متن کتاب شرح اسم / زندگینامه آیت الله خامنه ای ۱۳۹۱/۱۰/۶ - ۳۳۲ بازدید

"شرح اسم" عنوان همان کتابی است از زندگینامه رهبر معظم انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷ که توسط هدایت الله بهبودی به رشته تحریر در آمده و توسط موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به چاپ رسید. البته این کتاب اولین بار همزمان با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اما به دلیل وجود برخی اغلاط تاریخی، توزیع آن متوقف شد تا اینکه چند روز پیش پس از برطرف شدن اغلاط، چاپ و در اختیار علاقمندان گرفت. در نظر داریم هر روز بخشی از این کتاب را منتشر کنیم.

زندگینامه آیت الله خامنه ای(۱)
آشنایی با نیاکان پدری و مادری رهبر فرزانه انقلاب



نیای پدری؛ آیت الله سید حسین خامنه ای

"شرح اسم" عنوان همان کتابی است از زندگینامه رهبر معظم انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷ که توسط هدایت الله بهبودی به رشته تحریر در آمده و توسط موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به چاپ رسید. البته این کتاب اولین بار همزمان با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اما به دلیل وجود برخی اغلاط تاریخی، توزیع آن متوقف شد تا اینکه چند روز پیش پس از برطرف شدن اغلاط، چاپ و در اختیار علاقمندان گرفت. در نظر داریم هر روز بخشی از این کتاب را منتشر کنیم.

زندگینامه آیت الله خامنه ای(۱)
آشنایی با نیاکان پدری و مادری رهبر فرزانه انقلاب



نیای پدری؛ آیت الله سید حسین خامنه ای

آیت الله سید حسین حسینی خامنه ای نسب به سادات افطسی می رساند. شجره وی به سلطان العلما احمد معروف به سلطان سید احمد می رسد که با پنج واسطه از اخلاف امام زین العابدین علی بن الحسین (ع) است: سلطان سید احمد فرزند میر سید محمد مداینی، فرزمند حسن، فرزند حسین، فرزند حسن افطس فرزند علی اصغر فرزند امام زین العابدین.

در سرگذشت سلطان سید احمد گفته شده است که در اواخر قرن چهارم به ایران هجرت کرد و در جبال، عراق عجم بعدی و اراک فعلی اقامت گزید. چون تحت تعقیب ماموران بنی عباس بود، به هزاوه پناه برد و در ۳۶۰ هجری در حال اقامه نماز شب به شهادت رسید. در زمان شاه عباس کبیر بارگهی بر قبر او بنا گردید که از دیرباز تا کنون مورد توجه مردم بوده است.

آیت الله سید حسن خامنه ای، فرزند سید محمد حسینی تفرشی خامنه ای تبریزی است که در سال ۱۲۶۰ ق در خامنه به دنیا آمد. در منابع از علت هجرت سید محمد از مناطق مرکزی ایران به آذربایجان سخنی نرفته است. سید محمد فرزند سید محمد تقی فرزند میرزا علی اکبر فرزند سید فخرالدین تفرشی است.

سید فخر الدین مشهور به میر فخرا است و منتسبین او به میرفخرایی معروفند. سید حسین، پدر بزرگ آیت الله سید علی خامنه ای، دوران کودکی را در خامنه بالید و برای تحصیل راهی تبریز شد. شهر تبریز در ان دوره شاهد حضور فقهایی از شاگردان شیخ محمد حسن نجفی اصفهانی مشهور به صاحب جواهر و شیخ مرتضی شوشتری انصاری بود.

پس از کسب علوم مقدماتی، در حدود ۱۲۹۰ ق برای تکمیل تحصیلات خود به نجف اشرف رفت و فقه و اصول را نزد علمایی چون سید حسین کوه کمره ای و ملا محمد فاضل ایروانی آموخت. چندی بعد به مرحله ای رسید که کتب فقهی چون ریاض المسائل سید علی طباطبایی و مکاسب شیخ انصاری را تدریس می کرد و گروهی از طلاب تبریزی این دو کتاب را نزد سید حسین آموختند. وی به تالیف کتاب هایی در فقه و اصول از جمله نگارش تعلیقاتی بر دو کتاب یاد شده پرداخت.
آیت الله سید حسین خامنه ای علوم معقول را نزد فیلسوف نامی آن زمان میرزا باقر شکی فرا گرفت. و حدود ۱۳۱۵ ق به آذربایجان بازگشت. شاگردانی که درس آموخته او در نجف اشرف بودند، و به مراتب علمی او آگاهی داشتند وی را به اقامت در تبریز واداشتند.

آیت الله سید حسین خامنه ای در محلیه خیابان، کوچه قره باقی (قره باغ لر کوچه سی) ساکن شد و به زودی در محافل علمی و مردم تبریز وجاهت و اعتبار یافت. وی از همان ابتدا به خواست معاریف شهر، امامت جماعت مسجد جامع را که کنار مدرسه علوم دینی طالبیه قرار داشت به عهده گرفت و به سید حسین پیش نماز نیز شهرت یافت.

آیت الله سید حسین خامنه ای در شمار روحانیان آزاداندیش و طرفدار مشروطه آذربایجان بود. او که اجداد دورش با میرزا ابوالقاسم قائم مقام فرهانی اشتراک نسب داشت، مردم را به پاسداری و بیشبرد این نهضت تشویق می کرد. شیخ محمد خیابانی دختر سید حسین خامنه ای را به همسری گرفت و گاه در مسجد جامع به جای پدرزنش اقامه نماز کرد. همچنین میرزا اسماعیل نوبری از همقطاران نزدیک شیخ محمد خیابانی که هر دو نمایندگان تبریز در دومین دوره مجلس شورای ملی بودند، همسر نوه آیت الله سید حسین خامنه ای بود.

آیت الله سید حسین خامنه ای مردی با فضیلت، نیکو سرشت، بی اعتنا به دنیا و صاحب نفوذ اجتماعی و احترام میان مردم بود. وی به سال ۱۳۲۵ ق اندکی پس از استقرار مشروطیت فرمان یافت و پیکرش بنابر وصیت خویش به نجف اشرف منتقل شد و در وادی السلام دفن شد.
آیت الله سید حسین خامنه ای دارای هفت فرزند بود که یکی از آنان سید محمد، معروف به پیغمبر و دیگری سید جواد، پدر سید علی خامنه ای است. فرزند دیگر او میر مهدی نام داشت.

نیای مادری ؛ آیت الله سید هاشم نجف آبادی

نام و شهرت او در منابع، حاج سید هاشم میردامادی ، حاج سید هاشم نجف آبادی و سید هاشم حسینی میردامادی یاد شده است. وی در سال ۱۳۰۳ ق در نجف اشرف به دنیا آمد. نسب سید هاشم با سی و اندی واسطه به ابوالحسن محمد دیباج، فرزند امام جعفر صادق (ع) می رسد.

بیشتر نیاکان وی از دانشمندان و رجال علمی بودند؛ نظیر حکیم نامور عصر صفوی، میرداماد، صاحب قبسات، صراط مستقیم، سدره النمتهی و...، و علامه میر محمد اشرف، مولف فضایل السادات، اشرف المناقب، علاقه التجرید و...

سید هاشم دو ساله بود که پدرش را از دست داد و با سرپرستی مادرش بزرگ شد. وی تحصیلات خود را با آمورش علوم دینی اغاز کرد. پس از گذراندن مقدمات دوره سطح، نزد آیات عظام آخوند خراسانی، سید محمد کاظم یزدی، میرزا محمد تقی شیرازی و محمد حسین نایینی دانش آموخت و به درجه اجتهاد رسید. همچنین از افادات علمی و اخلاقی عالمان وارسته ای چون آقا سید مرتضی کشمیری بهره مند گردید.

وی در نجف اشرف با بی بی سکینه ازدواج کرد و چندی بعد به مشهد مقدس آمد و با اقامت در این شهر به ارشاد مردم ، تفسیر قرآن کریم و تالیف کتاب روی آورد. سید هاشم در یکی از شبستان های مسجد گوهر شاد، که رفته رفته به نام خودش شهرت یافت، آیه های قرآن را تفسیر می کرد که با استقبال گروهی از طلاب، فضلا و علاقه مندان رو به رو شد. مبنای تفسیر او مجمع البیان، نگاشته شیخ طبسی بود.

برخی منابع درباره حاج سید هاشم نوشته اند که فردی روشن ضمیر و آزاد از تعصبات خشک بود و با معیار های عقلی و شرعی رفتار می کرد. در کارهایی که دلیل و منطق نداشت قدم نمی گذاشت؛ در برابر مخالفت با خرافات کم نظیر بود، با جنجال و هیاهو و داد و فریاد موافق نبود، اصرار داشت صداها در فرستادن صلوات بیش از اندازه بلند نشود و شواهدی قرانی و روایی بر این موضوع ارائه می نمود. او می گفت خداوند به شما نزدیک است و لازم نیست هنگام دعا فریاد بزنید.

حاج سید هاشم را اهل دل، صاحب نفس و نفوذ کلام توصیف کرده اند. با وجود این وی از رخدادهای اجتماعی و سایسی جامعه کنار بود. او از جمله دستگیر شدگان، زندانیان و تبعید رفته های پس از حادثه خونین مسجد گوهر شاد(تیر ۱۳۱۴) بود. نام تعدادی از از علمای بازداشت شده چنین است: شیخ ولی نجات، بحرالعلوم، دست غیب، حاج محقق، حاج شیخ هاشم فزوینی، شیخ آقا بزرگ شاهرودی (معروف به اشرفی)، کاتب الخاقان، سید یونس اردبیلی، سید عبدالله شیرازی، سید زین العابدین سیستانی، سید محمد حسین حسینی، نواب احتشام رضوی، میرزا محمد آقا زاده، سید علی اکبر خویی، شیخ علی اکبر آشتیانی و سید هاشم نجف آبادی.

حاج سید هشام، به تهران منتقل شد و در آنجا زندانی گردید. تبعیدگاه او را در شهر سمنان تعیین کردند. وی چند سال در انجا ماند و مدتی هم در شهر ری در جوار حضرت عبدالعظیم (ع) به حال تبعید زندگی کرد. در هر دوشهر تفسیر قرآن می گفت. حاج سید هشام در سال ۱۳۲۰ ش به مشهد بازگشت و خدمات علمی و اجتماعی خود را پی گرفت.

تنها کتاب طبع شده از آیت الله سید هاشم نجف آبادی خلاصه البیان فی التفسیر القرآن به زبان فارسی است. جلد اول این تفسیر چهار جلدی در سال ۱۳۳۹ ش توسط انتشارات اخوندی چاپ شد. از تالیفات چاپ نشده وی می توان از رساله ای در رجعت بر حسب آیات و روایات، ترجمه کتاب سین الامه و برهان المله مرحوم نراقی جزواتی ذر علم اخلاق و معارف اهل بیت، شرح حال عالمان بزرگ که به حضور حضرت حجت (عج) رسیده اند و تقریرات مرحوم نایینی نام برد.

از آیت الله سید هاشم نجف آبادی میردامادی چهار بار به حج مشرف شد. خدیجه میردامادی، تنها دخترش از همسر اول، مادر آیت الله سید علی خامنه ای است. همسر اول او در جوانی درگذشت. ازدواج دوم او با دختر ملا عبدالله واعظ تبریزی بود که از وی صاحب چهار پسر و چهار دختر شد.

نیای مادری آیت الله خامنه ای، ۲۲ آذر ۱۳۳۹ در اثر بیماری قلبی دار فانی را وداع گفت و پیکرش در دارالسرور حرم مطهر حضرت رضا (ع) دفن گردید. در تشییع جنازه اش بسیاری از مردم مشهد و علاقه مندان شرکت کردند و تا چند هفته مراسم بزرگداشت وی در محله های گوناگون شهر برپا بود.

زندگینامه آیت الله خامنه ای(۲)
آشنایی با زندگی پدر و مادر رهبر انقلاب

پدر؛ آیت الله سید جواد خامنه ای

آیت الله حاج سید جواد خامنه ای در جمادی الآخر ۱۳۱۳ در نجف اشرف به دنیا آمد. دو سه ساله بود که در بازگشت خانواده به آذربایجان به تبریز آمد. دوران نوجوانی را در جریان رخداد های نهضت مشروطه گذراند. جنگ های محله امیر خیز، شهادت ثقه الاسلام و جنازه به دار کشیده او در روز عاشورا، سخنرانی های پرشور و بلند شوهر خواهر خود، شیخ محمد خیابانی را که گاه تا ۴ ساعت ادامه می یافت از نزدیک دید.

وی علوم مقدماتی را در مدارس تبریز خواند. حدود ۹ ماه در مشهد توقف کرد و سپس به تبریز بازگشت. در این مدت مادرش از دنیا رفته بود. گفته می شود در این زمان شاهراه (جاده تهران به مشهد) نا امن بود و راهزن های منطقه استر آباد مدام در تاخت و تاز به این جاده بودند.
سید جواد به بادکوبه رفت و از طریق بحر خزر راهی عشق آباد شد و از آن صوب به خراسان رسید. وی در مشهد نزد آقایان حاج سید حسن قمی، میرزا محمد آیت الله زاده خراسانی، حاج فاضل خراسانی و میرزا مهدی اصفهانی تلمذ کرد.

سید جواد در سال ۱۳۴۵ ق و در نخستین سال از سلطنت رضا شاه، راه نجف اشرف را پیش گرفت تا اندوخته های خود را کامل کند. پس از ۶ سال در بازگشت به ایران راه به سوی نجف گشود. در آستانه چهارمین دهه زندگی خود بود که با ضایعه مرگ همسر که سه فرزند دختر از او به یادگار داشت رو به رو شد.






آیت الله سید جواد خامنه ای در مشهد به عنوان یک مجتهد و عالمی صاحب نظر به تشکیل حوزه تدریس اقدام نکرد. وی شاگردان خصوصی و گاه موقت داشت که غیر از فرزندان، می توان از حاج میرزا نصرالله شبستری از روحانیون تبریز و حاج میرزا حسین زاده عبایی از علمای مشهد یاد کرد. و نمار صبح را با اندکی تاخیر و نیز تانی می خواند از این رو مامومین خاص داشت. وی مقید به تشرف به حرم رضوی و زیارت امام رضا (ع) بود. این آداب حتی هنگامی که مبتلا به بیماری چشم شد و مدتی دچار نابینایی گردید، با کمک پسرانش ادامه داشت. معالجات بعدی توانست یک چشم او را بینا نگه دارد.

وی بسیار ساده زیست، قانع و زاهد بود و دلبستگی دنیوی نداشت. به نظر می رسد تن دادن به این نوع زندگی، نه از سر اجبار بلکه یک انتخاب بود و چون همسر او نیز به این گزینش زندگی احترام می گذاشت.

آیت الله سید جواد خامنه ای را نمی توان مرد سیاست و مبارزه به مفهومی که امروز تصور می شود نامید. وی پا به این عرصه نگذاشت و ادعای آن را هم بر زبان نراند. ایشان امام خمینی را از نزدیک دیده و با ایشان آشنا شده بود.؛ بلکه می توان گفت او با حاج آقا روح الله رفاقت داشت. آشنایی آنها احتمالا به اوایل دهه چهل قمری، یعنی پیش از سفر علمی حاج سید جواد به نجف می رسد. آقای خمینی در یکی از سفرهای زیارتی خود به مشهد، میهمان حاج شیخ علی اکبر نوغانی بود. آقای نوغانی مقدمات دیدار آنها را فراهم کرد و حاج سید جواد به همراه حاج سید هاشم، پدر زن خود به دیدار حاج آقا روح الله رفتند. جدابیت منش و متانت و سلوک امام خمینی همواره در یاد و ضمیر حاج سید جواد باقی بود و از آن یاد می کرد.

با آغاز نهضت امام خمینی و ورود پسران حاج سید جواد به صحنه مبارزه با حکومت پهلوی، خانواده خامنه ای در مشهد تحت مراقبت و گاه فشار قرار گرفت. گاه سه پسر او پشت میله ها به سر می بردند. در نیمه دهه چهل رفت و آمد اجباری سید علی خامنه ای به شهربانی و ساواک فزونی گرفت. از این رو از دی ماه سال ۱۳۴۵ ش ساواک به دنبال تهیه "بیوگرافی ملصق به عکس" آیت الله سید جواد خامنه ای بود و از شهربانی خراسان خواست تا این کار را انجام دهد. مامور شهربانی پس از مراجعه به حاج سید جواد دست او را بوسیده و از او می خواهد با دو قطعه عکس به اطلاعات شهربانی بیاید. اما پاسخی که دریافت می کند این است: مرا با شهربانی کاری نیست، من با شهربانی سر و کاری ندارم.

این درخواست ساواک تا حدود ۴ سال بعد به تعویق افتاد تا این که حاج سید جواد تهدید شد "در صورتی که از تنظیم بیوگرافی و تسلیم عکس خودداری کند قهرا برای وی عواقب ناراحت کننده ای دارد" تهدید ها موثر افتاد و آیت الله سید جواد خامنه ای با بی حوصلگی به ۱۹ سوال از ۲۲ سوال برگه مشخصات در حد یک، دو یا سه کلمه پاسخ داد.
نزدیکان حاج سید جواد درباره او گفته اند که وی بسیار مطالعه می کرد. موضوع کتاب های مورد علاقه او فقه، اصول، حدیث، تفسیر، رجال، سپس کتابهای تاریخی و دیگر موارد بود. وی خلق و خوی و سلوک مدرسه ای داشت. این ویژگی چه بسا از تاثیرات دوران تحصیل طولانی و تنهایی در حجره ها نشات می گرفت.




او پیکری لاغر اما سالم داشت. کم غذا می خورد. بسیار قناعت پیشه بود و گذر زمان نیز کیفیت معیشت او را دچار دگرگونی نکرد. آیت الله سید محمد علی قاضی طباطبایی وقتی در سال ۱۳۵۱ ش به مشهد رفت، هنگام ملاقات با آیت الله سید جواد خامنه ای خطاب به فرزندان وی گفت: "من ۴۰ سال قبل همراه پدرم از تبریز به مشهد آمدم و برای دیدن آقا، سری به ایشان زدم. آقا در ۴۰ سال پیش همان جای نشسته بود که الان نشسته و من همان جایی نشستم که پدرم نشسته بود و این اتاق و این خانه کمترین تغییری نکرده است.
آیت الله سید جواد خامنه ای از بانو خدیجه میر دامادی دارای چهار پسر و یک دختر شد. سید محمد، سید علی، بدر السادات، سید هادی و سید محمد حسن. او پس از ۹۳ سال زندگی در ۱۴ تیر ۱۳۶۵ درگذشت و در توحید خانه " رواق پشت سر مرقد امام رضا "ع" رخ در نقاب خاک کشید.

بانو؛ مادر خدیجه میردامادی

بانو خدیجه میردامادی تنها فرزند آیت الله سید هاشم نجف آبادی از همسر اول بود.وی در ۱۶ اردیبهشت ۱۲۹۳ در نجف اشرف به دنیا آمد. مادرش بی بی سکینه زود از دنیا رفت و این کودک در آستان فقدان محبت مادر از چشمه مهر مادر بزرگ سیراب شد. به احتمال زیاد خدیجه خانم در ۱۵ سال نخست زندگی از محضر علمی پدر بهره برده و غیر از سواد معمول با برخی متون نیز آشنایی یافت.

وی همراه پدر به ایران مهاجرت کرد و در ۲۰ سالگی به عقد سید جواد خامنه ای در آمد. او زبان عربی و فارسی را به موالات هم آموخته بود و رفته رفته زبان ترکی را نیز فرا گرفت. اندوخته علمی بانو خدیجه با مطالعات در تفاسیر قرآن و کتب تاریخی چون "روضه الصفا" به جایی رسید که زندگی انبیا معصوم و شخصیت های قرآن را در قالب داستان ها و روایت های شنیدنی برای فرزندانش باز می گفت.
بانو خدیجه با دعا و مستحبات مانوس بود از اعمالی چون ام داوود، ادعیه ای مانند عرفه و نماز هایی چون جعفر طیار غفلت نمی ورزید. او فرزندان خود را نیز در این مناسک شریک می کرد. ایشان قرآن را با صدایی خوش تلاوت می کرد، به ویژه در دوران جوانی گوش فرزندانش را از این نوا حظ می برد.

بانو خدیجه در گفتار و رفتار عوام گریز بود. حشر و نشری گزیده داشت و ترجیح می داد با زنانی نشست و برخاست کند که شبیه او باشند. فرزندانش در وصف او می گویند که زنی خوش سخن، سنجیده گو، حافظ آیاتی از قران، صریح الهجه، بسیار تاثیر گذار در تربیت و بالندگی فرزندان بود. او به دیوان حافظ تسلط داشت و ضمیر خود و کودکانش را با اشعار خواجه صیقل می داد. خدیجه جوان وقتی به خانه سید جواد خامنه ای آمد، در میان جهیزیه خود یک دیوان حافظ چاپ بمبئی آورد.

بانو خدیجه زنی شجاع بود و این خصلت در همه امور زندگی او نمود داشت. این ویژگی در زمان مبارزه پسرانش با حکومت پهلوی بارها چه در برخورد با ماموران و چه در ملاقات با پسران زندانی اش بروز داشت. خانم میر دامادی وقتی برای ملاقات پسرانش به زندان می رفت، مادرانه حرف نمی زد و از رنجی که می کشید واگویه نمی کرد. او در قبال پدیده های سیاسی منشی روشن بینانه داشت.
زمانی که پسرش سید علی خامنه ای مباحثی را در سخنرانی های خود آغاز کرد که طرفداران زیادی از جوانان، روشنفکران و دیگر طبقات مردم پیدا نمود، بانو خدیجه به پای سخنان پسر می نشست و با چشم قبول به آن می نگریست.
خانم میر دامادی چندین بار به عتبات سفر کرد گه همگی آنها پیش از کودتای ۱۳۳۷ ش عبدالکریم قاسم بود.در آخرین سفر (۱۳۳۶ش) سید علی و سید محمد حسن نیز همراه او بودند. ایشان مرجع برخی از زنان محل یا شهر بود. برای حل اختلاف به او مراجعه می کردند و وی آنها را با گشاده رویی می پدیرفت. این مراجعات پس از انقلاب بیشتر شد.

حاجیه حانم خدیجه میردامادی در ۱۵ مرداد ۱۳۶۸ بر اثر سکته قلبی در گذشت و پیکرش روز بعد رخ بر تراب تیره نهاد. آرامگاه او در حرم امام رضا (ع) در کنار شوی اش واقع است.


زندگینامه آیت الله خامنه ای(۳)
از ماجرای حضور در مکتب خانه دخترانه تا مهر زدن زیر زبان

***تولد (دست مرحمت)

چهارمین فرزند سید جواد در آستانه گشودن چشم به جهان بود. بانو خدیجه نگران از دو نوزاد از دست داده خود با قلبی پر از نجوا و نیاز به بار امانت خود می اندیشید. درد درگذشت نوزاد اول، آقا رضا، با بقای آقا محمد که اینک سه سال و نیم داشت، درمان شد. آیا رنج عمر بربسته نوزاد سوم این بار دوا می شود؟امید، درهای خود را به روی او گشوده بود:

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد به دست مرحمت یارم در امیدواران زد

این بیت از غزل حافظ را از دل گذراند. این بار درد با امید به سراغش آمده بود. سلطنت خانم، مامای خانواده علمای مشهد، ساکن محله پاچنار، به موقع رسیده بود. او هم بی دلهره نبود. آیت الله سید علی حسینی خامنه ای، چهارشنبه ۲۹ فروردین در مشهد مقدس به دنیا آمد، در خانه ای محقر، در حوالی بازار سرشور، کوچه حوض نصرت الملک.

این خانه، در میان کوچه ای که از سر آن صدای نخستین چاپ خانه سربی مشهد، مطبعه خراسان، بلند می شد، ساخته شده بود. در جنوبی خانه به حیاتی کوچک باز می شود، و در بعدی به راه رو باریک و کوتاهی که در دوش راست خود آسپزخانه و در دوش چپ خود اتاقی دارد. پله ها، با یک پاگرد به طبقه دوم می رسد، و اتاقی که صفه پدر است. تیرهای چوبی هر دو طبقه، اعیان این عرصه ۷۰ متری را سرپا نگه داشته اند. خاطرات کودکی علی آقا در این کاشانک ۷۰ متری جای گرفته است. او در خانه ای تن به دنیا نهاد که پدر و مادر سه خواهر بزرگ از همسر نخست سید جواد و سید محمد را در تک اتاق پایین جای داده بود. سید علی آقا آمار جمعیت این خانه کوچک را به ۷ نفر رساند.

***کودکی (اشغال مشهد)

علی آقا وارد سومین سال زندگی خود شده بود که مشهد به اشغال قوای اتحاد جماهیر شوروی در آمد. در واپسین ماه تابستان سال ۱۳۲۰ شمسی، جامعه ایران دچار تناقصی بی سابقه بود، از یک سو خوشحال سقوط رضا شاه و پایان عمر دیکتاتوری او و از سوی دیگر بدحال ورود متفقین و اشغال ایران.

شهریور ماه، آغاز این تناقض بود. ارتش اتحاد جماهیر شوروی از ۳ محور شمالی، خاک ایران را درنوردید. یک ستون از محور جلفا به طرف تبریز حرکت کرد. ستون دیگر از راه آستارا به سوی بندر پهلوی و رشت آمد و ستون سوم از مرزهای شمال شرقی به سوی خراسان هجوم آورد. پیش از اشغال مشهد، نیروی هوایی شوروی اول صبح پنجم شهریور با ۹ هواپیما و زمانی دیگر با ۳۵ هواپیمای جنگی در آسمان شهر ظاهر شد.
هدف اصلی این جنگنده ها مراکز نظامی بود. آنها سربازخانه های لشکر نو را بمباران کردند. بار دیگر ساعت ۳ بعد از ظهر تا غروب به حملات خود ادامه دادند. این عملیات هوایی روز ۶ شهریور نیز تکرار شد. با این قدرت نمایی، لشکر نوی خراسان مشهد را به سمت تهران ترک و عقب نشینی نمود. ظهر روز ۷ شهریور، قوای مکانیزه، پیاده سوار و آتش بارهای شوروی وارد مشهد شدند. این قوا در نخستین اقدام ساختمان لشکر، سربازخانه ها و شهربانی مشهد را تصرف کردند.

هر چند تنش های اجتماعی ناشی از ورود ارتش شوعوی، مدتی ـضعیت اقصادی، بازرگانی و معیشتی مردم را مختل کرد، و تا زمانی نان، قند، نفت و خوار و بار به سختی به دست مردم می رسید. اما ظاهرا تنگناهایی که در دیگر شهرها از عواقب اشغال رخ داد، در مشهد کمتر بود.
گفتنی است، شوروی و انگلیس از دیرباز در مشهد کنسول گری داشتند. و مناسبات حاکم بر شهر را به خوبی می شناختند. رجال، احزاب، گرایش ها و... امری پنهان برای این دولت اشغالگر نبود.

در این دوره نیز هرچند دو کشور در جبهه جنگ متفق بودند اما هر یک تلاش می کرد منویات سیاسی خود را پیش ببرد. با این حال، از زمان اشغال تا هنگام خروج قوای شوروی از خراسان، کنسول گری اتحاد جماهیر شوروی را باید حاکم واقعی خراسان دانست. از نسل فرماندهی لشکر شب تا تایید نامزد های شورای ملی مشهد، بدون نظر کنسولگری ممکن نبود.

***مکتب خانه

علی آقا ۴ ساله بود که همراه برادر بزرگتر راهی مکتب خانه شد. این مکتب خانه دخترانه بود، و معلمه آن بی بی آقا، به شاگردانی که بیشترشان دختر و شماری پسر بودند، قرآن می آموخت. علی، که کام کودکانه اش میلی به طعم مکتب نداشت، اندوخته ای از نخستین تجربه آموزشی خود نیافت، و ماندن در مکتب خانه را تاب نیاورد. او هنوز در اوان جنب و جوش و بازی های کودکانه به سر می برد. آمورش قرآن و عم جزء راهی به جهان او نداشت. ۲ ماه بعد همراه برادر به مکتب خانه پسرانه رفت.

زمستان بود. ملای این مکتب جناب میرزا، مرد پا به سن گذاشته ای بود که دهه ها با دنیای کودکان فاصله داشت. محل مکتب، شبستانی در یک مسجد بود، که درهای بدون شیشه اش از آن مکانی نیمه تاریک ساخته بود. شبستان در چشم علی بزرگ آمد. شاگردان مکتب دور تا دور نشسته بودند. "وقتی پدرم وارد شد، من و برادرم آقا سید محمد را با خود وارد این مکتب خانه کرد.

جناب میرزا، احترام کرد. بلند شد. برپا داد. بچه ها بلند شدند. پدرم گفت: این بچه ها را درس بده. او هم ما را خیلی احترام کرد. ملای مکتب اخلاق ملایمی نداشت. نسبت به کودکان حاج سید جواد ملایمت نشان می داد اما نسبت به دیگر شاگردان بد اخلاق بود. روش های آموزشی او هر چند در ان زمان معمول و مرسوم بود. اما وحشتی که به جان آن کودکان معصوم انداخت تا دهه ها بعد از خاطر سید علی شسته نشد.

روزهای پنج شنبه که زمان رها شدن شاگردان از مکتب خانه بود، بچه ها را به صف می کرد و زیر زبانشان مهر می زد. می گفت هر کس نماز بخواند جای این مهر تا روز شنبه می ماند و اگر نخواند پاک می شود. تعطیلات آخر هفته بر شاگردان میرزا چه می گذشت؟ خدا می داند اما روز شنبه روز وحشت و گریه بود. بچه ها صف می کشیدند. یک صف لرزان و ترس خورده. " بچه ها را از دم می زد...من هم ار ترس گریه می کردم...به من که رسید دیدم اخمهایش در هم است اما مرا نزد. از من عبور کرد و بچه های دیگر را زد. هنوز وحشت آن کار در دل من است."
جناب میرزا لابد تنگ دست بود که سید علی را کنار خودش می نشاند و تعدادی اسکناس پنج ریالی و ده ریالی به دستش می داد و می گفت که این پول ها را به قران بمال، متبرک شود؛ برکت پیدا می کند. دلش خوش بود که از این راه پول بیشتری گیرش می آید. گمان می کرد که انجام این کار به دست پسر عالم محله سرشور که سید هم هست، شدنی است.
رفتارهای عوامانه ملای مکتب، آن روزها را برایش تاریک و تلخ کرد " از آن دوره مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفاده علمی نکردم"


زندگینامه آیت الله خامنه ای(۴)
ماجرای سفر به عتبات عالیات و قاچاقچی‌های کار بلد


***سفر به کربلا
در این اوان (۱۳۲۵ش) سید علی به سفر کربلا رفت. او همراه خانواده (پدر، مادر، سید محمد و رباب) نخستین سفر طول و دراز دوران کودکی را تجربه کرد. این سفر ۶ ماه به درازا کشید. از مشهد تا تهران ۳ شبانه روز زمان برد. "پدرم می خواست برود مکه. بنا بود ما را ببرد عتبات، بگذارد، خودش برود مکه و برگردد اما نتوانست گذرنامه اش را درست کند. گذرنامه عتبات را هم نتوانست بگیرد."

سید جواد که نمی خواست دست خالی برگردد، ترجیح داد راه خوزستان در پیش گیرد و معمول سفرهای قاچاق آن دوره، از راه بصره به عتبات برود. به اهواز رفتند، و از آنجا به خرمشهر. سوار بلم های آدم بر شدند و خود را به آن طرف آب رساندند. چند شبی طول کشید تا به بصره برسند. شب ها راه می رفتند و روزها می خوابیدند. بلدچی و بلمچی همراه که قاچاقچیان واردی بودند، منزل به منزل آنان را به بصره رساندند. " شب های سختی گذراندیم... در بصره گمان می کردیم که دیگر تقریبا از خطر جسته ایم. منزل یکی از علمای آنجا وارد شدیم. یکی دو روز آنجا ماندیم. بعد بلیت گرفتند."

قاچاقچی های کار بلد بنا بود خانواده سید جواد را تا نجف همراهی کنند. سوار خودرویی شدند که به ایستگاه قطار برسند. راننده خودرو متوجه شد که ایرانیان همراه غیر قانونی به اینجا آمده اند. خودرو را نگه داشت رفت و با یک شرطه برگشت. خانواده سید جواد لو رفته بود. قاچاقچی های متخصص خیلی زود وارد عمل شدند و با گرم کردن دست پاسبان عرب به قضیه خاتمه دادند. "رفتیم نجف. چند ماهی نجف بودیم. کربلا بودیم. کاظمین و سامرا بودیم...پدرم نتوانست برود مکه. بعد از ۶ ماه برگشتیم مشهد."



زندگینامه آیت الله خامنه ای(۵)
ورود به تنها مدرسه مذهبی مشهد در سن ۵ سالگی


***دبستان

علی آقا در ۵ سالگی و این بار نیز به همراه سید محمد پا به دبستان گذاشت؛ روزی که خوب بود، بازی داشت. بچه ها بودند و او هم می توانست با همسالان خود در حیاط مدرسه بازی کند و در کلاسی که بزرگ می نمود پای حرف های معلم بنشیدند. نام این دبستان دار التعلیم دیانتی بود و تقریبا یک سال از گشایش آن می گذشت.

با برداشته شدن سد رضا شاه از ایران، خواست ها، مراسم، پوشش، گردهمایی ها و هر آنچه که رنگ و بویی از مذهب و مظاهر دین داشت و در دوره پهلوی اول به محاق دین ستیزی او رفته بود، جاری شد. این جریان چه بسا در مشهد، پررنگ تر بوده باشد. با فروکش کردن هول و ولای حضور نظامیان شووری در شهر، زنان چادری که پس از کشف حجاب، خانه نشین شده بودند، رنگ حرم و خیایان و بازار را دیدند. مراسم و آیین های مذهبی که پیش از آن ممنوع بود، جان گرفت. عزاداری های محرم رونق یافت. گفته می شود بیش از ۱۷۰ هیئت مذهبی تاسیس شد که میرزا احمد کفایی آنها را سرپرستی می کرد.


هر چند این هیئت ها بیش از ظرفیت آن زمان به مسائل سیاسی می پرداختند. و عمدتا برای مبارزه با حزب توده فعال بودند، اما به هر حال وجودشان ناشی از بروز و ظهور تمایلات مذهبی سرکوب شده در دوره رضا شاه بود. انجمن های مذهبی مهم نیز تاسیس شد که در تعمیق و گسترش مذهب و جریان های سیاسی مشهد، در دهه های بعد موثر افتادند. در این بین انجمن پیروان قرآن که به همت علی اصغر عابدزاده ایجاد شد و گسترش یافت، انجمن تبلیغات اسلامی به سر پرستی عطاالله شهاب پور و بالاخره کانون نشر حقایق اسلامی به کوشش محمد تقی شریعتی، با نفوذتر و نامدارتر بودند.


دبستان نو تاسیس دارالتعلیم دیانتی در چنین فضایی با تلاش کسانی که از حصار کشیده شده به دور فعالیت های مذهبی در دوره رضا شاه یادهای تلخی داشتند، ساخته شد.

گفته می شود دارالتعلیم دیانتی با همت معنوی حاج شیخ غلام حسین تبریزی و پیگیری های حاج احمد مختار زاده از مریدان خاندان قمی و دیگر کاسبان و خیران بازار سرشور پایه گذاری شد. حاج شیخ غلام حسین، همین که اذان و اقامه را پس از تولد علی آقا در گوش او زمزمه کرده بود، با الگو گرفن از مدارس جامعه تعلیمات اسلامی در صدد گسترش چنین مراکزی در مشهد بود.

در آن زمان، دارالتعلیم دیانتی، تنها مدرسه مذهبی مشهد به شمار می آمد و مدیرش که هم تدریس می کرد و هم نظافت مدرسه را به عهده داشت، مردی نیک نفس، محترم، با جذبه و تا حدی سخت گیر بود.

او اهل کرمان بود و بیشتر کارکنان مدرسه هم کرمانی بودند. عوامل دست اندرکار دبستان شیرازه مدرسه را بر اساس تعالمی اسلامی بستند. برای داشن آموزان نماز جماعت برپا می شد، سر صف آیاتی از قرآن و جملاتی از دعاهای وارده می خواندند.


آموزش های دینی توام با دیگر درس ها به شاگردان آموزش داده می شد. بخش هایی از "حلیه المتقین" و "حساب سیاق" و "نصاب الصبیان" هم در میان دیگر دروس جایی برای خود داشتند. مکان این مدرسه در اصل حسینیه قائنی ها بود. در شبستان اصلی آن میز و نیمکت چیده بودند و تبدیل به یک کلاس بزرگ شده بود. دارالتعلیم دیانتی با ۳ کلاس، دوره ۶ ساله ابتدایی را آموزش می داد. اغلب علما و کسانی که مایل بودند فرزندانشان با آمورش های مذهبی پرورش یابند، پسرانشان را در این مدرسه نام نویسی کردند.


علی آقا را در کلاس اول و آقا احمد را در کلاس چهارم این مدرسه نام نویسی کردند.



زندگینامه آیت الله خامنه ای(۶)
از آرزوی کفش بنددار تا شکافتن کفش های میرزایی


***کفش

سید علی هر روز پس کوچه های خانه تا مدرسه دیانتی را که در بازار سرشور بود، با علاقه می رفت و باز می گشت. او دستمالی را با خود تاب می داد که دفتر و کتابش در آن پیچیده شده بود. کفش هایش یارای جنب و جوش او را نداشتند. کفش او در تابستان ها گیوه و در زمستان میرزایی بود؛ پاپوش طلبه ها و روحانیون آن زمان؛ کفش هایی ساده، ارزان و بی بند. پدر کفش بند دار نمی خرید. "آرزوی کفش بند دار به دلمان بود، تا الان هم کفش بند دار نپوشیده ام. یعنی این آرزو بروارده نشد."



نداری پدر که ریشه در زندگی زاهدانه و گوشه گیرانه داشت، نمی گذاشت برخی خواست های بچه ها، حتی در خرید کفش بر مدار میل کودکانه آنها بگردد. سلیقه خاص پدر را هم باید به نداری افزود. زندگی سید علی و خانواده به سختی می گذشت و اگر کفش ارزان هم خریداری می شد، پیش درآمدی در گریه بچه ها داشت. "یادم هست یک بار کفش میرزایی خریده بود که تنگ بود و دیگر قادر نبود عوض کند یا کفش دیگری بخرد. گفتند کفش ها را می شکافیم و اندازه می کنیم و بعد بند می گذاریم. از این که کفش بند دار خواهم داشت خیلی خوشحال بودم، ولی وقتی شکافتند و بند گذاشتند، خیلی زشت شد و چه قدر غصه خوردم، ولی چاره دیگری نداشتم."


***سفره
و "من شبهایی را از کودکی به یاد می آورم که در منزل شام نداشتیم و مادر با پول خردی که بعضی از وقت ها مادر پدربزرگم به من یا یکی از برادران و خواهرم می داد، قدری کشمش یا شیر می خرید تا با نان بخوریم"

روزهای جمعه علی آقا، محمد آقا و رباب به خانه پدربرزرگشان می رفتند. بی بی، مادر حاج سید هاشم، به این کودکان عشق می ورزید، چون به خدیجه، مادرشان محبت بی پایان داشت. بی بی مهر ورزی را با گذاشتن یک ریال، ۳۰ شاهی، ۱۰ شاهی، به کف دستهای کوچک فرزندان خدیجه کامل می کرد. "بارها اتفاق می افتاد که وقتی برگشته بودیم خانه مادرم پول های مارا گرفته بود و کشمش خریده بود و شب نان و کشمش می خوردیم. یا گاهی آن پول ها را می گرفت و شیر می خرید، نان و شیر می خوردیم...خیلی وقت ها اتفاق می افتاد که ما شام شب نداشتیم."



اوضاع که عادی می شد، شبهای جمعه برنج دم می کردند. و این پلو، موضوع مهم و جالبی در جدول غذایی این خانواده بود. و باز در این اوضاع، آبگوشتی که با ۵ سیر گوشت عمل می امد، قوت غالب به شمار می رفت. سهمی از این غذای کهن در کاسه چینی جای می گرفت و در طبقه بالا جلوی پدر گذاشته می شد. سهم دیگر درون کاسه مسی ریخته می شد و خیلی زود رفت و آمد هفت دست، هفت نفری که دور ان نشسته بودند، خالی می شد.


مادر و خواهران بزرگ ملاحظه کودکان را می کردند.با این حال "گاهی اتفاق می افتاد که نفری دو لقمه ...می رسید...باقی را باید با نان و پنیر، چیزی، خودمان را سیر می کردیم...مادرم زن کم توقع و بی اعتنایی به خوراک بود... برایش مهم نبود یک لقمه هم غذا بخورد. اما برای ماها خیلی جوش می زد که بچه هایش...سیر شوند."

***لباس

علی آقا از کودکی قبا می پوشید؛ چیزی شبیه قبا. با همین لباس بازی می کرد، می دوید و راهی مدرسه می شد. او عمامه هم داشت. هوا که گرم بود عمامه نمی گذاشت، اما زمستان ها یا هنگامی که با پدر به مسجد می رفت، عمامه ای که مادرش می پیچید، بر سر می گذاشت. بانو خدیجه در این کار مهارت داشت. این قبا، لباس گشادی بود که تا زیر زانو می رسید و تجزیه شده لباس کهنه پدر یا دیگر پارچه ها بود که مادر می برید و با آن چرخ خیاطی سینگر سیاه رنگ می دوخت.



مرحوم آیت الله نجف آبادی



پدر چند قبای برک وصله پینه شده داشت. یکی دامنش، یکی آستین و سرشانه اش بازسازی شده بود. پدر این ها را می پوشید و عقیده داشت قبا بایستی کثیف یا پاره نباشد. پوشیدن قبای وصله دار عیب نیست. همین قباها بالاپوش های آتی پسران سید جواد بود. "اما پدرم عباهای خوب می پوشید. تا یادم هست...زمستان عباهای نایینی و تابستان عباهای خاشیه خوب می پوشید...مقید بود خوب بپوشد."


آقای خامنه ای به یاد می آورد که یک شب زمستانی پدرش از مسجد به خانه بازگشت و به اتاقش نرفت. شاید کرسی اش سرد بود. آمد و لباده اش را درآورد، آویزان کرد. در همین حال گفت که این لباده ۲۰ ساله شد. این لباده ۲۰ ساله، تا ۲۰ سال بعد هم کار کرد. "بعدها آن لباده را مدتی استفاده کردم از این برک های قدیمی کت و کلفت بود...تا این که آن را دادیم به یک کس دیگر و خودمان را از شرش خلاص کردیم...البته اسباب زحمت بود که جلوی بچه ها، یکی با قبای بلند و لباس جور دیگر باشد. طبعا مقداری حالت انگشت نمایی پیدا می کرد...اما ما با بازی و رفاقت و شیطنت جبران می کردیم؛ نمی گذاشتیم خیلی سخت بگذرد."

همکلاسی ها و بچه محل ها او را آشیخ خردو می زدند.او بیشتر اوقات تحمل می کرد. سر به زیر می انداخت و رد می شد. اما گاهی هم حوصله کودکانه اش سر می رفت. سفره سفید کتاب ها را زمین می گذاشت و ...می زد و می خورد.

قبای سید محمد، سید علی و بعدها سید هادی، اگر سری در باورهای مذهبی پدر داشت، ریشه ای هم به دوران خلع لباس روحانیان، لباس متحدالشکل و تحدیدها و تهدیدهای رضا شاهی دوانده بود. سید جواد دوست نداشت لباس تحمیلی رضا شاه را به تن فرزندان خود کند.


زندگینامه آیت الله خامنه ای(۷)
از شاگرد اولی مدرسه تا سخنرانی به سبک آقای فلسفی

***کلمه های تار
کلاس درس برای سید علی دوست داشتنی، اما دردسر ساز بود. او تخته سیاه و معلم را درست نمی دید؛ و نمی دانست چرا؟ این دردسر تا پایان دوره دبستان همراهش بود. تا این که متوجه ضعف چشمهایش شد. "هیچ کس نمی دانست. خودم هم نمی دانستم. فقط می فهمیدم که چیزهایی را درست نمی بینم."

سید علی تا کلاس سوم شاگردی درس نخوان و بازیگوش بود. درس خواندن برایش بسیار مشکل بود و اگر کوششی از خودش نشان می داد، چیزی یاد نمی گرفت. "شاگرد بسیار بی هوش و تنبلی بود."
از کلاس چهارم بود که استعداد و توان درک مطلب در او نمایان گردید و خیلی زود به عنوان شاگرد اول مدرسه شناخته شد. سه سال آخر دبستان، سالهای سیادت علمی سید علی بود. او مبصر مدرسه هم شده بود. در همین سالها بود که به ریاضی، جغرافی، هندسه و تاریخ علاقه بیشتری نشان داد. اما هندسه و تاریخ را با ذوق بیشتری فرا می گرفت.

***قاری مدرسه

تدین که متوجه شده بود سید علی صدای خوبی دارد، او را برای خواندن قرآن سر صف انتخاب کرد. سید علی قرآن خوان مدرسه بود. حتما قرائت قرآن او آوازه ای هر چند محدود پیدا کرده بود که وقتی آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی به مشهد آمد، در مراسم استقبال از او، قران خوان بود. و یا آیت الله سید نور الدین حسنی شیرازی که به زیارت آستان رضوی آمد، سید علی ۹ ساله در مراسم استقبال او در خواجه اباصلت نیز آیه هایی از قران تلاوت کرد.


و یا زمانی که آقای قمی برای بازدید از مدرسه به آنجا امد، قران خوان مراسم، او بود. " آن کسی که از لحاظ مالی مدرسه ما را اداره می کرد، یکی از مریدان ایشان بود...مرحوم مختار زاده...یک جایزه ای به من دادند. بهترین جایزه آن روزها را به من دادند. یک کتاب تعلیمات قران بود...مال مرحوم سید حسام الدین شیرازی."


***دوستی با قرآن
اغاز انس سید علی با قرآن از همین زمان بود. پدرش برای آشنایی بیشتر پسرانش با قرآن و یادگیری تجوید، از حاج رمضان بنکدار خواست آنان را آمورش دهد. حاج رمضان از قاریان قرآن مشهد بود و از راه بزازی امرار معاش می کرد.


روز جمعه ای بود که حاج رمضان به خانه آیت الله خامنه ای آمد و سید محمد و سید علی را که هر دو لباس روحانی به سر و تن داشتند به دوره قرآن برد. حاج رمضان به این دو کودک سید احترام می گذاشت. انها را پیش می انداخت و خود پشت سرشان قدم بر میداشت و در محل آموزش، بالای مجلس می نشاندشان.

پس از چند ماه شاگردی، حاج رمضان گفت که ترقی کرده اید و دیگر نمی توانم به یادگیری بیشتر شما کمک کنم. استاد بعدی ملاعباس، بزرگترین استادقرائت قران مشهد، شاگرد سید محمد عرب زعفرانی، موسس علم قرائت در مشهد بود. ملاعباس، شال خراسانی سفید رنگی به سر می بست، عبا به دوش می انداخت و ریش بلندی داشت. چهره ای شبیه افغانها داشت. جلسه قرآن او در یکی از اتاق های بالای صحن کهنه برپا می شد، مگر ماه های رمضان که به ایوان رو به روی ایوان حصیر باف های مسجد گوهر شاد منتقل می شد. یکی از خصوصیات این جلسه آداب ورود و خروج به آن بود. "از در که وارد می شدیم باید می گفتیم سلام علیکم؛ از در هم که خارج می شدیم برای خداحافظی باید می گفتیم سلام علیکم. هیچ خداخافظ نمی گفت."



شاگردها پشت رحل هایی که دور اتاق چیده شده بود می نشستند. روی رحل ها فقط یک نوع قرآن بود و آن قرآن چاپ بمبئی بود؛ قران های رحلی بزرگ، با کاغذ نازک و خط هندی. "الان هم با آن رسم الخط خیلی مانوس هستم و خوشم می آید. شاید بتوان گفت قرآن های هندی جزو صحیح ترین قرآن ها هستند. قرآن های مصری و هندی هر دو صحیح هستند. بر خلاف قرآن های ایرانی که غلط زیادی داشتند."



همه حاضران قرآن می خواندند، هر یک نیم صفحه. ملا عباس استاد زبر دستی بود. در فن کسی را بالاتر از خود نمی دانست. دیگران هم همین نظر را داشتند. سید علی تمام قواعد تجوید را از او فرا گرفت. همو جزوه تجوید سید محمد را نیز برای گروه اندکی از علاقه مندان تدریس کرد که سید علی هم در شمار آنان بود.


از کتاب های درسی مورد علاقه سید علی، یکی تعلیمات دینی بود؛ بخش هایی از آن را از بر بود. دوست داشت بیان واعظ شهید، محمد تقی فلسفی را تقلید کند. علی آقا همراه مادر برای شنیدن سخنرانی های آقای فلسفی می رفت و در کلاس درس گاهی از روی آن می خواند؛ با همان لحن. والدین و آموزگار بسیار تشویقش می کردند.


زندگینامه آیت الله خامنه ای(۸)
آقا من امشب زیارت جامعه را از حفظ خواندم


***فلک
کوچه های باریک محله بهتر از حیاط کوچک خانه بود؛ و سید علی با کودکان محل خود تا جایی که جا داشت و صدایی به خانه او نهیب نمی زد، سرگرم بود و بازی می کرد؛ گرگم به هوا، و اگر توپی پیدا می شد، فوتبال و والیبال. والیبال را بیشتر می پسندید. شیطنت های علی آقا اگر در تن خیابان گم میشد، در مدرسه به چشم می آمد؛ آن هم به چشم تدین، که با وقار و هیمنه در حیاط مدرسه قدم می زد و با چوبدستی ای که به کف داشت، گاه دانش آموزان خاطی را تنبیه می کرد.

او حداقل یک بار در طول شش سال تحصیل دبستانی خود به دام چوب و فلک تدین افتاد. لابد این تنبیه که در محلی به نام "قصاص گاه"انجام شد، در پی ملاحظات فراوان تدین و سرآمدن کاسه صبر مدیر بوده است؛ ملاحظه این کودک قباپوش پر جنب و جوش و پسر آیت الله سید جواد خامنه ای، پیش نماز مسجد صدیقی ها.




این جنب و جوش و هیجانات کودکی، جای خود را داشت و تنه به پیکر علاقه های مذهبی سید علی نمی زد. او اهل خدا، نماز، دعا و مستحبات بود. با این که همه این ها را از تراوشات روحی مادرش داشت، اما اهلیت او جنبه ای ذاتی داشت نه طبعی. به سن تکلیف نرسیده بود که اعمال روز عرفه را همراه مادرش انجام داد. غسل می کردند و از ظهر تا غروب در حیاط خانه به نماز و دعا بودند. پس از سن تکلیف اعمال ام داوود را به جا می آوردند؛ غیر از روزه هایش. نمی توانستند روزه متسحبی بگیرند؛ نه او نه مادرش. "من از روز اول نمی توانستم روزه مستحبی بگیرم به خاطر مزاجم و چشمم، نمی توانستم. برایم ضرر دارد. مادرم هم همین طور بود. هر دومان عاجز بودیم."


مقید بودند لیلة الرغائب را از دست ندهند." دعای ایام ماه رجب را من از بچگی حفظ بودم."

