قسمت اول ۱۳۹۰/۱۰/۱۷ - ۳۴ بازدید

نام کتاب : معراج السعاده

مؤ لف : عالم ربانى ملا احمد نراقى (قدس سره)
زندگینامه و آثار مرحوم ملا احمد نراقى
نقش مرحوم حاج ملا احمد نراقى در جنگ دوم با روسیه تزارى:
پدر مرحوم نراقى:
نام کتاب : معراج السعاده

مؤ لف : عالم ربانى ملا احمد نراقى (قدس سره)
زندگینامه و آثار مرحوم ملا احمد نراقى
نقش مرحوم حاج ملا احمد نراقى در جنگ دوم با روسیه تزارى:
پدر مرحوم نراقى:
اساتید مرحوم نراقى
مشایخ روایتى او
شاگردان او
تالیفات مرحوم نراقى
فرزندان مرحوم نراقى
وفات مرحوم نراقى
کتاب معراج السعادة
در مورد چاپ کتابى که پیش رو دارید این کارها انجام شده
مصادر مقدمه
باب اول: در بیان بعضى مقدمات نافعه، از بیان حالات نفس و منفعت فضایل اخلاق و مضرت رذایل آن
فصل اول: شناختن نفس مقدمه شناختن خدا
تاثیر شناختن نفس در تهذیب اخلاق
فصل دوم: ترکیب انسان از جسم و نفس
فصل سوم: راه شناختن نفس
فصل چهارم: حقیقت و ماهیت آدمى
فصل پنجم: سیر به عالم بالا با جنبه روحانى
فصل ششم: لذت و الم جسم و روح
فصل هفتم: مفاسد بیمارى نفس و فوائد صحت آن
علم بدون تزکیه، علم نیست
توجه به صحت جسم، و غفلت از صحت و روح
فصل هشتم: حصول ملکات نفسانیه به تکرار اعمال
فصل نهم: فایده علم اخلاق و برترى آن بر سایر علوم
فصل دهم: تهذیب اخلاق و ثمره آن
سعید مطلق کیست
باب دوم
فصل اول: قواى چهارگانه و تبعیت سایر قوا از آنها
اما این چهار سرهنگ
قوه عاقله
فصل دوم: لذت و الم قواى چهارگانه
منحصر نبودن لذات در لذات جسم
سعى در استیلاى قوه عاقله بر سایر قوا
فصل سوم: قواى چهارگانه سر منشا نیکیها و بدیها
فصل چهارم: در بیان اینکه قوه عقلیه ادراک کلیات کند، و قوه وهمیه ادراک جزئیات نماید
فصل پنجم: کارفرمائى قوه عامله
فصل ششم: اجناس صفات رذیله
فصل هفتم: مقابل هم بودن اوصاف رذیله و صفات فاضله
فصل هشتم: مشتبه شدن صفات رذیله به صفات حسنه
در بیان محافظت اخلاق حمیده از بیرون رفتن از حد اعتدال
فصل اول: حفظ تعادل اخلاق حمیده
شباهت علم اخلاق به علم طب
فصل دوم: مقدمات تزکیه نفس
فصل سوم: تشخیص امراض نفسانى
اسباب امراض نفسانى
راه معالجه امراض نفسانى
باب چهارم: در تفصیل انواع اخلاق و بیان شرافت فضایل و کیفیت اکتساب هر یک و شرح مفاس
اخلاق حسنه و ذمیمه و فواید و مفاسد آنها
مقام اول: عدالت
فصل اول: در بیان آن چه متعلق است به قوه عامله و آن عبارت است که از عدالت و در آن چند فصل است
اقسام و درجات عادل
فصل دوم: اقسام عدالت
فصل سوم: عدالت سر منشا کمال و سعادت
فصل چهارم: اتصاف مصلح به عدالت
مقام دوم: در بیان معالجه اخلاق ذمیمه که متعلق است به قوه عاقله
معالجه جربزه و جهل و تحصیل ضد آنها
مطلب اول: در بیان دو جنس رذیله و ضد آنها
فصل پنجم: حکمت در مقابل جربزه و جهل
شرافت و فضیلت علم و علماء
آداب و شروط تعلم
آداب تعلیم
علم اصول عقاید
احتراز از معاصى سبب اعتقاد جازم
تلقین ترجمه عقائد به اطفال
وجوب عینى علم اخلاق
علم مقدمه عمل
مطلب دوم: در بیان سایر انواع رذایلى که از دو جنس مذکور، یعنى: جربزه و جهل بسیط،ناشى مى شوند
جهل مرکب
شک و حیرت
یقین و اقل مراتب آن
علامات صاحب یقین
مراتب یقین
شرک و اقسام آن
فصل: توحید و اقسام آن
مراتب توحید و اثرات آن
فصل: علائم ترقى در مراتب توحید
فصل: آشنائى با اسرار ملک و ملکوت
صفت چهارم: خواطر نفسانى و وساوس شیطانى
افکارى که دل را مشغول مى کند
فصل: اقسام الهام و وسوسه و علامات آنها
فصل: مضرات وساوس شیطانى و خواطر نفسانى
فصل: معالجه امراض نفسانى
غفلت از خدا سبب وسوسه شیطان
ذکر قلبى مانع وساوس و خواطر
فایده: کیفیت سد ابواب خواطر، و رفع وساوس
فصل: خواطر و افکار محموده و اقسام آنها
تدبر در آفرینش اقلیم وجود
حکمت الهى در خلقت پشه و زنبور
قدرت نمائى حق در خلقت انسان
تفکر در استخوانها و رگهاى بدن
تامل در عجایب استخوان سر
نگاهى به اسرار چشم و نقش آن
در عجایب گوش
حکمتهاى نهفته در صورت انسان
دستگاه گوارش بدن
دستگاه گردش خون
نگاهى به چگونگى خلقت دستها و انگشتان
ترکیب مخصوص آفرینش پاى آدمى
حکمت الهى در غذا و تربیت نوزاد
نقش قوه خیالیه و واهمه و عاقله
آیات آفاق: مشاهده قدرت پروردگار در کره زمین
انواع گیاهان و فوائد آنها
درختان و شکوفایى آنها
اصناف حیوانات
عجایب دریاها
تفکر در کرات آسمانى
عظمت آسمانها
تفکر در اعمال و افعال خود
مکر و حیله
طریقه خلاصى از مکر و حیله
مقام سیم: در بیان صفات رذیله و اخلاق جمیله که متعلق است به قوه غضبیه
تهور
جبن
خوف و اقسام آن
فصل: انواع خوف مذموم
علل خوف از مرگ
فصل: اطمینان قلب و طریقه تحصیل آن
ایمنى از مکر خدا
فصل اول: سبب ایمنى از مکر الله
فصل دوم: خوف از خدا و انواع آن
فصل سوم: مکروهاتى که سر منشا خوف و ترس است
خوف از سوء عاقبت
فصل چهارم: خوف از خدا عالى ترین درجه خوف
فصل پنجم: کیفیت تحصیل صفت خوف از خدا - جل جلاله -
علت نترسیدن از سوء خاتمه
راه محافظت خاطر از معاصى در وقت مردن
یاس و ناامیدى از رحمت خدا و مذمت آن
فصل: رجاء و امیدوارى به خدا
آیات و اخبار در فضیلت رجاء
امورى که وسیله نجات مؤمنین است
رجاء و امیدوارى بدون طاعت
فصل: خوف اصلح است یا رجاء؟
فصل: طریقه تحصیل رجاء
ضعف نفس و معالجه آن
فصل: قوت نفس و طریقه تحصیل آن
دنائت همت و مذمت آن
بى غیرتى و بى حمیتى و مذمت آن
فصل: غیرت در دین و ناموس
غیرت در اولاد و تربیت آن
غیرت در مال
عجله و شتابزدگى و مذمت آن
فصل: وقار و طمانینه
سوء ظن و بد دلى به خدا و خلق
طریقه معالجه بدگمانى به خدا و خلق
فصل: حسن ظن به خدا و خلق
غضب و اسباب آن
فصل: غضب مفرط و مفاسد آن
فصل: معالجه غضب
فصل: حلم و کظم غیظ
در صدد انتقام بودن و مذمت آن
فصل: عفو و بخشش و فضیلت آن
صفت یازدهم: غلظت و درشتى در گفتار و کردار
شرافت مدارا کردن با مردم
صفت دوازدهم: کج خلقى
معالجه کج خلقى
صفت سیزدهم: عداوت و دشمنى
معالجه عداوت و دشمنى
فصل: مذمت ضرب، فحش، لعن و طعن
نفرین به مسلمان
صفت چهاردهم: عجب و خود بزرگ بینى و مذمت آن
عجب، سرمنشا آفات و صفات خبیثه دیگر
فصل: معالجه مرض عجب
معالجه تفصیلى مرض عجب
علاج عجب به علم
علاج عجب به عبادت و طاعت
علاج عجب به ورع و تقوى و نحو اینها
علاج عجب به حسب و نسب
علاج عجب به جمال
در علاج عجب به مال
علاج عجب به قوت و قدرت خود
علاج عجب به جاه و منصب و نحو اینها
علاج عجب به عقل و زیرکى خود
فصل: شرافت شکسته نفسى و حقیر شمردن خود
صفت پانزدهم: کبر و فرق آن با عجب
متکبرین در روز قیامت
فصل: اقسام تکبر و درجات متکبرین
فصل: طریقه معالجه تکبر
فصل: علائم و نشانه هاى تکبر و تواضع
فصل: تواضع و فروتنى
فایده: مذموم بودن ذلت و خوارى
صفت شانزدهم: افتخار (فخر) و مذمت آن
صفت هفدهم: بغى و سرکشى و علاج آن
صفت هیجدهم: خودستایى
صفت نوزدهم: عصبیت
صفت بیستم: کتمان حق و مذمت آن
فصل: انصاف
صفت بیست و یکم: قساوت قلب و سخت دلى و علاج آن
مقام چهارم: در بیان آنچه متعلق است به قوه شهویه از رذایل صفات و کیفیت معالجه آنها، و فضایل ملکات و طریق تحصیل آنها
مطلب اول: دو جنس صفات خبیثه متعلقه به قوه شهویه، و ضد آنها
فصل اول: مذمت شره و مفاسد شکم پرستى
ثمرات گرسنگى
مفاسد پیروى از شهوت فرج
فصل دوم: مذمت خمود و فواید نکاح
فصل سوم: عفت، ضد شره و خمود
مطلب دوم: سایر صفاتى که متعلق است به قوه شهویه
صفت اول: محبت دنیاى دنیه و بیان این صفت و آنچه متعلق به آن است در چند فصل ذکر مى شود.
فصل: حقیقت دنیا فى نفسه
حقیقت دنیا در حق بندگان
فصل: تقسیم دنیا به مذموم و غیر مذموم
فصل: مذمت دنیا و بى ارزشى و بى اعتبارى آن
فصل: چیزهایى که دنیا را به آنها تشبیه کرده اند
فصل: بیان دنیاى ممدوح و مذموم
اقسام آنچه در دنیا هست
فصل: فقر و غنا و حالتهاى آنها
فصل: مذمت مال و مالدارى
مدح مال
فصل: مفاسد مال
فواید مال
فصل: طرق رهایى از مفاسد مال
فصل: زهد و فضیلت آن
زهد و زاهد از دیدگاه آیات و روایات
نگاهى بر زهد پیامبر (ص) و على (ع)
فصل: درجات و اقسام زهد
فایده زاهد حقیقى و علائم او
صفت دوم: مفاسد غنا و بى نیازى
فصل: فقر و اقسام آن
فصل: فضیلت و شرافت فقر و فقرا
فصل: فضیلت فقیر صابر و راضى، بر غنى شاکر و سخى
فضیلت فقیر حریص بر غنى حریص
فصل: فرق بین فقیر و گدا و مذمت تکدى
اقسام احتیاج آدمى و کیفیت سؤال کردن در آنها
صفت سوم: حرص و مفاسد آن
فصل: ملکه قناعت
فصل: طریقه معالجه صفت حرص، و تحصیل ملکه قناعت
صفت چهارم: طمع و مفاسد آن
فصل: شرافت استغنا و قطع طمع
صفت پنجم: بخل و مذمت آن
فصل: فضیلت سخاوت
ایثار، بالاترین مرتبه سخاوت
فصل: معالجه مرض بخل
فصل: چگونگى مصرف مال
فصل: نکات باطنیه سخاوت
اول: زکاة
اسرار وجوب زکاة
دوم: آداب انفاق کننده
علاج منت گذاردن و ایذاى فقیر
فایده: آداب انفاق شونده
خمس
نفقه اهل و عیال
صدقات مستحبه
هدیه
مهمانى کردن و آداب آن
آداب میهمان
حق معلوم، و حق حصاد
قرض دادن
مهلت دادن قرض دار
اعانت مسلمین نمودن
حفظ آبرو و دفع شر اشرار
ساختن مسجد، مدرسه و پل
مال حرام خوردن
فصل: اموال حلال و حرام و مشتبه و درجات آنها
فرق بین هدیه و رشوه
فصل: فضیلت اجتناب از مال حرام
فصل: مداخل مال حلال
اصناف دزدان و گدایان
خیانت و عذر در مال
خوض در باطل
سخن بى فایده گفتن
فصل: خاموشى و ترک سخنان لغو و بى فایده
مقام پنجم: صفاتى که متعلق است به سه قوه عاقله، غضبیه، شهویه، یا به دو قوه ازاین سه قوه از رذایل و فضایل و آن صفات بسیار است
حسد و مفاسد آن
حسود سود نمى برد
فایده: مراتب حسد
فصل: موجبات حسد
فایده: حسدورزى هر صنفى به صنف خود
محبت دنیا منشا همه اسباب حسد
فصل: معالجه مرض حسد با علم و عمل
حسد مایه ضرر دنیوى حاسد است نه محسود:
فایده: دو قسم حسد مذموم و حرام
فصل: مدح و فضیلت نصیحت و خیر خواهى
صفت دوم: اهانت و تحقیر نمودن بندگان خدا و مذمت آن
تعظیم و احترام کردن به بندگان خدا و فضیلت آن
احترام پیران
احترام سادات
صفت سیم: ظلم و مفاسد آن
برگشت اثر هر ظلمى، به خود ظالم یا به اولاد او
پاسخ ظالم در روز قیامت! ! !
آه مظلوم
اعانت به ظالم و راضى به فعل او شدن
عدالت و فضیلت آن
فواید دنیوى عدالت
فصل: آثار و لوازم عدالت
حکایت دادرسى نمودن سلطان محمود غزنوى
حکایت دادرسى سلطان ملک شاه
فصل: معالجه مرض ظلم و تحصیل ملکه عدالت
صفت چهارم: ترک اعانت مسلمین و عدم اهتمام در امور ایشان
فصل: اهتمام در ثواب قضاى حوائج مسلمین و اعانت بر ایشان
ثواب اعانت بر مسلمین و برآوردن حاجات ایشان
صفت پنجم: کوتاهى و مسامحه کردن در امر به معروف و نهى از منکر
فصل: اهتمام در امر به معروف و نهى از منکر
وجوب امر به معروف و نهى از منکر و شرایط آن
شرایط آمر و ناهى
شرایط امر و نهى شونده
فصل: مراتب امر به معروف و نهى از منکر
فصل: مختصرى از محرمات شایعه در میان مردم
صفت ششم: مذمت قهر کردن و دورى از برادران دینى
فصل: فضیلت و ثواب آشتى و الفت
صفت هفتم: قطع صله رحم و اسباب آن
وجوب و فضیلت صله رحم و فواید آن
فایده: مراد از رحمى که صله آن واجب و قطع آن حرام است
صفت هشتم: عقوق والدین و مذمت آن
فضیلت نیکى به والدین
فصل: حقوق همسایگان
صفت نهم: مذمت عیبجوئى کردن
فضیلت عیب پوشى کردن
چون برآید از بدان نیکى و از نیکان بدى
صفت دهم: مذمت فاش کردن راز مردم و فضیلت راز دارى
صفت یازدهم: سخن چینى و نمامى و مفاسد آن
اعتنا نکردن به سخن نمام
صفت دوازدهم: افساد میان مردم و ذم و عقاب آن
اصلاح میان مردم و فضل و ثواب آن
صفت سیزدهم: شماتت کردن
صفت چهاردهم: مراء و جدال و مخاصمه
ممدوح بودن خصومت در حق شرعى
صفت پانزدهم: سخریه و استهزاء کردن
صفت شانزدهم: مزاح و خنده و بذله گویى و شوخى کردن
صفت هفدهم: معنى و حقیقت غیبت
فصل اول
غیبت به غیر زبان
شنونده غیبت نیز حکم غیبت کننده را دارد
فصل دوم: آیات و اخبار وارده در حرمت و مذمت غیبت
فصل سوم: معالجه اجمالى مرض غیبت
معالجه تفصیلى مرض غیبت
فصل چهارم: مواضعى که غیبت در آنها جایز است
مواضعى که بعضى از علما، حکم به تجویز غیبت کرده اند
فایده
فصل پنجم: شرافت ستایش و مدح مسلمین
صفت هیجدهم: دروغ گفتن
مواضعى که دروغ گفتن در آنها جایز است
توریه کردن
دروغهاى حرامى که مردم در آنها سهل انگارند
فصل: اجتناب از کذب، و طریقه خلاصى از آن
دروغ گفتن مایه رسوایى
فصل: صدق و راستگویى
کذب در کردار و اعمال
کذب در اخلاق و مقامات دین
فایده: مفاسد و آفات زبان
صمت و خاموشى ضد آفات و مفاسد زبان
صفت نوزدهم: حب جاه، شهرت، و ریاست
فصل: آیات و روایات وارده در مذمت حب جاه و شهرت
فصل: جاه و ریاست بى ضرر و ممدوح
فصل: علاج علمى و عملى مرض حب جاه و ریاست
حکایت شاهزاده اى که مى خواست داماد شود
معالجه عملى حب جاه
فصل: شرافت گمنامى و بى اعتبارى
حکایت فرزند گمنام هارون الرشید
قصه معاویه، پسر یزید پلید
صفت بیستم: دوست داشتن مدح و ثنا، و کراهت داشتن ذم
مراتب صاحب صفت فوق
اسباب مدح و خوش آمدگویى
فصل: معالجه حب مدح و ثنا، و کراهت ذم
معالجه کراهت از مذمت
علاج عملى صفت مذکور
صفت بیست و یکم: ریا
فصل: اقسام و انواع ریا
فصل: مفاسد اقسام ریا و احکام آنها
فایده: تا ریا ریشه کن نشده عبادات لازم است در خلوت انجام شود
فصل: علاج ریا
معالجه عملى مرض ریا
فصل: اخلاص
آفات اخلاص
فصل: فضیلت و شرافت اخلاص
صفت بیست و دوم: نفاق و دورویى، و مذمت آن
موارد استثنا شده از نفاق
صفت بیست و سوم: غرور و مذمت
فصل: طوایف اهل غرور، و اسباب غرور، و معالجه آنها
کفار و صاحبان مذاهب فاسد
اهل فسق و معاصى
اهل علم
واعظان
مغرورین از اهل عبادت
اهل تصوف، و درویشان و فریفتگان
سلاطین و حکام و صاحبان امر و نهى
اغنیا و مالداران
صفت بیست و چهارم: طول امل و اسباب آن
فصل: قصر امل و فواید آن
طوایف مختلف مردم در رابطه با طول امل و قصر امل
فصل: معالجه طول امل
صفت بیست پنجم: گناهکارى و اصرار بر معاصى و عدم پشیمانى از آن
فصل: توبه و پشیمانى و اسباب آن
فصل: فضیلت توبه
توبه از همه گناهان
فصل: قبولى توبه داراى شرایط
حکایت توبه «شعوانه »
حکایت توبه مرد گناهکار و قبولى توبه اش
فصل: اقسام توبه و بیان آنها
شرایط توبه از نظر حضرت على - علیه السلام -
فایده: اجتناب از گناهان کبیره، کفاره گناهان صغیره
اسبابى که گناه صغیره را کبیره مى کنند
فصل: اقسام توبه کنندگان
عدم اعتماد به نفس نباید مایه پشیمانى از توبه شود
صفت بیست و ششم: فراموشى از اعمال خود، و غفلت از محاسبه آنها
فصل: محاسبه و مراقبه
فصل: عقل، تاجر راه آخرت
مرابطه و اجزاى آن
کیفیت محاسبه نفس
اسبابى که اعمال مرابطه با آنها آسان مى شود
مطالعه احوال صالحین سلف
صفت بیست و هفتم: مذمت کراهت و شرافت ضد آن (محبت)
وجوه ادراک آدمى و اقسام موجودات
فصل: اسباب محبت و اقسام آن
فصل: هیچ دلى از محبت خالى نیست
فصل: محبت به خدا بالاترین محبت ها
اجتماع همه اسباب محبت در حق پروردگار
فصل: فساد قول کسى که محبت خدا را فقط مواظبت بر طاعات مى داند
محبت خدا از نظر قرآن و پیامبر اکرم (ص)
محبت خدا از نظر پیامبران الهى
فصل: محبت خدا اکمل لذتها
راههاى لقاء و مشاهده و وصال حضرت حق
فصل: طریق تحصیل محبت و معرفت خدا
فصل: علائم و آثار محبت خدا
حکایت بنده اى که ذره اى از معرفت خدا به او عطا شد
علائم و آثار دیگر محبت و معرفت خدا
ابراهیم خلیل الرحمن و محبت و معرفت خدا
حکایت فرزند قربانى کردن ابراهیم
فصل: حقیقت شوق به لقاى خدا
حقیقت انس به خدا
فصل: خلوت و عزلت و فواید آن
فواید مخالطه با مردم
خلوت و عزلت بهتر است یا مخالطه با مردم؟
فصل: آیات و اخبارى که دلالت مى کنند خدا بندگان خود را دوست دارد
فصل: پیرامون حب فى الله و بغض فى الله
و دوستى در راه خدا دو قسم مى شود:
درجات معصیت و اظهار بغض
وفا و جفا
صفت بیست و هشتم اعتراض بر اراده و تقدیرات خدا
فصل: رضا بر قضا و مقدرات الهى
فصل: رضا از ثمرات محبت
فصل: عدم منافات رضا با دعا
فصل: طریق تحصیل رضا
صفت بیست و نهم: حزن و اندوه بر امور دنیویه و علاج آن
صفت سى ام: مذمت بى اعتمادى به خدا و اعتماد به غیر خدا
فصل: توکل بر خدا و فضیلت آن
فصل: تقسیم امور بندگان
عدم منافات اسباب با توکل
فصل: درجات توکل
فصل: طریقه تحصیل صفت توکل و علامت حصول آن
صفت سى و یکم: کفران نعمت و شکر آن
فصل: فضیلت شکر نعمت
فصل: شناختن اشیائى که رضاى خدا در آنهاست
فصل: شکر نعمت و کفران نعمت به امورى که در اختیار انسان است
فصل: شناختن نعمتهاى الهى
فصل: فهمیدن و درک غذا قبل از خوردن
فصل: رغبت آدمى به غذا
فصل: حکمتهاى نهفته در دانه گندم
فصل: تصرفات لازم براى تحصیل نان
فصل: طبقات و اصناف ملائکه و اعمال ایشان
فصل: سبب تقصیر مردم در شکر گزارى
فصل: طریقه تحصیل شکر گزارى حضرت بارى
صفت سى و دوم: جزع و بى تابى
فصل: صبر و شکیبایى
فصل: صبر در حال رفاهیت و نعمت
فصل: ثمراتى که بر صبر مترتب مى شود
فصل: امورى که طالب صبر باید مراعات نماید
صبر حضرت ایوب - علیه السلام -
فایده
صفت سى و سوم: فسق است
باب پنجم: اسرار و آداب عبادات
مقصد اول: در طهارت و نظافت
فصل اول: آداب باطنیه طهارت بدن از خبث
فصل دوم: آداب باطنیه طهارت بدن از حدث
فصل سوم: ازاله فضلات و کثافات بدن
مقصد دوم: بعضى از اسرار و آداب باطنیه نماز
فصل اول: چیزهایى که حقیقت و روح نماز است
فصل دوم: غفلت، مخالف روح و حقیقت نماز
فصل: علل و اسباب آداب باطنیه نماز
طریقه تحصیل اسباب و آداب باطنیه نماز:
اقسام اسباب مشغولى دل:
فصل چهارم: اسرار و اشارات متعلقه به شروط و افعال و ارکان نماز
فصل پنجم: آداب دخول در نماز
فصل ششم: آداب قرائت و بقیه اعمال نماز
فصل هفتم: آداب و شرایط امام جماعت
مقصد سوم: در بعضى از آداب باطنیه ذکر و دعا
فصل اول: بعضى از آداب و شرایط ذکر
فصل دوم: بعضى از آداب و شرایط دعا
مقصد چهارم: بعضى از شرایط و آداب تلاوت قرآن
فصل: آداب ظاهریه قرائت قرآن
آداب باطنیه قرائت قرآن
مقصد پنجم: شمه اى از آداب روزه
درجات روزه
مقصد ششم: بعضى از آداب حج
فصل اول: بعضى از اسرار آداب باطنیه حج
فصل دوم: امورى که هنگام توجه به حج باید مراعات شود
فصل سوم: اسرار باطنیه مقدمات و اعمال حج
مقصد هفتم: آداب زیارت بعضى از مشاهد مشرفه
فصل: ثواب و فضیلت زیارت
بسمه تعالى
زندگینامه و آثار مرحوم ملا احمد نراقى
«ملا احمد نراقى » ، فرزند مرحوم «حاج ملا مهدى نراقى » ، در سال ۱۱۸۵ هجرى قمرى (۱) مطابق با ۱۱۵۰ شمسى در نراق (۲) متولد شد. او از فحول علماى دین، و اکابر مجتهدین شیعه مى باشد، که در علم فقه، اصول،حدیث، رجال، نجوم، ریاضى، معقول و منقول، ادبیات و شعر تبحر داشته و علاوه بر علوم متداول عقلى و نقلى در بسیارى از علوم دیگر مهارتى بسزا داشته (۳) ملا احمد نراقى فردى زاهد، متقى، و در اوصاف حمیده و اخلاق فاضله زبانزد خاص و عام بوده و در فخر و فضل او همین بس که استاد خاتم الفقها مرحوم «شیخ مرتضى انصارى » - اعلى الله مقامه الشریف - بوده است. صاحب «روضات الجنات » او را اینچنین ستوده: «...او دریایى مواج، بحرى متلاطم، استادى ماهر، استوانه اکابر، ادیبى شاعر، و فقیهى برازنده، از بزرگان دین و عظماى مجتهدین به شمار مى آمد.از دانش پر، و از کودکى صدفى مملو از در بود. نراقى مجتهدى جامع بود و از اکثر علوم، بویژه اصول، فقه، ریاضى و نجوم بهره کامل و کافى داشت..» . (۴) مرحوم نراقى از علماى طراز اول قرن سیزده هجرى و سر آمد آنان بوده، و در عین داشتن ریاست و شهرت، در توجه به احوال اشخاص ناتوان و بى بضاعت بسیار کوشا بوده و با شفقت و ملاطفت همواره ملجا مراجعات بوده. تلاش بى وقفه او در تحصیل علم و کمالات، و اخلاق وارسته او در ارشاد و هدایت، و اهتمام او به نگهدارى از طلاب و اداره زندگى آنها نقشى بسزا در پیشرفت مذهب داشته. آثار گرانبهاى علمى او در زمینه هاى گوناگون، نشانه جامعیت اوست.و ویژگى دیگراو در پدیدآوردن این اثرهاى ارزنده، پیروى و متابعت او از پدرش مى باشد، زیرا با تلاش او تصانیف پدرش به دنیاى علمى معرفى شد. پدرش مرحوم ملا مهدى نراقى در فقه کتاب «معتمد الشیعه » را تالیف نمود و او کتاب «مستند الشیعه » را.پدر کتاب «مشکلات العلوم » را در فنون مختلف به رشته تحریردر آورد، و پسر کتاب «خزائن » را در تکمیل آن.پدر در علم اخلاق کتاب شریف «جامع السعادات » را بنگاشت، و پسر کتاب «معراج السعادة » را.او همچنین بسیارى از آثارمرحوم پدر را شرح نموده و بدین وسیله همواره نام و یاد او را در خاطره ها زنده نگه داشت، و به ادعاى بسیارى باعث شهرت پدر گردید. تالیفات مرحوم نراقى، هم در زمان خودش و هم پس از او مورد عنایت و مراجعه علمابوده، به طورى که فقیه بزرگ شیعه مرحوم «سید کاظم یزدى » صاحب «عروه » - رضوان الله تعالى علیه - همیشه سه کتاب مهم فقهى در نزدش عزیز و مورد مراجعه بوده که یکى از آنها مستند مرحوم نراقى است (۵) مرحوم نراقى از روحى لطیف و ذوقى سرشار برخوردار بوده، و اشعار عرفانى و اخلاقى بسیارى سروده که حاوى مضامین توحیدى است و در دو دیوان به نام او جمع آورى شده. یکى «دیوان اشعار» و دیگرى دیوان مثنویات او که به نام «طاقدیس » مشهور است و بارهادر ایران چاپ شده. کتاب طاقدیس که به سبک و روش مثنوى ملاى رومى است، شامل قصص و داستانهاى اخلاقى و تربیتى است که با نظمى شیوا و دلنشین به رشته تحریر در آمده.او دراشعارش به صفایى تخلص مى کرده.از اشعار نغز اوست: ساقى به یاد یار بده ساغرى ز مى از آن گنه چه باک که باشد به یاد وى من ژنده پوش یارم و دارم به جان او ننگ از قباى قیصر و عار از کلاه کى تا کى دلا به مدرسه طامات طرهات بشنو حدیث یار دو روزى ز ناى نى واعظ مگو حدیث بهشت و قصور و حور ماتوسن هوا و هوس کرده ایم پى ما عندلیب گلشن قدسیم باغ ما ایمن بود زباد خزان و هواى دى زاهد برو چه طعنه مستى زنى که هست مست از خیال دوست صفایى نه مست مى (۶) یا رب ز بخت ماست که شد ناله بى اثر یا هرگز آه و ناله و زارى اثر نداشت زان بى نشان ز هر که نشان جستم اى عجب دیدم چو من ز هیچ نشانى خبر نداشت گفتم علاج غم به دعاى سحر کنم غافل از اینکه تیره شب ما سحر نداشت دردا که دوش طاعت سى سال خویش را دادم به مى فروش به یک جرعه برنداشت دنیا و آخرت همه دادم به عشق و بس شادم که این معامله یک جو ضرر نداشت گر ترک عشق کرد صفایى عجب مدار بیچاره تاب محنت از این بیشتر نداشت (۷) اى خدا خواهم برون از هر دو عالم عالمى تا ز رنج جسم و جان آنجا برآسایم دمى این خمار کهنه ما را کجا باشد علاج از سبو یا خم دریغا گر ز مى بودى یمى زخم دل را مرهمى جستم طبیبى دید و گفت زخم شست قاتلى هست این ندارد مرهمى آدمى زادى که مى گویند، اگر این مردمند اى خوشا جایى که در آنجا نباشد آدمى (۸) نقش مرحوم حاج ملا احمد نراقى در جنگ دوم با روسیه تزارى:
مرحوم نراقى در عهد قاجاریه و در دوران پادشاهى فتحعلى شاه قاجار مى زیسته. دوره قاجاریه از شگفت انگیزترین ادوار تاریخ ایران است.دوره اى است که قدرتهاى بزرگ جهان از اقصى نقاط دنیا به علل گوناگون چشم به آن دوخته بودند. و ایران مرکزى شده بود که تمام قدرتها دور آن دایره زده بودند (۹) . روسها قسمتى از نواحى شمالى ایران را اشغال کرده، و به بدترین وضع با اهالى آنجارفتار مى کردند. پس از شکست ایران در جنگهاى اول با روسیه (۱۲۳۰ مطابق با ۱۸۱۵ میلادى) و از دست دادن برخى از ولایات و نقاط سرحدى ایران و بدرفتارى روسها با سکنه آن نواحى، در مردم حالت انتقامجویى و آمادگى براى مقابله فراهم شد.مؤلف کتاب «تاریخ سیاسى و دیپلماسى » در این زمینه مى نویسد: «اجحافات و رفتار بى رویه مامورین دولت روس که باعث تنفر مردم در ایالات متصرفه گردیده و از همان سال ۱۲۳۰ سکنه این نواحى را تکان داد و بالاخره در سال ۱۲۴۱ مبدل به یک شورش و هیجان عمومى گردید» (۱۰) . «...ظلم و فجایع دولت روسیه علماى مسلمان را در مشاهد متبرکه سخت مضطرب و نگران ساخته بود..» . (۱۱) افکار مردم به حد اعلا بر ضد روسیه تهییج شده بود.ملت و روحانیون و اغلب زمامداران تقاضاى اعلان جنگ بر ضد دولت روسیه داشتند.در تاریخ ۵ ذیحجه ۱۲۴۱ (۱۱ ژوئیه ۱۸۲۹) «آقا سید محمد مجتهد» به همراهى یکصد تن از روحانیون وارد سلطانیه شد. دسته دیگرى از اهالى به سرپرستى «ملا احمد نراقى » نزد فتحعلیشاه آمدند و به تظاهرات پرداختند (۱۲) و نتیجه این شد که: در اثر حمله نیروهاى ایران به قواى روس که از ذیحجه ۱۲۴۱تا آخر محرم ۱۲۴۲ انجام گرفت تمام نواحى که مطابق «معاهده گلستان » تسلیم روسها شده بود از جانب قواى ایران اشغال گردید.
پدر مرحوم نراقى:
پدر او «حاج ملا مهدى بن ابى ذر نراقى » معروف به «محقق نراقى » است، که در سال ۱۲۰۹ هجرى وفات یافته و در نجف اشرف مدفون است. او از اکابر علماى شیعه، مجتهد، حکیم، عارف، ریاضى دان و در جامعیت و احاطه و تخصص در علوم نقلى و عقلى کم نظیر است. «میرزا ابو الحسن مستوفى » که معاصر مرحوم نراقى است ضمن بیان شخصیت نراقى از او به: فیلسوف به حق، حکیم مطلق، جامع معقول و منقول المولى الاعظم و الحبر الاعلم، استاد البشر و...تعبیر کرده (۱۳) عمده تحصیلات محقق نراقى در اصفهان بوده و از اساتیدى بزرگ همچون «ملا اسماعیل خواجویى » ، «حاج شیخ محمد هرندى » ، «ملا مهدى هرندى » و «آقامیرزا نصیر اصفهانى » بهره جسته است و سپس از محضر اساتید بزرگ کربلا و نجف چون «آقا محمد باقر بهبهانى » و «شیخ یوسف بحرانى » (صاحب حدائق) هم استفاده کرده. و پس از مراجعت به ایران در کاشان مسکن گزیده و به برکت وجود شریفش، آن شهر، دار العلم و دار التحصیل و مجمع علما گردیده است. (۱۴) مرحوم ملا مهدى نراقى داراى تالیفات زیادى در زمینه فقه، اصول، فلسفه، کلام، تفسیر، ادبیات، ریاضى، و نجوم مى باشد که در اکثر کتب تراجم و رجال به آنها اشاره شده. آقاى «حسن نراقى » در مقدمه کتاب «قرة العیون » که با تصحیح و تعلیق و مقدمه آقاى «سید جلال الدین آشتیانى » بوسیله دانشگاه فردوسى مشهد چاپ شده، فهرست تفصیلى آثار ایشان را با اشاره به نسخه هاى آنها، نگاشته اند.
اساتید مرحوم نراقى
مرحوم ملا احمد نراقى تحصیلات خود را ابتدا نزد پدر بزرگوارش در کاشان شروع نمود، و پس از مدتى تلمذ و بهره جویى از محضر درس پدر، با فراست ذهن و ذکاوت خدادادى به مرتبتى نائل شد که خود، حوزه درس برقرار کرد.او ابتدا دروس سطح مثل «معالم » و «مطول » را تدریس مى نموده و طلاب علوم دینى را جمع و با ایشان به مذاکره و مباحثه مى پرداخته که این طریق تاثیرى بسزا در پیشرفت علمى او داشته.تا اینکه همراه پدر، سفرى به عتبات عالیات رفته و با پدر خود به درس «آقا محمد باقر وحیدبهبهانى » حاضر شده و مدتى بهره جسته (۱۵) . در سال ۱۲۱۲ بار دیگر به عراق رفته و در شهر مقدس نجف مدتى نزد «سیدبحر العلوم » و سپس در محضر «شیخ جعفر نجفى کاشف الغطا» و در کربلا نزد «میرزا محمد مهدى موسوى شهرستانى » و «آقا سید على طباطبایى » (صاحب ریاض) تلمذنموده و یکى از اجله علما و مشاهیر فقها گردیده و به نراق مراجعت نموده است. و پس از فوت پدرش در سال ۱۲۰۹ هجرى مرجعیت عامه به او منتقل شده و موردتوجه عموم قرار گرفته و رئیس على الاطلاق گردیده است. (۱۶)
مشایخ روایتى او
مرحوم نراقى از جماعتى از علماء و بزرگان - رضوان الله تعالى علیهم - روایت مى نماید از جمله: ۱- والد ماجدش مرحوم ملا مهدى بن ابى ذر نراقى ۲- علامه سید مهدى بحر العلوم. ۳- میرزا محمد مهدى موسوى شهرستانى ۴- شیخ جعفر نجفى کاشف الغطا. ۵- سید على طباطبایى (صاحب ریاض) . او به واسطه پدرش از «شیخ یوسف بحرانى » ، از «ملا رفیع گیلانى » ، از «ملا محمد باقرمجلسى » روایت مى نماید. (۱۷)
شاگردان او
عده اى از مفاخر و بزرگان از حوزه درس مرحوم ملا احمد نراقى استفاده کرده انداز جمله: ۱- خاتم الفقها مرحوم حاج شیخ مرتضى انصارى. ۲- مرحوم آقا محمد باقر هزار جریبى. ۳- مرحوم ملا محمد على آرانى کاشانى. ۴- حاج سید محمد شفیع جاپلقى. و بسیارى از اجلاى وقت از تلامذه او بوده و از وى اجازه روایت داشته اند. صورت اجازات مؤلف از بیست مورد متجاوز است که عینا به خط مولف یا صاحبان اجازات نزد فاضل معاصر جناب آقاى «حسن نراقى » که یکى از احفاد مرحوم نراقى است باقى است. (۱۸)
تالیفات مرحوم نراقى
آثار بسیارى از مرحوم ملا احمد نراقى به یادگار مانده که قسمت عمده آنها بارهاچاپ و مورد استفاده همگان قرار گرفته. تصنیفات و تالیفات مرحوم نراقى در مصادر مختلف تا قریب ۲۳ عنوان معرفى شده و بر اساس دستخط مرحوم نراقى که به وسیله آقاى حسن نراقى در مقدمه کتاب طاقدیس چاپ انتشارات امیرکبیر گراور شده تالیفات آن مرحوم تا سال ۱۲۲۸ هجرى قمرى یعنى زمان کتابت آن به ۱۸ جلد مى رسد. اما با توجه به آنچه مرحوم «شیخ آقا بزرگ » در کتاب گرانقدر «الذریعه » گرد آورده و تعداد معدودى که در سایر مصادر معرفى شده و در دسترس مرحوم شیخ آقا بزرگ نبوده تالیفات آن بزرگوار به قریب ۳۵ جلد مى رسد که ذیلا اسامى آنها درج مى شود: ۱- اجتماع الامر و النهى. ۲- اساس الاحکام فى تنقیح عمد مسائل الاصول بالاحکام (شرح شرایع الاسلام مرحوم محقق) . ۳- اسرار الحج (در سال ۱۳۳۱ چاپ شده) . ۴- حجیة المظنة. ۵- الخزائن: مجموعه اى است علمى و ادبى، داراى مطالبى مهم در زمینه هاى: فقه،تفسیر، حدیث، تایخ، لغت، نجوم، هیئت، ریاضى، عرفان، طب، و علوم غریبه: اعداد،جفر، صنعت، کیمیا و همچنین حاوى اشعار و غزلیات لطیف و ادبى و حکایت شیرین و خواندنى. این کتاب به زبان فارسى به منزله تتمیم و ذیل براى «مشکلات العلوم » مرحوم پدرش تالیف شده. ۶- دیوان صفایى نراقى: همانطور که قبلا ذکر شد مرحوم نراقى به صفایى تخلص داشته. و این دیوان غیر از مثنویات اوست که به نام طاقدیس خواهد آمد. ۷- رسالة الاجازات.شامل: اجازه هاى مرحوم نراقى به شاگردانش و اجازات مشایخش ۸- رساله عملیه (فارسى در عبادات) . ۹- سیف الامة و برهان الملة: کتابى است فارسى در رد شخصى بنام «هانرى مارتین » (۱۹) معروف به «پادرى » که مسیحى بوده و شبهاتى در دین اسلام وارد کرده که منجر به تالیف این کتاب شد.این کتاب دوبار در ایران چاپ شده و در اول آن فهرستى مبسوط به قلم فرزند مصنف ملا محمد نراقى متوفاى ۱۲۹۷ نوشته شده. ۱۰- شرح تجرید الاصول: متن آن از پدرش مى باشد.این کتاب در ۷ جلد نگارش یافته و شامل همه مباحث علم اصول است. ۱۱- شرح حدیث جسد المیت و انه لا تبلى الا طینته. ۱۲- شرح رساله اى در حساب (که متن آن را مرحوم پدرش نوشته است) . ۱۳- شرح محصل الهیئة. (متن آن نیز از مرحوم ملا مهدى نراقى پدر مصنف است) . ۱۴- طاقدیس.شامل اشعار عرفانى و اخلاقى به سبک مثنوى مولوى و به زبان فارسى لطیف.این کتاب هم اکنون به همت آقاى حسن نراقى به وسیله انتشارات امیر کبیر منتشرمى شود. ۱۵- رساله اى در عبادات.ظاهرا این کتاب غیر از رساله عملیه اى است که نام آن تحت شماره ۹ ذکر شد.و مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانى در الذریعه به طور مستقل آن را ذکر کرده است. ۱۶- عوائد الایام من امهات ادلة الاحکام.مشتمل بر ۸۸ عائدة و آخرین عائدة آن در تراجم روات احادیث است و مرحوم شیخ انصارى بر آن حاشیه زده اند. ۱۷- القضا و الشهادات. ۱۸- مستند الشیعه فى احکام الشریعة: کتاب فقهى و استدلالى مرحوم نراقى که در شهرکاشان ده سال قبل از وفاتش پایان یافته، یعنى سال ۱۲۳۴ هجرى قمرى. ۱۹- مشکلات العلوم: این کتاب غیر از مشکلات العلوم پدرش و غیر از کتاب خزائن مى باشد. ۲۰- مفتاح الاحکام فى اصول الفقه. ۲۱- مفتاح الاصول. ۲۲- مناهج الاحکام: در اصول فقه شامل ۲ جلد، جلد اول مباحث الفاظ و جلد دوم درادله شرعیه. ۲۳- رسالة فى منجزات المریض. ۲۴- وسیلة النجاة: شامل دو رساله: یکى بزرگ و دیگرى کوچک در دو جلد که به در خواست فتحعلیشاه نوشته شده. ۲۵- هدایة الشیعه: رساله اى است در فقه. ۲۶- خلاصة المسائل: رساله اى است در زمینه مسائل طهارت و صلات. ۲۷- الرسائل و المسائل (۲۰) : فارسى است در جواب سؤالات، در این کتاب از کتابهاى پدرش و از کتاب «کشف الغطاء» تالیف استادش مرحوم شیخ جعفر نجفى مطالبى نقل مى کند.این کتاب در دو جلد است.جلد اول آن مسائلى است که فتحعلیشاه قاجار و غیره از او سؤال کرده اند و جلد دوم در بیان بعضى از مسائل اصولى و حل بعضى از مشکلات است.تاریخ کتابت آن ۱۲۳۰ مى باشد. ۲۸- معراج السعادة (کتاب حاضر) . ۲۹- حاشیه اکر ثاودوسیوس، (۲۱) به نقل مؤلف «تاریخ کاشان » (و بر اساس دستخط خودمرحوم نراقى که در مقدمه کتاب طاقدیس گردآورى شده) . ۳۰- جامع المواعظ. (به نقل مؤلف «تاریخ کاشان » و مؤلف «مکارم الاثار» ، ج ۴،ص ۱۲۳۶) . ۳۱- مناسک حج، (بر اساس دست نویس مرحوم نراقى در مقدمه طاقدیس) . ۳۲- الاطعمة و الاشربة: فارسى است (به نقل مرحوم سید محسن امین در اعیان الشیعه،ج ۱۰، ص ۱۸۴) . ۳۳- تذکرة الاحباب: فارسى است در فقه (به نقل مؤلف تاریخ کاشان) . ۳۴- کتابى در تفسیر. (به نقل مرحوم سید محسن امین در اعیان الشیعه، ج ۱۰، ص ۱۸۴) . ۳۵- عین الاصول: اولین کتابى است که مرحوم نراقى تالیف نموده. لازم به توضیح است که: مرحوم شیخ آقا بزرگ بعضى از اجازات فاضل نراقى رادر الذریعه به عنوان کتابى مستقل ذکر کرده که از ذکر آنها خوددارى شد، تنها رساله اجازات ایشان که شامل بیست اجازه است در این مجموعه ذکر گردید.
فرزندان مرحوم نراقى
از مرحوم ملا احمد نراقى دو فرزند پسر بجاى ماند یکى «حاج ملا محمد» ملقب به «عبد الصاحب » و معروف به «حجة الاسلام » که صاحب تالیفاتى بوده و بعضى از آنها چاپ شده.وفات او بسال ۱۲۹۷ هجرى قمرى در کاشان در حدود هشتاد سالگى واقع شده (۲۲) و دیگرى به نام «نصیر الدین » که داراى تالیفاتى از جمله شرحى بر کتاب کافى مرحوم کلینى است (۲۳) .
وفات مرحوم نراقى
مرحوم نراقى در اثر وباى عمومى، که کاشان و اطراف آن را فرا گرفته بود، در اول شب یکشنبه بیست و سوم ربیع الثانى سال ۱۲۴۵ هجرى قمرى در نراق چشم از جهان فروبست. (۲۴) جنازه اش پیش از دفن به نجف اشرف منتقل و در سمت پشت سر مبارک مولى الموحدین حضرت على بن ابى طالب - صلوات الله و سلامه علیه - در جانب صحن مطهر مرتضوى در کنار قبر پدرش دفن گردید. صاحب «روضات الجنات » از قول بعضى از شاگردان مرحوم نراقى داستانى را نقل مى کند که نمودار علو مقام و درجات مرحوم نراقى است. او مى نویسد: در هنگام انتقال جنازه مرحوم نراقى به نجف اشرف در یکى از منازل بین راه به خاطر گرمى شدید هوا مى ترسیدیم جنازه متعفن شود، جنازه بر زمین و قراء در اطرافش مشغول به تلاوت قرآن کریم بودند که من براى اطلاع از این موضوع به نزدیک جنازه رفتم و در صدد تحقیق بر آمدم اما جز رائحه اى طیب که گوئیا بوى مشک ناب بود چیزى استشمام نکردم.و این وضع ادامه داشت تا دم قبر که اصلا تغییرى در بدن شریفش حاصل نشد. (۲۵) مرحوم «مدرس تبریزى » صاحب «ریحانة الادب » پس از نقل این داستان از صاحب روضات، داستانى را که خود شخصا از قول فرد موثقى از استادش که مقدارى از شرح لمعه را پیش او خوانده بود شنیده نقل مى کند، بدین مضمون که: استادم آقاى سید احمدخسروشاهى نقل کرده، وقتى جنازه پدرش آقاى حاج سید محمد خسرو شاهى را به نجف منتقل کردند خودش به پاس احترام پدر وارد قبر شده که جنازه را بگذارد، دو جنازه «حاج ملا مهدى » و «حاج ملا احمد نراقى » پدر و پسر را صحیحا و سالما دیده، به طورى که هیچ آسیبى متوجه آنها نشده. این داستان در اواخر قرن سیزده و اوائل قرن چهارده واقع شده.و با این فاصله زمانى که از زمان مرگ پدر و پسر گذشته ملاحظه مى شود که این امرى عجیب و خارق عادت و تنهادر اثر خدمات خالصانه دینى حاصل مى شود و بس. (۲۶) فاعتبروا یا اولى الابصار
کتاب معراج السعادة
کتاب معراج السعاده در بین کتب اخلاقى، نامى آشنا و اثرى بسیار گرانقدر است که ازدیرباز هم در حوزه هاى علمیه و هم در محافل ادبى بین دانشدوستان، مورد استقبال و توجه بوده و همواره خاص و عام آن را مورد مطالعه قرار داده و از مطالب ارزنده آن بهره برده اند.تا جایى که پاره اى از مطالب آن به عنوان متن درسى در کتابهاى درسى گنجانده شده. اصولا عنایت به مسائل اخلاقى و پیروى از الگوهاى صحیح اخلاقى یکى ازویژگیهاى جامعه اسلامى است.و با تکیه بر این امر مهم مى توان بار سنگین مسؤولیتهاى اجتماعى را به ثمر رساند. داشتن متونى قوى و سالم و بدور از تحریف و در عین حال شیوا و جذاب مى توانددر تحقق این هدف مؤثر باشد. الحق که به اعتراف همگان کتاب معراج السعاده از نظر محتوا و سبک و شیوایى بیان مطالب و تنوع موضوعات مطرح شده در زمینه مسائل تربیتى و اخلاقى، اثرى است در خور توجه، و با اینکه قریب ۲۰۰ سال (۲۷) از تاریخ تالیف آن مى گذرد هنوز تازگى خود را حفظکرده و عطش جامعه در مورد آن فروکش نکرده.شاهد این مدعا چاپهاى مکرر و متنوعى است که از کتاب مزبور وجود دارد.و به ادعاى بعضى در بین آثار فارسى و حتى عربى اثرى مثل آن نوشته نشده (۲۸) . به طورى که مرحوم نراقى در مقدمه کتاب اشاره کرده اند، کتاب «معراج السعادة » راکه در واقع ترجمه «جامع السعادات » مرحوم پدرش مى باشد به درخواست فتحلعیشاه قاجار به رشته تحریر در آورده.البته با اصلاحات و اضافاتى به خاطر استفاده عموم.بااینکه این کتاب بارها چاپ شده اما متاسفانه چاپى منقح و تحقیق شده که در خور این اثرارزنده باشد از آن در دسترس نبود که خوشبختانه این کار به همت «انتشارات هجرت » تحقق پیدا کرد.
در مورد چاپ کتابى که پیش رو دارید این کارها انجام شده
ابتدا یکى از نسخ خطى معراج السعاده که تاریخ کتابت آن ۱۲۳۹ هجرى قمرى و مربوط به زمان حیات مؤلف مى باشد شناسایى و استنساخ شد (۲۹) . این نسخه با نسخه مطبوع کتاب که به همت عالم ربانى و دانشمند فرزانه مرحوم «آیة الله شعرانى » تصحیح شده مقابله گردیده، و سپس کارهایى ذیل بر روى آن انجام شده: ۱- ویرایش ۲- استخراج مصادر آیات و روایات، اعم از آنهایى که مصنف به آنها اشاره نموده و یااشاره نشده و لیکن نقل به مضمون گردیده. در اینجا ذکر این نکته لازم است که: در برخى از موارد که اصل سند در مصادر موجود پیدا نشده خود کتاب جامع السعادات به عنوان مصدر، نقل و معرفى شده. ۳- ترجمه پاره اى لغات مشکل که فهم آن براى همه آسان نیست. ۴- توضیحى بسیار مختصر راجع به بعضى از اصطلاحات فلسفى، کلامى، فقهى و.. ۵- معرفى اجمالى اشخاصى که گاهى در کتاب از آنها نام برده شده. ۶- ترجمه بعضى از عبارات عربى و آیات و احادیث و اشعار عربى که براى افرادمبتدى سودمند خواهد بود. ۷- براى مطالبى که نیاز به شرح و بسط و توضیح بیشتر براى اقناع و استفاده خواننده داشته مصادرى معرفى شده. از آنجایى که کتاب معراج السعادة در زمینه مسائل تبلیغى، کتابى جامع و ارزنده است،و حتى طلاب عزیز در سفرهاى تبلیغى خود مى توانند به عنوان مصدرى که مطالب متنوع و گوناگون علمى، اخلاقى و تربیتى را به همراه دارد با خود داشته باشند تا از جمع و حمل کتابهاى متنوع بى نیاز باشند، ابتدا به نظر رسید، در بیان نام مصادر روایات، تنها به نام کتاب و شماره روایت یا ذکر آدرس اکتفا نشود، بلکه به طور کامل عین روایت نقل شودتا افاده و استفاده کامل تر گردد.اما پس از پایان کار به خاطر حجم زیاد کتاب از این کارصرفنظر شد.و این اقدام را به چاپ بعدى کتاب که امیدواریم بزودى در انجام آن موفق شویم موکول کردیم.بدون شک کتاب با آن محتوا به خاطر حجم زیاد در دو جلد چاپ و عرضه خواهد شد. در چاپ ۲ جلدى معراج السعاده، گذشته از بیان اصل روایات، فهرستهاى متنوع علمى و مصادر تحقیق و مراجعه گنجانده خواهد شد. در پایان لازم مى دانیم از همه عزیزانى که در فراهم شدن این اثر ارزنده ما را یارى دادند، بخصوص برادران عزیز و گرامى مؤسسه تحقیقاتى حضرت ولى عصر - ارواحنافداه - که در مراحل مختلف انجام کار از استخراج مصادر، تصحیح، مقابله و ویرایش ازهیچ کوششى دریغ نکردند، تشکر کنیم. قم - حوزه علمیه محمد نقدى جمادى الثانى ۱۴۱۳ برابر با آذر ۱۳۷۱
مصادر مقدمه
۱- مجمع الفصحاء، ج ۲ ص ۳۳۰، ۳۳۱، ۳۳۲. ۲- قصص العلماء، ص ۱۰۳ ۳- مستدرک الوسائل، ج ۳ ص ۳۸۴ ۴- مرآة قاسان یا تاریخ کاشان ص ۲۰۲ ۵- فوائد الرضویه، ص ۴۱ ۶- هدیة الاحباب، ص ۱۸۰ و ۱۸۱ ۷- اعیان الشیعه، ج ۱۰ ص ۱۸۳ ۸- الکرام البررة، ج ۱ ص ۱۱۶ ۹- معجم المؤلفین، ج ۲ ص ۱۶۲ ۱۰- مصفى المقال، ص ۷۲ ۱۱- ریحانة الادب، جلد ۶ ص ۱۶۰، ۱۶۱،۱۶۲، ۱۶۳، ۱۶۴ ۱۲- اعلام زرکلى، ج ۱ ص ۲۶۰ ۱۳- مکارم الآثار، ج ۴ ص ۱۲۳۵، ۱۲۴۱ ۱۴- هدیة العارفین، ج ۱ ص ۱۸۵، ۱۸۶ ۱۵- ایضاح المکنون، ج ۱ ص ۳۳۱ و ج ۲ ص ۲۰، ۱۳۰، ۴۷۸، ۵۲۳، ۵۶۳ ۱۶- معجم مولفى الشیعه، ص ۴۱۵، ۴۱۶ ۱۷- روضات الجنات، ج ۱ ص ۹۶، ۹۷ ج ۵ ص ۲۰۰، ۲۰۱، ۲۰۲ ۱۸- نجوم السماء فى تراجم العلماء، ج ۱ ص ۳۴۳، ۳۴۴ ۱۹- لباب الالقاب، ۹۴، ۹۵، ۹۶ ۲۰- ریاض العارفین، ص ۲۶۶ ۲۱- نخبة المقال، ص ۲۳۳ ۲۲- تاریخ ادبیات ایران (تالیف دکتر رضازاده شفق)، ص ۲۰۱ ۲۳- زندگانى و شخصیت شیخ انصارى، ص ۱۶۲ ۲۴- مقدمه جامع السعادات، چاپ نجف ۲۵- مقدمه خزائن به کوشش على اکبر غفارى ۲۶- مقدمه کتاب طاقدیس به اهتمام حسن نراقى ۲۷- تاریخ ادبیات ایران تالیف ادوارد براون،ترجمه رشید یاسمى، ص ۲۸۶ ۲۸- مقدمه کتاب قرة العیون محقق نراقى ازانتشارات دانشگاه فردوسى (از تالیفات پدرمرحوم نراقى) ۲۹- تاریخ اجتماعى کاشان، ص ۱۶۱، ۲۴۵،۲۴۸، ۲۸۳ و ۲۸۹ ۳۰- لغت نامه دهخدا، ج ۲۰ ص ۴۱۹ ۳۱- طرائف المقال، ج ۱، ص ۵۷ ۳۲- پاورقیها و اضافات ترجمه روضات الجنات به قلم آقاى حاج شیخ محمد باقر ساعدى،جلد ۱، ص ۱۴۴ ۳۳- اسناد المصفى، ص ۷ ۳۴- فهرست کتابخانه آستان قدس رضوى، ج ۴،ص ۳۲۰ ۳۵- تاریخ سیاسى و دیپلماسى ایران، انتشارات دانشگاه، ج ۱ و ۲ ص ۲۰۰، ۲۰۶، ۲۱۱ و مقدمه جلد ۲ ۳۶- سیر فرهنگ در ایران و مغرب زمین،ص ۵۶۷، ۵۶۸، ۵۶۹، ۵۷۰، ۵۷۱، ۵۷۲ ۳۷- الذریعة (۳۰) ج ۱ ص ۲۶۷ ج ۲ ص ۴، ۴۳ ج ۴ ص ۳۶۴ ج ۶ ص ۱۵۱، ۳۷۶ ج ۷ ص ۱۵۲ ج ۹ ص ۶۱۲ ج ۱۱ ص ۱۲، ۱۳، ۲۱۲ ج ۱۲ ص ۲۸۶ ج ۱۳ ص ۱۷۲، ۱۹۵، ۲۸۶ج ۱۴ ص ۵۵، ۱۳۴، ۲۰۸، ۳۵۴ ج ۱۷ ص ۱۴۰ج ۲۱ ص ۱۴، ۱۵، ۶۶، ۲۲۹، ۳۱۵، ۳۱۷ج ۲۲ ص ۳۴۰، ۳۴۱ ج ۲۳ ص ۱۶ ج ۲۵ ص ۱۷۷ ج ۲۶ ص ۲۹۰، ۳۱۵ ۳۸- نقش روحانیت پیشرو در جنبش مشروطیت،ص، ۱۴۴، ۱۴۵، ۱۴۶، ۱۴۷ و ۱۴۸ بسم الله الرحمن الرحیم معراج سعادت جاودانى، و مفتاح ابواب فیوضات دو جهانى، ستایش و سپاس خداوندى است یکتا - جل شانه - و نیایش افزون از قیاس، یگانه اى است بى همتا،بهر برهانه، (۳۱) که از لمعات اشراقات فیض کاملش مصابیح قلوب اهل علم و عرفان در مشکوة مهج روشن، و از لوامع تجلیات لطف شاملش، سراج المنیر علوم بر زوایاى ضمایر اولى البصائر پرتو افکن، اجرام علوى از علو شوق جمالش جملگى احرام بندگى بسته، گرد حرم کعبه جلالش به حرکات شوقى سرگشته طوف، و اجزاى عالم سفلى ازعلو مرتبه ادراک کنه ذات لایزالش همگى در مقام بى خبرى ثابت و حیران، از صفیرعنایتش هماى نفس نفیس لاهوتى گرفتار قید تعلقات ناسوتى، به جناحین علم و عمل در فضاى روح افزاى عوالم حقایق، پرواز نموده خود را به اوج سعادت مى رساند. و از فیض هدایتش به تعلیم معلم عقل، و تادیب مؤدب شرع، معشر بشر، و فرقه ناس خود را از ادناس و ارجاس عالم طبیعت مصفا نموده به سیر سر منزل حقیقت مى کشاند. خرد بخردان را در ساحت قدس تجردش مجال تردد محال، و بال هماى وهم و خیال را طیران در فضاى بى انقضاى بقایش و بال، «فسبحانه ما اعظم شانه و اجل احسانه » . و افضل صلوات، و اکمل تحیات به جناب مقدس پیغمبرى سزاوار است که: دوحه لواى حمد به اسم سامیش مرشح، و توقیع و قیع هدایت و تکمیل، به نام نامیش موشح،غالیه ساى نکهت مکارم اخلاقش کریمه «و انک لعلى خلق عظیم » ، و عنوان صحیفه اشفاق بیضاء اشراقش (هو) «بالمؤمنین روف رحیم » ، محمود به محامد اخلاق و شیم،و ممدوح به محاسن الطاف و کرم، معلم معالم فروع و اصول، صاحب فرمان: «و ما محمدالا رسول » . محمد شافع امت، قسیم دوزخ و جنت حبیب حضرت عزت، شه دین خسرو دنیاجهان را ناصر و یاور، جهانبان را پیام آورکزین پیک جهان داور، رسول خالق یکتاپس از سپاس ایزد داور، و پس از درود جناب پیغمبر - صلى الله علیه و آله و سلم - ،واسطه منقبت در خور سرورى است که رفعت کاخ کرامتش از آن بالاتر که: کمندرساى مدارک اوهام بشر به شرف آن تواند رسید، و عظم رتبه ولایش از آن والاتر که: طوطى شکسته بال مقال، در اداى شمه اى از شیم ولایش از قفس نفس، نفس تواند کشید، صیت مکارم اخلاقش عرصه آفاق را چنان گرفته که منکر حسود را از سستى نطاق، طاقت ناطقه از عرض حال لال گشته، و آوازه فضائل ملکاتش در بسیط زمین چنان انتشار یافته که عدوى عنود را از کثرت خجلت جبین، غرق عرق انفعال مانده، وسفینة النجاتى که به ناخدائى همت بلندش کشتى به چهار موجه افتاده خلافت از دریاى فتنه زاى خلاف اندیشى مخالفان، سالما به کنار آمده، عین الحیاتى که تشنه کامان رحیق شوق را در ظلمات ضلالت، خضر هدایت بدان راه نموده، جامع سعادات سنیه،و حاوى کمالات علیه. شیر خدا شاه ولایت على مظهر اسرار خفى و جلى درود نا معدود و تحیات غیر محدود بر تتمه ائمه دین و اولاد طاهرین او، که همگى کیمیاى سعادت اند و کلید گنج فیض سرمد، لمعات خورشید امامت اند و مصباح مشکوة کرامت، درر غرر خلافت اند و دره غره شرافت، مطالع لوامع قدس اند و زینت المجالس مجامع انس، سراج المنیر نهج المسترشدین اند و مفتاح الفلاح ابواب الجنان حق الیقین، فصلوات الله علیهم اجمعین الى یوم الدین. اما بعد: چنین گوید گرفتار دام آمال و امانى، و طالب سعادت جاودانى، احمد بن محمد مهدى بن ابى ذر - لقنهم الله حجتهم یوم العرض الاکبر - که: بر راى ارباب الباب واضح است که: خالق عالم، و موجد بنى آدم - جلت عظمته - به مقتضاى حکمت کامله و قدرت شامله، قامت قابلیت نوع انسان را در مقام، «و فضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا» به تشریف، «و لقد کرمنا بنى آدم » (۳۲) سرافراز، و این صدف پاک را به ودیعت نهادن گوهر ادراک و نفس ناطقه، شرف امتیاز ارزانى داشت.سلطان و الا شان عقل را در مملکت بدن بر سریر مخروطى دل متمکن ساخت، و معاشر مشاعر و حواس را سر بر خط فرمان وى نهاد، تا اینکه طاغیان قواى سرکش طبیعى را تحت اطاعت و انقیاد آورده، به کسب اخلاق حمیده و صفات پسندیده طنطنه کوس کرامت به گوش سکان صوامع جبروت رسانده، در مضمار سعادت، گوى سبقت از ملائکه ملکوت رباید. نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل آنچه در سر سویداى بنى آدم از اوست و به حکم محکم عقل، و نص مستفیض نقل، بر هریک از افراد سالکین منهج سداد،و طالبین طریق رشاد لازم است که: اولا از آئینه گیتى نماى دل، زنگ رذائل، زایل، وبعد از آن، ادهم همت به صورت تحلل به حلل فضائل مایل سازد، چه بدون تخلیه،تحلیه میسر نشود، و انعکاس نقش حبیب، صورت نبندد. شستشویى کن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد زتو این دیر خراب آلوده و خود ظاهر و روشن و ثابت و مبین است که: دفع صفات ناپسند، و کسب ملکات ارجمند، موقوف بر شناختن آنها، و اصول و اسباب هر یک، و کیفیت و معالجات مقرره است.و متکفل بیان تفاصیل این مطالب، علمى است که: تعبیر از آن به «علم اخلاق » ، و «حکمت خلقیه » مى نمایند. و بهترین نسخ کتب از حیثیت: نظم و ترتیب و حسن ترکیب و تعبیر لایق، تحقیق رائق، و اشتمال بر آیات و اخبار وارده در شریعت، و احتواى بر مقالات ارباب عرفان واساطین حکمت، که در این فن شریف، تالیف و تصنیف شده کتاب موسوم به «جامع السعادات » است، که از تالیفات عالم عامل، و عارف و اصل، و حکیم کامل،و فقیه فاضل، والد ماجد بزرگوار (۳۳) این ذره بى مقدار - قدس سره - است. و از آنجا که همگى همت سپهر رفعت اعلیحضرت، پادشاه جم جاه، ملایک سپاه،گردون بارگاه، خدیو زمان، قبله سلاطین جهان، سرور خواقین دوران، بانى مبانى دین مبین، و مروج شریعت سید المرسلین، طغراى زیباى منشور خلافت، رونق جمال کمال مملکت، آفتاب تابان فلک سلطنت، خورشید درخشان سپهر جلالت، ماحى مآثر ظلم و عدوان، مظهر، «ان الله یامر بالعدل والاحسان » خسروى که انجم، با آنکه همگى چشم شده، صاحبقرانى چون او در هیچ قرنى ندیده، و سپهر پیر، با آنکه همه تن، گوش گشته، طنین طنطنه کشور گشائى چنین، نشنیده. دارنده تخت پادشاهى داراى سپیدى و سیاهى شاهنشه آفتاب سایه کیخسرو کیقباد پایه قیصر به درش جنیبه دارى فغفور، گداى گشت بارى شاهنشاهى که سلاطین روم و فرنگ را آستان عرش اشتباهش پناه، و پادشاهان هندو خطا را در درگاه جهان پناهش روى امیدوارى بر خاک راه. کمین مولاى او صاحبکلاهان به خاک پاى او سوگند شاهان عدالت گسترى که در چمن عدالتش «صعوه » و «باز» هم پرواز، و در مرتع عنایتش گرگ با گوسفند، دمساز، از بیم سیاستش بره گریخته را، گرگ، کشان کشان به سوى شبان آورد.و «نسر» قوى پنجه، گنجشک گم کرده آشیان را به آشیان رساند.مرحمت پرورى که به دوران مرحمتش، فریاد، بجز از مرغان چمن برنیاید، و بیدادگرى کس بجز غمزه معشوق نیابد، فتنه در گوشه چشم خوبان به خواب، و آشوب در شکن زلف بتان قرارگرفته، باصیت سخاوتش دعوى جود «معن » و حاتم، لفظى از معنى بیگانه، و با آوازه شجاعتش قصه مردى زال و رستم افسانه، تیغش قاطعى است به درجه طالع اعدا رسیده،و آفتابى است که چون به سمت الراس دشمن برسد، هنگام زوال خود را دیده، آئینه روشنى است که عروس حسناء، ملک چهره خود را جز در صفاى آن نتواند دید، و پاک گوهرى است از خاندان «و انزلنا الحدید» ، مهیب پیکرى که صفت سطوت آن «فیه باس شدید» ، تیرش سهم الموتى است، که به حسب تسییر، به خانه نکبت دشمن انجامید، وهمائى است تیز پر، که اجل نامه اعداى دولتش بر پاى بسته، پیکى است تندرو که به رسم سفارت از عالم عدم به احضار مخالفان آمده، چتر عظمتش بر سر آسمانى است که خورشید در سایه آن، آستانش ایوانى است که «سبع سموات » نردبان هفت پایه آن،یکران سبک خیزش تند بادى است که سلیمان زمان بر آن سوار، آسمانى است که خورشید تابان را بر آن قرار، آب حسام خون آشامش نظارت بخش ریاض شریعت غراى احمدى، و تاب سنان آتش فشانش فروغ ملت بیضاى محمدى، سپر حمایتش برناو پیراهل اسلام را جنة الامان، و جوشن حراستش زمره خاص و عام را پشتیبان، شیر بیشه جلادت، مرد میدان سعادت، گوهر کان خلافت، و تاجدارى یکتا، در صدف سلطنت و شهریارى، نسیم گلستان عدل و انصاف، شعله نیستان جور و اعتساف، مؤسس قوانین معدلت، مؤکد قواعد رافت و رحمت، داراى نیک راى، و اسکندر ملک آراى، ظل ظلیل آله و المجاهد فى سبیل الله، صدر نشین محفل عنایات حضرت آفریدگار، السلطان ابن السلطان، و الخاقان ابن الخاقان، السلطان «فتحعلیشاه » قاجار، لازالت اطناب دولته الى یوم القیام ممدودة، و ثغور الاسلام بسیف حراسته مسدودة. جهانش به کام و فلک یار باد جهان آفرینش نگهدار باد غم از گردش روزگارش مباد وزاندیشه بر دل غبارش مباد دل و کشورش جمع و معمور باد زملکش پراکندگى دور باد که آفتاب خاطر همایونش از بدو طلوع صبح این دولت عظمى، بر ساحت ترویج شریعت غرا پرتو افکن است.و از راى سعادت مشحونش از حین ظهور نور این سلطنت کبرى، معالم دین مبین و منهاج شرع متین واضح و روشن است.بر صعود کافه انام بر معراج سعادت مصروف، و عنان عزیمت قضا مشیتش به جانب سلوک خاص و عام بر محجة البیضاى طریقه عبودیت معطوف، دست تربیتش را در تقویت ملت بیضا، یدبیضایى است باهر، و انفاس عیسوى آیتش را در احیاى علوم، معجزى است ظاهر،روزگار فرخنده آثارش مرکافه رعایا را جامع سعادات، دوران سعادت توامانش مرقاطبه برایا را حاوى فنون کمالات، جهات صورى و معنوى را با هم قرین نموده،کشور سعادت جاودان را چون اقالیم جهان مسخر ساخته، و ممالک دل و جان را از لوث فرنگیان رذایل صفات، پاک نموده، دیار مکارم اخلاق را چون ممالک آفاق در قبضه تصرف درآورده، از میامن التفات آن کشور گشاى عالم، صورت و معنى ساخته،مقاصد علم اخلاق، که بقیه جنود جهاد اکبر را متکفل است، محل عساکر انظار طالبان علوم دین، و عرصه مباحث این فن شریف، که تسویه صفوف مجاهده نفس اماره رامشتمل است، مضمار فوارس افکار سالکان راه یقین گردید.و مدارس مهجوره آن رارونقى تازه، و معالم متروکه آن را رواجى بى اندازه به هم رسید.و چون لطف عمیمش مقتضى تعمیم این نعمت عظمى نسبت به کافه انام، و خلق کریمش مستلزم نشر این سعادت کبرى بین الخاص و العام بود، کتاب مذکور که از جمله کتب مصنفه در این فن، مقبول طبع اشرف خاقانى، و منظور نظر عنایت گستر سلطانى شده، به زبان عربى تعبیر،و ارباب ایمان و اصحاب ایقان فارسى زبانان را از مواید فواید آن بهره حاصل نبود، لهذااز مصدر عزت و اجلال، و محفل حشمت و اقبال، اشاره لازم البشاره به این دعا گوى دولت مصون از زوال، صادر گردید که: خلاصه مطالب و جل مقاصد آن را به سیاق فارسى به عبارتى واضح بیان نماید که عموم ناس از فراید فواید آن نفع توانند یافت. بنابرین با وجود عدم بضاعت، و قلت استطاعت، و تفرق بال، و تکسر احوال، بعداز استعانت از حضرت رب الارباب و استمداد از ارواح مقدسه ائمه اطیاب، شروع در تالیف این کتاب شد.امید که مقبول طبع اشرف گردیده، و کافه انام از فواید آن بهره یاب، و ثوابش به روزگار فرخنده آثار پادشاهى عاید گردد.و آن را مسمى نمود به «معراج السعاده » و آن مشتمل است بر پنج باب: باب اول: مقدمات نافعه باب دوم: قواى نفس انسانى و اخلاق ذمیمه باب سوم: محافظت اخلاق حمیده از انحراف و... باب چهارم: فضائل اخلاق حسنه و کیفیت اکتساب آنها باب پنجم: اسرار و آداب عبادات
پى نوشتها:
________________________________________
۱. مرحوم «سید محسن امین » در «اعیان الشیعه » (ج ۱۰، ص ۱۸۳) در تاریخ تولد ملا احمد نراقى بین سال ۱۱۸۵ و ۱۱۸۶ تردید دارد، اما مؤلف «لباب الالقاب » مرحوم «ملا حبیب الله شریف کاشانى » تصریح مى کند که دستخط مرحوم نراقى را در مورد تاریخ تولدش دیده که سال ۱۱۸۵ بوده.رجوع کنید به: «لباب الالقاب » ، ص ۹۶.
