لعن در قرآن و روایات ۱۳۹۱/۷/۲۳ - ۳۷ بازدید

T}یک. کاربرد لعنت در قرآن مجید{Tلعن در لغت به معناى راندن و دور کردن است V}مفردات راغب، ص ۷۴۱.{V.و در قرآن مجید به صورت هاى گوناگون ارائه شده است.گاهى لعن در قرآن به صراحت از سوى خداوند آمده است و گاهى ملائکه و مردم نیز در زمره لعنت کنندگان یاد شده اند.

یک. کاربرد لعنت در قرآن مجید


لعن در لغت به معناى راندن و دور کردن است مفردات راغب، ص ۷۴۱..
و در قرآن مجید به صورت هاى گوناگون ارائه شده است.
گاهى لعن در قرآن به صراحت از سوى خداوند آمده است و گاهى ملائکه و مردم نیز در زمره لعنت کنندگان یاد شده اند. گاهى لعن نسبت به روز قیامت و گاهى لعن با شدّت، در دنیا و آخرت مطرح شده است.
گاهى لعن شوندگان به «عذابى عظیم» تهدید مى شوند و زمانى به «عذاب مقیم».
«بى گمان، کسانى که خدا و پیامبر او را آزار مى رسانند، خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذابى خفت آور آماده ساخته است» «إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّه وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّه فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً»، (احزاب (۳۳)، آیه ۵۷).
.

لعن از سوى خدا، فرشتگان و اولیاى الهى


لعن و لعنت از صفات فعل خداست و به این معنا نیست که خداوند تنها با الفاظى خاص آنها را لعن کرده باشد بلکه دور شدن از رحمت الهى لعن است و سلب توفیق مى تواند مرحله رقیقى از لعنت باشد یعنى اگر خداوند کسى را به حال خود رها کند و فیض خاص خود را از او سلب کند او ملعون خداست تسنیم، جوادى آملى، ج ۵، ص ۴۶۱..
اما لعن کردن از جانب خداوند و فرشتگان و پیامبران و اولیاء الهى با هم تفاوت دارد از آیات فوق به دست مى آید که خداوند، فرشتگان، پیامبران و اولیاى الهى و حتى کفار از لعن کنندگان بشمار مى روند لعن کردن خداوند با لعن کردن فرشتگان و مردمان متفاوت است، لعنت خداوند خواه در دنیا و خواه در آخرت همان عذاب و عقوبت است... و لعنت سایر لعنت کنندگان درخواست دورى از رحمت الهى است.
ملائکه، اولیاى الهى و صالحان مؤمن جزو لعنت کنندگان هستند مقصود از لعنت آنان منحصر در این نیست که واژه لعن را بر زبان جارى کرده و بگویند «اللهمَّ اللعن فلانا»، زیرا لعن لفظى اگر چه در برابر دستورهاى خاصى که در برخى روزها و شب ها وارد است مانند اذکار مرسوم و معمول، عبادتى لفظى بشمار مى آید لیکن نمى تواند مصداق منحصر لعن باشد... ملائکه و مؤمنان کتمان کنندگان حق را با لفظ یا بدون آن همواره لعنت مى کنند.
فرشتگان و مؤمنان همان گونه که مجارى فیض خاص و بهره هاى معنوى خداى سبحان اند مجارى قهر و غضب او نیز هستند و قهر و عذاب الهى به وسیله آنان خواه به صورت نفرین و خواه به صورت دیگر به ستمگران مى رسد و سبب مى شود که کتمان کنندگان حق از خیر دنیا و بهره آخرت محروم گردند تسنیم، جوادى آملى، ج ۸، ص ۶۸..

الف. گروه هاى ملعون در قرآن


گروه هاى زیر طبق آیات قرآن مجید، ملعون به شمار مى روند:
- کتمان کنندگان حق بقره (۲)، آیه ۱۵۹..
- ستمکاران و کافران (کسانى که بعد از ایمان آوردن دوباره کفر ورزیده اند) آل عمران (۳)، آیه ۸۶..
- کشندگان و قاتلان مؤمنان نساء (۴)، آیه ۹۳..
- دروغگویان در شهادت حق و باطل و هدایت و ضلالت نساء (۴)، آیه ۵۱..
- ستمکاران احزاب (۳۳)، آیه ۴۴..
- آزاردهندگان به پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله)، منافقین (زن و مرد) و کفار توبه (۹)، آیه ۶۸. (برخى ویژگى هاى منافقان در آیات ۶۸-۶۱ آمده است).
- پیمان شکنان، مفسدان و... رعد (۱۳)، آیه ۲۵..
- منافقان، بیماردلان و آزاردهندگان خداوند و پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) و کافران احزاب (۳۳)، آیه ۶۴-۵۷..
- فسادکنندگان در زمین و قطع رحم کنندگان محمد (۴۷)، ۲۲ و ۲۳..

ب. معرفى هدایت شدگان قبل از لعنت شوندگان


لعنت شوندگان معمولاً در این آیات بعد از هدایت شدگان و رستگاران معرفى شده اند. (یعنى خداوند در بیانى مؤمنان و صالحان را مورد رحمت خویش قرار داده و آنگاه به بیان لعنت بر دیگران پرداخته است).
«إِنَّ اللَّه وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ...»؛
«إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّه وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّه فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ...» احزاب (۳۳)، آیه ۵۷-۵۶..
یا در سوره رعد
«أَ فَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمى إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛
«الَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِاللَّه وَ لا یَنْقُضُونَ الْمِیثاقَ»؛
«وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَاللَّه بِهِ أَنْ یُوصَلَ...»؛
«وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ و...»؛
«جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ»؛
«سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»؛
«وَ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَاللَّه مِنْ بَعْدِ مِیثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَاللَّه بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ» رعد (۱۳)، آیات ۲۵-۱۹..
یا در سوره آل عمران
«وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ. کَیْفَ یَهْدِی اللَّه قَوْماً کَفَرُوا بَعْدَ إِیمانِهِمْ...»؛
«أُولئِکَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَیْهِمْ لَعْنَةَاللَّه وَ الْمَلائِکَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِینَ» آل عمران (۳)، آیات ۸۷-۸۵..
یا در سوره محمد(صلى الله علیه و آله)
«وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ»؛
«فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ»؛
«أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّه فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ» محمد (۴۷)، آیه ۱۷ و ۲۳-۲۲..
از مجموع آیات به دست مى آید که لعنت شدگان در آنها مربوط به زمانى خاص و یا گروهى خاص نمى باشند بلکه هر انسان حتى انسان مسلمان که چنین ویژگى هایى را دارا شود مستوجب عقاب و فرجام خواهد شد. اطلاق این آیات به طور کلى ستمگران و کتمان کنندگان حق را در هر زمان و مکانى که کتمان حقیقت صورت پذیرد، را در بر مى گیرد.
لعنت خدا و لعن کنندگان به طور دائمى و همیشگى متوجه کسانى است که حقایق را کتمان مى کنند، زیرا در فعل آن، «یلعن» فعل مضارع است که استمرار را مى رساند و این بدترین مجازات است که ابدى بودن را مى رساند.
در آیات دیگر نیز به نوعى خلود عذاب آنان تأکید شده است. «خالِدِینَ فِیها لا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ...» آل عمران (۳)، آیه ۸۸ و احزاب (۳۳)، آیه ۵۷..
کسانى که مشمول لعن خداى سبحان شود از نصرت و یارى دیگران بى بهره خواهند ماند و خوار و ذلیل خواهد شد و این خود عذابى است که بر ملعون نازل مى شود. «وَ مَنْ یَلْعَنِ اللَّه فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِیراً» نساء (۴)، آیه ۵۲..
تطبیق شجره ملعونه بر بنى امیه از زبان پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) گویاى حقایق بسیارى است که در روایات متعدد مورد تأیید و تأکید قرار گرفته است اسراء (۱۷)، آیه ۶۰..