سید علی مدتی را هر شب با پدرش به حرم امام رضا (ع) می رفت. همراه زیارت پدر بود. پدر به زیارت طولانی امام خود علاقه مند بود؛ او نیز زیارت جامعه را از روی مفاتیح می خواند. " یک شب که از حرم آمدیم بیرون به پدرم گفتم : آقا من امشب جامعه را از حفظ خواندم."

نمازهای منسوب به معصومین (علیهم السلام) را نیز مدتی می خواند. بعدها از این که در کودکی و نوجوانی به حفظ قرآن نپرداخته ابراز تاسف کرد؛ هرچند در سنین بالا بخش هایی از این کتاب جاوید را حفظ کرد، اما همچنان از این که خودش را حافظ قران نمی داند جز تاسف های بزرگ اوست.



زندگینامه آیت الله خامنه ای(۹)
رقابت شدید برادران برای دور نشستن از پدر



***آموزش مقدمات

سید علی آموزش درس های طلبگی را از کلاس پنجم دبستان در مدرسه دارالتعلیم دیانتی آغاز کرد. یکی از آموزگاران مدرسه ، آقای احمدی، که خود روحانی بود، پیشنهاد کرد کتاب جامع المقدمات را به چند دانش آموز علاقه مند آموزش دهد. علی آقا و تنی چند از شاگردان پذیرفتند درس آموز آقای احمدی باشند.

علی آقا جامع المقدمات را نزد مادرش آغاز کرده بود. و از همو شنیده بود: معلم العلم معرفة الجبار امثله و بخشی از شرح آن را از او فرا گرفته بود. صرف میر را هم از پدر آموخته بود. آموزش عوامل فی النحو را با روحانی مدرسه شروع کرد. "از آن مدرسه که بیرون آمدم...تقریبا جامع المقدمات را تمام کرده بودم." او بخشی از کتاب انموذج را از آقای حسین عبایی فرا گرفت.

در همین دوره، گاه بالاجبار در درس های مقدماتی پدر که به سید محمد می آموخت حاضر می شد و از تنبیهات آموزشی حاج سید جواد، که همان فرود دست سنگین او به بیخ گوش باشد، بی نصیب نمی ماند. روزی که می خواست درس سیوطی را برای پسر بزرگش آغاز کند، در کنار اسم سید محمد، نام او را هم برد: محمد آقا...علی آقا.

ابتدا سیوطی بود و سید محمد باید ابیات اول کتاب را که جلسه گذشته درس گرفته بود بخواند: قال محمد هو ابن مالک احمد ربی الله خیر مالک...نتوانست. جابه جا گفت، که ناگه دست پدر روی صورت سید محمد سقوط کرد. محمد آقا گریه سر داد و از زیر کرسی در رفت. این رخداد آموزشی بارها تکرار شد. وقتی این دو برادر شرح لمعه را از حاج سید جواد فرا می گرفتند، باید درس روز گذشته را به یاد می داشتند و به پرسش های پدر پاسخ درست می دادند.

قرار نا نوشته این بود که هر کس نتواند جواب دهد، کتک بخورد. رقابت سختی برای دور نشستن از پدر وجود داشت. حاج سید جواد در پشت طول میز علمایی خود می نشست و پسران، پشت عرض آن؛ میزی که ۸۰ در ۴۰ سانتی متر مساحت داشت. کرسی کوچکی بود که دست پدر راحت به آن طرف می رسید. " محمد آقا را هول میداد جلو. با این که او بیشتر کتک خور بود یعنی دست پدر به قصد او بلند می شد اما غالبا روی سر بنده فرود می آمد"

اما "من کمتر پدری را دیدم که این قدر نسبت به فرزندانش محبت داشه باشد...من چهارده پازنده سالم بود. من و برادرم محمد آقا از پدرم اجازه می گرفتیم و می رفتیم ییلاق برای گردش و تفریح. با دوستان طلبه می رفتیم وکیل آباد...یک روز صبح تا عصر نبودیم. شب که برمی گشتیم، خسته و کوفته می خوابیدیم. پدرم که از نماز بر می گشت، ماها را توی خواب می بوسید...طاقت نمی آرود. از صبح ما را ندیده بود. اینقدر دلش تنگ شده بود."


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای(۱۰)
ماجرای روضه خواندن از روی کتاب و آموزش مداحی



*** ورود به دنیا طلبگی


در پایان دوره دبستان، آینده سید علی و راه پیش رو، همان ورود به دنیای طلبگی، کسوت روحانیون و آموزش در حوزه علمیه بود. "چه زمانی فکر آینده افتادم؟ یادم نیست. اما این که در آینده زندگی خودم بنا بود چه شغلی را انتخاب کنم، از اول برای خود من و برای خانواده من معلوم بود. همه میدانستند که من بناست طلبه و روحانی شوم. این چیزی بود که پدرم می خواست و مادرم به شدت دوست می داشت. خود من هم علاقه مند بودم."


وی از پایان دوره دبستان تدریس می کرد؛ انموذج و صمدیه می خواند، شرح امثله و صرف میر درس می داد. شاگردان او دو روضه خوان مشهدی بودند. رفته بودند پیش حاج سید جواد خامنه ای و خواسته بودند شرح امثله و صرف میر به آنان درس دهد. پدر هم آنان را حواله داده بود به پسر ۱۳ ساله اش، سید علی. "گفته بود لازم نیست مرا معطل کنید برای این کار؛ فلانی هم کافی است."
تا مدت ها به این دو مرد روضه خوان درس می داد. محل تدریس او مسجد شاه بود. تفاوت سن و جثه به اندازه ای بود که سید علی را در هاله ای از خجالت نگه دارد، اما او کارش را دامه داد.

***نخستین منبر

آشنایی با این دو روضه خوان بزرگسال، زمینه منبر رفتن سید علی را فراهم کرد. یکی از اینان کاظم طالبیان بود که هر هفته روزهای چهارشنبه پیش از ظهر در خانه اش روضه زنانه برپا بود. در مشهد رسم است وقتی روضه خوانی صاحب مجلس باشد، بقیه مداحان در خانه او حاضر می شوند و روضه خوانی می کنند. به این، روضه نافله می گویند؛ چون پولی در کار نیست و مداحان با همان جیبی که آمده اند، مجلس را ترک می کنند. طالبیان به سید علی نوجوان پیشنهاد کرد در مجلس او سخنرانی کند." گفتم: من منبر بلد نیستم. گفت چه عیبی دارد؟ گفتم از پدرم می پرسم. پدرم گفت: خیلی خوب است. مرا تشویق کرد که حتما برو. گفتم بلد نیستم. گفت از روی کتاب به تو یاد می دهم ...کتاب را ببر و از روی آن بخوان؛ یواش یواش راه می افتی."



پدر جلاءالعیون مجلسی را از کتاب خانه بیرون کشید و بخشی که مربوط به زندگی امام محمد باقر(ع) می شود، پیش روی او گشود و گفت که بخواند. خواند تا اگر اشتباهی می کند، پدر تصحیح کند. پس از آن مجمع الفروغ را به دست گرفت و چند مسئله را به پسر یاد داد. سید علی که تا آن زمان فقط کتب درسی جا به جا کرده بود، این بار دو کتاب بزرگ تاریخی و فقهی را زیر بغل گرفت و راهی خانه طالبیان شد.

صاحب مجلس که دید آخوند نوجوان با دو کتاب قطور پا به خانه اش گذاشته، مطمئن شد که این هفته منبری خواهد داشت. " به شدت خجالت کشیدم...بعد از چند روضه نوبت من شد. گفت: آقای خامنه ای بفرمایید...می ترسیدم. نمی دانستم چه می شود رفتم توی اتاق زن ها."


منبری با دو سه پله در اتاق جا خوش کرده بود. روی پله اول نشست و سرش را پایین انداخت. زنها به نوجوانی خیره شده بودن که داشت مجمع الفروع را باز می کرد. مسئله ای در باب اعمال مستحبی خواند.


کتاب را بست جلاءالعیون را باز کرد و دو صفحه ای که پدر از زندگی حضرت محمد باقر (ع) نشان کرده بود را خواند. منبر سید علی نسبت به روضه هایی که مداحان حاضر می خوانند طولانی شد. از اتاق که آمد بیرون یکی از روضه خوان ها، شیخ صابری، که شوخ طبع هم بود با لهجه غلیظ خراسانی گفت که می خواستی تا آخر کتاب بخوانی؟ بر خجالت های علی آقا افزوده شد. هنگام خروج از خانه، طالبیان "یک اسکناس پنج ریالی نو به من داد به عنوان پول منبر. با این که به روضه خوان ها پول نمی دادند، اما به من داد. گفتم: نمی خواهم."

بسیار اصرار کرد. سید علی با آن اسکناس به خانه بازگشت. تا آن زمان کسی چنین پولی به او نداده بود. علی آقا خبر این پاکت را به پدر رساند. اوقات حاج سید جواد تلخ شد و تشر زد که بی خود گرفتی؛ دیگر این این کارها نکن. این نخستین منبر زندگی سید علی خامنه ای با همه تلاطمات بود.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای(۱۱)
سخنرانی افصح المتکلمین و اولین باری که کلمه میتینگ را شنیدم

***نهضت ملی شدن نفت

پس از پایان دبستان، راهی حوزه علمیه شد و این زمانی است که لایحه ملی شدن صنعت نفت از تصویب مجلسین گذشته و پرچم ایران بر فراز پالایشگاه آبادان افراشته شده بود. در مشهد مردم برای حمایت از این موضوع در یک گردهم آیی ده هزار نفری در صحن نو حرم مطهر شرکت کردند و به سوی خیابان طبرسی راه باز کرده، تابلو شرکت ملی نفت ایران را به جای شرکت نفت انگلیس و ایران، بر ساختمان این شرکت نصب نمودند. مقاومت انگلیس در برابر این خواست ملی.

کشاندن موضوع به دادگاه لاهه در مشهد نیز واکنش داشت و در اجتماعی که گروه های مذهبی و ملی برپا کردند از دخالت نابجای دادگاه لاهه در ملی شدن صنعت نفت ابراز انزجار نمودند. سید علی نوجوان از اجتماعات بزرگی که در مهدیه به همت علی اصغر عابدزاده تشکیل می شد با خبر بود و می دید که حاجی عابدزاده، محمد تقی شریعتی و شیخ محمود حلبی توانسته اند مشهد را برای خلع ید انگلیس از صنعت نفت ایران فعال نگه دارند. با تلاش نامبردگان بود که "جمعیت های موتلفه اسلامی" در مشهد شکل گرفت و برای مدتی پیشگام فعالیت های سیاسی در این شهر شد.

طرفداران سید مجتبی نواب صفوی نیز از اعضا تشکیل دهنده جمعیت های موتلف اسلامی بودند. سید علی، پیش از این یک بار آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی را دیده بود و در مراسم استقبال از او قرآن خوانده بود، اما این روزها نام او را بسیار می شنید. به ویژه با آمدن افصح المتکلمین اراکی نماینده آقای کاشانی به مشهد.

آن روز در مشهد جار زدند که "میتینگ" است. برای اولین بار که کلمه میتینگ را می شنید. می خواست ببنید که چیست این کلمه جار زده شده که مردم را هم به تب و تاب انداخته است. راهی مسجد گوهر شاد، محل میتینگ شد. "دیدم جمعیت جمع است. باران می بارید. منبر گذاشته بودند. افصح المتکلمین روی منبر ایستاده بود. دیدم فرقش با منبر این است که مردم در جلسه منبر روی زمین می نشینند، منبری هم آن بالا می نشیند. این جا مردم ایستاده اند، او هم آنجا ایستاده."

سید علی بلندگو را هم آنجا دید. صدا در تمام مسجد گوهرشاد پخش شد. وقتی سر چرخاند دید که بوقی بالای حوض مسجد گوهر شاد که سیمی هم به آن آویزان است، صدا را پخش می کند. دیگر نیازی نبود افراد در فواصل معین بایستند و کلمه ها و جملات سخنران را تکرار کنند تا به گوش حاضران برسد.

اهالی مشهد خبر سقوط دولت دکتر محمد مصدق در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را از رادیو شنیدند. گروه های سازمان یافته و دست به غارت سلطنت طلب، همراه نیروهای نظامی و انتظامی در پناه دو خودرو زرهی در سطح شهر نمایان شدند. حمله به برخی اماکن، مغازه ها، مطبوعات و ساختمان ها در دستور کار اوباشی بود که اینک غم بی آلتی شان مرتفع بود. از این جمله بود حزب ایران که دفترش در نزدیکی خانه مسکونی آیت الله سید جواد خامنه ای قرار داشت. الواطی که از افسردگی به در آمده بودند برای غارت دفتر حزب ایران راهی این محله شدند. "یادم نمی رود آن حادثه تلخی که دیدم...عده ای راه افتادند توی کوچه و می گویند زنده باد شاه، و حزب ایران را غارت کرده بودند...اثاثیه مرکز حزب ایران و همچون مغازه چند نفری از افرادی که وابسته به حزب بودند...آن منظره هنوز جلوی چشم من است."


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۱۲
آشنایی با نواب صفوی و ماجرای شربت شهادت


***آشنایی با نواب صفوی

غیر از زیارت، شاید یکی از دلایل سفر نواب به مشهد در خرداد ۱۳۳۲ دیدار با دوستان و طرفداران خود بوده باشد. این سفر هرچند در تحرکات مذهبی – سیاسی نواب صفوی موضوع فوق العاده ای به شمار نمی رفت، اما برای سید علی بسیار تاثیر گذار بود و موجب پیدایی علاقه ای در او شد که بعد ها یکی از عوامل فعالیت های سیاسی او محسوب می گردد.

او آوازه نواب را از دور شنیده بود و تصویری متناسب با سن خود از او در ذهن داشت ؛مردی قدبلند، پرهیبت چهار شانه و حماسی. جاذبه ای پنهان او را به سوی نواب می کشید. قرار بود در مهدیه علی اصغر عابدزاده سخنرانی کند. به گوش سید علی رسید "بسیار علاقه مند شدم که نواب را ببینم، خواستم بروم مهدیه، ولی نتوانستم ...بلد نبودم."

روزی دیگر شنید که نواب به مدرسه سلیمان خان می آید همان جایی که سید علی در آنجا درس می خواند. "شروع کردیم مدرسه را آب و جارو کردن و آماده شدن ...آن روزجزء روزهای فراموش نشدنی من است ... وقتی آمد دیدم که یک آدمی است قد کوتاه و ریز نقش، با یک عمامه مخصوص، به همراه عده ای فداییان اسلام که او را همراهی می کردند، با کلاه های پوستی مخصوص شان. آنها نواب را به شکل نیم دایره احاطه کرده بودند ...سخنرانی نواب مثل سخنرانی های معمولی نبود؛ او بلند می شد، می ایستاد و با شعار شروع به حرف زدن می کرد و همین طور پرکوب و شعاری صحبت می کرد."

علی آقای نوجوان که از لابه لای جمعیت خود را به نزدیک نواب رسانده و از فاصله کوتاهی محو تماشای او بود، حرفهایی شنید که پیش از آن به گوشش نخورده بود :" بنا کرده بود به شاه و دستگاه های انگلیس بدگویی کردن. حرفش...این بود اسلام باید زنده شود؛ اسلام باید حکومت کند و این کسانی که در راس کارهستند ...دروغ می گویند. اینان مسلمان نیستند."




یکی از سخنرانی های پرشور نواب صفوی


این دیدار تصورات سید علی را نسبت به نواب در هم ریخت، اما شیفتگی باطنی او نسبت به رهبر فداییان اسلام شمایل تازه ای یافت تا جایی که حس کرد دوست دارد همیشه با نواب باشد. در این جلسه، یکی از اطرافیان نواب، لیوانی پر از شربت آب لیمو به دست گرفت و با این تعبیر که این شربت شهادت است، به حاضران چشاند. شور و هیجانی در گرفت. وقتی نوبت به سید علی رسید، باقیمانده شربت با قاشق به دهان مشتاقان حاضر ریخته می شد. "وقتی به من شربت داد گفت بخور، ان شاءالله هرکسی این شربت را بخورد شهید می شود."

فردای آن روز نواب صفوی به مدرسه علمیه نواب رفت. سید علی خود را زودتر از موعود به آنجا رساند. دید که مدرسه را فرش کرده اند و آماده استقبال شده است. پرس و جو کرد؛ گفتند مهدیه را ترک کرده، در راه است و رفت تا زودتر او را ببیند. دید که از دور می آید. نیم دایره ای دور نواب در پیاده رو درست شده بود و او در مرکز آن در حال آمدن بود. پشت سر، جمعیت مشتاق زیادی او را همراهی می کردند. سید علی خود را به او نزدیک کرد و هم قدم شد. "نواب در حال راه رفتن هم شعار می داد...یک منبر در راه شروع کرده بود. می گفت ما باید اسلام را حاکم کنیم. برادر مسلمان، برادر غیرتمند، اسلام باید حکومت کند...می رسید به افرادی که کروات گردنشان بود می گفت این بند را اجانب به گردن ما انداخته اند، برادر باز کن. می رسید به کسانی که کلاه شاپو سرشان بود، می گفت این کلاه را اجانب بر سر ما گذاشته اند، بردار برادر ."

سید علی می دید کسانی را که در شعاع صدا و اشاره دست او قرار داشتند، کلاه شاپو خود را برمی داشتند و در جیبشان مچاله می کردند."یک تکه آتش بود"

معلوم نیست نواب هنگام سخنرانی در مدرسه نواب متوجه سید قباپوش عمامه بسری که روبروی او نشسته بود شده باشد، اما آن نوجوان از خود می پرسید که این بشر چطور می تواند با همه وجودش، با همه اعضای بدن، سر و زبان و دست و پا و این همه جنبش و خروش سخن براند و حاضران را به وجد آورد؟

این همه شور، بی باکی، صراحت و تازگی برای سید علی گیرا و جاذب بود. "همان وقت جرقه های انگیزش انقلاب اسلامی به وسیله نواب صفوی در من به وجود آمده و هیچ شکی ندارم که اولین آتش را مرحوم نواب در دل ما روشن کرد."


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۱۳
تحصیل در دبیرستان شبانه دور از چشم پدر


حوزه علمیه مشهد

***پایان مقدمات

همزمان با تحصیل ادبیات عرب در حوزه علمیه، در دبیرستان شبانه هم نام نویسی کرد تا دوره متوسطه آموزش جدید را بگذراند. پدر، با تحصیلات بچه ها در دوره های جدید آموزشی مخالف بود. آن زمان دبستان دارالتعلیم دیانتی تصدیق ششم ابتدایی نمی داد؛ امتیاز رسمی برای این کار نداشت؛ و او مخفیانه، دور از چشم پدر، امتحانات پایه ششم را گذرانده؛ مدرک گرفت.

دوره متوسطه را جهشی، در دو سال خواند و آن را به نیمه رساند و دیگر ادامه نداد و زندگی علمی علی آقا در حوزه علمیه مشهد هنگامی شروع شد که بیش از ده سال از باز سازی آن می گذشت؛ حوزه ای که پس از حادثه خونین مسجد گوهر شاد، تقریبا تعطیل شده بود.



در دهه بیست شمسی مدرسان و استادانی چون حاج میرزا احمد مدرس، حاج شیخ کاظم دامغانی، حاج شیخ هاشم قزوینی و حاج شیخ حسین بجستانی در تدریس درس های دوره سطح؛ شیخ سیف الله ایسی و حاج شیخ مجتبی قزوینی در فلسفه؛ و حاج سید یونس اردبیلی و میزا احمد کفایی در دروس خارج، به حوزه علمیه مشهد رونق بخشیدند تا این که آیت الله سید محمد هادی میلانی وارد مشهد شد. وی که به علت بیماری و به توصیه پزشکان باید شهر کربلا را ترک می کرد، به ایران آمد و پس از اقامت و معالجاتی در تهران، روز عرفه ۱۹ مرداد ۱۳۳۳ ش به مشهد مقدس رسید تا زائر امام هشتم (ع) باشد.


اصرار و ابرام علمای مشهد برای اقامت ایشان موثر واقع شد و بهره عمده این هجرت نصیب حوزه علمیه مشهد گردید. درخواست مصرانه حاج شیخ مجتبی قزوینی در تصمیم آیت الله میلانی برای اقامت در مشهد بسیار موثر بود.


سید علی درس های طلبگی را در مدرسه سلیمان خان آغاز کرد. مدیریت مدرسه در این زمان با شیخ حسین بجستانی بود که از طرف آقای کفایی منصوب شده بود. این مدرسه که در دوره رضا شاه با تدبیر میرزا احمد آیت الله زاده خراسانی (کفایی) باز مانده بود، در دهه بیست، یکی از عوامل جان گرفتن حوزه علمیه مشهد شد؛ هرچند نقش دو عالم بزرگ وقت، حاج شیخ مرتضی آشتیانی و آقا میرزا مهدی اصفهانی، در سال های نخستین دهه بیست در رونق دوباره حوزه مشهد به ویژه در آموزش درس خارج فقه بی بدیل بود.


واپسین بخش های کتاب جامع المقدمات، یعنی شرح انموذج و صمدیه را نزد آقای علوی، دانشجوی رشته پزشکی خواند. پس از آن، بنابر مرسوم، کتاب سیوطی را که آموخته های پیشین را در ادبیات عرب عمق می بخشد، از آقای مسعودی درس گرفت.همچنین بخشی از مغنی را نزد همین مدرس خواند.


***آغاز دوره سطح

هم زمان با فراگیری این دو کتاب، برای ادامه تحصیل به مدرسه نواب رفت. برادرش، سید محمد، در این مدرسه اتاق داشت. یادگیری کتاب معالم را که نخستین کتاب مقدماتی در اصول فقه است در مدرسه نواب شروع کرد. مدرس معالم، دوست پدرش، سید جلیل حسینی سیستانی بود. حدود نیمی از معالم الاصول را نزد وی فرا گرفت.



همزمان با پیشنهاد پدر، آموزش کتاب شرایع الاسلام را نزد او آغاز نمود و در بخش عبادات آن که شامل ده کتاب است تا مبحث حج (کتاب هشتم) پیش رفت."شرایع، کتاب درسی نبود. پدرم احساس کرد این کتاب می تواند در پیشبرد من موثر باشد، که همین طور هم شد... اختلاف سنی من و پدرم خیلی زیاد بود؛ درست چهل و پنج سال. علاوه بر آن، پدرم مقام علمی بالایی داشت و مجتهدی با اجازات [بود] و شاگردانی در سطوح عالی تربیت کرده بود. بنابراین سزاوار نبود که او با آن مقام علمی به من که دوره ی ابتدایی دروس اسلامی را می گذراندم درس بدهد. حال و حوصله این گونه کارها را هم نداشت، اما بنابر علاقه ای که به تربیت ما داشت، هم به برادر بزرگتر و هم به من و هم بعدها به برادر کوچکترمان درس می داد و حق عظیمی از جهت تحصیلی و تربیتی به گردن همه ما برادران، به ویژه بر من دارند؛ چنان که اگر ایشان نمی بودند، من به موفقیت های فراوانم در تحصیلات فقه و اصول نائل نمی شدم."


پس از آن همراه برادر، سید محمد، به پای درس شرح لمعه پدر نشست تا یک دوره کامل از فقه شیعه را بیاموزد."وقتی رسیدیم به کتاب حج، مصادف شد با این که پدرم کتاب حج شرح لمعه را به برادرم درس می داد. آن وقت به من گفت بیا ودر درس شرح لمعه شرکت کن. من گفتم ممکن است نتوانم بفهمم. ایشان گفتند می توانی بفهمی و لذا رفتم و اتفاقا فهمیدم."


حدود ۴۰ فصل از ۵۳ فصل آن را درس گرفت و با پیکره علم فقه آشنا شد. بقیه فصول را از آیت الله میرزا احمد مدرس یزدی آموخت. وی از مدرسان رسمی شرح لمعه، قوانین، مکاسب و کفایه در مدرسه نواب، و در امور علمی خویش بسیار سخت کوش و منظم بود. میرزااحمد مدرس یزدی یکی از پنج عالم استثناء شده مشهد بود که در زمان رضا شاه خلع لباس نشد وتوانست در انزوای مدرسه ابدال خان، کم وبیش پنهانی، تدریس کند.

یکی از هم مباحثه های سید علی خامنه ای در دروس شرح لمعه، رسائل و مکاسب، شیخ قاسم صادقی بود.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۱۴
از ضعف چشم تا کمک مادر برای خرید عینک


***دنیای روشن


در این زمان بود که متوجه ضعف چشم هایش شد؛ عارضه ای که تمام دوران دبستان را بر او سخت گرفته بود. در آن دوره به تنهایی درس می خواند، ولی اینک می دید که طلبه های هم درس او روی کتاب خم نمی شوند و با کمری راست آن را می خوانند. پرس جو ها گفت که میان سید علی و عینک، هزینه ای معادل ۱۶ تومان فاصله است. موضوع را به پدر گفت، اما او با سردی برخورد کرد. گمان برد پسرش برای تزیین ظاهر خود چنین پولی می خواهد. زیر بار نرفت و علی آقا مجبور شد تا یک سال دیگر فاصله کتاب ها و چشمانش را به حداقل برساند. تا این که «به مادرم اصرار کردم و او مقداری پول جور کرد و ۱۶ تومان داد به من عینک خریدم.»



شیشه های عینک مطابق تشخیص چشم پزشک ۷۵/۱ بود. اما این نسخه مربوط به یک سال پیش بود. وقتی عینک را به چشم زد، متوجه شد درست نمی بیند. به دکتر مراجعه کرد و فهمید که شماره چشم به ۷۵/۲ رسیده است. دیگر پولی برای خرید عینک تازه نبود. همان شیشه ها و قاب را تکیه نگاهش کرد. بعدها، روزی از دالان منتهی به مسجد گوهرشاد رد می شد که مقابل دکان همه چیز فروشی ایستاد «یادم نیست دنبال چه بودم. دیدم عینک دارد. گفتم: عینکی که به چشم من بخورد دارید؟ گفت: اینها هست. ببین کدام به چشمت می خورد [بردار.]»


سید علی یکی از عینک ها را به چشم زد و دید هر آن چه تار بود، حاشیه داشت، و یا رنگ پریده می نمود، روشن شد.«تا آن وقت هیچ گاه دنیا را به این روشنی ندیده بودم .» وقتی رویش را برگرداند، متوجه شد آدم هایی هستند که آن طرف خیابان راه می روند. رو به سمت حرم برگرداند و برای نخستین بار سقف آنرا دید. هر آن چه دور بود، تازه بود.«برگشتم و گفتم: این عینک خوب است. پنج شش تومان [دادم و خریدم.]»


بعد ها فهمید که شماره این عینک حدود ۵/۳ است. عینک از را رسیده تا شش سال بعد میهمان چهره سیدعلی خامنه ای بود، اما این شیشه ها تاب مطالعه او را نداشتند. چشم هایش ضعیف تر شد. وقتی توانست روی صندلی یک چشم پزشک بنشیند و به علامت های еفحه رو به(رو چشم بدوزد، دکتر شیشه شماره ۴ را برایش تعیین کرد. این نسخه هم دوام زیادی نیافت، و زمانی که به زندان افتاد و عینک را از او گرفتند، حدود یک نمره دیگر به ضعف چشمهایش افزوده شد.


***شهادت نواب صفوی

پس از پایان شرح لمعه، بخش عمده رسائل، مکاسب و کفایه را از حاج شیخ هاشم قزوینی فرا گرفت؛ کسی که حلقه های درسش را بی نظیر دانسته اند و درسال های پس از کودتای ۱۳۳۲ ش، استوانه علم و عملش در کنج بی ادعایی مدرسه نواب، تکیه گاه طلاب جوانی چون سیدعلی خامنه ای بود.


اواخر دی ماه ۱۳۳۴ بود که خبر شهادت نواب صفوی به مشهد رسید. آن ساعت در مدرسه نواب بود. سیدعلی و طلبه های هم دوره او میان خشم و غم در رفت و آمد بودند. منقلب شده بودند. مدرسه نواب آن روز شاهد بلند شدن صداهایی بود که شاید پیش از این نشنیده بود.«علنا توی مدرسه شعار و به شاه فحش می دادیم.»


خبر اعدام نواب و هم قطاران او در شهر مشهد موج نداشت. از سایه سنگین کودتای ۲۸مرداد ۱۳۳۲، بیش از دو سال می گذشت. جز فریاد چند طلبه جوان که از زیر سقف مدرسه نواب آن طرف تر نرفت و زمزمه های غمگنانه حاج شیخ هاشم قزوینی، در مشهد صدایی در پاسداشت خون های به زمین ریخته برنخاست.

آن وقتی که از سیاست و نهضت و حضور روحانیون و طلاب در عرصه های انقلابی و مبارزه هنوز هیچ خبری نبود، این جا حاج شیخ هاشم قزوینی سر درس مکاسب، وقتی یاد مرحوم نواب صفوی را مطرح کرد، چشمانش پر از اشک شد و از شهادت آنها به دست جباران آن روز، شکوه کرد.
وی بخش عمده دروس دوره سطح را نزد حاج شیخ هاشم قزوینی خواند و باقی مانده آها را با تدریس پدر به پایان برد.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۱۵
حضور در درس خارج آیت الله میلانی در ۱۷ سالگی

***آغاز دوره خارج


در این زمان (۱۳۳۴) حدود یک سال از ورود آیت الله سیدمحمد هادی میلانی و اقامت وی در مشهد می گدشت؛ همچنین نه سالی می شد که حوزه علمیه مشهد جای خالی حاج شیخ مرتضی آشتیانی و میرزا مهدی غروی اصفهانی را تدریس درس خارج احساس می کرد.
حضور آیت الله میلانی، رنگ آموزشی تازه ای به حوزه های علمیه مشهد بخشید. سیدعلی خامنه ای در هفده سالگی به پای درس خارج آیت الله میلانی نشست، آن زمان در حوزه مشهد هیچ کس نبود که در این سن درس خارج را شروع کند و «من به خاطر برکت وجود پدرم توانستم شروع کنم.»



آیت الله میلانی به واسطه رفاقت دیرین با آیت الله سید جواد خامنه ای توجه ویژه ای به سید علی داشت و همواره مشوق او بود.«مدتی هم درس خارج آقای شیخ هاشم قزوینی رفتم. یعنی ایشان با اصرار خود ما یک درس خارج (اصول)شروع کرد. مرحوم حاج شیخ هاشم با بحث وسیع همه ی اقوام را نقل می کرد و بعد رد می کرد...[اما] آقای میلانی ...بسیار خوش تقریر و ضمنا دارای نطرات جدیدی هم بود و ترجیح داشت بر درس مرحوم حاج شیخ هاشم.»



***نخستین کنش سیاسی

یک سالی از آغاز درس خارج می گذشت که نخستین کنش های سیاسی را که در مقایسه با دهه چهل باید از آن به دست گرمی های سیاسی یاد کرد، تجربه نمود. این فعالیت ریشه در علایق فراموش نشدنی او به نواب صفوی داشت.


عباس غله زاری، مدیر دبستان قائم و مخبر نشریه ندای حق، یکی از دوستان نواب، در ۱۳۳۵ ش به مشهد آمد. همراه او سید جعفر شبیری زنجانی بود که با وساطت هادی عبدخدایی با سیدعلی دوستی پیدا کردند. غله زاری خاطرات فراوانی از زندگی، تلاش ها، مشی و مرام، و نشست برخاست نواب نقل کرد و رنگ شیفتگی را در جان شیفته سیدعلی پررنگ تر نمود.

ماه محرم نزدیک بود بنابر سنت آن زمان، سینماهای مشهد در دو ماه محرم و صفر یکسره تعطیل می شد. استاندار جدید، سید مهدی فرخ، اعلام کرد که این تعطیلی تا چهاردهم محرم بیشتر طول نخواهد کشید. سید مهدی فرخ (معتصم السلطنه )، در زمانی پا به مشهد گذاشت که بیشتر هفتاد سال عمر خود را با سمت هایی چون کار گذاری وزارت امور خارجه، استانداری، نمایندگی مجلس، سفارت، وزارت و ...گذرانده، دوازده نشان داخلی و خارجی را در کارنامه دولتی خود داشت. این دولتمرد کارکشته با نخستین سر و صدایی که علیه تصمیم وی بلند شد، چند روزی به تعطیلی سینماها در ماه محرم افزود.

این تبدیل برای برای آنانی که فرصتی برای ابراز اعتراض یافته بودند، قانع کننده نبود. «ما نشستیم با همدیگر ...اعلامیه نوشتیم که [در میان آن] ... این حدیث نهج البلاغه بود که "و ما اعمال البر کلها و الجهد فی سبیل الله عندالامر بالمعروف و النهی عن المنکر الا کنفثه فی بحر لجی [و همه کارهای نیک دنیا و جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر چون دمیدنی است به دریای پر موج پهناور]" ...دست نویس [بودند.] کپی میگذاشتیم ...هر اعلامیه ای ...حدود سه ساعت طول می کشید نوشتنش. مضمونش تحریک مردم در امر به معروف ونهی از منکر بود.»


غیر از سید علی، شبیری زنجانی، هادی عبدخدایی، عباس غله زاری، وحید دامغانی و یکی دو نفر دیگر اعضای این گروه کاتب را تشکیل می دادند. نامه ها با خطوط و املاهای متفاوت نوشته می شد تا نویسندگان آن شناخته نشوند. آنها را از دفاتر گوناگون پست برای فرخ، استاندار جدید، فرستادند. فرخ باران دیده، خیلی زود دست فرستندگان نامه ها را خواند و سنت تعطیلی ۵۸ روزه سینماها را در دو ماه محرم و صفر به ۲۰ روز کاهش داد.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۱۶
از آموزش خصوصی فلسفه تا آغاز تدریس برای طلاب



***آموزش فلسفه


حوزه علمیه مشهد که تحت تاثیر فضایی ضدفلسفه بسر می برد، سیدعلی را واداشت تا علاوه بر آموزش دوره خارج، فهم خود را از این جریان فکری عمق بخشد. از این رو در جلسه های بحث حاج میرزا جواد تهرانی حاضرشد. آیت الله میرزا جواد تهرانی که متاثر از آموزه های میرزا مهدی غروی اصفهانی بود، در نشست های خود به ایراد اشکال و رد کتاب منظومه حاج ملاهادی سبزواری می پرداخت. سیدعلی خامنه ای برای آشنایی با مشرب فلاسفه، خصوصی در درس آقا شیخ سیف الله ایسی حاضر شد، تا عمق این اندیشه را بهتر دریابد آقا شیخ سیف الله ایسی از استادان فلسفه و دوستان معتمد آیت الله میلانی بود. «یکی از دوستانم که در قم فلسفه را خوب خوانده بود گفت اینطور نمی شود. تو بروی درس [آقای] میرزاجوادآقا و...[منظومه] را رد کند. چون به این ترتیب تو مفاهیم حکمی را یاد نمی گیری ...خوب است پیش کسی که معتقد به حکمت است بروی و این درس را بخوانی؛ و من هم این حرف را قبول کردم و رفتم پیش یک شخصی به نام آقای شیخ سیف الله ایسی که در مشهد محضر دار بود. لکن ملای قدیمی و فاضل و حکیم و خیلی هم معتقد به حکمت بود.»


آقای خامنه ای مدت کوتاهی هم در درس فلسفه حاج شیخ مجتبی قزوینی حاضر شد. او هرچند مخالف فلسفه بود، اما مدرس معقول فلسفه بود. مبانی ویژه ای در مسائل فلسفی داشت. آن را درس می داد و نظرات ملاصدرا و ملاهادی سبزواری را رد می کرد. «من مختصری درس ایشان را در باب حدوث و قدم رفتم.»

مرحوم قزوینی در علوم غریبه هم وارد بود. ریاضی [=جبر] می دانست. با علم کیمیا آشنا بود. جنبه های معنوی و علمی از یک طرف و اعتقاداتش به مبارزه با دستگاه حکومت از طرف دیگر از او سنگری ساخته بود که طلاب مبارز به آن پناه می بردند.

***تدریس

دوران طلبگی سیدعلی خامنه ای در مشهد، به پایان خود نزدیک می شد. او زودتر از دیگر همردیفان خود توانست دوره سطح را به پایان ببرد. «تابستان ها که این درس ها تعطیل می شد، پدر درس های جایگزین به جای آن تعیین می فرمود و خود تدریس می کرد. به همین دلیل بود که من بر خلاف اشخاصی که تنها در حوزه های عمومی درس می خواندند و این حوزه ها محرم و صفر و ماه مبارک و قدری هم تابستان تعطیل می شد، وقفه ای در تحصیل نداشتم و لذا هنوز ۱۸ سال را تمام نکرده بودم که تمام دروس سطح را خوانده و درس خارج را شروع کرده بودم.»

در این دوره؛ تدریس، همراه با درس آموزی سید علی بود و از همان هنگامی که از دبستان فارغ شد، همواره تدریس را، هم به یمن شیوه آموزش در نظام طلبگی، و هم به واسطه علاقه، پی گرفت. هرچند تدریس او با تقریر امثله و صرف میر به دو روضه خوان همشهری آغاز شده بود، اما رفته رفته شکل رسمی پیدا کرد و طلبه ها دور او حلقه زدند. پس از جامع المقدمات، تدریس سیوطی را شروع کرد؛ پس از آن مغنی را. او در تدریس کتاب جواهرالبلاغه که مدتی در مشهد به جای مطول آموزش داده می شد، تبحر داشت.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۱۷
"بینوایان یک معجزه است در عالم رمان نویسی"


***گردش در جهان رمان - بخش اول

وی در طول پنج سال و نیمی که مقدمات و دوره سطح را گذراند، بنابه به تمایلات جسمی و روحی، به فعالیت های دیگری هم پرداخت که ورزش، مطالعات غیر درسی و شعر از جمله آنهاست. تفریحات او، محدودتر از هم سن و سال های دیگر بود. هرچند سلوک روحانی، سرگرمی عمده او را به حضور در جمع طلبه ها و مباحث علمی با دوستان$هم مسلک مةدود می کرد، اما کوه پیمایی را دوست می داشت و برای رسیدن به بلندی های اطراف مشهد، درس و بحث را تعطیل می کرد. «آن وقت ما کوه می رفتیم؛ پیاده روی های طولانی می کردیم. من با دوستان خودم، چندبار از کوه های اطراف مشهد، همین طور کوه به کوه، روستا به روستا، چند شبانه روز حرکت کردیم و راه رفتیم.»

تنها پارک آن زمان مشهد، فضای پالوده ای برای حضور همه اقشار مردم نداشت. گردش های گروهی طلبه های مشهد در باقرآباد بود که به آن بقرآباد می گفتند. باقر آباد که آن زمان جزئی از شهر نشده بود، گردشگاه سنتی طلبه ها بود. وعده غذایی خود را به آنجا می بردند، روی سبزه ها می نشستند و از طبیعت لدت می بردند. توپ بازی هم می کردند. نمک این بستان نشینی برای سیدعلی شعر و شعرخوانی بود.

هرچند از جراید آن زمان، نور دانش و ندای حق که با مدیریت سید حسن عدنانی و مسلمین با مدیریت حاج مهدی سراج منتشر می شد، می خواند و با کتاب های تاریخی چون حبیب السیر و روضه الصفا را دیده و خوانده بود،

اما در این میان، کتاب های رمان، دنیای تازه ای بود که او را شگفت زده کرد. کتاب خانه پدر، کتاب های زیادی داشت و سیدعلی نوجوان از آنها بهره درسی می برد، اما از رمان، عنوانی در آن پیدا نمی شد. نزدیک خانه اش، کتاب فروشی کوچکی بود که این جور آثار را از آن کرایه می کرد، می خواند و پس می داد.

کتاب خانه آستان قدس هم نعمتی بود برای صاحبان جیب هایی که پول خرید کتاب را به روی خود نمی دیدند. «گاهی روزها به آنجا می رفتم و مشغول مطالعه می شدم. صدای اذان با بلندگو پخش می شد. به قدری غرق مطالعه بودم که صدای اذان را نمی شنیدم. خیلی نزدیک بود و صدای خیلی شدید داخل قرائت خانه می آمد و ظهر می گذشت. بعد از مدتی می فهمیدم که ظهر شده است.»

او قدر کتاب خانه آستان قدس را خوب می دانست؛ هم به دلیل وفور منابع و هم کرایه نکردن کتاب ها، که روزی یک ریال باید برای آن کنار می گذاشت. بینوایان را در همین کتاب خانه خواند، که اگر نمی خواند شاید به جای یک ریال، باید یک تومان به کتابفروش محل می پرداخت.

خوانندگان کتاب های رمان، پس از خواندن کتاب، در حاشیه آن، کتاب خوان بعدی را به خواندن رمان دیگری سفارش می کردند و عنوان آن را می نوشتند. سید علی هم در حاشیه کتاب هایی که می خواند چنین توصیه هایی می نوشت "شاید الان در حواشی آنها اگر بریده نشده باشد، خط من دб اغلب اینها باشد."


سیدعلی بسیاری از رمان های منتشر شده خارجی را در نٌجوانی مطالعه کرد و جا زوایای این دنیای ریزبافت، پیوندی یافت که دوام آن همیشگی بود . شگفتی های جهان داستان او را چنان به سوی خود کشید که هر رمانی به چنگ می آورد، خود را در آن غرق می کرد. بعدها گفت که رمان خوانی او در ابتدا، بی هدف بود و تحت تأثیر کششهای داستان پردازی قرار داشت "اشتباه کردم که همه جور رمان هایی را خواندم [چرا که] رمان مثل آبی که در خاک نرم نفوذ می کند همه جا را می گیرد؛ وقت را پر می کند. اما رفته رفته او به شناخت و جست و جوی انسان ها، تمدن ها، فرهنگ ها و مناسبات نهفته در این داستانها پرداخت و به سوی رمانهایی که زمینه تاریخی داشتند کشیده شد. آشنایی او با تاریخ برخی سرزمین ها از طریق رمان بود. بعدها اعتقاد خود را در این باب چنین بیان کرد:


هیچ بیانی نمی تواند تاریخ را مثل داستان و قصه بیان کند. وقتی درباره تاریخ با زبان غیر هنری حرف می زنیم، مثل این است که از فاصله ده هزار پایی زمین، از شهری عکس برمی داریم. طبیعتاً ابعاد شهر و خیابان های اصلی شهر هم پیداست، اما در آنجا آدم ها چه کار می کنند؟ خوبند؟ بدند؟ فقیرند؟ غنی اند؟ راحت اند؟ خوابند؟ دعوا می کنند؟ می رقصند؟ اصلاً هیچ چیزی معلوم نیست. تاریخ از آن بالا، از ده هزار پایی، شهری را عکس برداری می کند و به ما نشان می دهد. یک وقت هست شما وارد شهر می شوید، البته همه کوچه های شهر را نمی توانید ببینید، اما دو سه کوچه شهر یا خیابان شهر را می روید، با افرادش حرف می زنید و از خانه ها عکس برمی دارید؛ از اتاقها، از اسباب بازی بچه ها، از بوسیدن یک فرزند توسط مادرش ... همه این ها را ترسیم می کنید و در یک عکس جلوی ما می گذارید. البته یک کوچه است، خیابان است، همه شهر نیست، اما می شود آن را تعمیم داد... این زبان هنر از تاریخ است؛ قصه این است.



کتاب هایی چون جنگ و صلح نوشته لی یف نیکالایوویچ تولستو ی، بینوایان اثر ویکتور ماری هوگو، برخی آثار رومن رولان مانند ژان کریستوف، هر آنچه از الکساندر دومای پدر و پسر ترجمه شده بود، کتاب های میشل ژواگو، دن آرام نوشته میخاییل شولوخوف، کمدی الهی اثر دانته آلیگی هری و ... را در این دوره و نیز دهه چهل خواند و گاه چون بینوایان را دوباره خواند و در ضمیر او به آسمان خراشی ماند که سر به آسمان می ساید. بینوایان یک معجزه است در عالم رمان نویسی... کتاب جامعه شناسی است، کتاب تاریخی است، کتاب انتقادی است، کتاب الهی است، کتاب محبت و عاطفه و عشق است.


با ورود به آموزش های فقهی در پایان دوره سطح و ابتدای درس خارج، از شدت مطالعه و گرایش سیدعلی خامنه ای به رمان کاسته شد، اما قطع نگردید. در آن دوره که شاید پنج سالی به درازا کشیده شده باشد. کمتر رمانی بود که آن وقت ها اسم آورده بشود و من نخوانده باشم.

خود احتمال می دهد تعداد رمان هایی که در مشهد و پیش از حرکت به قم۱۳۳۷ش خوانده است، بیش از هزار عنوان است. نگاه او به هنر، از زاویه ای است که صاحب هنر بتواند بدان کارکرد اجتماعی ببخشد. چنین کارکردی نمی تواند تعارف بردار و فرمایشی باشد، بلکه هنر آیینه زیبایی ها و زشتی های جامعه است؛ چیزی که در رمان به بهترین شکل می توان بدان پرداخت.

آفرینش هنر منوط به دو مقدمه واجب است؛ یکی هنرمند، کسی که توان دیدن حقایق جامعه را دارد؛ حقایق شیرین و تلخ، همانهایی که چشمهای عادی آنها را نمی بیند، مثل گوش هایی که هر صدایی را نمی شنود. نام افرادی که ذهن های دقیق و هوش های برتر از معمول دارند، هنرمند است. نقاشانی که آثارشان تقلید دیگران است، فیلم سازانی که از روی دست دیگر سینماگرها تقلید می کنند، داستان نویسی که کارش تکرار کارهای نویسندگان دیگر است، هنرمند نیستند. هنرمند آن کسی است که تلخی ها و شیرینی هایی را در جامعه احساس می کند که دیگران احساس نمی کنند.

مقدمه دوم، امکان خلق هنری است؛ توان آفرینش هنری و نمایش تلخی ها و شیرینی ها است. همان طور که در بینوایان آمده "گناهان بزرگی در جامعه واقع می شود، هیچ کس آنها را نه لمس می کند و نه درک می کند که گناه است و نه به فکر می افتد که تعقیب کند. در همان زمان، در همان جامعه گناهان کوچکی اتفاق می افتد که جامعه ...، نظام و قانون آنها را عمده می کند [اما در کنارش توجهی به ] آن همه فساد ... آن همه فحشا، آن همه دزدی [نمی شود] ... قانون در خدمت آن دزدیها و خباثت ها و رذالت ها است . نشان دادن این فاصله ها و تضادها با همه جزئیاتش از عهده خلق هنری هنرمند برمی آید.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۱۸
نخستین بیتی که سرودم/دوستی با محمدرضا حکیمی و شفیعی کدکنی


***اقامت در جهان شعر


انس سید علی با شعر و تراوش های ذوقی اش، در این دوره نمایان شد؛ هرچند از کودکی، ترنم اشعار حافظ توسط مادرش، عواطف پنهان او را نسبت به دنیای شعر و موسیقی نهفته در آن تحریک می کرد. دواوین شعر، در زمره کتاب های مطالعاتی اش بود؛ و نیز به کتاب هایی که به بررسی سبک های شعر می پرداخت علاقه می ورزید و آنها را می خواند. زمانی که کلمه ها و ترکیب های موزون، مصرع و بیت شدند و به قلم او رسیدند، نام "نسیم " را برای سروده های خود برگزید.


دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو سپندوار ز کف داده ام عنان بی تو

این بیت از نخستین سروده های اوست؛ ۱۳۳۴ ش یا ۱۳۳۵ ش.
نسیم، تخلص شعری او و «ضیاءالدین» لقبی بود که برای خود گزیده بود. او در پشت عکس خود، یادگاری به یک دوست، در ۱۳۳۵ ش چنین نوشت: « هوالعزیز. این عکس ناقابل را به رفیق مکرم و برادر معظم جناب آقای سیدهادی خسروشاهی تقدیم می نمایم تا از خاطر عاطر محو نشوم. احقر، ضیاءالدین حسینی خامنه ای.»

وی که با اشعار حافظ الفتی شماعی داشت، این بار دل به جهان مفاهیم و مضامین آن سپرد. پیش از این از گلستان سعدی لذت ها برده بود. در دبستان، کتاب گلستان را تدریس می کردند. از فرط علاقه، کتاب را استنساخ کرده، بیشتر مضامین آن را به خاطر سپرده بود. پدرش، حاج سید جواد نیز علاقه زیادی به گلستان سعدی داشت.

دوره ای، هر شب پیش از خواب، چشم ها و دلش را با غزلیات دیوان حافظ گرم می کرد. اشعار نظامی را بسیار می خواند، کتاب مثنوی مولانا جلال الدین رومی، چنان تاثیری در عوالم معنوی او به جای گذاشت که رقیبی برای آنها پیدا نشد.

دفترچه ای داشت که غزل های شاخص و تک بیت های درخشان را در آن می نوشت ؛شبیه این دفترچه را برای نوشتن احادیث هم تهیه کرده بود.

پشت جلد کتاب های درسی اش پر از ابیاتی بود که وقتی از درس و بحث خسته می شد، می خواند و رفع خستگی می کرد. برخی ابیات را که بسیار دوست می داشت، می داد خطاطی می کردند و آن را از سینه دیوار می آویخت تا همواره پیش چشمش باشد. در مدرسه حجتیه قم دو بیت از شعر های حافظ را زینت حجره اش کرد:


صراحی می کشم پنهان و مردم دفترانگارند
عجب گر آتشی این زرق در دفتر نمی گیرد
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی


آشنایی سید علی با شعر عربی از کتاب های درسی اش شروع شد؛ به ویژه کتاب مطول با این که شعر های این کتاب به عنوان شاهد مثال یاد شده بود، اما آنها را با همه وجود می خواند و تحت تاثیر خصوصیات آن قرار می گرفت «خصوصیاتی در تحریک عواطف و احساسات... که نظیرش را جز در سبک خراسانی شعر فارسی نمی توان یافت.»


اسرب القطا هل من یعیر جناحه لعلی الی من قد هویت اطیر



[قیس بن الملوح (مجنون و لیلی)]

[ای گروه پرندگان سنگ خواره ، آیا کسی بالش را به من عاریه می دهد /تا شاید به سوی آن دلم هوایش را کرده پر کشم]

انس او با شعر موجب شد که شمار دفترچه هایش بالا رود. «سفینه غزل» محل یادداشت شعر های سید علی بود. غزل ها و تک بیت های مورد علاقه اش را از شاعران دور و نزدیک در آن می نوشت و زیرش تاریخ می گذاشت. این تاریخ ها تا ۱۳۴۳ ش نزدیک هم هستند، اما از آن سال به بعد دور از هم اند.

