد؛ یعنى، شفاعت، قانونى عام و فراگیر و با اعلام قبلى است؛ بر
خلاف پارتى بازى که به صورت گزینشى، فردى، غیرفراگیر و نامبتنى بر پایه استحقاق
است.

شرایط توسّل
پرسش ۲۵. چرا بعضى اوقات با دعا و یا توسّل به ائمه:، جواب مثبت نمى گیریم؟
توسّل به امامان معصوم علیهم السلام و دعا و درخواست از درگاه خداوند، هر چند سبب
مى شود که انسان به بعضى از خواسته هاى خود نایل شود؛ امّا به معناى آن نیست که هر
خواسته اى با دعا و توسّل برآورده گردد؛ بلکه دعا و توسّل نیز امرى قانون مند است و
شرایط و موانعى دارد؛ از جمله:
۱. باید با کمال اعتقاد و اخلاص در نیت صورت بگیرد؛ چرا که عطایاى الهى به اندازه
نیّت خالصانه، سرازیر مى شود. حضرت على علیه السلام مى فرماید:
«ان العطیّة على قدر
النیّة»
؛ «بخشش الهى به اندازه [ اخلاص در ]نیّت است».۲۳۳
۲. خواسته و حاجت انسان، باید معقول و مشروع باشد.
۳. دعا و توسّل باید در کنار به کارگیرى اسباب و عوامل طبیعى داراى نقش در برآمدن
حاجت باشد.
۴. از شرایط بسیار مهم و مؤثر در استجابت دعا و توسّل، ایمان و عمل صالح است. طبیعى
است، کسى که پیمان خویش را در برابر خداوند شکسته است؛ نباید انتظار داشته باشد هر
خواسته اى را به سرعت اجابت یافته ببیند.
۵. گاهى زمان مناسب براى تحقق مطلوب و خواسته شخص، فرا نرسیده است. در چنین حالتى
با طول کشیدن زمان اجابت، در شخص حالت انابه و تضرع به درگاه الهى ایجاد مى شود و
رابطه معنوى و عاطفى اش با امامان علیهم السلام طول مى کشد و در نتیجه ارتباط او با
خدا محکم تر مى شود.
در حقیقت، خود توفیق بر دعا و توسّل، اوج عبودیت و بندگى و نشانه لطف و عنایت حضرت
حق به انسان است و الطاف و رحمت هاى بزرگ ترى را به دنبال دارد؛ مولانا سروده است:
آن یکى الله مى گفتى شبى
تا که شیرین مى شد از ذکرش لبى
گفت شیطان: آخر اى بسیار گو!
این همه «الله» را «لبیک» کو؟
مى نیاید یک جواب از پیش تخت
چند «الله» مى زنى با روى سخت
او شکسته دل شد و بنهاد سر
دید در خواب او خضر اندر خضر
گفت: «هین» از ذکر چون وامانده اى
چون پشیمانى از آن کش خوانده اى؟
گفت: لبیکم نمى آید جواب
زآن همى ترسم که باشم ردّ باب
گفت: آن «الله» تو «لبیک» ماست
و آن نیاز و سوز و دردت پیکِ ماست
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا ربّ تو لبیک هاست۲۳۴
۶. گاهى برآورده شدن حاجت شخص، به مصلحت و نفع وى نیست و صلاح او در عدم استجابت آن
است: «عَسى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا
شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»
۲۳۵؛
«بسا چیزى را خوش نمى دارید و حال آنکه براى شما خوب است و بسا چیزى را دوست
مى دارید و آن براى شما بد است؛ خدا مى داند و شما نمى دانید».
در چنین حالتى به ظاهر حاجت شخص برآورده نمى شود؛ امّا این به نفع و صلاح او است و
در واقع دعاى او ـ که درخواست خیر و مصلحت خود است ـ به گونه اى پنهان و ناآشکار
برآورده مى شود. در هر صورت خداوند، به جهت دعا و توسّل انسان، اجر عظیمى به او عطا
مى کند و وى از نعمت ارتباط و تقرب به خدا و امامان علیهم السلام بهره مند مى شود.
به هر حال انسان نباید از دعا و توسّل مأیوس گردد؛ زیرا هیچ گاه باب رحمت الهى به
سوى کسى بسته نیست. چه حاجت برآورده شود و چه بنابر مصلحت شخص، در ظاهر برآورده
نشود؛ چرا که این گونه بر نیامدن حاجت، در واقع برآمدنى پنهانى است. از طرفى خود
دعا و توسلِ انسان، لبیک و اجابت الهى است.