ج. روایات تفسیرى آیات لعنت در قرآن


توجه به برخى روایات تفسیرى که به بیان مصادیق و موارد آیات فوق الذکر اشاره دارند:
۱. «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اللَّه عَلَى الظَّالِمِینَ» اعراف (۷)، آیه ۴۴..
این مؤذن در روایات اسلامى، غالباً به امیرمؤمنان على(علیه السلام) تفسیر شده است.
حاکم «ابوالقاسم حسکانى» از دانشمندان اهل سنت به سند خود از ابن عباس نقل مى کند که على(علیه السلام) در قرآن نام هایى دارد که مردم آنها را نمى دانند از جمله «مؤذن» در آیه فوق، على(علیه السلام) است که این ندا را سر مى دهد و مى گوید: «الا لعنة اللَّه على الذین کذبوا بولایتى و استخفوا بحقى» ؛ «لعنت خدا بر آنها باد که ولایت مرا تکذیب کردند و حق مرا کوچک شمردند» تفسیر نمونه، مکارم شیرازى، ج ۶، ص ۱۸۱..
۲. در بیان امام صادق(علیه السلام) آمده است که فرمود: «إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدى » بقره (۲)، آیه ۱۵۹. به آنان که کتمان ولایت على(علیه السلام) کردند اشاره دارد تفسیر عیاشى، ج ۱، ص ۷۱.. که این بارزترین مصداق کتمان حقیقت است و در سرنوشت امت اسلامى بسیار تأثیرگذار بوده است.
۳. در تفسیر على بن ابراهیم قمى روایت شده که آیه ۵۲ و ۵۱ سوره نساء: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ... أُولئِکَ الَّذِینَ لَعَنَهُمُ اللَّه وَ...». اشاره به کسانى دارد که حق آل محمد را غصب نمودند و حسد بر آنان بردند تفسیر قمى، سوره نساء، آیه ۵۲..
۴. پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) فرمود: «هرگاه از دانشمندى چیزى را که مى داند سؤال کنند و او کتمان نماید روز قیامت افسارى از آتش بر دهان او مى زنند» مجمع البیان، طبرسى، ج ۱، ص ۴۴۲..
۵. در حدیثى از حضرت على(علیه السلام) پرسیدند: «بدترین خلق خدا بعد از ابلیس و فرعون و... کیست؟» امام در پاسخ فرمود: «آنها دانشمندان فاسدند که باطل را اظهار و حق را کتمان مى کنند و همان ها هستند که خداوند بزرگ درباره آنها فرموده: لعن خدا و لعن همه لعنت کنندگان بر آنها خواهد بود» «قال العلماء اذا فسدوا، هم المظهرون الا باطیل، الکاتمون للحقائق و فیهم قال اللَّه عز و جل «اولئک یلعنهم اللَّه...»، (نورالثقلین، ج ۳، ص ۱۳۹)..
۶. در حدیثى آزار و اذیت فاطمه(علیها السلام) آزار و اذیت پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) شمرده شده است: «ان فاطمه بضعة منى یوذینى ما آذاها».
و طبق آیه شریفه ۵۷ سوره احزاب آزار دهندگان فاطمه زهرا(علیها السلام)، آزار دهندگان پیامبرند و آنان نیز ملعون به شمار مى روند.
۷. «وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزِیدُهُمْ إِلاَّ طُغْیاناً کَبِیراً» اسراء (۱۷)، آیه ۶۰..
مرحوم علامه طباطبایى در تفسیر این آیه اشارتى دقیق ارائه کرده اند: حاصل معناى «و ما جعلنا الرویا التى اریناک الا فتنه للناس والشجرة الملعونه فى القرآن» این شد که ما شجره ملعونه در قرآن را قرار ندادیم مگر فتنه براى مردم و بوته امتحانى که یک یک مردم در آن آزمایش گردند و ما به همه آنان احاطه داریم... .
به اعتراف بسیارى از مفسران، سیاق این آیات، سیاق تسلیت است، مى خواهد رسول گرامى(صلى الله علیه و آله) خود را تسلیت بگوید این فتنه ها که در رؤیا به تو نمودیم چیز تازه اى نیست بلکه سنت خداى تعالى همواره بدین منوال بر امتحان بندگانش جریان داشته است.
روایات عامه و اتفاق احادیث خاصه تأیید مى کند، زیرا در آنها آمده که مراد از رؤیا در این آیه، خوابى است که رسول خدا(صلى الله علیه و آله) درباره بنى امیه دیده و شجره ملعونه این دودمان است ترجمه المیزان، ج ۱۳، ص ۱۹۲..
و نیز در تفاسیر روایى آمده است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) در عالم رؤیا دیدند که بنى امیه بر بالاى منبرش رفته اند به همین خاطر اندوهناک شد. خداوند وحى فرستاد که غم مخور دنیایى است که به دست مى آورند (و در آخرت بهره اى ندارند)... الدر المنثور، سیوطى، ج ۴، ص ۱۹۱..
در تفسیر مجمع البیان آمده است: «پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) در خواب مشاهده کردند که بوزینه هایى بر منبر حضرت بالا و پایین مى روند و جست و خیز مى کنند پیامبر از این موضوع ناراحت شد و غم و اندوه او را فراگرفت و بعد از آن خنده به چهره مبارک پیامبر دیده نشد، تا این که از دنیا رحلت فرمود» مجمع البیان، طبرسى..
سعیدبن یسار از امام باقر و امام صادق(علیهم السلام) روایت کرده که فرمودند شجره ملعونه در قرآن تأویلش بنى امیه است همان..
از منهال بن عمرو روایت شده است که: بر على بن حسین(علیه السلام) وارد شده پرسیدم: چگونه صبح کردى؟ فرمود: به خدا صبح کردم مثل بنى اسرائیل که در دست فرعونیان اسیر بودند و پسرانشان را مى کشتند و زنانشان را زنده مى گذاشتند کسى که بعد از پیامبر بهترین مردم است بر منبرها لعن مى شود، هر که ما را دوست بدارد حقش را کم مى دهند... مجمع البیان، طبرسى، ج ۶، ص ۲۵۰..
و آیا اگر قرآن مجید این شجره خبیثه ملعونه را لعنت فرستاد مجوزى نمى شود که ما نیز این خاندان و خاندان هاى مانند مروان و زیاد را لعنت نمائیم؟
آیا این ادبیات قرآنى که خاندان خبیثه اى را لعنت فرمود و روایات مستند آن را تفسیر نموده اند، کافى نیست تا بدان استناد شود و چنین سخنى در لعن و برائت آن خاندان هاى پلید گفته شود؟ اگر چه حساب پاکان از خاندان بنى امیه و... از لعنت شوندگان جداست.
در حادثه عاشورا چه گروهى، فرزند رسول خدا را به شهادت رساندند و آیا این شهادت حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) - که از اهل بیت پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) طبق شواهد تاریخى و تفسیرى به شمار مى رود - آزار رساندن به پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) و خداوند به شمار مى رود یا خیر؟ و آیا این جریان مصیبت بار، قتل مؤمن محسوب مى شود یا خیر؟ آیا جریان قتل پاک باختگان و آزادگان در کربلا و حمله به مکه مکرمه و مدینه منوره و فساد در آنها، فساد فى الارض شمرده نمى شود؟
آیا طبق نصّ صریح قرآن مجید، قاتلان حسین(علیه السلام) ملعون به شمار نمى آیند و آیا لعن بر آنان به وسیله مؤمنان از صریح قرآن مجید به دست نمى آید؟!!
«اللهم اللعن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد»؛ «إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ» احزاب (۳۳)، آیه ۵۷..