آشنایی او با غلام رضا قدسی میرزاجانی، معروف به قدسی نژاد، پایش را را به انجمن ادبی نگارنده (فردوسی)باز کرد. این انجمن در ۱۳۲۵ ش توسط قدسی نژاد و همردیفان شعر دوست و شعر پرداز او پایه گذاری شده بود. در ابتدا، جلسه های انجمن سیار بود، اما بعد ها در خانه سرگرد عبدالعلی نگارنده تشکیل می شد، از این رو به آن انجمن ادبی نگارنده هم می گفتند. آشنایی سید علی خامنه ای با قدسی نژاد به رخداد های نهضت ملی شدن صنعت نفت بر می گشت. در آن روز ها، قدسی نژاد در گرد همایی های ضد انگلیسی مشهد سخن می راند و شعر می خواند:


شب با گل است و روز شود محو آفتاب خوش تر از زندگانی شبنم ندیده ام



و چه بسا سید علی، به واسطه تعلقات ادبی، قدسی را در ذهن خود نشان کرده بود. چند سال بعد، علامه عبدالحسین امینی به مشهد آمد و قرار شد در مدرسه نواب سخنرانی کند. سیدعلی، طلبه مدرسه نواب، متوجه حضور قدسی نژاد شد که با دیگران در حال تزیین مدرسه برای استقبال از علامه امینی بودند. پیش رفت و همان بیت «شب با گل است...»را خواند. این ابتدای دوستی ای بود که تا ۱۳۶۸ ش، سال در گذشت قدسی نژاد ادامه یافت. شاید بتوان قدسی نژاد را نزدیک ترین دوست شاعر به او دانست.



جایی درباره او نوشت: «تا امروز همیشه از ایشان شعر، آن هم شعر غزلی ناب خواسته و شنیده ام. او را در شمار بهترین غزل سراهای کشور می دانم.»



انجمن ادبی فردوسی شنبه شبها، میعادگاه ذوقی سیدعلی خامنه ای بود. حضور او در این نشست ادبی، فقط به گوش دادن شعر های تازه سروده نمی گذشت؛ او شعر ها را نقد می کرد و غالبا مورد تایید حاضران، از جمله شاعر، قرار می گرفت. با این که شعر هایی برای خواندن داشت و می توانست آنها را در معرض تمجید یا تنقید حاضران بگذارد، از ارائه آن خودداری می کرد. «من سابقه زیادی با شعر داشتم. شعر را می شناختم؛ یعنی خوب و بد شعر را می شناختم... وقتی که شعر خودم را نگاه می کردم، با دید یک نقاد می دیدم که این شعر، من را راضی نمی کند. لذا نمی خواستم آن شعر را بخوانم. یعنی اگر شعری بود که از شعر آن روز بهتر بود، حتما می خواندم.»


سطح ادبی انجمن و شاعران صاحب ذوق آن، اشعار او را در میان کاغذها حبس کرد. بعد ها که مضمون شعرش قواره ای برابر با شعر های شاعران نامور پیدا کرد، باز از ارائه در مجامع ادبی خودداری کرد. او تنها در انجمن ادبی اصفهان (کمال الدین اسماعیل )دست شعر خود را رو کرد. در سفری که با سید جعفر طباطبایی قمی به اصفهان داشت، در انجمن ادبی آن شهر که در مدرسه چهار باغ برپا می شد حاضر شد و به شنیدن سروده های شرکت کنندگان نشست. «به آقا جعفر گفتم: اینجا مثل این که شعر بخوانیم، شعرمان گل می کند. گفت: بله بخوانیم.»


ابتدا سیدجعفر که گه گاه شعر می سرود، شعری خواند که با تحسین حاضران مواجه شد. سپس او یکی دو غزل از سروده هایش را خواند؛ و گرفت، تا جایی که شور حضار را بر انگیخت، دست زدند و تبریک گفتند و محمد حسین صغیر اصفهانی در دفترچه همراه سید علی غزلی به یادگار گذاشت.


خود می گوید: «تفریح عمده بنده در دوران طلبگی شعر بود.» آن زمان حیاط مدرسه نواب پر باغچه بود. از درس که فراغت پیدا می کرد، با کتاب شعرش کنار باغچه می نشست و دل را به دشت هاو ارتفاعات معنا می برد. گاه ساعت ها سر در کتاب شعر داشت.

آشنایی او با طلاب شعر دوستی چون محمدرضا حکیمی، محمدرضا شفیعی کدکنی و ذبیح الله صاحب کار از همین زمان بود. آنان در مدرسه نواب هم درس بودند. و نیز در این اوان پیوند دوستی های او با نعمت الله میرزازاده، احمد کمال پور، محمد قهرمان و علی باقرزاده جوانه زد و در سال های بعد شاخ و برگ داد.


از افراد شرکت کننده در انجمن ادبی نگارنده (فردوسی ) چندین نام برده شده است: دکتر علی اکبرفیاض، موسس دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد؛ دکتر احمد علی رجایی بخارایی، استاد ورئیس دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد؛ دکتر غلامحسین یوسفی، استاد دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد؛ دکتر سید علی رضا مجتهد زاده، سرپرست دانشکده الهیات و معارف اسلامی مشهد؛ احمد خراسانی؛ سید محمد خامنه ای؛ سید علی خامنه ای سیدجلال الدین آشتیانی، حکیم و شارح حکمت صدرایی؛ محمدرضا حکیمی؛ علی شریعتی؛ محمود عبادی؛ سیدجلال الدین طباطبایی؛ سید حسین خدیوجم، مصحح و مترجم؛ محمد رضا شفیعی کدکنی؛ قرائی؛ میلانی، قاسم رسا؛ غلامرضا قدسی نژاد؛ محمد قهرمان ؛ غلامرضا صدیق؛ احمد کمال پور؛ شریفی؛ نعمت الله میرزازاده؛ حسین امینی؛ بی گناه، محمد عظیمی؛ محمد آگاهی، کارمند دادگستری؛ ذبیح الله صاحب کار؛ سید تقی بینش، مدیر نشریه فرهنگ خراسان؛ دکتر سعید هدایتی، چشم پزشک؛ علی باقر زاده.

شاعران انجمن ادبی فردوسی، دوستدار سبک هندی، واله نکته پردازی های صائب تبریزی و شیفته روح فشرده، اما عمیق تک بیت های آن بودند. سید علی خامنه ای نیز تحت سیطره این مضامین بلند قرار گرفت. رفته رفته نقد و بررسی های او جایگاهی یافت که برخی از شاعران این جلسه، شعر های خود را پیش از ارائه، به عضو جوان انجمن می سپردند تا نظرش را بگیرند؛ و او اشکالات مضمونی و عیوب زبانی آنها را گوشزد می کرد.

"من در جلسات ادبی دیگر، آن قدر شرکت نکرده ام که بتوانم تشخیص بدهم، اما گمان نمی کنم هیچ جا این جور نقادی شعری که در انجمن ادبی ای که من می رفتم بود، وجود داشته باشد. در انجمن، نقد های منصفانه، نقد در لفظ، در معنا، در ریخت کلی شعر صورت می گرفت. یعنی گاهی مثلا گفته می شد که این ریخت کلی درست نیست. مثلا در بیت اول، این دو مصرع باید جابه جا شوند. گاهی، به خصوص در قصیده که ریخت طولی آن چیز مهمی است، این جوری بود، چون بیت های قصیده مثل زنجیر به هم وصل است و باید با هم تناسب داشته باشد، از جایی شروع می شود و به جایی ختم می شود. اگر وسطش این تناسب رعایت نشود، سوال و احساس خلا ایجاد می کند و مستمع خوشش نمی آید. حتی این چیزها گفته می شد که مثلا اینجا بین این دو بیت، یک بیت کم است، یا این بیت جایش اینجا نیست."

موانست مستمر او با شعر به جایی رسید که بیشتر غزلیات حافظ را به ذهن سپرد. «کمتر غزلی از حافظ خوانده می شد که من یک مقدارش را حفظ نباشم.» غزل های بسیاری از سعدی را به مخزن دل سپرد. اغلب شعر شاعران سبک هندی را به خاطر داشت. «از صائب و کلیم کاشانی و عرفی و محمدجان قدسی ...گرفته تا حزین لاهیجی و بیدل.»

مجالست چندساله او با شاعران انجمن موجب شد که بیشترین دوستان خراسانی او ادیبان و شعرای این خطه باشند:


هر چند "امین" بسته دنیا نی ام اما دلبسته یاران خراسانی خویش ام


«امین»تخلص بعدی او در سروده هایش بود.
انجمن دیگری که سید علی خامنه ای بدان رفت و آمد می کرد، انجمن ادبی فرخ بود. این انجمن که توسط سید محمود فرخ پایه گذاری شده بود، محل رفت وآمد کسانی چون شیخ آقا بزرگ تهرانی، عبدالحسین زرین کوب، سید محمد حسین شهریار، محمد ابراهیم باستانی پاریزی، ایرج افشار و سیدکریم امیری فیروزکوهی بود. از خراسانی های تهران نشین هم چون ملک الشعرای بهار، مهدی اخوان ثالث، اسماییل خویی، هرگاه راه به مشهد می بردند، در انجمن شرکت می کردند. نشست های ادبی انجمن فرخ ،صبح های جمعه و در خانه سید محمود فرخ برگزار می شد.

تالار پذیرایی او (مرحوم فرخ) کتاب خانه اش بود؛ کتاب خانه ای بسیار نفیس و چشم نواز که واقعا امثال من که به کتاب علاقه داریم، وارد آن که می شدیم، دلمان از لذت پرواز می کرد. یک تالار بزرگ ...[که]تمام قفسه های اطراف پر از کتاب [بود.]شاید پنج شش هزار جلد کتاب با ارزش در تاریخ، ادبیات ورشته های دیگر داشت. در همین زمینه ادبیات هر کتابی را که آدم به نظرش می رسید که کتاب خوبی است، داشت.

انجمن ادبی فرخ به نسبت انجمن ادبی نگارنده (فردوسی)، رسمی تر، و برخلاف آن، زیر سایه «اشرافیت و توانگری»بود. او بدون ملاحظه در مجلس حاضر می شد، کنار بزرگان ادب می نشست و هرگاه بیان نظری را لازم می دید، آن را ابراز می کرد. تشویق های دکتر علی اکبر فیاض که همواره ستایشگر استعدادهای جوان و صاحب ذوق بود، سید علی را دلگرم می نمود. از حضور سید علی در این جلسه عکسی هست که در یکی از مجلات معتبر لبنان به چاپ رسید. در آن زمان روزنامه نگاری لبنانی که به مشهد سفر کرده بود، در این انجمن حاضر شد و پس از بازگشت، گزارشی در مجله العرفان منتشر نمود که همراه عکس یادشده بود. او نوشته بود که «استاد سید علی خامنه ای سخن را در بحث حرف روی قافیه، [و در تفاوت] بین یاء خطاب و یاء مصدری، آغاز کرد که آیا می توان یکی از این دو یاء را در صدر مطلع و دیگری را عجز آورد؟»


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۱۹
مخالفت پدر با حضور در نجف و بازگشت به ایران


بانو خدیجه میردامادی در پی چند سفر خود به عرا ق که هم دیدار با خویشان بود و هم زیارت مراقد مطهر ائمه علیهم السلام، این بار در ۱۳۳۶ ش راهی نجف، زادگاه خود شد. سیدعلی و پسر کوچکش، سیدمحمدحسن، که شش ساله بود، او را همراهی می کردند. غیر از اینان مادر ناتنی بانو خدیجه، همسر دوم آیت الله حاج سیدهاشم نجف آبادی و دو دختر وی، خاله های سیدعلی، دیگر همراهان بودند.

سیدعلی خامنه ای نیز نه با آهنگ توقف در نجف و ادامه تحصیل، بلکه برای زیارت عازم آن صفحه شد، اما در نجف اشرف، زیر و بم علمی آن حوزه کهن را از نظر گذراند و به استقرار و ادامه تحصیل در نجف علاقه مند گردید. در پی حضور در حلقه های درس و بحث، تحت تأثیر گرمای محافل علمی نجف قرار گرفت.

وی در جلسه های درس استادانی چون سیدمحسن حکیم، سیدابوالقاسم خوئی، سیدمحمود شاهرودی، میرزاباقر زنجانی، میرزاحسن یزدی،سیدیحیی یزدی و میرزاحسن بجنوردی حاضر و از نزدیک به کم و کیف تدریس آنان آگاه شد. "در بین همه این درس ها، یکی از درس آیت الله حکیم خیلی خوشم آمد، به خاطر سلاست و روانی اش؛ و با نظرات فقهی خیلی خوبی که داشت؛ و یکی هم درس آقامیرزاحسن بجنوردی که در مسجد طوسی می گفت."

دوست داشت از شیوه تدریس حاج سیدعبدالهادی شیراز ی نیز آگاه شود، اما وی در این زمان بیمار بود و درس نمی داد. و نیز نتوانست در درس آقایان میرزاآقای اصطهبانی و شیخ حسین حلی حاضر شود. تدریس آیت الله سیدمحمود شاهرودی را پیچیده و معضل یافت که طلبه را گیج می کرد "آهسته هم صحبت می کرد؛ صدایش شنیده نمی شد... [البته] یک عده ای می فهمیدند چه می گوید، ما نمی فهمیدیم"
سیدعلی خامنه ای برای اقامت در نجف نامه ای به پدر نوشت و از وی اجازه خواست تا تصمیم خود را برای ماندن و تحصیل در نجف اشرف عملی کند. پاسخ پدر منفی بود؛ از این رو پس از حدود دو ماه و چشیدن طعم درس استادان فقه و اصول حوزه نجف به ایران بازگشت.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۰
هجرت به قم و اقامت در مدرسه حجتیه



حوزه علمیه قم

*هجرت علمی

در این زما ن برای ادامه تحصیلات قصد حوزه علمیه قم کرد. برای رفتن به قم به سراغ پدر رفت تا نظر مثبت او را بگیرد. سیدعلی خامنه ای پس از بازگشت از نجف با طلابی که از قم برای زیارت مرقد امام هشتم(ع) به مشهد آمده بودند رایزنی کرده، فضای علمی حوزة قم را برای تکمیل تحصیلات خود مناسب دیده بود. پدر با ترک مشهد و رفتن به قم موافقت نکرد.
حاج سیدجواد تنها مخالف هجرت تحصیلی او به قم نبود. آیت الله میلانی و برخی از دوستانش نیز با تصمیم او مخالف بودند و برای منصرف کردنش بسیار کوشیدند. آیت الله میلانی شاگردش را می شناخت. از نوجوانی او را می شناخت، همواره لطف خود را به او نشان داده بود و به عمق علمی او آگاه بود.

حتی سیدجلال الدین آشتیانی که حدود ۱۶ سال در حوزه علمیه قم به فقه و فلسفه پرداخته، و دو سالی نیز در حوزه نجف تحصیل کرده بود و به تازگی وارد مشهد شده بود، از سیدعلی خامنه ای خواست که بماند و رنج غربت و حرمان را به تن نخ رد؛ برای انصراف او قول داد زمینه تدریس در دانشگاه مشهد را برایش فراهم کند . هیچ کدام افاقه نکرد. اصرار او و مخالفت پدر، ماهها ادامه داشت، تا این که پس از شروع سال تحصیلی جدید، آیت الله سیدجواد خامنه ای به سفر علمی پسرش به قم ر ضایت داد. و این به سال ۱۳۷۷ش بود.





*موقعیت حوزه علمیه قم

حوزه علمیه قم در نیمه دوم دهه سی شاهد به بار نشستن تلا شهای آیت الله سیدحسین طباطبایی بروجردی برای نگهداشت و توسعه این مرکز علمی – مذهبی بو د. شمار طلاب و روحانیان قم ر ا در زمان رضاشاه و پس از اجرای قانون لباس متحدالشکل، حدود ۳۰۰ تن تخمین زد ه اند که برخی از آنان پس از اذان صبح به باغ های اطراف شهر پناه می بردند و شب هنگام به قم برمی گشتند تا از تعرض مأموران دولتی در امان باشند.

اینک در حوزه علمیه قم نزدیک به هفت هزار عالم و طالب علوم دینی به تدریس و درس آموزی اشتغال داشتند. حاج مهدی سراج انصاری که در سال ۱۳۳۳ ش از قم دیدن کرده بود، ضمن ارائه گزارشی تفصیلی از این مرکز آموزشی و نیز ستایش از اقدامات آیت الله بروجردی در رونق حوزه علمیه، در توصیف طلاب قم می نویسد: عده مهمی از آنان تحصیلات ابتدایی و متوسطه فرهنگ جدید را نیز به پایان رسانیده و دیپلمه شده اند. نه تنها به علوم جدید آشنا هستند، بلکه یک زبان خارجی را کاملاً بلدند.


دگرگونی های حوزه علمیه قم فقط به تعداد طلاب و گسترش مدارس و آموزش ها خلاصه نمی شد. ساختار اداری و علمی آن، هر چند نسبی، متحول شده بود . نظم و نسقی در امتحانات و پرداخت شهریه وجود داشت. فضای فرهنگی حوزه علمیه قم به سطحی رسیده بود که مجلات مکتب اسلام (آذر ۱۳۳۷) و مکتب تشیع (مهر ۱۳۳۸ ) را منتشر کند. و از همه مهمتر استقرار مرجعیت واحد با حضور آیت الله بروجردی در شهر قم محقق شده بود. سیدعلی خامنه ای در ۱۳۳۷ ش راهی قم شد.

در همین سال و پیش از حرکت به قم، آیت الله میلانی به او اجازه روایت داده بود. پیش از او برادرش، سیدمحمد خامنه ای در ۱۳۳۵ ش برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفته، در مدرسه حجتیه مستقر شده بود. سیدعلی در اتاق ۸۵ همین مدرسه ساکن شد؛ اتاقی رو به آفتاب و دلگشا. مدت ها با برادرش هم اتاق بود. اما وقتی سیدمحمد که متأهل بود و آن زمان همسرش در مشهد بسر می برد، خانه ای اجاره کرد و رفت، مشتریهای این اتاق دلباز یکی یکی پیدا شدند .اینان دو خراسانی و دو آذربایجانی بودند که هر کدام با همشهری خواندن خود، جایی در اتاق طلب می کردند. سیدعلی که نخواست یا نتوانست واکنشی در برابر این هجوم از خود نشان دهد، پذیرفت که آفتاب اتاق ۸۵ را با نفرات جدید تقسیم کند، اما آنان به مرور زمان به اتاق هایی که جای بیشتری داشت نقل مکان کردند . سیدعلی از ابتدا تا انتهای اقامت خود در حوزه علمیه قم، در این اتاق بسر برد.



زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۱
ماجرای بی هوش شدن شیخ و پیرمرد سرایدار مدرسه حجت



حوزه علمیه قم(۲)



*انتخاب استاد

ابتدا به درس همه علمایی که درس خارج می دادند سر زد و طعم علمی آنان را چشید. درس آیت الله بروجردی، جنبه همگانی داشت و از پیر و جوان و فاضل و غیرفاضل اشتیاق داشتند به پای تدریس او بنشینند. از دیگر حلقه های درس خارج، درس آیت الله سیدمحمدرضا گلپایگانی در مسجد امام با هفت هشت نفر طلبه، درس آیت الله سیدکاظم شریعتمداری در مدرسه حجتیه با سی چهل نفر طلبه آذربایجانی و درس آیت الله سید روح الله خمینی در مسجد سلماسی با بیش از چهارصد طلبه بود. "مسجد سلماسی پر می شد. عده ای هم توی پله های مسجد سلماسی می نشستند. درس جوان و پرتحرک و پرشور و زنده ای بود. همه گوش می کردند. همه می نوشتند؛ اشکال می کردند... طلبه جوانی که وارد می شد، از آن درس خوشش می آمد."


درس خارج آقاشیخ عباسعلی شاهرودی نیز جوان پسند بود. روان و ساده درس می داد و شاگردان نسبتاً زیادی داشت. در برابر، درس آقاشیخ مرتضی حائری کم جمعیت بود. و نیز باید به محفل درسی آقاشیخ محمدعلی اراکی اشاره کرد. "من همه این درس ها را رفتم. یعنی شاید مدرس معروفی از مدرسین خارج در قم نماند، جز آقای گلپایگانی [که نرفتم ] ... حتی مرحوم مجاهدی درس خارج عروه ای شروع کرده بود ... [یا ] درس آقای داماد [که از] درس های معروف بود [شرکت کردم ]... که ببینم کدام درس برای من دلنشین تر و قابل فهم تر است که آن را قبول کنم.


*حاج شیخ مرتضی حائری

از میان محافل علمی قم، آنچه در ضمیر سیدعلی خامنه ای خوش نشست، یکی درس حاج آقا روح الله و دیگری درس حاج شیخ مرتضی بود. البته در جلسه های درس آیت الله بروجردی نیز مرتب حاضر می شد. این حضور تا اندکی پیش از درگذشت آقای بروجردی ادامه یافت. غیر از این، حدود یک سال نیز در درس اصول آقای داماد شرکت جست. با این حال جلسه های درس آقای حائری، هر چند کوچک و محدود و خصوصی، فایده علمی بیشتری به سیدعلی رساند. می توانست شاگردی کند و بیاموزد. "ایشان خیلی خوش بیان نبود، اما من می پسندیدم. همان که بود، من خوشم می آمد، شاگردهای ایشان تدریجاً کم شدند و [غیر از من ] دو نفر ماندند."



یکی هم مکتب و هم مدرسه ای سابق، سیدمحمد خامنه ای، و دیگری سیدجعفر شبیری زنجانی. این دو تن نیز رفته رفته ترک این درس کردند و ماند استاد و شاگردی تنها که سیدعلی خامنه ای بود."درس پراستفاده ای بود برای من. حواشی را نگاه می کردم، حرف می زدم، اشکال می کردم؛ ایشان هم جواب می داد. می نوشتم. گاهی نوشته های حاج شیخ مرتضی را می گرفتم. ایشان هم خودش درسش را می نوشت. من نوشته های ایشان را می گرفتم و نوشته های خودم را تکمیل می کردم. برای من درس خیلی مفیدی بود."


در کنار این حلقه کوچک علمی، آقای خامنه ای مباحث فقه را نزد امام نیز پی گرفت؛ هر چند از ابتدا، بی وقفه در درس اصول ایشان حاضر می شد و آن را یادداشت می کرد. حدود یک سال هم در جلسه هایی که آیت الله شریعتمداری به درخواست عده ای از فضلاء قم در خانه اش تشکیل داده بود شرکت جست.


*چراغ روشن علم

در این دوره چنان خود را غرق در جلسه ها و بحث های درس خارج نمود که حساب شب و روز از دستش رفت.مشهدی اکبر، پیرمرد سرایدار مدرسه حجت که در خاطرات طلبه های آن [زمان[... جای ویژه ای دارد و برای خودش [حکومتی] ... داشت... به شکایت گفته بود [که [تنها دو حجره است که هر وقت بیدار شده، چراغشان را روشن دیده؛ یکی از آن دو متعلق به سید جوان خراسانی است. هم اتاقی او می گوید: شبها فراغتی که می شد می نشست و درس آن روز را که نت برداری کرده بودند، به زبان عربی پاک نویس می کردند. یک شب دیدم درس اصول حاج آقامرتضی حائری را نوشتند که از دروس مشکل حوزه بود و فقط طلاب نخبه و زبده در درس حاج آقا حائری شرکت می کردند... ایشان زیر هر پاراگراف خط تیره کشیده بود و نظر و نقد خود را به درس استاد نوشته بودند.


به طور معمول هر روز در چهار درس شرکت می کرد؛ و یک یا دو مباحثه را هم پشت سر می گذاشت. این حجم از درس آموزی، او را از برخی دلبستگی هایی که با خود از مشهد آورده بود، دور کرد. غواصی در بحر فقه و اصول تمام اوقات او را می گرفت. مطالعات او تا پاسی از شب ادامه می یافت. وقتی سر از کتاب برمی داشت و چراغی جز چراغ اتاق خود را روشن نمی دید، احساس تنهایی می کرد و به سراغ خواب می رفت.

*در کنار فقه

آشنایی اش با مسائل اجتماعی و سیاسی که در مشهد جوانه زده بود، در قم رشد کرد. جرایدی چون مکتب تشیع پدیده تازه ای بود که با آن مأنوس شد. می گرفت، می خواند، به دیگران توصیه می کرد که بخوانند و با گردانندگانش دوست بود. مکتب اسلام را نیز نخوانده رها نمی کرد. خواندن کتاب هایی را که به تازگی به دنیای روحانیان و حوزه علمیه می رسید، و در شمار آثار نو و روشنفکرانه بود، از دست نمی داد. "من نشریات مؤسسه وعظ و خطابه را در سال های ۱۳۳۸ و ۱۳۳۹، تقریباً از اول تا آخر مطالعه کرده بودم که مطالب بسیار خوبی در زمینه های گوناگون مربوط به دین و ادیان و دین شناسی و ادیان باستان و ادیان زمان داشت. اساتید برجسته ای را نیز اینها جمع کرده بودند که از لحاظ مطلب کمبود نداشت. فقط همین سیاست را داشتند که می خواستند سازمان روحانیت نباشد."


سفرهای هر از گاه او به تهران بی ارتباط با مسائل روز جامعه نبود. در اردیبهشت سال ۱۳۴۰ او در تهران بو د. آیا برای شرکت در مراسم چهلم آیت الله بروجردی به تهران آمده بود یا برای دیدن اعتصاب ها و اعتراض های آموزگاران و دانشجویان؟ هر چه بود از نزدیک در کوران اعتصاب معلمان در باشگاه مهرگان قرار گرفت، در تظاهرات خیابانی شرکت کرد، و در مجلس سخنرانی جلال الدین همایی در مدرسه دارالفنون حاضر شد. آقای همایی آن روز در اوصاف علمی و اجتماعی مرجع شیعیان جهان سخن گفت و در وصف نمونه ای از استوانه های علم و عمل، از هم مباحثه خود در حوزه علمیه اصفهان، حاج شیخ هاشم قزوینی، یاد کرد، که چگونه در میان مباحثه علمی از فرط گرسنگی بی هوش شد و زمانی که با خوردن چند برگ کاهوی دورانداخته، بار دیگر به هوش آمد، نخستین جمله ای که به زبان راند این بود: کجای درس بودیم؟ زمانی که آقای بهشتی در قم کلاس تدریس زبان انگلیسی تشکیل داد و از ۳۰ نفر از طلبه های کوشنده و باسواد قم دعوت کرد در آن شرکت کنند، سیدعلی خامنه ای هم در شمار آنان بود. این کلاس بعدها توسعه پیدا کرد و غیر از زبان انگلیسی شامل برخی علوم دیگر هم شد. "اول یک مدتی رفتم، بعد [چون] کارهای درسی ... زیاد بود، نتوانستم ادامه بدهم ... غالب مدتی که در قم بودم علاقه من و بیشترین تکیه در کار من ... فعالیت های درسی [بود] ... و به کمتر کاری جز کار درسی می رسیدم."


شعر اما، در روزهای تعطیل به سراغ سیدعلی خامنه ای می آمد.
آقای خامنه ای از ابتدای طلبگی، درسهای در حال آموزش یا پشت سر گذاشته را تدریس می کرد. چه در زمانی که در مشهد بود، چه بعدها که راهی قم شد و چه در دوره ای که بار دیگر به مشهد بازگشت، تدریس را رها نکرد. در قم اما، بیشتر شرح لمعه و گاه قوانین را درس می داد.

زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۲
مباحثه با سید جعفر شبیری و امتحان گرفتن آیت‌الله صافی




هم مباحثه ها

آموزش در حوزه علمیه، همراه مباحثه است. طلبه ها در همه سطوح، هم مباحثه انتخاب می کنند و درسها را با آنها به بحث و بررسی و نقد می گذارند. یکی از هم مباحثه های سیدعلی خامنه ای در قم، آقای سید جعفر شبیری زنجانی بود. مدت کوتاهی را با آقای مهدی باقری کنی به مرور درسها گذراند. باقری کنی طلبه ای خوش استعداد و ممتاز بود.حاج شیخ حسین بهجتی (شفق) از هم مباحثه های دیگر او بود.

بهجتی "خیلی بااستعداد بود منتهی شاعری ایشان، فضلش را تحت الشعاع قرار داده بود."




حاج شیخ حسین بهجتی (شفق) در کنار رهبر انقلاب



همچنین شیخ مهدی ربانی املشی دیگر یار علمی سیدعلی خامنه ای بود . با او مباحثه فقهی و غیردرسی داشت. هر دو مطالعه می کردند و اندوخته های خود را به بحث می گذاشتند. باب صلاة را بدین ترتیب با یکدیگر خواندند و آموختند. "البته من [باب] صلاة را [قبلاً در] درس آقای میلانی [خوانده بودم ]... کتاب ها را ... با هم مباحثه می کردیم... مباحثه، بدون درس بود و من... آن نتایجی که در بحث به آن می رسیدیم می نوشتم.
بودند افراد دیگری که در واقع با سیدعلی خامنه ای به مباحثه می پرداختند، ولی در حقیقت درس استاد را یک بار دیگر از او فرا می گرفتند "درس را برایشان تقریر می کردم."



شیخ مهدی ربانی املشی



آموزش زبان معاصر عربی

حضور در درس خارج استادان، همه فعالیت علمی او نبود. وی تصمیم گرفت زبان روز عربی و نگارش آن را، فراتر از چیزی که طلاب با ممارست درسهای مرسوم یاد می گیرند، بیاموزد. «کرمی» طلبه باسواد خوزستانی که دستی در ادبیات معاصر عرب داشت، به درخواست سیدعلی خامنه ای پاسخ مثبت داЯ. صبح های دو روز پنج شنبه و جمعه، زمان جلسه های آموزشی زبان عربی بود.

ܯر این جلسه ها که به ܴکل کارگاه برگزار می شد، کتاب های روز جهان عرب موضوع بحث قرار می گرفت. حاصل این جلسات برای آقای خامنه ای ترجمه کتابی شد از نویسنده و شاعر نامدار لبنانی، جبران خلیل جبران، به نام دمعة و ابتسامة. این ترجمه، که اشک و لبخند نام گرفته بود رنگ چاپ به خود ندید، چرا که توسط مترجم دیگری، زودتر انتشار یافت.


ادامه آموزش فلسفه

از دیگر جلسه های علمی او، شرکت در درس «اسفار ملاصدرا و «شفا»ی ابن سینا که توسط علامه سیدمحمدحسین طباطبایی ارائه می گردید، بود. وی بخش هایی از این دو کتاب فلسفی را از علامه طباطبایی درس گرفت و مدتی نیز در درس «اشارات» آقای حسینعلی منتظری حاضر شد. آقای منتظری درس اشارات را ترک کردند و اسفار را شروع کردند. از اول اسفار... درس ایشان می رفتیم.



آیت الله بروجردی



پیک محبت

شهریه ای که از حوزه علمیه قم می گرفت بسیار کم بود و کفاف مخارج او را نمی داد. نگاهش به ماهیانه هایی بود که پدر از مشهد می فرستاد. او به این ماهیانه ها "پیک محبت"می گفت؛ این در حالی است که هیچ گاه از پدر پول درخواست نکرد. به یاد نمی آورد پس از دوران کودکی تا زمانی که احساس بی نیازی کند (اواخر دهه چهل) از پدر تقاضای مالی کرده باشد.

این حجب را پیش پدرم داشتم. پیش مادرمان نه. قدری بازتر بودیم و گاهی از او پول می خواستیم. او هم البته نداشت، اما خوب، گاهی داشت و ۱۰ تومانی، ۱۵تومانی می گرفتیم... پدرم به طور متوسط ماهیانه حدود ۷۰ تومان می فرستادند. ۳۰ تومان هم حوزه می داد.
وقتی به پدرم اصرار می کردم که ماهیانه ام را مرتب بفرستند تا حساب خود را بدانم، می گفتند، نمی توانم، ممکن است سر ماه بشود و من نتوانم پول بفرستم، هر موقع داشتم می فرستم. وقتی مسافری از مشهد می آمد می دیدم نامه ای از آقا آورده، ۵۰ تومان یا ۶۰ تومان هم پول همراه آن است، خیلی خوشحال می شدم و به آن مسافر احترام می کردم و به منزل می بردم و پذیرایی می کردم. گاهی هم فشار می آمد و در نامه به پدرم اشاره می کردم که مدتی است پیک محبت آقا نرسیده و پول در بساط ندارم، بعد ایشان می فرستاد. کمتر می شد که مقاومت بکند و پول نفرستد، البته وضعمان بهتر شده بود و می توانست مقداری برای ما پول بفرستد.


شهریه آیت الله بروجردی

ورود آقای خامنه ای به حوزه علمیه قم همزمان با واپسین سال های عمر آیت الله بروجردی بود. هر چند پیرمرد و از کار افتاده می نمود، اما به هنگام تدریس به مدرسی تبدیل می شد که از پس تدریس و پاسخگویی به اشکالات به خوبی برمی آمد.

سن بالا، گوش های آقای بروجردی را کم شنوا کرده بود. اشکال کننده ها گاه با صدای بلند و گاه شبیه داد پرسش های خود را مطرح می کردند. برخی از طلبه ها بالاجبار می ایستادند و گاه قدمی هم جلوتر می آمدند و دست شان را به دهانشان می گذاشتند و با صدایی شبیه فریاد پرسش می کردند گاه "واقعاً تبدیل می شد به یک طلبه. گاهی سر درس با طلبه ها شوخی می کرد... آقای بروجردی مرد ملای مبتکری بود؛ در فقه، در اصول ... در شیوه بحث، استدلال، ورود به مسائل. ایشان یکی از مبتکرین سلسله علمی روحانی ما است."

بالاترین شهریه حوزه علمیه قم از طرف آیت الله بروجردی پرداخت می شد. ایشان به طلبه های مجرد دوره خارج ۳۰ تومان و به متأهلین ۶۰ تومان ماهیانه می داد. دریافت این شهریه نیازمند پس دادن امتحانی بود که در کتاب خانه مدرسه فیضیه و اتاق مجاور آن می گرفتند. سیدعلی خامنه ای که دو سال و نیم در مشهد درس خارج خوانده بود برای شرکت در این امتحان نام نویسی کرد. یکی از ممتحن های آن سال شیخ لطف الله صافی بود. بخشی از پرسش ها مربوط به دوره سطح بود و بخشی دیگر از درس های دوره خارج آیت الله بروجردی "به من برخورد. گفتم من خارج می خوانم. شما چطور از من راجع به سطح سئوال می کنید؟ گفتند: رویه مان این است... برای شما که ضرری ندارد."

بخشی از مکاسب و قسمتی از کفایه را مشخص کردند تا پس از مطالعه، امتحان دهد. این دو منبع در خاطر سیدعلی جای داشت. با مروری دوباره آماده تر شد. در امتحان، آقای لطف الله صافی خیلی زود متوجه شد که با طلبه باسوادی روبروست، گفت که بس است، اما ممتحن دیگر "گفت که نه آقا، بخوان، ترجمه کن... معنا کردم، و خوب هم معنا کردم. بعد گفتند یکی از درس های آقای بروجردی را... بنویس."

آن زمان آیت الله بروجردی کتاب الطهارة را درس می داد. رفت توی پیشخوان اتاق کنار کتابخانه مدرسه فیضیه و درس تازه گفته آقای بروجردی را تقریر کرد؛ به عربی هم نوشت. وقتی ناظران امتحان دست نوشته سیدعلی را دیدند، خواستند همه جزوه ای که از درس آیت الله بروجردی نگاشته شده است، بیاورد . آورد. کتابچه خطی را گرفتند تا به نظر مرجع تقلید شیعیان جهان برسانند. جزوه ای بود خوش خط، بدون خط خوردگی، تمیز و چشم نواز. "الآن یادم نیست که جزوه را به من برگرداندند یا نه ... اگر باشد توی کاغذهای قدیمی و کهنه است."

بدین ترتیب شهریه ۳۰ تومانی آیت الله بروجردی به داد زندگی سخت سیدعلی خامنه ای رسید. شهریه ها را در پنج روز اول هر ماه تقسیم می کردند؛ دو روز نخست را در مدرسه حاجی و مدرسه رضویه، و سه روز بعدی را در مدرسه فیضیه. از نظرسیدعلی، شیوه پرداخت شهریه ها با منزلت حوزه علمیه همخوانی نداشت ؛ ادب را رعایت نمی کردند. "پول را مؤدبانه نمی دادند. خیلی ناراحت می شدم. به هر صورت می گرفتیم؛ چاره ای نداشتیم. ۳۰ تومان در ماه برای ما مهم بود."

این ۳۰ تومان و آن ۷۰-۶۰ تومان پیک محبت پدر، که برای رسیدن نظم و نسقی نداشت، همه توان او برای دوختن اول ماه به آخر آن بود.




زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۳
از صبح بی صبحانه تا دیزی خوردن با غلامحسین دینانی


***سفره های طلبگی
معیشت دوران طلبگی او مانند بسیاری دیگر از طلاب سخت و طاقت فرسا بود. هم دوره ای های او می گویند آنچه خورده می شد، در حد نان و ماست و خیار، یا نان و پنیر و انگور، گاه تخم مرغ و سیب زمینی بود و هزینه همین اقلام نیز تأمین نمی شد.

برخی از طلاب مدرسه حجتیه از جمله سیدعلی خامنه ای بدهکار بقالی و نانوا بودند. و یکی از این طلبکاران، شیخ حسن بقال بود که در کوچه مدرسه حجتیه، مغازه داشت و مایحتاج طلاب را نسیه می داد. شیخ شدن حسن آقا از همان زمانی بر سر زبان طلبه ها افتاده بود که از آذرشهر، زادگاه خود، برای آموزش علوم دینی به حوزه علمیه قم آمده بود. او در نیمه راه، درس را رها کرده، به کسب چسبیده بود، اما لقب شیخ از او جدا نشده بود.

آقای خامنه ای در وصیت نامه ای که فروردین ۱۳۴۲ نوشت، بدهی های خود را هم یاد کرد: "شیخ حسن بقال، کوچه مدرسه حجتیه؛ آقای هاشمی رفسنجانی؛ کتابفروشی مروارید؛ کتابفروشی مصطفوی؛ و ۱۰ تومان علی حجتی کرمانی و..."

عسرت و تنگ دستی طلاب آن دوره، سفره آنان را پر از داستان های ریز و درشت کرده است. هر چند می توان احتمال داد که با گذر زمان فقر نهفته در این داستان ها کم رنگ تر شده باشد، اما همچنان در اواخر دهه سی گریبانگیر بیشتر درس آموزان قم نشین بوده است.

غذای رایج برادران خامنه ای (سیدمحمد و سیدعلی )، هنگامی که در مدرسه حجتیه با هم بسر می بردند، تخم مرغ بود. تخم مرغ ها را در ظرف داغ شده ای که روغن نداشت، می شکستند و نیمرو می خوردند. روغن گران بود و امکان قرار دادن آن کنار دیگر مواد غذایی وجود نداشت. غذای دیگر، نان و کره بود که گاه با مربا همراه می شد. کم اتفاق می افتاد که غذایی بپزند و اگر پخته می شد چیزی جز ماش پلو نبود." این بهترین و آبرومندانه ترین غذای من بود که خیلی اوقات میهمان دعوت می کردم."

یکی از میهمانان او سیدمصطفی خمینی بود که چند نفر دیگر را هم با خود می آورد. از قضا ماش پلو را هم دوست داشت. سیدعلی به یاد می آورد که این سفره چند بار رنگ تاس کباب را نیز به خود دیده است.




سید مصطفی خمینی


***آبگوشت علی نقلی
در این دوره شیخ حسین ابراهیمی دینانی، هم غذا و هم درس فلسفه سیدعلی بود. این دو، اتاق های جدا داشتند اما وعده های غذایی را با هم می گذراندند. به همین جهت یک شب هوس کردند در دکان علی نقلی آبگوشت بخورند. آبگوشت علی نقلی ۱۳ ریال تمام می شد اما این دو می دانستند که باید با یک پرس آبگوشت سیر شوند.



غلامحسین دینانی


"آمدیم دم پیشخوان که پول بدهیم، من هر چه توی جیبم پول بود درآوردم. او هم دست کرد هر چه توی جیبش بود درآورد."
خوشبختانه ۱۳ ریال علی نقلی بین این دو جیب به نحوی تقسیم شده بود. آن شب، طلبه جوان، با کلنجار این فکر که اگر بخوابد و غسلی بر او واجب شود، پول حمام فردا را از کجا باید بیاورد، به صبح رساند.

***صبح بی صبحانه

فردا صبح، آسوده از حادثه ای که پیش نیامده، به طرف اتاق آقاشیخ حسین رفت. هم غذای او در حال ور رفتن با سماور زغالی برای آماده کردن چای صبحانه بود. سیدعلی دست خالی و بدون سنگک در حال نزدیک شدن به اتاق شیخ حسین بود.

"صبح معمول مان این بود که او توی اتاقش [که] سماور داشت، چای درست می کرد و من هم می رفتم یک دانه نان و یک سیر پنیر می گرفتم، می رفتم توی اتاق او با همدیگر صبحانه می خوردیم."

هزینه نان و پنیر را یک هم غذا می پرداخت و مخارج چای و قند را، هم غذای دیگر. شبهای بلند زمستان از یک سو و مطالعه، یادداشت و پاکنویس درسهای روزانه از طرف دیگر، گرسنگی صبح های سیدعلی را دوچندان می کرد. نماز صبح و قرآن سحرگاهی را با همین حس می خواند و پس از خرید نان و پنیر راهی اتاق شیخ حسین می شد.

آن روز صبح "می خواستم طبق معمول بروم نان بگیرم. یادم آمد که پول نداریم." این جا بود که به فکر کاسه های ماست افتاد. این کاسه ها قیمت داشت. شش ریال می دادند و ماست پنج ریالی را می خریدند. یک ریال اضافی را برای کاسه می پرداختند. گرو می گرفتند.
"گاهی ۵-۶ کاسه جمع می شد و خودش پولی بود... دیدم نه، کاسه ماست... هر چه بوده... داده ایم به آقا شیخ حسن بقال و پولش را گرفته ایم و خورده ایم."

وقتی رسید، آقاشیخ حسین با اشاره دست و صورت به او فهماند که نمی خواهد هم اتاقی اش (آقا احمد) بفهمد که آه در بساط ندارند و از صبحانه خبری نیست. شیخ حسین نقش آماده کردن صبحانه را بازی می کرد تا پیش هم اتاقی اش آبروداری کند. آقا احمد که از حضور بی نان و پنیر سیدعلی در آنجا متعجب شده بود، تعارف کرد که بر سر سفره او بنشینند و صبحانه بخورند. "گفتم: نه میل ندارم"

در این هنگام صدای شیرفروش مدرسه حجتیه بلند شد که آی شیر ... شیر. شیخ حسین که همچنان در فکر آبروداری و پوشاندن بی پولی خود و رفیقش بود با صدای بلند از سیدعلی پرسید که شیر می خوری؟ "من فکر کردم ... فرجی شده یا با شیر[فروش] حساب دارد، یا یک دفعه یادش افتاده که مثلاً پنج ریال توی جیبش دارد و می شود مقداری شیر بگیرد."

سیدعلی هم مشتاقانه با صدای بلند پاسخ داد که آری، می خورم، بخر. "یک وقت دیدم از پشت شیشه، بدون صدا با دست اشاره می کند که بگو نه، بگو نه ... [من که فهمیده بودم همه اینها برای آبروداری نزد هم اتاقی اش است ] حرف را برگرداندم و گفتم نه شیر نمی خواهم. بیا چای بخوریم"

آن روز این دو هم غذا، گرسنه، کتاب ها را زیر بغل زدند. یکی به درس آق اشیخ مرتضی حائری رفت و دیگری به دنبال درس و بحث خودش. سیدعلی پیش از ظهر هر روز به اتاقش می آمد و کتاب های مجالس درس استادان خارج را می گذاشت و کتاب اسفار را برمی داشت که برود به درس علامه طباطبایی.

وارد اتاق شد؛ دید سنگکی تمام قد روی کرسی افتاده؛ انگار با او حرف می زند. این نان تازه، فواره هوس و اشتهای سیدعلی را باز کرد.

"غفلت کردم که این نان سنگک مال کیست. از بس گرسنه بودم، دست [بردم] و یک تکه کندم و گذاشتم دهانم ... وسط جویدن یک دفعه یادم آمد که این نان مال کیست که من دارم می خورم؟."

دهانش از حرکت ایستاد. شاید برخی از هم اتاقی ها راضی نبودند . تکه نان جویده را با حسرت از دهان بیرون آورد و انداخت توی سطل آشغال.

***ظهر بی ناهار
در جلسه درس اسفار علامه، شیخ حسین را دید و از موقعیت شکمش پرسید. او نیز همچنان گرسنه بود. پس از پایان درس، به امید از راه رسیدن ناهار، راهی مدرسه حجتیه شدند. در این فکر بودند که در خانه کدام رفیق را بزنند؟ کدام یک پذیرای آنها می شود؟ درباره دوستان میهمان پذیر و میهمان گریز مشورت کردند. اسامی یکی پس از دیگری خط خورد تا این که رسیدند به نام سیدجعفر موسوی اردبیلی. آقاسیدجعفر از دوستان نزدیک به شمار می رفت و سوابق او نشان می داد که از پذیرش دو دوست گرسنه ابایی ندارد. در همین هنگام دیدند که آقاسیدجعفر از در بزر گ مدرسه حجتیه وارد شد. چشمش از دور به سیدعلی و شیخ حسین افتاد. دست تکان داد. نزدیک تر که شد؛ گفت: آمده ام امروز [ناهار] میهمان شما باشم! و ادامه داد: کوکب سلطان را از خانه بیرون کرده ام. به شوخی زنش را کوکب سلطان می خواند.

معلوم شد آن زوج هم چیزی برای خوردن نداشتند. سیدجعفر زنش را فرستاده خانه خواهرش و خودش را دعوت کرده که میهمان دوستانش باشد! تا جایی که گرسنگی اجازه می داد خندیدند.
"خلاصه سه نفر شدیم. گفتیم بیا سوته دلان گردهم آییم. سه تا گرسنه بی پول. واقعاً درمانده بودیم که چه کار کنیم، اما نگرانی به معنای اضطراب نداشتیم."

در این بین سیدکمال شیرازی پیدا شد. سیدکمال دوست نزدیک سیدعلی بود. رفقا از سیدعلی خواستند که برود و از او پولی قرض کند. "آمدم پیش آقاسیدکمال و گفتم...مقداری پول داری به ما قرض بدهی؟ احتیاج دارم."

لابد از دل بزرگ او باخبر بود. سیدکمال دست کرد تو جیبش و حدود ۷۰-۸۰ تومان پول درآورد و گفت هر چه می خواهی بردار. سیدعلی ۲۰ تومان آن را برداشت. لحظاتی بعد سه طلبه، هروله کنان در حال خروج از مدرسه بودند تا خود را به چلوکبابی برسانند.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۴
ماجرای اولین باری که امام(ره) روی منبر نشست


آشنایی با امام خمینی



***نخستین دیدار
سال های ۳۴ -۳۵ بود که با نام خمینی آشنا شد. در مشهد مجمعی از طلاب قم بود که - سیدعلی آنها را می شناخت. سیدمصطفی خمینی که تابستانها به مشهد می آمد، با این مجمع جوش می خورد "از آنها می شنیدم که آقای حاج آقا روح الله خمینی در قم یک مدرس معروف و بزرگ و مورد توجه طلاب و فضلای جوان است."

نخستین دیدار اما، به سال ۱۳۳۶ ش باز می گردد. آن سال سیدعلی همراه مادر، کوچکترین برادر و خاله هایش راهی عتبات بود. در راه عراق چند روزی در قم توقف کردند و او سری به درسهای خارج حوزه علمیه زد. دید که آقای خمینی در مسجد سلماسی برای صدها طلبه، "نزدیک به ۵۰۰ نفر شاید" درس می گوید؛ روی زمین هم می نشیند و درس می دهد. آن مجلس را به نسبت آنچه که در مشهد و در درس آیت الله میلانی درک کرده بود، گرمتر یافت.

برایش تازگی داشت که استاد بلند صحبت کند و شاگردها از هر طرف اشکال کنند. احساس کرد پویایی در جان محفل درسی خودنمایی می کند. سال ۱۳۳۷ ش که برای ادامه تحصیل به قم آمد، از نخستین درس هایی که انتخاب کرد، درس آقای خمینی بود و تقریباً یک دوره اصول را نزد او درس آموخت؛ آموزش فقه را هم، غیر از آنچه از آقای حائری گرفت، بقیه را نزد حاج آقا روح الله گذراند.

***استاد متفاوت
سیدعلی می دید که مشی و منش و روش آقای خمینی با دیگر همردیفان خود متفاوت است. استادی نبود که با طلبه ها رفیق و مأنوس شود. صبح ها از خانه اش در کوچه یخچال قاضی تا مسجد سلماسی در کوچه آقازاده، بی سر و صدا، آرام و ساکت می آمد، درس می گفت و بازمی گشت. عصرها نیز همچنین. پیش از درس و پس از آن، چنان که طبعاً مرسوم برخی از استادان بود، با طلبه ها، بگوید، بشنود، شوخی کند، رفتار نمی کرد.

طبعاً چنین مدرسی باید برای طلبه ها دلنشین نباشد [و] کسی از این مدرس خیلی خوشش نیاید. [اما] درست به عکس بود . یعنی طلبه ها از ایشان با وجود این سردی در روابط ... به قدری خوششان می آمد و این قدر ایشان را دوست می داشتند که من کمتر نظیر آن را در روابط شاگرد و استاد در قم [و مشهد] دیده ام. آن چه در درس های آقای خمینی برای سیدعلی آقا مشهود بود، تشخص و برجستگی علمی، دقت نظر، اهل بحث و جدال علمی بودن، سریع الانتقال بودن و تسلط در بگومگوهای علمی بود. هر کس اشکال می کرد فوراً جواب را کف دستش می گذاشت ... اتفاق می افتاد گاهی اشکال طلبه وارد بود، اما ... ایشان در جواب نمی ماند؛ جواب را می داد، منتها فردایش [مثلاً] ... از آن جواب عدول می کرد... یادم می آید یکی دو مورد را که ایشان از اشکال کننده تقدیر کردند که اشکال تو وارد است.

***استاد اخلاق
آقای خامنه ای شنیده بود که آیت الله خمینی درس اخلاق می داده است؛ و نیز فلسفه. سال ها از تعطیلی این درسها می گذشت. اما وقتی به قم رسید، همچنان میان طلبه ها و فضلاء معروف بود که ایشان مدرس اخلاق است. می گفتند درس اخلاق ایشان چنان پرکشش و گیرا بوده که برخی بزرگان حوزه علمیه قم در آن حاضر می شدند. اینها را ما شنیده بودیم... لکن... گاهی در درس، ایشان به مناسبتی وارد بحث اخلاقی می شد. رسم است میان مدرسان که روز آغاز درس یا روز پایانی آن، و یا در میان سال تحصیلی، نکاتی را متذکر می شوند؛ توصیه ها و نصایحی می کنند. آیت الله خمینی این مواقف را به بیان مسائل اخلاقی اختصاص می داد.

"قیامتی برپا می شد. طلبه ها گریه می کردند... در دل طلبه ها واقعاً غوغا می انداخت... مواقف را به بیان مسائل اخلاقی اختصاص می داد ...همه چیز را در دل انسان تغییر می داد. من در طول چند سالی که درس ایشان رفتم چند بار این توفیق را پیدا کردم [که زیر بارش این گفته ها بنشینم]

آقای خامنه ای منش و روش آیت الله خمینی را ناشی از اخلاق اسلامی می دید؛ بی اعتنایی به دنیا و زخارف آن، بی توجهی به تجملات و جلوه های زندگی از این موضوع ریشه می گرفت؛ حتی همان سکوت و کم حرفی مصداقی از منش اخلاقی او بود. "والا ایشان تکبر نداشت
روزی که به اصرار طلبه ها پذیرفت روی منبر بنشیند و درس بگوید، پس از وفات آیت الله بروجردی بود. طلبه ها با خنده و تبسم مسئله را استقبال کردند . خود ایشان هم خنده شان گرفت ... چیز تازه ای بود برای ایشان ؛... بعد گفتند : بسم الله الرحمن الرحیم . روز اولی که مرحوم آقای [محمدحسین] نایینی رحمت الله علیه روی منبر نشستند؛ گریه کردند و گفتند [که] این همان منبری است که شیخ روی آن نشسته، بزرگان روی آن نشستند؛حالا کار به جایی رسیده است که ما می نشینیم. [آقای خمینی ادامه داد :] ما هم امروز باید گریه کنیم که حالا نوبت به ما رسیده . این را قرار دادند برای مقدمه یک بحث اخلاقی که دلها را منقلب کرد.