 
 
پی
نوشت ها:


۱. ۲۹/۸/۵۸.

۲. ۱۴/۸/۵۹.

۳. ۲۹/۸/۵۸.

۴. از حضرت حسین علیه السلام روایت شده است که فرمود: هیچ بنده اى براى ما اشکى
نریزد مگر آنکه خداوند به سبب آن، او را روزگارى در بهشت فرود آورد. بحار، ج ۴۴، ص
۲۷۹.

۵. ۳۰/۳/۶۱.

۶. ۳۰/۳/۶۱.

۷. ۱۷/۴/۵۸.

۸. ۳۰/۳/۶۱.

۹.۴/۷/۵۸.

۱۰. بیانات مقام معظم رهبرى مدظله العالى، در جمع فرماندهان لشکر ۲۷ حضرت رسول
صلى الله علیه و آله وسلم، ۲/۳/۷۵.

۱۱ ـ انعام ۶ آیه ۱۱ ؛ نمل(۲۷) آیه ۶۹ ؛ عنکبوت (۲۹) آیه ۲۰ ؛ روم(۳۰) آیه ۴۲.

۱۲ ـ قصص۲۸ آیه ۴۱ .

۱۳ ـ ابراهیم۱۴ آیات ۲۸ ـ ۲۹ .

۱۴ ـ یوسف ۱۲ آیه ۱۰۸ .

۱۵ ـ آل عمران۳ آیه ۱۴ .

۱۶ ـ ر.ک: نهج البلاغه، نامه ۶۲ .

۱۷ ـ حج۲۲ آیه ۴۰ .

۱۸ ـ توبه۹ آیه ۱۱۱ .

۱۹. به نقل آلوسى در جزء ۲۶ تفسیر روح المعانى ص ۶۶ از تاریخ ابن الوردى و کتاب
وافى الوفیات.
 
۲۰. سوره نمل، آیه ۱۴.

۲۱. از حضرت سیدالشهداء علیه السلام روایاتى در مسائل فقهى از طرق شیعه نقل شده
است، ولى آنهاروایاتى است که به روایات ائمه دیگر مانند حضرت صادق و حضرت موسى بن
جعفر و حضرت رضا علیه السلام رسیده «عن الصادق عن ابیه عن آبائه عن على علیه السلام
و عن النبى صلى الله علیه و آلهمثلا» و آنچه ما نفى کردیم روایتى است که غیر امام
از آن حضرت نقل کرده باشد که دلیل مراجعه مردم باشد.

۲۲. ر.ک: محمد صادق نجمى، سخنان حسین بن على علیه السلام از مدینه تا کربلا، ص۱۳۲ -
۱۳۱، چاپ انتشارات اسلامى، قم، ص۷۴.

۲۳. ناصر مکارم شیرازى، القواعد الفقهیه، ج۱، ص ۴۳۷؛ مدرسة الامام على ابن ابى طالب
علیه السلام، قم ۱۴۱۶.

۲۴. تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۰؛ کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۸۰.

۲۵. ر.ک: تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۱۶۸؛ محمد صادق نجمى، سخنان حسین بن على علیه السلام،
ص ۱۴۰.

۲۶. تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۰۶؛ کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۸۲.

۲۷. جواهر الکلام، ج ۲۱، ص ۳۶۷.