دو. کارکرد سیاسى - اجتماعى لعن


شاید این پرسش مطرح شود که در قرآن مجید آمده است که به خدایان کفار و مشرکان دشنام ندهید تا آنان خداى شما را دشنام ندهند و یا در نهج البلاغه امام على(علیه السلام) هنگامى که در جنگ صفین، لشکریانش در مقابل دشنام هاى لشکریان معاویه، زبان به دشنام آنان گشودند آنان را از دشنام دادن منع کردند و گفتند که: «انى اکره لکم ان تکونوا سبابین...» نهج البلاغه، خ ۲۰۶.؛ «من خوش ندارم شما دشنام دهنده باشید...».
اما اگر کردارشان را توصیف و حالاتشان را بازگو مى کردید، به سخن راست نزدیک تر و عذرپذیرتر بود... پس چگونه است که در زیارت عاشورا این همه لعن و دشنام تکرار شده است؟
آن گونه که اشارت رفت در قرآن مجید نسبت به تحقیر و دشنام به خدایان و بتها تذکر داده شد و رفتار پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) در طول زندگانى شریف شان نیز گویایى بیشترین احترام و اکرام حتى نسبت به مخالفان و دشمنان و مداراى با آنان بوده است و اگر انسانى چه مسلمان و چه غیرمسلمان به سخنان امام الموحدین على(علیه السلام) بنگرد این حقیقت را در مى یابد که آن حضرت نیز در کمال ادب و احترام با مخالفان سخن گفته اند و این اشاره که دستور به منع دشنام معاویه و یارانش داده اند خود نشان از آن روحیه والا دارد، اما در کنار همه این سخنان همانگونه که در بحث از لعنت در قرآن مجید گذشت یکى از واژگان قرآن مجید لعنت است و قرآن مجید گروه هایى را مورد لعن قرار داده است که گذشت.
پس باید کوشید تا به این حقیقت پى برد که چرا خداوند سبحان در قرآن گروه هایى را مورد لعن قرار داده است و چرا در قرآن گروه هایى مورد لعنت لعنت کنندگان قرار مى گیرند، از آن سو، در روایات متعدد و معتبر از لسان پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) نسبت به افراد و گروه هایى این نفرین صادر شد و آنها ملعون شمرده شده اند که برخى از روایات اشاره مى شود و از جهتى دیگر در نهج البلاغه، امام على(علیه السلام) بارها نسبت به برخى، از این واژه به کار برده اند و این خود دلیل بر آن است که مى توان نسبت به گروه هایى که در قرآن مورد لعن قرار گرفته اند، نفرین و لعنت کرد و از سویى دیگر امامان(علیهم السلام) نسبت به گروه هایى که ستمگر بوده اند یا کتمان حقیقت کرده اند یا دین خدا را به بازى گرفته و در آن بدعت پدید آوردند و... لعنت کرده اند که برخى از آن موارد ذکر خواهد شد. و حتى در برخى روایات بر این عمل پاداش الهى وعده داده شده است که خود دلیلى بر صحت و تأیید این کار است.
از جانبى دیگر دین اسلام، دینى اجتماعى است و اداره جامعه و مقابله با جریانات منحرف و رهبران باطل در همه جوانب نیاز است هم در بُعد اندیشه اى و هم در بُعد انگیزشى و عاطفى و هم در ابعاد سیاسى اجتماعى، که اثرات روانى لعن، یکى از موارد تأثیرگذار بر بُعد عاطفى و سیاسى اجتماعى است اگر چه باید مصالح اجتماعى و دینى در آن رعایت شود.
نکته مهمى را نیز باید یادآور شد که این لعنت زمانى مى تواند از انسان صادر شود که لعنت کننده خود شریک صفت یا صفات لعنت شونده نبوده باشد، اگر لعنت کننده اى به زبان، گروهى را به جرم کتمان حقیقت یا ستمگرى یا... مورد لعن قرار دهد، در حالى که خود همان صفت را دارا باشد خود مشمول همان لعنت خواهد بود و در عذاب با آنان شریک خواهد شد.
این نفرین نه تنها نباید، تنها لقلقه زبان باشد بلکه حکایت گر از روحیه خداباور و حق محور گردد و انسان را در مسیر رسیدن به کمال یارى رساند و جامعه را از پلیدى ها و زشتى ها و تباهى ها و ستمگریى ها و تعصب ها و خرافات و... نجات دهد، حقیقت و ژرفاى این نفرین طلب عذاب و دورى از رحمت حضرت ارحم الراحمین است و تأثیر اجتماعى آن، دورى مردم از افرادى است که به دروغ، خود را حق مدار و عدالت محور و شایسته جلوه مى دهند پس با این مقدمات اگر چه برخى از این اذکار از همه، صادر مى شود و حتى طبق آیات قرآن مجید کفار هم نسبت به هم لعنت مى فرستند «یَکْفُرُ بَعْضُکُمْ بِبَعْضٍ وَ یَلْعَنُ بَعْضُکُمْ بَعْضاً». (عنکبوت (۲۹)، آیه ۲۵). اما باید به باطن و روح این نفرین و خاستگاه و اثرات متعدد آن توجه داشت و در زیارت عاشورا، یکى از زیباترین جلوه هاى برائت و لعنت، اشاره شده است که ستمگران و زمینه سازان و قاتلان و... ملعون و منفور شمرده شده اند.
در ادعیه و زیارات و روایات معتبر شیعى از برخى از چهره هاى سیاسى مشهور و خلفاى سه گانه، هیچ گاه به نام نفرین و لعنت نشده اند و حتى در نهج البلاغه امام على(علیه السلام) از آنان به نام، اعتراض و شِکوهِ نمى کند - اگر چه معلوم است که اعتراض حضرت از چه کسانى است - بلکه بیشتر تلاش شده است تا معیار دوستى و دشمنى ارائه گردد و مفاهیمى که در آن بتوان به کمال انسانى دست یافت و راه رستگارى را طى کرد، مفاهیمى که نشانى حیات طیبه و پیروى درست از معارف دینى و آموزه هاى قرآنى را بیان نماید، و معیارهایى را در لعنت نمودن اشاره کرده اند که برآمده از آیات بَیّن و روشن و صریح قرآن مجید است.
کتمان حق، ظلم و آزار بر پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله)، قتل مؤمن به عمد و... و مى توان از سیره آن بزرگواران آموخت که در پیروى از آنان، به نام و مصداق معیّن، از برخى شخصیت هاى صدر اسلام به نفرین برده نشود و رعایت این نکته، در حساسیت زدایى و حفظ اتحاد میان مسلمانان تأثیرگذار است اگر چه باید معیارها و مفاهیم را بدون کاستى و انحراف ارائه کرد تا نسل هاى آینده بر عمق مظلومیت شیعه و هر آنچه بر امامان معصوم(علیه السلام) رفته است آگاهى داشته باشند.
لعنت در زبان قرآن، دورى از رحمت حضرت حق است که صفت فعل خداوند است که خواه در دنیا و خواه در آخرت، همان عذاب و عقوبت است... و لعنت سایر لعنت کنندگان درخواست دورى از رحمت خداست که اثر روانى در جامعه انسانى نیز دارد و موجب دورى و طرد شخص ملعون مى شود و شخص ملعون را از حیث اجتماعى، رسوا مى سازد. پس در لعنت تنها نفرین و ابراز تشفى و تنفر بدان نیست بلکه اعتراض به هر آنچه ستمگرى و کتمان حقیقت و... است.
از روایات متعدد به دست مى آید که جریان لعن فرستادن و لعنت کردن، ریشه اى سیاسى - اجتماعى دارد یعنى بیشتر کارکرد آن در دنیا، کارکرد سیاسى - اجتماعى است اگر چه جنبه تأثیر روانى آن را نمى توان انکار کرد. در تاریخ حکومت معاویه، دستور ایشان به دشنام دادن بر على(علیه السلام) و آزار و اذیت یاران و دلدادگان ایشان، موجب پدید آمدن موجى از نفرت و خفقان در جامعه شد و چهره آن امام همام را نزد برخى ناآگاهان، زشت جلوه دادند که تا زمان عمرعبدالعزیز از دشنام دادن آن برگزیده خدا و جانشینان پیامبر جلوگیرى شد. (کتاب هاى تاریخى جملگى گزارش کرده اند)
در جوامع امروزى نیز شعار مرگ بر... که در مبارزات سیاسى اجتماعى علیه کسانى داده مى شود نیز موجب نفرت و تأثیر روانى خاص در جامعه است. اگر این اعلام نفرت توسط گروه حق و جویاى حقیقت انجام شود موجب روشنگرى، بیدارى و توجه دادن به ابعاد سیاسى اجتماعى دین است.