۲. نراق - بفتح نون - نام یکى از قصبات قدیمى است که پیش از این اهمیتى بیش از این داشته (لغت نامه دهخدا، ج ۲۰، ص ۴۱۹) فاصله آن تا شهر کاشان ده فرسخ مى باشد.
۳. ریحانة الادب، ج ۶، ص ۱۶۰
۴. روضات الجنات، ج، ۱، ص ۹۵.
۵. به نقل از استاد گرامى آقاى «سید عبد العزیز طباطبایى » از قول نوه مرحوم «سید کاظم یزدى » (ره) . دو کتاب دیگر هم عبارتند از: «جواهر الکلام » و «جامع الشتات » مرحوم «میرزاى قمى » ۶. کتاب خزائن، ص ۲۱۹.
۷. طاقدیس، ص ۴۵۶.
۸. طاقدیس، ص ۴۶۷
۹. مقدمه کتاب دیپلماسى ایران، جلد دوم.
۱۰. ج ۱، ص ۲۰۰.
۱۱. همان مدرک، ص ۲۰۶.
۱۲. همان مدرک، ص ۲۰۶
۱۳. مقدمه کتاب «قرة العیون » تالیف مرحوم «ملا مهدى نراقى » چاپ دانشگاه فردوسى مشهد، ص ۵۲.
۱۴. ریحانة الادب، ج ۶، ص ۱۶۴
۱۵. صاحب «مکارم الآثار» تاریخ این سفر را حدود ۱۲۰۵ نگاشته.و اصحاب تراجم، تاریخ وفات مرحوم بهبهانى را بین ۱۲۰۵ تا ۱۲۰۸ نگاشته اند.اما آقاى حسن نراقى در مقدمه کتاب «قرة العیون » تاریخ این سفر را۱۲۱۰ نوشته که بدون شک مرحوم بهبهانى در قید حیات نبوده.در اینکه ملا احمد، حوزه درس آقاى بهبهانى رادرک کرده، شکى نیست اما تاریخ دقیق آن را نیافتیم.
۱۶. مکارم الآثار، ج ۴، ص ۱۲۳۶
۱۷. ریحانة الادب، ج ۶، ص ۱۶۲.
۱۸. مقدمه خزائن به قلم آقاى على اکبر غفارى.
۱۹. «هانرى مارتین » کشیشى انگلیسى بوده که به «پادرى » خزحچت شهرت یافت.او در ژوئن ۱۸۱۱ میلادى مطابق با ۱۲۲۶ هجرى از هند به شیراز آمد و وانمود به پذیرش اسلام کرد و خود را یوسف نامید و در مدارس علوم دینى شیراز به تحصیل علوم پرداخت...ملا احمد نراقى براى نوشتن ردیه به شبهات او، ده تن ازخاخامهاى کاشان را دعوت کرد و تعدادى از عبارات عهد عتیق و آثار مربوط به مذهب یهود را به فارسى برگرداند.نگاه کنید به: «نقش روحانیت پیشرو در جنبش مشروطیت » که نام اصلى آن «دین و دولت در ایران » است نوشته «پروفسور حامد الگار» ترجمه «دکتر ابو القاسم سرى » ، چاپ انتشارات توس، از ص ۱۴۸ تا ۱۴۴ که مترجم شرح مفصل این قضیه را نگاشته است.
۲۰. صاحب کتاب «مکارم الآثار» در ج ۴ ص ۱۲۳۶ در عنوان هفتم از کتبى که براى مصنف مى شمارد کتاب «الرسائل و المسائل » را نام مى برد و اظهار مى دارد که: شامل رسائل عدیده و مسائل کثیره است از جمله «اطعمة و اشربة » و «اجتماع امر و نهى » و «رساله عبادات » و «منجزات مریض » .اما ظاهرا بر اساس آنچه مرحوم شیخ آقا بزرگ نوشته و تاریخى که براى کتابت آن ذکر کرده معلوم مى شود که محتواى «الرسائل و المسائل » غیر از آن مى باشد که صاحب مکارم الآثار ادعا کرده.
۲۱. «ثاؤدوسیوس » (سچث) ژس ش ژرحرچثاز حکماى ریاضى یونانى است که در قرن اول میلادى مى زیسته و صاحب تالیفاتى در ریاضى و هندسه است.کتاب «الاکر» از تالیفات اوست که در سه مقاله نوشته شده و ازبهترین کتب متوسط بین کتاب «اقلیدس » و «مجسطى » محسوب مى شده که به عربى ترجمه گردیده
۲۲. ریحانة الادب، ج ۶، ص ۱۶۴.و فوائد الرضویه، ص ۴۱.
۲۳. فوائد الرضویه، ص ۴۱.براى اطلاع بیشتر از خاندان نراقى و نسل هاى متوالى آن تا اواخر قرن گذشته نگاه کنید به: «تاریخ کاشان » ، چاپ دوم، از ص ۲۸۶- ۲۸۰ به قلم آقاى حسن نراقى و کتاب «لباب الالقاب فى القاب الاطیاب » از ص ۱۰۶- ۹۲. ۲۴. ریحانة الادب ج ۶ ص ۱۶۲
۲۵. روضات الجنات ج ۱، ص ۹۸.
۲۶. ریحانة الادب، ج ۶ ص ۱۶۳
۲۷. مرحوم شیخ آقا بزرگ در ج ۲۱، ص ۲۲۹ «الذریعه » اظهار مى دارند: قدیمى ترین نسخه معراج السعاده را که من بر آن اطلاع پیدا کردم، در نجف اشرف کتابخانه حضرت امیر مى باشد که تاریخ کتابت آن ۱۲۲۸هجرى است.اما قدیمى ترین نسخه اى که ما بر آن اطلاع یافتیم نسخه خطى کتابخانه عمومى حضرت آیة الله العظمى گلپایگانى است که در سال ۱۲۵۹ وقف شده، و در پایان آن نسخه تاریخ اتمام تالیف ۱۲۲۶ ذکر شده و با احتساب این تاریخ، ۱۸۷ سال از تالیف کتاب مى گذرد.لازم به توضیح است که: این نسخه هنگام شروع کارفهرست نشده و دسترسى به آن میسور نبود. ۲۸. مکارم الآثار، ج ۴، ص ۱۲۳۸.
۲۹. این نسخه خطى متعلق به کتابخانه مسجد اعظم است
۳۰. مرحوم شیخ آقا بزرگ و محدث قمى و برخى دیگر، یکى از مصادر ترجمه مرحوم نراقى را «تکمله امل الامل » ذکر کرده اند. «تکمله امل الامل » شامل دو بخش علماى جبل عامل و علماى غیر جبل عامل است که بخش علماى جبل عامل آن به همت آقاى اشکورى چاپ، و بخش دیگر آن در کتابخانه شخصى مرحوم صدر در کاظمین است که به رؤیت مرحوم شیخ آقا بزرگ رسیده و هنوز چاپ نشده است
۳۱. نردبان سعادت جاودانى، و کلید فیوضات دو جهانى، ستایش و شکرگزارى خداوند یکتا است، که شان و مقامش بسیار با جلالت و عظمتش از قیاس و اندازه افزون است.خداوندى یگانه و بى همتا، که برهان وجودش آشکار و روشن است.خداوندى که: از تابش نور و روشنایى فیض کاملش، چراغ دلهاى اهل علم و عرفان، در قندیل دلها روشن، و ازشعاع تجلیات لطف فراگیرش، مشعل نور بخش علوم، بر گوشه دلهاى صاحبان بصیرت پرتوافکن است. اجرام آسمانى از برترى شوق جمالش، همگى احرام بندگى بسته، و در گرد کعبه جلالش با حرکات مشتاقانه،سرگرم طواف، و چون درک کنه و حقیقت ذات لایزالش ممکن نیست، اجزاء و ذرات جهان همگى در مقام بى خبرى ثابت و حیران، و در حال خوف و وحشت مى باشند از آهنگ عنایت او، روح بلند مقامى که وجودش از عالم بالا سرچشمه گرفته و گرفتار قید و بند تعلقات عالم خاک گشته، باد و بال علم و عمل، در فضاى روح افزاى جهانهاى حقایق، پرواز مى کند و خویش را به اوج سعادت مى رساند.و از فیض هدایتش، انسانها در پرتو تعلیم آموزگار عقل، و پرورش مربى شرعى، خود را از آلودگیهاى عالم طبیعت، مصفا و پاک کرده، و به سیر سر منزل حقیقت مى پردازند.عقل عاقلان را در ساحت قدس عظمت و تجردش،جولان و تردد محال، و پر و بال هماى وهم و خیال را پرواز در فضاى بى منتهاى بقاى وى، وزر و وبال است.پس منزه است خدایى که چه شان عظیم و احسان جلیلى دارد. با فضیلت ترین درودها و کامل ترین تحیت ها شایسته آن پیغمبرى است که: صفحه پرچم حمد به اسم با رفعتش مزین گردیده، و نوشته با موقعیت هدایت و تکمیل بشریت به نام نامیش توشیح شده است. مبلغ و نشر دهنده بوى عطر جان افزاى مکارم اخلاقش، آیه مبارکه: «و انک لعلى خلق عظیم » (قلم «سوره ۶۸» آیه ۴) است.و عنوان کننده صحیفه مهربانیش، گفتار خداوند است که فرمود: (هو) «بالمؤمنین رؤوف رحیم » (توبه «سوره ۹» آیه ۱۲۸) .اخلاق کریمانه اش به حدى کامل است که محامد اخلاق، و شیمه هاى نیکو، او را مى ستایند.و محاسن الطاف و کرم، به مدح او مشغول مى باشند.او برجسته ترین آموزگار عالمان فروع و اصول، و صاحب فرمان: «و ما محمد الا رسول » است. پس از سپاس ایزد داور، و بعد از درود حضرت پیغمبر - صلى الله علیه و آله و سلم - ، مدح و منقبت، شایسته آن سرورى است که: بلنداى کاخ کرامت و عظمتش، بالاتر از آن است که کمند بلند ادراکات و عقول بشر به آن برسد.وعظمت ولایتش، والاتر از آن است که طوطى پر شکسته گفتار، در اداى مختصرى از مقامات ولایتش از قفس روح،بتواند نفس بکشد آوازه مکارم اخلاقش، عرصه آفاق را آنچنان فرا گرفته که: ناطقه منکر حسود، لال گردیده.و آوازه عظمت و فضایل ملکاتش در پهناى زمین، آنچنان انتشار یافته که دشمن عنود، از کثرت خجالت و شرم غرق عرق شرم شده است.کشتى نجاتى است که: به ناخدایى همت بلندش، کشتى حرکت انسانها به چهار موجه افتاده، و سطح دریاى زندگى را به سوى ساحل سلامت در نوردیده.و از دریاى فتنه زاى خلاف اندیشى مخالفان به کنار آمده.عین الحیاتى که تشنه کامان شربت شوق، که در جستجوى او در ظلمات، راه گم کرده بودند را خضر به سوى او هدایت نموده.جامع سعادات کامله، و صاحب کمالات عالیه، شیر خدا، شاه ولایت، مظهر اسرار خفى و جلى، على بن ابى طالب - علیه السلام - .درود بیش از اندازه و عدد و تحیات افزون از حد، بر بقیه ائمه دین، و اولاد طاهرین او، که همگى کیمیاى سعادت مى باشند.و همه آنها کلید گنج فیض همیشگى الهى هستند.همگى اشعه خورشید امامتند وچراغ قندیل کرامت.همه آنها گوهرهاى ارجمند خلافت، و در و لؤلؤ شرافت.مشرق اشعه قدس، و زینت مجلس مجامع انس، چراغهاى تابان، و راههاى طالبان رشادند.کلیدهاى رستگارى و درهاى بهشت حق الیقین مى باشند. درود خداوند تا روز قیامت بر همه آنها باد. ۳۲. اسراء، (سوره ۱۷) آیه ۷۰
۳۳. ملا مهدى نراقى والد بزرگوار ملا احمد نراقى (مؤلف)، یکى از علماء و فقهاى بزرگ شیعه در قرن دوازدهم هجرى است. صاحب روضات الجنات مى گوید: او از ارکان دانشمندان متاخر، و از اعیان فضلاء متبحر بوده...و از شاگردان علامه مجلسى، صاحب حدائق، و وحید بهبهانى است.و از تالیفات او است در علم اصول: «التجرید فى علم الاصول » ، و در فقه: «معتمد الشیعة فی احکام الشریعة » و «لوامع الاحکام فی فقه شریعة الاسلام » - که مؤلف در کتاب مبسوط فقهى خود «مستند الشیعة » از این دو، زیاد نقل قول مى کند - .و در علم اخلاق کتابى دارد به نام «جامع السعادات » - که کتاب حاضر (معراج السعادة) ترجمه آن است با تغییراتى در اکثر ابواب و فصول - .و چندکتاب دیگر.رک: روضات الجنات، ج ۷، ص ۲۰۰.و اعیان الشیعة، ج ۱۰، ص ۱۴۳.
باب اول: در بیان بعضى مقدمات نافعه، از بیان حالات نفس و منفعت فضایل اخلاق و مضرت رذایل آن
فصل اول: شناختن نفس مقدمه شناختن خدا
بدان که کلید سعادت دو جهانى، شناختن نفس خویشتن است، زیرا که شناختن آدمى خویش را اعانت بر شناختن آفریدگار خود مى نماید.چنانکه حق - تعالى - مى فرماید: «سنریهم آیاتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى یتبین لهم انه الحق »
یعنى: «زود باشد که بنمائیم به ایشان آثار قدرت کامله خود را در عالم و در نفسهاى ایشان، تا معلوم شودایشان را که اوست پروردگار حق ثابت » . (۱)
و از حضرت رسول - صلى الله علیه و آله و سلم - منقول است که: «من عرف نفسه فقدعرف ربه » یعنى: «هر که بشناسد نفس خود را پس به تحقیق که بشناسد پروردگار خودرا» . (۲)
و خود این ظاهر و روشن است که: هر که خود را نتواند بشناسد به شناخت دیگرى چون تواند رسید، زیرا که هیچ چیز به تو نزدیک تر از تو نیست، چون خود را نشناسى دیگرى را چون شناسى؟
تو که در علم خود زبون (۳) باشى عارف کردگار چون باشى
تاثیر شناختن نفس در تهذیب اخلاق
و نیز شناختن خود، موجب شوق به تحصیل کمالات و تهذیب اخلاق و باعث سعى در دفع «رذائل » (۴) مى گردد، زیرا که آدمى بعد از آنکه حقیقت خود را شناخت ودانست که: حقیقت او «جوهرى » (۵) است از «عالم ملکوت » ، (۶) که به این عالم جسمانى آمده باشد، که به این فکر افتد که: چنین جوهرى شریف را عبث و بى فایده به این عالم نفرستاده اند، واین گوهر قیمتى را به بازیچه در صندوقچه بدن ننهاده اند، و بدین سبب در صدد تحصیل فوائد تعلق نفس به بدن بر مى آید، و خود را به تدریج به سر منزل شریفى که باید مى رساند.
و گاه است که گوئى: من خود را شناخته ام، و به حقیقت خود رسیده ام.زنهار زنهار،که این نیست مگر از بى خبرى و بى خردى.عزیز من چنین شناختن را کلید سعادت نشاید، و این شناسائى ترا به جائى نرساند، که سایر حیوانات نیز با تو در این شناختن شریک اند، و آنها نیز خود را چنین شناسند.زیرا که: تو از ظاهر خود نشناسى مگر سر وروى و دست و پاى و چشم و گوش و پوست و گوشت، و از باطن خود ندانى مگر این قدر که چون گرسنه شوى غذا طلبى، و چون بر کسى خشمناک شوى در صدد انتقام برآئى، و چون شهوت بر تو غلبه کند مقاربت خواهش نمائى و امثال اینها، و همه حیوانات با تو در اینها برابرند.
پس هرگاه حقیقت تو همین باشد از چه راه بر «سباع » (۷) و «بهائم » (۸) ، مفاخرت مى کنى؟ و به چه سبب خود را نیز از آنها بهتر مى دانى؟ و اگر تو همین باشى به چه سبب خداوند عالم ترا بر سایر مخلوقات ترجیح داده و فرموده:
«و فضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا»
یعنى: «ما تفضیل دادیم فرزندان آدم را بر بسیارى از مخلوقات خود» (۹) .
و حال اینکه در این صفات و عوارض، بسیارى از حیوانات بر تو ترجیح دارند.
پس باید که: حقیقت خود را طلب کنى تا خود چه چیزى، و چه کسى، و از کجاآمده اى، و به کجا خواهى رفت.و به این منزلگاه روزى چند به چه کار آمده اى، تو رابراى چه آفریده اند.و این اعضا و جوارح را به چه سبب به تو داده اند، و زمام قدرت واختیار را به چه جهت در کف تو نهاده اند.
و بدانى که: سعادت تو چیست، و از چیست، و هلاکت تو چیست.
و بدانى که: این صفات و ملکاتى که در تو جمع شده است بعضى از آنها صفات بهایم اند، و برخى صفات سباع و درندگان، و بعضى صفات شیاطین، و پاره اى صفات ملائکه و فرشتگان.
و بشناسى که: کدام یک از این صفات، شایسته و سزاوار حقیقت تو است، و باعث نجات و سعادت تو، تا در استحکام آن بکوشى.و کدام یک عاریت اند و موجب خذلان و شقاوت، تا در ازاله آن سعى نمائى.
و بالجمله آنچه در آغاز کار و ابتداى طلب، بر طلب سعادت و رستگارى لازم است آن است که: سعى در شناختن خود، و پى بردن به حقیقت خود نماید، که بدون آن به سر منزل مقصود نتوان رسید.
فصل دوم: ترکیب انسان از جسم و نفس
اگر خواهى خود را بشناسى، بدان که: هر کسى را از دو چیز آفریده اند: یکى این بدن ظاهر، که آن را تن گویند، و مرکب است از: گوشت و پوست و استخوان و رگ و پى وغیر اینها.و آن از جنس مخلوقات همین عالم محسوس است، که عالم جسمانیات است.و اصل آن مرکب از عناصر چهارگانه است که «خاک، آب، باد و آتش » است، وآن را به همین چشم ظاهرى مى توان دید.
و یکى دیگر «نفس » است که آن را روح و جان و عقل و دل نیز گویند، و آن جوهرى است «مجرد» (۱۰) از عالم ملکوت، و گوهرى ست بس عزیز از جنس فرشتگان و «عقول قادسیه » ، (۱۱) و درى است بس گرانمایه از سنخ مجردات، که خداى - تعالى - به جهت مصالحى چند - که شمه اى از آن مذکور خواهد شد - به قدرت کامله خود ربطى میان آن و این بدن ظاهرى قرار داده و او را مقید به قید علاقه این بدن و محبوس درزندان تن نموده، تا وقتى معین و اجلى موعود، که قطع علاقه نفس از بدن مى شودرجوع به عالم خود مى کند.
و این نفس را به چشم ظاهر نتوان دید بلکه دیده نمى شود مگر به بصیرت باطنیه.وهر گاه حدیث نفس یا روح، یا جان، یا دل، یا عقل مذکور شد همین جزء اراده مى شود،بلکه هرگاه انسان و آدم نیز گفته شود، به غیر از این، چیز دیگر مراد نیست، زیرا - چنانکه مذکور خواهد شد - حقیقت انسان و آدمى همین است.
پس بدن، آلتى است از نفس که باید به آن حالت به امورى چند که مامور است قیام نماید.
و بدان که: شناختن حقیقت «بدن » ، امرى است سهل و آسان، زیرا دانستى که آن ازجنس مادیات است و شناخت حقایق مادیات، چندان صعوبتى ندارد.و اما «نفس » ، چون که از جنس مجردات است به حقیقت او رسیدن و او را به کنه، شناختن در این عالم میسر نیست، - رو مجرد شو مجرد را ببین - و از این جهت بود که بعد از آنکه حضرت رسول - صلى الله علیه و آله و سلم - شرح حقیقت او را خواستند حضرت بیان نفرمود، خطاب رسید که:
«و یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربى » (۱۲)
یعنى: «از تو از حقیقت روح سئوال مى کنند، بگو که «روح » از امور پروردگار است و از عالم امر (۱۳) است » .
و بیش از این رخصت نیافت که بیان کند.
بلى هر گاه نفس انسانى خود را کامل نموده باشد، بعد از قطع علاقه از بدن و حصول تجرد از براى آن مى تواند شد که آن را بشناسد.بلکه هر گاه در این عالم نیز کسى نفس خود را کامل نموده باشد و بخواهد به سر حد کمال برساند و علاقه او از بدن کم شود،دور نیست که تواند فى الجمله معرفت به نفس بهم رساند.
فصل سوم: راه شناختن نفس
بدان که: آنچه گفتم آدمى را غیر از همین بدن مادى و صورت حسى، جزوى دیگرهست مجرد، که آن را «نفس » مى گویند، اگر چه فهمیدن و دانستن آن صعوبت داردولیکن هر گاه کسى به نظر تحقیق، تامل کند این مطلب بر او ظاهر و روشن مى شود،زیرا که: هر که ساحت دل خود را از غبار عالم طبیعت پاک کند و علایق و شهوات حیوانیت را اندکى از خود دور نماید و آئینه دل را از زنگ کدورات این عالم فى الجمله جلائلى دهد و گاه گاهى در دل را بر روى اغیار نابکار ببندد و با محبوب حقیقى خلوتى نماید و با حضور قلب، متوجه به عالم انوار شود و با نیت خالص مشغول به مناجات حضرت پروردگار گردد و گاهى تفکر در عجایب ملک و «ملکوت » (۱۴) جمال و «جبروت » (۱۶) قادر ذو الجلال کند، البته از براى او حالتى نورانى و «بهجتى » عقلى حاصل مى شود که به سبب آن یقین مى کند که ذات او از این عالم جسمانى نیست، بلکه از عالم دیگر است.
و راهى دیگر که به سبب آن بتوان دانست که آدمى را غیر از این بدن، جزئى دیگراست که از جنس بدن نیست، «خواب » است، که در خواب، راه حواس بسته شود و بدن از حرکت بازماند و چشم از دیدن، و گوش از شنیدن بسته، و تن در گوشه اى ساکن وبى حس شود و با وجود این، در آن وقت آدمى در آفاق و اطراف عالم مشغول سیر کردن باشد و با اصناف خلایق در گفتن و شنودن.بلکه اگر نفس را فى الجمله صفائى باشد در عالم ملکوت راه یابد، و از آنجا امور آینده را ببیند و بشناسد و بر مغیبات،مطلع شود، به نوعى که هرگز در بیدارى و در وقتى که این بدن در نهایت هوشیارى است نتواند بدان رسید.
و راه دیگر آنکه: آدمى را قوت معرفت همه علمها و صنعتها است، و با آنهاپى مى برد به حقایق اشیاء و مى فهمد امورى چند را که نه از این عالم است و نه مى داندکه از کجا این امور داخل قلب او شده و از کجا فهمیده و دانسته.بلکه گاه است که: دریک لحظه، فکر او از مشرق به مغرب و از «ثرى » تا «ثریا» (۱۷) رود، با آنکه تن او در عالم خاک محبوس و ایستاده.
و بالجمله این مطلب امرى است که بر هر که اندکى تامل نماید، مخفى و پوشیده نمى ماند.و در کتاب الهى و اخبار ائمه معصومین در مقامات متعدده اشاره به آن شده،مثل قول خداى - تعالى - که خطاب به سید رسل مى فرماید:
«قل الروح من امر ربى » (۱۸)
یعنى: «بگو در جواب کسانى که سؤال مى کنند از تو ازحقیقت روح انسان، که: «روح » از جمله کارهاى الهى است و از عالم امر است » .
«الا له الخلق و الامر» (۱۹)
«یعنى: عالم امر، خدا را است، و عالم خلق خدا را» .
هر چه به مساحت و «کمیت » در آید آن را «عالم خلق » گویند و روح انسانى چون مجرد است آن را مقدار و کمیت نباشد.
و دیگر مى فرماید:
«یا ایتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربک راضیة مرضیة ». (۲۰)
و دیگر مى فرماید:
«و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها». (۲۱)
و از پیغمبر - صلى الله علیه و آله - مروى است که فرمودند:
«من عرف نفسه فقد عرف ربه »
یعنى: «هر که شناخت نفس خود را پس مى شناسد پروردگار خود را» . (۲۲)
و معلوم است که: شناختن این بدن جسمانى که امرى است سهل و آسان، چندان مدخلیتى در معرفت پروردگار ندارد.
و از حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - مروى است که فرمودند:
«خلق الانسان ذا نفس ناطقه » (۲۳)
یعنى: «انسان خلق کرده شد صاحب نفسى که به سبب آن ادراک معقولات مى کند» .
فصل چهارم: حقیقت و ماهیت آدمى
چون که دانستى که: هر کسى مرکب است از نفس و بدن، پس بدان که حقیقت آدمى و آنچه به سبب آن بر سایر حیوانات ترجیح دارد همان «نفس » است که از جنس ملائکه مقدسه است.و «بدن » امرى است عاریت، و حکم مرکب از براى نفس دارد،که بدان مرکب سوار شده و از عالم اصلى و موطن حقیقى به این دنیا آمده، تا از براى خود تجارتى کند و سودى اندوزد، و خود را به انواع کمالات بیاراید، و اکتساب صفات حمیده و اخلاق پسندیده نماید، و باز مراجعت به وطن خود نماید.یا هر بدنى حکم شهرى را دارد آفرینش، که پادشاه کشور هستى که حضرت آفریدگار است، هر بدنى را «اقطاع » (۲۵) روحى که از زادگاه عالم تجرد است مقرر فرموده تا از منافع و مداخل آن شهر تهیه خود را دیده، و مسافرت به عالم قدس کند و سزاوارخلوتخانه انس گردد. و در این بدن شریک است با سایر حیوانات، زیرا که هر حیوانى رانیز بدنى است محسوس و مشاهد، مرکب از دست، پا، چشم، گوش، سر، سینه و سایراعضاء.به این سبب بر هیچ حیوانى فضیلتى ندارد، و آنچه باعث افضلیت آدمى بر سایرحیوانات مى شود آن جزء دیگر است، که «نفس ناطقه » باشد که حیوانات دیگر را این جزء نیست.
و بدان که بدن، امرى است فانى و بى بقاء که بعد از مردن از هم ریخته مى شود، واجزاى آن از یکدیگر متفرق مى گردد و خراب مى شود، تا باز وقتى که به امر پروردگار - تعالى - اجزاء آن مجتمع شود، و به جهت ثواب و حساب و عقاب زنده کرده شود.
اما «نفس » ، امرى است باقى، که اصلا و مطلقا از براى آن فنائى نیست، و بعد ازمفارقت آن از این بدن و خرابى تن، از براى آن خرابى و فنائى نیست و نخواهد بود.واز این روست که خداوند - سبحانه - مى فرماید:
«و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون » (۲۶)
یعنى:
«گمان نکنى که آن کسانى که در راه خدا کشته شدند و جان خود را درباختند مرده هستند، بلکه ایشان زنده اند نزد پروردگارشان و روزى داده مى شوند» .
و دیگر مى فرماید:
«ارجعى الى ربک ». (۲۷)
یعنى: «اى نفس، رجوع و بازگشت کن به نزد پروردگار خود همچنانکه در اول از نزد او - سبحانه - آمدى » .
و نیز از این روست که پیغمبر خدا - صلى الله علیه و آله و سلم - در روز بدر به شهداى بدر ندا مى فرمود:
«هل وجدتم ما وعد ربکم حقا»
یعنى: «اى کشته شدگان در راه خدا! آیا آنچه را که پروردگار شما به شما وعده داده بود حق و راست یافتید؟».
آنگاه بعضى از اصحاب عرض کردند: یا رسول الله ایشان مرده اند چگونه آواز مى دهى ایشان را؟
حضرت فرمود: «انهم اسمع منکم ».
یعنى: «ایشان از شما شنواترند و فهم و ادراک ایشان الآن از شما بیشتر است » . (۲۸)
و ظاهر است که شنیدن ایشان در آن وقت نه به همان بدنى بود که در صحراى بدرافتاده بود، بلکه به نفس مجرده باقیه بود.
فصل پنجم: سیر به عالم بالا با جنبه روحانى
از آنچه مذکور شد دانسته شد که: از براى انسان دو جنبه است: یکى جنبه «روحانیت » ، که مناسبت دارد به سبب آن با ارواح طیبه و ملائکه مقدسه.و دیگرى جنبه «جسمانیت » که مشابهت دارد به جهت آن با حیوانات، از بهائم و سباع.و به واسطه آن جزء جسمانى چند روزى در این عالم هستى زیست مى نماید و مقام مى کند.
سپس به واسطه جزء روحانى مسافرت به عالم اعلى مى کند و در آنجا همیشه مقام مى سازد و مصاحبت مى کند با ساکنان عالم قدس، به شرطى که در مدت اقامت در دنیا میل به آن عالم نموده همه روزه در ترقى باشد، تا جانب جزء روحانى بر جسمانى غالب شود، و کدورات عالم طبیعت را از خود بیفشاند و در او آثار روحانیت پیداگردد.
و چون چنین باشد مى رسد به جائى که با وجود اینکه در این دنیا هست، هر لحظه ازسیر به عالم بالا با جنبه روحانى «مبادى فیاضه » (۲۹) کسب فیوضات مى کند، و دل او به نورالهى روشن مى شود.و هر چه علاقه او از جسم و جسمانیات کمتر مى گردد، روشنائى دل و صفاى خاطرش زیاد مى شود، تا زمان مفارقت از این دنیا رسد تمامى پرده هاى ظلمانى طبیعت از پیش دیده بصیرتش برداشته مى شود، و حجابهاى «عوایق هیولانیه » (۳۰) از چهره نفسش دور مى گردد، و در آن وقت از دل او جمیع اندوه ها و المها بیرون مى رود، و از همه حسرتها و محنتها فارغ مى شود، و مى رسد به سرور ابدى و راحت سرمدى.هر لحظه او را از اشعه جمال ازل نورى تازه، و هر دم او را از «مواید» (۳۱) احسان «لم یزل » (۳۲) فیضى بى اندازه حاصل مى گردد.و باشد که با وجود بقاى در دنیا، هرگاه ریشه جمیع علایق دنیویه را از زمین دل برکند، پیش از ارتحال به عالم بقاء، این حالات ازبراى او حاصل شود، و در این هنگام مال و عیال بر خود «کل » (۳۳) و وبال مى بیند، مگر به قدر ضرورت.بلکه از تن و بدن خود دلگیر مى شود و طالب سفر آخرت مى گردد، و به زبان حال مى گوید:
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم
خوشا دمى که از این چهره پرده برفکنم
بدن او مقیم خطه خاک، و دل او مصاحب سکان عالم افلاک، بجز مراد خدا رانجوید و سخنى که نه از براى اوست نگوید، و راهى که نه به سوى اوست نپوید، تا برسدبه مجاورت ملا اعلا، و محرم گردد در محفل قرب مولى.و بیابد آنچه را که هیچ چشمى ندیده و هیچ گوشى نشنیده و به هیچ خاطرى خطور نکرده.و ببیند آنچه را که در کتاب الهى اشاره به آن شده که:
«فلا تعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعین ». (۳۴)
یعنى: «هیچ کس نمى داند آنچه ذخیره شده است از براى ایشان از چیزهائى که دیده ها را روشن مى کند» .
فصل ششم: لذت و الم جسم و روح
چون که دانستى که: آدمى را روحى و بدنى است که هر کسى مرکب است از این دو، باید بدانى که هر یک از این دو جزء را المى و لذتى و محنتى و راحتى و مرضى وصحتى است.
و آلام و محنتهاى بدن عبارت است از: امراض و بیماریها که عارض بدن مى گردد،و جسم را لاغر و نحیف مى کند، و آن را از درک لذات جسمانیه باز مى دارد، و بامسامحه در معالجه به هلاکت منجر مى شود.و «علم طب » موضوعى است از براى بیان این امراض و معالجات آنها.
و آلام و بیماریهاى روح عبارت است از: اخلاق ذمیمه و صفات رذیله، که موجب هلاکت و بدبختى روح است، و باز مى دارد آن را از درک لذات روحانیه، و رسیدن به سعادت ابدیه.و آن را محروم مى گرداند از مرافقت محرمان خلوتخانه انس، ومجاورت عالم قدس.
و صحت و راحت روح، عبارت است از: اتصاف به اوصاف قدسیه و ملکات ملکیه،که موجب قرب حضرت بارى، و باعث نجات و رستگارى است.و تفصیل این امراض و معالجات آنها در «علم اخلاق » است که در این کتاب بیان مى شود.
فصل هفتم: مفاسد بیمارى نفس و فوائد صحت آن
زنهار اى جان برادر! تا حدیث بیمارى روح را سهل نگیرى، و معالجه آن را بازیچه نشمارى، و مفاسد اخلاق رذیله را اندک ندانى، و صحت روح را به صحت بدن قیاس نکنى.و چگونه عاقل چنین قیاس کند، و حال آنکه مقصود از صحت بدن از براى کسانى که از روح و صلاح و فساد آن فراموش کرده اند، نیست مگر زندگانى پنج روزه دنیا، و زیست کردن در این عاریت سرا.و بر مرض آن مفسده اى مترتب نمى شود مگربازماندن از لذات خسیسه جماع و غذا و امثال اینها.و اما اخلاق ذمیمه که بیمارى روح از آنها است، باز مى دارد آدمى را از رسیدن به لذت سعادت ابد، و پادشاهى سرمد.وهر یک از آنها پرده اى است ظلمانى، که مانع «اشراقات » (۳۵) انوار الهیه، و عایق فیوضات «نفحات » (۳۶) رحمانیه است، و مسامحه در معالجات آنها آدمى را به هلاکت دائمه وشقاوت ابدیه مى رساند.و صحت روح و اتصاف آن به محاسن اخلاق باعث زندگانى ابدى و حیات حقیقى است.
و بعد از آنکه ساحت نفس انسان از اخلاق ناپسند، پاک، و به صفات ارجمند به ترتیب مقرر آراسته گردد، مستعد قبول فیضهاى غیر متناهیه «رب الارباب » ، (۳۷) بلکه به سبب آن رفع حجاب مى شود.و صور جمیع موجودات در آئینه دلش ظاهر مى شود،و در این هنگام موجودى مى شود تام الوجود، ابدى الحیات، «سرمدى البقا» ، (۳۸) قامتش سزاوار خلعت خلافت الهیه، و «تارکش » (۳۹) لایق تاج سلطنت و ریاست معنویه.و مى رسدبه بهجتها و لذتهائى که هیچ دیده مانند آن ندیده، و به خاطر هیچ آفریده نگذشته.
و از این رواست که سید رسل - صلى الله علیه و آله و سلم - فرموده:
«لو لا ان الشیاطین یحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملکوت السموات و الارض »
یعنى:
«اگرنه این مى بود که لشکر شیاطین اطراف دلهاى بنى آدم را فرا گرفته اند، هر آئینه مشاهده مى کردند حقایق موجودات «عوالم علویه و سفلیه » (۴۰) را، و مطلع مى شدند بر آثار قدرت کامله حق - سبحانه و تعالى - در آنها» . (۴۱)
همچنان که تطهیر نفس از جمیع صفات خبیثه، مورث رفع جمیع «پرده هاى ظلمانیه » ، (۴۲) و کشف حقایق جمیع موجودات امکانیه مى گردد.و همچنین ازاله بعضى ازآنها نیز باعث صفائى و روشنایى در نفس مى شود.و بالجمله به قدرى که آئینه نفس اززنگ کدورات عالم طبیعت پاک مى شود صور موجودات عوالم قدس در آن ظاهرمى گردد، و به همان مقدار سزاوار بساط قرب پروردگار مى شود.
مفاسد بیمارى نفس و فوائد صحت آن و به این سبب خاتم انبیاء - صلى الله علیه و آله و سلم - فرموده اند:
«ان لى مع الله حالات لا یحتملها ملک مقرب و لا نبى مرسل » . (۴۳)
یعنى:
«مرا با خداى حالاتى چند است که هیچ ملک مقربى و پیغمبر مرسلى طاقت و توانائى آن را ندارد» .
و هر کسى که در مقام سلوک راه سعادت باشد، و مراقبت از احوالات خود نماید،به قدر استعداد و قابلیت خود بر مى خورد به آنچه مى رسد به او از الطاف ربانیه وفیوضات رحمانیه، و لیکن فهم ما ادراک فوق رتبه خود را نمى کند اگر چه باید از بابت ایمان به بعثت، تصدیق و اقرار به آن نماید.همچنان که ما ایمان داریم به نبوت و خواص پیغمبرى و لیکن حقیقت آنها را نمى شناسیم.و عقول قاصره ما احاطه به کنه آنهانمى کند، چنانچه احاطه ندارد جنین به عالم طفل، و طفل نمى داند عالم ممیز را، و ممیزعامى نمى فهمد عالم علماء را، و علماء نمى شناسند عالم انبیاء و اولیاء را.
و به حکم عنایت ازلیه درهاى رحمتهاى غیر متناهیه الهیه بر روى هر کسى گشاده، وبخل و «ضنت » (۴۴) از براى احدى نشده، و لیکن رسیدن به آنها موقوف است به اینکه آئینه دل صیقل داده شود، و از کدورات عالم طبیعت پاک شود، و زنگ اخلاق ذمیمه از آن زدوده گردد.پس حرمان از انوار فیوضات الهیه، و دورى از اسرار ربوبیه، نه از بخل مبدا فیاض است، «تعالى شانه عن ذلک » (۴۵) بلکه از پرده هاى ظلمانیه ذمایم صفات وعوایق جسمانیه است که بدن آدمى را احاطه نموده است.
هر چه هست از قامت ناساز بى اندام ماست ورنه تشریف تو بر بالاى کس کوتاه نیست و مخفى نماند که آنچه از علوم و معارف و اسرار که آدمى به واسطه تطهیر نفس وتصفیه آن مى فهمد، نه مانند این علومى است که از «مزاوله » (۴۶) کتب رسمیه و ادله عقلیه گرفتاران عالم طبیعت و محبوسان زندان و هم و شهوت مى فهمند، بلکه آنها علوم حقیقیه نورانیه اند که از انوار الهیه و الهامات حقه ربانیه مستفاد شده اند.و چندان ظهورو جلا و نورانیت و صفا از براى آنها هست که قابل شک و شبهه نیستند، و این علمى است که حضرت فرمودند:
«انما هو نور یقذفه الله فى قلب من یرید» . (۴۷)
«یعنى: علم، نورى است که حق - تعالى - مى افکند آن را در هر دلى که مى خواهد».
و حضرت امیر مؤمنان - علیه السلام - درکلمات بسیار، اشاره به این علم فرموده اند، و از آن جمله در وصف راستین از علمامى فرمایند:
«هجم بهم العلم على حقیقة البصیرة، و باشروا روح الیقین، و استلانوا ما استوعره المترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى » (۴۸) .
یعنى:
«علم به ایشان هجوم آورده است، ایشان به بصیرت و بینائى و به حقیقت روح و یقین رسیده اند.و نرم و آسان شده است از براى ایشان، آنچه سخت ومشکل است بر دیگران از اهل عیش و تنعم در دنیا، و یار و انیس شده اند، آنچه وحشت مى کنند از آن جاهلان، و زندگانى مى نمایند در دنیا به بدنهایى که روح آنهاتعلق به عالم اعلى دارد» .
و در مکان دیگر مى فرماید:
«قد احیى عقله، و امات نفسه، حتى دق جلیله، و لطف غلیظه، و برق له لامع کثیر البرق، فابان له الطریق، و سلک به السبیل » . (۴۹)
یعنى:
«زنده کرد دل خود را و میرانید نفس خود را، تا آنکه ناهموارى و درشتى او لطیف و هموار شد. و درخشید از براى او نورى درخشنده.پس ظاهر و هویدا کرد از براى او راه حق را، وبرد او را در راه، تا رسانید او را به مطلوب » .
ولیکن، مادامى که صفحه دل از نقوش اخلاق ذمیمه پاک نگردد، این قسم علم ومعرفت در آن مرتسم نشود، زیرا که علوم و معارف، عبادت باطنى است، همچنان که نماز، طاعت ظاهر است.و همچنان که تا ظاهر از جمیع نجاسات ظاهر، پاک نباشد نمازصحیح متحقق نمى شود، همچنین تا از باطن، جمیع نجاسات باطنیه را که صفات خبیثه است زایل نکنى، نور علم صحیح مبرا از شوائب شبهات بر آن نمى تابد.و چگونه مى تواند شد که دل ناپاک، منزل علوم حقه شود، و حال اینکه افاضه علوم بر دلها ازعالم «لوح محفوظ » (۵۰) به وساطت ملائکه مقدسه است که وسائط فیض الهى هستند.
علم بدون تزکیه، علم نیست
و پیغمبر - صلى الله علیه و آله و سلم - فرمود:
«و لا تدخل الملائکة بیتا فیه کلب » .
یعنى:
«ملائکه داخل نمى شود بر خانه اى که در آن سگ باشد» . (۵۱)
پس، هرگاه خانه دل مملو از صفات رذیله که سگان درنده هستند باشد، چگونه. ملائکه که حمله علوم و معارف اند داخل مى شوند؟ و از اینجا معلوم مى شود که کسانى که عمر خود را صرف تحصیل علم از طریق مجادلات کلامیه و استدلالات فکریه نموده اند، و از تزکیه نفس از صفات ذمیمه غافل مانده اند، بلکه دلهاى ایشان متعلق به «قاذورات » (۵۲) دنیاى دنیه، و نفوس ایشان منقاد قوه غضبیه و شهویه است، از حقیقت علم بى خبر، و سعى ایشان بى ثمر است.و آنچه را تحصیل کرده اند و علم پندارند، بر خلاف واقع است، زیرا که علم حقیقى را بهجت و سرور و صفا و نورى است، و دلى را که نورعلم واقعى در آن داخل شد مستغرق لجه عظمت خداوند جلیل، و محو مشاهده جمال جمیل مى شود، و التفات به غیر او نمى کند.و غایت همت اکثر این اشخاص تحصیل زخارف دنیا، و حصول منصب و جاه و شهرت در بلاد، و تسخیر قلوب عباد است.و نه همین است که صفات خبیثه و اخلاق رذیله، مانع از طلوع انوار علوم حقیقیه از مطلع فیوضات الهیه باشد و بس، بلکه بدون تزکیه نفس و تصفیه قلب، عبادات ظاهریه رااثرى، و طاعات بدنیه را ثمرى نیست.و چه فایده مترتب مى شود بر آراستن ظاهر وکاستن باطن.
قال الله - سبحانه - :
«ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنکر»
یعنى:
«نماز، باز مى دارد نمازگزاران را از اعمال زشت و منکر» . (۵۳)
اگر نماز با خباثت باطن و اخلاق سیئه مقبول خداوند بى نیاز بودى، پس چرا مى بینى اکثر مردم را که هر روز نماز پنجگانه به جا مى آورند، و هر ساعت چندین منکر ومعصیت از ایشان صادر مى شود؟!
و حضرت فرمودند:
«الصلوة معراج المومن »
یعنى:
«به واسطه نماز مؤمن عروج مى کند به معارج قرب پروردگار» . (۵۴)
پس اگر آنچه مى کنیم نماز باشد چرا بجز تنزل و هبوط از خود نمى یابیم؟!
گرنه موش دزد در انبان ماست گندم اعمال چل ساله کجاست؟
اول اى جان دفع شر موش کن بعد از آن در جمع گندم جوش کن
و مثال کسانى که مواظبت بر عبادات جسمیه مى کنند، و صفاى دل و پاکى آن وظلمت نفس و ناپاکى آن را فراموش کرده اند، و التفاتى به آن نمى کنند مانند قبور مردگان است که ظاهر آن را زینت نمایند، و در باطن آن مردار گندیده پنهان است.یامثل خانه اى است ظلمانى و تاریک که چراغى بر بام آن نهند.یا چون مرد دهقانى است که تخمى افکند و آن تخم سبز شود، و با آن گیاهى که زرع را تباه مى کند بروید، و آن شخص سر آن گیاه را قطع کند و از بیخ آن غافل ماند، تا آنکه قوت گیرد و همه محصول آن را فاسد و خشک نماید.یا شبیه شخصى است که بدن او را «جرب » (۵۵) فراگرفته باشد، و طبیب حاذق امر فرماید که: دوائى بنوشد که ماده جرب را از باطن قلع نماید، و طلائى را بر ظاهر بدن بمالد که اثر آن را از ظاهر دفع کند، و او دوا را ترک کند و به طلا اکتفا نماید، و هر چه به طلا دفع شود، از چشمه باطن «اضعاف » آن منفجرگردد تا او را هلاک سازد.
توجه به صحت جسم، و غفلت از صحت و روح
چون معلوم شد که: قیاس بیمارى و صحت نفس به مرض و سلامتى بدن، محض جهل و خطاست، پس عجب از طایفه اى که شب و روز اوقات خود را صرف محافظت صحت بدن فانى مى کنند، و صبح و شام در دفع امراض جسمانیه سعى تام به عمل مى آورند، و قول طبیب فاسقى، بلکه کافرى را گردن اطاعت نهاده و به شرب دواهاى ناگوار، و ارتکاب اعمال ناهنجار قیام مى نمایند، و سر از فرمان طبیب الهى در تحصیل حصول ملکات نفسانیه به تکرار اعمال سعادت دائمیه و حیات ابدیه مى پیچند، ومعالجه نفس را اندک و سهل مى شمارند.
ترا یزدان همى گوید که در دنیا مخور باده ترا ترسا همى گوید که در صفرا مخور حلوازبهر دین نه بگذارى حرام از گفته یزدان ز بهر تن تو بگذارى حلال از گفته ترساو چون پرده غفلت برداشته شود، و بیمارى نفس خود را معاینه ببیند، و دسترس به دوائى نداشته باشد فریاد
«یا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله » (۵۶)
از نهاد ایشان برآید.
فصل هشتم: حصول ملکات نفسانیه به تکرار اعمال
بدان که: هر نفسى در مبادى آفرینش و اوان طفولیت، از جمیع صفات و ملکات خالى است، مانند صفحه اى که ساده از نقش و صورت باشد، و حصول ملکات و تحقق صفات به واسطه تکرار اعمال و افعال مقتضیه آنها است.و هر عملى که یک مرتبه سر زداثرى از آن در دل حاصل، و در مرتبه دوم آن اثر بیشتر مى شود، تا بعد از تکرار عمل،اثر مستحکم و ثابت مى گردد و «ملکه راسخه » مى شود در نفس، همچنان که «انگشت » (۵۷) چون مجاور آتش شود حرارت در آن تاثیر مى کند و گرمى در آن ظاهر مى شود، لیکن ضعیف است و به مجرد دور کردن از آتش سرد مى شود.و هر گاه مجاورت طول کشیدتاثیر حرارت در آن بیشتر مى شود، و رنگ آتش در آن هم مى رسد، و بعد از آن روشن مى شود و آتشى مى گردد که هر چه به آن نزدیک شود مى سوزد، و هر چه به آن مقابل شود روشن مى کند.
و همین است سبب در سهولت تعلیم اطفال و تادیب ایشان، و صعوبت تغییر اخلاق مشایخ و پیران.و هرگاه کسى مراقبت احوال خود کند، و نظرى در اعمال و افعال خودکند، و صفحه دل خود را گشوده و به دیده بصیرت در آن تامل نماید، بر مى خورد به ملکات و صفاتى که در آنجا رسوخ کرده اند، و اکثر مردم به جهت گرفتارى علایق وکثرت عوایق از نقوش و نفوس خود غافل اند.
اما چون زمان رحلت از این سراى پندار، و مسافرت به عالم بقا و قرار رسد، دل ازمشاغل دنیویه فارغ، و ریشه علایق از مزرع خاطر منقلع، و پرده طبیعت از مقابل دیده بصیرت برداشته شود، و نظر او بر لوح دل و صفحه نفس افتد.
چنانکه حق - سبحانه و تعالى - فرموده:
«و اذا الصحف نشرت ». (۵۸)
و در مکان دیگر مى فرماید:
«فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید»
یعنى:
«پس در آن روز پرده از پیش دیده تو برداشته مى شود، و چشم تو تیز بین مى گردد، و اعمال خود را مى بینى » . (۵۹)
پس نتایج اعمال خود را معاینه مى بیند، و ثمرات افکار و افعال خود را مشاهده مى کند، و مى رسد به آنچه در کتاب کریم است که:
«و کل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له یوم القیمة کتابا یلقیه منشورا اقرا کتابک کفى بنفسک الیوم علیک حسیبا». (۶۰)
یعنى:
«هر شخصى را لازم ساخته ایم عمل او را از خیر و شر در گردن او مانند «طوق » که از او جدا نمى شود.و در روز قیامت کتابى را که اعمال او در آن ثبت است به جهت او بیرون مى آوریم، در حالى که گشاده باشد و بر او عرضه شود، آنگاه به او گفته مى شود بخوان نامه عمل خود را، و کافى هستى تو از براى محاسبه خود» .
پس کسانى که در دنیا از احوال خود غافل، و اوقات خود را صرف لهو و باطل نموده اند، بى اختیار مى گویند:
«ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة و لا کبیرة الا احصیها»
یعنى:
«چگونه است این کتاب که باقى نگذارده است از اعمال صغیره و کبیره را مگر اینکه شمرده است آن را» . (۶۱)
فصل نهم: فایده علم اخلاق و برترى آن بر سایر علوم
چون که شناختى که حیات ابد، و سعادت سرمد، از براى انسان موقوف است به دفع اخلاق ذمیمه و اوصاف رذیله، و کسب ملکات ملکیه و صفات قدسیه، و این میسرنمى شود مگر به شناختن رذائل صفات و فضائل ملکات، و تمیز نیک و بد آنها ازیکدیگر، و دانستن معالجاتى که در علم اخلاق از براى تهذیب نفس مقرر است، معلوم مى شود که شرف این علم از سایر علوم برتر، و ثمر و فایده اش بیشتر است.
و چگونه چنین نباشد، و حال آنکه شرافت هر علمى به شرافت موضوع آن است.وموضوع این علم، نفس ناطقه انسانیه است، که اشرف انواع کائنات و افضل طوایف ممکنات است، و به واسطه این علم از حضیض مرتبه بهائم به اوج عالم ملائکه عروج مى نماید.
بلى، از براى بنى نوع انسان و عرضى است عریض، اول آن فروتر از عالم چهارپایان،و آخرش برتر از اقلیم فرشتگان.
در حق اولش فرموده:
«ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا»
یعنى:
«نیستند ایشان مگر مانند چهارپایان،بلکه پست رتبه تر و گمراه ترند» . (۶۲)
و به این جهت مى گویند:
«یا لیتنى کنت ترابا»
یعنى:
«کاش که من خاک بودمى » . (۶۳)
و در شان آخرش رسیده:
«لولاک لما خلقت الافلاک ».
یعنى:
«اگر مقصود تو نبودى آسمانها را خلق نکردمى » . (۶۴)
اى نقد اصل و فرع ندانم چه گوهرى
کز آسمان تو برتر و از خاک کمترى
به این جهت است که سید رسل - صلى الله علیه و آله و سلم - فرموده:
«انى وزنت بامتى فرجحت بهم ».
یعنى:
«مرا با تمام امت موازنه نمودند من بر همه راجح آمدم » . (۶۵)
و این، خود ظاهر و روشن است که: این تفاوت و اختلاف در میان افراد این نوع، نه از جهت جسمیت و لواحق آن است، زیرا که همه در این شریک هستند، بلکه به جهت اختلاف در اخلاق و صفات است، و این علم باعث رسیدن به اعلا مراتب آن است.وکدام علم، اشرف از علمى است که پست ترین موجودات را به اشرف کاینات مى رساند؟ و به این جهت، حکماى سلف نام علم را به غیر از «علم اخلاق » حقیقتااطلاق نمى کردند، و به این سبب آن را «اکسیر اعظم » مى نامیدند، و آن را اول تعلیم خود قرار داده بودند، و اول به شاگردان خود این علم را مى آموختند.و تحصیل سایرعلوم را از براى کسى که تهذیب اخلاق نکرده بى ثمر مى دانستند.
آرى، همچنان که بدنى که مواد فاسده و «اخلاط ردیه » (۶۶) در آن مجتمع اند، ازکثرت غذا بجز فساد اخلاط و زیادتى مرض حاصل نبیند، همچنین نفسى که مجتمع اخلاق ذمیمه و صفات رذیله باشد، از تحصیل علوم بجز شر و فساد ثمرى نبیند.
و از این روست که: بیشتر کسانى که ملبس به لباس علماء گشته اند، و خود را از زمره اهل علم مى شمرند، به مراتب حال ایشان از عوام بدتر، و دل ایشان سیاه تر است.ماه وسال در جمع مال، خواه حرام و خواه حلال، و روز و شب در تحصیل جاه و منصب،و این را ترویج دین و مذهب مى دانند.با امثال و اقران در مراء و جدال، تا اظهارفضیلت خود بر جمعى از عوام کنند، پاى اعتقاد ایشان سست، و اصول عقایدشان نادرست، رسوم شرع و ملت را دور انداخته، و بدعتى چند از براى خود ساخته وپرداخته، و آن را مقتضاى حکمت نامیده غافل اند از اینکه: حکمت، حقیقة همان است که در شریعت نبویه مقرر فرموده.و ندانسته اند که: علم بدون عمل گمراهى و ضلال، وتعلم بدون طاعت، خسران و وبال است.
همانا قول پیغمبر - صلى الله علیه و آله و سلم - را نشنیده اند که:
«البلاهة ادنى الى الخلاص من فطانة بتراء».
یعنى:
«ابلهى و نادانى به نجات نزدیکتر است از زیرکى ناقص و ناتمام » .
و گویا به گوش ایشان نرسیده که حضرت رسول - صلى الله علیه و آله و سلم - فرموده:
«قصم ظهرى رجلان: عالم متهتک و جاهل متنسک ».
یعنى
«دو نفر پشت مرا شکستند:
یکى عالمى که پرده شریعت را درد و به علم خود عمل نکند، و دیگرى جاهلى که آداب عبادت را نداند و بدون علم عبادت کند» . (۶۷)
فصل دهم: تهذیب اخلاق و ثمره آن
از آنچه مذکور شد دانسته شد که: فایده علم اخلاق، پاک ساختن نفس است از صفات رذیله، و آراستن آن به ملکات جمیله، که از آن به «تهذیب اخلاق » تعبیرمى شود.
و ثمره تهذیب اخلاق، رسیدن به خیر و سعادت ابدیه است.و باید دانست که سعادت مطلق حاصل نمى شود، مگر اینکه صفحه نفس در جمیع اوقات از همه اخلاق ذمیمه «معرا» ، (۶۸) و به تمام اوصاف حسنه «محلى » (۶۹) باشد.
و اصلاح بعضى صفات یا در بعضى اوقات، اگر چه خالى از ثمر نیست، و لیکن موجب سعادت ابدیه نمى شود.همچنان که صحت بدن و نظام مملکت نیست مگر به دفع جمیع امراض، و اصلاح جمیع طوایف و اشخاص در تمام اوقات.
سعید مطلق کیست
پس، «سعید مطلق » کسى است که: اصلاح جمیع صفات و افعال خود را بر وجهى نموده باشد که ثابت و پایدار بوده باشد از تغییر احوال، و در آنها خللى راه نیابد، و ازتبدل ازمان متغیر نشود، و از شعله هاى مصائب و بلایا برقى به خرمن صبرش نرسد، و از سیلاب محنتها و «رزایا» (۷۰) رخنه در بنیان شکر گزاریش نشود.و خار و خس شبهات را به دامن اعتقادش دسترس نباشد.بد کردن مردمان با او، را از احسان و نیکوکارى بازندارد.و دشمنى نمودن دیگران با او در دوستى او خلل نرساند.
و بالجمله در پایدارى و ثبوت اخلاق، و قوت نفس، و بزرگى ذات، و حسن صفات، به مرتبه اى رسد که اگر آنچه به ایوب پیغمبر رسید به او رسد تغیر در احوالش حاصل نگردد.و اگر بلاهاى «برناس » (۷۱) حکیم بر او نازل شود تبدل در اعمالش نشود. بلکه کسى که گوى سعادت در ربود و او را سعادت واقعى نصیب گردید، چون فى الحقیقه داخل خیل مجردات مى شود، از عالم جسمانیات بالاتر مى رود، و دست تصرف «افلاک » (۷۲) به دامن او نرسد، و گرد تاثیرات ثوابت و سیار بر چهره او ننشیند.نه سعد فلک در او تاثیر کند و نه نحسش، و نه قمرش را با او کارى باشد و نه شمسش را.
«اهل التسبیح و التقدیس لا یبالون بالتربیع و التسدیس و الانسان بعد علو النفس لا یعتنى بالسعد و النحس ».
یعنى:
«اهل ذکر پروردگار را، از «تربیع و تسدیس » (۷۳) کواکب چه باک است، و ارباب نفوس قویه را از سعد و نحس فلک چه بیم » .
آرى دست «کیوان » (۷۴) فلک از «کنگره » ایوان رفعتشان دور، و چراغ خورشید در کنج خلوتشان تار و بى نور، و مشترى خود را شناسد، و «بهرام » (۷۵) مرد میدان خود را داند، وساز و نواى زهره در محفل انسشان بى ساز و نوا، و دف و بربطش در بزم عیششان خالى از صدا.قلم عطارد چون به نام نامیشان رسد سر اندازد، و ماه نو چون به جمالشان نگردخود را از نظر اندازد.بلکه بسا باشد که انسان در قوت نفس و تجرد به مرتبه اى رسد که تصرف در افلاک، بلکه در جمیع مواد کائنات نماید، چنانکه واقعه شق القمر از سیدانبیاء و قصه رد شمس (۷۶) از سرور اوصیاء بر آن شهادت مى دهد.
پى نوشتها:
________________________________________
۱. فصلت (سوره ۴۱)، آیه ۵۳.
۲. بحار الانوار، ج ۲، ص ۳۲، ح ۲۳.
۳. ناتوان، عاجز.
۴. جمع رذیله، و به معنى فرومایگى، پستى و ضد فضیلت است.
۵. معرب گوهر است، یعنى چیز گران قیمت و با ارزش.و در فلسفه، لفظ «جوهر» ، بر عقول و نفوس مجرده نیز اطلاق مى شود. فرهنگ معارف اسلامى، ج ۱، ص ۶۵۸.
۶. عالم فرشتگان، عالم عقول و نفوس مجرده که مافوق عالم ناسوت و ماده است
۷. جمع «سبع » است یعنى حیوانات درنده.
۸. چهارپایان و هر حیوانى غیر از درندگان است.
۹. اسراء، (سوره ۱۷)، آیه ۷۰.
۱۰. «مجرد» یعنى عارى از قید و شرط، و لواحق و ضمائم.حکما، مجرد به امرى مى گویند که روحانى محض بوده و مخلوط با ماده نباشد، مانند عقول و نفوس مدبره انسانى.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۳، ص ۱۶۹۶.
لاهیجى در تقسیم عوالم گوید: اول عالم جبروت است...که مجرد از ماده و صورت و مدت است دوم عالم ملکوت است که مجرد از ماده و مدت است سوم عالم ملک است و آن عالم اجساد است.رک: فرهنگ معارف اسلامى ج ۱ ص ۶۳۰.
۱۱. مراد همان «عقول ده گانه » بنابر نظریه فلاسفه «مشاء» و «عقول » انوار بى شمار بنابر نظریه حکماء اشراق مى باشد، که معتقدند: صادر اول از ذات حق و واسطه فیض آن عقول مى باشند.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۲،ص ۱۲۷۰- ۱۲۹۳
۱۲. اسراء، (سوره (۱۷)، آیه ۸۵.
۱۳. عالم مجردات را «عالم امر» مى نامند که به امر تکوینى الهى از «کتم عدم » [جهان نیستى] به وجودآمده اند، و بر حسب امر تکوینى، دفعة واحدة پدیدار گشته اند.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۲، ص ۱۲۲۷. (جهت اطلاع بیشتر به تفسیر المیزان، ج ۱۳، ص ۲۱۰«طبع اول » مراجعه شود) .
۱۴. «عالم ملک » ، جهان جسمانى و عالم ماده و مادیات را گویند، که به آن، عالم شهادت و ناسوت وکون و فساد نیز مى گویند: و «عالم ملکوت » ، عالم مجردات، عالم ارواح و معقولات است که به آن، عالم باطن و بقاءو اسرار نیز مى گویند.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۲، ص ۱۲۳۱.و ج ۳، ص ۱۹۲۱.
۱۵. جمع «غریب » است به معنى شگفتى.
۱۶. ظاهرا همانطور که در نسخه خطى موجود است «جلال و جبروت » صحیح باشد به معناى عظمت و بزرگى و غلبه و سلطنت. چنانکه عراقى گوید:
برتر زچند و چون جبروت و جلال او بیرون زگفتگو صفت لا یزال او
فرهنگ و معارف اسلامى، ج ۱، ص ۶۳۱.
۱۷. از زمین تا آسمان.
۱۸. اسراء (سوره ۱۷) آیه ۸۵.
۱۹. اعراف (سوره ۷)، آیه ۵۴.
۲۰. یعنى: اى نفس قدسى مطمئن و آرام یافته! به یاد خدا به سوى پروردگارت بازگرد در حالى که هم تو ازاو خشنودى و هم او از خشنود است.فجر، (سوره ۸۹)، آیه ۲۷ و ۲۸
۲۱. یعنى: قسم به نفس ناطقه انسان، و قسم به آن خداوندى که آن را این چنین مرتب آفرید و اعضایش رامنظم ساخت و قوایش را تعدیل نمود.الشمس، (سوره ۹۱)، آیه ۷- ۱۰.
۲۲. بحار الانوار، ج ۲، ص ۳۲، ح ۲۳.
۲۳. تصنیف غرر الحکم و درر الکلم ص ۲۳۱.
۲۴. مملکت، کشور.
۲۵. بخشیدن چیزى به کسى جهت استفاده
۲۶. آل عمران، (سوره ۳)، آیه ۱۶۹.
۲۷. فجر، (سوره ۸۹)، آیه ۲۸.