وی به یاد می آورد زمانی را که یکی از مباحث درس اصول پس از حدود شش ماه به پایان رسید. آیت الله خمینی در پایان این بحث مفصل و مشروح گفت "امروز این بحث تمام شد، اما این یک بحث ضروری و لازمی نبود و می توانستیم کمتر و کوتاه تر بگوییم. و این را به عنوان پیش درآمد بحثی اخلاقی بیان کردند که ما باید از عمرمان چگونه استفاده کنیم.

و نیز به یاد می آورد پس از درگذشت آیت الله بروجردی زمزمه ای میان طلاب جریان داشت که مرجعیت به کجا خواهد رفت؟ آیا در قم خواهد ماند، یا به نجف می رود؟ قمی ها مرجعیت و ریاست را سال ها بین خود دیده بودند. حوزه قم، بزرگ ترین حوزه علمیه شیعه بود؛ و طبعاً نمی پذیرفت مرجعیت از قم بیرون رود. در آن سو، نجفی ها نیز نگین مرجعیت را بر رکاب حوزه خود می پسندیدند.
آیت الله خمیцی در یکی دز روزهای درس به این موضوع پرداخت و گفت که نباید قم و نجف در میان باشد. گفت که اختلاف از شیطان است؛ دو گروهی که هدف شان خداست با یکدیگر اختلاف نمی کنند؛ برای خدا درس بخوانید؛ قم و نجف ندارد.

این حرف یادم نمی رود. با این که آدم فکر می کند این حرف، حرف پیچیده و معضلی نیست، لیکن... در دل من از آن وقت اثر گذاشت ... یک چنین بیان های شیرین و گرم در مسائل عرفانی و اخلاقی داشتند... که طلبه ها را منقلب می کرد، به طوری که ... بعضی ها های های گریه می کردند.

و باز به یاد می آورد که آیت الله خمینی، مردی مهذب، آراسته، و مراقب بود. هر چندآن زمان اطلاعی از زندگی خصوصی استادش نداشت، اما می دید که از یکی از مهمترین نقاط ضعف برخی روحانیان دوری می کند؛ مرید جمع نمی کند. بلکه تا حدی آدم پراکنی هم می کند. روحی یزدی ... از دوستان قدیمی امام ... می گفت من » عبدالوهاب ... ۴۰ سال است که با این مرد آشنا هستم و می توانم بگویم که ترک اولی از او ندیده ام.



آیةاللّه حاج شیخ عبدالوهاب روحی یزدی


او می دید که آقای خمینی تا چه اندازه مورد توجه بزرگان است "من واقعاً کمتر کسی از علماء را دیده ام که از لحاظ سابقه تقوایی بین خواص این همه موجه باشد. این چیز مهمی است که در دوران زندگی اش جوری عمل کرده که کسانی که امروز موجه هستند و توی مردم از لحاظ تقوایی مورد قبول اند همه او را به تقوی یاد می کنند."

***دیدارهای غیررسمی
آشنایی بیشتر آقای خامنه ای با آیت الله خمینی از آنجا شروع شد که تابستان، با تعطیلی حوزه علمیه قم، یا ماه رمضان، که می خواست برای گذران تعطیلات به مشهد برود، برای خداحافظی نزد استاد رفت. رسم برخی از طلبه هاست که در چنین زمانی به دیدن مدرس خود می روند و از او خداحافظی می کنند. ایشان نشسته بود روی تشک و دورش نیم دایره ای از کتاب روی زمین چیده شده بود؛ مشغول مطالعه بود ... دو سه جمله با ایشان صحبت و احوالپرسی کردم: ... اجازه بفرمایید، می خواهم مسافرت کنم، مشهد بروم.

آقای خمینی او و پدرش را می شناخت. کوتاه، از مشهد، احوال پدر و اوضاع پرسید و بعد "سلام برسانید. دو سه کلمه حرف بیشتر نداشتند."

همین رسم هنگام بازگشت طلبه از شهر و دیار خود به قم تکرار می شد. دیگر دیدار غیردرسی با آیت الله خمینی، زمانی بود که ایشان در ایام فاطمیه مجلس روضه داشت. روضه خوان، کوثری بود. طلبه ها در اتاقی که مراسم برگزار می شد می نشستند و دور آن را پر می کردند. آقای خمینی نزدیک در چهارزانو می نشست و با ورود هر طلبه ای برای احترام، تکانی می خورد.

خیلی آرام و خیلی با وقار... [گویی] تکلیف است که دو سه جمله ای صحبت کند، والا صحبت نمی کردند. صبحکم الله بالخیر. و تمام می شد. باز سرشان پایین بود... مشغول فکر و مطالعه ذهنی بودند.

گاه اتفاق می افتاد که پیش از آغاز روضه یا پس از آن طلبه ای بحث علمی می کرد؛ پرسشی داشت. آیت الله خمینی آهسته و آرام و به اندازه پاسخ می داد. اگر آن طلبه می توانست با پرسش های بعدی حاج آقا را سر شوق آورد، موضوع فرق می کرد. "دیگر آن وقار و متانت... را نداشتند. مفصل بحث می کردند. داد می کشیدند... نه و نو می کردند، دعوا می کردند؛ کارهایی که توی بحث فقهی روحانیون و علمای خودمان معمول است."

گرفتگی، سکوت و در خود فرو بودن آقای خمینی وقتی برطرف می شد که یکی از رفقای خود را می دید؛ سر شوق می آمد و شکفته می شد. سیدعلی آقا به یاد می آورد لحظه ای را که آقای سیدمحمدصادق لواسانی وارد مجلس روضه شد. "آنچنان شتاب زده و بی صبرانه بلند شدند، خندیدند، خنده ای شیرین ... روبوسی کردند ... پهلوی خودشان نشاندند، مشغول صحبت شدند..." که گویی این شخص همان صاحب مجلس چند لحظه پیش نیست.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۵
سجده کردن پس از خواندن اعلامیه حضرت امام(ره)



آغاز مبارزه


***امام خمینی و سیاست

جنبه های سیاسی آیت الله حاج آقاروح الله خمینی پیش از دهه چهل برای آقای خامنه ای مکتوم بود. شنیده بود که با آیت الله بروجردی روابط صمیمانه ای ندارد و مدتی است به منزل وی نرفته است؛ و یا در جلسه ای که آیت الله بروجردی اواخر عمر برای مدیریت حوزه علمیه قم تشکیل داد و از روحانیان سرشناس دعوت کرد تا با آنان رایزنی کند، آقای خمینی حاضر بود، اما اظهارنظری نکرد. پس از درگذشت آیت الله بروجردی شهرت یافت که آقای خمینی به واسطه همان کدورت ها مجلس فاتحه نخواهد گرفت، "لکن ایشان فاتحه گرفتند، فاتحه خیلی خوبی هم شد. در جلسات [فاتحه] هم شرکت کردند"

منتها در همه اینها تنها بود و دنباله ای از طلاب، پشت سر خود نداشت. جلوه سیاسی آقای خمینی از سال ۱۳۴۱ ش نمایان شد و آن زمانی بود که دولت محمدرضا پهلو ی لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی را تصویب کرد و "ما چهره سیاسی آقای خمینی را برای اول بار کشف کردیم ... وقتی مبارزات پیش آمد در حقیقت ما ... احساس کردیم آن شخصیتی که می تواند از لحاظ فکری و روحی ما را اشباع کند ایشان است و لاغیر."

آقای خامنه ای از نخستین کسانی بود که با شروع مبارزه به امام خمینی پیوست، و خود به این موضوع چنین تصریح می کند: "از اولین ساعت های مبارزه ما رفتیم دور و بر ایشان و بنا کردیم در خدمت خط ایشان کار کردن و حرکت کردن."

از جمله فعالیتهای نخست، تکثیر و پخش اعلامیه های ایشان بود. وی و دوستانش دستگاه تکثیر فراهم کردند. جمعی بودند که اعلامیه های امام را تکثیر می کردند و به تهران می بردند. اعلامیه هایی نیز در تهران چاپ می شد که به قم می آوردند.


چاپ و تکثیر اعلامیه ها یکی از خواست های امام در نشست بسیار مهم او با علمای طراز اول قم بود. به دنبال اعلام تصویب نامه انجمن های ایالتی و ولایتی در جراید عصر تهران، آقایان حائری، گلپایگانی و شریعتمداری به درخواست امام خمینی در خانه مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی گرد آمده بودند و امام عواقب تصویب این لایحه را برای حاضران تشریح کرده بود. پس از توافق بر سر تلگرام به شاه و اعلام مخالفت با لایحه یاد شده، ارسال تلگرام به علمای مراکز و شهرستان ها و ادامه چنین جلساتی، امام پیشنهاد کرده بود متن این تلگرام ها چاپ و در دسترس مردم قرار گیرد. در پی پاسخ سر بالا و اهانت آمیز محمدرضا پهلوی به تلگرام مراجع و احاله موضوع به نخست وزیر، مراجع خطاب به اسدالله علم، نخست وزیر، تلگرام هایی فرستاده بودند که در آن لغو تصویب نامه ای که مخالف قانون اساسی است درخواست شده بود. امام در پایان تلگرام تأکید کرده بود که در صورت اصرار دولت به عدم لغو تصویب نامه علمای ایران و عتبات ساکت نخواهند ماند.

" من وارد مدرسه حجتیه شدم دیدم که اعلامیه ایشان به دیوار نصب است. اعلامیه را خواندم. یا سجده کردم یا حالت سجده به من دست داد؛ از این که دیدم یک شخصیت عظیم روحانی، استخوان داری قوی و مقتدر پیدا شده است. "

آقای خامنه ای می دید که در غیاب آیت الله بروجردی، در نبود شخصیتی که دستگاه های دولتی از او حساب ببرند، در زمانی که برخی روحانیان حاضر بودند با مقامات محلی شهرشان کنار بیایند، چه برسد با مقامات عالی دولتی، فردی پیدا شده که به نخست وزیر حکومت می نویسد " اگر برایتان اشکالی وجود دارد، بیایید قم زانو بزنید تا علما به شما بگویند و به شما بفهمانند که کجای این [تصویب نامه] اشکال شرعی دارد."
این موضع شجاعانه، مرزهای تازه ای در افق اندیشه او می کشید، از قدرت دین و توان روحانیت می گفت: "عظمتی در ذهن انسان زنده می کرد که من وقتی این اعلامیه را دیدم گمان می کنم افتادم به سجده که الحمدلله مرد بزرگی پیدا شده که دارد عظمت دین را این طور متجلی می کند."

با این که شروع مبارزه برای آقای خامنه ای وارد مراحل پیچیده خود نشده بود، و در حد سر و کار داشتن با چاپ، توزیع و ابلاغ اعلامیه ها بود، اما در حوزه علمیه آن روز وی و همفکرانش را در گروه آیت الله خمینی طبقه بندی می کردند. "چیز خیلی روشنی بود و همه هم می دانستند این را. و معروفین بتصدیقنا ایاکم. به قول زیارت جامعه، این جوری بودیم."

معروفین مبارزه با بی داد، پیشینه ای بلند داشتند، اما اکنون، این دگرگونی تازه، در پیشانی تاریخ، با خط دیگری نوشته می شد؛ خطی خوانا و همه فهم. سرمشق های سیاسی آیت الله خمینی، در حال تکثیر بود، آن هم توسط نسل تازه ای از آن پیشینه بلند.

ابعاد سیاسی امام برای آقای خامنه ای یکی پس از دیگری رو می شد؛ جلوه هایی نو که آن مرد ملا و عارف و متقی در پس وجودش پنهان داشته بود. " ناگهان دیدیم ایشان... چقدر قوی و شیرین می نویسد؛ ساده، همه کس فهم، و در عین حال قوی."

جدل های مکتوب امام در اعلامیه هایش با محمدرضا پهلوی و اسد الله علم نماد شجاعت این مرد نوظهور برای مریدان و شاگردهایی چون سیدعلی خامنه ای بود.

پاسخ های امام "جنبه مجادله و منکوب کردن و محکوم کردن خصم داشت ... اعلامیه های ایشان در این جهت خیلی قوی بود. این خصوصیات را ما در ایشان کشف کردیم. این بود که علاقه ها زیادتر شد." در همین اوان بود که از سیدمصطفی خمینی شنید که پدرش شبها دو سه ساعت بیشتر نمی خوابد؛ بقیه شب را مشغول نوشتن نامه ها به افراد، گروه ها و روحانیان است. نامه ها را خودش می نوشت " شاید صدها نامه بتوانم بگویم امام به ولایات نوشت."

این در حالی بود که با شروع مبارزه، برخلاف منش معمول، ایشان هر شب و گاه هر روز با افراد، از طبقات گوناگون ملاقات می کرد. " داخل خانه ایشان یا اتاق ها ... پر بود از جمعیت و گاهی یک نفر دو نفر پنج نفر دیدار خصوصی با امام داشتند ... ما می دیدیم که امام تا آخر شب تقریباً در منزل شان رفت و آمد هست و ما هم آنجا بودیم ...بعد که ماها می رفتیم تازه امام می رفتند داخل اتاق خودشان مشغول نامه نگاری می شدند."




زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۷
ماجراى تلفن‌های ناشناس به آقای فلسفی


***سفر به تهران


در دو ماهی که قضیه تصویب نامه انجمن های ایالتی و ولایتی مطرح بود، آقای خامنه ای سفرهایی به تهران کرد. پای منبر آقای محمدتقی فلسفی نشست. سعی کرد مجلس او را به ماهیت آن چه که در قم می گذشت نزدیک کند. گاه به عنوان ناشناس به آقای فلسفی تلفن می کرد و او را تشویق می نمود در تنور این نهضت بدمد. "آن موقع شناخته شده و معروف نبودیم که بخواهیم به عنوان یک شخصیت کار کنیم."


در یکی از روزهای آذرماه ۱۳۴۱ ، آقای فلسفی در مسجد ارک تهران سخنرانی داشت.

مراجع قم نامه هایی درباره تصویب نامه یادشده نوشته بودند که خوانده شد. نوبت به نامه امام خمینی که رسید، آقای فلسفی با تأکید بر این که نامه از آن آیت الله خمینی است، شروع به خواندن کرد. سیدعلی خامنه ای در آن جلسه حاضر بود. او دید که "مردم کاملا هوشیارانه بنا کردند گوش دادن... ایشان در آخر نامه [به عربی دعاهایی نوشته بودند که با سوره فیل به پایان می رسید. در ابتدای نامه هم این سوره را مطلع قرار داده بودند .] مردم به قدری به هیجان آمده بودند از این نامه که وقتی آقای فلسفی می گفت باصحاب الفیل، [واژه] فیل را همه مردم با هم می گفتند. الم یجعل کیدهم فی تضلیل، مردم با همدیگر می گفتند تضلیل ... یک حرکت، سرود همگانی در مسجد ارک این نامه به خود گرفت و غوغایی بود ... وقتی نگاه می کنم می بینم نقشی که ایشان در برانگیختگی اول ماجرا [داشت] که همه علما برانگیخته شدند یک نقش فوق العاده و حیاتی بود."





***لغو تصویب نامه


وی به یاد می آورد که با شروع قضیه انجمن های ایالتی و ولایتی، هدف اولیه امام سرنگونی رژیم نبود. چنین خواستی احساس نمی شد. در اعلامیه ها نیز هدف یادشده به چشم نمی خورد. " اول کار حرف ایشان این بود که اینها خلاف شرع است. خلاف اسلام است." هدف لغو تصویب نامه بود، اما با حرکت ها و اقدامات بعدی حکومت، دیدگاه تازه ای پیش روی امام نقش بست.



آقای خامنه ای در آن زمان نمی دانست بر سر راه این حرکتی که شروع شده چه مشکلاتی چیده خواهد شد . آن چه بود، هیجان و احساس غرور از رخ نمایی چهره حقیقی آیین اسلام بود. "هیچ کدام ما حدس نمی زدیم چه مشکلاتی بر سر این کارها وجود دارد. هنوز سختی خودش را نشان نداده بود."



روزی سیدمحمود طباطبایی قمی، برادرزاده مرحوم حاج سیدحسین قمی، همراه کسبه قم نزد امام آمدند. آمدند به جلسه درس. سیدعلی خامنه ای هم حاضر بود. وقتی درس تمام شد، خطاب به امام گفتند تا کی می خواهید صبر کنید؛ ما حاضریم هر کاری که بگویید انجام دهیم. لغو تصویب نامه و پاسخ حکومت نیامده بود و اینان می گفتند آماده هر فداکاری هستند. اینان هم نمی دانستند چه سنگلاخی از مصائب پیش پای نهضت است. "شخص امام را نمی گویم. شاید ایشان ملتفت بود، چون سختی ها را دیده بود، شاید حدس می زد، اما هیچ کدام ما حدس نمی زدیم."




دهم آذر، روزنامه های عصر تهران در صفحه نخست خود نوشتند که به تصمیم دولت تصویب نامه مورخ ۴۱/۷/۱۴ قابل اجرا نخواهد بود. پیش از این اسدالله علم، نخست وزیر در مصاحبه ای مطبوعاتی از این تصمیم دولت خبر داده بود، اما امام خمینی آن را کافی نمی دانست. ایشان دولت را تهدید کرده بود "تا در جراید رسمی کشور لغو تصویب نامه به طور صریح اعلام نگردد ما نمی توانیم به این تلگراف ترتیب اثر دهیم."



یازدهم آذر بود "از کوچه حرم که می آمدیم بیرون ... یک مغازه عطاری بود آن روبه رو، روزنامه هم داشت ... آنجا نگاهی به سرتیترها ... می کردیم . دیدم بله، [لغو تصویب نامه را چاپ کرده اند.] جوان های قم [که به ما می رسیدند می گفتند ] آقا تبریک عرض می کنیم. چون پیروزی رسیده بود، همه خوشحال بودند."


پیروزی روحانیان در لغو تصویب نامه انجمن های ایالتی و ولایتی حادثه سیاسی بزرگی بود. ابعاد آن به شهرهایی چون تهران، قم و مشهد محدود نشد، دیگر شهرها نیز برای لغو تصویب نامه کوشیدند و بیشتر ائمه جماعات در سراسر کشور از این مبارزه کنار نماندند. چه عواملی موجب به حرکت واداشتن روحانیان در این مسیر گردید؟ پاسخ این سئوال در اندیشه آقای خامنه ای بر چند عامل استوار بود.


اول این که رودررویی با این تصویب نامه چندان پیچیده نبود. علماء درک کردند که آنچه که به عنوان شرکت زنان در انتخابات مطرح گردید و یا تبدیل قسم از قرآن به کتاب های آسمانی، خلاف اسلام است. واقعیت این است که امام خمینی با دادن حق رأی به زنان مخالف نبود؛ حتی سلب حق رأی از بانوان را خلاف شرع می دانست، چنان که پس از انقلاب اسلام ی آن را گوشزد کرد. اما موضوع در زمان شاه فرق می کرد؛ وی تمامی عملکرد مجلس و دولت را حرام می دانست، زیرا معتقد بود اساس این نهادها غیرقانونی است و مصوبات آنها مشروعیت ندارد؛ مضاف بر این که مردان این سرزمین چه حقی از آزادی دارند که اینک نوبت اعطای آن به زنان رسیده است؟ البته مخالفت های دستگاه حکومتی با احکام اسلام بیش از اینها بود، اما پیش از این تبدیل به لایحه نمی شد و صورتی قانونی و رسمی پیدا نمی کرد.



دوم این که دولت نتوانست در برابر اعتراض اولیه علماء واکنش تندی از خود نشان دهد. چه بسا در برابر حرکت عمومی روحانیان علیه یک پدیده سیاسی سابقه نزدیکی در ذهن نداشت و نمی توانست واکنش دلخواه خود را نشان دهد.



سوم این که میدان داری امام در تبیین مسئله، نامه نگاری های فراوان و واداشتن علمای دیگر شهرها به شرکت در قیام، امری بی سابقه به شمار می رفت که باید آن را عامل اصلی حضور روحانیان در این صحنه دانست. سالها بود که جامعه روحانیت طعم میدان داری یک مجتهد را در امور سیاسی نچشیده بود؛ ذهن ها از عملگرایی فقه اسلامی در اجتماع خالی بود، صحبتی از حکومت شرع بر زبان ها رانده نمی شد؛ مناسبات مذهب و سیاست بریده و دور از هم شده بو د. اعلامیه ها و سخنان امام همه اینها را زنده کرد و هیجان تازه ای در جان روحانیت انداخت.



چهارم این که مردم متأثر از مواضع امام، موجب کشاندن روحانیان به مبارزه می شدند. آقای خامنه ای تأثیر امام را در انگیزش مراجع قم نیز چشمگیر دید. در آن زمان، فقط امام بود که عمق خطر را درک می کرد و اگر دیگران چنین درکی داشتند، قدمی علیه اقدامات خلاف دولت بر می داشتند. امام به این گروه فهماند که می توانند به این ورطه قدم گذارند.دیگر آن که قدرت مراجع را به رخ شان کشید. مراجع نمی دانستند از چه پشتوانه قدرتمندی برخوردارند. نمی دانستند با اشاره آنان مردم برخواهند خاست.



"شاید من بتوانم بگویم که مرحوم آیت الله بروجردی قدرت خودش را کشف نکرده بود. نمی دانست که اگر یک اشاره بکند، مردم چه خواهند کرد. حسن بزرگ امام، یکی از هنرهای بزرگ او، کشف قدرت روحانیت و مرجعیت بود." مرجعی که بتواند با یک اشاره مردم را به خیزش وادارد، ویژگی هایی دارد که در وجود امام مستتر بود. یکی از آنها پیشگام بودن در خطرپذیری است. آن روزها آقای خامنه ای شنیده بود که امام می گفت: آماده ام که هر آن به خانه ام بریزند و مرا قطعه قطعه کنند. دیگران چنین آمادگی ای نداشتند. با این حال امام همه تلاش خود را برای آگاهی مراجع وقت از خطراتی که در کمین اسلام است، به کار برد. وقتی می دید آقایان به پیشنهادها و تلاش او بی توجه هستند، گروه هایی از مردم را، مثلاً تجار و بازاری ها را وادار می کرد به خانه مراجع بروند، شاید حرف آنها را بشنوند. بازاری ها و روحانیون مناسبات سنتی و تعریف شده ای داشته و دارند.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۸
ماجرای جانبداری آقا سید علی از یک طلبه جوان

***رفراندم لوایح شش گانه

آقای خامنه ای اوایل بهمن ۱۳۴۱ ، با نزدیک شدن ماه رمضان، راهی مشهد شد. آن چه در محافل و مجالس مشهد شنیده می شد، رفراندم لوایح شش گانه بود. " اغلب معتقد [بودند] که باید حتماً با آیت الله میلانی و آقایان علماء تهران و مخصوصاً علماء قم در تماس بوده و با آنها در این خصوص مذاکره و تبادل نظر شود."

مخالفت با رفراندم در مشهد آغاز شده بود . برای نمایش این مخالفت بیشتر نمازهای جماعت تعطیل شد. آقای سیدحسن قمی شرکت در رفراندم را حرام اعلام کرد. آقایان میلانی و قمی درصدد انتشار اطلاعیه مشترکی بودند که امکان چاپ آن فراهم نگردید. در قم اما، روز سوم بهمن اجتماعی از طرف دستگاه های حکومتی، به نفع رفراندم تشکیل شد . آنان در میدان ارم جمع شدند و شعارهایی در حمایت از تصویب لوایح شش گانه دادند. مخالفت مردم قم با این تظاهرات منجر به درگیری شد . مخالفان شعار می دادند: ما تابع قرآنیم/ رفراندم نمی خواهیم. زد و خورد شدیدی پیش آمد.

سیدعلی خامنه ای آن روز میان مردم نبود، اما شنید که «آقا ابول» تعدادی پاسبان را تا خورده اند زده است. شش پاسبان و سه افسر زخمی شدند. غیر از این ، اخبار روز دوم بهمن تهران که توأم با تظاهرات گسترده مردم در بازار و خیابان بوذرجمهری ، همراهی آیت الله خوانساری با مردم و اهانت مأموران به ایشان بود، به قم رسیده، به التهاب شهر افزوده بود.

آقای خامنه ای که در کوران قضایای رفراندم قرار گرفته بود، قرار شد نامه آیت الله میلانی را خطاب به امام خمینی به قم ببرد "من، اخوی سیدمحمد و شیخ علی آقا [تهرانی] سه نفری برداشتیم نامه را که بیاییم قم. روزی که رسیدیم تهران روز ششم بهمن بود."
آقای خامنه ای تهران را خلوت و گرفته و تاریک دید . صندوق های رأی خلوت بود، گاه فردی سر صندوق حاضر می شد و رأی خود را در آن می انداخت. "سوار شدیم در شمس العماره، آمدیم قم. آمدیم منزل امام، دیدیم خبرها آنجاست."


***چهره تازه قم

خانه امام تحت نظر بود. از رفت و آمد زیاد جلوگیری می کردند. "اول بار بود که نشانه ارعاب دستگاه را مشاهده کردیم ... می دیدیم پاسبان ها و پلیس می گردند؛ با مردم سر و کار دارند." عوامل حکومتی هنوز چنگ و دندان حقیقی خود را نشان نداده بودند. همین موضوع بر انگیزه حضور مردم در صحنه های مخالفت و اعتراض می افزود. برخی عقیده داشتند که دستگاه به عمد میدان می دهد که مردم پیش بیایند تا بتواند سرکوب اساسی خود را آغاز کند. "من این را حقیقتاً خلاف واقع می دانم. آن زمان دستگاه... با یک حادثه غیرمنتظره و ناشناخته روبه رو شده بود؛ نمی دانست این چیزی که دارد پیش می آید چه هست و ابعادش چیست. "

آقای خامنه ای وضعیت آن روز قم را با آن چه که در سال ۱۳۴۰ در تهران و در زمان دولت علی امینی دیده بود قابل قیاس ندانست . آن سال تظاهرات پراکنده ای در خیابان های تهران مثل لاله زار یا در میادینی چون سپه رخ می داد که تعداد اندکی از مردم جمع می شدند، فریاد "مرگ بر این دولت قانون شکن" سر می دادند و با رسیدن چند پاسبان ناپدید می شدند. عامه مردم استقبال نمیک ردند و انگیزه ای برای پیوستن به صف معترضان بروز نمی دادند. آقای خامنه ای در سفر هر از گاهش به تهران با این تظاهرات برخورد می کرد. "خوشم می آمد و یک حمایت زبانی، حرکاتی انجام می دادم، لکن مردم به طور خیلی بیگانه از این مسائل عبور می کردند... بنابراین دستگاه حق داشت [حوادث قم را] نفهمد که قضیه چیست."


***عید عزادار

امام خمینی با اعلام عزای عید نورو ز ۱۳۴۲ آگاهی بخشی خود را " از خطرهایی که برای قرآن و مملکت قرآن" در پیش است، ادامه داد. ایشان پیش از آ ن، موضوع را با مراجع قم در میان گذاشته بود و احتمالاً از آنان خواسته بود که در این تصمیم با او همگام باشند. و نیز با نگارش و ارسال نامه هایی به روحانیان دیگر شهرها موضوع را به اطلاع آنان رسانده بود. ایشان تأکید داشت که عزای نوروز نه به واسطه شهادت امام صادق(ع) بلکه به واسطه صدماتی که در این سال به اسلام وارد شده باید اعلام شود.
" یادم است جزء کسانی بودیم که تصمیم گرفتیم طلبه ها لباس مشکی تن شان کنند؛ پیراهن مشکی یا قبای مشکی تن شان کنند." سیدعلی پول تهیه قبای مشکی نداشت.





از پس تهیه پیراهن مشکی برآمد. "ناگهان دیدیم در عرض چند روز ... ظاهراً از روز عید یا روز قبل از عید ... پیراهن ها و لباس های مشکی را تن شان [کردند] ... آن چنان وسعت [گرفت] ... که هر روحانی و هر طلبه ای را که نگاه [می کردی] لباس مشکی تنش [بود] ... احتمال می دهم که لباس مشکی ۱۵ خرداد از اینجا بود، دنباله این کار بود . می دانید که در ۱۵ خرداد عناصر اصلی لباس مشکی تن شان بود. پیراهن مشکی ها معروف بودند."

تراکم تحرکات و شدت تلاشهای آن روزها، آرام و قرار را از او و دوستانش گرفته بود. در برابر رفت و آمدها و کوشش ها، گرسنگی و تشنگی رنگی برای دیدن نداشت. تا توانسته بودند، اطلاعیه و اعلامیه چاپ کرده بودند که همگی می گفت امسال عید نداریم. اینها را در هر اجتماعی که در صحن حضرت معصومه (س) دیده می شد، پخش می کردند. امیدشان این بود که زائران رسیده به قم این اطلاعیه ها و خبرها را به شهرهای خود ببرند و پخش کنند.

اول فروردین ۱۳۴۲ مصادف با ۲۴ شوال، مجلسی به مناسبت شب شهادت امام صادق(ع) و بزرگداشت حاج شیخ فرج الله کاظمی در مدرسه فیضیه برپا بود . حاج شیخ فرج الله کاظمی از علمای مشهور غرب کشور بود که در ۲۴ اسفند ۱۳۴۱ در کربلا درگذشته و در وادی السلام نجف دفن شده بود. سخنران جلسه حاج شیخ مرتضی انصاری، واعظ مشهور قم ، بود. او در میان سخنان خود عزای عید را به شهادت امام جعفر صادق(ع) مربوط دانست. این حرف با اعتراض یکی از طلبه های حاضر در مجلس روبه رو شد . او گفت که عزای عید برای قضایای تهران و قم است. حاج انصاری که توان هضم این اعتراض را نداشت پس از جلسه ختم با عصبانیت راهی خانه شد . آقای خامنه ای آن روز ناهار میهمان حاج انصاری بود. وقتی با تشرها و بدوبیراه گویی های او نسبت به آن طلبه مواجه شد، گفت که " حق با آن طلبه است. آقای خمینی به همه اعلام کرده که به مناسبت حوادث قم و تهران عید نداریم. شما چرا رفته ای قضیه را لوث کرده ای، گفته ای به مناسبت وفات امام صادق عید نداریم؟ این مخفی کردن حقیقت است."

حاج انصاری که زیر بار نمی رفت با تلفن های مکرری که به خانه اش می شد دائم مورد اعتراض واقع گردید. " شاید حدود سی تلفن به [او] شد ... تا می نشست تلفن زنگ می زد. می رفت گوشی را برمی داشت و [تلفن کننده ها] بنا می کردند به او اعتراض کردن که چرا چنین حرفی زده ای... آن روز دیدم که بر اثر کثرت این تلفنها آنچنان خسته و خرد شد که من هرگز " شبیه آن را ندیدم.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۲۹
روایت سید علی جوان از تهاجم به مدرسه فیضیه

***تهاجم به مدرسه فیضیه

صبح روز دوم فروردین امام در خانه اش مجلس روضه داشت. از طرف آقای شریعتمداری هم در شبستان مدرسه حجتیه روضه ای برپا بود. روز قبل یک گردان نیرو از تهران به قم رسیده بود. طبق برنامه جلو پای آنها گاو کشته، به سرشان گل ریخته بودند. گردان، حدود یک کیلومتر در سطح شهر راهپیمایی کرده بود؛ نمایش قدرت داده بود. آنها در صحن حضرت معصومه (س) هم مراسم صبحگاه اجرا کرده، به سلامتی شاه هورا کشیده بودند. زیارت نامه هم خوانده بودند. گروهی از این نیروها برای بر هم زدن مجالس یادشده در محل حاضر شدند. در هر دو جا کسانی با ادبیات و منشی که حکایت از گردن کلفتی و تهور می کرد، جلو نیروها درآمدند. در خانه امام خمینی، آقای صادق خلخالی ، پشت بلندگو گفت که مأموران اگر جرأت جسارت به طلاب را کنند، بد می بینند. در شبستان مدرسه حجتیه، آقای میری، با آن قد بلندش تا توانست خط و نشان کشید . گفت که اگر اقدامی علیه طلب ه ها شود، چنین و چنان خواهیم کرد. "دیدند زمینه آماده نیست ... شاید هم واقعاً قصد این کار را نداشتند که آنجا شلوغ کاری بکنند."





آقای خامنه ای خسته از تحرکات آن روز، در اتاقش تن به استراحت داد و خوابید. چهارونیم – پنج بعد از ظهر آماده رفتن به مدرسه فیض یه بود. آیت الله گلپایگانی مجلسی به پاس شهادت امام صادق (ع) در آنجا برپا کرده بود. سیدجعفر شبیری زنجانی از راه رسید. همراه شدند. برای این که زودتر برسند، از کوچه حرم آمدند. اواخر کوچه بود که دیدند تعدادی طلبه با ظاهری آشفته، در هم و به حال فرار، نزدیک می شوند. یکی عمامه به دست، یکی بی نعلین، دیگری عبا زیر بغل؛ گفتند که برگردید خطرناک است. " ما نفهمیدیم که چرا خطرناک است ... یکی دو تایشان [پرسیدند] کجا می روید؟ گفتم مدرسه فیضیه . [یکی از آنها ] گفت نروید... خطرناک است... دارند طلبه ها را می کشند ... گفتم برویم آقاجعفر ... بی خود می گویند. یکی از طلبه ها که آشنا بود ... گفت نمی گذارم بروید، امکان ندارد بگذارم بروید، قتل نفس است، قتل خود است ... ما را به زور گرفت. آن وقت بود که احساس کردیم خطر جدی است. "

تصمیم گرفتند به طرف خانه امام خمینی بروند . خیابان اصلی خلوت بود . رفت و آمدی دیده نمی شد. تعدادی سر کوچه ارک ایستاده بودند و انگار اجازه ورود به خیابان نداشتند. شبیه قرق هایی بود که برای عبور شاه یا دیگر مقامات می کردند. "بنا کردیم با آقاجعفر... از عرض خیابان عبور کردن. وسط خیابان ... یک وقت ... نگاه کردم دیدم چهار پنج جوان قدبلند یقه باز... می آیند طرف ما ... یکی از آنها در حالی که خطاب به من می کرد گفت [جاوید شاه . می خواست که من تکرار کنم ...] تماشا می کردم و ملتفت نبودم. آقاجعفر مثل این که زودتر از من ملتفت قضیه شد و رفت ...دیدم با وضع خطرناکی دارد می آید... من راه افتادم طرف کوچه، اما نه با حالت دو؛ آرام . دیدم ... دوید دنبال من . فهمیدم که... می خواهد مرا وسط خیابان جلوی مردم بزند."

آن روز قرار نبود طلبه ای از زیر دست مأموران اعزامی بی ضرب و شتم بگذرد. سربازانی که روز اول فروردین در صحن حضرت معصومه (س) برای شاه هورا کشیده بودند، مأموریت داشتند حق معترضان را کف دست شان بگذارند . ساعتی قبل این نیروها مجلس آیت الله گلپایگانی را در مدرسه فیضیه به هم زده با مشت و لگد به جان طلبه ها افتاده بودند، در اتاق ها را شکسته، تعدادی ا ز طلبه ها را از طبقه دوم به پایین انداخته بودند. سید یونس رودباری را شهید کرده ، دهها زخمی به جا گذاشته بودند.

حتماً قرار بود تلافی تحقیر محمدرضا پهلوی از جانب روحانیان در سفری که چهارم بهمن به قم کرده بود و در آستانه حضرت معصومه(س) سخنرانی نموده بود، بشود. اینک نوبت کتک خوردن سیدعلی خامنه ای بود، اما "رفتم طرف جمعیتی که جلوی کوچه ارک جمع شده بودند. جمعیت هم راه را باز کردند. احساس کرده بودند که من دارم از دست او می گریزم... من رفتم داخل جمعیت ... اما مردم جلو او را گرفتند... آن وقت ها خیلی از کوچه می ترسیدند، وارد نمی شدند."

کتک ها ماند برای چند سال بعد. حالا با سیدجعفر شبیری می دویدند به طرف خانه امام. مقابل خانه امام چند طلبه تنومند که معروف به ورزشکاری بودند، مثل علی اصغر کنی، ایستاده بودند. غروب از راه رسیده بود. داخل خانه امام شدند. امام ایستاده بود به نماز. آقای خامنه ای وقتی آن روز را به یاد می آورد، از وحشتی که بر وجود همه چنگ انداخته بود یاد می کند و از خود مثال می زند: " من آدم ترسویی نبودم همه خصوصیاتی که در یک طلبه مجرد بی انتظار... تنها... بی پیرایه... و ازدواج نکرده هست [در من بود ،] در این جور مواقع ... یاد پدر و مادر هم... نمی ماند... نبایستی بترسم [اما عصر دوم فروردین] آن حادثه چنان برای من غیرمنتظره بود که... به سختی خود را بازیافتم."

آمد بیرون و با طلبه های نگهبان درباره چگونگی حفاظت از خانه امام حرف زد. وقتی پرسید که چرا در خانه باز است و برای احتیاط نمی بندند، شنید که " آقا گفته در را نباید ببندید. عصر در را بستند، ایشان بلند شد آمد گفت که اگر در را ببندید من از خانه بیرون می روم."

سیدعلی پیشنهاد کرد چوبی، سنگی، تهیه کنیم ؛ وسیله ای برای دفاع، چیزی که دم دست باشد اگر حمله ای شد... میان این حرف ها، علی اصغر کنی ساعتش را باز کرد و داد به سیدجعفر شبیری. ساعت گرا ن قیمتی بود. " ساعت های ما، ساعت های ۲۰-۲۵ تومانی، از این ساعت های کنزل بود که به شوخی ساعت کیلویی هم می گفتند، [اما ساعت کنی] گرانتر بود [شاید]... صدوپنجاه تومان ... سپرد دست آقاجعفر که اگر در جنگ و دعوا کشته شد این جنس قیمتی اش برای وراثش باقی بماند."

قیمتی ترین شیئی که در ظاهر یک طلبه می شد پیدا کرد همان ساعتش بود. نماز امام خمینی تمام شد. رفتند داخل تا به سخنان استادشان گوش کنند . سیدعلی سر راه نگاهی به اتاق امام کرد؛ اتاق سمت چپ متصل به بیرونی . دید که بالای تشک و تکیه گاه، آیینه ای به دیوار نصب است. "طلبه ها هم آن زمان مقید به آیینه نبودند چه برسد به علمای پیرمرد. اما ایشان یک آیینه بالای سرش بود که هر وقت بلند می شد نگاهی می کرد، خودش را مرتب می کرد. نظم و ترتیب امام از همان وقت ها پیدا بود."

اتاق پر از طلبه بود . سیدعلی نزدیک در ایستاد. امام لب به سخن گشود و گفت: "مضطرب نگردید . ترس و هراس را از خود دور کنید . شما پیرو پیشوایانی هستید که در برابر مصائب و فجایع صبر و استقامت کردند ... پیشوایان بزرگوار ما حوادثی چون روز عاشور ا و شب یازدهم محرم را پشت سر گذاشته اند... از چه می ترسید؟ برای چه مضطربید؟ عیب است برای کسانی که ادعای پیروی از حضرت امیر علیه السلام و امام حسین علیه السلام را دارند، در برابر این نوع اعمال رسوا و فضاحت آمیز دستگاه حاکمه خود را ببازند... امروز وظیفه ما است که در برابر خطراتی که متوجه اسلام و مسلمین می باشد، برای تحمل هرگونه ناملایمات آماده باشیم."

امام خمینی گفت که ما روزهایی بدتر از این را دیده ایم؛ روزهایی که در شهر نمی توانستیم بمانیم. صبح زود به خارج شهر می رفتیم. درس ها را آنجا می خواندیم. شب برمی گشتیم قم. اذیت می کردند. عمامه مان را برمی داشتند. امام خطاب به حاضران گفت که اینها رفتنی هستند و شما خواهید ماند. در همین حین نوجوانی را که گفته می شد از بالای بام به زیر پرتاب کرده اند به خانه امام آوردند. امام منقلب شد و دستور داد در اتاق دیگر بیارامد تا دکتر سر برسد. سخنان امام خمینی حدود ۲۰ دقیقه طول کشید و زمانی که تمام شد "من احساس کردم آنچنان نیرومند و مقاوم هستم که اگر الآن تمام آن جمعیت و یک لشکر به این خانه حمله کند من حاضرم یک تنه مقاومت کنم... اثر شگرف و عجیبی در من کرد."

سیدعلی خامنه ای و دیگر طلبه ها در حال تقسیم کار برای نگهبانی از خانه امام بودند که از طرف ایشان خبر آوردند همه باید بروند. "گفتیم نمی رویم، گفتند [آقا ] گفته اند راضی نیستم کسی اینجا بماند."

طلبه ها پراکنده شدند. ابتدا تلگرامی به مشهد فرستاد تا پدر و مادرش را از سلامتی خود باخبر کند. سپس نشست وصیت نامه نوشت و در ضمن آن همه قرض هایی که به دوستان و کسبه محل داشت یاد کرد. وصیت نامه دوصفحه ای را به سیدجعفر شبیری داد. او صاحب خانه بود و نگهداری آن برایش آسان تر بود. اتاق مدرسه حجتیه امن نبود.


وصیت نامه سیدعلی خامنه ای مرقومه لیله یکشنبه ۲۷ شوال ۱۳۸۲ ق

بسم الله الرحمن الرحیم
عبدالله علی بن جوادالحسینی الخامنه ای غفرالله لهما یشهد ان لااله الا الله وحده لا شریک له و ان محمداً صلی الله علیه و آله عبده و رسوله و خاتم الانبیاء و ان ابن عمه علی بن ابیطالب علیه السلام وصیه سیدالاوصیاء و ان الاحد عشر من اولاده المعصومین صلوات الله علیهم الحسن و الحسین و علی و محمد و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و الحسن و الحجه اوصیائه و خلفا ئه و امناءالله علی خلقه و ان الموت حق والمعاد
حق و الصراط حق و الجنه و النار حق و ان کل ما جاء به النبی صلی الله علیه و آله حق. اللهم هذا ایمانی و هو ودیعتی عندک اسئلک ان تردها الی و تلقیها ایای یوم حاجتی الیها بفضلک و کرمک.

مهم ترین وصیت من آن است که دوستان و عزیزان و سروران من، کسانی که بهترین ساعات زندگی من با آنان و یاد آنان سپری شده است، مرا ببخشند و بحل کنند و این وظیفه را نیز به عهده بگیرند که مرا از زیر بار حقوق الناس رها و آزاد نمایند. ممکن است خود من نتوانم از همه کسانی که ذکر سوءشان به زبانم رفته و یا بدگو یی شان را از کسی شنیده ام، حلیت بطلبم . این کار مهم و ضروری را باید
دوستان و رفقای من برای من انجام دهند.

دارایی مالی من در حکم هیچ است، ولی کفاف قرض های مرا می دهد. تفصیل قروض خود را در صفحه جداگانه یادداشت می کنم که از فروش کتب مختصر و ناچیز من ادا شود. هر کسی هم که مدعی طلبی از من شود، هر چند اسمش در آن صفحه نباشد، قبول کنند و ادا نمایند . آن چه در یادم هست حدود سه سال روزه گرفتم، باقی را با کفارات آن مق روضم. این مقدار را با پنج شش سال نماز هر چه زودتر ادا و مرا از رنج این دین الهی راحت کنند (البته یقیناً آن قدر مقروض نبودم، ولی احتیاط کردم ) مبلغی به عنوان رد مظالم بابت قروض جزئی از یاد رفته به فقرا بدهند.
از همه اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشنایان و اق وام و منسوبین من استحلال شود . (این اعلام و مراجع چون آن وقت ها نق و نوق علیه آقایان در جلسات زیاد بود که چرا فلانی اقدام نکرده، فلانی چرا این حرف را زده و این مطلب را گفته است، لذا خواستم از آقایان اعلام و مراجع حلیت طلب کنند.) و گمان می کنم بهترین کار آن است که عین وصیت نامه مرا در مجلسی عمومی که آشنایان من باشند، قرائت کنند . پدر و مادرم که در مرگ من از همه بیشتر عزادار به یاد ،« اذا بکیت علی شیء فابک علی الحسی ن » هستند به مفاد حدیث شریف مصائب اجدادمان از من فراموش نخواهند کرد. ان شاءالله تعالی.

گویا دیگر کا ری ندارم . اللهم اجعل الموت اول راحتی و آخر مصیبتی و اغفرلی و ارحمنی بمحمد و آله الاطهار.
العبد علی الحسینی الخامنه ای

حدود ۱۰۰ تومان، مقدس زاده بزاز (مشهد)
کمتر از ۳۰ تومان، خیاط گنگ (مشهد)
۲ یا ۳ تومان عرب خیاط (قم)
مطابق دفتر دین
آقاشیخ حسن بقا ل کوچه حجتیه (قم ) چون مرتب با او سر و کار داشتیم و
نمی دانیم چه قدر طلبکار هست (گویا چند تومانی).
آقای شیخ حسن صانعی (قم) ۳۲ تومان تقریباً.
شیخ اکبر هاشمی رفسنجانی (قم) مطابق دفتر دین(بیشترین پولی را که من آن زمان مقروض بودم، به آقای هاشمی بود . چون وضعش نسبتاً خوب بود، از او می گرفتیم.)
آقای مروارید کتاب فروش (قم)مطابق دفتر دین(چون کتاب خریده بودم نمی دانستم چقدر مقروضم)

آقای مصطفوی کتاب فروش (قم)
۱۰ تومان آقای علی حجتی کرمانی شاید
۵ تومان، محمدآقا نانوا نزدیک منزل (مشهد)
مقداری از قروضم در دفترچه کوچکی است که لابه لای دفترها و کاغذجات در
حجرة حجتیه است و نشانه دفترچه آن است که...

دعای من بدرقه کسی است که مرا از شر این قروض لعنتی خلاص کند . طلب هایی هم دارم که ادای آن بسته به انصاف مدیونین است.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۳۰
روزی که لحاف کرسی و گلیم طلبه ها را در فیضیه آتش زدند



***نتایج تهاجم به فیضیه

فردای روز حادثه از کسانی که در مدرسه فیضیه بودند شرح ماجرا و جزئیات آن را شنید. مأموران حکومتی پس از به هم زدن مجلس، درگیری پدید می آورند و با چوب هایی که از درختان مدرسه فیضیه می کنند به جان شرکت کنندگان در مراسم می افتند. طلبه ها، هدف اصلی مأمور ان بودند. کاری می کنند مردم عادی از حیاط مدرسه بیرون روند . برخی طلبه ها هم خود را با چوب هایی که در اتاق هاشان داشتند، این حربه سنتی، مسلح کردند . طلبه ها در رویارویی نخست پیروز می شوند و مأموران را از صحن مدرسه بیرون می کنند و در را می بندند. آیت الله گلپایگانی را که در یکی از اتاقها پنهان کرده بودند، در فرصتی از مدرسه خارج می کنند. غیر از ایشان برخی پیرمردها و طلبه ها هم که از ترس خیمه زده بر مدرسه خود را از چشم مأموران دور نگه داشته بودند، از مدرسه بیرون می روند. اما گروهی از طلبه های شجاع، چوب به دست، عباها به دور ساعد پیچیده، آماده کتک زدن و کتک خوردن، در مدرسه می مانند. اما تعدادی از روحانیان پا به سن گذاشته نتوانستند تن سالم از کتک مأموران به در برند. "آقای علمی پیرمرد محترمی بود ... [کتک خورد ] شیخ علی کفرانی... جزو همین کتک خورده های توی مدرسه بود ... این آقاعلی ... [با] محاسن بلند و عینک و عمامه و خیلی با آداب ... و با تشکیلات هم حرکت می کرد، این را با آن هیکل انداخته بودند روی زمین و می گفتند بگو... جاوید شاه."





شنید که مأموران برای ورود دوباره به مدرسه فیضیه به مسافرخانه همسایه مدرسه می روند و خود را به پشت بام مدرسه می رسانند و از آنجا هم به معرکه ای که لحظاتی قبل آن را ترک کرده بودند، می رسند. طلبه ها در رویارویی دوم شکست می خورند . در باز می شود، نیروهای بیشتر می ریزند تو و کتک خوردن طلبه ها تا حدود ساعت هفت شب ادامه می یابد.

روز چهارم فروردین، وحشت بر سراسر حوزه علمیه قم سایه انداخت . کار مأموران پایان نیافته بود. عصر این روز بار دیگر به مدرسه فیضیه رفتند. این بار به جای طلبه ها، اسباب و اثاثیه آنان را به حیاط ریختند؛ لحاف کرسی پوده، جاجیم و گلیم های رنگ باخته و نمدهای زیرانداز نیم دار؛ و آتش زدند. طلبه های مدرسه حجتیه، و از جمله سیدعلی خامنه ای که احتمال حمله مأموران به مدرسه حجتیه را می دادند، خود را درون خانه های رفقا و آشنایان پنهان کردند. روز پنجم فروردین فضای حاکم بر شهر قم کم از حکومت نظامی نداشت . کمتر طلبه ای جرأت می کرد پا به خیابان بگذار د. در این روز مأموران سومین زهرچشم خود را از مدرسه فیضیه گرفتند، تا کاری نمانده باشد که نکرده اند.

چرا حکومت شاه تصمیم گرفت مرکز علوم دینی ایران را هدف قرار دهد و با شدت تمام سرکوب کند؟ آرایش فکری آنان چه بود؟ آیا به نتیجه هایی که می خواستند رسیدند؟

سیدعلی خامنه ای آن روزها و دوره های بعد به این پرسش ها می اندیشید. او این اقدام را بر بنیاد دو تحلیل دستگاه حاکم که یکی درست و دیگری اشتباه بود می دانست. پس از موفقیتی که در لغو تصوی ب نامه انجمن های ایالتی و ولایت ی نصیب جامعه روحانیت
گردید، حوزه علمیه عملاً تبدیل به کانون مبارزه شد؛ کانونی رودررو با حکو مت. پیش از آن چنین وضعیتی در حوزه علمیه نبو د. گاه اگر اختلافی میان حوزه و دستگاه پیش می آمد، تبدیل به تعارض نمی گردید.

"هیچ گونه چهره زشتی از دستگاه توی قم محسوس و ملموس نبود. در قم زن بی حجاب نبود. رادیویی که [با صدای] بلند موسیقی پخش [کند وجود نداشت.] هیچ چیز ظاهری ضدشرع از آن قبیل که در همه ایران توسط دستگاه ترویج می شد در قم اصلاً وجود خارجی نداشت. احترام به علما که بود . گاهی اوقات مکاتبه، تسلیت و تبریک... متبادل می شد و قم هرگز چهره خشنی از دستگاه لمس نکرده بود."