سه. تکرار لعن در زیارت عاشورا


شاید چنین تصور شود لعن هاى خوانده شده در زیارت عاشورا یکسان، تکرارى و کم فایده است اما مى توان با توجهى بیشتر دریافت که این لعن ها چند گونه اند:
الف. لعن بر ستمگران بر پیامبر اکرم و خاندان طاهرینش(علیهم السلام) و اعلام برائت از آنان.
ب. لعن بر یاران و همراهان و زمینه سازان این ستمگرى و برائت از آنان.
ج. لعن بر قاتلان امام حسین و یاران فداکارش که در این بخش این نفرین به چند دسته بیان مى شود:
۱. یزید
۲. عبیداللَّه بن زیاد
۳. عمربن سعد
۴. شمر
۵. بنى امیه
۶. آل مروان
۷. آل زیاد
۸. همراهان آنان
۹. جنگجویان در این حادثه
۱۰. تشویق و حمایت کنندگانشان
۱۱. آماده سازان اسب و لشکر
۱۲. و...
نکته دیگر این است که در کلام عرب تکرار به چند قصد آورده مى شود.
گاهى تکرار دلالت بر تأکید دارد یعنى با تکرار لفظ، گوینده عظمت و اهمیت آن مسأله را بیان مى کند و توجه مى دهد و در این زیارت شریفه نیز بدین گونه آمده است.
گاهى تکرار دلالت بر تنوع دارد یعنى مفاهیم مختلفى را در آن مى توان به دست آورد و یکسان بودن از آن فهمیده نمى شود. شاید لعن و تبرى تکرار شود اما متعلق لعن و تبرى یکسان نیستند و افراد مختلف را در بر مى گیرند.
گاهى تکرار دلالت بر تحذیر دارد یعنى گوینده مى خواهد به مخاطب خود پرهیز دهد که از آن مسأله خوددارى نماید و مواظب باشد که به دام نیفتد و عمق نفرت و دشمنى را مى رساند.
پس بیان گوناگون این نفرین، تکرارى نیست که فایده اش ناچیز باشد بلکه آن هم در راستاى بیدارگرى مؤمنان و آزادگان و فراخوان به پرهیز از بیداد و بى دینى است.

چهار. سازگارى موارد لعن در زیارت عاشورا با قرآن، نهج البلاغه و روایات


در مباحث پیشین اشاره شد که در زیارت عاشورا به افراد و گروه هایى لعن شده است که به گونه اى تکرار و تأکید هم شده و به غیر از زبان لعن، اعلام برائت از آنان هم صورت گرفته است که بخش هایى از آن را آورده ایم.
سؤال اینجاست که آیا ستمگران بر محمد و آل محمد مشمول لعن قرار مى گیرند؟ آیا طبق آیات قرآن مجید، ستمگران بر محمد و آل محمد ملعون به شمار مى روند؟ و آیا این لعن بر ستمگران بر پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) و خاندان طاهرینش خود اظهار حق و حقیقت و اعلام نفرت از ستمگر و ستمگرى نیست؟
آیا غصب خلافت على(علیه السلام) ظلم و ستم به شمار مى رود؟ خطبه سوم نهج البلاغه بیانگر عمق ظلم و ستمى است که بعد از رحلت جانسوز نبى مکرم اسلام(صلى الله علیه و آله)، بر امت اسلامى به ویژه امام على(علیه السلام) فرود آمده است.

امام در آن خطبه پرشور مى فرمایند:
«آگاه باشید به خدا سوگند! فلانى جامه خلافت را بر تن کرد در حالى که مى دانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامى، چون محور آسیاب است به آسیاب، که دور آن حرکت مى کند. او مى دانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جارى است و مرغان دور پرواز اندیشه ها، به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز کرد. پس من رداى خلافت رها کرده و دامن جمع نموده، از آن کناره گیرى کردم و در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها براى گرفتن حق خود بپاخیزم؟ یا در این محیط خفقان زا و تاریکى که به وجود آوردند صبر پیشه سازم؟ که پیران را فرسوده، جوانان را پیر و مردان با ایمان را تا قیامت و ملاقات پروردگار اندوهگین نگه مى دارد! پس از ارزیابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه تر دیدم پس صبر کردم در حالى که گویا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با دیدگان خود مى نگریستم که میراث مرا به غارت مى برند تا این که خلیفه اول به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطاب سپرد...
شگفتا! ابابکر که در حیات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذیرند (و از خلافت معذور دارند) چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد دیگرى درآورد؟ هر دو از شتر خلافت سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره مند گردیدند...
حکومت را به دست کسى سپرد که مجموعه اى از خشونت، سخت گیرى، و اشتباه و پوزش طلبى بود... سوگند به خدا، مردم در حکومت دومى به ناراحتى و رنج مهمى گرفتار آمده بودند و دچار دو رویى و اعتراض ها شدند و من در این مدت طولانى محنت زا و عذاب آور، چاره اى جز شکیبایى نداشتم تا آن که روزگار عمر هم سپرى شد. تا آنکه سومى به خلافت رسید دو پهلویش از پرخورى باد کرده، همواره بین آشپزخانه و دستشوئى سرگردان بود و خویشاوندان پدرى او از بنى امیه بپا خاستند و همراه او بیت المال را خوردند و به باد دادند» «وَاللَّه لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لَا یَرْقَى إِلَیَّ الطَّیْرُ»، (نهج البلاغه، محمد دشتى، خ ۳، ص ۳۱).
در این خطبه سراسر شِکوهِ و فریاد مى توان دادخواهى از هر آنچه که بعد از پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) بر وى گذشت را مشاهده کرد. اما امام على(علیه السلام) با بزرگوارى خود براى حفظ اسلام و سنت نبوى سکوت را بر مى گزیند گرچه این حادثه تلخ چون خارى در چشم و استخوانى در گلو بوده است.
سخنان آن حضرت هنگام تدفین حضرت زهرا(علیها السلام) چه غمبار است.
«از این پس اندوه من جاودانه و شبهایم شب زنده دارى است تا آن روز که خدا، خانه زندگى تو را براى من برگزیند. به زودى دخترت تو را آگاه خواهد ساخت که امت تو چگونه در ستمکارى و ظلم بر او اجتماع کردند از فاطمه بپرس و احوال اندوهناک ما را از او خبر گیر...» «السلام علیک یا رسول اللَّه عنى و عن ابنتک النازله فى جوارک و السریعة الحاق بک و ستنبئک بتضافر امتک على هضمها فاحفها السئوال و استخبرها الحال...»، (نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ ۲۰۲، ص ۳۰۳)..
در جاى جاى نهج البلاغه این مظلومیت را مى توان دید و در دوران بیست و پنج ساله غصب خلافت مى توان آنچه ناشایستگى و بیراهگى و انحراف بود را مشاهده کرد. چگونه است که حکومت الهى و ساده و مردمى پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) به سلطنت اموى بدل مى شود؟ چه شده است که مروان و بنى مروان و برخى دشمنان قسم خورده اسلام از صاحبان انقلاب پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) بشمار مى روند و على(علیه السلام) و سلمان و اباذر... نامحرمان دستگاه خلافت؟ چرا اسلام که هیچ تبعیضى در آن روا نیست و هیچ مسلمانى بر مسلمانى دیگر برترى ندارد باید به تبعیض و... آلوده گردد؟
چگونه است که برخى براى حفظ چند روزه قدرت به دروغ متوسل مى شوند و نگارش سخنان پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) را ممنوع مى کنند؟ و...؟!!!
حضرت امیرالمؤمنین على(علیه السلام) در نهج البلاغه نسبت به خطر بنى امیه هشدار مى دهد و به ستمگرى هایش علیه دین و مردم، خبر مى دهد «الا و ان اخوف الفتن عندى علیکم فتنه بنى امیه فانها فتنه عمیاء مظلمه...»..
آگاه باشید همانا ترسناک ترین فتنه ها در نظر من، فتنه بنى امیه بر شماست، فتنه اى کور و ظلمانى که سلطه اش همه جا را فراگرفته و بلاى آن دامن گیر همه نیکوکاران است...
فتنه هاى بنى امیه پیاپى با چهره اى زشت و ترس آور و ظلمتى مانند تاریکى عصر جاهلیت بر شما فرود مى آید نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ ۹۳، ص ۱۲۳.
.
پدیدار شدن حکومتى چون بنى امیه نتیجه رفتار غاصبانه خلفاى بعد از پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) است عدم ترویج صحیح اندیشه هاى دینى، عدم نشر مناسب و شایسته فرهنگ قرآنى، مشغول کردن مردم به جنگ هاى غیرضرورى و بسنده کردن به ظاهر قرآن و بازماندن از حقیقت و ژرفاى آن، منع کتابت حدیث، جلوگیرى از پرسش گرى و ایجاد فضاى خفقان و وحشت در جامعه، خشونت ورزى و مقابله تند و سخت با مخالفان، تلاش براى حفظ حکومت و قدرت به هر نحو ممکن و ادعاى تلاش در راه حفظ دین براى عوام، خانه نشین کردن على(علیه السلام) این مبلغ راستین اسلام و یاور بى بدیل پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) و رشد جهالت و خرافات و تعصبات و بالاخص دنیاگرایى موجب شد تا مردم به حکومتى مانند معاویه و یزید تن دهند و گردن به فرمان آنان نهند.

