مهندس بازرگان و کتاب ذره بی انتها -کتاب ذره بی انتها ۱۳۹۰/۰۹/۲۷ - ۱۳۹۸ بازدید

آیا افکار مهندس بازرگان در کتاب ذره بی انتها در مورد قیامت از دیدگاه قرآنی درست است یا نه؟

مهندس بازرگان از جمله روشنفکران مذهبی تاریخ معاصر کشور می باشد که در زمینه مباحث دینی و اعتقادی مطالعات گسترده داشته و آثار متعددی نوشته است اما ایشان هم مثل بیشتر روشنفکران با توجه به تاکید به مباحث علمی و تجربی در تحلیل مسائل دینی دچار انحرافاتی شده است که معمولا از سوی عالمان دینی مورد نقد قرار گرفته است. بنابراین در پاسخ به اینکه مهندس بازرگان متعلق به چه خط و جریانی بوده؟،می توان گفت که ایشان با اینکه از طیف مذهبیون می باشد و لکن نمی تواند در جرگه علما و صاحب نظران دینی از جمله امام خمینی(ره) قرار گیرد. کتاب مذکور در سوال از جمله آثار مهندس بازرگان در رابطه با معاد و قیامت می باشد که در رابطه با آن انتقاداتی مطرح گردیده است: شهید مطهری در نقد کتاب «ذره بی انتها» اثر مهندس بازرگان می گوید:
جناب آقای مهندس بازرگان با اینکه در چندین کتابشان که من خوانده ام و شاید بعضی کتابهایشان که من نخوانده ام مثل راه طی شده یا مسأله وحی ، مسأله روح را انکار می کنند و مدعی هستند اینکه انسان دارای روحی مجرد است یک فکر یونانی است که وارد عالم اسلام شده است و در متن اسلام چنین چیزی وجود نداشته است ، ولی خود ایشان در کتاب ذره بی انتها که به عقیده من ، هم بهترین کتاب آقای مهندس بازرگان است و هم یکی از کتابهای نفیسی است که در عصر ما نوشته شده است ،بسیار کتاب نفیسی است و خیلی عالی است ، خوشبختانه از راهی رفته اند که منجر به اثبات روح شده است. نمی خواهم بگویم این راه را از کسی تقلید کرده اند، واقعا نشان می دهد که خودشان رفته اند. با اینکه در اینجا ایشان باز مدعی هستند که من نمی­خواهم روح را اثبات کنم و می خواهند نفی کنند، ولی صد در صد اثبات کرده اند و این نشان می دهد که تصور ایشان در باب روح مجرد- که انکار می کنند- یک تصوری است مثل نوع تصوری که بعضی در باره خدا دارند و او را نفی می کنند، که آنچه آنها در باره خدا فکر کرده اند و نفی می کنند درست است ولی خدای واقعی را نفی نمی کنند.
در این کتاب مثل اینکه اصل فرضیه شان بر این اساس است که جهان و پدیده های جهان و مخصوصا تحولات جهان را تنها با ماده و انرژی نمی شود توجیه کرد، حتما یک عنصر سومی هم برای توجیه جهان ضرورت دارد. از خود جمادات شروع کرده اند [ و بعد ] نباتات و حیوان و انسان و مخصوصا تکامل در جانداران و خصوصیات انسان ، و در همه اینها اساس فرضیه این است که جهان را تنها با ماده و انرژی نمی شود توجیه کرد . بعد می گویند در قرآن از یک مطلبی بحث شده است که قرآن آن را به تعبیرهای گوناگون و در جاهای مختلف بیان کرده است ، گاهی آن را با کلمه روح ، گاهی با کلمه امر ، گاهی با کلمه کلمة و گاهی با کلمه اراده بیان کرده است و حتما چنین چیزی هم باید باشد و این چیزی که قرآن گفته بالاترین حرفها در این زمینه است . از جمادات شروع می کنند و ایشان معتقدند که این نظام غایی ای که در عالم جمادات هست ، یک چیز دیگری باید در متن این عالم خلقت دخالت داشته باشد و این همان است که قرآن از آن تعبیر می کند : « و اوحی فی کل سماء امرها » (فصلت / . 