۲۸. بحار الانوار، ج ۶، ص ۲۰۷
۲۹. در اصطلاح فلاسفه مراد از «مبادى فیاضه عالیه و متعالیه » همان عقول مجرد طولیه و نفوس کلیه و عقول عرضیه است، که «مبادى مفارقه » هم نامیده اند.و فلاسفه معتقدند که: آنان صادر اول و واسطه فیض مى باشند.
فرهنگ معارف اسلامى، ج ۳ ص ۱۶۶۷.
۳۰. منسوب به «هیولى » (خمیره اجسام، ماده و عنصر اولیه جسم) است.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۳، ص ۲۱۸۸.
۳۱. جمع مائده است.یعنى: سفره.
۳۲. جاودان.
۳۳. گران و سنگین.
۳۴. سجده، (سوره ۳۲)، آیه ۱۷.
۳۵. تابش ها، درخشش ها
۳۶. نسیم ها.یعنى: مانع تجلیات نسیم رحمانى است.
۳۷. مراد ذات حق است به اعتبار اسم اعظم و تعین اول، که منشا تمام اسماء، و صفات است.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۲، ص ۹۰۱.
۳۸. همیشه زنده و جاودان، باقى.
۳۹. تارک به معناى سر، و فرق سر است.
۴۰. مراد از «عالم سفلى » عالم ماده و طبیعت ناسوت است.و مراد از «عالم علوى » عالم ماوراء طبیعت، و عالم ملکوت و جبروت است.
۴۱. بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۵۹، ح ۳۹.
۴۲. مراد تاریکى هائى است که در اثر گناه، روى قلب انسان احساس مى شود.
۴۳. بحار الانوار، ج ۸۲، ص ۲۴۳. (در مصدر بجاى «لا یحتملها» کلمه «لا یسعنى » ذکر شده)
۴۴. دریغ.
۴۵. خداوند - متعال - بالاتر و برتر از آن است که محرومیت افراد از انوار فیض الهى را به او نسبت داد.
۴۶. ممارست.
۴۷. بحار الانوار، ج ۱، ص ۲۲۵، ح ۱۷
۴۸. نهج البلاغه فیض الاسلام، ص ۱۱۵۸، حکمت ۱۳۹.
۴۹. مدرک فوق، ص ۶۹۲، خطبه ۲۱۰.
۵۰. او همان لوحى است در نزد خداوند، که از هر گونه تغییر و تبدیل و تحریفى محفوظ است، و همه حقایق عالم و حوادث آینده و گذشته در آن درج است.در مقابل آن، لوح «محو و اثبات » است که امورات نوشته در آن باتوجه به شرائط و موانع، قابل تغییر است.ر ک: تفسیر نمونه، ج ۲۱، ص ۹ و ج ۱۰، ص ۲۴۱.و بحار الانوار، ج ۵۷، ص ۳۷۵.و حق الیقین علامه شبر، ج ۱، ص ۷۸.و اسفار، ط قدیم، ج ۳، ص ۶۲.
۵۱. مسند احمد بن حنبل، ج ۴، ص ۲۸ و من لا یحضره الفقیه، ج ۱، ص ۱۵۹، رقم ۷۴۴.
۵۲. پلیدى ها، نجاستها.
۵۳. عنکبوت، (سوره ۲۹)، آیه ۴۵.
۵۴. سیر سلوک علامه مجلسى (مترجم) ص ۵۸
۵۵. یکى از بیماریهاى جلدى است که عوارض آن، سوزش و خارش پوست بدن و پیدا شدن دانه هاى بسیارریز در روى آن است.
۵۶. یعنى: افسوس بر من از کوتاهیهائى که در اطاعت فرمان خدا کردم.زمر، (سوره ۳۹)، آیه ۵۶
۵۷. زغال.
۵۸. یعنى: و هنگامى که نامه اعمال خلق گشوده شود.تکویر، (سوره ۸۱)، آیه ۱۰.
۵۹. ق، (سوره ۵۰)، آیه ۲۲.
۶۰. اسراء، (سوره ۱۷)، آیه ۱۳
۶۱. کهف، (سوره ۱۸)، آیه ۴۹.
۶۲. فرقان، (سوره ۲۵)، آیه ۴۴.
۶۳. نبا، (سوره ۷۸)، آیه ۴۰.
۶۴. بحار الانوار، ج ۵۷، ص ۱۹۹ و ج ۱۵، ص ۲۸
۶۵. مسند احمد بن حنبل، ج ۲، ص ۷۶.
۶۶. جمع «خلط » (رطوبت فاسد و گندیده) است.و در اصطلاح قدیم، خون، بلغم، صفرا و سودا را اخلاطچهارگانه مى نامیدند.رک: فرهنگ معارف اسلامى، ج ۱، ص ۱۱۰
۶۷. بحار الانوار، ج ۲، ص ۱۱۱، ح ۲۵.
۶۸. برهنه، خالى، سالم.
۶۹. مزین، آراسته.
۷۰. مصیبت ها.
۷۱. آنچه در کتب تراجم و غیره تفحص نمودیم شرح حال وى را نیافتیم.
۷۲. عقیده عالمان نجوم و علوم غریبه و بعضى از حکما بر آن است که: ستارگان و افلاک در سرنوشت انسان تاثیر دارد و تدبیر امور افراد به دست آنها سپرده شده، و بعضى از آنها را سعد، و بعضى دیگر را نحس مى دانند (رک: فرهنگ معارف اسلامى ج ۳، ص ۱۹۹۶) .
روایاتى از اهل بیت - علیهم السلام - در مذمت و رد این نوع اعتقاد و طرز تفکر وارد شده و فقهاء بزرگ شیعه مانند: علامه حلى و دیگران، اعتقاد به تاثیر ستارگان و ارتباط حرکات موجودات به حرکت افلاک و ستارگان را کفرمى دانند.رک: بحار الانوار ج ۵۸، ص ۲۱۷- ۳۱۱ و منتهى المطلب ج ۲، ص ۱۰۱۴.
۷۳. تربیع و تسدیس از اصطلاحات نجومى است، که هرگاه فاصله دو ستاره با همدیگر ۹۰ درجه (سه برج) باشد آنرا تربیع گویند.و اگر فاصله دو کوکب ۶۰ درجه (دو برج) باشد آنرا تسدیس گویند. (حاصل تقسیم ۳۶۰ برعدد ۴ و ۶) .
۷۴. نگاه ستاره زحل را کیوان گویند، که نحس اکبر هم نامیده اند.فرهنگ معارف اسلامى ج ۳، ص ۱۶۲۱.
۷۵. مراد ستاره مریخ است که اهل فن او را نشانه نحوست دانند.مدرک یاد شده ص ۱۹۹۸.
۷۶. اشاره به قضیه برگشتن خورشید براى حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - است، که بنا به نقل مورخین متعدد: روزى حضرت رسول اکرم - صلى الله علیه و آله - سر بر روى زانوى حضرت على (ع) نهاده و در حال گرفتن وحى بود.که این به قدرى طول کشید که آفتاب غروب نمود، و نماز عصر حضرت على (ع) قضا شد.سپس به دعاى حضرت رسول - صلى الله علیه و آله - آفتاب برگشت و حضرت نمازش را به جا آورد و دوباره خورشید غروب کرد.
جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به کتاب: الغدیر، ج ۳، ص ۱۴۰.
باب دوم : در سبب انحراف اخلاق از جاه پسندیده و حصول اخلاق ذمیمه و بیان قواى نفس انسانى و در آن چند فصل است:
فصل اول: قواى چهارگانه و تبعیت سایر قوا از آنها
بدان که: - همچنان که گذشت - تن، مملکتى است که خداوند عالم آن را به اقطاع روح مجرد مقرر فرموده، و از براى روح در این مملکت، از اعضاء و جوارح و حواس و قواى ظاهریه و باطنیه، لشکر و خدم بسیار قرار داده، که بعد از این شمه اى از آنهامذکور خواهد شد، و
«ما یعلم جنود ربک الا هو». (۱)
و هر یک را خدمتى معین و شغلى مقرر تعیین داده، و از میان ایشان قواى اربع که:
«عقل » «شهوت » «غضب » و «وهم » باشد، حکم کارفرمایان و سران لشکر و عمال مملکت دارند، و سایر قوا، زیردستان و فرمان برانند.
و شان «عقل » ، ادراک حقایق امور، و تمیز میان خیرات و شرور، و امر به افعال جمیله و نهى از صفات ذمیمه است.
و فایده ایجاد «قوه شهویه » ، بقاى بدن است، که آلت تحصیل کمال نفس است، زیراکه: زیست بدن چند روزى در این دنیا، موقوف است به تناول غذا، شراب، تناکح وتناسل.و احتیاج آنها به قوه شهویه روشن و ظاهر است.
و ثمره «قوه وهمیه » فهمیدن امور جزئیه است، و دانستن دقایق امورى که به وسیله آنها به مقاصد صحیحه مى رسند.
و شغل «قوه غضبیه » آن است که: دفع مضرتهاى خارجیه را از بدن نموده، و نیز اگرقوه شهویه یا وهمیه اراده سرکشى و خودسرى کرده، و قدم از جاده اطاعت عقل بیرون نهند، ایشان را مقهور نموده، به راه راست آورد، و در تحت اقتدار و تسلط عقل بازدارد.
و بدان که هیچ یک از قواى ظاهریه و باطنیه را به غیر از این چهار قهرمان، در هیچ وقتى خیال فرمانروایى و اندیشه سرورى نیست، بلکه هر یک محکوم حکم حاکم خطه بدن اند.
اما این چهار سرهنگ
یکى از آنها که عقل است، وزیر پادشاه است که روح باشد، و هماره در تدبیر آن است که روح از مقتضاى صوابدید او تجاوز ننموده، و انقیاد اوامر و نواهى آن را نماید، تا به حسن کفایت و تدبیر آن، امر مملکت را «منسق » (۲) و مضبوط کند و پادشاه راتهیه اسباب سفر عالم قرب، سهل و آسان باشد.
و دوم که شهوت است، مانند عامل خراج است، و طماع، دروغزن، فضول و «تخلیطگر» (۳) است، و هر چه وزیر که عقل است گوید، شهوت، هواى مخالفت آن کند،و همیشه طالب آن است که راه روح را زده و او را محکوم حکم خود نماید.و مانندبهایم و چهارپایان غرق لجه شهوات نموده، و به هر چه او را امر نماید از مشتهیات «اکل » «شرب » «جماع » «مرکب » «لباس » «مسکن » و امثال آن، روح بدون آنکه درارتکاب آن با وزیر مشورت نموده و صواب و فساد آن را فهمیده باشد، متابعت نماید.
و سوم که غضب است، به «شحنگى » (۴) آن شهر منصوب است، و تند و تیز و بى باک و شریر است، همه کشتن و بستن و زدن و شکستن و ظلم و ایذاء و عداوت و بغض راطالب است.و در صدد آن است که: پادشاه را که روح است فریب دهد، تا به آنچه اواشاره نماید، عمل کند، و فرمان عقل را اطاعت ننماید، و او را چون سباع درنده، همه شغل، دریدن و ایذاء بوده باشد.
و چهارم که وهم است، شغل آن مکر، خدعه «تلبیس »، (۵) خیانت و فتنه است، ومى خواهد که سلطان مملکت بدن، مطیع و منقاد او شود تا به هر چه فرمان دهد ازفریفتن و شیطنت و افساد و مکر، اطاعت نموده تجاوز نکند.
و به سبب اختلاف هواهاى این قواى اربع، و تفاوت آراى این چهار سرهنگ است که پیوسته مملکت بدن میدان محار به آنها و معرکه تنازع ایشان است.گاهى در آنجاآثار فرشتگان و اعمال قدسیان ظاهر مى شود، و زمانى که افعال بهایم و چهارپایان از آن هویدا مى گردد، و ساعتى مشغول شغل سباع و درندگان است، و لحظه اى مظهر آثارشیطان مى شود.و همیشه چنین است تا اینکه غلبه کلیه از براى یکى از این قوا حاصل شود، و دیگران مقهور حکم او گردند.در این هنگام پیوسته آثار آن یک از نفس سرمى زند و صاحب آن داخل در عالم آن مى شود.
پس اگر سلطنت از براى قهرمان عقل باشد، در مملکت نفس آثار ملائکه ظاهرمى گردد، و احوال مملکت انتظام به هم مى رساند، و صاحب آن داخل در صنف فرشتگان مى شود، و همیشه چنین است.و اگر غلبه از براى دیگران باشد، آثار آنها درآنجا پیدا مى شود و مملکت خراب و ویران گشته، و امر معاش و معاد اختلال به هم مى رساند، و صاحب آن داخل در حزب بهایم یا سباع یا شیاطین مى شود، نعوذ بالله من ذلک.
قوه عاقله
و مخفى نماند که: منشا نزاع و سبب جدال در مملکت نفس، قوه عاقله است، زیرا که آن، مانع سایر قوا مى شود از اینکه آثار خود را به ظهور رسانند، و نمى گذارد که نفس را مطیع و منقاد خود سازند، چون که اعمال و افعال آنها خلاف صوابدید عقل ومخالف مقتضاى آن است.
اما آن سه قوه دیگر را با یکدیگر نزاعى نیست، از این جهت که: هیچ یک به خودى خود منکر فعل دیگرى نیستند، و ممانعت از اعمال دیگرى نمى نمایند مگر به اشاره عقل تواند شد که: بالذات یا به جهت بعضى عوارض خارجیه، بعضى از این قوا راضعفى، و بعضى را غلبه و قوتى باشد، و لیکن این نه به جهت معاندتى است که فیما بین ایشان باشد، بلکه به این سبب است که: در نفوس سایر حیوانات که از قوه عاقله خالى اندمنازعه نیست، اگر چه مختلف اند در قوه اى که در آنها غلبه و تسلط دارد.همچنان که غلبه در جند شیاطین از براى قوه واهمه است، و در خیل سباع از براى قوه غضبیه است،و در حزب بهایم از براى شهویه.و همچنین در نفوس ملائکه نیز منازعه نیست ومجادله راه ندارد، زیرا که قوه ایشان منحصر است در عاقله، و از آن سه قوه دیگر خالى هستند، پس ممانعت و تدافع در آنها نیست.
و از اینجا روشن مى شود که: جامع همه عوالم و محل جمیع آثار، انسان است که ازمیان جمیع مخلوقات، مخصوص شده است به قواى متخالفه و صفات متقابله، و از این جهت است که مظهریت اسماء «متقابله الهیه » (۶) به او اختصاص دارد.و مرتبه قابلیت «خلافت ربانیه » (۷) به او تعلق گرفته، و عمارت عالم «صورت و معنى » (۸) در خور اوست.وخلعت سلطنت اقلیم غیب و شهود برازنده قامت او.و طایفه ملائکه اگر چه مخصوص اندبه رتبه روحانیت و مبتهج و مسرورند به لذات عقلیه و انوار علمیه، و لیکن در عالم جسمانیت که یکى از عوالم پروردگار است ایشان را تسلطى نیست.
و اجسام فلکیه اگر چه بنابر قواعد حکماء، صاحب نفوس مجرده هستند، (۹) اما آنها را از اوصاف متضاده و طبایع مختلفه خبرى نیست، منازل هولناک و راههاى خطرناکى طى نکرده اند، و سنگلاخهاى نزاع و جدال قوا را از پیش برنداشته اند، و بار گران تقلب در «اطوار» (۱۰) نقص و کمال را بر دوش نکشیده اند، و زهر جانگزاى انقلاب صفات واحوال را نچشیده اند، و بر خلاف انسان اند که چون به مرتبه کمال رسد احاطه به جمیع مراتب نموده، و سیر در طورهاى مختلفه، کرده و عالم جماد و نبات و حیوان و ملائکه را در نور دیده، و به مرتبه «مشاهده وحدت » (۱۱) برسد.
پس انسان نسخه اى است جامع ملک و ملکوت، و معجونى است مرکب از عالم امرو خلق.
حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - مى فرماید که: «حق - سبحانه و تعالى - مخصوص گردانید ملائکه را به عقل، و ایشان را بهره از شهوت و غضب نداد.ومخصوص ساخت حیوانات را به شهوت و غضب، و آنها را از عقل بى نصیب کرد.ومشرف گردانید انسان را به همه اینها، پس اگر شهوت و غضب را مطیع و منقاد عقل گرداند افضل از ملائکه خواهد بود، زیرا که خود را به این مرتبه رسانیده و با وجود منازع،و ملائکه را منازع و مزاحمى نیست » . (۱۲)
و از این معلوم مى شود که: اگر مطیع شهوت و غضب شود پست تر از حیوانات خواهد بود، زیرا که اطاعت آنها را نموده با وجود معین و یاورى مثل عقل، و سایرحیوانات را معینى نیست.
فصل دوم: لذت و الم قواى چهارگانه
چون شناختى که آدمى را چهار قوه است که حکم سرهنگان دارند: نظریه عقلیه،وهمیه خیالیه، سبعیه غضبیه، و بهیمیه شهویه. بدان که به ازاى هر یک از اینها لذتى است و المى، و لذت هر یک در چیزى است که مقتضاى طبیعت و مناسب جبلت آن است که به جهت آن خلق شده اند، و المش در خلاف آن است.
پس، چون مقتضاى عقل و سبب ایجاد آن، معرفت حقایق اشیاء است، لذت آن درعلم و معرفت، و الم آن در جهل و حیرت است.
و مقتضاى غضب، چون قهر است و انتقام، لذتش در غلبه و تسلط است، و المش درمغلوبیت.
و شهوت، چون مخلوق است از براى تحصیل غذا و سایر آنچه قوام بدن به آن است، لذتش در رسیدن به آنها، و المش در حرمان و ممنوعیت از آنها است.و همچنین است در وهمیه.
پس همچنان که قوا در آدمى چهارند، همچنین هر یک از لذت و الم نیز بر چهارقسم اند: عقلیه، خیالیه، غضبیه و شهویه.و بالاترین لذتها، لذت عقلیه است که به اختلاف «احوال » ، (۱۳) مختلف نمى شود و سایر لذات در جنب آنها قدر و مقدارى نداردو ابتداى امر آدمى میل او به سایر لذات است، و هر چند جنبه حیوانیت قوت مى گیرداین لذات نیز قوى تر مى گردد.و چندان که ضعف در قوه حیوانیت حاصل گردد این لذات نیز ضعیف تر مى گردند.و در بدو امر لذات عقلیه از براى آدمى نیست، زیرا که آنها حاصل نمى شوند مگر از براى نفوس مطهره از رذایل، و «متحلیه » (۱۴) به فضایل.
و بعد از آنکه آدمى به مرتبه درک لذات عقلیه رسید، هر چند قوه عقلیه زیادمى شود و تسلط عقل بر سایر قوا زیاد مى گردد، لذات آن هم اتم مى شود، و همه روزه در قوت و شدت است، و نقص و زوالى از براى آن نیست.
منحصر نبودن لذات در لذات جسم
و عجب از کسانى که چنان پندارند که: لذات منحصر است در لذات جسمیه، وغایت کمال انسان را در رسیدن به لذت «اکل » و «شرب » و «نکاح » و «جماع » و امثال اینها مى دانند، و نهایت سعادت آن را در التذاذ به این لذات گمان مى کنند.
اینان لذات نشاه (۱۵) آخرت و منتهاى مرتبه انسانیت را نمى دانند، مگر در رسیدن به وصال غلمان و حور، و خوردن انار و سیب و انگور، و کباب و شراب.و المها وعقابهاى آن عالم را منحصر مى کنند در آتش سوزنده و عقرب گزنده، و «گرز» (۱۶) گران و «سرابیل قطران » . (۱۷)
و از عبادات و طاعات و ترک دنیا و بیدارى شبها نمى طلبند مگر رسیدن به آنها و نجات از اینها را.آیا اینان نمى دانند که چنین عباداتى عبادت مزدوران و بندگان است، و امثال این کسان، ترک کرده اند لذات جسمیه کم را که به بیشتر آن برسند، و گذارده اند اندک آن را که زیادت را دریابند؟ و غافل اند از اینکه: امثال این چیزها چگونه کمال حقیقى انسان، و باعث قرب به پروردگار ایشان است، و کسى که گریه اش از ترس سوختن آتش، یا عبادتش از شوق وصال حوران دلکش است، مقصوداز روزه اش طعامهاى الوان، و از نمازش امید لقاى حور و غلمان باشد، چگونه او را ازاهل بساط قرب خداى - تعالى - مى توان شمرد، و به چه کمال استحقاق تعظیم و توقیردارد؟ ! آرى نیست اینها مگر از غفلت از ابتهاجات روحانیه و لذات عقلیه، و منحصردانستن لذت و الم در جسمیه. گویا به گوش ایشان نرسیده که سید اولیاء - علیه السلام - مى فرماید:
«الهى ما عبدتک خوفا من نارک، و لا طمعا فى جنتک، و لکن وجدتک اهلا للعبادة فعبدتک » یعنى: «خداوندا! من عبادت ترا نمى کنم به جهت ترس از آتش دوزخت، یا ازطمع شوق در نعیم بهشتت، و لکن ترا سزاوار پرستش یافته، پس بندگى ترا مى کنم » . (۱۸)
و بالجمله لذتهاى جسمانیه را اعتبارى، و در نظر اهل بصیرت قدر و مقدارى نیست،در این لذات انسان با بهایم و حشرات و سایر حیوانات شریک اند، و چه کمال است درآنچه انسان در آن مشارکت حیوانات عجم باشد، و در استیفاى آنها نفس ناطقه مجرده، خادم قوه بهیمیه گردد.
و عجب تر آنکه: طایفه اى که لذات را منحصر در اکل، شرب، جماع، مسکن، لباس،حشم، مرکب، و جاه و منصب مى دانند، و کسانى را که از اینها بى نصیب اند محروم مى شمارند، و بر آنها افتخار مى کنند و بزرگى به آنها مى فروشند، هرگاه به کسى برخورند که ترک شهوات کرده و پشت پا بر لذات دنیویه زده، در خدمت و نهایت تواضع و فروتنى و مذلت و شکستگى مى نمایند و خود را در جنب ایشان از زمره اشقیامى دانند.
و چگونه نیل به لذات جسمیه کمال باشد، و حال اینکه همگى دامن کبریاى خالق عالم را از لوث این لذات پاک مى کنند، و مى گویند که: اگر نه چنین باشد نقص لازم خواهد آمد.پس اگر اینها کمال بودى بایستى که از براى مبدا کل نیز ثابت باشد.و اگرنه این است که این لذات قبیح هستند، چرا صاحب آنها شرم از اظهار آنها دارد، و سعى در پوشیدن آنها مى کند؟ و چرا اگر کسى را پرخواره و شکم پرست خوانند تغییر درحالش به هم مى رسد و حال اینکه هر کسى طالب نشر در کمال خود است.بلکه فى الحقیقه لذات جسمانیه لذت نیستند، بلکه دفع آلامى چندند که از براى بدن حاصل مى شوند.
پس آنچه را در وقت «اکل » ، لذت مى دانى نیست مگر دفع الم «گرسنگى » .و آنچه را در وقت «مجامعت » ، لذت مى شمارى نیست مگر ازاله کردن «منى » .و از این جهت است که: سیر را لذتى از اکل نیست، و این خود ظاهر است که خلاصى از الم، غیر ازمرتبه کمال است.
و چون این معلوم شد و دانستى که: در لذات جسمیه کمالى نیست، و شناختى که انسان در قوه عاقله و لذات عقلیه شریک ملائکه قدسیه است، و در قواى غضبیه، شهویه،بهیمیه و لذات جسمیه، شبیه سباع و بهائم و شیاطین است، بر تو معلوم مى شود که هریکى از این قوا در آن غالب و طالب لذات آن مى شود، شریک مى شود با طایفه اى که این قوه منسوب به آن است تا آنکه غلبه به سرحد کمال رسد، در این وقت خود آن مى شود، و داخل در آن حزب مى گردد.
پس، اى جان برادر! چشم بصیرت بگشا و باهوش باش، و ببین که خود را در کجاداشته و مرتبه خود را به کجا رسانیده اى.
و بدان که: اگر قوه شهویه تو بر سایر قوا مسلط شده تا اینکه اکثر شوق تو، و بیشترفکر تو در کار اکل و شرب و جماع و سایر لذات شهویه است، و اکثر اوقات در آراستن طعامهاى لذیذه، و یا خواستن زنهاى جمیله است، خود را یکى از بهایم بدان و نام انسان بر خود منه.
و اگر تسلط و غلبه در تو از براى قوه غضبیه است، و پیوسته خود را مایل منصب وجاه، و برترى بر عباد الله مى بینى، و طالب زدن، بستن، انداختن، شکستن، فحش، دشنام و اذیت «انام » (۱۹) هستى، خویش را سگى گزنده و یا گرگى درنده مى دان، و خود را اززمره انسان مشمار.
و اگر استیلا و قهر از براى قوه شیطانیه است، و همیشه در فکر مکر و حیله و تزویر وخدعه و بستن راههاى مخفیه از براى رسیدن به مقتضاى غضب و شهوت است، خود راشیطانى دان مجسم و خارج از حزب بنى آدم.
و اگر تسلط و استیلا از براى عقل باشد، و پیوسته در صدد تحصیل معرفت الهیه، وکسب ملکات ملکیه باشى، و فکر تو مقصور بر عبادت پروردگار، و اطاعت رسول مختار، و طلب راه سعادت و وصول به مرتبه قرب حضرت آفریدگار باشد، خود راانسان حقیقى مى دان، که عالم آن از عالم ملائکه مقدسه بالاتر، و رتبه اش از رتبه ایشان والاتر است.
سعى در استیلاى قوه عاقله بر سایر قوا
پس هر که را از اندک هوشى بوده باشد، و دشمن نفس خود نباشد، بر او لازم است سعى در استیلاى قوه عقلیه، و جد و جهد در «استیفاى » (۲۰) سعادت ابدیه، و صرف وقت در تحصیل صفات جمیله، و دفع اخلاق رذیله.و پیرامون شهوات نفسانیه و لذات جسمانیه نگردد مگر به قدر ضرورت.
پس، از غذا«اقتصار» کند به آنچه در صحت بدن به آن احتیاج، و به جهت بقاى حیات از آن لابد و «لا علاج » (۲۱) است.و روزگار خود را در تحصیل الوان طعامها و اقسام غذاها ضایع و تلف نکند.و اگر هم از این تجاوز کند، این قدر طلبد که موجب ذلت درنزد اهل و عیال نباشد، و زیاده از این «وبال » ، (۲۲) و باعث خسران «مآل » (۲۳) است.
و از جامه و لباس، اقتصار کند بر آنچه بدن را بپوشاند، و دفع سرما و گرما کند.و اگراز این مرتبه درگذرد به قدرى جوید که در نظرها خوار، و در برابر همگان بى اعتبارنگردد.
و از مجامعت، نخواهد مگر آنچه به آن حفظ نوع و بقاى نفس و نسل متحقق شود.
و بپرهیزد از اینکه غریق لجه شهوات نفسانیه و گرفتار قیود و علائق دنیویه شود، و ازاین جهت به شقاوت ابد و هلاکت سرمد رسد.
پس اى معشر اخوان و گروه برادران! از براى خدا بر خود رحمت آرید، و بر نفس خود ترحم کنید، بیدار شوید پیش از آنکه همه راهها بر شما بسته شود.و راهى طى کنید قبل از آنکه پاى شما شکسته گردد.و دریابید خود را که وقت در گذر است.غافل ننشینید که عمر کوتاه و مختصر است.چاره بسازید پیش از آنکه ریشه اخلاق رذیله مستحکم شود، و صفات ردیه عادت گردد، و لشکر شیطان مملکت دل را تسخیر کند، و تختگاه دل، مقر سلطان شیطان شود، و جوانى تو که وقت قوت و توانائى است سپرى گردد. بلى «آنا فآنا» (۲۴) تو روى به ضعف و پیرى و ناتوانى مى روى، و صفاتى که درنفس تو هست محکم و قوى مى گردد.
خاربن در قوت و برخاستن خارکن در سستى و در کاستن
تو که در جوانى مقابله با حزب شیطان نکردى، که هنوز احاطه بر ملک دلت نکرده بودند، چگونه در پیرى با ایشان مجاهده کنى؟!
«و لا تیاسوا من روح الله »
یعنى:
«اما در هیچ حال نومیدى از رحمت خدا روا نیست (۲۵) و در هر وقتى باید به قدر قوه سعى و اجتهاد نمود)» .
منقول است از شیخ کامل فاضل احمد بن محمد بن یعقوب مسکویه، (۲۶) که استاداست در علم اخلاق، و اول کسى است که از اهل اسلام که در این فن شریف تصنیف وتالیف نمود که گفته: «من در وقتى از مستى طبیعت هشیار، و از خواب غفلت بیدارشدم که مایه جوانى بر باد رفته بود، و پیرى مرا فرا گرفته و عادات و رسوم در من مستحکم گشته، و صفات و ملکات در نفس من رسوخ کرده بود، در آن وقت دامن اجتهاد بر میان زدم، و به مجاهدات عظیمه و ریاضات شاقه، نفس خود را ازخواهشهاى آن باز داشتم، تا آنکه خداوند عالم مرا توفیق کرامت فرموده و خلاصى ازمهلکات حاصل شد» .
پس اى جان برادر! مایوس مباش و بدان که درهاى فیض الهى گشاده است، و امیدنجات از براى هر کسى هست.و لیکن چنان نپندارى که صفا و نورانیتى که از نفس فوت مى شود به جهت کدورت و تیرگى که از معصیت در حالتى حاصل مى شود، تدارک آن ممکن باشد، و توان نوعى نمود که صفایى که اگر معصیتى صادر نشده بود حاصل مى شد توان تحصیل نمود، زنهار، این اندیشه اى است محال، و خیالى است فاسد، زیراکه نهایت امر آن است که: آثار این معصیت را به افعال حسنه محو نمایى، در این وقت نفس مثل حالتى مى شود که آن معصیت را نکرده بود.
پس به این حسنات روشنایى و سعادتى حاصل نمى گردد و اگر معصیت را نکرده بودو این حسنات از او صادر مى شد، از براى او در دنیا صفا و بهجتى، و در عقبى درجه اى هم مى رسید، و چون ابتدا معصیت کرده بود این صفا و درجه از دست او رفت، و فایده حسنه، محو آثار معصیت شد و بس.
فصل سوم: قواى چهارگانه سر منشا نیکیها و بدیها
از آنچه گذشت روشن شد که: از براى انسان اگر چه قوى و جوارح بسیار است،و لیکن همه آنها به غیر از چهار قهرمان، مطیع و فرمانبردارند، و ایشان را مدخلیتى درتغییر و تبدیل احوال مملکت نفس نیست، و آنچه منشا اثر و باعث نیک و بد صفات، وخیر و شر ملکات هستند از این چهار قوه اند.پس همه اخلاق نیک و بد از این چهارپدید آید، و منشا صفات خیر و شر اینها هستند.
و لیکن، خیرات و نیکیهاى قوه عاقله در حال تسلط و غلبه آن است، و بدیها و شرورآن در حالت زبونى و عجز آن در تحت سایر قوا، و آن سه قوه دیگر بر عکس این اند،زیرا که: آثار خیر و نیکوئیهاى آنها در حالت ذلت و انکسار و عجز ایشان در نزد عقل است، و شرور و آفات ایشان در وقت غلبه و استیلاى آنها است بر عقل.
فصل چهارم: در بیان اینکه قوه عقلیه ادراک کلیات کند، و قوه وهمیه ادراک جزئیات نماید
بدان که: شان قوه عقلیه وهمیه، ادراک امور است.و لیکن اولى ادراک کلیات راکند و دومى تصور جزئیات را.و چون هر فعلى که از بدن صادر مى شود، افعال جزئیه است، پس مبدا تحریک بدن در جزئیات افعال به تفکر و رویه قوه وهمیه است، و از این جهت آن را «عقل عملى » و «قوه عامله » مى نامند، و اولى را «عقل نظرى » و «قوه عاقله » .
و شان قوه غضبیه و شهویه تحریک بدن است، و این دو مبدا تحریک اند.اما غضبیه،مبدا حرکت بدن است به سوى دفع امور «غیر ملائمه » (۲۷) از بدن، و شهویه، مبدا حرکت آن است به سوى تحصیل امور ملائمه.
پس اگر قوه عاقله بر سایر قوا غالب شود، و همه را مقهور و مطیع خود گرداند، البته تصرف و افعال جمیع قوا بر وجه صلاح و صواب خواهد بود، و انتظام در امر مملکت نفس و نشاه انسانیت حاصل خواهد گردید.و از براى هر یک از قوا، تهذیب و پاکیزگى به هم خواهد رسید.و هر یک را فضیلتى که مخصوص به آن است حاصل خواهد شد.
پس، از تهذیب و پاکیزگى قوه عاقله، صفت «حکمت » حاصل مى شود، و از تهذیب قوه عامله، ملکه «عدالت » ظاهر مى گردد، و از تهذیب غضبیه، صفت «شجاعت » به هم مى رسد، و از تهذیب شهویه، خلق «عفت » پیدا مى شود.و این چهار صفت، اجناس اخلاق فاضله اند، و سایر صفات حسنه مندرج در تحت این چهار، یعنى: از این چهارصفت ناشى مى شوند، و این چهار صفت مصدر هستند. همچنان که: «حکمت » ، مصدر «فطنت » «فراست » ، (۲۸) حسن تدبیر و توحید و امثال آن مى شود، و «شجاعت » ، منشا صبر،علو همت، حلم، و قار و نحو اینها مى گردد، و «عفت » ، سبب سخاوت، حیا، امانت،گشاده رویى و مانند اینها مى شود.
پس، سر همه اخلاق حسنه این چهار فضیلت است:
اول «حکمت » : و آن عبارت است از: شناختن حقایق موجودات به طریقى که هستند، و آن بر دو قسم است: «حکمت نظرى » ، و آن علم به حقایق موجوداتى است که وجود آنها به قدرت و اختیار ما نیست.و «حکمت عملى » ، و آن علم به حقایق موجوداتى است که وجود آنها به قدرت و اختیار ماست، مانند افعالى که از ما صادرمى شود.
دوم «عفت » : و آن عبارت است از: مطیع بودن قوه شهویه از براى قوه عاقله، وسرکشى نکردن از امر و نهى عاقله تا آنکه صاحب آن از جمله آزادگان گردد، و ازبندگى و عبودیت هوا و هوس خلاصى یابد.
سیم «شجاعت » : و آن عبارت است از: انقیاد و فرمانبردارى قوه غضبیه از براى عاقله، تا آنکه آدمى نیفکند خود را در مهالکى که عقل حکم به احتراز از آنها کند، ومضطرب نشود از آنچه عقل حکم به عدم اضطراب از آنها مى کند.
چهارم «عدالت » : و آن عبارت است از: مطیع بودن قوه عامله از براى قوه عاقله، ومتابعت آن عاقله را در جمیع تصرفاتى که در مملکت بدن مى کند، یا در خصوص بازداشتن آن غضب و شهوت را در تحت اقتدار و فرمان عقل و شرع.
و بعضى عدالت را تفسیر نموده اند به اجتماع جمیع قوا، و اتفاقشان بر فرمانبردارى عاقله، و امتثال اوامر و نواهى آن به نحوى که هیچ گونه مخالفتى از ایشان سر نزند.ووالد ماجد حقیر طاب ثراه در کتاب «جامع السعادات » ، تفسیر اول را اختیار کرده وفرموده اند که: «تفسیر ثانى و سایر تفاسیر دیگر، که بعضى از علماى علم اخلاق از براى عدالت کرده اند، از لوازم آن است نه عین آن » . (۲۹)
فصل پنجم: کارفرمائى قوه عامله
چون دانستى که: جنس همه فضایل چهار فضیلت مذکوره است، که هر یک ازتهذیب و پاکى یکى از قواى اربع حاصل مى شود، و سایر فضایل و اخلاق حسنه مندرج اند در تحت این فضایل، بدان که بسیارى از علماى اخلاق از براى هر یک از این چهار فضیلت انواعى ذکر کرده اند که مندرج اند در تحت آنها.
و لیکن والد ماجد حقیر - قدس سره - در «جامع السعادات » (۳۰) فرموده اند که: این خلاف مقتضاى نظر است، زیرا که بعد از آنکه معلوم شد که عدالت، انقیاد قوه عامله است از براى قوه عاقله در کار فرمودن خود قوه عاقله و قوه غضبیه و شهویه، ظاهرمى شود که: جمیع صفات فضایل و اخلاق حسنه به سبب کارفرمائى قوه عامله مى شودآن سه قواى دیگر را.پس حقیقت هر صفت نیکى از یکى از این سه قوه و منسوب به آن است، که حصول آن فضیلت از آن قوا به واسطه قوه عامله، و ضبط و ربط وکارفرمائى آن باشد.و لیکن، مجرد این، باعث نمى شود که آن فضیلت را نسبت به قوه عامله دهند، با وجود اینکه حقیقت مصدر آن، قوه اى دیگر است.همچنان که هر گاه قوه عامله مطیع عاقله نشده باشد رذایل سایر قوا را نسبت به آن نمى دهند.پس امرى ازبراى قوه عامله باقى نمى ماند مگر محض اطاعت و انقیاد از براى عاقله.و ظاهر است که: این خود اگر چه فضیلتى است در غایت کمال، و عدم آن رذیله است موجب «نکال » ، (۳۱) بلکه همه فضایل و رذایل از لوازم این دو است، ولیکن موجب فضیلتى دیگرشود و عدمش باعث رذیلتى دیگر گردد، که تعلق به یکى از این سه قوه دیگر نداشته باشد نمى شود، بلکه هر صفتى از فضایل یا رذایل متعلق است به قوه عاقله یا غضبیه یاشهویه به توسط قوه عامله.و از براى عامله - بنفسها - فضیلت و رذیلتى دیگر نمى شودمگر محض کارفرمائى، و اگر این موجب استناد هر فضیلتى که به آن سبب حاصل مى شود به قوه عامله بودى، بایستى جمیع فضایل مستند به قوه عامله باشد، و همه مندرج در تحت عدالت بوده باشند.و شمردن بعضى از فضایل را از انواع عدالت: بدون بعضى دیگر، صحیح نخواهد بود.
پس مقتضاى نظر صحیح آن است که گفته شود: همه فضایل مندرج اند در تحت آن سه فضیلت دیگر، که «حکمت » «شجاعت » و «عفت » بوده باشد، و اضداد آنها متعلق اند به قواى ثلاث «عاقله » «غضبیه » و «شهویه » .
و از این، ظاهر مى شود که: جمیع اخلاق حسنه و صفات ذمیمه، انواعى هستندمندرجه در تحت سه صفت مذکوره، و اضداد آنها متعلق اند به یکى از قواى عاقله،غضبیه و شهویه، یا به دو قوه از آنها یا به سه قوه از آنها، که به کارفرمایى قوه عالمه باشد.
مثال آنکه متعلق به یکى از آنها است: مثل «علم و جهل » ، که متعلق اند به قوه عاقله،و «حلم و غضب » ، که متعلق اند به قوه غضبیه، و «حرص و قناعت » ، که متعلق اند به قوه شهویه.
و آنکه متعلق به دو قوه یا سه قوه است به این نحو است که: از براى آن، اصنافى چندند که بعضى متعلق به قوه اى و بعضى متعلق به قوه اى دیگر است، مثل «حب جاه » ،که اگر مقصود از آن برترى بر مردم و تسلط بر خلق باشد از مقتضیات قوه غضبیه است.
و اگر مطلوب از آن جمع مال و «تنقیح » (۳۲) امر اکل و جماع باشد از متعلقات قوه شهویه است.و همچنین «حسد» ، اگر باعث آن عداوت باشد از دمائم قوه غضبیه است، و اگرسبب آن خواهش نعمت محسود باشد از رذائل قوه شهویه است.
یا به این نحو است که: از براى آن، دو یا سه بالاشتراک مدخلیتى است در نوع آن صفت فضیلت یا رذیلت، یا در صنفى از اصناف آن، مانند: حسدى که منشا آن،عداوت، یا توقع وصول آن نعمت به حاسند، بعد از زوال آن از محسود باشد.و مثل غرور، چنان که آدمى بالطبع مایل به چیزى باشد که خیر او نباشد و از راه جهل آن راخیر پندارد.
پس اگر آن چیز از مقتضیات قوه شهویه است، این صفت رذیله خواهد بود و متعلق به قوه عاقله و شهویه، و اگر مقتضاى قوه غضبیه باشد این صفت رذیله متعلق خواهد بودبه قوه عاقله و غضبیه، و اگر از مقتضیات غضبیه و شهویه باشد، این صفت رذیله متعلق خواهد بود به سه قوه عاقله، غضبیه و شهویه.
و مراد از تعلق صفتى به قواى متعدده و بودن از رذائل یا فضائل آنها، این است که:
از براى هر یک از آن قوا اثرى در حدوث و حصول آن صفت بوده باشد، به این معنى که: از جمله علل فاعلیه آن باشد.پس، اگر مدخلیت قوه در صفتى مجرد باعثیت باشد،به این معنى که: آن قوه باعث شده باشد که آن قوه دیگر آن صفت را ایجاد کند که موجد صفت آن قوه ثانیه باشد که اولى باعث باشد، آن صفت از جمله متعلقات قوه ثانیه شمرده خواهد شد نه اول، مانند غضبى که حاصل شود از تلف گردیدن یکى از ملایمات قوه شهویه، که در حقیقت متعلق به قوه غضبیه است، اگر باعث ایجاد قوه غضبیه این غضب را، قوه شهویه شده باشد.
و چون دانستى که جمیع فضایل و رذائل متعلق اند به یکى از قوه عاقله یا غضبیه یاشهویه، یا به دو قوه از آنها یا به سه قوه، بدان که ما در این کتاب چنان که والد ماجد در «جامع السعادات » ذکر کرده اند، اول اوصاف حسنه و صفات رذیله را که متعلق اند به قوه عاقله بیان مى کنیم، و سپس آنچه را که متعلق است به قوه غضبیه ذکر مى نمائیم.وپس از آن اوصافى را که منسوب است به قوه شهویه شرح مى دهیم، بعد از آن صفاتى راکه متعلق اند به دو یا سه قوه از این قوا، بیان مى نمائیم.
فصل ششم: اجناس صفات رذیله
شکى نیست که: در مقابل هر صفت نیکى خلق بدى است که ضد آن است.و چون دانستى که اجناس همه فضایل چهارند، پس معلوم مى شود که اجناس صفات رذایل نیزچهارند:
اول: جهل، که ضد حکمت است.
دوم: جبن، که ضد شجاعت است.
سوم: شره، که ضد عفت است.
چهارم: جور، که ضد عدالت است.
ولیکن این به حسب «مؤداى نظر» (۳۳) است، اما تحقیق مطلب آن است که: از براى هرفضیلتى حدى است مضبوط و معین، که به منزله وسط است، و تجاوز از آن خواه به جانب افراط و خواه به طرف تفریط مؤدى است به رذیله.
پس هر صفت فضیلتى که وسط است به جاى مرکز دایره است، و اوصاف رذایل به منزله سایر نقطه هایى است که در میان مرکز یا محیط فرض شود.و شکى نیست که مرکز، نقطه اى است معین و سایر نقاط متصوره در اطراف و جوانبش غیر متناهیه اند.
پس بنابر این، در مقابل هر صفت فضیلتى، اوصاف رذیله غیر متناهیه خواهد بود، ومجرد انحراف از صفت فضیلتى از هر طرفى موجب افتادن در رذیله خواهد بود.واستقامت در سلوک طریقه اوصاف حمیده به منزله حرکت در خط مستقیم، و ارتکاب رذایل به جاى انحراف از آن است.و چون خط مستقیم در میان دو نقطه نیست مگریکى، و خطوط منحنیه میان آنها لا محاله غیر متناهیه است، پس استقامت بر صفات نیک نیست مگر بر یک نهج، و از براى انحراف از آن مناهج بى شمارى است.
و این است سبب در اینکه اسباب بدى و شر بیشتر است از اسباب و بواعث خیر ونیکى.و از آنجا که پیدا کردن یک چیز معین در میان امور غیر متناهیه مشکل، و وسطرا یافتن فیما بین اطراف متکثره مشکلتر است، پس استقامت بر آن و ثبات در آن «اصعب » (۳۴) از هر دو است، و لهذا جستن وسط از میان اخلاق، که آن حد اعتدال است واستقامت بر آن، در غایت صعوبت است.و از این جهت است که: بعد از آنکه سوره «هود» به برگزیده معبود نازل شد، و در آنجا امر به آن بزرگوار شد که:
«فاستقم کما امرت »
یعنى: «بایست و ثابت باش همچنانکه ترا امر فرموده ایم » . (۳۵)
فرمود: «شیبتنى سورة هود» یعنى: «پیر کرد مرا سوره هود» . (۳۶)
و مخفى نماند که وسط بر دو قسم است: حقیقى و اضافى.حقیقى آن است که نسبت به آن، طرفین حقیقتا مساوى بوده باشد.مثل نسبت چهار به دو و شش.و وسط اضافى آن است که نزدیک به حقیقى باشد عرفا.و بعضى تفسیر نموده اند به اینکه نزدیکتر چیزى است به وسط حقیقى که ممکن است از براى نوع یا شخص.و وسطى که در علم اخلاق معتبر است و امر به استقامت و ثبات بر آن شده آن وسط اضافى است،زیرا که یافتن وسط حقیقى و رسیدن به آن متعذر، و استقامت و ثبات بر آن غیر میسراست.و چون معتبر، وسط اضافى است و اختلاف آن ممکن است، به این جهت است که: اوصاف حمیده گاه به اختلاف اشخاص و احوال و اوقات مختلف مى شود.پس بساباشد مرتبه اى از مراتب وسط اضافى فضیلت باشد به نظر شخصى یا حالى و وقتى، ورذیله باشد نسبت به غیر آن.
فصل هفتم: مقابل هم بودن اوصاف رذیله و صفات فاضله
از آنچه گفتیم معلوم شد که: در برابر هر صفت نیکى، اخلاق رذیله غیر متناهیه اى ازدو طرف افراط و تفریط است و لیکن هر یک را اسم معین و نام علیحده اى نیست، بلکه شمردن جمیع ممکن نیست، و شمارش تعداد جمیع در شان علم اخلاق نیست، بلکه وظیفه آن بیان قاعده کلیه آن است که جمیع در تحت آن مندرج باشند.
و قاعده کلیه، آن است که: دانستى که اوصاف حمیده، حکم وسط را دارند، وانحراف از آنها به طرف افراط یا تفریط - هر یک که باشد - مذموم است، و از اخلاق رذیله است.
پس در مقابل هر جنسى از صفات فاضله، دو جنس از اوصاف رذیله متحقق خواهد بود.و چون دانستى که اجناس و سر فضایل چهارند، پس اجناس رذایل هشت خواهند بود. - و رذیله ضد حکمت است - .
یکى «جربزه » ، که کار فرمودن فکر است در زاید از آنچه سزاوار است، و عدم ثبات فکر در موضعى معین، و این در طرف افراط است.
و دیگرى «بلاهت » ، و آن معطل بودن قوه فکریه و کار نفرمودن آن در قدرضرورت یا کمتر از آن است و این در طرف تفریط است.و گاهى از اول به فطانت و ازدوم به جهل بسیط تعبیر مى شود.
و دو تا در مقابل شجاعت اند: یکى «تهور» ، که آن رو آوردن به امورى است که عقل حکم به احتراز از آنها مى نماید، و این در طرف افراط است، و دیگرى «جبن » ، وآن روگردانیدن از چیزهایى است که نباید از آنها روگردانید و آن در جانب تفریط است.
و دو تا در برابر عفت اند: یکى «شره » ، که عبارت از غرق شدن در لذات جسمیه است بدون ملاحظه حسن آن در شریعت مقدسه یا به حکم عقل، و این افراط است، ودیگرى «خمود» ، و آن میرانیدن قوه شهویه است به قدرى که ترک کند آنچه را که ازبراى حفظ بدن یا بقاء نسل ضرورى است، و این تفریط است.
و دو تا در ازاى عدالت اند: یکى «ظلم » ، که تصرف کردن در حقوق مردم و اموال آنهاست بدون حقى، و این افراط است، و دیگرى «تمکین ظالم را از ظلم بر خود آن شخص بر سبیل خوارى و مذلت با وجود قدرت بر دفع آن » .
و لیکن این در عدالت به معنى مصطلح در میان اکثر مردم است.و اما بنا به تفسیرى که گذشت که عدالت عبارت است از: اطاعت قوه عملیه از براى قوه عاقله و ضبط عقل عملى جمیع قوى را در تحت فرمان عقل نظرى، این از براى عدالت یک طرف خواهدبود که ظلم و جور باشد، و جمیع صفات رذیله ذمیمه داخل در آن خواهد بود، ومخصوص نخواهد بود به تصرف در اموال و حقوق مردم بدون جهت شرعیه، زیرا که عدالت به این معنى جامع جمیع صفات کمالیه است.پس ظلمى که مقابل و ضد آن است شامل جمیع اوصاف نقص خواهد بود.
و مخفى نماند که: آنچه که مذکور شد از اخلاق ذمیمه، اجناس دو طرف افراط وتفریط فضایل اربع اند، و همچنانکه از براى فضایل مذکوره انواعى بسیار است که مندرج در تحت آنها هستند، همچنین از براى هر یک از رذایل نیز انواع بى شمارى است که مندرج در آن و ناشى از آن است.همچنانکه از جربزه حاصل مى شود: مکر و حیله.واز بلاهت: حمق و جهل مرکب.و از تهور مى رسد: تکبر و لاف و گردن کشى و عجب.
و از جبن: سوء ظن و جزع و دنائت.و از شره متولد مى شود: حرص و بى شرمى و بخل واسراف و ریا و حسد.و از خمود ناشى مى شود: قطع نسل و امثال آن.و علماى اخلاق،بسیارى از آنها را شرح داده و بیان نموده اند، و ما نیز آنها را در این کتاب بیان مى کنیم.
و دانستى که: بعضى از آنها متعلق است به قوه عاقله، و برخى به غضبیه، و طایفه اى به شهویه، و بعضى به دو یا به سه قوه.پس ما آنها را در چهار مقام بیان مى کنیم.و بدان که والد ماجد حقیر - طاب ثراه - ابتدا بر سبیل اجمال، جمیع اخلاق را از فضایل ورذائل بیان فرموده اند، و بعد از آن در مقامات اربع، تفصیل آنها و معانى و معالجات وسایر متعلقات آنها را بیان کرده اند، (۳۷) و چون فایده اى چندان بر ذکر اجمال مترتب نیست، ما در این کتاب متعرض آن نشدیم.
فصل هشتم: مشتبه شدن صفات رذیله به صفات حسنه
از امورى که دانستن آن قبل از شروع در تفصیل اخلاق و معالجات آنها لازم است، آن است که بدانى که بسیار اتفاق مى افتد که از بعضى مردمان صفات و افعالى چند به ظهور مى آید که در ظاهر نیک است و صاحب آنها از ارباب اخلاق حسنه متصور مى شود و حال آنکه چنین نیست.
پس باید فرق میان فضایل صفات و آنچه شبیه به آنهاست و حقیقتا از فضایل نیست دانسته شود، تا بر غافل مشتبه نشود و بر گمراهى نیفتد.و هر کسى عیوب نفس خود را بشناسد تا طالب فریب نخورد، و خود را صاحب اخلاق جمیله نشمرد، و ازتحصیل معالى (۳۸) اخلاق باز نماند.
پس مى گوئیم که: دانستى که صفت «حکمت » عبارت است از علم به حقایق موجودات به نحوى که هستند، و لازم این، علم الیقین و اطمینان نفس و ثبات خاطرافتاده است.پس محض فرا گرفتن بعضى از مسائل به عنوان تقلید و بیان تقریر آنها بروجه لایق، بدون وثوق و اطمینان نفس، حکمت نیست، و صاحب آن را حکیم نمى نامند، زیرا که حقیقت حکمت، منفک نمى شود از اعتقاد جازم و تصدیق قطعى.ویقین چنین شخصى مانند طفلى است که خود را شبیه به مردان کند، و سخنان ایشان را گوید.یا مثل حیوانى است که بعضى سخنان آدمى را آموخته باشد و حکایت کند، یابعضى افعال انسان را تعلیم گرفته باشد و به جا آورد.
و اما «عفت » : شناختى که آن عبارت است از اینکه: قوه شهویه در فرمان و اطاعت عقل، و همه تصرفات آن موافق و مطابق امر و نهى قوه عاقله بوده باشد، و آنچه متضمن مصلحت معاش و معاد باشد بر آن اقدام نماید، و هر چه موجب مفسده باشد ازآن دورى کند و کناره جوید، و هرگز مقتضاى صوابدید عقل را مخالفت نکند.و باعث بر این، فرمانبردارى و اطاعت هم نباشد، مگر کمال نفس و بزرگى ذات او، یا تحصیل سعادت دنیا و آخرت.و غرض او فریب مردم یا محافظت آبروى خود نباشد، و ترس «شحنه » و سلطان او را بر این نداشته باشد.
و بسیارى از کسان اند که ترک دنیا را هم به جهت دنیا نموده اند، و ترک بعضى لذات دنیویه را نموده اند و مطلب ایشان رسیدن به لذات بالاتر است.پس چنین اشخاص، صاحب فضیلت عفت نیستند.و همچنین اند آن کسانى که از راه اضطرار والجاء، یا به سبب بى آلتى، و بى قوتى، یا به جهت اینکه از بسیارى از آنها متنفر شده اند، یابه جهت تشویش حدوث بعضى مرضها و ناخوشیها، یا از بیم اطلاع مردمان و خوف ملامت ایشان ترک لذت مى کنند.پس چنین کسان را نیز عفیف نتوان گفت.و بسیارى ازاشخاص هستند که بعضى لذات را ترک آنها مى کنند.و پیروى بعضى لذات را نمى کنند به جهت آنکه آنها را نفهمیده اند، و به لذت آنها نرسیده اند. همچنان که در میان بسیارى از بادیه نشینان و اهالى کوهستان مشاهده مى شود، و این نیز صفت عفت نیست.بلکه صاحب عفت کسى است که: با وجود صحت قوى و قوت آنها، و دانستن کیفیات لذات و مهیا بودن اسباب و آلات، و عدم تشویش از آفات و مرض، و بى آنکه مانعى ازخارج بوده باشد، در استیفاى لذات دنیویه پا از جاده اطاعت شرع و عقل بیرون نگذارند.
و اما صفت «شجاعت » : دانستى که عبارت است از اینکه: قوه غضبیه، منقاد و مطیع عقل بوده باشد، تا آنچه را که عقل امر به اقدام آن نماید اقدام کند، و آنچه را نهى کنداز آن حذر نماید.و باید داعى و باعثى در این امر، غیر از تحصیل کمال و سعادت نداشته باشد. پس کسى که خود را در امور هولناک اندازد، و بى باک و تنها بر لشکرسهمناک تازد، و پرواز از زدن و خوردن و کشته شدن و بى دست و پاگشتن نکند به جهت تحصیل جاه و مال، یا به شوق وصال معشوقه صاحب جمال، یا از خوف امیر وسردار و بیم پادشاه ذو الاقتدار، یا به جهت مفاخرت بر امثال و اقران، یا مشهور شدن درمیان مردمان، چنین شخصى را شجاع نتوان گفت، و او را از ملکه شجاعت نصیبى نباشد، بلکه منشا صدور این امور از او، یا شهوت است یا جبن.
پس هر که بیشتر خود را به جهت یکى از این امور به مهالک مى اندازد او جبان تر وحریص تر، و از فضیلت شجاعت دورتر است.و همچنین اند کسانى که از راه تعصب طایفه و خویشان و قبیله و نزدیکان، داخل در امور مهلکه مى شوند.
و بسا باشد که کسى بسیار در مهالک داخل شده، و در آن غلبه کرده تا اینکه بیم وترس او زایل شده، و بنابر عادت احتراز نمى کند و همیشه خود را غالب مى داند، چنین شخصى نیز شجاع نیست، بلکه طبیعت او به جهت عادت بجز غلبه را در نظر ندارد، وتصور مغلوبیت را نمى نماید.و از این قبیل است: حمله حیوانات درنده و رو آوردن ایشان به یکدیگر یا به غیر جنس خود از انسان یا حیوان بدون عجز و بیم، و خود ظاهراست که ایشان را قوه عاقله نیست تا غضب در فرمانشان باشد، و حملات ایشان از ملکه شجاعت بوده باشد، بلکه طبیعت ایشان بر این «مجبول » (۳۹) است.
و بالجمله شجاع واقعى کسى است که: افعال او به مقتضاى عقل باشد و به اشاره عقل صادر شود، و باعث دنیوى در آن نباشد.و بسا باشد که عقل در بعضى مواضع حکم به حذر مى کند، پس فرار از آن، منافاتى با شجاعت ندارد، و از این جهت است که گفته اند: نترسیدن از صاعقه هاى قویه و زلزله هاى شدیده نشانه جنون است نه شجاعت، و بى سبب رو آوردن به جانوران درنده یا سباع گزنده، (۴۰) نیست مگر ازحماقت.
و بباید دانست که: در نزد شجاع حقیقى محافظت ننگ و نام، بالاتر از زندگى چندروزه ایام است، و چنین کسى مرگ و هلاکت را بر خود پسندد و رسوائى و عار را برخود روا ندارد.
آرى! مردان، ساغر بلا و مصیبت را لا ابالى وار مى نوشند، و جامع عار و بدنامى رانمى پوشند، فضیحت اهل و حرم را دیدن، و از شرف و بزرگى نیندیشیدن به جهت دوروزه حیات، از مردانگى نیست، بلکه در پاس زندگانى بى ثبات از سر ناموس و آبروگذشتن دیوانگى است.شجاعان نامدار مردن با نام نیک را مردانگى مى دانند، و «ابطال » (۴۱) روزگار ذکر جمیل را حیات ابد مى شمارند.و از این جهت بود که شیر مردان میدان دین و حفظ شریعت، روى از خنجر تیز و شمشیر خون ریز نگردانیدند، و به این سبب بودکه یکه تازان معرکه مذهب و آئین در حمایت ملت و گرز گران و تیغ بران را بر فرق خود پسندیدند.
بلى، کسى که بقاى نام نیک را در صفحه روزگار، و پاداش اعمال را در دار قرار، وسر آمدن عمر ناپایدار دانست، البته باقى را بر فانى اختیار مى کند، پس در حمایت دین وشریعت سینه خود را سپر مى کند، و از تیغ ملامت ابناى روزگار حذر نمى کند، و مى داندکه به آئین مردان شیر دل در راه دین در خون تپیدن، و به سعادت ابد رسیدن، از دوروزى ذلیل و خوار در دنیا ماندن و عاقبت مردن، و از مرتبه شهادت دور ماندن، بسى بهتر و بالاتر است.و از این جهت شیر بیشه شجاعت، و شاه سریر ولایت، به اصحاب خود فرمودند که:
«ایها الناس انکم ان لم تقتلوا تموتوا و الذى نفس ابن ابیطالب بیده لالف ضربة بالسیف على الراس اهون من میتة على الفراش »
یعنى:
«اى مردمان! به درستى که شما اگر کشته نشوید خواهید مرد، قسم به خدائى که جان پسر ابوطالب در دست اوست، که هزارضربت شمشیر بر سر، آسانتر و گواراتر است از اینکه آدمى در بسترش بمیرد» . (۴۲)
بارى، هر عملى که از صاحب مرتبه شجاعت سر مى زند، در هر وقتى که بوده باشدموافق طریقه عقل و مناسب وقت است، نه او را از و ضعفى، و نه از چشیدن زهر «نوائب » (۴۴) و محن، المى و ملالى است.نه در دلش ازحوادث زمان اضطرابى و حیرتى، و نه در خاطرش از آفات جهان تشویش و دهشتى است.و آنچه بر دیگران گران است، در پیش او سهل و آسان است، و آنچه بر مردمان سخت و دشوار است، و در نزد او نرم و هموار است، اگر غضب کند از فرمان عقل بیرون نمى رود، و اگر انتقام کشد پا از جاده شرع بیرون نمى نهد.
و اما ملکه «عدالت » : معلوم شد که عبارت است از: انقیاد و اطاعت قوه عملیه از براى قوه عاقله، به نوعى که هیچ عملى از آدمى سر نزند مگر به فرموده عقل.و این در وقتى حاصل مى شود که ملکه در نفس آدمى به هم رسد که جمیع افعال بر نهج اعتدال از اوصادر شود، بى آنکه او را در آن غرضى یا مطلب دنیوى باشد.
پس کسى که عدالت را بر خود ببندد، و به مشقت خود را عادل وانمود نماید، و ازراه ریا اعمال خود را شبیه به اعمال عدول کند، و مطلب او تسخیر دلهاى مردمان، یاتحصیل مال ایشان، یا رسیدن به منصب و جاه، و یا تقرب به وزیر و شاه باشد، عادل نباشد.
و همچنین است حال در جمیع صفات فاضله، که در تحت این چهار صفت مندرج اند به تفصیلى که مذکور خواهد شد.
مثلا «سخاوت » ، عبارت است از: ملکه بخشش و عطاى اموال بر مستحقین بدون قصد و غرضى.پس بذل مال به جهت تحصیل مالى بیشتر از آن، یا به سبب دفع ضررى از خود یا به قصد حصول مناصب دنیه، یا وصول به لذات حیوانیه، یا به جهت شهرت ونام و مفاخرت بر انام، سخاوت نیست.و همچنین بخشش به غیر اهل استحقاق، واسراف در انفاق را سخاوت نگویند.و کسى که مسرف باشد جاهل است به رتبه مال، ونمى داند که به وسیله مال، محافظت اهل و عیال، و تحصیل مرتبه کمال میسر مى شود، وثروت را دخل بسیار است در ترویج احکام شریعت، و نشر فضایل و حکمت.و از این جهت است که در صحیفه سلیمانیه وارد است که:
«ان الحکمة مع الثروة یقظان و مع الفقر نائم »
یعنى:
«علم و حکمت با مال و ثروت حکم کسى را دارد که بیدار باشد، و با فقر و تهى دستى در خواب است » .
و بسا باشد که سبب و منشا اسراف، جهل به اشکال تحصیل مال حلال است.واغلب کسانى که بدون زحمت تحصیل، به مالى رسیده اند، از میراث یا مثل آن چنین اند،زیرا که زحمت تحصیل حلال را ندیده اند، و ندانسته اند که راه مداخل حلال و مشاغل طیبه بسیار کم است، و بزرگان را از ارتکاب هر شغلى مشکل است.و از این جهت است که نصیب آزادگان از دنیا در نهایت قلت است و ایشان همیشه از بخت خود درشکایت اند، به خلاف دیگران که چون در تحصیل مال بى پروایند، نه در فکر حلال وحرام اند، و نه تشویشى از عذاب و وبال دارند، از هر جا که رسد بگیرند و به هر جا که رسد صرف کنند.بعضى از حکما گفته اند که:
«تحصیل مال مثل این است که سنگ را به قله کوه بالابرى، و خرج آن مثل این است که از آنجا رها کنى » .
پى نوشتها:
________________________________________
۱. یعنى: و لشکریان پروردگارت را جز او کسى نمى داند.مدثر (سوره ۷۴) آیه ۳۱.
۲. منظم، مرتب
۳. خرابکار، آمیختن باطل در کلام.
۴. پاسبانى، نگهبانى.
۵. پنهان کردن حقیقت.
۶. مظهر اسماء جمالیه و جلالیه، و محل ظهور لطف و رافت، و قهر و غضب.
۷. در اصطلاح عرفا«مقام خلافت » مقامى است که: «سالک در اثر تصفیه و تجلیه باطن، و پس از مسافت منازل سیر الى الله و از خود و خودى محو شدن و وصول به مبدا، سزاوار آن خلافت مى گردد
«انى جاعل فى الارض خلیفة »
(بقره «سوره ۲» آیه ۳۰) او در این هنگام متجلى به تجلى ذات شده و مظهر تمام اسماء صفات الهى قرار مى گیرد.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۲، ص ۸۱۶.
۸. ظاهر و باطن. (در اصطلاح فلاسفه و عرفا «صورت » ، معانى متعدده دارد) رک: مدرک یاد شده.ج ۲، ص ۱۱۲۱.
۹. این نظریه حکماء و فلاسفه است، ولى عالمان و فقیهان بزرگ شیعه، مانند شیخ مفید و سید مرتضى و سید بن طاووس و دیگران با این نظریه مخالف بوده و بر رد آن به روایات و اجماع مسلمین استدلال نموده اند.رک:
بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۲۷۶ به بعد
۱۰. در عرفان به مظاهر گوناگون و حالات مختلف دل «اطوار» گویند.رک: فرهنگ معارف اسلامى، ج ۱، ص ۲۳۴.
۱۱. یعنى تمام جهان هستى را جلوه حق ببیند.
«اینما تولوا فثم وجه الله »
(بقره «سوره ۲» آیه ۱۱۵) .
۱۲. بحار الانوار، ج ۶۰، ص ۲۹۹، ح ۵.و علل الشرایع، ص ۴، باب ۶
۱۳. در اصطلاح عرفا «احوال » معانى متعدده دارد، ولى ظاهرا اینجا مراد حالاتى است که: بدون قصد و تعمدوارد قلب مى شود، از قبیل: فرح، حزن، قبض، شوق، انزعاج، هیبت و غیره.ر ک: فرهنگ معارف اسلامى، ج ۱، ص ۹۸.
۱۴. آراسته.
۱۵. هر یک از مراتب انتقالى اشیاء را «نشات » گویند، چنانکه گویند «نشات برزخ » «نشات آخرت » «نشات هیولى » ، و...ر ک: فرهنگ معارف اسلامى، ج ۳، ص ۲۰۱۳.
۱۶. عمود آهنین، یکى از وسائلى است که معصیت کاران را با آن عذاب مى کنند، چنان که در حدیثى امام صادق - علیه السلام - فرموده: «...ضرباک على راسک بمطرقة معهما تصیر منه رمادا» .یعنى «...با گرز (آهن کوب) بر سر تو مى زنند و از اثر آن به خاکستر تبدیل مى شوى » .بحار الانوار، ج ۶، ص ۲۳۶، ح ۵۳.
۱۷. «سرابیل » جمع «سربال » است به معناى پیراهن و «قطران » ، جسمى است سیاه رنگ، بدبو و قابل اشتغال در آیه قرآن آمده است:
«سرابیلهم من قطران ».
[ابراهیم، (سوره ۱۴)، آیه ۵۰] یعنى لباس مجرمان در جهنم ازنوعى ماده سیاهرنگ بدبوى قابل اشتعال مى باشد که هم زشت و بدمنظر است و هم بدبو، و هم خود قابل سوختن وشعله ور شدن.تفسیر نمونه، ج ۱۰، ص ۳۸۸.
۱۸. بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۲۳۴، و مرآت العقول، ج ۸، ص ۸۹
۱۹. مردم، خلق
۲۰. به دست آوردن کامل سعادت جاودانى.
۲۱. ناگزیر.
۲۲. گرفتارى.
۲۳. نتیجه، عاقبت.
۲۴. لحظه به لحظه.
۲۵. یوسف، (سوره ۱۲)، آیه ۸۷.
۲۶. سید محسن امین (ره) مى گوید: لقب او مسکویه بوده و معلم ثالث نیز به او مى گویند.او در علم اخلاق،کتابى به نام «الطهارة » دارد که خواجه نصیر الدین طوسى کتاب «اخلاق ناصرى » را بر منوال و روش آن تالیف نموده است.او در سال ۴۲۱ ه.ق وفات نموده است.اعیان الشیعه، ج ۳، ص ۱۵۸.و روضات الجنات، ج ۱، ص ۲۵۴
۲۷. غیر مناسب، ناسازگار
۲۸. فطنت و فراست به معنى: زیرکى، هوشیارى و دانائى است.
