مبنای حکومت و مشروعیت-در نگاه اهل بیت (علیهم السلام) ۱۳۹۰/۰۹/۰۹ - ۳۳۲۶ بازدید

مبنای حکومت و مشروعیتدر نگاه اهل بیت (علیهم السلام)




در بعضی از عباراتی که از سیدالشهدا
(علیه السلام) نقل شده، وی به شیوه های مختلف و با ادبیات مختلف می خواهد نه فقط به
مخاطبان آن وقت، بلکه برای همیشه تاریخ، این مسئله را که بین ما و دستگاه حاکم «جنگ
قدرت» مطرح نیست، تفهیم کند. دعوا بین دو مکتب و سیره است؛ گرچه این دو سیره هم
ممکن است آرم مذهب و ادای مذهبی داشته باشند. دو سیره، محتوا و روش حکومت بر جامعه
وجود دارد. در یک تعبیری که از سید الشهدا نقل شده، پرسیدند: هدفتان از این حرکت
چیست؟ فرمود: هدفم همان هدف جدم پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و پدرم علی (علیه
السلام) است و به همان دلیلی که آنها وارد عرصه سیاسی، اجتماعی و تربیتی شدند، من
وارد شدم. برای مدیریت خانواده، جامعه، سیاست، اقتصاد و قضاوت، بحث بر سر دو سیره و
روش است. برای تفکیک دقیق تر این دو روش، روایتی از امام صادق (علیه السلام) نقل
شده که از وی پرسیدند: دعوای اهل بیت با اموی ها بر سر چیست و تفاوت اسلام علوی و
حسنی و حسینی با اسلام اموی چه بود؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود: اختلاف خط ما و
خط معاویه، بر سر «تربیت و مدیریت» بود. مبنای فکری بنی امیه بر اساس شمشیر و فشار
و بی عدالتی و حق کشی بود. اینها با قدرت و خشونت و حق کشی، می خواستند بر جامعه
مسلط شوند و مسلط بمانند و هدف دیگری جز این نداشتند. قدرت و خشونت، در خدمت «سلطه»
بود؛ نه این که قدرت، وسیله ای باشد برای رسیدن به تربیت و عدالت. امام صادق (علیه
السلام) در ادامه فرمود: روش و سیره تربیتی ما، رفق و تألیف و مدارا و تحمل و الفت
است. روش مدیریتی و تربیتی ما براساس محبت و عشق و برادری و نرمش و مهربانی و متانت
و وقار و تقیه است.



پس دو نوع نگاه سیاسی و حق حاکمیت
وجود دارد؛ یکی حاکمیتی که صرفا براساس سیف و جور است؛ یعنی قدرت، خشونت، تحقیر،
سرکوب و بی عدالتی و یک نوع حکومت، روشی است که امام صادق (علیه السلام) می فرماید
و براساس رفق، تألف، وقار، مهربانی، نرمی، تقیه، حسن معاشرت با خلق، ورع و کوشش با
همه توان برای خدمت به خلق؛ البته اگر لازم شد برای دفاع از ارزش ها، باید از سیف و
قدرت هم استفاده کرد؛ اما مبنا بر سیف نیست.



سیف و قدرت، اولین راه حل نیست؛ بلکه
آخرین راه حل است. امام صادق (علیه السلام) در ادامه فرمود: مردم را علاقه مند کنید
به مکتبتان. مبنای کار ما، مبنای ایمانی است. توده ها را از گرایش های مختلف، به
سمت دینتان جذب کنید. امام حسین (علیه السلام) تعابیر مختلفی را در مراحل مختلف
حرکت به سمت کربلا در توضیح این که فلسفه این حرکت و شهادت چیست، بیان کرد و در
موارد متعددی به مسئله حق و حقوق اشاره کرد؛ «حق خدا و حق مردم» و فرمود: انگیزه ما
از حکومت و مبارزه، حق است؛ چیز دیگری مورد نظر ما نیست. از او پرسیدند: چرا در این
شرایط نابرابر که معلوم است همه تان کشته و اسیر می شوید مبارزه می کنید؟ فرمود:
نمی بینید به حق عمل نمی شود و نمی بینید که اخلاق، اقتصاد و حاکمیت باطل مطرح است
و هیچ نوع مخالفتی با باطل نمی شود؟ چرا از من می پرسید چرا حرکت کردی؟ از تو باید
پرسید که چرا حر کت نمی کنی؟ نمی بینید که باطل، علنی است و نسبت به آن اعتراض نمی
کنید و نمی بینید که حق معلوم است و به آن عمل نمی شود. همین ها برای فریاد زدن و
اعتراض کردن، کافی است.



یزید به حاکم مدینه -ولید بن عتبه-
دستور داد که از امام حسین (علیه السلام) بیعت بگیرد. او به امام حسین (علیه
السلام) گفت که باید تسلیم شوید والا ما دستور داریم با شما برخورد کنیم. امام حسین
(علیه السلام) به چهل نفر از یاران خود دستور مسلح شدن داد و به آنها فرمود: من به
سمت دارالحکومه می روم. شما در خیابان های اطراف، آماده باشید. اگر برگشتم که مشکلی
نیست؛ ولی اگر برنگشتم، داخل شوید و درگیر شوید؛ چون احتمال داشت که حرکت کربلا را
در همان نطفه خفه کنند.