آیا هدر دادن زحمات بیست و سه ساله پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) در این بیست و پنج سال مشاهده نمى شود؟
معناى سخنان امام على(علیه السلام) در این خطبه چیست؟
«آگاه باشید تیره روزى ها و آزمایش ها همانند زمان بعثت پیامبر(صلى الله علیه و آله)، بار دیگر به شما روى آورد به خدایى که پیامبر را به حق مبعوث کرد سخت آزمایش مى شوید چون دانه اى که در غربال ریزند یا غذایى که در ریگ گذارند به هم خواهید ریخت، زیر و رو خواهید شد... آنان که سابقه اى در اسلام داشتند و تاکنون منزوى بودند بر سر کار آیند و آنها که به ناحق، پیشى گرفتند، عقب زده خواهند شد» نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ ۱۶، ص ۳۹.
.
۱. هنگامى که محمدبن ابى بکر به حکومت منصوب گردید نامه اى به معاویه نوشت که در آن به بیان فضائل امام على در جهاد و حلم و سبقت در اسلام و... و ذکر مطاعن و خباثت هاى معاویه اشاره کرد و در آن معاویه را «انت اللعین ابن اللعین» خطاب نمود.
وقتى این نامه به معاویه رسید جوابیه اى نوشت که بخشى از آن چنین است:
«هان اى پسر ابى بکر، اندیشه خود بنماى و اندازه و قدر خویش بشناس... این پدر تو بود که مهار سلطنت مرا زمینه سازى و اساس ملک مرا تثبیت کرد. اگر آنچه با على مى کنیم درست است پدرت اول این کاره بود و اگر ستم و جور است، پدرت اصل آن بوده و ما به یارى او این کار را کرده ایم، هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه و آله) وفات کرد پدر تو و فاروق او عمر، اول کسى بودند که حق وى گرفتند و مخالفت او نمودند، آنگاه او را به بیعت خود دعوت کردند و چون او تعلل کرد در صدد قتل او بر آمدند. پس تو اول پدرت را عیب جویى کن یا این حرف ها را ترک کن» نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۳، ص ۱۸۹..
۲. بلاذرى نیز نامه اى را از عبداللَّه بن عمر (فرزند خلیفه دوم) به یزیدبن معاویه بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) نقل مى کند که فرازى از آن چنین است:
«لقد عظمت الرزیة و جلت المصیبة و حدث فى الاسلام حدث عظیم و لایوم کیوم الحسین».

اما یزید در پاسخ وى چنین نوشت:
«بدان، آرزوى ما رسیدن به دنیا و زینت آن بوده است که رسیدیم، آرزوى ما رسیدن به خانه هاى بلند و قصرهاى رفیع و فرش هاى نفیس و... بوده است که براى ما آماده شد. اگر اینها حق ما بود و دیگران خواستند از دست ما به در آورند ما بر سر حق خود جنگ کردیم در این صورت کسى را بر ما اعتراضى نیست. اما اگر این حق دیگران بود و ما به ستم از ایشان ستاندیم، پس پدر تو اول کسى است که این عمل را سنت نهاده و این تظلم را بنا نهاده است اینها همه میوه آن تخمى است که او پاشیده و لقب بدى است که او بر خود بسته است» نهج الحق، علامه حلى حسن به یوسف المطهر، ص ۳۵۶..
این موارد نمونه اى بود از آنچه که بعد از پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) بر اسلام و خاندان نبوت گذشت و این مختصر تنها براى یادآورى عمق مظلومیت بوده است وگرنه حادثه جان سوزتر و شکننده تر از آن است که به قلم آید.
برخى از روایات درباره ابوسفیان و معاویه در این جا آورده مى شود که در لسان پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) مورد لعن قرار گرفته اند:
روایتى را صاحب الغدیر از عبداللَّه بن عمر نقل کرده اند که روزى پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله)، ابوسفیان را دیدند که سواره و معاویه و برادرش دهانه کش و ستور رانند چون به آنها نظر افکندند فرمودند: «اللهم العن الراکب و القائد و السائق» الغدیر، امینى، ج ۱۰، ص ۱۷۳..
و نیز از ابوذر غفارى نقل کرده که به معاویه گفت: از پیامبر خدا(صلى الله علیه و آله) در حالى که تو از کنارش مى گذشتى شنیدیم که فرمود: خدایا او را لعنت کن و او را جز با خاک گور سیر مگردان «اللهمَّ اللعنه و لاتشبعه الا بالتراب»، (الغدیر، ج ۱۰، ص ۱۷۷، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات: چاپ اول، ۱۴۱۴).
زندگى ابوسفیان و فرزندش چه قبل و چه بعد از اسلام آوردن ظاهرى، گویاى این حقیقت است که آنان اسلام را پوششى بر رفتار قدرت طلبانه خویش قرار داده بودند و مطالعه کتاب هاى تاریخى از شیعه و سنى ما را به این حقیقت رهنمون مى سازد.
در ستمکار بودن و عدم اعتقاد و پاى بندى معاویه به اصول دین اسلام، مورخان و محققان بسیارى تحقیق و پژوهش و تأکید کرده اند و ما در این جا قصد بازشناسى یا رونمایى شخصیت ایشان را نداریم اما به برخى موارد از اقدامات ایشان که مستوجب لعنت است و در کلام امام حسین(علیه السلام) آمده است اشاره مى شود.
«اى معاویه، تو و دوستان و یاران تو حزب و فرقه اى ستمکارید که دست دوستى بسوى شیطان دراز کرده اید، آیا تو قاتل «حجربن عدى» و یاران نمازگزار و خداپرست او نیستى؟ و این تو نبودى که پنجه ستمگرانه ات را به خون بندگان ستایشگر خداوند رنگین کردى؟ آنان پاک مردانى بودند که تن به زیر بار ستم و ستمکار نمى دادند. آیا تو کشنده «عمربن الحمق» همنشین پیامبر خدا نبودى؟ هیچ مى دانى خون چه نازنین مردى را بر خاک ریختى؟ اى معاویه تو چنین مردى را به خاک هلاکت افکندى در حالى که با او پیمان بستى و او را امان دادى! اى معاویه گویى تو از این امت نیستى و این امت هم از تو نیستند، آیا تو قاتل حضرمى نیستى؟ زیادبن سمیه به تو نوشت که حضرمى بر دین على بن ابیطالب است و تو در پاسخ او نوشتى که هر که بر روش على(علیه السلام) است او را از دم شمشیر بگذران و او هم به امر تو چنین کرد و خون پاک حضرمى و دیگر یاران على(علیه السلام) را بى رحمانه به خاک ریخت و پیکر آن آزاد مردان مسلمان را قطعه قطعه کرد...
تو آنان را کشتى بى آنکه کسى را کشته باشند و با تو به جنگ و ستیزه برخیزند، تو آنان را نکشتى مگر این که ذکر فضائل ما را مى کردند و حق خاندان نبوت را بزرگ مى شمردند... من در این تجاوزها و ستمگرى هاى تو هیچ چیز نمى بینم مگر این که به خودت زیان مى رسانى و از دین محمد(صلى الله علیه و آله) بیزارى مى جویى و مردم را آزار مى دهى...» فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه السلام)، ص ۲۸۶..
و شاید کمتر کسى باشد که در عدم ایمان ابوسفیان تردیدى داشته باشد به ویژه عملکرد او بعد از رحلت پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) که شگفت آور است!!
این سخن از ابوسفیان مشهور است که بعد از خلافت عثمان در جمع بنى امیه چنین گفت:
«هان! اى بنى امیه چنان که گوى را در میدان مى ربایند، خلافت را بربائید و غنیمت شمرید سوگند به آن که ابوسفیان را سوگند بدان رواست، نه عذابى است و نه حسابى و نه بهشتى است و نه دوزخى، و نه حشرى است و نه قیامتى» «یا بنى امیه تلقفوها تلقف الکره فوالذى یحلف به ابوسفیان ما من عذاب و لاحساب و لاجنه و لا بعث و لا قیامه»..
و نیز از ایشان نقل شده است که پس از خلافت عثمان و امارت امویان به کنار قبر حمزه سیدالشهدا مى آمد و با پاى خود به قبر مبارک وى مى زد و مى گفت: اى ابوعماره! حکومتى را که دیروز بر سر آن با هم مى جنگیدیم و بر یکدیگر شمشیر مى کشیدیم، امروز در دست جوانان ماست که آن را به بازى گرفته اند الغدیر، ج ۱۰، ص ۸۳ ؛ نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحدید، ج ۱۶، ص ۱۳۶..
داستان پسر هند مگر نشیندى       که از او و سه کسِ او به پیمبر چه رسید
پدر او دُر دندان پیمبر بشکست      مادر او جگر عمِّ پیمبر بمکید
او بناحق، حق داماد پیمبر بستاد      پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین قوم تو لعنت نکنى شرمت باد      لعن اللَّه یزید و على آل یزید
دیوان سنایى.
همان گونه که گفته شد یزید فردى فاسق، شارب الخمر و... بود که در دوران سه ساله حکومت خویش غیر از حادثه کربلا، حمله به مدینه و حلال شمردن نوامیس مردم و حمله به مکه و خانه کعبه را در پرونده حکومتى اش دارد همین شعر خود بر عدم دین دارى و ارتداد یزید کافى است که یزید در مجلس خویش چنین گفت.
لعبت هاشم بالملک فلا      خبر جاء ولا وحى نزل
لست من خندف ان لم انتقم      من بنى احمد، کان فعل
ان یکن احمد حقا مرسلا      لم یکن عترته اللَّه خذل
السیرة النبویه، ابن هشام، ج ۳، ص ۱۴۳ ؛ تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۸۳.