۲۸. وسائل الشیعه، ابواب الامر و النهى، باب ۲، حدیث۱.

۲۹. البته در چنین شرایطى اگر شخص امر به معروف و نهى از منکر کننده دیگران را به
یارى خود دعوت کند بر آنان لازم خواهد بود که به یاریش بشتابند زیرا به فرموده
پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله«من سمع رجلاً ینادى یا للمسلمین فلم یجبه فلیس
بمسلم» اصول الکافى، ج ۲، ص ۱۶۴، حدیث ۵.

۳۰. الامامة و السیاسة، ج ۱، ص ۱۸۰: «و انى لا اعلم لها [للامة] فتنة اعظم من
امارتک علیها».

۳۱. همان: «و انى واللّه ما اعرف افضل من جهادک فان افعل فانه قربة الى ربّى و ان
لم افعله فأستغفر اللّه لدینى». در بحارالانوار ج ۴۴، ص ۲۱۳، «استغفراللّه لذنبى»
آمده است.

۳۲. موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام، ص ۲۳۹: «و معاذ اللّه ان انقض عهدا
عهده الیک اخى الحسن علیه السلام».

۳۳. الارشاد، مفید، ص ۳۵۵: «الا و انى کنت منیّت الحسن أشیاء و اعطیته اشیاء و
جمیعها تحت قدمىَّ لا أفى بشى ء منها له».

۳۴. نهج البلاغه، خطبه ۱۲۶.

۳۵. مقاتل الطالبیین، ص ۴۰: «... و لکن قد علمت انى اطول منک ولایة و اقدم منک لهذه
الامّة تجربة و اکبر منک سنّا ... فادخل فى طاعتى».

۳۶. الارشاد، ص ۳۵۷.

۳۷. موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام، ص ۲۰۹ و ۲۱۰.

۳۸. الاخبار الطوال، ص ۲۲۷؛ تجارب الامم، ج ۲، ص ۳۹.

۳۹. تاریخ ابن عساکر، ترجمة الامام الحسین علیه السلام، ص ۷، ح ۵.

۴۰. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۱۲.

۴۱. تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۲۸؛ الامامة و السیاسة، ج ۱، ص ۱۸۶.

۴۲. تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۲۸.

۴۳. وقعة الطف، ص ۷۵: «اما بعد فخذ حسینا و عبداللّه بن عمر و عبداللّه بن الزبیر
بالبیعة اخذا شدیدا لیست فیه رخصة حتى یبایعوا و السلام».

۴۴. ابن اعتم، الفتوح، ج ۵، ص ۱۲؛ وقعة الطف، ص ۸۱.

۴۵. وقعة الطف، ص ۷۷.

۴۶. همان، ص ۸۵ و ۸۶.

۴۷. قصص ۲۸، آیه ۲۱.

۴۸. آل عمران ۳، آیه ۹۷.

۴۹. وقعة الطف، صص ۱۰۳ ـ ۱۰۷.

۵۰. همان، ص ۸۸: «فاقبل اهلها یختلفون الیه و یأتونه و من کان بها من المعتمرین و
اهل الآفاق».

۵۱. همان، ص ۱۴۷.

۵۲. عن الصادق علیه السلام: «... ان الحسین بن على علیه السلام خرج یوم الترویة الى
العراق و کان معتمرا». ر.ک. وسائل الشیعه، ج ۱، ص ۲۴۶، کتاب حج، باب ۷، ابواب
العمرة ج ۲ و ۳.

۵۳. ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج ۸، ص ۱۵۹.

۵۴. وقعة الطف، ص ۱۵۲.

۵۵. سید بن طاووس، لهوف، ص ۸۲.

۵۶. همان. به غلط در این متن فرمانده آنان «عمر بن سعد بن ابى وقاص» ذکر شده که در
متون دیگر به عمرو بن سعید بن عاص تصحیح شده است.

۵۷. ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۵۴۶.

۵۸. الهوف، ص ۱۲۳ و ۱۲۴.