امام حسین (علیه السلام) در جواب به
ولید فرمود: ما در خانواده ای تربیت و بزرگ شدیم که خاندان نبوت و وحی است؛ در خانه
ای بزرگ شدیم که محل رفت و آمد فرشتگان بود و وحی و رحمت الهی از آن جا بر بشریت
نازل می شد. آغاز و پایان و گشایش و عاقبت همه کارها، به دست ماست. تو چگونه از من
می خواهی بیعت کنم؟



پس، مسئله، قدرت سیاسی نیست؛ مسئله،
فراتر از آن است و به مسائل نبوت و رسالت و هبوط و رحمت الهی و فتح الهی برمی گردد.
می گویند نگاه ما به سیاست و بیعت، صرفاً نگاه قدرت محور نیست؛ نگاه حکمت محور است؛
اما طرف مقابل، چه کسی است و از من بیعت برای چه کسی می خواهید؟ به لحاظ شخصی، این
فرد، فاسد است و نه تنها خودش فاسد است، بلکه فساد و فسق را علنی می کند؛ یعنی می
خواست گفتمان فساد را در جامعه حاکم کند؛ می خواست علناً ارزش و ضد ارزش را در سطح
جامعه تغییر دهد و به ارزش های اسلامی، اهانت کند و به لحاظ حقوق انسان هم جان
انسان برای این فرد، ارزشی ندارد؛ در حالی که جان یک انسان، حریم الهی است. ابا
عبدالله در ادامه فرمود: از من می خواهی با او بیعت کنم؟ نه فقط من با او بیعت
نخواهم کرد بلکه مثل منی هم با مثل اویی بیعت نخواهد کرد و حتی اگر من هم حسین
نبودم و اهل چنین بیتی نبودم، باز هم مثل منی، نباید با مثل اویی بیعت کند؛
«مثلی لا یبایع مثله»
. پس امام حسین (علیه السلام) و یزید، دعوای شخصی ندارند.
این که امام صادق (علیه السلام) فرمود: «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا»، برای این
است که همه جا و همیشه، «مثلی لایبایع مثله»، یعنی چنان کسانی که از نظر اخلاقی
فاسدند و دنبال نشر و اجتماعی کردن فساد هستند و به حقوق و حدود الهی پای بند
نیستند، برای همیشه تاریخ، حکومت چنین احزاب و جناح هایی، نامشروع است و اینها حق
حاکمیت ندارند.



همچنین فرمود: خدایا! تو می دانی هر
چه از ما سر زده است و خواهد زد، براساس جنگ قدرت نبوده است. اصالت حرکت ما، بر
حکومت نبوده است. خدایا! تو می دانی فریادی که زدیم و مبارزه و نبردی را که آغاز
کردیم، می دانیم آخرش چه خواهد شد و باز هم می دانیم که خداوند می خواهد ما را کشته
و اهل بیت ما را اسیر ببیند؛ اما وقتی این حرکت را کردیم، دنبال سهم اضافی از دنیا
نبودیم؛ دنبال قدرت و ثروت و شهرت نبودیم و خواستیم پرچم های حق و باطل معلوم شود
که فردا کسی نگوید ما نمی دانستیم حق چیست و باطل کدام است و نگویند که ما فکر
کردیم اسلام همان چیزی است که معاویه و یزید می گویند.



امام حسین (علیه السلام) فرمود: من
کشته می شوم؛ تا بفهمید که اسلام، آن چیزی نیست که اینها می گویند. می خواهیم با
فساد اخلاقی و مدیریتی و حاکمیتی، مبارزه کنیم و علنی هم مبارزه کنیم. می خواهیم در
همه سرزمین ها، مظلوم، به حق خود برسد و ضعیف، زیر پای قوی، له نشود و امنیت حقوقی
داشته باشد و می خواهیم به سنت تو و احکام تو، عمل شود.



همچنین به مردم کوفه فرمود: به جان
خودم سوگند! من عامل به کتاب هستم. می دانید چه کسانی حق حاکمیت دارند؟ فقط کسانی
حق حاکمیت بر بشر دارند که بر اساس قوانین خدا حکومت کنند؛ عدل الهی را رعایت کنند
و قسط و عدالت اجتماعی را اجرا نمایند و سعی کنند همه مردم و همه طبقات، به حقوق
خودشان برسند و به وظایف خود عمل کنند و دعوت به چیزی جز حق نکنند.



باید معیار، فقط حق باشد و فقط کسانی
حق حاکمیت دارند که تمام وجود خودشان را وقف خدا کنند و جز برای خدا، چیزی نگویند و
انجام ندهند. اینها حق حاکمیت دارند و غیر از اینها، کسی حق حاکمیت بر بشر ندارد.
باید عمل به کتاب، اجرای عدالت اجتماعی، دعوت به امور فرهنگی و رسانه، دعوت به حق
باشد و حاکمان، کسانی باشند که خودشان را وقف راه خدا کنند برای خودشان، دنبال چیزی
نباشند. حکومت حسینی، این گونه است.