پنج. کاربرد لعنت در روایات


امام رضا(علیه السلام) به ریان بن شبیب فرمود:
«اگر مى خواهى مسرور شوى تا با پیامبر(صلى الله علیه و آله) در غرفه هایى که در بهشت بنا شده باشى، قاتلین حضرت سید الشهداء را لعنت کن» «یابن شبیب ان سرک ان تسکن الغرف المبنیه فى الجنه مع النبى فالعن قتله الحسین»، (امالى، صدوق، مجلس ۲۷، ص ۱۳۰)..
حنان بن سدیر مى گوید پدرم از امام باقر(علیه السلام) درباره آن دو پرسید حضرت فرمود:
«هیچ عضوى از خاندان ما از دنیا نرفت مگر اینکه بر آن دو غضبناک بود و ما زندگان از عترت پیامبر نیز بر آن دو خشمگین هستیم و سیره اهل بیت چنین است که این تنفر و غضب را هر بزرگترى به کوچکترش سفارش مى کند زیرا آن دو در حق ما ستم روا داشتند» کافى، ج ۸، ص ۲۴۵، ح ۳۴۰..
از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که فرمودند:
«اى داود، خدا قاتل حسین(علیه السلام) را لعنت کند، هیچ بنده اى نیست که آب بنوشد و به یاد تشنگى حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) بیفتد و کشنده او را لعن کند مگر این که خداوند تبارک و تعالى براى او صدهزار حسنه بنویسد و صدهزار گناه از او محو کرده و صدهزار درجه براى او زیاد کند و مثل این مى ماند که صدهزار بنده در راه خدا آزاد کرده است و در روز قیامت حق تعالى او را با قلبى آرام و مطمئن محشور مى کند» کامل الزیارات، ابن قولویه، ترجمه ذهنى تهرانى، باب ۳۴، ص ۳۴۷..
روایتى در خصال شیخ صدوق از حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به نقل از پیامبراکرم(صلى الله علیه و آله) وارد شده است که فرمودند:
«شش گروه مورد لعنت خداوند و پیامبران مستجاب الدعوة قرار گرفته اند که عبارتند از: تغییردهنده کتاب خدا، تکذیب کننده قدر الهى، مخالف و تغییر دهنده سنت پیامبر خدا(صلى الله علیه و آله)، هتک کننده حرمت ذریه و عترت من، کسى که به زور و ستم به قدرت برسد تا آنان را که خدا خوار کرده، عزت بخشد و آنان که عزت بخشیده را خوار نماید، آن کس که غنیمت بیت المال مسلمانان را به خود اختصاص مى دهد و آن را حلال نماید» «ستة لعنهم اللَّه و کل نبى مجاب: الزائد فى کتاب اللَّه، المکذب بقدراللَّه، التارک لسنتى، المتسلط بالجبروت لیذل من اعزه اللَّه و یعز من اذله اللَّه، المستحل من عترتى ما حرم اللَّه، و المستأثر بفى ء المسلمین المستحل له»، (خصال، شیخ صدوق، ترجمه کمره اى، ص ۳۰۰).
در نهج البلاغه، على(علیه السلام) در پاسخ به اعتراض اشعث، وى را چنین خطاب کرد:
«چه کسى تو را آگاهاند که چه چیزى به سود، یا زیان من است؟ لعنت خدا و لعنت لعنت کنندگان بر تو باد اى متکبر متکبرزاده اى منافق پسر کافر» «مایدریک ما على ممالى علیک لعنه اللَّه و لعنه اللاعنین حائک بن حائک منافق بن کافر...»، (نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ ۱۹).
اشعث از شخصیت هاى مشهور هزار چهره عرب است که در مدت عمر خویش به خاطر دنیاطلبى مواضع عجیبى اتخاذ کرده است که کتاب هاى تاریخى به طور مفصل بدان پرداخته اند.
و یا امام على(علیه السلام) به مغیره پسر اخنس که یکى از منافقان بود و در زمان عثمان به حکومت عثمان راه یافته بود در مشاجره اى چنین گفت:
«اى فرزند لعنت شده دم بریده، و درخت بى شاخه و ریشه، تو مرا کفایت مى کنى؟ به خدا سوگند! کسى را که تو یاور باشى خدایش نیرومند نگرداند...» «یابن اللعین الابتر و الشجره التى لا اصل لها و لا فرع...»، (نهج البلاغه، دشتى، خ ۱۳۵)
.
و یا در خطبه ۹۸ چنین مى فرماید:
«سوگند به خدا! بنى امیه چنان به ستمگرى و حکومت ادامه دهند که حرامى باقى نماند جز آن که حلال شمارند و پیمانى نمى ماند جز آن که همه را بشکنند و هیچ خانه و خیمه اى وجود ندارد جز آن که ستمکارى آنان در آنجا راه یابد... در حکومت بنى امیه، هر کس به خدا امیدوارتر باشد بیش از همه رنج و مصیبت بیند...» نهج البلاغه، ترجمه دشتى، خ ۹۸.
.
امام(علیه السلام) در آخرین روزهاى حیات نورانى شان، در سحرگاه نوزدهم ماه رمضان که ضربت خورد فرمود:
«همان گونه که نشسته بودم خواب چشمانم را ربود. رسول خدا(صلى الله علیه و آله) را دیدم، پس گفتم اى رسول خدا! از امت تو چه تلخى ها دیدم و از لج بازى و دشمنى آنها چه کشیدم! پیامبر اکرم(صلى الله علیه و آله) فرمود: نفرین شان کن. گفتم: خدا بهتر از آنان را به من بدهد و به جاى من شخص بدى را بر آنها مسلط گرداند» نهج البلاغه، دشتى، خ ۷۰..
امام على(علیه السلام) در خطبه اى به دستور و اجبار معاویه به دشنام گویى و برائت از ایشان اشاره مى کند و مى فرماید:
«آگاه باشید! به زودى معاویه شما را به بیزارى و بدگویى من وادار مى کند، بدگویى را به هنگام اجبار دشمن اجازه مى دهم که مایه بلندى درجات من و نجات شماست اما هرگز در دل از من بیزارى نجوئید که من بر فطرت توحید تولد یافته ام و در ایمان و هجرت از همه پیشقدم تر بوده ام» همان، خ ۵۷.
.
از این سخنان آشکار مى شود که دشنام به حضرتش و اعلام برائت از ایشان، امرى حکومتى بوده و به اجبار صورت مى پذیرفته است و این که برائت، امرى قلبى است همانگونه که محبت و ولایت امرى قلبى و درونى است و ضرورت برائت از دشمنان دین و ستمگران، در اساس، برآمده از قلبى پاک و ایمانى راسخ و اعتقادى صحیح است و حتى بدون ابراز آن، قلب و باطن انسان مؤمن مستقر است اگر چه به خاطر رعایت برخى ضرورت ها خلاف آن بگوید. و از این سخنان در مجموعه سخنان امام على(علیه السلام) فراوان یافت مى شود لیکن به مقدار میسور از آن به مناسبت بیان شد.
درباره لعنت بر زمینه سازان و حامیان و پیروان آن ستمگران - که در زیارت عاشورا آمده است - به اختصار اشاره مى شود.
امام على(علیه السلام) در نهج البلاغه مى فرمایند:
«اى مردم همانا مردم را رضامندى و بیزارى به هم گرد مى آورد. ناقه صالح را یک نفر پى کرد ولى خدا همه آنها را عذاب کرد چون همه بدان رضایت داشتند» نهج البلاغه، صبحى صالح، خ ۲۰۱..
خداوند سبحان فرمود:
«فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِینَ» شعرا (۲۶)، آیه ..
امام على(علیه السلام) فرمود:
«آن که از کار مردمى خشنود باشد چونان کسى است که همراه آنان بوده و هر کسى که به باطلى روى آورد دو گناه بر عهده او باشد گناه کردار باطل و گناه خشنودى به کار باطل» نهج البلاغه، دشتى، ح ۱۵۴..
امام صادق(علیه السلام) از امام على(علیه السلام) روایت کرده که آن حضرت فرمود:
«آن که مرتکب ستم شده و آن که از کار وى ابراز رضایت کرده و آن که وى را یارى داده، هر سه شریک هستند» «العامل بالظلم و الراضى به والمعین علیه شرکاء ثلاثه»، (وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۴۱۰ ؛ کتاب الامر به المعروف و النهى عن المنکر ؛ بیروت، دارالاحیاء التراث العربى، چاپ ششم ۱۴۱۲).
از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
«در قیامت منادى صدا مى زند کجایند یاران ستمگران و آنان که در دواتشان لیقه نهادند و یا کیسه زر براى ایشان بستند یا براى آنان قلمى به دوات آغشتند پس این که با همان ستمگران محشورشان کنید» وسائل الشیعه، شیخ حر عاملى، ج ۱۲، باب ۴۲، ح ۱۱..
بى تردید، دعاى مأثور امام سجاد(علیه السلام) در صحیفه سجادیه - که از لحاظ سندى و متن کاملاً وثاقت دارد - به عنوان تأیید و تأکید بیشتر مى تواند مورد تأمل و توجه قرار گیرد: «خدایا دشمنان آنان را از گذشتگان و آیندگان، و کسانى را که به دشمنى این قوم رضا داده اند و همه هم کیشان و پیروان آنان را لعنت فرست» «اللهم العن اعداءهم من الاولین و الاخرین و من رضى بفعالهم و اشیاعهم و اتباعهم»، (صحیفه سجادیه، فراز ۱۱، دعاى ۴۸)..
در این فراز کوتاه امام سجاد(علیه السلام) به چند گروه اشاره دارند:
۱. درخواست لعن براى دشمنان محمد(صلى الله علیه و آله) و آل محمد(علیهم السلام) از نخستین تا آخرین.
۲. درخواست لعن براى آنان که راضى به اقدامات دشمنان محمد(صلى الله علیه و آله) و آل محمد(علیهم السلام) بوده اند و هستند.
۳. پیروان و حمایت کنندگان از دشمنان و مخالفان محمد و آل محمد.
این تعبیر به نیکویى در زیارت مأثور عاشورا به چند بیان و آشکار آمده است و محققان و اندیشمندان باید زوایاى آن بحث را روشن سازند چرا که این زیارت روشنگر راهى است که در آن انسان شیعى، کینه و نفرت خویش را از ستمگران و غاصبان پیروان و حامیان جاهل آنان ابزار مى دارد، و با تأمل و اندیشه در آن مى توان، تأثیرى شگرف در اندیشه سیاسى - اجتماعى و انگیزه شیعى را بازشناسى کرد که سلامت در انگیزه و اندیشه و خدایى بودن آن بسیار ارزشمند و مؤکد است.