۵۹. طریحى، المنتخب، ص ۴۳۹.

۶۰. به جهت آگاهى بیشتر از نفس عزت طلبى در نهضت امام علیه السلام و چگونگى چالش آن
با این روایت هاى دروغین و کیفیت متن و سند این روایات ر.ک: مقاله «عزت طلبى در
نهضت امام حسین علیه السلام»، نعمت اللّه صفرى فروشانى، مندرج در مجله حکومت
اسلامى، ش ۲۶، ص ۷۹ ـ ۱۱۶.

۶۱. ج ۲، ص ۸.

۶۲. سبط ابن جوزى، تذکرة الخواص، ص ۲۵۶.

۶۳. الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۵۷۸.

۶۴. همان.

۶۵. تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۴۱.

۶۶. لهوف، ص ۸۲.

۶۷. تذکرة الخواص، ص ۲۷۵؛ «و انسیت انفاذ اعوانک الى حرم اللّه لتقتل الحسین
علیه السلام» و نیز ر.ک: تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۴۹.

۶۸. ابن عبدریه، العقد الفرید، ج ۵، ص ۱۳۰؛ سیوطى، تاریخ الخلفاء، ص ۱۶۵.

۶۹. تجارب الامم، ج ۲، ص ۷۷: «کتب یزید الى عبیداللّه بن زیاد ان اغز ابن الزبیر
فَقال: و اللّه لا اجمعها للفاسق ابدا اقتل ابن رسول اللّه و اغزوا ابن زبیر».

۷۰. تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۴۸.

۷۱. همان، ج ۲، ص ۲۵۴.

۷۲. براى آگاهى بیشتر ر.ک: الرکب الحسینى فى الشام و منه الى المدینة المنورة، ج ۶،
از مجموعه مع الرکب الحسینى من المدینة الى المدینه، ج ۶، ص ۵۴ـ۶۱.

۷۳. تذکرة الخواص، ۲۹.

۷۴. تجارب الامم، ج ۲، ص ۷۷.

۷۵. تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۲۴۵.

۷۶. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۴، ص ۲۸۰.

۷۷. مقتل خوارزمى، ج ۲، ص ۵۸؛ تذکرة الخواص، ص ۲۶۱.
 
۷۸. الکامل، ابن اثیر، ج ۲، ص ۵۹۳.

۷۹. همان، ص ۶۰۲.

۸۰. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۳۶۴.

۸۱. درباره این فکر غلط مسیحیت که آدم مرد اصالت دارد و حوا (زن) تبعیّت، و مبارزه
قرآن با این تفکر، استاد مطهرى مفصل بحث کرده است. ر. ک: حماسه حسینى، ج ۱، صص
۴۰۶ـ۴۰۴.

۸۲. حماسه حسینى، ج ۱، صص ۴۱۱ـ۳۹۷ و ج ۲، صص ۲۳۶ـ۲۳۱.

۸۳. شهیدى، سید جعفر، قیام امام حسین علیه السلام، ص ۱۸۵.

۸۴. آیتى، محمد ابراهیم، بررسى تاریخ عاشورا، ص ۴۷.

۸۵. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۷، ص ۱۵۹.

۸۶. احزاب ۳۳: آیه ۳۳ «بى شک خداوند مى خواهد هرگونه پلیدى را از شما اهل بیت ببرد
و شما را پاک سازد، پاک ساختنى».

۸۷. اخطب خوارزمى، مقتل الحسین علیه السلام، ج ۲، ص ۶۱؛ اللهوف، ص ۷۴.

۸۸. نگا: امام حسن و امام حسین علیهماالسلام، ص ۱۴۵.

۸۹. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۱۴۵.

۹۰. خصال، ج ۱، ص ۱۳۱.

۹۱. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۲۰۷.

۹۲. مصباح المتهجد، ص ۷۱۳.

۹۳. امام حسن و امام حسین علیهماالسلام، ص ۱۴۳.