یکی به امام حسین (علیه السلام) گفت
آقا اینها شما را نابود می کنند! امام (علیه السلام) فرمود: «این گونه با من صحبت
نکن. شأن ما، مثل شأن کسی که از مرگ بترسد، نیست. مرگ در نظر ما، مثل مرگ در نظر
شما نیست. مرگ در راه عزت انسانی، شرف و احیای حق، چه قدر شیرین است».



 این نگاه اهل بیت (علیهم السلام)
نسبت به مدیریت و تربیت و حکومت است.



دستگاه اموی معتقد بود که صحبت از حق
حاکمیت و مشروعیت الهی و دنبال استدلال اخلاقی- فلسفی، یعنی دینی نباشید. به اهل
بیت (علیهم السلام) گفتند: نمی شود هم نبوت در خانواده شما باشد و هم خلافت؛ نبوت،
برای شما باشد و خلافت و امارت هم برای ما؛ یکی سهم شما و یکی هم سهم ما. بعضی ها
به این مسئله، این گونه نگاه کردند؛ در حالی که اهل بیت (علیهم السلام) می گفتند:
مسئله حکومت و خلافت را نمی توانید از مسئله نبوت جدا کنید و مشروعیت سیاسی را نمی
توانید از مشروعیت دینی، یعنی از حقانیت، جدا کنید.



سؤال این است که آیا مشروعیت سیاسی را
می شود از مشروعیت بنیادین و فلسفی و اخلاقی، تفکیک کرد؟ آیا حق حاکمیت را می شود
از اصل مسئله حقانیت، جدا کرد؟ ما می گوییم نمی شود؛ اما هم دیکتاتوری های یزیدی می
گفتند می شود و هم دموکراسی های سکولار مدرن، می گویند می شود.



در تعریف سیاست از دیدگاه امام حسین
(علیه السلام) و از دیدگاه اسلامی، مسئله از حقیقت تکوینی و حق و باطل شروع می شود
و بعد از مسئله حقانیت، می رسد به این که چه کسانی حق حاکمیت دارند و چرا این حق،
به آنان تعلق دارد؟



امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
همین کارهایی که معاویه انجام می دهد، من ده برابرش را بلدم و می دانم چگونه زمینش
بزنم؛ ولی چه کنم که دستم بسته است. هدف ما، قدرت به هر قیمت نیست. طوری شده بود که
می گفتند: علی (علیه السلام) خوب است؛ ولی معاویه سیاسی تر است. امیرالمؤمنین (علیه
السلام) فرمود: من به مراتب از او سیاسی تر هستم؛ اما ما سیاست مقید به اخلاق و شرع
را دنبال می کنیم؛ نه سیاست مطلق را و اقتصاد مقید به اخلاق و شرع را قبول داریم.
اینها می گویند: نه و سیاست را از دین تفکیک می کنند؛ اقتصاد را هم از اخلاق و شرع
تفکیک می کنند. آنها آزادی مطلق دارند و ما نداریم. برای ما، انسانیت، بر قدرت و
ثروت، مقدم است؛ اما اینها می گویند که قدرت و ثروت و سیاست و اقتصاد و حقوق بشر،
از دین و اخلاق جداست.



ما با دسته بسته، باید بجنگیم؛ چون
اهداف الهی و انسانی داریم و این و با دست باز می جنگد؛ چون تمام هدفش در این
دنیاست. در جاهایی ممکن است ما شکست بخوریم؛ می گویند: اینها شکست خوردند؛ پس حق با
کسانی است که پیروز شدند! عده ای می گویند: اگر ما بخواهیم دنبال حق باشیم، همیشه
شکست می خوریم. نه؛ اولاً شکست و پیروزی، با توجه به فلسفه مبارزه معنا می شوند؛
اگر فلسفه مبارزه، از نظر تو، کسب قدرت و ثروت به هر قیمت باشد، شکست، یعنی از دست
دادن قدرت و ثروت و پیروزی، یعنی به دست آوردن قدرت و ثروت؛ اما اگر فلسفه مبارزه،
کسب رضایت خداوند و رشد و تکامل الهی و انسانی و انجام وظیفه و تلاش برای احیای حق
باشد، صرف پیروزی و یا شکست مادی، تأثیری ندارد و به میزانی که تلاش کردی و وارسته
تر شدی و دیگران را وارسته تر کردی، پیروزی؛ چه مثل امام حسین (علیه السلام) کشته
شوی و چه مثل امام علی (علیه السلام) حکومت تشکیل بدهی؛ چون هدف هر دو، احیای حق
است و حکومت کردن و شهید شدن، هر دو وسیله هستند.



دو نوع
سیاستی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: یکی سیاست به معنای شیطنت و دیگری
سیاست به معنای عقلانیت است و این سیاست به معنای عقلانیت است که با تربیت و حقیقت
و اخلاق و عدالت، گره خورده است. آن جا قدرت و ثروت، هدف هستند و در این جا وسیله.
بنابراین ما دو نوع علوم سیاسی داریم.



ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

میهمان
حکومت کی مشروعه؟

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.