سخن پایانى


صحت صدور زیارت عاشورا و اتقان متن آن، در دو حوزه ولایت و برائت، از بزرگ ترین آموزه هاى دینى است. سلام دادن و نفرین فرستادن نیز، گویاى جهت گیرى ارزشى انسان و جبهه گیرى آن مى باشد.
سلام ها و ادعیه زیارت عاشورا مفاهیم بلند ارزشى و آرمان والاى انسان الهى را نشان مى دهد، آرزوى حضور در دولت کریمه حضرت قائم(عج)، آرزوى زندگانى و مرگى چون زیستن و مردن محمد و آل محمد(علیهم السلام)، آرزوى رسیدن به مقام محمود، آرزوى پایدارى بر دین و حسینى بودن و حسینى ماندن، انتظار رسیدن به شفاعت امام حسین(علیه السلام) و... دریایى از خودسازى، الهى شدن و خداگونگى،... را نشان مى دهد. و در کمال بیان حق و صدق و دین، روح مبارزه و جهاد را نیز زنده نگه مى دارد.
روایات فراوان در بیان پاداش و فضلیت زیارت امام حسین(علیه السلام) و تأکید و عدم تقیید آن به زمان خاص و یا مکان خاص و یا با الفاظى خاص، خود گویاى عظمت این زیارت است.
به واعظان و سخنوران و مداحان گرامى پیشنهاد مى شود که بر پایه ادبیات زیارت عاشورا، در نام بردن برخى از شخصیت ها در لعن و نفرین و تبرى، خوددارى نمایند و موجب تفرقه و تشتت و نیز خشونت دیگران نشوند و همانند کلام متین امیر بیان و پیشواى متقیان امام على(علیه السلام)، حرمت برخى از شخصیت ها را مراعات نمایند اما درباره عده اى دیگر مى توان به صراحت سخن گفت و آن انگیزه و اندیشه حاکم را به روشنى مورد نقد و داورى قرار داد و حتى متجاهران به فسق و فجور به نام مورد لعن و نفرین و تبرى قرار گیرند.
جامعه اسلامى بالاخص قشر فرهیخته حوزوى و دانشگاهى مى تواند در پرتو این زیارت بزرگ در اندیشه و انگیزه، درس آموز مدرسه کربلا و زیارت عاشورا باشد زیستن و گریستن، اندیشیدن و فریاد زدن، دوست داشتن و نفرت ورزیدن و بالاخره مانند شدن را، بازکاوى نمایند و زمینه هاى رسیدن به مقام ولایت اهل بیت(علیه السلام) را، - فارغ از شعار دادن و هیاهوهاى برخى مدعیان و ناآگاهان و خرافه پرستان - آماده نمایند.
از خداوند سبحان عاجزانه استدعا داریم تا این نوشتار کوتاه را ذخیره اى براى یوم الحساب قرار داده، و ما را از شفاعت حضرت اباعبداللَّه الحسین(علیه السلام) و یاران فداکارش بهره مند فرماید و به لطف لایزال خویش از ما بپذیرد.

کتابنامه




۱. قرآن کریم، ترجمه دکتر رضایى اصفهانى.
۲. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، قم، الهادى ، چاپ اول، ۱۳۷۹ ش.
۳. نهج البلاغه، صبحى صالح، قم، دارالهجره، چاپ اول، ۱۴۱۹ ق.
۴. نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، بیروت، دارالجیل، چاپ اول، ۱۴۰۷ ق.
۵. صحیفه کامله سجادیه، ترجمه حسین استادولى، قم، الهادى، چاپ اول ۱۳۸۴ ش.