12 ) خدا در هر آسمانی امر و کارش را به آن وحی کرده یا امرش را به آن ابلاغ کرده است . معلوم می شود یک چیزی ، یک ارتباط و اتصالی بین این جهان و عالم ربوبی هست و در عالم ربوبی به همه اشیاء یک چیزی که ماهیتش را نمی توانیم تعریف کنیم داده شده است که به موجب آن ، کار خودش را منظم انجام می دهد . بعد می گویند در سر هرپیچی از پیچهای خلقت ، آنجا که عالم بیجان می خواسته به عالم جاندار تبدیل شود ، آنجا که در عالم جاندار انسان می خواسته پیدا شود ، قرآن به اینجاها که می رسد از مسأله ای به نام وحی یا روح یا کلمه ، به یک نامی از اینها یاد می کند ، یعنی هر جا که یک تنوع اثری و یک اثر جدید پیدا شده است ، قرآن آن را معلول یک نفخه الهی می داند که از طرف خدا یک نفخه ای شده است ، یک چیزی به دنیا و عالم داده شده که یک امر جدید به وجود آمده است . عمده درباره انسان است . ایشان درباره انسان معتقدند که انسان را هم همان چیزی انسان کرده است که قرآن از آن تعبیر می کند : « و نفخت فیه من روحی » (حجر / . 29 ) یعنی در آن مرحله ای که انسان می خواسته انسان شود ، در همان جا که امروز می گویند یک جهشی صورت گرفته است ، این جهش یک چنین تحولی است که قرآن از آن تعبیر به نفخه الهی می کند . یک چیزی بالاخره در انسان پیدا شده که در غیر انسان نیست . آن چیز منشأ یک آثاری است . کانونش کجاست ؟ می گویند نمی دانیم کجاست و بلکه اصلا محل ندارد ، جا ندارد ، هیچ جای بدن را نمی توانیم بگوییم جای اوست . دل جای اوست ؟ نه . مغز و اعصاب جای اوست ؟ نه . تصریح می کنند که جا ندارد ولی من عند الله است . قرآن می خواهد بگوید این طور چیزها از نزد خدا آمده ، اینجا نبوده ، یعنی انسان را که انسان کردند ، با این موادی که در عالم بود نمی شد انسان را انسان کرد ، در شرایط تحولی و تکاملی این عالم ، حیوان رسید به جایی که یک چیزی از نزد خدا بر او اضافه شد تا انسان انسان شد . این خلاصه حرف ایشان است که می گویند [ یک چیزی ] از بالا سرازیر شد ، به تعبیر خودشان از بی نهایت بزرگ به این بی نهایت کوچک سرازیر شد ، من عندالله است . پس یک چیزی به نام نفخه الهی من عندالله بر انسان اضافه شده است . البته مقصود تنها انسان اول نیست . ایشان هم قبول دارند در همه انسانها [ این طور است ] ، چون قرآن هم اختصاص به انسان اول نمی دهد ، به همه انسانها تعمیم می دهد ، و تصریح می کنند که این شی ء جا ندارد و لزومی هم ندارد ما برایش جا معین کنیم ، و چون می گویند غیر از عنصر ماده و انرژی است ، پس اگر بگوییم بعد دارد یا ندارد ؟ می گویند ندارد ، چون اگر داشته باشد ، می شود ماده ، و به دلیل اینکه جا ندارد بعد هم ندارد . این خیلی روشن است و ایشان هم نمی خواهند قائل به بعد برای آن بشوند ، بگویند ابعاد دارد . اگر بگویند ابعاد دارد که همان خاصیت ماده را دارد . یک قدرتی هم برای آن قائل هستند که می تواند حاکم و مسلط بر ماده و گرداننده ماده باشد ، نه مانند یک خاصیت ماده که محکوم ماده است . اصل کلام ایشان از روزه شروع می شود که روزه برای استقلال انسان و خروج انسان از اسارت طبیعت است . حرف خیلی خوبی است و همین جاست که ما را به فکر می اندازد ، آن چیست که می خواهد از طبیعت آزاد شود ؟ خود طبیعت که نمی تواند از خودش آزاد شود . آن چیست که می خواهد با عبادت ، با روزه ، با نماز از اسارت طبیعت آزاد شود ؟ ولی بالاخره می رسند به جایی که حتی کارهای هیپنوتیزرها را قبول می کنند به اینکه اراده بر بدن مسلط می شود . اراده آن هیپنوتیزر بر این شخصی که تحت تأثیر او قرار گرفته است حکومت می کند و اراده او را تحت تأثیر قرار می دهد و اراده او تمام قوای بدنی را تحت تأثیر قرار می دهد . به او می گوید : بخواب ! بدن فرمان می برد و می خوابد ، به او می گوید : بیدار شو ! بیدار می شود ، به او می گوید : برو ! می رود ، به او می گوید : بیا ! می آید ، و از آن بالاتر که ما به یک مناسبتی در باب وحی در این باره بحث کردیم و یادمان نبود که ایشان هم در اینجا بحث کرده اند ایشان کار مسأله تلقین را به اینجا می رسانند که می گویند جای تردید نیست که گاهی از تلقین به جای داروی بیهوشی استفاده می شود ، یعنی یک عضو را که می خواهند جراحی کنند و می خواهند احساس درد نکند ، به جای اینکه داروی مخدر بکار ببرند ، به او فرمان می دهند که درد نکش ! فرمان که می دهند ، دیگر درد نمی کشد . این نهایت تسلط روح بر بدن یا نهایت تسلط امور روحی بر امور بدنی است یا به قول ایشان نهایت تسلط اراده است بر ماده و انرژی .
طرح دو سوال
ما در اینجا از ایشان فقط دو سؤال می کنیم . یکی اینکه آن چیزی که شما اراده و روح در اصطلاح قرآن نه روح در اصطلاح دیگران به قول ایشان [ می نامید ] ، آن چیزی که شما خودتان تصریح می کنید که غیر از ماده و انرژی است ، و تصریح می کنید که جا ندارد ، در هیچ عضوی جا نگرفته و نمی شود گفت در فلان سلول مغز است ، آیا آن حقیقت خود آگاه است یا خود آگاه نیست ؟ در انسان یک خود آگاهی وجود دارد . ما یک موجود خود آگاه هستیم . آیا خود آگاهی ما مربوط به عنصر مادی است یا مربوط به انرژیهای بدن ماست و یا متعلق به عنصر سوم است ؟ و آیا شما می توانید بگویید آن عنصر سوم خود آگاه نیست ، همان که تلقین می پذیرد ، همان که با پذیرش تلقین بر ماده مسلط می شود ، خودش خود آگاه نیست ؟ اسمی از مسأله خود آگاهی نبرده اند . سؤال دوم ما این است : آیا آن چیزی که شما می گویید عنصر سوم در کنار ماده و انرژی است و می گویید من عندالله آمده است و با ابعاد دیگر وجود انسان فرق دارد ، با مردن باقی می ماند یا معدوم می شود ؟ شما که به قرآن استدلال می کنید ، آیا قرآن درباره هر چه که آن را من عندالله تعبیر می کند قائل به بقاء نیست ؟ نمی گوید : « ما عندکم ینفد و ما عند الله باق (نحل / . 96 ) آنچه که نزد شماست فانی می شود ؟ مقصود از آنچه که نزد شماست یعنی آنچه که ما آن را در عالم طبیعت و عالم تغیر می بینیم که دائما کهنه می شوند و از بین می روند « و ما عند الله باق » و هر چه که در نزد خداست از بین نمی رود ، هر چه که جنبه عنداللهی دارد از بین نمی رود . مگر دیگران که می گویند روح مجرد [ چه منظوری دارند ؟ ] اصلا مجرد یعنی چه ؟ مجرد یعنی ابعاد مادی را مجرد است ، از خواص ماده [ مجرد است ] . اگر بپرسیم خود آن در ذات خودش متغیر و متحول است ؟ می گویید نه . اگر بگوییم ابعاد مادی دارد ؟ می گویید نه . مجرد است یعنی اینها را ندارد ، یعنی مجرد از این نقائص است . شما که می گویید جا ندارد ، یعنی مجرد از جاست . معنی تجرد همین است و چیز دیگری نیست . اگر شما برای آن ، خود آگاهی قائل باشید که خیال نمی کنم انکار کنید و بقاء هم برایش قائل باشید ، صد در صد همان حرف آنها را زده اید و اگر هم قائل نباشید ، مقدماتی که چیده اید منتهی می شود به این که قائل به اینها بشوید . این است که ما می گوییم آنچه که در کتاب ذره بی انتها اثبات شده ، به حق اثبات شده است . البته ما یک مناقشات جزئی که به اصل مطلب صدمه نمی زند داریم ، مناقشات جزئی در آن هست ولی پیکره کتاب پیکره بسیار صحیحی است و همان حرف روحیون را می گویند .