اینک روشن شده بود که جنس مخالفت در این حوزه با آنچه که پیش از این از ناحیه برخی احزاب، اشخاص یا حتی دانشگاه ها بروز می کرد، متفاوت است . این تفاوت به اجتماع روحانیان مربوط می شد؛ گروهی که در میان مردم نفوذ دارند، محبوب هستند؛ گروهی که اکنون شمارشان شاید به ده هزار نفر برسد؛ جوانانی که پرتوان، نترس، پارسا و بی اعتنا به مال و مقام هستند؛ کسانی که خاستگاه شان به پهنای جغرافیای ایران گسترده است. دستگاه حاکم این تفاوت ها را دید و احساس خطر کرد.





تنها پاسخی که به این احساس می توانست بدهد سرکوب شدید بود؛ و این ضرب شست باید در حوزه علمیه قم نشان داده می شد، نه در جای دیگر. " قبلاً تجربه کرده بودند. عده ای از علمای تهران را گرفته بودند [کاری از پیش نرفته بود که هیچ ]، آتش مبارزه در قم مشتعل تر شده بود ... علمای هر شهری را می گرفتند ، همین حادثه پیش می آمد. سرکوب [باید] شامل طلاب، مدرسین، علما و مراجع می شد ... روزی را انتخاب کردند که [همه اینها] ... جمع می شدند."

نتیجه سرکوب به قم ختم نم ی شد، موج آن به همه نقاط ایران می رسید. وحشتی که از این اقدام پدید می آمد در همه کشور منتشر می شد. زائران قم خبر آن را با خود به شهرهای کوچک و بزرگ می بردند؛ طلبه های شهرستانی، همشهری ها ی شان را باخبر می کردند. "هر شخصی از قم برمی گشت پیک رعب و وحشت بود ... بنابراین دستگاه ، هم از لحاظ زمان، هم از لحاظ مکان و هم از لحاظ کسانی که طرف تهدی د و ارعاب قرار می گرفتند محاسبه کاملاً دقیق و عاقلانه ای کرده بود... این نیمة درست محاسبه بود."

اما روی دیگر تحلیل حاکمان که اشتباه از آب درآمد، آن بود که سرکوب، تهدید، کتک و گرفتن جان، گروهی را به سکوت و سکون وامی دارد که دستشان از مال و مقام پر باشد، و چیزی برای از دست دادن داشته باشند؛ چیزی که در قم و در میان اکثر طلاب، فضلا ، مدرسین و مراجع ناپدید بود. به ویژه طلب ه ها ک ه یک لا قبا، بی پول، بی زن و گران جان بودن د. دیگر آن که حادثه دوم فروردین چهره حکومت را از پس پرد های که روی آن افتاده بود، بیرون انداخت؛ چهره ای که زشت بود و خون می ریخت. اشتباه دیگر آنان نشناختن امام بود. توانایی این مرجع برای حکومت ناشناخته مانده بود. " فکر نمی کردند که اگر قم سرکوب هم بشود و این وحشتی که می خواهند ... به طور کامل حاصل شود، شخصی در قم وجود دارد که با بیان خودش وحشت را به کل خواهد زدود... و شجاعت را مجدداً به تمام افراد حوزه تزریق خواهد کرد."

حکومت، زمانی که به شناخت نسبی درباره امام خمینی رسید او را تبعید کرد. اگر این شناخت کامل می شد، امام در اوایل دهه چهل نابود شده بو د. و در نهایت سیدعلی خامنه ای دید که حادثه مدرسه فیضیه حکم به آب انداختن طلاب را داشت ؛ حکم کسانی که از آب می ترسند و باید در آب بیفتند تا ترس شان بریز د. این حادثه "طلاب حوزه علمیه را انداخت توی و رطه مبارزه با دستگاه، یعنی برایشان مسئله جدی شد ...وقتی افتادند توی قضیه و دیدند که آن چنان هم که از دور آدم می ترسید، ترسیدنی نیست، به مبارزه تشجیع شدند."


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۳۱
استیضاح و تحقیر اسدالله علم توسط امام خمینی

***واکنش های امام خمینی

صحبت های امام در عصر دوم فروردین و اقدامات بعدی او وحشت حاکم بر حوزه علمیه را جارو کرد و بیرون ریخت، اما موجب نشد که این فکر در پوشش نگرانی از زبان برخی افراد شنیده نشود: حوزه علمی ای که آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی با زحمات زیاد بنیان نهاد و آن را از شرّ پهلوی اول حفظ کرد، در نخستین برخورد سیاسی با حکومت آسیب دیده، از بین خواهد رفت. کسانی که تمایلی به مبارزه نداشتند، این فکر را می پراکندند. "گاهی اوقات مباحثه می کردم [که] چرا مبارزه نمی کنید؟ ... فوراً استناد می کردند به حادثه [مدرسه فیضیه ] قم که دیدید چه کار کردند؟ ... قم را نابود می کنند، طلاب را می کشند و زحمات آشیخ عبدالکریم حائری... از بین می رود."

اما پاسخ امام خمینی به نامه علمای تهران، حال و هوای حوزه علمیه قم را بار دیگر تغییر داد. امام در این نامه که سیزدهم فروردین نوشت، اسدالله علم را استیضاح کرد و ضمن تحقیر او به عنوان کسی که در نخست وزیری شاغل است، به نام ملت ایران علت وقایع چند ماه اخیر، از جمله حمله مأموران به مدرسه فیضیه را سئوال کرد. اما همه محتوای نامه، این نبود. امام با ذکر این جمله که تهاجم به مدرسه فیضیه، خاطرات حمله مغول را تداعی کرد " با این تفاوت که آنها به مملکت اجنبی حمله کردند و اینها به ملت مسلمان خود" نوشت که شعار حمله کنندگان «شاه دوستی» بود. و چنین نتیجه گرفت که "شاه دوستی یعنی غارتگری؟ هتک اسلام ؟ تجاوز به حقوق مسلمین و تجاوز به مراکز علم و دانش؟ شاه دوستی یعنی ضربه زدن به پیکر قرآن و اسلام؟ "





نامه در قم تکثیر شد. "یادم می آید آن وقت اعلامیه ها و نامه ها روی کاغذ کاهی ... چاپ می شد. این روی کاغذ سفید ... پهن و بزرگ ... به مقدار زیادی پخش شد ... مثل یک بمب ترکید... خواندن آن عده ای را می لرزاند، عده ای را شجاع می کرد ... کسانی که دلشان می خواست مبارزه کنند منتها مشوق و مشجعی پیدا نمی کردند از این نامه تشجیع می شدند." در بخش دیگری از نامه، امام خطاب به علمای تهران نوشته بود "اصول اسلام در معرض خطر است. قرآن و مذهب در مخاطره است. با این احتمال تقیه حرام است و اظهار حقایق، واجب ولو بلغ ما بلغ." این جمله نیز هیجان و غوغایی برپا کرد: "جمله بسیار مؤثری بود. مستمسک همه [مبارزان] بود که تا سال ها [شنیده می شد ] ... [امام ] از فیضیه یک سکوی پرش به سوی مراحل جدید مبارزه ساخت. "

فردای حادثه خونین مدرسه فیضیه، امام خمینی از مردم خواستند به دیدن مدرسه بروند، به بیمارستانهایی که روحانیان مجروح را مداوا می کنند سر بزنند تا از کاری که دستگاه حاکمه با جامعه روحانیت کرده باخبر شوند.


***چهل روز بعد

درسهای حوزه علمیه تا حدود ۴۰ روز بعد تعطیل شد. امام پس از پایان نخستین درسی که در مسجد اعظم پس از تعطیلی حوزه علمیه شروع کرد، برای فاتحه خوانی و یاد آن حادثه راهی مدرسه فیضیه شد. "به عقل هیچ کس نمی رسید که امام یک دفعه چنین حرکتی انجام بدهند. راه افتادیم. من بودم آن روز خدمت امام. طلبه ها زیاد بودند . آمدیم توی مدرسه. امام وارد شدند. دست چپ ... غرفه اول یا دوم ... نشستند... طلبه ها هم دور ایشان. غم شدیدی صورت امام را گرفته بود . شدیداً غمگین بودند. یک نفر گفت یکی.... روضه بخواند... سیدی بنا کرد روضه خواندن و همه گریه کردند."





این اقدام نیز در بازسازی روحی حوزه علمیه قم بسیار مؤثر افتاد. از آن روز به بعد بود که پای طلبه ها به مدرسه فیضیه باز شد. پس از دوم فروردین کسی در مدرسه ساکن نبود . نمی توانستند. همه چیز به هم ریخته بود. احتمال این که بار دیگر حمله ای انجام شود طلبه ها را آزار می داد. با این حرکت تصمیم به تعمیر مدرسه گرفتند . حساب باز کردند تا مردم کمک مالی کنند. "کار دیگری که در قم شد و شاید سرنخش از طرف امام بود، لیکن خیلی رواج پیدا کرد، مسئله فاتحه گرفتن برای شهدای مدرسه فیضیه [بود] ... حتی توی محلات دوردست قم فاتحه گذاشتند ... ما هم راه می افتادیم می رفتیم ... در فواتح سیدیونس رودباری شرکت می کردیم. پدرش پیرمردی بود که از قزوین آمد . او را هم... دست به دست می گردانید. "


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۳۲
روزی که آقا سید علی از خدمت اجباری فرار کرد/ خنده به لباس سربازی هاشمی رفسنجانی


***زمینه سازی برای ماه محرم


امام خمینی برای این که خبر مدرسه فیضیه در تمام ایران کمانه کند، زنده بماند، و در ذهن ها جای گیرد، دو ماه ذی حجه و ذی قعده را به آماده کردن علما و مردم پرداخت تا در ماه محرم به آن چه هدف قرار داده بود برسد. "شروع کردند به نامه نگاری و تبادل معلومات و اطلاعات به صورت آشکار ... و پنهان ... نزدیک محرم که رسید ایشان برای شهرستان ها برنامه ای طرح کرد که ... عبارت بود از این که طلاب و فضلای اعزام شده [به] علما و منبری های شهرستان ها [بگویند] که از روز هفتم [محرم] اختصاص بدهند به مسئله فیضیه. یعنی از روز هفتم منبری ها در منبرها شان ماجرای فیضیه را بیان کنند و از روز نهم دسته جات سینه زنی این کار را بکنند و در نوحه خوانی های شان مدرسه فیضیه را مطرح کنند تا همه مردم ایران بفهمند که در حادثه فیضیه چه چیزی اتفاق افتاد ... من خودم ... جزء کسانی بودم که اعزام شدم و اثرش را دیدم. "








***حربه سربازی


پیش از ماه محرم، دولت تصمیم خود را مبنی بر به سربازی بردن طلاب علوم دینی به اجرا گذاشت. این اقدام، بی سابقه بود. طلبه ها از رفتن به سربازی معاف بودند. برگه ای که توسط حوزه علمیه صادر می شد و به امضاء دو شاهد می رسید، حکم کارت معافیت داشت. مأموران موظف بودند طلاب را در خیابان دستگیر کرده، به پادگان بفرستند. خبر به امام که رسید گفت:

"نگران نباشید، تزلزل به خود راه ندهید ... هر کجا که باشید سربازان امام زمان(عج) می باشید؛ و باید به وظیفه سربازی خود عمل نمایید. رسالت سنگینی که اکنون به عهده دارید روشن ساختن و آگاه کردن سربازان و درج هدارانی... است که با آنان سر و کار دارید. "



هدف اصلی حکومت از این حرکت، خاموش کردن آتشی بود که به تازگی از زیر سر هزاران دانشجوی علوم دینی مستقر در قم زبانه می کشید. با این کار طلبه ها پراکنده می شدند، یا دستگیر شده، راهی پادگان می گشتند و یا فرار کرده، به شهره اروستاهای شان بازمی گشتند. " یک روز من و برادرم آسیدمحمد [در راه رفتن به خانه آشیخ علی حیدری همدانی یا برگشت از آن ]... از پل که عبور می کردیم، دیدیم یکی دو پاسبان افتادند دنبال ما، مثل این که با ما کار دارند... مثلاً حس ششمی به ما گفت که در برویم... فرار کردیم ... خودمان را به مأمنی رساندیم ... بعد از چند ساعتی اطلاع پیدا کردیم که بله امروز پاسبانها توی شهر طلبه ها را می گیرند و می برند سربازی. به نظرم آن روز ۴۰۰ طلبه را گرفتند."



آثار منفی سربازی بردن طلاب خیلی زود روشن شد. ساواک پس از بررسی پیرامون موضوع به این نتیجه رسید که روحانیان (در همه جا و هر محفلی این اقدام دولت را یک عمل خصمانه علیه روحانیت و تضعیف اسلام جلوه می دهند. در اعلامیه ها و در نامه های خود به نجف و کربلا نیز این موضوع را مبارزه دستگاه علیه اسلام و روحانیت ابراز داشته است... اعزام تعداد معدودی طلاب به خدمت سربازی اسلحه برنده ای به دست روحانیون و وعاظ داده تا به تحریک احساسات متعصبین بپردازند.)

پیام امام موضوع را برای طلبه ها حل کرد، کنار آمدند و فهمیدند سربازی رفتن اشکالی ندارد . کاری که باید هنگام تبلیغ در شهرهای شان انجام دهند، اینک باید در پادگان ها می کردند. حربه حکومت به سوی خودش برگشته بود . چه باید می کرد با
هزاران طلبه جوان در پادگان ها؟


آن روز اکبر هاشمی رفسنجانی، بی خبر از همه جا "بی خیال راه می رفته که پاسبان می رسد [و] ایشان را می برد." آقای هاشمی را نیز چون بقیه طلبه ها به پادگان باغ شاه تهران که مرکز آموزشی بود می برند. آقای خامنه ای که به تهران آمده بود با آقای محمدجواد باهنر تصمیم می گیرند به ملاقات دوست شان بروند. " بلد نبودم کجا بروم ... ایشان بلد بود. گفتم می خواهم بروم دیدن آشیخ اکبر...آمدیم دم چهارراه گلوبندک ... آجیل و میوه و شیرینی خریدیم ... چند تا بسته سنگین ... سوار تاکسی شدیم رفتیم طرف پادگان. دم پادگان، به نظرم جمعه بود، شلوغ بود . آمده بودند ملاقاتی و از جمله ملاقاتی خود آقای هاشمی. "


فرزندان آقای هاشمی پدر را نشناخته بودند. یکی از آنان به مادرشان گفته بود که مامان، بابا آژان شده؟ "این منظره یادم نمی رود. ما خیال می کردیم آقای هاشمی با قیافه گرفته ای ممکن است بیاید ...دیدیم به عکس؛ قیافه بشاش ... می خندد و شوخی می کند ...بچه هایش را بغل گرفته است."


چهره آقای هاشمی نیز با ترکیبات تازه ای که اجباراً همراه او شده بود، در یاد آقای خامنه ای ماند. سر تراشیده، همچنان بی ریش، لباس سربازی گشادی که به تن داشت؛ "یک قیافه عجیب و غریب پیدا کرده بود که ما خنده مان گرفت، [اما] متأثر هم بودیم که رفیق مان را آورده اند این جا."



دستگاه حکومت نتوانست طلبه ها را تا ماه محرم در پادگان ها نگه دارد. با همان شتابی که تصمیم گرفت آنان را به اجباری ببرد، با همان سرعت نیز آنان را رها کرد؛ فهمید که دردسر تازه ای در راه است و باید به زودی دستمال آن را به سر ببندد و هزینه اش را بپردازد. با صحنه سازی و برنامه ریزی، طلبه ها را وادار به فرار یا خروج از پادگان کرد.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۳۳
محموله هایی که سید علی جوان قاچاقی به مشهد می برد

***نهضت تکثیر اعلامیه

بیشترین فعالیت آقای خامنه ای پس از حادثه مدرسه فیضیه تا شروع ماه محرم، تکثیر و توزیع اعلامیه بود. این کار در خانه سید جعفر شبیری زنجانی انجام می گرفت. او خانه ای پراتاق در قم کرایه کرده بود. همسرش تاب ماندن در این خانه بزرگ را نداشت. " نمی ماند و می رفت منزل... قوم و خویش هایش."



سید جعفر شبیری زنجانی


در برخی از اتاق های این خانه دستگاه تحریر و تکثیر گذاشتند و تا توانستند اعلامیه و اطلاعیه علیه دستگاه حکومتی چاپ کردند . هر از گاهی که میهمانی برای شبیری می آمد، اتاق خالی برای پذیرایی بود. از کسانی که برای گرفتن اعلامیه و توزیع آن به این خانه رفت و آمد می کرد، آقای عبدالرحیم ربانی شیرازی بود. "یک بغل اعلامیه ... می گرفت. من اول درست نمی دانستم که آن پیرمرد کیست. بعد شناختم ... آن وقت نسبت به ما پیرمرد بود. موهای سرش سفید و محاسنش مقدار زیادی سفید بود. "

ربانی شیرازی اعلامیه ها را زیر عبا می گرفت، از جلو شهربانی می گذشت و به طرف خانه اش می رفت که آن زمان اول باجک بود. "می آمد پیش ما می خندید. می گفت این حمق ها هیچ خیال نمی کنند زیر عبای من این همه اعلامیه و تراکت... است؟"

از دیگر دوستان آقای خامنه ای که برای بردن اعلامیه به این خانه سر می زد سیدجعفر طباطبایی قمی بود. او از تهران می آمد. ته چمدان را اعلامیه می چیدند، می آمد بالا. فضایی را برای گذاشتن لباس، زیرپیراهن و زیرشلوار خالی می گذاشتند. سیدعلی و سید جعفر با چمدان سوار تاکسی می شدند. به گاراژ نمی رفتند؛ سر راه اتوبوس ها می ایستادند، با فاصله ده متر از هم . سیدعلی دست بلند می کرد. اتوبوس می ایستاد. "من چمدان را برمی داشتم دوان دوان طرف ماشین ... شاگرد شوفر می پرید پایین ، صندوق بغل را باز می کرد... چمدان را می گذاشتم توی صندوق بغل . او تا در را می بست آقاجعفر [قمی] سوار شده بود [و] من هم ماشین را دور زده رفته بودم."

وقتی اتوبوس به تهران می رسید و چمدان ها را پایین می آوردند، صاحب این چمدان، ظاهراً در قم بود. جعفر قمی دوروبر خود را نگاه می کرد، اگر از امنیت اوضاع مطمئن می شد، چمدان را برمی داشت و می رفت. این کار بارها تکرار شد . سر و کار داشتن با دستگاه های تکثیر اعلامیه، نام آقای خامنه ای را به دستگاه های امنیتی هم رساند. ماجرا از جایی شروع شد که او و دوستان همقطارش به فکر افتادند دستگاه تحریر شیخ محمد صادقی تهرانی را که از ایران فرار کرده بود بخرند. دستگاه نزد امیر صادقی بود. سیدجعفر قمی که با امیر صادقی ارتباط داشت و آشنا بود، ترجیح داد شخص ناشناسی را به عنون خریدار معرفی کند. او سیدعلی خامنه ای بود. امیر صادقی بعدها که دستگیر و زندانی شد، اسمی هم از آقای خامنه ای برد، اما اطلاعات او چندان درست نبود : خامنه ای، سعید خامنه ای، علی خامنه ای، سید خامنه ای... حکم این ناشناس، شش ماه زندان بود که بریده شد.

سالها بعد در بازجویی " از من پرسیدند که شما توی خانواده تان سعید دارید ؟ گفتم بله یک سعید داریم آمریکاست. آن وقت هم آمریکا بود. [پرسیدند] سید کی است؟ گفتم پدرم سید است، برادرم سید است، همه خامنه ای ها سیدند. گیج مانده بودند و برای اینها ثابت نشد که سید کیست. توی روزنامه اعلام کردند سیدخامنه ای یا سعید خامنه ای و جعفر طباطبایی بیایند زندان خودشان را معرفی کنند... خودمان را معرفی نکردیم... و ما آن شش ماه را هرگز نکشیدیم."

آن روزها بیشتر اعلامیه هایی که در قم توزیع می شد، سرنخی در خانه سید جعفر شبیری زنجانی داشت. اعلامیه های امام خمینی، مدرسین حوزه، علما، اعلامیه ای پنج صفحه ای به امضاء "اعلامیه مسلمانان" علامیه خطاب به نظامیان و ارتشیان، "هرچه گیرمان می آمد تکثیر می کردیم و همه جا هم می بردیم. یادم هست خودم مشهد که می رفتم مقدار زیادی اعلامیه می پیچیدم [= لوله می کردم] ... قطور... سه چهار لوله ...توی تورهای پلاستیکی می گذاشتیم، سوار قطار می شدم... هیچ کس باور نمی کرد اینها اعلامیه باشد ...واقعاً هزارها هزار اعلامیه این طرف و آن طرف پخش می شد. "


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۳۴
سید علی جوان؛ پیک مخصوص امام خمینی(ره) به مشهد

***زندان اول***


***پیامی برای آیت الله میلانی

پس از حوادث خونین مدرسه فیضیه در دوم فروردین ۱۳۴۲ و نزدیکی ماه محرم، امام خمینی برای علمای شهرستان ها نامه هایی فرستادند و به این وسیله آنها را دعوت کردند تا [در ماه محرم] در قیام علیه رژیم شاه شرکت کنند. این نامه ها خیلی خوب جو را علیه شاه آماده کرد و زمینه را فراهم ساخت. امام خمینی چنین اقدامی را پیش از این برای لغو تصویب نامه انجمن های ایالتی و ولایتی در ۱۳۴۱ نیز انجام داده بود.

این بار سیدعلی خامنه ای موظف شد پیام امام را به مشهد برده، به علمای آن شهر برساند. پیام های شفاهی آیت الله خمینی، توسط افراد ثقه برده می شد. "امام از من خواستند که به مشهد بروم و یک پیام برای آقای میلانی و آقای قمی و پیام دیگری برای علمای مشهد ببرم. پیام امام به علمای مشهد این بود که آماده باشید برای مبارزه با صهیونیسم؛ دارد بر اوضاع کشور مسلط می شود؛ اسرائیل بر همه امور سلطه پیدا کرده است؛ امور اقتصادی کشور دست اوست و سیاست ایران را در مشت خود دارد . پیامی که برای آقای میلانی و قمی دادند این بود که به منبری ها بگویند که از روز هفتم محرم در منابر، روضه فیضیه را بخوانند و از روز نهم، همه دسته های سینه زنی و هیأت ها، این برنامه را اجرا کنند. "





آیت الله قمی


امام گفته بود پیام آقایان میلانی و قمی مخفی بماند و علنی نشود. پیام علمای مشهد نیز باید به اطلاع این دو عالم برسد. درس های حوزه علمیه قم ۲۵ اردیبهشت ۱۳۴۲ تعطیل شد و طلابی که قرار بود برای تبلیغ یا رساندن نامه ها، قم را ترک کنند مهیای عزیمت شدند. به مبلغان گفته شد که در مجالس ماه محرم از خطری که اسلام را تهدید می کند حرف بزنند؛ مردم دیگر تقیه نکنند؛ از حوادثی که بر مدرسه فیضیه گذشته مردم را آگاه نمایند؛ از بی دینی دولت و شاه بگویند؛ به مردم بگویند که منتظر دستور علماء باشند.

سرلشکر حسن پاکروان، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک)، با توجه به مجموع گزارش های رسیده از تحرک روحانیان در آستانه ماه محرم، ۲۸ اردیبهشت به تمام شعب ساواک اطلاع داد "نظر به این که از طرف خمینی به تمام طلاب و وعاظی که برای محرم از قم به شهرستان ها حرکت می نمایند دستور شدید برای تبلیغ و تحریک داده شده است؛ لازم است که در شهرها و قراء مراقبت کامل بشود و عنداللزوم عناصر محرک را که شناخته شده اند دستگیر نمایند؛ از پخش هرگونه اعلامیه و عکس خمینی جداً جلوگیری شود. "

طبق برآورد ساواک ۳۵ نفر از طرف امام خمینی برای تبلیغ در ایام ماه محرم [و در واقع رساندن نامه ها و پیام های ایشان به دیگر علماء] از قم خارج شده بودند. برای مقابله با اقدامات روحانیان، ساواک و شهربانی طرح مشترکی برای ماه های محرم و صفر تهیه کردند که در ماده پنجم آن آمده بود: "در صورت مشاهده مطالب خارج از موضوعات مذهبی و بیانات تحریک آمیز، شهربانی ها و پلیس ... بایستی واعظ یا روضه خوان یا مداح منظور را احضار و طبق مقررات تعقیب نمایند."

سیدعلی خامنه ای در آخرین روزهای اردیبهشت ۱۳۴۲ قم را به قصد زادگاهش ترک کرد. پس از رسیدن به مشهد "پیام اول امام را به عده ای از علمای مشهد رساندم. تنها کسی که این پیام را درست گرفت و درست درک کرد مرحوم آیت الله شیخ مجتبی قزوینی بود. او خود مردی مبارز بود و نسبت به امام اظهار ارادت می کرد. پیام دوم را نیز به آقایان میلانی و قمی رساندم. نظر آقای میلانی این بود که روضه برای فیضیه از روز نهم محرم شروع شود. من گفتم هفتم مناسب تر است؛ برای این که روز نهم سینه زنی و زنجیرزنی است و مردم پای منابر کمتر حضور پیدا می کنند و منبری ها باید از روزهای قبل مردم را آماده کنند. " آقای قمی پذیرفت.

ساواک مشهد که متوجه حضور طلاب سفر کرده از قم به مشهد شده بود و نیز برای مراقبت بیشتر از حوادث محتمل دهه اول محرم، عصر ۳۱ اردیبهشت ۱۳۴۲ ، بیست وپنج تن از وعاظ مطرح مشهد را به صرف شیرینی دعوت نموده، ضمن اظهار محبت کافی به آنها صراحتاً تفهیم گردید که اگر ذره ای بر علیه مصالح کشور قدم بردارند به شدت با آنان رفتار خواهد شد.

همچنین در این روز کمیسیون امنیت شهر تشکیل شد و برای اقدامات احتمالی آیت الله سیدحسن قمی تصمیماتی گرفت. این کمیسیون عقیده داشت آیت الله میلانی فعلاً ساکت است و تقریباً روش معتدلی پیش گرفته و گمان نمی رود مشکلاتی به وجود آورد. البته آقای میلانی چندان ساکت نبود . وی پیش از شروع ماه محرم در ۲۲ ذی الحجه نامه ای به حضرت مستطاب حجت الاسلام والمسلمین آیت الله آقای حاج آقای روح الله خمینی نوشته بود و در آن ضمن انتقاد شدید از هیأت حاکمه و محکوم کردن انطباق سیاست های رژیم با "حکومت پوشالی اسرائیل" تأکید کرده بود که باید به وسیله مبلغین دانشمند و وعاظ محترم مذهبی در ایام عاشورا و قیام حسینی، اذهان مردم مسلمان را روشن کرد و از فلسفه قیام حسینی آگاهشان نمود، حقایق را بی پرده آشکار ساخت.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۳۵
چرا «سید علی» به شهر اسدالله علم رفت؟

***سفر تبلیغی به بیرجند

آقای خامنه ای پس از انجام مأموریت خود، روز پنجم خرداد / دوم محرم راهی بیرجند شد و در مدرسه ای که طلاب علوم دینی ساکن بودند مستقر گردید. " این برای کسانی که به قصد منبر رفتن (تبلیغ) به منطقه ای می روند، کمی دیر است، زیرا خطیب باید چند روز قبل از محرم در محل موردنظر حضور یابد تا فرصت کافی برای ترتیب مجلس و سایر امور داشته باشد، اما دوستان من در عین حال زمینه منبر در چند جای شهر را برای من فراهم کردند."

شهر بیرجند ، پایگاه سنتی و مرکز قدرت اسدالله علم ، نخست وزیر، بود . پدرانش بیش از ده قرن بر قائنات حکومت کرده بودند و نام آنان همواره در پشت قباله این منطقه دیده می شد. این شهر یکی از استراحت گاه های محمدرضا پهلوی بود . همین موضوع موجب شده بود شهری که بی شباهت به یک روستای بزرگ نبود، فرودگاه داشته باشد. دیگر شهرهای هم تراز آن از چنین امکانی برخوردار نبودند . علم چند باغ بزرگ و قدیمی در بیرجند داشت که محل اتراق و استراحت او و شاه بود. " باغ هایی که شراب های کهنه اش و طباخان زبردستش شهرة آفاق بود. "

آقای خامنه ای می دانست که در شهر، علم را "امیر" خوانده، او را "لازم الاطاعه"می دانند، همچون پدرش که امیرشوکت الملک لقب داشت. "فقط یک نفر را پیدا کردم که از علم ... نمی ترسید... چنین جو خفقانی خانواده علم به وجود آورده بود. "

آقای خامنه ای به یاد می آورد که در سفر پیشین خود به بیرجند ، اول محرم یا روز پیش از آن، خطیبی در یکی از مساجد بیرجند خطبه به نام علم می خواند. " من در آن... جلسه شرکت داشتم... [که می گفت:] صاحب السیف والقلم، امیراسدالله علم..."






سید علی خامنه ای در جوانی


این سومین باری بود که به بیرجند سفر می کرد. در دو سفر پیشین میزبان معنوی او شیخ محمدحسین آیتی از علمای بزرگ خراسان ، بلکه ایران بود. او غیر از مراتب علمی، د رشعر و ادب وارد بود ؛ ذوقی سیال داشت. "من چند سال قبل که بیرجند رفته بودم با ایشان فوق العاده مأنوس بودم... هر جا می رفتیم با هم می رفتیم. البته سناً جای پدر من بود."

آن سال آقای آیتی برای درمان چشم راهی مشهد شده بود. آقای خامنه ای این بار به سراغ آقای سیدحسن تهامی رفت. آقای تهامی عالم برجسته ای بود که به واسطه اقامت در بیرجند، منزلت حقیقی اش مکتوم مانده بود. پرورده حوزه علمیه نجف و از شاگردان آیات آقاضیاء عراقی و میرزای نایینی ، فردی مجتهد و بسیار آگاه در ادبیات و فرهنگ و مسائل آقای تهامی "به من بی محبت و بی لطف نبود ... لازم بود آنجا کسی از من حمایت کند. می خواستم شلوغ کنم ... غوغا راه بیندازم . گفتم من کاری می خواهم انجام بدهم ... و احتیاج به کمک شما [دارم.] استقبال کرد ... گفتم روز هفتم محرم می خواهم قضیه مدرسه فیضیه را بگویم و یقیناً دستگاه عکس العمل نشان می دهد... شما کمک کنید . رفت توی فکر ... گفت حالا چه لزومی دارد شما این جا این کار را بکنید . گفتم... تکلیف من است ... مخصوص من هم نیست و به نظرم گفتم در سراسر کشور این کار انجام می گیرد. "

آقای تهامی لابد احتیاط کرد که گفت مردم بیرجند قضایا را می دانند. او به آقای خامنه ای پیشنهاد نمود دیار دیگری برود، جایی که مردمش از ماجرای مدرسه فیضیه خبر ندارند، به سراوان. به راستی این چه پیشنهادی بود و آن چه احتیاطی؟ سراوا ن در بلوچستان، مرز پاکستان، هزار کیلومتر دورتر از بیرجند.. "خیلی متأثر شدم ... آمدم بیرون".


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۳۶
داغی که روضه «سیدعلی» بر دل مردم گذاشت

***سخنرانی در مسجد مصلی

علی رغم هشداری که به شهربانی های سراسر کشور داده شده بود، سیدعلی خامنه ای توانست تا هفتم محرم، در خانه ها، مساجد، تکایا و حسینیه های بیرجند برای مردم سخنرانی کند.
وی تصمیم داشت طبق سفارش امام خمینی، هفتم محرم حادثه فیضیه راروی منبر بازگوید.
تا آن روز در خانه های آقایان شمشادی، هادوی، ملکوتی و نیازی سخن گفته بود. نوبت منبر او در هفتم محرم مسجد مصلی بود؛ شاید مهمترین مسجد شهر. هفتم محرم "جمعه هم بود. بهترین موقعیت بود برای این کار. هیچ چیز به هیچ کس نگفتم... تا روز موعود. "

آقای خامنه ای در آن روز تصمیمش را با دو نفر در میان گذاشت تا کمکش کنند. یکی با آقای عندلیب روضه خوان و دیگری با شیخی که پیش از او قرار بود منبر برود.





عندلیب پاسخ مثبت داد؛ بالاتر از آن، هیجان زده هم شد و دعایش کرد، اما شیخ یاد شده که از وی خواسته بود منبر را کوتاه کند و زمان بیشتری به او دهد، سخنان خود را تا ۲۰ دقیقه مانده به اذان مغرب کش داد. "ملتهب شدم که وقت دارد می گذرد. بلند شدم رفتم دم منبر که من را ببیند ... بالاخره پایین بیاید . وقتی نشستم روی منبر از هیجان می لرزیدم. خیلی داغ بودم آن وقت ها... عجیب می جوشیدم. "

آقای خامنه ای خطبه ای کوتاه خواند و سپس با صدایی بلند از سلطه غرب و چنگال هایی که بر گلوی ایران انداخته سخن گفت. گفت که مانع اصلی و همیشگی غرب، اسلام است و غرب هر کاری در ضعف و محو آن بتواند، خواهد کرد. پس از پنج دقیقه، سر سخن را رساند به حادثه مدرسه فیضیه و کلمه ها و جمله ها را در این جهت به کار گرفت که ناگاه دید ضجه و گریه حاضران بلند شد. " آن قدر گریه کردند مردم ... که من کمتر پای منبر خودم در طول [سخنرانی هایم] سراغ دارم که این قدر مردم گریه کرده باشند... آنچه را دیده و شنیده بودم همه را بیان کردم ... غوغایی شد. بعد مصیبت کربلا را [کوتاه] خواندم. دیدم نه خیر، مردم اصلاً به فکر مصیبت کربلا نیستند ... این مصیبت ...پوشانیده آن مصیبت را... آن وقت فهمیدم امام چقدر عمیق، حکیمانه، دوراندیش این مسئله را محاسبه کرده بود که هیچ عاملی ممکن نبود مثل محرم... دستگاه را بکوباند. "

وقتی از منبر پایین آمد، حاضران دورش را گرفتند . حرف ها به دلشان نشسته بود. بیرون مسجد، در کوچه، وقتی نگاهی به پشت انداخت، شماری از جوانان را دید که در پی او بودند؛ ابراز علاقه می کردند. "خیال نمی کردم مطلب [این چنین ] بین مردم انعکاس خوب پیدا کند. " در این کوچه با قاضی عسکر بیرجند همقدم شد. آن جوان ها گفتند که این شیخ خبربر است؛ مراقب باش.


***سخنرانی در خانه سادسی

صبح روز هشتم محرم در خانه یکی از معاریف بیرجند (آقای سادسی) سخن راند و مشابه آن چه در مسجد مصلی ایراد کرده بود، به آگاهی حاضران رساند. " آنجا هم غوغا شد از گریه مردم ... از مجلس آمدم بیرون و [با خود ] گفتم بروم خانه آقای تهامی ... چاره ای نداشتم . لازم بود نفری از من حمایت بکند ... که بتوانم کار را ادامه بدهم . به علاوه دیدم آقای تهامی را اگر در جریان نگذارم، قدری بی اعتنایی به ایشان شاید بشود. "

آقای تهامی خانه نبود. برگشت. او را در کوچه دید که به طرف خانه اش می رود. رو به رو که شدند تهامی، سید جوان را در آغوش گرفت. آقای خامنه ای دیدگان تهامی را پر از آب چشم و چهره اش را خیس اشک یافت. فهمید که پای منبرش نشسته بود. برگشتند به خانه. میزبان گفت "در این شهر هیچ کس به اندازه من از اخبار مطلع نیست... اعلامیه های قم ... اخبار روزنامه، همه [را] می بینم... هر کس بیاید این جا کاری داشته باشد با من در میان می گذارد... [اما] آنچه را که تو گفتی من اطلاع نداشتم ... و اگر غیر از تو کس دیگری می گفت من باور نمی کردم. "

گفته های آقای تهامی ، پس مانده های دیدار چند روز گذشته را شست. " حالا چه می خواهی بکنی؟ گفتم ... می خواهم ادامه بدهم تا آخر دهه [محرم]. ایشان گفتند بفرمایید، عیبی ندارد. "

بیرون از خانه و در میان راه مدرسه متوجه مأموران شهربانی شد که برای دستگیری اش آمده بودند. پیش از این او متوجه کسانی شده بود که پس از ورود به بیرجند مراقبش هستند. با وجود این یا شهربانی بیرجند توان تمییز مطالب سخنرانی ها را نداشت و یا دیر جنبید که اجازه داد سیدعلی خامنه ای هفت روز، آن هم در مکان های پرشمار سخنرانی کند.

در همین روز، یازدهم خرداد/ هشتم محرم، دو پاسبان مراقب آقای خامنه ای، گزارشی از سخنرانی او در خانه آقای سادسی تهیه کردند. آنها در گزارش خود، خلاصه این سخنان را چنین نوشتند: "مردم! شما اطلاع ندارید که در قم چه اتفاقی رخ داده که عمامه های علما را سوخته و به ریش سفیدهای ما چوب باتون زده [اند]... ای مردم چشم خود را باز کنید و مغز خود را به کار بیندازید ... از روزی که بنده به بیرجند آمده ام آقای رئیس شهربانی مأمور دنبال من می فرستد که شما بیا التزام شو که حرفی که برخلاف باشد نگویی . و بنده به پیروی دین اسلام و از قرآن صحبت می کنم و خواهم کرد و التزام هم نمی دهم."

در آن ساعت دوستان بیرجندی از در واسطه گری درآمدند و از رئیس شهربانی که همراه چند مأمور برای دستگیری سیدعلی خامنه ای آمده بود خواستند به دیدار آقای تهامی برود. گفتند با او کار دارد. موفق شدند خطر دستگیری را از سر آقای خامنه ای دور کنند.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۳۷
در بازجویی سیدعلی خامنه‌ای چه گذشت؟

***سخنرانی در حسینیه راغبی

محل بعدی سخنرانی او حسینیه راغبی بود. "شب تاسوعا در حسینیه ای به نام راغبی که نوچه های [اسدالله] علم، نیز در آن حضور داشتند منبر رفتم . حضار این حسینیه هشتاد درصد از کسانی بودند که وقتی می نشستند باید پایشان را دراز می کردند تا اتوی شلوارشان نشکند. شهر بیرجند شهر اعیان و اشرافی است. [در عین حال ] فقیرترین مردم منطقه ما نیز در شهر بیرجند [هستند.] منطقه خراسان شاید از منطقه بیرجند فقیرتر نداشته باشد. و شاید اشرافی ترین شهرها هم در منطقه پس از مشهد ، بیرجند باشد. در منبری که در این حسینیه رفتم، بار دیگر درباره فیضیه مفصل صحبت کردم. البته حاضرین به همان علت که گفتم خیلی تحت تأثیر قرار نمی گرفتند؛ لیکن از صحبت های من مانند آدم برق گرفته، بهت زده شده بودند و با تعجب گوش می دادند. "

پاسبان های شهربانی درباره این جلسه از قول آقای خامنه ای نوشتند: "علت فقر و بیچارگی ما مردم این است که من و شما و روحانیون نمی توانیم سخنان حق را گفته؛ و در دل ما حبس است. نه دستگاه رادیو می تواند حق را بگوید و نه روحانیون، نه مطبوعات... همه در اختیار یک عده ای است که حقوق مردم را خورده و مردم را به سواری و باربری عادت داده اند. حالا اگر شما می ترسید، من که نمی ترسم بگویم. گرچه به هر کجا وارد و خارج می شوم یکی می گوید این پلیس سراغ تو می کرد، یکی هم می گوید آن پلیس سراغ تو می کرد، و یکی هم می گوید رئیس شهربانی دنبال تو می گشت. مع هذا من که از خیلی آرزوها گذشته ام چرا نگویم؟ ان شاءالله اگر مدت کم یا زیاد در این شهر ماندم دنباله سخنان حق را خواهم گفت. "






***دستگیری

بعد از این سخنرانی، شهربانی بیرجند فهمید که نبایستی امروز صبح وساطت افراد را برای دستگیر نکردن آقای خامنه ای می پذیرفت.

سروان صارمی، رئیس شهربانی بیرجند معتقد بود : "اظهارات آقای خامنه ای تحریک آمیز بود؛ و به خصوص ادامه گفتار نامبرده در منبر ممکن است منجر به اختلال نظم و اتفاقات سوء احتمالی بشود و طبق مقررات واصله این قبیل اشخاص باید تحویل ساواک گردند." رئیس شهربانی بیرجند درست حدس زده بود . سخنرانی های آقای خامنه ای هر چه به روز تاسوعا نزدیکتر می شد بر هیجانات مردم می افزود. مأموران، صبح روز دوازدهم خرداد/ نهم محرم، به سراغ مدرسه ای رفتند که وی در آن ساکن بود. شب را در اتاقی از آن مدرسه به همراه پنج شش طلبه دیگری که از قم و کاشمر آمده بودند گذرانده بود. آن طلبه ها هم برای تبلیغ آمده بودند. پیش از خواب گفت وگوها درباره سخنانی که سیدعلی در منابر هفتم و هشتم محرم رانده بود، گذشته بود.

"صبح پس از نماز مشغول تعقیبات بودم که دیدم یک نفر وارد اتاق شد؛ چون مدرسه در و پیکر و قفل و بستی نداشت و افراد متفرقه راحت وارد می شدند ... خطاب به من گفت : بفرمایید شهربانی. گفتم: شما مأمورید که حکم را به من ابلاغ کنید یا مرا جلب کنید؟ گفت : مأمور جلب شما هستم . من بی درنگ دو رکعت نماز استخاره خواندم و صد مرتبه استخیرالله برحمته خیرة فی عافیه را در راه که با مأمور می رفتم، گفتم. چون در روایت است که با نماز استخاره، آن چه خیر و صلاح است بر قلب و زبان انسان جاری می شود... وقتی که با آن مأمور راه افتادم، آنهایی که در آن اتاق با من بودند، خیلی متأثر و منقلب شدند، لیکن من ابداً نترسیدم. با این که بار اولی بود که دستگیر می شدم، اصلاً برای من ترس و وحشتی در کار نبود. با ورود به شهربانی مرا به اتاق رئیس، راهنمایی کردند. "

سروان صارمی ، رئیس شهربانی بیرجند که بعدها ارتقاء درجه پیدا کرد و زمانی هم رئیس کلانتری یک مشهد شد، جوان مؤدبی بود و با سیدعلی خامنه ای با احترام برخورد کرد. مشخصات شناسنامه ای او را پرسید و یادداشت نمود. سپس به استناد گزارش پاسبان ها، سخنانی را که در منزل آقای سادسی و حسینیه راغبی ایراد کرده بود، مطرح کرد: " آیا شما این حرف ها را در منبر زده اید؟ اشاره کرد به بعضی از حرف هایی که زده بودم؛ از جمله دعوت مردم به شورش و قیام . من انکار کردم . گفت: پس در منبر چه حرف هایی زده اید؟ گفتم: درباره مدرسه فیضیه و فجایعی که در آنجا اتفاق افتاد صحبت کردم؛ چون من طلبه ام؛ مسلمانم. از فجایعی که در مدرسه فیضیه گذشت، سخت متأثرم. خواستم مردم نیز بدانند که بر سر طلبه ها چه آمده است. شروع کرد مرا نصیحت کردن و در پایان گفت: قول بدهید که دیگر از این حرف ها نزنید و بروید . گفتم: من چنین قولی نمی توانم بدهم. گفت: اگر قول ندهید من مجبورم به شما سخت بگیرم، زیرا که مأمورم. گفتم: من هم مأمورم. من هم مأمورم که این حرف ها را بزنم. یکباره چشمش گرد شد که من چه مأموریتی دارم و از طرف چه کسی مأمورم. پرسید: از طرف چه کسی مأمورید؟ گفتم: از جانب خدا... سخت تحت تأثیر قرار گرفت و گفت : این کار خطر دارد؛ مشکلات دارد؛ شما جوانید. گفتم: من فکر نمی کنم بالاتر از اعدام کاری باشد؛ شما بالاتر از اعدام ندارید و من خودم را برای اعدام آماده کرده ام. همه کارهای شما زیر اعدام است . واقعاً مبهوت شده بود و گفت : شما که خود را برای اعدام آماده کرده اید، من به شما چه بگویم؛ پس در اتاق تشریف داشته باشید. "


سروان صارمی که در این گفت وشنود، همواره با احترام رفتار کرده بود، از اتاق بیرون رفت و استوار پیری برای بازجویی وارد اتاق شد . این مأمور در کار خود مسلط و استاد بود و از روش های موذیانه بهره می گرفت. "من در آنجا زحمت بازجویی را احساس کردم."

پس از پایان بازجویی، آقای خامنه ای را به اتاق دیگری بردند و حبس کردند. " من از بیرون خبری نداشتم؛ لیکن سر ظهر یکباره دیدم ظرفهای غذا را یکی پس از دیگری برایم آوردند ... مجمعه پشت مجمعه، غذا برای من می آمد. یک مجمعه از منزل آقای... تهامی، یک مجمعه از منزل آقای شهیدی، یک مجمعه از هیأت ابوالفضلی ها و..."

آن روز ظهر همه پاسبان ها و افسران شهربانی بیرجند از غذای امام حسین (ع) خوردند؛ کم نیامد. شب عاشورا را در حیاط شهربانی گذراند؛ روی یک تخت و زیر سقف سرمه ای آسمان. صدای نوحه های آن شب به گوشش می رسید. تجربه غریبی بود. چند پاسبان آن اطراف مراقبش بودند ؛ و او منقلب از این که در چنین شبی، دور از منبر و روضه، تنها مانده است.



زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۳۸
ماجرای سرهنگی که می‌خواست "سید علی" را بترساند


***آزادی مشروط

روز عاشورا متوجه رفت وآمدهای فراوان به شهربانی شد. از آن آدم ها، آقای سادسی را شناخت؛ کسی که در خانه اش سخنرانی کرده، حادثه مدرسه فیضیه را به گوش مخاطبان رسانده بود. مرد پرتحرک و فعالی بود. هم با روحانیان رفیق بود، هم با مأموران شهربانی. آقای خامنه ای بی آنکه بداند این آمد و شدها برای چیست، او را به اتاق رئیس شهربانی دلالت کردند . قاضی های دادگستری بیرجند آنجا حاضر بودند. سئوال و جواب ها رد و بدل شد. گمان کرد جلسه دادگاه است.

سروان صارمی در نامه ای به بازپرس شعبه ۲ دادسرای بیرجند موضوع را به دستگاه دادگستری اطلاع داده بود. او نوشته بود که کسانی چون حاج سیدمحمد سادسی و کاظم بیرجندی از دادن شهادت خودداری کرده اند. آنها به احترام سیادت آقای خامنه ای شهادت نمی دهند؛ شاهدان گفته ها و اظهارات وی، همان مأموران شهربانی هستند؛ و گزارش مأموران را به بازپرس ارائه کرده بود.


" طی ایامی که بازداشت بودم، یک بازپرس نظامی با درجه سرهنگی، به قصد ملاقات با من از مشهد به بیرجند آمد و تاکنون ندانسته ام مأموریت واقعی وی که برای انجام آن، این راه طولانی را پیمود چه بود؟ وی به من گفت : به زودی تو را به مشهد می فرستیم، اما اوضاع در آن جا بسیار ناآرام است و تعداد زیادی از مردم بازداشت شده اند، به طوری که زندان های مشهد از دستگیر شدگان پر شده و جای خالی نمانده است. او ضمن آن که اوضاع آشفته مشهد را برای من ترسیم می کرد، سعی داشت به نوعی در دل من وحشت ایجاد کند. او گفت: مناسب است شما چند روزی در بیرجند بمانید تا اوضاع در مشهد آرام شود. چنین به نظر می رسید که مأموریت آن سرهنگ فقط رساندن همان مطلب بود و بس، اما برای من معلوم نشد که چرا یک فرد نظامی، آن هم با درجه سرهنگی را برای ابلاغ این پیام از مشهد به بیرجند فرستاده اند، در حالی که می توانستند مطلب را توسط یک نظامی بیرجندی به من برسانند. پیداست که از هم گسیختگی و بی ثباتی در دستگاه دولت به اوج رسیده بود و با همه چیز محتاطانه برخورد می شد. "

در بیرجند نمایندگی ساواک وجود نداشت. می توان احتمال داد که شهربانی بیرجند تا آن زمان در چنین موقعیتی قرار نگرفته بود. بیرون اما، اوضاع شهر متشنج بود. خبر دستگیری آقای خامنه ای پخش شده بود .

گروه هایی از مردم تصمیم به اقدامات تازه ای گر فته بودن د. به آقای تهامی گفته بودند که می خواهند به شهربانی یورش برده، روحانی دربند را آزاد کنند . آقای تهامی قانع شان کرده بود که این کار خطرناک است و موقعیت خامن ه ای را بدتر می کند. گفته بود شما آرام باشید، من آزادش می کنم. واسطه تراشیدن ها، سفارش ها و اعمال نفوذ ها، رفت و آمدهای آن روز شهربانی را موجب شده بود. شهربانی از اوضاع شهر آگاه بود. حالا می خواستند این زندانی را، مثل آهن داغی که روی دست شان مانده باشد، رهایش کنند.

دنبال دست آویز بودند. گفتند که دیگر نباید سخنرانی کند . آقای سادسی پادرمیانی کرد و شهربانی پذیرفت که آقای خامنه ای را آزاد کند، به شرطی که منبر نرود. سادسی تعهد داد. آقای خامنه ای ظهر عاشورا در خانه آقای سادسی بود. حرمت تعهد او را به شهربانی نگه داشت و تا روز دوازدهم محرم در جلسه ها حاضر می شد، اما به عنوان پامنبری. "می نشستم پای منبر. مردم حضور مرا در آن مجلس احساس می کردند . احترام [می گذاشتند] احساس شعف ... می کردند، اما منبر نمی رفتم... از مجلس بیرون [می آمدم ] بی کار می گذراندم. بعد از ظهر روز ۱۲ [محرم]... خبر دادند که آقای خمینی را گرفته اند... اصلاً باورم نمی آمد... این که آقای خمینی را ممکن است بگیرند برای من ... غیرقابل قبول بود... احساس کردم ممکن است مرا هم بگیرند ... برای این که ... به این آقا که میزبان من است اهانتی نشود از خانه او خارج شدم و مجدداً آمدم مدرسه."

بعد از ظهر روز پانزدهم خرداد حالش مساعد نمی نمود. ۲۰:۳۰ شب به بیمارستان خزیمه علم رفت. معاینه، خبر از علائم مسمومیت داد. داروهایی تجویز شد و دکتر توصیه کرد هفت روزی استراحت کند. خوراک نامناسب و ضعف معده، اذیتش کرده بود.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۴۰
همدم سیدعلی در زندان انفرادی چه بود؟

***زندان لشکر

صبح آن روز آقای خامنه ای را به دژبان لشکر ۱۲ بردند و در انتهای راهرو دژبانی منتظر، نگهش داشتند. سرلشکر مین باشیان فرمان ده جدید لشکر ۱۲ خراسان که از پله ها پایین می آمد چشمش به روحانی جوانی افتاد که در انتهای راهروست. راهش را به طرف او کج کرد. چند افسر نیز پشت سر او همراهی اش می کردند. "آمد جلو و با لحن خیلی مهربان از من پرسید ... شما را چرا آورده اند این جا؟ گفتم... مرا بازداشت کرده اند. گفت چرا؟ ... گفتم می گویند برخلاف مصالح کشور... حرف زده اید."





