مراتب وجودی انسان ۱۳۹۰/۱۰/۲۰ - ۲۳ بازدید

موجودات هر کدام اقتضائات ذاتی خاص خود را دارند. موجودات غیرزنده و گیاهان هر کدام دارای آثاری هستند که ناشی از ساختار وجودی آنهاست. مثلا الکترون و پروتون طوری آفریده شده اند که جاذب هم باشند. ولی دو الکترون یا دو پروتون دافع هم باشند. ساختار نمک اقتضاء می کند که در مذاق انسان شور باشد. گیاهان اقتضاء وجودشان این است که رشد و تولید مثل کنند. این گونه اقتضائات را «طبیعت» می گویند. در حیوانات افزون بر طبیعت، یک سری گرایشات پیچیده تر نیز وجود دارد که همراه با نوعی آگاهی ضعیف و یا ناخودآگاه است.
موجودات هر کدام اقتضائات ذاتی خاص خود را دارند. موجودات غیرزنده و گیاهان هر کدام دارای آثاری هستند که ناشی از ساختار وجودی آنهاست. مثلا الکترون و پروتون طوری آفریده شده اند که جاذب هم باشند. ولی دو الکترون یا دو پروتون دافع هم باشند. ساختار نمک اقتضاء می کند که در مذاق انسان شور باشد. گیاهان اقتضاء وجودشان این است که رشد و تولید مثل کنند. این گونه اقتضائات را «طبیعت» می گویند. در حیوانات افزون بر طبیعت، یک سری گرایشات پیچیده تر نیز وجود دارد که همراه با نوعی آگاهی ضعیف و یا ناخودآگاه است. مثل گرایش زنبور و مورچه به زیست اجتماعی یا گرایش به جنس مخالف یا گرایش به حفظ فرزندان خودشان در برخی حیوانات و ... از اینگونه گرایشات و افعال نیز تعبیر به «غریزه» می شود. در انسان علاوه بر طبیعت که مربوط به جسم اوست و غریزه که مربوط به جسم و نفس اوست. یک سری گرایشات ویژه روح نیز وجود دارد. این گرایشات، اقتضائات ساختار روحی انسان هستند و همراه با نوعی خودآگاهی نسبتا ضعیف اما قوی از غرایز هستند. اینها را می توان گرایش های فطری یا معنوی نامید. چرا که اموری فرامادی هستند و با منطق مادی سازگار نمی باشند. این گرایش ها عبارتند از: گرایش به حقیقت، گرایش به پرستش و تقدیس، گرایش به زیبایی و هنر، گرایش به خلاقیت و ابتکار، گرایش به خیر و فضیلت و گرایش به کمال.
وجود این گونه گرایشها علتی جزء ساختار وجودی انسان ندارد. یعنی اموری فطری، سرشتی و خلقتی هستند. و خداگرایی و خداجویی یعنی گرایش به کمال مطلق. یعنی گرایش به سرچشمه تقدس. یعنی گرایش به زیبایی مطلق. یعنی گرایش به خلاقیت مطلق. یعنی گرایش به خیر مطلق. یعنی گرایش به حق و حقیقت مطلق. انسان همواره در افعالش دنبال کمال است. هر فعلی که از انسان صادر می شود چه خودآگاه و چه ناخودآگاه علتش شوق آشکار یا پنهانی است که از درک آگاهانه یا ناخودآگاه کمال ناشی می شود. یعنی تا تصدیق به فایده فعل نباشد فعل صادر نمی شود، اگر چه آن فایده و کمال توهمی یا نسبی باشد. یعنی نسبت به یک بعد از وجود انسان کمال باشد. آن که دنبال ثروت است چه از راه دزدی ثروت را کمال می داند طالب علم، علم را کمال می داند. طالب شهوت و لذت، لذت را کمال می داند. یک مخترع، ساختن یک وسیله را رشد و کمال خود می بیند. یک هنرمند و خطاها، نقاشی زیبا و خط خوش را کمال خود می یابد. شخصی که به فکر آرایش چهره خود است، زیبایی را کمال می بیند. قدرت طلب، قدرت را کمال می داند. انسان دست به هر کاری که می زند چه بداند هدفش کمال است. اگر چه بسیاری اوقات در تشخیص کمال واقعی اشتباه می کند. لذا انبیاء آمده اند تا کمال واقعی را معرفی کنند. تا اینجا نتیجه این است که اساسا فراموش کردن اصل گرایش به کمال غیر ممکن است و اساسا فراموشی مربوط به ذهن و بخش خودآگاه انسان است و مطلب دیگر این که انسان نه تنها فطرتا کمال و زیبایی و خیر و قداست و حقیقت را می خواهد و می جوید بلکه از اینها مطلقش را طالب است. یعنی هر چه قدرت و ثروت و زیبایی و علم و فضلیت و ... به انسان بدهند باز بیشتر می خواهد. یعنی نه تنها گرایش به کمال دارد، بلکه گرایش به کمال مطلق دارد. ولی در عمل راهی را می رود که به کمال مطلق نمی رسد. توجه ندارد که قدرت مطلق در دنیا و امور دنیوی حاصل نمی شود. توجه ندارد که دارایی مطلق، زیبایی مطلق، خیر محض، علم مطلق و ... با دنیای محدود سازگار نیست و نمی توان آنها را از راه دنیا به دست آورد. و منظور از فراموش کردن خدا همین است که انسان کمال مطلق را که در واقع خداست فطرتا می طلبد ولی در عمل راه را اشتباه می رود. خیال می کند که کمال مطلوب او در دنیا قابل حصول است. لذا فراموشی خدا مساوی است با توجه به دنیا. «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلّى عَنْ ذِکْرِنا وَ لَمْ یُرِدْ إِلاَّ الْحَیاةَ الدُّنْیا: پس از کسانی که از یاد ما روی گرداندند و جز زندگی دنیا را نخواستند اعراض کن و روی بگردان ».