یک مطلبی که ایشان خیلی روی آن تکیه کرده اند این است که گفته اند : به غلط آمده اند آیه قرآن : « یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی » (اسراء / 85 ) را گفته اند مقصود روح انسان است ، و حال آنکه اصلا مقصود روح انسان نیست . اولا چه کسی گفته که « یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی مخصوص روح انسان است ؟ در باب این آیه اقوال و عقاید زیادی از قدیم گفته اند . یک قول که جزء اقوال ضعیف است این است که ²یسئلونک عن الروح » راجع به خصوص روح انسان است. در میان آن اقوال ، قول قویتر قولی است که در تفسیر المیزان هم دیدم همین را انتخاب کرده است . در قرآن و در کلام پیامبر سخن از روح زیاد آمده است ، گاهی به کلمه روح القدس ، گاهی به کلمه روح الامین : « نزل به الروح الامین علی قلبک » (شعراء / 193 ) ، گاهی درباره عیسای مسیح گفته است : « کلمته القیها الی مریم و روح منه » (نساء / 171 ) ، گاهی از موجودی به نام روح نام برده است ، می گوید : « یوم یقوم الروح و الملائکة صفا (نبأ / 38 ) ، یک جا گفته : « تعرج الملائکة و الروح » (معارج / 4 ) . در این دو آیه روح را در مقابل ملائکه قرار داده : روزی که روح و ملائکه عروج می کنند به سوی پروردگار . یک جا درباره انسان هم که رسیده است گفته : « و نفخت فیه من روحی » (حجر / 29 ) من از روح خودم در او دمیده ام . پس آنچه که قرآن به نام روح می نامد ، چیزی از آن در انسان هست . « یسئلونک عن الروح » سؤال درباره انسان هم هست ولی نه فقط سؤال درباره انسان است ، سؤال درباره آن حقیقتی است که قرآن از آن به نام روح نام برده است و قرآن معتقد است در انسان چیزی از آن روح هست . شما هم دارید همین حرف را می زنید ، همان است که وحی هموست ، یعنی وحی هم یک جانب امر اللهی و من عنداللهی دارد . آن موجودی که حامل وحی است ، آن هم باز به نام روح نامیده شده است. به هر حال نمی شود گفت که گفته اند « یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی » مقصود روح انسان است و حال آنکه ما در هر جای قرآن می رویم می بینیم روح به معانی متعدد استعمال شده است . نه ، روح به معانی متعدد استعمال نشده است ، روح در همه جا به یک حقیقت گفته شده که در باب وحی صادق است ، در باب عیسای روح الله هم صادق است ، در باب آن ملکی که به نام روح است صادق است ، در باب انسان هم صادق است . در باب انسان هم قرآن می گوید چیزی از آن در انسان هست ، و الا کسی نگفته [ روح ] از مختصات انسان است که بعد بگوییم آیات دیگر قرآن این مطلب را نفی می کند . (ر.ک. کتاب معاد شهید مطهری، صفحات 117 الی 125)
جهت مطالعه بیشتر و کاملتر در این زمینه به کتاب معرفی شده(معاد شهید مطهری)، صفحات 215 الی 240 مراجعه نمایید.

ممکن است این مطالب هم برای شما مفید باشد:

نظرات

 

در صورتی که قصد ثبت سوال دارید، می توانید از طریق صفحه جستجو اقدام به ثبت سوال نمایید. در غیر اینصورت با استفاده از فرم زیر نظر خود را برای ما ارسال نمایید.