۹۴. حسین، نفس مطمئنة، ص ۵۶.

۹۵. بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۸۴.

۹۶. همان، ج ۴۵، ص ۲۵۷.

۹۷. بحارالانوار، ج ۱۰۱، ص ۳۲۰.

۹۸. مصطفى آرنگ به نقل از اشک حسینى، سرمایه شیعه، ص ۶۶.
 
۹۹. المنتظم فى تاریخ الملوک و الامم، ج ۷، ص ۱۵.

۱۰۰. تکملة تاریخ الطبى، ص ۱۸۳.

۱۰۱. مرآت الجنان، ج ۳، ص ۲۴۷. مقصود عزادارى به طور علنى است.

۱۰۲. النجوم الزاهرة فى ملوک مصر و قاهرة، ج ۴،ص ۲۱۸.

۱۰۳. الخطط، مقریزى، ۲/۲۸۹. و نیز ر.ک: النجوم الزاهرة، ج ۴؛ ص ۱۲۶، بخش وقایع سال
۳۶۶؛ اتعاظ الحنفاء، مقریزى، ج ۲،ص ۶۷ به نقل از: سیاهپوشى در سوگ ائمه نور، صص
۱۶۱ـ۱۶۲.

۱۰۴. در این خصوص نگا: مقالات تاریخى، رسول جعفریان، ج اوّل، صفحات ۱۸۳ ـ ۱۸۵،
۲۰۱ـ۲۰۶.

۱۰۵. در این خصوص نگا: حسین، نفس مطمئنه، صص ۵ ـ ۱۸.

۱۰۶. نگا: بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۲۳، ۲۴۳، ۲۴۴، ۲۴۵، ۲۸۱، ۲۸۲، ۲۸۹، ۲۹۱، ۲۹۳ و ...
.

۱۰۷. شیخ صدوق، امالى، ص ۷۷.

۱۰۸. نگا: یادداشت هایى در زمینه فرهنگ و تاریخ، صص ۲۷۲ـ۲۷۳.

۱۰۹. ابن اثیر یکى از مورخان برجسته مى نویسد: ابومسلم خراسانى روزى خطبه خواند.
مردى برخاست و پرسید: این علامت سیاه که بر تو مى بینم، چیست؟ گفت: ابوزبیر از جابر
بن عبدالله انصارى روایت کرده است که گفت: پیغمبر صلى الله علیه و آله هنگام فتح
مکه عمامه سیاهى بر سر داشت و این لباس هیبت و لباس دولت است. ترجمه الکامل، ج ۹، ص
۱۱۴.

۱۱۰. بحارالانوار، ج ۴۳، صص ۱۷۴ ـ ۱۸۰.

۱۱۱. نگا: سیاهپوشى در سوگ ائمه نور، صص ۳۱ ـ ۵۳.

۱۱۲. نگا: معجم البلدان، حموى، ج ۳، ص ۴۵۲ و تاریخ گیلان و دیلمستان، ص ۲۲۳.

۱۱۳. دائرة المعارف، ج ۶، ص ۷۱۰ ـ ۷۲۲.

۱۱۴.
۱۱۵. ربیع الابرار و نصوص الاخبار، ج ۳، ص ۷۴۷.

۱۱۶. اخبار الدولة العباسیة، ص ۲۴۷.

۱۱۷. السیرة النبویة، ج ۳، صص ۱۰ ـ ۱۱.

۱۱۸. نگا: تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى، ج ۲، ص ۱۲۷.

۱۱۹. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۲۲.

۱۲۰. بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۸۸ و وسائل الشیعه، ج ۲، ص ۸۹۰.

۱۲۱. شرح نهج البلاغه، ج ۷، ص ۱۷۲.

۱۲۲. اخبار الدولة العباسیة، صص ۲۳۰ـ۲۳۲ و ۲۴۲.

۱۲۳. نگا: سیاهپوشى در سوگ ائمه نور، صص ۱۹۵ ـ ۲۰۰، ۱۲۹ـ۱۵۵، ۷۶ و ۷۷.