۲۹. جامع السعادات، ط اسماعیلیان، ج ۱، ص ۵۳.
۳۰. جامع السعادات، ط اسماعیلیان، ج ۱، ص ۵۴.
۳۱. عقوبت، عذاب
۳۲. اصلاح
۳۳. در نسخه خطى «بادى نظر» ذکر شده یعنى ابتداى امر و آغاز نظر، و ظاهرا آن صحیح است
۳۴. سخت تر، دشوارتر.
۳۵. هود، (سوره ۱۱)، آیه ۱۱۲.
۳۶. مجمع البیان، ج ۳، ص ۱۴۰ (با اندک تفاوتى)
۳۷. جامع السعادات، ج ۱، ص ۹.
۳۸. معالى جمع «معلاة » به معناى شرف و رفعت است
۳۹. آفریده شده.
۴۰. ظاهرا باید «جانوران گزنده، یا سباع درنده » باشد.
۴۱. جمع «بطل » ، یعنى قهرمانان
۴۲. ارشاد شیخ مفید، ط بیروت، ص ۱۲۷. (با اندک تفاوتى) .
۴۳. خستگى، ماندگى.
۴۴. جمع نائبه یعنى حادثه، پیش آمد
باب سیم: در بیان محافظت اخلاق حمیده از بیرون رفتن از حد اعتدال، و معالجات کلیه در ازاله ذمائم اخلاق و احوال، از آنچه تخصیص ندارد به بعضى صفات و اعمال، و آنچه متعلق است به این منوال، و در آن چند فصل است:
فصل اول: حفظ تعادل اخلاق حمیده
بدان که از براى کسب فضائل صفات، و محاسن ملکات، ترتیبى است لایق که تجاوزاز آن نباید نمود.و توضیح این کلام آن است که: شکى نیست که هر چه از مرتبه اى به مرتبه دیگر منتقل مى شود، حرکت مى کند از مرتبه اولى به ثانیه.و حرکات و افعالى که هر چیزى را از مرتبه نقص به کمال مى رساند، یا از قدرت و اختیار ما بیرون است و آن راحرکات طبیعیه گویند مانند نطفه که از زمانى که در رحم قرار مى گیرد حرکت مى کنددر اطوار مختلفه تا آنکه به مرتبه حیوانیت مى رسد.و یا تحت قدرت و اختیار ما است وآن حرکت را حرکت صناعیه گویند، مانند چوب خشک که به توسط آلات نجارحرکت مى کند در صورتهاى متفاوته، تا سریر سلاطین ذوالاقتدار مى گردد.و چون حرکات طبیعیه مستند است به مبادى عالیه و مصادر متعالیه، معلوم است که موافق مصلحت و مطابق حکمت است، و ترتیب آن اتم و احسن است.پس بر آدمى لازم است که در تحریکات صناعیه اقتدا کند به تحریکات طبیعیه، و صاحب صناعت متابعت طبیعت را نماید.
و چون این معلوم شد، مى گوییم که: چون تهذیب اخلاق، و تحصیل فضایل صفات از امور صناعیه است، که ما به آن ماموریم، پس لازم است که در ترتیب آن پیروى اطفال طبیعت را کنیم.و شکى نیست که: اول چیزى که از براى طفل به تحریک طبیعت حاصل مى شود، قوه طلب قوت و غذاست، زیرا در رحم مادر از راه ناف غذا را به خودمى کشد و قوت خود را مى طلبد، و چون از این مرتبه حرکت کرد و قوه طلب در آن زیاد شد، در وقت غذا خواستن، صدا به گریه بلند مى کند و پستان مادر را مى جوید.اینهاهمه از متعلقات قوه شهویه است.پس اولین قوه اى که طبیعت آن را حاصل مى کند، این قوه است، و چون این قوه در آن قوت گرفت و به کمال رسید، آثار قوه غضبیه در اوپیدا مى شود، که از خود، موذیات را دفع کند، و خود را از هلاکت و تلف شدن محافظت نماید، اگر چه به استعانت از پدر و مادر یا غیر ایشان باشد.چنان که مشاهده مى شود که: المى که به طفل مى رسد به گریه مى آید، تا دیگران مطلع شده دفع الم نمایند.و این قوه، قوت مى گیرد تا در آن میل برترى بر امثال و اقران، و سرورى بردیگران حاصل مى شود.و این دومین قوه اى است که طبیعت در آدمى مى پرورد، و بعداز آنکه آثار قوه تمیز و ادراک در او ظاهر مى گردد، و روز به روز زیاد مى شود، تاقابل تعلیم علوم و صناعات مى گردد، در این وقت عمل طبیعت در تدبیر قوى به مرتبه کمال مى رسد، و ابتداى تکمیل صناعى است، یعنى وقتى است که آدمى نفس خود را تکمیل نموده، تدبیر قوائى را که طبیعت پرورش داده بنماید، و آنها را به کمال رساند.
پس اگر کوتاهى کند و خود به تکمیل صناعى نپردازد به همین حال باقى خواهد بود، وبه کمال حقیقى، که انسان به جهت آن خلق شده نخواهد رسید، زیرا که همه کس متصف به جمیع صفات جمیله، و صاحب نفس قدسیه ایجاد نشده که در استعداد مردم اختلافى باشد.
و چون دانستى که: طبیعت، اول قوه شهویه را به ظهور آورد، و بعد از آن غضبیه، وبعد از آن قوه عقل و تمیز را، پس در صناعت باید به این ترتیب تدبیر و تکمیل نمود:
ابتدا در تهذیب قوه شهویه سعى نموده و صفت عفت را که از فضایل این قوه است اکتساب نمود، و بعد از آن به قوه غضبیه پرداخت و ملکه شجاعت را که از کمالات این قوه است تحصیل کرد، و سپس در تکمیل قوه عاقله اجتهاد نمود، و فضیلت حکمت را به دست آورد.چنانچه به این ترتیب آدمى در تحصیل اخلاق حسنه کوشد، به سهولت و آسانى جام سعادت نوشد.
و ثمر این ترتیب، تسهیل تهذیب اخلاق و آسانى آن است، زیرا شکى نیست که:
قوه شهویه به انقیاد و اطاعت از قوه غضبیه نزدیکتر، و گذشتن از قدر زائد از ضروریات غذا و شهوت، از ترک جاه و برترى و ریاست و سرورى و نیکى در مقابل بدى واغماض از انتقام دشمنان قوى بسى آسانتر است.
پس، تسخیر قوه شهویه در ابتدا سهل است، و بعد از تسخیر آن فى الجمله قوتى ازبراى عاقله حاصل مى شود، و ملکه تسخیر از براى او هم مى رسد و اسباب قوه غضبیه اندکى کمتر مى گردد، و تسخیر آن نیز به سهولت میسر مى شود، و بعد از تسخیر این دوقوه، تحصیل ملکه حکمت، که از آن دو صعب تر است، به آسانى ممکن مى گردد.وکسى که این ترتیب را از دست بدهد اینطور نیست که تکمیل خود و تهذیب اخلاق ازبراى او ممکن نباشد، و لیکن به دشوارى و صعوبت حاصل مى شود.
پس طالب سعادت ابد، باید در هیچ حالى دست از طلب ندارد، و از رحمت خداوند متعال نومید نشود، و کمر طلب در میان بندد، و دامن همت بر کمر زند، و طلب تایید و توفیق از پروردگار شفیق مجید نماید.
شباهت علم اخلاق به علم طب
و بدان که: همچنان که کسى فاقد صفات کمالى است، سعى در تحصیل آن وازاله ضدش بر او لازم است، همچنین صفت کمالى که از براى آدمى حاصل است،جهد در محافظت و ابقاء آن واجب است، مانند صحت بدن، چون اگر کسى را مرضى باشد سعى در دفع آن و تحصیل صحت باید کند، و اگر صحیح و سالم باشد مراعات حفظ صحت را مى باید نماید.و از این جهت است که فن طب را منقسم به دو قسم کرده اند: یک قسم، در حفظ صحت، و دیگرى در دفع مرض.و چون علم اخلاق نیزشبیه به علم طلب است، بلکه طب حقیقى آن است، پس علم اخلاق نیز منقسم به دوقسمت مى شود: یکى در کسب فضایل، و دیگرى در دفع رذایل.و به جهت مشابهت این دو علم، این علم را «طب روحانى » گویند، همچنان که طب متعارف را «طب جسمانى » نامند.
و از این راه بود که جالینوس طبیب (۱) در نامه اى که به خدمت حضرت مسیح - على نبینا و آله و علیه السلام - فرستاد نوشت که: «من طبیب الابدان الى طبیب النفوس » یعنى: «این نامه اى است از طبیب بدنها به سوى طبیب روحها» .
فصل دوم: مقدمات تزکیه نفس
بدان که: لازم است از براى طالب پاکى نفس از اوصاف رذیله، و آرایش آن به صفات جمیله، اجتناب از چند چیز:
اول: اجتناب از مصاحبت بدان و اشرار را لازم داند.و دورى از همنشینى صاحبان اخلاق بد را واجب شمارد، و احتراز کند از شنیدن قصه ها و حکایات ایشان، و استماع آنچه از ایشان صادر شده و سرزده.و با نیکان و صاحبان اوصاف حسنه مجالست نماید، و معاشرت ایشان را اختیار کند، و کیفیت سلوک ایشان را با خالق و خلق ملاحظه نماید.و از حکایات پیشینیان و گذشتگان از بزرگان دین و ملت و راهروان راه سعادت مطلع شود، و پیوسته استماع کیفیت احوال و افعال ایشان را نماید، زیرا که: صحبت باهر کسى مدخلیت عظیم دارد در اتصاف به اوصاف و تخلق به اخلاق او.
نار خندان باغ را خندان کند صحبت نیکانت از نیکان کند
چون طبع انسان دزد است، و آنچه را مکرر از طبع دیگر مى بیند اخذ مى کند.و سراین آن است که: از براى نفس انسانى چندین قوه است، که بعضى مایل به خیرات وفضایل، و بعضى مقتضى شرور و رذایل هستند، و پیوسته این قوا با یک دیگر در مقام نزاع و جدال اند، و از براى هر یک از آنها که اندک قوتى حاصل شد و جزئى معینى به هم رسید، بر آن دیگرى به همانقدر غالب مى شود.و نفس را مایل به مقتضاى خودمى کند.
و شکى نیست که: مصاحبت با صاحب هر صفتى و شنیدن حکایات و افعال او واستماع قصص احوال او باعث قوت مقتضى آن صفت مى شود، و به این سبب کسانى که بیشتر اوقات با هم، همنشین هستند، یا در اغلب ازمنه به جهت اجتماعى که با یکدیگردارند - مانند شاگردان یک استاد یا بندگان یک مولى و امراى یک پادشاه - غالب آن است که اخلاق ایشان «متلائمه » ، (۲) و اوصاف ایشان متناسبه هستند، بلکه چنین است در اهل یک قبیله یا یک شهر.
و لیکن، چون اکثر قواى انسانیه طالب اخلاق رذیله است، انسان زودتر مایل به شرمى شود، و میل او به صفات بد آسان تر است از میل به خیرات.و از این جهت است که گفته اند: تحصیل ملکات ارجمند به منزله آن است که از نشیب به فراز روند، و کسب صفات ناپسند چنان است که از فراز به نشیب آیند.و اشارت به این است آنچه حضرت رسول - صلى الله علیه و آله و سلم - فرموده اند:
«حفت الجنة بالمکاره و حفت النار بالشهوات » (۳)
یعنى:
«رسیدن به درجات بهشت به کشیدن جامهاى ناگوار منوط، و دخول آتش جهنم به ارتکاب خواهشهاى نفسانى مربوط است » .
دوم آنکه: همیشه مواظب اعمالى باشد که از آثار صفات حسنه است، و خواهى نخواهى نفس را بر افعالى وا بدارد که مقتصاى صفتى است که طالب تحصیل آن، یادر صدد محافظت بقاى آن است، مثل کسى که خواهد محافظت ملکه سخاوت وجودرا نماید، یا آن را تحصیل کند، باید پیوسته اموال خود را به موافق طریقه عقل و شرع به مستحقین بذل نماید، و هر وقت که میل خود را به بخل و امساک بیابد نفس خود را درمقام عتاب در آورد.و کسى که در مقام حفظ صفت شجاعت یا در صدد کسب آن باشد،باید همیشه قدم گذارد در امور هولناک و احوال خطرناک، که عقل و شرع از آنها منع نکرده باشد، و چون آثار جبن در خود مشاهده کند با خود در قهر و جنگ بوده باشد،و این به منزله ریاضت بدنیه است، که از براى دفع امراض بدن یا حفظ صحت آن به کارمى رود.
سیم آنکه: پیوسته مراقب احوال و متوجه اعمال و افعال خود باشد، و هر عملى که مى خواهد کرده باشد، ابتدا در آن تامل کند، تا خلاف مقتضاى حسن خلق از او سرنزند، و اگر احیانا امرى از او به ظهور آمد که موافق صفات پسندیده نیست، نفس خود را تادیب کند، و در مقام تنبیه و مؤاخذه آن بر آید.به این طریق که: اول خود راسرزنش و ملامت کند، و بعد از آن متحمل امورى شود که بر او شاق و ناگوار است.
همچنان که اگر کام خود را شیرین کند به لقمه اى که نباید از آن بخورد، مذاق را تلخ سازد به روزه داشتن، و اگر غضبى بیجا از او در واقعه اى سرزند، مؤاخذه کند خود را به صبر کردن در واقعه دیگر و اشد از آن، یا خود را در معرض اهانتى در آورد که نفس راتحمل آن گران بوده باشد، و یا تلافى آن را به نذر و تصدق و امثال آن نماید.
و زنهار، که در هیچ حال از خود غافل نشود، و از جد و جهد در کسب صفات نیک یا حفظ آنها باز نماند، و اگر چه چنان داند که در اخلاق حسنه به مرتبه اعلى رسیده،زیرا که غفلت موجب کسالت است، و به سبب کسالت، فیض، [عالم قدس] منقطع مى شود و ابواب فیوضات بسته مى گردد.
اندر این ره مى خروش و مى خراش تا دم رفتن دمى غافل مباش
و از سعى و جهد «یوما فیوما» نفس را صفات تازه حاصل، و هر لحظه او را ترقى در مرتبه کمالات و صعود به معارج سعادات هم مى رسد به مرتبه اى که پرده طبیعت ازپیش بصیرت او برداشته مى شود، و محل اسرار ملک و ملکوت، بلکه محرم خلوت جبروت مى گردد.و باید در امور دنیا و متعلقات این عاریت سرا زیاده از قدر ضرورت سعى نکند، و بیش از قدر لازم ملتفت آنها نشود، و خود را به مشقات سرمد گرفتار نسازد.
آرى! چه شقاوتى از آن بالاتر، که کسى جوهر گرانمایه از عالم قدس را صرف تحصیل «خزف » (۴) پاره اى چند در ظلمتکده دنیا نماید، و یوسف کنعان تجرد (۵) را به بهاى کلاف (۶) پیره زالى فروشد.یا متاعى را که ثمنش ملک ابد باشد به ازاى خشت وخاکى دهد، و سرمایه اى را که سودش پادشاهى سرمد باشد بر سر خاک و خاشاکى نهد.
چهارم آنکه: احتراز کند از آنچه باعث تحریک قوه شهویه یا غضبیه مى شود.وچشم را محافظت نماید از دیدن آنچه غضب یا شهوت را به هیجان مى آورد.و گوش را نگاهدارد از شنیدن آنها.و دل را ضبط کند از تصور و تخیل آنها، و بیشتر سعى در محافظت دل نماید و خیال آنها را در خاطر خود راه ندهد، زیرا که: از تصور و خیال آتش، شوق و شعله غضب تیز مى گردد، آنگاه سرایت به اعضا و جوارح مى کند، ومجرد دیدن یا شنیدن، بدون اینکه دل را مشغول آن کند چندان تاثیرى ندارد.و کسى که این دو قوه را از هیجان محافظت ننماید، مانند کسى است که شیر درنده یا سگ دیوانه یا اسب سرکشى را رها کند، و بعد از آن خواهد که خود را از آن خلاص کند.
پنجم آنکه: فریب نفس خود را نخورد، و اعمال و افعال خود را حمل بر صحت نکند، و در طلب عیوب خود «استقصا» و سعى نماید، و به نظر دقیق در تجسس خفایاى معایب خود بر آید، و چون به چیزى از آنها بر خورد، در ازاله آنها سعى کند، و بداند که هر نفسى عاشق صفات و احوال خود است، و به این جهت اعمال و افعالش در نظرش جلوه دارد، و بدون تامل و باریک بینى به عیوب خود بر نمى خورد، بلکه اکثر مردم ازعیوب خود غافل اند، و خارى که به پاى کسى رود زود مى بینند، ولى شاخ درختى رادر چشم خود بر نخورند.
پس، طالب سعادت و سالک راه نجات را لازم است که: از اصدقا و دوستان خودتفحص معایب خود را نماید، و برایشان است که او را مطلع سازند.بهتر آنکه یکى ازدوستان مهربان را از میان ایشان اختیار کند، و با او عهد نماید که مراقب احوال او باشد،که او را از معایب او خبردار کند، و چون او را بر عیبى آگاه سازد شاد و خوشحال گردد، و از او منت پذیرد و در صدد دفع آن برآید، تا آن صدیق را اعتمادى به او به هم رسد، و چنان داند که نیکوترین هدیه در نظر او عیبى از عیوب اوست (۷) ، و لیکن این چنین دوستى «عزیز الوجود» (۸) است، چون اغلب دوستان از خوش آمدگوئى و اغراض فاسده خالى نیستند، و بسا باشد که: بسیارى از غلطها در نظر غلط بینان هنر نماید، وبعضى هنرها نزد ایشان عیب باشد.و بسا باشد که: نفع دشمن در این خصوص بیشترباشد، زیرا که دوست در مقام اظهار عیوب کم بر مى آید، بلکه، چون نظر او نظر دوستى است گاه هست به عیوب او بر نمى خورد، و از اینجا گفته اند:
و عین الرضا عن کل عیب کلیلة و لکن عین السخط تبدى المساویا
یعنى: «چشم دوستى و رضامندى از دیدن عیوب کند است، و لیکن دیده دشمنى اظهار بدیها را مى کند» .
پس دانا کسى است که چون دشمنان او عیبى از او را ظاهر کنند، در مقام شکرگزارى ایشان بر آید و چاره دفعش کند.
و از جمله چیزهایى که در این باب نافع است آن است که: دیگران را آئینه عیوب خود کند، و آنچه از ایشان سرزند تامل در قبح و حسن آن کند، و به قبح هر چه بر خورد بداند که چون آن عمل از خود او نیز سر زند قبیح است، و دیگران قبح آن رابر نمى خورند، و پس سعى در ازاله آن کند.و طالب سعادت را واجب است که در آخرهر شبانه روزى محاسبه اعمال و افعال خود را کند و آنچه از او سر زند به نظر در آورد،دفتر اعمال آن روز و شب را گشوده سراپایش را مرور کند، و تفحص نماید از آنچه ازاو صادر شده، پس اگر بدى از او به وجود نیامده، و فعل قبیح از او سرنزده حمد خدا رابه جا آورد، و شکر توفیق او را نماید، و اگر مرتکب قبیحى شده باشد، با نفس خودعتاب کند و خود را ملامت کند و توبه و انابه نماید.
فصل سوم: تشخیص امراض نفسانى
مذکور شد که: علم اخلاق که طب روحانى است مشابه است با طب جسمانى، وقانون کلى در معالجه امراض جسمیه آن است که: ابتدا تشخیص مرض داده شود وجنس آن شناخته شود، و بعد از آن تفحص از سبب حدوث آن مرض شود، سپس در صدد معالجه آن بر آید.
و معالجاتى که مى شود یا معالجات کلیه است، که تخصیص به مرضى دون مرضى ندارد، بلکه شامل جمیع امراض است، یا جزئیه که مخصوص به مرضى معین است.
لهذا، باید طبیب ارواح و کسى که در مقام معالجه نفوس، یا در صدد دفع مرض نفس خود است، این قانون را ملاحظه نماید.
پس، به جهت تشخیص امراض نفسانیه و تعیین صفات ردیه مى گوییم: دانستى که رذایل صفات که امراض روح هستند، نیست مگر انحراف و تعدى اخلاق از حداعتدال، و دانستى که قواى انسانیه که اخلاق و صفات متعلق به آنها است، سه نوع است:
اول: قوه تمیز و ادراک.
دوم: قوه غضب که آن را قوه دفع نیز گویند.
سوم: قوه شهویه که آن را قوه جذب نامند.
و انحراف هر یک از آنها یا در کمیت است، که از آنچه باید و شاید تجاوز کند، یادر کیفیت که اصل کیفیت آن نابود ورد مى شود اما از حد تجاوز نکند.و انحراف درکمیت بر دو قسم است:
الف: به طرف افراط است که زیاده از حد اعتدال است.
ب: به طرف تفریط است که از حد اعتدال ناقص مى باشد.
و مثال این در مرض جسمانى: همچنان که مزاج شخصى در حالت صحت قدرمعینى اشتهاى غذا دارد ولى یکبار از حد تجاوز مى کند به طرف زیاده، و ناخوشى جوع حاصل مى شود، و زیاده از قدر اعتدال غذا مى طلبد، بلکه آنچه مى خورد سیر نمى شود.
و یک دفعه دیگر به طرف نقص تجاوز مى کند، و سد اشتهاى او مى شود و طبع او میل به غذا نمى کند، و این دو انحراف در کمیت است.و یکبار دیگر اشتهاى او به حد اعتدال است، و لیکن طبع او مایل به چیزهایى است که مزاج صحیح آن را نمى طلبد، مثل ذغال و گل و خاک و گوشت سوخته و امثال آن.
پس، امراض این سه قوه نفسانیه بر سه قسم مى شود: یا به سبب افراط است، یا تفریط،یا پستى و ردائت کیفیت.
اما افراط در قوه و ادراک: مثل صفت جربزه و تجاوز نظر و فکر از حد اعتدال، وتوقف نمودن در مسائل به سبب شبهات واهیه، و فکر کردن در امورى که فهمیدن آنهاحد او نیست، و حکم کردن در مجردات به مجرد و هم و تصورات.و تفریط در آن:
مانند صفت «بلاهت » (۹) و نادانى، و قصور نظر و فکر از فهمیدن ضروریات، و اجراى احکام مادیات بر «مجردات » . (۱۰)
و نابودى و «ردائت » (۱۱) آن: مثل میل به علومى که درآنها کمالى از براى نفس حاصل نمى شود، مانند «کهانت » (۱۲) و «شعبده » (۱۳) و تعلیم بازیها وامثال آن.و از این قبیل است: طرق جدل، و مناظره زیاده از قدر ضرورت.
و افراط در قوه غضبیه: مانند شدت غیظ به حدى که صاحب آن شبیه به سباع درنده شود و در انتقام از حد جایز تجاوز نماید.و تفریط در آن: مثل اینکه اصلا در آن غیرت و حمیت نباشد، و از هر کسى ذلت و اهانت را متحمل شود.و از این قبیل است که خودرا در اعمال و افعال شبیه به طفلان و زنان کند.و ردائت آن: مثل اینکه غضب بر جمادات و حیوانات کند، و کاسه و کوزه خود را بشکند، و پا بر خود زند و جامه خود را پاره کند.
و افراط در قوه شهویه: مثل اینکه زیاده از حد ضرورت مباشرت کند، و با وجود مظنه حدوث چندین مرض، خود را از جماع نگاه ندارد، و بدون رغبت طعام خورد.وتفریط در آن: مانند اینکه در تحصیل قوه ضرورى کوتاهى کند، و اهل و عیال را ضایع گذارد، یا ترک مزاوجت نموده، نسل خود را منقطع سازد.و ردائت در آن: مثل اینکه میل به مقاربت پسران نماید و از لقمه هاى حرام و شبهه ناک احتراز نکند.
اسباب امراض نفسانى
و اما اسباب امراض نفسانیه و انحراف اخلاق از حد اعتدال، بر سه قسم است:
یا نفسانى است، یا خارجى، یا جسمى.
و اسباب نفسانیه آن است که: در ابتداى فطرت از براى آدمى حاصل باشد.مثل آنکه قوه ادراک او ضعیف باشد، یا در او قوه شهوت اصلا نباشد.
و اسباب خارجیه آن است که: به سبب عوارض خارجیه حاصل شده باشد.مثل اینکه با بدان نشسته، یا حکایات ایشان را شنیده، و میل و شوق به آنها نموده و پیروى ومتابعت کرده و مرتکب اعمال ناشایست گشته تا آنکه ملکه او شده.
و اسباب جسمانیه آن است که: به سبب ناخوشى و مرض، در بدن صفات بدحاصل شده باشد، همچنان که مشاهده مى شود که به سبب بعضى از امراض، آدمى راکج خلقى به هم مى رسد، یا ضعف و «فتور» (۱۴) در قوه شهویه پیدا مى گردد.
راه معالجه امراض نفسانى
و اما طریق معالجه کلیه در امراض نفسانیه آن است که: بعد از آنکه سبب آن راشناخت، اگر سبب مرض جسمانى باشد سعى در معالجه بدن نماید، و آن مرض را ازبدن دفع کند.و چنانچه سبب خارجى یا نفسى باشد، طریق معالجه کلیه آن مثل معالجات امراض جسمانیه باشد.
و طریق معالجات کلیه در امراض جسمانیه آن است که: ابتدا به غذاهایى که طبع آنها ضد طبع مرض است علاج مى کنند، چنانچه مرضى را که از حرارت باشد ازغذاهاى سرد مى دهند، و آنچه از سردى باشد از غذاهاى گرم مداوا مى فرمایند.پس،اگر ناخوشى جزئى باشد و به این وسیله دفع شود «فهو المطلوب » ، و اگر مرض مستحکم شده باشد و از غذا دفع آن نشود، دوا مى دهند و شربتهاى ناگوار مى چشانند، و اگر دوانیز فایده نبخشد به زهر و سمومات معالجه مى نمایند.و بعضى امراض حادث مى شود که هیچ یک از آن معالجات مفید نیست، که باید به داغ کردن و سوزانیدن معالجه کرد،و گاه هست که باید عضوى از اعضاء را قطع کرد همچنان که در «شقاقلوس » ، (۱۵) و این آخر علاج است.
پس، قاعده کلیه در معالجه امراض نفسانیه و دفع صفات رذیله نیز همین است.
و بعد از آنکه آدمى انحراف اخلاق خود را از حد اعتدال یافت، و صفت بدى درخود دید، باید ابتدا افعالى که ضد آن است و از آثار صفت حمیده است، که در مقابل آن است مرتکب شود، و مواظبت آن افعال کند.و این، به منزله غذاى ضد مرض است،همچنان که حرارت مزاج به غذاهاى «بارده » (۱۶) دفع مى شود، همچنین هر صفت فضیلتى که در نفس حادث [حاصل] شد ازاله ملکه رذیله که ضد آن است مى کند.
پس اگر این عمل فایده نبخشید، در مقام سرزنش و ملامت نفس برآید و در دل وزبان خود را نکوهش کند، و بدیها و ناخوشیهاى آن صفت را در دل بگذراند و تصورکند و به زبان آورد و با خود عتاب و خطاب کند، و بگوید: اى نفس «اماره » (۱۷) و «مکاره » مرا و خود را هلاک کردى، و در معرض غضب پروردگار در آوردى، و ازپادشاهى بى زوال، خود را محروم ساختى، و تا چشم بر هم مى زنى زمان رفتن و وقت مردن است، و باید در آتش جهنم با مار و کژدم قرین، و با اشرار و شیاطین همنشین بود،و این، بجاى دو او معاجین و شربتها است.
و چنان که اینها نیز فایده نکرد، مرتکب آثار و اعمال صفت رذیله اى که ضد این رذیله است شود، مثلا اگر در خود صفت بخل را ملاحظه کرد و به هیچ وجه معالجه نشد، خواهى نخواهى مال خود را زیاده از اندازه بذل، و اعمال مسرفین را ظاهر کند.واگر صفت جبن را مشاهده کرد، خود را به مواضع هولناک بیندازد، و از محل خوف وخطر احتراز نکند.و لیکن، هر گاه استنباط کند که بخل یا جبن نزدیک به زوال رسیده اند،خود را نگهدارد، که ملکه اسراف یا صفت تهور در او پیدا نشود.و این، به منزله زهرهاو سمومى است که به مریض مى دهند.
و گاه هست که: باید مرتکب اعمالى شود که از براى صاحبان اخلاق حسنه پسندیده نیست، بلکه منافى شرف و مردى است.اما همچنان که زهر در معالجه بدن مباح مى شود، این اعمال نیز در معالجه نفس جایز مى شود.
و از این قبیل است: متوجه امور جزئیه شدن که در شان او نیست، مثل آب کشیدن،و طعام از بازار خریدن و به خانه آوردن، به جهت رفع صفت تکبر.یا خود را نادان وانمودن و اعتراف به جهل کردن به جهت رفع رذیله عجب و غرور و امثال اینها.
و اگر به این معالجات نیز نفعى حاصل نشد، در آن وقت شروع کند به تهذیب نفس خود به تکلیفات شاقه و ریاضات صعبه مشکله.
پس به جهت اصلاح قوه شهویه، منع کند خود را از غذا و آب و استراحت وخواب، مگر به قدرى که در بقاى حیات احتیاج به آن است.و همچنین در غضبیه.و این عمل به منزله قطع و داغ است، و بعد از توقف دفع صفات رذیله به آن، از ارتکاب آن چاره نیست، و هر گاه استحکام صفات رذیله به حدى شود که دفع آن موقوف به این اعمال باشد، باید صاحب آن از ارتکاب آنها مضایقه نکند، و از سرزنش ملامت کنندگان نیندیشد.و لیکن به شرطى که پا از دایره شریعت مقدسه بیرون ننهد، و عملى که در شرع اقدس از آن نهى صریح شده مرتکب نشود، و کارى که فساد آن زیادتر ازفساد رذیله باشد - که در صدد دفع آن است - از او سر نزند، و از این است که: از براى سالک راه سعادت لابد است از استادى حاذق که علاج هر مرضى را داند، و قدر معالجه را شناسد.
و عجب آنکه: کسانى که اوصاف بهایم و سباع، و اخلاق شیاطین، سرا پاى نفس ایشان را فرو گرفته است، روز و شب در آراستن بدن خود چون زنان، و شب و روز درفکر غذا و شراب چون چهار پایان، مسلمین از ایذا و اذیت ایشان در فغان، و بندگان خدا از ظلم ایشان به جان، نه حرام مى دانند و نه حلال، و نه از پاداش مى ترسند و نه ازوبال، چنان که اگر به کسى برخورند که به جهت خلاص نفس خود بعضى اعمال که موافق شرف و بزرگى نیست از او سرزند، مانند خدمت خود و عیال خود، یا تواضع وفروتنى زیاده از حد شان خود، یا خود را از بعضى غذاهاى مقوى محروم سازد، زبان ملامت و «تشنیع » (۱۸) به او دراز مى کنند و او را از سفیه و بى عقل مى شمارند، غافل از آنکه کدام سفاهت از آنچه مرتکب هستند بدتر و بالاتر است.
و اما معالجات جزئیه هر مرضى پس به تفصیلى است که در باب آینده مذکورمى شود، ان شاء الله تعالى.
پى نوشتها:
________________________________________
۱. او از پزشکان یونان بود که در سال ۱۳۱ میلادى به دنیا آمد و در سال ۱۲۱۰ از دنیا رفت.جالینوس،استاد بطلمیوس و شاگرد بلیناس، و بلیناس شاگرد ارسطو، و ارسطو شاگرد افلاطون، و افلاطون شاگرد سقراط، وسقراط شاگرد بقراط و بقراط شاگرد جاماسب، و جاماسب شاگرد لقمان حکیم بوده است.رک: فرهنگ معین، بخش اعلام.و روضات الجنات، ج ۲، ص ۱۳۹
۲. موافق، سازش با یکدیگر.
۳. کنز العمال، ج ۳، ص ۳۳۲ خ ۶۸۰۵.نهج البلاغه فیض الاسلام، ص ۵۶۶، خطبه ۱۷۵. (با اندک تفاوتى)
۴. سفال، ظرف گلى.کنایه از بى ارزش بودن امور دنیوى است.
۵. کنایه از زیبائى و ارزش فوق العاده نفس ناطقه است که از عالم قدس مى باشد.
۶. اشاره به داستان حضرت یوسف است که وقتى پس از نجات از چاه، در معرض فروش قرار گرفت مشتریان زیادى براى خریدن وى در مقابل بهاى سنگین وارد میدان شدند، و مشهور است که در این میان پیر زنى به چشم مى خورد که با کلاف پشمین هت خریدن حضرت یوسف در کنار دیگر مشتریان قرار گرفته بود.و غرض مؤلف این است که نفس ناطقه آدمى همانند یوسف صدیق از ارزش خیلى بالاترى برخوردار است با این که مى توان او را درمقابل قیمت زیادى مانند سلطنت جاودانه، هم نشینى با ملکوتیان و جبروتیان و...فروخت، نباید در برابر بهاى ناچیزى مانند رسیدن به مال، جاه، مقام و لذائذ جسمانى دنیوى از دست داد
۷. امام صادق - علیه السلام - فرموده اند: «احب اخوانى الى من اهدى الى عیوبى » .یعنى: «عزیزترین برادران دینى من، کسى است که عیبهاى مرا به عنوان هدیه، براى من بیان کند» .بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۲۴۹، ح ۸۹.
۸. کمیاب، نایاب.
۹. کودنى.
۱۰. مادیات و جسمانیات، ویژگیهائى دارند مانند: طول، عرض، عمق و...که در مجردات، این صفات نیست.
رک: پاورقى ص ۱۵.
۱۱. فساد، زشتى.
۱۲. فالگیرى.
۱۳. چشم بندى، تردستى، حقه بازى
۱۴. سستى
۱۵. «شقاقلوس » ماخوذ از یونانى، به معنى بى حسى و فاسد شدگى عضوى از اعضاى بدن.
۱۶. سرد.
۱۷. بسیار امر کننده به بدى.علماى اخلاق براى «نفس » (احساسات و غرائز و عواطف آدمى) سه مرحله قائلندکه در قرآن مجید به آنها اشاره شده است.رک: تفسیر نمونه، ج ۹، ص ۴۳۶
۱۸. بسیار بد گفتن از کسى، عیوب کسى را آشکار کردن.
باب چهارم: در تفصیل انواع اخلاق و بیان شرافت فضایل و کیفیت اکتساب هر یک و شرح مفاس د رذایل و بیان معالجه خصوصیات هر یک از آن ها
اخلاق حسنه و ذمیمه و فواید و مفاسد آنها
و پیش از این دانستى که: قوه انسانیه که مدخلیت در صفات و اخلاق دارند چهارند:
قوه عاقله، عامله، غضبیه و شهویه.و دانستى که: کمال قوه عامله، انقیاد و اطاعت اوست از براى عاقله در استعمال سایر قوا در اعمال حسنه.و عدالت عبارت از آن است، و نقص آن در عدم انقیاد است.
پس هر گاه سایر قوا به مرتبه کمال باشند عدالت حاصل خواهد بود، و هر گاه ناقص باشند عدالت منتفى خواهد بود و تحقق و انتفاء عدالت تابع کمال و نقص سایر قوا است.
و عدالت، امرى است جامع جمیع صفات کمالیه.پس از براى کسب عدالت به خصوص کیفیتى خاص، و از براى ازاله ضدش که جور است، معالجه اى مخصوص نیست، و ازبراى قوه عامله صفات کمالیه مخصوصى که تعلق به سایر قوا نداشته باشد نیست، بلکه جمیع صفات مخصوصه از فضایل و رذایل متعلق است یا به قوه عاقله یا غضبیه یاشهویه، یا به دو قوه از این قوا یا سه قوه، و تفصیل آنها را در چهار مقام ذکر مى کنیم.
و از براى عدالت اگر چه طریقه خاصه در اکتساب آن، و معالجه مخصوصه از براى ازاله ضد آن نیست، و به اکتساب سایر فضایل، عدالت حاصل، و ازاله بقیه رذایل ضدآن زایل مى شود، و لیکن خود عدالت چون مستلزم جمیع ملکات فاضله، بلکه جامع جمیع است، و اشرف فضایل و کمالات است، ابتدا، شرف و فضیلت آن را هم در یک مقام على حده بیان مى کنیم.پس، این باب مشتمل است بر پنج مقام به این ترتیب:
مقام اول: در بیان آنچه متعلق به قوه عامله است که عبارت است از عدالت.
مقام دوم: در ذکر اخلاق و صفاتى که متعلق است به قوه عاقله.
مقام سوم: در بیان اخلاق متعلق به قوه غضبیه.
مقام چهارم: در شرح ملکات متعلقه به قوه شهویه.
مقام پنجم: در تفصیل و تبیین اوصاف متعلقه به دو قوه یا سه قوه از قواى ثلاث.
و در هر مقامى از سه مقام آخر صفات رذیله که متعلق به آن مقام است عنوان مى کنیم، و در ذیل آن عنوان، علامات و اقسام و اسباب و مضرت و علاج آن صفت را،و ضد آن از صفات حسنه، و علامات و منفعت و تدبیر تحصیل آن را در فصول چندبیان مى کنیم.
مقام اول: عدالت
فصل اول: در بیان آن چه متعلق است به قوه عامله و آن عبارت است که از عدالت و در آن چند فصل است
بدان که: عدالت، افضل فضایل و اشرف کمالات است، زیرا که دانستى که آن مستلزم جمیع صفات کمالیه است، بلکه عین آنهاست. همچنان که جور که ضد آن است، مستلزم جمیع رذایل، بلکه خود آنهاست.و چگونه چنین نباشد، و حال آنکه شناختى که: عدالت ملکه اى است حاصل در نفس انسان که به سبب آن قادر مى شود برتعدیل جمیع صفات و افعال، و نگاهداشتن در وسط، و رفع مخالفت و نزاع فیما بین قواى مخالفه انسانیه، به نحوى که اتحاد و مناسبت و یگانگى و الفت میان همه حاصل شود.
پس، جمیع اخلاق فاضله و صفات کامله، مترتب بر عدالت مى شوند.و به این سبب،افلاطون (۱) الهى گفته است که: چون از براى انسان صفت عدالت حاصل شد، روشن ونورانى مى شود، به واسطه آن جمیع اجزاى نفس او، و هر جزوى از دیگرى کسب ضیاءو تلالؤ مى کند، و دیده هاى نفس گشوده مى شود، و متوجه مى شود به جاى آوردن آن از او خواسته اند بر نحو افضل، پس سزاوار بساط قرب مبدا کل - جل شانه - مى شود، وغایت تقرب در نزد «ملک الملوک » از براى او حاصل مى شود.
و از خواص صفت عدالت و فضیلت آن، آن است که: شان او الفت میان امورمتباینه و تسویه فیما بین اشیاء متخالفه است، غبار انزاع و جدال را مى نشاند، و گردبیگانگى و مخالفت را از چهره کارفرمایان مملکت نفس مى افشاند، و بر مى گرداند همه چیزها را از طرف افراط و تفریط به حد وسط، که امرى است واحد، و در آن تعدى نیست، به خلاف اطراف که امور متخالفه متکاثره هستند، بلکه از کثرت به حدى هستند که نهایت از براى آنها نیست، و شکى نیست که: وحدت، اشرف از کثرت، و هر چه به آن نزدیکتر، افضل و اکمل، و از حوادث و آفات و بطلان و فساد دورتر است، و آنچه مشاهده مى شود از تاثیر اشعار موزونه، و نغمه هاى متناسبه به جهت تناسبى است که میان اجزاى آنها واقع، و نوع اتحادى که فیما بین آنها حاصل است، و جذب قلوبى که درصور جمیله و وجوه حسنه است، به جهت تناسب اعضا و تلایم اجزاى آنهاست.
پس اشرف موجودات «واحد حقیقى » (۲) است که دامن جلالش از گرد کثرت منزه،و ساحت کبریائیش از غبار ترکیب مقدس است، افاضه نور وحدت بر هر موجودى به قدر قابلیتش را ادا نموده، همچنان که پرتو وجود هر صاحب وجودى از اوست.پس هر گونه وحدتى که در عالم امکان، متحقق است، ظل «وحدت حقه » او، و هر اتحادى که در امور متباینه حاصل، از اثر یکتائى اوست.
اى هر دو جهان محو خود آرائى تو کس را نبود ملک به زیبائى تو
یکتائى تو باعث جمعیت ما جمعیت ما شاهد یکتائى تو
و هر چه از ترکیب و کثرت دورتر و به وحدت نزدیک تر، افضل و اشرف است، بلکه چنانچه اعتدال و وحدت عرضیه ما، که پرتو وحدت حقیقیه است نبودى دایره وجودتمام نشدى.چون اگر نوع اتحاد فیما بین «عناصر اربعه » ، (۳) که امهاتند هم نرسیدى «موالید ثلاث » (۴) از ایشان متولد نگردیدى، و اگر از براى بدن انسانى اعتدال مزاجى حاصل نشدى «روح ربانى و نفس قدسى » به آن تعلق نگرفتى، و از این جهت است که:
چون مزاج را اعتدال لایق از دست رفت، نفس از آن قطع علاقه مى نماید، بلکه نظرتحقیق مى بیند که: در هر چه حسن و شرافتى است به واسطه اعتدال و وحدت است، وآن امرى است که مختلف مى شود به اختلاف محل.پس در اجزاى عنصریه ممتزجه آن را اعتدال مزاجى گویند، و در اعضاى انسانیه حسن و جمال، و در حرکات «غنج » و «دلال » ، (۵) در نگاه «عشوه » روح افزا، و در آواز، نغمه دلربا، در گفتار فصاحت است،و در ملکات نفسانیه عدالت، در هر محل آن را جلوه است و در هر موضعى نامى، و در هر مظهرى که ظهور کند مطلوب، و به هر صورتى که خود را جلوه دهد محبوب است،و به هر لباسى که خود را بیاراید نفس به آن عاشق است، و از هر روزنى که سر برآوردروح به آن گرفتار است.
فانى احب الحسن حیث وجدته و للحسن فى وجه الملاح مواقع (۶)
آرى! وحدت اگر چه عرضیه باشد، اما بادى است که بوى پیراهن آشنائى با اوست،خاکى که نقش کف پاى در اوست.از کلام والد ماجد حقیر است در این مقام که فرموده اند: «فى هذا المقام تفوح نفحات القدسیه تهتز بها نفوس اهل الجذبة و الشوق،و یتعطر منها مشام اصحاب التاله و الذوق، فتعرض لها ان کنت اهلا لذلک » .یعنى: «در این مقام «نفحات » (۷) قدسیه مى وزد، که نفوس اهل شوق را به حرکت و اهتزار مى آورد، ومشام اصحاب ذوق را معطر مى سازد، پس در یاب آن را اگر ترا قابلیت آن هست واستعداد آن دارى » . (۸)
مجملش گفتم نکردم زان بیان ورنه هم لبها بسوزد هم زبان
و چون شرافت عدالت را دانستى، و یافتى که کار آن تسویه کردن در امور مختلفه است، و شغل آن برگردانیدن از طرف افراط و تفریط است به حد وسط و میانه روى،بدان که: عدالت یا در اخلاق و افعال است، یا در عطاها و قسمت اموال، یا در معاملات میان مردمان، یا در حکمرانى و سیاست ایشان.و در هر یک از اینها عادل کسى است که:
میل به یک طرف روا ندارد، و افراط و تفریط نکند.بلکه سعى در مساوات نماید و هرامرى را در حد وسط قرار دهد.و شکى نیست که: این موقوف است بر شناختن وسط دراین امور، و دانستن طرف افراط و تفریط.و علم به آن در همه امور در نهایت اشکال است، و کار هر کسى نیست.بلکه موقوف است به میزانى عدل که به واسطه آن زیاده ونقصان شناخته شود.همچنان که شناختن مقدار هر وزنى بى زیاده و نقصان محتاج به ترازوئى است که به آن وزن نمایند، و میزان عدل در دانستن وسط هر امرى نیست گرشریعت حقه الهیه، و «طریقه سنیه » نبویه که از سر چشمه «وحدت حقیقیه » صادر شده.
پس آن میزان عدل است در جمیع چیزها، و متکفل بیان جمیع مراتب حکمت عملیه است.پس عادل واقعى واجب است که حکیمى باشد دانا به قواعد شریعت الهیه و عالم به «نوامیس » نبویه.
اقسام و درجات عادل
و بدان که: علماى اخلاق عدول را سه قسم گفته اند:
اول: عادل اکبر، و آن شریعت الهیه است که از جانب حق - سبحانه و تعالى - صادرشده، که محافظت مساوات میان بندگان را نماید.
دوم: عادل اوسط، و آن سلطان عادل است، که تابع شریعت مصطفویه بوده باشد، وآن خلیفه ملت و جانشین شریعت است.
سوم: عادل اصغر، و آن طلا و نقره است که محافظت مساوات در معاملات رامى نماید.و در کتاب الهى اشاره به این سه عادل شده مى فرماید:
«و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم بالقسط و انزلنا الحدید فیه باس شدید و منافع للناس »
یعنى:
«ما فرستادیم قرآن را که مشتمل است بر احکام شریعت، و ترازوى عدل را که مردم به واسطه آنها بر حد وسط بایستند و از حد خود تجاوز نکنند، وفرستادیم آهن را که در آن است عذاب شدید و منفعت بسیار از براى مردمان » . (۹)
پس قرآن عبارت است از: شریعت پروردگار، و میزان اشاره به درهم و دینار، وآهن اشاره به شمشیر سلطان عادل است که مردم را به راه راست وابدارد و از جور وتعدى در جمیع امور محافظت نماید.
و ضد عادل که جابر باشد نیز بر سه وجه است:
اول: جابر اعظم، و آن کسى است که از حکم شریعت بیرون رود، و از حکم صاحب شرع سرباز زند، و متابعت شرع را ننماید و او را کافر دانند.
دوم: جابر اوسط، و آن شخصى است که از اطاعت سلطان عادل و احکام او سر پیچد، و آن را یاغى و طاغى خوانند.
سوم: جابر اصغر، و آن کسى است که به حکم درهم و دینار نایستد و مساوات آن را ملاحظه نکند، بلکه زیادتر از آنچه حق او ست بردارد و آنچه حق دیگران است کمتر بدهد.و او را دزد خائن گویند.
فصل دوم: اقسام عدالت
بدان که عدالت بر سه قسم است:
اول: آنکه میان بندگان و خالق ایشان است، و بیان آن این است که: دانستى عدالت عبارت است از: عمل به مساوات به قدر امکان.و چون دانستى که: حق - سبحانه و تعالى - بخشنده حیات و عطا کننده جمیع کمالات است، آنچه هر زنده به آن محتاج،از او آماده، و خوان نعمت و احسان و روزى از براى هر کسى نهاده، آنچه از نعمتهاى بیکران او هر ساعتى مى رسد زبانها از تعداد آن عاجز، و آنچه از عطاهاى بى پایانش هرلحظه حاصل مى شود، از حد و حصر و بیان متجاوز است، و آنچه از مراتب عالیه درجات متعالیه و سرور و بهجت و عیش و راحت، که در عالم آخرت مهیا نموده، به مراتب غیر متناهیه بالاتر و بهتر، نه چشمى مثل آن دیده و نه گوشى شنیده، و نه به خاطرى خطور کرده.
پس، البته حقى واجب از براى خدا بر بندگان ثابت است، که باید به ازاى آن عدالت فى الجمله حاصل شود، زیرا که: از هر که فیضى و نعمتى به دیگرى رسد، و او درمقابل نوع مکافاتى (۱۰) به عمل نیاورد، البته ظالم و جابر خواهد بود، و لیکن مکافات نسبت به اشخاص مختلف مى شود.و مکافات احسان پادشاه دعاى بقاى دولت، و نشرمحامد و شکر نعمت اوست، و مکافات مخدوم اطاعت و سعى در خدمت او، و دیگرمکافات، به دادن مال و قضاى حاجت اوست، و ساحت کبریائى حضرت آفریدگار ازاحتیاج به اعانت و سعى ما منزه، و عرصه جلالش از ضرورت اعمال و افعال، مقدس است.و لیکن، بر بندگان واجب است کسب معرفت و تحصیل محبت او، و سعى در بجاآوردن فرمان، و جد در اطاعت پیغمبران او.و انقیاد احکام شریعت و امتثال آداب دین و ملت، هر چند که توفیق اینها نیز از جمله نعمتهاى اوست.
از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید
و لیکن، چنانچه بنده آنچه را در آن مدخلیتى و اختیارى دارد از وظایف طاعات ودورى از معاصى و سیئات به جا آورد، از «جور مطلق » ، (۱۱) خارج مى شود، اگر چه اصل اختیار و قدرت هم نعمت او، بلکه وجود و حیات از فیض موهبت اوست.
دوم: عدالتى که در میان مردم است، و از بعضى نسبت به بعضى دیگر حاصل مى شود، از ادا کردن حقوق و رد امانات، و انصاف دادن در معاملات، و تعظیم بزرگان،و احترام پیران، و فریادرسى مظلومان و دستگیرى ضعیفان.
و مقتضاى این قسم از عدالت، آن است که: آدمى به حق خود راضى بوده و ظلم به احدى را روا نداشته باشد، و به قدر استطاعت و امکان، حقوق برادران دینى خود را به جا آورد، و هر کسى را از ابناى نوع خود به مرتبه اى که لایق او باشد بشناسد و بداند که هر کسى را از جانب پروردگار حقى لازم است، و به اداى آن بشتابد.و در حدیث «نبوى » (۱۲) وارد است که: از براى برادران مؤمن بر یکدیگر سى حق است.که آدمى برى ءالذمه نمى شود مگر با بجا آوردن آنها، و یا آنکه از او عفو نماید و از تقصیر او در اداءحقش در گذرد.
اول: اگر گناهى در حق او از برادر مؤمن سر زند، یا تقصیرى از او صادر شود از اوبگذرد.
دوم: اگر غریب باشد دلدارى او کند و با او مهربانى نماید.
سوم: چنانچه بر عیبى از او واقف باشد بپوشاند.
چهارم: اگر لغزشى از او به وجود آید چشم از او بپوشاند.
پنجم: اگر عذر خواهى نماید عذر او را بپذیرد.
ششم: اگر کسى غیبت برادر مؤمنى را کند او را منع نماید.
هفتم: آنچه خیر او را بداند به او برساند و پند و نصیحت از او باز نگیرد.
هشتم: دوستى او را محافظت کند و شرایط دوستى را به جا آورد.
نهم: حقوق او را منظور داشته باشد.
دهم: اگر مریض باشد او را عیادت کند.
یازدهم: به جنازه او حاضر شود.
دوازدهم: هر وقت او را بخواند اجابت کند.
سیزدهم: اگر هدیه اى از براى او فرستد قبول کند.
چهاردهم: اگر با او نیکى کند مکافات کند.
پانزدهم: اگر نعمتى از او برسد شکر آن را به جا آورد.
شانزدهم: یارى او را نماید.
هفدهم: ناموس و عرض او را در اهلش محافظت کند.
هیجدهم: حاجت او را بر آورد.
نوزدهم: آنچه از او سئوال نماید رد ننماید.
بیستم: اگر عطسه کند تحیت او نماید.
بیست و یکم: گمشده او را راه نمائى کند.
بیست و دوم: سلام او را جواب گوید.
بیست و سوم: با او به گفتار نیک تکلم نماید.
بیست و چهارم: نعمتهاى او را نیکو شمارد.
بیست و پنجم: قسمهاى او را تصدیق کند.
بیست و ششم: با او دوستى کند و از دشمنى او احتراز کند.
بیست و هفتم: او را یارى کند، خواه ظالم باشد یا مظلوم، و یارى او در وقت ظالم بودن این است که او را از ظلم ممانعت کند و در وقت مظلوم بودن، آنکه او را اعانت کند.
بیست و هشتم: او را تسلیم دشمن نکند و خوار نگرداند او را به تنها گذاردنش.
بیست و نهم: از براى او دوست داشته باشد آنچه را از براى خود دوست داشته باشداز نیکیها.
سى ام: و از براى او مکروه شمارد آنچه از براى خود مکروه مى شمارد از بدیها.
سیم: از اقسام عدالت، عدالتى است که میان زندگان و ذوى الحقوق ایشان است ازاموات، مثل اینکه قروض مردگان خود را ادا کنند، و وصیتهاى ایشان را به جا آورند وایشان را یاد کنند به تصدق و دعا.
فصل سوم: عدالت سر منشا کمال و سعادت
از آنچه مذکور شد معلوم شد که: نهایت کمال و غایت سعادت، از براى هر شخصى اتصاف اوست به صفت عدالت، و میانه روى در جمیع صفات و افعال ظاهره و باطنه،خواه از امورى باشد که مخصوص ذات او و متعلق به خود او باشد، یا امرى باشد که میان او و دیگرى بوده باشد.و نجات در دنیا و آخرت حاصل نمى شود، مگر به استقامت بر وسط و ثبات بر مرکز.
پس اى جان برادر! اگر طالب سعادتى، سعى کن تا جمیع کمالات را جامع باشى، ودر جمیع امور مختلفه وسط و میانه روى را شعار خود کن.پس، اول سعى کن که متوسط باشى میان علم و عمل، و جامع این هر دو مرتبه باشى، به قدر استطاعت وامکان، و اکتفا به یکى از این دو مکن، که هر که اکتفا به یکى نماید از شکنندگان پشت پیغمبر - صلى الله علیه و آله و سلم - خواهد بود، همچنان که در حدیث سابق گذشت.
و بدان که: علم بى عمل، وبال و موجب خسران و نکال است. (۱۳)
از جاهل هفتادلغزش را چشم مى پوشند، پیش از آنکه از عالم یکى را در گذرند. (۱۴)
و عمل بى علم زحمت بى فایده است (۱۵) .
زیرا که علم آن است که: از روى علم و معرفت صادر شود.و باید در عمل متوسط باشى میان حفظ ظاهر و باطن خود، نه اینکه ظاهر خود را پاکیزه نمائى و آن را به عبادات و طاعات بیارائى، و باطن به انواع خباثات آلوده باشد.مانندعجوزه کریه منظر زشت لقاى دیو سیرت که خود را ملبس به لباس عروسان «حوروش » ،و مزین به زینت «مهوشان » دلکش نماید، و به انواع «تدلیسات » ، خود را بیاراید، نه اینکه سعى در نیکى ذات و پاکى باطن خود کنى، و لیکن بالمره (۱۶) از ظاهر غافل شوى، و مطلقاملاحظه آن را نکنى، و به هیچ نوع از ملامت مردم اندیشه ننمائى، و از کثافات ظاهریه خود را محافظت ننمائى، مانند درى شاهوار که آن را به انواع قاذورات و نجاسات ملوث سازند.بلکه، باید ظاهرت آئینه باطنت باشد، و باطنت از جمیع خباثات و کثافات پاک باشد.و باید در جمیع صفات باطنیه و افعال ظاهریه متوسط میان افراط و تفریطباشى، به تفصیلى که در این کتاب گوش زد تو خواهد شد.
و همچنین در تحصیل علوم باید میانه روى را اختیار کنى، و وسط میان علوم باطنیه عقلیه و علوم ظاهریه شرعیه را بگیرى، نه از آن کسان (۱۷) باشى که اقتصار مى کنند بر ظواهرآیات و اخبار، و «جمود» مى نمایند بر ترجمه احادیث و آثار، و از حقایق قرآن و سنت بى خبر، و از دقایق حکم کتاب و روایت قطع نظر کرده اند.زبان ایشان به مجرد تقلید به مذمت علماى حقیقت دراز، و با یکدیگر در طعن و لعن ایشان هم آواز، و گاهى ایشان را ملحد و کافر مى نامند، و زمانى آنها را زندیق و تارک شریعت مى خوانند، بدون اینکه کلام ایشان را «غور» کنند و مطلب ایشان را بفهمند، و از طریقه ایشان آگاه شوندو از عقاید ایشان فحص نمایند و تفتیش کنند.و نه از اشخاصى (۱۸) باشى که عمر خود راصرف علوم عقلیه نموده به فضول یونانیان خود را راضى مى کنند، و عقول قاصره خودرا در هر چیزى دلیل و رهبر مى دانند، و هر چه عقل ناقص ایشان آن را نفهمد طرح یاتاویل مى کنند، و آیات و اخبار را تا توانند از ظاهر خود صرف مى کنند.و احکام شریعت نبویه در نزد ایشان مهجور، و از تتبع آیات و اخبار دورند.علماى شریعت رامذمت و بدگویى مى کنند، و به ایشان نسبت بیفهمى و نادانى مى دهند، ورثه انبیاء راجاهل و نادان مى شمارند، و از براى خود که هنوز عقل را از و هم تمیز نداده اند، زیرکى و فطانت ثابت مى کنند.و از این غافل که: عقل بى رهنمایى شرع قدم بر نمى تواند داشت، و گامى در راه نمى تواند گذاشت.و چون خواهى که جامع میان عقلیات و نقلیات باشى،باید در هر دو وسط و میانه روى را اختیار کنى.
پس در عقلیات به محض تعصب و تقلید بر یک طریقه خاصى اقتصار نکنى، نه «متکلم » صرف باشى که به غیر از بحث و جدل چیزى نشناسد، و نه «مشائى » محض، که دین را ضایع و شریعت را مهمل گذارد.و نه صوفى باش که به دعواى بى گواه مشاهده وکشف خود را به استراحت اندازد، و دست از جمیع علوم بردارد، بلکه باید جمیع مراتب را جمع نموده وسط همه را اختیار کنى.
پس لازم است بر طالب علم که: ابتدا از صاحب شرع و دین، چراغ و رهبر جوید، وعقل خود را از اثر او روانه سازد، و عصاى استدلال را به دست گیرد و نفس خود را به عبادت و طاعت، و مجاهده و ریاضت تصفیه نموده، قابل قبول صور علمیه نماید.پس آنچه اینها او را به آن کشانند و دلالت کنند اختیار کند، خواه موافق طریقه «حکماء» بوده باشد یا «متکلمین » ، (۱۹) و خواه مطابق قاعده «مشائیین » (۲۰) بوده باشد یا «اشراقیین » ، (۲۱) و خواه متحد به اقوال «عرفا» (۲۲) باشد یا «متصوفه » ، (۲۳) و در علوم شرعیات به مجرد تبعیت،یک طریقه را اختیار نکند، نه از آن «اخباریین » (۲۴) باشد که قواعد اصولیه عقلیه و نقلیه واجماعات قطعیه را التفات نمى کنند، و نه از آن اصولیین باشد که در استنباط احکام شریعت قواعد اهل سنت را به کار مى برند، و آراء و ظنون خود را حجت قاطع مى شمارند، و هر ظنى را در ترجیح احکام اعتبار مى کنند و به «قیاسات » (۲۵) عامه متمسک مى شوند.بلکه جمع میان جمیع طرق نموده، آنچه عقل صریح و نقل صحیح وى را به،آن کشاند، اختیار کند.و همچنین در جمیع امور باطنیه و ظاهریه توسط را اختیار کند،تا امر معاش و معاد منضبط گردد، و سعادت ابد را دریابد.
فصل چهارم: اتصاف مصلح به عدالت
دانستى که: حقیقت عدالت یا لازم آن این است که: عقل که خلیفه خداست غالب شود بر جمیع قوا، تا هر یکى را به کارى که باید و شاید بدارد، و نظام مملکت انسانى فاسد نشود.پس، بر هر انسانى واجب است که سعى و مجاهده کند، که عقل که حکم حاکم عادل و خلیفه از جانب خداست، بر قواى او غالب شود، و اختلاف قوا را بر طرف کند، و خواهشها و هواهاى آنها را بر کنار گذارد، و همه را به راه راست مستقیم بدارد.
و بدان که کسى که قوه و صفات خود را اصلاح نکرده باشد، و در مملکت بدن خود عدالت را ظاهر ننموده باشد، قابلیت اصلاح دیگران و اجراى حکم عدالت درمیان سایر مردمان را ندارد، نه قابلیت تدبیر منزل خود را دارد، و نه شایستگى سیاست مردم را، نه لایق ریاست شهر است و نه سزاوار سرورى مملکت.
آرى! کسى که از اصلاح نفس خود عاجز باشد، چگونه دیگرى را اصلاح مى نماید،و چراغى که حوالى خود را روشن نگرداند، چگونه روشنائى به دورتر مى بخشد؟
طبیبى که باشد و را زرد روى از او داروى سرخ روئى مجوى
پس، هر که قوا و صفات خود را به اصلاح آورد، و تعدیل در شهر بند نفس خودنمود، و از طرف افراط و تفریط دورى کرد، و متابعت هوى و هوس نفس خود راننمود، و بر جاده وسط ایستاد، چنین شخصى قابلیت اصلاح دیگران را دارد، و سزاوارسرورى مردمان است، و خلیفه خدا و سایه پروردگار است در روى زمین.و چون چنین شخصى در میان مردم حاکم و فرمانروا شد، و زمام امور ایشان در قبضه اقتدار او درآمد، جمیع مفاسد به اصلاح مى آید، و همه بلاد روشن و نورانى مى شود، و عالم آباد ومعمور مى گردد، و چشمه ها و نهرها پر آب مى گردد، و زرع و محصول فراوان، و نسل بنى آدم زیاد مى شود، و برکات آسمان، زمین را فرو مى گیرد، و بارانهاى نافعه نازل مى شود.
و از این جهت است که: بالاترین اقسام عدالت، و اشرف و افضل انواع سیاست،عدالت پادشاه است، بلکه هر عدالتى بسته به عدالت اوست، و هر خیر و نیکى منوط به خیریت او.و اگر، عدالت سلطان نباشد، احدى متمکن از اجراى احکام عدالت نخواهدبود.چگونه چنین نباشد، و حال اینکه تهذیب و تحصیل معارف و کسب علوم وتهذیب اخلاق و تدبیر امر منزل و خانه و تربیت عیال و اولاد، موقوف است به «فراغ بال » ، و اطمینان خاطر، و انتظام احوال، و با جور سلطان و ظلم پادشاه، احوال مردم مختل، و اوضاع ایشان پریشان مى گردد.و از هر طرفى فتنه بر مى خیزد.و از هر جانبى محنتى رو مى آورد.و دلها مرده و خاطرها افسرده مى شود.و از هر گوشه «عایقى » سربر مى آورد.و در هر کنارى مانعى پیدا مى شود.طالبین سعادت و کمال در بیابانها وصحراها حیران و سرگردان مى مانند.و ارباب علوم و دانش در زوایاى خفا و گمنامى منزوى مى شوند.نه ایشان را به سر منزل کمال راهى، و نه از براى شاه، راه هدایت راهنمائى و آگاهى.آثار «عرصات » (۲۶) علم و عمل مندرس و کهنه مى شود، و در و دیوارمنازل دانش و بینش تیره و تار مى گردد. پس، آنچه لابد است در تحصیل سعادت ازجمعیت خاطر، و انتظام امر معاش که ضرورى زندگانى انسان است، به هم نمى رسد.
بالجمله «مناط » (۲۷) کلى در تحصیل کمالات، و وصول به مراتب سعادات، و کسب معارف و علوم و نشر احکام، عدالت سلطان است، و التفات او به اعلاى کلمه دین، وسعى او در ترویج شریعت سید المرسلین.
و از این جهت در اخبار وارد است که: «پادشاه عادل شریک است در ثواب هرعبادتى که از هر رعیتى از او صادر شود، و سلطان ظالم شریک است در گناه هر معصیتى که از ایشان سرزند» . (۲۸)
از سید انبیاء - صلى الله علیه و آله و سلم - مروى است که فرمودند:
«مقرب ترین مردم در روز قیامت در نزد خدا پادشاه عادل است، و دورترین ایشان از رحمت خدا پادشاه ظالم است » . (۲۹)
و باز از آن بزرگوار مروى است که:
«عدل ساعة خیر من عبادة سبعین سنه » . (۳۰)
یعنى:
«عدالت کردن در یک ساعت بهتر از عبادت هفتاد سال است » .
و سر آن این است که: اثر عدل یک ساعت بسا باشد که به جمیع بلاد مملکت برسدو در ازمنه بسیار باقى ماند.
و بعضى از بزرگان دین گفته اند که: «اگر بدانم یک دعاى من مستجاب مى گردد آن را در حق سلطان مى کنم، که خدا او را به اصلاح آورد، تا نفع دعاى من عام باشد وفایده آن به همه کس برسد» .
و رسیده که: «بدن سلطان عادل در قبر از هم نمى ریزد» .
و مخفى نماند که: آنچه در اینجا مذکور شد، عدالت به معنى اعم است، و اماعدالت به معنى اخص که مقابل ظلم است، و اغلب که در مورد سلاطین و حکام مذکور مى شود مراد آن است، که بعد از این در مقام چهارم مذکور خواهد شد.
پى نوشتها:
________________________________________
۱. افلاطون شاگرد سقراط و استاد ارسطو است که ۴۲۸ سال قبل از میلاد مسیح متولد شد و در سن هشتاد سالگى از دنیا رفت.و بنا به نقل «ملل و نحل شهرستانى » علوم و سلسله اساتید افلاطون و سقراط به حضرت موسى بن عمران - على نبینا و آله و علیه السلام - مى رسد.حکمت الهى مرحوم قمشه اى، ج ۲، ص ۳۱۷.جهت آگاهى بیشتر به کتاب سیرحکمت در اروپا، ج ۱، ص ۲۱ و تاریخ فلسفه ویل دورانت ص ۷ مراجعه شود
۲. مراد از «واحد حقیقى » «واحد من جمیع الجهات » و «وحدت حقه و حقیقیه » ذات حق - متعال - است.
۳. مراد: هوا، آتش، خاک و آب است که از آنها به اسطقس هم تعبیر مى کنند.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۲، ص ۱۳۴۶.
۴. مراد از «موالید ثلاث » معدن، نبات و حیوان است.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۳، ص ۱۹۵۴.
حکما معتقدند که: ذرات نامحسوس، مبدا اجسام محسوسه اند.که از ترکیب آنها صورت جسمیه و سپس صورت نوعیه و طبایع مختلف موجودات از اجسام بسیطه فلکى و عناصر اربعه و آنگاه موالید ثلاث مرکبه (معدن و نبات وحیوان) پدید آید.حکمت الهى مرحوم قمشه اى، ج ۱، ص ۱۷۶.و جهت آگاهى بیشتر، به فرهنگ معارف اسلامى،ج ۱، ص ۱۸۴.و اسفار، ط قدیم، ج ۲، ص ۶ و ج ۳، ص ۱۹ مراجعه شود.
۵. ناز و کرشمه
۶. به درستى دوست مى دارم زیبایى را در هر کجا بیابم.و براى زیبایى در صورت زیبا و نمکى جایگاهایى است.
۷. نسیم ها.
۸. جامع السعادات، ج ۱، ص ۷۸.
۹. حدید، (سوره ۵۷)، آیه ۲۵
۱۰. پاداش.
۱۱. یعنى از روى علم و عمد ظلم و ستم نکند
۱۲. بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۲۳۶، ح ۳۶
۱۳. بحار الانوار، ج ۲، ص ۳۸، ح ۶۳.
۱۴. بحار الانوار، ج ۲، ص ۲۷، ح ۵.
۱۵. نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه ۱۵۳، ص ۴۸۰
۱۶. بطور کلى.
۱۷. اشاره به فرقه اشاعره و اهل حدیث است.
۱۸. اشاره به فرقه معتزله و اسماعیلیه و اخوان الصفا است
۱۹. مراد اهل کلام است که یکى از علوم اسلامى است و درباره عقائد اسلامى بحث مى کند. (جهت آگاهى ازعلت نامگذارى این علم به «علم کلام » به مقدمه شوارق الالهام لاهیجى و علم کلام شهید مطهرى مراجعه شود) .
