مفهوم شناسی عقل ۱۳۹۳/۱۰/۲۰ - ۴۹ بازدید

مفهوم شناسی عقل

معنای لغوی عقل

در کتاب قاموس القرآن عقل این گونه تعریف کرده است
مفهوم شناسی عقل

معنای لغوی عقل

در کتاب قاموس القرآن عقل این گونه تعریف کرده است

عقل: فهم. معرفت. درک. ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ بقره: ۷۵. یعنى آنرا پس از فهمیدنش دگرگون میکردند در حالیکه میدانستند وَ هُمْ یَعْلَمُونَ راجع بتحریف و عَقَلُوهُ راجع بفهم کلام اللّه است.

وَ قالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ ملک: ۱۰. و گفتند: اگر گوش میدادیم و میفهمیدیم در میان اهل سعیر نمى بودیم وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ عنکبوت: ۴۳.

جز دانایان آنرا درک نمیکنند. اگر آیات قرآن را تتبّع کنیم خواهیم دید که عقل در قرآن بمعنى فهم و درک و معرفت است.

طبرسى فرموده: عقل، فهم، معرفت و لبّ نظیر هم اند

راغب گوید:

نیروئیکه آماده قبول علم است عقل گویند همچنین بعلمیکه بوسیله آن نیرو بدست آید.

عقل بمعنى اسمى در قرآن نیامده و فقط بصورت فعل مثل عَقَلُوهُ - ... یَعْقِلُونَ - ... تَعْقِلُونَ - ... نَعْقِلُ بکار رفته است، در روایات که آمده

«الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ»

«مَا خَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً أَکْرَمَ عَلَیْهِ مِنَ الْعَقْلِ »

مراد از آن ظاهرا همان نیروى فهم و درک انسانى است.

راغب «عقل» را در لغت چنین معنا کرده:» عقل نیرویی است که آماده و مجهز کننده صاحبش برای قبول و استفاده ازعلم است الْعَقْلُ یقال للقوّة المتهیّئة لقبول العلم، و یقال للعلم الذی یستفیده الإنسان بتلک القوّة عَقْلٌ ، و لهذا

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ

رَأَیْتُ الْعَقْلَ عَقْلَیْنِ فَمَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ

وَ لَا یَنْفَعُ مَسْمُوعٌ إِذَا لَمْ یَکُ مَطْبُوعٌ

کَمَا لَا یَنْفَعُ الشَّمْسُ وَ ضَوْءُ الْعَیْنِ مَمْنُوعٌ

و إلى الأوّل

أَشَارَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ بِقَوْلِهِ : «مَا خَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً أَکْرَمَ عَلَیْهِ مِنَ الْعَقْلِ » «۲»

و إلى الثانی أشار

بِقَوْلِهِ : «مَا کَسَبَ أَحَدٌ شَیْئاً أَفْضَلَ مِنْ عَقْلٍ یَهْدِیهِ إِلَى هُدًى أَوْ یَرُدُّهُ عَنْ رَدًى» «۳»

و هذا العقل هو المعنیّ بقوله: وَ ما یَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ [العنکبوت/ ۴۳]، و کلّ موضع ذمّ اللّه فیه الکفّار بعدم العقل فإشارة إلى الثانی دون الأوّل، نحو: وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ «۴» إلى قوله: صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ «۵» و نحو ذلک من الآیات، و کلّ موضع رفع فیه التّکلیف عن العبد لعدم العقل فإشارة إلى الأوّل. و أصل الْعَقْلِ : الإمساک و الاستمساک، کعقل البعیر بِالْعِقَالِ ، و عَقْل الدّواء البطن، و عَقَلَتِ المرأة شعرها، و عَقَلَ لسانه: کفّه، و منه قیل للحصن: مَعْقِلٌ ، و جمعه مَعَاقِلُ . مفردات الفاظ القرآن، ص: ۵۷۷ ـ۵۷۹

و در کتاب العین اینگونه آمده است :

العَقْل : نقیض الجهل. عَقَلَ یَعْقِل عَقْلا فهو عاقِل . و المعقول : ما تَعْقِلُه فی فؤادک. و یقال: هو ما یفهم من العَقْل ، و هو العَقْل واحد، کما تقول: عدمت معقولا أی ما یفهم منک من ذهن أو عَقْل «۱