۶. اخبار الدخیله، محمدتقى شوشترى، تهران، صدوق، چاپ دوم، ۱۴۰۱ ق.
۷. از این صبح روشن، سیدمحمدحسن مؤمنى، قم، دلیل ما، چاپ اول ۱۳۷۴.
۸. اصول کافى، ابن جعفر محمدبن یعقوب کلینى، ترجمه محمدباقر کوه کمره اى، تهران، اسوه، چاپ دوم، ۱۳۷۲ ش.
۹. البلد الامین و الدرع الحصین، تقى الدین، ابراهیم بن على العاملى الکفعمى، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول ۱۴۱۸ ه .ق.
۱۰. الدرالمنثور فى التفسیر بالمأثور، جلال الدین سیوطى، بیوت، دارالکتب العلمیه، چاپ اول، ۱۴۱۱ ه.ق.
۱۱. الدره البیضاء فى شرح زیارت العاشورا، سیدعزیزاللَّه امامت کاشانى، کاشان، مجمع متوسلین، چاپ اول، ۱۳۷۸ ش.
۱۲. الرجال، ابن غضائرى، تحقیق سید محمدرضا حسینى جلالى، دارالحدیث، چاپ اول، ۱۴۲۲ ق.
۱۳. الرجال الطوسى، ابى جعفر محمدبن حسن الطوسى، تحقیق جواد قیومى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ اول، ۱۴۱۵ه .ق.
۱۴. الغدیر، عبدالحسین امینى، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول، ۱۴۱۴.
۱۵. الفهرست، شیخ الطائفه ابى جعفر محمدبن حسن الطوسى، تحقیق جواد قیومى، قم، نشر الفقاهه، چاپ اول، ۱۴۱۷ ق.
۱۶. المزار الکبیر، محمدبن جعفر المشهدى، تحقیق جواد قیومى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ اول ۱۴۱۹ ه . ق.
۱۷. المصباح فى الادعیه و الصلوات و الزیارات، تقى الدین ابراهیم بن على العاملى الکفعمى، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول ۱۴۱۴ ه .ق.
۱۸. المفردات فى غریب القرآن، حسین بن محمد راغب اصفهانى، بیروت، نشر دارالقلم، چاپ اول، ۱۴۱۶ ق.
۱۹. المیزان فى تفسیر القرآن، محمدحسین طباطبائى، بیروت، مؤسسه الاعلمى، ۱۴۰۳ ق.
۲۰. امالى، شیخ صدوق، ترجمه محمدباقر کمره اى، تهران، کتابچى، چاپ ششم، ۱۳۷۶ ش.
۲۱. بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، محمدباقر مجلسى، بیروت، دار احیاء التراث العربى، چاپ دوم ۱۴۰۳.
۲۲. تاریخ طبرى، جعفربن محمدبن جریر طبرى، (۳۱۰ - ۲۲۴)
۲۳. ترجمه تفسیر المیزان، علامه سید محمد حسین طباطبایى، ترجمه موسوى همدانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى.
۲۴. تفسیر تنسیم، عبداللَّه جوادى آملى، قم، اسراء، چاپ اول ۱۳۷۸.
۲۵. تفسیر عیاشى، ابونصر محمدبن مسعودبن عیاش السلمى سمرقندى، تهران، مکتبه العلمیه، الاسلامیه.
۲۶. تفسیر قمى، على بن ابراهیم قمى، تحقیق محمد صالحى اندیمشکى، قم، ذوى القربى، چاپ اول، ۱۴۲۸ ق.
۲۷. تفسیر مجمع البیان، ابو على فضل بن حسن طبرسى، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۴ ه.ق.
۲۸. تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازى، تهران، دارالکتب الاسلامیه، چاپ دوازدهم، ۱۳۷۴ ش.
۲۹. تفسیر نور الثقلین، عبدعلى بن جمعه حویزى، قم، اسماعیلیان، چاپ چهارم، ۱۳۷۳ ش.
۳۰. خصال، شیخ صدوق، ترجمه کمره اى، تهران، کتابچى، چاپ چهارم، ۱۳۶۲ ش.
۳۱. دیوان حافظ شیرازى، براساس نسخه علامه قزوینى، تهران، شرکت چاپ و نشر، ۱۳۸۰ ش.
۳۲. رجال الکشى، ابى جعفر محمدبن حسن الطوسى، تحقیق محمدتقى فاضل میبدى، سیدابوالفضل موسویان، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ اول ۱۳۸۲.
۳۳. رجال النجاشى، ابى العباس احمدبن على النجاشى، تحقیق محمد جواد نایینى، بیروت، دارالاضواء، چاپ اول، ۱۴۰۸ ه .ق.
۳۴. زیارت در پرتو ولایت، زهره صفاتى، قم، اسماعیلیان، چاپ اول ۱۳۷۶ ش.
۳۵. سیماى فرزانگان، جعفر سبحانى، قم، موسسة الامام الصادق(علیه السلام)، چاپ اول، ۱۳۸۰.
۳۶. شرح زیارة عاشورا، حبیب اللَّه شریف الکاشانى، تحقیق نزار حسن، قم، مکتبه دارالانصار، چاپ اول، ۱۴۲۲ ه .ق، ۱۳۸۱ ش.
۳۷. فروع کافى، کلینى، قم، انصاریان، چاپ اول، ۱۴۲۶ ق.
۳۸. فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه السلام)، ترجمه على مؤیدى، قم، معروف، ۱۳۷۷ ش.
۳۹. فلسفه زیارت (شرح و تحقیق زیارت القبور فخر رازى)، شرح و تحقیق احمد عابدى، بنیاد نهج البلاغه، قم، زائر، چاپ اول، ۱۳۷۶ ش.
۴۰. قاموس الرجال، محمدتقى شوشترى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، ۱۴۱۵ ه .ق.
۴۱. کامل الزیارات، ابن قولویه، ترجمه ذهنى تهرانى، تهران، طلوع آزادى، چاپ اول، ۱۳۷۷.
۴۲. کامل الزیارات، ابوالقاسم جعفربن محمدبن قولویه قمى، مقدمه على اکبر غفارى، تهران، صدوق، چاپ اول، ۱۳۷۵ ش.
۴۳. کشف الغمه فى معرفه الائمه، ابى الحسن على بن عیسى الاربلى، تحقیق على فاضلى، قم، مجمع العاملى، لاهل البیت (علیه السلام)، چاپ اول، ۱۴۲۶ ه .ق.
۴۴. لسان العرب، ابن منظور، قم، نشر ادب الحوزه، ۱۴۰۵ ق.
۴۵. مثنوى معنوى، جلال الدین محمد بلخى، تهران، علمى، چاپ ششم، ۱۳۷۴ ش.
۴۶. مجمع البیان فى تفسیر القرآن، ابوعلى الفضل بن الحسن طبرسى، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۴ ق.
۴۷. مصباح الزائر، سید على بن موسى بن طاووس، تحقیق مؤسسه آل البیت، قم، مؤسسه آل البیت، چاپ دوم، ۱۴۱۷ ه .ق.
۴۸. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، شیخ الطائفه ابى جعفر محمدبن الحسن الطوسى، بیروت، مؤسسه فقه الشیعه، چاپ اول ۱۴۱۱ ه .ق.
۴۹. معجم رجال الحدیث، سیدابوالقاسم، خویى، مرکز النشر الثقافه الاسلامیه، ۱۴۱۳ ه .ق.
۵۰. مقامات اولیاء، سیدمجتبى حسینى، تهران، کتاب نیستان، چاپ اول، ۱۳۷۹ ش.
۵۱. منتهى المقال، ابوعلى، محمدبن اسماعیل مازندرانى، قم، مؤسسه آل البیت الاحیاء التراث، ۱۴۱۶ق.
۵۲. من لایحضره الفقیه، ابى جعفر محمدبن على ابن بابویه الصدوق، تحقیق على اکبر غفارى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، چاپ دوم.
۵۳. موسوعه زیارات المعصومین، مؤسسه الامام الهادى، قم، مؤسسه الامام المهدى، ۱۴۲۵ ق.
۵۴. موسوعه کلمات الامام الحسین(علیه السلام)، معهد تحقیقات باقر العلوم(علیه السلام)، محمود شریفى و همکاران، قم، دارالمعروف، چاپ اول، ۱۳۷۳ ش.
۵۵. نشان از بى نشان ها، على مقدادى اصفهانى، تهران، جمهورى، چاپ ۲۴، ۱۳۸۳ ش.
۵۶. نهج الحق و کشف الصدق، حسن بن یوسف المطهر الحلى، بیروت، دارالکتاب اللبنانى، چاپ ۱۹۸۲ م.
۵۷. وسائل الشیعه، حر عاملى، بیروت، دارالاحیاء التراث العربى، چاپ ششم، ۱۴۱۲.

۵۸. فصلنامه علوم حدیث، شماره ۴۴ (سال یازدهم، شماره سوم، پاییز ۸۵) مقاله وجوه تضعیف و تصحیح اسناد زیارت عاشورا، محمد حسن محمدى مظفر. (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، کد: ۵/۳۱۰۰۱۲)

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.