۱۲۴. العبقرى الحسان، ج ۱، ص ۱۹۹، به نقل از اشک حسینى، سرمایه شیعه، ص ۳۶ و ۳۷.

۱۲۵. در این خصوص نگا: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى، ج ۲، دفتر ۲، صص ۲۶۳ ـ ۲۷۲.

۱۲۶. مثنوى، ج ۳، دفتر ۵.
 
۱۲۷. نهج البلاغه، خ ۱۷۶، ص ۱۸۵.

۱۲۸. مثنوى، ج ۱، دفتر ۲.
 
۱۲۹. مفاتیح الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى.

۱۳۰. حافظ.
 
۱۳۱. اصول کافى، ج ۲، کتاب الدعاء، باب البکاء.

۱۳۲. نگا: دوست شناسى و دشمن شناسى در قرآن، فصل ۳.

۱۳۳. نگا: السیرة الحلبیه، ج ۲، ص ۲۴۷؛ بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۳۴۹، ج ۴۳، ص ۲۳۸، ج
۲۸، ص ۳۷، ج ۲۲، ص ۴۸۴، همان، ج ۸۲، ص ۱۰۴، همان، ج ۴۲، ص ۲۸۳ و ص ۲۸۸ و ... .

۱۳۴. حافظ.
 
۱۳۵. دعاى ابوحمزه ثمالى.

۱۳۶. اصول کافى، ج ۲، کتاب الدعاء، باب البکاء.

۱۳۷. بحارالانوار، ج ۷۳، ص ۱۵۷.

۱۳۸. مثنوى، ج ۲، دفتر ۳.
 
۱۳۹. اصول کافى، همانجا.

۱۴۰. مثنوى، ج ۳، دفتر ۵.
 
۱۴۱. اسراء ۱۷، آیه ۱۰۷ ـ ۱۰۹.

۱۴۲. مثنوى، ج ۱، دفتر ۲.
 
۱۴۳. میزان الحکمة، ج ۱، ص ۴۵۵، روایت ۱۸۴۵.

۱۴۴. همان، ح ۱۸۴۶.

۱۴۵. مثنوى، ج ۳، دفتر ۵.
 
۱۴۶. مریم ۱۹، آیه ۵۸.

۱۴۷. حافظ.
 
۱۴۸. مائده ۵، آیه ۸۳.

۱۴۹. مقالات، ج ۳، ص ۳۷۹.

۱۵۰. مثنوى، ج ۳، دفتر ۵.
 
۱۵۱. اصول کافى، همانجا.

۱۵۲. همان.

۱۵۳. مفاتیح الجنان، دعاى بعد از زیارت امیرالمؤمنین.

۱۵۴. دعاى ابوحمزه ثمالى.

۱۵۵. مرآه العقول، ج ۱۲، ص ۵۶.

۱۵۶. در این خصوص نگا: تجسم عمل و شفاعت، صص ۱۰۶ ـ ۱۱۶.

۱۵۷. بحارالانوار، ج ۸، ص ۵۳.

۱۵۸. مثنوى، دفتر ۵، ابیات ۲۲۶۷ - ۲۲۶۲.
 
۱۵۹. نگا: منتخب میزان الحکمه، ص ۲۴۹.

۱۶۰. «فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة اللّه التى فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق».

۱۶۱. علامه طباطبایى، المیزان، ج ۱۶، ص ۲۰۳.

۱۶۲. انگیزش و هیجان، ص ۳۶۷.

۱۶۳. روانشناسى شادى، ص ۴۲ و ۱۷۲.

۱۶۴. جلوه هاى شادى در فرهنگ و شریعت، ص ۴۷.

۱۶۵. روان شناسى شادى، روان شناسى کمال، راز شاد زیستن و....

۱۶۶. ناصر خسرو.
 