۲۰. منسوب به مشاء است، که دسته اى از فلاسفه اسلامى هستند که سر دسته آنان بوعلى سینا است و پیرو افلاطون مى باشند.
۲۱. منسوب به اشراق است، که دسته اى دیگر از فلاسفه اسلامى هستند و سر دسته آنان شیخ شهاب الدین سهروردى است و پیرو ارسطو مى باشند.در روش اشراقى براى تحقیق در مسائل فلسفى مخصوصا در حکمت الهى تنهااستدلال و تفکرات عقلى کافى نیست بلکه سلوک قلبى و مجاهدات نفسانیه نیز براى کشف حقائق ضرورى است، اما درروش مشاء، تکیه فقط بر استدلال است. (جهت اطلاع بیشتر، رک: آشنائى با علوم اسلامى شهید مطهرى - فلسفه، ص ۱۴۱- ۱۴۳.و تاریخ فلسفه ویل دورانت، فصل اول و دوم.
۲۲. رک: فرهنگ لغات و مصطلحات عرفانى، ص ۳۳۰.و کتاب عرفان شهید مطهرى.
۲۳. «متصوفه » ، به جماعتى گویند که از بعضى صفات نفوس، خلاصى یافته و به بعضى احوال و اوصاف صوفیان متصف گشته اند و لیکن هنوز به اذیال صفات نفوس، متشبث مانده اند و بدان سبب از اصول و نهایات اهل قرب و صوفیه متخلف گشته اند. (رک: فرهنگ مصطلحات عرفانى، ص ۴۱۰) .
شهید مطهرى مى گوید: اهل عرفان هر گاه با عنوان فرهنگى یاد شوند با عنوان «عرفا» ، و هر گاه با عنوان اجتماعى شان یاد شوند غالبا با عنوان «متصوفه » یاد مى شوند.کلام و عرفان شهید مطهرى ص ۷۰.
۲۴. «اخباریه » ، همان اصحاب حدیث هستند که تابع اخبار بوده و اجتهاد را باطل مى دانند. (رک: فرهنگ فرق اسلامى، ص ۴۰.
۲۵. قیاس عبارت است از: حمل و مقایسه دو معلوم با یکدیگر (در اثبات یا نفى) بسبب جامع و علت مشترکى که میان آن دو معلوم وجود دارد.و آن یا منصوص العلة است یا مستنبط العلة، و آنچه از دیدگاه علماء شیعه محکوم به بطلان است قسم دوم است.جهت اطلاع بیشتر مراجعه شود به کتاب الاصول العامه للفقه المقارن، ص ۳۰۳ و فرهنگ معارف اسلامى، ج ۳، ص ۱۵۴۷
۲۶. میدان ها.
۲۷. میزان، معیار.
۲۸. جامع السعادات، ج ۱، ص ۸۶.
۲۹. بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۳۵۰، ح ۵۹. (با اندک تفاوتى) .
۳۰. بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۳۵۲، ح ۶۱
مقام دوم: در بیان معالجه اخلاق ذمیمه که متعلق است به قوه عاقله
دانستى که: اجناس رذایل متعلقه به آن قوه، دو تا است: یکى، در طرف افراط، ودیگرى، در طرف تفریط.و در تحت آنها انواعى چند است، و ما اول دو جنس را با ضدآنها که حد وسط است بیان مى کنیم، و بعد از آن شرح انواع را مى نمائیم، و همچنین درسایر مقامات آینده.پس، در این مقام دو مطلب است:
معالجه جربزه و جهل و تحصیل ضد آنها
مطلب اول: در بیان دو جنس رذیله و ضد آنها
اما دو جنس رذیله، پس:
اول: «جربزه » است، که باعث خروج از حد اعتدال است و در فکر، و موجب آن است که ذهن به جائى نایستد، بلکه پیوسته در ابداع شبهات و استخراج امور دقیقه، غیر مطابق واقع باشد، و از حد لایق تجاوز کند و بر حق قرار نگیرد.و بسا باشد که در مباحث عقلیه و علوم الهیه منجر به الحاد و کفر و فساد عقیده شود.بلکه مى رسد به جائى که صاحب آن، انکار همه اشیاء و نفى حقایق جمیع چیزها را مى نماید، همچنان که طایفه «سوفسطائیه » ، (۱) در علوم شرعیه و مسایل عملیه منجر به وسواس مى گردند.
و علاج این رذیله، بعد از آنکه آدمى قبح آن را برخورد، و دانست که این موجب بازماندن از مراتب علم و عمل و محرومى از فیض معارف و نیل سعادات است، وآدمى را به درجه هلاکت مى رساند، آن است که: رجوع کند به استدلالات و معتقدات علماى مشهور به استقامت سلیقه، و معروف به افهام مستقیمه، و خواهى نخواهى خود را بر مقتضاى ادله معتبره در نزد آنها بدارد، و تجاوز از اعتقادات و اعمال و افعال آنهانکند.و بداند که: بعد از آنکه جمعى کثیر و جمى «غفیر» (۲) از علماى اعلام و صاحبان افهام مستقیمه بر این طریقه هستند، و او به تنهائى در آن طریقه تشکیک نماید، لا محاله از «اعوجاج » (۳) سلیقه یا اعتیاد ذهن اوست به شبهه، پس نفس خود را به تکلیف بر طریقه آنها بدارد تا عادت کند به ثبات و اطمینان.و در تعلم علوم تعلیمیه، مانند: حساب وهندسه و هیئت، مدخلیه تمام است در حصول استقامت ذهن، و بسیار نادر اتفاق مى افتدکه کسى در این علوم «صاحب ید» باشد و «مزاول » (۴) آنها باشد، ولى سلیقه او مستقیم وذهن او «قویم » (۵) نباشد.
دوم: جهل بسیط است، و آن از طرف تفریط است.و عبارت است از: خالى بودن نفس از علم، و اتصاف آن به جهل، بدون اینکه هم چنین داند که مى داند، یعنى بر اومشتبه نشده باشد، و اعتقاد دانستن را نداشته باشد.و در ابتداى امر، این صفت ذموم نیست بلکه ممدوح است، زیرا که آدمى تا به جهل خود بر نخورد و نداند که نمى دانددر صدد تحصیل علم بر نمى آید.بلى باقى بودن بر این مقام و ماندن بر جهل و ثبات برآن، از رذائل عظیمه است، که دفع آن لازم و بقاى آن از جمله مهلکات است.و کسى که متصف به این صفت باشد باید سعى در ازاله آن کند، و تامل کند در قبح جهل وحکم عقل به اینکه جاهل، فى الحقیقه انسان نیست، و اگر آن را انسان گویند به جهت مشابهت صورت است که با انسان دارد، زیرا که: انسان در سایر چیزها که بجز علم ودانش است، از جسمیت و غضب و شهوت و بصر و سمع و صوت و غیر اینها، با سایرحیوانات شریک است، و فضیلت انسان بر سایرین، به علم و معرفت است.پس، اگر آن رانیز نداشته باشد حیوانى خواهد بود مستقیم القامه.و از این جهت است که: اگر شخصى عامى در مجلس مباحثه علماء و محاورات ایشان بنشیند و از اقوال ایشان چیزى نفهمد،نسبت به ایشان با چهار پایان فرقى ندارد.و چون این را فهمید تامل کند که چه هلاکتى از این بالاتر، و چه صفتى از این بدتر که او را از حدود انسانیت خارج و در زمره بهایم داخل نماید.و بعد از آن تتبع نماید در آیات و اخبارى که در مذمت جهل و نادانى رسیده.
و در بعضى از احادیث آن را موجب دخول نار فرموده اند.از حضرت رسول - صلى الله علیه و آله و سلم - مروى است که:
«شش طایفه به جهت شش چیز، پیش از محاسبه داخل آتش خواهند بود: یکى ازآنها صحرانشینان و سکنه قرا و مواضعى که از اهل علم خالى است به سبب جهل ونادانى که دارند». (۶)
و بعد از اینها متذکر شرافت علم شود و ملاحظه آنچه در فضیلت آن رسیده بنماید - همچنان که بعضى از آن مذکور خواهد شد - ، پس از خواب غفلت بیدار و سعى واجتهاد در دفع جهل خود نماید و جد و جهد در تحصیل علوم ضروریه از اهل آن کند.
فصل پنجم: حکمت در مقابل جربزه و جهل
اما ضد این دو جنس که حد اعتدال آنها بوده باشد: پس دانستى که آن حکمت است، که عبارت است از علم به حقایق اشیاء.و شکى نیست که صفت علم، افضل اوصاف کمال، و اشرف «نعوت » (۷) جمال از براى نفس انسانى است، بلکه بالاترین صفات ربوبیت است و به واسطه علم، انسان به شرف جوار رب العالمین مى رسد، و به سبب آن داخل عالم ملائکه مقربین مى شود، حیات ابدى از براى انسان از آن است و سعادت سرمدى از براى این نوع، به توسط آن عقلیه و نقلیه متطابق، و جمیع اهل ملل و ادیان متفق اند بر اینکه بدون معرفت و علم محرم حرم انس پروردگار نتوان شد، و قدم بر بساطقرب حضرت آفریدگار نتوان نهاد و در حکمت حقه ثابت و مبین است که علم وتجرد (۸) را دست در گردن یکدیگر است.هر قدر که نفس را صفت علم زیاد مى شودتجرد آن نیز زیاد مى گردد.و شبهه اى نیست که مرتبه تجرد بالاترین مرتبه اى است که ازبراى انسان متصور است، زیرا که به واسطه تجرد، شباهت اهل «عالم ملکوت » ، و موافقت با سکان قدس «عالم جبروت » (۹) به هم مى رساند.
و از جمله علوم معرفت خداوند - سبحانه و تعالى - است، که سبب ایجاد عالم «علوى » و «سفلى » است.همچنان که در «حدیث وارد است که: «کنت کنزا مخفیافاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لکى اعرف » (۱۱) یعنى: «گنجى بودم پنهان، خواستم که شناخته شوم، پس مخلوقات را خلق کردم تا مرا بشناسند» .
علاوه بر اینکه علم، خود فى نفسه لذیذ و محبوب و مرغوب و مطلوب است، لذت و ابتهاجى که از براى اهل معرفت حاصل است هرگز از براى غیر ایشان میسر نیست، وسرور و انبساطى که از فهمیدن مساله اى از مسائل علمیه هم مى رسد از هیچ یک ازلذات جسمیه حاصل نمى شود.
و از جمله فوائد علم در دنیا، عزت و اعتبار در نزد اخیار و اشرار، و شرف و احترام در نزد جمیع طوایف انام است.حکم علما در نزد پادشاهان ذوى الاقتدار، مطاع، واقوال ایشان در پیش سلاطین کامکار لازم الاتباع.و حکیم مطلق - جل شانه - به حکمت کامله جمیع خاص و عام را «مجبول » (۱۳) فرموده است بر تعظیم اهل علم واحترام ایشان و اطاعت و انقیادشان، بلکه سایر حیوانات از بهایم و سباع که مطیع انسان و مسخر در تحت قدرت ایشان اند نیست مگر به آنچه مخصوص به آن است از قوه ادراک و تمیز.و اگر به دیده تحقیق نظر کنى و از احوال افراد مردم تفحص نمائى مى بینى که هر که بر دیگرى تفوق و زیادتى دارد خواه در جاه و منصب و خواه در مال و دولت یا غیر اینها، سبب اختصاص او به زیادتى ادراک و تمیزى است که در اوست اگر چه از بابت مکر و حیله و شیطنت و خدعه باشد.
شرافت و فضیلت علم و علماء
و آیات و اخبارى که در شرافت علم و فضیلت آن و وجوب تحصیل آن رسیده بیش از آن است که بتوان در یک مقام جمع نمود و لیکن ما بعضى از آنها را ذکرمى کنیم.
پروردگار عالم - جل شانه - مى فرماید:
«انما یخشى الله من عباده العلماء» (۱۴)
یعنى:
«ازبندگان خدا علما از خدا مى ترسند و بس » .
و ایضا مى فرماید:
«هل یستوى الذین یعلمون و الذین لا یعلمون » (۱۵) .
یعنى: «آیاکسانى که عالم هستند و کسانى که عالم نیستند - در مرتبه - با یکدیگر مساوى هستند؟ ! - نه چنین است - » .
و باز مى فرماید:
«و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون ». (۱۶)
یعنى: ما درقرآن مثالها از براى مردمان بیان مى فرمائیم و نمى فهمند آنها را مگر اهل علم » .
و باز مى فرماید:
«و من یؤت الحکمة فقد اوتى خیرا کثیرا» (۱۷)
یعنى: «هر که عطا کرده باشد به او علم و دانشمندى، به تحقیق که خیر بسیار به او اعطا کرده شده است » .
و از حضرت رسول - صلى الله علیه و آله و سلم - مروى است که فرموده اند که:
«علماء ورثه انبیاء هستند» . (۱۸)
و در حدیث دیگر است که فرمودند: «خداوندا! رحمت کن خلفاى مرا.بعضى عرض کردند: یا رسول الله کیستند خلفاى تو؟ فرمودند: کسانى که بعد از من بیایند واحادیث و آداب مرا روایت کنند و به مردم برسانند» (۱۹) .
و نیز از آن حضرت مروى است که فرمودند: «یا اباذر ساعتى نشستن در مجلسى که در آن گفتگوى علمى باشد بهتر است در نزد خدا، و محبوب تر است از بیدارى هزارشب، که در هر شبى هزار رکعت نماز خوانده شود، و محبوب تر است از هزار جهاد درراه خدا، و از دوازده هزار مرتبه ختم قرآن، و عبادت یک سال که روزهاى آن را روزه بگیرند و شبهاى آن را احیاء بدارند.و هر که از خانه خود بیرون رود به قصد اخذمساله اى از مسائل علمیه به هر قدمى که برمى دارد خداوند عالم مى نویسد از براى اوثواب پیغمبرى از پیغمبران، و ثواب هزار شهید از شهداى جنگ بدر، و به هر حرفى که از عالم بشنود یا بنویسد شهرى در بهشت به او عطا مى فرماید، و طالب علم را خدادوست مى دارد، و ملائکه و پیغمبران او را دوست دارند، و دوست ندارد علم را مگراهل سعادت.
پس فرمودند: «خوشا به حال طالبان علم، و نظرکردن به روى عالم بهتر است ازآزاد کردن هزار بنده و هر که دوست دارد علم را بهشت از براى او واجب است وداخل صبح و شام مى شود با خوشنودى خدا و از دنیا نمى رود مگر اینکه از شراب کوثربنوشد و از میوه بهشت بخورد و در قبر کرم بدن او را نمى خورد و در بهشت رفیق خضر - علیه السلام - خواهد بود» (۲۰) .
و از حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - مروى است که فرمودند: «اگر مؤمنى بمیردو از او بماند ورقى که در آن مساله علمیه نوشته شده باشد آن ورق حجابى خواهد بودمیان او میان آتش، و به هر حرفى که در آن ورق نوشته باشد خداوند عالم شهرى به اوعطا خواهد کرد که هفت برابر تمام دنیا باشد» (۲۱) .
و حضرت سید الساجدین - علیه السلام - فرمودند که: «اگر مردم بدانند آنچه را که در طلب علم هست، هر آینه به طلب علم خواهند رفت اگر چه باید خونهاى ایشان ریخته شود و به دریاها فروروند» . (۲۲)
و از حضرت امام محمد باقر - علیه السلام - مروى است که فرمودند: «عالمى که به علم خود عمل کند بهتر است از هفتاد هزار عابد» . (۲۳)
و از امام جعفر صادق - علیه السلام - مروى است که فرمودند: «اگر مردم فضیلت شناخت خدا را بدانند چشم نخواهند انداخت به متاع دنیا و نعمتهاى آن، و دنیا در پیش ایشان کمتر خواهد بود از آنچه بر آن راه مى روند که خاک باشد، و متنعم و متلذذخواهند شد به معرفت خدا مانند تلذذ کسى که همیشه در روضه هاى بهشت با اولیاء الله بوده باشد.به درستى که معرفت خدا انیس است از هر وحشتى، و رفیق است در هر تنهائى، و نور هر ظلمتى است، و قوت هر ضعیفى است، و شفاى هر دردى است » . (۲۴)
و از حضرت امام رضا - علیه السلام - روایت شده است که: آن حضرت از پدران خود روایت فرمودند که: «حضرت رسول - صلى الله علیه و آله و سلم - فرمودند که: برهر مسلمى واجب است طلب علم، پس بطلبید علم را از جائى که مظنه آن را دارید وکسب کنید آن را از اهلش، به درستى که تعلیم گرفتن علم از براى خدا حسنه است.وطلب آن عبادت است.و ذکر کردن آن با یکدیگر تسبیح پروردگار است.و عمل کردن به آن جهاد در راه خداست.و یاد دادن آن به کسى که نمى داند تصدق کردن است.ورسانیدن به اهلش تقرب به خداست، زیرا که به وسیله آن دانسته مى شود مسائل حلال وحرام.و به وسیله آن روشن و ظاهر مى شود راه بهشت.و آن انیس است در وحشت.ومصاحب و رفیق است در تنهائى و غربت.و همزبانى است در خلوت.و راهنما است درهر حالت.و سلاح است در مقابل دشمنان.و زینت است در نزد دوستان.و به سبب علم خدا مرتبه قومى را بلند مى کند و ایشان را راهنماى مردم به سوى خیر مى گرداند تا مردم متابعت آثار ایشان را کنند و اقتدا به افعال و اعمال ایشان نمایند.ملائکه رغبت مى نمایند به دوستى و محبت ایشان و مى گسترانند بر ایشان بالهاى خود را.و هر خشک و ترى از براى ایشان طلب آمرزش مى کند، حتى ماهیان دریا و حیوانات صحرا.به درستى که به وسیله علم دلها از جهل زنده مى شود.و دیده هاى بصیرت روشن مى گردد.
و بدنهاى ضعیف، قوى مى گردد.و علم، بنده را مى رساند به سر منزل اخیار، و مجالس ابرار، و به درجات بلند، و مراتب ارجمند در دنیا و آخرت.و ثواب ذکر علم، معادل ثواب روزه داشتن است.و درس دادن آن مقابل عبادت شبهاست.اطاعت پروردگار وعبادت او به وسیله علم مى شود.و به سبب آن صله ارحام به جا آورده مى شود، وشناخته مى شود حلال و حرام.علم پیشرو و امام است، و عمل تابع آن.خدا الهام مى کند علم را به اهل سعادت و محروم مى سازد از آن ارباب شقاوت را پس خوشا به حال کسى که خدا او را از حظ علم محروم نگرداند» . (۲۵)
و بدان که در این موضع دو فایده است که باید بیان شود:
آداب و شروط تعلم
فایده اول: بدان که از براى هر یک از تعلیم و تعلم، آداب و شروطى چند است، اما آداب تعلم، چند چیز است:
اول آنکه: طالب علم احتراز کند از پیروى شهوات نفسانیه و هواهاى جسمانیه، وآمیزش با اهل دنیا و مصاحبت ارباب هوى و هوس، و بداند که همچنان که چشم ظاهرهرگاه «ماوف » (۲۶) باشد، از شعاع خورشید محروم است و همچنین دیده باطن هر گاه مبتلابه متابعت هوا و هوس و مصاحبت اهل دنیا باشد از اشعه انوار قدسیه که محل افاضه علوم است بى نصیب است.
دوم اینکه: باعث تعلم محض، تقرب به خدا و رسیدن به سعادات بى منتها و ترقى ازمرتبه «بهیمیت » (۲۷) و دخول در عالم نسانیت باشد.و مقصود او مراء و جدال یا رسیدن به منصب و مال یا مفاخرت و تفوق بر امثال و اقران نباشد.
و از حضرت امام جعفر صادق - علیه السلام - مروى است که فرمودند:
«طلبه علم،سه طایفه هستند، پس بشناس ایشان را: صنف اول کسانى هستند که: طلب علم مى کنند از براى استخفاف به مردم واستهزاى به ایشان، که طریقه جهال است و از براى مراء و جدال با اقران و امثال.
صنف دوم کسانى هستند که: آن را طلب مى کنند از براى مفاخرت نمودن و خدعه کردن.
صنف سوم کسانى هستند که: آن را مى طلبند به جهت تحصیل بصیرت در دین وتکمیل عقل و تحصیل یقین.
و علامت صنف اول آن است که: در مقام جدال با اقران و امثال بر مى آید ودر صدد ایذاى ایشان و غلبه بر آنها است، و در مجالس و محافل متعرض گفتگوى باایشان مى شود تا فضل خود را ظاهر سازد و در مجامع، ذکر علم و بیان صفت حلم رامى کند، خضوع و خشوع را بر خود مى بندد مثل اینکه سر به زیر مى افکند و نفسهاى بلند مى کشد و ناله هاى ضعیف بر مى آورد و گاهى در راه رفتن پشت خود را خم مى کند و گاهى سر مى جنباند و دستى حرکت مى دهد و دل از ورع خالى، و باطن او ازتقوى برى ء است.خدا او را ذلیل و خوار کند و بینى او را بر خاک بمالد و او را هلاک و «مستاصل » (۲۸) سازد.
علامت صنف دوم آن است که: صاحب مکر و خدعه و نرمى و هموارى است باامثال خود، از اهل علم تکبر نماید و از براى اغنیائى که پست رتبه هستند تواضع و فروتنى مى کند و حلواهاى ایشان را مى خورد و دین ایشان را ضایع مى کند خدا نام او رابر طرف کند و اثر او از میان علما قطع نماید.
علامت صنف سیم آن است که: پیوسته شکسته و محزون است و بیدارى را شعارخود ساخته، جامه عبادت پوشیده و در ظلمتهاى شب به عبادت پروردگار کوشیده، وعبادت مى کند از براى خدا، و از تقصیر خود خائف و ترسان، و همیشه از اعمال خودمضطرب و لرزان است.خدا را مى خواند و مى ترسد که دعاى او را نشنود.و متوجه است به اصلاح نفس خود.و بیناست به اوصاف اهل زمان.و گریزان است از دوستان وبرادران.خدا محکم کند اعضا و جوارح او را بر عمل کردن.و عطا فرماید به او امان وآسایش در روز قیامت. (۲۹)
سوم آنکه: آنچه را فهمید و دانست به آن عمل کند، که هر که به علم خود عمل نکرد آنچه را دانسته فراموش مى کند، و هر که به علم خود عمل کند خدا به او کرامت مى فرماید علم آنچه را نمى داند.
از حضرت امام زین العابدین - علیه السلام - مروى است که:
«علمى که به آن عمل نشود زیاد نمى کند از براى صاحبش مگر کفر و دورى از خدا را» . (۳۰)
و از حضرت پیغمبر - صلى الله علیه و آله - مروى است که فرمودند:
«که اهل دوزخ متاذى مى شوند از بوى عالمى که به علم خود عمل نکرده باشد.و فرمودند اشد مردم ازجهت حسرت و پشیمانى کسى است که دیگرى را به خدا خوانده باشد و او قبول نموده و به آن سبب داخل بهشت شود و آن شخص خواننده خود به جهت ترک عمل به آنچه دانسته بود داخل دوزخ گردد» . (۳۱)
بلى:
چون علمت هست خدمت کن که زشت آید بر دانا گرفته چینیان احرام و مکى خفته در بطحا
چهارم آنکه: حقوق معلم خود را بشناسد، و ادب او را نگاهدارد، و فروتنى وخشوع نسبت به او به جا آورد، و در برابر او سخنى را بر او رد نکند، و به دل او رادوست دارد، و اگر بد او مذکور شود رد کند، و اگر نتواند برخیزد، و حقوق او رافراموش نکند، زیرا که او پدر معنوى و والد روحانى اوست و حقوق او از سایر آباء بیشتراست.و همچنین ملاحظه ادب و احترام سایر علما را بکند، خصوصا کسانى که از علم آنها منتفع شده و یا علم آنها با واسطه به او رسیده که آنها نیز پدران با واسطه او هستند.
و به مجرد اینکه چیزى از مطالب آنها به فهم ناقص او نرسد زبان اعراض و طعن نگشایدو نسبت غلط به ایشان ندهد و اگر بعد از سعى و جهد مطلبى از ایشان در نظر او صحیح نباشد و خواهد اعتراض نماید بر وجهى «مستحسن » و عبارتى مقرون به ادب آن را ادانماید.
پنجم آنکه: نفس خود را از اخلاق رذیله و اوصاف ذمیمه پاک کند، زیرا که مادامى که «لوح » نفس از نقوش باطله پاک نشود انوار علوم بر او نتابد، و تا آئینه دل اززنگ صفات رذیله پرداخته و پاک نگردد صور علمیه در آن عکس نیندازد.
آداب تعلیم
و اما آداب تعلیم، آن نیز چند چیز است:
اول آنکه: معلم، در تعلیم، قصد تقرب به خدا داشته باشد و غرض او از درس گفتن جاه و ریاست و بزرگى و شهرت، و مقصودش مجمع آرائى و خودنمائى نباشد، وطمع وظیفه سلطان (۳۲) یا مال دیگران او را به تعلیم نداشته باشد، بلکه منظور او به غیر ازارشاد و احیاى دلهاى مرده و رسیدن به ثوابهاى پروردگار، دیگر چیزى نباشد.
و شکى نیست هر که کسى را تعلیم نماید شریک خواهد بود در ثواب تعلیم آن کس دیگرى را و در ثواب تعلیم آن دیگر غیر او و همچنین الى «غیر النهایه » .پس به سبب یک تعلیم به ثوابهاى بى نهایت مى رسد و ستم باشد که کسى چنین امرى را «مشوب » . به نیتى کند که همه از دستش به در رود.
دوم آنکه: بر متعلم، مهربان و مشفق باشد و خیرخواهى او را ملاحظه نماید و او رانصیحتهاى مشفقانه گوید و در تعلیم، به قدر فهم او اکتفا کند، و با نرمى و گشاده روئى بااو سخن گوید و درشتى و غلظت با او نکند.
دوم آنکه: بر متعلم، مهربان و مشفق باشد و خیرخواهى او را ملاحظه نماید و او رانصیحتهاى مشفقانه گوید و در تعلیم، به قدر فهم او اکتفا کند، و با نرمى و گشاده روئى بااو سخن گوید و درشتى و غلظت با او نکند.
سوم آنکه: چون او را سزاوار علمى داند از او مضایقه نکند و «ضنت » (۳۳) و بخل نورزد و کسى را که قابل مطلبى نداند آن مطلب را با او در میان ننهد و با او نگوید.
چهارم آنکه: چیزى که خلاف واقع باشد به او نگوید و نخواهد امرى را که مطابق واقع نیست به او بفهماند، بلکه چنانچه شبهه اى وارد شود که نداند، سکوت کند و تامل نماید تا جواب صحیح به دست آورد و تعلیم کند.و این شرطى است مهم در تعلیم، زیرا که اگر ملاحظه نشود، ذهن متعلم به خلاف واقع معتاد مى شود، و سلیقه او اعوجاج به هم مى رساند، و از ترقى باز مى ماند.
و آنچه مذکور شد، شرایط کلى تعلیم و تعلم است، و یمکن که آداب جزئیه دیگرى هم باشد که متفحص در احادیث و علم اخلاق بر آنها مطلع گردد.و کسى که معرفت با اهل این زمان داشته باشد، مى داند که آداب تعلیم و تعلم، مثل سایر اوصاف کمالیه «مهجور» ، (۳۴) و معلم و متعلم از ملاحظه شرایط دورند، زمان و اهل آن فاسد وبازار هدایت و ارشاد «کاسد» (۳۵) گشته، نه نیت معلم خالص است و نه قصد متعلم، و نه غرض استاد صحیح است و نه منظور شاگرد، و از این جهت است که: از هزار نفر یکى را رتبه کمال حاصل نمى شود، و اکثر در جهل خود باقى مانند، با وجود اینکه بیشترعمر خود را در مدارس به سر مى برند.
فایده دوم: بدان که جمیع علوم اگر چه روح را کمال اند و نفس را جمال، لیکن متفاوت اند در شرافت و تکمیل و وجوب تحصیل، زیرا که علوم بر دو قسم اند:
اول: علم دنیا، و آن علومى است که معظم فایده آن براى دنیاست، مثل طب،هندسه «نجوم » ، (۳۶) «عروض » ، (۳۷) موسیقى «هیئت » (۳۸) و حساب.و از این علوم چندان «بهجت » (۳۹) و سعادتى در عالم عقبى حاصل نمى شود و از این جهت تحصیل آنها واجب نیست، بلى «نادرا» (۴۰) مى شود که در تحصیل بعضى مسائل بعضى از این علوم، واجب کفائى باشد.
دوم: علم آخرت، که ثمره اصلى آن تحصیل سعادت اخرویه است، و آن سه علم است که آنها را علم دین گویند.یکى علم الهى، که به وسیله آن، اصول و عقاید دین واحوال مبدا و معاد شناخته مى شود، و آن اشرف علوم و افضل آنها است.و دیگرى علم اخلاق، که به وسیله آن، راه تحصیل سعادت، و آنچه به واسطه آن نفس نجات مى یابدیا به هلاکت مى رسد دانسته مى شود، و بعد از علم الهى علمى از آن اشرف نیست.
سیم: علم فقه، که به وسیله آن کیفیت عبادات و معاملات و حلال و حرام و آداب و احکام فهمیده مى شود.و تحصیل این سه علم، واجب و لازم است.و همچنین علومى که مقدمات تحصیل این علوم اند مانند: علم لغت عرب و حدیث و تفسیر، و لیکن وجوب تحصیل آنها از باب مقدمه است.
علم اصول عقاید
اما علم الهى (که آن را علم اصول عقاید نیز گویند) واجب است بر هر کسى که تحصیل آن نماید، واحدى در جهل آن معذور نیست. و لیکن نه چنان است که جمیع مسائل، که در کتب «حکمیه » (۴۱) نسبت به علم الهى داده اند، و از مسائل این علم شمرده اند، دانستن آنها واجب و اعتقاد به آنها لازم باشد، بلکه قدر واجب از آن، وآنچه امت «مختاره » (۴۲) بر آن اجماع نموده اند این است که: بدانى که از براى عالم،آفریدگارى است موجود و «واجب الوجود» ، (۴۳) و در «الوهیت » ، (۴۴) شریکى از براى اونیست، و از اجزا و ترکیب «منزه » ، (۴۵) و از جسمیت و عوارض آن «مقدس » (۴۶) است، وجوداو عین ذات اوست، و ذات او عین صفات اوست، بر زمان و زمانیات، و مکان ومکانیات مقدم و از آنها بالاتر است، نه زمانى به او احاطه نموده و نه مکانى او را فروگرفته، بلکه دست تصرف زمان و زمانیات از دامن کبریاى او کوتاه، و آلایش مکان ومکانیات را در ساحت جلالش راه نیست، و زنده اى است قدیم ازلى، که ابتدائى از براى وجودش نبوده، و ابدى که انتهائى از برایش نخواهد بود.قادر است بر هر چیزى و توانابر هر امرى، هر چه مى کند به اراده و اختیار کند، علم او به جمیع اشیاء احاطه نموده پیش از آنکه آنها را ایجاد نماید، هر چه را خواهد خلق مى کند، و هر کارى که خواهدمى کند، و هیچ امرى از «کتم عدم » (۴۷) به فضاى وجود نمى آید، مگر به اراده و مشیت او، حکم او عدل، و وعده او صدق، از براى او مثل و مانندى متصور نیست، بلکه او تام فوق تمام است، و بالجمله مستجمع جمیع صفات کمالیه است.
و بدانى که: محمد - صلى الله علیه و آله - پیغمبر و فرستاده اوست و قرآن کلام اوست و آنچه را که پیغمبر - صلى الله علیه و آله - آورده است، از تعیین ائمه معصومین - علیهم السلام - و احکام شریعت و دین، و احوال نشاة آخرت، از بهشت و دوزخ وثواب و عقاب و حساب و صراط و میزان و نامه اعمال و شفاعت، تمام ثابت و حق است.و همین قدر کافى است از براى حصول نجات و وصول به سعادات.
است یا «حصولى » ، (۴۹) یاقدیمى است یا حادث، و مثل اینها، و بحث از حقیقت صفات، و همچنین حقیقت بعضى از احوال نشاة آخرت، مطلقا لزومى ندارد، بلکه در بعضى احادیث نهى از آنها شده،بلکه کافى است که همین قدر اعتقاد نماید که: واجب - تعالى شانه - متصف به جمیع صفات کمالیه است، و منزه است از جمیع صفات و نقایص به نحو اشرف، یعنى اتصاف او به جمیع کمالات، و تنزه او از نقایص بر وجهى است که از آن اشرف متصور نیست،کو آن وجه را نفهمد و به حقیقت آن نرسد.و همچنین اعتقاد کند که: آنچه پیغمبر او - صلى الله علیه و آله - فرموده صدق و مطابق واقع است، کو تفصیل و حقیقت بعضى ازآنها را ادراک ننموده باشد.
و واجب است، بر هر مکلفى که اعتقاد جازم و راسخ به جمیع امور مذکوره داشته باشد به نوعى که اطمینان و سکون از براى او حاصل شده باشد، و مجرد تصدیق به زبان بدون اطمینان قلب، در نجات اخروى و وصول به مراتب سعادت حقیقیه کمالیه کفایت نمى کند.بلى، کو از براى حفظ خون و مال و حکم به طهارت و اسلام اینها احکام دنیویه کافى باشد، و بعد از آنکه اطمینان قلبى حاصل شود، نجات اخروى و رستگارى حاصل مى شود، اگر چه اعتقاد و اطمینان او از دلایل حکمیه و «براهین » (۵۰) کمالیه نباشد: زیرا که:
از شرع و عرف تکلیف به زیادتر از تصدیق و جزم به اعتقادات مذکوره ثابت نشده.پس اگر از براى کسى اطمینان حاصل شود در اتصاف واجب به صفات کمالیه (۵۱) و تنزه او از اوصاف سلبیه (۵۲) به مجرد اینکه غیر از این نقص است، و نقص لایق پروردگار نیست کافیست از براى نجات.
و همچنین اگر اعتقاد و اطمینان او از عقاید مذکوره به مجرد این حاصل شود که معلوم است که: جمیع فرق انبیاء و اساطین حکماء و علماء با وجود عقول قویه و «افهام ثاقبه » (۵۳) بر امرى که مخالف واقع باشد اتفاق نمى کنند.
و بسا باشد که اعتقاد و اطمینان: از براى کسى حاصل شود به سبب بعضى حالات،که از براى خود او روى داده، از: استجابت دعوات و نجات از خطرات و امثال اینها.وبسیار مى شود که اطمینان و جزم از براى کسى به امور مذکوره حاصل است و راه آن رانمى داند و سبب آن فطرتى است که خداوند عالم در او قرار داده، - همچنان که درحدیث وارد است - . (۵۴)
بلکه ظاهر آن است که: چنانچه عصبیت جاهلیت، و پیروى آباءو امهات، آدمى را از فطرت خود بیرون نبرد فطرت او حاکم به وجود صانع عالم است،اگر چه دلیلى منظور او نباشد، زیرا که احتیاج مخلوق به خالق، و حادث به موجد فطرى است از براى هر کسى، اگر چه هنوز به مرتبه تمیز و ادراک نرسیده باشد.همچنان که مشاهده مى شود که: اگر سیبى را در نزد طفل خورد سالى گذاریم و کسى آن را بر دارد،بعد از التفات سئوال مى کند که: سیب را که برداشت؟ پس به فطرت خود حکم مى کندکه نبودن سیب به خودى خود نمى شود، بلکه احتیاج به بردارنده اى دارد.
بلکه ظاهر آن است که: حیوانات نیز بر این مفطورند، (۵۵) و جبلت (۵۶) آنها به این مطلب حاکم است، چنان که مى بینیم که: اگر کسى آوازى کند در مکانى که حیوانى در آنجاباشد، یا سنگى بیندازد آن حیوان التفات مى کند و به هر طرف نگاه مى کند که آوازکننده و سنگ اندازنده را ببیند.پس جبلت او مى فهمد که هر آوازى آواز کننده اى، وهر سنگى اندازنده اى مى خواهد.
احتراز از معاصى سبب اعتقاد جازم
پس در اثبات صانع، فطرت هر کسى کفایت مى کند.و چنانچه ضمیمه کند به فطرت خود بعضى از مقدمات بدیهیه عقلیه، و ضروریات حدسیه، و شواهد خارجیه را، واحتراز کند از معاصى اى که باعث سیاهى دل و تسلط جند شیاطین است، و مواظبت کندبر وظایف طاعات بقدر امکان، اگر چه ابتداء در کیفیات طاعات و عبادات و معاصى وسیئات، بیش از مظنه اى از براى او حاصل نباشد البته اطمینان و اعتقاد جازم از براى او به جمیع عقاید مذکوره حاصل مى شود، بنوعى که: هیچ شبهه اى در آن رخنه نکند، اگر چه مطلقا ملتفت دلیل نشود، و طریقه استدلال را نداند.
و به این سبب بود که حضرت رسول - صلى الله علیه و آله - به مجرد اظهار اسلام ازکفار کفایت مى فرمودند، اگر چه مى دانستند که: اسلام آوردن ایشان از خوف و بیم یا طمع و امید است، زیرا که منظور حضرت این بود که: به واسطه اجتناب از معاصى و مواظبت بر طاعات، به تدریج فطرت ایشان که از ظلمت کفر تیره و تار شده بود بحالت اصلیه عود نموده نورانیت طاعات اندک اندک در آنها تاثیر کند و ایشانرا به مرتبه تصدیق قلبى و اعتقاد قطعى برساند.همچنان که در بسیارى از ایشان چنین شد.
و اما «دلائل حکمیه » و «براهین جدلیه » ، (۵۷) بدون تطهیر نفس و مواظبت بر عبادات،اصلا موجب اطمینان و سکون نفس نمى شود. بلکه بسیار مى شود که باعث ازدیاد شبهه و تشکیک مى گردد.
و محقق طوسى خواجه نصیر الدین (۵۸) در بعضى فواید خود (۵۹) فرموده که: اقل آنچه واجب است بر هر مکلفى اعتقاد به آن، معنى قول «لا اله الا الله، محمد رسول الله » است.وبعد از آن که تصدیق رسول (ص) را نمود باید تصدیق کند او را در آنچه خبر داده ازصفات خدا و احوال روز جزا و تعیین ائمه هدى، به نوعى که قرآن مجید مشتمل بر آن است، بدون آن که چیزى زیاد کند یا در آن محتاج به دلیل دیگر باشد.
اما در صفات خدا، پس اعتقاد کند که: خدا حى (۶۰) و قادر (۶۱) و عالم (۶۲) و مرید (۶۳) و متکلم (۶۴) است، و چیزى مثل او نیست، شنوا و بینا است.
و اما در احوال آخرت، پس ایمان بیاورد به بهشت و دوزخ و صراط و میزان وحساب و شفاعت و غیر اینها.و واجب نیست بر او که بحث کند از حقیقت صفات خدا، بلکه اگر آنها را تصور هم نکند و به خاطرش نگذرد و بمیرد با ایمان مرده است.
اگر وقتى شبهه یا شکى از براى او هم رسد پس باید آن را به کلامى نزدیک به فهم دفع کرد اگر چه این کلام نزد ارباب جدل و مناظره و متکلمین ناتمام باشد و احتیاج به ذکرادله و براهین نیست.
و مخفى نماند که از ادله اجمالیه یا برهانیه، یا از شواهد عقلیه و قرائن خارجیه اگرچه مى تواند که از بعضى مراتب جزم حاصل شود اما هر گاه کسى طالب نورانیت یقین ووضوح عقاید باشد و بخواهد که از نور معارف ربانیه و ضیاء علوم حقیقیه در و دیوارخانه دل متلالى گردد و پرده از پیش بصیرتش برداشته شود و به مرتبه یقین کامل برسدآن هرگز به دلیل و برهان و جدال و کلام حاصل نمى شود، بلکه موقوف است به ملازمت ورع و تقوى، و بازداشتن نفس از هوى و هوس، و پاک کردن آن از صفات ذمیمه، و قطع علایق دنیویه، و اشتغال به ریاضات شاقه و مجاهدات صعبه، و تضرع وزارى به درگاه حضرت بارى - عزاسمه - ، و استمداد از مبادى متعالیه، تا آنکه نور الهى بر روزن دل بتابد و حجاب از پیش دیده برداشته شود.
«و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا»
یعنى: «آنان که در راه ما مجاهده کردند راه روشن به ایشان مى نمائیم » (۶۵) .
«لیس العلم بکثرة التعلم و انما هو نور یقذفه الله فى قلب من یشاء».
یعنى: «علم، به کثرت درس خواندن بهم نمى رسد، بلکه آن نورى است که خدا مى اندازد به هر دلى که خواهد» . (۶۶)
بدان که اگر چه به ادله و براهین، تحصیل بعضى از مراتب یقین - همچنان که گذشت - ممکن، و وصول به مرتبه انکشاف و ظهور تام - چنان که مذکور شد - به مجاهده و ریاضت و تصفیه نفس موقوف است، و لیکن بعضى مراتب دیگر از براى یقین هست که از مرتبه اولى بالاتر است و با آن از براى قلب اطمینان و سکون حاصل مى شود و ورودانواع شبهات باعث اضطراب و تزلزل آن نمى شود و وصول به این مرتبه نیز به مجرد ادله کلامیه و استدلالات عقلیه دست نمى دهد اگر چه به ریاضات و مجاهدات کثیره هم احتیاج ندارد، بلکه آن حاصل مى شود به اینکه بعد از فرا گرفتن عقاید از تلقین یا دلیل،مشغول شود به وظایف طاعات، و اجتناب کند از معاصى، و مواظبت نماید به مذاکره احادیث و آیات، و دورى کند از صحبت صاحبان مذاهب فاسده و ارباب هوا و هوس و مانند آنها.
و از آنچه مذکور شد معلوم شد که مردمان در کیفیت تصدیق و ایمان مختلف اند:
بعضى از ایشان در وضوح یقین و ظهور عقاید مانند ضوء (نور) خورشیدند که اگرپرده برداشته شود تفاوتى در یقین ایشان به هم نمى رسد.
و بعضى دیگر از ایشان پست ترند ولیکن اطمینان و سکونى از براى ایشان حاصل است که اصلا اضطرابى از براى ایشان نیست و شبهه اى پیرامون خاطر ایشان نمى گردد.
و بعضى دیگر از این طایفه نیز پست تر و لیکن باز جزم از براى ایشان حاصل است.
و شبهه اى اگر به خاطر ایشان گذرد و باعث اضطرابى شود با دلیل و برهان آن را دفع مى کنند یا چندان التفاتى به آن نمى نمایند.
و بعضى دیگر اکتفا به محض تصدیق ظنى یا تقلیدى مى نمایند (۶۷) و به هر شبهه اى متزلزل مى شوند و حضرت امام جعفر صادق - علیه السلام - به این اختلاف اشاره کرده و فرموده اند که: «از براى ایمان حالات و درجات و طبقات و منازل چند است: بعضى از آنها تام اند و به منتهاى تمامیت رسیده اند.و بعضى ناقص اند و نقصان آنها واضح است.
و بعضى از آنها راجح اند و رجحان آنها ظاهر است.و شکى نیست که تحصیل جزم، واجب است و مجرد تصدیق ظنى که به مرتبه اخیره است کافى نیست » . (۶۸)
تلقین ترجمه عقائد به اطفال
و مخفى نماند که: سزاوار آن است که طفل را در ابتداى تمیز و ادراک، تلقین به ترجمه عقاید مذکوره نمایند تا آنها را حفظ کند و بر صفحه خاطر نقش نماید.و به تدریج معانى آنها را تعلیم نمایند تا معانى آنها را بفهمد و سبب نشو و نماى او بر این «رسوخى » (۶۹) در قلب او حاصل مى شود و از براى او اعتقاد به هم مى رسد، اگر چه هیچ دلیل و برهانى از براى او نباشد.و این از فضلهاى غیر متناهیه الهیه است که در ابتداى نشو، دل انسان را محل ایمان مى کند بى دلیل و برهان. (۷۰)
و لیکن این اعتقاد در ابتداء خالى از وهن و ضعف نیست و ممکن است به سبب شبهات، ازاله شود و باید آن را در دل اطفال و سایر عوام به نحوى راسخ نمود که متزلزل نشوند، و طریق آن این نیست که به او مناظره و جدل تعلیم شود یا به خواندن و مطالعه کتب کلامیه و حکمیه اشتغال نماید، بلکه باید مشغول شود به تلاوت قرآن و تفسیر قرآن و خواندن احادیث و فهمیدن معانى آنها و مواظبت کند به وظایف عبادات و طاعات،و به این سبب روز به روز اعتقاد او قوى تر مى گردد، و به سبب آنچه از ادله قرآنیه و حجتهاى معصومیه گوشزد او مى شود و به واسطه نورى که به تدریج از عبادات بر دل او مى تابد.
و باید اجتناب کند از مصاحبت صاحبان مذاهب فاسده و آراء باطله و ارباب مناظره و جدل و اصحاب تشکیک و شبهات، بلکه از صحبت اهل هوا و هوس و ابناى دنیا، ومجالست نماید با اتقیا و صالحین و اهل ورع و یقین، و ملاحظه نماید طریقه و رفتارایشان را در خضوع و تذلل در نزد پروردگار.
پس ابتداء تلقین عقاید، مثل انداختن تخم است در زمین سینه و سایر امور، شبیه به آب دادن و تربیت کردن است تا نمو کند و قوت گیرد و درختى حاصل شود که میوه آن رسیدن به قرب خداوند احد و سعادت ابد است.و باید محافظت کند خود را از شنیدن جدل و کلام شبهات باطله «متکلمین » ، (۷۱) زیرا که فساد مجادله و مناظره کلامیین بیش از اصلاح است و شاهد بر آن چیزى است که مى بینیم از عقاید اهل صلاح و تقوى از عوام الناس که مانند کوه پا برجا است و اصلا تزلزل و حرکتى در آنها نیست و به شبهات وتشکیکات اهل جدل و شبهه اعتنا نمى نمایند و از شنیدن آنها اضطرابى به هم نمى رسانند.و اعتقادات کسانى که عمر خود را صرف علم کلام و حکمت متعارفه نموده و روز و شب را به مجادله و مباحثه کلامیه به سر برده اند مانند ریسمانى است که در مقابل باد آویخته باشد و هر ساعتى آن را به طرفى حرکت دهد، گاهى چنان رود وگاهى چنین، و زمانى به شمال میل کند و لحظه اى به یمین، به هر چه شنیدند متحرک مى شوند و به اندک چیزى که عقل قاصرشان رسد متامل مى گردند و اگر اعتقادصحیحى داشته باشند همان است که در حالت طفولیت اخذ کرده اند.
و بدان که هر گاه نشو و نماى طفل بر این اعتقاد شود تا به حد رشد و کاردانى رسداگر مشغول امور دنیا گردد و از تحصیل کمال و سعادت بازماند درى دیگر بر او گشوده نمى شود و از این مرتبه ترقى نمى کند، و لیکن اگر به اعتقادات بمیرد مؤمن مرده است و اگر توفیق او را مساعدت نماید و تایید پروردگار او را دریابد و مشغول عبادت وتقوى و محافظت نفس از هوس و هوا گردد و متحمل مجاهدات و ریاضات و تطهیرنفس از کدورات گردد در هدایت بر او مفتوح مى شود و حقایق عقاید بر او معلوم مى گردد «ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء». (۷۲)
وجوب عینى علم اخلاق
و اما علم اخلاق که علم آفات نفس و کمالات آن باشد پس واجب عینى است بر هر کسى به قدر حوصله و استعدادش، زیرا که هلاکت انسان در واگذاشتن نفس است،و رستگارى او در تهذیب آن
«قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها». (۷۳)
بلکه غرض کلى از بعثت نبى، آموختن این علم است.همچنان که فرمودند:
«انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق » . (۷۴)
یعنى: «من مبعوث شده ام که اخلاق حسنه را به اتمام رسانم » .
پس بر هر کسى لازم است که بعضى از اوقات خود را صرف شناختن غایت نفس وکمالات آن و طریقه معالجه بیمارى آن نماید به وسیله رجوع به کتب اخلاق و حدیث یا استماع از ارباب این فن شریف.
و باید در طریق معالجه آن به آنچه از اخبار و آثار و طریق علماء و اخیار مستفادمى شود رفتار نماید و از بعضى بدعتها و طریقها که طایفه اى از اهل بدع و اهواء، اختراع نموده اند احتراز نماید.
و اما علم فقه، پس آن نیز به قدر حاجت و ضرورت هر کس در عبادات و معاملات خود واجب عینى است بر هر کسى و زاید بر آن واجب است کفایة، یعنى بر بعضى لازم است اکتساب آن تا رفع احتیاج دیگران بشود و طریق اکتساب این علم به اجتهاد واستنباط از مآخذ شرعیه است یا به تقلید از مجتهد زنده.و تارک این دو طریق آثم وگناهکار، و عذر او غیر مسموع در نزد پروردگار، - به تفصیلى که در علم اصول فقه محرر و مقرر است - .
و به هر یک از این دو طریق اگر چه علم به مسائل حاصل و عامل به آنها مطیع وممتثل است و لیکن نورانیت و تاثیرى که در اخذ به طریق اجتهاد است هرگز در تقلیدیافت نمى شود، و تکمیلى که از عمل مجتهد هم مى رسد مقلد را دست نمى دهد، و هرکه خواهد به اجتهاد مسائل را بفهمد باید علم به صحت اجتهاد خود حاصل کند و فریب نفس و شیطان را نخورد و به محض فرا گرفتن مسائلى چند خود را از جمله مجتهدین نشمارد.و هر که خواهد به تقلید اخذ کند باید مجتهد را بشناسد و به صفات و عدالت او بر خورد به طریقى که در علم اصول مبین است.
اى بسا ابلیس آدم روى هست پس به هر دستى نباید داد دست
علم مقدمه عمل
و بدان که علم فقه و مقدمات آن، از لغت و نحو و صرف و اصول، علومى نیستندکه «مقصود لذاته » (۷۵) باشند، بلکه غرض از اینها عبادت و بندگى است.پس نباید به واسطه اشتغال به اینها از عمل باز ماند و تمام روزگار خود را به دانستن آنها بسر برد و مطلقا به عمل و عبادت نپردازد، بلکه باید به قدر ضرورت در آنها اکتفا کند، و بسیارند که عمرخود را صرف مسائل صرف و نحو کرده و در معانى و بیان به حد انتها رسیده و ازمسائل شرعیه بى خبر و از این غافل اند که دانستن کیفیت تکلم طایفه یا رسیدن به دقایق ترکیبات الفاظشان و محسنات عباراتشان نه در کار دنیا مى آید و نه در کار آخرت وبجز تضییع عمر و وقت و تلف مایه تحصیل سعادت، ثمرى ندارد.
و از اینها زیانکارتر جماعتى هستند که از عمل و عبادات، بلکه از استنباط مسایل باز مى مانند و اوقات خود را صرف فهم وجوه و احتمالات عبارات بعضى که در این علوم گفته اند مى کنند و صفحات بسیار را در توجیهات و احتمالات کلامشان سیاه مى کنند و بسیار است که فهم آن عبارات هم مدخلیت در تصحیح مساله اى از مسائل ندارد.بلکه بسا باشد که شب و روز فکر مى کنند در و «استحسان » (۷۷) و امثال آن ذکر کرده اند، و ازاطاعت و عبادت باز مى مانند.و همچنین در استنباط مسایل بسا باشد که ماخذ مساله واضح، و دلیل آن «لایح » ، (۷۸) و ترجیح آن ظاهر، و در آن دلیل ضعیفى یا «حدیث عامى » (۷۹) یا مثل آن یافت مى شود و مدتى عمر خود را در فهم آن دلیل یا توجیه آن حدیث به انواع مختلفه ضایع مى کنند.و همچنین در استخراج و استنباط مسائل غیرمهمه و فروض نادره که یقین یا ظن به عدم احتیاج آنها حاصل است، و طالب کمال وسعادت باید دامن خود را از امثال این امور برچیند و غرض این نیست که باید طالب علم مطلقا در این امور تامل نکند و پیرامون آنها نگردد، زیرا که شکى نیست که حصول ملکه اجتهاد، و فهم آیات و اخبار و کلمات علماى ابرار، موقوف است به تکمیل قوه نظر و «تشحیذ» (۸۰) ذهن و خاطر، و این امور موجب ازدیاد قوه نظریه وتشحیذ ذهن مى گردند.
پس این امور در ابتدا از براى طالب علم فى الجمله مطلوب و سعى در آنها مرغوب است و بسا باشد که لازم باشد، بلکه مقصود آن است که در این امور نیز به قدرضرورت اکتفا کند و بعد از حصول قوه اجتهاد و وصول به مرتبه فهم ادله و استنباط،دیگر وقت خود را چندان مصروف این امور نکند و از فهم احکام واجبه، و «اتیان » به عبادات موظفه باز نماند و الا قوه نظر به هر جا رسد باز قابل زیادتى است.پس تا ممکن باشد تشحیذ مطلوب و تقویت قوه نظر مستحسن باشد باید آدمى همه عمر خود راصرف آن کند.
پى نوشتها:
________________________________________
۱. «سوفیست » به معناى دانشمند، و «سوفسطاى » به معناى حکمت آموز است.مکتب سوفسطائى (sophism) در اواخر قرن پنجم قبل از میلاد در یونان زمین به وجود آمد، طرفداران این مکتب معتقد بودند که حق و باطل و راست و دروغى در واقع نیست، بلکه حق چیزى است که انسان آن را حق بداند و باطل چیزى است که انسان آن را باطل بداند.رک: اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج ۱ ص ۲۰ (مقاله دوم) و اسلام و عقائد آراء بشرى ص ۶۱
۲. گروهى زیاد.
۳. کجى و انحراف.
۴. اشتغال و ممارست داشته باشد.
۵. استوار و محکم.
۶. بحار الانوار، ج ۷۶، ص ۱۵۶، ذیل ح ۱.
۷. جمع نعت: صفت.صفتهاى زیبا.
۸. «تجرد» ، یعنى خود را از علائق و وابستگى هاى دنیوى دور کردن، و براى مشاهده حقائق و حق آماده شدن، است.و به معناى خالى کردن قلب و سر سالک از ما سوى الله به حکم «فاخلع نعلیک » ، و به معناى بریدن از دوجهان و جمیع تعینات و فانى شدن در حق، مى باشد.رک: فرهنگ معارف اسلامى، ج ۱، ص ۴۸۴، وشرح منازل السائرین کاشانى، ص ۲۵۹
۹. «جبروت » ، عبارت از عالم عقول است که مجرد از ماده و صورت و مدت است و بالاتر از عالم ملکوت است که مجرد از ماده و مدت است نه مجرد از صورت.ابو طالب مکى، عالم جبروت را عالم اسماء.و صفات الهیه مى داند.
جبروت است جلوه گاه صفات ملکوت از فعال حق مرآت فرهنگ معارف اسلامى، ج ۱، ص ۶۳۰. (و جهت آگاهى بیشتر به کتاب انسان کامل، ص ۱۵۷ مراجعه شود) .
۱۰. «حدیث قدسى » آن است که معنا و مفهوم آن از طرف خداوند متعال بر پیامبر الهام مى شود و او با لفظ وعبارت خودش آن را بیان مى کند، بر خلاف قرآن، که هم لفظ و هم معنا از طرف خداوند است. (کشاف اصطلاحات الفنون، ج ۱، ص ۲۸۰.و لغت نامه دهخدا، ماده «حدیث ») .
۱۱. آنچه در کتب روائى تفحص نمودیم مدرک این حدیث را نیافتیم ولى در کتب فلسفى - عرفانى مانند:
تمهید القواعد ابن ترکه، ص ۱۳۸.و مفاتیح الغیب ملاصدرا، ص ۲۹۳ و...این حدیث به چشم مى خورد.
و در پاورقى احقاق الحق، ج ۱، ص ۴۳۱، از علماى اهل سنت مانند ابن تیمیه، ابن حجر، سیوطى و...نقل کرده که: این حدیث از کلام حضرت رسول اکرم (ص) نبوده و هیچگونه سند صحیح و ضعیف براى آن نیافته اند واین روایت در کلمات صوفیه زیاد وارد شده و بر این حدیث اعتماد نموده و اصول خود را بر این بنا نموده اند.
۱۲. جمع طبع، خوى سرشت.
۱۳. خلق کرده و آفریده.یعنى: تعظیم اهل علم و...یک امر فطرى و طبیعى است که خداوند در سرشت همگان قرار داده است
۱۴. فاطر، (سوره ۳۵)، آیه ۲۸.
۱۵. زمر (سوره ۳۹)، آیه ۹.
۱۶. عنکبوت (سوره ۲۹)، آیه ۴۳.
۱۷. بقره (سوره ۲)، آیه ۲۶۹.
۱۸. کنز العمال، ج ۱۰، ص ۱۳۵، خ ۲۸۶۷۹.و کافى، ج ۱، ص ۳۲، ح ۲. (از امام صادق - علیه السلام - ) .
۱۹. بحار الانوار، ج ۲، ص ۱۴۴، ح ۴
۲۰. (جامع الاخبار شعیرى، ص ۳۷ با تقدیم و تاخیر بعضى از جملات.و در بحار الانوار، ج ۱، ص ۲۰۳ قسمتى از حدیث را به صورت تقطیع ذکر نموده) .
۲۱. بحار الانوار، ج ۲، ص ۱۴۴ ح ۱.و امالى شیخ صدوق، باب ۱۰، ص ۴۰، ح ۳. (ط بیروت) .
۲۲. کافى، ج ۱، ص ۳۵، ح ۵.
۲۳. بحار الانوار، ج ۲، ص ۱۹، ذیل ح ۵۰
۲۴. کافى، ج ۸، ص ۲۴۷، ح ۳۴۷.
۲۵. بحار الانوار، ج ۱، ص ۱۷۱، ح ۲۴
۲۶. آفت زده (کور) .
۲۷. حیوانیت.
۲۸. درمانده
۲۹. کافى، ج ۱، ص ۴۹، ح ۵.
۳۰. بحار الانوار، ج ۲، ص ۲۸، ح ۶.
۳۱. بحار الانوار، ج ۲، ص ۳۴، ح ۳۰
۳۲. حقوق و مقررى دولتى.
۳۳. دریغ
۳۴. متروک.
۳۵. بى رونق، بدون خریدار.
۳۶. علم شناخت ستارگان و تاثیر آنها در جهان خاکى (جهت آگاهى بیشتر به کتاب فرهنگ معارف اسلامى،ج ۳، ص ۱۹۹۱ مراجعه شود) .
۳۷. علمى است که به وسیله آن به وزن هاى شعر و تغییرات آن پى مى برند.علم عروض، میزان و قواعد کلام منظوم (شعر) است. یعنى شعر را بر آن عرضه کنند تا شعر موزون از ناموزون پدید آید.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۲، ص ۱۲۵۵.و دهخدا، ماده «عرض » .
۳۸. ستاره شناسى (آمار ستارگان، حرکت آنها و...) .
۳۹. خوشحالى، سرور.
۴۰. گاهى از اوقات
۴۱. کتاب هاى حکمت و فلسفه.
۴۲. پیروان برگزیده، که مقصود مسلمانان (پیروان حضرت محمد - صلى الله علیه و آله و سلم - ) است.
۴۳. کسى که وجودش ضرورى و ذاتى است و در وجود محتاج دیگرى نیست، در اصطلاح متکلمین و فلاسفه به ذات حق، واجب الوجود گویند همان گونه که غیر از ذات حق را ممکن الوجود نامند.
۴۴. صفت خدائى، در اصطلاح عرفا به «مرتبه ایجاد» ، مرتبه «الوهیت » اطلاق مى کنند و آن بعد از مرتبه فیض اقدس و مقدس است. و همچنین به مرتبه الوهیت «و احدیت » و «ربوبیت » نیز اطلاق مى کنند.جهت اطلاع بیشترمراجعه شود به: مقدمه شرح فصوص قیصرى ص ۱۱.
۴۵. یعنى بسان پدیده هاى دیگر داراى اجزاء خارجى نیست که از یک رشته قطعات ترکیب و تشکیل یابد.
۴۶. یکى دیگر از صفات سلبى خدا پیراستگى ذات او از جسم بودن و عوارض آن، (مانند نیاز به اجزاء ومکان و...) مى باشد.
۴۷. جهان نیستى.
۴۸. «علم حضورى » آن است که واقعیت معلوم، عین واقعیت علم باشد، یعنى ذات «معلوم » پیش عالم حضورداشته باشد، مثل: علم انسان به خودش.
۴۹. «علم حصولى » ، یعنى علمى که واقعیت علم با واقعیت معلوم دو تا است، مانند: علم انسان به زمین، آسمان،درخت و...جهت اطلاع بیشتر رک: فرهنگ معارف اسلامى، ج ۲، ص ۱۳۳۲.و خدا را چگونه بشناسیم، ص ۱۷۶.
۵۰. «برهان » ، به معناى اقامه دلیل است.رک: فرهنگ معارف اسلامى، ج ۱، ص ۴۱۶- ۴۲۴.
۵۱. صفات کمالیه آن صفاتى است که متضمن معناى کمال بوده و ذات حق، تمامى آن صفات را دارا مى باشدو از آنها به صفات جمالیه و ثبوتیه نیز تعبیر مى کنند مانند: علم، قدرت، اراده، حیاة و..
۵۲. صفات سلبیه صفاتى است که متضمن معناى نقص بوده و ذات حق از تمامى آن صفات منزه است و ازآنها به صفات جلالیه نیز تعبیر مى کنند مانند: شریک داشتن، جسم بودن، مرکب بودن و...رک: شرح تجرید ۲۷۹ والالهیات، ج ۱، ص ۸۱.
۵۳. فهم هاى روشن، تیز بین، استوار.
۵۴. ظاهرا اشاره به فرمایش حضرت رسول اکرم - صلى الله علیه و آله - است که فرمودند: «کل مولود یولد على الفطرة...» یعنى: هر نوزادى با فطرت خداشناسى به دنیا مى آید.بحار الانوار، ج ۳ ص ۲۸۱، ح ۲۲.
۵۵. خلق شده اند.
۵۶. سرشت و طبیعت
۵۷. جدل یکى از صناعات پنجگانه (برهان، جدل، خطابه، شعر و مغالطه) منطق است.و جدل، قیاسى راگویند که: مقدمات آن از مشهورات و مسلمات تشکیل مى یابد و نتیجه آن الزام نمودن و متقاعد ساختن طرف پخت است.و از نظر رتبه، پائین تر از برهان است که مقدمات او از یقینیات و بدیهیات تشکیل مى یابد و نتیجه آن نیز قطعى و یقینى است.رک: المنطق - مظفر - ج ۳/۳۷۱- منطق صورى ص ۱۹۶.
۵۸. او محمد بن محمد بن - حسن طوسى معروف به خواجه نصیر الدین است که تمام دانشمندان شرق و غرب اورا به استادى مى شناسند.علامه حلى (ره) میگوید: او استاد جهان بشریت و عقل یازدهم است.
او حدود ۸۴ کتاب در فنون مختلف تالیف نموده و رصد خانه مراغه را بنا نهاد و در سال ۶۷۲ ه ق از دنیا رفت و در کاظمین به خاک سپرده شد.جهت اطلاع بیشتر رک: اعیان الشیعه ج ۹/۴۱۴ روضات الجنات ج ۶/۳۰۰.
۵۹. تلخیص المحصل ص ۴۷۲.
۶۰. یعنى خداوند - تبارک و تعالى - قدرتمند و آگاه زنده اى است که: مرگ در ساحت مقدس او راه ندارد، وحیات تمام موجودات عالم وابسته به او است
۶۱. او قادر و تواناى مطلقى است که به انجام هر چیزى توانائى دارد، و هیچگونه ضعف و ناتوانى در اومتصور نیست.
۶۲. یعنى او به تمام امور ظاهرى و باطنى، آشکار و نهان، گذشته و آینده، آگاهى کامل دارد و چیزى درعوالم هستى بر او پوشیده و پنهان نیست.
۶۳. یعنى تمام افعال او از روى اراده و اختیار صورت مى پذیرد و در انجام هیچ عملى مجبور و مضطر نیست.
(در میان دانشمندان اسلامى در معنا و تفسیر «صفت اراده حق متعال » اختلاف زیاد است.بعضى آنرا از صفات ذات،و بعضى دیگر از صفات فعل دانسته اند.برخى او را شوق نفسانى و برخى دیگر به معناى تصمیم و قصد گرفته اند.
خواجه نصیر الدین طوسى (ره) او را به معناى آگاهى خداوند متعال بر تمام نظام هستى بر وجه اتم تفسیر نموده که بوعلى سینا و صدر المتالهین نیز قریب به این معنا را انتخاب نموده اند.و حکیم سبزوارى آنرا به معناى علم عنائى گرفته است.جهت اطلاع بیشتر رک: اسفار ج ۶ ص ۳۱۶، ۳۳۱، ۳۳۳ شرح تجرید، ص ۲۸۸.الالهیات، ج ۱، ص ۱۶۵.
۶۴. یکى از صفات حقتعالى تکلم و سخن گفتن اوست، که گاه بصورت وحى و صداى خفى مى باشد که پیامبرآنرا مى شنود و دیگران از شنیدن آن عاجزند.و گاه بصورت ایجاد صوت و حروف در اجسام مى باشد که شنونده صداى گوینده را مى شنود بدون آنکه گوینده را ببیند مانند: مکالمه حضرت موسى در کوه طور.و گاه به وسیله اعزام فرشته و پیک وحى صورت مى پذیرد (در سوره شورى آیه ۵۱- به این معانى اشاره شده:
و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا
) جهت اطلاع بیشتر رک: شرح تجرید، ص ۲۸۹، اسفار، ج ۷، ص ۲، الالهیات، ج ۱، ص ۱۸۹
۶۵. عنکبوت (سوره ۲۹) آیه ۶۹.
۶۶. بحار الانوار ج ۱ ص ۲۲۵ ح ۱.
۶۷. یعنى به گمان و یا تقلید از دیگران اکتفا مى کنند
۶۸. رک: کافى، ج ۲، ص ۴۲، ح ۱ و ۲، و ص ۴۴، ح ۱ و ۲.و بحار الانوار، ج ۶۹، ص ۱۵۹، ح ۱.
۶۹. استوارى، محکمى، ثباتى.
۷۰. اشاره به ایمان فطرى است.یعنى خداوند قلب آدمى را قبل از آنکه با دلیل و استدلال آشنا باشد محل رشدایمان قرار داده است، چنانچه در قرآن مجید مى گوید: «فطرة الله التى فطر الناس علیها»
یعنى: «خداوند عالم توحید و خداشناسى را در سرشت تمام انسانها قرار داده است » .روم (سوره ۳۰)، آیه ۳۰.
۷۱. ظاهرا مراد ایشان متکلمین عامه است، مانند معتزله و باطنیه و اخوان الصفا، که در پاورقى صفحه ۸۶ به آن اشاره شد
۷۲. یعنى: «آن از فضل و بخشش خداوند است که به هر کس خواهد عطا مى کند» .مائده، (سوره ۵) آیه ۵۴.
۷۳. یعنى: «هر کس نفس (ناطقه) خود را از گناه و بدکارى پاک و منزه سازد به یقین رستگار خواهد بود.و هرکه آن را به کفر و گناه پلید گرداند البته زیانکار خواهد گشت.شمس (سوره ۹۱)، آیه ۹ و ۱۰.
۷۴. کنز العمال، ج ۳، ص ۱۶، خ ۵۲۱۷
۷۵. خود آن علوم شخصا مورد قصد و غرض نیستند
۷۶. رجوع شود به پاورقى صفحه ۸۶.