(نجم، ۲۹) فراموشی خدا یعنی دنبال کمال توهمی رفتن. یعنی کمال حقیقی خود را با کمالات نسبی اشتباه گرفتن و این در حیطه خودآگاه انسان اتفاق می افتد نه در فطرت. فطرت همچنان به دنبال کمال مطلق است. ولی شخص، در تعیین مصداق کمال، دچار اشتباه است. و انبیاء آمده اند تا با تعلیم درست، فطرت را شکوفا کنند. تا انسان مسیر فطرت را با آگاهی طی کند. و گرفتار فراموشی خدا و به تبع آن خود فراموشی نشود. «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ»: (حشر، ۱۹)
انبیاء هیچگاه نگفته اند که ای مردم دنبال کمال باشید، دنبال زیبایی و حقیقت و خیر و پرستش باشید چون اینها در فطرت انسان نهفته است. بلکه گفته اند ای مردم کمال مطلق، تنها خدا است او را بجویید. زیبای و حقیقت مطلق خداست او را طلب کنید، خیر محض و سرچشمه مقدسات خداست جویای او باشید خلاق محض است اوست، او را بجویید. والا مردم همواره چیزی را پرستیده اند. حتی بت پرستی هم ناشی از فطرت خداپرستی است لکن آدمی در مصداق معبود اشتباه کرده است. حتی کافر محض هم ناخودآگاه در مقابل اموری سرتعظیم فرود می آورد. یک مارکسیست هم دم از آرمان مارکسیسم می زند. و حتی حاضر است در راه مارکسیسم جان دهد. پس اصل فطرت خداگرایی و خداجویی غیر قابل فراموشی است. و فراموشی در حیطه خودآگاه بشر رخ می دهد. یعنی بشر آنجا که باید تعقل کند و روبنای اعتقادی خویش را بر روی زیربنای فطرت بسازد دچار خطا می شود. پس درست است ولی بنایی که روی آن ساخته شده خراب است. و علت این انحراف، غلبه بعد مادی و غریزی انسان بر بعد متعالی اوست. انسان در ابتدای زندگی، بیشتر محتاج غریزه است تا فطرت فلذا فطرت او به تدریج شکوفا می شود در دوره نوجوانی- هنگامی که شرعا انسان به بلوغ می رسد- بین غرایز و فطریات تعارضاتی ظهور می کند. غریزه، انسان را به سوی طبیعت می کشد و فطرت به سمت ملکوت. لذا جنگ درونی بین دنیا و عقبی، بین ماده و ملکوت، بین نفس و عقل، بین روح و جسم از این سنین شروع می شود. هرکدام اینها دنبال اقتضائات خود هستند. و در این میان انسان باید اختیار کند. باید یک بعد را تحت فرمان بعد دیگر قرار دهد تا آرامش درونی حاصل شود. و چون انس آدمی بیشتر با بعد مادی و طبیعی است، اکثر اوقات این سمت را انتخاب می کند. چرا که تصور کمالات محسوس برایش آسانتر از تصور کمال ملکوتی است. ولی با این انتخاب عملا آرامش برقرار نمی شود. چرا که بعد ملکوتی انسان ساکت نمی نشیند و سر هر فرصتی علیه بعد مادی انقلاب می کند. و آرامش واقعی زمانی حاصل می شود که بعد طبیعی به طور کامل تحت فرمان بعد ملکوتی باشد.
اما در مورد عالم ذر، یک نظر این است که عالم ذر همان عالم روح است. یعنی روح به محض آفرینش به ربوبیت حق اقرار می کند. یعنی ساختارش، ساختار خداگرا و خداجوست. و این که گفته اند عالم ذر قبل از این عالم است، درست است. چرا که عالم روح که عالم تجرد است تقدم وجودی و رتبی و حتی عِلی بر عالم ماده دارد. روح اگر چه از حیث جسمانیه الحدوث است ولی از یک نظر علت جسم است. چرا که غایت اگر چه زمانا مؤخر باشد از حیث رتبه مقدم است. گرچه با نظر دقیق روح تأخر زمانی هم ندارد. چرا که اساسا موجود مجرد، مبرا از زمان است. و تقدم و تأخر زمانی در مورد آن بی معنی است. فلذا مکالمه خدا با انسان که فرمود: «الست بربکم قالوا بلی ...» مکالمه ای تکوینی است. یا به عبارتی مکالمه در خلقت است.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.