۱۶۷. شیخ حر عاملى، وسائل الشیعة، ج ۵، باب ملابس؛ شیخ طوسى، امالى، ح ۴۵؛ محمدباقر
مجلسى، بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۹۵؛ آیین زندگى، ص ۳۴.

۱۶۸. رودکى.
 
۱۶۹. توبه ۹، آیه ۸۲.

۱۷۰. گفتارها، ج ۲، ص ۲۲۵ ـ ۲۲۶.

۱۷۱. ر.ک: سوره الرحمن، واقعه ویس.

۱۷۲. اعراف ۷، آیه ۳۲.

۱۷۳. گفتارها، ج۲، ص۲۲۷ـ۲۲۸.

۱۷۴. بحرانى، تحف العقول، ص۴۹.

۱۷۵. آمدى، غررالحکم، ح۲۰۲۳.

۱۷۶. همان، ح۱۰۸۴.

۱۷۷. بحارالانوار، ج۷۸، ص۱۲.

۱۷۸. کلینى، اصول کافى، ج۲، ص۶۶۳.

۱۷۹. همان.

۱۸۰. بحارالانوار، ج۷۵، ص۳۲۱.

۱۸۱. کافى، ج۲، ص۱۹۲.

۱۸۲. وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۱۱۲، بحارالانوار، ج۱۶، ص۲۹۸؛ حسین نورى، مستدرک الوسائل،
ج۸، ص۴۱۸.

۱۸۳. فرودسى.
 
۱۸۴. اخلاق اسلامى، ص۹۸ـ۹۹؛ اخلاق الهى، ج۵، ص۲۳۸.

۱۸۵. یکى از صحابیان از رسول خدا پرسید: «آیا اگر با دوستان خود شوخى کنیم و
بخندیم، اشکالى دارد؟ حضرت فرمود: اگر سخن ناشایستى در میان نباشد، اشکالى ندارد
کافى، ج۲، ص۶۶۳ ن تحف العقول، ص۳۲۳.

۱۸۶. غررالحکم، ص۲۲۲.

۱۸۷. کافى، ج۲، ص۶۶۵.

۱۸۸. اخلاق الهى، ج۵، ص۲۵۶ـ۲۵۷.

۱۸۹. کافى، ج۲، ص۶۶۴.

۱۹۰. غررالحکم، ص۲۲۲.

۱۹۱. اخلاق الهى، ج۵، ص۲۵۸ـ۲۵۹.

۱۹۲. همان.

۱۹۳. کافى، ج۲، ص۱۶۳؛ وسائل الشیعه، ج۲۰، ص۲۱۳.

۱۹۴. شبسترى.
 
۱۹۵. مولوى.
 
۱۹۶. همان.
 
۱۹۷. امیرمؤمنان، على علیه السلام در توصیف عارفانه مى فرماید: «زاهدان، در دنیا
اگر چه بخندند، قلبشان مى گرید و اگر چه شاد باشند، اندوهشان شدید است نهج البلاغه،
خطبه ۱۱۳؛ ر.ک: شرح مقامات اربعین، ص۲۶۰ـ۲۶۲..

۱۹۸. ر.ک: الطریحى، مجمع البحرین، ج ۱، ص ۲۳۷، معین، محمد، فرهنگ فارسى، ج ۱، ص
۱۱۸۵، مفردات راغب، ص ۸۱.

۱۹۹. محدثى، جواد، درسهایى از زیارات عاشورا، ص ۱۴، عزیزى تهرانى، اصغر؛ شرح زیارت
عاشورا، ص ۳۵.

۲۰۰. اسراء ۱۷، آیه ۳۳.

۲۰۱. ر.ک. فرهنگ عاشورا، واژه «ثار».

۲۰۲. محاسن برقى، ج ۱، ص ۲۹۱.

۲۰۳. کامل الزیارات، ص ۳۶۸ و ص ۴۰۶.

۲۰۴. ماکس لوچه، ترجمه منیره روانى پور، ۱۳۶۸.

۲۰۵. همان.