و عَقَلَ بطن المریض بعد ما استطلق: استمسک. و عَقَلَ المعتوه و نحوه و الصبی: إذا أدرک و زکا. و عَقَلْتُ البعیر عقلا شددت یده بالعِقال أی الرباط، و العِقال : صدقة عام من الإبل و یجمع على عُقُل ،

و العَقِلیة: المرأة المخدرة، المحبوسة فی بیتها ...و فلانة عَقِیلة قومها و هو العالی من کلام العرب. و یوصف به السید. و عَقِیلة کل شی ء: أکرمه. و عَقَلْت القتیل عَقْلا: أی ودیت دیته من القرابة لا من القائل...

کتاب العین ج اول ص ۱۵۰ ـ ۱۶۲

در کتاب لسان العرب عقل را الحِجْر و النُّهى ضِدُّ الحُمْق، و الجمع عُقول نقیض حماقت تعریف کرده است .

و العَقْلُ : التَّثَبُّت فی الأُمور

العَقْلُ هو التمییز الذی به یتمیز الإِنسان من سائر الحیوان، و یقال: لِفُلان قَلْبٌ عَقُول ، و لِسانٌ سَؤُول، و قَلْبٌ عَقُولٌ فَهِمٌ؛ و عَقَلَ الشی ءَ یَعْقِلُه عَقْلًا: فَهِمه



طریحی در مجمع البحرین آورده است:» نور روحانی تدرک النفس به العلوم الضروریه و النظریه« نوری روحانی که نفس به وسیله آن، علوم بدیهی و نظری را درک می کند.

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در باب معنای لغوی عقل چنین می نویسد:
»کلمه عقل در اصل لغت به معنای بستن وگره زدن است، لذا طنابی را که با آن پا و یا زانوی شتر را می بندند،‌عقال گویند و این عمل را هم عقل نامیده و می گویند: ( عقل البعیر) یعنی (شتر را عقال کن) و به همین معناست ادارکهایی که انسان دارد و آنها را در دل پذیرفته و عقد قلبی نسبت به آنها بسته است و نیز مدرکات آدمی را و آن قوه ای که در خود سراغ دارد و به وسیله آن خیر و شر و حق و باطل را تشخیص می دهد، عقل نامیدند.»
ایشان در جای دیگر می نویسد: » عقل که مصدر برای (عقل یعقل) است به معنای ادارک و فهمیدن چیزی است، البته ادراک و فهمیدن کامل و تمام.» .
جمع بندی بحث :

با توجه به مطالب نقل شده و جستجو در کتب لغت که در تبین و توضیح معنای الفاظ دارای تخصص بوده و می توان گفت کلام ایشان در این باب دارای اعتبار است ، عقل به معنای ذیل است



معنای اولیه

عقل به معنای عقال و بندی که اعراب برای بستن زانوی شتر و جلوگیری از حرکت آن است می باشد و از این جهت به عقل اطلاق می گردد که انسان را از حرکت های بی جهت و بیهوده و انحراف از مسیر حق باز می دارد و این معنا معنای اولیه و موضوع له لفظ عقل است .

معنای ثانویه:

قدرت و نیرویی که انسان بواسطه آن اشیاء را درک می نمایند و با این درک در مسیر حق قرارمی گیرد و از انحراف دور خواهد ماند و به واسطه این اثر درک است که عقل از معنای اولیه به معنای ثانوی منتقل شده است و در آن مورد استفاده واقع شده و تبدیل به دومین معنای حقیقی و متبادر و دارای اطراد برای عقل شده است

معنای اصطلاحی عقل

اکنون که از بررسی و تدقیق در معنای لغوی عقل فراغ شده و به نتیجهدرستی در این باره رسیدیم به بررسی معنای اصطلاحی عقل که غایت نگارش این مقاله بوده می پردازیم .

عقل از جمله اصطلاحاتی است که دارای ابعاد متفاوت بوده و هر گروه از اندیشمندان و عالمان با توجه به نوع نگاه خویش به تعریف توضیح عقل روی آوردند و این خود سبب ایجاد اختلاف میان اهل علم در باره عقل شده است . فلاسفه و فلسفه گرایان عقل را قدرت تحلیل و درک دانسته ، جامعه شناسان آن را توانایی برقراری ارتباط اجتماعی و گفتار می دانند و از این دست توجهات که معنای کامل و دقیقی را از عقل به انسان نمی دهد .