دستور داد نامه مربوطه را بیاورند. آوردند. بنا کرد به خواندن. به میانه های نامه که رسید سرش را شروع کرد به تکان دادن، و در انتها چهره اش کاملاً تغییر کرد و با لحن خشنی پرسید :"شما چه می خواهید... بکنید؟ چه می گویید؟... چیزهایی گفتم که ... آتشی شد. گفت [مگر] روسیه دین ندارد؟ آمریکا دین ندارد؟ ببین چقدر پیشرفت کرده اند ! چه می خواهید؟ دو سه جمله [دیگر هم ] گفت و بعد ... [نامه ای که آتش خشم او را شعله ور کرده بود ] ... داد به آن مأمور و رویش را برگرداند و با کمال بی اعتنایی رفت . من دیدم ... یکی از آن کسانی که همراهش هستند به من اشاره می کند که بیا جلو، مثلاً چیزی بگو، چیزی بخواه... با سر اشاره کردم که [چیزی] نمی خواهم."

محل بعدی، زندان لشکر بود. حدود چهار بعد از ظهر به آن جا رسیدند. تا آن روز زندان برای سیدعلی خامنه ای یک اسم بود؛ نه دیده بود و نه وصفش را شنیده بود. او را به اتاقی بردند که افسری جوان در آن نشسته بو د؛ و چه اندازه بداخلاق و ترش روی. هر آن چه همراهش بود گرفتند. "من درخواست کردم قرآن را بگذارند پهلوی من باشد. قبول کردند. همچنین تقاضا کردم ساعتم هم پهلویم باشد قبول کردند. "


با درخواست او برای نگهداشتن دفترچه یادداشتی که در مسافرت ها همراهش بود، موافقت شد. حدیث هایی در آن نوشته بود، و نیز خاطرات رخداده ای چند روز گذشته را. بقیه اشیاء، از قلم تراش تا فندک را گرفتند. "راهنمایی کردند مرا به راهرویی ... خیلی بلند که دم آن را ... دو سرباز با تفنگ های سرنیزه دار گرفته بودند ... آن افسر دستور داد تفنگ ها را عقب بردند [صحنه هایی که بعدها و در زندان های بعدی عادی بود این جا عجیب و وحشت انگیز به نظر می رسید]... بردند توی اتاقی انداختند ... و در را بستند و رفتند. من ماندم تنها. "


در این اتاق زیراندازی، پتویی، سکویی برای نشستن یا خوابیدن وجود نداشت . فقط بزرگ بود؛ هم اتاق بزرگ بود، هم پنجره اش. بعد معلوم شد که اینجا نه زندان، بلکه انبار است که تبدیل به زندان موقت شده است. به کنار پنجره رفت و محوطه پادگان را رصد کرد. در آن لحظه ها او چه می دانست سرنوشت، سه بار دیگر او را به این پادگان خواهد فرستاد.

بخش هایی از زمین اتاق نمناک بود و سقف در آستانه ریختن. سقف مخروبه تاب باران های بهاری را نداشت. و باز در آن لحظه ها گمان نم یبرد که این اتاق نمور نیمه خراب در مقایسه با آنچه که سال های بعد از زندان نصیبش خواهد شد، یک تالار پذیرایی است.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۴۱
روزی که با خنده صورت سید علی را تراشیدند + عکس

***در انتظار تیغ

شنیده بود که ریش روحانیان را در زندان می تراشند. از بیرجند که راه افتاده بودند، این فکر رهایش نمی کرد. گاه موهای نه چندان پرپشت محاسن خود را می کشید تا به دردی که با کشاندن تیغ بر صورتش برمی خاست، عادت کند. "وحشت عظیمی در دل من بود از آن چه از بیرجند انتظارش را داشتم و آن عبارت بود از تراشیدن ریش، خشک خشک...منتظرش بودم."

و آن لحظه از راه رسید و در انباری سابق باز شد . آرایشگر و یک گروهبان در چارچوب در ظاهر شدند. یک صندلی هم با خود آورده بودند. به او اشاره کردند که بیاید و روی صندلی بنشیند. شنیده بود برخی از روحانیان هنگام تراشیدن ریش مقاومت کرده اند. شاید حضور گروهبان برای مقابله با این مقاومت ها بود. "مقاومتی نداشتم و نکردم. آماده بودم. چون می دانستم فایده ای ندارد. دست و پای من را می گیرند و بعد مقداری کتک می زنند و بعد آن کاری که نباید بشود... خواهد شد."

نشست. منتظر بود دست آرایشگر بالا بیاید و لبه تیغ را روی صورت او مماس کند. ناگهان دید آن چه روی صورت او به راه افتاده دستگاه موزن است. تمام نگرانیها و انتظارهای. موحش غیبشان زد. " این قدر خوش حال شده بودم ... که بی اختیار با این سلمانی و با آن گروهبان مرتب بنا کردم حرف زدن و خندیدن ... تعجب [می کردند] اینها که من چه طور آخوندی هستم که دارند ریشم را کوتاه می کنند و من این قدر خوشحالم ... [تمام که شد] به او گفتم استاد این آیینه را بده چانه خودم را چند سال است ندیده ام... خنده اش گرفت. آیینه اش را داد. بنا کردم به صورتم نگاه کردن. دیدم بله؛ آدم مثل این که خودش را درست نمی شناسد."





آرایشگر و گروهبان که اکنون سرحال تر نشان می دادند به آقای خامنه ای پیشنهاد کردند اگر نیازی به دستشویی دارد می تواند با آنها همراه شود؛ و شد. مستراح بیرون این محوطه بود. هنگام برگشت آن افسر عبوسِ در هم، آقای خامنه ای را دید و با زبان تمسخر از فاصله ای که دور هم بود صدا بلند کرد : "آشیخ! ریش ات را زدند !؟ من هم با همان صدای بلند گفتم: بله، و با خنده [ادامه دادم ] الحمدلله [مدت ها بود ] چانه ام را ندیده بودم [که] دیدم... احساس کرد من هیچ ناراحتی ندارم . شاید تعجب کرد. دلش می خواست که من ناراحت و متأثر و غمگین باشم که نبودم."

ساعتی بعد اتاق او را عوض کردند . اتاق جدید روشن تر بود. نم نداشت، چراغ هم. دو پتو هم دادند. شب شد و سنگینی و تاریکی بر اتاق خیمه زد. شام ر ا توی یغْلَوی با یک تکه نان ارتشی دادند تو. درست نتوانست بخورد. شب را هم تا صبح با سرما گذراند. پتوها جوابی برای خنکی هوای پادگان نداشتند. خاطرش آسوده نبود. نگران واکنش پدر و مادر بود. با نخستین تجربه مبارزاتی او چگونه برخورد خواهند کرد؟ نمی دانست.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۴۲
در جلسه بازجویی ساواک از "سیدعلی" چه گذشت؟


***بیگاری

صبح بعد از نماز می خواست استراحت کند که شنید از پشت در، سربازی با لهجه روستاهای اطراف قائن م ی گوید: باید بروی بیگار ی. لحن بدی داشت . اندیشید؛ این سرباز صفر روستایی دیگر چرا؟ او چرا احساس می کند که باید نسبت به یک روحانی دهن کجی کند؟ "و این نبود جز تبلیغات شدیدی که در محیط سربازخانه و محیط های نظامی علیه روحانیت می شد. حالا دستگاه چرا علیه روحانیت این تبلیغات را می کرد؟ چون می دانست که نهضت به روحانیت وابسته است. درست هم فهمیده بود. دستگاه واقعاً از اول این نهضت را... شناخته بود ... [اما] بودند از خودی ها که این نهضت را از اول نشناخته بودند؛ هدف و جهت گیری آن را نفهمیده بودند."

بیگاری... می دانست بیگاری یعنی کار اجباری، اما چه جور کاری؛ نمی دانست. پا به دالان زندان که گذاشت دید که دیگر زندانی ها هم ایستاده اند؛ شاید ۱۲ نفر. او نفر آخر بود. نفر مقابلش را شناخت، "فاکر". شیخ محمدرضا فاکر رویش را برگرداند و به او سلام کرد. جواب داد و دلش آرام گرفت که آشنایی در این انبار بدل از زندان پیدا کرده است. صف زندانی ها را به محوطه پادگان بردند.





علف های هرز روییده در حیاط را نشان شان دادند و گفتند بکنید. تعداد زیادی سرباز، با اسلحه در اطراف آنان نگهبانی می دادند. علاقه نشان داد. زیر آفتاب، هوای خوب، محوطه بزرگ، کمی تحرک، دور از چهاردیواری، کار بدنی ... احساس خوبی داشت. " بنا کردم تند تند این علفها را کندن. آقای فاکر که تجربه داشت ... و روزها ی قبل [بیگاری] آمده بود ... به من گفت [که دستت را تند جلو ببر اما آهسته برگردان، یعنی علف را یکباره نکن ] ... که خسته شوید و آن افسر هم خیال کند که شما دارید تند تند کار می کنید. دیدم راست می گوید ... تا ساعت ۱۱ حسابی خسته شدیم... خسته و آفتاب خورده و عرق کرده. "

در این ساعت زندانیان را به محل شان بازگرداندند. نفسی که تازه کرد، دفترچه یادداشت را به دست گرفت و شروع کرد به نوشتن. یاد سعدی بزرگ افتاد که در طرابلس شام اسیر فرنگان شد و به کار گل مجبورش کردند. شیخ را در طرابلس به کار گل ، وادار کردند و او را در مشهد به کار گُل. در همان کار گُل ، شماری از آشنایان خود را پیدا کرده بود. "بعضی از معممین بودند و بعضی از جوان های غیرمعمم. از جمله [دستگیرشدگان] پیرمرد سیدی که روبه روی مدرسه نواب فالوده فروشی داشت. او با طلبه ها مرتبط بود، اعلامیه پخش کرده بود، اما دلیل و مدرکی نداشتند؛ به جرم این که فالوده مجانی به طلبه ها داده، همراه شاگردش دستگیر و زندانی شده بود . پیرمرد شلوغی بود . از اتاقش فریاد می کشید: من چه کار کرده ام؟ چر ا مرا آورده اید زندان [که] ... نقره داغ کنید؟ اگر دلیلی دارید بگویید . جریان دستگیری اش را شیرین و شنیدنی می گفت . می نشستیم روی زمین، افسر مراقب هم روی صندلی مانندی می نشست. او می گفت و ما می خندیدیم."

امیرپرویز پویان هم میان دستگیرشدگان بود. آن زمان عقاید اسلامی او را به این پادگان کشانده بود. همو، هفت سال بعد، یکی از بنیانگذاران سازمان چریک های فدایی خلق شد.


***بازجویی


سرهنگ شیدفر، بازرس لشکر ۱۲ خراسان که دستور تحویل گر فتن آقای خامنه ای را به دژبان پادگان مشهد داده بود، به اطلاع ساواک رساند که این زندانی ممنوع الملاقات آماده بازجویی است. شاید دو روز بعد او را به مقر ساواک بردند. ابتدا انگشت نگاری کردند. قبل از آن، عکسی از او گرفتند که شماره ۷۳۱ را روی سینه خود داشت. سپس ۲۷ مشخصه مندرج در برگه انگشت نگاری، از مشخصات شناسنامه ای گرفته تا نشانی سکونت قم و مشهد ، رنگ چهره (گندم گون)، مو (مشکی)، ریش و سبیل (دارد) و ...عادت ویژه (سیگار) را پر کردند.

ساعت ۹:۳۰ صبح ۲۲ خرداد، ساواک بازجویی مکتوب خود را از سیدعلی خامنه ای آغاز کرد؛ و این نخستین بازخواست سیاسی دستگاه امنیتی از او بود:

س: مشخصات کامل خود را بیان نمایید.
ج: نام : علی. شهرت : خامنه ای. فرزند : حاج سیدجواد . متولد : ۱۳۱۸ ، مشهد. شناسنامه: ۲۱۷ ، مشهد. شغل: محصل علوم دینی . آدرس: مشهد، کوچه ارگ ، منزل آیت الله خامنه ای. مجرد. باسواد.

س: آیا سابقه محکومیت کیفری و غیره دارید یا خیر؟
ج: خیر.

س: آیا در احزاب و جمعیت ها و انجمن ها عضویت دارید یا خیر؟
ج: ندارم.

س: آیا متعهد به راست گویی می شوید؟
ج: بله.

س: در چه تاریخی از مشهد به طرف بیرجند حرکت کرده اید؟
ج: روز پنجم خرداد (دوم محرم) به طرف بیرجند رفته ام.

س: برای چه منظوری به بیرجند رفته اید؟
ج: برای رفتن به منبر.

س: آیا تا به حال به بیرجند رفته اید؟
ج: بلی. دو مرتبه.

س: در منبر از چه نوع مطالبی صحبت و بحث می کردید؟
ج: از آیات و اخبار قرآن.

س: در کدام یک از تکایا و مجالس بیرجند منبر رفته اید؟
ج: تقریباً در همه منبر رفته ام.

س: نام هر یک را که می دانید بنویسید.
ج: منازل : شمشادی، راغبی ، نهاوندی ، ملکوتی ، نیازی ، سادسی . و مساجد و تکایای: دختر آخوند، مصلی، کبابی و فرزانه.

س: در منزل آقای راغبی بالای منبر چه مطالبی ایراد کرده اید؟
ج: در اطراف آیه شریفة : یا ایها الذین آمنوا استجیبو لله [انفال / ۲۴ ] ... و درباره حیات معنوی و علل این که چرا جامعه مسلمین ممکن است از آن محروم بماند.

س: برابر گزارش مأمورین به جز مطالب ذکر شده صحبت های دیگری هم نموده اید. آن صحبت ها در چه مورد بوده است؟
ج: صحبت دیگری نکرده ام. در ضمن این که بیان می کردم که چرا جامعه مسلمانان از حیات معنوی محرومند، گفتم علت العلل این محرومیت دور ماندن از حقایق قرآنی است؛ حقایقی که چون بیان آنها با منافع بیش تر ثروتمندان و متنفذین اجتماع مخالفت دارد کسی جرأت اظهار آنها را در مقابل این اشخاص ندارد، ولی من که چندان دلبستگی و علاقه مادی ندارم، آن را در این مجلس می گویم. توضیح آن که صاحب منزل [= راغبی] از اعیان بنام و ثروتمندان بیرجند است.

س: شما در مجلس آقای راغبی اظهار داشته اید که علت فقر و بیچارگی مردم این است که من و شما و روحانیون نمی توانیم سخنان حق را گفته و در دل ما حبس است. نه دستگاه رادیو می تواند حق را بگوید، نه روحانیون، نه مطبوعات. همه در اختیار یک عده ای است که حقوق مردم را خورده و مردم را به سواری و باربری عادت داده اند. و همچنین اضافه کرده اید که یکی می گوید پلیس سراغ تو را می گیرد و دیگری می گوید رئیس شهربانی دنبال تو می گشت.
ج: قسمت اول گزارش «... علت فقر و بیچارگی» در مورد بیان همان مطالبی است که در فوق گفته شد. و اما ر اجع به این که «... یکی می گوید پلیس » ابداً به یادم نیست که در آن منبر گفته باشم و اصولاً بحث من در آن منبر ارتباط با شغل و وظیفه پلیس نداشت، و این قسمت که «... وسایل تبلیغی در اختیار عده ای است » توضیح آن که مأمورین رادیو و گردانندگان مطبوعات با این که از بود جه مردم ارتزاق می کنند، مطالب اخلاقی و دینی و آموزنده کمتر در اختیار آنان می گذارند.

س: در منزل سادسی چه مطالبی بیان کرده اید؟
ج: دقیقاً در خاطرم نمانده است . گمان می کنم ارزش معنوی مبلغ روحانی در اجتماع سخن گفته ام.

س: اظهار نموده اید که اتفاقاتی در قم افتاده و عمامه های علما را سوخته اند و به ریش سفید های ما چوب زده اند؛ مردم چشم و گوش خود را باز کنید و مغز خود را به کار اندازید. اولاً شما از قم چگونه اطلاع داشته اید؟ و ثانیاً با گفتار شما در منبر که می فرمایید در ارزش معنوی مبلغ و روحانی در اجتماع بوده، مغایرت دارد.

ج: بنده محصل قم هستم. یک روز که بر حسب عادت طلاب از منزل خود به طرف آستانه می رفتم، دیدم جمعی از طلاب با اضطراب به من برخورد کرده و گفتند خیابان ناامن است و یک مشت جوان بی سروپا به طلاب حمله می کنند. من قانع نشده و به خیابان رفتم، ولی واقعه ای اتفاق افتاد که مجبور شدم در کوچه ای پنهان شوم . دیدم جمعی جوان قوی هیکل به طرف عمامه بسرها حمله می برند و از هر نوع توهین فروگذار نمی کنند. حتی به خود من هم حمله کردند . و اگر جمعیت جلو کوچه ارک واقع در خیابان ارم نبود و بین من و مهاجمین حائل نمی شدند به طور حتم عمامه خود را از دست داده و در عوض چند ضربه چوب و مشت نوش جان می کردم. و اما ارتباط این مطالب با موضوع مورد بحث در منبر، آن که به مناسبت می گفتم روحانیون مورد حملات این اشخاص هستند و با وجود این از شغل خود دست نمی کشند؛ پس سخنان آنها باید یک جنبه معنوی داشته باشد.

س: شما در سخنرانی خود اظهار داشته اید که روزی که بیرجند آمده ام آقای رئیس شهربانی مأمور دنبال من می فرستد که شما بیا التزام بده که حرفی در منبر برخلاف نگویی. آیا این پیشنهاد به ضرر ش ما بود؟ در ثانی شما از کجا اطلاع داشتید که در شهربانی بایستی التزام بدهید؟
ج: در مورد سئوال اول ابداً معتقد نیستم که این پیشنهاد به ضرر من بوده است . در مورد دوم؛ اولاً از رفقای منبری التزام گرفته بودند و در ثانی مأمور شهربانی در میان کوچه ورقه ای به من ار ائه داد که آقا این را امضا کنید . من هم چون بعد از مجلس و در حال خستگی و به علاوه در میان جمعیت بودم، گفتم : بیا مدرسه (محل سکونتم ) تا
امضا کنم. نیامد.

س: اظهارات خود را به چه وسیله گواهی می نمایید؟
ج: امضا می کنم.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۴۳
لحظه رویارویی سیدعلی و برادران با ریش تراشیده

***آزادی از زندان لشکر

بیگاری روزهای بعد، کار گُل نبود؛ بیل و کلنگ تاشوی سربازی دادند دست زندانیان و آنان را وا داشتند جاده های خاکی پادگان را هموار کنند. "پس از گذشت سه روز از بازداشت من، یکی از افسران به زندان آمده، گفت : فردا آزاد می شوی. از این خبر بسیار تعجب کردم و با خود گفتم : شاید یکی از دوستانم نزد کسی از وابستگان رژیم برای آزادی من وساطت کرده است."

در فکر بود که چه اتفاقی افتاده؟ چه کسی وساطت کرده؟ او کیست؟ دل به قرآن سپرد. " آیه کریمه: فلایستطیعون توصیة ولا الی اهلهم یرجعون (یس/ ۵۰ ) [پس نه قدرت وصیت و سفارش پیدا می کنند و نه می توانند به سوی کسان خود بازگردند.] توجهم را به خود جلب کرد."

لابد کار ساواک با وی تمام شده بود که در ۲۵ خرداد به لشکر ۱۲ خراسان اعلام کرد: «غیرنظامی سیدعلی فرزند سیدجواد، شهرت خامنه ای... بدون قید و شرط آزاد» شود. اما چند روز بیشتر در پادگان نگهش داشتند تا این که خبر آزادی همه زندانیان از راه رسید. "تعجب... کردیم. همه مان را آزاد کردند ... در آن زندان هیچ کس را [نگه نداشتند] ... همه آنهایی که بودیم با هم آزادمان کردند ... فقط یک شیخی باقی ماند به نام جعفریان... ارتباط با بیت یکی از آقایان داشت؛ آقای قمی ... [حتما ] می خواستند از او حرفی ... بکشند... تا سه ماه بعد زندان بود یا بیشتر."





سیدعلی راه خانه پدری را در پیش گرفت، در حالی که چهره اش دیگرگون بود. او ریش نداشت. دیدار پسر برای پدر و مادر، آن هم پس از خطرات بی سابقه ای که از سر گذرانده، موهبتی بود که تغییر چهره، چندان در برابرش به چشم نمی آمد. اما هنوز پاسخی برای دل نگرانی های خویش نیافته بود؛ نگرانی از واکنش پدر و مادر. چه خواهند گفت؟ وقتی در آغوش مادر آرام گرفت و شنید. "علی جان! بِهِت افتخار می کنم"، جان تازه ای در او دمیده شد؛ و روحیه ای پیدا کرد که تا پانزده سال بعد با او بود. چهره بی ریش آسیدعلی آقا برای برادرانش دیدنی تر بود "برادرهایم دیدند من بی ریش وارد شدم خیلی برایشان جالب بود. "


***دیدار با آیت الله میلانی


پس از آزادی از زندان لشکر، آیت الله میلانی به دیدن آقای خامنه ای آمد . چند روز بعد، بازدید ایشان را پس داد. آیت الله میلانی از ریش شاگرد خود هم پرسید. " تا مرا دید گفت هنوز ریشتان درنیامده؟ گفتم نه... عجله ندارم."

در این دیدارها آیت الله میلانی از آنچه که در ۱۵ خرداد و پس از آن پدید آمده بود، ابراز نارضایتی کرد. او با این تحلیل که مهم ترین طبقه اجتماعی جوانان هستند و در میان آنها بهترین شان جوانان متدین و از این بین ارجمندترین آنها کسانی که شهامت اقدام دارند و شجاعت به خرج می دهند، کشته شده، از بین رفته اند، چنین نتیجه می گرفت که ما ضرر کرده ایم. " البته این منطق را هم آن وقت بنده که خُب، طلبه ای بودم، هیچ قبول نمی کردم. شاید با ایشان مقداری بحث هم می کردیم، ولیکن خُب، ایشان استاد بود، بزرگ بود [و من نمی خواستم در] بحث با ایشان گستاخی نشان دهم. "

آقای خامنه ای در برابر مواضع آقای میلانی از خود می پرسید: جوان های اهل اقدام و شجاع چه زمانی باید خود را نشان دهند؟ درست است که در چنین رخدادهای خونینی چند تن کشته می شوند، اما از قبل آن، افراد بیشتری انگیزه مبارزه پیدا می کنند و میدان دار می شوند. کسی که در مشهد "رفتار بی نظیری بین علما داشت مرحوم آشیخ مجتبی قزوینی بود... ملایی بود که این گونه کارها از او اصلاً انتظار و توقع نمی رفت. مرد زاهدی بود. گوشه گیر بود. حتی برای درس و بحث به مسجد و مدرس عمومی نمی آمد. توی خانه اش تدریس می کرد... اهل سیاست نبود... مشرب ضدفلسفی داشت و با کسانی که اهل فلسفه بودند به کلی مخالف بود؛ از جمله با آقای خمینی و آیت الله میلانی... که معروف بودند به مکتب فلسفه و عرفان ... اما ... می گفت پرچم اسلام امروز دست [آقای خمینی ] است و بر همه واجب است که از او اطاعت کنند ... مرحوم
آشیخ مجتبی... مرد بسیار تند و پرجوشی بود که این در ... اثناء کار معلوم شد و قبلاً نه، هیچ مشخص نبود که این مرد چقدر در باطن خودش جوش و خروش دارد."

آیت الله میلانی در کار مبارزه با حکومت محمدرضا پهلوی سلیقه و اعتقاد خود را داشت؛ سلیقه ای که با اندک روحانیان مبارز مشهد، از جمله آقای خامنه ای، تفاوت می کرد. این فاصله هر چند، هرگز پر نشد و گاه به نقار، دلخوری و قهر رسید، اما آقای میلانی نسبت به آنچه که امام خمینی پیش گرفته بود، باور داشت، به آن احترام می گذاشت و گاه باور خویش را به مرحله اقدام و عمل نیز می رساند. در پی وفات آیت الله بروجرد ی، شاه به آقای میلانی پیام می فرستد که آماده است با حمایت کامل از حوزه علمیه مشهد، آن را مرکز علوم دین ی ایران قرار دهد؛ مشهد جایگزین قم گردد؛ عمده شهریه طلاب ایران از طریق آقای میلانی توزیع گرد د. آیت الله میلان ی نپذیرفت.

در پی پاسخ منفی آقای میلانی بود که محمدرضا پهلوی، وفات آیت الله بروجردی را به آیت الله سیدمحسن حکیم تسلیت گفت. آقای میلانی بعدها، در سال ۱۳۴۳ ضمن بازگویی این ماجرا به محمدمهدی عبدخدایی تأکید کرد: من حاج آقا روح الله، سلام الله علیه را رها نخواهم کرد.




زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۴۴
روزی که سیدعلی به دوست دیرینه اش پناه داد


***دیدار با دوست فراری

اوایل ماه صفر بود. هفته ای (شاید) از آزادی سیدعلی خامنه ای نمی گذشت که خبر دادند شخصی دم در خانه با او کار دارد. یکی از دوستانش بود. او را با خود سر کوچه برد. گفت آنجا کسی منتظرش است. فردی را نشانش داد که نمی شناخت . مردی بود عینک زده، کراوات بسته، ریش تراشیده، که سابقه ای در بایگانی ذهن برای او نیافت. "تعجب کردم که این شخص کیست و با من چه کار دارد؟ نزدیک رفتم. "



آقاسیدجعفر قمی



شناخت. او کسی جز دوست روحانی، یار پخش اعلامیه ها، و رفیق فراری او، آقاسیدجعفر قمی نبود. تغییر چهره و لباس داده بود تا به دست نیروهای امنیتی نیفتد. تعقیب و گریزها از زمانی شروع شده بود که ساواک دست قمی را در توزیع اعلامیه ها دخیل دانسته بود. اما مهم ترین اقدام آقاسیدجعفر تهیه و چاپ نشریه ای به نام فریاد بود. پس از حوادث ۱۵ خرداد او دو شماره از این جریده را منتشر کرد که در آن شرایط اقدامی متهورانه بود. برخی عناوین فریاد (شاه و علم دیوانه شده اند) و(عربده های مستانه شاه) بود. در نخستین شماره، اشعاری نیز در تمجید از امام درج شده بود:

آیت الله خمینی آیت اللهی توراست مرجع تقلید مایی حق خون خواهی توراست
ما درودت می فرستیم و سلامت می کنیم روزگار تلخ را شیرین به کامت می کنیم

"مطلبی که آنجا نوشته بود، عجیب چیزهایی تند، از شعر و نثر، و این قدر [علیه] شاه گفته بود که دیگر فوق آن متصور نبود. شاید هتاک ترین و افشاءترین و کشف ترین انتقادها و بدگویی هایی بود که نسبت به شاه انجام می شد."

دوست فراری گفت اگر گیر بیفتد کشته خواهد شد. آقاجعفر بیماری قلبی داشت؛ اگر دستگیر می شد و زیر کتک و فشار می رفت، امکان داشت سکته کند و از بین برود. گفت تا مدت ها باید پنهان باشد. گفتم "به هر حال خانه ما تا هر وقت که دلت بخواهد می توانی باشی ... پدرم بایستی اجازه می داد. رفتم گفتم ... پدرم آقاجعفر را می شناخت . با من خیلی رفیق بود ... رفت و آمد زیادی می کرد. [به پدرم ] گفتم آقاجعفر تحت تعقیب است و می خواهد منزل ما بماند ... اجازه می دهید؟ پدرم گفت به او بگو که هر چه می خواهد این جا بماند ... خیلی خوشحال شدم از این که پدرم مخالفتی نکرد ... آمدم گفتم که ... آقایم می گوید که هر چه می خواهد این جا بماند. خیلی خوشحال شد. راحت شد."

همین روزها و شبها که آقاسیدجعفر قمی در بیرونی خانه حاج سیدجواد پنهان بود، اکبر هاشمی رفسنجانی راهش به مشهد افتاد و سری به خانه دوستش، سیدعلی خامنه ای زد. "آقاجعفر توی ایوان نشسته بود و پرده کشیده بودیم. دیده نمی شد . آقای هاشمی هم توی اتاق روبه روی همین ایوان بود. با هم صحبت می کردیم. گفت شنیده ام آقاجعفر فرار کرده ... معلوم نیست کجاست ... من نگفتم آقاجعفر اینجاست ... حتی مادر و برادر آقاجعفر که مشهد بودند خبر نشدند."

آقاجعفر آنقدر ماند که دیگر خسته شد. قصد کرد مشهد را ترک کند. "تا گرگان او را همراهی کردم." آنجا، در شهر گرگان ، متوجه شد که خبر حوادث پیش و پس ۱۵ خرداد به برخی شهرها، مثل گرگان نرسیده، یا اگر رسیده، آن تأثیری که بتواند بر فضای شهر بگذارد، نداشته است. "از نزدیک دیدم که در آنجا هیچ خبری نیست و گویی که در محرم امسال که صفَرش ما در گرگان بودیم، هیچ واقعه ای اتفاق نیفتاده. این بود که تصمیم گرفتم یک سفر منبری، سال دیگر بیایم گرگان."



زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۴۵
حوزه علمیه قم پس از ۱۵ خرداد به روایت سیدعلی



***زدودن گرد رخوت

در این دوره، مشهد، رخوتی سیاسی را پشت سر می گذاشت که غیر از سنت های بار شده بر دوش او، از قفل و بندی که توسط حکومت به دست و پای شهرهای بزرگ، از جمله مشهد زده شده بود، رنج می کشید. چند اقدام برای زدودن آن رخوت شکل گرفت.

اول: زمانی که علمای بزرگ از شهرهای مهم ایران به تهران هجرت کردند تا در حمایت از امام خمینی ابراز وجود کرده، برای آزادی ایشان تلاش نمایند، آیت الله مرعشی نجفی نیز از قم به پایتخت آمد. پیش از بازگشت علما به شهرهای خود، آیت الله مرعشی نجفی در ۲۷ شهریور ۱۳۴۲ به مشهد رفت و با این که آیت الله میلانی در تهران بود، به منزل او وارد شد. این سفر زیارتی هفت روز طول کشید.

حضور آقای مرعشی فرصتی به دست داد تا شاید جو ترس زده مشهد و رعب حاکم بر شهر که وجه مشترک همه شهرهای ایران بود، شکسته شود. "ما ... ترتیباتی آماده کردیم که همه علماء ... معروفین و موجهین ... و بسیاری از مردم مشهد به دیدن آقای نجفی بیایند و در آن جا اظهاراتی بشود، اعلامیه هایی پخش بشود و گفته هایی صادر بشود. "

در زمان توقف آقای مرعشی ، اعلامیه ای نیز نوشته و توزیع شد که در آن از حرکت امام خمینی حمایت شده بود. در سکون و سکوت تابستان ۱۳۴۲، شاید این نخستین صدای مکتوب در مشهد بود که موج برمی داشت و در نگاه ها و دل ها می نشست.

دوم: قرار بود انتخابات مجلس شورای ملی در شهریورماه برگزار شود. در ابتدا قرار شد مردم تشویق شوند به گرفتن کارت الکترال، اما پای صندوق های رأی حاضر نشوند تا از این طریق رسمیت و مشروعیت انتخابات از بین برود. "چیز بدی نبود. یعنی حرکتی به مردم می داد. مردم مشهد که در همه عمرشان پای صندوق انتخابات نرفته بودند و ندیده بودند؛ متدینین و کسبه و اهل علم و کسانی که اصلاً دنبال مسئله انتخابات ... نبودند، این جا به خاطر دستور آقایان رفتند کارت الکترال گرفتند. "

اما انتخابات از طرف همه علماء و مراجع تحریم شد. برای نمونه در ۱۹ مرداد آیت الله میلانی در پاسخ به پرسش عده ای از اهالی اصفهان و نمایندگان اصناف تهران درباره شرکت در انتخابات، آن را تحریم کرد.





سوم: اقدام دیگری که مردم مشهد را به تحرک واداشت، حمایت از علمای بزرگ بود. گروه هایی از مردم با نام و نشان، حمایت خود را از علماء روی کاغذ نوشتند و اعلام کردند . بسیاری از روحانیان مشهد در این حرکت دخیل بودند . حدود ۸۰ هزار برگه حمایت جمع شد. " چیز عجیبی بود. کاسب، تاجر، بازاری ... نوشته بودند اینجانب حمایت خود را از آیت الله... خمینی، آیت الله میلانی [یا هر دو ]... آیت الله شریعتمداری...انواع و اقسام صورت های قضیه را نوشته بودند، اعلام می دارم، بعد امضاء [کرده بودند.] مردم مثل این که لج دارند به رخ دستگاه بکشند که من فلانی هستم و دارم این کار را می کنم. هیچ... پنهان کاری وجود نداشت. "


***قم در سکوت

حوزه علمیه قم پس از ۱۵ خرداد، هم به دلیل تعطیلی سنتی در ماه های محرم و صفر و نیز فرا رسیدن فصل تابستان، و همچنین سرکوب نهضت که اوج آن با دستگیری امام خمینی و انتقال ایشان به تهران آغاز گشت، در محاق سکوتی تحمیلی بسر می برد. منشأ همه خبرها در تهران بود؛ جایی که علمای بزرگ شهرها برای اعتراض به دستگیری امام و شماری از روحانیان گرد آمده بودند. روز سوم تیرماه، وقتی ساواک قم متوجه شد که تلگرامی با امضاء حدود ۲۵۰ طلبه حوزه علمیه قم در طرفداری از امام خمینی، تهیه، و پس از ارسال، در سطح جامعه نیز پخش شده است، تعجب کرد.

سرکوب های دستگاه حکومتی ایجاب می کرد که طلاب مبارز، اقدامات خود را از چشم نیروهای امنیتی دور نگاه دارند. فعالیت های زیرزمینی در حال شکل گیری بود. طبیعی است که زبان اسناد ساواک برای این روزهای شهر قم ساکت باشد . در این اوان سید مصطفی خمینی که امور جاری پدر زندان یاش را انجام م یداد تحت نظر بود و حداقل دو بار به شهربانی و ساواک احضار شد و اخطار گرفت . ۲ تعمیر مدرسه فیضیه ابتدا توسط اوقاف آغاز گشت و سپس به درخواست آقای گلپایگانی به ایشان سپرده شد تا ادامه یابد. تحلیل حکومت این بود که اگر اوقاف مدرسه را بسازد، خواهند گفت دولت خراب کرد، خودش هم دارد می سازد. دولت غیر از تهاجمات نظامی و انتظامی نیمه خردادماه، دست به حمله های تبلیغاتی هم زد، و با چاپ و توزیع اعلامیه هایی علیه
امام خمینی افشاگری کرد! این اعلامیه ها در قم هم پخش شد. اعلامیه آقای محمدصادق روحانی اما، تندترین نوشته ای بود که در این زمان علیه حکومت و ارکان آن منتشر گردید؛ صدایی بود که از یک دست برمی خاست.

درس های حوزه علمیه قم، بیستم مهر ۱۳۴۲ آغاز شد. علماء و مراجع در این زمان تهران را ترک کرده به شهرهای محل اقامت خود بازگشته بودند. آقای شریعتمداری در ابتدای شروع درس، سخنان مفصلی درباره حوادث چند ماه اخیر ایراد کرد که به شکل جزوه ای منتشر شد.

سیدعلی خامنه ای وقتی وارد قم شد، آنچه می دید تفاوتی فراوان با آنچه هنگام ترک قم دیده بود داشت. "سکوت و دلمردگی وقیحی در تمام فضای قم حکمفرما بود . علت هم این بود که بعد از قضایای ۱۵ خرداد... کسی که رعب طلبه ها را بشکند و به آنها یک امید بدهد در قم وجود نداشت... منتهی نشاط و جوانی طلاب دست اندرکار همه چیز را می پوشانید."





زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۴۶
تشکیلات مخفی هاشمی،مصباح و برادران خامنه ای


***تشکیلات و سازمان دهی

خیلی زود با دوستان هم رأی خود تماس گرفت، مشورت کرد، پیشنهاد داد، تا نشست ها و جلسه هایی برگزار شود؛ دور هم جمع شوند، بگویند، بشنوند؛ کاری کنند بذر نهضتی که به دست استادشان کاشته شده، بی آب نماند. کارگردانان یکی از این جلسه ها که با شرکت کنندگان زیادی تشکیل می شد آقایان خامنه ای، هاشمی رفسنجانی، علی اصغر مروارید و مهدی ربانی املشی [شاید] بودند. "ما از فضلاء و طلاب و مدرسین دعوت کردیم... جمع بشوند راجع به این که چه باید بکنیم با هم بحث کنیم."

شمار شرکت کنندگان گاه تا ۴۰ نفر می رسید. نخستین تجربه بود. افراد زیاد، آرا ء، پرسش ها و حرف های زیادی هم در پی داشت. گاه نشستی که سه ساعت زمان برده بود، عملاً بدون نتیجه گیری به پایان می رسید، اما کارگردانان جلسه را آموخته تر و ورزیده تر می کرد. این نخستین مشق های سازمان دهی و تشکیلات آقای خامنه ای و هم ردیفان فکری او بود.

جلسه دیگری که با افراد کمتری برگزار می گردید ، مایه های تشکیلاتی داشت. چیزی شبیه به تأسیس یک حزب، که "منتهی شد به ایجاد یک تشکیلات. یک تشکیلاتی به وجود آوردیم، اساسنامه ای هم نوشتیم. "

تعداد اعضاء این نشست یازده نفر بود. معروف شد به جلسه یازده نفری . آقایان حسینعلی منتظری، عبدالرحیم ربانی شیرازی، اکبر هاشمی رفسنجانی ، سیدعلی خامنه ای، سیدمحمد خامنه ای، محمدتقی مصباح یزدی، ابراهیم امینی نجف آبادی، احمد آذری قمی، علی قدوسی، مهدی حائری تهرانی و علی مشکینی اعضای آن بودند."این جلسه به طور مستمر ... تشکیل می شد در قم . توی منزل دوستان می نشستیم . خیلی با صمیمیت، با شور و هیجان بسیار، با امید خیلی زیاد... [تا] بتوانیم تشکلی درست کنیم؛ اول در سطح حوزه ها... بعد به تدریج در سطح امور جامعه."



هاشمی رفسنجانی


پوششی که برای این تشکیلات در نظر گرفتند تجدیدنظر در کتاب های درسی حوزه علمیه بود. آقای مصباح یزدی، منشی جلسه بود و صورت جلسه ها را می نوشت. برای این که موضوعات لو نرود، الفبایی را مبنای نگارش گزارش خود قرار داد و دررواقع خطی اختراع کرد. "آقای مصباح تا آخرش هم الحمدلله گیر نیفتاد، از بس که ایشان آرام و با ملاحظه کار می کرد."

اعضاء این جلسه حق عضویت پرداخت می کردند. گزارش های آن جلسه بزرگ تر در
این نشست مطرح می شد، اما خبری از این جلسه به آن یکی داده نمی شد. این جلسه بعدها لو رفت و آن زمانی بود که ساواک در تفتیش خانه آقای آذری قمی به اساسنامه این جلسه دست پیدا کرد و از مفاد آن پی به اهمیت آن برد. در ماده اول اساسنامه موصوف اشاره به ارکان جمعیتی شده که شامل هشت قسمت به شرح زیر: شورای عالی مؤسسان، شعبه امور مالی، سازمان تبلیغات و تعلیمات، سازما ن اطلاعات و ارتباطات، شعبه بازرسی، شعبه شهرستان، دایره مستشاری و دادگاه م ی باشد، که به طور کلی مطالب مندرج در اساسنامه حکایت از فعالیت احتمالی مخفی جمعیتی نموده و نشان می دهد که تنظیم کنندگان اساسنام مذکور در اداره کردن جمعیت مخفی دارای اطلاعات کافی بوده اند.

در کنار این دو، جلسه سومی هم راه افتاد که بنیان جامعه مدرسین امروز است. "ما جزو کسانی هستیم که در اولین نشست های جامعه مدرسین عض و بودیم، شرکت داشتیم. هم بنده بودم، هم به نظرم آقای هاشمی بود... آقایان [علی] مشکینی، ربانی شیرازی، [ناصر] مکارم و... یک عده مسن ترها هم شرکت می کردند."

این جلسه ها، به ویژه تصمیماتی که در جلسه همگانی تر گرفته می شد و به اجرا درمی آمد، فضای حوزه علمیه قم را تغییر داد. از آن جمله بود برپایی مراسمی در مسجد اعظم؛ [شاید جشن بعثت بود، شاید مراسمی برای مرحوم طیب حاج رضایی] عکس امام را نیز در این مراسم حاضر کردند؛ بدل از این که آیت الله خمینی شرکت کرده است. پا به رکاب ها و دست اندرکاران این تصمیمات، کسانی غیر از اعضاء جلسه بودند؛ طلبه های جوان و علاقه مند. این تحرکات فضای بسته و مغموم قم را باز کرد.

" فضای قم بی شباهت به یک روز گرفتة زمستانی که آسمان را یک لحاف کرسی اب پوشانیده است [نبود.] از بس که اختناق بود . این کار که انجام گرفت ... یک دفعه دل هامان شاد شد ... به نظرم مثل [یک روز ] ابری بود، [پر ابر] که گوشه ای ابر رقیق تر می شود، [نازک تر می شود] و آفتاب [خودی نشان می دهد]. خوشحال بودم که مشهو د نیستیم . یعنی هیچ کس توی آن جمع نمی دانست که ما این کار را... برنامه ریزی کرده ایم."

آن جلسه پرشمار و همگانی رفته رفته کوچک شد؛ یا خودشان نمی آمدند، یا اعضاء اصلی در نشست های بعدی به ملاحظاتی خبرشان نمی کردند.




زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۴۷
بگو مگوی آقایان خامنه‌ای و هاشمی با شریعتمداری




***دیدار با آقای کمال وند

دی ماه بود که شنید آیت الله روح الله کمال وند ( ۱۳۴۳ ش- ۱۳۱۹ ق) وارد قم شده و در خانه آقای سیدحسن طاهری خرم آبادی است. تصمیم گرفتند به دیدنش بروند، بروند و بگویند که با علمای بزرگ مذاکره کند، از آنها بخواهد با طلاب و فضلای صاحب انگیزه همکاری کنند، وارد میدان شوند؛ کارها بدون حضور آنان پیش نمی رود؛ طلبه ها تنها هستند؛ آقای کمال وند به مراجع بگوید که این جوانان از آنها گلایه مند هستند. "عمدتاً گله از آقای شریعتمداری و آیت الله گلپایگانی بود که آن روزها تن به کارهای مورد علاقه [طلاب] نمی دادند."

از این دست دیدارها بسیار کرده بودند؛ با مراجعی چون آیات گلپایگانی، شریعتمداری، سیداحمد زنجانی، مرتضی حائری، سیدمحمد محقق داماد. تصمیم این دیدارها در آن نشست همگانی گرفته می شد. اعضاء تقسیم می شدند. هر گروه سراغ یکی از آقایان می رفت. و یک بار آقای خامنه ای همراه کسانی شد که باید به دیدار آیت الله گلپایگا نی می رفتند. آن شب آیت الله گلپایگانی موافق آن چه که در ضمیر دیدارکنندگان می گذشت، برخورد نکرد. سرد و بی اعتنا گذشت. "البته بعدها ایشان الحمدلله... در غیاب امام که ... نجف بودند ... تنها کسی از بزرگان که در مقاطعی چیزی می گفت و اظهار وجود می کرد آقای گلپایگانی بود."

چهار نفر شدند ؛ او و سیدمحمد، برادرش، شیخ حسین ابراهیمی "و نفر چهارم که یادم نمی آید." وقتی درخواست شان را با آقای طاهری خرم آبادی در میان گذاشتند، گفت که امشب آقای داماد هم به دیدن آقای کمال وند می آید. هوا سرد بود و کرسی خانه آقای طاهری گرم. در حضور آقای داماد، حرف های شان را به آقای کمال وند زدند. "ما می خواستیم به او بگوییم که او کاری بکند . آقایان علماء را ببیند و و ادار کند به مبارزه و میدان داری."





آقای محقق داماد دنبال حرف جوانتر ها را گرفت و با همان لهجه شیرین یزدی و آمیخته به مطایبه و در تأیید گفته های آنها سخن گفت. آقای خامنه ای فهمید که مراد آقای داماد از بی اعتقادی برخی به مبارزه نکردن، آقای شریعتمداری است.

حرف ها به اندازه کرسی گرم شده بود که آقای شریعتمداری هم به این جمع اضافه گردید. دنباله گفت وگوها قطع شد. حالا حرف ها به سردی فضای اتاق بود. گفته ها ادامه یافت، اما آقای شریعتمداری کسی نبود که به سادگی مجاب شود . هم آرام بود، هم ظاهری منطقی داشت و هم در بحث ها جبهه گیری نمی کرد، و اگر می کرد بسیار ملایم و جابه جا شونده بود. "می گفت، آره این جوری، شاید هم آن جوری، اما خب ممکن است این جوری، باز هم شاید آن جوری ... مرتب این طرف و آن طرف می انداخت که آدم نمی توانست مجابش کند... در درس هم همین طور بود."

نبض سیاسی آقای شریعتمداری برای امام خمینی و پیروان او پنهان نبود. بارها آن را حس کرده بودند. می دانستند که وی تمایلی برای حضور در میدان سیاست ندارد.

برای آقای خامنه ای و دوستان مبارزش روشن بود که امام خمینی نگاه خوش بینانه ای به مشی سیاسی آقای شریعتمداری ندارد. امام این باور خود را با اعزام آقای هاشمی رفسنجانی به مشهد نشان داده بود "ایشان آقای هاشمی را فرستادند مشهد پیش آقای میلانی و پیغام دادند... و گفتند ... که ما متأسفانه آقای شریعتمداری را از دست دادیم."

آقای خامنه ای می دید که حرکت آقای شریعتمداری به سمتی است که در نهایت او را تبدیل به «پاپ» ایران می کند؛ حرکت به طرف شخصیت محترم روحانی ای است که اگر قرار شد در سیاست دخالت بکند، نصیحتی کند، سفارشی نماید؛ همین و نه بیشتر. "یک بار با آقای هاشمی رفتیم خدمت آقای شریعتمداری. دو نفری می خواستیم وادارش کنیم که درس را تعطیل کند، [حرفی بزند.] بحث تلخی درگرفت؛ ما دو نفر از یک طرف و آقای شریعتمداری از طرف دیگر."

آقای شریعتمداری برای طلبه های مبارز، نقش ترمز را ایفا می کرد. هر گاه به او مراجعه می کردند، امضایی بگیرند، برای گذاشتن پای اعلامیه ای؛ حرفی بشنوند ، برای دلگرمی یا ادامه مبارزه؛ واکنشی بخواهند، برای ستم هایی که دستگاه حکومتی روا می داشت؛ با دلی پرخون بازمی گشتند.



زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۴۹
لو رفتن نامه سیدعلی خطاب به آیت الله میلانی

***ماه رمضان

خیلی زود در ادامه مکاتباتی که با آیت الله میلانی داشت، نامه ای نوشت و او را از تصمیم خود آگاه کرد؛ نوشت که اگر نظری دارد اطلاع دهد و اگر مقتضی است نامه ای به آقای محمد کفعمی ( ۱۳۶۲ ش- ۱۲۸۹ ش) بنویسد، او را از این سفر آگاه کند، تا کمک حال او در زاهدان باشد.

یک روز پیش از حرکت نامه ای دیگر برای آیت الله میلانی فرستاد و تاریخ سفر خود را به اطلاع وی رساند. ساواک خراسان که سر راه همه مکاتبات پستی که به آقای میلانی می رسید صافی گذاشته بود، از نامه سیدعلی خامنه ای به وی مطلع شد. نسخه ای از نامه را برداشت و اصل آن را به مقصد اصلی فرستاد. سرتیپ بهرامی ، رئیس جدید ساواک خراسان ، ساواک زاهدان را از مفاد نامه آگاه کرد و خبر داد که " آقای علی حسینی الخامنه، واعظ... [که] یکی از طرفداران آیت الله میلانی [است] و طبق اطلاع در ایام مبارک رمضان در زاهدان خواهد بود... خواهشمند است دستور فرمایید اعمال و رفتار وی را تحت کنترل قرار دهند."

متن نامه آقای خامنه ای که اخباری از حوزه علمیه قم داشت، چنین بود:

از قم برای آیت الله میلانی
بسم الله تعالی
به شرف عرض مبارک می رساند
مرجو و مسئول از ساحت قدس احدیت دوام وجود و بقاء توفیقات آن حضرت است. چندی قبل عریضه ای توسط آقای غروی حفظه الله به حضور مبارک تقدیم شد. قاعدتاً مشرف به دست بوس شده است. اخبار مهم هفته گذشته تشکیل مجلس جشن باعظمتی از طرف حوزه علمیه و القاء مطالب لازم بر طبق آنچه از آراء سرکار عالی مستفسر شده و استفاده کرده بودیم . و به دنبالة آن گرفتاری سه نفر از خدمتگزاران مجلس بود که بحمد الله دو سه روز قبل پس از شش روز گرفتاری خلاص شدند. عملی شدن موضوع اعزام مشمولین طلاب مشهد موجب اضطراب و دهشت اهل علم این جا شده است.

البته هنوز خصوصیات مطلب برای ما روشن نیست . امید است به لطف خداوند و همت و اراده آیت اللهی این نگرانی رفع شده و م وجبات آسایش فکر اهل علم حوزات علمیه فراهم آید. در عریضه قبل راجع به عزم سفر زاهدان خاطر مبارک را مستحضر ساختم. فردا قبل از ظهر از قم حرکت کرده، و از راه یزد و کرمان عازم آن زاویه بعیده خواهم شد. انشاءالله. البته با اوضاع حدیثه و اقتضائات جدیده برنامه منابر و مطالب هم تفاوت یافته و بنده و دیگران در این جهت محتاج ارشاد حضرتعالی هستیم. اگر منتی بر حقیر گذاشته و به جواب عریضه که حاوی مطلب مزبور باشد سرافرازم فرمایید کمال تشکر را خواهم داشت . البته در این صورت ب ه آدرس زاهدان توسط جناب آقای کفعمی ارسال خواهید فرمود.


با تقدیم احترامات فائقه
ارادتمند علی الحسینی الخامنه
۲۴ شعبان المعظم







***به سوی زاهدان


۲۱ دی ماه بود؛ روزی "سخت و بحرانی، به همراهی جمعی از دوستان، که در پی رخدادی که مایل به ذکر آن نیستم تحت پی گرد بودند، شهر قم را ترک نمودیم . همگی از در مخفی و ناشناخته ای در سرداب رخت شوی خانه مدرسه خان بیرون آمدیم."

اتوبوس حدود ۳۰ مسافر داشت که شاید ۱۵ نفرشان طلبه بودند؛ و همه می رفتند برای تبلیغ. مقصدشان در این خط سیر بود. شب را در اصفهان ماندند. صاحب آن خانه که دربست کرایه اش کرده بودند، تا آن شب این تعداد طلبه را یک جا در اتاق های خود جا نداده بود. "آن شب در مجلس انس دوستان از هر دری سخن گفته شد؛ آمیزه ای از تفریح، سرگرمی، مشکلات، آرمان ها، مسائل تبلیغی و غیره. خاطره آن شب نشینی شیرین و دلنشین هرگز فراموش نخواهد شد."