۷۷. هر امرى را که فقیه و مجتهد بر حسب ذوق، سلیقه و عقل خود نیکو پندارد، و در عرف فقهاى اهل سنت معانى دیگرى هم دارد. رک: الاصول العامه للفقه المقارن ص ۳۵۹.
۷۸. آشکار، روشن.
۷۹. حدیثى که از طریق اهل سنت نقل شده باشد.
۸۰. تیز کردن.
مطلب دوم: در بیان سایر انواع رذایلى که از دو جنس مذکور، یعنى: جربزه و جهل بسیط،ناشى مى شوند و از متعلقات قوه عاقله اند و آن چند صفت رذیله است.
جهل مرکب
صفت اول: در بیان جهل مرکب است و آن عبارت است از اینکه: کسى چیزى رانداند یا خلاف واقع را بداند و چنان داند که حق را یافته است، پس او نمى داند، ونمى داند که نمى داند، و آن بدترین رذایل است.و دفع آن در نهایت صعوبت است.
همچنان که از حال بعضى طلبه مشاهده مى شود و اطباء ارواح اعتراف به عجز ازمعالجه اش کرده اند، چنانچه اطباء ابدان اقرار کرده اند به عجز از معالجه بعضى مرضهاى مزمنه.
و از این جهت حضرت عیسى - على نبینا و آله و علیه السلام - فرمودند که:
«من ازمعالجه «اکمه » و «ابرص » ، (۱) عاجز نیستم ولى از معالجه احمق عاجزم » . (۲)
و سبب آن این است که مادامى که آدمى نداند که جاهل است، به نقصان خودبر نمى خورد و در صدد تحصیل علم بر نمى آید، پس در ضلالت و گمراهى باقى مى ماند.و علامت این صفت مهلکه و کیفیت شناختن آن، آن است که آدمى، طایفه اى (برخى) از مطالب و استدلالات خود را بر جمعى از معروفین به استقامت سلیقه ومنزهین از عصبیت و تقلید عرض نموده اگر ایشان او را تصویب نمودند از جهل مرکب برى ء و اگر تخطئه نمودند و او خود «مذعن » (۳) نباشد به این مرض مبتلا خواهد بود و به یک مطلب و یک استدلال اکتفا در شناختن این مرض نمى توان کرد.و باعث جهل مرکب و سبب آن، یا اعوجاج سلیقه و کجى ذهن است، و بهترین معالجات در این صورت آن است که صاحب آن را بدارند بر خواندن علوم ریاضیه، از هندسه و حساب، زیرا که آنهاموجب استقامت ذهن مى شود.و یا خطائى است که در استدلال نموده، در این وقت باید او را بر این داشت که استدلالات خود را موازنه نماید با استدلالات اهل تحقیق ازعلماى معروفین به استقامت ذهن، و ادله خود را عرض کند بر قواعد منطقیه با استقصاى تمام، تا به خطاى خود برخورد.و یا سبب آن مانعى است از فهمیدن حق در نفس اومثل تقلید یا عصبیت یا محض حسن ظن به شخصى یا نحو آن و علاج آن این است که سعى و اجتهاد کند در ازاله مانع به نحوى که مذکور خواهد شد.
شک و حیرت
صفت دوم: در بیان شک و حیرت است و آن عبارت است از: عاجز بودن نفس ازتحقیق حق و رد باطل در مطالب.و علامت آن ظاهر است، و غالب آن است که: منشااین تعارض ادله است.و اما ضرر آن، پس شکى نیست که شک و حیرت در مطالب متعلقه به ایمان، موجب هلاکت و فساد نفس است، بلکه از اخبار مستفاد مى شود که باشک از دنیا رفتن کفر است، و سعى در ازاله آن از واجبات است. (۴)
و علاج آن این است که اولا تامل کند که اجتماع دو طرف نقیض یا انتفاء هر دو از جمله محالات است.
پس البته یکى از شقوق متصوره در مطلب، در واقع و نفس الامر ثابت و تتمه، به حقیقت باطل است.بعد از آن دامن سعى و اجتهاد بر میان زند و استقصاى تام و تفحص کامل از ادله مناسبه مطلب نماید تا جزم به حقیقت یک طرف حاصل کند.و اگر کسى قادر بر فهم ادله یا تحصیل آنها نباشد باید مواظبت بر طاعات و عبادات و قرائت قرآن نماید، و اوقات را صرف تتبع احادیث و شنیدن آنها کند و مصاحبت با اهل ورع وتقوى و مجالست با ارباب یقین و صلحا نماید، و تضرع و زارى به درگاه بارى کند تا به سبب نورانیت اینها ظلمت شک بر طرف و مرتبه یقین حاصل شود.
و اگر شک در غیر مطالب متعلقه به ایمان باشد، اگر چه موجب کفر و رفع آن واجب نباشد ولیکن شکى نیست که مطلق یقین در هر چیزى موجب کمال نفس و صفاى آن است و سعى در ازاله آن با وجود امکان اگر امرى از آن اهم در پیش نباشد مستحسن ومطلوب است.
یقین و اقل مراتب آن
فصل: مقابل این دو صفت رذیله، یعنى: جهل مرکب و حیرت، یقین است و اقل مراتب آن اعتقاد ثابت جازم مطابق واقع است.پس اعتقادى که مطابق واقع نباشد ازافراد یقین نیست، اگر چه صاحب آن جزم داشته باشد به اینکه مطابق واقع است، بلکه جهل مرکب خواهد بود.پس چنان که دانستى یقین، ضد حیرت و شک است از آن راه که جزم در آن معتبر است.و مقابل جهل مرکب است، چون موافقت با واقع در آن لازم است.و مورد یقین و متعلق آن، یا از لوازم و اجزاى ایمان است مانند: وجودواجب - سبحانه - و صفات کمالیه او و مباحث متعلقه به نبوت و امامت و احوال نشاه آخرت.یا آن را مدخلیتى در ایمان نیست چون: حقایق امورى که ایمان بدون آنها تمام و جاهل به آنها از اهل اسلام است.
و چنانکه اشاره شد مطلق علم و یقین خواه در امورى که متعلقه به دین باشد یا غیردین، شخص نفس انسانى را کمال، و شاهد روح را حسن و جمال است، و وصول به سعادات را باعث و دخول در خیل مجردات را «مورث » (۵) است.
بلى یقین در مباحث الهیه و مطالب دینیه در تحصیل سعادات اخرویه، اکمل، و درتکمیل نفوس انسانیه «ادخل » (۶) است، زیرا که ایمان موقوف بدان، بلکه اصل آن و عین آن است، و سایر علوم شاخ و برگ آن، و رستگارى در آخرت بدون آن غیر حاصل، وفاقد آن در حزب کفار داخل است.و بالجمله شکى نیست که مرتبه یقین اشرف فضایل، و افضل کمالات، و اهم اخلاق، و اعظم صفات است. کیمیاى سعادت و معراج کرامت است. «اکسیر اکبر» (۷) و «کبریت احمر» (۸) است.تشریفى است که قامت قابلیت هر کس بدان آراسته شد محرم خلوتخانه انس گردید.و افسرى است که تارک هر بنده به آن پیراسته شد قدم در حرم قدس نهاد.
و به این سبب سید رسل - صلى الله علیه و آله و سلم - فرمودند که: «هر که به او عطاکرده شد نصیب او از یقین و صبر، چه باک او را از آنچه فوت شود او را از روزه روز وعبادت شب » . (۹)
و فرمودند: «الیقین الایمان کله » یعنى: «همه ایمان یقین است » . (۱۰)
و نیز از آن حضرت مروى است که: «هیچ آدمى نیست مگر اینکه از براى او گناهان بسیار است و لیکن هر که عقل او تام و یقین او کامل باشد گناهان ضرر نمى رساند، زیراکه هر گاه گناهى کند پشیمان مى شود و استغفار مى کند گناهان او آمرزیده مى شود وفضیلتى از براى او باقى مى ماند که او را داخل بهشت مى کنند» . (۱۱)
و حضرت امام جعفر صادق - علیه السلام - فرمودند که: «عمل اندک با دوام و یقین،بهتر است در نزد خدا از عمل بسیار بدون یقین » . (۱۲)
و بسا باشد که شیطان در مقام فریب انسان بر آید و او را در نزد خود صاحب یقین وانماید و چنان داند که در عقاید از براى او یقین حاصل، و به آن مرتبه عظمى و اصل است.و حال اینکه نه چنین است، بلکه از براى صاحب یقین علاماتى چند است که رسیدن به مرتبه یقین از آنها شناخته مى شود:
علامات صاحب یقین
اول آنکه: در امور خود التفات به غیر پروردگار نکند.و مقاصد و مطالب خود را ازغیر او نجوید.و اعتماد او بجز او نباشد، از هر حول و قوه بجز حول و قوه، خداوندگاربیزار، و هر قدرتى بجز قدرت آفریدگار در نظر او بى اعتبار و خوار، و نه کارى را ازخود بیند و نه اثرى، نه خود را منشا امرى داند و نه دیگرى، بلکه همه امور را مستند به ذات مقدس او و همه احوال را منسوب به وجود مقدس او داند، و چنان داند که آنچه از براى او مقدر است به او خواهد رسید.و در این هنگام از براى او تفاوتى نخواهد بودمیان فقر، ثروت، مرض، صحت، عزت، ذلت، مدح، ذم، برترى، پستى، دولت وتهى دستى.لیکن در این وقت چشم از وسایط پوشیده و منبع همه احوال را از یک سر چشمه مى بیند و او را حکیم مطلق و خیر محض مى داند.
از حضرت امام جعفر صادق - علیه السلام - مروى است که: «هر که یقین او سست واعتقاد او ضعیف باشد خود را راضى مى کند که متوسل به اسباب و وسایط شود وپیروى رسوم و عادات و گفتگوهاى مردم نماید و سعى در امور دنیا و جمع «زخارف » (۱۳) این اریت سرا کند.به زبان اقرار مى کند که هر عطا و منعى از خداست و نمى رسد به بنده مگر آنچه پروردگار قسمت او کرده، ولى فعل او منافى قولش است و به دل انکارمى کند آنچه را به زبان اقرار مى نماید» . (۱۴)
و نیز از آن حضرت مروى است که فرمودند: «هیچ چیز نیست مگر این که از براى او حدى است.
بعضى عرض کردند: حد توکل چیست؟ فرمودند: یقین.
عرض شد که: حد یقین چیست؟ فرمود: آن است که با وجود خدا از هیچ چیز نترسد» . (۱۵)
دوم آنکه: در همه اوقات در نهایت ذلت و انکسار در خدمت پروردگار بوده وروز و شب مشغول بجا آوردن خدمت او، و پنهان و آشکار در بندگى و اطاعت او،همگى اوامر شریعت حقه را امتثال نماید، و از جمله نواهى او اجتناب کند، خلوت خاطر را از غیر یاد او خالى سازد، و خانه دل را از جز محبت او پردازد، و دل او جز یاد حق را فراموش، و زبانش از غیر نام او خاموش گردد، زیرا که صاحب یقین خود را پیوسته در پیشگاه شهود حضرت حق حاضر، و او را به همه اعمال و افعال خود مطلع و ناظرمى بیند.
پس همیشه غریق عرق خجلت و شرمندگى، و قرین حیا و سرافکندگى خواهد بود،و بجز آنچه رضاى خدا در آن است نخواهد پرداخت.و بالجمله یقین او به اینکه خداوند عالم بر جمیع اعمال و افعال او آگاه و هر عملى را محاسبه و جزائى است همراه،دائم او را در مقام اطاعت و فرمانبردارى مى دارد.و یقین او به آنچه حق - سبحانه و تعالى - به او عطا فرموده از انواع نعمتهاى ظاهریه و باطنیه پیوسته او را قرین شرمسارى و ردیف شکر گزارى مى سازد.و از یقین به آنچه پروردگار در دار قرار از سرور و بهجت و عیش وراحت به بندگان عطا مى فرماید همیشه در مقام طمع و امیدوارى خواهد بود.و از یقین به اینکه اختیار هر امرى در قبضه اقتدار و قدرت حق است و از آنچه از او صادر مى شودموافق عنایت و مطابق حکمت و مصلحت است پیوسته در محل صبر و رضا و خوشنودى از قضا، و از تبدلات احوال، تغییرى در حال او راه نخواهد یافت.و به سبب یقین او به سر آمدن ایام حیات و آنچه بعد از مردن است از زحمات و عقبات، روز و شب در حزن و اندوه.و به جهت یقین او به فناى دنیا و پستى آن، متاع دنیوى در نظر او خوار و بى اعتبارخواهد بود.
همچنان که حضرت صادق - علیه السلام - فرمودند که: «در گنجى که حضرت خضر به موسى - على نبینا و آله و علیهما السلام - خبر داد لوحى بود که در آن نوشته بودعجب دارم از کسى که یقین به مرگ داشته باشد چگونه فرحناک مى گردد.و عجب دارم از کسى که یقین به قضا و قدر الهى داشته باشد چگونه غمناک مى شود.و عجب دارم از کسى که یقین به بى وفایى دنیا دارد چگونه دل به آن مى بندد و به آن مطمئن مى گردد» (۱۶) و از یقین او به قدرت و عظمت آفریدگار دایم در مقام «دهشت » (۱۷) و «هیبت » (۱۸) و «وحشت » (۱۹) و اضطراب و «خشیت » (۲۰) خواهد بود.و به این جهت خشوع و ذلت و خوف و خشیت سید کاینات - علیه افضل التحیات - به مرتبه اى بود که هر که او را در وقت راه رفتن ملاحظه مى نمود چنان گمان مى کرد که بر روى در مى افتد.و از یقین او به کمالات غیر متناهیه حق و با جمال تام جمیل مطلق همیشه در مقام شوق و محبت، بلکه در وله و حیرت خواهد بود.و حکایات اصحاب یقین از انبیاء و مرسلین و اولیاء کاملین در خوف و شوق، و آنچه از براى ایشان رو مى داد از تغیر و تزلزل و اضطراب و «وله » (۲۱) و بهجت و «استغراق » ، (۲۲) چه در حال نماز و چه در غیر آن مشهور و کتب تواریخ و قصص به آنها «مشحون » (۲۳) است.غش هاى سید کاینات در اوقات مناجات گوشزد خاص و عام گشته و بى خودیهاى سید اوصیاء در هنگام صلوة متواتر میان اهل اسلام شده.و چگونه کسى که یقین واقع به خداوند متعال، و علم به عظمت و جلال او داشته باشد و او را مطلع بر خفایاى احوال و دقایق اعمال خود داند معصیت او را مى کند و در حالت اشتغال به عبادات او و ایستادن در خدمت او، وحشت و خشیت و انفعال و خجلت از براى او حاصل نمى شود؟ ! و حال اینکه مشاهده مى کنیم که کسى در حضور شخصى باشد از اکابر دنیا که او را فى الجمله شوکتى بوده باشد با وجود علم او به پستى در ذات آن، در اول و آخر به نوعى انفعال و دهشت از براى او حاصل مى شود که از خود غافل مى گردد و جمیع حواس خود را متوجه و ملتفت او مى گرداند.
سوم آنکه: مستجاب الدعوه بلکه صاحب کرامات بوده باشد، زیرا که هر قدر یقین انسان زیاد مى شود جنبه تجرد او غالب مى گردد و به این سبب قوه تصرف در جمیع موادکائنات که از شان مجردات است به جهت او حاصل مى شود.
و از حضرت امام جعفر صادق - علیه السلام - مروى است که فرمودند: «یقین بنده رامى رساند به هر مرتبه بلند و مقام ارجمند، همچنان که رسول خدا - صلى الله علیه و آله و سلم - خبر دادند از شان یقین در وقتى که در خدمت آن حضرت مذکور شد که عیسى بن مریم - على نبینا و آله و علیه السلام - بر روى آب راه مى رفت فرمودند که: هر گاه یقین او زیادتر مى بود هر آینه بر روى هوا نیز راه مى رفت » . (۲۴)
و از این حدیث شریف مستفاد مى شود که هر که را یقین بالاتر، قدرت او بر کرامات بیشتر.و از آنچه مذکور شد ظاهر گردید که یقین جامع جمیع فضایل و حاوى همه محاسن خصایل است.و بدان که از براى آن سه مرتبه است:
مراتب یقین
مرتبه اول: علم الیقین است، و آن اولین مرتبه یقین است و عبارت است از: اعتقادثابت جازم مطابق واقع.و آن حاصل مى شود از ترتیب مقدمات و استدلال، مانند یقین کردن به وجود آتش در موضعى به مشاهده دود.
مرتبه دوم: علم الیقین است، و آن عبارت است از مشاهده مطلوب و دیدن آن به چشم بصیرت و دیده باطن، که به مراتب روشن تر از دیده ظاهر است.و آنچه مشاهده از آن شود واضح تر و ظاهرتر است.
و اشاره به این مرتبه است آنچه سید اولیاء در جواب ذعلب یمانى (۲۵) که سؤال کرد از آن حضرت که: «هل رایت ربک؟» یعنى: «آیا پروردگار خود را دیده اى؟» فرمودند:
«لم اعبد ربا لم اره » یعنى: «بندگى نمى کنم خدائى را که ندیده باشم » . (۲۶)
و همین است مراد آن حضرت از آنچه فرمود که: «راى قلبى ربى » (۲۷) یعنى: «دید دل من پروردگار مرا» .
و این مرتبه هم نمى رسد مگر به ریاضت و تصفیه نفس، تا اینکه تجرد تام از براى اوحاصل شود.و این مانند یقین کردن به وجود آتش است به معاینه دیدن آن.
مرتبه سوم: حق الیقین است، و آن عبارت است از اینکه میان عاقل و «معقول » (۲۸) وحدت معنویه و ربط حقیقى حاصل شود، به نحوى که عاقل، ذات خود را «رشحه اى » (۲۹) از رشحات فیض معقول و مرتبط به او بیند، و آنا فآنا اشراقات انوار او را به خود مشاهده نماید، مانند یقین کردن به وجود آتش به داخل آن شدن.و رسیدن به این مرتبه موقوف است به مجاهدات شاقه، و ریاضات قویه صعبه، و ترک رسوم و عادات، و قطع ریشه شهوات، و باز داشتن دل از خواطر نفسانیه و افکار ردیه شیطانیه، و پاک نمودن خود از کثافات عالم طبیعت ناهنجار، و دورى از علایق و زخارف دنیاى غدار.
در ره منزل لیلى که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشى
و کیف ترى لیلى بعین ترى بها سواها و ما طهرتها بالمدامع
و تلتذ منها بالحدیث و قد جرى حدیث سواها فى خروق المسامع (۳۰)
او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جاى جلوه آن ماه پاره نیست بلکه یقین حقیقى نورانى خالى از ظلمات شک و وهم و «شوایب » ، (۳۱) اگر چه در مرتبه اول باشد به محض فکر و استدلال حاصل نمى گردد بلکه حصول آن به تصفیه نفس از کدورات اخلاق ذمیمه منوط، و حصول آن به ریاضات و مجاهدات مربوط است.
بلى آئینه دل را تا از زنگ عالم رسم و عادات و غبار خطه طبیعت صیقل ندهى قبول صور حقایق اشیاء نمى کند و مقابله میان او و عقل فعال که محل صور جمیع حقایق است دست ندهد.و تا حایل و موانع حاصله از علایق دنیویه از میان بر طرف نشود و صورموجوده در آن در آنجا منعکس نگردد.و اگر نه این بود که زنگ کدورت معاصى واخلاق ذمیمه آئینه نفس را تار و موانع و علایق و عادات حایل میانه آن و عالم انوارنشده بود هر نفسى به حسب فطرت، قابل معرفت حقایق ملک و ملکوت بودى.و از این جهت است که خداوند عالم آن را از میان سایر مخلوقات برگزید و او را محل امانتى که سموات و ارضین و جبال از تحمل آن امتناع نمودند گرداند. (۳۲)
و سید رسل - صلى الله علیه و آله و سلم - اشاره به کدورات اخلاق ذمیمه فرموده اندکه: «لو لا ان الشیاطین یحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملکوت السموات و الارض » یعنى: «هر گاه نه این بود که لشکر شیاطین اطراف قلوب بنى آدم را احاطه کرده اند، هر آینه حقایق ملکوت آسمانها و زمین را مشاهده مى نمودند» . (۳۳)
و اشاره به موانع علائق و عادات فرمودند که: «کل مولود یولد على الفطرة فابواه یهودانه و یمجسانه و ینصرانه » یعنى: «هر کسى متولد مى شود بر فطرت سلیم، و لیکن پدر و مادر او و تبعیت آنها، او را از فطرت خود باز مى دارند و آنها را به راههاى غیر مستقیمه مى افکنند» . (۳۴)
و مخفى نماند که به هر قدر که از براى نفس، تزکیه و صفا و علم به حقایق و اسرار،و درک عظمت حضرت آفریدگار، و معرفت صفات جلال و جمال پروردگار حاصل مى شود به همان قدر سعادت و بهجت و لذت و نعمت در نشاه آخرت از براى او هم مى رسد و وسعت مملکت او در بهشت به حسب معرفت او به عظمت و صفات و افعال خداوند متعال خواهد بود، به این معنى که معرفت در دنیا باعث استحقاق این مراتب در آخرت خواهد شد.
شرک و اقسام آن
صفت سیم: شرک و اقسام آن و آن عبارت است از اینکه: غیر از خدا دیگرى را هم مصدر امرى و منشا اثرى داند، و چنان داند که از غیر پروردگار هم کارى «متمشى » (۳۵) مى شود.پس اگر به این عقیده آن غیر را بندگى و عبادت کند آن را شرک عبادت گویند.و اگر آن را عبادت نکند و لیکن اطاعت کند او را در چیزى که رضاى خدا در آن نیست آن را شرک طاعت گویند، و اول را شرک جلى و دوم را شرک خفى نامند.و اشاره به این شرک است قول خداى تعالى که مى فرماید:
(«و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون »)
یعنى: «ایمان نمى آورند بیشتر ایشان به خدا مگر اینکه مشرک اند» . (۳۶)
و شبهه اى نیست در اینکه صفت شرک، اعظم بواعث هلاک و موجب خلود درعذاب دردناک و سبب حشر در زمره کفار است.
فصل: توحید و اقسام آن
ضد صفت شرک، توحید است و از براى آن اقسامى چند است:
اول توحید در ذات: یعنى ذات خدا را منزه داشتن از ترکیب خارجى و عقلى و صفات او را عین ذات مقدسش دانستن.
دوم توحید در وجوب وجود: یعنى واجب الوجود را منحصر کردن در خدا و نفى شریک از براى او در صفت واجبیت وجود کردن.و در این علم بحث از این دو قسم نمى شود.
سوم توحید در تاثیر و ایجاد: یعنى مؤثر در وجود را منحصر در پروردگار دانستن که فاعلى و منشا اثرى به غیر از او نیست.و این قسم توحیدى است که در اینجا گفتگو از آن مى شود.
مراتب توحید و اثرات آن
و از براى این توحید - همچنان که گفته اند - چهار مرتبه است: «قشر قشر» (۳۷) و «قشر» و «لب » (۳۸) و «لب لب » .
مرتبه اول: که «قشر قشر» است، آن است که: آدمى به زبان، کلمه توحید را بگذراندو لیکن دل او از معنى آن غافل بلکه منکر معنى آن باشد، مثل توحید منافقین.و فایده اى بر این مترتب نمى شود مگر اینکه صاحب آن را در دنیا از شمشیر شریعت محافظت مى نماید.
مرتبه دوم: که «قشر» باشد آن است که: اعتقاد قلبى نیز به معنى کلمه توحید داشته باشد و تکذیب این کلمه را نکند، همچنان که شان اکثر عوام مسلمین است.وهمین قدر توحید اگر چه باعث صفاى قلب و شرح صدر نگردد و لیک صاحب خود را ازعذاب آخرت محافظت مى کند، هر گاه معاصى موجب ضعف اعتقاد نشود.
مرتبه سوم: که «لب » باشد عبارت است از آنکه: این معنى بر او منکشف و ظاهرگردد به واسطه نورى که از جانب حق - سبحانه و تعالى - بر او تجلى کند.پس اگر چه در عالم چیزهاى بسیار مشاهده کند و لیکن همه را صادر از یک مصدر مى بیند و کل رامستند به واحد حق ملاحظه مى کند و این مرتبه مقام مقربین است.
مرتبه چهارم: که «لب لب » باشد آن است که: به غیر از یک موجود نبیند و شریکى ازبراى خدا در وجود قرار ندهد.و این مرتبه را اهل معرفت فناء فى الله و فناء فى التوحیدگویند، زیرا که صاحب آن، خود را فانى دانسته.و این مرتبه غایت وصول در توحید است.
و چنان تصور نکنى که وصول به این مرتبه ممکن نیست و با وجود ملاحظه آسمان وزمین و سایر مخلوقات متکثره و موجودات کثیره موجود را منحصر در یکى دانستن معقول نمى باشد، زیرا که هر گاه از براى دل شدت استغراق در لجه عظمت و جلال واحدحق و غلبه انوار جمال و کمال وجود مطلق حاصل شود و اشعه اشراقات نورواجب الوجود بر آن احاطه کند و آتش محبت و انس، در کانون ضمیرش افروخته گردد و سایر موجودات ضعیفه از نظر بصیرتش غایب مى شوند، و بالمره از غیر یک وجود، غافل و «ذاهل » (۳۹) مى گردد.
نگویم در آن کس بجز یار نى ولى غیر او کس پدیدار نى
در آن پرتو افکن یکى نور بود که از غیر او دیده ها کور بود
همچنان که کسى که مشغول مکالمه سلطانى و مستغرق ملاحظه سطوت او گرددبسیار مى شود که از مشاهده غیر، غافل مى شود.و عاشقى که محو جمال معشوق باشدغیر او را نمى بیند.و همچنان که ستارگان در روز موجودند ولیکن چون نور آنها در جنب نور خورشید ضعیف و مضمحل است به نظر نمى آیند.و از اینجا ظاهر مى شود که کسى را که غیر یک وجود ملحوظ و کثرت مشاهده است در مرتبه توحید ناقص و هنوزنور وجود صرف در روزن او پرتو نیفکنده است.آرى:
تا نگشتند اختران از ما نهان دان که پنهان است خورشید جهان
فصل: علائم ترقى در مراتب توحید
بدان که از علامات ترقى از مرتبه اول و دوم توحید و وصول به مرتبه سیم آن است که آدمى در جمیع امور خود توکل بر خدا کند و همه امور خود را به او واگذارد ودیده از همه وسایط بپوشاند، زیرا که بعد از آنکه بر او روشن شد که به غیر از خدااحدى منشا هیچ اثرى نیست، و دانست که مبدا هر موجودى و منشا هر فعلى، از خلق ورزق و عطا و منع و غنا و فقر و مرض و صحت و ذلت و عزت و حیات و ممات و غیر اینها حق - سبحانه و تعالى - است.و اوست منفرد و مستقل به جمیع اینها.و «انباز» (۴۰) و شریکى از براى او در هیچ اثرى نیست دیگر در هیچ امرى ملتفت به غیر او نمى شود، بلکه بیم او از خدا و امیدش به او و وثوق و اعتمادش بر اوست.و کسى را که این مرتبه حاصل نشده و دل او از شوائب شرک خالى نیست و به سبب وساوس شیطانیه ملتفت به وسایطظاهریه مى گردد، همچنان که با آمدن باران اعتماد به نمو زراعت و نباتات مى کند.
و از وزیدن باد موافق، مطمئن به سلامتى کشتى مى شود.و از حدوث بعضى نظرات کواکب و اتصالاتشان امید و بیم به حدوث بعضى حوادث به هم مى رساند.و از ملاحظه قدرت بعضى از مخلوقات از قهر او خائف و به لطفش امیدوار مى گردد، و کسى که ابواب معارف بر او گشوده شد و امر عالم کما هو حقه بر او منکشف گردید مى داند که آسمان وزمین و خورشید و ستارگان و ابر و باد و باران و حیوان و انسان، و غیر اینها از مخلوقات،همگى مقهور امر پادشاه بى شریک و وزیر، و در قبضه قدرت او مسخر و اسیرند. چون زرع را فاسد خواهد، آمدن باران چه نفع تواند رسانید.و اگر کشتى را غرق دریا پسندد،باد موافق چه تواند کرد.سرى را که او بر خاک افکند که مى تواند برداشت؟
بلند آن سر که او خواهد بلندش نژند (۴۱) آن دل که او خواهد نژندش
گرت عزت دهد روناز مى کن و گر نه چشم حسرت باز مى کن
مبادا آنکه او کس را کند خوار که خوار او شدن کاریست دشوار
و اگر تو را خواهد به ساحل نجات رساند باد مخالف نیز مخالفت نتواند کرد.و اگر انبارترا آباد خواهد بى باران هم گندم تواند داد.
آنکه او از آسمان باران دهد هم تواند او ز رحمت نان دهد
و التفات آدمى به بعضى از وسائط در نجات و عزت و غناى خود و متوسل به آنهاشدن شبیه است به کسى که: پادشاهى امر به کشتن او فرموده باشد سپس پشیمان شده و کاتب را امر کند که منشور عفو او را نوشته ارسال نماید.و آن شخص بعد از خلاص شدن، زبان به مدح و ثناى کاغذ یا قلم یا کاتب گشاید و گوید که: اگر اینها نبودى مرا نجات میسر نگشتى و کسى که دانست که آنچه بر کاغذ رقم شد از قلم بود و قلم خود مسخر دست کاتب و کاتب را یاراى آن نیست که بى امر پادشاه چیزى نویسد بجز شکر پادشاه نکند و به غیر از ثناى او نگوید و منت بجز از او نپذیرد.
و شکى نیست که جمیع مخلوقات، از ماه و خورشید و آسمان و ستارگان و باد و باران و جماد و حیوان، همگى چون قلم در دست کاتب، و کاتب در خدمت سلطان، مقهور و مسخرند.بلکه این از بابت مثالى است که سزاوار آن است گفته شود: «خاک بر فرق من و تمثیل من » قلم کجاست و کاتب کیست؟
(«و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمى ») (۴۲)
دیده حق بین کو و دل حق شناس کجاست؟ هر گاه مورى در کاغذى که در دست کاتب است و آن را مى نویسد گذر کند از تنگى چشم و خوردى حدقه نمى بیند مگر نیش قلم را که کاغذ را سیاه مى کند و نور بصرش را امتداد نیست که انگشت کاتب و یا دست او را ببیند،چه جاى آنکه خود کاتب را بر خورد، پس چنان تصور مى کند که این همه نقش بدیع از قلم سر مى زند.
و مخفى نماند که مراد از آنچه مذکور شد آن است که: کسى که از مرتبه دویم توحید ترقى نموده مى داند که منشا جمیع آثار و مصدر همه افعال خداوند متعال است و دیگرى منشا هیچ امرى نمى تواند باشد.و این در غیر حرکات و افعال انسان است، زیرا که فى الجمله اختیارى از براى او در افعال و حرکات خود بدیهى، و اجماع و آیات و اخبار (۴۳) در آن صریح است.گو اختیار تام و اقتدار بالاستقلال نباشد بلکه اختیار او در همین امور تکلیفیه و اعمال خیر و شر باشد که حکیم على الاطلاق به جهت مصالحى چند که خود به آنها داناتر است چند روزى زمام اختیار در این امور را به دست خود انسان داده و او را به عالم ابتلا و امتحان فرستاده اند.
«انا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان ». (۴۴)
پس انسان، هم مختار است و هم مجبور، اختیار او در امور تکلیفیه و خیرات و شرور،و اجبار او در غیر اینها از حیات و ممات و عزت و ذلت و بیمارى و صحت و شفا و فقر وغنا و امثال اینهاست.
و ممکن است همین مراد باشد از آنچه در حدیث مشهور وارد شده است که:
«لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین »
یعنى: «از براى انسان نه جبر مطلق است و نه تفویض و اختیار مطلق، بلکه امرى است متوسط میان این دو امر» . (۴۵)
شاید مراد از «امر بین الامرین » ، قدرت و اختیار امکانى بوده باشد، زیرا که انسان اگر چه مختار و قادر باشد و لکن اختیار و قدرتش نیز مانند وجودش خواهد بود. «متاع البیت یشبه صاحب البیت » یعنى: «اسباب خانه به صاحب خانه شبیه است » .و وجود انسان، وجود امکانى است، نه به مثابه وجود صرف است که وجود واجبى باشد، و نه عدم صرف، بلکه وجودى است مشوب به عدم، و عدمى است مشوب به وجود.
پس همچنین قدرت و اختیارى که خداوند در انسان موجود کرده نه اختیار و قدرت صرف مى تواند بود، زیرا که اختیار صرف مختص پروردگار و عین وجود مقدس اوست، پس چگونه مى تواند شد که از براى دیگرى ثابت باشد؟ ! و چون اختیارى از براى انسان ثابت شده پس بى اختیار صرف هم نیست بلکه امرى است میان اختیار مطلق وبى اختیارى محض.
و شاید هم مراد از «امر بین الامرین » ، قدرت و اختیارى باشد که متوسط و بسته به قدرت و اختیار غیر است، زیرا که انسان اگر چه مختار باشد اما اختیار او از دیگرى است و آن دیگرى قادر بر سلب اختیارش در عین اختیار هست.و شکى نیست که چنین اختیارى اگر چه از بى اختیارى بالاتر است و لیکن از اختیار مطلق فروتر مى باشد، و مرجع این وجه نیز به وجه دوم است.
و بدان که ثبوت اختیار به هر یک از این سه معنى از براى انسان منافاتى با اختیار مطلق در جمیع امور از براى خدا ندارد، بلکه همچنان که اختیار مشوب به بى اختیارى فى الجمله از براى انسان ثابت است، اختیار منزه از شایبه بى اختیارى در همان موارد از براى خدا نیزهست «یضل من یشاء و یهدى من یشاء». (۴۶)
و استبعادى نیست در اینکه دو کس را در امرى اختیار باشد، خصوصا با وجوداختلاف در اختیار.و از این معلوم مى شود که در جمیع افعال و احوال، چشم از وسائطپوشیدن و متوسل به صاحب اختیار مطلق شدن منافات با ثبوت نوع اختیارى از براى انسان ندارد، زیرا که اگر چه در بعضى افعال او را فى الجمله اختیارى باشد اما اختیار خدا بیشترو قدرت او کامل تر است.
پس بر هر کس لازم است که در هر امرى که از براى او نوع اختیارى هست به حکم شریعت مقدسه اختیار و قدرت خود را فى الجمله به کار برده و در توفیق و اتمام آن از حضرت آفریدگار استمداد نماید، و در آنچه از تحت قدرت او بیرون است امیدوار به لطف و کرم پروردگار باشد.
فصل: آشنائى با اسرار ملک و ملکوت
بعضى از عرفا (۴۷) گفته اند که خداوند عالم به قدرت کامله خود گویا نمود در حق ارباب دلهاى آگاه و اصحاب مشاهده، هر ذره را که در آسمانها و زمینها موجودند تا اینکه تسبیح و تقدیس ایشان را شنیدند و گواهى ایشان را به انکسار و عجز خود استماع نمودند که به آنها گویا بودند به زبان واقع، که نه عربى است و نه عجمى، نه متضمن بانگ و آواز و نه مشتمل بر حروف و الفاظ است.و آن را نمى توان شنید مگر به گوش هوش و سمع ملکوتى.و این نوع مکالمه که ذرات وجود را با رب قلوب است مناجات نیز گویندو از براى آن نهایت و انجامى نیست، زیرا که منبع آن از دریاى محیط کلام حق است که نهایت ندارد.
«قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربى لنفد البحر قبل ان تنفذ کلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا». (۴۸)
و چون که گفتگوى ایشان از اسرار ملک و ملکوت است و هر کسى محرمیت آنها راندارد بلکه قبور اسرار، سینه آزادگان است و بس، پس به این جهت با هر کسى به تکلم درنیایند بلکه گفتگوى ایشان با خاصان درگاه و محرمان بارگاه است.و ایشان نیز آنچه مى شنوند با دیگران حکایت نکنند.
آرى هرگز دیده اى که محرم اسرار سلطان در مقام افشاى اسرار او بر آید و در کوچه و بازار به آنچه میان او و سلطان گذشته زبان گشاید؟ ! و اگر اظهار اسرار روا بودى محرم اسرار حضرت آفریدگار یعنى رسول مختار - صلى الله علیه و آله و سلم - نهى از افشاء سر وراز نکردى و حیدر کرار را مخصوص به بعضى اسرار نفرمودى و نگفتى:
«لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قلیلا و لبکیتم کثیرا» یعنى: «هرگاه بدانید آنچه را من مى دانم هر آینه کم خواهید خندید و بسیار گریه خواهید کرد» (۴۹) .بلکه آنچه را مى دانست نمى گفت تا کم بخندند و بسیار بگریند.
علاوه بر این آنکه: این اسرار معانى چند هستند که الفاظ «ناسوتیه » (۵۰) و حروف صوتیه طاقت تحمل آنها را ندارند و نمى توان به این قالب در آورد، پس با کسى مى توان گفت که با زبان ملکوتى آشنا باشد.و «ابو حامد غزالى » (۵۱) در این مقام، کلامى ذکر کرده (۵۲) و نسبت به بعضى از عرفا داده و خلاصه آن تقویت طریقه «اشاعره » ، (۵۳) و استناد جمیع اشیاء و افعال و احوال به مبادى عالیه و اثبات است.و والد ماجد حقیر - قدس سره - در «جامع السعادات » (۵۵) آن را نقل کرده اند و در آخر آن اشاره فرموده اند که این کلام وامثال آن ناقص و قاصر، و ثبوت نوع اختیارى از براى انسان در افعال و حرکات خودبدیهى و ظاهر است.همچنان که ضرورى شریعت مقدسه و نص آیات و اخبار کثیره است.و اولى، اعراض و سکوت از امثال این کلمات و متابعت طریقه شرع مستطاب است. (۵۶)
و چون چندان فایده اى بر نقل آن مترتب نبود بلکه ذکر آن موجب شبهات فاسده از براى کسانى که در فهم رد آن قاصرند مى شد در این کتاب متعرض آن نشدیم.
پى نوشتها:
________________________________________
۱. اکمه به معنى: کور مادرزاد، و ابرص به معنى: پیسى است.
۲. بحار الانوار، ج ۱۴، ص ۳۲۳، ح ۳۶.
۳. معترف، اقرار کننده.
۴. کافى، ج ۲، ص ۳۹۹
۵. باعث و موجب.
۶. بیشتر دخالت دارد.
۷. کیمیا، جسمى که اگر به مس زنند آن را طلا مى کند.
۸. طلاى سرخ.
۹. بحار الانوار، ج ۸۲، ص ۱۳۷، ح ۲۲.
۱۰. کنز العمال، ج ۳، ص ۴۳۷، خ ۷۳۳۱.
۱۱. حقایق فیض، ص ۱۹۵
۱۲. کافى، ج ۲، ص ۵۷، ح ۳.
۱۳. جمع زخرف - زر و زیور دنیاى موقت.
۱۴. مصباح الشریعه، باب یقین، ص ۴۷۲
۱۵. کافى، ج ۲، ص ۵۷، ح ۱.
۱۶. کافى، ج ۲، ص ۵۹، ح ۹. (از امام هشتم - علیه السلام - )
۱۷. «دهشت » ، آن است که نور حق بر قلب سالک بتابد و او را از خود فانى کند.فرهنگ معارف اسلامى، ج ۲،ص ۸۷۰.و منازل السائرین، ص ۱۶۳.
۱۸. در اصطلاح عرفانى «هیبت » ، عبارت از مشاهده جلال خدا در قلب است.فرهنگ مصطلحات عرفانى ص ۴۹۹.
۱۹. در عرفان: مقام تنهائى و عدم استیناس را وحشت نامند.مدرک سابق، ص ۴۸۵.
۲۰. بیم و هراسى که از معرفت جلال و عظمت خداوند متعال دست مى دهد.رک: مصطلحات عرفانى ص ۱۹۲.
و فرهنگ معارف اسلامى، ج ۲، ص ۸۰۱.
۲۱. حزن شدید.
۲۲. توجه بى حد به جلال و جمال خداوندى.
۲۳. مملو
۲۴. بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۱۷۹، ح ۴۵.
۲۵. ذعلب یمانى از اصحاب امیر المؤمنین - علیه السلام - بود و مرحوم مامقانى او را فرد خوب مى داند، ولى محقق تسترى مى گوید: او آدم درستى نیست، و دلیلى هم بر مدعاى خود اقامه نموده. (رک: تنقیح المقال، ج ۱،ص ۴۲۱.و قاموس الرجال، ج ۴، ص ۹۱، ط قدیم) .
۲۶. توحید صدوق، ص ۳۰۵.بحار الانوار، ج ۴، ص ۲۷، ح ۲ و ج ۱۰، ص ۱۱۸.
۲۷. ظاهرا این جمله نقل به معناى کلام حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - است که در پاسخ ذعلب فرمود:
«و لکن راته القلوب بحقائق الایمان » .یعنى: «با چشم هاى سر او را نمى توان دید ولیکن دلها با حقیقت ایمان او رامى بینند» .ولى آنچه تفحص نمودیم جمله «راى قلبى ربى » را در جوامع روائى نیافتیم، فقط در باره حضرت رسول اکرم - صلى الله علیه و آله و سلم - جمله «نعم راه بقلبه » نقل شده است. (رک: توحید صدوق، ص ۱۱۶، ح ۱۷.و بحار الانوار،ج ۴، ص ۵۴، ح ۳۲ و ۳۴) .
۲۸. اتحاد عاقل و معقول، و عالم و معلوم، از مسائل مهم فلسفى است که مورد اختلاف آراء و انظار فلاسفه قرارگرفته و در دو مورد، توجه فلاسفه را به خود جلب کرده است: یکى در کیفیت وجود ذهنى و اینکه موجودات چگونه و به ترتیب در اذهان حاصل مى شود. و دیگر در مورد علم خداوند به اشیاء و موجودات جزئیه که در معرض تغییر و تبدلند.رک: مصطلحات فلسفى ملا صدرا، ص ۷.و فرهنگ معارف اسلامى، ج ۱، ص ۴۶.
۲۹. قطره و چکه.
۳۰. چگونه مى توانى با چشم آلوده به دیدن بیگانه، رخسار لیلا را ببینى و حال آنکه آن را با سیلاب اشگ شستشو نداده اى! .و چگونه مى خواهى از شنیدن نام لیلا لذت ببرى و حال آنکه سخن بیگانگان در گوش تو طنین انداز است.
۳۱. جمع شائبه به معناى شک و گمان
۳۲. اشاره است به آیه ۷۲ احزاب (سوره ۳۳) .
۳۳. بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۵۹، ح ۳۹.
۳۴. بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۱۳۳، بدون لفظ «یمجسانه » .
۳۵. صادر.
۳۶. یوسف، (سوره ۱۲)، آیه ۱۰۶
۳۷. پوست پوست.
۳۸. مغز
۳۹. فراموش.
۴۰. همتا.
۴۱. اندوهگین، پژمرده
۴۲. یعنى: «این تو نبودى (اى پیامبر! که خاک و ریگ به صورت آنها) پاشیدى، بلکه خدا پاشید» .انفال،(سوره ۸)، آیه ۱۷.
۴۳. ر ک: اصول کافى، ج ۱، ص ۱۶۰ (باب الاستطاعة) .و مرآت العقول، ج ۲، ص ۲۱۳.و شرح مولى صالح،ج ۵، ص ۴۷.و شرح ملاصدرا، ص ۴۱۸.
۴۴. یعنى: «ما امانت (تعهد، تکلیف، مسئولیت و ولایت الهیه) را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم آنهااز حمل آن ابا، و اظهار ناتوانى کردند و از آن هراس داشتند، اما انسان آن را بر دوش کشید» .احزاب، (سوره ۳۳)، آیه ۷۲. (جهت اطلاع بیشتر از معناى «امانت » ، رجوع شود به: تفسیر نمونه، ج ۱۷، ص ۴۵۲.و المیزان، ج ۱۶، ص ۳۷۰) .
۴۵. بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۳۵۴.و اصول کافى، ج ۱، ص ۱۶۰، ح ۱۳.و توحید صدوق، ص ۳۶۲
۴۶. یعنى: خدا هرکس را بخواهد (و مستحق ببیند) گمراه و هر کس را بخواهد (و لایق داند) هدایت مى کند.
نحل، (سوره ۱۶)، آیه ۹۳.و فاطر، (سوره ۳۵)، آیه ۸.
۴۷. مراد ابو حامد غزالى است.رک: احیاء العلوم، ج ۴، ص ۲۱۴.
۴۸. یعنى: اى رسول بگو که اگر دریا براى نوشتن کلمات پروردگار من مرکب شود، پیش از آن که کلمات الهى پایان یابد، دریا خشک خواهد شد هر چند دریائى دیگر باز ضمیمه آن کنند.کهف، (سوره ۱۸)، آیه ۱۰۹.
۴۹. تفسیر نور الثقلین، ج ۲، ص ۲۴۹.و مجمع البیان، ج ۳، ص ۵۶.
۵۰. الفاظ مربوط به عالم ماده و جهان جسمانى. (رک: رساله لب اللباب حسینى تهرانى، ص ۴۴)
۵۱. او محمد بن محمد بن محمد بن طاوس احمد غزالى طوسى، مؤلف کتاب احیاء العلوم است.و از فقهاى شافعیه و اشعرى مذهب بوده است که در سال ۵۰۵ ه - ق از دنیا رفته است.مرحوم محقق خوانسارى تحقیقات مفصل و جالبى در رابطه با مذهب وى به عمل آورده.رک: روضات الجنات، ج ۸، ص ۳.و محدث قمى - ره - دررابطه با بعضى از مطالب غیر صحیح کتاب احیاء العلوم، مطالب ارزنده دارد.رک: الکنى و الالقاب، ج ۲، ص ۴۵۱.
۵۲. رک: احیاء العلوم، ج ۴، ص ۱۱۴، ط مصر.
۵۳. اشاعره پیروان مکتب کلامى ابو الحسن على بن اسماعیل اشعرى هستند که در سال ۲۶۰ ه تولد یافت و در سال ۳۲۴ از دنیا رفت. (جهت اطلاع بیشتر از عقائد آنان رک: فرهنگ فرق اسلامى، ص ۵۴.و ملل و نحل شهرستانى، ط بیروت، ج ۱، ص ۹۴.
۵۴. مجبره (جبریه) : کسانى هستند که تمام افعال بندگان را به خداى تعالى نسبت مى دهند، و براى بندگان اوهیچگونه اختیارى قائل نیستند، و داراى فرقه هاى متعدد هستند.فرهنگ فرق اسلامى، ص ۱۳۶.جهت اطلاع بیشتر مراجعه شود به: الالهیات، ج ۱، ص ۶۱۱.
۵۵. جامع السعادات، ج ۱، ص ۱۳۵.
۵۶. جامع السعادات، ج ۱، ص ۱۳۹- ۱۴۱.
صفت چهارم: خواطر نفسانى و وساوس شیطانى
و تفصیل کلام در این صفت و علاج آن و ضد آن و آنچه متعلق به اینها است درچند فصل بیان مى شود:
فصل: بدان که دل آدمى هرگز خالى از فکر و خیالى نمى باشد بلکه پیوسته محل خطور خواطر و ورود خیالات و افکار است، اگر چه گاه است که آن کس ملتفت نیست به آنچه در خواطر او مى گذرد.و در این خصوص دل مانند نشانه اى است که از اطراف و جوانب، تیرها به آن افکنند.یا حوضى که آب از نهرهاى بسیار بر آن جارى باشد.یاخانه اى است که درهاى بى شمار داشته باشد و از آنها اشخاص مختلفه داخل آنجاشوند یا آئینه اى که در مکانى منصوب باشد و صورتهاى بى حد از «محاذى » (۱) آن بگذرد.
پس دل که لطیفه اى است از لطایف الهیه پیوسته معرکه تاختن خیالات و جولانگاه افکار است تا قطع علاقه نفس از بدن شود و از گزند مار و عقرب طبع فارغ شود.وچون هر فکر و خیالى را سببى و منشاى ضرور است، پس منشا خیالات ردیه و افکارباطله، شیطان، و باعث خواطر محموده و افکار حسنه، ملک است.
و اشاره به این است آنچه سید رسل - صلى الله علیه و آله - فرمودند که: «فى القلب لمتان لمة من الملک ایعاد بالخیر و تصدیق بالحق و لمة من الشیطان ایعاد بالشر و تکذیب بالحق » یعنى: «در دل آدمى دو نوع از افکار و خواطر وارد مى شود یکى از جانب ملک، و آن افکارى است که مشتمل است بر عزم بر امور خیر، و اراده آنها و تصدیق امورحقه واقعیه.و دیگرى از جانب شیطان، و آن خواطرى است که متضمن عزم بر امور شرو تکذیب به امور حقه است » . (۲)
افکارى که دل را مشغول مى کند
و مخفى نماند که آنچه به خاطر آدمى مى گذرد و افکارى که دل او را مشغول مى کند دو قسم اند:
اول: افکارى که محرک آدمى بر عملى، و موجب رغبت بر آن عمل، و اراده آن فعل مى شود.و آن بر دو قسم است: زیرا که آن فعلى که محرک آدمى بر به جا آوردن آن مى شود یا فعل خیر است یا فعل بد.
دوم: افکارى که محرک بر فعلى و مبدا عملى نیستند بلکه محض خیال و مجردفکر و تصور است، اگر چه به واسطه آنها نفس را صفائى یا کدورتى حاصل شود که باعث بعضى افعال خیر یا شر گردد.و آن نیز بر دو قسم است:
اول: خیالات محموده و افکار نافعه.و تفصیل آنها مذکور خواهد شد.
دوم: افکار فاسده و آمال کاذبه.و از براى آن انواع بسیار است، مانند: آرزو کردن،یعنى تمناى چیزهائى کردن که به وجود نمى آید.و تصور آنها را کردن مانند اینکه: دردل بگذرانند که کاش فلان کار را نکرده بودم یا فلان کار را کرده بودم.و کاش فلان طفل من نمرده بود و حال بزرگ شده معین و یاور من بود.و کاش فلان چیز را خریده بودم یا فروخته بودم، و امثال اینها.و مثل متذکر شدن احوالى که از براى او حاصل شده است و به آن شادى کردن یا غمناک شدن، مانند: خیال فلان لذتى که از براى او اتفاق افتاده.یا غلبه اى که در فلان روز بر اقران و امثال کرده.یا عزتى که بالفعل از براى او هست.یا المى که در روزى به او رسیده.یا ناخوشى که حال دارد.یا اختلالى که در امرمعاش او هست.و از این قبیل است تصور کردن اموال نفیسه اى که دارد، از مساکن واملاک و دکاکین و باغات و اسبان و اشتران و جواهر و نقود، و به آن ملتذ شدن.یامتذکر شدن چیزهائى را که ندارد و به آن غمناک گشتن و نحو اینها. و مانند تصورنمودن محاسبه دکان و بازار و شریک و یار و جواب خصماء و برطرف کردن دشمنان به عذابهاى گوناگون، بدون اینکه این فکر و خیال منشا اثرى باشد یا فایده اى بر آن مترتب باشد.
و گاه است خصمى از براى او نیست و گفتگوئى با یکدیگر ندارند بلکه محض خیال و فکر است، مانند: تصور کردن حالات و امورى که هرگز تحقق آنها در نظر آن شخص نیست و مى داند که به وجود نمى آید و تمنا و آرزوى آن را نیز نمى کند بلکه به مجرد تصویر آن، لذت خیالى مى برد.مانند اینکه خیال نبوت و پیغمبرى مى کند و درذهن خود قواعد و احکامى قرار مى دهد و وصى و خلیفه از براى خود تعیین مى کند.یاگدائى هشتاد سال تصور سلطنت و پادشاهى و تسخیر ربع مسکون را مى نماید، و هرمملکتى را به وضعى خاص مسخر مى نماید، و امراء و حکام نصب مى سازد و قرون بى شمار و سالهاى بسیار سرورى مى کند.
و از جمله آنها است فال بد زدن - که آن را تطیر گویند - و به بعضى از امور اتفاقیه دل را بد کردن و آن را علامت حدوث بعضى مکاره دانستن.
و گاه باشد که به این حال به حدى مى رسد که آدمى در نزد خود بعضى امور را دلیل وقوع مکروهى بر خود قرار مى دهد و به حدوث آن امر به غایت مضطرب و مشوش مى شود، اگر چه آن امر مطلقا در زبان مردم مشهور به این نباشد.
و بسا باشد که در قوه واهمه، خباثت و ردائتى حاصل شود که در اغلب اوقات تصور وقوع مکروهات، و خیال حدوث مصائب و آلام از براى خود مى کند، و هیچ ذهن او ملتفت خیال امورى که موجب فرح و سرور گردد نمى شود، مثل تصور کردن مردن اولاد و عیال، و تلف اموال، و ابتلاء به انواع بیمارى، و گرفتارى به ذلت وخوارى، و غالب شدن دشمنان و رسیدن اذیت به او از دیگران.
و گاه باشد که بدون سبب، نوع اعتقادى به وقوع این نوع امور مى کند که غم و اندوه از براى او هم مى رسد.و بسیار مى شود که منشا این نوع، اختلالى است که در دماغ حاصل مى شود.
و از جمله افکار فاسده وسوسه در عقاید است، به حدى که مؤدى به شک نمى شود ومنجر به شبهه نمى گردد، بلکه مجرد حدیث نفس باشد، و الا موجب خروج از ایمان مى گردد و قادح در یقین مى گردد و داخل در یکى از صفاتى که قبلا گذشت مى شود.
فصل: اقسام الهام و وسوسه و علامات آنها
از آنچه مذکور شد معلوم شد که کلیه خواطر نفسانیه و خیالات قلبیه بر چهارقسم اند.و از اینها دو قسم که افکار محرکه بر عمل خیر، و خیالات محموده باشد را «الهام » گویند.و دو قسم دیگر که افکار محرکه بر عمل شر و افکار ردیه باشد را «وسوسه » گویند.و بعضى الهام و وسوسه را تخصیص به افکار محرکه مى دهند و «على اى حال » دو قسم وسواس، اثر خناس شیطان، و دو قسم الهام، از فیض ملائکه کرام است.
و نفس آدمى در ابتداى امر قابلیت هر دو اثر را على السواء دارد و هیچ یک بردیگرى رجحان ندارد.بلکه ظهور اثر هر کدام در آنجا به واسطه امور خارجیه ازمتابعت هوس و هوا، یا ملازمت ورع و تقوى مى شود.پس هر وقت که آدمى میل به مقتضاى شهوتى یا غضبى نمود شیطان فرصت مى کند و لشکر او داخل خانه دل مى شوند و انواع آثار خود را که وساوس و افکار ردیه باشد در آنجا به ظهورمى رسانند.
و هرگاه دل متوجه ذکر خدا و نفس مایل به ورع و تقوى شد مجال شیطان تنگ مى گردد، و از مملکت دل بیرون مى رود، و جنود ملائکه در آنجا مى آیند، و فیوضات ایشان از الهامات و خیالات محموده در آنجا پیدا مى شود.
و پیوسته این دو لشکر در آمد و شد و گیر و دار هستند.گاهى ساحت دل منزل لشکرخیریت اثر فرشتگان، و زمانى محل جولانگاه سپاه روسیاه شیاطین و دیوان باشد، تاآنکه به امداد و معاونت امور خارجیه، یکى از این دو سپاه را غلبه و قوت حاصل شودو مملکت نفس را تسخیر نماید، و آن را وطن خود نموده، در آنجا رحل اقامت بیفکند.در این هنگام راه آمد و شد از یکدیگر بسته مى شود و مجال دخول و خروج در آنجا نمى یابد مگر گاهى به طریق عبور در نهایت تعجیل از آنجا بگذرد.
پس اگر هوا و هوس و غضب و شهوت امداد نمایند، لشکر شیطان غالب مى شود وخانه دل منزلگاه ایشان مى گردد و در آنجا آشیانه مى سازند، هر زاویه از زوایاى دل،منزل شیطانى، و در آنجا ساز و نوائى.و هر گوشه جاى ابلیسى، و در آن خیالى و هوائى پیدا مى شود.
و اگر قوه عاقله امداد نمود و ورع و تقوى اعانت کرد، سپاه ملک غالب مى شوند وشهرستان دل را فرو مى گیرند و در آنجا نزول اجلال مى نمایند و هر لحظه از ایشان نورى تازه، و هر ساعت فیضى بى اندازه به آنجا مى رسد.
و لکن اگر دلها را لشکر شیطان مسخر نموده و مالک شد هر نوع تصرفى که مى خواهند در آنجا مى کنند.و آن را به «اودیه » (۳) وساوس مى افکنند.
و سر در این آن است که غالب ماده خلقت و قوه واهمه و غضبیه و شهویه که درانسان موجود هستند و از سرهنگان و کارفرمایان مملکت بدن اند از آتش است و شیطان نیز از آتش صرف مخلوق است، پس علاقه مناسبت میان این سه سرهنگ مملکت ومیان شیطان لعین مستحکم است.
و به جهت این مناسبت و قرابت، این سه را میل به تسلط شیطان بیشتر، و متابعت آن را راغب ترند.به آسانى تن به اطاعت دیگرى در مى دهند.و به ملاحظه قرابت و نسبت،از اطراف و جوانب لشکر شیطان را راه مى دهند و راهنمائى ایشان مى کنند.
و از این جهت است که حضرت رسول - صلى الله علیه و آله - فرمودند که:
«شیطان جارى مجراى خون است در بدن آدمى، و از جمیع راهها داخل مى شود» . (۴)
و معذلک چون که شیطان از آتش است و آتش به هر جا که افتاد زود جاى خود رامى گشاید و به اندک مایه اى که یافت در هایت سرعت توالد و تناسل مى کند، و ازاطراف و جوانب آن، آتشهاى دیگر پیدا مى شود، پس به مجرد اینکه اندک راهى درخانه دل یافت جاى خود را وسیع مى کند و متواتر و پى درپى توالد و تناسل مى کند وهر نسلى از آن هم دفعتا نسلى دیگر از آن به هم مى رسد و همچنین الى غیر النهایه.
همچنان که مشاهده مى شود هرگاه آدمى دل را به خیال فاسدى داد شعب و راه ها به خیال او مى رسد.و از خیال معصیتى، فکر چندین معاصى دیگر متولد مى شود، و هرگزبه جائى منتهى نمى شود.
و علاوه بر همه اینها آنکه هر یک از ملکات و اخلاق و حالات حکم درى دارد به خانه دل و راهى به مملکت نفس، پس آنچه از اخلاق فاضله و ملکات حسنه و حالات سنیه است درى است که ملائکه از آن داخل مى شوند.و هر صفت رذیله و خلق بدى راهى است که شیاطین از آن به ملک بدن مى آیند.
و دانستى که اخلاق حسنه حکم وسط و میان را دارند، و صفات رذیله حکم اطراف و جوانب را دارند.و میان وسط هر چیزى یکى بیشتر نیست اما اطراف و جوانب بى حدو نهایت اند.
و همچنین هر یک از اخلاق حسنه راهى هستند به مقصود، و راه به هر منزلى یکى است و بیراهه از حد و حصر متجاوز است.پس درهایى که معبر شیطان است از حساب بیرون، و درى که راه ملک است منحصر در یکى است.و لشکرى که راه آن بیشتر، غلبه آن بیشتر و آسان تر است.و نیز بر این مطلب هم در قرآن تصریح شده که مى فرماید:
«و ان هذا صراطى مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله »
یعنى: «این یک راه راست است به سوى من، پس آن را متابعت کنید و راههاى متعدد را متابعت نکنید تا شما را از راه حق جدا نکند» . (۵)
و از این جهت است که خداوند - سبحانه - از زبان شیطان لعین حکایت مى کند:
«لاقعدن لهم صراطک المستقیم ثم لاتینهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم »
یعنى: «ایشان را از راه راست تو باز مى دارم و از پیش رو و پس و راست و چپ ایشان در مى آیم » . (۶)
و به این سبب روزى حضرت نبوى - صلى الله علیه و آله - از براى اصحاب یک خطکشیدند و فرمودند: این راه خداست.و بعد از آن خطوط بسیار کشیدند از چپ وراست و فرمودند: اینها راههائى هستند که به هر راهى شیطانى نشسته و آدمى را به خودمى خواند. (۷)
هر طرف غول نواخوان جرس جنبانى ست در ره عشق به هر زمزمه از راه مروو با وجود همه اینها، چونکه فهمیدن راه راست مشکل و محتاج به راهنمائى حاذق است، به خلاف راههاى باطل که بر همه کس روشن و واضح است و مع ذلک میل نفس به باطل اسهل و آسان تر است، و انقیاد آن از براى حق صعب است.پس درى که از آن فرشتگان داخل مى شوند مسدود و بسته و درهاى شیطان مفتوح است، پس مسکین فرزند آدم که باید این درهاى گشاده واضح را سد، و یک در پنهان بسته را بگشاید.
صد هزاران دام و دانه است اى خدا ما چو مرغان حریص و بینوا
و به این اطمینان شیطان گفت:
«فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین »
یعنى: «قسم به عزت تو که همه فرزندان آدم را گمراه خواهم نمود مگربندگان مخلص تو را» . (۸)
علاوه بر اینها آنکه، این ملعون بسا باشد که تلبیس کند و راه حق و باطل را مشتبه نماید و لشکر خود را به لباس ملک ملبس سازد و آدمى را به نوعى به مهلکه افکند که متفطن به آنها نشود.
فصل: مضرات وساوس شیطانى و خواطر نفسانى
چونکه وساوس شیطانیه و خواطر نفسانیه را شناختى و اقسام و علامات و اسباب آن را دانستى، بدان که ضرر آن عظیم و عاقبت آن وخیم است، و این حالت از جمله مهلکات عظیمه و حالات رذیله است، و دل را باعث تیرگى و ظلمت، و نفس را موجب افسردگى و کدورت، مانع وصول به سعادت، و مضیع روزگار و اوقات است.چگونه چنین نباشد و حال اینکه سرمایه تحصیل نجات عمر، و آلت تجارت بندگان دل ایشان است.
پس هر نفسى که بنده دل را به غفلت و بطالت مصروف و از یاد خدا و تحصیل انس به او، یا از فکرى که موجب زیادتى معرفتى و کسب محبت او باشد بازمانده مغبون، وبضاعت خود را به حیف داده.و آن در صورتى است که فکر و وسواس آن در امورمباحات باشد و اغلب مردمان چنین نیستند بلکه فکر ایشان در پیدا نمودن راههاى مکرو حیله و شیطنت و خدعه و کیفیت وصول به شهوات و نیل لذات و پیوسته در باطن مشغول منازعه با خصمان و دفع دشمنان بلکه بسیار مى شود که فرض مخالفت وعداوت دوستان خود را نموده و در دل مشغول تنبیه و مواخذه و جواب ایشان مى گردندو روز شب خود را صرف مى کنند در خیالاتى که دل را سیاه و دین و دنیا را تباه مى کندو جمیع اقسام خیالات ردیه و افکار فاسده خواه در مباح و خواه در غیر آن مشترک انددر احداث ظلمت در دل و کدورت در نفس و تضییع وقت و ابطال عمر ولیکن درمعصیت بودن و مترتب شدن عذاب بر آنها متفاوت اند.
پس آنچه تخیل امور مباحه و تفکر در آنها باشد مطلقا گناهى بر آنها مترتب نمى شود و اما در امور غیر مشروعه پس اگر مجرد تخیل و خطور در دل بى اختیار بوده باشد باز مؤاخذه و عقابى بر آن نیست زیرا که تکلیف به امرى که از تحت اختیار بیرون است جایز نیست و اگر به قصد باشد و دل را به اختیار مشغول امر مباحى نماید پس اگرخیال اراده آن فعل باشد در دل عازم و مصمم بر بجا آوردن آن شود یا اینکه در دل تاسف خورد بر اینکه چرا فلان معصیت را که در فلان وقت میسر شد نکردم و خیال پشیمانى و ندامت از آن کند عاصى و گناهکار و مستحق مؤاخذه و عقاب خواهد بوداگر چه آن فعل را که مصمم بر آن شده به جهت مانعى که رو دهد نکند.
بلى اگر مصمم شود بر آن ولیکن از خوف خدا ترک کند معصیتى نخواهد داشت بلکه بر آن ترک ثواب خواهد داشت و از براى او حسنه نوشته خواهد شد و اگر خیال اراده فعلى یا تاسف ترک آن نباشد بلکه به اختیار خود را بر تصور امر غیر مشروعى بدارد که مطلقا اراده آن را ندارد بلکه گاه است مى داند که مستحق نخواهد شد چون خیال سلطنت و «نهب » (۹) و غارت از براى کسانى که در حق آنها متصور نیست ظاهر آن است که در این هم معصیتى نباشد و این تفصیل موافق و مقتضاى جمع میان آیات واخبار مختلفه اى است که در خصوص قصد معصیت وارد شده است.
فصل: معالجه امراض نفسانى
چون مضرات این صفت مهلکه را دانستى و یافتى که آن از جمله مهلکات و باعث نکال (۱۰) و وبال و خسران مال است پس لازم است که در صدد معالجه آن برآئى و نفس خود را از چنک آن برهانى.پس اگر خیال وسوسه در فعل معصیتى و قصد گناهى باشدتامل کنى در سوء خاتمه امور و وخامت عاقبت عصیان در دنیا و آخرت و حقوق پروردگار را بر خود یاد آورى و پاداش اعمال را از ثواب و عقاب در نظر آورى وملاحظه کنى که نگاهداشتن خود از آنچه ابلیس ترا بدان وسوسه مى کند و صبر بر آن به مراتب آسان تر است از تحمل عذاب الهى و سوختن در آتشى که اگر شراره اى از آن به زمین افتد اثرى از آن نگذارد و نبات و جمادات را درهم سوزد و چون این امور رامتذکر شدى و به نور معرفت و ایمان و حقیقت آنها را یقین دانى باشد که شیطان دست ازتو بدارد و از وسوسه باز ایستد و چنانچه از اینها معالجه نشود معالجه آن به فکر و ذکر ومجاهده در ترک شهوات و هواهاى نفسانیه باید کرد چنانچه مذکور مى شود.و اگر آن خیالات باعث معاصى و قصد گناهى نباشد بلکه افکار ردیه و امانى کاذبه (۱۱) باشد که بدون قصد فعل بلکه بى اختیار به دل گذرد پس خلاصى از آنها بالکلیه در نهایت اشکال بلکه اطباء نفوس اعتراف کرده اند که آن داء عضال (۱۲) است و دفع آن بالمره متعسر بلکه بعضى آن را متعذر شمرده اند و حق آن است اگر چه دفع آنها بالمره صعوبت دارد لیکن ممکن است.و آنچه از حضرت رسول - صلى الله علیه و آله - مروى است که هر که دو رکعت نماز کند در آنها هیچ چیزى از خواطر نفسانیه به خاطر نگذراند گناهان گذشته و آینده اوآمرزیده مى شود (۱۳) بر این شاهد است و سر در صعوبت معالجه این آن است همچنان که در اخبار نبویه وارد است از براى هر کسى شیطانى (۱۴) و خلقت شیطان از آتش صرف است که لحظه اى ساکن نمى تواند شد بلکه همیشه در شعله کشیدن و حرکت است.و دانستى که غالب ماده قوه واهمه و غضبیه و شهویه نیز از آتش است و به این سبب قرابت میان آنها و شیطان متحقق و به این جهت آن را بر اینها تسلط حاصل و اینها به متابعت وپیروى آن مایلند و به جهت آتش مزاجى این سه قوه اینها نیز دایم در هیجان وحرکت اند اگر چه تحرک آنها به جهت آنکه مخلوط به غیر آتش نیز هستند از شیطان کمتر همچنانکه حرکت شهویه نیز از غضبیه و غضبیه از واهمه کمتر است.پس شیطان پیوسته در عروق بنى آدم در حرکت و هیجان و همیشه این قوه را به وسوسه در حرکت مى آورد در آنها جولان مى کند و ساعتى از حرکت و وسوسه نمى ایستد زیرا که ایستادن آن و قطع اثر آن نمى شود مگر اینکه مطیع و منقاد آدمى گردد و در نزد او ذلیل وخاضع شود و از وسوسه او بایستد و چگونه آن ملعون مطیع و ذلیل اولاد آدم مى شود وحال اینکه با وجود امر صریح الهى به سجده پدر بزرگوار ایشان که گل او به ید قدرت الهى مخمر لعت خلافت الهیه را در برداشت تن در نداد و تکبر و گردن کشى کرد وگفت:
«خلقتنى من نار و خلقته من طین » (۱۵)
مرا از آتش روشن و آدم را از خاک تیره خلق کردى چگونه سر به او فرود آورم و در پیش او ذلیل شوم و قسم به عزت الهیه یاد نمودکه در صدد اغوا و گمراهى همه بر آید. (۱۶)
پس چگونه مى شود که دست از وسوسه بدارد ولحظه اى انسان مسکین را فارغ گذارد مگر کسانى که ریشه علایق دنیویه را از زمین دل کنده و آستین همت بر کون و مکان افشانده و به غیر از یک فکر همه هموم را از دل خودبیرون کرده، خانه دل را به یاد خدا سپرده باشد، که آن لعین در آنجا راه نیابد.و این کسان از جمله بندگان مخلص هستند که آن ملعون آنها را استثناء کرده و گفته:
«الا عبادک منهم المخلصین ». (۱۷)
غفلت از خدا سبب وسوسه شیطان
پس اى جان برادر! از این دشمن مطمئن مشو و گمان مکن که دلى از دست آن فارغ است، بلکه مانند خون در بدن انسان جارى و سیال، و همه آن را، مانند هوا در قدح فروگرفته.و اگر خواهى قدحى را از هوا خالى نمایى نمى توانى تا آن را از چیز دیگر پر نسازى، بلکه قدر که از آب مثلا پر گردد از هوا خالى مى شود.پس ظرف دل نیز چنین است اگر آن را مشغول به یاد خدا و فکر امرى از امور دینیه کردى ممکن است که آمدو شد شیطان لعین از آن کم شود و الا هر لحظه که از خدا غافل ماند در آن دم شیطان باوسوسه اش در آنجا حاضر مى شود، همچنان که خداوند متعال در کتاب کریم تصریح به آن فرموده که:
«و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا فهو له قرین ». (۱۸)
یعنى: «هر که از یادخداوند رحمن باز مى ماند برانگیزانیم شیطان را که قرین و همنشین او باشد» .