۲۰۶. اکبر زاده، ۱۳۷۴.

۲۰۷. رمضان زاده، ۱۳۷۱.

۲۰۸. اکبر زاده، ۱۳۷۴.

۲۰۹. بحارالانوار، ج ۸۳، ص ۲۴۸.

۲۱۰. همان، ج ۷۸، ص ۳۳۰؛ رى شهرى، میزان الحکمه، ج ۸، ص ۴۷۲.

۲۱۱. نذیر الحمدان، ۲۰۰۲.

۲۱۲. قصص ۲۸، آیه ۷۳؛ اسراء (۱۷)، آیه ۱۷؛ فرقان ۲۵، آیه ۴۷؛ یونس (۱۰)، آیه ۶۷.

۲۱۳. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶، ص۲۲.

۲۱۴. طریقه دار، ۱۳۸۰.

۲۱۵. طه ۲۰، آیه ۱۰۹.

۲۱۶. انبیاء ۲۱، آیه ۲۸.

۲۱۷. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۱۴۷۲، ح ۹۴۸۲.

۲۱۸. بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۲۲۰.

۲۱۹. مدثر ۷۴، آیات ۴۸ ـ ۴۲.

۲۲۰. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۱۴۷۲، ح ۹۴۸۵.

۲۲۱. بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۱۵۸، ح ۳؛ کنز العمال، ج ۱۴، ص ۳۹۹، ح ۳۹۰۵۷.

۲۲۲. ر.ک: محمد شجاعى، تجسم عمل و شفاعت، ص ۱۰۶.

۲۲۳. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۱۴۷۵، ح ۹۵۰۶.

۲۲۴. همان، ح ۹۵۰۴ و ۹۵۰۵؛ بحارالانوار، ج ۸، ص ۴۳، ح ۳۴، ۴۲، ۴۳ و ص ۳۶ و ۳۷.

۲۲۵. بحار الانوار، ج ۸، ص ۷۳۶، ح ۹.

۲۲۶. امالى صدوق، ص ۳۷۰؛ بحارالانوار، ج ۹۳، ص ۲۱۸، ح ۴.

۲۲۷. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۱۴۷۲، ح ۹۴۸۷؛ کنز العمال، ج ۱۴، ص ۳۹۹، ح ۳۹۰۵۹.

۲۲۸. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۱۴۷۲، ح ۹۴۸۴.

۲۲۹. همان، ح ۹۴۸۶.

۲۳۰. بحار الانوار، ج ۸، ص ۴۰، ح ۲۲ و ۲۳.

۲۳۱. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۱۴۷۶، ح ۹۵۲۳.

۲۳۲. میزان الحکمه، ج ۴، ص ۱۴۷۲، ح ۹۴۸۶؛ کافى، ج ۳، ص ۲۷۰.

۲۳۳. نهج البلاغه، نامه ۳۱.

۲۳۴. مثنوى، دفتر سوم.

۲۳۵. بقره ۲، آیه ۲۱۶.

۲۳۶. العبقرى الحسان، ج ۱، ص ۱۹۹، به نقل از اشک حسینى، سرمایه شیعه، ص ۳۶ و ۳۷.

۲۳۷. ر.ک: الطریحى، مجمع البحرین، ج ۱، ص ۲۳۷، معین، محمد، فرهنگ فارسى، ج ۱، ص
۱۱۸۵، مفردات راغب، ص ۸۱.

۲۳۸. محدثى، جواد، درسهایى از زیارات عاشورا، ص ۱۴، عزیزى تهرانى، اصغر؛ شرح زیارت
عاشورا، ص ۳۵.

۲۳۹. اسراء ۱۷، آیه ۳۳.

۲۴۰. ر.ک. فرهنگ عاشورا، واژه «ثار».

۲۴۱. محاسن برقى، ج ۱، ص ۲۹۱.

۲۴۲. کامل الزیارات، ص ۳۶۸ و ص ۴۰۶.

 

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.