ایستگاه بعدی آقای خامنه ای یزد بود. به پیشنهاد یکی از همراهان به دیدن آیت الله محمد صدوقی رفتند. نخستین باری بود که آقای صدوقی را می دید؛ روحانی محترم و صاحب نفوذی که در حال بازسازی مسجد حظیره بود و در خانه کوچکی نزدیک مسجد منزل داشت.

سر راه، اتوبوس در اردکان توقف کرد. می دانست که آیت الله روح الله خاتمی در اینجا ساکن است پیش از این او را در مشهد دیده بود. "آشنایی من با ایشان از سال ۱۳۳۷ در مشهد شروع شد. آن وقت من خیلی جوان بودم که یکی از دوستان روحانی دانشگاهی به من گفت یکی از علمای خیلی خوب در یکی از کوچه های پایین خیابان مشهد منزلی گرفته و با خانواده شان آنجا هستند. وقتی ما آن روز به دیدن ایشان رفتیم، من از صفا و خصوصیات اخلاقی و محضر شیرین مطلوب شان خیلی خوشحال و مجذوب ایشان شدم. از آن روز آشنایی ما شروع شد."

آقای خامنه ای فردا یا پس فردای آن دیدار برای ادامه تحصیل راهی قم شده بود، اما دیدارهایش با آیت الله خاتمی تابستان هر سال در مشهد تکرار می شد. وقتی فهمید اتوبوس دو سه ساعتی در اردکان معطل می ماند، با پرس و جو ، خانه آقای خاتمی را پیدا کرد و خودش را به ایشان رساند. این بار دیدار در فصل زمستان تازه شد. او به طراوت فکری و بینش جوان آیت الله خاتمی علاقه مند شده بود و با فاصله ۳۰ ساله سنی، خود را بسیار نزدیک به او احساس می کرد.

وقتی در کرمان از اتوبوس پیاده شد، دیگر طلبه ای همراهش نبود. آنها در شهرهای ریز و درشت پشت سر پیاده شده بودند. می دانست که دوست بس یار نزدیکش، محمدجواد حجتی کرمانی ، در زادگاهش است. سیدکمال شیرازی هم دو ماه پیش به کرمان آمده، همسر گرفته، ساکن شده بود. به مدرسه علمیه صالحیه رفت. متوجه شد که حجتی کرمانی، محور همه تحرکات جوانان در کرمان است. در اتاقی از اتاق های مدرسه او را یافت. شلوغ ترین جای مدرسه بود. انگار صف کشیده بودند برای ورود به این اتاق. "تشویق شدم که دو سه روز بمانم آنجا ... با خود فکر کردم اگر جایی غیر از قم و تهران روی این زمین باشد که من بتوانم آنجا بمانم آن کرمان است؛ از بس از مردم کرمان شور و حرارت و کار و تلاش مشاهده کردم... ایشان در کرمان خیلی موفق بود."

در کرمان با آقای مرتضی فهیم کرمانی آشنا شد و از سیدکمال شیرازی کتاب ذکرةالمتقین را هدیه گرفت. "با قلبی آکنده از فراق یاران، آنان را وداع گفتم و هنوز وقتی آن لحظات اسفناک را به یاد می آورم، سایه غمی سنگین را بر سینه ام احساس می کنم... به ویژه این که می بایست به تنهایی روی در دیاری آورم ناشناخته و نادیده و پنجه در سرنوشتی درآویزم که عواقب آن نامعلوم بود." اتوبوس، شبانه به مقصد زاهدان حرکت کرد.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۵۴
وقتی بازجوی سیدعلی خامنه‌ای بچه محل از آب در آمد


***در زندان گردان مستقل

آرشام، که به تازگی دوره آموزش های اطلاعاتی خود را در آمریکا تمام کرده و ریاست ساواک بلوچستان و سیستان را به عهده گرفته بود، خبر داشت که این روحانی جوان، خردادماه امسال در بیرجند، بالای منبر، مطالب برخلاف مصلحت که مخل نظم و امنیت تشخیص داده، بیان داشته، دستگیر شده و پس از انتقال به مشهد چند روزی بازداشت بوده است. او حتی می دانست که آقای خامنه ای پیش از حرکت به قم با آیت الله میلانی مکاتبه کرده است. اسدالله علم، نخست وزیر، دستور داده بود چنین افرادی که درصدد بلوا و آشوب و تحریک مردم برآمده، دستگیر و به تهران منتقل شوند.

از این رو از استاندار بلوچستان و سیستان خواست، فوری، جلسه فوق العاده کمیسیون امنیت استان را تشکیل دهد و پس از طرح گزارش شهربانی و ساواک، ضمن بررسی حوادث مسجد جامع زاهدان، در مورد حفظ امنیت و انتظامات شهر گفت وگو شود. او به اطلاع استاندار رساند که آقای علی خامنه ای واعظ ساعت هشت شب تحویل ساواک شده و اخذ تصمیم درباره او موکول به نظر کمیسیون امنیت استان است. همچنین آرشام از فرماندهی گردان مستقل رزمی زاهدان خواست که آقای خامنه ای را یک شب در پادگان نگه دارد و هشت صبح روز شنبه ۱۲ بهمن تحویل ساواک دهد.

پیش از انتقال به پادگان در محل ساواک، تا توانستند توهین کردند . هر آنچه از بدزبانی در چنته داشتند نشان دادند. "اذیت زبانی و تضییع و اهانت های خیلی بد، حرف های خیلی زشت آنجا زدند که من یادم نمی رود [جزئیات آن ر ا] نمی خواهم ... بگویم. برخورد خیلی تندی کردند ... نه این که وحشت کنم بترسم، اما احساس تنهایی کردم؛ واقعاً احساس کردم هیچ کس نیست که به من کمک کند و پناه بردم به خدا"

در بازرسی بدنی هم کیف جیبی اش را بیرون کشیدند، باز کردند. چند قطعه عکس توجه شان را جلب کرد. نام صاحبان عکس را پرسیدند. در مدتی که آنجا بود گرسنگی به سراغش آمد. پذیرایی ساواک، مفهومی دیگر داشت. وقتی به زاهدان رسیده بود، دارایی جیبش پنج تومان بیشتر نبود. هشت ریال گرفتند و یک نان و دو تخم مرغ دادند.

یک بازجویی هم پس داد. وقتی بازجو وارد شد، دید چهره اش آشنا است. سر حرف که باز شد، بازجو خودش را معرفی کرد . شناخت. هم بازی برادرش در زمان کودکی بود. بچه محل دیروز و بازجوی امروز ابراز تأسف کرد، که به جای یاد کردن از گذشته های شیرین کودکی باید سین جیم کند.

او را در اتاقی از پادگان زاهدان زندانی کردند . زندان اول را در بهار سپری کرده بود. اما زمستان ۱۳۴۲، زمستان سردی بود؛ حتی در زاهدان. زاهدان آن سال بارش برف را در آسمان خود تماشا کرده بود. تجربه زندان پادگان لشکر ۱۲ را در مشهد داشت. باید اقبال خود را برای غلبه بر سرما می آزمود. "نگهبان ها را خواستم، گفتم بیایید بخاری روشن کنید هوا خیلی سرد است ... درجه دارها و سربازها آمدند و دور و بر من نشستند که آقا شما را کی گرفته اند... گفتم ... من منبر رفتم، حرف های خوبی زدم و بی خودی گرفتند."

سربازها از دیدن این روحانی لاغراندام، با آن عمامه سیاه و عینک طبی شگفت زده شده بودند. هر چند این رفتار، فرمانده پادگان را خوش نیامده بود، اما از خرج کردن مهر و عطوفت خود دریغ نکرد. او را به اتاقی برد که بخاری داشت و بعد نشست برای گپ و گفت.

وقتی حس کرد فرمانده دوست دارد بیشتر بشنود، شروع کرد به گفتن ؛ گفت که چه حرف هایی بالای منبر زده است. جذب شد و همه تن گوش. فرمانده گفت: آشیخ، کار خودتان است؛ از خودتان شما خورده ای. اشاره می کرد به شیخ ... معلوم شد که این ارتشی کنار افتاده [در] گوشه هم می داند جریانات را. تا سپیده دم گفتند و شنیدند.






*** انتقال به تهران

آقای خامنه ای را صبح به ساواک زاهدان بازگرداندند. دیشب کمیسیون امنیت استان تصمیم گرفته بود که او را به تهران بفرستد. آرشام، رئیس ساواک استان به تهران خبر داد که « سیدعلی حسینی خامنه ای » بعد از ظهر با دو محافظ با هواپیمای ایران تور عازم تهران است.مقرر فرمایند وسیله در فرودگاه حاضر باشد که متهم را به بازداشتگاه بدرقه نمایند.

گمان می کرد رهایش خواهند کرد. با خود اندیشید که در منبر امروز خود چه ها که نخواهد گفت. عهد کرد پایش به مسجد و منبر برسد. "پدری از رئیس شهربانی و ساواک دربیاورم که پشیمان شان کنم از هر کاری که کردند." چه می دانست کمیسیون امنیت استان تشکیل شده و باید به حکم اسدالله علم راهی تهران شود. سوار لندرورش کردند و به فرودگاه زاهدان بردند . هواپیما ساعت ۱۷:۴۵ به پرواز درآمد. این نخستین پرواز او با هواپیما بود. افکار زیادی به سویش هجوم آورد. آینده نهضت، آقای خمینی، پدرش که برای معالجه چشم به او احتیاج داشت و آینده خودش.

چه می دانست چیزهایی را که فقط خدا می دانست. نشریه دم دستش را برداشت و ورق زد. اشعاری دید و بر ذائقه اش خوش نشست. «سفینةالغزل» را بیرون کشید. "عادت من این بود که هر جا شعر نیکویی می دیدم در دفترچه ویژه ای که آن را سفینةالغزل نامیده بودم درج می کردم."

دو همراه چپ و راستش با تعجب نگاهش می کردند. ابیات مور د نظر را نوشت و در انتها چنین نگاشت: "کتابت این ابیات در هواپیمایی که مرا از زاهدان به همراهی دو مأمور خوش اخلاق به مقصد نامعلومی می برد انجام گرفت." چهره و رفتار آن دو مأمور آشکارا تغییر کرد. مأموران اداره کل سوم ساواک تهران در فرودگاه مهرآباد منتظرش بودند. اولین بار بود که تهران را آن هم شب هنگام از بالا تماشا می کرد. منظره دل انگیزی بود. "به یکی از آن دو [مأمور ] که بیش از دیگری مشعوف [آسمان] تهران شده بود گفتم : قدر مرا بدان. تو به خاطر من اکنون با هواپیما به تهران آمده ای. اگر شخص دستگیرشده کسی جز من بود، حالا تو را با ماشین به خاش فرستاده بودند؛ آن وقت باید شب را در بیابان می گذراندی. خنده ای... بلند سر داد."

پرونده ای که مأموران ساواک از همراهان آقای خامنه ای تحویل گرفتند فقط هشت برگ بود. عقب خودرو نشست. شیشه های دودی نمی گذاشت خیابان ها و محله ها را به درستی بشناسد. پس از مدتی با صدای ایست، خودرو متوقف شد. فهمید که به یک پادگان نظامی رسیده است. محوطه ای باز و بی دار و بنا بود. لحظه ای گمان کرد نکند سر به نیستش خواهند کرد! یکی از سرنشین ها پیاده شد. کاغذی به سرباز صاحب صدا نشان داد. در باز شد. خودرو وارد پادگان سلطنت آباد گردید.

زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۵۶
هم بندی سیدعلی با شهید باهنر و شریعتی

***در زندان قزل قلعه(۲)

استوار زمانی فقط دفترچه تلفن زندانی را با خود برداشت و رفت. تنهایی آزاردهنده ای همنشین اش شد. به قرآن پناه برد و شروع به تلاوت کرد.

صدای قرآن از سلول خارج شد و با لهجه ای که بیشتر عربی می نمود تا فارسی، دالان بیرون را نواخت. در آن حال متوجه چشمانی شد که از دریچه بالای سلول به او دوخته شده است. لحظه ای بعد، چشمانی دیگر. چند نفر آمدند و رفتند و نگاه کردند. گمان کرد نگهبان های زندان هستند، اما وقتی یکی از آنان پرسید: انت من اهواز؟ تازه فهمید که صاحبان آن چشمها زندانیان عرب هستند.

گفت که اهل مشهد است. رفتند و برنگشتند. او همسایه افرادی از جبهه تحریر خوزستان شده بود. گفته می شد این جبهه از حمایت جمال عبدالناصر ، رهبر مصر، برخوردار بو د. در پی گشایش آشکار نمایندگی سیاسی ایران در اسرائیل توسط محمدرضا پهلوی، مناسبات قاهره و تهران قطع شد. ناصر برای نشان دادن مخالفت، بلکه تنبیه ایران، ضمن تأکید بر عربی بودن خلیج فارس، اقدام به آموزش نظامی شاخه خارج از کشور نهضت آزادی کرد. همچنین با راه اندازی رادیو فارسی که از قاهره برنامه پخش می کرد از گروهی که جبهه تحریر عربستان نامیده می شد و قصدش تجزیه خوزستان بود، حمایت نمود.





همسایگی با خوزستانی های مقیم قزل قلعه، طرح آشنایی آقای خامنه ای با آنان را ریخت. سیدباقر نزاری یکی از آنها بود. شعرهای زیادی از بر داشت که اشتیاق آقای خامنه ای را برای شنیدن ارضاء می کرد. نزاری هر روز صبح زیارت عاشورا می خواند. کارش قدم زدن در راهرو بود. قدم می زد و محفوظاتش را بازخوانی می کرد. برخی از ابوذیه هایی که می خواند تا پنج دهه بعد در خاطر سیدعلی خامنه ای ماند. با آل ناصر کعبی بیش از دیگران نشست و برخاست کرد. اعضاء جبهه، به او احترام ویژه ای می گذاشتند. گفت وگوهای آن دو ابتدا جنبه آموزشی داشت. آقای خامنه ای به او که یک عرب تمام عیار بود، زبان عربی یاد می داد و آل ناصر که با انگلیسی آشنا بود، آن را برای آقای خامنه ای تدریس می کرد. اما محتوای نشست های ایشان رفته رفته جنبه سیاسی پیدا کرد و حتی پیشنهادهایی از مناسبات سازمانی ردوبدل شد. "باید بگویم که روابط ما به آن حد نرسیده بود که یارای طرح چنین سخنان و پیشنهاد هایی را داشته باشد. آن چه در این خصوص بین من و او ردوبدل شد جملگی مغایر با اصل احتیاط بود."

شیخ حنش، همسایه دیگرش بود. مردی شصت ساله، شاید، متین و با قامتی میانه، اهل شادگان که در میان عشیره خود مقامی بلند داشت. شیخ حنش سه همسر داشت و به تازگی چهارمی را نیز اختیار کرده بود، اما حبس، اجازه نداده بود کامی از بر شاهد چهارم بگیرد.

حنش... حنش... نمی دانست چه معنایی دارد. روزی از خودش پرسید که پاسخی نگرفت. پرسش را نزد سیدباقر نزاری برد. نزاری گفت که دیگر این سئوال را مطرح نکند. وقتی با شگفتی پرسید: چرا؟ شنید که حنش یعنی سگ . اهالی منطقه معتقدند اگر زشت ترین اسم را بر فرزندانشان بگذارند، او زنده می ماند و از رخدادهای زمانه جان سالم به در می برد.

از آنان، یکی هم سیدکاظم موسوی نام داشت. از صدایی خوش برخوردار بود و مصائب امام حسین (ع) را برای دوستانش می خواند. دیگری، شیخ ظهراب کعبی بود؛ از شیوخ قبیله خود. احترام او نیز نزد اعضاء آن جبهه آشکار بود. بهشتی و جوان خوش چهره و باوقاری که تقریباً سی ساله می نمود، دو تن دیگر از زندانیان خوزستانی بودند.

تمام این آشنایی ها وقتی شروع شد که آقای خامنه ای اجازه یافت از سلولش خارج شود و در راهرو آن بخش قدم بزند و یا برای هواخوری به بیرون قلعه برود.

روزهای ماه مبارک رمضان تمام نشده بود. خوزستانی ها به وقت اذان پتوهای خود را در راهرو پهن می کردند و بساط ا فطار را می چیدند. روزهای اول از دریچه بالای سلول تماشای شان می کرد، اما چندی بعد روی پتوها ، کنار آنان می نشست. از او خواستند هر شب برایشان حرف بزند.

پذیرفت. پس از سخنان او، سیدکاظم موسوی روضه می خواند. هزینه برپایی این نشست ها هر شب بر عهده یکی از آنان بود. و چون آقای خامنه ای آه مالی در بساط نداشت، او را از دادن دانگ معاف کرده بودند. عمده هزینه، صرف خرید چای و شکر می شد. بانی دو شب از این مجالس یک ارمنی بود: گاگیک آوانسیان. می گفت تحت تأثیر حرف های خامنه ای قرار گرفته است؛ به همین جهت داوطلب شده بود میزبان باشد. "من در سخنرانی هایم فجایع رژیم شاه را برمی شمردم و آن را محکوم می کردم. از امیرالمؤمنین علی علیه السلام و عدالت او و از ویژگی های حاکم اسلامی صحبت می کردم."

آقای خامنه ای تنها روحانی زندانی قزل قلعه نبود. برخی از دوستانش نیز آنجا بودند. منبرهای ماه رمضان، روحانیان سیاسی را راهی قزل قلعه کرده بود. محمدجواد باهنر در یکی از انفرادی های دست راستی زندانی بود. آقای باهنر پس از سخنرانی هایی که در شب های ۱۸ و ۱۹ اسفند در مسجد جامع تهران به مناسبت نخستین سالگرد قمری حادثه خونین مدرسه فیضیه ایراد کرد، دستگیر شد. وی ساعت ۹ شب ۱۹ اسفند هنگام خروج از مسجد توسط مأموران ساواک بازداشت گردید . ۲ همراه او ، تعدادی از پامنبری های مسجد جامع را نیز به زندان آورده بودند.

از دیگر زندانیان، علی شریعتی بود. هنگام بازگشت از فرانسه در مرز بازرگان دستگیر و به قزل قلعه آورده شده بود. از دیگر کسانی که خبر ورودش به زندان قزل قلعه نظر همه را جلب کرد ، سرتیپ محمدولی قرنی بود. او را به بندهای معمول زندان نیاوردند. در اتاقی در بخش بهداری زندانی بود." ما وقتی می رفتیم گاهی هواخوری ... می دیدیم که قرنی آن طرف محوطه که از ما دور بود به تنهایی قدم می زد و راه می رفت."

از دیگر زندانیان، سیدمرتضی جزایری بود. او رابط آیت الله میلانی با قرنی بود. در اوان هجرت آیت الله میلانی به تهران، پس از حوادث ۱۵ خرداد، قرنی با آیت الله دیدار و احتمالاً اقدامات خود را علیه دستگاه حکومتی تشریح نموده ، نظر آقای میلانی را برای حمایت از خود جلب کرده بود. سیدمرتضی جزایری در این نشست ها شرکت داشت و پس از بازگشت آقای میلانی به مشهد، هماهنگ کننده قضایا با قرنی بود جزایری را هم به محوطه بندهای معمول نیاوردند و در حیاط جدید زندان که به حیاط بازجویی موسوم بود نگهداری می شد.

زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۵۸
وقتی سیدعلی در محضر آیت‌الله خمینی گریه کرد


***استوارهای قزل قلعه

پنج استوار، نگهبانان اصلی قزل قلعه بودند که سرپرست آنها «ساقی» نام داشت. اسکندانی و تیموری دو تن از این پنج نظامی نگهبان بسیار گستاخ و زمخت و بی نزاکت بودند، اما دو تن دیگر، یعنی زمانی و قابلی، مهربان و خوش قلب. و خود ساقی "یک نظامی بلندقامت، درشت اندام، قوی بنیه، چهارشانه، بااراده، مصمم و باشخصیت بود و با زبان فارسی مایل به لهجه ترکی سخن می گفت. من خود شاهد بودم که وی افسران را توجیه و امر و نهی می کرد. یک بار که برای تحقیق و بازجویی فراخوانده شده بودم، بازجو که درجه سرهنگی داشت، سئوالاتی مطرح می کرد و من پاسخ می گفتم. ناگهان ساقی بدون اجازه وارد اتاق شد و با لهجه ای همراه با امر و نهی و لحنی تند و سخت گیرانه با وی صحبت کرد. همچنین در یک مناسبت دیگر به جایگاه وی در بین افسران پی بردم. یک روز پاکروان، رئیس ساواک برای بازدید زندان آمده بود. ده تن از افسران که درجه آنها کمتر از سرهنگی نبود، همراه وی بودند. در بین همه آنها فقط ساقی درباره اوضاع زندان گزارش می داد. وقتی پاکروان به سلول من رسید از من پرسش هایی کرد و من پاسخ دادم. در اینجا ساقی پا به میان گذارد و با صدایی بلند و خشن و آمیخته با غرور ، در حالی که به من اشاره می کرد، گفت:"[تیمسار] این زندانی بسیار آرام است." وی انسانی جوانمرد و بلندهمت بود و زندانیان مقاوم را دوست می داشت و به آنان ارج و احترام می گذاشت و در مقابل، با زندانیان ضعیف النفس و دون همت و سازشکار،سخت گیر و خشن بود."



ایوب ساقی


***دیدار با امام

اداره دادستانی ارتش در چهاردهم اسفند ۱۳۴۲ با ارسال نامه ای به رئیس ساواک نوشت که قرار بازداشت آقای خامنه ای به التزام به عدم خروج از حوزه قضائی تهران تبدیل شده است. همان روز از زندان قزل قلعه آزاد شد.

پس از نماز ظهر بود. در راهروی زندان، تنها نشسته بود و مشغول خوردن ناهار بود. غذای آن روز چیزی شبیه سوپ یا آش بود . ناگهان یک نظامی صدایش کرد و گفت: با تو کار دارند. عبایش را به دوش انداخت و به دفتر افسران رفت. افسر نگهبان گفت که آزادی، اسباب ات را بردار و برو. آمد داخل و مشغول جمع و جور کردن آن اندک لوازم شد که همان نظامی خبر آزادی اش را این بار با صدای بلند در راهرو اعلام کرد. همه زندانیان به در سلول او آمدند. کمکش کردند. خوزستانی ها هم آنجا بودند و می گفتند: سید سید! جدک وِیانا. [= سید! جد تو با ما است.] همه سخنرانان و منبری های گرفتار شده را پیش از او آزاد کرده بودند. تنها کسی که بعد از او ماند و به عنوان آخرین آخوند دستگیر شده ماه رمضان، چهار ماه حبس کشید، محمدجواد باهنر بود. وی در ۲۵ خرداد ۱۳۴۳ آزاد شد.

دوستان و آشنایان او در تهران کم نبودند؛ کسانی که همه نگران بودند. هنوز به زندان افتادن روحانیان مبارز عادی نشده بود. زندان های یک ماهه، حادثه ای بود که خبرش مثل توپ در میان خانواده، خویشان و دوستان صدا می کرد و به همان اندازه به دلهره ها و نگرانی ها دامن می زد."وقتی از زندان آمدم بیرون، فراموش نمی کنم ... رفقای تهرانی... دور و بر ما را گرفتند و غوغایی بود از مسائل زندان که برایشان نقل می کردم از همان دوستان شنید که روحانیان دستگیر شده ماه رمضان که همگی پیش از او آزاد شدند، رفته اند به دیدن آیت الله خمینی؛ از همان زندان برده اند به این ملاقات.

"حسودیم شد. چرا اینان؟ شاید ده پانزده روز زندان بودند ، رفته اند دیدن آقای خمینی، اما [من] ... معلوم شد که اینها ... دسته جمعی با هم بوده اند، گفته اند ما می خواهیم برویم آقای خمینی را ببینیم؛ دستگاه ساواک هم آنها را برده پیش آقای خمینی... گفتم من هم باید بروم آقای خمینی را ببینم."

نشانی محل سکونت امام را پرسید. گفتند که در محله قیطریه است. امام خمینی پس از دستگیری در سحرگاه پانزدهم خرداد و انتقال به تهران، تا پاسی از شب در بازداشتگاه افسران بسر برده بو د. همان شب به زندان قص ر منتقل، و ۱۹ روز در آنجا زندانی شده بود.

روز چهارم تیرماه ۱۳۴۲ از زندان پادگان قصر به زندان پادگان عشرت آباد برده شده بود و ۲۴ ساعت در یک سلول انفرادی، سمت در غربی پادگان، مانده بود. سپس به زندانی در شرق پادگان منتقل گردیده، تا ۱۱ مرداد ۱۳۴۲ در آنجا حبس شده بود.

اجتماع علمای بزرگ شهرها در پایتخت برای اعتراض به دستگیری امام و نیز مراجعات مکرر مردم برای آزادی او، حکومت را وادار کرده بود، شر زندانی بودن آیت الله خمینی را از سر خود دور کند. ۱۱ مرداد ایشان را به منزل آقای نجاتی در داودیه برده بودند و چنین وانمود کرده بود که خروج آقای خمینی از زندان بر مبنای تفاهمی بود که زندانیان (آقایان خمینی، محلاتی و قمی) با حکومت کرده اند تا دیگر در امور سیاسی دخالت نکنند. این نیرنگ خیلی زود رنگ باخته بود. شمار بازدیدکنندگان از امام به اندازه ای افزایش یافته بود که امکان مراقبت و نظارت را برای دستگاه امنیتی غیرممکن نموده بود. سه روز از اقامت ایشان در داودیه نگذشته بود که به خانه ای در قیطریه منتقل شده "پرسان پرسان آمدم رسیدم به این جا... یک زمین افتاده بزرگی بود. انتهای زمین یک در بود که آن درِ منزل ایشان بود... دو تا پاسبان ایستاده بودند ... از یکی از آنها پرسیدم که منزل آقای خمینی کجاست؟ گفت: می خواهی چه کار؟ گفتم : می خواهم ببینم شان. گفت: نمی شود ببینی ... گفتم : اجازه بدهید... گفت: نه. گفتم: من زندان بوده ام"

و شروع کرد به گفتن این که دیگر روحانیان زندانی که زودتر آزاد شده اند به دیدار آقای خمینی آمده اند؛ ساواک آنها را آورده، و او چون دیرتر آزاد شده نتوانسته است. گفت که شاگرد آقای خمینی است؛ به او علاقه زیادی دارد؛ چرا نباید او را ببیند؟ خواهش کرد و تقاضای خود را تکرار نمود. پاسبان نرم شد. جوابی در برابر صراحت و صداقت او نداشت. رفت و با همکارش مشورت کرد. گفتند می توانی به ملاقات بروی، اما فقط برای ده دقیقه؛ بیشتر طول نکشد.

به ساعتش نگاه کرد و دوید. به دو رفت تا در کمترین زمان به در ورودی برسد. در زد. لحظاتی بعد سیدمصطفی در را باز کرد. آقای خامنه ای را که دید آغوش گشود، بغل کرد و بوسید. پنج سالی از آشنایی آنان می گذشت؛ آشنایی ای که تبدیل به رفاقت شده بود. سیدمصطفی را خوب می شناخت و می دانست که این پور پارسا، که اینک در کنار پدر دربندش سر می کند، خالی از سودای بیت و دستگاه و آقازادگی، پا به جای پای پدر می گذارد و راه می پیماید. سراغ حاج آقا را گرفت. به اتاقی راهنمایی شد و نشست.

"دیدم حاج آقا وارد شد ...افتادم به پای حاج آقا... ببوسم! از بس عاشق خمینی بودم.واقعاً عجیب محبت این مرد همیشه در دل ما بود . ایشان ناراحت شدند از این که من پای شان را ببوسم ... نشستیم. من گریه ام گرفت ... نمی توانستم حرف بزنم. ناراحت بودم که حالا ایشان خیال می کنند چون من زندان بوده ام گریه ام آمده؛ تصور نمی کند که به خاطر شوق دیدار ایشان [است.] می خواستم خودم را نگه دارم... نمی شد. هی می خواستم حرف بزنم، نمی شد . بالاخره با زحمت زیاد [توانستم.] ایشان هم ساکت بودند و تماشا می کردند. ملاطفتی کرد که احوال تان چطور است. تنها حرفی که زدم گفتم آقا امسال ماه رمضان ما، به خاطر نبودن شما از بین رفت، حیف شد ، هدر رفت . خواهش می کنم برنامه ای بریزید که محرم آینده مان از بین نرود؛ حیف است ... یادم نیست ایشان چه گفت؛ مثلاً تشویق کرد ... گفتم ده دقیقه بیشتر وقت نگرفته ام. بی عقلی کردم . یک ساعت هم می نشستم هیچ طوری نمی شد. آن پاسبان هم انتظار نداشت من سر ده دقیقه بیایم."

بلند شد. خداحافظی کرد. آقامصطفی پرسید که حالا کجا می روی؟ تنگی زمان را یادآور شد و گفت باید برود. آقامصطفی رفت و در برگشت پولی آورد و به او داد و گفت از طرف حاج آقا است. تنها انتظاری که نداشت گرفتن پول از استادش بود، اما محبتی همراه آن بود که گذشتنی نبود.
"هیچ وقت یادم نمی رود آن محبت ها و لطف و صفایی که در دیدار ایشان بود."



زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۵۹
وقتی چشمان پدر در فراق سیدعلی کم سو شدند




***دیدار با هم بندها

پیش از آن که راهی مشهد شود، تصمیم گرفت به دیدار زندانیان و هم بندان یک ماه گذشته خود برود. نخستین روز ملاقات را نشانه گرفت. شاید با همان پولی که از امام گرفته بود، شروع کرد به خریدن هدیه. کتاب، شیرینی، آجیل، میوه ؛ همه آن چیزی که اگر به ملاقاتش می آمدند و با خود می آوردند، خوشحالش می کرد. او تجربه زندان را دو بار از سر گذرانده بود، اما این اولین تجربه دیدار با زندانیان از پشت میله ها بود. منظره تازه ای بود؛ زندانی دیروز و ملاقات کننده امروز. "وقتی رسیدم به آن نقطه ای که معمولاً ملاقاتی ها را از آن طرف راه نمی دهند، [اما] مأمورین آنجا مرا شناختند... راه دادند."

به اندازه ای هدیه خریده بود که انگار بار حمل می کند. برای زندانبان ها هم خریده بود. هدیه هر کدام را به اسم تحویل داد و برگشت.

***ملاقات با خانواده هم بند ارمنی

آوانسیان به او سفارش کرده بود که پس از آزادی سری به خانواده اش بزند و از سلامتی اش خبر دهد. تهران را درست نمی شناخت، با زحمت فراوان توانست آپارتمانی که خانواده آوانسیان در آن ساکن بودند، پیدا کند. در زد . خانمی در را باز کرد. پرسید: خانه آقای آوانسیان اینجاست؟ پاسخ مثبت شنید. خودش را معرفی کرد. گفت که در زندان با شوهرش دوست بوده و آمده اگر کاری دارید انجام دهد، پولی می خواهید تهیه نماید، چیزی می خواهید بخرد، حال آقای آوانسیان هم خوب است.

زن، مبهوت ایستاده بود. اولین باری بود که یک آخوند در خانه آنها را می زد، وحرف هایی می گفت که انتظار شنیدنش را نداشت. حق داشت باور نکند، شک کند. "با سردی... با من برخورد کرد ؛ ... که نه نه، خیر، کاری [ندارم] ... گفتم به هر حال آمده ام که وظیفه ام را انجام بدهم." موضوع را به گوش آوانسیان رساند. وقتی برای دیدار هم بندانش به قزل قلعه رفت به او گفت که رفتم در خانه ات، همسرت تعجب کرد. آقای خامنه ای بعدها شنید که آوانسیان زنش را به واسطه آن برخورد ملامت کرده است.



دیدار با امام خمینی (ره)


***چشمان پدر

پیش از تحویل سال به مشهد بازگشت. از شدت عارضه ای که بر چشمان پدر وارد شده بود خبر نداشت. قم که بود، پدر در خلال نامه ها، به این موضوع اشاره کرده بود. پیش از این نیز معالجاتی کرده بودند که بی تأثیر بود. حاج سیدجواد چشم انتظار آمدن سیدعلی بود. می خواست با او به چشم پزشک برود. گمان می کرد پسرش ابتدای ماه رمضان به مشهد می رسد. چه می دانست به زاهدان رفته، دستگیر می شود و سر از قزل قلعه درمی آورد. چشم پدر کم سوتر شده بود. حالا باید دست حاج سیدجواد را برای راه رفتن می گرفتند. دیگر نمی توانست به تنهایی راه حرم را پیش بگیرد، برود و برگردد.

پدر، اُنس ویژ ه ای با سیدعلی داشت. "برای اول بار بود که می دیدم پدرم چقدر محتاج کسی بوده که پهلوی او باشد ... این یک سال اخیر که، زندان بوده ایم، قم بوده ایم، توی مبارزه بوده ایم و خبر نداشتیم چه طور شده که ایشان تنها مانده ؛ و خیلی برای من سخت و ناگوار آمد."

پدر، چه در سال ۱۳۳۷ که سیدعلی راه قم پیش گرفت و چه در این زمان، مایل نبود پسرش از مشهد دور باشد؛ از او جدا باشد. اگر در آن سال می توانست به زبان آورد و مخالفت کند، اینک نمی توانست با پسر مجتهدش مخالفت کند. از شدت علاقه سیدعلی به قم اطلاع داشت. آیت الله سیدجواد خامنه ای اکنون از عشق کهن خود، مطالعه، هم دور افتاده بود. پسر، از این علقه دیرین آگاه بود و می فهمید که پدر دچار چه عذاب سختی است. تصمیم گرفتند راهی تهران شوند. درمان های مشهد جواب نداده بود. امیدوار بودند در تهران کاری از پیش ببرند. باید منتظر پایان تعطیلات عید می شدند.

سیدعلی که نمی توانست بی کار بنشیند، تصمیم گرفت تجربه عید سال ۱۳۴۲ قم را در مشهد تکرار کند. بی آنکه میدان داری او برای این کار نمود یابد، با برخی از نزدیکان و همفکران مشورت کرد و نشستند به تهیه اعلامیه ها و شعارهایی علیه حکومت. بعد از تکثیر، از پشت بام حرم و بام های اطراف ریختند سر مردم. "اثر تکان دهنده ای در مشهد داشت به طوری که من از فردا پس فردایش افراد زیادی را دیدم که از دخالت من در این کار بی اطلاع بودند؛ می آمدند به من خبر می دادند که این کار انجام گرفته؛ بعضی ها هم به خودشان نسبت می دادند که این کار را ما کرده ایم."

شاید هم گوشه ای از کار را در دست داشتند، اما بزرگ نمایی می کردند.


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۶۰
وقتی سیدعلی مراقبت از پدر را بر تحصیل در قم ترجیح داد




***دیدار با امام در قم

پدر و پسر راهی تهران شدند. میزبان آنان، آقامیرزاجعفر لنکرانی بود. میرزاجعفر لنکرانی، در منطقه خانی آباد تهران منزل داشت و در مسجد وزیردفتر به اقامه نماز جماعت، تبلیغ دین و ارشاد مردم می پرداخت. حاج سیدجواد را به مطب چند چشم پزشک بردند و همگی از بازگشت بینایی وی ابراز تأس ف کردند. اعتقاد داشتند قابل علاج نیست . در همین روزها بود که خبر آزادی امام و بازگشت ایشان به قم پخش شد. مأموران ساواک ساعت ۱۰ شب ۱۵ فروردین امام را به قم آوردند. همه چیز مهیا شده بود که خبر ورود امام به قم به نحوی منتشر شود، که نیروهای امنیتی و انتظامی با حادثه غیرمترقبه ای روبه رو نشوند. بازگشت امام به قم اما، خبری نبود که بشود درز گرفت. سیل مشتاقان برای دیدار آیت الله خمینی به سمت خانه او روان شد.

آن روز تا ۱۲ شب و فردایش حدود چهار هزار نفر به دیدار امام شتافتند. مردم پس از آگاهی از موضوع خیابان ها، بازار و مغازه ها را تزیین کردند . پیدا و پنهان، جشن گرفته بودند. با رسیدن خبر به تهران سیدعلی و پدر راهی قم شدند. امام "با پدرم سوابق زیادی داشت . از دوران جوانی ... با ایشان دوست بودند ... وقتی من با پدرم وارد شدیم اتاق ایشان، احساس کردم که ایشان از وضع چشم پدرم قدری ناراحت شدند . در این دیدار [امام] ... محبت خاصی ... به من کردند. دست شان ر ا وقتی بوسیدم، مدتی دست من را نگه داشته و فشاری دادند توی دست خودشان. من احساس کردم ... محبت و تشویقی و اظهار لطف خاصی است."




سید جواد خامنه ای


***قم یا مشهد

در طول مدتی که آقای خامنه ای همراه پدر به تهران آمد، به قم رفت و به مشهد بازگشت در کلنجار تصمیمی بود که گرفتن آن سخت، و شاید آن زمان، سرنوشت ساز بود: در قم بماند یا به مشهد بازگردد و مونس پدر باشد. او چنان با فضای علمی و مبارزاتی قم اُنس گرفته بود که آن را با جای دیگری نمی توانست مقایسه کند. زادگاهش مشهد، چنین جذابیتی نداشت؛ حداقل تا آن زمان تصور می کرد که نمی تواند در شهری که مجبور به سکوت و سکون شده دوام بیاورد. هر چند به زودی عقیده اش درباره فضای سیاسی مشهد عوض شد، اما نگاه او به قم امتیازاتی در برابرش به نمایش می گذاشت که در مشهد به سختی یافت می شد. مانده بود در میان دوراهی انتخاب؛ پدر یا قم.

"اگر پدرم را رها می کردم و به قم می آمدم، ایشان مجبور بود گوشه ای در خانه بنشیند و قادر به مطالعه و معاشرت و هیچ کاری نبود و این بر ای من خیلی سخت بود. ایشان با من هم یک اُنس بخصوصی داشت؛ با برادرهای دیگر این قدر اُنس نداشت. با من دکتر می رفت ... بنده وقتی نزد ایشان بودم برای شان کتاب می خواندم و با هم بحث علمی می کردیم و از این رو با من مأنوس بود. برادرهای دیگر این فرصت را نداشتند و یا نمی شد. به هر حال من احساس کردم که اگر ایشان را در مشهد تنها رها کنم و خودم برگردم و به قم بروم ایشان به یک موجود معطل و از کار افتاده تبدیل می شود و این مسئله برای ایشان بسیار سخت بود. برای من هم خیلی ناگوار بود . از طرف دیگر اگر می خواستم ایشان را همراهی کنم و از قم دست بردارم، این هم برای من غیرقابل تحمل بود، زیرا که با قم انس گرفته بودم و تصمیم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم و از قم خارج نشوم. اساتیدی که من از آن زمان داشتم، به خصوص بعضی از آنها، اصرار داشتند که
من از قم نروم. می گفتند اگر تو در قم بمانی ممکن است که برای آینده مفید باشی خود من هم خیلی دلبسته بودم که در قم بمانم . بر سر یک دوراهی گیر کرده بودم... روزهای سختی را من در حال تردید گذراندم."

آن چه بر میل او غلبه داشت، مشایعت پدر تا مشهد و بازگشت به قم بود. برای مشورت به سراغ یکی از دوستان روحانی اش، آقاضیاء آملی، که در چهارراه حسن آباد تهران منزل داشت رفت. او را به معرفت و دل آگاهی می شناخت. موضوع را مطرح کرد و آنچه در قلبش گره خورده بود، بازگفت. پاسخی شنید که او را به فکر برد؛ تا جایی که تصمیم گیری را برایش آسان کرد. او گفت: از قم دست بکش و به مشهد برو؛ می دانم که دنیا و آخرتت در قم است و نمیتوانی آنها را رها کنی اما خدا می تواند دنیا و آخرت تو را از قم به مشهد منتقل کند. گره ای که داشت کور می شد، باز شد؛ حس کرد از این رو به آن رو شده است؛ راحت و آسوده. چهره اش دیگر آن گرفتگی را نداشت.

نزدیکانش خیلی زود متوجه دگرگونی او شدند. وقتی به پدر و مادرش خبر داد که تصمیم گرفته به مشهد بیاید و ماندگار شود، باورشان نشد. بعدها گفت که اگر توفیقی در زندگی داشته، ناشی از گوش شنوی ها، نیکی ها و عمل به وظایفی بوده که می بایست در حق پدر و مادر ادا شود. "اگر بنده در زندگی توفیقی داشتم، اعتقادم این است که ناشی از خوبی هایی است که به پدر، بلکه به پدر و مادرم انجام داده ام."


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۶۳
وقتی علما مشهد اعلامیه سیدعلی را امضا نکردند


***جلسه پایین خیابان

برخی کسبه و تاجران مشهد نیز در کنار اندک روحانیان فعال، به امور سیاسی علاقه نشان می دادند. اینان به همراه کسانی از دیگر طبقات مردم که اگر رصد می شدند پولدار، ندار، شاگرد مغازه، [محصل و...] در میانشان دیده می شد، در جلسه هایی گرد هم می آمدند که در توسعه آگاهی های اجتماعی و سیاسی مؤثر بود . این نشست ها از سال ۱۳۴۳ شروع شد و خیلی زود به "جلسه پایین خیابان" شهرت یافت. "یک عده جوان های پرشور علاقه مند، واقعاً حزب اللهی، از سطوح مختلف ... بود ... که کارهای مبارزه را واقعاً اینها سازمان و سامان می دادند."

تشکیل این نشست از زمانی شروع شد که از آقای خامنه ای دعوت کردند برای آنان سخنرانی کند؛ و این مصادف با ماه رمضان بود. او بنا نداشت در مشهد منبر برود . در مناسبت های مذهبی مسافرت می کرد و در شهرهای دیگر وعظ و خطابه داشت. معتقد بود اجابت دعوت همشهریان مانع از ادامه تحصیل او خواهد شد. "ممکن بود ... خوش شان بیاید... مرتب دعوت کنند برای منبر. این بود که من در مشهد تصمیم گرفته بودم... منبر نروم."

از آقای خامنه ای دعوت کردند قرآن را تفسیر کند و او با شرایطی پذیرفت . شروع تفسیر از سوره مائده بود. شش سال بعد درباره آن جلسه ها در برگه بازجویی ساواک چنین نوشت: "این جلسه که یک ماه [ماه رمضان ] به طول انجامید و بسیار پرجمعیت هم می شد اولین و آخرین سخنرانی هایی است که در مشهد ایراد کرده ام. و چون عهد کرده ام در مشهد منبر نروم در آن جلسه روی زمین می نشستم و به منبر نمی رفتم ... اواخر ماه [رمضان] میان بعضی ... شایع شده بود که فلانی را قرار است بگیرند . و البته آن ماه و آن جلسه تمام شد و مرا نگرفتند."

***حاج شیخ مجتبی قزوینی

آقای خامنه ای زمانی که تابلو رجال، گروه ها و جریان های فکری سیاسی مشهد را در سال ۱۳۴۳ ترسیم می کند، حاج شیخ مجتبی قزوینی را از رنگی دیگر نشان می دهد. او ویژگی هایی را در مرحوم قزوینی توصیف می کند که جایگاهش را از دیگران متفاوت می نمایاند. هر چند عامه مردم ایشان را نمی شناختند، اما فردی موجه بین علمای مشهد بود. شناخت عمومی از او محصور به همان مسجد محقر دورافتاده ای که در آن نماز اقامه می کرد، بود. بیشتر مردم مشهد نام او را هم نشنیده بودند، اما در میان روحانیان شاخص شهر به فضل، تقوا، خلوص و صفا شناخته می شد. اخلاق ممتازی داشت . اهل گذشت بود و از خودخواهی و منیت در او اثری دیده نمی شد. این خصلت ها به او آزادگی و برندگی خاصی می داد. "مثلاً از گذشت او من بگویم ... ایشان مخالف با فلسفه و عرفان ... بود. [از آن طرف ] معروف بود که امام [خمینی] یک فقیه فیلسوف، بلکه عارف است... اما وقتی که مبارزه مطرح شد گفت امروز پرچم دست آقای خمینی است و ما همه وظیفه داریم که از ایشان ترویج کنیم."

مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی پس از دستگیری امام، در هجرت علما به تهران، نخستین عالمی بود که از مشهد راهی تهران شد. زمانی که امام آزاد شد و به قم بازگشت به دیدن ایشان رفت. همو که آیت الله میلانی را دهه سی به اقامت در مشهد تشویق کرد، و وقتی دید طرفدار فلسفه است با او قطع رابطه نمود، هنگام شروع نهضت به خانه اش رفت و حمایت از او را تکلیف خود دانست. "یک چنین شخصیت باگذشتی بود و از بن دندان هم معتقد به مبارزه بود."

آقای خامنه ای به یاد می آورد که در سال ۱۳۴۳ به خانه حاج شیخ مجتبی قزوینی رفت؛ رفت که رضایت او را برای گذاشتن امضایش پای اعلامیه ای بگیرد. آقای قزوینی اعلامیه را خواند. پسندید. گفت که امضاء می کنم، اما دیگر آقایان خواهند گفت فلان جای اعلامیه اشکال دارد و چون قزوینی امضا کرده و دیگر امکان تغییر دادن آن نیست، امضاء نخواهند کرد؛ بهانه می گیرند و امضاء نمی کنند. توصیه کرد اعلامیه را ابتدا به آنان نشان دهد، کم و زیاد کند، امضاءها را بگیرد؛ نام و امضاء او پای این اعلامیه محفوظ است. حتی توصیه کرد ابتدا نزد فلان عالم نبرد؛ او امضا نمی کند و نخواهد گذاشت دیگران هم امضاء کنند. و گفت که از آقایان میرزاجوادآقا تهرانی و حسنعلی مروارید شروع کند. "من بردم منزل میرزاجوادآقا. ظاهراً آقای مروارید هم آنجا بود ... اعلامیه را مفصلاً مطرح کردیم، مقدمات گفتیم. گفتم بخوانید اعلامیه را که ... نظر بدهید ... یک آقایی هم آن جا بنا کرد خواندن و ایرادهایی عبارتی و لفظی ... گرفتند ... گفتیم خیلی خوب، این جایش را عوض کنید، آن جایش را درست کنید . بعد که تمام شد گفتند ما امضاء نمی کنیم. گفتم چرا؟ گفتند ما اصلاً با امضاء مخالفیم ... پای هیچ کاغذ عمومی را هم حاضر نیستیم امضاء کنیم. گفتم... مدتی است اینجا نشسته ام... مرا معطل کرده اید سر این قضیه. پس چرا اصلاحش کردید شما که نمی خواستید امضاء کنید؟ ... میرزاجوادآقا به خصوص خیلی لطف داشت به ماها که در کار مبارزه بودیم . آقای مروارید هم البته محبت داشت ... اما سر امضاء و همکاری خیلی مشکلات داشتیم با این آقایان ... منظورم این است در حالی که میرزاجوادآقا و آقای مروارید دو چهره خوب و پرهیزکار و مورد علاقه ما در مشهد بودند، حاضر نبودند اعلامیه را امضا کنند."

اما حاج شیخ مجتبی قزوینی برای اندک مبارزان شهر مشهد منشأ امید و دلگرمی بود. او درد دل و گلایه ها را می شنید، و از نفوذ رکود و دلسردی به جان آنان جلوگیری می کرد.

زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۶۴
ایامی که سیدعلی با منبرهایش خیابان می بست



***سفر به گرگان

سیدعلی خامنه ای، سال گذشته پس از مشایعت سیدجعفر طباطبایی قمی، دوست فراری اش، تا گرگان، تصمیم گرفته بود به این شهر مسافرت کند و با تبیین نهضت اسلامی آغاز شده در ایران، مردم آن صفحه را در جریان این حادثه بزرگ قرار دهد. او پارسال، آقاسیدجعفر را که بسیار نگران از دستگیری بود و به خانه پدری آقای خامنه ای پناه آورده بود، بر سر راه تهران، تا گرگان همراهی کرده بود. چند روزی را در خانه یکی از اهالی خیر گرگان مانده بود و دیده بود که امواج ۱۵ خرداد به این شهر نرسیده است. از منبری های آنجا پرسیده بود که "شما چرا در منبر چیزی نگفتید. گفتند: این جا نمی شود چیزی گفت. گفتیم: چرا؟ گفتند: این جا دستگاه مسلط است. سخت است... خیلی اوقاتم تلخ شد. فهمیدم که در این قضیه کوتاهی شده. همان جا با خودم تصمیم گرفتم ... ان شاءالله سال دیگر می آیم گرگان... تا قضیه ۱۵ خرداد... را مطرح کنم."

چند روزی به آغاز ماه صفر مانده بود. سید محمدجواد فضل الله، برادر کوچک سیدمحمدحسین فضل الله، از علمای لبنان، به مشهد آمده بود. سیدجواد، میهمان آقای خامنه ای نبود، اما در مدت اقامتش در مشهد با او معاشر و هم نشین بود. پیشنهاد کرد با هم به دیدن نوار سبز ایران، مازندران و گیلان ، بروند. و رفتند. مازندران و سپس گیلان را گشتند و بعد در تهران از یکدیگر جدا شدند. آقای خامنه ای روز اول ماه صفر / ۲۲ خرداد ۴۳ خود را به گرگان رساند. پیش از این، رفقای گرگانی را در جریان سفر خود گذاشته بود. خیلی زود مجالس سخنرانی برایش فراهم شد و در دهه اول، گوش های زیادی جلب حرف های او گردید. دهه دوم را در مسجد مصلی، که از عصر صفوی مسجد مهم شهر بوده، منبر رفت . هر چند گفت ه هایش روکش سیاسی نداشت، اما برای جوانان گرگان تازه بود. همچون منابر بیرجند یا زاهدان برای محتوای سخنانش برنامه ریزی کرده بود. فاش گفتن را برای اواخر دهه سوم، همزمان با سالگرد رحلت پیامبر(ص)، شهادت امام حسن (ع) و امام رضا (ع) نگه داشته بود. زمینه ها را می چید تا به بازگویی حوادث خونین مدرسه فیضی ه و ۱۵ خرداد سال گذشته برسد. برخی از جوانان پامنبری او که بعدها در شمار شاگردان او شدند به هیجان و حرکت درآمده بودند. منبرهای او منحصر به مسجد کهن مصلی نبود، گاه در یک بازارچه برای مردم سخن می راند، گاه در خانه ها و مساجد. استقبال مردم فوق العاده بود. "در پاساژی ... که من منبر می رفتم، خیابان بند می آمد. جلو ماشین ها بسته می شد، از بس جمعیت می آمد."





سیدمحمدجواد فض الله و سید علی خامنه ای


در این روزها آقای خامنه ای نامه ای به پدرش فرستاد و از موقعیت خود در گرگان نوشت. نامه نشان می دهد که پیش از این نیز با حاج سیدجواد مکاتبه داشته است؛ اما این نامه به سانسور ساواک افتاد و روشن نیست به دست پدر رسید یا نه!