و رسول خدا - صلى الله علیه و آله - فرمود:
«ان الله یبغض الشاب الفارغ » . (۱۹)
یعنى:
«خداوند دشمن دارد جوانى را که بیکار باشد» .
زیرا که کسى که مشغول عمل مباحى نباشد که دل او را مشغول سازد لا محاله شیطان فرصت نموده داخل خانه دلش مى گردد و در آنجا آشیانه مى سازد و توالد و تناسل مى کند و از اجتماع نسل او نیز نسلهاى دیگر متولد و همچنین الى غیر النهایه.
پس علاج نیست در دفع وساوس شیطانیه و خواطر نفسانیه مگر قطع همه علایق ظاهریه و باطنیه، و ترک جاه و مال و اهل و عیال، و فرار از یار و رفیق و دوست وشفیق، و در کنج تنهائى نشستن و در به روى آشنا و بیگانه بستن، و همه هموم را یکى کردن.و همین هم کفایت نمى کند، تا آدمى را بصیرتى حاصل نباشد و قوه فکر در آثارعجایب صنع رب العالمین نداشته باشد و در باطن سیر در ملکوت آسمان و زمین نتواندکرد تا اینکه به اشتغال به این افکار، دل را از دست شیطان نابکار خلاص سازد.و کسى که این بصیرت و قوه از براى او نباشد باید خود را مشغول سازد و بعد از قطع علایق وگوشه نشینى به اوراد و اذکار و مناجات با پروردگار و نماز و دعا و عبادت و تلاوت قرآن با حضور قلب، زیرا که ذکر ظاهرى را بى حضور قلب در دل اثرى نیست.
و از آنچه مذکور شد ظاهر شد که اگر علاج قطع وساوس و خواطر بالمره ممکن باشد نمى شود مگر با به جا آوردن سه امر:
اول آنکه: راههاى عظیمه شیطان را در دل که رؤوس صفات ذمیمه، و اصول ملکات رذیله است سد کند، مانند شهوت و غضب و حرص و حسد و عداوت و عجب و کبر وطمع و بخل و جبن و محبت دنیاى دنیه و بیم فقر و فاقه و عصبیت و بد دلى به خدا وخلق و نحو اینها.که هر یک از اینها درى هست وسیع از براى شیطان که چون آن رامفتوح دید داخل دل مى شود و مشغول وسوسه مى گردد.و بعد از سد آنها راهى نخواهد یافت مگر گاهى بر سبیل گذار و عبور، از راههاى خفیه داخل شود.
دوم: گشودن درهاى ملک که اضداد صفات مذکوره است، از اخلاق فاضله واوصاف شریفه، و ملازمت ورع و طاعت و مواظبت بر تقوى و عبادت.
سوم: اشتغال به ذکر خداوند منان در دل و زبان چون که بعد از سد ابواب عظیمه شیطان، اگر چه سلطنت و تصرفات ظاهره از مملکت دل تمام مى شود و لیکن از راههاى پنهانى گاه گاه بر سبیل گذار و عبور از آنجا مى گذرد.و چنانچه به یاد خدا دفع آن رانکنى گاه باشد که به تدریج راهى وسیع به جهت خود پیدا و در بعضى از زوایاى دل ماوى و مسکن کند.و از براى ذکر خدا در دل و خود را بر آن داشتن اگر چه مدخلیت بسیارى است در دفع خواطر و رفع وساوس، و لیکن هر گاه سد راه شیطان نشده باشد واخلاق ذمیمه و علایق دنیویه را از خود دفع نکرده باشد چندان فایده اى بر آن مترتب نمى شود، بلکه هر چه به یاد خدا دفع آن مى شود زیاده از آن داخل مى شود، مانندحوضى عظیم که از نهرهاى عظیم آبى متعفن داخل آن شود و با ظرفى، آب آن رابیرون ریزى، زیرا تا سد راه نکنى منع آب را نتوانى کرد و آنچه از ظرفى بیرون ریزى اضعاف آن از نهرها وارد مى شود تا حوض را از آب متعفن مملو سازد.
و شیطان را تشبیه کرده اند به سگى گرسنه، و صفات ذمیمه را به غذاهاى سگ، ازگوشت و نان و امثال آن، و ذکر خدا را به راندن سگ از دست و زبان.و مادامى که غذاحاضر است سگ از دنبال تو دست بر نمى دارد و اگر به راندن قدمى پس رود باز برمى گردد.
و همچنین شیطان شباهت به مرض دارد، و صفات رذیله چون اخلاط فاسده، و ذکر،مانند غذاهاى مقویه است و غذاهاى مقوى وقتى بدن را نافع و مرض را دافع است که ازاخلاط پاک باشد.
پس فایده ذکر هنگامى ظاهر مى گردد که دل از شوایب هوس و هوا پاک و از انوارورع و تقوى تابناک باشد.همچنان که خدا مى فرماید:
«ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون ». (۲۰)
یعنى:
«کسانى که متقى و پرهیزکارند هرگاه برسد ایشان را وسوسه اى از شیطان هشیار و متذکرخدا مى شوند، پس به واسطه تذکر، دیده بصیرت ایشان بینا و از چنگ وساوس رهامى گردند» .
ذکر قلبى مانع وساوس و خواطر
و مخفى نماند که آن ذکرى که دافع وساوس شیطانیه و مانع خواطر نفسانیه است ذکرقلبى است که مشغول ساختن دل است به یاد خدا، و تذکر قدرت و عظمت، و تنزه وتقدس و جلال و جمال او، و تفکر در صنایع و عجایب مخلوقات آسمان و زمین و سایرامور متعلقه به دین.و هرگاه با آن ذکر زبانى نیز جمع شود فایده آن اتم، و در دفع شیاطین ادخل است.اما ذکر زبانى تنها اگر چه خالى از ثواب نیست ولیکن مقابله با جندشیاطین و مدافعه وساوس آن لعین نتواند کرد.و اگر وسوسه شیطان به ذکر زبان رفع شدى هر کسى را در نماز حضور قلب حاصل بودى و خیالات فاسده و وساوس باطله به خاطر او نیامدى، زیرا که منتهاى هر ذکر و عبادتى در نماز است، با وجود اینکه هر که ملاحظه حال خود را نماید مى یابد که افکار ردیه در حال نماز بیشتر، بلکه آنچه ازفضول دنیا گمشده در نماز پیدا مى شود و آنچه فراموش شده در آن وقت به خاطر مى رسد.
و سر در این، آن است که: چون نماز بالاترین عبادات و مشتمل بر سجده است که شیطان به واسطه ترک آن مطرود و مردود شده در آن وقت عداوت و حسد شیطان به هیجان مى آید و لشکر آن اطراف دل را فرو مى گیرد و از چپ و راست هجوم، و ازپیش و پس حمله مى کنند و حجره و بازار و دکان و انبار و محاسبه شرکاء و جواب خصماء را بر دل القاء و عرض مى کنند که مبادا چنین عبادتى از او به درجه قبول ووصول، و سجده اى که موجب لعن او شد از او مقبول گردد.و لیکن همچنان که مذکورشد چنان نیست که ذکر زبانى مطلقا بى ثمر و آن را از براى ذاکر اثر نباشد، بلکه بر آن ثواب مترتب مى شود.
و اهل ذکر گفته اند که از براى ذکر چهار مرتبه است، که همه آنها نافع لکن در مقدارنفع مختلف اند:
اول: ذکر زبانى فقط.
دوم: ذکر زبانى و قلبى باهم، که ذکر در دل مستقر نباشد بلکه قرار آن موقوف به التفات ذاکر باشد.و چون دل را به خود واگذارد از ذکر خدا غافل، و به خواطر ووساوس مایل گردد.
سوم: ذکر قلبى که در قلب متمکن و بر آن مستولى باشد به نحوى که صرف دل به غیرذکر، محتاج به التفات ذاکر باشد، و هر وقت که دل را به خود گذارد در ذکر خدا باشد.
چهارم: ذکر قلبى، که خدا در دل باشد و بس، و دل بالمره از خود غافل بلکه از اینکه در ذکر هم هست ذاهل باشد و بتمامه مستغرق مذکور و محو او باشد.و اهل این مرتبه التفات به ذکر را حجاب از وصول به مطلوب و مقصود مى دانند.و این مرتبه مطلوب ومقصود حقیقى، و باقى مراتب بالعرض مطلوب اند.
فایده: کیفیت سد ابواب خواطر، و رفع وساوس
بدان که سد ابواب خواطر و دفع وساوس اگر چه صعب و مشکل و لیکن مرتبه اى است بس عظمى، و موهبتى است بس کبرى.کلید گنج سعادات و مفتاح ابواب مرادات است، زیرا که دل مانند ظرفى است که خالى بودن آن از محالات است.پس لا محاله بعداز آنکه از افکار بى فایده تهى گردید، محل ذکر خدا و نزول جند ملائکه خواهد شد و ازدوام یاد خدا انس به او، و از انس، مرتبه شوق به لقاى او و محبت او که اعظم مراتب و «اسناى » (۲۱) مواهب است حاصل، و ابواب معارف از عالم فیض بر دل گشوده مى شود و به آن سبب از ظلمات شکوک و اوهام بیرون مى آید.و در این هنگام، نفس به مرتبه اطمینان و ثبات در عقاید و معارف مى رسد، چنانکه خداى تعالى فرموده که:
«الا بذکر الله تطمئن القلوب » (۲۲)
یعنى: «آگاه باش که به سبب یاد خدا دلها به مرتبه اطمینان مى رسند» .
و لیکن همچنان که دانستى خلاصى از چنگ خواطر و وساوس، موقوف است برتخلیه نفس از رذائل صفات، و تحلیه آن به شرایف ملکات و مواظبت بر ذکر خدا.و سردر این، آن است که بعد از تخلیه و تحلیه و دوام ذکر، نفس را صفائى و بهجتى حاصل، وقوه عاقله را تسلط و قوتى پیدا مى شود و بر سایر قوا مستولى و غالب مى گردد.و از کشاکش آنها متاثر نمى شود، بلکه آنها را به مقتضاى مصالح کارمى فرماید.و عنان قوه واهمه و متخیله را ضبط مى نماید، به طورى که آنها را بدون امرو نهى قوه عاقله تصرفى ممکن نمى باشد و خودسرانه به هر وادى که خواهند نمى توانندرفت.و بعد از اینکه این حالت مکرر شد و به مرتبه ملکه رسید این دو قوه را ملکه اطاعت و انقیاد عاقله حاصل مى شود و از هرزه گردى و اضطراب باز مى ایستد و به غیراز خواطر محموده از خزانه غیب در آن خطور نمى کند.و نفس منقاد عاقله مى شود.وتنازع لشکر ملک و شیاطین بر طرف، بلکه سد ابواب شیاطین شده جند ملک بى متنازع درآنجا قرار مى گیرند و نفس در مقام اطمینان مستقر مى گردد.
و این نیز معنى دیگر است از براى اطمینان نفس که به سبب یاد خدا و سد خواطرحاصل مى شود و آن مستلزم آن است که اشراقات عالم قدس در ساحت دل پرتو افکندو لمعات انوار الهیه از «مشکوة » (۲۳) ربوبیه در آن بتابد و اطمینان در معارف علوم نیزحاصل گردد.و از اهل خطاب مستطاب:
«یا ایتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربک راضیة مرضیة » (۲۴)
گردد.یعنى: «اى نفس مطمئنه همچنان که اول از عالم قدس به این عالم آمدى باز گرد به سوى پروردگار، راضى و خوشنود» .
و چنین نفسى اشرف نفوس، و صاحب آن از جمله مقربین و صدیقین، و مقابل آن نفس «منکوسه » (۲۵) است که از صفات خبیثه که مملو به اخلاق رذیله ملوث است.و به این سبب راههاى ملائکه از آنجا مسدود، و درهاى شیاطین گشاده و مفتوح مى گردد.ولشکر شیطان در آنجا مسکن مى سازند.و از آنها دودى سیاه و تیره بر مى خیزد و اطراف و جوانب دل را فرو مى گیرد، و از آن نور یقین منتفى و چراغ ایمان خاموش مى گردد.وهرگز خیال خیرى پیرامون آن نمى گردد، بلکه پیوسته محل وساوس شیاطین و محل آمد و شد آن لعین است.و اگر گاهى فکرى کند که در ظاهر خیر باشد، چون به غور آن رسى و حقیقت آن را بنگرى به غیر از شر محض و از تلبیس شیطان نباشد.و امیدبازگشت به خیر از چنین دلى نیست.و علامت این دل آن است که موعظه و نصیحت درآن تاثیر نکند.و چون سخن حقى شنود دیده بصیرتش از فهم آن کور، و گوش هوشش از شنیدن آن کر باشد.بلکه اکثر صاحبان این دل پند و نصایح و موعظه را از قبیل سخنان «لا طائل و ترهات » (۲۶) مى شمارند.و در آیات متعدده خداى تعالى اشاره به چنین نفسى فرموده اند از آن جمله:
«ا رایت من اتخذ الهه هوایه ا فانت تکون علیه وکیلا». (۲۷)
خلاصه معنى آنکه، خطاب به حضرت رسول - صلى الله علیه و آله - مى فرماید که: «کسى که خداى خود را در هواو هوس خود قرار داد، یعنى اطاعت آن را نمود آیا تو مى توانى آن را به اصلاح بیاورى و دفع فساد از آن کنى؟ !» .
و از آن جمله:
«ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصارهم غشاوة ». (۲۸)
یعنى: «محکم کرده است خدا پرده غفلت را بر دلها و گوشها و چشمهاى ایشان، پس حق را نمى فهمند و نمى شنوند و نمى بینند» .
و در جاى دیگر مى فرماید:
«ان هم الا کالانعام بل هم اضل سبیلا». (۲۹)
یعنى: «نیستندایشان مگر مثل چهار پایان، بلکه گمراه ترند» .
و در مکانى دیگر مى فرماید:
«سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون ». (۳۰)
خلاصه معنى آنکه: «نصیحت و تهدید تو ایشان را سودى نمى دهد و مساوى است خواه بترسانى تو ایشان را یا نه، ایمان نخواهند آورد» .
و میان این دو نفس، نفسى است که نه در سعادت مانند اول، و نه در شقاوت به مثابه ثانى باشد، بلکه متوسط میان این دو باشد.و این مراتب مختلفه دارد و از براى آن عرض عریضى است و اکثر نفوس عوام مسلمین از افراد این قسم اند.
فصل: خواطر و افکار محموده و اقسام آنها
چون که ضرر وساوس و خواطر ردیه را دانستى و علاج آن را شناختى بدان که مقابل آن، خواطر محموده و افکار حسنه است که شرعا یا عقلا مستحسن باشد.و آن بر شش قسم است، زیرا که یا مبدا فعلى است از افعال حسنه و محرک آدمى است بر آن، یعنى تذکر و قصد یکى از اعمال حسنه و تصمیم بر آن.یا مبدا فعلى و عملى نیست و آن پنج قسم است:
اول: ذکر قلبى و یاد خدا در دل.
دوم: تفکر در مسائل علمیه و معارف حقانیه، از احوال مبدا و معاد و احکام اوامر ونواهى متعلقه به اعمال عباد و صفات اخلاق ایشان و کیفیت خلق و حشر و نشر و امثال آن.
سوم: تذکر بى وفائى دنیا و عبرت گرفتن از گذشتگان و تقلبات و تغیرات احوال این عاریت سرا، و تصور مرگ خود و آنچه بعد از آن بر آدمى وارد مى شود.
چهارم: تامل در عجایب صنع پروردگار و آثار قدرت کامله او در مخلوقات ازآنچه موجب اعتبار و ظهور علم و قدرت پروردگار مى شود.
پنجم: تذکر احوال و اعمالى که از خود آن شخص سرزده از آنچه او را به خدانزدیک یا از درگاه از دور مى کند و تصور آنچه بر اینها مترتب مى شود از راحت وثواب، یا محنت و عقاب.و سواى این، اقسام دیگر فکرى نیست که محمود و مستحسن باشد و به سبب آن، دل نورانى و روشن گردد، زیرا که آنچه ماسواى اینها است از افکارمتعلقه به دنیا است که خاطر از آنها مرده و دل افسرده مى گردد.
و شرافت قسم اول که قصد اعمال حسنه باشد و در بیان نیت مذکور خواهد شد.
و بیان فضیلت دوم، یعنى ذکر قلبى و کیفیت آن در باب ذکر خواهد آمد.
و اما قسم سوم، که تدبر در مسائل و معارف و احکام و آداب باشد عبارت است ازتحصیل علوم اخرویه و فضیلت آن، در بیان علم، معلوم شد.و اما قسم چهارم، بیان آن در بیان طول امل و ذکر مذمت دنیا و بیان موت و امثال آنها مى شود.
و در این مقام اشاره مى شود به شرافت تفکر در عجایب صنایع آفریدگار و تدبر درآثار قدرت کامله پروردگار و کیفیت فضیلت آن و تامل در آنچه متعلق به خود شخص است از اعمال و احوال و چگونگى آن.
اما تفکر در عجایب صنع الهى، پس شرافت آن امرى است که بر هر کسى ظاهراست، زیرا که تفکر آنها عبارت است از اینکه از راه دل در آیات «آفاق » (۳۱) و «انفس » (۳۲) سیر کنى، و از آنها پى به آفریننده آنها برى، و او را بشناسى، و قدرت شامله و عظمت کامله او را بدانى.
و شکى نیست که غرض از خلقت انسانى نیست مگر همین.و از براى احدى ترقى ازحضیض نقصان، به اوج کمال ممکن نیست مگر به این.و این سر کلید خزائن اسرار الهیه و مشکوة انوار قدسیه است.گوش هوش به واسطه آن شنوا، و دیده عبرت بین از آن بینا.و این است که معارف حقه را بجز به واسطه آن نتوان صید کرد.و کمندى است که حقایق ثقلیه را به غیر از دست آویزى آن به سوى خود نتواند کشید.مرغ دل را پرواز به آشیان قدس به این بال و پر میسر، و شخص روح را مسافرت به وطن حقیقى به واسطه این مرکب متصور است.ظلمت جهل از آن زایل و نور علم به آن حاصل مى شود.
و از این است که آیات و اخبار بسیار در فضل آن وارد شده است چنانچه حق تعالى مى فرماید:
«ا و لم یتفکروا فى انفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق »
یعنى: «آیا در نزد خود تفکر نکردند که خدا ایجاد نکرده است آسمانها و زمین وآنچه در ما بین آنها هست را مگر به سبب امرى که حق است » . (۳۳)
و به لغو و هرزه نیافریده است.
و مى فرماید:
«فاعتبروا یا اولى الابصار»
یعنى: «در مخلوقات تامل کنید و از آنهاعبرت بگیرید اى بینندگان » . (۳۴)
و باز فرموده است:
«ان فى خلق السموت و الارض و اختلاف الیل و النهار لایات لاولى الالباب »
یعنى: «به درستى که در خلق کردن آسمانهاو زمین، علامات قدرت کامله آنها است، از براى صاحبان هوش و عقل » . (۳۵)
و در موضعى دیگر مى فرماید:
«الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و على جنوبهم و یتفکرون فى خلق السموات و الارض »
یعنى: «آنچنان کسانى که خدا را یاد مى کنندایستاده و نشسته و خوابیده و تفکر مى کنند در خلقت آسمانها و زمین » . (۳۶)
و از حضرت رسول - صلى الله علیه و آله - مروى است که: «تفکر، حیات دلى است که بصیرت داشته باشد» . (۳۷)
و نیز از آن حضرت روایت شده است که: «تفکر در یک ساعت، بهتر است از عبادت یک ساله، و نمى رسد به مرتبه تفکر مگر کسى که خدا او را مخصوص توحید و معرفت کرده باشد» . (۳۸)
و باز از آن جناب مروى است که: «بهترین عبادات، صرف نمودن فکر است در خداو قدرت او» . (۳۹)
و مراد از «فکر در خدا» ، فکر در عجائب صنایع اوست، نه در ذات مقدسش،زیرا که تفکر در ذات، ممنوع است، همچنان که مذکور خواهد شد.
و از سید اولیاء - علیه التحیه و الثناء - مروى است که: «تفکر مى خواند آدمى را به نیکوئى و عمل به آن » . (۴۰)
و در حدیثى دیگر فرمودند که: «به واسطه تفکر، دل خود را آگاه کن » . (۴۱)
و از حضرت امام محمد باقر - علیه السلام - مروى است که «به سبب جولان دادن فکر، فراهم مى شود راى پرمنفعت » . (۴۲)
و از امام جعفر صادق - علیه السلام - مروى است که: «فکر، آئینه حسنات است و کفاره سیئات و روشنى دلها و وسعت خلق.و به وسیله آن مى رسد آدمى به آنچه صلاح امر معاد است، و حاصل مى شود اطلاع بر عواقب امور و زیادتى در علم.وآن خصلتى است که هیچ عبادتى مثل آن نیست » . (۴۳)
و از حضرت امام رضا - علیه السلام - مروى است که: «عبادت، به زیادى نماز وروزه نیست، بلکه عبادت، تفکر کردن در امر پروردگار است » . (۴۴)
پى نوشتها:
________________________________________
۱. مقابل
۲. بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۵۰، قریب به این مضمون
۳. جمع وادى: دره.
۴. بحار الانوار، ج ۷۰، ص ۴۲، و ج ۶۳، ص ۲۶۸، ح ۱۵۴
۵. انعام (سوره ۶)، آیه ۱۵۳.
۶. اعراف (سوره ۷)، آیه ۱۶ و ۱۷.
۷. در المنثور، ج ۲، ص ۵۵.
۸. ص، (سوره ۳۸)، آیه ۸۲ و ۸۳.
۹. چپاول.تاراج.
۱۰. افتضاح، رسوائى، مجازات سخت، عذابى که مایه عبرت باشد.
۱۱. آرزوهاى دروغین.
۱۲. بیمارى دشوار و سخت.
۱۳. بحار الانوار، ج ۸۴، ص ۲۴۹.قریب به این مضمون
۱۴. صحیح مسلم، ج ۸، ص ۱۳۹.قریب به این مضمون.
۱۵. اعراف (سوره ۷)، آیه ۱۲.
۱۶. فبعزتک لاغوینهم اجمعین.ص (سوره ۳۸)، آیه ۸۳.
۱۷. ص (سوره ۳۸)، آیه ۸۳
۱۸. زخرف، (سوره ۴۳)، آیه ۳۶.
۱۹. وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۳۷
۲۰. اعراف، (سوره ۷)، آیه ۲۰۱.
۲۱. عالى ترین.
۲۲. رعد، (سوره ۱۳)، آیه ۲۸
۲۳. چراغدان.بعضى مشکوة را به معناى قندیل و چراغ تفسیر کرده اند.جهت اطلاع بیشتر رک: قاموس قرآن،ج ۴، ص ۶۶.و تفسیر نمونه، ج ۱۴، ص ۴۷۶.تفسیر آیه ۳۵ سوره نور.
۲۴. فجر، (سوره ۸۹)، آیه ۲۷ و ۲۸.
۲۵. سرنگون.
۲۶. سخنان بیهوده و گزاف و بى اساس.
۲۷. فرقان، (سوره ۲۵)، آیه ۴۳.
۲۸. بقره، (سوره ۲)، آیه ۷
۲۹. فرقان، (سوره ۲۵)، آیه ۴۴.
۳۰. بقره، (سوره ۲)، آیه ۶
۳۱. آیات آفاقى، همچون آفرینش ستارگان و کهکشانها با نظام دقیق حاکم بر آنها، و آفرینش جانداران وگیاهان و کوهها و دریاها با عجائب و شگفتیهاى بى شمارش، و موجودات گوناگون اسرار آمیزش که هر زمان اسرارتازه اى از خلقت آنها کشف مى شود، و هر یک آیه و نشانه است بر حقانیت ذات پاک او.
۳۲. آیات انفسى همانند: آفرینش دستگاههاى مختلف جسم انسان و نظامى که بر ساختمان حیرت انگیز مغز وحرکات منظم قلب و عروق و بافتها و استخوانها و انعقاد نطفه و پرورش جنین، و از همه بالاتر شگفتیهاى روح انسان مى باشد، که هر گوشه اى از آن، کتابى است از معرفت پروردگار و خالق جهان.رک: تفسیر نمونه، ج ۲۰، ص ۳۳۰.
۳۳. روم (سوره ۳۰)، آیه ۸.
۳۴. حشر، (سوره ۵۹)، آیه ۲.
۳۵. آل عمران، (سوره ۳)، آیه ۱۹۰.
۳۶. آل عمران، (سوره ۳)، آیه ۱۹۱.
۳۷. بحار الانوار، ج ۹۲، ص ۱۷، ح ۱۷.
۳۸. بحار الانوار، ج ۷۱، ص ۳۲۶ ذیل ح ۲۰.
۳۹. کافى، ج ۲، ص ۵۵، ح ۳.
۴۰. کافى، ج ۲، ص ۵۵، ح ۵.
۴۱. کافى، ج ۲، ص ۵۴، ح ۱.
۴۲. جامع السعادات، ج ۱، ص ۱۶۶
۴۳. بحار الانوار، ج ۷۱، ص ۳۲۶، س ۶.
۴۴. کافى، ج ۲، ص ۵۵، ح ۴.
تدبر در آفرینش اقلیم وجود
و چون فضیلت تفکر در آیات عالم آفاق و انفس را دانستى، بدان که از تفکر در هرموجودى از موجودات مشاهده عجائب صنع پروردگار مى توان نمود.و از تدبر در هرمخلوقى از مخلوقات ملاحظه غرایب قدرت آفریدگار مى توان کرد، زیرا که آنچه دراقلیم وجود بجز ذات پاک آفریدگار یافت مى شود رشحه اى از رشحات وجود او وقطره اى از دریاى بى منتهاى فیض وجود او است.و از اوج عالم مجردات تا حضیض منزل مادیات را اگر سیر کنى بجز صنع او نبینى، و از کشور افلاک تا خطه خاک را اگرتفحص کنى به غیر از آثار قدرت او نیابى.مجردات و مادیات از صنایع عجیبه او و «جواهر» (۱) و اعراض فلکیات و عنصریات و بسائط و مرکبات از بدایع غریبه او.
اى همه هستى زتو پیدا شده خاک ضعیف از تو توانا شده
زیر نشین علمت کاینات ما به تو قائم چو تو قائم به ذات
مبدا هر چشمه که جودیش هست
مخترع هر چه وجودیش هست
گر سر چرخ است پر از طوق اوست
ور دل خاک است پر از شوق اوست
لوالدى - قدس سره
اى ز وجود تو وجود همه پرتوى از بود تو بود همه
نیست کن و هست کن و هست و نیست غیر تو و صنع تو موجود نیست
صفحه خضرا ز تو آراسته عرصه غبرا (۲) زتو پیراسته
غیب ازل نور شهود از تو یافت لوح عدم نقش وجود از تو یافت
روشنى لعل بدخشان (۳) زتو پرتو خورشید درخشان زتو
نور ده ظلمتیان عدم ربط ده خیل حدوث و قدم
جنبشى از بحر وجودت، سپهر پرتوى از عکس رخت، ماه و مهر
نقطه اى از دفتر صنعت فلک شحنه اى از عسکر ملکت ملک
و هیچ ذره از ذرات عالم نیست مگر اینکه از انواع عجایب حکمت و غرایب صنعت پروردگار اینقدر در آن یافت میشود که اگر جمیع عقلاى عالم و حکماى بنى آدم از بدو آفرینش تا قیام قیامت دامن همت بر میان بندند که ادراک آن را کنند به «عشرى از اعشار» (۴) و اندکى از بسیار آن نتوانند رسید، چه جاى این که آثار قدرت کامله را در جمیع موجودات توانند فهمید.
و مخفى نماند که موجوداتى که از «کتم عدم » (۵) به فضاى وجود آمده اند بسیارى ازآنها را ما نمى شناسیم، نه مجمل آنها را میدانیم نه مفصل، نه نامى از آنها شنیده ایم و نه نشانى.و دست تصرف اوهام ما از آنها کوتاه، و قدم اندیشه ما را در نزد آنها راه نیست.
پس از براى ما تفکر در آنها و ادراک عجایب و غرایب آنها ممکن نیست، بلکه تفکر و تدبر ما منحصر است بآنچه مجملا وجود آنها را دانسته ایم و اصل آنها راشناخته.و آنها بر دو قسم اند: یکى آنچه دیده نمى شود و به حس در نمى آید و آنرا «عالم ملکوت » گویند، مانند عالم عقول و نفوس مجرده و ملائکه و جن و شیاطین.و ازبراى آنها انواع و طبقات بسیارى که بجز خالق آنها احاطه به آنها نتواند کرد.
و دیگرى آنچه محسوس میشود و مشاهده میگردد.و از براى آنها سه طبقه است.
یکى آنکه: از عالم افلاک مشاهده میشود از ثوابت و سیارات و گردش آنها در لیل و نهار.
دوم: خطه خاک محسوس با آنچه در آن هست از بلندى و پستى و کوه و دریا وبیابان و صحرا و شطوط و انهار و معادن و اشجار و نباتات و حیوانات و جمادات.
سیم: عالم هوا با آنچه در آن مشاهده میشود از رعد و برق و برف و باران و ابر وصاعقه و امثال اینها.
و هریک از این طبقات را انواع متکثره و هر نوعى را اقسام و اصناف غیر متناهیه است که هر یکى را صنعتى و هیئتى و اثر و خاصیتى و ظاهرى و باطنى و حرکت وسکونى و حکمت و مصلحتى است که بجز خداوند دانا نتواند ادراک نمود.
و هر یک از اینها را که دست زنى محل تفکر و عبرت، و باعث بصیرت و معرفت مى گردد، زیرا که همگى آنها گواهان عدل و شهود صدق اند بر وحدانیت خالق آنها وحکمت او و کمال او و قدرت و عظمت او.
برگ درختان سبز در نظر هوشیارهر ورقش دفترى ست معرفت کردگارپس هر که دیده بصیرت بگشاید و به قدم حقیقت گرد سراپاى عالم وجود بر آید ومملکت خداوند ودود را سیر کند در هر ذره از ذرات مخلوقات، عجایب حکمت وآثار قدرت، این قدر مشاهده مى کند که فهم او حیران و عقل او واله و سرگردان مى گردد.
و شبهه اى نیست در اینکه طبقات عوالم پروردگار در شرافت و وسعت متفاوت اند وهر عالم پستى را نسبت به مافوق آن قدر محسوسى نیست پس عالم خاک را که پست ترین عالم خداوند پاک است قدرى نیست در نزد عالم هوا، همچنان که عالم هوارا مقدارى نیست به قیاس عالم سموات، و عالم سموات را نسبت به عالم مثال، و عالم مثال را نظر به عالم ملکوت، و عالم ملکوت را نظر به عالم جبروت، و تمام اینها رانسبت به آنچه ما را راهى به ادراک آن نیست از عوالم الهیه.و آنچه از مخلوقات را که بر روى پست ترین همه این عوالم است که زمین باشد از حیوانات و نباتات و جمادات قدر محسوسى نسبت به اهل زمین نیست.و از براى هر یکى از این اجناس ثلاثه انواع واقسام و اصناف و افراد بى نهایت است.و هر یک از این عوالم مشتمل است بر عجایب بسیار و غرایب بى شمار که تعداد آنها از حد و حصر متجاوز و بنان (۶) و بیان از ترقیم (۷) آن ابکم (۸) و عاجز است.
حکمت الهى در خلقت پشه و زنبور
و اساطین علماء و اعاظم حکما در بیان عجایب صنایع، و غرایب بدایع، بذل جهدخود را کرده و در دریاى حکمت فکرت غواصى نموده و کتب و دفاترى ساخته و پرداخته اند ولى با وجود این، نسبت به آنچه در واقع و نفس الامر هست تهیدست مانده اند.و ما در این موضع، اشاره مى کنیم به قلیلى از حکمتها و عجایبى که در اضعف حیوانات، که: پشه و زنبور است، و اشرف آنها که: انسان است، و بعضى از انواع یکى از اجناس پست ترین عوالم الهیه است تا دیگر اجناس و عوالم، به قیاس به آن دانسته شود.و چنانچه متعرض بیان آنچه فهمیدن از براى ما ممکن است از عجایب ومصالحى که در یک عضو از اعضاى یکى از این سه حیوان است نشویم از وضع کتاب بیرون، و شرح آن از حد افزون مى گردد.
پس بر سبیل اختصار و اجمال بعضى از عجایب و حکم آنها را بیان مى کنیم تاکیفیت تفکر در صنایع پروردگار دانسته شود.و لهذا مى گوئیم:
اما پشه: تامل کن در آن، که با وجود خردى جثه آن، خداوند عالم آن را به هیئت فیل، که بزرگترین حیوانات است خلق نموده و از براى آن خرطومى چون خرطوم فیل قرار داده، و جمیع اعضائى که از براى فیل است در آن خلق کرده، به علاوه دو بال ودو شاخ.و این جثه ضعیف را منقسم به اعضاى ظاهریه و باطنیه فرموده است، و دودست و دو پاى آن را کشیده و دو چشم و دو گوش آن را شکافت، و سر و شکم ازبراى آن قرار داد.و در باطن آن موضع غذا مقرر داشت.و جمیع قوائى که در مرمت بدن ضرورى است از «غاذیه » (۹) و جاذبه و دافعه و ماسکه و هاضمه و نامیه، به آن عطانموده و آن را به غذائى که خون حیوانات است دلالت کرد.و دو بالش داد که به وسیله آنها به طلب غذا پرواز کند.و خرطومش عطا کرد که از آن خون را به خود بکشد، وخرطوم آن را با وجود هایت باریکى «مجوف » (۱۰) کرد تا خون صاف از آن بالا رود.وآن را طریقه فرو بردن خرطوم در بدن حیوان و مکیدن، تعلیم کرد.و آن را از دشمنى انسان آگاه ساخت و یاد داد که چون انسان دست خود را حرکت دهد قصد آن را دارد،پس راه فرارش را آموخت.و گوش آن را چنان شنوا گردانید که همهمه حرکت دست را از دور مى شنود و راه فرار پیش مى گیرد و چون دست ساکن شد باز «معاودت » (۱۱) مى نماید.و آن را دو حدقه کرامت فرمود که مواضع غذاى خود را ببیند و به سمت آن پرواز کند، و چون حدقه او کوچک بود و محل «جفن » (۱۲) و مژه در آن نبود که گرد وغبار را از حدقه محافظت کند تعلیم آن نمود که به دو دست خود گرد و غبار را از حدقه دور و آن را صیقل دهد.و به این سبب است که حیوانات خرد مانند مگس و پشه على الاتصال دستهاى خود را به حدقه مى زنند.و این قدر قلیلى است از عجایب صنع خدادر آن، و چنانچه اولین و آخرین جمع شوند که احاطه به جمیع عجایب ظاهریه وباطنیه آن کنند عاجز مى گردند.
و اما زنبور: تفکر کن که چگونه خداوند حکیم از آب دهان آن موم و عسل راآفرید که یکى نور و ضیاء، و دیگرى مرهم و شفاست.و آن را تعلیم کرد تا از گلها وشکوفه ها غذاى خود را بردارد و از نجاسات و کثافات اجتناب نماید.و از براى ایشان پادشاهى قرار داد و هیئت آن را از دیگران ممتاز کرد و همه را مطیع و منقاد امر و نهى آن گردانید.و آن را عدل و سیاست آموخت و خیر خواه همه گردانید تا یکى را بر درخانه گماشت که هر کدام که نجس باشد منع کند و بکشد.و به آن وحى نمود که دربلندیها و کوهها و درختها از موم خانه سازد تا از آفات محفوظ باشند.
و نظر کن در کیفیت بناى خانه هاى ایشان که همه را به شکل مسدس مى سازند، زیرااگر «مستدیر» (۱۳) ساختندى در بیرون خانه ها خلل و فرج «مهمل » (۱۴) ماندى.و اگر مربع بناکردندى زوایاى آن در اندرون خالى بودى، پس شکل مسدس را اختیار کردند که هیچ موضعى از مواضع خارجه و داخله آن ضایع نماند «فسبحان من خالق خبیر و حکیم لطیف و بصیر» .
قدرت نمائى حق در خلقت انسان
و اما انسان: پس این خود ظاهر است که: اول او قطره آبى بود گندیده که در تمام اجزاى بدن مستغرق بود و خداوند حکیم از حکمت بالغه محبتى میان مرد و زن قرارداد، و به کمند شهوت ایشان را به جانب مجامعت کشید تا به حرکت «وقاعیه » (۱۵) نطفه ازمواضع مستغرقه، مستخرج شود.و آلت رجولیت را قوه دفع، و رحم زن را قوه جذب عطا کرد تا نطفه مرد را به جانب خود جذب نمود و با منى زن ممزوج شده و در رحم قرار گرفت.
و گاه باشد که: مزاج زن را قوتى تام، قریب به قوت ذکوریت بوده، مزاج جگرش راحرارتى کامل باشد، و منى که از کلیه راست جدا شود حرارت آن اشد از آنچه از کلیه چپ منفصل مى شود بوده باشد، به نوعى که آثار نطفه مرد از آن به ظهور رسد، و قائم مقام نطفه مرد شود و منفصل از کلیه چپ به جاى نطفه زن شود.و رحم در جذب وامساک، قوى باشد.در این صورت هم ممکن است که هر گاه از خارج هم قوتى به زن رسد، از نطفه او به تنهائى فرزند متکون گردد.همچنان که مریم بتول - علیها السلام - که بعد از آنکه روح القدس خود را در نزد او به صورت بشرى متمثل کرد، و امدادروحانى از او به جمیع قوایش رسید، حضرت مسیح - علیه السلام - به وجود آمد.
و بالجمله، بعد از استقرار نطفه مرد در رحم زن و ملصق شدن (۱۶) آن به رحم، مانندخمیر که بر تنور زده شود، شروع به خلق جنین شود.پس خداى تعالى خون حیض را ازدفع شدن منع فرموده، و نطفه بى شعور را قوه داد، تا خون را از اعماق عروق به جانب خود کشیده، تا نقطه هاى دمویه (۱۷) در آن ظاهر گشته و علقه (۱۸) گردید.و بعد از آن، سرخى آن بیشتر و ظاهرتر گشت، تا شبیه به خون بسته شد، و باد گرمى در آن به هیجان آمده مضغه (۱۹) شد.
پس، خالق بى چون، به قدرت کامله خود نشان جوارح و اعضاء در آن پیدا، و هیئت شکل و صورت در آن هویدا گردانید.و با وجود تشابه اجزاى آن، آن را به امورمختلفه، از رگ و پى و استخوان و گوشت و پیه و پوست منقسم کرد، و در آن اعضاى مختلف الشکل را ظاهر کرد، سر را مستدیر گردانید، و چشم و گوش و دهان و بینى وسایر منفذها را شکافت، و دست و پا را کشید و از براى هر یک پنج انگشت خلق فرمودهر انگشتى را سر انگشتى و ناخنى مقرر فرمود.و در باطن آن دماغ و دل و جگر وسپرز و شش و معده و رحم و مثانه و روده ها و غیر اینها، از اعضاء که هر یکى را هیئتى خاص و شکلى مخصوص است ایجاد نمود، و هر کدام را شغلى معین و عملى مشخص داد، و در جمیع این احوال در ظلمت رحم در کیسه اى محبوس، و به خون حیض فرورفته، و کفهاى دست بر دو طرف روى، و مرفقها بر تهیگاه نهاده، و دو زانوى خود را برسینه جمع کرده و زنخدان (۲۰) را بر سر زانو گذاشته، و نافش به ناف مادر متصل و از آن غذا مى مکد.و پسر را روى به جانب پشت مادر، و دختر را روى به جانب روى مادر،نه او را از این نقشهاى بدیع که بر او وارد مى شود خبر، و نه پدر و مادر را اطلاعى، نه در اندرون نقاشى پیدا، و نه در بیرون مصورى هویدا، و زبان حال جنین در این حال باخداوند متعال به این مقال گویاست:
بالاتر از آنى که بگویم چون کن خواهى جگرم بسوز و خواهى خون کن من صورتم و زخود ندارم خبرى نقاش توئى عیب مرا بیرون کن
تفکر در استخوانها و رگهاى بدن
و اگر ترا دیده بصیرت بینا باشد، تفکر کن در اندکى از عجایب و حکمتهائى که دربعضى از این اعضاست، نظر کن در استخوانها، که چگونه آنها را از نطفه روان در میان آب و خون صلب، محکم خلق کرده، و آنها را ستون بدن قرار داده، به مقدار مختلف و شکل متفاوت، بزرگ و کوچک، بلند و کوتاه، راست و کج، پهن و باریک، و مجوف و مصمت، (۲۱) به نحوى که مقتضاى حکمت و مصلحت بود.
و نظر به آنکه انسان، گاه محتاج به حرکت تمام بدن، و زمانى محتاج به حرکت بعض اعضا بود، او را از یک استخوان خلق نکرد، بلکه استخوانهاى بسیار از براى اوقرار داد، و میان آنها مفاصل مقرر کرد تا هر نوع حرکتى که خواهد از براى او میسرباشد، و هر استخوانى که در حرکت به آن محتاج نبود آن را مصمت آفرید، و آنچه درحرکت به آن محتاج بوده مجوف، خلق کرد تا سبک بوده و به سهولت حرکت نماید.وهر کدام که احتیاج به استحکام آن بیشتر، تجویف آن را کمتر، و هر یکى که سبکى آن مطلوبتر تجویف آن را بیشتر قرار داد.و غذاى هر استخوانى را که مخ بوده باشد، درجوف آن معین کرد تا استخوان به جهت حرکت خشک نشود، و از هم پاشیده نگردد.
و مفاصل استخوانها را به یکدیگر به اوتار وصل نموده، و در بعضى از آنها زیادتى خلق کرد، و در بعضى دیگر گودى به هیئت آن زیادتى، تا داخل شده به یکدیگر منطبق گردند، و چون استخوان صلب و گوشت رخو بود، و اتصال آنها به یکدیگر متعذر، میان گوشت و استخوان جسمى دیگر آفرید از استخوان نرم تر و از گوشت صلب تر که آن راغضروف نامند تا گوشت متصل به آن و آن ملصق به استخوان گردد.
تامل کن در رگها، و عجایب حکمتهائى که در آنهاست.و بدان که آنها بر دونوع اند: یکى رگهاى متحرک و دیگرى ساکنه که اولى را «شرائین » و دومى را «اورده » (۲۲) مى باشد.
اما شرائین: رگهاى زننده متحرکه هستند، که از دل روئیده و به سایر اعضاء منتشرگشته اند، و شغل آنها آن است که: روح حیوانى را از دل که شرچشمه حیات و منبع روح حیوانى و حرارت غریزى است، به سایر اعضاء و جوارح برسانند، و دل را از بخارات دخانیه، که از معده متصاعد مى شود، محافظت نموده و نسیم صافى را از خارج به آنجابرسانند، و دل را از بخارات جذب کنند.و آنها را دو حرکت است: یکى انقباضى که واسطه آن بخارات را از اطراف دل مى افشاند.و دیگرى انبساطى، که از آن، نسیم را به سوى دل جذب مى کند.و چون که این رگها باید همیشه متحرک باشند خداوند حکیم - جل شانه - آنها را دو پوسته آفرید تا محکم بوده و به جهت حرکت، شکافته نگردند، وروح رقیق از خلل و فرج آنها بیرون نرود.و پوست داخل را چون ملاقى حرارت غریزیه و مورد حرکت روح بود غلیظتر و محکم تر گردانند تا حرارت از آن بیرون نرودو قوه حرکت آن را نشکافد.و چون غذاى شش از دل باید برسد یکى از این رگها که آن را «شریان وریدى » نامند به آن عمل مامور، و یک سر آن در دل و سرى دیگر در شش فرو رفته و در آنجا فروع و شعب از براى آن حاصل تا غذا را از او برداشته به جمیع اعضاى شش رساند، و چون شش نرم و پوست آن نازک بود این رگ را یک پوسته آفرید تا از صلابت و حرکت آن، شش متاذى نشود.
و اما اورده: رگهاى ساکنه هستند که شغل آنها رساندن غذاست از معده به جگر و ازآنجا به سایر اعضاء، و چون آنها ساکن هستند و صدمه بر آن ها وارد نمى شود یک پوسته خلق شده اند، مگر یکى از آنها که آن را «ورید شریانى » گویند که از جگرمنفصل شده و نفوذ در دل نموده و غذائى که باید به شش برسد از جگر به دل مى آوردو دل آن را به شریان وریدى مى سپارد که حمل و نقل به شش کند به این جهت آن رادو پوسته آفریده تا از صدمه حرکت دل معیوب نگردد.و زهى حکمت بالغه پروردگارآفریننده را ببین که چگونه حکمت را بکار برده و رگى را که حامل غذاى شش است تادر قلب نافذ است آن را دو پوسته آفریده که از صدمه حرکت، شق نگردد، و چون ازاو تجاوز نمود به جانب شش که طاقت نفوذ صلب را ندارد آن را یک پوسته گردانید.
فسبحانه سبحانه ما اجل شانه و اعظم برهانه.
تامل در عجایب استخوان سر
و ساعتى تامل کن در سر و عجایب خلقت آن و ببین که آن را از استخوانهاى مختلف الشکل مرکب نموده - مانند کره - که باطن آن را مجمع حواس کرده و کاسه سر را از شش استخوان آفریده، دو استخوان از آن ها بجاى سقف و چهارتاى دیگر به منزله دیوار است.و همه آن ها را به یکدیگر وصل کرد و در محل وصل آن ها که «شئون » نامند درزهاى بسیار قرار داد تا بخاراتى که در دماغ بهم مى رسد از آن ها بیرون رود و در باطن سر مکث نکند تا موجب حصول امراض گردد.
و چهار استخوان دیوار را چون صدمات بیشتر بر آن ها وارد مى شود صلب تر ازاستخوانهاى سقف آفریده.و از این چهار تا یکى را که در پشت سر واقع است محکمترو از دیگران کرد، زیرا که چون از پیش نظر غایب است دیده را محافظت آن ممکن نیست پس باید استحکام آن بیشتر باشد تا از آفات محفوظ باشد.
و در آنجا دماغ را خلق کرد چرب و نرم، تا رگهائى که از آن مى روید نرم باشد ونشکند و صور محسوسات در آنجا نقش شود، و مزاج آن را تر و سرد گردانید تا به سبب حرارتى که از حرکات فکریه حاصل مى شود نسوزد.و دو پرده بر روى آن کشید: یکى نرم و نازک، که ملاصق دماغ است.و دیگرى صلب و غلیظ که به کاسه سر متصل است و در آن سوراخهاى بسیار است که فضلات دماغیه از آن ها بیرون مى ریزد.و از براى آن شعبه هاى بسیار باریک است از درزهاى کاسه سر بالا رفته و به آن ها پرده و کاسه به یکدیگر ملصق شده اند.
و اصل دماغ را منقسم به دو قسم نمود: یکى نرم تر از دیگرى.و در میان آن ها پرده نازکى آفرید که نرم از صلب متاذى نگردد.و در تحت دماغ ما بین پرده غلیظ واستخوان، صفحه فرش گردانید مشبک، که متکون است از شرائینى که از دل و جگر به سمت دماغ صعود کرده اند و در آن صفحه خون و روحى که به جهت غذاهاى دماغ ازدل و جگر بالا مى آیند نضج مى یابد و برودتى هم مى رساند و مناسب مزاج دماغ مى گردد و به تدریج غذاى آن مى شود.و اگر چنین نبودى خون جگر و روح دل به جهت کثرت حرارتى که دارند صلاحیت غذاى دماغ را نداشتندى و چون منشا حس وحرکت و مبدا آن دماغ است و سایر اعضاء را به خودى خود حسى نیست پس خداى تعالى از ماده دماغ رگهاى بسیار آفرید و از آن رویانید و به سایر اعضاء متصل کرد تا به واسطه آنها اثر حس و حرکت از دماغ به سایر اعضاء برسد.و اگر همه این رگها از اصل دماغ جدا گشتى سر سنگین شدى بلکه از اندازه بزرگتر شدى از این جهت از ماده دماغ رگى سفید که آن را «نخاع » گویند شبیه دماغ آفرید و آن را از سوراخى که در زیر کاسه سر خلق کرد بیرون کرده و داخل استخوان گردن نموده تا صلب کشید.و بسیارى ازرگها که به آنها احتیاج بود از آنها جدا کرده و به سایر اعضاء فرستاد، پس دماغ به منزله چشمه، و نخاع بجاى نهر بزرگى است که از آن جارى و سایر رگها چون نهرهاى کوچک است.
نگاهى به اسرار چشم و نقش آن
و چون بر قلیلى از عجایب سر مستحضر گشتى نظرى به جانب چشم کن و ببین که چگونه آن را به شکلى خوش و هیاتى دلکش و رنگى مرغوب و طرزى محبوب آفریده و از براى آن هفت طبقه و سه رطوبت قرار داده که اگر یکى از آنها متغیر گرددامر دیدن مختل شود.و تامل کن که صورت آسمان به این عظمت و وسعت را در حدقه آن که از عدسى بیشتر نیست ظاهر گردانید.و از براى هر چشمى دو «جفن » آفرید که آن را از دود و گرد و سایر موذیات محافظت نماید.و جفن زیرین چون ساکن بودکوچکتر آفرید که حدقه را نپوشاند و فضلات چشم در آن مجتمع نگردد و جفنها رازینت داد به مژه ها که هر گاه گشودن چشم ضرورى و خوف دخول موذیات به چشم باشد مژه آن را محافظت نماید، همچنان که در وقت باد شدید که با آن خاک و غبارباشد اندکى چشم را مى گشایند و مژه هاى بالا و زیر را به یکدیگر وصل نموده تا پنجره حاصل مى شود و از عقب آن نگاه مى کنند.
در عجایب گوش
و چون عجایب چشم را دیدى، گوش هوش بدار، و شمه اى از حکمتهاى گوش رابشنو، که چگونه خداى تعالى آن را شکافته، و در اندرون قرار داده، که به وسیله آن امتیاز صداهاى مختلفه مى کند، و آدمى را از ما فى الضمیر دیگران به واسطه آن آگاه مى سازد.و بر دو سوراخ گوش بلندى چون صدف خلق کرد، که آن را از سرما و گرماو غیر آنها محافظت نماید.و در منفذ آن گردشهاى بسیارى مقرر کرد، تا اگر حیوانى قصدگوش کند به سهولت داخل نتواند شد، و با وجود این در آنجا چرکى متعفن خلق کرد،که حشرات موذى از آن متنفر گردند و داخل گوش نشوند.
حکمتهاى نهفته در صورت انسان
و بعد از آن تامل کن در روى آدمى ببین که آفریدگار چگونه آن را زینت داده است به آنچه از براى آن ضرورى و در کار است از جبهه و جبین و ابرو و محاسن وبینى و دهان.
و محاسن را حسن مرد و قبح زن کرد.و از براى بینى دو سوراخ گشوده و قوه شامه را در آن قرار داده تا به واسطه آن «روایح » (۲۳) نیک و بد را از هم امتیاز دهد و از آن سوراخها هواى صاف و خنک را به دل جذب و هواى حار و متعفن را دفع نماید، وفضلاتى که در دماغ حاصل مى شود از آنها دفع شود و چون دفع فضلات موجب سدمنفذ مى شد و جذب و دفع هوا متعسر مى گردید چنان قرار داده که پیوسته یکى از دوسوراخ به جهت استنشاق هوا، و دیگرى محل دفع فضلات باشد.و از این جهت، غالبایکى از این دو مفتوح، و دیگرى فى الجمله مسدود است و دهان را گشاده و زبان را در آن نهاده و آن را ترجمان دل کرد، و کیفیت تکلم را به لغتهاى مختلفه به آن آموخته، و مخرج هر حرفى را به آن نشان داده، و دهان را مرکب از دو فک گردانید، و از براى آنها مفصلى قرار داده، به نوعى که فک زیرین مانند آسیاگردش مى کند و طعام را خرد مى نماید.و فک بالا را ساکن کرد، به خلاف آسیا که سنگ بالا در گردش است.حکمت در این آن است که: کاسه سر، که محل دماغ و حواس است، بر فک بالا قرار دارد، چنانچه اگر آن متحرک بود حواس مضطرب و مغشوش مى گشت.
و در این دو فک دندانهاى بسیار نصب کرد، چون در منظوم، با صفهاى آراسته وسرهاى مساوى و ترتیب «نسق » (۲۴) و لون حسن و بیخ محکم، و شکلهاى آن را به مقتضاى مصلحت مختلف گردانید، بعضى را پهن و عریض، چون دندانهاى آسیا، تا غذا به سبب آنها «جائیده » (۲۵) گردد.و بعضى را تیز تا هر چه محتاج به پاره کردن باشد با آنها پاره کند،مانند دندانهاى پیش که آنها را رباعیات گویند. و بعضى را متوسط میان اینها، تا آنچه محتاج به شکستن باشد به آنها بشکند، و چون جائیدن غذا موقوف به این بود که در زیردندانها گردش کند، و آنچه جائیده شده به فضاى دهن آمده، و آنچه نجائیده به زیردندان آید، زبان را دلالت نمود که در آن وقت اطراف و جوانب دهان «طوف » (۲۶) کند، وغذا را از میان دهان به زیر دندان نقل کند، و در حلقوم قوه بلع را خلق نمود، تا بعد ازجائیدن طعام آن را بلع کند، و چون اکثر غذاها خشک بود و بلع آن ممکن نبود، در زیرزبان چشمه اى جارى آفرید، تا آب از آن به قدر احتیاج به دهان آید، و غذا به وسیله آن خمیر شده بلع شود.و در اقصاى دهان حنجره را خلق کرده، و حنجره ها را در تنگى وگشادگى و هموارى و زبرى و بلندى و کوتاهى مختلف گردانید، تا به آن واسطه صداهائى که بیرون مى آید مختلف باشد، و مشتبه به یکدیگر نگردند.و بعد از آن گردن را کشید و سر را بر آن سوار کرد، و آن را مرکب ساخت از هفت مهره مجوف منطبقه بریکدیگر، و چون بیشتر منفعت گردن بر حرکت کردن است مفاصل و مهره هاى آن راروان خلق کرد، و آنها را به رگ و پى بسیار بر هم بسته محکم گردانید.
دستگاه گوارش بدن
پس، تفکر کن در عجایب معده، و آلاتى که از براى اکل و هضم و طبخ غذا خلق کرده، و ملاحظه کن، بر سر حلقوم طبقاتى قرار داده که در وقت فرو بردن طعام گشوده مى شود و بعد از بلع سر به هم آورده و فشرده مى گردد، تا غذا از دهلیز مرى به معده وارد شود.و معده را چون دیگى آفریده، و در آن حرارتى خلق فرمود که به سبب آن غذا پخته شود، و به آن حرارت و حرارتى که از جگر و سپرز و صلب و پیه محیط به معده از اطراف، به معده مى رسد، غذا در معده پخته مى شود، و شبیه مى گردد به آب کشک غلیظ، و آن را «کیلوس » (۲۷) مى گویند.و چون باید صافى و خالص آن به جگر بالارود، و در آنجا بعد از طبخ دیگر تقسیم به اعضا شود، خداوند حکیم رؤف در سمت معده رگهائى آفرید، که آنها را «ماساریقا» (۲۸) گویند، و لطیف کیلوس از دهان ماساریقاداخل آنها مى شود، و ماساریقا متصل است به رگى دیگر که آن را باب الکبد گویند، که یک طرف آن به جگر نفوذ کرده است، و از سر آن رگهاى بسیار مانند مو منشعب گشته،و در اجزاى جگر منتشر است، و آنها را «عروق لیفیه » (۲۹) خوانند.
پس، خالص کیلوس به ماساریقا و از آنجا به باب الکبد و از آن به عروق لیفیه مى ریزد و از آنجا جگر آن را مى مکد و به خود جذب مى کند و آن را طبخ دیگرمى دهد، و از این طبخ چهار چیز از کیلوس حاصل مى شود:
یکى مانند کف، و آن صفراست.و دیگرى زردى، و آن سوداست، و سوم چون سفیده تخم و آن بلغم است.و چهارم صاف و خالص اینها و آن خونى است آبناک منتشر در عروق لیفیه.
و از آنجا که اگر صفرا و سودا و بلغم و آبناکى مخلوط به خون باشد، مزاج بدن فاسدمى شود، خالق حکیم دو کلیه و زهره و سپرز آفرید و هر یک را گردنى داد که گردن خودرا به سوى جگر دراز کرده اند، و گردن کلیتین متصل است به رگى که از «حدبه » (۳۰) جگرسر بر آورده است، و کلیتین به وسیله آن گردن، آن رطوبت و آبناکى را که به خون ممزوج است به جانب خود مى کشند، و اندک خونى که باید غذاى کلیتین شود نیز با آن رطوبت جذب مى کند، و چون آن رطوبت به کلیتین رسید خون و چربى که با آن هست کلیتین به جهت غذاى خود ضبط، و باقى آن را که آب صاف است به مثانه دفع مى کندو از آنجا به مخرج بول مى ریزد و بیرون مى آید.
و گردن زهره و سپرز در جگر داخل است و زهره صفرا را به خود جذب مى کند ومى ریزد به «امعاء» ، (۳۱) و چون صفرا «حدتى » (۳۲) دارد امعا را مى گزد و آن را مى فشرد و به حرکت مى آورد تا «دردى » (۳۳) کیلوس را که در معده مانده بود از مخرج غایط دفع کند وآن صفرا نیز با آن دردى دفع مى شود، و زردى غایط به این سبب است.
و «سپرز» (۳۴) از گردن خود سودا را به سوى خود مى کشد و در سپرز ترشى و قبضى ازبراى آن حاصل مى شود و سپرز هر روز قدرى از آن را به دهان معده مى فرستد تا معده را از گرسنگى آگاه سازد و خواهش غذا را به حرکت آورد و بعد از آن با دردى کیلوس از مخرج غایط دفع مى شود.
و اما خون صاف، پس از رگى عظیم که از حدوبه کبد روئیده شده و از براى آن شعب بسیار است و هر شعبه نیز شعبى دیگر دارد به اعضا بالا مى رود و به آن قسمتى مقرر تقسیم مى گردد و از آن گوشت و استخوان و سایر اعضاء متکون مى شود.
و اما بلغم در جگر نضج مى یابد و خون مى گردد.و بلغم همچنان که در جگرحاصل مى شود در معده از طبخ اول نیز متکون مى گردد و همراه کیلوس به جگرمى رود، و مى شود که بعضى از آن در امعاء باقى بماند و حدت صفرا آن را پاک کرده باغایط بیرون مى آورد.و بعضى از آن باقى با آب دهان دفع مى شود.و گاهى از سر فرودمى آید و به سرفه و مثل آن مندفع مى گردد.
دستگاه گردش خون
و چون فى الجمله از حکمتهاى معده و آلات اکل مطلع گشتى تامل کن در عجایب دل که آن را جسمى به شکل صنوبر آفریده و چون سر چشمه روح حیوانى است آن راصلب خلق کرد تا از حوادث محفوظ و به اندک چیزى «مؤف » (۳۵) نشود.
و حیات آدمى را به همین روح منوط گردانید و هر عضوى که از فیض این روح محروم شد چون ناخن و مو و امثال اینها از لعت حیات بى نصیب است، و چون عضوى را راه وصول این روح مسدود شد از حس و حرکت مى افتد.و این روح را دل به امناء شرائین و اورده مى سپارد و آنچه را شرائین اخذ مى کنند به دماغ مى رسانند و درآنجا به سبب برودت مزاج دماغ اعتدالى در آن حاصل و به اعضاء متحرکه بدن مى ریزد، و آن را روح نفسانى مى گویند.و آنچه اورده اخذ مى کنند به جگر که منبع قواى نباتیه است مى آورند و از آنجا به سایر اعضاء متفرق مى شوند و آن را روح طبیعى نامند و لطیف و صاف اخلاط اربعه روح مى شود همچنان که درد و کثیف آنها گوشت وپوست و سایر اعضاء مى گردد.
نگاهى به چگونگى خلقت دستها و انگشتان
پس نظرى گشاى و دو دست آدمى را بنگر که چگونه خالق حکیم آنها را کشیده تابه هر مطلبى که آدم خواهد دراز کند، و کف آن را پهن نمود و پنج انگشت نصب فرمود و هر انگشتى را بر سه قسم کرد.و «ابهام » (۳۶) را در یک طرف قرار داد و چهارانگشت دیگر را در طرف دیگر، به نوعى که ابهام بر آنها محیط مى شد.و اگر اولین وآخرین جمع شوند که در وضع انگشتان و درازى و کوتاهى آنها نوعى دیگر فکر کنندکه بهتر از این نوع از جهت زینت و مصلحت باشد یا مثل آن، نمى توانند، زیرا که به این ترتیب قابل گرفتن و دادن و سایر مصالح است، اگر آن را پهن کنى طبقى است نمایان واگر جمع کنى گرزى است گران.و از جمع آنها بعد از پهن کردن هر چه خواهى مى گیرى و از پهن نمودن بعد از جمع هر چه اراده کنى مى دهى، اگر کفچه خواهى از آن سازى واگر صندوقچه اراده کنى از آن پردازى.اگر ابهام را بر «سبابه » (۳۷) نهى هر چه خواهى به آن پاره کنى و اگر سبابه را راست بدارى به آنچه خواهى اشاره کنى.اگر عددى را ضبطخواهى از آن توانى و اگر مکانى را خواهى بروبى میسرت گردد به آسانى و غیر اینها ازمنافع محسوسه.
و سر انگشتان را زینت داد به ناخن تا حافظ آنها باشد و چیزهاى خرد را که سرانگشت نمى تواند برچیند از آن بردارد و بدن خود را با آن بخارد.و دلالت نمود دست بى شعور را به مکانى که مى خارد، به نوعى که بى فحص و تجسس، خود را به آنجامى رساند، اگر چه در خواب یا حالت غفلت باشد، و اگر خواهى آن مکان را به ذى شعورى نشان دهى به آن بر نمى خورد.
ترکیب مخصوص آفرینش پاى آدمى
و از براى هر شخصى دو پاى آفرید مرکب از ران و ساق و قدم، و هر یک به شکلى خاص و ترکیبى مخصوص، تا به هر جا که خواهد حرکت کند.و اگر اندکى تغییر درترکیب یا شکل یا وضع یکى از اینها به هم رسد امر حرکت مختل مى گردد و آنها راستون بدن و مرکب تن قرار داد و تن را بر آنها سوار کرد.و همه این عجایب و غرایب راکه اندکى از بسیار، و عشرى از اعشار عجایب بدن انسان است از قطره اى نطفه خلق کرددر ظلمت رحم.و اگر پرده در پیش نمى بود و نظر بر آن مى افتاد مى دیدى که نقوش وخطوط و رسوم در اعضاء در پى یکدیگر بر آن ظاهر مى شوند و نه نقاشى ظاهر و نه قلمى پیداست فسبحانه سبحانه جل شانه.
بود نقش دل هر هوشمندى که باشد نقشها را نقشبندى
حکمت الهى در غذا و تربیت نوزاد
و این شمه اى بود از حکمتها و عجایبى که در نطفه در ظلمتکده رحم به ظهور رسیدو چون جثه او بزرگتر و جاى او در رحم تنگ شد نظر کن که چون آن را راه نمود تاسرنگون شده قدم از تنگناى رحم به فضاى دنیا نهاد و چون بعد از بیرون آمدن محتاج به غذائى بود و بدن او نرم و سست و تحمل غذاى ثقیل را نداشت خون حیض را «گازرى » (۳۸) کرده رنگ سیاه آن را سفید و ممر آن را که از اسافل اعضا بود مسدود و آن را از راه پستان به جهت غذاى طفل روانه فرمود، و پستان را سرى آفرید مطابق دهان طفل شیرخوار، و چون طفل را توانایى بلع شیر بسیار در یک دفعه نبود در آن سوراخهاى بسیار کوچک قرار داد تا شیر به تدریج از آنها به مکیدن برآید.و بنگر که چگونه آن طفل را راهنمائى به پستان و مکیدن آن نمود.و بیرون آمدن دندان را به تاخیر افکند تا از آن، پستان مادر را المى نرسد.و چون به سبب شیر، رطوبت بسیار دردماغ او مجتمع مى شد گریه را بر آن گماشت تا به سبب آن، رطوبت دفع شود و نزول به چشم یا عضو دیگر نکند و آن را فاسد کند.و چون چندى از آن گذشت و گوشت اومحکم و طاقت غذاهاى غلیظ را به هم رسانید از براى او دندان رویانید بدون آنکه دروقت آن تقدیمى یا تاخیرى واقع شود.و تا خود آن طفل متکفل تربیت خودنمى توانست شد پدر و مادر را بر او مهربان گردانید تا آرام و خواب را بر خود حرام کرده به پرستارى او قیام نمایند.و بعد از آن به تدریج او را ادراک و فهم و توانائى وعقل کرامت فرمود و در قواى باطنیه و نفس مجرده او اسرارى چند مخزون ساخت که عقول در آن حیران و فهوم واله و سرگردان اند.
نقش قوه خیالیه و واهمه و عاقله
تامل کن در قوه خیال بى عرضه اى که قابل قسمت نیست چگونه در یک طرفة العین آسمان و زمین را به هم مى نوردد و از مشرق به مغرب مى دود.