معناى اول

معناى اول عبارت است از «غریزه اى که انسان به وسیله آن از حیوانات امتیاز مى یابد و آماده پذیرش دانشهاى نظرى و اندیشیدن در صنعتهاى فکرى مى شود و کودن و هوشمند در آن یکسان هستند. حکما این معناى عقل را در کتاب برهان مورد استفاده قرار مى دهند و مقصودشان از آن، نیرویى است که نفس به وسیله آن بدون قیاس و فکر و به صورت فطرى به مقدمات بدیهى دست مى یابد و به علوم آغازین مى رسد.»

معناى دوم

معناى دوم «اصطلاح متکلمان است که مى گویند: عقل این را اثبات و آن را نفى مى کند و مقصود ایشان، معانى ضرورى نزد همگان یا بیشتر مردم مى باشد؛ مانند این که عدد دو، دو برابر عدد یک است.»

معناى سوم

معناى سوم، عقلى است که در کتب اخلاق به کار مى رود و مقصود از آن، بخشى از نفس است که به سبب مواظبت بر اعتقاد، به تدریج و در طول تجربه، حاصل مى شود و به وسیله آن به قضایایى دست مى یابیم که با آن، اعمالى که باید انجام یا ترک شود، استنباط مى گردد.

معناى چهارم

معناى چهارم عبارت است از :«چیزى است که با وجود آن در انسانى، مردم مى گویند: او عاقل است، و بازگشت آن به خوب فهمیدن و سرعت ادراک در استنباط آنچه سزاوار بوده که برگزیده و یا اجتناب شود مى باشد، گرچه در زمینؤ غرضهاى دنیایى و هواى نفس باشد.»

معناى پنجم

معناى پنجم عقل مورد بحث در کتاب نفس است و داراى چهار مرتبه مى باشد: الف ـ عقل بالقوة؛ ب ـ عقل بالملکة؛ ج ـ عقل بالفعل؛ د ـ عقل مستفاد.

تمامی تعریف هایی که از عقل شده دارای اشکال است و آن عدم جامعیت است واین عدم جامعیت ایرادی است که تنها با یک تعریف دقیق متحقق می شود که جامع تمامی تعریف های بالا باشد .

عقل مخلوقی مجرد است که لقب اولین مخلوق خداوند را به خویش اختصاص دهد و از نورانیم محض موجود گشته بدین جهت دست یافتن به ماهیت عقل امکان نداشته و تعریف حدی نیز امکان وجود نخواهد یافت و دلیل ما بر این ادعا که عقل اولین مخلوق خداوند متعال است روایتی است که در این باره در کتاب اصول کافی و سایر کتب روایی آمده است .

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْعَقْلَ وَ هُوَ أَوَّلُ خَلْقٍ مِنَ الرُّوحَانِیِّینَ عَنْ یَمِینِ الْعَرْشِ مِنْ نُورِه ( اصول کافی جلد اول ـ باب عقل و جهل

با توجه به نص این روایت وارده از امام صادق علیه السلام عقل از نور بوده و از مخلوقات مجرد خداوند است .

عقل قوه ای است که خداوند متعال در وجود انسان قرارداه تا انسان با آن به مقام حقیقی خویش که همان ولایت اللهی است دست یابد .

در روایات ما تعریفی از عقل ارائه نشده و تنها آثار عقل بیان شده است . که با جمع بندی این آثار و برخی از روایات کهاشاره ای به معنای عقل نموده اند می توان عقل را به صورت زیر تعریف کرد:

عقل مخلوقی مجرد است که توان تشخیص حق از باطل را داشته و انسان را در مسیر حرکت به سوی حق و قرب به خدا قرار می دهد .

این تعریف هم عقل نظری به معنای مشهور را که همان قدرت درک است دربر می گیرد و هم عقل عملی به معنای صیحیح را که بر خلاف توضیح مشهور است را نیز شامل می گردد همچنین عقل مسموع و مطبوعی را که راغب از امیرالمومنین نقل فرموده اند در قدرت تشخیص حق از باطل می توان جای داد اما ایراداتب بر این تعریف وارد است که بیان آن بحث را به درازای می کشاند و اکثریت اشکالات نیر یا دفع شده و یا قابلیت دفع را دارد .

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق این صفحه اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.