بسم الله تعالی
جعلت فداکم . چند روز قبل رقیمه شما رسید و رفع نگرانی شد. البته من چندان در انتظار جواب نامه نیستم ولی اگر حوصله ای داشتید و نوشتید چه بهتر از آن؟ وضع من از وقت نوشتن نامه قبل تا اندازه ای فرق کرده است. به این معنی که سه مجلس شبها و یک مجلس عصرها و یک مجلس هم صبح ها دعوت شده ام که جز یکی دو مجلس بقیه از بهترین مجالس گرگان است. البته به طور کلی مجالس گرگان از لحاظ وضع و همچنین از جهت مابحذاء و مادی چندان قابل توجه نیست
به هر حال بد نیست تا بعداً چه شود. راجع به تندی مطالب که تذکر داده بودید توجه دارم که حرف موجب گرفتاری نزنم ولی وضع هم به طوری که نوشته اید مشکل نیست به طوری که اخیراً بعضی محبوسین تهران را آزاد کردند و بعضی را هم بدون هیچ بهانه ای گرفته اند. خلاصه کار چندان حسابی ندارد باید یک ممشی و طریقی را که مطمئناً مورد رضای خداوند و محلّ وظیفه شرعی است در پیش گرفت و ضمناً تا حدود امکان مواظب جهات هم بود تا مفت و بی جهت موجب
گرفتاری نشود. دیگر بقیه به دست تق دیر الهی است فکر و خیال نباید کرد و غصة بی خودی نباید خورد. هوا مختلف الحال است. سلام به همه برسانید.


الاحقر علی الحسینی الخامنه




دهه آخر، هر شب در چهار یا پنج مکان سخنرانی داشت که تا پاسی از نیمه شب ادامه می یافت. برخی از مستمعان، پای همه منابر او می نشستند. بعد از پایان سخنرانی اول دنبالش راه می افتادند تا منبر بعدی."این علاقه به خاطر حرفهایی بود که زده می شد، وگرنه چیز دیگری وجود نداشت."

سیدجعفر قمی که از ۱۵ خرداد سال گذشته فراری بود، وقتی آگاه شد سیدعلی خامنه ای به گرگان آمده، خودش را از تهران رساند و همراه او شد. هنوز چهره ای مبدل داشت. با همین ظاهر در مجالس سخنرانی شرکت می کرد. چهره متفاوت سیدجعفر دیگران را به تردید انداخته بود که نکند مأمور دولت است! صمیمیت او با آقای خامنه ای برخی را نیز به این گمان انداخت که خود این سید هم مشکوک است. از نگاه ها و کنایه ها فهمیده بودند که در مورد آنان چه می اندیشند. "ما هم... می گفتیم و می خندیدیم به این گمانه زنی ها."

حرف ها را رسانده بود به مدرسه فیضیه. از کشته شدن پاسبانی مقابل مسجد گوهرشاد که اعلامیه آیت الله خمی نی را پاره کرده بود، سخن رانده بود. گفته بود تا گرگانی ها بدانند در مرکز استان کنار دست شان چه گذشته است. سخنرانی او در شب بیست وششم صفر / پانزدهم تیر طولانی و تند بود . او در پایان منبر آن شب به حاضران گفت "که شب بیست و هفتم مسائل زیادی را برای شما خواهم گفت. منتظر باشید."

نخستین گزارشی که از او به ساواک گرگان رسید، پس از این سخنرانی بود، چرا که نسبت به زمامداران اجتماع سخنان توهین آمیزی زده بود. از ابوذر گفته بود، که هرگاه حرف حساب می زد، جوابش را با سرنیزه می دادند. گفته بود: "بنده و تمام شاگردان که روز آخر خدمت آقای خمینی بودیم [به ما] گفت که دست از تبلیغ برندارید."

موفقی، رئیس ساواک گرگان، موضوع را به اطلاع سازمان اطلاعات و امنیت ساری رساند؛ و نیز از شهربانی خواست، آقای خامنه ای را احضار و به او تذکر دهد. سخنرانی های او تأثیر آشکاری در دیگر مبلغانی که از قم و مشهد به گرگان آمده بودند، گذاشت، به طوریکه آنان نیز مطالبی بر علیه دولت وقت و حمایت از خمینی ایراد نموده و احساسات مردم را تحریک نموده اند و معلوم نیست چرا از این اعمال شهربانی جلوگیری نمی کند صبح آن روز، شانزدهم تیر، نیروهای انتظامی و امنیتی گرگان دنبال کسی می گشتند که شهر را ملتهب کرده بود. آقای خامنه ای به پیشنهاد یکی از دوستان طلبه اش به بیرون شهر رفت؛ رفتند تا استراحتی کرده باشند، هوایی عوض کنند؛ خستگی سخنرانی های پیاپی روزهای اخیر به در شود.

زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۶۶
در دیدار سیدعلی و شریعتمداری چه گذشت؟


***دیداری دیگر

احتمالاً در همین سفر بود که به دیدن امام رفت تا درباره جلب هر چه بیشتر روحانیان شهرها با وی گفت وگو کند. شنیده بود برخی از امامان جماعات شهرستان ها از بی توجهی امام به خودشان گله کرده بودند. در راه خانه آیت الله خمینی، محمدجواد حجتی کرمانی نیز با او همراه شد. ساعت ۷ یا ۸ شب بود. شیخ حسن صانعی، سیدمحمد ورامینی و چند تن دیگر را آنجا دید . می گفتند: " آقا خسته هستند. گفتم من باید خدمت شان برسم. بروید بگویید فلانی آمده."

اجازه داد. هوای گرم قم امام را به زیرزمین خانه کشانده بود. چند نفری آنجا بودند. کارشان که تمام شد " گفتم کاری دارم خدمت تان؛ حالش را دارید؟ گفتند : چقدر طول می کشد؟ گفتم: ۲۰ دقیقه"

آقای خامنه ای شروع کرد به گفتن این که روبرو شدن شما با مردم شاید سالی سه چهار بار باشد، اما امامان جماعات هر روز سه بار با مردم مواجه هستند. اگر اینها نخواهند با شما موافقتی نشان دهند، می توانند، و پیش هم می برند. "مقداری با اینها گرم تر و مهربان تر برخورد کنید." دیداری که قرار بود ۲۰ دقیقه طول بکشد، نزدیک به سه ربع به درازا کشید. انگار که به نقطه حساسی اشاره کرده باشد، امام گرم پاسخ دادن شد و گفت که چقدر باید برخلاف سلیقه و اخلاق و رویه ام رفتار کنم؟ با برخی از این افراد که نباید گرم بگیرم، گرم گرفته ام، شاید جذب شوند. ساعت ها وقت گذاشته ام، بیایند حرف بزنند، بگویند، بشنوم. دیگر چه باید بکنم؟ اگر به آقای میلانی بخواهم نامه بنویسم، ایشان را حجت الاسلام خطاب می کنم؛ حالا به کمتر از ایشان هم حجت الاسلام می گویم. "در عین حال گفتند من باز هم تلاش خودم را می کنم که نرنجند."

***دیدار با آقای حائری





در قم به دیدار حاج شیخ مرتضی حائری، استاد فقه اش رفت و او را از تصمیم تازه خود باخبر کرد. گفت که می خواهد به مشهد بازگردد و بماند. آقای حائری از شنیدن خبر ناراحت شد، به اندازه ای که شروع کرد به تشر زدن و توبیخ کردن. او در آیینه حال شاگردش، آینده او را می دید. به او گفته بود که به آتیه اش امیدوار است. اگر در قم بماند به مراتب عالی علمی خواهد رسید. آقای حائری، هم ناراحت شد و هم عصبانی. اما، وقتی شنید که پدر به پسر نیاز دارد، چشمان پدر غروب کرده و شاید هرگز رنگ روشنی را نبیند ، چه می توانست بگوید؟ نَفَس آن شفیق روحانی ، آقاضیاء آملی، ساکن در حسن آباد تهران، کارش را کرده بود و آقای خامنه ای همه آینده اش را با نیازهای فوری پدر تاخت زده بود.

***دارالتبلیغ اسلامی

در سفر دیگری به قم، آقای خامنه ای به خواست آقای قمی با امام خمینی دیدار کرد تا پی جوی موضوع دارالتبلیغ اسلامی شود؛ مرکزی که توسط آقای شریعتمداری در حال تأسیس بود. دیدگاه آقای خامنه ای نسبت به دارالتبلیغ اسلامی بی ابهام بود . او، پس و
پیش این مرکز را تحلیل کرده بود و می دانست ریشه در کدام خاک خوابانده است.

بیشتر روحانیان مبارز نسبت به این مرکز بدبین بودند. آنان دارالتبلیغ را سرپلی برای دولتی کردن حوزه علمیه می دانستند . آقای ربانی شیرازی آن را مصیبتی تازه بر مصیبت های گذشته می خواند؛ آقای صادق خلخالی آن را اغواگری حکومت برای دین داری توصیف می کرد؛ آقای محمد عبایی خراسانی آن را حرکتی رفرمیستی ازطرف رژیم برای اصلاح حوزه علمیه می دانست؛ آقای فاکر آن را دست اندازی بر سر
راه مبارزه می خواند. به ملاقات امام رفت و نظر وی را راجع به دارالتبلیغ اسلامی پرسید. او پیش از این دانسته بود که امام خمینی نظر مثبتی به این پدیده ندارد. "گفتم که من آمده ام خدمت شما ببینم دلایل شما برای رد دارالتبلیغ چیست تا بروم و این دلایل را به آقای شریعتمداری بگویم."

امام هشت دلیل در نفی دارالتبلیغ شمرد و نتیجه گرفت که تأسیس این مرکز هم خطاست و هم خطرناک. آقای خامنه ای برخی از آنها را به یاد می آورد: اول این که دارالتبلیغ منجر به تجزیه حوزه علمیه خواهد شد . البته اگر قرار شود همه حوزه شامل دارالتبلیغ شود، من حرفی ندارم. دوم این که دودستگی ایجاد خواهد کرد . محصلان دارالتبلیغ و طلاب حوزه علمیه قم یکدیگر را نفی خواهند کرد. یکی به بی سوادی و دیگری به بی دینی متهم خواهند شد. سوم این که اساس این کار مایه اختلاف است . چهارم این که دستگاه حکومتی می تواند بر دارالتبلیغ سوار شود و در آن سرمایه گذاری نماید، اما ساختار حوزه علمیه قم به نحوی است که نمی تواند این منظور را پیاده کند.

حوزه محیط بزرگ و غیرقابل تعریفی برای دستگاه است؛ نفوذ و تخریب در آن مشکل است. پنجم این که پول زیادی برای خرید مکان دارالتبلیغ پرداخت شده. ما نمی توانیم امروز و در چنین شرایطی این پول ها را خرج کنیم. آقای خامنه ای اندیشید؛ شهریه سالیانه ای که یک مرجع به طلاب پرداخت می کرد حدود هشتاد هزار تومان بود. در این شرایط پرداخت حدود دو میلیون تومان برای خرید مکان دارالتبلیغ چه مفهومی می تواند داشته باشد؟ "من رفتم منزل آقای شریعتمداری و گفتم که رفته ام خدمت آقای خمینی، و دلایل ایشان را برای مخالفت با
دارالتبلیغ پرسیدم . به شما می گویم ببینم جواب شما چیست . و شروع کردم یکی یکی گفتن . آقای شریعتمداری گوش کرد . تمام که شد، گفت: اینها همه اش خیالات است . [همین] یک مورد هم پاسخ نداد. گفت که تهمت می زنند به من، تهمت هایی که تکادالسموات یتفطّرن منه تنشق الارض و تخر الجبال هدا حرفی که علیه ایشان زده می شد چنان بزرگ می کرد که آسمانها ممکن است بشکافد از این تهمت."

زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۶۷
ماجرای ازدواج سیدعلی/ خطبه عقد را چه کسی خواند؟

***ازدواج

مدتی از بازگشت به مشهد نمی گذشت. بانو خدیجه که در اندیشه ازدواج پسر دومش بود، دست به کار شد و دختری را که در خانواد ه ای سنتی و با علائق مذهبی پرورش یافته بود، به او پیشنهاد کرد. همو پا پیش گذاشت و مقدمات خواستگاری را فراهم نمود. همان راهی را که چهار پنج سال پیش برای سیدمحمد رفته بود، این بار برای سیدعلی پیمود.

حاج محمداسماعیل خجسته باقرزاده، پدر عروس، از کاسبان دیندار و باسواد مشهد بود. او پذیرفت که دخترش به عقد طلبة تازه از قم برگشته ای درآید که تصمیم دارد در مشهد ساکن شود، آیت الله میلانی و دیگر بزرگان اهل علم مشهد او را می شناسند و تأیید می کنند و به او علاقه دارند. هزینه ازدواج، آن بخشی که طبق توافق به عهده داماد بود، توسط آیت الله حاج سیدجواد خامنه ای تأمین شد که مبلغ قابل توجهی نبود. مخارج عقد را گذاشتند به عهده خانواده عروس که حتماً قابل توجه بود. "آنها مرفه بودند، می توانستند و کردند."

اوایل پاییز ۱۳۴۳ سیدعلی خامنه ای و خانم خجسته پیوند زناشویی بستند. خطبه عقد توسط آیت الله میلانی خوانده شد. از این زمان، همدم، همسر و همراهی تازه، که هفده بهار بیش نداشت، پا به دنیای آقای خامنه ای گذاشت که در همه فرودهای سرد و سخت زندگی سیاسی و شاید تک فرازهای آن در آن روزگار، یاری غم خوار و دوستی مهربان بود. کارت دعوت را سفارش دادند و روز جشن را که در خانه پدر عروس در پایین خیابان برگزار می شد، تعیین کردند. آن شب آقای خامنه ای در آستانه ورودی خانه ایستاده بود و از میهمانان استقبال می کرد. مراسم، آن طور که مرسوم خانواده های مذهبی و مقید آن زمان بود، برگزار شد.

پس از عقد و پیش از هم خانه شدن، نوعروس خانواده خامنه ای باخبر شد که شوی ۲۵ ساله اش پا در میدان مبارزه دارد. "شاید اولین روزها و ... یا هفته های پیوند [مان ] ...بود، مسائل سیاسی من به وسیله خودم برای ایشان مطرح شد ... شاید قبلاً هم می دانستند که من توی این مسائل سیاسی هستم، لکن مرا به [چشم] طلبه ای ... که مورد توجه و علاقه... بزرگان و اساتید... هستم... نگاه می کردند."






***تبعید امام

چند هفته ای از پیوند این زوج نمی گذشت که در ۱۳ آبان ۱۳۴۳ حاج آقا روح الله خمینی به ترکیه تبعید شد. خبر امکان تبعید امام به ترکیه، چند روز پیش از اجرای حکم به مشهد رسیده بود و در محافل علاقه مند به امور سیاسی، به ویژه در بین روحانیان گفته و شنیده می شد. همین موضوع موجب شد که عده ای از روحانی ان از آیت الله میلانی بخواهند درباره لغو مصونیت سیاسی مستشاران نظامی آمریکا [= کاپیتولاسیون] اعلامیه بدهد. عصر روز سیزدهم آبان کمیسیون امنیت در مشهد تشکیل شد و برای مقابله با اقدامات احتمالی روحانیان به بررسی اوضاع پرداخت. قرار بود چهاردهم آبان، فردای تبعید امام، جلسه ای بسیار مهم در خانه آیت الله سیدحسن قمی برپا شود . مأموران امنیتی از تشکیل این نشست سیاسی بی خبر نبودند.

از ساعت ۱۵ کمیسیونی از طرف آقای قمی و میلانی و عده ای از علماء در منزل آقای قم ی برپا بود و در ساعت ۲۰ پایان یافت. مخبر ساواک نوشت که یکی از دعوت شدگان به این جلسه آقای خامنه ای بود. آن روز خطاب به همسرش گفت که "باید بروم ... و ممکن است ... دیگر برنگردم؛ یا زندانی شوم، یا ما را بکشند . از آنجا او را وارد جریانات کردم. دیدم آدم قرصی است و آماده است که این حوادث را پذیرا باشد."

خانم منصوره خجسته در این مورد می گوید که شوهرش این گفته را درست همان روزی که امام خمینی دوباره بازداشت شدند و ایشان را از قم به تهران آورده و سپس به ترکیه تبعید کردند، مطرح نمود. در آن روز آقای خامنه ای و دیگران در مشهد برای نشان دادن مخالفت شان با این امر آماده شده بودند و در همین زمان بود که از من در برخورد با مسئله دستگیری شان سئوال کردند. از همان روز من خودم را از لحاظ فکری آماده رویارویی با خطراتی که در راه مبارزات همسرم پیش خواهد آمد، نمودم.

پسر آقای قمی خبر این نشست را به آقای خامنه ای رسانده بود و خواسته بود خودش را برساند. در خانه آقای قمی بود که خبر دستگیری و تبعید امام را شنید..."برای ما مثل عزایی بود که آقای خمینی را مجدداً گرفته اند."

غیر از آیت الله میلانی، تقریباً همه معاریف مشهد چون شیخ مجتبی قزوینی، شیخ کاظم دامغانی و شیخ غلامحسین تبریزی شرکت کرده بودند. آقای قمی خبر را داد و گفت که باید اقدامی بکنیم. اظهارنظرها شروع شد و شیخ غلامحسین تبریزی جمله ای گفت که در آن رنگی از عذر دیده م یشد. شیخ مجتبی قزوینی تاب نیاورد و چنان با قاطعیت و استحکام از اقدام و حرکت گفت که از حاضران جرأت توصیه به سکون و سکوت را گرفت. "قرص و محکم می گفت باید اقدام کرد، امان نداد، باید مبارزه کرد ...باید یک عکس العمل [نشان داد.] امروز آقای خمینی را گرفته اند، فردا نوبت دیگران است."


***قرار تحصن در مسجد گوهرشاد

آقایان خامنه ای و واعظ طبسی و برخی دیگر هم در طول بیانات شیخ مجتبی قزوینی حرف زدند. قرار گذاشتند فردا بروند مسجد گوهرشاد، سخنرانی کنند، مردم را دعوت به تحرک نمایند. آقای خامنه ای پذیرفت که سخنران آن مراسم باشد و گفت در پایان سخنان اعلام خواهد کرد که متحصن می شوند.

"وقت ها فکر ها خام و شکننده طرح ... می شد ... گمان هم نمی کنم که منتهایی برای ماندن در مسجد گوهرشاد معین کرده باشیم که خوب چه بشود؟ آقای خمینی را آزاد کنند، یا قول بدهند که آزاد خواهند کرد؟ ... دنباله ای نداشت."

فضلای جوان حاضر در خانه آقای قمی این پیشنهاد را دادند و شیخ مجتبی قزوینی و سیدحسن قمی پذیرفتند. شهربانی مشهد به دستور کمیسیون امنیت استان پیش از اذان صبح، مسجد گوهرشا د را قرق کر د. نه اجازه رفتی بود و نه شدی. حتماً منبع ساواک در منزل آقای قمی شرکت کرده بود؛ یا پس از نشست خبر تصمیم جلسه را به دستگاه امنیتی داده بودند. "بلند شدیم برویم مسجد گوهرشاد. میهمانی داشتیم آن روزها از علمای تبریز به اسم آقای نصرالله شبستری ... میهمان منزل پدرم بود. قبل از اذان رفته بود حرم، ایشان را نگذاشته بودند [وارد شود]... معلوم شد که از پیش از اذان صبح پاسبان و نظامی... تمام حرم را احاطه کردند ... من اطمینان نکردم. در عین حال پدرم مانع می شد که نرو... آمدم بیرون دیدم بله، از در بازار پاسبان ایستاده، هیچ کس را اجازه نمی دهند که عبور کند... نقشه ما به این ترتیب خنثی شد."

زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۶۹
فقر و نداری همراه ثابت سیدعلی تازه داماد

***آغاز زندگی مشترک

زندگی مشترک آقای خامنه ای و خانم خجسته شروع شده بود. نخستین خانه این زوج، منزل شوهرخواهر سیدعلی خامنه ای بود. دو اتاق از شیخ علی تهرانی اجاره کردند. "چند ماهی منزل خواهرم بودیم ...آقاشیخ علی آقا ماهی ۵۰-۶۰ تومان از ما اجاره می گرفت. البته دغدغه ای نداشتم، چون او فشاری نمی آورد."

فردای روز تبعید امام برای شرکت کنندگان در جلسه خانه آقای قمی اتفاقی نیفتاد. به همسرش گفته بود که شاید از این نشست برنگردد، اما زندان رفتن ها، دربه دری ها و تعقیب و گریز ها، انزوا، سکوت، تبعید و دیگر رخدادهای بعدی نشان داد که سنگینی سقف این زندگی مشترک روی ستون های صبر و پا یداری این زن قرار دار د؛ زنی که از خانواده ای دارا به همسری طلبه ای ندار درآمده، و با حوادث زندگی با گشاده رویی برخورد می کند، مرد خانواده را در ادامه راهی که بدان ایمان داشت و پای می فشرد استوارتر کرد.

"همسرم هیچ وقت اظهار نگرانی و گله مندی از دست من نکرده، حتی مشوق من در قضایای عدیده ای هم بوده [است.] مواقعی ... بود که بعضی از افراد و گروه های مخفی از اشخاص مهم و سطح بالای شان منزل ما رفت و آمد می کردند. من البته به همسرم نمی گفتم که اینها کی هستند، اما او از نحوه رفت و آمد ... می فهمید که اینها اشخاصی مهم و حساس هستند . از من سئوال نمی کرد، مرا نمی خواست سئوال پیچ کند ... هیچ گونه مخالفتی نداشت، بلکه کمک هم می کرد."

خانم خجسته می گوید: "دوران مشقت بار و امتحان الهی بود و من خودم را برای تمام مشکلات ممکن آماده کرده بودم و هرگز درباره هیچ چیز لب به شکوه نگشودم ... فکر می کنم بزرگترین نقش من حفظ جو آرامش در خانه بود؛ طوری که ایشان بتوانند با خیال راحت به کارشان ادامه دهند. من سعی داشتم تا ایشان را از نگرانی در مورد خود و فرزندانم دور نگه دارم."





***... و فقر

عواقب مبارزه با دستگاه حاکم یکی از مصائب بود، فقر و نداری گرفتاری بعدی. بی پولی دوره اقامت در قم، در مشهد هم ادامه یافت؛ و این بار در کنار همسری که با طعم تلخ آن آشنا نبود. سختی های بی پولی همچنان پابرجا بود.

سیدعلی خامنه ای پس از بازگشت به مشهد، مباحث فقهی خود را با پدر پی گرفت. صبح ها راهی منزل قدیمی خود می شد و پس از پایان محفل علمی در اتاق باستانی پدر، برای تدریس به مدرسه نواب می رفت. اوایل زندگی مشترک بود . صبح که می خواست از خانه بیرون آید، همسرش گفته بود که برای ظهر چیزی نداریم؛ فکری بکن. و اکنون در کوچه پس کوچه های منتهی به مدرسه نواب یادش آمد که چه سفارشی به او شده است.

"دست کردم توی جیبم. جیبهای بالا که هیچ نداشت... جیب پایین... حدود چهار ریال یا چهار ریال و ده شاهی... بود... بی اختیار خنده ام گرفت... و گفتم الحمدلله... واقعاً هیچی نداشتم... این طور نبود که ... مثلاً [بتوانم بروم ] از فلان کس بگیرم یا از توی بانک بردارم، نه . نه یک ریال ذخیره، نه یک امکان... در چنین مواقعی خیلی به من فشار می آمد."

روزی نبود که دغدغه معاش نداشته باشد . همیشه مقروض بود و اعداد این دیون دائم افزایش می یافت. گاه اگر منبری می رفت و صاحب مجلس کرامتی نشان می داد، صرف پرداخت قرض ها می شد، و "باز هم پولم تمام می شد، باز هم وضع زندگی ام همان طور بود."


زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۷۴
هم خانه شدن اکبرهاشمی با سیدعلی


***نشست فراریان


آقای خامنه ای در گذر از خیابان شاهرضا [انقلاب اسلامی فعلی] تصادفاً در نگاه آقای اکبر هاشمی رفسنجانی نشست. آقای هاشمی سوار بر اتوبوس شرکت واحد، دیده بود که دوستش با خیالی آسوده، در حال رصد کتاب فروشی های روبروی دانشگاه تهران است. "یک مرتبه دیدم آقای هاشمی رفسنجانی دارد دوان دوان می آید... به من [که] رسید گفت تو همین طور صاف صاف راه می روی، تو را الآن می گیرند. گفتم : چطور مگر؟ قضیه چیست؟ گفت : گروه یازده نفره لو رفته و آقای آذری قمی دستگیر و زندانی شده و ما هم در تهران تحت تعقیب هستیم ... نگو ایشان داشته با اتوبوس رد می شده، دیده که من دارم بی خیال می روم. فهمیده که من خبر ندارم که تحت تعقیب هستم . خودش را رسانیده به من که بگوید ما تحت تعقیب هستیم."

آقای هاشمی راهی مکانی بود که آقایان ابراهیم امینی و علی قدوسی از دیگر اعضای آن تشکیلات با یکدیگر قرار ملاقات داشتند. آقای قدوسی را هر از گاه برای بازجویی می بردند و رها می کردند. قرار بود خبرهای بازجویی در این ملاقات گفته شود. شده بودند چهار نفر. "تهران به این بزرگی یک اتاق نبود که ما دور هم جمع بشویم و حرف هایمان را با هم بزنیم. قرار گذاشته بودند توی مطب دکتر واعظی، خیابان شهباز (۱۷ شهریور فعلی) کوچه روحی... مطبش آنجا بود."

دکتر واعظی از این قرار ملاقات خبر نداشت. نمی دانست چهار روحانی در اتاق انتظارش نشسته اند. "به عنوان مریض خواستیم با هم حرف بزنیم دیدیم نمی شود جلوی این مریض هایی که مرتب [می خواهند] بیایند و بروند حرف زد."

نشد. احساس امنیت نکردند. "عزا گرفتیم که چه کار کنیم؟ کجا برویم؟"

یادشان افتاد که خانه آقای محمدجواد باهنر در همان حدود است؛ کوچه شترداران. دو اتاق، در طبقه دوم خانه ای از آن یک روحانی، کرایه کرده بود . در زدند . خانه بود؛ و تنها. به او گفتند خانه را خالی کند؛ حرف مگو دارند . آقای باهنر یکی از اتاق ها را با سماور و قند و چای تحویل رفقایش داد و از پله ها پایین رفت و در را پشت سرش بست. "بنا کردیم به گپ زدن ... آقای قدوسی نقل کرد که... لیست... یازده نفری دست اینهاست... می دانند که چه کسانی در این جریان بوده اند و دنبال این هستند و جداً هم می خواهند بگیرند."

آقای قدوسی گفت که هنگام بازداشت، فهرست یازده نفره را که اسم سیدعلی خامنه ای در ابتدای آن نوشته شده بود به او نشان داده اند. "از این خبر به وحشت افتادم و ... گفتم احتمال نمی دهید که ساواک عمداً آقای قدوسی را آزاد کرده تا او را زیرنظر بگیرد و ارتباطاتش را کشف کند؟ تصور نمی کنید ساواک هم اکنون در حال مراقبت ما باشد؟"


***بازگشت پنهانی به مشهد

یکی از نتایج جلسه این شد که آقای خامنه ای خود را مخفی کند. کجا؟ در تهران جایی برای پنهان شدن نداشت. تصمیم گرفت به مشهد بازگردد. به کسی نگفت. سوار اتوبوس شد و رفت. احتمال می داد مأموران در مشهد منتظرش باشند . نرسیده به شهر، در ابتدای جاد ه ای که به روستای اَخْلَمد میرفت، پیاده شد. بیش از ده کیلومتر تا رسیدن به روستا فاصله بود. شب بود و باید در تاریکی، بی چراغ، آن راه فرعی را پیاده می رفت. و رفت. گردنه های کوهستانی و سنگلاخ جاده را پشت سر گذاشت. با اخلمد آشنا بود. تابستانها به آن روستای ییلاقی می رفت. اهالی آن را می شناخت. وقتی رسید، روستا را خالی از سکنه یافت. بهار هنوز به پایان نرسیده بود و مسافران تابستانی راهی روستا نشده بودند.

به سراغ یکی از آشنایان رفت . مغازه دار بود. یکی دو شب نزد او ماند. نمی خواست حضورش در روستا آشکار شود. راهی مشهد شد. شب اول را در خانه پدری گذراند. شب دوم را در منزل پدرزنش سر کرد. خانه مستقلی برای استقرار نداشت. یا صبح های زود یا ساعت های آخر شب از خانه بیرون می آمد. برادرش، سیدمحمد، یکی از آن یازده نفر، در خانه پدری پنهان بود.


***زندگی مخفی در تهران

زندگی پنهانی در مشهد حال و روزش را به تنگ آورد و راهی تهران شد. آقایان خامنه ای و هاشمی رفسنجانی تصمیم گرفته بودند خانه ای کرایه کرده در تهران بمانند؛ جایی دور از مشهد و قم. "با هم ، هم خانه شدیم؛ [در خیابان نایب السلطنه، کوچه رزاق نیا، نزدیک تعمیرگاه پژو] و بچه های مان را آوردیم."

آقای خامنه ای طبقه بالا می نشست. این خانه ماهی ۴۲۰ تومان کرایه شد، آن هم توسط کسانی که بدترین شرایط مالی را تجربه می کردند. صاحب خانه لابد آدم منظمی بود که سر ماه برا ی گرفتن طلب خود حاضر می شد. از این کرایه خانه ۲۰۰ تومان سهم آقای خامنه ای بو د و ۲۲۰ تومان سهم آقای هاشمی. "واقعاً مصیبتی بود ... چشم که به هم می زدی ماه می گذشت و ۲۰۰ تومان من باید می دادم. درآمدی نداشتیم . واقعاً سخت بود برایمان. آن وقت ها آقای هاشمی هم خیلی وضعش خوب نبود. او هم تقریباً مثل من بود. کمی بهتر از من بود . بارها اتفاق افتاده بود که من ۱۰ تومان از آقای هاشمی قرض کرده بودم. و اتفاق می افتاد که او ده تومان از من قرض کرده بود. ۱۰ تومان را آدم برای چی قرض می کند؟ پیداست که برای مخارج ناهار و شامش گیر است ... منتها ، خوب خوشبختانه پیش هم بودیم و این خودش کمکی بود."

زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۷۵
گمراه شدن ساواک با عکس بدون عمامه و ریش سیدعلی



زندان سوم

***در تعقیب مترجم

سرتیپ بهرامی ، رئیس ساواک خراسان، از خرداد ۱۳۴۵ در پی آقای خامنه ای بود. او بیست و چهارم همین ماه از شهربانی مشهد خواسته بود مأمورش را به سراغ سیدعلی خامنه ای بفرستد و از او بخواهد خودش را به ساواک معرفی کند.
و اما ماجرای کتابی که به تعقیب مترجمش انجامید. همه چیز از آنجا آغاز گردید که روز اول خرداد، هنگامی که احمد مجری سازان طوسی، یکی از بنیانگذاران انتشارات سپیده، تعدادی از کتاب چاپ شده آینده در قلمرو اسلام را به گاراژ میهن تور مشهد می برد که آن را به تهران بفرستد، بازداشت شد. خبر چاپ کتاب کی به گوش ساواک رسید و بررسی محتوای آن و تشخیص« مضره » بودن آن با چه مراحلی در این سازمان طی شد، که احمد طوسی را سر بزنگاه گرفتند؟ آقای محسنیان قضیه را چنین بازمی گوید: یک روز که برای تحویل گرفتن کتاب به چاپ خانه خراسان رفتم، دیدم دو نفر آنجا نشسته اند. بعدها متوجه شدم که آنها ساواکی بودند. من ۱۰۰ جلد کتاب را گرفتم و بیرون آمدم. عصر آن روز احمدآقای طوسی با دو تن از شاگردانش با دو چمدان برای تحویل گرفتن ۹۰۰ جلد کتاب رفتند. ساواک هم کتاب ها و هم آنها را می گیرد، اما از آنجایی که من ۱۰۰ جلد کتاب را همان صبح به تهران فرستادم، تهران هم افست کرد و به تعداد ۵ هزار جلد پخش نمود.

در پی بازجویی هایی که احمد طوسی در ساواک پس می دهد، وی را به دادسرای ارتش می سپارند تا به جرمش رسیدگی شود. همچنین در نامه ای که سرتیپ بهرامی، رئیس ساواک خراسان، به لشکر ۶ خراسان می نوید، ضمن معرفی کتاب آینده در قلمرو اسلام که مضره تشخیص داده شده، یادآور می شود که این کتاب اثر سیدقطب و ترجمه سیدعلی خامنه ای که از روحانیون افراطی مخالف دولت می باشد بوده و مترجم در پاورقی ها سعی نموده به کنایه مطالبی اهانت آمیز نسبت به مقام شامخ سلطنت و طرفداری از مخالفین حکومت بیان دارد که با مطالعه دقیق و موشکافی مطالب آن به خوبی این مطلب آشکار می گردد.

در ادامه این نامه خبر داده می شود که مدیرعامل شرکت انتشاراتی سپیده، محسن محسنیان، و سیدعلی خامنه ای احضار شده اند. خبر دستگیری و تعقیب ها به ساواک تهران نیز ارسال می شود و متعاقباً سپهبد نصیری، رئیس ساواک کشور، با ارسال نامه ای به وزارت فرهنگ و هنر، کتاب آینده در قلمرو اسلامرا حاویم طالب خلاف مصلحت معرفی کرده، می خواهد چنانچه کتاب مورد بحث بدون اخذ مجوز قانونی طبع و نشر گردیده، نسبت به جلوگیری از توزیع آن به هر نحوی که آن وزارت خانه مقتضی بدانند اقدام و از نتیجه این سازمان را مستحضر فرمایند.

دستور جمع آوری کتاب در مشهد داده شده بود. شهربانی خراسان از اداره اطلاعات این نیرو نامه ای دریافت کرده بود که کتاب یادشده حاوی مطالب برخلاف مصلحت معرفی گردیده بود. شهربانی مشهد موظف شده بود تمام کتاب خانه های شهر، کیوسک های روزنامه فروشی، کتاب فروشان دوره گرد و بساط روزنامه فروشی ها را بگردد و هر نسخه ای از آینده در قلمرو اسلام دید جمع آوری کند.

از جمله نکات کتاب که برای ساواک گران آمد، مطالب صفحه ۱۶۴ بود: فی المثل اگر دیدیم دستگاه های استعماری و استبدادی با برخی از شعائر به اصطلاح دینی نه تنها مخالفتی ابراز نمی دارند بلکه تا آنجا که موجب جلب وجهة ملی و مقدور آنان است به آن هم کمک می کنند و مثلاً حتی اسب هم برای تعزیه خوانی ها و شمشیر هم برای قمه زنی ها می فرستند و یا در مراسم جشن ها و سوگواری های مذهبی با ملت در سرخ و سیاه پوشیدنی ها همکاری می کنند و در محافل سوگ و شادی شرکت می جویند یا خود مجالسی از این قبیل برپا می سازند، باید کشف کنیم که این ظواهر و تشریفات یا اساساً از مذهب نیست و یا اگر هست به قدری از واقع و حقیقت دور مانده و منحرف گشته است که نه تنها با نقشه های ضددینی این عناصر مخالف مذهب مخا لفتی ندارد بلکه حتی مددکار و زمینه ساز نقشه ها است. و به عکس اگر مشاهده کردیم که همین دستگاه ها با آن تظاهرات مزورانه و ریاکارانه و با ادعای خنده آور حمایت از دین هر جا با تعلیماتی عمیق و آموزنده مواجه می شوند، هر جا جلوه ای از تحرک و خروش مذهبی احساس می کنند، با زبان و قلم، با اسلحه سرد و گرم و خلاصه با هر وسیله مقدور به مخالفت برمی خیزند، زندان ها را پر می کنند، مردان را از وطن آواره می سازند و... باید بدانیم که دین به حقیقت خود نزدیک شده است.

در سال ۱۳۴۵ آینده در قلمرو اسلام تنها کتاب مذهبی توقیف شده نبود . کتاب هایی چون پیمان جوانمردان نوشته غلامرضا سعیدی ، فلسفه روزه اثر میرسیداحمد روضاتی، زن و آزادی تألیف سید رضا صدر، اندلس سرزمین خاطره ها نوشته سیدعلی محقق، کارنامه سیاه استعمار ترجمه اکبر هاشمی رفسنجانی، کتاب های کودک نیل، آینده اسلام، دنیا در خطر سقوط و شیعه و زمامداران خود سر نگاشته ها و ترجمه های مصطفی زمانی از کتاب هایی بودند که از نظر حکومت مضر به حال مردم تلقی می شدند و نباید در دسترس قرار می گرفتند.

جست وجوها برای یافتن آقای خامنه ای شروع شده بود. ساواک ابتدا گمان کرد وی در مشهد است اما تظاهر می کند که به تهران فرار کرده، خود را از انظار پنهان نموده است. سعید پایان، فروشنده انتشارات سپیده، به شنیده یا به غلط، به ساواک گفته بود که آقای خامنه ای در منزل خود است، روزها بیرون نمی آید و مشغول ترجمه کتابی از دکتر شیخ محمود شلتوت رئیس دانشگاه الازهرا است. همچنین به اطلاع ساواک خراسان رسید که نسخه هایی از این کتاب برای سیدمحمد خامنه ای به قم فرستاده شده تا وی کتاب را در آن شهر منتشر کند و متهمین در مشهد بتوانند به استناد آن که اگر [کتاب] مضره بود چرا در سایر نقاط چاپ و توزیع شده است، خود را تبرئه نمایند.

دستگاه امنیتی برای این که شناسایی آقای خامنه ای را برای مأموران آسانتر کند، دو قطعه عکس او را به شهربانی فرستاد و تأکید کرد که پرونده او در دادگاه نظامی در جریان رسیدگی است و باید بازداشت و به ساواک تحویل گردد. اما این عکس ها دردی از ناتوانی شهربانی در یافتن او درمان نکرد، چرا که شباهتی به آقای خامنه ای نداشت؛ بدون عمامه، با ته ریش و عینکی که شیشه های ضدآفتاب داشت.





مأموران شهربانی پس از تکاپوی فراوان به این نتیجه رسیدند که وی در مشهد دیده نشده است. یکی از گزارش ها می گفت که در روستای اخلمد است. با این حال متوجه شدند که زن و فرزند او در خانه شیخ علی تهرانی، شوهرخواهرش، واقع در خیابان خسروی نو، کوچه مستشاری ساکن هستند و مخارج آنها را پدر سیدعلی تأمین می نماید اما از خودش خبری نیست.


***نامه ای از نجف

در این زمان مسیرهای منتهی به آقای خامنه ای در مراقبت ساواک بود. نامه هایی که از طریق پست برای او فرستاده می شد، تحت سانسور قرار داشت. سید محمدجواد فضل الله، دوست لبنانی، همو که در ماه صفر دو سال گذشته، همسفر او به گرگان بود، نامه ای از نجف برای دوست ایرانی اش فرستاد که به دست ساواک افتاد. متن نامه عربی، و نشانی آن «ایران–مشهد – کوچه ارک» خانه پدری آقای خامنه ای بود. قرار بود نامه، به دست « فضیلة الاخ الع لامة السیدعلی خامنه ئی دام حفظه » برسد؛ یعنی همان که، ساواک در تعقیب اوست. نامه را در مشه د ترجمه کردند یا به تهران فرستادند تا از محتوای آن سردرآورند، معلوم نیست، اما هر چه بود ساواک خراسان درباره آن تصمیم نگرفت و این مدیرکل اداره سوم، ناصر مقدم بود که به رئیس ساواک خراسان نوشت: تسلیم نامه مذکور به نامبرده بالا به مصلحت نمی باشد.

سیدمحمدجواد فضل الله، نامه را در پاسخ به نامه آقای خامنه ای فرستاده بود. نشانه ای که بگوید این نامه مطالب حساسی، یا نکات امنیتی دارد و نمی بایست به دست گیرنده آن برسد دیده نمی شود. سیدجواد از اقامتش در مشهد و مسافرتی که با دوست ایرانی اش به مازندران کرده بود به نیکی یاد می کند و خبر می دهد که به تازگی خداوند پسری به او هدیه کرده که نامش را عبدالهادی گذاشته است. در میانه این نامه تک صفحه ای، او به جلسه ای در نجف اشاره می کند که یکی از اعضای آن مصطفی خمینی است.

برادر... چه خوب بود در جلسه ای که دیشب در خانه ما برپا شد می بودی. آقامصطفی خمینی و آقاجواد گلپایگانی و سیدمصطفوی کاشانی و شیخ عمید بودند و این جلسه قشنگ تا نزدیک صبح ادامه داشت و یاد و خاطره شما و سفری که با هم به مازندرا ن داشتیم زنده شد.

در پایان نیز به جلال آشتیانی، سیدمحمدعلی میلانی و دیگران سلام رسانده است. چه بسا وجود نام خمینی در این نامه ، ساواک را وادار کرد که آن را در سانسور آن سازمان نگه دار د و به مقصد نرسد! ساواک موضوع را از نمایندگی خود در عراق پی گیری کرد و به جای ذکر نام اصلی سوژه سیدمحمدجواد فضل الله، خواستار تعیین موقعیت «محمدجواد فضل» شد. نماینده ساواک ، در عراق هم پاسخ داد که در خانه محمدجواد فضل جلسه ویژه ای برگزار نمی شود. این جلسه ها در خانه شیخ عمید زنجان ی برپا می شود که فعلاً در ایران بسر می برد. البته سیدجواد دیگری هم هست که فرزند سیدمحمد گلپایگانی است و فعالیت های مشکوکی دارد. تحقیق ادامه خواهد داشت. شاید دو سال بعد، در ۱۳۴۷ ش، زمانی که آقای خامنه ای با خانواده اش سفری به تهران و قم کرد و سیدمحمدجواد فضل الله را که با پدر و برادرش به آن شهر زیارتی آمده بودند، دید، درباره این نامه هم گفت وگویی کرده باشند.

زندگینامه آیت‌الله خامنه‌ای/۷۶
ماجرای هیئت "خامنه ای های مقیم تهران"

***سخنرانی در کرج و تهران

فرار از دست ساواک و زندگی پنهانی در تهران موجب رخوت سیاسی آقای خامنه ای نشد. حداقل بنابر آن چه که از زبان اسناد می توان گفت وی در ماه های پایانی سال ۱۳۴۵ با سخنرانی هایی در تهران و کرج، از ظرفیت ماه مبار ک رمضان برای بیان آموزه های اجتماعی اسلام بهره برده است. غیر از این او توانست مقدمات جراحی چشم پدر را در تهران فراهم کرده، دستگیر او باشد.

پی گیری های ساواک خراسان از شهربانی این استان برای بازداشت او در نهایت منجر به ارائه این خبر شد که با تحقیقات غیرمحسوس به عمل آمده، نامبرده فعلاً در مشهد نیست و از محل سکونت وی اطلاعی به دست نیامده؛ ضمناً پدرش آقای سیدجواد خامنه ای پیشنماز مسجد ترک ها ۴۵/۸/۴ جهت جراحی چشم به تهران رفته است. این سومین باری بود که آیت الله سیدجواد خامنه ای برای درمان چشم راهی تهران می شد.

دوبار در اوایل سال ۱۳۴۳ همراه پسرش به تهران آمد که تشخیص چشم پزشک ها، پاسخ امیدوارکننده ای در پی نداشت، اما جراحی چشم ها در سفر سوم، بینایی او را تا حد زیادی بازگرداند.

سخنرانی های او در کرج اما، از اواخر آذرماه شروع شد. ظاهراً توسط آقای مدرسی، پیش نماز مسجد جامع کر ج، و حمایت حاج زکی خانی و حاج حسین کشاورز که به تنقید از دستگاه حکومتی معروف بودند، آقای خامنه ای به کرج دعوت شد.

سخنرانی های او از ۲۳ آذر، اول ماه مبارک در مسجد جامع آغاز گردیده، تا اواسط دی ماه ادامه یافت. گویی این بار نیز همچون بیرجند و زاهدان برای سخنرانی های خود برنامه ریزی داشت؛ با نزدیک شدن به بیست و یکم ماه، شعله سخنانش را بالا بکشد و دستگاه حکومتی را به باد انتقاد بگیرد. در آستانه چنین روزهایی بود که وی به مناسبت نزدیک شدن ۱۷ دی، سالروز کشف حجاب، علیه آن چه که آز ادی زن نامیده می شد سخن گفت. این جا بود که مأموران شهربانی احساس کردند گفته های این سید به آن چه که نباید گفته شود، نزدیک می گردد. شهربانی کرج دست به کار شد و به بانیان مجلس و دعوت کنندگان او تذکر داد که سخنان آقای سیدعلی خامنه ای که بایستی در مورد دین تبلیغ نماید با سخنران ی هایی که در مورد تنقید از آزادی زنان می گوید مغایر
است. به وی تکلیف شود که جز در موارد دینی سخنرانی دیگری انجام ندهد این تذکر حتماً به گوش آقای خامنه ای رسید و او نیز در منبرهای بعدی قطعاً به آن توجهی نکرد، چرا که روز ۱۷ دی پیش از آن که پایش به مسجد جامع برسد، او را به شهربانی دلالت کردند که هم تذکر به وی داده و هم تعهد از وی اخذ نماید.

مشارالیه از دادن تعهد خودداری می نماید و شهربانی کرج نیز با اطلاع به این ساواک از رفتن به منبرش جلوگیری نموده، وی را به تهران رهسپار می نماید.

انتقاد از عاملان کشف حجاب، تنها حرف ناخوش آیند آقای خامنه ای برای دستگاه حکومتی نبود؛ او یک مرتبه هم در لفافه آقای خمینی را دعا کرده بود. ساواک تهران که می دانست سیدعلی خامنه ای تحت تعقیب است، برای مطمئن شدن از هویت واقعی او از ساواک کرج خواست مشخصات کامل و محل سکونت او را اعلام کند. خدیوی، رئیس ساواک کرج، ضمن ارسال اطلاعات دقیق شناسنامه ای، محل اسکان او را تهران، خیابان نایب السلطنه، ذکر کرد. آقای خامنه ای هر روز دو بار در کرج سخن می راند و شبها به تهران بازمی گشت. لابد این رفت و آمدهای مکرر، شناسایی محل سکونت او را در تهران آشکار کرده بود.

از دیگر فعالیت های وی در تهران شرکت در نشست های فکری هیأت های مؤتلفه بود. عناصر اصلی این جمعیت یا اعدام شده، یا در زندان بسر می بردند. با این حال اندک اعضاء بیرون از زندان با تشکیل جلساتی در حفظ ضربان آن می کوشیدند.

"جلسات فکری آنان از سال ۴۵ نوعی هسته تشکیلاتی بود . من خود در سال ۴۵ در بعضی از این جلسات، مباحث فکری تدریس می کردم. افرادی از قبیل اسلامی، لاجوردی، خلیلی، توکلی و بسیاری دیگر که زندان های کوتاهی را هم تحمل کرده بودند، محور مبارزات در محیط عمومی تهران، به ویژه بازار محسوب می شدند."

متقاضی بعدی منابر آقای خامنه ای، خامنه ای های مقیم تهران بودند. این هیأت تحت عنوان "جلسه تعلیمات دینی" از او دعوت کرد روزهای جمعه دو ماه بهمن و اسفند، در خانه ۹ تن از اعضای هیأت یاد شده سخنرانی کند. اطلاعیه ای نیز در قالب جدول زمانی و نشانی بانیان جلسه چاپ، و با این توضیح که شروع جلسه از ساعت ۴ الی ۸ بعد از ظهر [خواهد بود] از فرمایشات دانشمند محترم جناب آقای سیدعلی آقا خامنه استفاده فرمایید. توزیع شد. از جزئیات بیشتر این نشست ها اطلاعی در دست نیست.



***دومین ترجمه

دیگر کوشش او در تهران، ترجمه کفاح المسلمین فی تحریر الهند بود. اواخر سال ۱۳۴۵ بود که برگردان آن را از عربی به فارسی به انجام رساند. "هنگامی که از سر ناچاری و به انگیزه دور ماندن از چشم مأموران امنیتی رژیم پهلوی، پنهان در تهران بسر می بردم، ترجمه این کتاب را آغاز کردم و سپس در دوران چند ماهه اختفاء در مشهد، در ابرده (از روستاهای مشهد) و باز دوباره در تهران آن را به انجام رساندم."

کفاح المسلمین فی تحریرالهند نوشته عبدالمنعم النمر ، یک ی از علمای دانشگاه الازهر بود. او پس از ۲۶ ماه مسافرت در هند و پژوهش های میدانی و کتاب خانه ای، دو کتاب به رشته تحریر درآورد که یکی اثر یاد شده، و دیگری تاریخ الاسلام فی الهند نام داشت.

آقای خامنه ای پس از مطالعه کتاب نخست، آن را شایسته ترجمه و مطالعه ایرانیان دانست. "انگیزه من در آن روزگار اختناق سیاه، افزایش آگاهی سیاسی نسل مبارز آن روز و گزاره زندگی ملتی دیگر که آنان نیز سالیانی دراز با سلطه ظالمانه مبارزه کرده، تلخی ها و آزمون های دشوار مبارزه را از سر گذرانیده و در نهایت به پیروزی رسیده اند، و ترسیم نقش برجسته اسلام و مسلمانان در این آزمایش تاریخی بود."

این کتاب به علت اکتفا نکردن به ترجمه و اضافه کردن بخش هایی، ترجمه و تألیف بود؛ و بعدها به اسم نقش مسلمانان در نهضت آزادی هندو ستان » چاپ شد. "کتاب خوبی درآمد از کار. کتاب مفیدی بود. در ایران جای این کتاب خالی بود، زیرا در ایران راجع به هندوستان هر چه بحث می شد یک جانبه حرف های مؤلفان ضد مسلمان هند نقل می شد. حتی مؤلفی که خودش مسلمان هم بود، مثل ابوالکلام آزاد ، قضاوتش به نفع مسلمان های هند نبود، بلکه به زیان مسلمان های هند بود ... هر چه در ایران نوشته یا ترجمه می شد در این روال بود. این کتاب اول بار نقش مسلمان ها را برجسته کرد و خیلی در محافل اسلامی و روشنفکری اسلامی جا افتاد. مرحوم مطهری بارها این کتاب را در سخنرانی هایش معرفی کرد به مردم. مسلمان های هند هم علاقه مند شدند و بردند، پخش کردند."

این دومین ترجمه کامل او بود. البته نخستین اقدام او برای ترجمه کتابی از محمد قطب، برادر سیدقطب بود. در ابتدای برگردان آن بود که شنید که سیدصدرالدین بلاغی با نام برهان قرآن آن را چاپ و منتشر کرده است؛ بی آن که از نام نویسنده مصری، نشانی روی آن گذاشته باشد. اقدام دیگر ا و ترجمه ای از آثار جبران خلیل جبران بود که آن هم پیش از چاپ توسط مترجم دیگری منتشر شده بود؛ هر چند باید آن را تمرینی برای ترجمه متون معاصر عرب دانست.

آقای خامنه ای در آخرین روزهای اسفند ۱۳۴۵ تصمیم گرفت به مشهد بازگردد. "چون مدتی مانده بودیم تهران و کسی سراغ ما نیامده بود، من فکر کردم پرونده [کتاب آینده در قلمرو اسلام ] منتفی شده، گفتم می رویم مشهد، زیارتی می کنیم. زن و بچه را ربرداشتیم. اثاث مان تهران ماند. رفتیم مشهد."



منبع:
http://www.mashreghnews.ir/


ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.