و قوه واهمه را ببین که چگونه در یک لحظه چندان معانى دقیقه و امور خفیه رااستنباط مى کند.
و متخیله را نگر که این معانى را با هم جمع و ترکیب، و از میان آنها آنچه موافق مصلحت است جدا مى کند.
و بعد از فراغ از سیر عالم بدن و ملاحظه عجایب مملکت تن قدمى در عالم نفس مجرد گذار و نظر کن که با وجود اینکه از آلایش مکان منزه است چگونه احاطه به بدن کرده و مشغول تدبیر امر او گشته با آنکه از شناخت خود عاجز است انواع علوم از براى او حاصل مى گردد، و احاطه به حقایق اشیاء مى کند، و به قوت عقل و عمل تصرف درملک و ملکوت مى نماید.و از هنگام تعلق آن به نطفه گندیده تا زمان اتصالش به ملکوت اعلا و احاطه اش به حقایق اشیاء هر روز در تماشاى مقامى ونشاه اى و در سیر طورى و درجه اى، با آنکه خود یک عالم است جمع میان عالم سباع وبهائم و شیاطین و ملائکه کرده و جمیع موجودات «غاشیه » (۳۹) طاعتش بر دوش نهاده،سباع درنده حکم او را تابع، و مرغان پرنده در پیش او خاضع و خاشع، و دیو و جن را به زنجیر خدمتکارى مى بندد و کواکب و ارواح را به رشته تسخیر مى کشد.او را صوتى هم مى رسد که به نغمات خوش، عقلا را مدهوش، و حیوانات را بى هوش مى سازد.و اورا طبعى حاصل مى شود که به اشعار دلکش، دل مى رباید، به لحظه اى فکر، صنعتى عجیب اختراع، و به ساعتى تامل، حرفتى غریب ابداع مى نماید.
چون بدن به خواب رفت به اطراف عالم سیر مى کند و باشد که به جواهر روحانیه متصل و امور آینده را از آنها فرا گیرد.و گاه در قوت به مرتبه اى رسد که در موادکاینات تاثیر کند و هر چیزى را به هر صورتى که خواهد بنماید، هوا را ابر سازد، و از ابرباران فرو ریزد، به التفاتى قومى را نجات دهد، و به دعائى طایفه اى را هلاک سازد، باملائکه صحبت دارد.و خود را در یک ساعت به چندین صورت بنماید، گاهى پادشاهى قهار گردد و ربع مسکون را به زیرنگین در آورد و زمانى پیغمبر مرسلى گردد و از خطه خاک تا محیط افلاک را به «چنبر» (۴۰) اطاعت کشد.
پس اى جان برادر! اگر از خواب غفلت بیدارى و از مستى طبیعت هشیارى، دیده بصیرت بگشاى و قدرت پروردگار عظیم را تماشا کن که نطفه گندیده را که حال آن رادانستى به کجا مى رساند و چه حکمتها و چه عجایب در آن ظاهر مى سازد.
چو دیدى کار رو در کار کرار (۴۱) قیاس کارگر از کار بردار
دم آخر کز آنکس را گذر نیست سر و کار تو جز با کارگر نیست
و آنچه اشاره به آن شد از غرایب و مصالح عالم انسانیت اگر چه قطره اى است ازدریاى بى پایان عجایب آن ولیکن آگاه مى سازد آدمى را از کیفیت تفکر و تامل درصنایع صانع حکیم.
از حضرت امام جعفر صادق - علیه السلام - مروى است که فرمودند:
«صورت انسانى بزرگترین حجتهاى خداست بر خلق، و آن کتابى است که به یدقدرت خود آن را نوشته.و هیکلى است که به مقتضاى حکمت خود بنا کرده، در آن صور جمیع موجودات عالم ملک و ملکوت جمع است.و نمونه اى است از جمیع علومى که در لوح محفوظ ثبت است.و آن گواه و شاهد است بر امورى که از نظر حسى پنهان است.و حجت است بر هر که منکر خالق منان است.و انسان کامل را راهى است راست که به هر چیز مى رساند.و صراطى است کشیده میان بهشت و دوزخ » . (۴۲)
پى نوشتها:
________________________________________
۱. «جوهر» ، موجودى است مستقل مانند: اجسام.و «عرض » ، موجودى است غیر مستقل و قائم به غیر، مانند:
رنگ.و هر یک اقسامى دارد. (جهت اطلاع بیشتر رک: فرهنگ معارف اسلامى، ج ۱، ص ۶۶۱ و حکمت الهى،ج ۱، ص ۸۸)
۲. زمین.
۳. نام ناحیه اى از ترکستان افغان است که داراى معدن «لعل » است و لعل آن معروف مى باشد.و «لعل » یکى از سنگهاى قیمتى است که به رنگ سرخ مانند یاقوت است.
۴. یک صدم.
۵. جهان نیستى
۶. انگشتان.
۷. رقم زدن، شمارش.
۸. گنگ، کر.
۹. قوه اى که غذا را تحلیل ببرد و جزو بدن کند.
۱۰. توخالى.
۱۱. برگشت.
۱۲. پلک چشم
۱۳. گرد و دایره مانند.
۱۴. بیهوده و بیکار.
۱۵. مؤنث وقاع: همبستر شدن
۱۶. چسبیدن.
۱۷. خونى.
۱۸. خون بسته شده.
۱۹. پاره از گوشت.
۲۰. چانه
۲۱. مجوف به معناى میان تهى و مصمت به معناى میان پر مى باشد.
۲۲. شرائین جمع شریان به معناى سرخرگ و اورده جمع ورید به معناى سیاهرگ است
۲۳. جمع رائحه: بوها.
۲۴. منظم.
۲۵. جویده.
۲۶. گردش
۲۷. کیلوس (ژس دخپ) ماخوذ از یونانى است و آن عبارت است از مواد غذایى داخل معده که با عصیر معدى و دیاستازهاى معده آمیخته و به صورت مایعى غلیظ در مى آید.
۲۸. روده بند.
۲۹. مویرگ
۳۰. برآمدگى، برجستگى.
۳۱. جمع معى (روده) .
۳۲. تیزى و تندى.
۳۳. ته نشین.
۳۴. طحال.
۳۵. تباه.
۳۶. انگشت شصت.
۳۷. انگشت مجاور شصت، که به آن انگشت شهادت نیز مى گویند
۳۸. سفید کارى
۳۹. «غاشیه بر دوش » ، کنایه از مطیع و فرمانبردارى است
۴۰. حلقه.
۴۱. در نسخه مصحح شعرانى: «چو دیدى کار، دور کار بگذار» ، مى باشد.
۴۲. حقایق فیض (ره)، ص ۳۴۹.
آیات آفاق: مشاهده قدرت پروردگار در کره زمین
و چون اندکى از عجایب نفس و بدن خود را دانستى قیاس کن بر آن عجایب زمینى را که مسکن و ماواى توست از بلندیهاى آن و پستیها و کوهها و صحراها و رودها ودریاها و معموره ها و بیابانها و چمنها و بستانها و شهرهاى عظیمه و جزیره هاى کثیره، ومعادن و جمادات و نباتات و حیوانات.و اگر دیده بصیرت بینا باشد در هر جزوى ازاجزاى آن از عجایب قدرت و بدایع حکمت، آن قدر مشاهده کنى که واله و حیران شوى و یقین به عظمت و جلال خالق آن نمائى.
آنگاه نظرى به کوهسار افکن و ملاحظه کن که چگونه خالق بى چون آنها را بر پاى داشته و اطراف زمین را به آنها استحکام داده و از زیر سنگهاى تیره آن چشمه هاى آب گواراى صاف بر روى زمین روان کرده و بسى جواهر قیمتى که مقومان عالم ازقیمت آن عاجز مى گردند در آنها مخزون نموده.و چقدر معادن در آنها خلق کرده که اگر یکى از آنها نبودى نظام معیشت انسان تمام نشدى.و در هر جا که قابل آبادى واجتماع مردم بود نزدیکى آن را از این معادن خالى نگذاشتى تا امر ایشان مختل نگردد.
و هر کدام که احتیاج به آن بیشتر بود چون نمک و مانند آن را نزدیکتر و وافرتر آفرید.
انواع گیاهان و فوائد آنها
و زمانى تامل کن در انواع گیاهها که از حد و حصر افزون و از حساب و شماره بیرون است، هر یک را شکلى و رنگى و طعمى و بوئى و منفعتى و خاصیتى، یکى غذاى بدن مى شود، دیگرى قوت تن، آن یک زهر جانگزا و این یک تریاق فرح افزا، آن جان مى ستاند و این روح مى بخشد.یکى خواب مى آورد و یکى خواب را از دیده مى برد،یکى مفرح جان و یکى باعث اندوه بى پایان، این سرد است و آن گرم، این خشک است و آن تر، با آنکه همه از یک زمین روئیده و از یک چشمه آب نوشیده.زنهار تا دیو تراوسوسه نکند که این اختلافات تخم آنها است.در استخوان خرمایى نخل بلند باخوشه هاى خرما، کى بود؟ و در دانه گندمى، چندین خوشه و در هر خوشه زیاده از صددانه کی دیده.
درختان و شکوفایى آنها
و ساعتى بنگر در درختان که چون آب به ایشان رسد چگونه جمیع اجزاى آنها تازه و خرم و سبز و با طراوت مى گردد، و آب به یک نسبت به جمیع ریشه و ساقه و برگ و شکوفه و میوه آن مى رسد و بالسویه میان آنها قسمت مى گردد.و از آن پى ببر به قسمت کننده آن و بخند بر ادراک احمقانى چند که این حکمتهاى ظاهره و مصالح بینه را نسبت مى دهند به چیزى که نه از وجود خود خبر دارد و نه از ذات خود، نه افعال خود را مى شناسد و نه صفاتش را.
اصناف حیوانات
و لحظه اى تامل کن در اصناف حیوانات که کمیت آنها را بجز خالق آنها احدى نمى داند از مرغان و سباع و بهایم و وحوش و حشرات.هر یک را چگونه ساختن خانه ومنزل یاد داد و تحصیل قوت و آب و دانه تعلیم کرد.راه مجامعت نر و ماده را به ایشان نمود و تربیت نسل بچه را به ایشان آموخت.آنچه را انسان به آن محتاج بود رام وفرمانبردار او گردانید، و آنچه را به آن احتیاجى نبود وحشى کرد.و در هر یک، ازعجایب و مصالح این قدر آفرید که عقلها حیران مى ماند، عنکبوت را نگر که چگونه خانه خود را مشبک مى سازد و آن را دام پشه و مگس مى نماید و در کنجى کمین مى نشیند تا چون مگسى در آنجا افتاد آن را صید مى کند و غذاى خود را مى سازد.ومگس را ببین که از مسافت بعیده بوى شیرینى را مى فهمد و بر آن حاضر مى شود.
عجایب دریاها
و چون شمه اى از قدرت کامله آفریدگار را در زمین دانستى قدمى به دریاها گذار وببین که عجایبى که در آنجاست اضعاف عجایب زمین است، و هر حیوانى که بر روى خاک هست مانند آن نیز در دریاها یافت مى شود.و به علاوه حیواناتى دیگر که مثل آنها در خاک نیست در آنجا حیواناتى است که به قدر شهرى عظیم و جزیره اى بزرگ.
و گاه مسافرین او را جزیره تصور کرده کشتى را در آن لنگر مى افکنند.و علما درعجایب دریاها کتابهاى بسیار ساخته و دفاتر بى شمار پرداخته اند و عشرى از اعشار آن را نتوانسته اند بیان کنند.
تفکر در کرات آسمانى
و چون از سیر دریاها پرداختى چشمى بگشاى و به عالم هوا نظرى افکن از ابر و بادو باران و برف و تگرگ و رعد و برق و صاعقه و «شهب » (۱) و ببین که ابر، که جسمى است خفیف، چگونه آب ثقیل را بر مى دارد و محافظت مى کند و بر شهرها و دریاها وبیابانها عبور مى کند، به نوعى که قطره اى از آن نمى ریزد تا به محلى که مامور شده است در آنجا مى ایستد و آب را قطره قطره پى درپى بر آنجا مى افکند، به نوعى که قطره اى به قطره دیگر بر نمى خورد تا به زمین رسند.و اگر «سواد هوشت » (۲) گشوده، باشد در هر قطره خواهى دید که به قلم الهى و خط خداوندى نوشته که: «این روزى فلان حیوان یا نصیب فلان مکان است » .
و چون شمه اى از قدرت الهى را در هوا ببینى سر به سوى آسمان کن و دیده بر این «طاق مینائى » (۳) افکن و بگو:
«ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک » (۴)
و زمانى تفحص از عجایب عالم افلاک کن، ساعتى تفکر در غرایب آنها نماى، ازآفتاب درخشان و ماه تابان و ستارگان ثابته و سیاره، که هر یک را وضعى و هیاتی، و هرکدام را اثرى و منفعتى است.
یکى از غرب، رو در شرق کرده یکى در شرق، کشتى غرق کرده
یکى حرف سعادت نقش بسته یکى سر رشته دولت گسسته
شده گرم از یکى، هنگامه روز یکى را شب شده، هنگامه افروز
همه دور شبان روزى گرفته به مقصد راه فیروزى گرفته
چنان گرم اند در منزل بریدن کزین رفتن ندارند آرمیدن ز
رنج راهشان فرسودگى نه میان را در دو بار آسودگى نه
گاهى مجتمع اند و گاهى متصل، زمانى متفرق اند و زمانى منفصل.هر یکى راحرکتى خاص و رفتارى مخصوص، چنان بر طبق فلک چیده شده اند که از ترتیب آنهاصور حیوانات و غیر آنها حاصل شده، (۵) بلکه کم صورتى است در زمین که شبیه آن درآسمان یافت نشود.
و تامل کن در رفتار خورشید، که آن را رفتارى است که به آن دوره فلک را دریکسال تمام مى کند و به واسطه آن به وسط السماء نزدیک و از آن دور مى شود.ورفتارى دیگر است که به جهت آن طلوع و غروب مى کند و دوره را در یک شبانه روزطى مى نماید.و اگر حرکت اول نبودى جهان را چهار فصل به هم نرسیدى و نباتات ومیوه ها را نشو و نما حاصل نگشتى.و اگر دوم را نبودى روز و شب از یکدیگر جدانشدى و وقت راحت از هنگام کسب و معیشت ممتاز نگشتى و ماه و سال وساعات و دقایق نبودى.و حساب معاملات، نظم و نسق به هم نرسانیدى.
عظمت آسمانها
و این افلاک و کواکب متحرکه بدون ستون بر پاى داشته، با وجود این عظمت که جمیع عوالم سفلیه را از زمین و دریاها و کوهها و عالم هوا نسبت به آسمان اول کمترنداز قطره اى در پیش دریاى محیط.و اهل رصد بیان کرده اند که: خورشید به تنهائى ازصد و شصت برابر روى زمین بزرگتر است.و با وجود این، عظمت آسمان پنجم سه مقابل عظمت آسمان چهارم و آنچه در وسط آن است از آسمانها تا مرکز زمین است.
و کوچکترین ستاره اى که در آسمان مشاهده مى کنى هشت مقابل کل زمین است.
و با وجود این بزرگى و عظمت، سرعت حرکت آنها را ملاحظه کن و ببین که چون ابتداى خورشید از مشرق سر بر آورد به یک چشم بر هم زدن همه آن که صد و شصت مقابل زمین است از افق طلوع مى کند.پس سرعت حرکت آنها به نحوى است که در یک طرفة العین مسافت صد و شصت مقابل همه روى زمین را طى مى نماید.و از این جهت بود که چون سید رسل - صلى الله علیه و آله - از روح الامین - علیه السلام - پرسید که:
وقت زوال داخل شده؟ گفت: لا نعم، یعنى نه آرى.حضرت فرمود: این چه جواب بود؟ ! عرض کرد که چون گفتم که نه، پانصد سال راه را طى کرد و زوال داخل شد. (۶)
پس اى برادر! از خواب غفلت بر آى و مشاهده کن قدرت قادرى را که جسمى به این عظمت را در حدقه چشم که از عدسى بیش نیست جاى داده.و تفکر کن که کیست که چنین جسمى را مسخر کرده و آسیاى آن را به گردش در آورده.اگر دیده بصیرت بینا باشد مى بینى که اینها همه بندگانى هستند سرگشته، کمتر خدمتکارى بر میان بسته،عشق الهى ایشان را واله و سرگردان کرده و به یک اشاره پروردگارشان تا قیامت به رقص افتاده گرد کعبه جلالش طوف مى نمایند.
خبر دارى که سیاحان افلاک چرا گردند گرد مرکز خاک
چه مى خواهند از این محمل کشیدن چه مى جویند از این منزل بریدن
ازین آمد شدن مقصودشان چیست درین محرابگه معبودشان کیست
همه هستند سرگردان چو پرگار پدید آرنده خود را طلبکار
و بالجمله اگر چشم اعتبار بگشائى هر ذره را گواهى بر عظمت پروردگار ببینى.و اگر گوش هوش بدارى از زبان حال هر ذره به زبان فصیح، جلالت آفریدگار را مى شنوى.
به هر ذره بدان روئى و راهى است بر اثبات وجود او گواهى ست
تفکر در اعمال و افعال خود
و اما تفکر در اعمال خود که از آن به مراقبت و محاسبت تعبیر مى شود و اگر چه دربیان توبه ذکر خواهد شد و لیکن در اینجا نیز خلاصه آن مذکور مى شود.
و کیفیت آن، آن است که: آدمى در هر شبانه روزى ساعتى به تفکر کار خود بیفتدو اخلاق باطنیه و اعمال ظاهریه خود را تفحص کند و احوال دل و جوارح خود راتجسس نماید، لوح دل را در مقابل خود نهاده آن را ملاحظه کند و دفتر شبانه خود راگشوده سر تا پاى آن را مطالعه فرماید.
پس اگر دل خود را بر طریق راستى و درستى مستقیم، و متصف به اخلاق جمیله وخالى از اوصاف رذیله دید، و اعضا و جوارح خود را مشغول طاعات و عباداتى که به آنها متعلق است و مجتنب از معاصى و سیئاتى که به آنها مرتبط است یافت شکر الهى به جا آورد، و اگر مخالف این را ملاحظه نمود در صدد علاج آن بر آید.و اگر برخورد که معصیتى از او سر زده به توبه و انابه قضا و تدارک آن کند.
و شکى نیست که این قسم از تفکر، مجالى واسع دارد، و قدر ضرورى آن مستغرق شبانه روز مى گردد و ماه و سال، کفایت استقصاء آن را نمى کند، زیرا که قدر لازم بر هرکس آن است که در هر شبانه روز فکر کند در هر یک از صفات مهلکه از بخل و کبر وعجب و ریا و حقد و حسد و جبن و غضب و حرص و طمع، و غیر اینها از صفات.ونظر بصیرت را گشاده چراغ فکر به دست گیرد و زوایاى دل خود را بگردد و از همه این صفات تفحص کند.
پس اگر چنان فهمید که دل او را از همه اینها خالى است در مقام امتحان خود برآید وببیند که شیطان و نفس، امر را مشتبه نکرده باشند.
مثلا اگر چنان گمان کند که ناخوشى تکبر را ندارد، امتحان کند خود را به دوش کشیدن خیک آبى از کوچه، یا پشته اى هیمه از بازار به خانه.
و اگر چنان فهمید که از غضب خالى است، خود را در معرض اهانت سفیهى در آورد.
و همچنین در غیر اینها از صفات، به امتحاناتى که گذشتگان از نیکان، خود راآزمایش کرده اند آزمایش کند تا مطمئن گردد که از ریشه جمیع این صفات و شاخ وبرگ آنها در مزرع دلش اثرى نیست.آرى نفس، مکار، و شیطان، حیله گر و غدار است.
گر نماز و روزه مى فرمایدت نفس مکار است فکرى بایدت
نفس را هفتصد سراست و هر سرى از ثرى بگذشته تا تحت الثرى
و اگر یافت که چیزى از این صفات در دل او هست سعى کند در خلاصى از آن به موعظه و نصیحت و سرزنش و ملامت و مصاحبت نیکان و مجالست خوبان و ریاضت و مجاهده تا سلب آن صفت بشود.و اگر به آسانى سلب نشود معالجه را مکرر نماید.
و بعد از آن تفکر کند در صفات حسنه، اگر به گمان خود خود را متصف به آنهایافت در صدد آزمایش خود برآید تا از مکر نفس و تلبیس آن مطمئن شود.و اگر خودرا از یکى از آنها خالى یافت تامل نماید در طریق تحصیل آن.
بعد از آن متوجه هر یک از اعضاى خود شود و فکر کند در معاصى متعلقه به آن،مثلا نگاه به زبان کند که آیا در آن روز غیبتى یا دروغى یا لغوى یا فحشى یا خود ستائى یا سخن چینى از آن صادر شده یا نه.و همچنین گوش و دست و پا و شکم و غیر اینها ازاعضا.
آنگاه تفکر کند در طاعاتى که متعلق به هر یک از این اعضاء هست از واجبات ومستحبات، پس اگر بعد از فحص یافت که از آنها معصیتى سر نزده و طاعات را به جاآورده اند حمد خدا را کند.و اگر به صدور معصیتى یا ترک طاعتى برخورد اول سبب وباعث آن را بجوید و در صدد قطع آن بر آید سپس تدارک آن را به توبه و ندامت کند تافرداى آن مانند امروز نباشد.
و این قدر از تفکر در احوال خود در هر شبانه روزى لازم است از براى هر دیندارى که معتقد نشاه آخرت باشد.و نیکان سلف و اهل تقوى و ورع از گذشتگان را در صبح هر روز یا شام هر شب همین طریقه و عادت بوده.بلکه از براى ایشان طومارى بوده که در آنجا نیک و بد صفات و افعال را ثبت کرده و هر روز و شب حال خود را به آنجامقابله مى نمودند، و چون از زوال صفت رذیله یا اتصاف به فضیلتى مطمئن مى شدند درآن طومار قلم مى کشیدند و دست از فکر در آن برداشته به بقیه مى پرداختند.و چنین مى نمودند تا همه را قلم کشند.و بعضى که مرتبه ایشان پست تر و گاهى معصیتى که ازایشان سر مى زد معاصى اى که باید خود را از آن باز دارند در طومار مى نوشتند چون اکل حرام یا شبهه یا کذب یا غیبت یا مراء یا مسامحه در امر به معروف و نهى از منکر وامثال اینها، و سعى در خلاصى از هر یک مى نمودند.
و بالجمله صالحین سلف را این طریقه و رویه بوده و این را از لوازم ایمان به محاسبه روز قیامت مى شمردند.
پس واى بر ما که دست از پیروى و متابعت نیکان برداشته و پرده غفلت را بر دیده خود فرو گذاشته، فکر محاسبه روز قیامت را فراموش، و از شراب غفلت و بطالت مست و بیهوش گشته ایم.و چنانچه ایشان رفتار ما را مشاهده مى نمودند حکم مى کردندبه کفر ما و عدم اعتقاد ما به روز حساب.
آرى چگونه چنین نباشد و حال اینکه اعمال ما به عمل کسى که ایمان به بهشت ودوزخ داشته باشد مشابهتى ندارد.و رفتار ما به رفتار اهل ایمان نمى ماند، زیرا کسى که از چیزى ترسید از آن مى گریزد و شوق به چیزى که داشته باشد در طلب آن بر مى آید.وما ادعاى ترس از جهنم مى کنیم و مى دانیم که فرار از آن به ترک معاصى است و غرق لجه معاصى هستیم.و دعواى شوق به بهشت را مى نمائیم و مى دانیم که رسیدن به آن به اطاعت و فرمانبردارى است و در آن تقصیر و کوتاهى مى کنیم، عمر را به هوا و هوس مى گذرانیم.و هواى دخول بهشت داریم و روزگار را به هرزه صرف مى کنیم، و طمع وصال حوران پاک سرشت مى نمائیم.
وصال دولت بیدار ترسمت ندهندکه خفته اى تو در آغوش بخت خواب زده و مخفى نماند که: این نوع از تفکر علماء و صالحین است، و اما فکر مقربین وصدیقین از این بالا، و شان ایشان ازین والاتر است.بلکه ایشان مستغرق دریاى محبت،و انس به پروردگار، و به جان و دل متوجه عظمت و جلال آفریدگارند.در فکر جمال و جلال ایزد متعال مدهوش، و از خود و صفات و اعمال خود بالمره فراموش کرده اند.
و زبان حال ایشان به این ترانه گویاست:
هر چه نه گویا به تو خاموش به هر چه نه یاد تو فراموش به
مانند عاشقى که در حال لقاى معشوق واله و حیران ماند.و حصول این حالت بلکه ادنى مرتبه از تلذذ به یاد عظمت و جلال خدا ممکن نمى شود تا ساحت نفس را ازجمیع رذایل پاک نسازى، زیرا که حال کسى که با وجود اتصاف به اخلاق بد خواهد ازتفکر در جلال و جمال جمیل مطلق ملتذ شود، حال عاشقى است که با محبوب خودخلوت کند و خواهد از مشاهده جمال او التذاذ یابد و زیر پیراهن او از مار و عقرب مملو باشد و آن را بگزند.زیرا که هر یک از این صفات، حکم مار یا عقربى دارند که فرو رفتگان علایق طبیعت را گزیدن آنها معلوم نشود تا وقتى که این عالم را بدرود کنند،در آن وقت مشاهده خواهند کرد که الم هر یک از اینها از مار و کژدم به «مراتب شتى » (۷) بالاتر است.
پس اى جان برادر! از خواب غفلت برخیز و فکرى کن از براى روز رستاخیز، پیش از آنکه چاره امر از دست بیرون رود و چنگال مرگ به کالبد نحیث بند شود.
و بر سبیل قطع و یقین بدان که هر صفتى از صفات و هر عملى از اعمال تو را دروقت رفتن جزائى است، همچنان که صریح قرآن و نص حدیث پیغمبر آخر الزمان (ص) است که فرمود: «هر چه را خواهى دوست دار که از آن مفارقت خواهى کرد.و هر چه خواهى زندگانى کن عاقبت خواهى مرد.و هر کارى که خواهى بکن که جزاى آن به توخواهد رسید» . (۸)
پس ساعتى از اوقات خود را صرف فکر اعمال خود کن، و زمانى در عجایب صنع خداوند تامل نماى، و سعى کن که دل خود را از وساوس خالى کنى، و تفکر آن را به اقسام شش گانه «محموده » (۹) مقصود سازى، زیرا که: - چنانکه گذشت - غیر از اینها آنچه باشد از افکار متعلقه به دنیاى دنیه و از وساوس شیطانیه است.
پس فکر تو باید منحصر باشد در استنباط مسائل علمیه، یا انجام دادن یکى از اعمال حسنه، یا در عبرت یکى از دیگران و هنگام رحلت از جهان، یا در تسبیح و تقدیس پروردگار، یا در صنایع عجایب آفریدگار، یا در صفات و اعمال خود.
و اما تفکر کردن در ذات خدا، بلکه بعضى از صفات او، در شریعت مقدسه غیرجایز و کسى که این خیال را کند از حد خود متجاوز است. «و ما للتراب و رب الارباب » ،مشتى خاک را با خداوند پاک چه کار، ذات او از آن بالاتر که کمند اندیشه به کنگره جلال او تواند رسید یا طایر فکر در حوالى او گذر تواند کرد«تعالى شانه عین ذلک علواکبیرا» . (۱۰)
و هم تهى پاى بسى ره نوشت هم زدرش دست تهى بازگشت
راه بسى رفت ضمیرش نیافت دیده بسى جست نظیرش نیافت
مکر و حیله
صفت پنجم: از صفات رذیله متعلقه به قوه عاقله مکر و حیله کردن است از براى رسیدن به مطلوبات شهویه و غضبیه، و مراد از آن در این مقام جستن راههاى پنهان است از براى اذیت رساندن به مردمان.و به کار بردن آن را تلبیس و غش و غدر وخیانت گویند.
و از براى مکر، مراتب بى نهایت است و اقسام بى غایت، بعضى از آنها چندان خفائى ندارند و کسى را که اندک شعورى باشد به آن متفطن مى شود.ولى بعضى چنان پوشیده و پنهان است که زیرکان به آن بر نمى خورند.گاهى شخصى را بر مى انگیزاند که اظهاردوستى و محبت با دیگرى کند و آن مسکین را غافل نموده او را هلاک سازد.و زمانى آدمى را بر آن مى دارد که اظهار امانت و دیانت کند تا مردم مال خود را به امانت یاشرکت یا معامله به او دهند و او صرف خود نماید.و گاهى کسى را مى دارد که اظهارعدالت و تقوى نماید تا مردم او را امام و پیشواى خود کنند و دین و دنیاى ایشان رابرباد دهد.و غیر اینها از مکر و حیله.
و مخفى نماند که صفت مکر، از مهلکات عظیمه است، و چگونه چنین نباشد و حال آنکه بالاترین صفات شیطان و بزرگ لشگر آن است.و معصیت آن زیادتر است ازمعصیت اذیت رسانیدن در علانیه و آشکار، زیرا که کسى که مطلع شود بر اینکه دیگرى در مقام اذیت اوست احتیاط مى کند و خود را محافظت مى نماید، و بسا باشدکه دفع اذیت از خود کند.اما غافل بى خبر را احتیاطى از خود نیست، بلکه اغلب آن است که مکار «محیل » (۱۱) خود را به لباس دوستى و صداقت مى آراید و در مقام احسان وخیر خواهى برمى آید و مسکین غافل از او شرمسار و خجل و از خباثت باطن او بى خبرو ذاهل تا به هلاکت رسد.
و از این جهت حضرت رسول - صلى الله علیه و آله - فرمودند که:
«از ما نیست هر که مکر کند با مسلمى » . (۱۲)
و جناب امیر المؤمنین - علیه السلام - فرمود که:
«اگر نه این بودى که عاقبت مکر و خدعه آتش جهنم است من از همه مردمان مکارتر بودمى (۱۳) و مکرر آن سرور آهى بلند مى کشیدند و مى فرمودند: واویلاه با من مکر مى کنند و مى دانند که من مکر ایشان را مى فهمم و راههاى مکر و حیله را بهتر از ایشان مى شناسم، و لیکن چون مى دانم که مآل مکر و حیله و خدعه آتش جهنم است بر مکر ایشان صبر مى کنم و آنچه را ایشان مرتکب مى شوند من مرتکب نمى گردم » . (۱۴)
طریقه خلاصى از مکر و حیله
و طریقه خلاصى از این صفت خبیثه آن است که متذکر بدى عاقبت و سوء خاتمت آن گردد و تامل کند که صاحب آن در آتش سوزان همنشین شیطان است.و بداند که همچنان که آیات و اخبار به آن ناطق، و تجربه و اعتبار بر آن گواه صادق است، وبال هر مکر و حیله عاقبت به صاحب آن راجع مى شود. «من حفر لاخیه بئرا وقع فیها» ، (۱۵) یعنى: هر که چاهى از براى دیگرى بکند خود در آن افتد.
و فواید و محاسن ضد مکر و حیله را که خیرخواهى مسلمین و یکرنگى با ایشان باشد تامل کند. - همچنان که در مقام آن بیان خواهد شد - و هر کارى که مى خواهدبکند در آن غور نماید که مشتمل بر حیله نباشد.و اگر احیانا از او مکرى صادر شد، درمقام عتاب با خود برآید، تا ان شاء الله - سبحانه - ریشه این صفت از زمین دل کنده شود.
پى نوشتها:
________________________________________
۱. جمع شهاب: شعله آتش.
۲. چشم عقل و جانت.
۳. آسمان آبى.
۴. یعنى: «پروردگارا! تو این دستگاه با عظمت را بیهوده نیافریده اى، پاک و منزهى...» آل عمران (سوره ۳) آیه ۱۹۱.
۵. این بر مبناى نظریه علماى علم نجوم است. (جهت آگاهى بیشتر به پاورقى ص ۳۳، مراجعه شود)
۶. احیاء العلوم، ج ۴، ص ۳۸۰.و بحار الانوار، ج ۵۸، ص ۱۶۱
۷. مراتب مختلف و گوناگون
۸. محجة البیضاء، ج ۸، ص ۲۰۶ و احیاء العلوم، ج ۴، ص ۳۶۷.
۹. رجوع شود به صفحه ۱۵۵ به بعد.
۱۰. شان و عظمت خدا از آن بالاتر است، بالاى بزرگ
۱۱. حیله گر.
۱۲. کافى، ج ۲، ص ۳۳۷، ح ۳.و بحار الانوار، ج ۷۵، ص ۲۸۵، ح ۸.
۱۳. کافى، ج ۲، ص ۳۳۶.
۱۴. جامع السعادات، ج ۱، ص ۲۰۳
۱۵. بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۲۸۴.
مقام سیم: در بیان صفات رذیله و اخلاق جمیله که متعلق است به قوه غضبیه
تهور
و دانستى که جمیع رذایل متعلق به این قوه، و منشا آنها نیز دو صفت خبیثه است، وهر کدام متضمن صفاتى چندند.و آن دو، یکى «تهور» است و دیگر «جبن » .
اما تهور: که طرف افراط شجاعت است، عبارت است از: احتراز نکردن از آنچه بایداز آن بپرهیزد، و انداختن خود به مهالکى که عقلا و شرعا ممنوع باشد.و شکى نیست که این صفت از مهلکات دنیویه و اخرویه است.و آیات و اخبار در وجوب محافظت خود از حد و حصر متجاوز است و همین قدر کافى است که - حق سبحانه و تعالى - مى فرماید:
«و لا تلقوا بایدیکم الى التهلکة » (۱)
یعنى: «خود را به هلاکت نیندازید» .
و حق آن است که هر که صاحب این صفت باشد و خود را از آنچه عقل حکم کندبه لزوم محافظت از آن، نگاه ندارد، از شایبه جنون و دیوانگى خالى نیست.و چگونه چنین نباشد و حال اینکه کسى که احتراز نکند از موضعى که ظن هلاکت باشد و هلاک شود به حکم شریعت مقدسه باعث قتل خود شده است و به هلاکت ابدیه و شقاوت سرمدیه گرفتار گشته است.
پس کسى که مبتلا به این صفت باشد باید اول مفاسد آن را در دنیا و آخرت به نظرآورد بعد از آن، هر کارى که مى خواهد بکند. ابتدا در آن تامل کند اگر عقل و شرع تجویز آن را کند مرتکب شود والا از آن اجتناب نماید.و بسا باشد که معالجه این صفت موقوف باشد بر اینکه از بعضى چیزها که احتراز از آن لازم نیست احتراز کند تابه حد وسط بایستد.
جبن
و اما جبن: که در طرف مقابل تفریط واقع است، آن است که: از چیزى که نبایدحذر کرد احتراز نماید.و این صفت در نهایت خباثت و موجب هلاکت است، آدمى به سبب آن ذلیل و خوار، و زندگانى او تلخ و ناگوار مى گردد.و مردم در جان و مال اوطمع مى کنند.و ظلمه دست تسلط بر او مى گشایند.و صاحب آن مضطرب و بى ثبات وکسل و راحت دوست، [راحت طلب] مى شود.و به این جهت از جمیع سعادات بازمى ماند.و انواع فضایح و رسوائى را متحمل مى شود.و فحش و دشنام را بر خودمى پسندد.و نام نیک را بر باد مى دهد.
و از این جهت سید رسل - صلى الله علیه و آله - فرمودند که:
«سزاوار نیست که مؤمن بخیل یا جبان باشد» . (۲)
و فرمودند که:
«بار پروردگارا! پناه مى گیرم به تو از بخل و پناه مى گیرم به تو از جبن » . (۳)
و کیفیت معالجه آن، در بیان صفت خوف، که از لوازم صفت جبن ناشى از آن است، بیان مى شود.
و ضد این دو جنس، صفت شجاعت است که عبارت است از اطاعت قوه غضبیه ازبراى قوه عاقله، یعنى نترسد از آنچه نباید ترسید و حذر کند از آنچه باید از آن احترازکند.و این صفت، اشرف صفات کمالیه و افضل ملکات نفسانیه است.و کسى که این صفت را نداشته باشد حقیقتا از جمله زنان است و از مردى بى نشان.
از این جهت که خداى تعالى در وصف نیکان اصحاب پیغمبر - صلى الله علیه و آله - مى فرماید:
«اشدآء على الکفار» (۴)
یعنى: «سخت و شدیدند بر کفار» .
و به این سبب امیر مؤمنان - علیه السلام - در وصف مؤمن فرمودند که: «دل مؤمن ازسنگ محکم تر است » . (۵)
و از حضرت امام جعفر صادق - علیه السلام - مروى است که: «مؤمن از کوه محکم تر است، زیرا که سنگ از کوه مى ریزد و از دین مؤمن هیچ فرو نمى ریزد» . (۶)
و اما انواع صفات رذیله متعلقه به قوه غضبیه بسیار است.
خوف و اقسام آن
صفت اول خوف است و آن عبارت است از: دل سوختن و متالم بودن به سبب تشویش رسیدن به ناخوشى که تحقق آن محتمل باشد.و تالم از تشویش امرى که یقین باشد حصولش یا مظنون باشد.اگر چه آن را خوف نگویند ولیکن چون آن نیز ازضعف نفس و موجب هلاکت است در ضمن خوف مذکور مى شود.
و فرق بین خوف و جبن آن است که در جبن، الم و دل سوختن ضرورى نیست.
پس کسى که شب در خانه تنها نمى خوابد جبن دارد و خوف ندارد، زیرا که تا در آنجانخوابیده المى ندارد.
و بدان که: خوف بر دو قسم است:
یکى: خوف ممدوح و مستحسن، و آن خوف از خداى و عظمت او از گناه خود است که ضد امن از مکر خداست، و در بیان صفت دوم مذکور خواهد شد.
دوم: خوف مذموم، و این قسم است که از جمله مهلکات است.و مراد در این موضع، این قسم است و این قسم از خوف، نتیجه صفت جبن است.
فصل: انواع خوف مذموم
بدان که این قسم از خوف بر چند نوع است که همه آنها مذموم و صاحب آنها درنزد عقل معاقب و ملوم است:
اول آنکه: خوف او از امرى باشد که البته وقوع خواهد یافت و دفع آن در قوه بشرنیست.و شکى نیست که خوف از چنین چیزى از جهل و نادانى است و به غیر از الم عاجلى که دل آدمى را مشغول کند و او را از کار دنیا و آخرت باز دارد فایده اى بر آن مترتب نمى شود.و عاقل مثل این را بر دل خود راه نمى دهد و خود را به قضاى الهى و مقدرات سبحانى راضى مى سازد تا راحت حال و سعادت مآل به جهت او حاصل گردد.
دوم آنکه: خوف او از امرى باشد که وجود آن احتمالى باشد و ممکن باشد که وقوع نیابد، و شدن و نشدن آن در دست آن شخص نباشد.این خوف نیز مانند اول خلاف مقتضاى عقل و از نادانى و جهل است، بلکه این از اولى بدتر است.زیرا که هردو شریک اند در اینکه علاج و چاره آن در دست آدمى نیست.و مع ذلک در این نوع احتمال مى رود که آن امر وقوع نیابد و متحقق نشود.
آرى اللیلة حبلى (سحر تا چه زاید شب آبستن است) هر لحظه فلک را گردشى است و روزگار را رنگى، و پروردگار مهربان را الطاف خفیه از حد بیرون و از نهایت افزون است.
بلى نبود در این ره ناامیدى سیاهى را بود روز سفیدى
زصد در، گر امیدت بر نیاید به نومیدى جگر خوردن نشاید
سوم آنکه: خوف او از امرى باشد که سبب آن در دست آن شخص باشد اما هنوزسبب آن یافت نشده باشد و از این ترسد که مبادا فلان اثر بر آن مترتب شود.و علاج آن، آن است که: مراقب احوال خود باشد که این امر از او صادر نشود و مرتکب عملى که از عاقبت آن ترسد نگردد.و در هر کارى عاقبت آن را ملاحظه نماید، و جانب بدآن را به نظر آورد، و به محض ملاحظه یک طرف اکتفا نکند. و اگر بعد از صدور آن فعل، تشویش عاقبت آن را داشته باشد از نوع دوم خواهد بود.
چهارم آنکه: خوف او از چیزهائى باشد که طبع از آن بدون سبب و جهت وحشت مى کند، مثل جن و میت، خصوصا در شب در حالت تنهائى.و منشا این خوف غلبه قوه واهمه و قصور عقل و مدرک است، و دلالت بر ضعف نفس مى کند.
و بر عاقل لازم است که اندکى با خود تامل کند که امثال این امور به چه سبب باعث تشویش و خوف مى شوند.کسى که در زندگانى او با قوت و قدرت از او نمى ترسیدى بلکه از حرب و مجادله او احتراز نمى کردى چگونه از بدن میت بى حس و حرکت اوخوف مى کنى؟ ! و کجا دیده و یا شنیده اى که مرده بر زنده حمله کرده باشد و بر اوغالب شده باشد؟ ! و جنى که در میان علما در وجود آن خلاف است تو به چه دلیل یقین بر وجود او کردى؟ .و بعد از آنکه موجود باشد به چه سبب در مقابل تو در مى آیدخود را به تو مى نماید؟ و اگر هم نمود به چه دشمنى و عداوت در صدد ایذاء توبر مى آید؟ و اگر هم در صدد آن برآید به کدام قوت بر تو غالب مى گردد؟ آخر نه انسان اشرف ممکنات و اکثر آنها مطیع و منقاد اویند به چه جهت اشرف کاینات با وجود این همه احتمالات از موجودى ضعیف الوجود و ناقص القوه پست فطرت خوف مى کند؟ ! و صاحب این صفت باید که در شبهاى تاریک به تنهائى خصوصا در مواضع موحشه صبر کند و خود را به آنجا بیفکند تا به تدریج این خوف از او زایل گردد.و خوف مرگ نیز در این نوع و نوع اول است.
علل خوف از مرگ
و چون عموم خوف از مرگ بیشتر، و خوف از آن در نزد اکثر شدیدتر است ومعالجه آن اهم است لهذا به خصوص بیان آن را مى کنیم و مى گوئیم که باعث خوف ازمرگ چند چیز مى تواند شد:
اول آنکه: چنان تصور کند که به مرگ فانى و معدوم صرف مى شود و دیگر اصلاوجودى از براى او در هیچ عالمى نخواهد بود.و منشا این خوف، سستى اعتقاد و جهل به مبدا و معاد است.و چنین شخصى از زمره کفار و از دایره اسلام بر کنار است.
و علاج آن تحصیل اصول عقاید و استحکام آنها به ادله و براهین قطعیه ومجاهدات و عبادات است تا اینکه یقین از براى او حاصل شود که مرگ نیست مگراینکه نفس جامه بدن را از خود دور کند و قطع علاقه از بدن نماید.
و بداند که آدمى همیشه باقى و در بهجت و راحت و نعمت، و یا عذاب و نقمت خواهد بود.علاوه بر اینکه چنانکه العیاذ بالله فرض نمائیم که آدمى به مرگ، عدم صرف شود این امرى نیست که منشا خوف و تشویش باشد، زیرا که عدم را المى نیست و از چیزى متاثر نمى گردد.
و از این جهت است که یکى از علماء گفته: چنانچه آتشى بیفروزند و گویند هر که داخل آن شود معدوم مى گردد من از آن خوف دارم که تا خود را به آن برسانم بمیرم واز معدوم شدن محروم گردم.
دوم آنکه: چنان گمان کند که از مردن نقصى به او مى رسد و تنزلى از براى او حاصل مى شود.و این نیست مگر از غفلت و جهل به حقیقت مرگ و انسان، زیرا که هر که حقیقت این دو را شناخت مى داند که مرگ باعث کمال رتبه انسان و انسانیت است وآدمى تا نمرده ناقص و ناتمام.نشنیده اى که هر که بمرد، او تمام و [کامل] شد.
از جمادى مردم و نامى شدم مردم از نامى زحیوان سر زدم
مردم از حیوانى و آدم شدم پس چه ترسم کى زمردن کم شوم
بار دیگر هم بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک بال و پر
بار دیگر از ملک پران شوم آنچه در عقل تو ناید آن شوم
پس انسان کامل همیشه مشتاق مرگ و طالب مردن است.چنانچه سید اوصیاء - علیه السلام - فرمودند:
«و الله لابن ابیطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه » (۷)
یعنى: «به خدا قسم که انس پسر ابى طالب به مرگ و اشتیاقش به آن بیشتر است از انس طفل به پستان مادر» .
آرى کسى را که عقل کامل باشد مى داند که مرگ، آدمى را از ظلمت سراى طبیعت مى رهاند و به عالم بهجت و نور و نعمت و سرور مى رساند.
گر بنگرى آنچنانکه رایست این مرگ نه مرگ، نقل جایست
از خورد گهى به خوابگاهى و زخوابگهى به بزم شاهى
به واسطه مرگ، از تنگناى زندان «دار بوار» (۸) مستخلص، و در ساحت وسیع الفضاى «سراى قرار» (۹) داخل مى شود.و از محل الم و مرض و خوف و بیم و فقر و احتیاج فارغ، و در منزل راحت و صحت و امن و غنا متمکن مى گردد.و از همنشینى منافقین واشرار و ظالمین دیو سار دور، و به مرافقت سکان عالم قدس و محرمان خلوتخانه انس مبتهج و مسرور مى شود.نیم جانى خسته و دست و پایى بسته و شکسته از تو مى گیرند وزندگانى حقیقى و حیات ابدى به تو مى دهند.
نیم جان بستاند و صد جان دهد آنچه در وهم تو ناید آن دهد
و کدام عاقل ابتهاجات عقلیه و لذتهاى حقیقیه و حیات ابد و پادشاهى سرمد رامى گذارد و در وحشت خانه پر از مار و مور مشوب به انواع مصیبت و بلا و مرض ورنج و عنا، ساکن مى گردد؟ ! اى جان برادر!
توئى آن دست پرور مرغ گستاخ که بودت آشیان بیرون از این کاخ
چو از آن آشیان بیگانه گشتى چو دو نان جغد این ویرانه گشتى
بیفشان بال و پر زآمیزش خاک بپر تا کنگر ایوان افلاک
پس اى دوستان! بیایید تا از خواب غفلت بیدار شویم و از مستى طبیعت هشیارگردیم و ساعتى با هم بنشینیم و به یکدیگر نصیحت کنیم و با هم بگوئیم:
که اى بلند نظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را زکنگره عرش مى زنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتاده ست
هان هان از وطن اصلى خود یاد آور و زنهار، که دیار حقیقى خود را فراموش مکن.
آتش شوق را دامن زن، و شعله اشتیاق به حرکت آور، و بال و پر روح قدسى را بر هم زن، گرد و غبار کدورات عالم جسمانیت را از آن بیفشان، این قفس تنگ خالى رابشکن و به آشیان قدس پرواز کن، بند گران علایق و عوایق را از پاى خود باز کن، وخود را از تنگناى زندان ناسوت خلاصى ساز، قدمى در فضاى دلگشاى عالم لاهوت گذار و در صدر ایوان انس بر مسند عزت قرارگیر!
شاهد دولت در آغوش خود آر دست از این معشوق هر جائى بدار
بشکن این گوهر که مقدارش نماند در دو عالم یک خریدارش نماند
مرغ زیرک باش و بشکن دام را خاک ره بر سرفکن ایام را
چند چند گرفتار دام طبیعت، تا به کى محبوس در زندان رنج و زحمت، هر ساعتى بار غمى تا به کى کشى، هر لحظه جام المى تا چند نوشى نیش؟ زهر آلود هم صحبتان منافق تا به چند، زهر جانفرساى عزاى دوستان موافق تا به کى، پاى از این خانه ویران بیرون نه و قدم در گلستان عالم سرور گذار!
چون تو بگذشتى ازین بالا و پست گلبنى بینى در آن صحرا که هست
زیر هر برگ گلى خوش اخترى بیخ آن بگذشته از تحت الثرى
شاخ آن از لا مکان سر بر زده سایه آن عرش را بر سر زده
یک جهان بینى به معنى صد هزار نو عروسان فارغ از رنگ و نگار
دمى از یاران و دوستان پاک (۱۰)
یاد آور، و زمانى از رفیقان آن شهر و دیار را به خاطرگذران.
«فما بالک نسیت عهود الحمى و رضیت بمصاحبة من لا ثبات له و لا وفاء» . (۱۱)
زد سحر طایر قدسم زسر سدره صفیر
که در این دامگه حادثه آرام مگیر
گاهى باسکان عالم انوار رازى گوى، و زمانى با همجنسان آن دیار صحبتى دار، آه سرد از دل پر درد برآور و رفیقان وطن اصلى را به خاطر آور با ایشان خطاب آغازکن و بگو:
این روا باشد که من در بند سخت که شما بر سبزه گاهى بر درخت
این کجا باشد وفاى دوستان من به بند اندر شما در بوستان (۱۲)
یاد آرید اى مهان زین مرغ زار یک صبوحى (۱۳) در میان مرغزار
یاد یاران یار را میمون (۱۴) بود خاصه کان لیلى و این مجنون بود
سوم: از امورى که باعث خوف از مرگ مى شود، صعوبت قطع علاقه از اولاد وعیال، و دشوارى گذشتن از منصب و مال است و ظاهر است که این ترس از مرگ نیست بلکه غم مفارقت بعضى از زخارف فانیه و مهاجرت از لذات دنیاى دنیه است.و علاج این خوف آن است که تامل کند که چیزى که لا محاله گذاشتى [گذاشتنى] و خانه اى که البته از آن گذشتنى است چگونه عاقل دل به آن ببندد. اگر تو نمیرى و آن را به جاى گذارى آن خواهد مرد و تو را خواهد گذاشت.پس خواهى نخواهى باید از آن مفارقت کرد و چاره از مهاجرت آن نیست.و کسى را که اندک شعورى باشد چگونه به چنین چیزى مطمئن و دل خود را به آن ساکن مى کند.پس باید محبت دنیا و ساکنان آن را ازدل دور کرد تا از این خوف و الم، فراغت حاصل کرد.
چهارم: خوف از دشمنان و تصور خوشحالى ایشان است.و شکى نیست که این نیست مگر از وسوسه شیطان، زیرا که شادى و سرزنش ایشان نه به دین ضرر مى رساند ونه به ایمان، و نه به بدن المى از آن حاصل مى شود و نه به جان.چون توازین خانه رفتى چیزى که به خاطر تو نمى گذرد امثال این مزخرفات است، علاوه بر اینکه شماتت دشمنان و شادى ایشان مخصوص به مرگ نیست.زیرا که انواع بلا و نکبت و عنا ومصیبت از براى هر کسى در دنیا ممکن و دشمن به همه آنها شاد و خرم مى گردد.پس هر که کراهت از آن داشته باشد باید چاره دشمنى را کند و دشمنان خود را به نوعى که مذکور خواهد شد دوست گرداند.
پنجم آنکه: خوف ازین داشته باشد که بعد از وفات او اهل و عیال او ذلیل و خار وضایع و پایمال شوند، و دوستان و اعوان و انصار او هلاک گردند.و این خیال نیز ازوسوسه هاى شیطانیه و خیالهاى فاسده است، زیرا که هر که چنین خیالى کند معلوم است که خود را منشا اثرى مى داند و از براى وجود خود مدخلیتى در عزت دیگران یا ثروت و قوت ایشان مى پندارد.زهى جهل و نادانى به خداوند عالم و قضا و قدر او! چگونه چنین خوفى را به خود راه مى دهد و حال اینکه مقتضاى فیض اقدس آن است که هر ذره اى از ذرات عالم را به کمالى که برازنده و سزاوار آن است برساند، و هر کسى را به هر چه از براى آن خلق شده و اصل نماید، و هیچ آفریده اى را حد تغییر و تبدیل آن نیست.
به چشم خود دیده ایم که اطفالى که نگاهبان و پرستار متعدد دارند هلاک شده اند،و طفلان خودسر و بى پدر و مادر در کوچه و صحرا تنها و بى کس به سلامت مانده اند.
نمى بینى که بسیارى از علما و فضلا سعى ها کردند در تربیت اولاد خود ولى سعى ایشان اثرى نبخشید.و چه قدر از ارباب دولت و اغنیا مالهاى بى حد از براى فرزندان خودگذاردند ولى به اندک وقتى از دست ایشان به در رفته ثمرى نداد.بسى یتیمان سر و پابرهنه که نه مالى از براى ایشان بود و نه تربیتى، به واسطه تربیت مربى ازل به اعلى مرتبه کمال رسیدند و اموال بى حد و حصر فراهم آوردند، بلکه به مراتب عالیه و مناصب جلیله رسیدند.
و غالب آن است که یتیمانى که در طفولیت پدر از سر ایشان رفته ترقى ایشان در دنیاو آخرت بیشتر مى شود از اطفالى که در آغوش پدران پرورش یافته اند.و به تجربه رسیده است که هر که خاطر جمع و مطمئن بوده از اولاد خود به جهت مالى که از براى ایشان گذاشته، یا به شخصى که اولاد خود را به او سپرده عاقبت به فقر و تهى دستى گرفتار گشته و به خوارى و ذلت و پستى رسیده اند.بلکه بسیار شده است که آن مال یاآن شخص باعث هلاکت اولاد او شده اند.و هر که کار اولاد و بازماندگان خود را به خدا واگذارد و ایشان را به رب الارباب سپرد البته بعد از او هر روز عزت و قوت و مال و دولت ایشان زیادتر شده.
پس کسى که عاقل و خیر خواه اهل خود باشد باید کار و بار اولاد و عیال خود را به خالق و پروردگار ایشان گذارد و آنها را به مولى و آفریدگار ایشان سپارد.
نعم المولى و نعم النصیر. (۱۵)
ششم آنکه: خوف او از عذاب الهى باشد، به واسطه معاصى و گناهانى که از اوصادر شده.و این نوع خوف، از انواع خوف ممدوح، و در آیات و اخبار مدح صاحبان آن شده - همچنان که بعد از این مذکور خواهد شد - و لیکن، باقیماندن بر این ترس، ودر صدد علاج آن بر نیامدن به توبه و انابه، و ترک معصیت، از جهل و غفلت است.وشرح این خوف، بعد از این بیاید، علاوه بر این، خوف حقیقة از مرگ نیست، بلکه خوف از چیزى است که مى ترسد بعد از مرگ حاصل شود.
و از آنچه گفتیم معلوم شد که: خوف از موت، به سبب یکى از جهات مذکوره، راهى ندارد.و عاقل نباید آن را به خود راه دهد، و باید تامل نماید، که مرگ، شربتى است که هر کس را چشیدنى است، و ضربتى است که به هر فرقى رسیدنى است.بلکه درفن حکمت ثابت است که: هر مرکبى البته فاسد مى شود.پس بدن، که مرکب ازعناصر است، ناچار باید به فساد انجامد.پس آرزوى حیات دائمى و تمناى بقاى ابدى از براى بدن، خیالى است محال، و عاقل چنین آرزوئى نمى کند، بلکه یقین مى داند که:
هر چه در نظام عالم مى شود، خیر و صلاح است.پس، خود را به هر چه مى شود رضا وخشنود مى کند، و الم و کدورت به خود راه نمى دهد.و اگر تمنا و آرزویش طول عمراست، تامل کند که اگر طول عمر را به جهت استیفاى لذات جسمانیه مى خواهد، بداندکه: چون پیرى او را دریافت مزاج ضعیف مى گردد، و قوا و حواس مختل مى شود، و ازکار باز مى ماند، و صحت که عمده لذات است زوال مى پذیرد، نه از اکل، لذت مى برد ونه از جماع.و لحظه اى از دردى و المى خالى نیست.و روز به روز در تنزل و رو به پستى دارد، تا به حدى مى رسد که در نزد مردمان، بلکه اهل و عیال خود خوار وبى مقدار مى شود.همچنان که در کتاب خداست که:
«و من نعمره ننکسه فى الخلق » (۱۶)
یعنى: «هر که را پیر و معمر کردیم او را در میان مردم خوار و منکوس مى گردانیم » .
و علاوه بر اینها، هر روز مبتلا به عزاى فرزندى و صدیقى، و هر شام گرفتار مرگ دوستى و رفیقى است.و بسا باشد که: گرفتار انواع مصیبت و ناخوشى گردد، و فقر واحتیاج به او رو آورد.و حقیقة کسى که طالب طول عمر است، طالب این همه زحمتهاست.و اگر مقصودش از طول عمر، کسب فضایل و اخلاق حسنه و طاعت وعبادت است، شکى نیست که: در پیرى.تحصیل کمال در نهایت صعوبت است.و کسى که ملکات بد را از خود دفع نکرد تا به پیرى رسید، و ریشه آنها در دل او مستحکم گشت، کجا مى تواند که آنها را زایل کند، و اخلاق حسنه را تحصیل نماید، زیرا که بعداز استحکام ریشه آنها، دفع آنها موقوف است به ریاضاتى و مجاهداتى، که در پیرى تحمل آنها ممکن نیست.
و از این جهت است که: در اخبار وارد شده است (۱۷) که:
«چون آدمى را سن به چهل سالگى رسید، و رجوع به نیکى نکرد شیطان به نزد او مى آید و دست بر روى اومى کشد، و مى گوید پدرم فداى روئى باد که دیگر براى او هرگز رستگارى نیست » .
با وجود اینکه طالب سعادت، باید در هر حالى در فکر تحصیل آن باشد، و صفات بد را که از جمله آنها طول امل است، از خود زایل کند، و به عمرى که از براى او مقررشده است راضى بوده باشد، و همیشه به قدر امکان در فکر تحصیل کمال، و خلاصى اززندان دنیاى غدار، و قطع علاقه از لذات دنیه، و میل به حیات ابدیه، روز و شب دراکتساب کمالات، و مناجات با حضرت خالق الارباب بوده، تا از قفس طبیعت مستخلص، و به اوج عالم حقیقت پرواز نماید.و از براى او موت ارادى، که منشا حیات طبیعى است حاصل گردد.و در این وقت مشتاق مرگ مى شود، و از تقدیم و تاخیر آن روا ندارد.نه او را به این ظلمتکده که منزل اشقیاء و فجار، و مسکن شیاطین و اشراراست میلى، و نه این زندگانى فانى را در نظر او اعتبارى و وقعى است.خاطرش به عالم اعلى متعلق، و دلش به مصاحبت مجاوران حرم قدس «شایق » ، (۱۸) همیشه بساط قرب حق را جویا، و زبان حالش به این مقال گویاست.
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم از پى جانان بروم
به هواى لب او ذره صفت رقص کنان تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
فصل: اطمینان قلب و طریقه تحصیل آن
بدان که: ضد این خوف، اطمینان قلب است در امور مذکوره، که مطلقا از امثال این امور مضطرب نگردد، و ترس و بیم در دل او راه نیابد.و شکى نیست که: این فضیلتى است مطلوب، و کمالى است به غایت مطلوب، صاحب آن در نظرها محترم، و در نزدارباب بصیرت مکرم، و کسى که از این صفت خالى است، و از چیزهائى که مذکور شدخائف و ترسان است، نام مرد بر آن نهادن ناگوار، و در نظر مردمان بى وقع و بى اعتبار،کودکى است جثه مردان دارد، و مردى است که طبیعت زنان دارد.
پس کسى که خود را از زمره مردان شمارد، باید تحصیل این صفت نماید، و قوت قلب را کسب کند، و چون شاخ ضعیف از هر بادى نلرزد.مانند گیاه خشک هر نسیمى اورا به اضطراب نیاورد، بلکه مانند کوه، پاى بر جاى بوده باشد.و بداند که: صاحبان قلوب قویه و نفس مطمئنه را در دلها هیبتى و حشمتى است.بلکه آنچه مشاهده مى شوداز اضطراب و تزلزل بعضى دیگر، در نزد شخص دیگر، به واسطه قوه نفس آن شخص است.و غالب آن است که در مقام مخاصمه و منازعه، بلکه مباحثات علمیه، دل هر یک قویتر و نفس هر کدام مطمئن تر آن دیگرى را مغلوب و مضمحل مى سازد.و طریقه تحصیل این صفت تامل کردن است در آنچه مذکور شد.و اندک اندک خود را در مواضع خوف و بیم نگاهداشتن و در «مخاوف » (۱۹) و محل خطر صبر کردن تا به تدریج ملکه حاصل گردد و در دل قوتى و اطمینانى پیدا شود.
ایمنى از مکر خدا
صفت دوم: از صفات رذیله متعلق به قوه غضبیه، ایمنى از مکر الله است، که آدمى از عذاب الهى و امتحانات او ایمن نشیند و از عظمت و جلال او نیندیشد، و در دل اندیشه مؤاخذه او را نداشته باشد.و در اینجا چند فصل است:
فصل اول: سبب ایمنى از مکر الله
بدان که: سبب این صفت، غفلت از عظمت رب العزه و جهل به ابتلاء و امتحانات آن حضرت، یا عدم اعتقاد به محاسبه روز قیامت و جزا دادن اعمال از نیک و بد، یا اطمینان به سعه رحمت و رافت او یا اعتماد بر طاعت و عبادت خود است.و این صفت از هریک از این اسباب که ناشى شده باشد از صفات مهلکه و موجب نکال و خسران مال است، چون باعث آن یا کفر است یا جهل یا غرور یا عجب، و هر یک از آنها راهى است که آدمى را به هلاکت مى کشاند.
پس اگر غفلت از عظمت الهى باشد باعث آن جهل و نادانى است.و اگر از عدم اعتقاد باشد منشا آن کفر و بى ایمانى است.و اگر از تکیه به رحمت الهى باشد غروراست.و اگر از اعتماد بر عمل خود باشد عجب است.و اخبار و آیات بر مذمت ایمنى ازمکر خدا مستفیض، (۲۰) و در کتاب کریم وارد است که:
«فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون » (۲۱)
یعنى: «از مکر خدا ایمن نمى گردند مگر جماعت زیانکاران » .
و به تواتر ثابت شده است که: طایفه فرشتگان و خیل پیغمبران از مکر الهى خائف وترسان اند.همچنان که مروى است که:
«بعد از آنکه از ابلیس سر زد آنچه سر زد ومردود درگاه احدیت شد، و به آن لعین رسید آنچه رسید، جبرئیل و میکائیل که ازمقربان بارگاه رب جلیل اند با هم به گریه و زارى نشستند، خطاب الهى به ایشان رسید که:
چه شده است شما را و به چه سبب گریه مى کنید؟ عرض کردند که: پروردگارا! از امتحان تو مى ترسیم و از ابتلاى تو ایمن نیستیم. پس خداوند جلیل فرمود که: همیشه چنین باشید و از مکر من ایمن نگردید» (۲۲) .
مروى است که:
«حضرت رسول - صلى الله علیه و آله - و جبرئیل امین از خوف خداگریستند، پس خدا به ایشان وحى فرستاد که چرا مى گریید و حال آنکه من شما را ایمن گردانیدم؟ عرض کردند: کیست که از آزمایش تو ایمن شود» . (۲۳)
گویا که ایمن نشدن ایشان از این راه بود که ایمن نبودند از اینکه خدا فرمودند که:
«من شما را ایمن کردم، از راه امتحان و آزمایش باشد، یا اگر خوف ایشان تسکین یابد معلوم شود که ایشان از مکر ایمن گشته اند و وفا به قول خود ننموده اند» .
همچنان که چون ابراهیم خلیل الرحمن - علیه السلام - را در منجنیق گذاردند که به آتش افکنند، گفت: «حسبى الله » یعنى: خدا کافى است مرا در هر حال و هیچ چیز دیگررا اعتنا ندارم.و چون این ادعاى بزرگى بود پروردگار عالم او را آزمایش فرمود وجبرئیل - علیه السلام - را فرستاد تا در هوا به او رسیده گفت: «اى ابراهیم! اگر حاجتى دارى بگو تا بر آرم » .آن بزرگوار گفت: حاجت دارم اما نه به تو.گفت: به آنکه حاجت دارى بخواه و طلب کن.گفت:
«علمه بحالى حسبى عن مقالى ».
یعنى: «با وجود علم اوبه حال من، احتیاج به گفتن من نیست » . (۲۴)
زهى بزرگوار شخصى که در چنین حالى به روح القدس التفات نکرد و ذات شریفش از بوته امتحان، تمام عیار برآمد و از این هت خداى - تعالى - فرمود:
«و ابراهیم الذى وفى » (۲۵)
یعنى: و ابراهیمى که به گفته خود وفا کرد و به غیر من التفات و اعتنا نکرد» .
پس بنده مؤمن باید در هیچ حال از آزمایش و امتحان خدا غافل ننشیند همچنان که ملائکه و انبیاء، ایمن نبودند و مؤاخذه و عذاب الهى را فراموش نکند.
ابتلاها مى کند آه الغیاث اى ذکور از ابتلاهایش اناث
گر تو نقدى یافتى نگشادهان هست در ره سنگهاى امتحان
و از خوف آزمایش و مکر الله بودى که موسى بن عمران چون ملاحظه سحر سحره را نمود اندکى در باطن ترسید، چنانکه خداى - تعالى - خبر داده که:
«فاوجس فى نفسه خیفة موسى ». (۲۶)
و معالجه این صفت - علاوه بر آنچه خواهد آمد از معالجه عجب و غرور - ، آن است که تحصیل صفت خوف از خدا کند که ضد این صفت است.
پى نوشتها:
________________________________________
۱. بقره، (سوره ۲)، آیه ۱۹۵
۲. کنز العمال، ج ۳، ص ۴۵۳، ح ۷۴۱۵.
۳. کنز العمال، ج ۲، ص ۲۰۰، ح ۳۷۴۸.و ص ۶۹۰، ح ۵۰۹۵.
۴. فتح، (سوره ۴۸)، آیه ۲۹
۵. کافى، ج ۲، ص ۲۲۷، ح ۱.
۶. کافى، ج ۲، ص ۲۴۱، ح ۳۷.
۷. نهج البلاغه فیض الاسلام، ص ۵۷، خطبه ۵.
۸. خانه هلاکت و نیستى، (کنایه از خانه دنیا) .
۹. خانه پایدار، (خانه آخرت)
۱۰. نسخه خطى: دوستان عالم پاک.
۱۱. چیست ترا که عهد دوستان را فراموش کردى و به رفاقت و مصاحبت کسى تن دادى که پایدار نیست وبى وفا است؟ !
۱۲. در نسخه هاى دیگر بیت چنین است:
اینچنین باشد وفاى دوستان من در این حبس و شما در بوستان
۱۳. صبحگاهى، نوشیدنى که صبحگاهان نوشند.
۱۴. مبارک
۱۵. یعنى: خداوند بهترین یار و بهترین یاور است.انفال، (سوره ۸)، آیه ۴۰
۱۶. یس، (سوره ۳۶)، آیه ۶۸.
۱۷. احیاء العلوم، ج ۳، ص ۲۵ و سفینة البحار، ج ۱، ص ۵۰۴. (با اندک تفاوتى)
۱۸. مشتاق، مایل
۱۹. جایگاههاى ترسناک.
۲۰. رک: بحار الانوار، ج ۷۲، ص ۳۳۶، باب «الیاس من روح الله و الا من مکر الله » .
۲۱. اعراف، (سوره ۷)، آیه ۹۹
۲۲. محجة البیضاء، ج ۷، ص ۳۰۵.و احیاء العلوم، ج ۴، ص ۱۵۷.
۲۳. احیاء العلوم، ج ۴، ص ۱۴۸، و محجة البیضاء ج ۷، ص ۲۹۰.
۲۴. بحار الانوار، ج ۷۱، ص ۱۵۵، ح ۷۰، و ج ۷۰ و ج ۱۲، ص ۳۸، ح ۲۱.
۲۵. نجم، (سوره ۵۳)، آیه ۳۷.
۲۶. طه، (سوره ۲۰)، آیه ۷۰.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.